تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

عشق سازنده

صفحه  صفحه 1 از 2:  1  2  پسین »  
#1 | Posted: 12 Jun 2013 22:13
میهمان


عشق سازنده

نویسنده :mahdiyar9698

تعداد قسمت:10تا15قسمت
کلمات کلیدی : داستان عاشقانه و اجتماعی،داستانهای سکسی،
mahdiyar9698،عشق سازنده
     
#2 | Posted: 13 Jun 2013 01:35 | Edited By: Mahdiyar9698
میهمان


عشق سازنده1
از پدر مادر هیچ خیری وقتی من ندیدم انتظار داری دیگران و اهرمین نبینم
عشقو از کجا ببینم من با 2تا چشم از پدر مادری که میخوان جدا بشن
...
صبح تا شب شب تا صبح میموندم تو خونه و از این تریپ آهنگا گوش میدادم فقط یچیز اونم بعضی وقتا میتونست منو از خونه بکشه بیرون
محمد!
کسی که از بچگی باهم بزرگ شده بودیم
چندوقتی میشد پدر مادرم از هم جدا شده بودن طلاقشون بدجور داغونم کرد یه خانواده خوشحال 5نفره بودیم که تازه یه کوچولوأم به جمعمون اضافه شده بود
مادرم بعد19سال زندگی با بابام فقط سر اینکه بابام با منشیش شام رفته بود بیرون ازش جدا شد و گفت داری بهم خیانت میکنی!
جالب اینجاست که بابام بهش زنگ زده بود که بگه ولی گوشیش خاموش بود بابام هرچی بهش گفت ببین خاموش بودی ولی به خرجش نرفت که نرفت ولی من میدونم از کجا آب میخورد چون فیلش یاد هندستون کرده بود و میخواست بره پیش داداشش هلند خودش که رفت هیچ داداشم مهرشاد و آبجی کوچولوم محنا رم با خودش برد
ولی من چون بابام تنها بود باهاش نرفتمو موندم ایران ولی کاش میرفتم!
(تو18سالگی تفریحاتم شده بود باشگاه،مشروب خوردن)
این تازه اولین و البته اصلی ترین عامل بدبختیم بود.
بازم یه صبح مزخرف دیگه که روال چند وقته اخیر بخاطر مستی شب قبلش با سردرد از خواب بلند میشدم
این دفعه صدای بوقم دلیلی شده بود بر اعصاب خوردی بیشتر.
زمین و زمان و فحش میدادم صدا از حیاط بود با هر زحمتی بود از تخت دل کندم ولی به محض اینکه بلند شدم چشمام سیاهی رفت و افتادم زمین بلند شدم یذره چشمامو بستم آهان حالا بهتر شد!
رفتم سمت حیاط ولی برق گرفتتم بابام سوار یه موتور zx آبی بود یه کاپشن adidas همرنگ موتور تنش بود که بهش میومد.
ادامه...
     
#3 | Posted: 13 Jun 2013 02:38 | Edited By: Mahdiyar9698
میهمان


عشق سازنده2
بجز شرکت همه جا تریپ اسپرت میزد
خارکسته زیادی خوشتیپ بود خداروشکر این یذره تیپو از اون به ارث برده بودم!!
خداییش از دیدن zx ذوق کرده بودم آخه خیلی وقت بود دلم میخواست یدونه داشته باشم ولی بخاطر مامان که از موتور بدش میومد به محض اینکه اسمش میومد برخورد قاطع میکرد یجورائی امکان نداشت!!!
باز به روی خودم نیاوردم با اخم رفتم جلو
_چیه سرصبحی؟
اینو خریدی که داغ دل منو تازه کنی توکه با مرسدست خوش بودی قضیه چیه؟
_اولا علیک سلام تخم جن هم بازی خامنه ای بودی هنوز یذره ادب نداری؟
ثانیا آره آخه اینجوری خوشتیپ تر میشم مشکلیه؟
_خب سلام نه چه مشکلی خوش باش فقط بذار ما عین آدم بخوابیم آخرشم زیر لب گفتم(خارکسته با نوح تیله بازی میکرده بعد به من میگه)
_چیزی گفتی؟
_نه گفتم خدافظی
_نمیخوای یدور بااین بزنی؟
_نه چیزی که مال من نیست و بهش دستم نمیزنم
_خب حالا توأم راستی میدونستی یکی از آرزوهات برآورده شد
_جان؟؟! اشتباه اومدی زنگ بالارو بزن از اینجا رفتن
_مشنگ اینو واسه تو خریدم مثل اینکه چندروز دیگه تولدته ها این کارا از من گذشته ولی حالا که نمیخوای باشه پسش میدم!!!
_آره یکی ازتو گذشته یکی از من 1دقیقه وایسا چی گفتی؟
تولد؟!
من؟!
وای...این واسه منه؟
_این واسه منه؟
_پ ن پ واسه آبجیم خریدم بره باهاش پسربازی
_امیرجون(تو خانواده ما یجورایی رسمه پسرا بعد از یه سنی باباشون و به اسم صدا میکنن یجورایی پسرخاله میشن!!!) قربونت برم بذار ماچت کنم تو چقدر کارت درسته درد و بلات بخوره تو سر دایی حسین(هرموقع به دایی فحش میدادم حال میکرد آخه فکر میکرد اون باعث رفتن مامان از ایرانه!)
_توله سگ امیر جون خر کیه؟
مگه داری با نوکرت حرف میزنی
ولی این دفعه رو کاریت ندارم
_باشه بابا بذار ماچت کنم
رفتم جلو ماچش کنم به محض اینکه صورتم نزدیکش شد شق!!!
یکی گذاشت زیر گوشم
_باز عرق خوردی؟
از1کیلومتری دهنت بوی پا میده
مگه اون دفعه قول ندادی دیگه نخوری؟
_آره ولی به جون بابا بدجور عصب زده بودم
_گه خوردی از جون خودت مایه بذار چرا این کارا رو میکنی مگه من بجزء تو کی رو دارم اون از مامان جونت که اونجوری رفت...
ادامه دارد...
     
#4 | Posted: 14 Jun 2013 01:09
میهمان


عشق سازنده3
_مگه من بجزء تو کی رو دارم اون از مامان جونت که اونجوری رفت بچه هامو با خودش برد اینم از تو مهدی(تقریبا همه مهدی صدام میکردن بجزء فرشته!)بخدا بجون خودت دفعه دیگه از این کارا کنی میبرمت کمپ ترک اعتیاد وایسا ببین
_باشه بجون تو دیگه نمیخورم خب تو که انقدر مهربونی1کار دیگه أم میکنی
_آفرین بابا،چیکار؟
_میدونی که من کاپشن آبی ندارم اینو قرض بده به من بعدازظهر برم یکی بخرم
_باشه یدونه أم واسه من بخر
_باشه کار نداری؟
_نه ازاولشم نداشتم مواظب باش نری تو درو دیوار خدافظ
_خدافظ
سریع رفتم اتاقم لباس پوشیدم زنگ زدم به محمد که باهم بریم خرید
وقتی رسیدم دم خونشون زنگ زدم بهش
_سلام دم خونتونم تیز بیا پایین
_علیک سلام باشه اومدم
اومدش پایین یذره این ور اون ورشو نگاه کرد وقتی منو پیدا نکرد زنگ زد بهم
_کجایی پس چرا الکی میگی جلو در خونتونم؟
_روبروتو نگاه کن
دستمو واسش تکون دادم
از تعجب دهنش واموند
_تو،ZX،کونده اینو از کجا بلند کردی؟
_سرش رفته تهش مونده دزدم باباته تازه امروز خریدمش
_پس بالاخره خریدیش ولی عجب چیز خریه برگشتن من سوار میشم گفته باشما وگرنه من نمیام نه تو خسیسی نمیدی
_باشه بابا تو بیا اصلا رفتنو سوار شو
_خیلیم مردی در ضمن نگو بابا احساس مسئولیت میکنم
_راستی ما چرا عین کس خلا از پشت تلفن حرف میزنیم بیا سوار شو بریم
_راس میگیا
قطع کرد اومد منو زد کنار خودش نشست جای من
_داداش فقط این دنده هاش با CDI خودم فرق داره،چجوریه؟
_بیا،اسگل بلد نیست فقط گنده گوزی میکنه
با هر بدبختی بود یادش دادمو باهم رفتیم سمت ولیعصر یه کاپشن NIKE آبی با یه کتونی ست همون کاپشن واسه خودم خریدم یدونه قرمزشم واسه بابام و برگشتیم.
رسیدیم دم خونه محمد اینا پیاده شد بعد گفتش
_راستی مهدی فردا تولد رضا گفت حتما توأم ببرم
_کدوم رضا؟
_همون بچه خوشگل کلاس!
_آهان،ممد خودت میدونی با سروصدا حال نمیکنم تازه کادو نگرفتم واسش
_از اونجایی که تو آدم لاشی رو خوب میشناسم قبلا 2تا چیز گرفتم واسش دیگه نه نیار فردامنتظرتم
_توله سگ،باشه میام اگه حال نداد برمیگردم گفته باشم
فعلا کار نداری؟
_باشه نه میبینمت از تو سایه برو رسیدی زنگ بزن فعلا خدافظ
_خدافظ
     
#5 | Posted: 14 Jun 2013 02:34
میهمان


عشق سازنده4
رسیدم خونه مثل اینکه بابا آشپزی کرده بود
_سلام چه بوی خوبی ببینم چیکار کردی؟
_عجبه تو سلام کردی هیچی بیکار بودم ماکارونی درست کردم دوس داری که؟
_آره میدونی که الا تو حجمم کوفتم میخورم
_باشه پس میزو بچین
بعد از خوردن شام شب بخیر گفتمو رفتم بخوابم،وسوسه شدم دوباره راکی بخورم ولی بخاطر قولی که صبحش به بابام داده بودم بیخیال شدم.
هندزفری رو گذاشتم تو گوشم چشمامو گذاشتم روهم ابی شروع کرد
تن تو مثل پرنده پوستت اما پوست شیر زندون تنو رها کن ای پرنده پر بگیر...
خوابم برد
صبح با صدای زنگ موبایل از خواب بلند شدم صفحه رو نگاه کردم محمد بود answer زدم
_چیه اول صبحی زنگ زدی؟
_صبح؟!
1:20دقیقه ظهره پاشو مثل اینکه امروز تولد دعوتیما
_باشه بابا ولی کدوم تولد؟
_کدوم تولد؟
چه زود یادت رفت تولد رضا دیگه
_آهان باشه حالا ساعت چند تولده؟
_7تو5 اینجا باش باهم بریم
_باشه کار نداری؟
_نه فعلا
_فعلا
بلند شدم رفتم پایین یچیز خوردم بعدش رفتم حموم تا صورتمو بزنم و...ساعت3بود از حموم اومدم بیرون تا3:45 لباس پوشیدم سوار موتور شدم از خونه زدم بیرون رفتم سمت آرایشگاه تا موهامو واسم درست کنه خودم اصلا حوصله نداشتم
ساعت5در خونه محمد اینا بودم زنگ زدم بیاد اومد پایین باهم رفتیم سمت باغ رضا اینا سمت کرج
آخه تولدشو تو باغشون گرفته بود که کسی گیر نده تقریبا6:45 رسیدیم اونجا زنگ زدیم درو باز کردن رفتیم تو یه باغ بزرگ با درختای میوه بود که تو این فصل سال هیچ کدومشون برگ نداشتن وسط حیاط یه استخرم بود که روی سطح آبش پراز برگای زرد و نارنجی بود موتورمو یه گوشه پارک کردم رفتیم سمت آپارتمان که یه ساختمون شیک با نمای سنگ مرمر بود
زیاد سروصدا نمیومد با تعداد ماشیناییم که تو حیاط بودن معلوم بود هنوز همه نیومدن
به محض وارد شدن رضا اومد استقبالمون
یه پسر با چشمای سبز که یه t_shirt سبز همرنگ چشماشم پوشیده بود که به پوست سفیدش میومد،قدشم تقریبا کوتاه بود برعکس من که چشمام قهوه ای، رنگ پوستم سبزه بود و قدمم متوسط رو به بالا بود با یهt_shirtآبی که با شلوارو کتونیم ست بود
ادامه دارد...
     
#6 | Posted: 16 Jun 2013 07:51
میهمان


عشق سازنده 5
بهمون دست دادو روبه من گفت
_به به آقا مهدی گل عجبه ما شمارو دیدیم
_داداش ماکه همیشه مزاحمیم اصلا یادم رفت بگم تولدت مبارک ایشالله 120ساله شی
_مرسی،کاپشناتونو بدید من برین تو بچه ها الانا پیداشون میشه
محمدم کادوهاشو داد جالب بود هنوز نمیدونستم چی واسش گرفتم!!!
از همون اوایل که رفتیم تو سنگینی نگاهی رو،رو خودم حس کردم وقتی سرمو چرخوندم دیدم یه دختر لوند با موهای قهوه ای که با رنگ پیرهن و بوتش یکی بود نشسته روبرومو داره نگام میکنه بی اختیار بهش خیره شدم نمیدونم چرا کلا با دختر جماعت حال نمیکردم نه این که خودمو بهتر بدونم شاید بخاطر اینکه اعتماد به نفس لازم برای برقراری ارتباط با جنس مخالف و نداشتم ولی این یکی بدجور به دلم نشسته بود!
_هوی با نگات حاملش کردی!!!!
_خفه شو ممد بذار ببینم کیه!
_آهان با نگاه حتما میفهمی کیه نگاه کن
_راس میگیا،حالا کی هست؟
_خب از اول بپرس جای نگاه کردن فرشته دوست صمیمی دوست دختر رضا نگار
(هم به دختره نگاه میکردم هم با محمد حرف میزدم اونم پروتر از من داشت نگام میکرد)
_جدی؟!
دوست پسرش باهاش نیومده؟
_دوست پسرش کجا بود بدبخت چیه آمار میگیری ببینی کیه بری باهاش رفیق شی؟
برگشتم با جذبه به محمد نگاه کردم
_خفه شو
توله سگ آمار همرم داره!
_اوه...اوه اوضاع خطرناک شد کتکه رو افتادی بدبخت،ماکه رفتیم
(محمد بلند شدو رفت تعجب کردم)
موقعی که برگشتم سمت دختره دوباره ببینمش تو فاصله1متریم بود از هیجان قلبم مثل چی میزد!
_چیه نشناختید؟
با من من گفتم
_من...نه...چی،کی؟
_چرا من من میکنید بهتون نمیاد انقدر کم رو باشید؟
_این کم رو؟ههههه
باز محمد دیده بود اوضاع خوبه پیداش شده بود با اخم نگاش کردم خودش فهمید باید بره فرشته یه
نیشخند زد و گفت
_دوستتونم بامن هم عقیدست
_دوست از صدتا دشمن بدتره
_آقا مهدیار نگفتید نشناختید؟
_جالبه اسم منم میدونید ببخشید ولی منظورتونو نمیفهمم؟
_نگار اسمتونو گفت آخه داشتید نگاه میکردید گفتم شاید آشنا باشم!!
_آهان نه فقط شما زیادی(بقیه حرفمو خوردم)
_زیادی چی؟
_جذابید
(انگار کله قند تو دلش آب شد آخه بعداز گفتن یه بااجازه نشست بغلم)
...
     
#7 | Posted: 17 Jun 2013 15:22
میهمان


عشق سازنده 6
_نمیخواید بگید افتخار آشنایی با کی رو دارم؟
_فرشته
_اسمتونم مثل خودتون زیباست
_مرسی
_دوست پسرتون کجان؟
هنوز نیومده
_دوس پسر ندارم خیلی وقته باهاش تموم کردم
_چه خوب
_چیزی گفتید؟
_من،نه چیزی نگفتم!
_شما چی؟
_من چی؟
_دوس دخترتون کجاست؟
_من دوس دختر ندارم یعنی تاحالا اصلا دوس دختر نداشتم
_جدی چه جالب
_کجاش جالبه
_آخه اصلا بهتون نمیاد
میخواستم جوابشو بدم که نگار اومد
_آقا مهدی خوب دوست مارو تور کردیا
_علیک سلام نگار خانم قدیما با ادب تر بودیا بعدشم منو تور کردن؟ اصلا من از این کارا کردم تا حالا؟
_خب سلام ولی خداییش نه منکه ندیدم
فرشته_اصلا تو چی میگی؟
نگار_هیچی بابا اصلا خوش باشید به من چه
بعد نگار در گوشم گفت
_حواست به این مار خوش خط و خال باشه
بعدشم رفت،از حرف نگار تعجب کردم ولی گذاشتم پای شوخی
_این چی گفت؟
_هیچی گفت مواظب دوستم باش
_آهان
دیگه کم کم همه بچه ها اومدن و بزن برقص شروع شد منم به زور بچه ها از فرشته خدافظی کردمو رفتم پیششون
بعد1ساعت کیک و بریدن نوبت باز کردن کادوها شد دوس داشتم بدونم محمد چی گرفته واسش
نوبت کادوهای منو محمد شد اول کادو محمد و باز کردن از طرف خودش یه ساعتspiritشیک گرفته بود وقتی کادو منو باز کردن همه از تعجب داشتن نگام میکردن مرتیکه بیشعور برداشته بود یه چاقو ضامن دار خریده بود از خجالت مردم محمد و نگاه کردم داشت میخندید دلم میخواست اونقدر بزنمش که نفسش بالا نیاد
وقتی کادوها تموم شد رفتم سراغ محمد تا اومدم حرف بزنم گفت
_فعلا هیچ غلطی نمیتونی بکنی
چون فرشته نجات اومد
برگشتم دیدم فرشته با دوتا بشقاب کیک داره میاد سمت من
یکی شو گرفت سمت من
_بفرمائید
_خیلی ممنونم
تاآخر شب با فرشته بودم موقع رفتن هرچی دنبال محمد گشتم نبود که نبود چون میدونست بگیرمش...
من دیدم محمد خودش رفته به فرشته گفتم
_من دوستم نیست اگه از موتور نمیترسیدو وسیله ندارید برسونمتون
_نمیترسم ولی مزاحم شما نمیشم
_چه مزاحمتی
_باشه
رسوندمش جلو خونشون موقع پیاده شدن گفتم
_ببخشید میشه دستتونو بیارید بالا
دستشو آورد بالا شمارمو کف دستش نوشتم
سریع خدافظی کردو رفت خونه
...
     
#8 | Posted: 21 Jun 2013 00:22
میهمان


عشق سازنده7
بعداز اینکه فرشته خدافظی کرد قلبم از شدت هیجان داشت میکوبید توی راه برگشتن 1دقیقه به خودم فحش میدادم چرا همچین کاری کردی1دقیقه میگفتم خداکنه زنگ بزنه با بدبختی رسیدم خونه رفتم تو تخت با هزار جور فکرو خیال خوابم برد.
صبح با صدای زنگ موبایل از خواب پاشدم پیش خودم گفتم حتما محمده
_الو توله سگ نمیدونی این وقت صبح من خوابم
از اونور خط یه صدای خوشگل دخترونه گفت
_سلام چه با ادبید شما
جا خوردم این دیگه کی بود
_برو بابا ملتو سرصبح از خواب بی خواب میکن یچیزم طلب کارن
گوشی رو قطع کردم بعد چند دقیقه یهsmsاومد نوشته بود
(واقعا که آدما چقدر مغرور میشن شما که قصد دوستی ندارید چرا شماره دادید)
پیش خودم گفتم من شماره دادم؟
ملت اوسگل شدن!دوباره خوابیدم یهو برق گرفتتم یعنی فرشته بود؟!
پریدم رو گوشی شمارشو گرفتم چندتا بوق خورد بعد با عصبانیت جواب داد
_بله،امرتون؟!
_ببینید فرشته خانم من بس که از این کارا نکردم فکرکردم یکی مزاحمم شده واقعا عذر میخوام
_خب باشه
_برای اینکه کلا فراموش شه میشه امروز نهار باهم باشیم
از اون ور خط زد زیر خنده
_ببخشید کجاش خنده داشت؟
_آخه ساعت 2ظهره
_إ إ إ راس میگیا پس امروز یه ساعتی بگو همدیگرو ببینیم
_هولی؟!دیشب همدیگرو دیدیم
_خب آخه امروز میخوام به یه چشم دیگه ببینمت
_به چشم خریدار؟
_نه
_ولی راس میگیا باشه ساعت5 پارک ملت خوبه؟
_آره عالیه پس ساعت5میبینمت
فعلا خداحافظ
_باشه بای
بعداز قطع شدن تلفن چشمامو بستم تا چهره فرشته رو مجسم کنم ولی نشد که نشد
بیخیال شدم رفتم حموم بعداز 1ساعت اومدم بیرون بعد عوض کردن چند دست لباس آخرش تریپ اسپرت سفید زدم.
ساعت4:45دقیقه رسیدم پارک دل تو دلم نبود منتظر شدم تاساعت5 شه زنگ بزنم بهش5دقیقه نشستم تو حال و هوای خودم بودم که یکی یهو بغل گوشم جیغ کشید جفت کردم برگشتم بامشت بزنم تو صورت طرف که دستم رو هوا خشک شد فرشته بود که وقتی عکس العمل منو دید از ترس خودشو جمع کرد
_دیوانه این چه کاری بود قلبم افتاد تو(بقیه حرفمو خوردم)
_سلام توچی؟
_چی توچی؟
_قلبت توچی افتاد؟
_آهان خب...خب افتاد تو کفشم
_آهان فکر کردم منظورت جای دیگست
...
     
#9 | Posted: 21 Jun 2013 01:19
میهمان


عشق سازند8
_توأم منحرفیا
_نخیر اصلا بیخیال
انگار تازه چشمم افتاد بهش اون برعکس من لباساش کاملا سیاه بود منم با خنده گفتم
_چرا برعکس من لباس پوشیدی؟
خب بامن ست میکردی
_آخه کف دستمو بو کرده بودم شما سفید میپوشی
_باشه تسلیم نمیخوای بشینی
نشست بغلم رو نمیکت
_میشه یذره از خودت بگو بیشتر آشنا شیم باهام؟
_چه زود رفتی سر اصل مطلب خب 16سالمه 2ماه دیگه میرم تو17 دوس ندارم زیاد بهم گیر بدن خب حالا شما؟
_آرهولی بالاخره باید پرسیده میشد،منم 18سالمه5ماه دیگه میرم تو19
_اوهوم
...
اون روز گذشت 1ساعت بعدش رسوندمش خونشون خودمم از اون ور رفتم باشگاه 2روز بود تمرین نکرده بودم.
بعد از عوض کردن لباسم رفتم که گرم کنم به محض وارد شدنم چشمم به اولین جایی که افتاد تخت پرس سینه بود که محمد داشت پرس میزد،سریع رفتم بالا سرش تفلک تا منو دید دستاش شل شد
منم که کرمم گرفته بود ظرف آب فلزی سردش که همیشه موقع تمرین بغلش بودو برداشتم انداختم تو شرتک تنگش هالترو گذاشت سرجاش و دستشو گرفت به ظرف آب با دادو هوار رفت سمت حموم باشگاه
مثل اینکه چسبیده بود به جایی که نباید میچسبید همه داشتن نگاش میکردن منم داشتم از خنده میمردم بعد چند دقیقه اومد بیرون قرمز شده بود
_حیوون این چه کاری بود؟
_تلافی کار دیشبت خوب کردم
_کاملا حق با شماست هیچ حرفی واسه گفتن ندارم
_کونده پرو
_خیلی ممنون
_خواهش میکنم
_چند ساعته اومدی؟
_تازه ست اول حرکت اولم بود
_پس باهم میریم راستی دیشب کجا غیبت زد؟
_دیدم بهتره جلوت آفتابی نشم در ضمن واسه توکه بد نشد بافرشته چیکارکردی؟
_نگو فرشته بگو زن داداش!
_جان؟!
_جان و کوفت دیشب شماره دادم امروز زنگ زد رفتیم همدیگرم دیدیم
_ایول،دمت گرم
_دم جنده های محلتون گرم
بعد از2ساعت تمرینمون تموم شد محمدو رسوندم خونه خودمم رفتم خونه،یه چیزی خورم رفتم یه دوش گرفتم آماده شدم که کم کم بخوابم ولی صدای زنگsmsگوشیم دراومد یعنی کی میتونه باشه این وقت شب؟!
گوشیمو دیدم فرشته بود بعداز مدت ها دیر خوابیدم تا ساعت 2شبsmsبازی کردیم،اون از خودشو دوس پسر قبلیش گفت که بهش خیانت کرده منم از وضعیت خودمو خانوادم گفتم و بهم قول دادیم تا وقتی باهمیم بهم خیانت نکنیم
...
     
#10 | Posted: 21 Jun 2013 15:26
میهمان


عشق سازنده9
از اون روز دوستی منو فرشته شروع شد بعد از گذشت1ماه و نیم یه رابطه عمیق احساسی بینمون شکل گرفته بود فکرکنم منم عاشق شده بودم و این عشق باعث شده بود من عوض شم مثلا دیگه لب به مشروب نمیزدم لباس پوشیدنم مردونه شده بود مدل موهامو عوض کرده بودم و بااینکه احتیاجی به درس خوندن نداشتم نشسته بودم درس میخوندم واسه کنکور که قبول بشمو آیندمو بهتر کنم حتی دیگه خیلی کم سوار موتورم میشدم بجاش از زانتیا مادرم که بابام واسه تولدش خریده بود استفاده میکردم همه دل خوشیم شده بود فرشته2روز نمیدیدمش دق میکردم روش یه تعصب خاصی داشتم اونم بدتر از من بود میگفت نباشم میمیره و این عشق یجورایی سازنده شده بود چون هیچ خبری از مهدیار سابق نبود حتی مادرمم از مدل حرف زدنم فهمیده بود که یه خبری هست.
نزدیک تولدش بود و میخواستم سنگ تموم بذارم واسش ولی خانوادش یه مهمونی خانوادگی گرفتن و تموم برنامه های منو خراب کردن منم مجبور شدم تو کادو گرفتن واسش جبران کنم یه پلاک زنجیر طلا سفید که رو پلاکش با لاتین اسمشو درآورده بودن فرداش قرار بود بریم بیرون وقتی کادشو باز کرد از خوشحالی پرید لبمو بوسید من از خجالت سرخ شدم خودشم خجالت کشید و یه ببخشید گفت اون روز دیگه زیاد باهم حرف نزدیم و تموم شد شبشsmsداد
(مرسی بابت کادوت خیلی خوشگله خیلی دوسش دارم
و ببخشید میخواستم لپتو ببوسم صورتتو برگردوندی اشتباه شد منم...)
منم sms دادم
(خوشحال که خوشت اومد ارزش تو خیلی بیشتر از ایناست
توچی؟)
(منم لبتو بوسیدم)
(اتفاقا خیلی أم خوب بود دفعه بعدم باید ببوسی)
(پرو نشو)
(باشه اصلا نمیخوام بی جنبه فعلا کار نداری؟)
(خب باشه حالا چرا قهر میکنی)
(نه نمیخوام)
(اصلا به توچه من میخوام)
(خب تو میخوای بحثش جداست)
(خیلی رو داری)
از اونشب هرموقع میدیدمش تو ماشین یاهرجا که خلوت بود لبشو میبوسیدم چند وقتی این روند ادامه داشت تا1بار به شوخی گفتم این دفعه بیا خونمون خسته شدم بس که باترس بوسیدمت و در کمال ناباوری قبول کرد!
2روز بعد وقتی سوار ماشین شد گفت
_کجا میریم؟
_خونه ما
با جیغ گفت
_چی؟
_پیچ پیچی خودت اون دفعه گفتی میای نکنه کم آوردی؟
_نخیرم
_پس چی؟
_هیچی اصلا برو
...
     
صفحه  صفحه 1 از 2:  1  2  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / عشق سازنده بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2018 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites