خانه | ثبت نام | نظرسنجی | جستجو | موقعیت | قوانین   چت روم
داستان سکسی ایرانی انجمن لوتی / داستان سکسی ایرانی /

انتقام میسترس


صفحه  صفحه 1 از 6:  1  2  3  4  5  6  پسین »
aredadash مرد #1 | Posted: 8 Apr 2013 13:40
کاربر

 
با درود

در خواست ایجاد تاپیک با عنوان
انتقــــــــــــــام میستــــــــــــرس
در تالار خاطرات و داستان های سکسی را دارم .

نویسنده : ایــــــــــــــــــــــــرانی
تعدادا پست : بیشتر از ۲۰ عدد

کلمات کلیدی : داستان های ایرانی ، انتقام ، مستریس ، ایرانی

با سپاس
آره داداش

Signature

طبیب عشق مسیحا دم است
عشقمه آرزوی عــــــــــزیزم I love arazmas
      
aredadash مرد #2 | Posted: 8 Apr 2013 13:52
کاربر

 
انتقــــــــــــــــــــــام میستــــــــــــــــــــــــــرس 1

این که آدم در زندگی کینه ای از کسی به دل بگیره کار درستی نیست . انتقامجویی خیلی بده . حتی در خیلی از کشور ها چیزی به نام حکم اعدام و اعدام ندارن . کاری به درستی یا نادرستی این قانون ندارم . حرف من اینه , ما که داریم به این جنایتکاران و بیرحمان رحم می کنیم آیا به فکر انسانهایی هستیم که می خوان در هوای سالم وتمیز تنفس کنند ؟/؟ می خوان پاک زندگی کنن ؟/؟ راستی ما باید حق خودمو نو از کی بگیریم . از اونی که اون بالاست ؟/؟ اگه اون به زودی حق ما رو نده و ما عجله داشته باشیم چی ؟/؟ همیشه هم عجله کار شیطون نیست . ترحم بر پلنگ تیز دندان ستم کاری بود بر گوسپندان .. بگذریم . من , شیما و خواهرم شیوا خیلی بچه بودیم که مامانمونو از دست دادیم . بابامون ازدواج نکرد و از ما نگهداری کرد . اون یه بوتیک بزرگ داشت که یکی دو تا شاگرد زن هم داشتیم . با این که مجرد بودند و بابا هم خیلی خوش تیپ ولی به اونا توجهی نمی کرد . من بیشتر هوای بابا رو داشتم تا این که شیوا بخواد کمک حالش باشه . راستش شیوا خیلی زرنگ و درس خون بود . مثل من نبود که هنرش فقط تا گرفتن دیپلم بود . شیوا خیلی مظلوم و سر به زیر بود . خیلی مهربون و درس خون . و خیلی هم احساساتی . مثل من عاشق باباش بود . پدر فقط نگران اون بود . من بیشتر از این که به درسام توجه داشته باشم فقط می خواستم مثل یک مرد قدرتمند باشم . یه سری کلاسای رزمی می رفتم . با زنا و دخترایی که این کاره بودند بر می خوردم . اون وقتا این کلاسا عمومیت بیشتری داشت و منم یه جورایی خودمو کنارخواهرا ی با ایمان بهشتی لایی جا زده بودم . به دنبال این نبودم که مدرک و از این چیزا بگیرم . فقط می خواستم احساس قدرت کنم . بابا خیلی دوست داشت من و شیوا رو به جایی برسونه . فقط نگران اون بود . می دونست من گلیم خودمو از آب بیرون می کشم . دوست داشت ما رو عروس کنه . من چهار سال از شیوا بزرگتر بودم . شیوا در کنکور پزشکی دانشگاه تهران پذیرفته شد . نمی دونم حالا بابااز ذوق زدگی بود یا خوشحالی زیاد قلبش درد گرفت . همین روش موند ولی فکر نکنم تقصیر شیوا بوده باشه . بابا شهرام احساس کرده بود که به آخرای خط رسیده .. -شیما ! شیوا رو به دست تو می سپرم . دخترم اون خیلی ساده هست . مراقب باش گول نخوره . فریب نامردای روز گارو نخوره . -پدر این چه حرفیه که تو می زنی . تا من هستم اجازه نمیدم این مشکل براش به وجود بیاد . نگران نباش . ولی تو هستی با باجونم . تو پیش ما می مونی . سالهای سال . نوه و نتیجه اتو می بینی . بابا ما بدون تو نمی تونیم زندگی کنیم .. -بعد از مادرت من خیلی داغون شدم . هوای شیوا رو داشته باش . دلش پاکه تو هم همینی ولی اون خیلی ساده هست . به هر کی زود اعتماد می کنه ... چند روز بعد پدر برای همیشه رفت و من و شیوا رو تنها گذاشت .. دیگه اشک و آه فایده ای نداشت . یه خونه و یک مغازه و یه پژو واسمون به یاد گار گذاشت . مال دنیا بهش وفا نکرد همین جوری که به دیگران نکرد و به ما هم نمی کنه .. من و شیوا بیش از گذشته به هم احساس وابستگی می کردیم . خیلی مراقبش بودم . این که در محیط دانشگاه گول پسرا رو نخوره . این که اونو از راه به در نکنن . ولی نمی شد .من که در هر وضعیتی باهاش نبودم . ولی توجه زیاد به شیما باعث شد که نتونم به کارای خودم دقت کنم . من زود تر عاشق شدم . زود فریب خوردم . دیگه دختر نبودم . اون یه قاچاقچی عوضی و کثیف بود . فکر می کردم می خواد باهام از دواج کنه . با اون همه دک و پزش . خیلی دیر فهمیدم که شیشه ها رو کیلو کیلو حملش می کنه . ثروتش فقط از راه قاچاق به دست اومده . اسمش بود قاسم .. خنده دار اینجا بود که دوستش تیمور هم گلوش پیش شیوا گیر کرده بود . من در شان شیوا نمی دیدم که بخواد با تیمور از دواج کنه . هر چند بعدا فهمیدم که تیمور هم همکار قاسم بوده . وقتی قاسم دختریمو گرفت تازه فهمیدم که من هنوز نمی دونستم که در خرید و فروش مواد مخدر دست داره . البته رفت و آمد های خاصی داشت که می گفت مربوط به تجارت قلبی و فرشه . منو مثل یه تفاله انداخت دور . دلم می خواست بزنمش . لت و پارش کنم . از دستم بر میومد ولی غرور از دست رفته مو چیکار می کردم . تازه تیمور هم از من طلبکار بود که چرا خواهرمو باهاش جور نکردم . ازش متنفر بودم . یه مدت کاری به کارش نداشتم . حالا که راه عبورم باز شده بود با یکی دو نفر دیگه رابطه سکسی بر قرار کردم . مردا همه رو هوسباز دیدم . دیگه به هیشکدومشون اعتمادی نداشتم . می دونستم که نباید این طور باشه . ولی نسبت به قاسم کینه عجیبی داشتم . این که چرا این بلا رو سرم آورده که باید از زندگی زده شم . اونو لوش دادم . خیلی هم جانانه . اونو با دو سه کیلو شیشه و چند کیلو تریاک و مواد مخدر دیگه گرفتند . خیلی زود هم حکم اعدامش اومد ولی 6 ماهی کشید تا طناب دار به گردنش آویخته بشه . با مرگ اون احساس آرامش می کردم . حس می کردم حالا می تونم نفسی به راحتی بکشم . دیگه احساس شکست نمی کردم .... ادامه دارد .. نویسنده .... ایـــــــــــــــــــــــــــــــــرانی .

Signature

طبیب عشق مسیحا دم است
عشقمه آرزوی عــــــــــزیزم I love arazmas
      
aredadash مرد #3 | Posted: 15 Apr 2013 01:41
کاربر

 
انتقـــــــــــــــــــــام میستــــــــــــــــــــــــــــرس 2

من انتقاممو از قاسم گرفته بودم . نه تنها عذاب وجدان نداشتم بلکه به خاطر این که شر یک موذی رو کنده بودم احساس آرامش و لذت می کردم . با خودم عهد بستم که دیگه عاشق نشم . شیوا عاشق یکی از همکلاساش شده بود . یه بار وقتی که من بودم اونو با خودش آورد خونه . جوون خوبی نشون می داد . مودب و سر به زیر . اما اجتماعی تر و سر زبون تر نشون می داد . با این حال نمی تونستم بهش اعتماد کنم . شامو پیش ما موند . وقتی که رفت هر چی از دهنم در اومد به خواهرم گفتم . بعد از مرگ پدر و یا شایدم در طول زندگیم برای اولین باری بود که باهاش این بر خوردو می کردم . -ببین تو مگه سر نوشت منو ندیدی . ندیدی که بر سر خواهر زرنگت چه بلایی اومد ؟/؟ -من مراقب خودم هستم . من دوستش دارم . اون می خواد باهام ازدواج کنه . باباش دکتره . اون سه سال هم ازم بزرگتره . --تا حالا کجا بوده -نمی دونم شاید بوده خدمت .. من نمی دونم . شیما می دونم تو خیلی ناراحتی . خیلی عذاب می کشی ولی من نمی تونم تا آخر عمرم مجرد بمونم . نمی تونم لگد به بختم بزنم . بهش حق دادم . اون که هنوز نامردی روز گارو در این مورد نچشیده و حس نکرده بود . نمی شد کاریش کرد . چشای عاشق بسته هست و تازه ممکن بود خواستگار بعدی این ویژگیها رو نداشته باشه . من و خواهرم هم خیلی خود ساخته بودیم . بابا طوری ما رو بار آورده بود و زندگی می کردیم که فامیل چه در جه یک و چه در جه دو نقش زیادی در زندگی ما نداشتند . فقط بابا مامان بزرگا یه خورده بیشتر بهمون سر می زدند که اونم از وقتی شیوا دانشجو شده بود و منم که همش در مغازه بودم خونه کسی نبود . چه زود همه چی جور شد . من بی خود شک کرده بودم . از این که خواهرم خوشبخت میشه خوشحال بودم . دیگه خودمو فراموش کرده بودم . بابا دارم به وصیتت عمل می کنم . شیوا داره عروس میشه . دختر کوچولوی نازت واسه خودش خانومی شده . اون داره سر انجام می گیره . بابا تو داری همه چی رو می بینی . می دونم خوشحالی . ولی من گند زدم . عیبی نداره . حالا این به اون در . می دونم بازم دوستم داری . از خوشحالی در پوست نمی گنجیدم . قرار شد دو سه هفته بعد از عید رو که روز زیبا ترین و آسمانی ترین پیوند دنیا از روز ازل یعنی پیوند علی و فاطمه بود رودرش جشن بگیریم و این دو کبوتر عاشق رو عقدشون کنیم . شب عید بود و تا نیمه های شب سخت کار می کردم . شیوا خونه تنها بود . . فقط می خواستم بیشتر پول جمع کنم تا یه عروسی آبرومندانه ای واسش تر تیب بدم . خانواده هومن خیلی با شخصیت بودند مثل خودش . حتی بیشتر هز ینه ها رو خودشون متقبل شده بودند ولی من دلم طاقت نمی گرفت . پای آبروی خواهر عزیز تر از جونم در میون بود . اون و شوهرش هر دو پزشک می شدند . کاش بابا مامان هر دو شون زنده بودند . نیمه های شب وقتی از سر کار بر گشتم دیدم همه چراغا روشنه .. چند بار به این خواهرم بگم که پول برق تصاعدی میره بالا . خونه ما یه خونه ویلایی بود . خشکم زد . خدایا چی می دیدم . شیوا رو کاملا لخت به ستون وسط پذیرایی بسته بودند . تمام بدنش کبود بود . دور و بر کس و کونش خون لخته شده وجود داشت دور و بر بینی اش هم همین . روی کون و کمر و پشت پاهاش اثر شلاق و کبودی بود . دست و پاشو بد جوری بسته بودند . بدنم می لرزید . حس کردم یه تیک عصبی بهم دست داده . نمی تونستم از جام تکون بخورم . داغون شده بودم . قدرت هیچ کاری رو نداشتم . -شیوا کی این بلا رو سرت آورده این حقت نبود . خواهر گلم . تو که آزارت به یه مورچه نرسیده بود . تو که می خواستی عروس شی . تو که می خواستی خوشبخت شی . حالا جواب هومن رو چی بدم . حالا چی بهش بگم . مردای کثیف . حالا یه مرد خوب پیدا شده بود که تو رو بگیره من بی عرضه نباید تنهات می ذاشتم خداااااااااا خدااااااااا این چه بلایی بود که سرم آوردی .. . حس کردم که این حرفا رو بر زبون آوردن فایده ای نداره بهترین کار این بود که اونو برسونم به بیمارستان .. -شیوا سر تکون می داد و می گفت نمی خواد که باهام بیاد . سوراخ کونش وضعیت خوبی نداشت . طوری کرده بودن تو کونش که مویرگهای مقعدش پاره شده بود . من بمیرم خواهرم چه دردی می کشید . نهههههه نهههههه نامردا . کثافتا .. آشغالا .. چرا چرا چرا من که به کسی بدی نکردم . کی داره ازم انتقام می گیره . کی .. یعنی از دار و دسته قاسم هستند ؟/؟ اونا که نمی دونن من لوشون دادم . نه نهههههه ...شیوا به هیچیک از سوالام جواب نمی داد . من باید می فهمیدم چی شده . باید دونه دونه شونو می کشتم . .... ادامه دارد .. نویسنده .. ایـــــــــــــــــــــرانی .
Signature

طبیب عشق مسیحا دم است
عشقمه آرزوی عــــــــــزیزم I love arazmas
      
aredadash مرد #4 | Posted: 22 Apr 2013 21:14
کاربر

 
انتقــــــــــــــــــــــــــــــــام میستــــــــــــــــــــــــــرس 3

روز بعد دیدم پستچی اومد دم در خونه مون یه دی وی دی واسم آورد . نمی دونستم اون چیه . منم که چیزی تقاضا نداده بودم . دیدم که چند تا بر چسب حروفی روش نقش بسته . حروف اسم تیمور جدا گانه روش بود .. تیمور چه نواری می تونسته برام بفرسته . عجله هم داشتم و می خواستم برم بیمارستان به شیوا سر بزنم ولی دی وی دی رو گذاشتم توی دستگاه تا ببینم چی نشون میده .. نههههههه خدای من . بمیرم من . این چی بود . چهار تا مرد که صورتشون مشخص نبود به شیوا حمله ور شدند . اون بیچاره دست و پا می زد . -کثافتا نامردا آشغالا .. بهش توجهی نکردند . کاری به ضجه هاش نداشتند . وقتی دید که تاثیری نداره شروع کرد به التماس کردن . ولی تاثیری نداشت . وحشیانه لباس بر تنش پاره کرده با خشونت لختش کردند . سه نفری دست و پاشو داشتند . یکی از اونا خودشو کاملا لخت کرد و رفت طرف لاپای شیوا . خواهرم هر کاری کرد نتونست خودشو نجات بده . اون نفر که بعدا فهمیدم تیمور بوده رو خواهرم که یه حالت صلیب کشیده روی زمین رو داشت دراز کشید کیرشو به طرف کسش نشونه رفت . دیگه صدای شیوا در نمیومد .. نهههههه نههههههه چه لحظه ای . خواهرم تا اون لحظه چه امید و آرزو هایی که نداشت ! می دونم چه دردی می کشید . با این که نمی تونستم و زجر می کشیدم اون صحنه ها رو ببینم ولی یه عاملی وادارم می کرد تا ببینم . تیمور کیرشو فرو کرد توی کس خواهرم . بعضی از صحنه ها کاملا مشخص نبود . تیمور که از قیافه درفیلمش نمی شد فهمید که اونه کیرشو از کس شیوا بیرون کشید و دور بین اومد رو کیرش اونو درشت تر نشون داد و خونی رو که رو کیرش نشسته بود . شیوا شیوا خواهرت بمیره . تو می خواستی عروس شی . آخه چرا چرا .. چرا من تنهات گذاشتم .. تو می خواستی خانوم دکتر شی . چرا باهات این کارو کردند . مردا همه شون در حال حال کردن با شیوا بودند . یکی دستش رو سینه هاش بود و یکی در حال لیسیدن کس خونی اون بود . فیلم در اینجا قطع شده بود . در صحنه بعدی اونو بسته بودند به یه چوبه دار مانندی و اونو طوری طناب پیچش کرده بودند که نایی برای حرکت نداشت . تیمور با شلاق تن ناز و سفید شیوای گلمو هدف قرار داده بود . پدر منو ببخش . من مقصرم . چرا خونه نبودم . صدای ضربات شلاق بر پیکره شیوا آتیشم داده بود . جیگرمو کباب کرد . دلخراش ترین صحنه و شاید درد ناک ترین اونا مربوط به لحظاتی بود که مردا با کیر کلفتشون سوراخ کون شیوا رو هدف گرفته بودند . دوربینشون خیلی قوی بود . نمی دونستم نفر پنجم کیه که داره فیلم می گیره . کیر خشک رو با فشار به سوراخ کون خشک چسبونده و طوری اونو به طرف جلو حرکت می دادند که شیوا یک ریز با تمام توانش فریاد می کشید . خواهر خواهر خواهر من برات بمیرم .. بمیرم .. اشک از چشام سرازیر شده بود . آدم این جور حیوون هم میشه . من چیکار کنم . خدا .. اون می خواست به خاطر چی و از کی انتقام بگیره . چهار نفر کیرشونو به نوبت کردند توی کون شیوا. کیر تا نصفه می رفت و اونا به زور می خواستن بیشتر بفرستنش داخل . هر چی هم این شیوا بیشتر فریاد می کشید بیشتر کیف می کردند . آخرش واسه این که گند کار در نیاد جلو دهنشو گرفتند . دور و بر کون شیوا هم خونین شده بود .. خواهر پاک و مظلوم من . گناهت چی بود ؟/؟ یعنی چون تو رو بهش ندادیم این کارو کرده .؟/؟ یا داره انتقام دوستش قاسمو می گیره . پس انتقام منو کی بگیره ؟/؟ تیمور طوری به صورتش سیلی می زد که خون از بینی اش جاری شده بود . اون دیگه نایی نداشت . چشاشو بسته سرش پایین افتاده بود . شیما فدای اون تن خوشگلت بشه . باهات چیکار کردند . الان بابا همه رو از دید من می بینه . تنش توی گور می لرزه . خونم به جوش اومده بود . فیلمو در گوشه ای پنهان کردم . قصد نداشتم از بابت اون به کسی چیزی بگم . من اگه بمیرم باید انتقام خواهرمو ازتون بگیرم . در همین لحظه روزبه نامزد شیوا واسم زنگ زد -شیما کجایی کجایی بیا که بیچاره شدیم . شیوا خود کشی کرده -چطور ؟/؟ رو تخت بیمارستان ؟/؟ چطور امکان داره . نهههههههه نههههههههه فقط نگو اون مرده .. فقط اینو بهم نگو .من می میرم . من بدون اون می میرم . مگه مادر بزرگش اونجا نبود . خواهش می کنم .. -نمی دونم هیچی معلوم نیست . فقط بیهوش افتاده . دارن معده شو شستشو میدن . ولی وضعش خیلی خرابه . هر چی قرص دور و برش بوده رو گرفته خورده . ظاهرا مادر بزرگ از داروخانه کلی قرص می گیره و به جای این که اونا رو تحویل پرستارا بده میذاره کنار تخت . تا بره دستشویی و بر گرده شیوا کلی از قرص ها رو خورده بود . وقتی رسیدم بالای سرش حس کردم که دیگه نباید امیدی داشته باشم . فقط سرمو می زدم به دیوار . . تقصیر من و خواهرم چی بود . شیوا نمی تونست این ننگ رو تحمل کنه . ولی روز به اونو دوستش داشت . با این حال خیلی خوش خیالی بود اگه می خواستیم این انتظارو داشته باشیم که شیوا رو با این شرایط به عنوان عروسشون قبول کنن . .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرانی .

Signature

طبیب عشق مسیحا دم است
عشقمه آرزوی عــــــــــزیزم I love arazmas
      
aredadash مرد #5 | Posted: 29 Apr 2013 15:12
کاربر

 
انتقــــــــــــــــــــــــــــــــام میستــــــــــــــــــــــــــرس 4

ولی حالا به تنها چیزی که فکر می کردم این بود که آیا خواهرم زنده می مونه یا نه . رو زمین ولو شده بودم. گلین خانوم مادر پدرم که داغ پسرش هنوز داشت اونو می سوزوند از این که نوه هاشو این جور زار و پریشون می دید به شدت گریه می کرد . خواهر قشنگم به زندگی بر گشت . -روزبه تنهاش میذاری ؟/؟ تو رو به هر چی که بهش اعتقاد داری اگه می خوای ولش کنی حالا این کارو نکن . بذار از جاش بلند شه حالش بهتر شه بعد . اون می دونه که دیگه نباس به تو امیدی داشته باشه ولی دونستن یه چیز و حس کردن اون از زمین تا آسمون با هم فرق می کنه . روزبه سکوت کرده حرفی نمی زد . من تصمیم به انتقام سختی گرفته بودم . پاتوق تیمور رو می دونستم . ولی حسشو نداشتم که شبو برم اونجا . مادر بزرگ پیش شیوا موند . فقط یه نفر همراه باید پیشش می بود . من می تونستم باشم ولی یه سری کارایی داشتم در رابطه با همین انتقام گیری و تحقیقاتی باید انجام می دادم که این افرادی که به خواهرم تجاوز کردن کی هستند و چطور می تونم حالشونو بگیرم . این کار ازم بر میومد . می تونستم . فقط از اسلحه هراس داشتم . آدم در زندگی وقتی گرفتار چند تا عذاب و مصیبت میشه اون مصیبت بزرگ که از دور و برش رد میشه حس می کنه حتی برای دقایقی هم که شده به یه آرامش خاصی می رسه . منم نسبت یه زنده بودن شیوا همچه حالتی داشتم . با اون وضعیتی که از خواهرم می دیدم حس می کردم که دیگه اونو برای همیشه از دست دادم . رسیور رو روشن کرده و اون کانال سکسی رو که از ترس شیوا محوش کرده بودم دوباره آوردمش رو صفحه .. یه لحظه فکر کردم دارن یکی رو اعدام می کنند ولی داشت یه فیلم میسترس اسلیوی رو نشون می داد . مرده رو طوری به چوب بسته بودند که منو به یاد شیوا انداخته بود . یه زنی هم اومد و شلاق دستش بود. پدر اون مرد دست و پا بسته رو در آورده بود . موهای سرشو که افتاده بود پایین کشیدو اونو به طرف بالا گرفت . یه تف تو صورتش انداخت وبا همون شرایط صلیبی انداختش رو زمین . کسشو هم گذاشت روی دهنش . دیدن این صحنه ها واسم جالب و متنوع بود . پس یه زن می تونه حال مرد رو بگیره . منم باید با تیمور از این کارا بکنم . در این که اون عوضیه شکی نیست . من باید حالشو بگیرم . اینو دیگه نفهمیدم . اون زنه , اسلیو خودشو لت و پار کرد و بعد با کس رفت رو سرش نشست که اون اسیر بد بخت در همون شرایط فلاکت بار کس رو لیس بزنه . بعد با خودم که فکر کردم دیدم چه ایرادی داره ! زنا هم مث مردا آدمن . غیر این که نیست . اونا هم هوس دارن . مگه این نیست که وقتی میستر ها اسلیو خودشونو زیر مشت و لگد می گیرن آخرش اونو می کنن ؟/؟ چرا باید این تصور برای ما زنا باشه که اگه خودمونو در اختیار یه مرد بذاریم یا باهاش حال کنیم در واقع تسلیم اون شدیم . رفتم پاتوق تیمور که دوستان بهش می گفتند تیمور لنگ . البته لنگ نبود . ولی وقتی قاسم هم زنده بود اون نگاههای هوس انگیزی بهم مینداخت که از این نگاههاش چندشم می شد . بعد که دید چیزی بهش نمی ماسه اومد به خواهرم پیله کرد و حالا هم معلوم نبود به چه انگیزه ای این بلا رو سر خواهر کوچولوم آورده . ولی من می دونستم چیکارش کنم . چند تا از دوستاشو دیدم . نمی دونستم که آیا همونایی هستند که خواهر کوچولومو اذیتش کردن یا نه . دونه دونه باید حالشونو می گرفتم . باید همون بلایی رو که سر خواهرم آوردن سر اونا هم می آوردم . ولی اونا که کس نداشتن . . طوری باهاشون خشن بر خورد کردم که به عنوان استهزا چیزی بهم نمی گفتن . یکی به یکی دیگه اشاره زد و گفت یه زنگ به این تیمور لنگ بزن که یه مشتری خوشگل کارت داره . این تیمور همه جا به عنوان شیشه فروش مشهور بود . معلوم نبود چرا نمی گیرینش . دوستش هم بی خیال گفت ببینم شیشه می خوای -نه بابا شیشه دارم پنجره می خوام .. تلفنی با تیمور صحبت کردند . -بهش بگین شیما نامزدسابق زنده سابق, قاسم خان اومده .. ..لحظاتی بعد دستور رسید که چشامو ببندن و منو به یه طریقی برسونن به پاتوق این جناب . -باشه من حرفی ندارم هر که را طاووس خواهد جور هندوستان کشد . بعد از دوساعت نشستن توی ماشین که زجر زیادی رو هم تحمل کردم ماشین وایساد . بوی عرق بغل دستی ها خفه ام کرده بود . دستاشونو به پر و پاچه ام می مالیدند . همه اینها رو تحمل می کردم تا بتونم روبروی این نامرد قرار بگیرم . چشامو باز کردن . وارد عجب محوطه ای شده بودم . خارج از شهر بود . از جاده فاصله داشتم . جایی رفته بودم که نمی دونستم کجاست . حتی نمی دونستم در کدوم مسیرم .. یعنی این جاده مازندرانه .. کرجه .. قمه .. نمی تونستم متوجه شم . دور نمای خاصی هم نداشت . ولی در عوض وارد خونه ای شده بودم عین کاخ .. تیمور لنگ رو دیدم که رو تختی شبیه به تخت پادشاهی نشسته و انتظار منو می کشه . چهره زشتی داشت . یه قسمت از صورتش جای چاقو بود . چهار نفر دورشو گرفته بودند . اصلا نمی تونستم بفهمم که اون چهار تا همونی هستند که همراه تیمور به خواهرم تجاوز کردن یا نه .. ادامه دارد .. نویسنده ... ایــــــــــــــــــــــــــــرانی .

Signature

طبیب عشق مسیحا دم است
عشقمه آرزوی عــــــــــزیزم I love arazmas
      
aredadash مرد #6 | Posted: 7 May 2013 01:05
کاربر

 
انتقــــــــــــــــــــــــــــــــام میستــــــــــــــــــــــــــرس 5

-خوشحالم که تو رو اینجا می بینم . محافظین چهار نفر بودند . سخت بود جنگیدن با اونا . می تونستم شکستشون بدم . به شرطی که اونا مثل من رزمی کار نمی بودند . ولی باید عاقلانه پیش می رفتم . تیمور از تخت اومد پایین . یه چوب ترکه ای دستش بود نوک اونو گذاشت بین دو سینه ام . من لبخند می زدم . -ببینم نامرد به یه دختر ناتوان دست و پا بسته حمله کردن هنر می خواد ؟/؟ -حاضر بودم باهام عروسی کنه . نخواست و نخواستی . با یه لبخند خاصی بهش نزدیک شدم که حس کرد می خوام ازش عذر خواهی کنم ولی دستمو چنان بردم بالا و زدم زیر گوشش که چهار تا محافظ ریختن رو سرم . از خودم دفاع نکردم . چون نقشه ام چیز دیگه ای بود . یه لحظه یه کاردخیلی تیز و بزرگی رو توی دست تیمور دیدم . بچه ها برین کنار .. یه خورده باهاش کار دارم . ببینم کیرمو بکنم توی کست یا این چاقو رو فرو کنم . اول کیر بعد چاقو. باپای خودت افتادی تو دام . هم خواهرتو گاییدیم و هم حالا تو رو . همین گروه بودیم . ما پنج تا . دستمون جوره . البته توی این خونه کلی نگهبانه .اگه زنده ات گذاشتیم فکر فرار به سرت نزنه . اگه دست و پا بزنی بعد از گاییدن می کشمت . حالا خودت می دونی . وقتی چاقو رو در دستش دیدم انگار دنیا یی از خوشی رو دیده باشم . این همون چیزی بود که دنبالش می گشتم . -به اینا بگو برن اون ور تر وایسن . بوی گندشون خفه ام کرده نمی ذارن حال کنم . -بچه ها برین اون طرف ببینم دیگه چه عذر و بهانه ای داره . حالا چهار متری رو با اون چهار نفر فاصله داشتم . منتظر بودم فاصله دست و چاقوی تیمور باهام زیاد تر شه .. بهتر از این نمی شد درجا یه لگد به کیر تیمور زده تا نگهبانا بیان جلو مچ دست تیمور ناتوان رو گرفته و چاقو رو از دستش در آورده و سریع روش دراز کشیده چاقو رو گذاشتم زیر گردنش -جلو نیایین وگرنه می کشمش . اون که از درد کیر و بیضه به خودش می پیچید با اشاره دست بچه ها رو به آرامش دعوت کرد . چپ و راست به صورتش می زدم . -حیوونا من از جونم سیر شدم . از مردن نمی ترسم . اگه یه قدم این ور تر بذارین اینو می کشم . دو نفر از شما رو هم راحت می تونم بکشم . حالیتون شد ؟/؟ حالا اون دو نفر کی می خواد باشه معلوم نیست . واسه اینه که میگن آدم نباس ازمرگ بترسه . باید شجاع باشه . یقه تیمور رو گرفته اونو رو زمین کشیدم . و اونو به طرف تخت کشوندم . -یکی تون بیاد من می خوام لختش کنم .. زودباشین . می ترسیدن بیان جلو . واسه همه شون داشتم . ولی نه به این زودی . اونا رو باید به سر نوشت قاسم دچار می کردم . اصغر و اکبر و بهنام و بهرام اسامی این چهار تا کثافت بود . . اکبر اومد جلو و تیمور رو از پا داشت لخت می کرد از اونجایی که دگمه های پیرهن تیمور کمی سفت بود و من نمی خواستم حواسم زیاد پرت شه کارد رو گذاشتم وسط پیرهن و اونو به طرف سر و بالا جرش دادم . این جوری خیلی راحت تر بود . هیکل بدی نداشت . کیرشم می شد گفت قابل قبوله . ولی دلم می خواست با همین کاردی که در دست دارم کیرشو از ریشه و از بیضه قطع کنم . . کارد رو گذاشتم زیر کیرش . نزدیک بود شاششو بزنه . یه لحظه حس کردم یکی از پشت می خواد بهم حمله کنه . اول یه مشت محکمی به صورت تیمور زده و بعد با لگد نفر پشتی رو نقش زمینش کردم . طوری که طرف با همون ضربه رو زمین ولو شد فکر کنم اصغر بود .اکبر که از ترس جفت کرده بود . دستمو دور گردن تیمور گذاشته گفتم هر حرکتی از اونا یه ضربه برای تو به همراه داره . . فقط یه چند تا چوب و میله کم داشتم . این بزدل ها یا باید با اسلحه تر تیب منو می دادند یا به نامردی از پشت منو می زدند . ناشی گری کرده بودند . فکر نمی کردند یک زن حریفشون بشه . -به به ! عجب ستون نازکی اینجاست اینو دکوری گذاشتین ؟/؟ برین طناب بیارین ببینم . فقط حواستون باشه . دست از پا خطا کنین با من طرفین . وقتی بهرام با طناب بر گشت ازش خواستم که بیاد نزدیک من . در حالی که چاقوی زیر گلوی تیمور رو بیشتر رو پوست و گلوش فشار می دادم آروم آروم به بدن بهرام دستی کشیده دیدم خبری نیست . یه لحظه متوجه شدم که بهنام یه اشاره ای به اکبر زد و به پشت در .. کف دستمو محکم به بینی تیمور کوبیده و با یه ضربه ای که به قفسه سینه اش وارد کرده بیهوشش کردم . سریع خودمو رسوندم میون اون چهار تا مرد . کار خطرناکی کرده بودم . نباید از پیش گروگان بلند می شدم ولی اسلحه پشت در کارمو خراب کرده بود . مثل یک جنگجوی در جه یک هنگ کنگی با مشت و لگد خیلی سریع تر از اونی که فکرشو می کردم نقش زمینشون کردم . بهنام خودشو به پشت در رسونده بود تا رفت هفت تیر رو بگیره با پاهام طوری رو انگشتاش فشار آوردم که دیگه نتونست اونا رو خم کنه . .... ادامه دارد .. نویسنده .... ایرانی

Signature

طبیب عشق مسیحا دم است
عشقمه آرزوی عــــــــــزیزم I love arazmas
      
aredadash مرد #7 | Posted: 16 May 2013 14:26
کاربر

 
انتقـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــام میستـــــــــــــــــــــــــــــــــرس 6

دیگه همه شونو خیلی راحت تر از اونی که فکر می کردم قلع و قمع کرده بودم . باید بر خشم خودم غلبه می کردم . ولی دیگه کنترل از دست خودم حارج شده بود . می خواستم شلوار همه رو بکشم پایین و به زور یه تکه لوله آهنی سه رو که گوشه حیاط گیر آورده بودم توی کونشون فرو کنم که از بد شانسی جمعیت دیگه ای سر رسیدند و بهترین کار این بود که دوباره برم سر وقت رئیس تیمور لنگ . به دستور من تیمور رو به اون ستون بستند . دیگه جون نداشت . حسابی جفت کرده بود . اون میله آهنی رو به دستور من آوردن توی اتاق . میله رو گرفتم طرف سوراخ کون تیمور . -ببینم بچه ها اگه از این لوله کلفت تر با قطر بیشتری دارین بیارین . -شیما خانوم این لوله سه هست . در این ساختمون از این کلفت تر نداریم . -همه تون انگشت توی کونتون بکنین تا یه خورده جا باز شه کمتر احساس درد کنین . این تیمور خان زیاد وقت نداره . منم که نمی نونم با خود این میله آب بندیش کنم . -ببینم شما به دستور همین عوضی بود که به خواهر من تجاوز کردین ؟/؟ -همگی سر تکون دادند . لخت شین . وگرنه این لوله رو به جای فرو کردن توی کونتون تو دهنتون فرو می کنم نفستون بند بیاد . می کوبم به فرق سرتون . . همه شون لخت شدن . -اول به نوبت کیرتونو فرو می کنین توی کون این نامرد تا وقتی من این میله رو میذارم داخلش درد کمتری رو حس کنه . شیر فهم شد ؟/؟ -آخه این ارباب ماست -خفه شین عوضی ها از این به بعد این منم که ارباب شمام . این منم که اینجا حکومت می کنم و دستور میدم . می بینم این کیر های شما شق بشو نیست . کون تیمور هم یه کون مردونه و پشمالو بود اگه به دم اسب می دادی اونو نمی گایید چه برسه به آدم . فکر کنم گی ها هم از گاییدن همچین کونی نفرت داشتن. شلوارمو کشیدم پایین . نگاه کنین . ببینین این کس برق انداخته رو . یه پهلو کردم تا کون بر جسته منو ببینن تا شاید کیرشون یه خورده شق شه و اونو فرو کنند توی کون ارباب تیمور . دور بین دستم بود . -خوبه حالا شق شق هم نشد اشکال نداره . از تمام صحنه های گاییده شدن تیمور توسط چهار تن از هم رزمانش فیلم تهیه کردم . اینایی که می گفتند از کردن کون ارباب بدمون میاد تا دو تا حرکت رو به جلو و عقب توی کون تیمور داشتند آبشون خالی می شد . -ادامه بده بهرام ادامه بده . بذار تیمور بیشتر جیغ بکشه .. -آییییییییی کونم کونم کونم ..غلط کردم گوه خوردم -تازه اولشه . کوهنوز . تجاوز به یک بی دفاع ؟/؟ چوب تو کونت که میله آهن تو کونت می کنم . خیال کردی نامرد پست فطرت . حسابتو می رسم . مراسم گایش تیمور خان تموم شد . اون چهار تا نوکر تیمور که حالا نوکرای من شده بودند ولی می دونستم به موقعش زهرشونو می ریزن یه بادی به غبغب انداخته از این که منو راضی کردن خوشحال بوده سعی داشتن پاچه خواری کنند . -خب کدومتون اول میایین جلو من با این میله گرد یه اندازه ای بگیرم ببینم تا کجا میشه فرو کرد . دسته جمعی به گریه افتادند . -خفه شین عوضی ها . حالا هم یه اسلحه دارم یه کارد و یه لوله آهنی با کلی فن رزمی . کس خلای قاچاقچی به درد چی می خورین . ارباب بزرگ خجالت می کشه نوچه موچه هایی مث شما رو تحت اختیار خودش داشته باشه . هنوز از کمر به پایین لخت بودم . اون چهار تا قصد جلو اومدن رو نداشتند . با هم قرعه ای چیزی بکشین . همه تون که باید بیایین . اصغر اول از همه اومد . حلقه میله رو گذاشتم رو سوراخ کون اضغر . -لعنتی عجب کون سفتی داری . اصغر طوری ضجه می کشید که ساختمونو به لرزه در آورده بود . این میله چرا جلو نمی رفت . فشار رو زیاد تر کرده -آخ مامان جاااااااان من دارم می میرم من دارم می میرم -ببینم خواهرم از این ناله ها نمی کرد ؟/؟ گناه اون چی بود ؟/؟ اون تازه می خواست عروسی کنه . لوله آهنی سه چهار سانتی رفت داخل . خون از بغلای کون و از داخل مقعد یا همون سوراخ کون اصغر جاری شده بود . نه نهههههه شیما دلت نسوزه نسوزه . ولی با این حال یه لگدی به کمر اصغر زده اونو رو زمین پرتش کردم . تر تیب سه تای دیگه رو هم دادم .حالا نوبت تیمور شده بود . واقعا زجر کشش کرده بودم . -هر چی بخوای بهت میدم . هر چی که بخوای . -عوضی خواهرم خودکشی کرده . آبروشو بهش پس میدی ؟/؟ شایدم دوباره خودشو بکشه . لوله رو که تا به حال دو بار به کون تیمور نزدیک شده بود واسه بار سوم به سر سوراخش چسبوندم . -ببینم چهار تا کیر رفته توی کونت . باید حسابی راه باز کرده باشه . -نه نهههههه این کارو نکن .. بهشون بگو دوباره بیان منو بگان .. -اینایی که اینجا لت و پار شدن الان نه می تونن بگان نه می تونن گاییده شن . همه شون کون خونی بودند . . -ببینم تیمور خان کون دادن حس خوبی داشت ؟/؟ پشتشم فیلم گرفتن ؟/؟ حالا با این لوله تجربه می کنی . بگیر نامرد . رحم نکردم . خون جلو چشامو گرفته بود . واسه این که قتل نکنم به زور بر خودم مسلط شدم . ولی میله رو دو سه سانت بیشتر از میزانی که واسه بقیه فرو کرده بودم فرستادمش توی کون تیمور . .... ادامه دارد ... نویسنده ... ایـــــــــــــــــــــــــــــــــــــرانی .

Signature

طبیب عشق مسیحا دم است
عشقمه آرزوی عــــــــــزیزم I love arazmas
      
aredadash مرد #8 | Posted: 21 May 2013 23:48
کاربر

 
انتقـــــــــــــــــــــــــــــــــام میستـــــــــــــــــــــــــــــــرس 7

فقط ممکنه تا چند ماهی مشکلات دفع داشته باشی . نتونی یه جا بشینی . -ارباب رحم کن . مهربان باش . -مگه تو نسبت به خواهرم رحم کردی . پنج تا مرد به یه زن . کجای قانون طبیعت همچه چیزی نوشته .. ببینم ارزششو داشت ؟/؟ برای شما زن قحط بود ؟/؟ اون دختر همه چیز من بود . چرا شرافتشو لکه دار کردین .. یک لحظه بر خودم مسلط شدم . اگه احساسات بر من غلبه می کرد توانم کم می شد و ممکن بود این عوضی ها بهم حمله کنند و منو از میدون به درم کنند ولی من باید مبارزه می کردم . باید اونا رو سر جاشون می نشوندم . ببینید بچه ها منم از کاسبی و پول مفت بدم نمیاد . منم از چاپیدن مردم و سر کیسه کردن اونا لذت می برم . باید معتادای جامعه رو زیاد کرد .همه رو افیونی کرد . می خواستم بگم باید حواسمون باشه که خودمون معتاد و افیونی نشیم که دیگه ادامه ندادم . برای همه بر نامه داشتم . چپ و راست تیمور رو به باد مشت و لگد گرفتم . تیمور به این نون و ماستها قبول نمی کرد که ریاست گروه قاچاقچیان و این باند کوچیکی رو که درست کرده بودند از دست بده . منم باید ششدانگ حواسمو جفت می کردم . نباید یک لحظه از این گروگان خودم غافل می شدم . تا سه چهار روزی رو باید تیمور رو به خودم چسبیده نگه می داشتم . در فاصله این سه چهار روز باید هوای بقیه رو هم نگه می داشتم و طوری قدرت و نفوذ خودمو نشون می دادم که اونا منو بر تیمور تر جیح بدن و دیگه نتونن بر علیه من تو طئه ای بکنن . . این ساختمون و این تشکیلات بزرگ به اندازه یک کشور کوچک به نظر می رسید . کشوری که تیمور لنگ مدیر اون بود و من باید تمام فوت و فن امور رو ازش یاد می گرفتم . راستی چه کس دیگه ای می تونست در این راه کمکم کنه . -تیمور خان ظاهرا باید افراد دیگه ای هم در این گروه باشن . شاخه ها و زیر شاخه ها . از این به بعد مدیریت اینجا با منه .تیمور در حالی که از درد کون و لگدی که به کیرش زده بودم بیجان شده بود گفت من حرفی ندارم . هر چه شما بفرمایید تابع بی چون و چرای اوامر شما هستم ..ولی رئیس بزرگ شما رو قبول نمی کنه . -منو بهش معرفی کن . یا کاری کن که ما همدیگه رو ببینیم .-آخه مشکل اینجاست که من هم هنوز رئیس بزرگو ندیدم . اون خودشو آفتابی نمی کنه . حتی وقتی هم که تلفنی با هم حرف می زنیم صداشو تغییر میده . در هر حال من اگه اراده کنم جای رئیس بزرگ هم می شینم . هر چند مطمئنم که این رئیس هم خودش یک رئیس دیگه داره . تیمور من کاری به این ندارم که چه کسی با من مخالفه . از امروز به بعد من فر مانده این قلعه هستم . من ارباب شما هستم . هرکسی مخالفه با من طرفه . با شیمای شجاع . شیر فهم شد ؟/؟ در ضمن من نمی دونم در این تشکیلات چند نفر دیگه هم هستند ولی باید اینو به اطلاع همه برسونی . .. وقتی می دیدم اونا ازم تبعیت می کنند احساس قدرت می کردم ولی نمی خواستم که این قدرتم با نوعی غرور همراه باشه . خیلی دوست داشتم که خودم از بقیه قسمتهای این مجتمع باز دید کنم ولی نمی شد این تیمور رو تنها گذاشت یا دست و پاشو باز کرد و همراش رفت . فعلا تنها بودم .هدف بزرگی داشتم .می خواستم ریشه این قاچاقچیا رو بزنم و با مواد و افیون مبارزه کنم . -تیمور به چند تا از افراد مهم اینجا بگو بیان که مراسم معارفه انجام شه . منو به عنوان ارباب جدید معرفی کن .. می دونستم که به این راحتی ها هم نیست ولی اون باید منو تایید می کرد .. -تیمور همه اینا دست خودته . واسه من رئیس بزرگ بازی در نیار . اگه بخوای دست از پا خطا کنی این دفعه میله آهنی رو طوری توی کونت فرو می کنم که نافتو جرش بده بزنه بیرون .. تیمور ده دوازده تا مرد گردن کلفت و نازک دیگه رو دور خودش جمع کرد . از سه چهار تا شون خیلی خوشم اومده بود . از این نظر که خوش تیپ بودند . یکی از اونا که اسمش بود فیروز یه خورده ادعاش می شد . وقتی که تیمور بهش گفت از این به بعد من رئیسم گفت مادرکم بهم یاد نداده که حرف یه زنو گوش کنم تازه به این نون و ماستها هم نیست و هر کی به هرکی باشه اینجا که مدرسه نیست هر وقت دلمون خواست مبصر کلاسو عوض کنیم . این حرفو که زد همچین زدم زیر گوشش که اونم بلا فاصله دستشو آورد بالا و خواست همین کارو باهام انجام بده که مچشو رو هوا گرفتم .-بچه خوشگل برو کونتو بده . با شیما نمی تونی در بیفتی . مخصوصا حالا که می خوام با مردای پر مدعا در بیفتم . منم از کاسبی مفت بدم نمیاد ولی رهبری حق کسیه که قدرت داشته باشه . سیاست داشته باشه . رهبری حق نا جوانمردا نیست . اینو که گفتم کمی جا رفت ولی خشمو در چهره اش می دیدم . راستش از بس دستشو به طرف پایین فشار داده بودم دست خودمم داشت درد می گرفت . ولش کردم دیدم با یه دستی که بهش آسیبی نرسیده بود به طرف سینه ام حمله کرد و کف دساشو گذاشت رو سینه ام و تا حواسم جفت شه فشار شدیدی بهش آورد می دونست که نقطه حساسم کجاست . منم نکردم نامردی و با آخرین توانم لگدی به خایه اش زدم که در جا بیهوش شد . .... ادامه دارد ... نویسنده ... ایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرانی .

Signature

طبیب عشق مسیحا دم است
عشقمه آرزوی عــــــــــزیزم I love arazmas
      
aredadash مرد #9 | Posted: 27 May 2013 13:13
کاربر

 
انتقـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــام میستــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرس 8

یه اشاره ای به اکبر و اصغر و بهرام وبهنام که واسشون نقشه ها داشتم کرده و گفتم بچه ها این جنازه رو از اینجا بر دارین بندازینش تو حیاط تا ریخت گندشو نبینم . وقتی به هوش اومد میارینش پیش من . راستی بچه ها وقتی که یه مقدار پول و پله رسید دستم یادتون باشه که حقوقتونو یه پنجاه درصدی ببرم بالا . هر عملیاتی که موفقیت آمیز باشه یه پاداش ویژه هم براتون در نظر دارم . این جوری می خواستم رابطه دوستی اونا رو با خودم محکم تر کنم . که دیگه به طرف تیمور کشیده نشن . بهشون قدرت بدم و خودم با قدرت بالا سرشون وایسم . ولی باید برای لحظه های خواب خودمم فکری می کردم . من که نمی تونستم همش بیدار بمونم و کشیک اونا رو بکشم که دارن چیکار می کنند . تیمور رو مثل یک گوسفند قربونی توی دستای خودم گرفته و از این طرف به اون طرف می کشوندم تا مثلا راهنمای من باشه و اگه خواست دست از پا خطا کنه و دستوری خلاف خواسته من بده گوش تا گوششو ببرم . دیگه پاک قاطی کرده بودم . من دیگه حسابی جوش آورده بودم . در هر قسمتی تنی چند از پرسنل سرگرم کار و فعالیت بودند . نمی دونستم تشکیلات قاچاق فروشی هم مثل یک اداره داره اداره میشه . باین جوری خیلی شلوغ میشه . باید یه فکری اساسی بکنم . یه بار اینا رو جمع کردم انگار همه شون نیومدن . من نمی دونم چه دستایی توی کاره که نمی خواد همه با هم جمع شن . اکبر اضغر بهنام و بهرام . از این به بعد شما مشاورین اصلی من هستین . زو دباشین برین هر کی رو که در این ساختمون و مجتمع یا فضای ویلایی هست یک بار دیگه دور هم جمع کنین . اگه ببینم نقشه ای دارین و بر خلاف خواسته های من می خواین قدم بر دارین خودتون می دونین . نفسم بند اومده بود . این رئیس جمهورای بد بخت بیچاره چه جوری این مملکت رو اداره می کنن . هر کی ساز خودشو می زنه . من در اداره یه تشکیلات معمولی موندم . شاید به این خاطر بود که یک زن بودم و هنوز تجربه ای در این زمینه نداشتم . این بار خیلی ها رو دور خودم جمع کردم . -هر کسی از وضع جاری یا زمانی که تیمور خان مدیرش بود گله و اعتراضی داره و حس می کنه که حقش پایمال شده بیاد جلو به من بگه .. دیدم از صد نفری که اونجا بودن حدود هشتاد نفرشون اومدن جلو .. وایییییی یعنی اینا همه مخالفشن . اینا که تا چند ساعت پیش زیر حکومت تیمور خان قرار داشتند . در هر حال با سیاست خاص خودم همه رو گرد کردم . چند تا محافظ هم واسه خودم انتخاب کردم . تیمور اسیر من و دستای من شده بود . آروم زیر گوشش گفتم ارباب بزرگ رو حالیش می کنی که دیگه نمی تونی مدیریت کنی . قدرت دست شیمای شجاعه . من مرشدم و شما مرید . شما ها باید پیروان طریقت من باشید . رفتم توی دم و دستگاه تیمور خان . کمی پول بر داشته و علی الحساب به چند تن از محافظان خودم دادم و گفتم ببینید آقایون فعلا اینو داشته باشین تا بعدا پول و بود جه به اندازه کافی برسه و اختیارش بیاد دست من . من نمیذارم سختی ببینین . این عوضی همه چی رو برای خودش می خواست . اون شب یعنی شب اولی رو که من در اونجا بودم استرس خاصی داشتم . با این که قدرتی به هم زده بودم ولی از اونجایی که یک تنه کودتا کرده بودم و هنور اون اطمینانی رو که باید به همراهانم نداشتم واقعا نمی دونستم که باید چیکار کنم . تیمور رو همون جور کت بسته و باند پیچی شده انداختم یه گوشه ای و در و پنجره رو خوب قفل کردم و دستورات لازم رو به نگهبانان و محافظین و اون چهار تا کس خل دادم . با این حال هر چند دقیقه ای که چشامو رو هم میذاشتم و مثلا می خوابیدم برای لحظاتی بیدار می شدم . تنها نقطه امید من تیمور بود که گروگانم بود. روز بعد خیلی راحت تر از اونی که فکرشو می کردم با ریاست من موافقت شد . اصلا نفهمیدم جریان چیه و موضوع از کجا آب می خوره . در این تشکیلات چند تا زن هم وجود داشتند . اعظم و اکرم و اقدس و اشرف... یکی از این زنا رو که اسمش بود سمیه ندیدم . می گفت واسه خرید رفته بیرون بر گرده .. در هر حال باید با همه شون آشنا می شدم . . صبح که از خواب پا شدم دیدم همه چی امن و امانه . با این که خیلی خواب داشتم ولی احساس آرامش زیادی می کردم . از جام بلند شدم تا یه دوری در این تشکیلات بزنم . از خوبی این تشکیلات این بود که مثل ادارات بیرونی ارباب رجوع هایی نبودن که دقیقه ثانیه بیان برن . فقط چند تایی بودن که رئیس تشکیلات مناطق شهری بودند که به اصطلاح هماهنگ کننده روابط عمومی ما با مردم متقاضی بودند بدون این که اونا از وجود ما با خبر باشن . این تشکیلات به صورت سری و نوعی عملیات زیر زمینی بود . ومثلا یک شرکت تجاری بود . هر چند ما زیر زمین نبودیم . نگران خواهرم بودم . دو روزی بود ازش خبری نداشتم . زنگ زدم واسه روزبه و جویای احوالش شدم . ..فعلا اوضاع به همان صورت بود .. در حال صحبت با روزبه بودم که دیدم در یکی از این اتاقها یه زن رو به یه دار حلقه ای بسته و اونو اسلیوش کرده و یکی از مردا که مثلا میستر اون جمع شده بود با شلاقی معمولی بر بدن اسلیوش می زد . سه تا مرد بودن و یه زن . معلوم نیود اوایل صبح این چه بر نامه ای بود که راه انداخته بودند . ظاهرا اون زن سمیه بود .... ادامه دارد .. نویسنده .... ایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرانی .

Signature

طبیب عشق مسیحا دم است
عشقمه آرزوی عــــــــــزیزم I love arazmas
      
shahrzadc زن #10 | Posted: 3 Jun 2013 02:31
کاربر

 
انتقام میسترس ۹

فوری نوچه هامو احضارشون کردم . ادای لاتا رو هم در می آوردم . در حالی که آدامسی رو که در حال جویدنش بودم تف کرده انداختم زمین روکردم به اونا -این چه وضعشه ..-زود باشین این زنو آزادش کنین . ولی اون سه نفربدون توجه به حرفای من بر پیکره اون زن شلاق می زدند . زن کاملا بر هنه بود و مردا شورت پاشون داشتند که کلفتی کیرشون جلوی شلوارشون مشخص بود . -آقا بهزاد چی دستور می فرمایید . شاخ و شونه شو بشکنیم -یه لحظه امون بدین بچه ها نمی دونم چرا اینا رو تا حالا ندیده بودم . سمیرا داشت داغون می شد ولی جیکش در نمیومد . رفتم طرف سمیرا .. بهزاد فقط داشت نگاه می کرد . گویی منتظر بود که من چیکار می کنم . -دستور میدم آزادش کنین .. بهزاد : ما فقط از تیمور دستور می گیریم . -رئیس اینجا منم . شما رو تا حالا ندیدم . اگه می خواین تو این منطقه زندگی کنین باید از من اطاعت کنین . تازه از کجا معلوم شما نفوذی نباشین .. بهنام : ارباب می شناسمشون . اینا از فداییان تیمور لنگ هستند . -ببینید من الان تیمور لنگو به جایی رسوندم که به زور از جاش پا میشه . سرنوشت اونو ببینین و پند بگیرین .. بهزاد : از نظر ما تیموررئیس اینجاست . به طرف سمیه رفتم تا خودم دست به کار شم .این صحنه خیلی متاثرم کرده بود . به یاد خواهرم افتاده بودم که با چه بد بختی تونسته بود از اون مهلکه جان سالم به در ببره . دلم واسش می سوخت . رفتم دست و پای سمیه رو باز کنم دیدم اون دو نفر اومدن جلو . دو تا کف گرگی در آن واحد به سر و صورتش زدم طوری که تا رفتن به خودشون بیان با دو تا لگد دیگه نقش زمینشون کردم . -بهنام اینا همیشه همین رفتارو با سمیه دارن ؟/؟ -تیمور خان هم خیلی اذیتش می کرد . این آقا بهزاد و تیمور همیشه با هم بودند . دوتایی سر این سمیه خیلی بلا آوردند -شما ها چی ؟/؟ نگین که اصلا اونو اذیت نکردین -ما مجبور بودیم . هرچی که تیمور می گفت گوش می کردیم . تابع دستورات بودیم . -حالا تابع دستورات منین .. بهزاد : من اجازه نمیدم . اومد دستمو رو هوا گرفت . این یکی ظاهرا زورش زیاد بود . نمی دونم چرا این دو سه تا نوچه من اسلحه رو در نمی آوردند . -بچه ها اگه تونستین می تونین یک گلوله تو مغز این چلغوز خالی کنین . حرف حساب سرش نمیشه . دستمو همین جوری داشت . می تونستم یه لگد به کیرش بزنم ولی خواستم جوانمردانه تر حالشو بگیرم . لگدمو زدم به سینه اش و با یه لگد دیگه که به گردنش زدم نفسشو بند آوردم . نوچه هام تعجب می کردند که چطور این همه زور و تکنیک دارم . تکنیکو که داشتم . شاید حس انتقامجویی منو تا این حد شجاع و قوی کرده بود . بهزاد افتاده بود رو زمین . -بچه ها برین تیمور رو بیارین می خوایم یه بر نامه درست و حسابی اینجا راه بندازیم . به این بهزاد خان نشون بدیم که تیمور خان دیگه کیه . .. تیمور رو دست و پا بسته آوردند و به همون صورت و یه خورده بهتر و بد تر به تن ستونی بستند . حالا نوبت بهزاد بود . اونو هم دستور دادم که به جای سمیه ببندند . حالا دو تا اسیر اسلیو داشتم . دو نفری که باید هر چه می گفتم گوش می کردن . -تیمور خان برای آق بهزاد بگومن چه جونوری هستم . افعی دو سرم . در آن واحد می تونم به هر دو تاتون نیش بزنم . بی خود نیست که من اینجا رئیس شدم .. ولی از این بهزاد باید کمی می ترسیدم . چون زورش در میون اینایی که دیده بودم بیشتر بود . سمیه آزاد شده بود . اشک می ریخت و به دست و پای من افتاده بود . زیاد بهش آبانس ندادم که رو بیفته . حداقل جلو بقیه خواستم کمی حفظ ظاهر بکنم دلم می خواست بغلش بکنم و ببوسم . آخرشم این کارو کردم . -ببین سمیه می خوام یه حالی از این دو تا بگیرم که تا عمر دارن اسم اینجا رو هم فراموش کنن . اونا باید بدونن که از کی دارن حقوق می گیرن و به اجازه کی دارن جنس می فروشن و بازار شهر رو قبضه کردن ... راستش خودمم داشت خنده ام می گرفت . دوروزاومده بودم اونجا می خواستم آباد کنم . -بچه ها برین یه قیچی تیز بیارین . اگه تیز نباشه همونو فرو می کنم تو شکمتون .. قیچی رو به طرف بهزاد و تیمور گرفته گفتم نترسین آقایون نمی خوام گوشتونو ببرم . می خوام بهتون درس بدم . مخصوصا تو جناب بهزاد خان آشغال عوضی . شروع کردم به پاره کردن پیراهن اون دو تا اسلیو با قیچی تیزی که برام آورده بودند . حسابی جفت کرده بودند . -تیمور داداش واسه بهروز جونت تعریف کن که شیما چه سگیه . دندونای تیزی داره . . .با اون دندوناش می تونه همه چیزو از ته در بیاره .. بهزاد : کیر منم می تونه از ته در بیاره ؟/؟ -کیر تو رو نه چاره اش این قیچیه . شلوار و شورتشو کشیدم پایین و گفتم اول کیرتو ببرم یا زبونتو .. زبونش از ترس بند اومده بود .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی
      
صفحه  صفحه 1 از 6:  1  2  3  4  5  6  پسین » 
داستان سکسی ایرانی انجمن لوتی / داستان سکسی ایرانی / انتقام میسترس

این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.


 

 

Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites
↑ بالا