تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

تا بوی عشق

صفحه  صفحه 1 از 2:  1  2  پسین »  
#1 | Posted: 22 May 2012 11:06
تا بوی عشق

قسمت اول
2 ماهي بود كه از خدمت برگشته بودم و بيكاري كم كم روي اعصابم اثرات خودشو ميذاشت . من تو يه خانواده 4 نفره زندگي ميكردم و فرزند بزرگ خانواده بودم . پدرم دبير و مادرم پرستار بود و يك خواهر داشتم كه 2 سال از من كوچكتر و مشغول به درس تو دانشگاه تهران بود . من بعد از اينكه مهندسي عمران از دانشگاه شهر خودمون گرفتم به خدمت اعزام شده بودم و حالا بعد از اتمام آن و به خاطر شرايط بد كاري تو منطقه زندگيمون اميد زيادي به بدست آوردن شغل خوب رو از دست داده بودم . تو دوران خدمتم و بعد از طي مراحل آموزشي براي ادامه سربازي در يكي از پادگانهاي تهران به عنوان ناظر در تعاوني مسكن آن پادگان مشغول به گذراندن خدمت بودم . تو همون زمانها با يكي ديگه از بچه هاي هم خدمتي كه اونم اتفاقا مهندس عمران بود و البته بچه تهران خيلي رفيق شدم و ميشه گفت اكثر زمانها با هم بوديم . پدر خيلي پولداري داشت و تو كار تجارت بود . خيلي مايل بود كه روزهاي استراحتمو برم پيشش و با هم باشيم ولي من كمتر مزاحمشون ميشدم ، اين دوست ما كه اسمش ايليا بود آنقدر صميمي و ساده باهام رفتار ميكرد كه واقعا ارتباط برقرار كردن با ديگران رو نياز نميدونستم و به خاطر همين بعد از 4 – 5 ماه رفت و آمدهاي من به خونه اونها بيشتر شد . ايليا يك برادر ديگر هم داشت كه ايران نبود ولي پدر و مادر فوق العاده مهربان و خوش برخوردي به طوري كه بعد از مدتي مثل پسر خودشون با من رفتار ميكردن . زياد سرتونو درد نيارم بالاخره خدمت ما با تمام خاطرات تلخ و البته بيشترش شيرين به اتمام رسيد . البته تو اين دوران 2 – 3 بار ايليا به شهرمون آمده بود و اونم با خانواده ما خيلي صميمي و راحت شده بود .
تو همون اواخر دوران سربازي و وقتي صحبت كار و اين طور مسايل ميشد من هميشه به ايليا ميگفتم كه خوش به حالش كه نگراني براي كار نداره و اونم هميشه ازم ميخواست منم فكرمو مشغول آينده نكنم ، چون اعتقاد داشت ما 2 نفري ميتونيم شركت ساختماني بزنيم و كار كنيم .
يه شب وقتي تو خونه نشسته بودم و درمورد بيكاري و آينده شغليم فكر ميكرد ايليا زنگم زد و وقتي از مشكلم خبردار شد ، اصرا كرد كه بايد برم پيشش تهران . اون ميگفت كار ثبت يك شركت ساختماني رو به پايان رسانده و تونسته يك آپارتمان هم تومنطقه يوسف آباد براي دفتر شركت بخره . و قول كار هم از دوستايه پدرش گرفته .تازه دنبال تكميل كادر پرسنلي و پيدا كردن يك مهندس ديگه بوده . با شنيدن اين صحبتها ديگه بودن تو شهر خودمون رو جايز ندونستم و علي رغم موافق نبودن پدر و مادرم تصميم به رفتن كردم . براي اينكه يكم اونهارو آرام كنم بهشون گفتم چون خواهرم (سهيلا) تو تهران هستش و داره درس ميخونه اينطوري هواي اونم دارم .
بالاخره راهي تهران شدم و كار را شروع كردم . دفتري كه ايليا خريده بود در اصل ميشه گفت تو يه آپارتمان 5 طبقه بود كه هر طبقه 2 واحد ميشد و ما تو طبقه پنجم هر دو واحدش رو در اختيار داشتيم كه يك واحدش براي كارهاي دفتري و يك واحدش براي استراحت و به نوعي محل زندگي من شد .كليد اين واحد را فقط من داشتم و ايليا .
سهيلا هم كه حالا سال چهارم رو داشت ميگذروند به خاطر كمبود خوابگاه درگير پيدا كردن محلي بود .
يك روز من كه براي شروع عمليات ساختماني و كنترل رنگ پي ساختمان كه توسط تكنسين شركت ريخته شده بود به كارگاه جديد رفته بودم كه موبايلم زنگ خورد ، شماره شركت بود ، ايليا با نگراني ازم خواست سريع خودمو به دفتر برسونم و هرچي ازش خواستم علت اينكار را نگفت .
نفهميدم چطور خودمو به دفتر برسونم ، منشي به محض ديدنم ازم خواست برم واحد كناري . كليد انداختم و داخل شدم ، ايليا كه خيلي پريشانتر از من بود آمد جلوم و بهم گفت خونسرد باشم و چيز خاصي نيست . راستش عصباني شده بودم ولي جلوي خودمو گرفتم و با ناراحتي بهش گفتم يعني الكي منو اينجا كشاندي كه ديدم يه صدايي از تو اتاق خواب آمد . به طرف اتاق كه رفتم باز ايليا جلومو گرفت . واقعا مونده بودم چه اتفاقي افتاده و چرا ايليا اينجوري ميكنه . روي راحتي تو هال نشستم و به ايليا گفتم بگه چي شده و قضيه چيه . ايليا جلوم روي راحتي نشست و گفت تو اتاق كسي نيست جزء سهيلا . من كه تا حالانديده بودم سهيلا بياد شركت بيشتر بهم ريختم و خواستم كه بلند بشم باز ايليا جلومو گرفت كه ديگه نتونستم طاقت بيارم و با خشونت دستشو كنار زدم و رفتم تو اتاق . سهيلا روي تخت خوابيده بود و ملافه روي صورتش كشيده بود . داشتم ديونه ميشدم با سرعت ملافه رو از روي صورتش كنار زدم ، باورم نميشد كبودي بزرگي روي چشم سهيلا بود كه به زحمت ميشد چشمشو ديد . بغض گلومو گرفت و با داد ازش سوال كردم چي شده . و لي ايليا به زور از اتاق خارجم كرد و وقتي نشوندمه برام توضيح داد كه سهيلا وقتي براي ديدن يك سوئيت ازطرف بنگاه مراجعه كرده بوده ، داخل ساختمان پسر جواني كه خودشو صاحب خونه معرفي كرده بود قصد تعرض داشته كه با مقاومت سهيلا روبرو و تو درگيري چشم سهيلا ضربه خورده بود . من وقتي اينو شنيدم از ايليا خواستم به 110 اطلاع بديم كه ايليا گفت قبلا با آدرسي كه از سهيلا گرفته بوده و با هماهنگي پدرش اينكارو كرده . تو همين صحبتها بوديم كه پدر ايليا تماس گرفت و از بازداشت بنگاهي و هم پسره خبر داد .
پدر ايليا نذاشت من دنبال كارو بگيرم ميگفت اينطور افراد عقده اي هستن و ممكن اذيتمون كنن و خودش سفارش لازمو براي تنبيه اونها كرده بود .

ميدونم تا اينجا هيچ ربطي به داستانهاي سكسي نداره ولي از اينجا كم كم شروع ميشه .
.......................................................
يكم از سهيلا و خانواده ام براتون بگم سهيلا دختري هستش با قدي حدود 178 و وزني تقريبي 65 – فوق العاده زيبا و لوند – باسني نسبتا بزرگ ولي نه بد فرم - عاشق پوشيدن مانتوهاي تنگ و كوتاه و راستش من هم خيلي از شيك بودنش خوشم ميامد . مادرم ( شراره) كه همه سهيلا رو به اون تشبيه ميكردن با وجود داشتن 43 سال سن خيلي جوانترو سرحالتر نشون ميداد .عاشق رقص ، مسافرت ( بخصوص دريا و مسافرت خارج كشور ، 2 بار با دوستاش آنتاليا و 1 بار هم دبي رفته بود – به قول پدرم به جاي ما هم مسافرت رفته) ، مهموني و اونم باز بيشتر از نوع مهموني شلوغ ، تيپ زدن و خريد ، آنقدركه به پوستش اهميت ميداد به هيچ چيز توجه نداشت . تو خونه خيلي راحت ميگشت و چون از همون اول اينطوري بود براي ما هم اين رويه صورت گرفته بود – پدرم خيلي آرام و به نوعي شايد بشه گفت تحت سلطه مادرم . زياد با لباس پوشيدن و بيرون رفتنمون كاري نداشت . عشقش مطالعه كتاب بود . و اما خودم ، قدم مثل سهيلا و مادرم بلند و تيپي خوب داشتم ، با وجود راحت گشتن سهيلا و مادرم تو خونه باز با ديدن اندامه دخترها و زنها خيلي تحريك ميشدم ، هيچ وقت به چشم بد به سهيلا و ماميم نگاه نكرده بودم و از تماشا ي اونها هيچ وقت سير نميشدم و لذت ميبردم.
..................................................................




بعداظهر اون روز ايليا وقتي ميخواست شركت رو ترك كنه بهم گفت ديگه نزارم سهيلا بره دنبال خونه و بهش بگم بياد تو همين واحد و پيش خودم بمونه . خيلي از پيشنهادش خوشحال شده بودم ولي از طرفي فكر ميكردم ديگه خيلي پررويي هستش كه وقتي شب پدر ايليا هم زنگ زد و ازم خواست نزارم سهيلا اونجا رو ترك كنه ديگه منم قبول كردم . فردا اون روز وسايل سهيلا رو منتقل كرديم به واحد خودمون و ايليا هم كليدشو به سهيلا داد . 2 هفته از اون قضيه گذشته بود و سهيلا كه براي استراحت به شهر خودمون رفته بود دوباره به تهران برگشته و مشغول درس شده بود .

يه شب من كه تا ساعت 12 با ايليا بيرون رفته بوديم و اتفاقا 2 تا دختر هم باهامون شام بودن ( از دوست دخترهاي ايليا ) وقتي ميخواستيم برگرديم دخترها كه خيلي مست بودن به سرو كول من و ايليا بالا ميرفتن ازمون خواستن شب رو باهاشون باشيم ، من نميدونستم چيكار كنم و قبول نكردم باهاشون برم ( قرار شده بود برن خونه يكي از اون دخترها كه تنها بود) . هر چي ايليا اصرار كرد قبول نكردم و منو رسوندن خونه – من براي اينكه سهيلا نترسه آرام وارد خونه شدم و وقتي از جلويه در اتاق سهيلا رد شدم ، صحنه اي ديدم كه نزديك بود سكته كنم . سهيلا به خاطر گرمي هوا يا شايدم طبق عادت با شورت خوابيده بود و تي شرت تنش هم كوتاه . چراغ خواب اتاق نورش از معمول بيشتر بود اونم به خاطر اينكه سهيلا اينطور بيشتر دوست داشت . نميدونم چرا نميتونستم نگاهمو از بدنش بر دارم ، شايد به خاطر يكم مست بودنم و كارايي كه اون 2 تا دختر كرده بودن حشرم زياد شده بود . يواش جلوتررفتم ، نميدونستم چرا جادو شده بودم و زيبايي كون سهيلا منو ميخكوب كرده بود . اصلا باورم نميشد يه روزي با اين حس نگاهش كنم ، سهيلا و مامي (مادرم) رو وقتي تو استخر شنا ميكردن ( ويلا يكي از دوستايه بابام تو چالوس) با لباس شنا دو تكه ديده بودم ولي هيچ حس شري بهشون نداشتم ولي الان حساب جوره ديگه بود – بازم جلوتر رفتم و وقتي از خواب بودنش مطمئن شدم فاصله خودمو باهاش خيلي كم كردم ، حالا ديگه كمتر از 1 متر باهاش فاصله داشتم ، يه حركتهايي رو تو شلوارم حس كردم و اين نشون ميداد خيلي تحريك شدم . يه لحظه به خودم اومدم و همين كه خواستم به سرعت از اتاق بيرون برم پام به كنار تخت گير گرفت و رو زمين ولو شدم . ديگه از اين بدتر نميشد ، سهيلا بيدار شده بود و وقتي منو اونطوري ديد نميتونست جلو خندشو بگيره . من كه خيلي ضايع شده بودم رفتم تو اتاقم و درو بستم ، همه مستي و حشري بودن از سرم كه پريده بود هيچ ، نوعي ترس از برخورد بعدي سهيلا هم تو وجودم اومده بود . چند دقيقه كه گذشت و ديدم صدايي ديگه نمياد يواش رفتم كه مسواك بزنم و بخوابم . از دستشويي كه بيرون اومدم و خواستم برم طرف اتاقم چراغ هال روشن شد و ديدم سهيلا با دامن جلوم ايستاده و يه لبخنده ريزي هم روي لبش نشسته . بدون اينكه نگاش كنم بهش گفتم ميخواستم ملافه را بندازم رويه پهلوهات تا سرما نخوري ، سهيلا اومد جلوتر و دستشو گذاشت روي چشام .(هر وقت ميخواست ازم تشكر كنه اينكارو ميكرد و بوس برام ميفرستاد) . بهش گفتم اگه كاري نداره برم بخوابم كه با اعتراضش روبرو شدم . بهم گفت فردا كه جمعه و تعطيل هستيم و تازه اونم از خواب انداختم پس ميخواست كه باهاش يكم گپ بزنم .

منم براي اينكه دلش نگيره قبول كردم ، من شلوارك پام بود با يك زير پوش ركابي . رفتم تو آشپزخانه و زير گاز رو روشن كردم و قصد درست كردن چاي بسرم زده بود . سهيلا روي راحتي ولو شده بود و منم رفتم روبروش نشستم . بهش كه نگاه كردم ديدم داره ريز ميخنده ، با چشم غره بهش گفتم چيه ، ديونه شدي ؟
سهيلا : نه داداشي ؛ اگر هم ديونه بشم تقصير تو هستش
من : چرا ؟ مگه چيكارت كردم
سهيلا : ديگه ميخواستي چيكار كني ، دوستي خاله خرسه بود ديگه ، ميخواستي سرما نخورم نزديك بود از ترس ديونه بشم .
من : خوب تقصير خودته ، آخه دختر عاقل كسي اينطوري ميخوابه ؟ نبايد يه ملافه رويه پهلوهات بندازي ؟ ميخواهي زبونم لال كليه هات سرما بخورن
سهيلا : قربون داداشي مهربونم برم ، چشم از اين به بعد هم به خاطر كليه هاي خودم و هم به خاطر سلامتي تو يك ملافه رويه خودم ميندازم ( اين حرفها رو با يك طعنه خاصي و با لبخند ميگفت)
من كه متوجه تغيير رنگ چهره خودم شده بودم ، بلند شدم كه برم طرف آشپزخانه كه سهيلا هم بلند شد و جلويه ورودي آشپزخانه محكم بهم خورديم ، سهيلا باز زد زير خنده كه اين باعث شد منم نتونم جلويه خودمو بگيرم و بزنم زير خنده . سهيلا از بغل محكم منو گرفت و فشار داد و هولم داد به طرف هال و با يك صداي آمرانه گفت ، خانم خونه منم پس بفرماييد بنشينيد . من كه از كارايي كه كرده بودم قدرت تفكرم را از دست داده بودم ، بهش گفتم دختر خونه ، نه خانم خونه.
سهيلا : چه فرقي ميكنه
من : فرق ميكنه ديگه
سهيلا : چه فرقي
من كه شيطون داشت ميرفت تو جلدم و از طرفي يه حس خاصي تو وجودم شعله ميكشيد با لحن خاصي گفتم ، فرقشو بعدا ميفهمي .
چشمهاي سهيلا يك برق عجيبي پيدا كرده بود و ميشد شيطنت رو توش ديد .
سهيلا از آشپزخانه بيرون اومد و به جاي اينكه روبروم بشينه كنارم نشست ، و با ادا و لوندي خاصي گفت : بعدا يعني كي؟
من : بعدا يعني وقتي بزرگتر شدي
سهيلا : اي مثلا 50 ساله
من : نخير وقتي سره يه بدبختي مثل منو كلاه گذاشتي و از زنده بودنش سيرش كردي
سهيلا : آخه ، آره شما مردا كه اصلا مظلومترين موجودات زمين هستين
من : مگه غير اينه ؟
سهيلا : نه
سهيلا دوباره از جاش بلند شد و رفت طرف آشپزخانه و مشغول درست كردن چاي شد .
سعي كردم خودمو مشغول به خوندن مجله كنم كه باز دوباره شروع كرد .
سهيلا : خوب اگر فضولي نميدوني و ناراحت نميشي ميشه بفرماييد تا اين وقت شب كجا بودين ؟
من : اي باركلا از كي تا حالا بايد جواب پس بدم
سهيلا : نه من فقط گفتم اگر دوست داري بگو
من : با ايليا شام بيرون بوديم
سهيلا : نوش جونتون ، آقا ايليا هم به خودش بد نميگذرونه
من : چيه حسادت ميكني دوست تاپي دارم
سهيلا : نه ، خوشحال هم هستم ، اينطور دوست كمتر گير مياد
من : آره پسر خوب و با مرامي هستش
سهيلا : پس 2 نفري رفته بودين شام؟ ( سهيلا وقتي ميخواست 2 نفري رو بگه خيلي كش داد )
من : خوب آره ، پس فكر كردي 2 تا اتوبوس هم همراه داشتيم ؟
سهيلا : 2 تا اتوبوس كه نه ولي شايد 2 تا ..............
وقتي اينو گفت بهش نگاه كردم كه چشمكم زد ، از جام بلند شدم و سريع رفتم تو آشپزخانه و جلوش ايستادم ، تازه اون موقع عطري كه به خودش زده بود تحريكم كرد . به چشاش نگاه كردم و گفتم : اين چشمك يعني چي؟
سهيلا : هيچي همينطوري
من كه ميدونستم سهيلا الكي چشمك نميزنه و هميشه منظوري داره ، اصرار كردم منظورشو واضح بگه .
سهيلا خيلي طفره رفت ولي وقتي ديد ولش نميكنم ، با يه لبخند ريز گفت آخه اوني كه برات بوس فرستاد وقتي خداحافظي ميكردي ، ايليا نبودا .
آه ، تازه فهميدم چه گندي زدم كه بدتر از گند تو خونه بوده .
موقع پياده شدن ، يكي از دخترها هم پياده شد و لب آبداري بهم داد و با دستاش جلو شلوارمو گرفت و ميماليد و از صحبتهاي سهيلا معلوم بود اون اين صحنه رو از پنجره ديده .

(آهان پس سهيلا نميتونسته خواب باشه و ..............................)

واي يعني اونم برام فيلم خواب بودنو بازي كرده و از قصد اونطوري روي تخت خوابيده بوده .
سهيلا با اين صحبتهاش به نوعي خودشم لو داد .
سهيلا كه منو تو فكر ديده بود ، يه بيشگوني از دستم گرفت و گفت : من كه بخيل نيستم ، آدم تا ميتونه بايد دوست با مرام داشته باشه .
ديگه نبايد بهش اجازه ميدادم همينطور مورد حمله قرارم بده و بازم بدون فكر بهش گفتم : پس حضرتعالي خواب نبودين و ميدونستين دارم ميام بالا و برام تله گذاشته بودين ؟
من كه بعد از گفتن اين جمله تازه فهميدم باز گند زدم ، بلند شدم كه برم و از خير چاي گذشتم .
داخل اتاق كه شدم در رو بستم و چون عادت داشتم زير پوشم درآوردم و روي تخت دراز كشيدم .
تو افكار خودم بودم كه سهيلا در زد و بدون اينكه منتظر اجازه من باشه داخل شد ، تو دستاش سيني چاي بود و من با نگاهه غضبناك ، عصبانيتمو بهش فهموندم /.
سهيلا سيني را روي ميز كنار تختم گذاشت و برگشت به طرف در ، قبل از خروجش يه نگاهي بهم كرد و با مظلومي خاصي گفت : من فقط داداشيمو دارم كه ميتونم بهش اطمينان كنم و باهاش شوخي و تفريح كنم .
وقتي از اتاق خارج شد و در و بست تازه به خودم اومدم و فهميدم سهيلا احساس تنهايي شديد ميكنه .

· ........................................
يادم هست وقتي دبيرستان ميرفت يكي از پسر خاله هام خيلي بهش نزديك شده بود و بيشتر وقتها يا اون خونه ما بود يا سهيلا خونه اونها.
تابستان يكي از سالها مامي با دوستاش رفته بودن آنتاليا و بابا هم دريا رفته بود ،
من و سهيلا قرار بود خونه باشيم و من از گرفتن ترم تابستاني منصرف شده بودم و برگشته بودم شهرمون و براي همين مامي و بابا سوء استفاده كردن و سهيلا رو به من سپردن و رفتن دنبال تفريح و عشق خودشون.
من كه با دوستام قرارگذاشته بوديم بريم فوتبال و بعدش استخر ،به سهيلا برنامه خودمو گفتم و ازش خواستم اگر خونه احساس تنهايي و خستگي كرد بره خونه يكي از خاله هام.
اونم گفت كه زنگ ميزنه به فرشته دوستش تا بياد پيشش ، كه قبل از رفتنم بهم گفت فرشته هم داره مياد خونه ما.
من رفتم استاديوم و در حين بازي از ناحيه مچ پا دچار آسيب شدم و براي همين به بازي ادامه ندادم و از يكي از بچه ها كه بازي نميكرد خواستم برسونمه خونه . وقتي جلوي در خونه رسيدم تازه يادم آمد قرار بوده فرشته بياد پيش سهيلا . اون لحظه يك فكر شيطاني به سرم زد و تصميم به ترسوندنشون كردم .(فرشته يك دختر سكسي و خيلي شاد بود و ميدونستم از اينكه يواشكي برم داخل و بترسونمشون زياد ناراحت نميشه ) كليد را يواش انداختم و خيلي آهسته و بدون سرو صدا رفتم داخل حياط . آرام رفتم پشت پنجره پذيرايي تا شرايط رو چك كنم .
صحنه اي كه ديدم برام باور كردني نبود .
2 نفر توي هال ، همديگرو بغل كرده بودن وهمو ميبوسيدن .
اما نه سهيلا و فرشته ، درسته امير ( پسرخالم) و سهيلا بودن .
ديدن اين صحنه براي چند دقيقه قدرت تفكر و حركت رو ازم گرفته بود . ميدونستم سهيلا با امير خيلي روابط خوبي دارند ولي نه تا اين اندازه . نميدونستم چيكار بايد كنم ، از طرفي عصبي شده بودم و از طرفي يك حسي در من بوجود آومده بود كه ترغيبم ميكرد به ديدن اون صحنه .
تواين افكار بودم كه با صداي جيغ سهيلا به خودم آمدم و يواش كه نگاه كردم ، واي چيزي ديدم كه ديگه نتونستم چشم بردارم . امير تي شرت سهيلا رو با داده بود و داشت سينه هاي سهيلا رو ميخورد .(سهيلا هم مثل مامي سينه هاي بزرگي داشت ) .
سهيلا اول با دستش سره امير رو به عقب فشار ميداد ولي يكم كه گذشت روي مبل ولو شد و امير كاملا مسلط روش خوابيد و وحشيانه سينه هاي سهيلا رو ميخورد . خيلي داغ شده بودم و به سرم زد برم داخل خانه و از نزديكتر ديد بزنم . خيلي آرام وارد خانه شدم و بدون اينكه سروصدايي راه بندازم رفتم تو آشپزخانه .
از اونجا كاملا به هال و پذيرايي مسلط بودم و بدون جلب توجه اونها ميتونستم ببينمشون .
سهيلا ديگه با صداي بلند آه و اوه ميكرد و مشخص بود لذت ميبره . دستهاي امير روي رانهاي سهيلا بالا پايين ميرفت و تو يك لحظه سهيلا باز جيغ زد كه وقتي دقت كردم دست امير رو ديدم كه وسط پا سهيلا رفته . درسته امير داشت كوس سهيلا رو ميماليد ، كير من كه ديگه به نهايت شقي خودش رسيده بود داشت اذيتم ميكرد .
امير تو يك چشم به هم زدن دامن رو پايين كشيد و سرش رو برد وسط پاي سهيلا و با كنار زدن شورتش شروع به ليسيدن كسش كرد . حال عجيبي بهم دست داده بود و تنفس برام سخت شده بود . ديدن اين صحنه ها به جاي اينكه ناراحتم كنه ، بيشتر داشت بهم كيف ميداد .
تازه فهميدم چرا هر وقت سهيلا يا مامي رو با شورت و سوتين ، يه به نوعي سينه هاشون يا لخت ميبينميشون داغ ميشدم و نوعي هيجان بهم دست ميداد .
امير خيلي قشنگ كوس سهيلا رو ميخورد و با دستاش سينه هاشو ميماليد ، امير دست انداخت كه شورت سهيلا رو در بياره كه ديگه اينجا با مقاومت سهيلا روبرو شد . سهيلا بهش ميگفت تا همين جا كافي هستش و ادامه نده . اما امير دست بردار نبود و وقتي ديد نميتونه جلوي سهيلا ايستاد و شلوار و شورت خودشو پايين كشيد ، كير نسبتا بزرگي داشت ، اون را جلوي دهان سهيلا گرفت و ازش خواست براش ساك بزنه . سهيلا از اينكار هم امتناء ميكرد ولي با اصرار امير شروع به ليس زدن سر كير امير كرد . امير بلند بلند آه و اوه ميكرد و با دستش سره سهيلا رو به كيرش فشار ميداد . سهيلا كم كم شروع به خوردن كامل كير امير ميكرد و معلوم بود داره خوشش مياد . امير همونجوري كه سهيلا ساك ميزد سينه هاي اونو ميماليد . امير سهيلا رو بلندش كرد و برگردوندش و از پشت بهش چسبيد كون سهيلا بد جور آدمو حشري ميكرد . امير كيرشو ميذاشت لاي پا سهيلا و سينه هاشم ميماليد .
ناگهان امير خيلي سريع شورت سهيلا رو پايين كشيد ، قبل از اينكه بتونه مقاومت كنه و به طرف مبل هولش داد . سهيلا به شكم روي مبل افتاده بود و امير هم روش . ديگه صداي سهيلا بيشتر به اعتراض و ناراحتي بلند شده بود تا لذت . امير با دستش سره كيرشو با آب دهانش خيس كرد و داشت با كون سهيلا بازي ميكرد. سهيلا ديگه شروع به گريه كرد و تو گريه هاش به امير فحش ميداد . ديگه برام مشخص شده بود سهيلا تا اينجا كارو نميخواسته و امير داشت زياده روي ميكرد . نفهميدم چطوري شد كه بالا سر امير رسيدم و از پشت يقه پيراهنشو گرفتم و با تمام قدرتم به عقب پرتش كردم . تا رفت كه به خودش بياد با يك ضربه محكم به وسط پاهاش كوبيدم . باهمون پايي كه آسيب ديده بود ، از شدت درد هر دومون فرياد زديم . من از درد مچ پا و اميراز درد ضربه اي كه به تخماش خورده بود .
سهيلا زبونش بند آمده بود و قدرت تكلم نداشت . امير همونطوري كه به خودش ميپيچيد از روي زمين بلند شد و با استرس و وحشت فراوان به من نگاه ميكرد .
امير با التماس ازم عذر خواهي ميكرد و به غلط كردن افتاده بود ، بهش گفتم سريع اونجا را ترك كنه .
سهيلا همونطوري روي مبل بود و دستشو جلوي كسش گرفته بود و پاهاشو بهم فشار ميداد و گريه ميكرد .
امير مثل برق از خانه خارج شد و با شنيدن صداي در حياط خروجش حتمي شد .
من روي مبل روبروي سهيلا نشستم و سرمو تودستام گرفته بودم .
سهيلا همونطور كه گريه ميكرد ميگفت : غلط كردم داداشي به خدا امير به زور با من اون كارو كرد .
من يه نگاهي بهش كردمو با سرم بهش فهموندم دامنشو بپوشه .
از جام بلند شدم و لنگ لنگان به طرف اتاقم رفتم . 1 ساعت از اون قضيه گذشته بود كه سهيلا با زدن در اجازه ورود خواست و منم كه حالا بهتر شده بودم و تو اون 1 ساعت تمام جريانو دوباره تو ذهنم مرور كرده بودم و به نوعي بدن سكسي سهيلا رو تجسم ميكرد بهش با صداي آرام و مهربان اجازه دادم بياد داخل .
سهيلا همون لباسها تنش بود و اومد روي صندلي كامپيوترم نشست و سرش رو پايين انداخته بود . سكوت اتاق رو فرا گرفته بود . يك نگاهي بهش كردم و با لبخند كه آرامترش كرد بهش گفتم ولي قدرت زيادي داريا .
سهيلا كه وقتي ديد من راحت باهاش حرف ميزنم نيم نگاهي بهم كرد و با صدايي لرزون گفت : به خدا بهش گفته بودم حق پيشروي نداره و بايد خودشو كنترل كنه
من : خوب ديگه نميشه امير هم مقصر دونست هر كس ديگري هم بود نميتونست از تو بگذره .
سهيلا كه با گفتن اين حرف يكم جا خورده بود نگاهي بهم كرد و سرش رو پايين انداخت .
من : خوب راستي فرشته خانم پس كجا هستن
سهيلا دوباره رنگش عوض شد و فهميدم منو بازي داده بود .

ديگه زياد ادامه ندادم و به هم قول داديم اين موضوع فراموش بشه و از اون زمان به بعد امير هم ديگه به نوعي قطع رابطه كر
     
#2 | Posted: 23 May 2012 04:54
تابوي عشق
قسمت دوم

خوب برگرديم به تهران

چايي كه سهيلا برام آورده بود رو خوردم و بلند شدم و رفتم تو هال ، تو اتق سهيلا رو نگاه كردم ، چراغ خوابشم خاموش كرده بود و ملافه رو خودش انداخته بود ، سيني چاي رو روي اوپن آشپزخانه گذاشتم و به طرف اتاق سهيلا رفتم .(شبهاهميشه سهيلا به خاطر ترسش موقع خوابيدن در اتاقش باز بود ) رفتم داخل و كنارش روي تخت نشستم . موهاشو شروع كردم به نوازش ، مشخص بود بيدار ، روي سهيلا خم شدم و يه بوس از سرش و يكي هم ار بازوش كردم . سهيلا به پشت برگشت و مشخص بود يك نم اشكي از چشمش اومده بود . دستشو گرفتم تو دستام و باز دوباره روش خم شدم و پيشانيشو بوسيدم . سهيلا دستاشو از دستم بيرون كرد و محكم بغلم كرد كه اين باعث شد كاملا روش بخوابم . نميتونم بگم چه حسي در من بوجود آمد و با خوابيدن روي سهيلا و برخورد سينه هاش به من ، داغ شدم پاهاموبالا آوردم و روي تخت كنارش دراز كشيدم .
سهيلا به طرف من برگشت و يه بوس محكم از لپم كرد . به چشماش نگاه كردم ، سهيلا همونطور كه ميخنديد بهم گفت : داداشي عجب دوست دختري داريا
من : كي ؟
سهيلا : هموني كه موقع پياده شدن باهات بود
من : نه بابا ، من كه گفتم بهت اون از دوست دخترهاي ايلياهستش .
سهيلا : جدي ، يكي ديگه هم كه بود چون سرشو بيرون آورده بود .
من : آره هر دو تاشون جي افهاي ايليا هستن
سهيلا : يعني تو اصلا نداري ؟
من : نه بابا ، كي مياد جي اف من بشه
سهيلا : از خداشون هم باشه ، هم خوشگلي ، هم خوش اخلاق ، هم خوش هيكل

من : سهيلا يه سوال كنم راستشو ميگي؟
سهيلا : 100 % ، قول ميدم
من : تو دوست پسر نداري؟
سهيلا : تو دانشگاه با يكي دوست هستم ولي فقط در حد درس خوندن و نهايت رفتن كافي شاپ
من : ديگه چي ؟
سهيلا : همين و نه بيشتر ، دوست پسر اصلي من تو هستي
و دوباره يه بوس ديگه از لپم كرد ولي اينبار محكمتر و طولاني تر و موقع بوسيدن خودشو بهم چسبوند و با دستاش منو به طرف خودش فشار ميداد .
يه جريان خون شديدي بين پاهام ايجاد شده بود ، و داشتم داغ ميشدم .

سهيلا : داداشي حالا يه سوال من از تو دارم
من : بفرماييد
سهيلا :تو دوست دختر نداري /؟ يعني اصلا با دختري نبودي؟
من : خوب الان كه اصلا ندارم ، تو دوران دانشجوييم با يكي دوست بودم .
سهيلا : چجوري ؟ يعني تا كجا ؟
من : بوده ديگه حالا
سهيلا : جون داداشي بگو
من از روي تخت بلند شدم كه برم كه سهيلا دوباره بغلم كرد و روي تخت خوابوندمه و نشست روي شكمم
و با اصرار ازم خواست بگم

سهيلا : جون من داداشي بگو
من: خوب يكم بيشتر از دوستي تو با همكلاسيت
سهيلا : چقدر بيشتر ، با هم بودين ؟
من : اي ، همچين
سهيلا : واضح بگو ديگه ، ترا خدا
من : نه بابا ، ميخواي داستان سكسي برات تعريف كنم ؟
باز تلاش كردم كه از روي خودم كنارش بزنم و بلند بشم كه دوباره نذاشت و همونطوري كه مقاومت ميكرد به پايين كشيده شد و دقيقا نشست روي كيرم ، من كه يكم راست كرده بودم وقتي سهيلا روي كيرم نشست يه آهي گفتم و سهيلا با شنيدن اون ، وقيحتر شد و خودشو بيشتر بهم فشار داد .
هيچ وقت تصور اينطور نزديكي رو نميدادم كه با سهيلا داشته باشم .
سهيلا ديگه تقريبا روم خوابيده بود و سينه هاش جلويه چشمام بود .
سهيلا دوباره گير داد كه بگم

من : چند باري با هم بوديم
سهيلا : كجا ؟
من : خانه يكي از دوستام
سهيلا : تنها بودين ؟
من : بله
سهيلا همونطور كه صحبت ميكرديم خيلي نرم خودشو بهم ميماليد و كيره من هم ديگه شق شده بود و كاملا سهيلا اونو حس ميكرد
چشمهاي سهيلا خماري عجيبي به خودش گرفته بود و اين نشونه حشري بودن زيادش بود .

سهيلا : كاري هم كردين ؟
من : يكم
سهيلا : چقدر ؟
من : در حد بوسيدن و لاسيدن
سهيلا : ديگه ؟
من : خوب يه كاراي ديگه
سهيلا : كرديش ؟ وقتي اينو گفت يكم راستر شد و ديگه روي شكمم نبود بلكه كامل روي كيرم نشسته بود
نفسم بند اومده بود و نميدونستم چرا قدرت حركت رو از دست دادم
سهيلا دوباره روم خوابيد و سرشو آورد كنار گوشم و آروم گفت : كرديش ؟
ديگه شرايط از كنترل من خارج شده بود و من كه دستام تا اون موقع كنار بود ، انداختم دو طرف كون سهيلا و محكم فشارش دادم و با صداي بلند گفتم : آره ، كردمش ؟
هم سهيلا و هم من از حال طبيعي خارج شده بوديم ، سهيلا ديگه تندتر از قبل خودشو بهم ميماليد و كيرمو كاملا فشار ميداد .
سهيلا : دختر اوپن بود ؟
من : نه
سهيلا : پس چي ؟ از پشت ؟
من : آره
سهيلا : اجازه داد ؟ دردش نگرفت ؟
من : درد كه داشت ولي خوب لذت هم ميبرد
سهيلا : خيلي كيف داره ؟
من : براي من يا اون ؟
سهيلا : هردو
من : خيلي ، تو كه قبلا امتحانش كردي ، خيلي زودتر از من
سهيلا كه منظورم فهميده بود هيچي نگفت
من : تو لذت ميبردي
اين سوالو كه ازش كردم ديگه كاملا روم خوابيده بود و سرش كنار گوشم بود و من هم با دستم كونشو فشار ميدادم
ديدم جواب ندا د محكم به خودم فشارش دادم و دوباره ازش پرسيدم .
سهيلا خيلي آروم گفت اره لذت ميبردم
من : پس چرا نذاشتي ادامه بده ؟
سهيلا : آخه فرشته خيلي ترسونده بودمه
من : مگه فرشته با كسي سكس داشته
سهيلا : اره
من : با كي ؟
سهيلا : باورت نميشه
من : كي بوده ؟
سهيلا : داداشش
من : جدي ؟ كسي ديگه چي
سهيلا : 2 تا دوست پسر ديگه هم داشته
من : پس حرفه اي بوده
سهيلا : آره
من : اوپن هم بوده
سهيلا : نه ، همش از پشت بوده

سهيلا لحن حرف زدنش عوض شده بود و خودشو هم كاملا روي من ول كرده بود ، سينه هاش داشت ديونم ميكرد
منم ديگه كيرمو هر چند لحظه به بالا فشار ميدادم و سهيلا مشخص بود خوشش مياد .

من : تو دوست نداشتي ؟
سهيلا : دوست كه چرا ، ولي ميترسيدم ، داداشي تو از كي مارو ميدي ؟
من : از همون اول
سهيلا : يعني از كي ؟
من كه ديگه حشرم بالا زده بود ، دستمو دور كمرش انداختم و به خودم فشارش دادم و يه گاز كوچيك از لاله گوشش گرفتم كه سهيلا رو ديونه تر كرد .
من : از همون موقع كه داشت ليست ميزد
سهيلا : همون اول اول ؟
سهيلا مشخص بود ميخواد با جزئيات بشنوه و منم كه ديگه كاملا حشري بودم تصميم گرفتم راحتش كنم
من : از همون موقع كه سينه هاي خوشگلتو ميخورد
اين حرف براي حشري كردن بيشترش از اون چيزي كه فكر ميكردم عمل كرد و سهيلا سرش رو بلند كرد و وقتي ديد دارم مست نگاهش ميكنم ، كاري رو كه منتظر بودم انجام داد و لبشو گذاشت روي لبم و با تمام قدرتش خودشو بهم فشار داد .
من و سهيلا ديگه تو فضا بوديم . دستامو دوباره گذاشتم روي كونش و شروع كردم به ماليدن ، دامنش كاملا بالا رفته بودم و پوست صافش زير دستام بود
سهيلا : چرا هيچي بهمون نگفتي پس‌ ؟
من : چون صداي آه و اوه تو نشون ميداد داري لذت ميبري
سهيلا : يعني ناراحت نشدي ؟
من : ناراحت ؟ نه تا زماني كه خودت نخواستي
سهيلا : داداشي حالت خرابه الان ؟
من : از كجا فهميدي ؟
سهيلا بيشتر خودشو بهم فشار داد و دستشو برد و زير شكم مو ماليد
سهيلا : از اينجا
من : از اونجا كه چيزي معلوم نيست
سهيلا با يك حركت كيرمو تو دستش گرفت و گفت : اين كه معلومه
وقتي سهيلا كيرمو تو دستش گرفت ، چنان آهي گفتم كه سهيلا خندش گرفته بود
سهيلا : ميشه اينو من ببينم ؟
من : چيكارش داري؟
سهيلا : ميخوام باهاش آشنا بشم
من : دوست داري ؟
سهيلا : خيلي
و ديگه منتظر جواب من نشد خودشو كشيد پايين پاهام و شلوارمو پايين كشيد و دستشو برد تو شورتم و كيرم تو دستاش گرفت .
من داشتم آتش ميگرفتم ، دماي بدنم واقعا بالا رفته بود سهيلا بدون حرفي شورتمو هم پايين كشيد و حالا ديگه كيرم تو دستاش و جلويه صورتش بود .
صورتشو پايين برد و به چشمام نگاه كرد ، همونطور كه ميديدمش با زبونش به سره كيرم ليس زد . انگار جونم داشت از كيرم بيرون ميزد . دوباره اينكارو كرد . سرمو عقب دادم و به بالا نگاه ميكردم . سهيلا داشت كيرمو كم كم ميخورد و ساك ميزد ، اصلا نميتونستم حرف بزنم ، شايد 3 – 4 دقيقه اينكارو كرد . سهيلا آرام از روي من بلند شد و از تخت پايين رفت و كنار تخت ايستاد . همانطوري كه نگاهش ميكردم تاپشو درآورد و دامنشم كشيد پايين ، بعد پشتشو به من كرد و شورتشو خيلي ارام پايين كشيد . از ديدن كون سفيد و بزرگش ديونه شده بودم ، وقتي شورتشو درآورد بدون اينكه برگرده عقب اومد و كنارم نشست ، دست انداختم و بند سوتينشو باز كردم و همونجوري كه نشسته بود سينه هاشو تو دستام گرفتم . سهيلا دوباره به طرف من برگشت و روي كيرم خم شد و ساك زدنو شروع كرد . سينه هاي بلوريش تو دستاي من بود . اومد روي تخت و روي من دراز كشيد . من چون زير پوشمو موقع خواب درآورده بودم برخورد سينه هاي لختش با بدنم حرارت عجيبي رو درست كرده بود ، لب گرفتنو دوبارم انجام داديم ولي ايندفعه خيلي طولاني ، كيرم بين پاهاش بود و به كوسش چسبيده بود . سهيلا رو از روي خودم به بغل كشيدم و خودم رفتم روش خوابيدم . با يه حركت شلوارمو كه زير زانوهام بود درآوردم و شورتمو هم انداختم كنار . حالا هردومون لخت لخت بوديم . خوردن سينه هاي سهيلا لذتي بود كه نميتونستم بي خيالش بشم ، همونطوري كه سينه هاشو ميخوردم با دستم هم كوسشو شروع كردم به ماليدن . ديگه صداي سهيلا بلند شده بود و همش خودشو پيچ و تاب ميداد . سرمو يواش بردم پايين و رسيدم جلوي كوسش . نگاههاي سهيلا التماس ميكرد كه كوسشو ليس بزنم . وقتي زبونم روي كوسش كشيدم فرياد بود كه از سهيلا خارج شد نه صداي آرام . با ولع شروع به خوردن كوسش كردم و هم زمان سينه هاشو ميماليدم ، سهيلا ديگه به حرف اومده بود و همش آخ و جون ميگفت . كوس سفيد و توپول سهيلا تو دهن من بود و خوردنش لذت بخش . از تخت پايين اومدم و سهيلا رو كشيدم لب تخت . جلوش زانو زدم و دوباره و با تمام قدرت شروع به خوردن كوسش كردم . سهيلا دستشو روي سرم گذاشت و به كوسش فشار ميداد . اونقدر كوسش خوردم كه با تكانهاي شديد سهيلا مشخص شد ارضا شده ، از جلوش بلند شدم و روش خم شدمو يه لب ديگه ازش گرفتم . سهيلا سست شده بود و اين طبيعي بود .
شلوار و شورتم برداشتم و از اتاقش بيرون رفتم ، اول رفتم دستشويي و وقتي اومدم بيرون سهيلا رو لخت جلوم ديدم ، بهش گفتم : براي امشب كافي نيست ؟ خيلي توان داري مثل اينكه
سهيلا : براي من كافيه ولي تو چي ؟
من : من يك كاريش ميكنم ، تو نگران من نباش
سهيلا : نه من بايد يك كاريش كنم
و بدون معطلي جلوم زانو زد و كيرمو كه نيم خيز شده بود دوباره گذاشت تو دهنش تمام كيرمو ميخورد و زياد طول نكشيد تا كاملا شق بشه ، خيلي خوب ساك ميزد و اين نشون ميداد يا فيلم زياد ديده يا عملا تجربه زياد داره . چند دقيقه بيشتر طول نكشيد كه آبم بياد و قبلش از دهانش بيرون كشيدم ولي اون دوباره گرفت تو دستاش و با بالا، پايين كردن آبم با فشار روي سينه هاش و دستش ريخت ، آنقدر بي حال شده بودم كه همون جا نشستم ، سهيلا اومد تو بغلم و ازم لب گرفت و با بغض بهم گفت : داداشي خيلي دوست دارم و تو بغل تو احساس آرامش ميكنم .
من نميتونستم چيزي بگم و فقط چند دقيقه بعد كمكش كردم كه بره بخوابه .
(ادامه دارد)
     
#3 | Posted: 24 May 2012 08:44
تابوي عشق
قسمت سوم
با صداي بلند تلويزيون كه داشت شوي اندي رو پخش ميكرد از خواب بلند شدم ، ساعت رو كه نگاه كردم باورم نميشد اينقدر خوابيده باشم ، ساعت 11 بود و من كمتر شده بود تا اين زمان تو رختخواب باشم .
داخل هال كه رفتم سهيلا داشت جلوي تلويزيون ميرقصيد ، يك تاپ بندي صورتي خيلي كوتاه و خوشگل كه تقريبا نصف سينه هاش ديده ميشد با يه دامن روي زانوي تنگ پاش كرده بود ، همين كه منو ديد اومد طرف و خودشو بهم چسبوند ، خيلي به خودش رسيده بود و آرايش قشنگي داشت ، سينه هاش به خاطر اينكه سوتين نبسته بود بد جور تكون تكون ميخورد و چشمو نوازش ميداد ، همونطور كه محو سينه هاش بود م صورتمو جلو بردم و يه لب ازش گرفتم ، خيلي داغ بود و انگار انرژي مضاعفي پيدا كرده بود ، همانطور كه ميرقصيد پشتشو كرد و خودشو چسبوند بهم . اون كون خوشگلش رو پيچ وتاپ ميداد و اين باعث شده بود من كه با شورت بودم تحريك بشم و راست كنم . كيرم بد جور شق شده بود و سهيلا گه اينو حس ميكرد بيشتر خودشو بهم فشار ميداد . از پشت سينه هاشو گرفتم و چسبوندمش به خودم و سهيلا هم سرشو برگردون و با زبونش روي لبش ميكشيد . مشخص بود خيلي مست هستش ومنم از حال طبيعي خارج كرده بود . همونطور كه بغلش كرده بودم بهش گفتم ديشب خوش گذشت . سهيلا كه ازچشاش شهوت ميباريد با تكان دادن سرش و گفتن نچ جواب منفي داد .اين كار سهيلا بيشتر تحريكم كرد و از پشت كونشو فشار دادم و گفتم چرا ؟
سهيلا : آخه ديشب تو اذيت شدي و اين يعني خوش نبودن
من : اذيت ؟؟ نه – خيلي هم خوب بود – تو عمرم كسي اينطوري برام نخورده بود - خيلي حرفه بودي – ميگم راستشو بگو تمرين زياد داري؟
سهيلا : تمرين چي‌؟
من : تمرين خوردن ديگه
سهيلا كه حالا باز دور زده بود و سينه به سينه شده بوديم و همونطور بازم ميرقصيد و با دستاش پاهاشو مالش ميداد و بدنشو ، دستشو آورد روي سينه من و با لوندي خاصي گفت : خوردن چي ؟ اسم نداره اوني كه خوردنيه
من : اسمشو كه خوب ميدوني – مگه ميشه اسم خوشمزه ترين چيزي كه شما خانمها علاقه دارين رو يادتون بره
سهيلا : اوه خوشمزه و آبدار
من : اونم چه آبي –فراوان و با فشار – خوب نگفتي از كي تمرين داري ؟
سهيلا : من نياز به تمرين ندارم – استعدادم خوبه –
سهيلا دستشو بالا آورد و گذاشت روي كيرم كه شق شده بود و از روي شورت ميماليدش ، به خودم فشارش دادم و از پشت كونشو گرفتم تو دستام و ماليدنو ادامه دادم
من : سهيلا غير من ديگه از كيا رو خوردي؟
سهيلا : بازجويي ميكني ؟
من : نه خوشگله – ميخوام بدونم ديگه كيا سعادت اينو داشتن كه جلوشون زانو بزني و .........................
سهيلا : فقط تو
من : ولي يك نفر ديگه رو كه خودم ديدما
سهيلا : اهان – آره اون براي خيلي وقت پيش هستش – تو از ديدن اون صحنه ها خوشت ميومد ؟
من : ميخواهي راستش بدوني ؟
سهيلا كه خودشو ازم جدا كرده بود رفت تو آشپزخانه و همونطور كه داشت ميز را براي صبحانه آماده ميكرد بهم نگاه كرد و گفت : من هيچ وقت دوست ندارم حتي مصلحتي بهم دروغ بگي – حالا هم برو صورتتو آب بزن و بيا براي صبحانه
من : تو هم ضد حال هستيا – تازه داشتيم آماده ميشديم براي پرواز
سهيلا كه از گفتن اين جمله من خندش گرفته بود با تنازي خاصي بهم نگاه كرد و گفت : وقت براي پرواز زياده – بايد قدرت پرواز هم داشته باشي يا نه / ؟ - حالا بيا موقع صبحانه جواب منو بده تا ببينم چيكار ميشه كرد برات .
نميدونم چرا اون روزبين خودم و سهيلا هيچ پرده اي ديگه نميديدم ، درسته كه ديشب باهاش سكس مختصري داشتم ولي به جاي پشيموني احساس شادي و سرحالي زيادي هم داشتم .بعد از اينكه نشستيم و صبحانه رو شروع كرديم سهيلا دوباره ميخواست صحبت قبلي رو شروع كنه كه من ازش خواستم باشه براي زماني كه شرايطش باشه .
ديگه سعي كرديم صحبتهامون عوض كنيم و از مسائل ديگه بحث بشه ، از دانشگاه ، كار ، مامي و بابا و از ايليا .
به ايليا كه حرفمون رسيد نظر سهيلا رو درباره ايليا جويا شدم . اولش من من ميكرد ولي وقتي بهش گفتم راحت و هر چي دلش ميخواد بگه .
سهيلا از ايليا خيلي خوشش اومده بود و از صحبتهاش معلوم بود چشمش ايليا رو گرفته .
تو همين صحبتها بوديم كه موبايلم زنگ خورد ، ايليا بود ، بعد از اينكه احوال پرسي كرديم از ديشبش پرسيدم و اينكه خوش گذشت يا نه – ايليا زياد راضي نبود و ميگفت يكي از دخترا موقع سكس حالش بد شده و بالا آورده و حسابي تو حالشون خورده بود ، وقتي داشتيم صحبت ميكرديم سهيلا ادا و اطوار درمياورد ، ازش سوال كردم كه كجاست ، ايليا تو دفتر بود و براي گرفتن چند تا مدرك اومده بود ، دعوتش كردم براي خوردن چاي و صبحانه ، كه اولش قبول نكرد و وقتي ديد اصرا ميكنم قبول كرد و گفت تا 5 دقيقه ديگه مياد ، ازم درمورد سهيلا پرسيد و وقتي شنيد سرحال و اونم ميخواد كه ايليا بياد براي چاي خوشحال شد .
سهيلا بلند شد و گفت ميره كه لباسشو عوض كنه و اينطوري ميخواست نظر منو بدونه
بهش گفتم اگر راحت نيست فقط تاپشو عوض كنه چون سينه هاش كاملا پيدا بود . سهيلا رفت تو اتاقش و منم ميزو دوباره مرتبش كردم و داشتم يك سرويس ديگه آماده ميكردم كه صداي زنگ در آمدن ايليا رو اعلام كرد . درو كه باز كردم ايليا با يك جعبه شكلات جلوي درب بود ، باهاش دست دادمو ازش دعوت كردم بياد براي صرف چاي . ايليا يواش ازم در مورد سهيلا پرسيد كه كجاست و تارفتم جواب بدم خانم خوشگله ما خودش اومد – واي پسر چه تيپي زده بود يه لباس يقه با كه گردن زيباشو به رخ ميكشيد و با همون دامن قبليش . به ايليا كه نگاه كردم شوكه شدنش كاملا مشهود بود - آخه سهيلا رو فقط با مانتو ، شلوار ديده بود و ديدنش با اين لباسها معلوم بود كيش و ماتش كرده .
سهيلا اومد جلو و همونطور كه انتظار داشتم با ايليا دست داد و خوشامد گويي كرد .
صداي ايليا نشان ميداد يه آشوبي درش بوجود آمده – سهيلا حسابي به خودش رسيده بود و از عطري هم استفاده كرده بود كه بد طور مشامو نوازش ميداد .
ايليا كه انگار هنوز تو شوك بود همونطور به سهيلا خيره شده بود و سهيلا داشت چاي تو فنجانها ميريخت ، من كه كاملا تو نخ ايليا بودم براي اينكه يه حالي ازش بگيريم رو به طرف ايليا كردم و بهش گفتم : ايليا حالت خوبه ؟ مشكلي پيش اومده ؟
ايليا كه تازه به خودش اومده بود من من كنان گفت نه ، چيزي نشده ، چقدر اينجا گرمه مگه نه ؟
سهيلا كه اونم متوجه تغيير حالت ايليا بود از جاش بلند شد و اومد سمت ايليا و ازش خواهش كرد كتشو در بياره تا براش بره آويزون كنه – ايليا با پوزش از جاش بلند شد و همانطور كه چشم از سهيلا برنميداشت كتشو بهش داد ، سهيلا به طرف اتاق من رفت و تو اين فاصله يه بيشگون از پاي ايليا گرفتم و آروم بهش گفتم : چته ؟ تو كه خواهر ما رو قورت دادي
ايليا كه منتظر اين حرف نبود ، دست پا شكسته نه نه ميكرد و حسابي قاطي كرده بود .
سهيلا برگشت و صبحانه صرف شد و بعدش ازمون خواست تو پذيرايي بشينيم تا برامون ميوه بياره .
من و ايليا رفتيم تو پذيرايي و مشغول ديدن تلويزيون شديم – ايليا حرفي نميزد و معلوم بود هنوز از شوك خارج نشده .
سهيلا با ظرف ميوه رسيد و كنار من و جلوي ايليا نشست ، نگاه ايليا ميخ پاهاي سهيلا بود و اينقدر تابلو نگاه ميكرد كه سهيلا يواش بهم تنه زد و با چشماش ايليا رو نشون داد .
سهيلا از بابت زحماتي كه به خودش و پدرش داده بود ازشون تشكر كرد و اجازه گرفت و رفت اتاقش .
بعد از رفتن سهيلا قضيه فهميدن سهيلا از برنامه ديشب رو بهش گفتم ، ايليا كه ديگه پس افتاده بود ، با نگراني خاصي از برخورد سهيلا پرسيد و وقتي بهش گفتم با سهيلا راحتم ( البته نه سكس ) خيالش راحتر شد ولي مشخص بود حالش گرفته شده .بعد از نيم ساعت ايليا ازمون خداحافظي كرد و رفت ، جالبه وقتي با سهيلا دست ميداد سرشو بالا نياورد و سهيلا كه حالا مشخص بود همچين بي سروزبان هم نيست با خنده به ايليا گفت شما خيلي هم خجالتي هستينا – اين جمله چنان ايليا رو چپه كرده بود كه وقت خارج شدن محكم به در خورد .

سهيلا براي ناهار پرسيد كه بهش گفتم از بيرون سفارش ميديم . و دستشو گرفتم و رفتيم تو اتاقش .
سهيلا رفت روي تختش نشست و منم رويه كاناپه كنار اون و سهيلا نگاههاي ايليا رو يادآوري كرد و از شوكه شدنش برام گفت و ميخنديديم . بهش گفتم نميخواد لباس راحتري بپوشه كه بلند شد و رفت طرف كمدش ، وقتي لباشو درآورد سفيدي بدنش باز منو به تكون واداشت ، بهش گفتم همون تاپ قبليشو بپوشه و وقتي ميخواست برگرده تنگ بودن دامن و راحت نبودنشو براي نشستن روي تخت يادآوريش كردم كه اونم با خنده برگشت به طرف كمدش .
وقتي ميخواست دامنشو دربياره پشتشو به من كرد وبا نيم نگاهي شروع به خارج كردن دامن از پاش شد .
واي شورت پاش از اين بنديها بود كه فقط وسط قرار ميگيره ، كون بزرگش داشت بهم سلام ميكرد و سهيلا عوض كردن دامنشو طول داده بود . من روي كاناپه كاملا ولو شدم و ميخ بدنش . سهيلا يك دامن راحت ولي خيلي كوتاه پوشيد و اومد روي تخت ، وقتي نشست ، با خنده برام بوس فرستاد .
دوست داشتم باهاش صحبت كنم و نميخواستم برم كنارش چون اينكار باعث ميشد بيشتر تحريك بشم و نتونم حرفاشو بشنوم .
سهيلا بدون حرف نگاهم ميكرد و منم همينطور ، سهيلا روي تخت به پهلو و به طرف من دراز كشيد و بهم گفت : خب سوال آخر منو بي جواب گذاشتي
من : كدوم سوال
سهيلا : همون كه در مورد ديدن من با امير ازت پرسيدم – كه گفتي ميخواهي راستش بدونم و منم گفتم هيچ زمان بهم دروغ نگو .
من : حالا واقعا دوست داري بدوني
سهيلا : بله كاملا و بدون سانسور
من : راستش من از ديدن بدن لخت تو و مامي هميشه لذت ميبردم ، از سينه هاي بزرگتون و همه اندامتون .- اون روز هم وقتي امير باهات سكس ميكرد ، ديدنش خيلي برام لذت بخش بود . وقتي سينه هاتو ميخورد ، وقتي وسط پاهات نشسته بود و ليست ميزد ، اگه خودت مخالفت نميكردي حتي منتظر سكس از پشتتم بودم .
سهيلا كه چشاش باز مونده بود با تعجب گفت : يعني ديدن لخت مامي هم برات قشنگه ؟
من : آره ، خيلي – كلا از لخت ديدنتون لذت ميبرم – سكس كه ديگه جاي خودشو داره
سهيلا : سكس مامي هم ديدي؟
من : نه نديدم و صداشون رو ميشنيدم
سهيلا : واي جدي ؟ چي ميگفتن ؟
من : خيلي چيزها – حتي تصورش رو نميكني- مامي تو سكس خيلي بد حرف ميزنه
سهيلا : چي ميگفت ؟ يالا بگو – جون من بگو
من : من اصلا نميتونم به زبون بيارم – اصطلاحات و حرفهايي ميزدن به خصوص مامي كه مخ آدم سوت ميكشه.
سهيلا : منم ميخوام مخم سوت بكشه – بگووووووووووووو
سهيلا حشري شده بود و اين كاملا واضح بود ، منم دست كمي از اون نداشتم ، فكر اون زمانها كيرمو راست كرده بود و اين از چشم سهيلا دور نموند .
يكمرتبه از تخت پايين پريد و جلوم رويه زمين نشست و دستشو گذاشت روي كيرم
سهيلا : ميبينم بيدار اين آقا كوچولو – خب بگو
من : حرفاشون خيلي خارج از حد هستشا – نگي بعدا چرا بي ادبي ؟
سهيلا : نه
من : مممممممممممم مامي از اونجاهاش ميگفت ، از كير بابا
سهيلا : نه ديگه از مامي هم كامل بگو
من : باشه
سرم بردم كنار گوشش و گفتم : مامي ميگفت كوسمو بخور ، كيرتو ميخوام ، بكن تو كوسم و اين حرفا
هنوز حرفم تمام نشده بود دست سهيلا رفت تو شورتم و كيرمو گرفت
شورتمو پايين كشيد و كيرمو دو دستي فشار ميداد ، بعدش ليس زد و شروع كرد به ساك زدن .
بدنم خيلي داغ شده بود ، سرش بالا گرفتم و بهش گفتم اين خوردن حرفه اي با دو بار ساك زدن ياد نگرفتي ، راستش بگو ديگه با كي بودي؟
سهيلا كيرمو از دهنش درآورد و با عشوه گفت : من فقط كير تو و كير امير و يه كوس ديگه رو خوردم .
فقطي اسم يك كوس ديگه رو آورد ، دماي بدنم 10 درجه درجا بالا رفت .
سرش با دستم بالا گرفتم و ازش لب گرفتم و بعدش گفتم : كوس كي خوشگله ؟
سهيلا : فرشته
من : فرشته دوستت ؟ لز بازي كردين؟
سهيلا : اوهم –
من: كي ؟ چقدر ؟ بازم دارين با هم ؟
سهيلا : خيلي ، همون موقع كه زياد با هم بوديم
من : اوه جون ، چه حالي داره لز دو تا دختر با هم
سهيلا : داداشي يه سوال كنم ؟
من : 10 تا سوال كن
سهيلا : شما مردها هم همجنسبازي كردين؟
من : تو دبيرستان 2 – 3 بار اونم با يكي از همكلاسيهام
سهيلا : كيف داشت مگه نه
من : اي بدك نبود ، ولي به سكس با دختر نميرسه
سهيلا : تو فاميل با كسي نبودي؟
من : هوس داشتم بهشون ولي نه
سهيلا : كيا ؟
من : از همه بيشتر خودت و مامي و خاله نوشين
سهيلا : جدي ؟ پس از همون موقع تو نخ من بودي ؟
من : آره خوشگلم
سهيلا دوباره شروع كرد به ساك زدن و منم كمكش كردم تاپشو دربياره سينه هاش داد ميزن منو بخورين
به جون سينه هاش افتادم و شروع كردم به خوردن و ليس زدن ، بلند كردم و دورش دادم ، حالا پشتش به من بود ، دامنشو كشيدم پايين ، كون خوشگلش جلوم بود ، دست انداختم و شورتشم درآوردم ، به عقب كشيدمش و نشوندمش روي پاهام ، كيرم به كوسش برخورد كرد و آه بلند سهيلا ديونه ترم كرد . سينه هاش رو از پشت ميماليدم و اونم با كونش روي كيرم تاپ ميخورد . دستم به كوسش رسوندم و شروع به ماليدنش كردم ، سهيلا همونجوري كه تاپ ميخورد بهم گفت : از پشت خيلي درد داره ؟
من : نميدونم چي بگم – ميخواهي امتحان كني ؟
سهيلا : آره – خيلي
از رويه خودم بلندش كردم و كمكش كردم روي تخت بخوابه – بهش نگاه كردم و گفتم : ببين خوشگله درد دراه ولي نه اينكه غير قابل تحمل باشه . تازه اول دردش زياده بعدش كم كم عادي ميشه برات . حالا بازم ميخواهي؟
سهيلا : ميشه تو انجامش بدي ؟
من : بله كه ميشه – از آرزوهام بوده
سهيلا رو به شكم خوابوندم و بهش گفتم بايد آماده كنم اول شرايط سكس از پشت رو
به طرف يخچال رفتم و روغن زيتون رو آوردم و شروع به ماساژ بدنش كردم ، همه بدنشو از بالا تا پايين روچرب كردم ، روغن بيشتري روي كونش ريختم و رفتم رويه پاهاش نشستم ، با دو تا دستام كونشو حسا بي ماساژ دادم و بهش گفتم پاهاشو بيشتر باز كنه ، بعد شروع كردم با يك انگشت سوراخشو ماليدن و توش ميكردم يكم اول خودشو جمع كرد ولي كم كم عادي شد براش ، با دو تا انگشتم شروع كردم ، مشخص بود دردش زياده ولي تحمل ميكرد ، يكم كه بازي كردم رفتم بالاي تختش و كيرمو تودهنش گذاشتم كه برام ساك بزنه تا راست راست بشه ، و همونجوري بازم با سوراخش بازي ميكردم ، برگشتم و يه متكا زير شكمش گذاشتم ، سوراخش كاملا تو ديدم قرارگرفت ، يك بار ديگه ازش آماده بودنش سوال كردم كه اونم تو اوج شهوت بلند گفت بكن ديگه ، سره كيرمو دم سوراخش گذاشتم و يكم فشار دادم ، سهيلا هيچي نميگفت و فقط يكم خودشو به جلو كشوند ، يكم فشارو بيشتر كردم سره كيرم داخل شده بود و از چنگ زدن ملافه معلوم بود درد زيادي رو تحمل ميكنه با يكم فشار بيشتر كيرمو داخل كونش كرد ، ديگه صداي ريز گريه ميومد ، همونطوري نگه داشتم تا كونش جا بازكنه ، يكم كه گذشت جلو ، عقب كردن رو شروع كردم ولي بيشتر تو كونش نكردم ، چند دقيقه اي كه گذشت مشخص شد آمادگي بيشترشو داره و منم با فشار بيشتر تقريبا نصف كيرم تو كونش كردم ، حالا ديگه صداي گريه واضح بود ولي براي پشيموني ديگه دير شده بود ، دستم بردم جلو دهنش و تا خواست بفهمه قضيه چي با فشار زياد همه كيرمو تو كونش جا دادم ، داد بدي زد ، ولي ديگه چاره اي نبود ، همونطوري روش خوابيدم ، با دستش دستمو از جلويه دهنش رد كرد و با گريه بهم گفت : داداشي پارم كردي ، خيلي درد دارم ، بهش گفتم يكم تحمل كنه تا سوراخش باز بشه و با دستم كوسش ماليدم ، چند دقيقه كه گذشت ، ديگه صداي گريه نميومد و داشت آه و اوه ميكرد ، پس معلوم بود دردش عادي شده ، براي همين شروع كردم به تلمبه زدن آروم ، ديگه كمتر ناله ميكرد ، كم كم شدت تلمبه زدنو زياد كردم و آخرا كار با شدت تلمبه ميزدم ، كيرم تا آخر تو كونش ميرفت و كاملا فاصله بين من و اون صفر ميشد ، ديگه داشت به آمدن آبم نزديك ميشدم ، بهش گفتم آبمو كجاش بريزم كه اونم با لحن خاصي كه كمتر ازش سراغ داشتم و با غيض گفت : بريز تو كونم ، آبت بريز تو كونم ، جرم كه دادي آبت توش بريز ديگه ، از حالا به بعد از كون دادن نميترسمممممممممممممممممممممممممم
با چند تا تلمبه شديد همه آبم تو كونش خالي كردم و روش دراز كشيدم
چند دقيقه كه گذشت از روش بلند شدم و برش گردوندم ، ازش يه لب گرفتم و دستمو بردم طرف كوسش و شروع به ماليدن كردم ، هنوز ارضا نشده بود ، رفتم بين پاهاش و كسشو شروع به ليسيدن و خوردن كردم ، يكم كه گذشت با دستاش سرمو به كوسش فشار ميداد ، شدت خوردن كوسش بيشتر كردم ، با حركات پاهاش نشون داد نزديك شده ، همونطور كه كسش ميخوردم ، سهيلا با صداي شهوت انگيزي گفت : كوسم بخور داداشي ، هيچكس مثل تو بلد نيست كوس بخوره ، بخورش ، اگه مامي بدوني اينقدر خوب كس ميخوري ديگه منت بابا رو نميكشه ، بخور ، بخور ، بخوررررررررررررررررررررررررررررررر
وبا صداي آه و اوه بلند و جيغ بدنش شل شد ، ارضا شده بود .
از كنارش بلند شدم و از تخت رفتم پايين ، بهش كه نگاه كردم واقعا يه كوس درجه يك بود سهيلا ، درجه يك
(ادامه دارد)
     
#4 | Posted: 27 May 2012 12:03
تابوي عشق
قسمت چهارم

2 روز از قضيه سكسم با سهيلا گذشته بود ، تو اين 2 روز سهيلا يكم تو راه رفتن اذيت شده بود و با اينكه هر دو شب سوراخشو براي چرب كرده بودم ولي بازم احساس ناراحتي ميكرد .
ساعت 9 صبح روز يكشنبه ايليا اومد تو اتاقم و هيجان تو چهره اون داد ميزد ، با نگراني ازش پرسيدم اتفاقي افتاده كه گفت : اتفاق مهمي نيست ، فقط نميدونم چطوري بهت بگم
من : ايليا ما با هم مثل برادريم اگر مشكلي پيش اومده بگوشايد يتونم كمكي كنم .
ايليا : راستش من يكي از خاله هام از كانادا اومده ، ديشب با مادرم تو خونه جرو بحث شون شد وحرفشون بالا گرفت ، از ديشب كه از خونه مون رفته ديگه هيچ خبري ازش نداريم ، هر جا زنگ ميزنيم پيداش نميكنيم ، همه دارن ديونه ميشن و مادرمو مقصر ميدونن .
من :آدرسي از دوستي ، رفيقي كه باهاش راحت باشه نداري ؟ شايد پيش اونا رفته ؟
ايليا : نه ، اون 20 ساله ايران نبوده و با كسي زياد آشنا نيست .
من : ايليا از هتلهاي سراغشو نگرفتي؟
ايليا : پسر راست ميگي ، اينو هيچكدوم به فكرمون نرسيده بود
و 2 نفري شروع كرديم به زنگ زدن به هتلها ، و تلاشمون نتيجه داد ، خاله ايليا تو هتل استقلال بود و من و ايليا بدون معطلي رفتيم اونجا . وقتي از مهماندار هتل سراغ خاله ايليا رو گرفتيم با اتاقش تماس گرفت و بعد از اينكه ايليا تلفني باهاش صحبت كرد ايليا ازم خواست منتظرش باشم و اونم رفت اتاق خالش .
من رفتم بيرون هتل و مشغول به گشت وگذار اطراف اونجا شدم .
حدود 40 دقيقه بعد ايليا بهم زنگ زد و گفت دارن ميان پايين .
ايليا با يه خانوم قد بلند و فوق العاده شيك پوش از در هتل اومد بيرون ، به رسم ادب چند قدمي رو من رفتم طرفشون ، خاله ايليا خيلي زيبا بود صورتي فوق العاده جذاب داشت ، سينه هايي بزرگ كه با مانتو تنگي كه تنش بود اين بزرگي بيشتر خودنمايي ميكرد ، وقتي بهشون رسيدم ايليا ضمن عذر خواهي كردن ازمن ، معرفه رو صورت داد ، بعد از اينكه با نوشين خانم( خاله ايليا) دست دادم و با هم آشنا شديم ، ايليا به نوشين گفت اين همون دوستي هست كه هميشه براتون ميگفتم .
نوشين خانم يه نگاه خريدارانه اي به من كرد و با صداي گيرايي گفت :ايليا ميبينم كه هر چي خوش تيپي هست دوست تو ميشن .
من سرمو پايين انداختم و ميخنديدم ، و ازشون خواهش كردم سوار ماشين بشن ، وقتي نوشين ميخواست سوار بشه چند قدمي از پيش افتا د و تازه اون موقع هيكل فوق العاده سكسي و زيباشو بيشتر به رخ كشيد ، خيلي بدن رو فرمي داشت ، كمر باريك و كون خيلي خوش تراش و زيبا ،توي راه رفتن هم خيلي لوند بود .
تو ماشين و از صحبتهايي كه بين ايليا و نوشين خانم ردوبدل شد متوجه شدم مشكل به جدا شدن نوشين از شوهرش برميگرده و اينكه مامان ايليا از اول با اين ازدواج مخالفت ميكرده .
از صحبتهاي نوشين خانم مشخص بود از طلاقش اصلا ناراحت كه نيست هيچ ،خيلي هم راضي هستش و طرز تفكرش اينه كه اگه كسي از طرفش خوشش نيامد نبايد خودشونو اذيت كنن و راحت همديگرو ترك كنه و دنبال سرنوشت خودشون برن .
وقتي به دفتر شركت رسيديم ساعت حدود 2 بعد اظهر بود ، سهيلا قبلش چند باري باهام تماس گرفته بود و تا حدودي از قضيه خبردار بود ، وقتي وارد دفتر ايليا شديم من ازشون عذر خواهي كردم و رفتم تو سوئيت خودمون ، سهيلا به محض اينكه منو ديد بهم گفت براي ناهار ماكاروني درست كرده و زياد هم تدارك ديده و بهتره ايليا ونوشين خانم هم دعوت كنيم بيان .بلافاصله به دفتر برگشتم و ايليا رو به خارج دفتر فراخواندم و صحبت سهيلا رو باهاش مطرح كردم ، ايليا خودش موافق بود ولي نميدونست خالش قبول ميكنه يا نه و اينكه برنامه ناهارو براي يه رستوران خوب ديده ، تو همين صحبتها بوديم كه نوشين خانم از دفتر بيرون اومد و مثل اينكه قسمتي از صحبتهاي مارو شنيده بود ، من درست كردن ماكاروني رو توسط سهيلا بهش گفتم و ازش دعوت كردم در صورت تمايل افتخار بدن و ناهار رو با ما باشن ، برخلاف اوني كه ايليا فكر ميكرد ، نوشين خانم خوشحال و بلافاصله از اين دعوت استقبال كرد .
من زودتر به سوئيت رفتم و به سهيلا آمدنشونو خبر دادم ، سهيلا رفت كه حاضر بشه و لباسشو عوض كنه ، نوشين با ايليا اومدن و با دعوت من تو پذيرايي نشستن ، سهيلا ز اتاقش بيرون اومد ، بازم يه تيپ خفن و سكسي ،يكي از دامنهاي كوتاه ( روي زانو) و خوشگلش با يه تاپه صورتي رنگ كه از يك طرف بند داشت و طرف ديگش لختي ، خيلي ناز شده بود ، وقتي وارد پذيرايي شد ايليا و نوشين خانم با ديدن سهيلا از جاشون بلند شدن و با هم دست دادن ، تو نخ جفتشون بودم و نگاههاي تحسين برانگيز هردو برروي اندام و چهره سهيلا موج ميزد ، سهيلا خيلي گرم و راحت باهوشون برخورد كرد و نوشين كه معلوم بود خيلي مجذوب سهيلا شده ، نتونست ساكت باشه و با لوندي خاصي گفت : ايليا عجب خواهر ، برادر تاپي پيدا كردي براي دوستي ، دو تا خوشگل و مهربان ، واقعا ازت خوشم اومد .
من و سهيلا كه قرمز شده بوديم يه نگاهي به هم كرديم و همه با هم خنديديم .
پذيرايي خوبي سهيلا انجام داد ، با اينكه تدارك زيادي نديده بود و خوب صورت گرفت . بعد از ناهارايليا به خاله نوشين گفت كه آماده بشه براي رفتن به خونه كه با مخالفت ايشان روبرو شد و نوشين خانم اظهار كرد قصد برگشتن به هتل رو داره و نميخواد فعلا به خونه خواهرش بره . هر چي اصرار كرد نشد و اينجا بود كه سهيلا پيشنهاد داد اگه نوشين خانم اذيت نميشن و افتخار ميدن چند روزي رو پيش ما بمونن ، از طرفي چون سوئيت براي ما نبود و اينكه ايليا هم زياد فكرش مشغول نباشه با اصرار من و سهيلا تونستيم موافقت نوشين رو بگيريم . قرار شد عصر سهيلا با نوشين با ماشين ايليا برن و يك سري از وسايل نوشين رو كه هتل مونده بود بيارن و تصفيه حساب كنن .
ايليا و من براي انجام يك سري كارها از خونه بيرون رفتيم و حدود ساعت 7 بعداظهر برگشتيم تا نوشين و سهيلا برن هتل .
ايليا رفت تو دفتر و منم رفتم سوئيت ، براي اينكه احساس ميكردم ممكنه لباس نوشين خانم مناسب نباشه از كليد استفاده نكردم و زنگ زدم ، وقتي صداي منو شنيدن درو باز كردن ، از صحنه اي كه ديدم شوكه شده بودم ، نوشين با يه تاپي كه معلوم بود از سهيلا گرفته درو برام باز كرده بود ، تاپي كه فقط نوك سينه ها به پايينو پوشيده بود ، سينه هاي نوشين خيلي قشنگ بود ، نوشين برگشت و رفت به طرف پذيرايي ، تازه متوجه شلورك استرجي كه پوشيده بود شدم ، ديگه تغييرات رو تو شلوارم حس كردم ، كون نوشين خيلي خوش فرم بود ولوند راه رفتن نوشين زيبايي اونو چندبرابر كرده بود ، محوه تماشا اون زيباييها بودم كه صداي سهيلا منو به خودم آورد .
سهيلا : سامان ، كجايي ؟ نشنيدي چي گفتم ؟
من : مممممم من همين جام ، چيه ؟ بله ، چيزي گفتي ؟
نوشين كه حالا به طرف من برگشته بود و داشت با خنده نگاهم ميكرد ، با لحني كه فكرشو هم نميكردم گفت : چرا اذيتش ميكني سهيلا ؟ بنده خدا همين جا بود فقط يك سري به تالار مد پاريس زد و اومد .
من كه توقع اينو نداشتم كاملا سرخ شدم و به طرف اتاقم رفتم ، نرسيده به اتاق سهيلا جلومو گرفت و خيلي آروم گفت : نخوريش ، چيه چرا هنگ كردي ؟
من كه ديدم نوشين داره ميخنده و به طرفمون مياد زدم تو اتاق
ولي صداي نوشين ميومد كه به سهيلا ميگفت ، خيلي ناجنسيا ، چرا اذيتش ميكني ، مگه خودت باعث لكنت زبون ايليا نشدي .
تازه يادم اومد ظهر وقتي ايليا با سهيلا دست ميداد به سهيلا صبح بخير گفت كه معلوم بود تيپ سهيلا مخشو از كار انداخته بود.
تو همين افكار بودم كه سهيلا اومد تو اتاق و ازم در مورد ماشين پرسيد و بعدش رفتن كه حاضر بشن .
نوشين همون لباسهايي كه باهاش از هتل اومده بود رو پوشيده ولي سهيلا تنگترين مانتويي كه داشت رو تنش كرده بود ، آرايش سهيلا هم كمي از نوشين نداشت ، تو همين گيرودار صداي زنگ در اومد و بعد ازاينكهسهيلادرو باز كرد ، ايليا بود كه داخل شد ، برام جاي تعجب بود ايليايي كه اين همه دوست دختر داشته چرا با ديدن سهيلا چپه ميشد و قدرت تكلمشو از دست ميداد ، ايليا به طرف من اومد و آروم بهم گفت : سامان ، ببخشيدا اين 2 نفر ميخوان با اين تيپ تهرونو به هم بريزن ؟
من كه از اين سوال ايليا خندم گرفته بود ، بلند جوري كه هردوشون بشنون گفتم : ايليا جون امشب شوي مدلهاي پاريس هستش ، از ايران هم 2 نفر شركت كننده داره .
نوشين و سهيلا كه منظوره منو خوب گرفته بودن و فهميدن اين به جواب اون حمله هستش ، به طرف من اومدن و سهيلا طوري كه من تا حالا ازش نديده بودم ( جلوي ديگران) صورتشو نزديك صورتم كرد و با لبخند بهم گفت : يعني داداشي من با شيك گشتنم مخالفه ؟ اگه دستور بدي من با چادر ميرم بيرون ، اينو قول ميدم بهت داداشي جونم .
نوشين كه ميخ من بود و منتظر جوابم ، يه لبخند ريزي زد و دستشو زير چونش گذاشت و با تكون سرش جوابم ميخواست .
من كه مونده بودم چي بگم و از حرفم پشيمون با من من كنان گفتم : نه چرا مخالف ، من شيك پوشي تو رو دوست دارم، اصلا اگه فكر ميكني بهت گير نميدن مانتو هم ميتوني دربياري
چشمهاي نوشين يك برق شيطنتي زد ، و با لوندي خاصي به سهيلا گفت خوش بحالت سولي جون ، داداشت مثل خودت تكه ، و بعد به طرف من اومد و دستشو آورد جلوم ، من كه نميدونستم معني اينكار نوشين چيه هاج و واج موندم و به دست نوشين نگاه ميكردم ، نوشين گفت : يالا ديگه ، منو نميخواهي به عنوان يكي از طرفدارات داشته باشي ؟
من كه براي اينكه نوشين ناراحت نشه دستشو گرفتم و تو همين حالت گفتم : باعث افتخار منه
من به ايليا كه تا اون موقع چشم از سهيلا برنميداشت نگاه كردم و با التماس بهش گفتم : بابا نميخواهي به من كمك كني ؟
تا ايليا رفت جواب بده ، نوشين با بدجنسي خاصي به طرف سهيلا رفت و بازوشو گرفت وگفت : سامان جون بيخود به ايليا دل خوش نكن ، اين بنده خدا فعلا اسير شده ،و قدرت پشتيباني از هيچ كسي رو نداره . و وقتي اينارو ميگفت به طرز خاصي به سهيلا نگاه ميكرد .
ايليا ديگه ضربه فني شده بود سوييچ رو به من داد و من من كنان ازمن و بقيه خداحافظي كرد و به طرف در رفت ، سهيلا صداش زد و گفت : حداقل اجازه بدين تا خونه برسونيمتون .
نوشين كه بد جنسيش گل كرده بود به طرف ايليا رفت و بازوشو گرفت و با لوندي خاصي گفت : قهر نكن حالا ديگه ، دلت مياد پيشنهاد خوشگل خانمي مثل سهيلا رو نديده بگيري ؟
ايليا كه ديگه رسما اوت بود بدون صحبت سرش پايين انداخت و مثل بچه هاي خوب كنار در ايستاد ، از طرفي سهيلا كه من فكرميكردم يكم خجالت بكشه با شادابي خاصي به طرف نوشين رفت و دستشو دور كمرش انداخت و به طرف در رفتن .
ديدن دو تا تكه جواهر با اندامي سكسي من كه داشت ديونه ميكرد واي به حال ديگران .
بچه ها رفتن و من بعد از دوش گرفتن براي استراحت رفتم تو اتاقم و خوابيدم.
با سروصداي سهيلا و نوشين از خواب بيدار شدم و به سمت هال رفتم ، صداي ترانه منصور بود و وقتي داخل هال رو ديدم نوشين با سهيلا مشغول به رقصيدن ، لباساشونو عوض كرده بودن و با همون لباسهاي سكس قبلي ، نوشين وقتي چشمش به من افتاد به طرفم اومد و دستمو گرفت و برد براي رقص ، سينه هاش داشت ديونه ميكرد منو ، به خاطر اينكه سوتين نبسته بود با رقص تكونهاي شديدي ميخورد و اين يكي از قشنگترين صحنه هاي ديدني بود ، نوشين جلوم لوندي ميكرد و چون ميدونست ميخ سينه هاشم روي پاهاش خم ميشد و صحنه هاي دلپذير زيادي ايجاد ميكرد ، تو همين حال و هوا بودم كه سهيلا از پشت بهم چسبيد و دستاشو دو طرفم حركت ميداد ، اوج لذت بود برام ، 2 تا كوس خوشگل و خوش اندام باهام ميرقصيدن ، هر كدوم از نفر بعدي لوندتر ، به طرف سهيلا برگشتم و روبرو شروع به رقص كرديم ، نوشين هم كنارمون اومده بود و داشت ميرقصيد ، سهيلا دستشو انداخت دور گردنم و يه ماچ از لپم كرد و منم كه ديگه تو حال خودم نبودم دستمو دور كمرش حلقه كردم و يه بوس محكم از لپش گرفتم ، نوشين خوشش اومده بود و تو همون حالت رقص بهمون ميگفت از آشنايي با دو تا خواهر ، برادر راحت و شاد بي نهايت خوشحال هستش .
بعد از چند دقيقه رقص نشستيم و چاي كه از قبل آمده كرده بودن رو خورديم .
من براي انجام دادن يك سري از كارهاي باقي مونده به دفتر رفتم و سهيلا و نوشين با هم گپ ميزدن ، بعد از شام و وقتي داشتيم تلويزيون ميديديم تازه ياد جاي خواب نوشين افتادم و به سهيلا گفتم اون بره تو اتاق من و نوشين خانم جاي اون بخوابه ، تخت من 2 نفره بود و ميتونستيم با هم بخوابيم .
نوشين وقتي اينو شنيد مخالفت كرد و وقتي علتشو جويا شدم گفت : من كلي حرف با سهيلا دارم كه اونارو فقط موقع خواب ميشه گفت
من : ببخشيدا اين چه حرفهايي هست كه وقت خواب بايد بگين ؟ آهان منظورتون لالايي هستش
نوشين : نه سامان جون ، لالايي رو مامان براي بچش ميگه ، من ميخوام سهيلا رو از تجربيات خودم براش بگم
من : آهان ، خوبه ، مرسي كه براي خواهرمون كلاس درس ميذارين ، خب پس بفرماييد من بايد پيش كي كلاس برم .
سهيلا : بدجنس ، حسوديت ميشه .
نوشين كه حالا مشخص بود خيلي بيشتر از اوني كه فكر ميكنم راحت و شيطون هستش گفت : اگه بخواهي بعدش خودم برات كلاس ميزارم ، اونم خصوصي .
سهيلا از خنده تركيد و من كه منتظر اين جواب نبودم عقب نشيني كردم .
نوشين و سهيلا بلند شدن و رفتن وسايلشونو بردن تو اتاق من .
منم بعد از مسواك زدن شب بخير گفتم و رفتم بخوابم ، چند دقيقه نگذشته بود كه سهيلا كه حالا يه تاپ بندي كاملا سكسي كه همه سينه هاش ديده ميشد و يك دامن آزاد ولي خيلي كوتاه پاش بود اومد تو اتاقم ، من با ديدنش از روي تختم بلند شدم و رفتم طرفش ، ازش درباره نوشين پرسيدم كه گفت اونم تو اتاق خوابه و دراز كشيده ، سهيلا رو تو بغلم گرفتم وشروع كردم لب گرفتن ، سينه هاي بلوريش بهم چسبيده بود ، يكم از خودم دورش كردم و محو سينه هاش شدم ، دست انداختم و تاپشو دادم بالا ، و شروع كردم خوردن اونارو ، صداي سهيلا درآومد و تو همون حالت دست انداختم و با كونش بازي ميكردم ، بهش گفتم سهيلا يه سوالي ازت كنم ؟
سهيلا : بگو داداشي من
من : سهيلا از سكس با من لذت ميبري يا فقط به خاطر من پا ميدي؟
سهيلا : باور كن بهترين لحظه هاي عمرم وقتي هستش كه با تو سكس ميكنم و لذت ميبرم
من : سهيلا راستي متوجه شدي ايليا محو تو هستش ؟
سهيلا : بله
من : نظرت چيه ؟
سهيلا : خب پسر خوبيه ، هم خوش تيپ هم با اخلاق
من : ميگم اگه شرايطي پيش بياد ، راحت بودن باهاشو دوست داري؟
سهيلا : يعني چطوري ؟
من : راحت بودن ديگه ، مثلا مثل من و تو
سهيلا : مثل من و تو كه هيچكس نميشه ، ولي نميدونم چي بگم
من كه داغ كرده بودم سرم بردم تو سينه هاش و با شهوت بهش گفتم : اگه بخواد اينارو بخوره ، اجازش ميدي ؟
سهيلا هيچي نميگفت و فقط با موهام بازي ميكرد ، دستمو انداختم وسط پاهاش و كسش ماليدم و گفتم : اگه بخواد اين تو بكنه چي ؟
بازم سهيلا سكوت كرده بود ، بازوشو گرفتم و برش گردوندم و با دستم شورتشو يكم پايين دادم و كيرمو كه حالا شق شق بود درآوردم و گذاشتم چاك كونش و خودمو بهش فشار دادم ، سرم بردم كنار گوشش و آهسته بهش گفتم : اگه به جاي كير من ، كير ايليا باشه بازم ميزاري اينجا توقف كنه ؟
بعد بازم فشار دادم و گفتم : اگه به جاي كير من ، كير ايليا باشه ميزاري تو كون خوشگلت بره ؟
سهيلا آمپرش از من بيشتر بالا زده بود و اگه از ترس نوشين نبود همون جا تا اخر تو كونش ميكردم ، سهيلا هيچ جوابي نميداد و فقط يواش آه و اوه ميكرد ، سرمو دوباره بردم بيخ گوشش و براي اينكه خيالشو راحت كنم گفتم : من كه خيلي دوست دارم سكستو ببينم
سهيلا سرش به طرفم برگردوند و مستي از چشماش فوران ميكرد ، منو تو بغلش دوباره گرفت و سرش و آورد جلو و كنار گوشم گفت : دوست داري ؟ لخت ديدنمو دوست داري؟
من : خيلي ، اين كه ايليا تورو توي بغلش بگيره و با سينه هات بازي كنه دوست دارم
سهيلا : ديگه چي دوست داري؟
من : اينكه لخت باشين ، اينكه جلوش بشيني و كيرشو بخوري ، اينكه به ديوار بچسبونته و از پشت تو كوست بزاره ، اينكه روي تخت بخوابونته و كيرشو تا آخر تو كونت كنه ، اينكه با شدت تو كون و كوست تلمبه بزنه و تو هم در اوج لذت باشي .
جفتمون از خود بي خود شده بوديم و اگه نوشين سهيلا رو صدا نميزد كيرم در استانه رفتن تو كون سهيلا بود .
(ادامه دارد)
     
#5 | Posted: 28 May 2012 10:56
تابوي عشق
قسمت پنجم
سهيلا خودشو جمع جور كرد و رفت بيرون ، صداي نوشين رو ميشنيدم كه داشت به سهيلا ميگفت چرا عرق كرده و اينقدر بهم ريخته ، نيم ساعتي از رفتن سهيلا گذشته بود ، اصلا خوابم نميبرد و همش كون و سينه هاي اين 2 نفر جلوي چشمام بود ، تشنم بود و براي اينكه سروصدايي درست نكنم ، يواش به طرف آشپزخانه رفتم ، صداي خنده سهيلا و نوشين واضح ميامد ، نميدونم چي شد كه هوس كردم گوش وايستم و ببينم چيا ميگن ، آروم رفتم پشت در اتاقشون ، صداشون خيلي واضح ميامد ، انگار بودن من اصلا مهم نبود ، نوشين داشت به سهيلا ميگفت كه بدن خيلي خوبي داره و نميدونم چيكارش كرد كه يه جيغ كوچك زد ، سهيلا هم از بدن نوشين تعريف ميكرد ، نوشين از سهيلا پرسيد كه دوست پسر داره يا نه ، كه سهيلا گفت قبلا داشته . نوشين پرسيد كه باهاش سكس كرده كه سهيلا برخلاف تصورم كه بعيد ميدونستم واقعيت رو بگه خيلي راحت جواب داد آره .
نوشين ول كن سهيلا نبود وبازپرسيد از جلو يا عقب كه سهيلا گفت از عقب .
همينطور سوال پيچش كرده بود كه يكمرتبه سوالي كرد كه منو از برگشتن به اتاق منصرف كرد.
نوشين : سهيلا نظرت درمورد لز چيه ؟
سهيلا : نميدونم چي بگم نوشين ، شما داشتين؟
نوشين : آره عزيزم ، خيلي هم
سهيلا : كي ؟ زمان مجرديتون ؟
نوشين : هم اون موقع هم وقتي ازدواج كردم ، عاشق لز هستم
سهيلا : جدي ؟ بعد ازدواجتون هم داشتين ؟ با كي ؟
نوشين : بودن چند نفري ، همشون يا از دوستام بودن يا بستگان
سهيلا : بستگان ؟ ميشه بدونم كي مثلا ؟
نوشين كه باز جيغ سهيلا رو درآورده بود ادامه داد : يكيش همين مادر ايليا
سهيلا : خواهرتون ؟
نوشين : آره عزيزم ، نيلوفر (مادر ايليا) از من سكسي تر بود و با وجود اختلاف سني زيادمون به من خيلي نزديك بود و خيلي با من احساس راحتي ميكرد . و يادمه اولين لز رو با نيلوفر داشتم.
سهيلا : الان چي ؟ بازم با كسي هستين ؟
نوشين : كانادا كه بودم يكنفر از دوستايه ايرانيم بود . ، خب نگفتي نظرتو ، تو با كسي نبودي؟
سهيلا : نوشين جون ، راستش منم قبلا با يكي بودم .
نوشين : جدي عزيزم ، كي بوده ؟
سهيلا : يكي از دوستايه قديميم ، خيلي باهاش راحت بودم و همه چيز همو خبر داشتيم
نوشين : خوبه ، ديگه كسي نبوده ؟
سهيلا : راستش كسي ديگه كه نه ، ولي نوشين جون يه خاله دارم هم اسم شما و نميدونم چرا همه نوشينا شيطونن ، خيلي دوست داشتم باهاش راحت باشم ، نه اينكه نبود ، بود ، ولي دلم ميخواست سكسي باشم باهاش .
نوشين : نازتو بگردم عزيزم ، خب من الان ميشم خالت .
سهيلا : مرسي ، البته شما خيلي خوشگلتر و خوش اندامتر از اون هستين .
براي چند ثانيه هيچ صدايي نيامد و من ترسم برداشت نكنه فهميدن پشت در هستم و همين كه ميخواستم برگردم صداي آه سهيلا ميخكوبم كرد . زمان زيادي نگذشت كه صداي آه دوباره سهيلا و بعدش صداي نوشين اومد كه گفت : ناناز من چه سينه هاي خوش فرمي داري ، چون ميدن براي ماساژ دادن و مكيدن .
ديگه مشخص بود نوشين و سهيلا دارن لز ميكنن و اين منو ديونه تر ميكرد .
صداي اوف نوشين مشخص ميكرد سهيلا هم كاري كرده و وقتي نوشين گفت بخورش ، مشخص شد سهيلا داره سينه هاي نوشينو ميخوره .
پاهام حسه خودشو از دست داده بود و اگه ميموندم حتما زمين ميخوردم براي همين برگشتم كه برم تو اتاق كه از شدت هيجان محكم به صندلي كنار اوپن خوردم و صندلي و خودم به روي زمين پخش شديم . باز يك گند كاري ديگه .
در اتاق سهيلاشون باز شد و سهيلا با يك شورت تنها كه پاش بود اومد بيرون ، و سريع رسوند خودشو كنارم ، نوشين هم ملافه دورش گرفته بود و وارد هال شد ، معلوم بود هيچي تنش نيست ، يه نگاه بهشون كردم و سرم پايين انداختم و با خجالت گفتم : ميخواستم برم دستشويي كه سرم گيج رفت و زمين خوردم ، سهيلا كنارم نشسته بود و سرمو با دستاش گرفته بود ، با نگاهي مضطرب بهم گفت چيزيت نشده داداشي؟ - وقتي سرمو بالا گرفتم سينه هاي نازش به صورتم خورد ، با لبخند نگاهش كردمو گفتم نه عزيزم ، نگران نباش – نوشين كه تا اون موقع فقط نظاره گر ما بود اومد جلوتر و با لبخند شيطاني گفت : واقعا ازتون خوشم اومد ، تا حالا خواهر ، برادري نديدم اينقدر ريلكس و راحت ،آقا سامان چيزيتون كه نشده ؟
من : نه نوشين خانم ، معذرت ميخوام از خواب بيدارتون كردم
نوشين : نه عزيزم ،خواب نبوديم ، من كه گفتم ميخوام براي سهيلا كلاس بزارم ، ولي خب تو همين چند دقيقه فهميدم سهيلا از اون دانشجوهايه خيلي زرنگ هستش و از قبل تمرين زياد كرده
سهيلا كه حالا ديگه كاملا كنارم بود و سينه هاش به صورتم چسبيده بود با لوندي خاصي گفت : البته بايد عرض كنم نوشين خانم از اساتيدي هستن كه تو چند رشته تبحر داشته و قدرت انتقال آموزش بالا دارند.
نوشين كه متوجه اوپن بودن بيش از اندازه من و سهيلا شده بود اومد و جلومون روي زمين نشست ، موقع نشستن ملافه كنار رفت و من تونستم كس توپول و سفيدشو ببينم ، نوشين يه نگاهي دوباره به من كرد و سهيلا رو مخاطب قرارداد و
گفت : سهيلا جون فكر كنم بايد يك ليوان شربت براي آقا سامان بياري ، شارژ جسمي كافيه ، صورتشم حسابي گرم شده و نيازي به اون كيسه اب گرم نداره .
اين صحبت نوشين حرارت زيادي رو در من بوجود آمد ، مخصوصا كه از نگاهاش شهوت ميريخت .
سهيلا انگار كه براش اصلا مهم نيست همونطور لخت رفت تو آشپزخانه . من از زمين بلند شدم و بهش گفتم نياز نيست من خوبم و ميرم بخوابم .
نوشين هم بلند شد و موقع بلند شدن ملافه از روي دوشش سر خورد و اون موقع بود كه نيم تنه لختش عيان شد ، واي چي ميديدم ، سينه هاي بزرگ و سفت ، اصلا افتادگي درش نبود ، سهيلا هم كنارم رسيده بود و براي چند ثانيه هر 3 نفرمون ساكت شده بوديم ، نوشين عجله اي براي درست كردن ملافه نداشت ، و من هم فرصت ديدنو از دست نميدادم ، نوشين خيلي آروم يك قدم به طرف اتاق برداشت و همونطور ملافه رو روي دوشش انداخت ، سهيلا چسبيده به من داشتيم نوشينو نگاه ميكرديم ، جلوي در اتاق كه رسيد به طرفمون برگشت و شب بخير گفت و رفت داخل اتاق .
من و سهيلا به هم نگاه كرديم و ديگه نتونستم طاقت بيارم و صورت سهيلا رو چسبيدم و لبمو گذاشتم روي لبش .
به عقب هولش دادم و كنار ديوار چسبوندمش ، اختيارمواز دست داده بودم ، سهيلا هم مست بود و كاملا خودشو تو بغلم ولوكرده بود ، دستمو بردم لاي پاهاش و كسشو فشار دادم ، صداي سهيلا درآمد ، از كنترل خارج شده بودم ، صداي نوشين باعث شد از هم جدا بشيم ، نوشين سهيلا رو صدا زد و گفت اگه برات زحمتي نيست موقع اومدن شيشه آب رو بيار .
سهيلا رفت تو آشپزخانه و با شيشه آب برگشت و شب بخير گفت رفت تو اتاق .
فردا صبح زود به خاطر شروع بتن ريزي پروژه به كارگاه رفتم و حدود ساعت 8 ايليا زنگم زد و گفت به خاطر ترخيص كالاي پدرش از كمرگ داره ميره بندرعباس و من بايد هم كارهاي دفتر رو رسيدگي ميكردم هم كارهاي كارگاه رو ، روز خيلي سختي بود و تا ساعت 10 شب درگير امور كارگاه ودفترشدم ، چند باري با سهيلا تماس گرفتم ، ساعت 10 دفتر رو بستم و رفتم خونه ، براي اينكه ادب رو رعايت كرده باشم بازم از كليد استفاده نكردم و زنگ واحد رو زدم ، سهيلا در رو برام باز كرد و با بوسيدنش وارد خونه شدم ، صدايي از نوشين نمي آمد ، از سهيلا سراغشو گرفتم كه گفت نيلوفر خانم ( مادر ايليا ) دنبالش اومده و با اصرار برده خونشون .
سهيلا شام رو آماده كرد و من قبلش دوش گرفتم ، بعد شام با سهيلا جلو تلويزيون نشستيم و مشغول گپ زدن شديم ، خيلي خسته بودم و فقط بودن سهيلا بود كه خستگيمو درمياورد ، بازم از اون تاپهاي سكسي تنش بود كه نصفه سينه هاش معلوم ميشد ، به طرفش برگشتم و يك دستمو گذاشتم روي شونش ، با دست ديگه شروع كردم به ماليدم روناش ، هيچ وقت فكر نميكردم يك روز اينقدر با سهيلا راحت باشم ، هميشه سكس با سهيلا و مامي شراره و خاله نوشين جزوء فانتيزيهاي سكسي بود ولي تصور عملي شدنش برام از محالات بود ، اون موقعها با ديدن سينه هاشون و كونشون راست ميكردم ، مخصوصا مامي كه هميشه لختي ميگشت جلومون ، بارها شده بود با اينكه ميدونست تو ديد من هست ولي بازم لباسشو تعويض ميكرد و ديدنش با شورت و سوتين ديگه برام عادي شده بود ، حتي چند باري لخت لخت ديدمش و كوس تپلش جلوم خودنمايي كرده بود ، سينه هاي فوق العاده بزرگي داشت ، بارها ديده بودم بابا چطور وحشيانه چنگشون ميزد و سرشو بينشون ميذاشت ، ماميم خيلي سكسي بود و تو فاميل به خوشگلي و راحت بودن شهره شده بود ، خاله نوشين هم مثل اون بود با اين تفاوت كه خاله نوشين خيلي بي خيالتر عمل ميكرد ، يك بار شنيدم يواشكي با مامي در مورد دوست پسر صحبت ميكردن و ميخنديدن ، اونا كه متوجه نبودن كه من صداشونو ميشنوم از همه چي صحبت ميكردن ، خاله نوشين خاطرات سكس با دوست پسر قبليشو ميگفت و اينكه چطور اشكشو درآورده بود ، اينطور كه خاله نوشينم ميگفت پسره بدون مقدمه كامل تو كونش كرده بود و خاله از شدت درد از هوش رفته بود ، مامي هم قبل ازدواج دوست پسر داشته و از هواي معلوم كون هم بهش داده بود .
تو همين افكار بودم كه لب داغي رو روي لبم حس كردم ، سهيلا داشت ازم لب ميگرفت و منو از گذشته ها برگردونده بود ، سهيلا سرشو عقب برد و ازم پرسيد : كجايي ؟
من : هيچي به گذشته رفته بودم ، ياده لخت گشتن مامي و تو و خاله نوشين
سهيلا : از همون موقع تو نخ همه ما بودي ؟
من : آره ، به خصوص تو ، راستي سهيلا ديشب خوش گذشت خوابيدن كنار نوشين خانم ؟
سهيلا : اومممممممممممممم خيلي ، خيلي زن باحالي هستش ، پر انرژي و شاد
من : آره معلوم بود انرژي زيادي داره ، چون از شدت انرژي زياد لخت شده بودين
سهيلا : نه اينكه تو هم بدت اومده بود ، فكر كنم همه جاشو ديدي ، آره ؟
من : اي ، يه چيزايي ، راستي اين صداهايي كه درمياوردي براي چي بود ؟
سهيلا : مگه صدامون تو اتاق ميومد ؟
من : تو اتاق كه نه ولي تو هال چرا ميومد .
سهيلا : مگه تو همش تو هال بودي ؟/
من: همش كه نه ولي نيم ساعتي بودم
سهيلا : ديونه از زمان خوابيدن من و نوشين تا زمين خوردن تو مگه چقدر گذشته بود ، نكنه فال گوش بودي ؟
من : اي ،تقصير خودتون بود آخه خيلي بلند صحبت ميكردين
سهيلا : يعني همه صحبتامون رو شنيدي ؟
من : هم صحبتهاتونو شنيديم و هم كاراتونو حس كردم
سهيلا : اي ناجنس پس زمين خوردنت مصلحتي بود ، حالا فهميدم چرا از لخت ديدن من و نوشين تعجب نكردي
من : سهلا نوشين خيلي شهوتي هستشا ، درسته ؟
سهيلا : خيلي ، هم شهوتي وهم خيلي وارد
من : ديشب پس حسابي هال كردين ، كلاس آموزشي و آميزشي خوبي بوده
سهيلا : اي همچين
من : تا صبح لخت بودين ؟
سهيلا : تقريبا
من : حال هم كردين ؟ نگو نه چون ميدونم هر دوتون ميخواستين
سهيلا : تو كه همه چيزو شنيدي ، پس چرا بخوام دروغ بگم ، تازه مگه قرار نذاشتيم با هم روراست باشيم و همه چيزه همو بدونيم ؟
من : آفرين دختر خوب ، پس بگو ببينم سينه و كوس همو خوردين ؟
اينو كه گفتم از كنارم بلندش كردم و روي زانوهام رودررو نشوندمش
سهيلا : اوهوم
من : فقط خوردن بود يا كردن هم بود
سهيلا : نوشين يه چيزي داشت كه مثل كير بود اونو يكم از پشت به من و هم از پشت و هم جلو به نوشين فرو كرديم
من : لذت بردي
سهيلا كه داشت شهوتش بالا ميزد دستشو گذاشت رو كير من و گفت : نه مثل اين
تاپشو از تنش درآوردم و سينه هاشو گرفتم تو دستام و فشارش دادم ، بعدش شروع به ليسيدن سينه هاش كردم
من : كستو خوب ميخورد ؟
سهيلا : خيلي ، ديونه كننده بود
من : من بهتر كوست ميخورم يا نوشين
سهيلا : تو
از روم بلندش كردم و بغلش زدم و بردمش تو اتاق ، انداختمش روي تخت ، دامنشو پايين كشيدم ، شورت توري خوشگلي پاش بود ، با دستم كنارش زدم و شروع به خوردن كسش كردم ، صداش دراومده بود و حسابي اوف اوف ميكرد .
از تخت بلند شد و همانطوري به شكم خوابيد و كير منو از شلوار درآورد و گذاشت تو دهنش ، همونطوري كه كيرمو ساك ميزد با كونش بازي ميكردم ، كون سفيد و بزرگش ديونم ميكرد ، دورش دادم و از تخت پايينش آوردم ، برروي تخت خمش كردم و شورتشو پايين كشيدم ، سرمو گذاشتم لاي پاهاش و كونشو ليس ميزدم ، حسابي سوراخشو ليسيدم و با انگشتام شروع به بازي باهاش كردم ، روش خوابيدم و همونطوري سرمو بردم كنار گوشش و گفتمش : كير ميخوايي ؟
سهيلا : آره ، بكنمه
من : تو كونت كنم ، دردت نمياد ؟ اذيت نميشي؟
سهيلا : بكن عزيز ، من كيرتو ميخوام
ديگه نميتونستم طاقت بيارم ، امروز فرصت كرده بودم و از داروخانه ژل lubricant گرفته بودم ، سوراخشو حسابي با اون ژل چرب كردم ، سر كيرمو گذاشتم دم سوراخش و با يك فشار سرش تو رفت ، سهيلا رو كه كنار تخت و برروي اون خمش كرده بودم فقط تونست يكم جابجا كنه خودشو ، يكم بدون حركت موندم و بعد با فشار تا نصف تو كونش كردم ، سهيلا تشك رو چنگ ميزد و معلوم بود درد داره ، بازم بدون حركت موندم تا كونش جا باز كونه ، بعد آروم شروع كردم به عقب ، جلو كردن ، سهيلا زياد اكشن نميگرفت و اين باعث شد من احساس كنم آمادگي بقيه كيرمو هم داره و با يك فشار محكم همه كيرمو تو كونش جا دادم ، صداي ريز ناله سهيلا ميومد ولي نه مثل دفعه اول ، يكم كه بي حركت موندم شروع به تلمبه زدن آروم كردم ، سهيلا داشت كم كم لذت ميبرد ، چند دقيقه كه گذشت همه كيرمو درآوردم و دوباره با فشار توش كردم و ديگه محكم تلمبه ميزدم ، سينه هاي سهيلا بالا ، پايين ميشد ، و صحنه زيبايي درست كرده بود ، سهيلا با شهوت زياد ميگفت : جون داداشي كونمو پاره كردي ، بكن ، پارم كن ، محكم بكوب تو كونم . اين حرفاش باعث شد وحشيانه شروع به تلمبه زدن مجدد كنم و كيرمو كامل دربيارم و دوباره همشو بكنم توش ، صدايي كه از برخورد بدنم به كون سهيلا ايجاد ميشد خيلي زيبا بود ، ديگه آبم داشت ميومد كه ازش سوال كردم كجا بريزم و خواست روي سينه هاش خالي كنم ، كيرمو از كونش بيرون كشيدم و برش گردوندم و ابمو با فشار ريختم روي سينه هاش ، سهيلا براي اولين بار كيرمو بعد از اينكه ابم اومد تو دهنش گذاشت و مكيد ، خيلي پاهام بي حس شده بود و براي همين روي راحتي نشستم و ازش خواستم بياد تو بغلم ، دستمو بردم روي كسش و نذاشت ادامه بدم و گفت نميخواد ارضاء بشه ، سكس خوبي داشتيم و سهيلا بعد از چند دقيقه از روي پام بلند شد و منم بعد از اينكه خودمو شستم به سهيلا شب بخير گفتم و خوابيديم .
(ادامه دارد)
     
#6 | Posted: 29 May 2012 08:57
تابوي عشق
قسمت ششم
كار ايليا تو بندر عباس گره خورده بود و با ناشي گري كه انجام داده بود و براي ترخيص زودتر قصد دادن پول داشته كه از شانس بدش ، طرف بازرس از كار دراومده بود و به همين خاطر هم جنسها بلوكه شده بود و هم ايليا بازداشت ، اين خبر رو نيلوفر خانم بهم داد و ازم خواهش كرد كاري كنم پدرش نفهمه ، چون نميخواست پسرش ضايع بشه .
كارهاي دفتر و پروژه از يك طرف و اين مسئله هم از طرف ديگه حسابي كلافم كرده بود و مونده بودم كه چيكار كنم .
حدود ساعت 3 بعداظهر منشي بهم گفت يه خانم پشت خط باهام كار داره ، وقتي تلفن وصل شد نوشين خانم بود ، تو صداش نگراني موج ميزد و ازم خواست اگه ميتونم برم پيششون .
من كارامو رديف كردم و به طرف خونه ايليا حركت كردم ، نيلوفر خانم و خواهرشون تنها بودن وگرگين خان ( پدر ايليا ) براي كار تركيه رفته بود . مادر ايليا گريه ميكرد و جوء بدي ايجاد شده بود ، من بهشون گفتم نگران نباشن و بلافاصله به طرف بندر عباس حركت ميكنم و هر كاري از دستم بربياد ميكنم تا مشكلشون برطرف بشه .
برگشتم به خونه و بعد از اينكه قضيه رو براي سهيلا تعريف كردم مقدمات رفتنمون چيدم .
هيچ كدوم از آژانسهاي هوايي بليط براي بندر عباس نداشتن و من چون عجله داشتم با كرايه ماشين دربست به طرف بندر حركت كردم .
سرتونو درنيارم بعد از اينكه رسيدم و چون در طي راه با يكي از پسر دايي هام كه تو وزارت اطلاعات كاره اي بود و منم فوق العاده ازش بدم ميومد ولي به خاطر ايليا باهاش تماس گرفتم و مشكلمو بهش گفتم و اونم بعد از كلي منت قول داد تماس بگيره . وقتي موفق شدم با مسئولين كمرگ تماس بگيرم ، مشخص شد پسر داييه كار خودشو كرده ( بر خلاف اوني كه اصلا بهش اعتماد نداشتم ) و به محض اينكه مبلغ جريمه رو واريز كرديم هم ايليا و هم كالا آزاد شدن .
ترتيب حمل شونو به تهران داديم و خودمون با هواپيما به تهران برگشتيم .
تو فرودگاه صحنه جالبي اتفاق افتاد ، نيلوفر خانم و نوشين و سهيلا مثل اينكه كسي شون از سفر دور اومده ، به اسقبالمون فرودگاه بودند .
با رسيدن بهشون اول نيلوفر خانم و بعدشم نوشين خانم ايليا رو در آغوش گرفتن و زدن زير گريه ، خيلي برام جالب بود ، واقعا احساسي ترين افراد تو ايران هستند .
سهيلا هم به اسقبال من اومد و وقتي ايليا باهاش برخورد كرد گفت : آقا ايليا خيلي نگرانمون كردي .
ايليا هم باهاش دست داد و تشكر كردن و جالبتر اين كه باهم شروع به قدم زدن و رفتن كردن .
من و نيلوفر و نوشين كه كنار هم ايستاده بوديم با تعجب به هم نگاهي كرديم و راه افتاديم ، اصلا فكر نميكردم اين دو تا اينقدر صميمي باشن ، حداقل تا حالا جلوي من اينطوري نبودن .
تو راه نوشين خودشو كنارم كشيد و گفت : ولي سامان جون به هم خيلي ميان ، قبول داري ؟
من : بله نوشين خانم درست ميفرماييد
نوشين : سامان خودمونيما سهيلا از دخترهايي هستش كه هم هيكلش آدمو ميكشه ، هم چهره زيباش و هم اخلاقش
من كه از اين همه تعريف خوشم اومده بود با لبخند فقط جواب دادم و به راهمون ادامه داديم .
از فرودگاه من و سهيلا با ايليا و مادرش و نوشين خداحافظي كرديم و قصد برگشتن به خونه را داشتيم كه نيلوفر خانم گفت بايد بريم پيششون و وقتي من بهش از خستگي توراه گفتم و نيازم به استراحت ، قبول كرد ولي به شرط پذيرفتن دعوت روز جمعه ايشان .
من و سهيلا اين دعوت را قبول كرديم و به سمت خونه حركت كرديم .
از خستگي زياد تا فردا صبح خوابيده بودم و حدود ساعت 8.5 صبح با صداي موبايلم بيدار شدم ، ايليا بود و چون دفتر نرفته بودم نگران شده بود وقتي بهش علت نرفتنمو خستگي و دردي كه تمام بدنمو گرفته بود رو گفتم ازم خواست امروز رو استراحت كنم و اون خودش دنبال كارها ميره .
دوباره خوابيدم كه باز با صداي زنگ در بيدار شدم ، ساعت 11 بود و من به حساب اينكه يا سهيلا بايد باشه يا ايليا با همون شورت تنها كه پام بود رفتم و درو باز كردم ، حدسم اشتباه بود چون اين نوشين خانم بود كه جلوي در ايستاده بود ، ازش به خاطر وضعيت لباسيم عذر خواهي كردم و دعوتش كردم داخل و خودم رفتم تو اتاقم و لباس پوشيدم .
نوشين روي راحتي نشسته بود و وقتي برگشتم ميخواست بلند بشه كه ازش خواهش كردم راحت باشه .
نوشين ازم در مورد سهيلا پرسيد كه بهش گفتم خبري ندارم و من از ديشب كه خوابيدم تا الان نديدمش ، نوشين خودش به سهيلا زنگ زد و معلوم شد دانشگاه هستش و تا ساعت 3 بعداظهر برميگرده ، و تو صحبتهاش معلوم بود از نوشين ميخواست يه چيزي درست كنه تا وقتي مياد خونه با هم بخورن ، سهيلا نميدونست من خونه هستم و فكر ميكرد نوشين تنهاست .
نوشين وقتي تلفن رو قطع كرد علت نرفتنم به دفتر رو پرسيد كه قضيه كسلي و كوفتگي بيش از اندازه بدنم را بهش گفتم و اينكه حس كارو نداشتم .
نوشين بهم گفت تا يه دوش ميگيرم اونم برام صبحانه درست كنه ، چون ناهار تا سهيلا بياد دير ميشد و نميتونستم گرسنه بمونم ، منم اول ناز كردم و ميگفتم لازم نيست زحمت بكشه ولي اون گير داده بود و منم از خدام بود .
من رفتم حموم و يه دوش داغ گرفتم ولي همچنان بدنم درد ميكرد ، وقتي از حموم بيرون اومدم نوشين كه لباساشو عوض كرده بود رو توي آشپزخانه ديدم .
واي كه چه هولويي شده بود ، يه دامن كوتاه كوتاه و تنگ با يه تاپ بندي كه بيشتر به نيم تنه ميخورد تا تاپ كامل ، از نگاههام فهميد تو برش رفتم براي همين يه لبخنده ريزي زد و با لوندي خاصي گفت : نميخواهي صبحانه بخوري ؟ يا ميخواهي همينطور منو نگاه كني تا سير بشي
من كه تازه به سوتي كه داده بودم واقف شدم ، سرم پايين انداختم و چون تو حموم شلوارك و زيرپوشمو پوشيده بودم ازش به خاطر وضعيتم دوباره عذر خواهي كردم و اجازه خواستم لباس مناسبتري بپوشم كه نوشين با لبخند اومد طرفم و بازومو گرفت و به طرف اشپزخانه هدايتم كرد و در همين بين گفت : من و تو ديگه چيزي براي پنهان كردن از هم نداريم ، فكر كنم هر دومون خيلي چيزها از همو ديديم.
اين جمله اخري رو وقتي ميگفت بازومو ميماليد و به جمله كش داد ، از كنار به سينه هاش كه حالا كاملا بهش مسلط شده بودم نگاه كردم ، واقعا ديونه كننده بود ، بزرگ و سفت ، مثل هنرپيشه هاي پورنو .
وقتي سر ميز صبحانه نشستيم نوشين برام چايي ريخته بود وتوهمين زمان زنگ در صدا كرد ، من كه منتظر كسي نبودمو سهيلا گفته بود ساعت 3مياد پس كي ميتونست باشه كه نوشين ريلكس بهم گفت بشينم چون به ايليا خبر داده بود بياد براي نوشيدن چايي .
وقتي در را باز كرد ايليا اومد داخل و كنارم نشست ، بعد از احوال پرسي معمول از سهيلا پرسيد كه نوشين بهش در مورد تماسش خبر داد ، و اينجا ايليا به نوشين گفت با سهيلا تماس بگيره و چون ايليا داره ميره طرف دانشگاه سهيلا براي كاري هماهنگ كنن تا با ايليا برگرده و نوشين هم همين كارو كرد ، ايليا بابت كارهايي كه براش تو بندرعباس انجام داده بودم تشكر كرد و از جيبش يه كادو مانند درآورد و گفت اين براي پسر داييم هستش به خاطر كاري كه كرده بود .
ايليا چاييش كه تمام شد بلند شد بره كه من بهش گفتم الان آماده ميشم و ميرم دفتر ولي ايليا ازم خواست استراحت كنم و براي اينكه مطمئن بشه خونه ميمونم به خالش گفت : خاله ببينم ميتونين اينو امروز خونه حبس كنين ؟
نوشين هم با لوندي خاصي گفت : حبس براي آدمهاي بد هستش ، آقا سامان مثل سهيلا جون از بهترين دوستانه ما هستش ، و من از اينكه همچين دوستاني پيدا كردم به خودم ميبالم ، ولي به خاطر اينكه از خونه خارج نشه دست و پاهاشو حتي اگه لازم بشه ميبندم .
ايليا از خونه خارج شد و من تو جمع كردن ميز كمك نوشين ميكردم ، يه جاي نوشين همين كه ميخواست عقب بياد به من برخورد كرد و من با كنايه بهش گفتم : ببخشيدا دنده عقب ميخوايين بيان بايد بيشتر احتياط كنين .
نوشين : اي جدي ، مثل اينكه شما مقصرينا
من : من ؟ چرا من ؟ شما بهم زدين اونوقت من مقصرم
نوشين : آقا محترم شما از عقب به من زدين پس مقصر شما هستين ، اصلا دست به هيچي نميزنيم تا افسر بياد كروكي بكشه و مقصر معلوم بشه .
من : باشه ، قبوله ، حالا نميشه چون من طراحيم خوبه خودم كروكي رو تنظيم كنم ؟
من كه نميتونستم نگامو از سينه هاي نوشين بردارم داشتم داغ ميكردم و اين از ديد تيزبين نوشين پنهون نمونده بود و نوشين
كه خندش گرفته بود يه بيشگون ريز از بازوم گرفت كه خيلي سوختم و براي همين يه جيغ كوچك زدم
نوشين يه نگاهي بهم كرد و گفت : واقعا كه ، خواهر ، برادر كپ همن ، حتي جيغ زدنشون و حتي ......
نوشين حرفشو ادامه نداد و من كه از اين بازي خوشم اومده بود براي ادامش گفتم : و حتي چي ؟
نوشين : ولش كن ، مهم نيست
من : نخير بايد بگيد ، خيلي دوست دارم فصل مشتركاتمو با سهيلا بدونم
نوشين : ميگما ، چپه ميشي بازا
من : نه خيالتون تخت تخت ، سرعت من پايين هستش و تعادلم هم پايدار
نوشين خنده بلندي كرد و گفت : آهان پس اون شب با سرعت ميروندين كه چپ كردين ، حالا خوب شد نيرو كمكي زود رسيد والا تلف شده بودين .
من كه كم آورده بودم ، عقب نشيني نكردم و باز گير دادم كه بايد بگه .
نوشين كه حالا 2 متري ازم دور شده بود به طرفم يكم دولا شد كه اين باعث شد سينه هاش منو فرياد بزنن و نگاهم فيكس اونا بشه ، با لوندي زيادي گفت : حتي نگاهايه هيزشون .
ديگه ميشه گفت عملا ضربه فني شدم و دست نوشين به عنوان برنده بالا رفت .
يكم خودمو جمع و جور كردم و بدون كلامي مشغول جمع آوري بقيه وسايل روي ميز شدم .
نوشين كه سكوتم ديد اومد كنارم و وسايلو از دستم گرفت و آروم گفت : آقا سامان ناراحت شدين ؟ قصدم آزارتون نبودا
من : نه نوشين خانم ، راستش تو بحث با شما آدم بايد خيلي پخته باشه تا كم نياره ، من عملا باختم
يكمرتبه نوشين كاري كرد كه تمام بدنم لرزيد ، اون از بغل دستاشو دورم حلقه كرد و فشارم داد و با عشوه گفت : اينجاها كم بيارين مهم نيست ، شما بايد جاي جاش كم نيارين .
ديگه آمپرم بالا زده بود و سامان كوچيكه يه تكونهايي ميخورد .
من با لبخند نگاهش كردم و گفتم ديدين راست ميگم ، هر جمله ، جمله بعديتونو تكميل ميكنه و طرفو ضربه .
تو هميت زمان يكي از كاردها از دستم زمين افتاد و من كه خم شدم بگيرمش ، كمرم درد بدي گرفت كه اون به خاطر پوزيشن بد خم شدنم بود ، با درد خودمو راست كردم ، نوشين كه متوجه وضعيتم شده بود كنارم اومد و دستشو زير بغلم گذاشت و كمكم كرد روي صندلي بشينم ، بهش گفتم چيز مهمي نيست همش به خاطر كوفتگي مسير ديروز هستش ، اگه بتونم يه حموم داغ ديگه برم و تو وان بخوابم وضعم بهتر ميشه .
يكمرتبه نوشين گفت : ماساژ ، علاج درد شما ماساژ هستش
من كه با پيشنهادش كاملا موافق بودم آروم گفتم درست ميگيد حالا بعد اظهر ايليا يا سهيلا رو ميگم برام انجامش بدن ، نوشين تند اومد طرفم باز زير بغلمو گرفت و محكم گفت بلند شين تا ببرمتون تو اتاق ، من از جام بلند شدم و زياد رو فرم نبودم ، از طرفي دست نوشين زير بغلم حس خوبي بهم ميداد و از طرفي نمي خواستم ضعيف نشون بدم ، براي همين ازش تشكر كردم و خودم به طرف اتاق رفتم .
تا خواستم روي تخت بخوابم نوشين وارد اتاق شد و تو دستش روغن زيتون ديدم .
با تعجب بهش گفتم نوشين خانم اين چيه ؟
نوشين : اين اسيده ، ميخوام پوست بدنتونو بسوزونم، خب پسر اين روغن زيتون ديگه
من : ميدونم نوشين خانم ، خب براي چي آوردين اينجا
نوشين : حالا بخواب روي تخت تا بهت بگم
تا رفتم بخوابم ، جلومو گرفت و گفت صبر كنم و خودش 2 تا ملافه روي تخت انداخت و بعدش گفت بخوابم ، تا رفتم دراز بكشم دوباره جلومو گرفت كه اينبار بهش گفتم : نوشين خانم اذيتم ميخوايين كنين؟
نوشين : نه عزيز دل سهيلا جون ، ميخوام حالتو جا بيارم ، حالا قبل از اينكه بخوابي لطف كن و به جزء شورت همه لباساتونو دربيارين
من : همه ؟ چرا ؟
نوشين : دربيارين تا بهتون بگم و بعدش بخوابين
من : نوشين خانم همه لباسامو ؟
نوشين : بله البته به جزء شورت ، حالا اگه ميخوايين اونم دربيارين
اينو با لوندي خاصي گفت ، من كه شهوت به سراغم اومده بود لخت شدم و با شورت روي تخت خوابيدم ، نوشين بهم گفت به شكم بخوابم و وقتي خوابيدم اومد روي تخت و با روغن زيتون شروع به ماساژ بدنم كرد .
واقعا كه حرفه اي بود از بالا به پايين و از پايين به بالا همه پشتمو تا ساق پاهام ماساژ داد ، به شورتم كه ميرسيد ولش ميكرد و از ادامش شروع ميكرد ؛ نوشين همونطور كه ماساژم ميداد بهم گفت : اگه دوست دارين شورتتونو پايين تر بيارين تا قسمت باقي مانده پشتتون رو بمالم ، من كه مونده بودم چي بگم من من كنان گفتم نميدونم نوشين خانم ، هنوز حرفم تمام نشده بود دستاشو دو طرف شورتم حس كردم و تا رفتم به خودم بيام با مهارت خاصي تا مچم پايين كشيد ، نوشين خانم يه واي بلند گفت و شروع به ماساژ كونم كرد ، حس خوبي بهم دست داده بود ضمن اينكه نفهميدم چرا نوشين واي كرده بود ، براي همين بهش گفتم نوشين خانم چيزي شده
نوشين : نه آقا سامان ، فقط موندم اين همه شباهت بين تو و سهيلا ، حتي تو اين قسمت
من كه منظورشو حالا گرفته بودم ، چيزي نگفتم

(((آخه من بدنم خيلي سكسي بود از همون دوران دبيرستان خيلي ها دوست داشتن باهام سكس كنن ، بارها تو استخر بهم ميماليدن ، كونم سفيد و بدون مو بود و البته بزرگ ، تو دبيرستان با يكي از دوستام يه كارايي كرده بوديم و اون هميشه از كونم تعريف ميكرد و ميگفت مثل كون زنهاست .)))

نوشين خيلي محكم ماساژ ميداد ، كيرم يكم راست شده بود و زيرم اذيتم ميكرد ، ديگه منتظر خاتمه ماساژ بودم كه نوشين بهم گفت برگردم ، من كه ميدونستم برگشتن همانا و كير راست شده من آبروريزي كنه همان ، ازش تشكر كردم و همانطور كه داشتم شورتم بالا ميكشيدم بهش گفتم : نه ديگه نوشين خانم شما اذيت شدين و خسته ، كافيه .
تا رفتم به خودم بيام من كه به پهلو شده بودم و پشت به نوشين ، نوشين دستشو انداخت به بازوم و با يك حركت برم گردوند ، من مثل كشتي گيرايي كه درجا ضربه ميشن به پشت افتادم و كير راست شده ما خبردار بود ، شورتمو نتونسته بودم كامل بالا بيارم براي همين كيرم كاملا معلوم بود ، نوشين با ولع خاصي نگاش ميكرد و من كه حالا به خودم اومده بودم شورتمو بالا كشيدم .
نوشين خنده بلندي كرد و گفت : حالا مثل يه پسر خوب بخواب تا ادامه ماساژو بدم
من قدرت مخالفت و تكلم رو نداشتم و براي همين دستمو گذاشتم رو كيرم و خوابيدم ، نوشين اومد روي تخت و روي پاهام نشست و به دستام زل زد ، بعد يه نگاهي به چشمام كرد و گفت : نميخواهي دستتو برداري ؟ خفش كرديا ؟ من نديد بديد كه نيستم .
با اين حرف دستم برداشتم و كنار گذاشتم ، كيرم بدجور شق بود و ديدن سينه هاي نوشين و لمس كون و رونهاش با پاهام اين شدتو بيشتر ميكرد .
نوشين شروع كرد پاهامو ماساژدادن و بعدش اومد بالا به نزديكي كيرم كه رسيد دستشو برداشت و از روي شكمم دوباره شروع كرد ، وقتي داشت دستشو بالا مياورد تا به سينه هام برسه ديگه تقريبا روم دراز كشيده بود ، سينه هاش قدرت نفس كشيدنو هم ازم سلب كرده بود و نگاهمو ازش برنميداشتم ، تو يه لحظه دست نوشين به كيرم خورد كه ناخودآگاه ، آه بلندي گفتم ، نوشين روي پاهام صاف نشست و دستاشو از روي بدنم برداشت و همونطور به چشمام نگاه ميكرد ، هيچ حرفي بينمون رد و بدل نميشد ، نوشين شيشه روغن زيتونو گذاشت روي ميز كنار تخت و دستشو دوباره گذاشت روي سينه هام ، آروم شروع به پايين رفتن كرد تا رسيد به نافم ، با انگشتش تونافم بازي ميكرد ، ديگه من چشمامو بسته بودم و دست نوشينو حس ميكردم كه آروم آروم پايين ميره ، حالا دستش لبه شورتم بود و از زير شورتم عبور كرد و بلافاصله به كيرم خورد ، تكون محكمي خوردم ، نوشين كيرمو با دستش گرفت و شروع به ماليدنش كرد ، داشتم پرواز ميكردم ، نوشين با دو دستش شورتم كامل پايين كشيد و سرشو آورد نزديك كيرم ، هيچ حرفي بينمون ردو بدل نميشد ، برخورد لب نوشين با كيرم منو به اوج برد ، ديگه نوشين داشت برام ليس ميزد و يكم بعد همشو تو دهنش كرد ، فكر نكنم حتي پورنو ها هم مثل نوشين ساك بزنن ، خيلي حرفه اي تمام كيرمو تو دهنش ميكرد و من ديگه آهم دراومده بود ، من كه تا اون موقع بيكار بودم دست انداختم و تاپشو درآوردم ، واي سينه هاش معركه بود ، سفت ، بزرگ ، خوردني ، وايييييييييييييييييييييييييييييييييييييي
دست انداختم و كشيدمش بالا ، و خودمو به سينه هاش رسوندم ، واي عجب طعمي داشت ، صداي نوشين با خوردم زبونم به نوك سينه هاش بلند شد ، نوشينو به زيرم كشيدمش و خودم رفتم روش ، كاملا دراز كشيدم و ازش شروع به لب گرفتن كردم ، واقعا حرفه اي بود ، يواش رفتم پايين و با ولع شروع به خوردن سينه هاش كردم ، ديگه صداش بلند شده بود ، خودمو پايينتر كشيدم و به دامنش رسوندم ، تند اونو و بعدش شورتشو درآوردم ، واي چه كوس تپلي و تميز ، اولين ليسي كه بهش زدم صداي نوشين بلندتر شد و اين كافي بود تا وحشيانه كوسشو بخورم ، پاهاشو با دستام بالا دادم و سرمو بردم لاي اونا ، كوسشو تو دهنم ميكردم ، ليسش ميزدم ، با زبونم از پايين به بالا و بالعكس ميكشيدم ، ديگه همه چي آماده شده بود ، نوشين دستاشو گرفت دور صورتم و با قدرت بالا كشيدمه و ازم لب گرفت ، بعدش سرمو از خودش فاصله داد و تو چشمام نگاه كرد و گفت : كوس ميخواي ؟ دوست داري ؟ ميخواي كيرتو توش كني ؟ ميخواي كوسم با كيرت پركني ؟
نذاشتم ديگه ادامه بده و خودمو بهش مسلط كردم ، ولي يادم اومد كاندوم ندارم ، بهش گفتم متاسفانه كاندوم ندارم كه نوشين با شهوت گفت : سامان كيرتو بكن تو كوسم ، نگران نباش ، همه چي رديفه ، من حامله نميشم ، من كير ميخوام ، ميخوام بهت كس بدم .
ديگه وقتو هدر ندادم و سر كيرمو با كوسش تنظيم كردم و با اولين فشار همشو تو كوسش جا دادم ، صداي نوشين به داد تبديل شده بود و شهوتي ميگفت : بكن سامان، كوسمو بكن
از همون اول با شدت تو كوسش تلمبه ميزدم ، با اينكه قبلا كوس داده بود ولي خيلي تنگ بود ، پاهاشو بردم روي شونه هام و با قدرت هرجه تمامتر تو كوسش تلمبه ميزدم ، سينه هاش تكون تكون قشنگي داشت ، صداي برخورد بدنم با اطراف كوسش وقتي كيرم تا آخر توش ميرفت شنيدني بود و ديگه نزديك به اومدن آبم بود ، بهش گفتم آبم كجات بريزم ، نوشين بلند گفت : تو كوسم و اين همزمان شد با فوران آبم تو كوسش .
محكم بغلش گرفتم و تمام آبم تو كوسش ريختم .
و همونجا كنارش دراز كشيدم .
(ادامه دارد)
     
#7 | Posted: 30 May 2012 09:48
تابوي عشق
قسمت هفتم
ساعت 3.5 بعداظهر شده بود و من و نوشين كه فعاليت بدني شديدي داشتيم ، گرسنگي هم مزيد بر علت شده بود و ضعف شديدي گرفته بوديم ، من روي راحتي ولو شده بودم و هر بار كه نوشين از كنارم رد ميشد يه انگولكي ميكردمش ، اولين كس حسابي بود كه كرده بودم و كمرمو حسابي خالي كرده بود ، نوشين زير دامنش شورت نپوشيده بود و اين منو با همه سكسي كه داشتم بازم تحريك ميكرد ، تو حالو هواي خودمون بوديم كه صداي كليد اومد ، بله سهيلا خانم تشريف آورده بودن ولي تنها ، با تعجب ازش سوال كردم پس ايليا كجاست كه گفت تا دفتر رفت الان برميگرده .
سهيلا اول اومد پيش من و يه بوس داغ بهم داد و بعدش رفت تو آشپزخانه و نوشينو بغل كرد ، دست نوشين تو ديد من بود كه داشت كوس سهيلا رو ميماليد و سهيلا وقتي برگشت و متوجه نگاه من شد خودشو عقب زد ، ولي نوشين ول كنش نبود و دوباره چفت اوپنش كرد و من فقط صداي سهيلا رو داشتم كه داشت ميگفت سامان ميبينمونه ، صداي زنگ در اومدن ايليا رو خبر داد و وقتي در و باز كردم حضرت آقا تشريف آوردن داخل ، دعوتش كردم تا روي راحتي بشينه .
نوشين اومد تو پذيرايي و نشست كنار ايليا و يه بوس محكم و صدادار از ايليا گرفت .بعدش بهش گفت بهتره لباساشو عوض كنه ، ايليا اول تعارف كرد و بعد نداشتن لباس رو بهانه عدم تعويض لباساش كرد .
من دستشو گرفتم و به سهيلا و نوشين گفتم تا غذا رو آماده ميكني منم به ايليا لباس راحت بدم /.
با هم رفتيم تو اتق خودم و درو بستم ، به ايليا گفتم لباساتو در بيار تا بهت شلوارك و تيشرت بدم ، وقتي ايليا لباساشو درآورد و شلوارك منو پوشيد به خاطر تنگ بودن اون اندامه پايينيش همگي بيرون زده بود ، هم كونش و هم كيرش ، بد جور قلمبه شده بود ، ميخواست دربياره و شلواره خودشو بپوشه كه نوشين در زد و داخل شد ، حالا ايليا با شلوارك من و ركابي خودش جلومون ايستاده بود ، وقتي نوشين نگاهش كرد ايليا پشتشو به نوشين كرد و گفت بره بيرون ، نوشين با سر ازم پرسيد چي شده كه منم با صداي بلند گفتم : آقاايليا شلوارك منو ميگه بهداشتي نيست و نميپوشه .
ايليا كه منتظر اين حرف من نبود من من كنان گفت /: نه خاله دروغ ميگه ، من اصلا اين حرفو نزدم.
من : پس چي گفتي و چرا ميخواه دربياري؟
ايليا : خوب با اين راحت نيستم و نميتونم ...، ول كن ديگه
من : نه خير حالا لباسهاي ما غير بهداشتي شده
نوشين : آره ايليا ؟ به خاطر اين نميپوشي ؟
ايليا : من كه گفتم اين داره حرف الكي ميزنه
نوشين : پس چته ؟ چرا داري درش مياري؟
ايليا كه بهم چشم غره ميرفت من من كنان گفت : آخه خاله اين خيلي تنگه ، اصلا باهاش راحت نيستم
نوشين يه نگاه خريداري به ايليا و شلوارك كرد و گفت : دور بزن ببينم ، اين چشه ؟ خوبه كه
من كه هم رگ شيطنتم گل كرده بود و هم ميخواستم ايليا هم راحتر برخورد كنه و توعمل انجام شده بزارمش گفتم : نوشين خانم ميدوني اصل قضيه چيه ؟ ايليا ميگه با اين شلوارك چيزي رو نميشه پنهون كرد
ايليا كه رنگش قرمز شده بود پت پت كنان گفت : خاله بخدا اين داره دروغ ميگه ، سامان خيلي نامردي ، من كي از اين صحبتها كردم ، مگه مريضي چاخان ميكني پسر .
من : تو نگفتي ؟ نگفتي خيلي تنگه و همه چيز قلمبه شده /.
نوشين كه از خنده روده بر شده بود اومد طرف ايليا و گفت : بزار ببينم خاله مگه چه جوريه .
و دست انداخت لبه شلوارك ايليا و يكم عقب رفت و ميخ شلوارك ايليا شد .
ايليا چنان بهم چشم غره ميرفت كه اگه ميتونست دهنم همونجا سرويس ميكرد .
نوشين هم كه دست كمي از من نداشت با عشوه گفت : آقا سامان البته ايليا راست ميگه يكم كه دقيق بشي ميتوني يه چيزهايي ببيني.
با شنيدن اين حرف چنان زير خنده زدم كه سهيلا بد اومد داخل اتاق و گفت : چه خبره ؟ بگين ماهم بخنديم.
نوشين كه با اومدن سهيلا برق شيطنت بيشتر تو چشماش موج زد با لوندي خاصي گفت: خب بزار ببينيم نظر سهيلا چيه ؟ هر چي اون گفت قبوله
ايليا كه با اومدن سهيلا كاملا دست و پاچه شده بود با لكنت زبون گفت : خ خخ خاله بيخيال شين ، اصلا هرچي شما بگين قبوله ، بفرماييد تا ما هم بيام
ولي نوشين مشخص بود ميخواد ادامه بده و منم كه بارها منتظر فرصتي بودم تا سهيلا رو با ايليا تو اين بحثها بكشم به كمك نوشين رفتم و گفتم : من كه حرف رويه فرمايشات نوشين خانم نميزنم ، اگه ايشون ميگن يكي ديگه هم داوري كنه من موافقم .
نوشين منظورمو گرفته بود و گفت : نه بايد اين مسئله فقط با راي سهيلا خاتمه پيدا كنه .
انگار بحث تقسيم ارث بود كه اين همه دقت بايد ميشد .، سهيلا كه حالا كنار نوشين ايستاده بود و هنوز لباسهاي بيرونش تنش بود گفت : بالاخره ميگين من بايد چيو داوري كنم يا نه ؟
نوشين با عشوه دستشو انداخت رو دوش سهيلا و گفت : ببين عزيزم يه اختلاف نظري بين ايليا و آقا سامان هستش كه منم طرف ايليا رو ميگيرم حالا تو نظرتو بگو تا ببينيم 2 به 2 ميشيم يا 3 به 1 .
سهيلا سينه شو صاف كرد و يه قيافه گرفت و با بم كردن صداش گفت : پس دادگاه رسمي هستش ، لطفا كيفرخواست رو قرائت كنين .
اين ادا و اطوار درآوردن سهيلا توپ خنده شد تو اتاق و همگي با هم زديم زير خنده .
جوء شادي بود و ايليا هم يكم قيافش بهتر شده بود ولي بازم اضطراب و خجالت از چهرش هويدا بود .
نوشين يه نگاه به من كرد و گفت : ببين آقا سامان اگه سهيلا به نفع ايليا راي داد بايد شما مجازاتي كه من تعيين ميكنم را قبول كني و اگه به نفع شما ، مجازات ايليا هم با خوده سهيلا .
به سهيلا نگاه كردم ، از چشماش يه حس خواستني به ايليا معلوم بود و همينطور ايليا به سهيلا .
نوشين : سهيلا جون خوب به شلوارك ايليا نگاه كن و ببين چيزي غير عادي ميبيني يا نه .
ايليا كه اينو شنيد منو كنار زد و ميخواست از اتاق خارج بشه كه من محكم بغلش كردم و دوباره توپ خنده .
سهيلا با تعجب به نوشين نگاه كرد و با سرش نفهميدن منظوره نوشينو اعلام كرد .
نوشين : عزيز من به جلوي شلوارك ايليا نگاه كن .
سهيلا با خجالت اول به من و وقتي ديد دارم ميخندم و چشمك زدم به ايليا نگاه كرد ، بعد به نوشين رو كرد گفت : نه چيزي نيست كه ؟سامان مگه لباسات كثيفه ؟
نوشين : نه بابا ، كثيفي رو نميگيم كه ، يه چيز ديگه .
سهيلا باز دوباره نگاه كرد و با حركت سر نفهميدنشو اعلام كرد .
نوشين دست انداخت گردن سهيلا و همونطور كه من ايليا رو نگه داشته بود جلوي ايليا خم شدن و گفت : سهيلا يكم دقت كن ، تنگي زياد اين شلوارك با دقيق شدن چيزي رو نشون نميده ؟
سهيلا كه منظور نوشين رو تازه فهميده بود يه بيشگون از نوشين گرفت و دست انداخت و ايليا رو از دست من خارجش كرد و گفت : ديونه ها ، ولش كنين ، تقصير شما نيست ، از صبح استراحت كردين و اگه جاي ايليا بودين رو پاتون نميتونستين وايستين و بازو ايليا رو گرفت و رفتن تو پذيرايي.
من نوشين رو از پشت گرفتمش و يواش گفتم : دروغ نگم اين 2 تا يه خبرايي دارن با هم .
نوشين به طرف برگشت و گفت : تو مخالفي ؟
من : مخالف ؟ اصلا ، از خدامه با هم باشن .
نوشين : با هم باشن ، مثل امروزه من و تو ؟
من : اختيارشون با خودشونه ، باشن
نوشين : آخه شيطون بلا ،يعني سكس كنن از نظر تو مشكلي نيست
من : ابدا ، كي بهتر از ايليا .
نوشين سرشو آورد جلوتر و خيلي يواش گفت : تو كوسشم بزاره از نظر تو ايرادي نداره .
من كه باز داشتم شهوتي ميشدم : دست انداختم و يكي از پستونهاشو فشار دادم و گفتم : بالاخره بايد يكي اون كوسو بكنه ، پس كي بهتر از ايليا .
نوشين خودشو يكم عقب داد و گفت : ولي خودمونيما ،كوس دادن سهيلا ديدن داره
من كه ديگه كاملا ديونه شده بودم گفتم : آخ گفتي ف خيلي
نوشين لپم كشيد و گفت : يعني دوست داري ببيني ؟
من : چرا دروغ ، خيلي
نوشين دوباره سرش آورد جلو و يه لب ازم گرفت وگفت : كوس دادنشو ؟
من : آره ، كوس دادنشو
با صداي سهيلا به خودمون اومديم و نوشين تند از اتاق بيرون زد و منم با يكم تاخير پشت سرش رفتم بيرون ، نوشين دست به كمر كنار ميز اوپن آشزخانه ايستاده بود و ميخ سهيلا و ايليا بود ، رفتم كنارش و گفتم : هان ، چيه / ؟ چرا گارد گرفتي ؟
نوشين : بفرماييد شما هم ملاحظه كنيد ، ديس سالادي كه اون همه براش زحمت كشيدم و خوشگلش كرده بود چه بسرش اومده .
نننه سهيلا و نه ايليا نگاهمون ميكردن و انگار نه انگار اتفاقي افتاده و نوشين چيزي گفته ، نوشين غضبناك رفت داخل آشپزخانه و يه بيشگون خيلي ريز ودرد آوري از سهيلا گرفت ، جيغ سهيلا به هوا رفت جوري كه من دلم براش سوخت ، سهيلا كه معلوم بود خيلي دردش اومده مثل بچه هاي كوچيك به خودش ميپيچيد و نوشين رو نگاه ميكرد ، ايليا اينو كه ديد مثل برق آشپزخانه رو ترك كرد و اومد طرف من و اون موقع شجاعانه گفت : خاله چرا سهيلا رو كندي ؟ اون كه دست نزده بود .
نوشين رفت بالا سر سهيلا و دوباره بيشگونش گرفت ولي آروم كه سهيلا التماس كنان گفت : بابا درستش ميكنم از قصد كه نكردم ، يكمرتبه ايليا اومد تو حرفش و گفت : خاله راستش من خرابش كردم و سهيلا خانم اصلا دست نزده بود ، نوشين يه نگاه غضبناك به ايليا كرد و رفت طرف سهيلا و دستشو گرفت و شروع به ماليدن كرد و گفت : باشه ، تقصير اينم هستش كه اصلا اجازه داده اين پسره داخل آشپزخانه بياد ، هميشه خرابكار بوده از همون بچگيش ، نميدونم از ور رفتن و انگولك كردن چي گيرش مياد كه شده عادتش ، آخه پسره خل و چل همه چيزو كه نبايد انگشت انگشت كرد ، بعد با لحن مسخره اي به سهيلا نگاه كرد و گفت : اين همه چيز براي ور رفتن و بازي كردن باهاش اينجا بوده نميدونم چرا صاف رفتي سراغ اينه من .
تا نوشين اين حرفو زد ، يه تكه حسابي بهش انداختم و گفتم : البته بچه ها منظور نوشين خانم از اينه من ديس سالاد هستشا ، اين جمله من براي بيرون كشوندنش از آشپزخانه كافي بود كه دنبال من و ايليا كنه ، ايليا كه همونجا وايستاده بود به هواي اينكه كاري باهاش نداره ولي نوشين بهش رسيد ايستاد و تا رفت ايليا به خودش بياد بيشگون وحشتناك بعدي ازش گرفت ، اشك رو به وضوح تو چشماي ايليا ميشد ديد ، بد جور به خودش ميپيچيد و همونطور ميگفت : خاله غلط كردم ، به خدا ديگه اينكارو نميكنم ، سهيلا كه متوجه درد زياد ايليا شده بود به سرعت بيرون زد و اومد سمت ايليا و آستينشو بالا زد ، كبودي به وضوح ديده ميشد ، انگار نوشين با انبردست اينكارو كرده ، به قدري محكم گرفته بود كه دست ايليا كبود شده بود ، سهيلا جلوي نوشين وايستاد و محكم گفت : دوست داري 3 نفري بخوابونيمت و همه بدنتو كبود كنيم ، و همونطوري حمله ور شد به نوشين ، من كه از خنده داشتم ميمردم عقب عقب به طرف گوشه پذيرايي ميرفت كه چشمتون روز بد نبينه ، اتفاقي افتاد كه همه مسايل متوجه من شد ، من كه نميدونم چرا اينقدر بي تعادل شده بود پام به لبه فرش گير كرد و از پشت به زمين افتادم و سرم محكم به لبه ميز خورد ، شدت ضربه به حدي بود كه چشمام سياه شد و تا دقايقي هيچ چيز حاليم نميشد ، وقتي چشمامو باز كردم سهيلا و نوشين و ايليا رو بالاي سرم ديدم ،از چشمهاي سهيلا و نوشين مشخص بود گريه كردن و خيلي ناراحت بودن ، ايليا هم مضطرب و نگراني زيادي درش موج ميزد ، يكم كه حالم جا اومد با لبخند زوركي به نوشين نگاه كردم و گفتم : نوشين خانم اونتون كه خراب نشد من زمين خوردم ، اين جمله دوباره جوء بهتر كرد و همگي خنده كوتاهي كردن و نوشين دستشو گذاشت روي پيشونيم و با بغضي كه معلوم بود نميتونه پنهونش كنه گفت : آقا سامان ديس كه چيزي نيست ، همه وسايل و اموال دنيايي فداي يك تار مو شما ، نميدوني تو همين چند دقيقه چي به ما گذشت ، و چون مشخص بود نميتونه خودشو كنترل كنه بلند شدو رفت تو اتاق .
جوء احساسي عجيبي حكم فرما شده بود ، تا چنددقيقه قبل همش شوخي بود و خنده ولي الان همه به نوعي نگران و ناراحت از اتفاقي كه براي من افتاده بود ، سرم درد ميكرد و وقتي دست كشيدم متوجه شدم بد طور قلمبه شده بود ، خوني نيامده بود و اين بيشتر سهيلا رو نگران كرده بود و اصرار داشت بايد بيرون بريم و به پزشك نشون داد تا در صورت لزوم عكس بگيريم ، ايليا و سهيلا همونطور جلوم روي زمين نشسته بودن كه نوشين لباس پوشيده از اتاق بيرون اومد ، سهيلا تا نوشينو اينطوري ديد از جاش پريد و رفت جلوش و گفت : نوشين ترا خدا ، آخه چيزي نشده كه داري ميري ، اگه ناراحتت كرديم ببخشيد ..
نوشين با دستش سهيلا رو كنار زد و اومد كنار من و با لحن جدي گفت : دختر ديونه كي ناراحت شده ، بلند شين حاضر بشين بايد سامان رو ببريم دكتر ، تا عكس از سرش نگيريم من خيالم راحت نميشه.
من كه تا اون موقع فقط تماشاگر اونا بودم از جام بلند شدم و روي راحتي كنارم نشستم و با اعتراض گفتم : من هيچ جا نميام ، دارم از گرسنگي تلف ميشم ، اصلا همين باعث شد ولو بشم ، شماها اگه ميخواين عكس بگيرين برين ، من ناهار ميخوام .
نوشين خودشو رسوند كنارم و با جديت گفت : سامان پاشو ، تو نياز به عكس داري نه ما .
جلو نوشين ايستادم و يه نگاه به سهيلا و ايليا كردم كه نظاره گر مابودن و به نوشين گفتم : ميخوايي بهت ثابت كنم كه هيچيم نيست ؟
نوشين : بازي درنيار ، همش تقصير منه كه شروع كردم ، نخير بايد بريم
من : سهيلا ، ايليا اگه من ثابت كردم حالم از همتون بهتره ، ميايين غذا بخوريم ، به خدا زخم معده گرفتم .
ايليا كه تا اون موقع ساكت بود چند قدمي به طرف برداشت و گفت : يعني چي ثابت كني ؟ مثلا چيكار ميخواي كني كه معلوم بشه آسيبي نديدي .
من : چيكار دارين شما ، فقط نگاه كنين ، قبوله ؟
نوشين همونطور جلوم وايستاده بود و هيچ حرفي نزد ولي سهيلا به ايليا نگاهي كرد و گفت : قبوله
همونطور كه جلو نوشين بودم خيلي سريع دستامو انداختم دورش و از كمر گرفتمش ، از زمين بلند كردم و چسبوندمش به خودم ، نوشين كه شوكه شده بود فقط دست و پا ميزد ، ايليا و سهيلا هم هاج و واج نگاهم ميكردن ، به طرف آشپزخانه رفتم و نوشين رو همونطور فشارش ميدادم سرم زسر سينه هاي نازش قرار گرفته بود و با تكون تكون به صورتم برخورد ميكرد، نوشين رو بردمش بالاتر و روي اوپن نشوندمش ، حالا سرم بين پاهاش بود و همونجا گذاشتم روي روناش و با خنده بلند گفتم : ديدن ، ركورد جهاني رو هم زدم .
نوشين با دستاش سرمو نوازش كرد و رو به سهيلا و ايليا گفت : اين پسره عقل درستي نداره ، شانس آوردم شما اينجا بودين ، وگرنه نميدونم براي اثبات سلامتش ديگه چيكار ميخواست كنه .
دوباره محيط خونه شاد شد و سهيلا اومد كنارم و يه بوس محكم از لپم كرد ، اونقدر صدادار بود كه ايليا خندش گرفت و نوشين از اين وضعيت كمال استفاده رو كردو رو به ايليا گفت : آخه خاله به فدات ، حسادتت شد ؟ خوب تو هم الكي يه غش و ضعفي كن تا تورو هم ببوسه .
ايليا سرخ شده بود و سرش انداخته بود پايين ، سهيلا به چشمام نگاه ميكرد و با نگاهاش ازم اجازه ميخواست ايليا رو سوپرايز كنه .

((( هميشه تو خونواده ما معروف بود كه من و سهيلا با چشمامون با هم حرف ميزنيم و بارها با نگاه كردن به هم منظورمونو فهمونديم )))
با سر بهش مجوز رو دادم و سهيلا با ناز رفت جلوي ايليا و خيلي آروم لپ ايليا رو بوسيد ، چيزي نمونده بود ايليا از حال بره ، نوشين با ديدن اين صحنه از روي اوپن اشپزخانه پايين پريد و خودشو به سهيلا رسوند و در آغوشش گرفت ، و بلند گفت : جانم ، چه خواهر ، برادر با احساسي ، ديونه شما 2 نفر شدم من .
من كه لبخند ميزدم رفتم كنار ايليا كه سرخ شده بود و سرش بالا نميگرفت ، دستمو انداختم روي شونش و گفتم : بيا اينم دل شكستن داشت ، نياز به غش كردن هم نبود .
ايليا زير چشمي نگاهي بهم كرد و خنديد .

ناهار نوشين فوق العاده شور شده بود و اين باعث شده بود تا تونستيم اذيتش كنيم ، حدود ساعت 6 بعداظهر ايليا براي كاري تصميم به بيرون رفتن گرفت و بهمون گفت كسي نميخواد بياد بيرون كه چون من حوصله خونه رو نداشتم بهش جواب مثبت دادم و رفتم براي آماده شدن ، تو اتاق وقتي داشتم لباس عوض ميكردم سهيلا اومد وبهم گفت اونم با نوشين برنامه خريد گذاشتن و اگه شب دير اومدن نگران نشم .

من و ايليا تا ساعت 9 بيرون بوديم و اون موقع ايليا رسوندمه خونه و هر چي اصرار كرده بياد نيومد ، فقط ازم خواست از نوشين بپرسم باهاش ميره خونه يا نه ، از همون جلويه آيفون از سهيلا سوال كردم و گفت نه نوشين ميمونه پيشمون .و ايليا با شنيدن اين خداحافظي كرد و رفت .

وقتي وارد خونه شدم عطرمست كننده اي پيچيده بود و اون به خاطر ادكلن جديد سهيلا بود ، با چند تا نفس عميق توجه خودمو به اين هوا نشون دادم ، نوشين از تو اتاق اومد بيرون ، واي اين خانم هرچي لباس داره سكسي هستش و اصلا لباس پوشيده نداره ،با ناز اومد كنارم و باهام دست داد ، تاپي كه تنش بوده نيمه سينه هاشو معلوم ميكرد و نيمه ديگه هم توري بود ، سوتين صورتي قشنگي زيرش بود و دامن لي تنگي كه پاش بود يك وجب بيشتر ارتفاع نداشت ، از سهيلا خبري نبود ، دورو برو خوب نگاه كردم و تا نوشين اومد كه ازم دور بشه دستمو انداختم و از پشت كونشو فشار داد م ، واي چه كون نرمي ، سامان كوچيكه يه تكوني خورد ، نوشين برگشت و با ناز گفت دوست داري ؟
من : دوست دارم ؟ ديونشم من .
تو همين احوال سهيلا هم از اتاق بيرون اومد ، دقيقا تيپ نوشين رو زده بود ، همون تاپ ، همون دامن ، حتي جلو كه اومد سوتينش هم صورتي بود ، يه بوس از لپش كردم و گفتم : خودمونيما خيلي هلو شدين ، خوردنييييييييييييييييي
نوشين اومد كنارم و با عشوه گفت : من كه ديگه تلخ شدم ، ولي اين خوشگله تازه الان وقت چيدنشه و با دستش كمر سهيلا رو گرفت و به طرف خودش كشوند ، ازشون فاصله گرفتم وبه تماشا شون مشغول شدم .

واقعا چه كوسهايي شده بودن ، يكي از يكي قشنگتر ، سهيلا با قد بلند و كمر باريكش ، كونش خيلي خوش فرم و سكسي بود و سينه هاش هم كه راست كننده هر كيري ، نوشين يه زن جا افتاده با سينه هاي بزرگ و رو به بالا و سفت ، كون فوق العاده زيبا ، راه رفتنش هر مردي رو چپه ميكرد ، نوشين به طرف ضبط رفت واونو روشن كرد ، 2 نفري شروع به رقص كردن ، سهيلا به طرف اومد و كشوندمه وسط ، رقصيدن با 2 تا جيگر كه نشاط و شهوت از چهره شون ميباره خيلي لذت بخشه .
سهيلا پشتشو بهم كرد و خودشو بهم چسبوند كون خوشگلش رو با فشار به كيرم تاپش ميداد ، سامان كوچيكه بيدار شده بود و هر لحظه احتمال بلند شدنش ميرفت ، نوشين اومد جلوي سهيلا و سينه به سينه ميرقصيدن ، دستامو گذاشتم دو طرف كمر سهيلا و تكنش ميدادم ، همونطوري كه نوشين نگاهم ميكرد يه بوس براش فرستادم ، نوشين هم جوابم داد كه اين از چشم سهيلا دور نمونده بود ،سهيلا سرشو رو به عقب كج كرد و چشمايه خمارش نشاندهنده مستي زيادش بود ، سهيلا ازم فاصله گرفت و نوشين به طرفم اومد و فاصله بين ما كمتر از نيم متر بود و سهيلا از پشت به نوشين چسبيده بود ، رقص ما بيشتر تو يه جاي كوچك صورت ميگرفت و زياد از هم دور نميشديم ، آهنگ هم تند نبود و اين بيشتر نزديكيمونو تثبيت ميكرد ، سهيلا از پشت دستشو دور شكم نوشين گرفته بود و خودشو فيكس اون كرده بود و نوشين هم دستشو روي دستاي سهيلا ميماليد ، سهيلا همونطوري كه دستش دور كمر نوشين بود از هم باز كرد و با فشاري كه به نوشين داده بود به من چسبوندش ، حالا فاصله بين هر سه مون تقريبا صفر شده بود و فقط به هم ميلوليديم ، دستهاي سهيلا از كنار دو طرف پهلوهامو گرفت و كشوندمه به طرف نوشين و كاملا بهم فشرده شديم ، نگاههاي نوشين مست كننده بود ، نوشين از جلو دستاشو گذاشت روي شونه هاي من و سرشو گذاشت روي سينه هام ، همونطور به سهيلا نگاه ميكردم كه باز با نگاش ادامه رقص سكسي رو ازم ميخواست ، دستام حالا پشت نوشين بود و بين كمر و كتفاش بالا ، پايين ميرفت ، تو همين حالت سهيلا دستامو گرفت و آوردش پايينتر و گذاشت روي كون نوشين ، و خودشم از پشت زانو زد و شروع به نوازش اونا كرد ، نوشين كونشو عقب تر داد و شروع به تاپ دادنش كرد ، داغ داغ شده بوديم ، دستم همونطوري روي كون نوشين بود كه سهيلا نوشين رو ازم جدا كرد و به طرف خودش گشوند ، اونا روبرو هم بودن و سينه به سينه ميرقصيدن ، پستونهاي نازشون به هم ميخورد و اين صحنه بيشتر ديونم ميكرد ، سهيلا نوشينو آروم هول داد و دوباره به من چسبوندش ، حالا كون نوشين روي كيرم مانور ميداد ، كيرم تقريبا نيم خيز شده بود و اين كاملا از روي شلوار معلوم ميشد ، سهيلا دوباره خودشو به نوشين چسبوند و با دستاش از كنار روناش تا زير بغلش رو ميماليد ، نوشين همچنان تو بغلم خودشو پيچ و تاپ ميداد و دستاشو گذاشته بود روي شونه هاي سهيلا ، اوج لذت و شادي بود ،نوشين دستاشو آروم آروم پايينتر مياورد و به سينه هاي سهيلا نزديك ميكرد و بالا ميبرد ، ديگه زياد روي كارام كنترل نداشتم و شهوت داشت كار خودشو ميكرد ، با نگاه به سهيلا سرم پايين بردم و لبامو گذاشتم روي گردن نوشين و بوسيدمش ، اينكار براي به اوج رسوندنش كافي بود چون يك دستشو گذاشت پشت گردنم و صورتش ازكنار چسبوند بهم ، سهيلا لبخند زد و با تكون سر ادامه كار رو ميخواست ، نوشين ازم يكم فاصله گرفت و سهيلا هم اومد نزديكتر ، حالا 3 نفري بهم چسبيده بوديم و صورتامون نزديك هم بود ، سهيلا يه بوس از لپ من و يه بوس هم از لپ نوشين كرد ، دستامون دور كمر هم قرار گرفته بود ، يك دستم دور كمر نوشين و دست ديگم دور سهيلا ، سهيلا سرشو به سر نوشين چسبوند و با دستش سر منو هم به خودشون نزديك كرد و چسبوند ، آهنگ عوض شده بود و خيلي تند شده بود ولي تاثيري روي حركات ما نميكرد ، همونطور نرم خودمونو تكون ميداديم ، حالا سر هر 3 نفرمون بهم چسبيد بود و دستامون اومد بالاتر و روي شونه هامون قرار داشت ، سهيلا دوباره از لپ من بوس گرفت ولي نوشينو از لب بوسيد ، كوتاه ولي داغ ، نوشين چشماشو بسته بود و تو حال عجيبي رفته بود ، سهيلا دوباره سرشو چرخوند و اين بار ازم لب گرفت ، دستاي نوشين روي شونه هام فشار ش بيشتر شده بود ، سهيلا سرم منو با دستاش چرخوند و به صورت نوشين نزديك كرد ، ديگه نذاشتم زياد تلاش كنه ، خودم صورتمو به نوشين چسبوندم و لب نسبتا طولاني ازش گرفتم ، بد جور مست شده بوديم ، خودمو آروم ازشون جدا كردم و با دستام اونارو از روبرو بهم فشردم ، دستامو يواش بردم پشت سرشون و صورتاشونو به هم نزديك كردم ، لباشون روي هم قرار گرفت و بعدش دستاشون دور كمر هم ، ازشون فاصله گرفتم و صحنه لب گرفتنشونو از دور نظاره گر شدم ، يكي از قشنگترين صحنه هايي بود كه تو عمرم ديده بودم ، دو نفري تو آغوش هم و لب رو لب .
(ادامه دارد)
     
#8 | Posted: 2 Jun 2012 06:57
تابوي عشق
قسمت هشتم
فاصله خودمو باهاشون بيشتر كردم و كم كم رفتم روي راحتي نشستم ، دستهاشون پشت هم بود و داشتن كمرو كون همو ميماليدن ، سهيلا نيم نگاهي به من كرد و مستي تو چشماش موج ميزد ، نوشين دستشو از زير تاپ سهيلا رد كرد و برد بالاتر ، ديگه دستش روي سوتين سهيلا بود و داشت فشارش ميداد ، سهيلا سرشو به عقب متمايل كرده بود و چشماشو بسته بود ، نوشين به كارش ادامه داد و با يه حركت تاپ سهيلا رو تا بالاي سوتينش كشيد ، سينه هاي خوشگلش سهيلا توي سوتين صورتي ، حتي تصورش ديونه كننده بود چه برسه حالا كه داشتم از نزديك ميديدمشون ، ديگه كاملا مشخص بود نوشين ميخواد جلوي من كارو يكسره كنه و من اصلا دلم نميخواست اين صحنه ها رو از دست بدم ، همانطور كه دلم نميخواست خودمو داخل برنامه شون كنم ، ديدنش الان بيشتر بهم لذت ميداد ، نوشين دستشو از زير سوتين سهيلا رد كرد ، سهيلا تند سرشو روبروي نوشين قرار داد و نوعي نگراني تو نگاهش مشخص شد ، شايد فكر نميكرد نوشين بخواد اينقدر جلوي من پيشروي كنه ، نوشين مست مست بود و قصد عقب نشيني هم نداشت ، سهيلا سرشو به طرف من برگردوند و با نگاهش نظر منو ميخواست بدونه ، از روي راحتي بلند شدم و به طرفشون رفتم ، براي اينكه به سهيلا براي پذيرش اين شرايط كمكي كرده باشم رفتم پشت سر نوشين ، نوشيني كه دستش حالا سينه هاي سهيلا رو از زير سوتين ميماليد ، دست انداختم و تاپ نوشينو از تنش درآوردم ، نوشين براي اينكه بتونم لباسشو دربيارم دستاشو از سهيلا جدا كرده بود ، سهيلا يك قدم از نوشين فاصله گرفت ، نوشينو به خودم چسبوندم و از پشت فشارش دادم ، حالا سهيلا نظاره گر ما بود ، دلم نميخواست من ادامه دهنده باشم براي همين نوشينو رها كردم و رفتم طرف سهيلا و دستمو دور كمرش به طرف نوشين هدايتش كردم ، دوباره بهم چسبيده بودن با تفاوت كه سهيلا مجوز ادامه كارو ازم گرفته بود ، دوباره تو هم ميلوليدن ، نوشين با يك دور خودشوپشت سهيلا رسوند وبند سوتين سهيلا رو باز كرد ، با دستاش سوتينو از سهيلا جدا كرد و به من داد ، سينه هاي بلوري سهيلا جلوي چشماي من بود ، ديونه شده بودم ، بزرگ و خوردني ، نوشين از پشت تو دستش گرفت و ميماليدشون ، همانطوري روبه پايين رفت و دامن سهيلا رو هم پايين كشيد ، واي شورتي هم كه پاش بود صورتي و بندي بود ، جلوش فقط به اندازه يك مثلث و بقيه به دو طرف بند نازكي بود ، نوشين همونطور كه پشت سهيلا نشسته بود دستشو از پايين و بغل پاهاي سهيلا رو به بالا مياورد ورسوند به كمر سهيلا ، ديگه پيچ و تاپ بود كه سهيلا به خودش ميداد ، كوس قد بلندي كه فقط يه شورت صورتي رنگ پاش بود و با اون فقط كوسشو پوشانده بود ، نوشين دست سهيلا رو گرفت و برد طرف يك راحتي ، روي اون نشوندش و خودش جلوش روي زمين نشست ، باز با دستاش روي رونهاي سهيلا ميكشيد و رسوند به كوسش ، سهيلا ديونه وار سرشو به عقب و اطراف ميچرخوند ، نوشين دستشو گذاشت دو طرف شورت سهيلا و شروع به درآوردن اون كرد ، واي كوس توپول و فوق العاده تميز سهيلا داشت به هر دومون سلام ميداد ، سهيلا لخت لخت با پاهاي باز از هم روي راحتي نشسته بود ، كوس توپول و سينه هاي بلوريش تابلوي زنده اي از زيبايي آفريده بود ، نوشين به من نگاه كرد و لبخند شهوت انگيزي روي لبش نشست ، همچنان با دستاش مسير مچ پا تا سينه هاي سهيلا رو بالا ، پايين ميكرد و هر زمان كه به سينه ها و كوسش ميرسيد با تعمل و آرامش خاصي اونارو ميماليد ، سهيلا ضجه هاي شهوتيش هر لحظه بيشتر ميشد و ديگه از چشم انداختن به من ابايي نداشت ، نوشين سرشو بين پاهاي سهيلا برو و با برخورد زبونش به كوس سهيلا ، ناله هايش تبديل به فرياد شد ،نوشين همراه با ليس زدن و خوردن كوس با دستاش سينه هاي سهيلا هم ميماليد و اينكار به مرز جنون رسونده بودش ، ديدن نوشين از پشت هم منظره زيبايي بود ، اون كون خوش فرم و كردني نوشين تو شورت لامباداي صورتي رنگش كه مشابه شورت سهيلا بود قادر بود هر فردي رو ضربه فني كنه چه برسه به من ضربه شده از قبل ، بعد از چند دقيقه نوشين از جلوي سهيلا بلند شد و جلوش ايستاد ، سهيلا با دستاش شروع به ماليدن اندام نوشين كرد ، از سينه هاش بگير تا كوس و كون و پاهاش ، سهيلا دست انداخت و شورت نوشين رو همراه با پيچ و تابي كه به بدنش مياد پايين كشيد ، نوشين
خودشو به كنار سهيلا رسوند و يكي از پاهاشو روي دسته راحتي گذاشت ، حالا كوس سفيد و خوشگلش جلوي صورت سهيلا بود ، نوشين با دستاش اطراف كوسشو ميماليد و اين تا زماني ادامه پيدا كرد كه زبون سهيلا روش قرار گرفت ، سهيلا زبونشو از پايين به بالاي كوس نوشين ميكشيد و چندين بار تكرار كرد ، نوشين همونطوري پاهاشو دو طرف يكي از پاهاي سهيلا گذاشت و روي زانوش نشست ، سهيلا خودشو روي راحتي بيشتر رها كرد و نوشين حالا روش خوابيده بود ، نوشين خودش بند سوتينشو باز كرد و با نگاه به من به طرفم پرتاب كرد ، حالا هر دو شون به من خيره شده بودند و همزمان نوشين برروي سهيلا ميلوليد ، نوشين كسشو با كس سهيلا مماس كرد و شروع به فشار و تكون دادن كرد ، ديگه دستهاي سهيلا روي سينه هاي نوشين حركتش تند شده بود و پيچ و تاب خوردن نوشين روي سهيلا هم همينطور ، من كه حالا دستمو نميتونستم از روي شلوارم بردارم با فشار كيرمو كه از زنداني بودنش ناراضي بود ، مجازات ميكردم ، بله مجازات .
كيري كه هوس همه كوسها و كونهاي خوشگل دوروبرشو ميكرد .
ديگه نوشين و سهيلا لب تولب و كوس روي كوس همو ارضاء ميكردن و من تماشاگر اين زيباييها .
مدت زيادي طول نكشيد كه صداهاي هر دوتاشون بلند و بلند تر شد ، و رسيد اون زماني كه با فرياد هردو ارضاء شدن و كنار هم روي راحتي بي حال افتادن .
من بعد از چند دقيقه كه بحال اومدم رفتم براي تعويض لباس .
(ادامه دارد)
     
#9 | Posted: 4 Jun 2012 14:32
تابوي عشق
قسمت نهم
سر ميز شام تقريبا صحبتي جزء تعارفات معمول صورت نگرفت ،بعد از شام نوشين و سهيلا ميخواستن ميز جمع كنن كه بهشون گفتم بزارن براي من و برن دوش بگيرن ، من شروع به جمع آوري ميز كردم و اونا رفتن حموم ، چند دقيقه اي نگذشته بود كه باز صداي خنده و شوخيهاشون بلند شد ، گوشامو تيز كرده بود تا صحبتهاشونو بشنوم كه برام اس ام اس اومد ، خوندمش از ايليا بود و ميخواست بدونه اگه بيدارم بهم زنگ بزنه ، خودم باهاش تماس گرفتم ، ميگفت هم حوصلش سر رفته بود و هم ميخواست بابت ناهار تشكر كنه كه بهش گفتم : ناهار رو كه خاله جونت درست كرده پس بهتره از اون تشكر كني
ايليا : خوب تنها خاله كه نبوده ، شما و سهيلا خانم هم خيلي زحمت كشيدين
هوس كرده بودم سر به سرش بزارم براي همين گفتم : من كه كاري نكردم ولي سهيلا خيلي خسته شده
ايليا : جدي ؟ آخه بنده خدا از دانشگاه خسته اومده بود به جاي استراحت مشغول پذيرايي از ما هم شد
من : پذيرايي از ما نه پذيرايي از حضرتعالي
من كه يه شوك كوچيكو تو صداي ايليا حس كردم منتظر جوابش نموندم كه ادامه دادم : راستي لپت خوب شد ؟ تاول نزده ؟
ايليا : لپم ؟ چرا تاول بزنه ؟ مگه چي شده بود ؟
من : اون موقع كه سهيلا بوسم كرد اونقدر داغ بود كه صورتم سوخت آخه بعدش سراغ تو اومد ديگه
ايليا من من كنان گفت : انگار تو بيشتر حسوديت شده تا من
من كه ميخواستم يك كاري كنم ايليا راحتتر برخورد كنه گفتم : حسودي ؟ من ؟ اصلا ، فكرشم نكن ، به من چه ، اختيار خودش رو داره ، بوس از لپت كه چيزي نيست اگر بخواد با تو ................ اصلا ولش كن
يه شوق همراه با تشويش تو لحن ايليا به وجود اومده بود و مشخص بود تو خال زدم
ايليا : خوب كجا هستن خاله و سهيلا خانم
من : ميخوايي بدوني كجا هستن ؟ پس صبر كن
و رفتم طرف حموم ، در رختكن رو نبسته بودن و براي همين رفتم پشت در ، صداي شوخيهاشون هنوز ميومد و حسابي تو حال بودن ، به در ضربه زدم و گفتم : سهيلا بيا ايليا ميخواد بابت ناهار ازت تشكر كنه
هنوز حرفم تموم نشده بود كه صداي نوشين دراومددو گفت : بله بله بله ، تشكر بابت ناهار ، اونم از اين تنبل خانم ، مثل اينكه من پدر دراومده از صبح ، كجاست اين پسره ؟
من : پشت خطه ، ميخواد با سهيلا صحبت كنه
نوشين : آهان حالا فهميدم بابت ناهار نيست تشكرش ، بابت چيزي ديگه هستش
من كه ميدونستم ايليا كاملا صدامونو ميشنوه براي ادامه نقشه بلند گفتم : جدي ؟ بابت چيه نوشين خانم؟
نوشين كه از من جنسش خرابتر هستش با لوندي و بلند گفت : نميدوني آقا سامان ؟ خوب بابت حركت رفع حسادت سهيلا جونه ديگه
من : حركت رفع حسادت ؟
صداي در حموم اومد و باز شد ، پشت سرش صداي جيغ سهيلا كه ميگفت ديونه ، نوشين دستشو آورد بيرون و گفت : گوشي رو بده به من تا بهش بگم
از قصد فاصله خودمو با در بيشتر كردم تا براي گرفتن گوشي بيشتر بيرون بياد و اين كارساز شد چون نوشين كه وقتي ديده بود گوشي به دستش نميرسه بيخيال همه چيز ميشه و مياد جلوي در ، واي باز دوباره به كير من خبر دار داده بودن ، نوشين لخت لخت جلوم بود ، كوس سفيد و توپولش ، سينه هاي سربالا و سفتش ، واييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييي يييييييييييييييييييييييييييييييي
دستشو به طرفم دراز كرد و گفت : اگه به مقصودت رسيدي حالا گوشي رو بده
من كه ميخنديدم گوشي رو بهش دادم و از رختكن خارج شدم ، صداي نوشين و بعدشم سهيلا كه با ايليا صحبت كردن كم و بيش ميومد ، حدود 2 – 3 دقيقه بعد صداي سهيلا اومد كه برم گوشي رو از توي رختكن بگيرم ، داخل رختكن كه شدم گوشي رو روي سكو گذاشته بودن ، وقتي گوشي رو گرفتم بازم ايليا پشت خط بود
من : خوب ايليا خان تشكرات لازم رو انجام دادي؟
ايليا : سامان اينا تو حمومن ؟ چيكار ميكنن؟
من : به نظرت تو حموم چيكار ميكنن ، البته باشه كه هر كسي با خاله جونت حموم بره حاشيه زياد داره
ايليا : سامان نداشتيما ، مگه خاله نوشين چشه ؟
من : والا چي بگم بهتر بود از سهيلا ميپرسيدي ،سهيلا حالا كه با تو راحتر تا من
ايليا : راستي خاله جونمو چيكارش كردي كه ميگفت به مقصودت رسيدي؟
من كه حالا همپا شدن ايليا را با خودم حس ميكردم هوس ادامه بازي بسرم زد و گفتم : كاريش كه نكردم به خدا ، ولي خوب اومده گوشي رو از من بگيره و ............. حالا بيخيال
ايليا : يعني خاله از حموم اومد بيرون و گوشي رو ازت گرفت ؟
من : خوب آره ، پس ميخواستي ورد بخونه و گوشي بره تو حموم
ايليا : ميگي خاله نوشين جلوت ايستاده و گوشي رو بهش دادي؟
ايليا ميخواست لحن صحبتمو راحترش كنم پس دليلي نداشت زياد منتظرش بزارم
من : البته فضاي جلوي در اونقدري نيست كه بخوابه و گوشي رو بگيره ، براي همين ايستاده گرفت
ضمن اينكه اينو ميگفتم يه نيشخندي هم حوالش كردم
ايليا : تو هم بر بر نگاش ميكردي ؟
من : بربر كه نه ، ولي خب ، تو بودي نگاه نميكردي؟ نه جون سامان نگاه نميكردي ؟
ايليا : خوب نه
من : ايليا ، جون سهيلا رو قسم بخور بگو نه ، اگه سهيلا به جاي نوشين خانم بود چي ؟ ، جون سهيلا رو گفتما
ايليا من من كنان گفت : خوب چرا قسم ميدي ، حالا من يه چيزي گفتم
بهترين فرصت بود براي ادامه بحث ، چون اولا رودررو نبوديم و ثانيا معلوم بود ايليا داغ كرده
من : نه ايليا بايد راستشو بگي ، نگاه ميكردي يا نه؟
ايليا : مممم مممم شايد
من : ايليا جون سهيلا
ايليا : خوب آره
من : خوب منم همينو ميگم وقتي هلويي مثل يكي از اين دو تا جلوت بيان اونم لخت مادزاد ميدوني دنيا رو سرت خراب ميشه
اگه اشتباه نكرده باشم با اين حرفم ايليا پاهاش سست شده بود چون چند ثانيه سكوت برقرار شده بود ولي صداي نفسهاي تند ايليا واضح بود براي همين گفتم : ايليا ، ايليا حالت خوبه ؟ بابا من اونا رو ديدم تو حالت خراب شده ؟
ايليا : سامان يعني خاله نوشين لخت لخت
من : خب آره ، مگه چيه ؟
ايليا : يعني همه جاشو ديدي؟
من : كامل و واضح كه نه ، ولي تقريبا بله
ايليا : سامان .............. همه جاش ؟
بهترين فرصت بود براي شكستن اولين تابو
من : راستش اگه ناراحت نميشي آره
و براي اينكه بيشتر تو اين بحث غرقش كنم يك آس ديگه رو كردم و گفتم : البته تقصير سهيلا شد كه اون موقع
حواسم پرت كرد
ايليا : سهيلا خانم ؟ چرا ؟ مگه چيكار كرد ؟
من : خب اومد جلوي در و حواس من 50 به 50 شد
حدسم درست بود ايليا چپه شد با اين حرف چون آه بلندي كشيد كه اگه گوشي هم دستم نبود بازم ميشنيدم
ايليا : سامان ... يعني سهيلا خانم هم ..............
من : آره ديگه اونم لخت از جلوي در رد شد و حواسمو پرت كرد
ايليا : سامان ناراحت نميشي يه سوال كنم ؟
من : ديونه من و تو يك روحيم تو دو بدن ، پس راحت بگو ، هر چي و هر جوري دلت ميخواد ، من هيچ تعصبي و دل نگراني ندارم ، من و تو و نوشين و سهيلا 4 تا دوست بي ريا هستيم و راحت با هم
ايليا : سامان ، سهيلا خانم هم مثل خاله نوشين لباس پوشيده بود ؟
ايليا نميتونست اوني كه ميخوادو بگه براي همين كمكش كردم و گفتم : ايليا من ميگم لخت لخت بودن ، تو ميگي چي پوشيده بود ، بابا راحتت كنم هر دوشون ممه هاشون و بهشتشون جلو چشمم بود
ايليا زبونش بند اومده بود ، اينو از سكوت طولاني كه بينمون ايجاد شده بود فهميدم
چند تا سوت زدم و گفتم : ايليا آب برات بيارم ؟ حالت خوبه ؟
ايليا : نه ، آره ، نه خوبم ، خوبم به خدا
بازم ادامه دادم و گفتم : ولي ايليا خودمونيما هيكل نوشين خانم خيلي قشنگه ، با اين سن هيكلش مثل سهيلا ميمونه
ايليا كه معلوم بود آب دهنشو قورت داده گفت : مگه از سهيلا خانمو تو ديدي؟
من : آره ، زياد
ايليا : جدي ؟ كي ؟
من : خيلي وقت هست با هم راحتيم ، موقع تعويض لباس ، چند بار تو حموم وقتي ازم خواست ماساژش بدم يا پشتشو بكشم
ايليا : جدي سامان ، خوش به حالت
اين همون جمله اي بود كه منتظرش بودم و ايليا تو شرايط بوجود اومده از دهانش پريده بود
ايليا كه تازه فهميده بود چي گفت در صدد رفع و رجوع براومد و گفت : يعني خوش بحالت كه اينقدر باهم راحتين ،
ولي من ديگه دست بردار نبودم و ادامه دادم : سهيلا از اون موقع كه تمرين رقص رفت اندامش خيلي رو فرم اومده ، من كه داداششم از ديدنش تحريك ميشم چه برسه به بقيه ، راستي ايليا نظرت در مورد سهيلا چيه ؟
ايليا كه منتظر اين سوال نبود من من كنان گفت : ممممم من چي بگم ، خوب سهيلا خانم خيلي خانمه ، خيلي خيلي خانمه
من : من كه نگفتم آقاست ، اين كه معلومه خانمه ، نظرت در مورد هيكل ، چهره ، كلا نظره خريداري ، ببين ايليا فرض كن اصلا سهيلا خواهر من نيست و من و تو در مورد يكي از دافهاي اطراف خودمون حرف ميزنيم
ايليا : مگه ميشه همچين فرضي كرد ، سهيلا خانم 100 درجه از همه اونا سرتره
من : خوب پس راحت باش ، ببين من چطور راحت از خالت گفتم ، اصلا ميخوايي راحتت كنم ، خاله نوشين واقعا خوشگل و خوش هيكل و لوندو سكسي هستش ، من كه از ديدنش سير نميشم ، همه اندامش تحريكم ميكنه ، خوب شد ؟ حالا راحت بگو
ايليا : خوب باشه ، ناراحت نشيا ؟
من : بابا كشتي ما رو ، بگو
ايليا : راستش سهيلا خانم هم .................. واقعا خوشگله ، من با نگاه كردن به چهره شون نميتونم به چيزي ديگه فكر كنم
من : فقط چهره ؟
ايليا : نه راستش ، هيكلشون هم خيلي قشنگه
من : به كجاهاش بيشتر محوه ميشي؟
ايليا كه ديگه معلوم بود داغ داغ شده يكمرتبه زد به سيم آخر و گفت : ميدوني چيه سامان حالا كه داري منو ديونه ميكني پس ناراحت نشو چون ميخوام راحت بهت بگم
من : بابا من كه جونم دراومدم ، از اون موقع همينوميگم
ايليا : بله ، بله سامان جون ، سهيلا خانم هم خوشگله ، هم خوش هيكله ، از ديدن باسنش و سينه هاش ديونه ميشم ، وقتي باهام دست ميده ، وقتي روبوسي ميكنيم ، وقتي جلوم راه ميره ، وقتي جلوم ميشينه و پاهاشو رو هم ميندازه ، وقتي ............
گوشي قطع شد ، ايليا نتونسته بود ادامه بده و قطع كرده بود ، در نهايت به مقصودم كه راحتر بودن با ايليا بود رسيده بودم.
(ادامه دارد)
     
#10 | Posted: 5 Jun 2012 19:25
تابوي عشق
قسمت دهم
ساعت از 9 صبح گذشته بود وخبري از ايليا كه قرار بود باهاش براي رفع مشكلات پروژه به شهرداري بريم نشده بود ، موبايل خاموش بود و خونه هم كسي جواب نميداد ، ديگه داشتم نگران ميشدم ، تصميم گرفتم برم و از نوشين شماره تلفن نيلوفر خانم ( مادر ايليا ) را بگيرم ، از دفتر كه خارج شدم ايليا جلوي در ايستاده بود ، داغون و پريشان ، رفتم جلو و سلامش كردم ، سرشو بالا نياورد ولي جوابمو داد ، دلهره عجيبي يكمرتبه درمن بوجود اومد ، دستمو پشتش گذاشتمو و بدون صحبت به طرف اتاقش رفتيم ، به منشي هم گفتم هيچ كس داخل نياد ، ايليا پشت ميز نشست ولي همچنان ساكت ، رفتم كنارش و گفتم : بالاخره حرف ميزني يا ميخوايي منو دق بدي ؟ آخه چي شده ؟ چرا موبايلت خاموشه ؟ چرا دير اومدي ؟ بابا حرف بزن ديگه
ايليا يه نگاهي مثل بچه هاي مظلوم بهم كرد و گفت : سامان من ازت عذر ميخوام
من : از من ؟ براي چي ؟
ايليا : بابت ديشب
من : ديشب ؟ مگه چي شده بود ديشب ؟
ايليا : مممممممم تماس تلفني ديشبو ميگم
من كه تازه فهميدم اين آقا چرا اينطوري شده محكم به پشتش زدم ، جوري كه نزديك بود از روي صندلي پايين بيفته ، ايليا هاج و واج منو نگاه ميكرد ، همونطور كه به طرف در ميرفتم گفتم : بزار بگم يه چايي برات بيارن تا بعدا به حسابت برسم .
اين جملات رو آنقدر بلند گفته بودم كه وقتي از اتاق خارج شدم منشي چشماش باز مونده بود . ( منشي دفتر يك خانم خيلي خيلي خوشگل و خوش هيكل و خوش زبون بود كه من خيلي باهاش شوخي ميكردم و اونم كلا با من راحتربود تا ايليا ، بيشتر مواقع لباسهاي فوق العاده شيك و تاپي ميپوشيد ، كفشهاي پاشنه بلند و مانتوهاي تنگ و كوتاه ، آرايشش هم كامل كامل ، سينه هاي خوبي داشت و چون هميشه مانتوش تنگ بود بيشتر مواقع دكمه هاي بالايي باز بود براي همين راحت ميشد سايز سينه هاشو تخمين زد ، كون هم كه نگو ، دست كمي از سهيلا نداشت ) با ديدنش لبخند كوتاهي زدم وگفتم : اين پسره بايد تنبيه بشه
منشي كه اسمش پريوش هست از جاش بلند شده بود و گفت : آقاي مهندس كمكي از دستم اگه برمياد بفرماييد
من : همون لبخند شما براي من كه كمك هستش حالا مهندس رو نميدونم ، فقط يه چايي براش بيارين تا ببينم چه بلايي ميتونم سرش بيارم
پريوش خانم همونطور كه به طرف آبدارخانه ميرفت ، به طرف من نگاه كرد و گفت : بلا سر مهندس /؟ نه ترا خدا ، گناه داره
من : اون گناه داره من نه ؟ دلت مياد من از دستش دق كنم ؟
پريوش : خدا نكنه آقاي مهندس ، من ديگه به ديدن لبخندهاي روزانه شما عادت كردم و ديدنش برام روحيه بخشه
من كه هوس سر به سر گذاشتن منشي به سرم زده بود و از طرفي باز فيل يا هندوستان كرده بود و از طرفي ديدن كون و كپل پريوش خانم تحريكم كرده بود گفتم : فقط لبخندم ؟
پريوش يه ناز و غمزه خاصي كرد و گفت : نه آقاي مهندس ، كلا از كار كردن پيش شما خيلي خوشحالم ، شما خيلي خوبيد و نميدونم چرا احساس خوبي دارم وقتي اينجا هستم
پريوش متاهل بود ، و براي همين كمتر سعي ميكردم به چشم خريدار تو نخش برم ولي اون روز نگاهاش و حرف زدنش به نوعي ادامه بحثو ازم ميطلبيد ، براي همين وقتي چايي رو آورد از دستش گرفتم و گفتم : بزار اينو بدم اين پسره بخوره الان برميگردم .
و داخل دفتر ايليا شدم ، ايليا روي صندليش ولو شده بود و داشت درو ديوارو نگاه ميكرد ، فنجان چاي رو گذاشتم جلوش و بهش گفتم :خوب ميفرموديد ، پس حضرتعالي از تماس ديشب چپه شدين ، حالا ميشه علت ضربه فني شدنتونو بشنوم ؟
ايليا آروم سرشو بالا آورد و گفت : سامان نميدونم چرا وقتي قطع كردم از خودم ناراحت شدم ، آخه نبايد اون طوري از سهيلا خانم بهتون ميگفتم ، اگه ايشون بفهمن حتما ازم دلگير ميشن .
نتونستم جلوي خودموبگيرم و همونطور كه بلند بلند زده بود زير خنده گفتم : واقعا كه خلي پسر ، چرا بايد سهيلا ازت دلگير بشه خنگه ؟ تازه اگه بدونه اينقدر ازش خوشت اومده كف هم ميكنه ، ديونه دخترا و زنها از اينكه اينطوري ازشون تعريف كنن لذت ميبرن ، اونايي هم كه ميبيني قيافه ميگيرن ، شدت تعريفو بايد كم و زياد كني
ايليا : جدا ميگي ناراحت نشده ؟
من : كي ؟ سهيلا ؟ آخه اولا اون كه صداتو نمي شنيده ، در ثاني اگر اون خواهر منه كه ميدونم اخلاقش چيه ، بزار راحتت كنم ايليا اونطور كه من سهيلا رو ديدم عاشق دوستي با تو هستش ، ببين اشتباه نگير حرفمو ، دوستي با ازدواج فرق ميكنه ، فكر نكني دارم خواهرم بهت غالب ميكنم ، نه ، من و سهيلا جدا از خواهر ، برادري از همون نوجواني مثل دو تا بي اف ، جي اف بوديم و براي همين اخلاقش دستمه ، سهيلا با اوني كه باهاش احساس راحتي كنه تا آخرش هست ، ميفهمي يعني چي ؟ پسره كم عقل من اگه جاي تو بودم از اين دوستي كمال استفاده رو ميكردم ، مثل من باش ببين چقدر با نوشين خانم رو هم ريختيم و دوستيمونو محكم ميكنيم .
اين جمله آخري رو با لحن خاصي گفتم ، ايليا يه نگاه راحتري بهم كرد و گفت : يعني ميگي سهيلا خانم با من احساس راحتي ميكنه ؟
من : خوب آره ديگه ، چطوري بايد اينو بهت بگه ، جلوي ما بوست كه ميكنه ، باهات قرار بيرون ميزاره ، باهات كه ميرقصه ، حالا شايد چيزهاي ديگه هم بوده كه ما خبر نداريم
ايليا تند اومد تو حرفم و گفت : نه بخدا سامان ، هيچ برنامه اي بينمون نبوده
من با آرمش گفتم : خوب بر فرض هم كه بوده ، من كه مثل تو حسود نيستم ، نوش جونت
چشمهاي ايليا برق عجيبي زد و انگار شارژ شده باشه گفت : من حسودم ؟ چه حسادتي كردم ؟ خوبه هردوشون پيش تو هستن
ايليا چايي نخورده موتورش روشن شده بود و براي اينكه راهش بندازمو سرعتشو بيشتر كنم گفتم : بيا ، اين حسودي نيست ، تو جاي من باشي وقتي 2 تا هلو اونم چه هلوهايي دورو برت باشن ، بيخيالي طي ميكني و هيچي به هيچي ؟
ايليا : سامان واقعا از اينكه سهيلا با من راحت هست ناراحت نيستي؟
من : ايليا مردونه اول تو به اين سوالم پاسخ بده ، بعد نظرمو بهت ميگم ، تو از اينكه نوشين خانم باهام ندار شده و راحتيم ناراحتي؟
ايليا : نه ، تازه خوشحال هم هستم ، خيلي وقت بود خاله رو اينقدر پر انرژي و شاد نديده بودم
من : خوب پسر منم ناراحت كه نيستم بمونه ، خوشحال هم هستم ، ديشب هم بهت گفتم من از اينكه 4 نفري باهم باشيم مثل بي اف ، جي افا لذت ميبرم ، اصلا نسبتها رو بنداز دور ، بزار خوش باشيم ، هم ما حالشو ببريم هم اونا
ايليا : يعني ميگي اونا هم اينطوري دوست دارن ؟
من : 100در 100 ، ميدوني من الان با سهيلا و نوشين اينطوري هستيم ، حالا ميموني تو ، كه اونم به خودت ربط داره ، ولي بدون هر 3 نفرمون از خدامونه بيا تو اكيپمون
ايليا : سامان يعني الان شماها خيلي با هم راحتين ؟
من : خيليييييييييييييييييييييييي
ايليا : سامان يعني چقدر راحتين ؟
من كه داشتم از اين يعني يعني هاي ايليا كلافه ميشدم به طرف در رفتم و گفتم : اگه ميخواهي بدوني چقدر راحتيم بيا تو اكيپمون ، و حالا هم اگه نميخواهي شهرداري بريم بگو چون ميخوام برم با پريوش خانم كار دارم
ايليا كه از جاش بلند شده بود اومد طرفم و گفت : شهرداري رو امروز بيخيال ، با پريوش چيكار داري؟
من يواش گفتم : ميخوام تستش بزنم ببينم چيكاره هستش
ايليا : اين شوهر دارها
من : ميدونم ، نگران نباش خودم ميدونم چيكار كنم ، اگه ببينم اينكاره نيست درجا ختمش ميكنم ، و ضمنا تو هم زياد با خودت كلنجار نرو ، جمع ما از جمع دوست دختراي تو خيلي با صفاتر و بامرام تره
ايليا ديگه هيچي نگفت و به طرف ميزش برگشت و منم از اتاقش خارج شدم ، پريوش به محض اينكه منو ديد از جاش بلند شد و گفت : آقا مهندس بهتر شدن ؟
من : بله ، چون شما وساطتش كردين بلايي سرش نياوردم
به طرف آبدارخانه رفتم تا براي خودم چاي بريزم كه بلند شد و اومد كنارم و گفت : ميخواهيد چيكار كنيد آقا مهندس؟
من : هيچي به خدا ، فقط براي خودم چايي بريزم
پريوش : شما بفرماييد من الان براتون ميارم
من : نه بابا ، چه فرقي ميكنه ، شما هم چاي ميل دارين؟
پريوش : خواهش ميكنم مهندس ، من ميريزم
ديگه اصرار نكردم و به طرف اتاقم رفتم ، قبل از اينكه وارد دفترم بشم دوباره يه سر به ايليا زدم ، داشت لب تابشو راه مينداخت ، با دست بهش اشاره كردم و گفتم : خوبي ؟
ايليا : بله ، مرسي ، نگران نباش
و لبخند زد برام دست تكون داد ، در اتاقشو بستم و رفتم تو دفترم ، هنوز ننشسته بودم كه پريوش با زدن در وارد شد و تو سيني 1 دونه فنجان چاي بود ، اونو گذاشت روي ميز و ميخواست خارج بشه كه گفتمش : پس چاي خودتون كو ؟
پريوش : براي خودم ريختم ، روي ميزم هستش
من : اگه مايليد خوشحال ميشم باهم چاي بخوريم
پريوش انگار منتظر اين دعوت بود ، با شادابي خاصي گفت : با كمال ميل ، اگه مزاحم نيستم
من : مزاحم ؟ شما مراحمين ، افتخاري هست كه نصيب بنده شده
با تشكراز دفترم خارج شد و چند ثانيه بعد با فنجان چاي برگشت ، ازش دعوت كردم روي مبلهاي جلوي ميزم بشينه و خودم هم رفتم جلوش و نشستم ، واقعا زيبا و دلربا بود ، نگاهاش آدمو مسخ ميكرد و لوندي خاصي داشت ،سرشو پايين انداخته بود و وقتي سكوتمون طولاني شد نيم نگاهي بهم كرد و گفت : مزاحمم مهندس
من كه لبخند ميزدم گفتم : دوست دارين دست خط بدم كه شما مزاحم نيستين؟
پريوش : نه خواهش ميكنم
من : پريوش خانم از كار اينجا كه راضي هستين ؟
پريوش : بله مهندس ، عرض كردم خدمتتون ، خيلي خوشحالم
من : راستي شما با خواهرم هم آشنا شدين كه
پريوش : بله ، سهيلا خانم رو ميفرماييد ، بسيار خانم برازنده اي هستن
من : البته به شما كه نميرسن
اينو از قصد گفتم تا شروع تستو استارت زده باشم
پريوش : شما لطف دارين
من : نه جدي ميگم ، اينو سهيلا هم گفته .
با اينكه سهيلا تا حالا اصلا از منشي حرفي نزده بود و فقط براي ادامه بحث استفاده كردم ازش
من : خيلي ازتون تعريف ميكنه .
پريوش : از من ؟ سهيلا خانم لطف دارن ، والا آقاي مهندس ايشون خودشون واقعا زيباروهستن و مشخصا زيبا صفت هم هستن
من : ميشه خواهش كنم اينقدر مهندس مهندس نكنين ، حداقل الان كه داريم خودموني صحبت ميكنيم
پريوش : چشم اقا مهندس ، مممم معذرت آقا سامان
من : خوب منم براي اينكه شما راحتر باشين پريوش صداتون ميزنم ، اينطوري خودموني تريم ، شما هم سامان صدام بزنين ، مخصوصا الان كه داريم با هم كپ ميزنيم
پريوش يه نگاهي پر از سوال بهم كرد و گفت : خيلي ممنونم كه افتخار هم صحبتي رو بهم دادين
من : من بايد تشكر كنم كه افتخار هم صحبتي با خانم با شخصيتي پيدا كردم
پريوش يه نگاه ديگري بهم كرد كه توش راحتي بيشتري ديده ميشد
من : راستي پريوش با زندگي متاهلي چطوري ؟ مجردي بهتره يا متاهلي؟
پريوش يه آه كوتاهي كشيد و گفت : والا چي بگم سامان خان ، اگه بگم مجردي خيلي خيلي بهتره دروغ نگفتم
من : چرا ؟ آهان بخاطر محدوديتهايي كه ازدواج ايجاد ميكنه ؟
پريوش : شايد بشه گفت يكي از دلايل مهمش همين هست كه فرمودين ، ولي دليل ديگش اينه كه ممكن با كسي شريك زندگي بشي كه اصلا نتوني باهاش مچ بشي
من : شما مشكلي دارين تو اين زمينه ؟ راستي من تا حالا همسرتونو نديدم؟
پريوش : والا پدر ، مادرم هم خوب نديدنش سامان خان
من : چرا ؟ مگه ايران نيست ؟ البته فضولي نباشه ، من فكر كنم دارم زياده روي ميكنم
پريوش : نه نه نه ، اختيار دارين ، اون بيشتر رفيق بازه ، هفته اي 2 شب هم من نميبينمش
من : جدي ؟ اين كه خيلي نامرديه ، چطور پس با هم ازدواج كردين ؟
پريوش سرشو پايين انداخت و من احساس كردم ناراحت شده براي همين بلند شدم و دستمال كاغذي رو جلوش گذاشتم ، و بعدش گفتم : معذرت ميخوام ، من هيچ وقت نفهميدم كپ زدن يعني چي و هميشه طرف مقابلمو ناراحت كردم ، بازم عذر ميخوام
پريوش : نه به خدا ، باور كنيد خيلي دوست دارم با يكي صحبت كنم ، خيلي احساس سنگيني ميكنم و شما بهم كمك كردين راحتر بشم
من : خواهش ميكنم ، الان خوب هستين
پريوش سرشو بالا گرفت و خنديد ، واقعا چهرش زيبا بود و جذاب
من : خوب ، چيزي نميخواهيد براتون بيارم ؟
پريوش : نه مرسي ، خوبم ، راستي شما چي ؟ به فكر ازدواج نيستين ؟
من : راستش نه ، من از محدوديت خوشم نمياد ، اينكه تعهد ايجاد بشه اصلا قابل تحمل نيست برام
پريوش : خوش بحالتون ، آزاد و راحتين
من : شما هم زياد سخت نگيرين ، همونطور كه همسرتون به خودش حق ميده راحت باشه و دنبال عشق و حال خودش بره ، شما چرا سخت به خودتون بگيرين ، بيخيال باشين ، مثل سهيلا ما ، همه نوع تفريح تو برنامش هست
پريوش كه چهرش بازتر شده بود و ديگه چيزي نمونده بود روسريش از سرش بيوفته ، پاشو روي هم انداخته بود ، چه رونهاي شهوت انگيزي ، ميخ اونا شده بودم كه گفت : سامان خان ، شما بايد خيلي اهل تفريح و صفا باشين درسته ؟
من : اصلا زندگي بدون تفريح ، مسافرت ، شاد بودن ، رقص ، باهم بودن ، به هم كمك كردن و حال دادن برام بي معناست
اين آخريش پريوشو شارژ كرده بود چون خيلي راحتر دستاشو به دو طرف باز كرد و گذاشت روي پشتيهاي مبل ، سينه هاش مجال عرض اندام بهتري پيدا كرده بود و تو يك حركت اون پاشم از روي اون يكي برداشت وفاصله دو پاشو از هم بازتر كرد
مشخص بود داره پا ميده و براي همين ادامه دادم : دوست بودين كه ازدواج كردين ؟
پريوش : بله ، سه سال
من : سه سال ؟ خيلي جالبه پس خيلي با هم قاطي بودين
پريوش : اون موقعها خيلي با هم بوديم ، همه دوستاش بهمون حسودي ميكردن .
من : خانواده هم خبر داشتن ؟
پريوش : اواخر ديگه فهميده بودن، كه همون باعث ازدواجمون شد
من : كلا همين يك دوست پسر رو داشتين يا ..؟
پريوش يكم سرخ شده بود ولي من من كنان گفت : خوب راستش نه ،
من كه شيطنتم گل كرده بود با خنده هاي ريز گفتم : پس شيطون بودين ، چند تا ديگه ؟ الان هم دارين ؟
پريوش: الان نه به خدا ، ولي اون موقع 2 – 3 تا ديگه بود
من : خوب الان هم اگه باشه عيبي نداره كه ، مگه فقط مردا دل دارن
پريوش : خوب ميدونم ، ولي يكي بود كه از ترسم زياد بهش نزديك نشدم
من : سخت نگيرين پريوش خانم ، از جوانيتون استفاده كنين و از دنيا و زيباييهاش بهره ببرين.
پريوش كه حالا نگاهاش مستانه تر شده بود با ناز گفت : همون كه با شما همكارم يكي از اون زيباييهاست كه بهره ميبرم
من : مرسي پريوش خانم ، پس نميدونيد كه من چه شانسي دارم
پريوش : چه شانسي ؟
به طرفش خم شدم و همونطور اون هم نزديكتر شده بود بهم .
من : شانس ديدن زيباترين صحنه هاي خلقت در اول صبح .
پريوش : جدي ؟ كجا ميبينين اون صحنه هاي ديدني رو
من : وقتي وارد دفتر ميشم و شما با چهره بشاش و تيپ فوق العاده زيبا ميبينم ، شما يكي از بهترين تابلوهاي آفرينش هستين
پريوش كه با اين جملات تو مشتم اومده بود ، دستشو زير چونش گذاشت و گفت : سامان خان تابلوي ديگرش هم شما هستينا
هم زيبا ، هم خوش اخلاق ، هم خوش تيپ
من كه ديگه نشستنو درست نميدونستم پاشدم و رفتم پشت سرش ودستامو روي پشتي مبل گذاشتم و گفتم : پريوش موهاي قشنگي داريا ، حيف نيست اينجور بهم ميپيچونيش ؟
پريوش از جاش بلند شد و اومد طرف من و كنارم به ديوار تكيه داد و گفت : آخه ممكنه كسي بياد تو دفتر و مجبورم ، از طرفي نميدونستم نظر شما و آقاي مهندس چيه
به طرفش رفتم و دست انداختم و روسريشو از سرش درآوردم و با دستام موهاشو از هم باز كردم و روي دوشش انداختم و گفتم : به نظرت اينطوري خوشگلتر نيست ؟ بعد دستشو گرفتم و دورش دادم و وقتي يك دور كامل زد گفتم : اين شد ، حالا شدين اون پريوشي كه من دلم ميخواد ، ماشاالله همه چيتون تكه ، چهره ، قد ، موهاي زيبا ، و ...............
پريوش كاملا تسخير شده بود و با لوندي گفت : و چي ؟
من : و هيكل و اندام تراشيده شما
پريوش پشت به ديوار كرده بود و چشماش خمار بود ، فاصله من باهاش نيم متر هم نبود دستامو گذاشتم روي ديوار و بالاي شونه هاش ، پريوش با بستن چشماش مجوز رو بهم داد ، لبمو گذاشتم روي لبهاي داغ پريوش ، واي چه شيرين و داغ ، دستاي پريوش دور كمرم حلقه شد و من هم دستامو از زير كتفهاش رد كردم و چسبوندمش بخودم ، سينه هاي بزرگش بهم چسبيده بود ، خيلي خوب لب بازي ميكرد ، دستامو پايينتر آوردم و گذاشتم روي كونش ، واييييييييي چه نرمه ، چنگشون زدم و بيشتر چسبوندمش به خودم ، پريوش لبشو ازم جدا كرد و گفت : سامان خان ، آقاي مهندس ...
منظورشو فهميدم از ايليا ميترسيد ، ازش جدا شدم و رفتم بيرون از دفترم ، به طرف دفتر ايليا رفتم ، در زدم و وارد شدم ، ايليا نبود ، برگشتمو تو هال هم صداش زدم ، خبري نبود ازش ، پريوش روسريشو نصف و نيمه رو سرش گذاشته بود و اومده بيرون و با نگاش ازم ميپرسيد چي شده ، بهش اشاره كردم چيزي نيست و شماره ايليا را گرفتم ، چند ثانيه بعد ايليا جواب داد و گفت داره خودش ميره شهرداري و بهم گفت بهتره در واحد هم قفل كنم ، باهاش خداحافظي كردم و درو از داخل قفل كردم ، به طرف پريوش رفتم و دستشو گرفتم و به طرف دفترم بردمش و گفتم : هنوز كپ زدنمون تمام نشده ، شده ؟
پريوش : نه سامان خان ، تازه اولشه
داخل دفتر كه شدم اونم از داخل قفل كردم و پريوشو بغل زدم و گذاشتمش روي ميزم ، دوباره لب تو لب شديم ، دستامون تو كمر و پشت هم ميلوليد ، دستمو گذاشتم روي سينه هاش ، اوففففففففففففففففففف چه بزرگ ، صداش دراومد ،دست انداختم و دكمه هاي مانتوشو باز كردم و از تنش درآوردم ، يه تاپ بنفش ناز تنش بود كه سينه هاش بدجور بيرون زده بود ، دوباره شروع كردم به بوسيدن گردن و گونه و بعدشم لباش ، مست مست بود و زير لب چيزايي ميگفت ، دوباره دست انداختمو اينبار تاپشو از تنش درآوردم ، اوههههههههههههههههههههههههه سوتينش هم بنفش بود و پوست سفيدشو بيشتر تو چشم ميزد ، دست انداختم و پستونهاي نازشو از زير سوتين درآوردم ، اولين ليسم باعث شد اولين نجواشو بشنوم
پريوش : اوه سامان خان ، بخورينشون
من : جون چيا رو بخورم خوشگله
پريوش : همينا رو ديگه
من : تا اسمشو نگي نميخورم
پريوش : سينه هامو آقا سامان ، بخورينش ، اوهههههههههههههههه
شروع كردم به ليس زدن و مك زدن و خوردن سينه هاش
تودستام ميگرفتم و به صورتم ميماليدمشون ، سرمو بينشون ميذاشتمو ميبوسيدمشون ، گازشون ميگرفتم و ميخوردمشون
پريوش ديگه بلند بلند ناله هاي شهواني ميكرد و سعي ميكرد دستشو به كيرم برسونه ، ولي زود بود هنوز ، دست انداختم و كمربندشو باز كردم و با كمك خودش شلوارشو درآوردم ، خداي من چه رونهاي سفيد و گوشتي بود ، شورت بنفشش جلوي عرض اندام كوسشو گرفته بود ، شروع كردم به ليس زدن پاهاش ، از مچ پا شروع كردم و يواش يواش رفتم طرف روناش ، خودش پاهاشو كمك ميكرد بالا باشه ، سرمو رسونده بودم به نزديكي كوسش ، همونطور ليس ميزدمو و ميبوسيدمش ، به كوسش كه رسيدم بهش نگاه كردم ، دهنش باز بود و چشماش از حدقه بيرون زده بود ، با دستاش پاهاشو بالا نگه داشته بود ، دستمو بردم و شورتشو كنار زدم ، شروع به بو كردن و ليس زدن اطراف كوسش كردم ، صداي ضجه هاي سكسيش بلند شده بود ، همونطور اطراف كوسش سرم دور ميدادم ، ديونش كرده بودم ، دوباره بلند شدم از بين پاهاش ، نگاههاي التماس آميزش بهم ميگفت كوسمو بخور ، دست انداختم و شورتشو درآوردم و دوباره سرمو بردم نزديك كوسش ، باز اطرافشو ليس ميزدم و ميخوردم ، يكمرتبه دستشو گذاشت رو سرم و گفت : آقا سامان كوسمو بخورين ديگه .
با چنان ولعي شروع به خوردن كوسش كردم كه صداش بلند شده بود و آه و اوهش دراومد
حسابي از كوسش پذيرايي كردم سرمو كه برداشتم پريوش از روي ميز پايين اومدو بدون معطلي شروع به باز كردن كمربندم كرد و با يك حركت شلوار و شورتمو باهم پايين كشيد ، كيرم مثل فنري كه در فشار باشه از جاش پريد و جلوي صورت پريوش قرار گرفت ، پريوش تو دستايه داغش گرفتو به سرش ليس زد ، وايييييييييييييييييي
جونم به سره كيرم رسيده بود ، پريوش با يك حركت همه كيرمو تو دهنش كرد ، خيلي حرفه اي ساك ميزد همشو ميخوردو درمياورد ، تخمهامم ميك ميزد ، همونطوري كه بودم پيراهنمو درآوردم و زير بغلشو گرفتم و بلندش كردم ، دورش دادم و دستاشو گذاشتم روي ميز و از پشت بهش چسبيدم ، كيرمو بين روناش بالا ، پايين ميكردم و از پشت به كوسش ميماليدم ، اونقدر اينكارو كردم كه خودش به حرف اومدو سرشو به طرفم برگردوند و با غيض گفت : بزار تو كوسم ، كيرتو بزار تو كوسم ، من كيرميخوام
ديگه زياد اذيتش نكردم و كيرمو با كوسش ميزون كردم و با يك فشار تو كوسش كردم ، آنچنان فرياده مستانه اي زد كه اولش ترسيدم ، يكم تو اون پوزيشن كه بوديم بغلش زدم و روي مبل سه نفره خوابوندمش ، روش خوابيدمو دوباره كيرمو تا آخر تو كوسش فرو كردم ، صدايي كه بر اثر فرو رفتن كيرم تو كوسش ايجاد كرده بودو شالاب شلوب برخورد با كوس و بدنش واقعا شنيدني بود ، يك سمفوني سكسي زيبا ، با تمام قدرتم تلمبه ميزدم و پريوش هم مرتب حرف ميزد .
پريوش : جوننننننننننننننن ، كوسمو بكن ، چه كيره بزرگي دارين ، محكمتر ، محكمتر
نزديك اومدن آبم بود ولي من ميخواستم در صورتي كه پا بده از كون هم بكنمش ، براي همين بيرون كشيدم و سرمو دوباره بين پاهاش بردم و با انگشتام تو كوسش كردم و همزمان با يك انگشت ديگه سوراخ كونشو بازي ميدادم ، بهش نگاه كردم ، مست مست بود ، بهش گفتم : اينم بياريمش تو بازي؟
پريوش : بيارش آقا سامان ، فقط شما منو بكنين
ديگه معطلش نكردم و در سامسونتمو سريع باز كردمو كرم از توش در آوردم و شروع به چرب كردن سوراخ كونش كردم ، اول با يك انگشتم و بعدش دو انگشتي ، معلوم بود از كون زياد داه چون زياد درد نداشت ، همزمان كوسشو با دستام ميماليدم ، از روي مبل بلندش كردم و بردمش كنار دسته مبل ، به شكم روي دسته مبل خوابوندمش ، حالا سوراخش كاملا در دسترس من بود ، چه كون نرمو و بزرگي ، سره كيرمو يكم كرم ماليدمو گذاشتم دم سوراخش ، يواش فشار دادم و سرش رفت توكونش ، يه تكون خورد ولي بيقراري نميكرد ، يكم فشار آوردم و حدود 4 – 5 سانتي كيرم داخل كونش رفت ، ناله ميكرد و مشخص بود دردش شروع شده ، يكم بيحركت موندم تا جا باز كنه ، دوباره شروع كردم تو همون اندازه عقب ، جلو كردن ، داشت براش عادي ميشد و ناله هاش شهوتيتر شده بود ، سرمو بردم كنار گوشش و گفتم : پريوش تا حالا كون دادي؟
پريوش : آره جونم ، چند تا كير رفته توش
من : چند تا ؟
پريوش : 2 – 3 تا
من : كير من بزرگتره يا اونا
پريوش : آقا سامان از شما خيلي گنده تره ، كونم داره جر ميخوره
من : پريوش ميخوام بيشتر تو كونت كنم حاضري ؟
پريوش : فقط ترا خدا آرومتر ، درد داره
من كه ميدونستم هر چي بيشتر طول بكشه ، دردش بيشتر همونطور كه اروم تلمبه ميزدم روش خم شدم و دستمو دور گردنش ميكشيدم و يواش يواش بردم جلوي دهنش و تو يك حركت همزمان جلوي دهنشو گرفتم و با فشار كيرم
     
صفحه  صفحه 1 از 2:  1  2  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / تا بوی عشق بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2018 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites