تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

Erotic Stories | داستان های سکسی حشری کننده

صفحه  صفحه 49 از 50:  « پیشین  1  ...  47  48  49  50  پسین »  
#481 | Posted: 5 Nov 2015 15:34
مالیدن کیر راننده تاکسی
این موضوع مربوط به دو ساله پیشه که برام اتفاق افتاد
عصر یه روز بارونی بود حدود ساعت پنج عصر که تو راه مونده بودم تقریبا چهل دقیقه برای تاکسی وایساده بودم و بارون تند تر و تند تر می شد موجی از جمعیت کنارم بودن که منتظر تاکسی بودن هر از گاهی یکی رد میشد و مردم همه میرختن سمتش که حالا شانسی چند نفر موفق می شدن سوار بشن . خلاصه قرعه به نام من افتاد! سوار تاکسی شدم من جلو بودم و یه خانم و دو تا اقا عقب نشسته بودن
ترافیک عجیبی بود به مادرم زنگ زدم که دیرتر میرسم. خلاصه تقریبا نزدیک خونه بودم همه پیاده شده بودن و منم کم کم داشتم پولو اماده میکردم که پیاده بشم داشتم بیرونو نگاه میکردم که راننده تاکسی گفت ببخشید خانم گفتم بله گفت یه خواهشی داشتم. گفتم بفرمایید گفت خواهش میکنم ناراحت نشین اما من خیلی حالم بده میشه کمکم کنین . گفتم منظورتون چیه؟ گفت خواهش میکنم سر و صدا نکنین من خیلی وقته رابطه نداشتم حالم خیلی بده فقط در حد مالیدن . گفتم یعنی چی اقا نگه دارین میخوام پیاده بشم. گفت خانم خواهش کردم . یکم فکر کردم نگاش کردم . صورت نیمه کشیده و چشمای درشتی داشت از اون مردای جا افتاده بودم منم که عاشق مردای سن بالا مخصوصا یکم شکم داشت اصلا حشری میشم . یه نگاه مرموز انداختم لا پاش دیدم بله . حسابی سیخه. یکم اخم کردم که مثلا راضی نیستم ولی دلم خیلی میخواست. گفتم ببخشید نمیتونم. گفت لطفا همین یه بار. نگاش کردم گفتم فقط یادت باشه همین یه بار این اطراف مزاحم من نشیا گفت نه خانم من مردم ازار نیستم . بهش گفتم پس برو تو یه کوچه نگه دار
خلاصه وارد یه کوچه شدیم هوا تقربا تاریک شده بود بارونم همچنان می بارید. یه گوشه ای پارک کرد. گفت خانم خیر ببینی. لبای همو بوسیدیم دستمو کشیدم روی روناش . احساس میکردم چشماش می لرزه از حشر. اروم دستمو گذاشتم رو کیرشو شروع کردم به مالیدن که خودشو ولو کرد و پشتیه صندلیشو خم کرد و خودشو داد جلو پاهاشو باز کرده بود و اه میکشید منم که عاشق کیر . گفتم اینجوری نمیشه شما ابت بیاد شلوارت کثیف میشه از زیر بمالم؟ گفت هر کاری میخوای بکن منکه از خدامه. کمربندشو باز کردمو زیپشو دادم پایین یه شورت مشکی پاش بود شلوارشو تا سر زانو دادم پایینو حسابی کیرشو از رو شورت مالیدم داشت میمرد. شورتشو دادم پایین . اخ چه کیری داشت . گندمی رنگ با یه سر برجسته تقریبا کلفت بود اندازش بین 17 تا 18 سانت . عالی بود منم که اندازه شناس . جون. کیرشو گرفتم دستمو سرشو کشیدم رو لبام یه ناله ای کرد که دختر کشتی منو. سرشو گذاشتم دهنمو خوردم حسابی مکیدم . داشتم دور کیرشو زبون میکشدم که گفت عزیزم میشه یکم سینتو بمالم . منم که حسابی داشتم حال میکردم مانتومو باز کیردم سایز سینه هام 85 است دوتاشو گرفته بود دستشو قربون صدقش میرفت . سوتینمو داد بالا نوکشو لیسید دستشو گذاشت رو شکمم گفت میشه کستو یکم لمس کنم . منم مست شده بودم کسم حسابی خیس بود گفتم اره برام بمالش . دکممو باز کردم دستشو کرد تو شورتم اخخخخخخخخخ دست میکشید لای کسم چوچولمو میمالید خیلی حال میداد . دستشو در اورد خوابیدم رو پاشو شروع کردم به خوردن کیرش تا ته میکردم در میوردم دوباره میخوردم دست میکشیدم رو تخماش اونم از پشت دستشو برده بودم تو شلوارمو کونمو مبمالید گاهیم دست میکشید لای کسم . کلی سر کیرشو خوردم که یهو دیدم یه نفس عمیق کشید سرمو داد کنار و دولا شد چندتا دستمال برداشت ابشو ریخت توش چه اهی میکشید جون . حسابی ارضا شده بود. یکم بازوهاشو شکمو بدنشو مالیدم گفت دمت گرم خیلی حال دادی میخوای منم حال بدم؟ گفتم چطوری؟ گفته رو صندلی بچرخ سرتو بزن به شیشه پاهاتو باز کن سمت من . منم یه پا انداختم رو فرمون و یه پام به صندلی بود گفتم من دخترما کاری نکنی گفت نه حواسم هست . شورت و شلوارمو داد پایین اومد لای پام . کسمو با دستاش باز کرد اخخخخ . زبون میکشید لای کسم یکم به سمت جلو کشید پاهامو سوراخ کونمو میلیسید عالی بود چوچولمو میخورد و سینه هامو میمالید اه و نالم بلند شده بود حسابی لای کسمو خورد که یهو ابم خالی شد . خیلی حال داد . بلند شدم تقریبا ساعت هفت و نیم اینا بود لباسامونو پوشیدیمو بهش گفتم چه شانسی داشتیم بارون میومدا اونم تو تاریکی قسمت بود حال کنیم حسابی خندید. منو رسوند تا دم خونه . لبای همو بوسیدمو از هم جدا شدیم . من دیگه ندیدمش اما خوب تیکه ای بود.

jo0on
     
#482 | Posted: 11 Nov 2015 11:35
اولین دوست دختر و سکس
موضوع بر میگرده به هفده هجده سال پیش من جایی کار میکردم که یه دختری هر روز مزاحم تلفنی میشد و با مهندس شرکت گپ میزد و اون زمان هم نه شماره میوفتاد و نه چیزی به هر حال بریم سر اصل مطلب . یک روز من زود رسیدم شرکت و فقط من بودم و آبدارچی شرکت تلفن زنگ خورد من گوشی رو بر داشتم دیدم پشت خط یکی فوت میکنه چند بار الو الو کردم و گفتم صحبت نمیکنی ؟ و قطع کردم دوبار زنگ زد و اینبار گفتم اگر حرف نمیزنی قطع کنم بلاخره صحبت کرد و این شد باب آشنایی ما بعد از سه ماه گپ زدن موفق به دیدنش شدم من پسری با قد ۱۸۶هستم و دختر که تقریبا هم سنم بود تا سر شونه ام قد داشت و سفید و چشمهای مشکی و هیکل خوش فرمی داشت قرار شده بود تو این دیدار اگر از هم خوشمون اومد دوستی رو ادامه بدیم بلاخره بعد تقریبا یک هفته میخواست برای اتاق عمل روپوش مخصوص جراحی تهیه کنه . یادم رفت بگم که دانشجوی مامایی بود با هم رفتیم انقلاب و برای خرید رفت داخل مغازه و من بیرون منتظر بودم که فروشنده اومد و گفت خانمتون صدا میکنن رفتم دم اتاق پرو و دیدم لای در رو باز کرد روپوش جراحی تنش بود و مقنعه هم سرش بود گفت خوبه گفتم آره گفت بیا تو تا رفتم تو در رو بست رو پاهاش بلند شد و من رو از لبام بوسید شاید پیش خودتون بگید چه بی ارزه ولی انتظار همچین حرکتی رو نداشتم دوستم عصبی شد و گفت برو بیرون اومد بیرون و با من قهر کرد هر چی بهش گفتم وقتی من تا امروز نه دستت رو گرفتم و نه حتی تو اتاق پرو مقنعت رو بر نداشته بودی انتظار داشتی چه کار کنم قبول نکرد که نکرد به هر حال یک ماه قهر بودیم تا بلاخره ارتباط بر قرار شد و برای جبران کارم توی پارک ساعی قرار گزاشتیم بعد از قدم زدن یه جای دنج پیدا کردم و نشستیم بعد از تقریبا یک ربع گپ زدن گفت هوا سرده دستش رو گرفتم تو دستام و دیدم صورتش گل انداخت همینطور که داشتیم همدیگرو نگاه میکردیم لبم رو چسبوندم به لبهاش و نگه داشتم وای چه شیرینه بوسه همراه با ترس و استرس دیدم نفس نمیکشه خودم و کشیدم کنار و دییدم حالش خوب نیست گفتم چی شده بدت اومد گفت نه ولی حالم خوب نیست بلاخره بعد از کلی سر و کله زدن فهمیدم پریود بوده و خونریزیش شدید شده جوری که حال صحبت کردن هم نداشت به زور تونستم ببرمش سر خیابون و دربست بگیرم به مسیر نا معلوم تو هر بار که بهوش میومد قسمتی از آدرس رو میگفت به هر صورت بود رسیدیم خونه و تحویل مادرش دادم و رفتم که اینکار م باعث ارتباط بیشتر ما شد و با این حالت مادرش هم در جریان ارتباط ما قرار گرفت بعد از یک هفته قرار گذاشتیم بریم سینما و تو سینما فقط سرش رو شونم بود و بعد سینما گفت باید برم دانشگاه حدود ۷ بعداز ظهر بود رفتیم ترمینال که راهیش کنم که دلم نیومد و با هم رفتیم به یک شهر دیگه که دانشگاهش اونجا بود دیر وقت بود گفت نمیرم دانشگاه میخوام پیش تو باشم منم که جایی برای رفتن نداشتم یاد یکی از آشناهامون افتادم که گفته بود کارت گیر بود رو من حساب کن هیچی آقا برگشتیم تهران و رفتیم دم خونه اون بنده خدا ساعت حدود ۳ نصف شب بود بلاخره سرتون رو درد نیارم جامون رو انداخت تو یک اتاق و رفتیم تو رخت خواب من اصلا خوابم نمیبرد اون هم همینطور جرات نمیکردم که بغلش کنم یه کم که گذشت نزدیکم شد و بهم چسبید و گفت میشه ببینم من با این که میدونستم چی میخواد گفتم چی رو گفت اون گفتم منظورت رو متوجه نمیشم گفت میشه دست بزنم گفتم باشه و کیر منم که داشت تو شرتم خودش رو پاره میکرد از روی شلوار لمسش کرد کم مونده بود خودم رو خراب کنم گفتم صبر کن کامل درش بیارم که یه تیکه شلوار و شرت و دادم پایین و اون با دیدن کیرم گفت وایییی چه خوبه خوشم یاد خوشگله بعد سرش رو گذاشت رو سینم و با دستش کیرم و تخمام رو میمالید من تو اوج بودم که دیدم کیرم داره با یه چیز لیزی خیس میشه درسته کیرم رو داشت میخورد سرش رو با زبون میلیسید جوری این کار رو میکرد که دلم میخواست برای همیشه زمان متوقف بشه بعد کامل کرد تو دهنش نمیدونم چه جور جاش میداد به هر حال با خوردن کیرم حوس کردم که امشب یه حالی بهش بدم دستم رو بردم سمت سینه هاش وااااااای الان که یادم میوفته دیونه میشم برای اولین بار بود که سینه دختری رو میمالیدم از رو لباس سفت مالیدمش و یواش یواش دستم و بردم زیر سوتینش و نوک سینش که حسابی سیخ بود رو گرفتم سوتین و باز کردم دو تا سینه خوش دست و سفید با نوکهای خوش رنگ دیگه داشتم دیونه میشدم نشستم رو شکمش و سینهاش رو به هم فشار دادم یه زبون دور هاله های سینش زدم دیدم چشماش و بست با دندونم نوک سینش رو گاز گاز کردم و یه لیس از این و یه لیس از او سینه همیجوری که میخوردمشون زبونم رو کشیدم تا زیر گوشش و گلوش رو میلیسیدم دیگه کاملا روش خوابیده بودم و کیرمم از رو شلوار نازکی که پاش بود روی کسش کشیده میشد لبهاش رو خوردم با لبم لب بالاش رو میک میزدم اون هم لب من و میک میزد حسابی داغ داغ بودیم که دستم رو آروم کشیدم به پهلوش و بردم زیر شلوارش وای چه داغ بود و لیز حسابی خیس بود شلوارش رو کشیدم پایین و شروع کردم بوسه زدن به دور کوسش هر از گاهی یه ناله میزد میگفت نکن از روی شورت زبون میکشیدم به کسش دیگه داشتیم میسوختیم لبه شورتش رو کشیدم کنار یه لیس محکم به لای کسش زدم ممممم چه طعمی داشت اولین طعم آب کوس رو تجربه کردم چه چوچولایی داشت لبه های کسش رو میک میزدم و میلیسیدم چوچولش و که میک زدم دیدم داره میلرزه گفت بخواب نوبت منه اومد رفت پایین پام کیرم و کرد تو حلقش جور میخورد که انگار دیگه کیر گیرش نمیاد کم مونده بود که آبم بیاد گفتم داره آبم میاد با اشاره گفت اشکالی نداره همه آبم ریخت تو دهنش و اونم همش رو خورد بعد بغل کردیم همدگه رو و بعد ده دقیقه لباسمون رو پوشیدیم یه نگاه به ساعت انداختم دیدم شش صبح شده کم کم باید از اینجا بریم این داستان کاملا واقعی هست و ادامه ارتباطمون رو اگر مدیران اجازه بدم ادامه میدم ما باهم دو سال ارتباط داشتیم که اگر قسمت شد براتون تعریف میکنم

SH
     
#483 | Posted: 2 Feb 2016 02:17
تو قسمت سکس ضربدري صفح ١۶ داستانمو گذاشتم جووناي کير کلفت بيان زنمو در اختيارشون ميزارم

see wife sex
     
#484 | Posted: 28 Feb 2016 15:52 | Edited By: shibatarik
تخت شیراز

این که نیمه‌های شب صدای آه کشیدن خواهرم از اتاق خوابشان به گوش برسد چیز عجیبی نبود. دو ماه بعد از ازدواج هنوز آتش خیلی از زوج‌ها تند است چه برسد به خواهر من که می‌دانستم به طرز بیمارگونه‌ای حشری است. شنیدن صدای دامادمان هم عجیب نبود. پسری خوشتیپ و قد بلند، ده سال بزرگتر از من و پزشک عمومی. وقتی با خواهرم ازدواج کرد تمام فامیل متعجب بودند. نه از این که چرا خواهرم قبل تمام شدن درسش دارد ازدواج می‌کند. نه! اگر می‌دانستید خواهرم را چند بار با دوست‌پسرهای متعددش دستگیر کرده بودند و هر بار پدرم مجبور شده بود با ریش گرو گذاشتن و رشوه آزادش کند، درک می‌کردید چرا خانوادهٔ ما می‌خواهد هر چه سریعتر این جرثومهٔ فساد را شوهر دهد تا از اندک آبروی باقیمانده‌اش محافظت کند. تعجب فامیل از این بود که این آقای دکتر و خانوادهٔ فوق پولدارشان چطور از آسمان نازل شدند (حالا از آسمان که نه، از شیراز) تا این دختر بدنام را عقد کنند و با خودشان به شهرستان ببرند. در شب حنابندان خودم شخصاً شمردم که عمه سهیلا، خواهر بزرگتر پدرم، دقیقاً ۲۸ بار جملهٔ «ببین ماشاءالله داماد چقدر از عروس سره!» را به زبان آورد. کون لقش. همه خبر داشتند که مچ دختر خودش را چند بار در دستشویی دبیرستان در حال جق زدن گرفته‌اند و با اخراج فقط یک جق دیگر فاصله دارد.

تعجبم از این بود که از اتاق خواب این تازه عروس و داماد، نه صدای دو نفر، که صدای سه نفر می‌آمد. تشنه از گرمای مرداد ماه شیراز بیدار شده بودم و می‌خواستم سر یخچال بروم. اول تصمیم داشتم آهسته و بی‌سروصدا از اتاق بیرون بخزم که هم‌اتاقی و مهمان دیگر خانواده را بیدار نکنم. پیروز، برادر داماد و من برادر عروس چند روزی مهمانشان بودیم. هدف من از مسافرت، کشتن یکنواختی تابستان بود و پیروز یک هفته از سربازی‌اش مرخصی داشت. از پیروز خوشم نمی‌آمد. یکی از این پرورش اندامی‌های از خودراضی بود که با تکیه به پارتی پدر دوران سربازیش به یک هتل درازمدت تبدیل شده بود. وقتی مرخصی نبود، هشت صبح تا یک ظهر زیر سایه و پای باد کولر کار اداری می‌کرد و ارباب رجوع‌ها و سربازهای بیچاره را سرمی‌دواند. از کسانی بود که اگر زندگی آرامی می‌خواهید بهتر است اصلاً روی دمشان پا نگذارید و تا می‌توانید از آنها دوری کنید. کاری که من هم سعی داشتم انجام بدهم اما متأسفانه شرایط مهیا نمی‌شد. اول این که هم‌اتاقی شده بودیم. اصلاً درک نمی‌کردم چرا این پسر به جای این که در خانهٔ پدر و مادرش بخوابد جل و پلاسش را در خانهٔ برادر پهن کرده است. به خودم می‌گفتم احتمالاً با برادرش بسیار صمیمی است یا با پدر و مادرش مشکلی دارند. اصلاً به من چه. اما فقط این نبود. جناب پیروز علاقهٔ عجیبی داشت به لخت خوابیدن. قبل از خواب تمام لباس‌هایش را بیرون می‌آورد و لخت مادرزاد به رختخواب می‌رفت. آن هم بعد از چند دقیقه فیگور گرفتن و دمبل زدن جلوی آینه. اصلاً انگار نه انگار که با هر دمبل، آن کیر سیاه و درشت و بی‌قواره مثل پاندول از این طرف به آن طرف می‌رود. حسودی‌ام می‌شد؟ البته که می‌شد. کدام پسری می‌تواند همچو پاندول درشتی ببیند و ذهنش آن مقایسهٔ یأس‌آور را انجام ندهد؟ همانطور که گفتم بهترین کار دوری کردن از همچو موجودی است که گویا برای من شدنی نبود. وقتی بیدار شدم تا آب بخورم دیدم که سر جایش نیست. حدس زدم دستشویی باشد یا شاید او هم تشنه شده و الان لخت مادرزاد سر یخچال است. احتمال این که در مسیر آب خوردنم باز با آن جفت خایهٔ درشت و آویزان نفرت‌آور برخورد کنم بالا بود. با دلخوری و خواب‌آلودگی راهم را گرفتم و سمت آشپزخانه رفتم. اما صداهایی که از اتاق خواب می‌آمد طبیعی نبود.

اول صدای جناب دکتر پژمان، دامادمان، را شنیدم که با حالتی کشدار و پرازشهوت گفت: «آنی جنده» برق از سرم پرید. مغزم در کسری از ثانیه، از نهر اعظمِ خواب به چنارِ مرتفع هشیاری پرید. آناهیتا اسم خواهرم بود که او را آنی هم صدا می‌زدند. بعد آنی جنده با همان لحنی که شوهرش صدایش زده بود جواب داد: «جووون عزیزم». دیگر تصمیمم را گرفته بودم: گور پدر تشنگی. دو هفته بود جق نزده بودم. اگر تمام شیراز را وجب به وجب می‌گشتم محال بود سوژه‌ای از این داغ‌تر برای یک دست جق پیدا کنم. یک دست؟ پسر! برای یک عمر جق.

اعترافی بکنم؟ اولین باری نبود که خواهرم را دید می‌زدم. یا دقیق‌تر بگویم رفتار جنسی خواهرم را. وقتی پانزده ساله بود برای اولین بار دیدم که پسرعمویی یک گوشه گیرش انداخت و دستش را لای پای او برد. یک سال بعد موقع برگشتن از کوچه‌پس‌کوچه‌های مدرسه پسری چند برابر درشت‌تر از من شلوار خواهرم را پایین کشید و کارهایی کرد که تا مدت‌ها کابوسم، و کمی بعد سوژهٔ جقم شد. مدتی بعد آناهیتا شوهر کرد.

راجع به مرحله پنجم خواب شنیده‌اید؟ همان مرحله‌ای که خون به آلت مردانه می‌دود و آن را مثل سروناز سیخ و برافراشته می‌کند؟ تصور کنید کسی در این مرحله از خواب بیدار شود و در حالی که در تلاش است تا کیر برافراشته‌اش را لای چین‌های شلوار قایم کند سوژه‌ای پیدا شود برای پمپ شدن چند لیتر خون دیگر به لای پایش. کیرم به شکمم چسبیده بود، زبانم به سقف دهانم. آهسته و پاورچین راهم را کج کردم و خودم را به یکی از دو در اتاق خوابشان رساندم. به دری که می‌دانستم مشرف به تختخواب است. از شانس خوبم لای در نیمه‌باز بود و چراغ خواب شاعرانه‌شان در حال نورپردازی. خود تخت معلوم نبود. جرأت نکردم در را بیشتر از آن باز کنم. روی دو زانو نشستم. کیرم را در دست گرفتم و به دقت گوش دادم. صدای مردانه‌ای گفت: «کیر کلفت دوست داری آنی جنده؟» صدای پر آتش زنانه در جواب نالید که «آی‌ی‌ی‌ی آره پژمان جون. کیر کلفت می‌خوام.»

خب! تا اینجای اتفاق خاصی نیافتاده بود. اگر بگویید از این حرف‌های خیس زیاد بین زن و شوهرها رد و بدل می‌شود البته حق با شماست. اما از شما می‌پرسم: چند زن و شوهر در رختخوابشان صدای مردانه دیگری بلند می‌شود که: «الان کیر کلفت بهت میدم جنده خانم». تقریبا سکته کردم. در این که صدای نفر سوم، صدای پیروز الدنگ بود شکی نداشتم. اما این صدا وسط سکس خواهر و داماد من چکار می‌کرد؟

رسماً هنگ کرده بودم. مطمئنم قلبم فراموش کرد یکی دو ضربان بزند چون چشمم سیاهی رفت. توان حرکت از من سلب شده بود اما به دلیل نامعلومی قدرت شنوایی‌ام هزار برابر شد. صدای خش‌خش حرکت کسی را لابلای ملحفه‌های ابریشمی شنیدم. بعد نالهٔ دهان کوچکی که باز شد و حرکت گوشتی کلفت درون آن دهان خیس. دو مرد، همزمان ناله‌ای از خوشی سر دادند و گوشت بعدی به سوراخ خیس دیگری وارد شد. آن وقت صدای عقب و جلو شدن منظم کمرها آمد و ناله‌هایی سرشار از لذت. قفل بدنم باز شد.

اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که محل را هر چه سریعتر ترک کنم، به اتاق برگردم، تا صبح خودم را به خواب بزنم و تا آخر عمر هم وانمود کنم همچو اتفاقی هرگز نیافتاده است. هر چه نباشد اولین باری نبود که از کارهای جنسی خواهرم خبر داشتم و سکوت مطلق اختیار می‌کردم. هم دربارهٔ پسرعمویی که دستش را لای پای آناهیتای نوجوان برد سکوت کردم، هم چیزی از الدنگ درشت‌هیکلی که در کوچه شلوار خواهر دانش‌آموزم را پایین کشید و تقریبا به من هم تجاوز کرد به کسی نگفتم. همین اواخر موقعی که در یک پارتی خواهرم چت زده بود و همین جناب دکتر پژمان جلوی چشم همه سینه‌هایش را می‌مالید لام تا کام با کسی صحبت نکردم. اما این بار چیزی فرق می‌کرد. صدایی که دو برادر از خوشی تولید می‌کردند و «آنی جنده» گفتن‌هایشان همزمان تحقیر و تحریکم کرده بود. نه توان رفتن داشتم نه دل ماندن. یکی دو نفس عمیق کشیدم. دستم بدون این که فرمانی از مغزم گرفته باشد در را با احتیاط بازتر کرد تا علاوه بر قدرت شنوایی، قدرت بینایی‌ام هم تحقیر و تحریک شود.

پاهای آنی دور کمر پژمان حلقه و پیروز روی سرش خیمه زده بود. شوهر با قدرت هر چه تمامتر در کس زنش تلمبه می‌زد و برادر، کیر سیاه و درشت و بی‌قواره‌اش را به حلق خواهرم فرستاده بود. بدن آناهیتا در رعشه‌های شهوانی پیچ و تاب می‌خورد. بعد آب پژمان با یک نعره بیرون زد و در اعماق رحم زنش جا گرفت. داماد کیرش را از کس خواهرم بیرون کشید. این بار چشم‌هایم گشاد و گوشم مسدود شده بود. برادرها چیزی به هم می‌گفتند که من نمی‌شنیدم. پژمان از تخت پایین آمد و تا از پارچ آبی که روی عسلی بود گلو تازه کند. یادم آمد که هنوز تشنه هستم. پیروز، با آن بدن تیره، پرعضله و کیر اسب‌مانندش جای برادر را گرفت و بدون شکستن ریتم به گاییدن خواهر روشن‌پوست من مشغول شد. دیگر فکر نمی‌کردم. آخرین ذرات بزاق دهان خشک و تشنه‌ام را کف دستم تف کردم و به جق مشغول شدم. خایه‌هایش! خایه‌هایش آنچنان به سوراخ کون آناهیتا کوبیده می‌شد که متعجب بودم چطور از درد فریاد نمی‌زند. کسی در درد نبود. زن با ریتمی که گاییده می‌شد می‌گفت «کیر... کیر... کیر...» مرد با ضرب‌آهنگی که تلمبه می‌زد می‌غرید: «جنده... جنده... جنده...»

بعد سه چیز همزمان اتفاق افتاد: آب دهانم برای خیس کردن کیرم کافی نبود. پوستش کشیده شد و به خون افتاد. درد به مغزم رسید، کمی مرا هشیار کرد و به این سؤال انداخت که با این سروصدا چرا نگران بیدار شدن من از خواب نیستند؟ و سومین اتفاق خوردن دست پژمان روی شانه‌ام بود. با وحشت به عقب برگشتم. بدن لخت و عور پژمان، کیر نیمه راستش و پوزخند کثیفش تمام صورتم را پر کردند. پوزخندش به قهقهه تبدیل شد: «به به! آرمین خان! اومدی کس دادن خواهرت رو نگاه کنی؟»


صبح آن روزی که پسر درشت‌هیکل در کوچه‌ای بن‌بست شلوار خواهرم را پایین کشد به خوبی خاطرم هست. مادر به من پول داد تا آناهیتا را تعقیب کنم و اگر بعد از مدرسه «جایی» می‌رود یا «کسی» را می‌بیند به او خبر دهم. پول کثیفِ جاسوسی صرف خرید سی‌دی پورن از بچه‌های خلاف مدرسه شد. اکثر بچه‌ها آن سلکشن تهوع‌آور را دیده بودند و اگر کسی ندیده بود و با آب و تاب از شکنجه‌هایش نمی‌گفت، از دختری که منی اسب را با لذت خورده بود نمی‌گفت، از مردی که سگ روی دوست‌دخترش کشیده بود نمی‌گفت و از آن کارتون ژاپنی گی در زندان حکایت نمی‌کرد و نمی‌خندید ترسو بود یا بچه مثبت و در نتیجه کونی. سی‌دی را جایی بین زیرپوش و پیراهنم مخفی کردم و به دنبال خواهرم راه افتادم. به خیابانی ناآشنا پیچید، من هم پیچیدم. به کوچه‌ای غریبه پیچید. با استادی یک کارآگاه حرفه‌ای کمی معطل کرده و بعد به دنبالش به همان کوچه پیچیدم. دوست‌پسرش دو برابر من عرض و در همین حدود طول داشت. من ریزنقش و لاغراندام و سفید بودم. وقتی پسر ریزنقش تمام شجاعت و غیرت برادرانه‌اش را جمع کرد تا در لحظهٔ آخر از رفتن کیری به کون خواهرش جلوگیری کند خود را در چنگال غولی اسیر دید. غول آناهیتا را ول کرده و مرا به دیوار چسباند. آنچنان کیر کوچک و خایه‌های بچگانه‌ام را در مشتش فشار داد که جیغ سیاه بالا آوردم. کیرش از لابلای زیپ شلوارش بیرون زده بود. مرا به زانو ری خاک نشاند. سیلی زد و کیرش را به لب‌های قفل شده‌ام فشرد. آناهیتا بی‌تفاوت و پر از نفرت شلوارش را بالا می‌کشید. دخترک کمی به جنگ سیلی و لب و کیر نگاه کرد، با بی‌حوصلگی دستی به پشت پسر زد و چند جمله‌ای به زبان آورد. غول مثل یک غلام از ملکه‌اش اطاعت کرد. جاسوس تا خانه یک نفس دوید. سی‌دی در پیراهنم شکسته بود و از سینه و شکمم خون می‌آمد. در حمام سعی کردم قطعات نقره‌ای سی‌دی را از زخم‌ها بیرون بیاورم اما کاملاً موفق نشدم. گاهی فکر می‌کنم از آن روز قطعات نقره‌ای پورن به گردش خونم وارد شده‌اند و تا آخر عمر خواهند چرخید و از دورن مرا خراش خواهند داد. به خودم آمدم. پژمان هنوز می‌خندید.

- پیروز بیا ببین کی اینجاس!

حالا دو غول، دو کیر اسب، دو هیکل عظیم جلوی صورت من بودند. یک کیر، آلوده به منی و نیم برافراشته. آن یکی آغشته به آب کس، قد علم کرده و از سکسِ نیمه‌کاره سر به فلک کشیده. بدون این که مقاومتی بکنم اجازه دادم مرا روی تخت کنار خواهرم پرتاب کنند. بعد لختم کردند. بعد جلوی نگاه سرد و بی‌تفاوت آناهیتا سوراخ کونم را با کرم چرب کردند. آن وقت پیروز به کس مشغول شد و برادرش به کون. پیروز داد می‌زد «جنده» و خواهرم را می‌گایید. پژمان فریاد می‌زد «کونی» و من را ابنه‌ای می‌کرد.

درد می‌کشیدم و سعی می‌کردم بالشت‌های ابریشمی را گاز بزنم. سُر بودند و از چنگم فرار می‌کردند. گریه می‌کردم و خواهرم «جووون... کییییر...» می‌کرد. کمک می‌خواستم و برادرها می‌خندیدند. «غلط کردم» می‌گفتم و آن‌ها شهوتی‌تر می‌شدند. آخر ساکت ماندم و گذاشتم کارشان را تمام کنند. خواهرم، مادرم، تمام اعضای مؤنث خانواده‌ام جنده و کونی و کسده خطاب شدند. خودم، پدرم و تمام مردهایمان بیغیرت و دیوث و کس‌کش نامیده شدند. اسب‌ها، غول‌ها و هیکل‌ها چندین بار بین کون من و کس خواهرم جا عوض کردند. چند بار از درد و تحقیر تا مرز بیهوشی رفتم و برگشتم تا در پایان آبی در کمر سرباز و نفسی در ریهٔ دکتر باقی نماند. از تخت بیرون افتادم. خواهرم با صورتی سرشار از رضایت بین دو برادر دراز کشید، انگشت شوهرش را مثل پستانک به دهن گرفت و به خواب خوش فرورفت. لنگان لنگان و پر از درد خودم را به حمام رساندم. از پنجره کوچک حمام صدای اذان شاهچراغ می‌آمد.

صبح فردا، چهار نفر دور میز صبحانه می‌خوردند. یک جنده، یک دکتر، یک سرباز و یک زخمی. جنده روی پای شوهرش نشسته بود و از دستش لقمه‌های ریز می‌خورد و لب‌های نخودی می‌گرفت. زخمی در بغل سرباز نشانده شده بود و سعی می‌کرد با نوشیدن چایی داغ دردهایش را آرام کند. زخم مقعد اذیتم می‌کرد اما بدتر از آن نفس تهوع‌آوری بود که پشت گردن احساس می‌کردم. پیروز هر از گاهی در گوشم «کونی من... عاشقتم» زمزمه می‌کرد و به تقلید از برادرش لقمه به دهانم می‌گذاشت. به فرار فکر می‌کردم یا مهمتر از آن! به این که چرا همان دیشب فرار نکرده بودم. نمی‌دانستم. تصویر تمام کانال‌های منطقم برفکی بود. آناهیتا در تمام طول صبحانه به من حتی یک نگاه هم نیانداخت. نان و پنیر و چایی که تمام شد پژمان از خواهرم خواست تا جعبه کمک‌های اولیه را برایش بیاورد. قرصی به من داد که بدون سوال قبول کردم و بلعیدم. مقعدم را معاینه کرد و گفت امشب برایم پمادی می‌آورد که اسمش را نفهمیدم. پیروز داشت به آناهیتا در جمع کردن سفره صبحانه کمک می‌کرد، برایش جوک می‌گفت و دو تایی می‌خندیدند. یک تاکسی دم در رسید تا پژمان را به محل کار ببرد. پیروز سوییچ ماشین برادرش را گرفت. قبل از رفتن برادرها روی لب من و خواهرم بوسه‌هایی طولانی گذاشتند و منزل را ترک کردند. آنها که رفتند چند دقیقه تنها و متفکر جلوی در منتظر ماندم. ذهنم مغشوش‌تر از این بود که به نتیجه‌ای برسد. به سمت آشپزخانه راه افتادم. پارچه‌ای برداشتم و ظرف‌های صبحانه را یکی یکی خشک کردم.
     
#485 | Posted: 5 Dec 2016 15:20 | Edited By: boyhell
شبی تا انتها شب
1395/9/14
امير كه رفت منم ته مونده مشروبم رو سر كشيدم و سيگاري روشن كردم. پاشدم و تو همون حال داغونم رفتم
سراغ اتاق خواب . در گاو صندوق رو باز كردم و عكس مونا رو برداشتم. نگاهي بهش كردم و بي اختيار اشك تو
چشمام جمع شد. فندك رو روشن كردم و گرفتم زيرش. عكس مونا همراه با خاطراتش و خنده رو عكسش شروع
به سوختن كرد. دلار هام رو ميخواستم با كارت هاي بانكي. ورداشتم. ساكم رو در اوردم و چند تا خرت و پرت
همراه با لپ تاپم انداختم توش.لباس هام رو پوشيدم . تا حالا اينقدر اروم نبودم. مغزم فقط به مونا ، خاطراتش و
رفتن متمركز شده بود. هيچي ديگه يادم نبود. تلفنم زگ خورد : مونا بود. تلفن را خاموشش كردم. چند ثانيه بعد
تلفن خونه زنگ خورد. اونم از دو شاخه كشيدم. اومدم بيرون و رفتم پاركينگ . سوار ماشين شدم و رفتم سمت
فرودگاه. به خودم كه اومدم ديدم تو اون وقت شب سر قبر خانوادم هستم . يكم با هاشون حرف زدم و خودمو
خالي كردم. بعدش رفتم و از عموم هم خداحافظي كردم. دوباره رفتم سمت فرودگاه امام. جلو پاركينگ فرودگاه
مسئولش گفت چند ساعت ديگه بر مي گرديد؟ با لبخند تلخ گفتم هيچ وقت و گازش رو گرفتم. هواپيما كه داشت
تيك اف مي كرد ياد جمله اي افتادم كه رو ديوار خونه با ماژيك بزرگ نوشته بودم .خداحافظ امير - خدا حافظ
مونا.



23- ارديبهشت سال نود.ساعت حدود دو بعد از ظهر تو ساختمان شماره 32 خيابون تخت طاووس .مديرمون از
من خواست برم دفترش. بي خبر از همه جا رفتم دفترش نشستم گفت چايي بيارن و قبل از اينكه چاييم رو بخورم
خيلي محترمانه اخراجم كرد. بدون هيچ دليلي و منطقي . همچين شوكه شدم و به غرورم برخورد كه بي مقدمه
ازش تشكر كردم و رفتم بيرون. يه راست رفتم اتاقم و كيفم رو برداشتم. بي خداحافظي از شركت زدم بيرون. يه
سيگار روشن كردم و دنبال سويچ ماشين تو جيبم گشتم. كليد بود. رفتم سمت ماشين و يهو .....



صداي نجوايي رو تو گوشم ميشنيدم
يكي داشت اروم اروم تو گوشم حرف ميزد .نمي فهميدم چي ميگه ولي صداش اشنا بود. دوباره صدا قطع شد
نميدونم چقدر گذشت كه از خواب بيدار شدم. تصوير مبهي از دو نفر جلو چشمام بود خواستم تكون بخورم
احساس كردم تمام تنم بسته شده. يواش يواش داشتم مي فهميدم كجام . روتخت بيمارستان بودم. امير و مونا
بالا سرم ايستاده بودن. يه ذره دقت كه كردم ديدم از يه پام وزنه اويزون كردن يه دستم هم تو گچ بود و به يه
دست ديگم سرم.گردنم رو نميتونستم تكون بدم فقط ميتونستم با حركت مردمك چشمم اطافم رو ببينم. همه
جام درد مي كرد .با ديدن من امير و مونا هر دو شون با هم خنديدن و خدا رو شكر كردن . اول مونا ازم حالم رو
پرسيد و بدون اينكه جوابي از من بشنوه امير حالم رو پرسيد. اولين سوالي كه از ذهنم گذشت اين بود كه بپرسم
چي شده؟ من : چي شده من اينجا چيكار مي كنم؟ امير : نگران نباش ديروز از شركت كه مي اومدي بيرون
تصادف كردي الان حالت خوبه و تو بيمارستان هستي. من: امير ساعت چنده؟ مونا: 1شب . خوبي حالت خوبه. تو
همين حين دكتر اومد تو. يكم معاينم كرد و چند تا سوال ازم پرسيد و رفت. احساس درد وخستگي زيادي داشتم.
پرستار اومد يه امپول بهم زد . امير: چيكار كردي باخودت پسر چرا اين جوري شد؟ مونا: امير ولش الان وقت اين
حرفاااااااااااااااااااا باز اون صدا تو گوشم شرو به زمزمه كرد. دقت كردم ببينم كيه؟يكي داشت دعا مي خوند. مونا بود
. خدايا خودت كمكش كن. خدايا او نو به من ببخش. خدا ميدوني كه اگه چيزيش بشه منم مي ميرم. يهو شك
كردم يعني واقعا مونا بود؟



16 سالم بود كه پدرو مادر و تنها خواهرم تو يه تصادف فوت كردن. تنها عموم حضانت منو به عهده گرفت. ----
مثل پدر ازم مواظبت كرد. عموم 5 سال از من بزرگتر بود . پول ديه خانوادم و همه طلب هاي بابام رو گرفت و يه
حساب واسه من باز كرد و همش رو به حساب من زد تمام هزينه هاي بيمارستان و كفن و دفن هم خودش داد.
تو اين دنيا بجز عموم هيچ كسي رو نداشتم . نه دايي نه عمه نه خاله و نه خواهر برادر ديگه اي . 21 سالم بود كه
عموم سرطان خون گرفت و مرد . همه ارث و ميراث اونم به من رسيد و منم طبق خواسته خودش بخشيدم به
شير خوار گاه امنه. تنها كسي كه تو اين دنيا داشتم امير بود. امير سه سال از من كوچيكتر بود. و خيلي بچه
ساكت و ارومي بود. مهندس كامپيوتر بود و تو يه شركت بزرگ مخابراتي كار مي كرد. وضع ماليش هم خوب بود.
مونا رو اولين بار با امير ديدم . همكار بودن. مونا يه دختر سفيد با قد متوسط( تقريبا بلند) با چشماي سياه ودرشت
بود كه اين اواخر يكم هم چاق و خوشكل تر و فوق العاده سكسي شده بود.سينه هاش هم گرد و متوسط بود با رو
ناي كشيده و صاف. همينطور مونا چشماي فوق العاده خوشگلي داشت. آشپز قهاري بود و بهترين غذاش قيمه.
من عاشق قيمه هاش بودم. امير و مونا يه هفته اي بود با هم آشنا شده بودن كه امير مونا رو به من معرفي كرد.
از همون اول گرم و صميمي بود . اول ها با هم دست ميداديم ولي يواش يواش كه بيشتر آشنا شديم و مخصوصا
بعد از ازدواج شون ديگه رو بوسي و همديگر رو بغل هم ميكرديم . رابطه امير و مونا خوب بود ولي بعضي وقتها
احساس ميكردم از هم دور شدن. اين رو وقتي كه با مونا درد دل ميكرديم از تو حرفاش ميكشيدم. البته هيچ وقت
اون اول ها مونا رك چيزي بهم نگفته بود.



اره واقعا مونا بود كه داشت اين حرفها رو ميزد. چشمام رو باز كردم مونا سمت چپ من بود
انگشتام رو كه از گچ زده بود بيرون تو دستش گرفته بود و سرش رو بالش من بود . واسه همين باز كردن چشماي
منو نديد. مونا داشت اروم اروم گريه مي گرد و دعا مي خوند. صداش كه كردم يهو پريد و سلام كرد و بعد اشك
چشماش رو با پشت دستاش پاك كرد. مونا: بيدار شدي؟ حالت خوبه ؟ چيزي ميخواي/ چيزي مي خوري؟ من :
نه مرسي دختر چته چرا گريه كردي؟ مونا لبخندي زد و گفت هيچي نگرانت بودم.مگه چيه دلم خواست گريه
كردم. موردي هست؟ هميشه اينجوي بود جدي و شوخي شو نميشد بفهمي. لبخندي زدم و پرسيدم راستي امير
كجاست. گفت امير خيلي خسته شده بود صبح بايد مي رفت سر كار واسه همين فرستادم برم خونه بخوابه. ازش
ساعت رو پرسيدم ساعت 8 صبح شده بود. گفتم امير كي رفت گفت ديشب. گفتم تو چرا نرفتي سرش رو انداخت
بالا و گفت مجبورم جواب بدم به اين سوالت .من: اره مونا: دلم خواست. چته صبحي بيدار شدي گير دادي به من
ها . ميزارمت همين جا ميرم ها. من: نه ببخشيد نرو بيا بوست كنم ازت معذرت خواهي كنم. سريع صورتش رو
اورد جلو و قبل اينكه من كاري كنم از گوشه لبم يه بوس اروم كرد و سريع برگشت .مونا: ديدي نتونستي/ خنديدم
باز احساس درد اومد سراغم. مونا سريع اومد و دستمرو گرفت . چي شد عزيزم مشكلي داري بگم پرستار بياد؟ من
: نه چيزي نيست فقط بگو چي شده؟ مونا: هيچي بابا نترس تو چيزيت نميشه همش يه تصادف كوچولو كردي.
جلو در شركتتون يه پژو يي زده بهت . بنده خدا خودش هم اوردتت بيمارستان از ديروز هم اينجاس. پيش پليسه .
من : مونا راستش رو بگو چيزيم شده؟ مونا: نه به جون اميرم. لگنت شكسته با دستت. شانس اوردي كه گردنت
نشكسته. همين ديگه همه جات سالمه . نترس خودم چك كردم . همه جات سالمه . اين همه جات اخري رو يه
جور عجيبي كشيد . من: همه جام رو مطمئني چك كردي .مونا: شك داري يعني من دروغ گو ام. ميخواي خودت
هم چك كني. ما با هم خيلي راحت بوديم . خيلي هم شوخي ميكرديم جك هاي بي تربيتي هم حتي ميگفتيم .
ولي جلو امير اين راحت بودن نصف ميشد. البته جلو امير مشروب و سيگار و لباس راحت پوشيدن و اينها و تا
حدي هم شوخي دستي با هم داشتيم. روبوسي و اينا رو هم جلو امير راحت بوديم . ولي امروز مونا حال عجيبي
داشت . با چشماي پف كردش حالت عجيبي داشت و بوس كردنش اونم از نزديك لب و اين حال و هواي حرف
زدنش منو متعجب مي كرد. البته به خودم ميگفتم كه اين حتما ناشي از استرس و شوكي هستش كه وارد شده .
مونا اومد پيشم و دستم رو دوباره گرفت . گفتم مونا كي بهتون خبر داد. گفت ديروز اخرين نفري كه باهاش حرف
زدي ظاهرا من بودم . بعد از تصادف راننده اخرين شماره رو ميگيره و من جواب ميدم . منم سريع زنگ زدم امير
. اون از سركار اومد و منم از خونه. ( مونا مدتي بود كه سر كار نمي رفت) امير نزديك تر بود واسه همين هم زودتر
رسيد اينجا. من كه اومدم اتاق عمل بودي امير هم منتظر. بعدش اوردنت بيرون ما هم چشممون به جمالت روشن
شد. خيلي خوشحالم كه هستي. اينو گفت و يه قطره اشك از گوشه چشماش اومد بيرون ولي سريع به خودش
مسلط شد. يه لبخند زدم و با يكم زوري كه داشتم دستشو فشردم. دوباره درد اومد سراغم اينو مونا از صورتم
فهميد . به پرستاري كه داشت به بيمار بغلي رسيدگي ميكرد گفت اونم باز اومد يه چند دقيقه ديگه يه امپول زد
و من كم كم به خواب رفتم. بيدار كه شدم متوجه شدم كه هوا تاريك شده امير هم اومده بود . مونا اول سلام كرد
و گفت امير نيگا كن بيدار شد چشماش رو باز كرد . امير لبخندي زد و اومد جلو. صورتم رو بوسيد و گفت امشب
پرستارت خودمم فرصتي كه ميخواستم پيش اومده .دست و پات بستس بهترين موقعييته كه ترتيبتو بدم. من يه
لبخندي زدم و گفتم مونا به دادم برس اين امشب ما رو بي ناموس مي كنه ها .مونا: نترس امشب هم خودم يشت
مي مونم امير: نه بابا تو برو خونه امشب خسته اي از ديروز سر پايي . برو صبح بيا كه من برم سر كار. مونا: نه امير
نگران ميشم . من ميرم يه دوش ميگيرم بر ميگردم .من: مونا اصلا يه كاري بخدا من خوبم هر دو تا تون بريد
بخوابيد فردا ميايد. امير: حتمااااااااااااااا چشم امر ديگه اي نيست. بچه كوني فك كردي ميزارم اين فرصت از دستم
بره. امشب خودم هستم. با اصرار من و امير مونا رفت خونه ولي ازش قول گرفتم كه فردا صبح بياد. بره خوب
استراحت كنه بعد رفتن مونا امير گفت ميخوام يه چيزي بهت بگم اجازه هست رئيس. ( به خاطر كارم هميشه
منو رئيس صدا ميكرد) منم نگران شدم گفتم چي شده زود بگو . گفت قاطي كه نمي كني. گفتم نه بابا راحت
باش .گفت راستش اين بابايي كه زده بهت از ديروز تو بازداشته. همون اول هم مونا تا ديديش يكي خوابوند زير
گوشش . بنده خدا ادم خوبيه . به زور از دست مونا گرفتيمش داشت مرتيكه رو جر مي داد .گفتم خوب؟ گفت
من با اجازت با پليس هماهنگ كردم اوردم كه ببينيش منتها جلو مونا نخواستم بگم. اگه ناراحت نميشي بيارمش
ببيندت. ميخواد معذرت خواهي كنه بنده خدا زن و بچه داره. زن و بچش هم دم درن. چيكار كنم. گفتم اوكي
مشكلي نيست عمدي كه نزده بگو بياد. امير رفت و چند ثانيه بعد اومد. ديدم يه مرد حدود 34 ساله با زن و يه
دختر كوچولو كه ماسك زده بود اومدن تو .با مامور پليس. دستش يه دسته گل بود . دستش خانومش يه جعبه
شيريني و دست دختر بچه يه شاخه گل رز. سلام كردن . منم جواب سلامش رو دادم. مرده با ترس اومد جلو
خواست دستمو بوس كنه كه من نزاشتم . گفتم امير زشته نزار ديگه. بعد خانوش اومد جلو . يه خانوم حدود سي
ساله با قد متوسط با يه مانتو معمولي و بدون ارايش. خانومه هم اومد جلو و شروع كرد به گريه كردن. اين بار امير
الاغ زود دوزاريش افتاد و اومد جلو و از خانومه خواست كه به اعصابش مسلط باشه. با ديدن اشك هاي خانومه
دختر بچه كه خيلي هم ناز بود و اسمش هم فرشته بود شروع كرد گريه كردن . معلوم بود فضاي تو اتاق روش
تاثير گذاشته. اسم دختره رو پرسيدم وصداش كردم . گفتم فرشته عمو چي شده چرا گريه مي كني . ناراحت چي
هستي عمو. دختره در حال گريه كردن گفت: اخه ميخوان بابام رو ببرن زندون. باز زد زير گريه. به امير الاغ اشاره
كردم كه باز بياد جلو . به مامانش هم گفتم خانوم اين يعني چي اين حرف ها رو چرا به بچه ميگيد . اصلا كي
گفته بچه رو بياريد اينجا تا اينقد ناراحت بشه. من: عمو كي گفته بابات ميره زندون. بيا جلو تو گوشت يه چيزي
بگم . دختره اول امتناع كرد ولي مامانش اوردش جلو امير هم كمك كرد گوش دختره بياد جلو دهنم. گفتم
ميخواي بابات نره زندون. دختره با تكون دادن سرش جواب داد اره . گفتم يه شرط داره و اونم اينكه يه ماچ گنده
از لپت بكنم. تو هم منو ماچ كني. قبوله. دختره بدون جواب دادن با تموم وجودش ماچم كرد . منم يه ماچ گنده
ازش كردم و گفتم خوب حالا با بابا بريد خونه. دختره كه يخش وا شده بود گفت اخه اقا پليسه اينجاست نمي
زاره. راس ميگفت بچه. از پليس خواهش كردم كه بره بيرون . دست فرشته رو هم گرفتم دستم. بعد رفتنه پليس
امير زود پريد وسط حرف و گفت ...... ببين اين اقا كه اسمش هم حميد هستش بيمه داره بنده خدا ميگه اگه هم
بيمه نداد خودم ماشينم رو ميفروشم هزينه هات رو ميدم ولي يه كاري كن برم پيش زن و بچم من تهران كسي
رو ندارم و بچم بي تابي ميكنه. گفتم اوكي ولي اول من يه سوالي دارم. اول بگو داستان چي شد؟ چطوري تصادف
كرديم تا منم بعدش بگم چيكار كنيم. حميد : والا داشتم ميرفتم داروخونه هلال احمر دارو هاي فرشته رو بگيرم.
اخه فرشته بيماري تنفسي داره . دارو هاش رو هم فقط هلال احمر ميده . اخر وقت بود و نزديك بسته شدن واسه
همين عجله داشتم . يهو شما اومديد جلو . دستتون سيگار بود و داشتيد سيگار مي كشيديد. تا بيام ترمز كنم كار
از كار گذشته بود .راس ميگفت بنده خدا من كاملا يادم اومد كه چي شده بود . البته تا اونجا كه سيگار رو روشن
كردم اومدم تو خيابون. حميد ادامه داد: الانم هر جور بگي نوكري تو ميكنم و در خدمتتون هستم. من گفتم: اولا
كه هم من بيمه دارم هم شما. منم عمرا دلم نمي ياد يه لحظه و يه ان قلب اين فرشته كوچولو رو بشكونم. من نه
پولي ازت ميخوام نه چيزي . الان هم امير از طرف من وكالت داره تا ( من و امير به هم ديگه وكالت كاري داده
بوديم) تا مشكل شما رو حل كنه. منتها اين پول بيمه رو اگه راضي باشي و اگه بيمه داد ميگيرم . چون هم حق
شماست كه پول داديد بيمه كرديد و هم حق من كه دارم ماليات و بيمه پرداخت ميكنم. قضيه رضايت رو هم
خود امير رفع و رجو ميكنه . من : امير جون هر جوري كه شده اين بنده خدا امشب بره پيش زن و بچش . رو
كردم به خانومه كه بعدا فهميدم اسمش زهراست و گفتم فقط بايد قول بديد فرشته رو بازم پيش من بياريد .
حميد هم بعد كلي تشكر و قربون صدقه رفتن برگشت گفت: حتما حتما اين كار رو خواهيم كرد. اون شب تموم
شد و امير كار اون بنده خدا رو انجام داد. هرچند بيمه دهنمون رو صاف كرد تا بعد يه سال پول داد. منم لج كردم
پول رو گرفتم دادم شير خوارگاه امنه. فردا صبح كه از خواب بيدار شدم باز ديدم مونا اومده و دستش تو دست
منه . سلام دادم و رومو بوس كرد و سلام كرد. گفت يه خبر خوش برات دارم . گفتم مي دونم . گفت نميدوني اگه
ميدوني بگو؟ گفتم حتما داري مامان ميشي. گفت اوه اون كه اره اونم دوقلو ولي خوب يه چيز ديگست . يه دونه
بوسم كن بگم. گفتم باشه. اين رفتارمون خيلي عادي بود. منتظر بودم صورتش رو بياره ولي ديدم يهو لبش رو
اورد جلو. منم ديگه بي اختيار لبم رو گذاشتم روش و بوسش كردم. با خوردن لبم به لب مونا حرارت عجيبي درون
خودم احساس كردم. اين اولين بار بود كه از لب بوسش ميكردم. يه اتيش عجيبي تمام وجودم رو گرفت . مونا كه
لبش رو برداشت چشماش تو چشمام بود . ولي سريع جو و عوض كرد و با يه لبخند شيطنت اميز گفت فقط يه
لبمون رو گير نداده بودي كه اونم اخرش بهت رسيد . من سكوت مونا سكوت مونا: خيلي ممنون كه زنده موندي
. بازم يه قطره اشك و اين بار سرش رو اورد پاييين و گذاشت رو سينم. چشماش رو بست و گفت دوست دارم.
سكوت تنها چيز بود تو اون اتاق. بعد اون كارش مونا واسه عوض شدن جو سريع از اتاق زد بيرون. من دچار يه
شوك عجيبي تو زندگيم شده بودم. زن دوستم كه مثل خواهرم بود و تا اون روز حتي با اين كه خارج از كشور با
هم دريا رفته بوديم و شنا كرده بوديم ولي هيچ گونه احساسي بهش نداشتم و كسي كه برام هم دوست بود هم
خواهر و هم مادر الان احساس كردم كه رسما اعلام عشق كرده. عذاب وجدان . شهوت . احساس گناه و داغي
لبهاي مونا همراه با احساس خيانت همش تو يه ان وارد رگ هاي خونم شد. احساس غريبي داشتم .يك ان گفتم
نكنه اين دختره ما رو فيلم كرده . سريع پرستار رو صدا كردم. پرستار اومد و ازش خواستم مونارو برام پيدا كنه.
پرستار گفت : ببخشيد اقا ولي خانومتون حقش نيست اينقدر ناراحتش كنيد بنده خدا اون شب اول تا صبح نشست
بالا سرتون قران خوند و گريه كرد . شما الان چيكارش كرديد نشسته اونجا داره گريه ميكنه .خدايا چي شده تو
اين چند روز اين داره چي ميگه. مونا داره با من چيكار ميكنه. گفتم خانوم پرستار تو رو خدا برو بهش بگو بياد
وگرنه پا ميشم خودم ميام ها. پرستاره رفت و مونا بعد چند ثانيه با چشماي اشك بار اومد تو. سرش كاملا پايين
بود. گفتم مونا بيا جلو ببينمت كارت دارم .اومد جلو دستش رو گرفتم و گفتم مونا دارم ميميرم بگو چي شده .
دختر اين چه كارييه اين حرفها چيه . داستان چيه؟ مونا يه خنده با شيطنت كرد و گفت: چيه خوب حرف بدي
مگه زدم خوب دوست دارم ديگه . دوس نداري دوست داشته باشم . از خدات هم باشي زني مثل من دوست داشته
باشه. همين طور حرف ميزد و من داشتم به لباش نيگا مي كردم. هر جوري بود مثل هميشه شست و سر و تهش
به هم اورد . من ديگه پي قضيه رو نگرفتم ولي اين حركت مونا تو دلم غوغايي به پا كرد و نگاهم به مونا كاملا
عوض شد .گفتم خوب حالا اين خبر خوبت چي بود خانمي؟ مونا:اها اصلا اصل كاري يادم رفته بود. دوست دخترت
زنگ زده بود حالت رو مي پرسيد؟ من : دوست دخترم . ديونه مگه من دوست دختر دارم. مونا : ما غريبه شديم
ديگه/ كين ايشون اين زهرا خانوم كي باشن. اينقدر نگرانتون هستن. من : ديونه دوس دخترم كجا بود . زهرا خانوم
زن اين بنده خدايي هستش كه با هاش تصادف كردم. مونا: غلط كرده زنگ زده زينكه جنده. راستي تو از كجا
ميشناسيش؟ من : خوب ديشب با شوهرش و بچش اينجا بودن. مونا: اينجا بودن؟ چه پر رو. مرتيكه هم زده ناقصت
كرده هم پر رو پر رو اومده ديدنت؟ قسم خوردم مر تيكه رو جرش ميدم . حالا مي بيني اون شب دعا كنه امير
نذاشت همون جا مي كشتمش عوضي رو. من : اوه يواش چه خبرته. عمدي كه نزده. اومد اينجا منم به امير گفتم
از طرف من رضايت بده. مونا: غلط كرديد جفتتون هم . مي دونستم اين امير عوضي از فرستادن من به خونه يه
هدفي داره. من : مونا يه خواهش ازت كنم .مونا: اره عزيزم بگو/ من: مونا دست از سر اين بنده خدا بر دار. بخدا
دختر كوچيكش رو ميديدي عمرا راضي نمي شدي اذيتش كني . لطفا اين داستان همين الان و اينجا تموم بشه.
بعد از ظهر هم قراره بيان . لطفا ارم باش و عفشون كن. باشه. مونا: اخه .... ببين چه بلايي سرت اورده. من : مونا
لطفا. مونا: باشه چشم حالا كه تو اينجوري ميخواي چشم رئيس. تو مدت يك ماهي كه تو بيمارستان بودم فرشته
با مامانش و باباش هر دو روز يك بار به ديدنم مي اومدن . زهرا خانوم هم مثل مونا آشپز قهاري بود. چند بار اول
كه ديدم آقا حميد هر وقت مي ياد كلي وسايل برام مي خره منم ازش خواهش كردم كه بجاي اين خريد ها زهرا
خانوم برام غذا بپزه. انصافا غذا پختنش خيلي عالي بود و رو دست مونا جون بود. تو همين يه ماه هم هر روز صبح
زود مونا به ديدنم مي اومد . البته ديگه نمي ذاشتم شبها بمونن. هر روز كه از خواب بيدار مي شدم مونا زود تر از
اينكه من بيدار بشم اومده بود و هر وقت بيدار مي شدم دستم تو دستش بود و مونا پيشم بود . اين يك ماه باعث
شد خيلي به مونا نزديك بشم و هر روز قبل از روز قبل بهش وابستگيم بيشتر بشه. بالاخره روز هاي بيمارستان
تموم شد و من بايد يواش يواش ميرفتم خونه. روز ترخيص امير هم اومده بود مونا هم كه از صبح تو بيمارستان
بود. منو با يه امبولانس تا خونه بردن . به علت شكستن لگنم پام بايد تا سه ماه پام تو گچ بود و مي خوابيدم. تو
بيمارستان مشكل دستشويي رو از طريق كاركنان بيمارستان حل ميكردم ولي تو خونه نمي دونستم چي كار كنم.
مونا پيشنهاد داده بود كه خودم كمكت مي كنم ولي من از امير خواستم تا يكي رو برام پيدا كنه . اونم با سرايدار
ساختمون صحبت كرده بود تا هر روز صبح و بعد از ظهر واسه كمك كردن بياد . هفته اي سه بار هم شستشو مي
داد منو. اين خيلي خوب بود چون واقعا نمي تونستم تو اين زمينه از امير يا مونا كمك بگيرم. خونه كه رسيدم
واقعا داشتم شاخ در مياوردم. خونه دسته گل شده بود. تختم هم از اتاقم اوردن بودن تو پذيرايي و جلو تلويزيون
گذاشته بودن . همه اينها كار امير و مونا بود . من واقعا مديونشون بودم. پرستار ها من و گذاشتم رو تخت و رفتن.
ديگه من موندم امير و مونا. اولين چيزي كه خواستم سيگار بود . بعد از يك ماه با خيال راحت مي تونستم سيگار
بكشم . اخه تو بيمارستان ممنوع بود و فقط تونسته بودم يكي دو بار قاچاقي يه چند پك بزنم . هم من هم امير و
هم مونا هر سه تامون سيگار مي كشيديم. مونا رفت تو آشپز خونه تا چايي و شام حاضر كنه . طرف هاي غروب
بود. مونا دقيقا ساعت دارو هام رو مي دونست واسه همين با يه ليوان اب ميوه و دارو هام اومد. گذشت تا شب شد
. قرار شد اونا شب رو بمونن. با اينكه فاصله خونه امير اينا تا خونه من كمتر از دويست متر بود ولي بودنشون در
كنارم برام ارامش مي داد. بعد از خوردن شام وميوه يواش يواش وقت خواب بود . اونا تو اتاق من ، و من تو پذيرايي
خوابيدم . خوابم نمي گرفت داشتم به مونا و اين يك ماه گذشته و بوس هاي هر روزه مونا فكر مي كردم . منتظر
بودم تا سر و صدايي از اتاق خواب بياد و كنجكاو بودم به اينكه سكس خواهند كرد يا نه. ولي صدايي نيومد و منم
خوابم گرفت. صبح كه بيدار شدم ديدم همه جا سكوته. كنترل تلويزيون نزديكم بود . تلويزيون رو روشن كردم .
زدم يه شبكه موسقي و داشتم گوش مي كردم كه ديدم در ااق خواب باز شد و مونا از اتاق اومد بيرون . با يه لباس
خواب نازك كه معلوم بود زيرش نه شرت داره نه سوتين. ولي بندش رو بسته بود . البته اين اولين بار نبود و مونا
رو چند بار با اين لباس ديده بودم .مونا: سلام صبح عالي بخير. من : سلام مونا جون خوبي خوب خوابيدي .
ببخشيد تو اين مدت خيلي خستت كردم. مونا: خفه شو بابا باز سر صبحي داري صداي منو در مياري ها. من :
خرس گنده كو هنوز خوابه؟ مونا: نه بابا بنده خدا صبحي پاشده رفته سر كار .صبحونه چي دوس داري برات بزارم .
من : هر چي دوست داشتي هر چي تو بخوري منم همونو مي خورم .مونا : اها راستي يادم رفت. اومد جلو و باز
لباش رو گذاشت گوشه لبام و بوسم كرد. وقتي خم شد تا بوسم كنه من از يقه لباسش بدن سفيدش رو ديدم .
سينه هاي گرد و خوش تراشش اومدن پايين و من يكي از زيبا ترين صحنه هايي رو كه يك زن مي تونه بوجود
بياره رو ديدم. مونا بوس كرد و رفت دستشويي. بعد از چند دقيقه اومد بيرون . تو اين حين من همش فكرم تو
سينه هاي مونا و بدن سكسي اون بود . واقعا براي هر مردي ديدن اون صحنه خيلي سخته. از دستشويي كه اومد
بيرون ديگه بند لباسش بسته نبود با دستش نيگر داشته بود و وقتي داشت مي رفت سمت اتاق چون پشتش به
من بود ديگه دستشم ول كرد و باز يه صحنه سكسي ديگه بوجود اورد . از در اتاق كه رفت تو من نيگام دنبالش
بود يهو لباس رو از شونه هاش انداخت پايين و تو يه ان لباس تا روي باسنش پايين اومد و اون بدون اينكه به
روش بياره رفت داخل اتاق و من ديگه بقيه اش رو نديدم . بعد چند دقيقه مونا از اتاق اومد بيرون همون لباس
هاي شب قبل تنش بود . يه ركابي با بند هاي نازك ولي اين بار بدون سوتين بود كه نوك ممه هاش كاملا ديده
مي شد،لباسش تا نافش هم بيشتر نبود با يه شلوار لي تنگ كه كونش كاملا ميزد بيرون . اومد و رفت سمت آشپز
خونه . كيرم كاملا شق شده بود از يه طرف هم دستشويي داشتم. چند دقيقه بعد با يه سيني اومد تو صبحونه نيم
رو درست كرده بود با هم غذا خورديم و دوباره در حالي كه مي رفت تا سيني رو ببره گفت ناهار چي دوست داري
بازم قيمه يا يه غذاي ديگه درست كنم. منم گفتم تو دستات طلاست هر چي سر آشپز ترجيح بدن همون رو
ميخورم . ولي بايد اول يه نيم ساعتي بندازمت بيرون . برگشت گفت وا واسه چي . گفتم مي دوني كه مشكل دارم.
يه خنده اي كرد و گفت برو بچه نترس راحت باش من ميرم اتاق. بعد ميام . من قبول نكردم . مونا برگشت گفت
ها چي شد ما نامحرميييم نترس چشم چروني نمي كنم . گفتم نه اصلا بحث اين حرفا نيست من راحت نيستم .
اصلا برو سيگار بخر بيا. وقتي متوجه شد كه من جديم اونم اصرار نكرد . منم شماره سرايدار رو گرفتم تا بياد بالا
. مونا هم لباس پوشيد خواست بره كه ديدم يه مانتو تنگ پوشيده . چون سوتين هم نداشت نوك سينه هاش باز
زده بود بيرون . ديگه دست خودم نبود . گفتم مونا يه لحظه بيا اومد . گفتم بيا نزديك تر. اومد . دستم بردم با يه
حالت حشري سينه اش رو گرفتم و به شوخي گفتم برو اينا رو بنداز تو سوتين بعد برو بيرون . اين چه وضعيه
دارن از صد متري راهنما ميزنن كه بيا منو بخور. بعد دستم رو ول كردم . مونا خنديد و گفت حالا چشم چرون
كيه . تو با نوك اينا چيكار داري . هرزه بي شعور . خنديد. گفتم مونا لطفا برو سوتين بپوش بعد برو. گفت بابا هم
گرمه هم اينكه من با ماشين ميرم پياده نمي رم كه . گفتم باشه ولي نه من نه امير دوست نداريم تو با اين وضع
بري بيرون . لطفا درك كن. تا حالا مونا رو اينقدر رام نديده بودم . يه چشم قرباني گفت و رفت تو اتاق. تختم
طوري بود كه نميشد داخل اتاق رو ديد . با اينكه در اتاق باز بود ولي چيزي نتونستم ببينم. مونا اومد بيرون و رو
كرد به من سينه هاسش رو داد سمت من و گفت خوبه رئيس؟ اينو عين امير گفت. راضي شديد نوك موك كه
ديده نميشه سايزش هم اگه مورد پسنده رئيسه و امر ديگه اي نيست بنده برم. خنديدم و گفتم افرين حالا خوب
شد . بيا حالا يه بوس بده برو. مونا اومد اين بار از صورتم بوسيد و منم از صورتش بوسيدم و رفت . چند دقيقه بعد
هم آقا رضا اومد و كمكم كرد. مونا يه يه ساعتي طول كشيد تا بياد و وقتي اومد ديدم رفته خونشون كلي خرت و
پرت آورده. من : مباركه داريد اسباب كشي مي كنيد؟ مونا: اره ديگه ديدم نون مفت كباب مفت ما هم گفتيم زير
ساخت هامون رو بياريم اينجا كه راحت باشيم. من : زير ساخت ها ؟ يعني چي ؟ مونا : در حالي يه پلاستيك
كوچيك رو نشون مي داد گفت اين ها لوازم آشپزي اين بنده خداست. بعد رو كرد به يه پلاستيك ديگه و در حالي
كه داشت پلاستيك رو سر ته ميكرد گفت اينها هم زير ساخت هاي امير جونت هستش. بله معلوم شد خانوم
منظورش چي بود . همش لباس زير هاي امير بود. بعد هم اون يكي پلاستيك رو اورد جلو و سر ته كرد ريخت رو
من. كلي شرت و كرست بود با يه بسته نوار بهداشتي. گفتم ديونه چيكار مي كني: مونا: آخه ديدم يه مدتي اينجام
تو هم كه حساسي و به لباس گير ميدي همش رو اوردم تا هر كدوم رو كه شما اجازه داديد بپوشم. واي مونا چه
لباس زير هايي داشت يكي از يكي سكسي تر و خوشكل تر. خنديدم و گفتم كثافت جمع كن اينا رو . تو مثل
اينكه يادت رفته من مجردم ها . مونا: مثلا اگه مجرد نبودي چي مي شد؟ من : مونا تو رو خدا پا شو جمع كن
رحم كن به حالم. مونا: جمع نمي كنم . من : مونا دعا كن حالم بده وگرنه: مونا: وگرنه چي ؟ من : مونا پا ميشم
ترتيبتو ميدم ها. مونا: اوه اوه ترسيدم. تو از جات تكون بخور من خودم يه دور بهت ميدم. من مونا خيلي با هم
شوخي ميكرديم ولي اينبار خيلي جلو رفته بوديم. من : من قرار نيست تكون بخورم اوني كه تكون ميخوره خودش
ميدونه چيكار كنه. يهو مونا كيرم رو گرفت و جيغ زد رفت كنار . آخه راست راست كرده بودم .مونا: اوه اوه اوه چه
اماده ، اينو واسه كي اماده كردي؟ كي اينجا بود من كه رفتم/ نكنه با آقا رضا شيطوني مي كرديد. راستش رو
بگو.... من: نه بخدا ديوونه تو اينا رو اوردي ريخيتي اينجا اين جوري شد. مونا: با خنده گفت اين كه واسه دوتا
شرت و كرست اينجوري راست ميشه اگه اصلش رو ببينه چيكار مي كنه. من : اگه اصلش رو ببينه پارش ميكنه.
مونا: والا اونايي كه اصلش رو مي بينن هيچ كاري نمي تونن بكنن. اميد وارم مال تو اينجوري نباشه. مونا اومد
جلوتر تا لباساش رو جمع كنه . من با يه حالت اميخته از شهوت با اون دست سالمم بازوش رو گرفتم و در حالي
كه داشتم دندونام رو به هم مي فشردم گفتم مونا مي كنمت ها .مونا گفت الان نميتوني كاري كني حالا بزار خوب
شي خدا كريمه. در ضمن ول كن بازوم رو سياه ميشه صابش دعوات ميكنه .من كه تازه متوجه كارم شده بودم
سريع ولش كردم . مونا داشت لباس رو جمع ميكرد كه يكي از شرتاش رو كه مشكي و قرمز و توري بود بر داشتم
و گفتم واي اين چقد خوشكله . مونا گفت بيا اينم سوتينش .من : مونا تو رو خدا برو اينا رو بپوش ببينم چه جوري
ميشه؟ مونا: خجالت بكش عوضي همينم مونده. ميخواي يه دور هم بهت بدم . امر ديگه اي نداري. من : كثافت
خفه شو شوخي كردم. فقط خواست ببينم امير وقتي اينا رو ميبينه چه حالي ميشه .مونا: امير . نترس هيچي
نميشه از اين بدترش رو هم بپوشم اون كبريت بي خطره. از اون بخاري در نمي ياد. من : واقعا؟ مونا : خدايي هنوز
دوستت رو نشناختي؟ من : نه چطور مگه مشكلي هست؟ مونا: ولم كن ..... دست رو دلم نذار بعدا بهت ميگم حالا .
اينو گفت و رفت سمت آشپز خونه. من در حالي كه هنوز شرت مونا دستم بود داشتم به حرف هاش فك ميكردم.
مونا: ناهار ميخوام كوفته تبريزي بزارم دوس داري؟ من : واي مونا عاشقتم. اول كوفته ميخورم بعد تو رو باشه. مونا:
اره به همين خيال باش. من : هستم. ديگه مونا چيزي نگفت و منو تو فكر برد. يعني واقعا امير نمي تونه ترتيب
اينو بده . نكنه مشكلي دارن . راستي چرا بعد 3 سال هنوز اينا بچه دار نشدن. و همه اين سوال ها تو ذهنم رد و
بدل ميشد. ناهار اماده شده بود حول و هوش ساعت سه بود كه ديدم يكي داره موهام رو نوازش ميكنه و صدام
ميكنه : بيدار ميشي عزيزم ناهار امادست ها . پاشو قربونت برم بايد قرص هم بخوري. من بيدار شدم و مونا قرص
هاي قبل از غذام رو داد. بعد هم رفت ناهار اورد. و كمكم كرد تا بخورم . منم چون يه دستي نمي تونستم لقمه
كنم مونا كمكم ميكرد .غذاي اون روز رو تو سكوت خورديم . حرف خاصي رد و بدل نشد. غذا كه تموم شد مونا
رفت و چايي اورد و سيگاري با هم كشيديم. بعدش هم يكم از اين در و اون در حرف زديم خيلي مي خواستم برم
سر قضيه صبح ولي نشد. يه نيم ساعت ديگه به مونا گفتم بره يكم بخوابه اونم كه خوابش مي اومد از خدا خواسته
رفت تو اتاق. منم زدم به يه شبكه ترك و تلويزيون تماشا كردم. همون جوري هم خوابم گرفت. غروب باز مونا رو
انداختم بيرون و اقا رضا رو صداش كردم . ولي اين بار مونا ناراحت شد و و خواست كه از فردا اين كار رو نكم. بره
تو اتاق و تا وقتي كارم تموم نشد نياد بيرون . منم قبول كردم . شب امير اومدو دور هم بوديم. امير رفته بود دكترم
و ازش در باره مشروب پرسيده بود . اخه من خواسته بودم . دكتر هم گفته بود مشكلي نيست و ميتونه بخوره. با
شنيدن اين حرف خيلي خوشحال شدم . ازش خواستم بساط رو پهن كنه تا بخوريم . آخه حيووني مونا خيلي
خسته شده بود از صبح . ولي مونا نتونست كمك نكنه رفت و كمك امير كرد. امير بساط رو اورد و هر سه تا مون
مشغول شديم. نوع نگاه هاي من و مونا به هم ديگه عوض شده بود . مونا جلو امير يه مدل لباس ديگه مي پوشيد
و هميشه با سوتين بود و لباس هاش يكم پوشيده تر بود . ولي امير كه نبود لباس هاش باز تر و سكسي تر بود.
شروع به خوردن كرديم. مونا يواش يواش داشت گرم ميشد . منم حالم خوب بود . خرس گنده هم كه مثل هميشه
از پيك سوم به بعد بهونه خواب داشت. يكم كه خورديم امير پاشد بره بخوابه . امير كه رفت مونا كه حالا مست
بود گفت: ..... يه چيزي بهت بگم / گفتم بگو گفت به نظرت من واسه چي مشروب ميخورم . يا كلي بگم يه زن
عادي چرا مشروب ميخوره؟من موندم چي جوابش رو بدم . گفتم نمي دونم مونا خيلي دليل ها مي تونه داشته
باشه مونا: خيلي دليل ها ولي تو خوب مي دوني واسه چيه؟ من : واقعا نمي دونم چي بگم مونا . مونا: .... خودت
رو به اون راه نزن از حالم معلومه چي ميخوام. درسته، مونا واقعا تو اون لحظه سكس مي خواست . و من اينو از تو
چشماش مي خوندم. گفتم خوب باشه پاشو برو پيش امير. خنديد و در حالي كه دود سيگارش رو بيرون مي داد
گفت امير؟؟؟؟؟؟ باشه ميرم در رو هم باز ميكنم ببين چي ميشه؟ مونا رفت و چند دقيقه اي سكوت بود. منم ته
مونده مشروبم رو سر كشيدم و بعد يه سيگار روشن كردم. بعد از اون سكوت ديدم صداي مونا داره مياد كه به
امير داشت مي گفت: امير پاشو امير امير . بابا پاشو ديگه پاشو زنت تو رو ميخواد . امير پاشو منو بكن دلم سكس
ميخواد . امير: موناااااااااااا ولم كن ميخوام بخوابم. مونا : امير لطفا من الان بهت احتيام دارم. امير: مونا ولم كن الان
حسش نيست بزار بمونه واسه بععععععععععععد. و باز هم سكوت. من داشتم از تعجب شاخ در مي اوردم . يعني
چي ؟ يعني داره كس به اين مالي رو از دست ميده. واقعا نمي خواد بكنه يعني ؟ يعني چي ؟ دوباره يكم مشروب
ريختم و سر كشيدم و دوباره يه سيگار روشن كردم. خيلي حالم بد بود . من اگه بودم و يكي مثل مونا اين حرفا
رو بهم ميزد هم جا جرش مي دادم. داشتم به اين فك ميكردم كه اگه من بودم چه جوري ميكردمش/ لباش رو
رو لبام ميزاشتم و تا مي تونستم ميخوردمشون. بعد اون سينه هاي گردش رو با دستام لمس ميكردم و با تمام
وجود نوكشون رو ميخوردم. من تو اين حال و هوا بودم و با اون يه دست سالمم داشتم با كيرم ور ميرفتم كه يهو
ديدم مونا با همون شرت و سوتين صبحي از در اتاق اومد بيرون و اومد كنار من. هم من مي دونستم اون در چه
حاليه و هم اون مي دونست من در چه حاليم . مونا سيگاري روشن كرد و گفت: ديدي كه چي شد .من : من
اوهموم... ولي چرا؟ مونا: يه اهي كشيد و در حالي كه داشت مشروب ميخورد گفت هميشه اينطوريه عزيزم. هوس
يه سكس مشتي سال هاست كه رو دلم مونده. بعد يه لبخندي زد و گفت اصلا ولش كن قسمت ما هم اينه ديگه.
تو هم كه حالت بهتر از من نيست. راست ميگفت تو اون لحظه حالم خيلي خراب بود. مونا: ميخواي كمكت كنم.
من : كمك چي ؟ مونا با دستش كيرم رو گرفت و گفت كمك كنم بخوابونش ديگه تو كه با اين وضع زورت به
اين شاه كير نمي رسه. من: نه ولش كن.... مونا ديگه هيچي نگفت و با يه خنده شيطنت اميز دستش رو برد زير
شرتم و كيرم رو گرفت دستش/ واي چه گندس اين. تو اين مدت اينو كجات قايم كرده بودي؟ من گفتم مونا ولش
كن زشته يهو اميرمياد مي بينه /مونا در حالي كه با كيرم ور مي رفت گفت نترس راحت باش الان توپ هم در
كني اون خرس گنده بيدار نميشه. وبعد ادامه داد. تو رو خدا بزار كارم رو بكنم. من هم كه حالم خيلي بد بود و
واقعا نياز داشتم هيچي نگفتم. مونا ملحفه رو كشيد كنار و كيرم رو اورد بيرون : واي قربونش برم چه كيري درست
10 برابر كير اميره. واي چه گندس...... يكم ماليدش بعد يهو با تمام وجود كردش تو دهنش و شرو كرد به ساك
زدن. يه چند لحظه بعد گفت .... واي نمي دوني چقدر دلم ميخواست الان بتوني اينو بكني تو كسم جرم بدي و
بعد دو باره كرد تو دهنش. منم بي كار ننشستم و با دستم اول بدنش رو ماليدم بعد سينه هاش رو. اروم اروم اومدم
سمت پايين و دستم رو كردم زير شرتش. كسش خيس خيس بود. مونا مرتب مي گفت واي چه كيري قربونش
برم. واي خدا... كسش خيس خيس بود انگشتام رو مي كردم توش و با چو چولش بازي مي كردم. گفتم مونا
ميخواي برات بخورمش. مونا گفت واقعا اين كار رو مي كني؟ من گفتم چرا نكنم از خدامه. اومد بالا و كسش رو
اورد جلو دهنم. واي چه كس خشكلي داشت لامصب چقدر كوچيك و تنگ بود. زبونم رو كشيدم روش و شرو
كردم به خوردنش. مونا هم با تمام وجود داشت ساك ميزد. يواش يواش داشتم ارضا ميشدم كه گفتم مونا داره
مياد ها . مونا گفت باشه منم دارم ميام. و بعد يهو منفجر شدم. با اينكه يه دو ماهي بود سكس نكرده بودم و يه
ماه بود كه بيمارستان بودم و كلي وزن كم كرده بودم ولي باز حس خيلي خوبي داشتم. همينجور كه مونا ساك
زدنش رو تند تر ميكرد منم كسش رو تند تر ميخوردم . من ابم اومد و مونا داشت ابم رو مي خورد كه ديدم اونم
شرو به لرزيدن كرد و اب كسش بيشتر شد. مونا هم ارضا شده بود. اب كيرم رو نذاشت بره بيرون همش رو خورد
و قورت داد. بعد از روم پاشد و شرتش رو درست كرد و سينه هاش رو گذاشت داخل سوتين . بعد هم يه لب
مشتي گرفت . مونا: مرسي ... خيلي بهم حال دادي. واقعا ممنون. ولي يه خواهش ازت دارم. من : بگو عزيزم بگو/
مونا : بين خودمون مي مونه نه. شتر ديدي نديدي. من : مطمئن باش. مونا رفت تو اتاق و من دوباره يه پيك ديگه
مشروب خوردم و يه سيگار روشن كردم. باورم نمي شد من و مونا دست به همچين كار احمقانه اي زده باشيم.
استرس عجيبي همراه با پشيموني سراغم اومد. واقعا من و مونا به امير خيانت كرده بوديم ؟ اين غير قابل عفو بود.
واي اگه امير بفهمه . اگه بدونه. چه جوري مي تونم تو چشماش نيگاه كنم. خدايا عجب غلطي كردم .و با اين افكار
خواب رفتم. صبح كه از خواب بيدار شدم امير دوباره نبود و مونا هم تو آشپز خونه بود. صداش كردم اومد. يه تاپ
مشكي پوشيده بود با يه دامن كوچيك و تنگ. يه ارايش مختصر هم كرده بود. مثل هميشه زيبا و سكسي شده
بود. سلامي كرد و ديدم با ظرف صبونه اومد تو . خيلي خيلي عادي رفتار مي كرد انگار نه انگار كه هيچي نشده
.دوباره اومد و يه بوس كوچولو ازم گرفت. ظرف صبونه رو گذاشت جلوم و شرو به لقمه گرفتن كرد. تلويزيون رو
باز كرد و همراه با موسقي شروع به نم نم خوندن كرد. واقعا باورم نمي شد اين همون دختر ديشبي بوده باشه.
خيلي اروم بود و تو چشماش ارامش عجيبي بود. صبونه كه تموم شد مونا بلند شد و رفت . گفت من ميرم تو اتاق
تو هم بگو رضا جونت بياد كمكت. واقعا از اين دركش خيلي خوشم مي اومد. زنگ زدم آقا رضا اومد و بعد يه نيم
ساعتي رفت بهش هم گفتم كه بره يكم خرت و پرت بخره بعد از ظهر هم بياد كمكم كنه يه حموم كنم. از بس
رو تخت خواب بودم پشتم خيلي اذيت مي شد. واسه همين نياز به شستشو داشتم. آقا رضا كه رفت مونا اومد تو .
گفت تموم شد شازده. گفتم اره بيا راحت باش. اومد و رفت تو آشپز خونه. بعد چند دقيقه گفت : من ميخوام يه
دوش بگيرم كاري نداري. گفتم راحت باش من دارم فيلم نيگا ميكنم.
     
#486 | Posted: 5 Dec 2016 15:22
گفت مرده شورتون ببرن با اون فيلم ديدنتون
همتون سر وته يه كرباسيد. خنديد و رفت حموم. بعد رفتن مونا من دوباره ياد ديشب افتادم. به سرم زد كه يه
زنگ به امير بزنم و ببينم چيزي فهميده يا نه. ديدم تلفن رو ميزه واسه همين خواستم برش دارم. واسه اين كار
بايد يكم دستم رو دراز ميكردم . خواستم دستم رو دراز كنم كه يهو وزنه پام تكون خورد و درد شديدي رو تو پام
حس كردم جوري كه دادم در اومد . با صداي داد من مونا از حموم داد زد ..... چي شد چي شد. منم كه نمي
تونستم تكون بخورم فقط گفتم مونا بيا. مونا اومد . كمكم كرد كه جابجا شم تنش يه حوله تن پوش بود كه بند
جلوش بسته بود . تو حيني كه كمكم مي كرد سرم رفت سمت سينش و تو اون حال سينه هاي گرد و سفيدش
رو ديدم كه حالا دونه هاي اب هم روش بود و كاملا سكسيش كرده بود. حواسم به سينه هاش بود كه كارش تموم
شد و بلند شد. گفت چته چي شد. گفتم هيچي مي خواستم به امير بزنگم كه اينجوري شد. اينا رو كه ميگفتم
چشمم به سينه هاش بود كه الان يقش هم يكم باز شده بود. مونا كه ديد من هواسم به سينه هاش هستش گفت
. امان از دست شما مرد ها كه چقد چشم چرونيد . چته ممه نديدي بيا خوب ببين حالا. اينو گفت و حولش رو
كامل باز كرد. واي خدايا شرت هم پاش نبود. چقدر خوشكل بود سينه هاي اين دختره. انگار تو تموم عمرش كسي
بهشون دست نزده . مونا اين و گفت يه لحظه سينه هاش رو نشون داد و گفت بسته من برم به حموم برسم. زياد
نيگا كني واست خوب نيست. مونا رفت و قبل از اينكه وارد اتاق بشه كه بره حموم حوله رو از تنش در اورد. من
ديگه كاملا راس كرده بودم و از پشت به اندام لخت مونا نيگا مي كردم. كون زياد بزرگي نداشت ولي هيكلش فوق
العاده زيبا و سكسي بود. حدود يه ساعت بعد مونا از حموم اومد بيرون اين بار از اتاق صدام كرد و گفت.... بيداري
؟ گفتم اره . با يه شرت و سوتين نيلي رنگ اومد تو اتاق و گفت بهم مياد . گفتم فوق العادس دختر . تو ميخواي
با اين كارات پدر منو در بياري ديگه. خنده شيطنت اميزي كرد و گفت : خدا وكيلي كدوم مردي ميتونه الان از
من بگذره. گفتم خدا وكيلي هيچ مردي نمي تونه ازت بگذره حتي من با اين حالم .مونا اگه سالم بودم همچين
مي كردمت كه جيغت تا هفت كوچه اون ور تر بره .مونا: بله با اون دسته بيلي كه شما بستيد به كمرتون هر كي
رو بكنيد دادش تا هفتا كوچه اون ور تر ميره. هنوز دم در اتاق بود. گفتم مونا بيا جلو كارت دارم. گفت : بلخ،حتما،
بيام تا بكني عمرا. اينو گفت و رفت تو اتاق. هر چي هم صداش كردم ديگه جواب نداد . بعد چند دقيقه ديدم با
يه پيراهن خوشكل و شلوار اومد بيرون .گفتم چي شد. گفت هيچي مگه قرار چيزي بشه .من: بابا ميخواستم
بكنمت ها. مونا_: ارواح عمت فكر كردي منم بهت ميدم. ديگه كم رويي رو كنار گذاشتم و اشاره كردم به كيرم كه
راست شده بود. گفتم : من جهنم دلت به حال اين بد بخت بسوزه .گفت : ..... عجله نكن همه چي به وقتش. بعد
هم رفت آشپز خونه منم بي خيال شدم. اون روز هم گذشت . اون هفته هم گذشت . ما هر روز با مونا نزديك تر
و نزديك تر مي شديم. احساس ميكردم روحيه مونا خيلي خيلي بهتر از قبل ها شده. ديگه با هم راحت درد دل
ميكرديم . بالاخره موضوع مشكلش با امير رو هم فهميدم. امير كيرش هم خيلي خيلي كوچيك بود و هم تو سكس
به هيچ عنوان كمك نمي كرد كه هيچي هر هفته يه بار با زور مونا سكس مي كردن. اونم كل سكسشون در حد
چند دقيقه بود. چون خيلي زود ارضا ميشد اگه حالي داشت با دست مونا رو ارضا مي كرد اگه نه كه هيچي. در
ضمن امير نه سينه مي خورد نه كوس. كلا ظاهر قضيه اين بود كه اين امير خان ما تو اين چند سال هيچ طوري
نتونسته مونا رو ارضا كنه . و مونا هم سوخته و ساخته با هيچ كس ديگه اي هم نبوده و در بد ترين حالت خود
ارضايي ميكرده .بعد از قضيه اون شب تا يك هفته بعد هيچ اتفاقي نيافتاد ولي تو اين مدت مونا هر روز لباس هاي
سكسي مي پوشيد و حتي بعضي وقت ها از صبح تا غروب كه امير مي اومد با شرت و سوتين تو خونه مي گشت .
دقيقا اگه اشتباه نكنم ده روز بعد از ماجرا اون شب بود كه مونا يكم دير از خواب پا شد . اومد با لباس خواب دم
در اتاق ايستاد. سلام كرد. منم گفتم سلام خوشكله. بيا تو دم در بد . گفت ميام ولي يه شرط دارم گفتم چيه
شرطت اون وقت. بدون اينكه جوابم رو بده با سرعت اومد سمتم و ملحفه رو زد كنار و مسقيم رفت سراغ كيرم .
من كه با ديدن اون حالت سكسي و لباس خواب سكسي تر اون يواش يواش كيرم نيم خيز شده بود خودم رو
اماده كردم واسه يه سكس مشتي. مونا كير نيم خيز منو كرد دهنش و بدون اينكه مثل اون روز قربون صدقه كيرم
بره يه ضرب داشت ساك ميزد . خيلي وحشيانه داشت ساك ميزد و تخم هام رو مي ليسيد. گفتم مونا پس من
چي؟ بازم بدون اينكه حرفي بزنه اومد روم و 69 شديم . البته كار واسه اون و من سخت بود . چون من نه مي
تونستم تكون بخورم نه مونا به خاطر وضع من مي تونست راهت باشه. هر طوري بود كوسش رو رسوند دهنم و
منم مثل اون شب براش خوردم. گفتم مونا پاشو لباست رو در بيار . آخه اذيتم مي كرد. سريع بلند شد و لباس رو
در اورد . گفت : ديگه تحمل ندارم مي توني بكني توش. من كه ديگه الان وزنه پام در اومده بود و خيلي هم
حشري بودم گفتم باشه بيا روش ولي خيلي فشار نيار. مونا پا هاش رو باز كرد و اومد رو من . كسش رو گذاشت
دم كيرم و اروم اروم كرد تو . لامصب چقدر تنگ بود. فك نمي كردم اينقدر تنگ باشه. البته كير منم تقريبا بزرگه
. مونا اروم اروم داشت فشار مي داد. بار اول نشد . اومد بالا كسش رو اورد جلو دهنم گفت خيسش كن . اين شاه
كير بايد بره اين تو. منم دوباره با اب دهن زياد كسش رو كاملا ليس زدم و خيسش كردم. دوباره رفت سراغ كيرم
و باز تلاش كرد كه بكنه تو . مونا فشار بيشتري لازم داشت تا كيرم بره تو كسش . من كس به اون تنگي نديده
بودم. گفتم مونا خيلي تنگي دختر . مونا اونقدر حشري بود كه نمي دونست چيكار كنه دستش رو برد سمت
دهنش يكم تف برداشت و زد رو كير منو كس خودش بعد دوباره كسش رو گذاشت رو كير من و فشار داد فشار
زيادي رو كمر من اومد ولي نخواستم به روم بيارم . يعني واقعا تو لحظه جاش نبود . يهو انگار كيرم از داخل يه
حلقه اي گذشته باشه رد شد و رفت داخل كس مونا. واي خدايا عجب كسي هست اين . مونا جيغي زد و وايستاد
دوباره فشار داد و تمام كيرم رو كرد تو كسش. چشماش رو بسته بود و فشار زيادي رو تحمل ميكرد. داغي خاصي
رو تو اطراف كيرم حس كردم. اول فكر كردم اب كسش هستش ولي دقت كه كردم ديدم خونه. اره واقعا خون بود.
واي خدايا يعني مونا دختر بود. مونا دختر خون اومد . مونا تو دختر بودي؟ اره فك كنم عزيزم . اين جوابي بود كه
مونا داد و من تو حال عجيبي فرو رفتم . مونا شروع كرد به بالا پايين پريدن و حال كردن با كير من . حدود سه
چهار دقيقه اي تلمبه زد و بعد بدنش شروع كرد به لرزيدن. مونا واسه اينكه رو من نباشه خودش رو پرت كرد كنار
و چشماش رو بست . يه نيم ساعتي گذشت . من داشتم به اتفاق افتاده فكر مي كردم . به اينكه مونا بعد از سه
سال هنوز دختر بود . به لباس خودم و ملحفه و كس مونا كه غرق در خون بود نيگاه مي كردم. نمي دونستم اين
قضيه رو چه طوري هضمش كنم. مونا اروم اروم كه چشماش رو باز كرد اومد سمت من و براي اولين بار ازم لب
محكمي گرفت و گفت ... ممنون ازت بهترين سكس عمرم بود . منم گفتم نوش جون دعا كن كه تو اين حال بودم
اگه نبودم يه كاري مي كردم كه تا اخر عمر اين سكس رو فراموش نكني. الان هم پاشو اين ملحفه ها رو جمع
كن. مونا كه پاشد دستش رو گرفتم و گفتم مونا دوست دارم همين جور لخت كنارم باشي. گفت باشه مييام ولي
اول اجازه بده اينجا رو مرتب كنم. گفتم نه مي خوام با هات حرف بزنم. كنارم نشست و گفت ميشنوم بگو .من :
مونا چرا هنوز دختري؟ مونا: دليلش رو مگه اون روز صحبت نكرديم . من فك ميكردم پرده ندارم ولي از قرار معلوم
كير امير نتونسته پردم رو پاره كنه و من هنوز دخترم. من : الان از اين به بعد وضع ما چي ميشه. مونا: راحت
باشم؟ من : راحت باش/ مونا : تو امير رو دوس داري؟ من : اره خوب اون جاي برادر منه/ مونا: دوس داري زنش
جنده باشه؟ من: نه مسلما. مونا: امير به هيچ عنوان نمي تونه خواسته هاي جنسي منو بر اورده كنه پس بايد
جورش رو تو بكشي. من ديگه بسمه بيشتر از اين نمي تونم خودم رو ازار بدم . دارم يواش يواش رواني ميشم.
خسته شدم از خود ارضاييي. حشرهاي تو خودم مونده . سكس هاي نيمه كاره. الان انتخاب با خودته . يا مي توني
شاهد دادن من به يه غريبه باشي يا همه چيز رو به امير بگي و براي هميشه من از شما دوتا جدا شدم. اين جا به
بعدش به عهده شما.من رفتم دوش بگيرم. مونا صب كن صب كن ميخوام باهات حرف بزنم لامصب. ولي مونا
گوشش بدهكار نبود و رفت حموم . بلد بود چيكار كنه .مونا عمرا اهل دادن به يه غريبه نبود چون اگه بود تا حالا
ده بار اين كار رو كرده بود . منم اهل فروختن مونا به امير نبودم. ولي اينكه به امير خيانت كنم صرف اينكه مونا
به خواسته هاي جنسيش برسه هم برام قابل هضم نبود. در گير اين قضايا و حرف ها بودم كه خوابم برد .از خواب
كه بيدار شدم مونا تو آشپز خونه بود . صداش كه كردم اومد . و سلام كرد . گفتم مونا بايد حرف بزنيم . گفت من
حرفام رو زدم . گفتم ولي من شرايطي دارم. گفت باشه بگو . من گفتم: جلو امير همون ادماي سابقيم . تحت هر
شرايطي مورد روز اول تكرار نخواهد شد. به هيچ عنوان جايي كه امير باشه سكس نخواهيم داشت. هر روز هر روز
هم اين كار نشه هر وقت فرصت بود. باشه؟ مونا لباش رو اورد جلو و گفت به شرطي كه الان يه لب مشتي بهم
بدي . منم گفتم به شرطي كه الان منم مثل خودت راحت كني . مونا يه چشم قرباني گفت و خواست بره سراغ
كير من كه گفتم نه صب كن بمونه واسه بعد . با تعجب گفت چرا؟ گفتم بايد بشورمش خونيه. خانوم كه تازه
دوزاريش افتاده بود گفت واي هواسم نبود الان ظرف ميارم بشورم. رفت و يه ظرف اب گرم اورد و شرع كرد به
شستن كيرم . كير من هم راست راست شده بود . مونا گفت :.... لعني اين همه سال اينو داشتي و ما تو حسرت
بوديم . منم گفتم عزيزم از اين به بعد هر وقت بخواي در خدمتتون هست .مونا: اره با اين همه شرطي كه تو
گذاشتي حتما . من: مونا بايد درك كني ديگه . باور كن هنوز نتونستم قضيه رو هضم كنم . لطفا .همين جور
بمونيم تا ببينيم چي پيش مياد . كار شستن كيرم كه تموم شد با يه حوله خشك كرد و افتاد به جونش . باور
نمي كردم به اين خوبي بتونه ساك بزنه. يكم كه خورد ازش خواستم تا منم براش بخورم ولي گفت نه ميخوام
هنوز اون حسه تو تنم بمونه. منم يكم با سينه هاش ور رفتم تا ابم اومد و اونم ابم رو يكمتو دهنش چرخوند و تا
اخرين قطرش رو از كيرم كشيد بيرون بعد همش رو برد تو دستشويي خالي كرد .تازه به خودم اومده بودم كه
يادم اومد امروز نه قرص هام رو خوردم نه صبونه . واسه همين هم مونا ناهار رو زود اماده كرد و خورديم. 2 ماه
بود كه تو خونه بودم و به صورت مرتب با مونا سكس داشتم . گچ پام رو باز كرده بودن و داشتم ميرفتم به فيزيو
تراپي الان ديگه راحت تر سكس مي كرديم و مي تونستيم تو حالت هاي مختلف باشيم . ولي هميشه حركت ها
از طرف مونا بود و عمل رفت و برگشت توسط اون انجام مي شد .دوران نقاهتم كه تموم شد الان ديگه راحت مي
تونستم حركت كنم و حتي رانندگي كنم . تو مدتي كه رانندگي نمي كردم هميشه ماشين دست مونا. مونا اينا هم
رفته بودن خونشون و مونا هر روز صبح مي اومد و بهم سر مي زد . فرشته و مامانش هم هفته اي يه بار مي اومدن
خونم و به هم سر ميزدن. ديگه دوست داشتم كه يه سكس اساسي با مونا داشته باشم واسه همين هم با دكتر
صحبت كردم و دكتر گفت مي توني راحت سكس كني. خودم رو اماده كرده بودم . با امير صحبت كردم و قرار
شد يه دو روزي بريم مشهد زيارت . اخه مونا نذر گفته بود. رفتيم مشهد و دو تا قربوني بريديم و بر گشتيم. صبح
روز بعدش بعد از حدود 5 ماه تصميم گرفتم برم سراغ شركت قبليم و پول هام رو بگيرم .از در شركت كه رفتم
تو همه با ديدن من اونم بعد 5 ماه داشتن شاخ در اوردن و سراغم رو ميگرفتن . اخه تو اين مدت به هيچ تلفني
از اونها جواب نداده بودم. رفتم سراغ رئيس خيلي مودبانه در زدم و رفتم تو . صحبت كرديم و من حق و حقوقم
رو خواستم . اونم معذرت خواهي كرد و بعد از اينكه از دسته چك خودش برام مبلغ رو نوشت ازم رسما خواست
كه تو همون شركت دوباره شرو به كار كنم . ولي من قبول نكردم. البته رسما هم رد نكردم و گفتم اجازه بديد تا
كمي فكر كنم . اومدم بيرون و رفتم خونه . با مونا هم صحبت كردم اونم شب شام دعوتم كرد . قبول كردم .
رسيدم كه خونه ديدم تلفنم زنگ خورد . زهرا خانوم بود . جواب دادم بعد از احوال پرسي ازم پرسيد كجاييد منم
گفتم خونم . گفت اگه مزاحم نيستم مي خوام بيام ديدنتون . منم كه فكر مي كردم فرشته رو ميخواد بياره با
كمال ميل او كي دادم . يه يك ساعتي شد تا بياد . منم تو اين مدت اساسي همه جا رو مرتب كردم و چايي
گذاشتم . ايفن كه به صدا در اومد در رو باز كردم ولي بر عكس هميشه كه فرشته مي گفت منم درو باز كن اينبار
خود زهرا خانوم بود . زهرا خانوم اومد بالا منم در اپارتمان رو باز گذاشتم تا بياد بالا. رسيد در رو بست . با ديدن
زهرا خانوم چشمام چهار تا شد واي خدايا اين زهرا خانوم ما بود. چه عروسكي بود. خودش رو هفت قلم ارايش
كرده بود . يه مانتو گشاد پوشيده بود و موهاش هم بيرون بود . تعجب منو كه ديد خنديد و گفت خوب چيه ما
حق ارايش كردن و خوشكل شدن رو نداريم . همش بايد مونا خانوم خوشكله كنه ما كم بياريم .من: نه خواهش
ميكنم . فقط تعجب كردم كه با اينكه شما اينقدر خوشكليد چرا هيچ وقت ارايش نمي كنيد . ببين چه عروسكي
شدي. زهرا: خواهش ميكنم شما لطف داريد . زهرا خيلي راحت و بي پروا حرف ميزد. يواش يواش روسريش افتاد
رو دوشش و موهاش هم اومد بيرون . مني كه تا حالا اين جوري نديده بودمش بيشتر تعجب كردم و گفتم اين
اومده امروز اينجا بده . باور نمي كني نيگاه كن. گفتم خوب زهرا جون تعريف كن فرشته كو . اونو چرا نياوردي.
اونم برگشت گفت چه عجب مونا خانوم نيستن. گفتم ولي اين جواب من نبود ها. زهرا : راستش رفته خونه مادر
بزرگش منم گفتم يه بار هم تنها بيام اينجا تا با شما راحت تر حرف بزنم .من : خيلي خوش اومدي عزيزم قدمت
رو چشم. اينو گفتم و رفتم از آشپز خونه يه چايي براش اوردم .تو برگشت از صحنه اي كه ديدم داشتم شاخ در
مي اوردم . خانوم روسريش رو برداشته بود و مانتوش رو در اورده بود . يه تاپ با بند هاي نازك مشكي تنش بود
بدون سوتين كه سينه هاي گندش بد جور بيرون زده بود . با يه شلوار تنگ تنگ. كه قشنگ مي شد كس بيرون
زدش رو ديد. با ديدن اين صحنه كيرم اروم اروم هوس بلند شدن كرد. من كه خودم رو واسه مونا جونم حاضر
كرده بودم الان قسمت زهرا داشتم مي شدم. نشستم بغل زهرا رو مبل و صاف نيگاه كردم تو چشماش.زهرا لبحندي
زد و اونم تو چشمام نيگا كرد. گفتم ميتونم زهرا صدات كنم . گفت اره عزيزم. اروم دستش رو گرفتم . دستاش
داغ داغ بود . يهو دستشو كشيد و گفت واي خدا اصلا يادم نبود يه چيزي برات اوردم بيا ببين. پاشد رفت سمت
كيفش كه رو ميز ناهار خوري بود .زهرا: بيا ديگه يه چيزي برات اوردم كه اگه ببيني خيلي خوشت مي ياد. من :
اومدم عزيزم اومدم .رفتم جلو پيش زهرا . زهرا گفت بشين كارت دارم . نشستم رو صندلي ناهار خوري . زهرا يه
لبخندي زد و در حالي كه دستش رو مي برد داخل كيفش گفت : چشمات رو ببند . منم كه داشتم يواش يواش
شك مي كردم گفتم چرا؟ گفت مي خوام سورپرايز بشه. چشمام و بستم و گفتم مادر جنده الان ميگه چشمات
رو باز كن و ميينم كه لخت جلوم وايستاده . صداي باز شدن در يه چيزي اومد . بعد گفت حالا چشمات رو باز كن
. واي خداي من از چيزي داشتم مي ديدم واقعا داشتم شاخ در مي اوردم . الان تو اين فصل زهرا برام مرباي توت
فرنگي اورده بود . من عاشق اين مربا بودم . اونم اينكه با دست پخت زهرا باشه. گفتم واي زهرا دستت درد نكنه.
خدايي جا داره الان دستات رو ببوسم . زهرا يه عشوه اي اومد و گفت دستام رو مطمئني . من ديگه دوزاريم افتاده
بود كه امروز حتما يه اتفاقي بين ما دو تا خواهد افتاد. گفتم باشه هر جا رو كه دوست داري مي بوسم . زهرا :
باشه حالا فعلا بيا از اين مربا بخور بين اصلا دوست داري بعدا به اون جاش هم مي رسيم .من : چشم تو رو خدا
بده بخورم. زهرا انگشتش رو كرد داخل شيشه مربا و اروم يه دونه از توت فرنگي ها رو در اورد . من دهنم رو باز
كردم و زهرا با يه ناز و عشوه خاصي توت فرنگي رو اول ماليد به لبم بعد گذاشت تو دهنم. طعم شيرين مربا منو
بيشتر حشريم كرد . بعد دوباره دستش رو برد تو شيشه و يكي ديگه برداشت. اين بار توت فرنگي رو ماليد به لباي
خودش و بعد لباش رو غنچه كرد . نوك توت فرنگي رو گذاشت وسط لباش و با يه انگشت فشار داد كه بره تو .
اينجوري شيره داخل توت فرنگي بيرون زد و دور لباش شيره اي شد. گفت واي لبام رو ببين بايد پاكش كنم.
گفتم ميخواي كمكت كنم . گفت واييييييي ممنون ميشم. دو تا بازوي زهرا رو گرفتم و با زبونم شيره هاي دور
لبش رو پاك كردم. توي چند ثانيه لب هامون به هم گره خورد. زهرا به طور عجيبي لب مي گرفت . انگار مي
خواست لب هام رو بكنه. بعد منو از خودش جدا كرد يه ذره فاصله گرفت و دو طرف پاييين لباسش رو گرفت.
لباسش رو اروم اروم بالا اورد تا درش بياره. تاپش رو كه داشت در مي اورد انگار سينه هاش رو داري از قفس ازاد
مي كني دوتا سينه گرد و سفيد پريدن بيرون. چشماي خمار زهرا با لبهاي قرمزش كه حالا ماتيك روش هم به
اطرافش ماليده شده بود و بالا تنه لختش كير هر مردي رو راست مي كرد. زهرا صاف تو چشمام نيگا كرد و گفت
.... منو بكن لطفا دارم مي ميرم. منم ديدم واقعا نمي شه از همچين هلويي گذشت . با دستام سينا هاش رو گرفتم
و لب هام رو سپردم به لب هاي زهرا . همجون كه سر پا بوديم لب مي گرفتيم و من با ممه هاي زهرا ور مي رفتم
. اروم اروم بردمش سمت اتاق خواب . زهرا دستش رو برد سمت كير من و از رو شلوارداشت مي ماليد. رسيديم
اتاق خواب و انداختمش رو تخت. رفتم سراغ سينه هاش و با ولع خاصي شرو به خوردن كردم. زهرا دستش رو
برده بود زير شلوارم و داشت از اون زير با كيرم ور مي رفت. سينه هاي فوق العاده خوش فرم زهرا زير دندونم بود
و من داشتم با تمام وجود مي خوردمشون . زهرا بلندم كرد و گفت: بسه كيرت رو در بيار. به پشت خوابيدم و
خودش اومد كمربندم رو باز كرد و شلوارو شرتم رو كشيد پايين . اول يكم با دستاش با كيرم ور رفت و بعد يه تف
انداخت روش و شرم به خوردن كرد . انصافا خيلي حرفه اي مي خورد . خيلي ماهر تر از مونا ساك ميزد. يكم كه
خورد ازش خواستم بياد بالا تا منم كوسش رو بخورم . كه يادم اومد هنوز اون شلوار تنشه. شلوارش رو كشيد
پايين و شديم 69 . بهترين حالتي كه دوس دارم. فكر نمي كردم لاي اون پاهاي زهرا كس به اين تميزي و خوشكلي
باشه . بر عكس كس مونا كه سبزه بود كس اين سفيد و صورتي بود. ظاهرا هم تازه اپيلاسيون كرده بود . چون
كسش خيلي خيلي نرم و لطيف بود . دريغ از كوچكترين تار مو. نوك زبونم رو اروم بردم سمت كسش . زهرا فقط
نفس مي زد و كير مي خورد . از اون زن هايي كه موقع سكس سايلنت هستند بود. و دقيقا بر عكس مونا كه جيغ
و دادش همه جا رو مي گرفت . كسش زياد تنگ نبود و معلوم بود كه حميد اقا حسابي بهش حال مي ده البته
ناگفته نمونه كه خانم با اينكه يه شيكم زاييده بود ولي كس سر حالي داشت. من با نكو زبونم قشنگ كسش رو
ليس ميزدم . يكم بعد كل زبونم رو در اوردم و با تمام وجود شروع به ليسيدن كسش كردم. تو همين حال زهرا
دستش رو اورد سمت كسش و جايي كه كس شرو ميشه رو شرو به ماليدن كرد. فهميدم كه به اونجا بيشتر حساسه
. واسه همين برش گردوندم و همونجاش رو شرو به ليسيدن كردم . با اين كارم حالا ديگه مست مست شده بود .
و داشت با سينه هاش ور ميرفت . ياد مرباي توت فرنگي افتادم كه رو ميز بود . بلند شدم و گفتم چند لحظه صب
كن. زهرا پرسيد چيزي شده گفتم نه منم يه سورپرايز برات دارم . رفتم از پذيرايي مربا رو ارودم . زهرا با ديدن
شيشه مربا لبخندي زد و گفت ميخواي منو بكشي. خنديدم و يه دونه از مربا ها رو برداشتم . نشستم وسط پاهاش
و مربا رو ماليدم به كسش. زهرا داشت ديونه مي شد و مرتب پاهاش رو به هم مي ماليد و سينه هاش رو با دستاش
لمس مي كرد. توت فرنگي رو گذاشتم لاي لبام و با لبام و توت فرنگي شرو به خوردن كس مربايش كردم. زهرا
اروم اروم ناله مي كرد يهود من كشيد بالا و تو گوشم گفت : بكن ديگه دارم مي ميرم. بدون اينكه من كاري بكنم
كيرم رو گرفت و گذاشت دم كسش . با جابجا كردن كسش كيرم رو تو كسش بلعيد. اهي كشيد و گفت اينو مي
خواستم . اروم اروم شروع به كردن كردم. زهرا گفت : اره اروم اروم بكن دوست دارم . اروم دوست دارم. حركت
كيرم داخل كوس زهرا و حركت هاي بدن زهرا زير كير منظره بسيار جالبي رو ايجاد كرده بود . دقيقه ها همين
جوري مي گذشت و من و زهرا راضي از سكسي كه بينمون در جريان بود . يواش يواش احساس خستگي كردم .
به زهرا گفتم بر گرديم تو بيا روم . اونم قبول كرد. من به پشت خوابيدم و زهرا اومد روي من . بسيار حرفه اي و
اروم كسش رو وارد كيرم كرد و به صورت عاشقانه اي شرو به حركت دادن بدنش كرد . زهرا خيلي خوب بلد بود
. طوري رفتار مي كرد كه اب ادم زود نپره بيرون. واسه همين هر وقت احساس ميكرد داره ارضا ميشه يا اب من
داره مياد كامل نگه مي داشت و مي اومد ازم لب ميگرفت يا سينه هاش رو مي سپرد به دهنم. منم ثابت مي
موندم و سينه هاش رو مي خوردم. حدود يك ساعتي بود كه اين جوري بوديم . زهرا گفتم من دارم خسته ميشم
بريزيم . منم قبول كردم . قوس كمرش رو زياد كرد و كسش رو تنگ كرد . حالتي به كسش داد كه احساس كردم
فشار زيادي رو كيرم داره مياره . بعد اول يكم اروم و بعد با سرعت زيادي شرو به بالا پايين پريدن كرد . گفت تا
مي خواد ابت بياد بگو . زير اون فشار كسش نتونستم زياد دووم بيارم گفتم ابم داره مياد . اونم داد زد منم . تو
همون حال جفتمون با هم ارضا شديم و من ابم رو تو كسش خالي كردم . زهرا در حالي كه مي لرزيد محكم بغلم
كرده بود و منو محكم گرفته بود . يهو شل شد . ولي روم بود و كيرم توي كسش. چند دقيقه اي گذشت تا كير
من خوابيد و از كسش افتاد بيرون. زهرا هم اومد كنارم و تو اغوشم خوابيد . خيلي خوشم اومده بود ازش خيلي
خوب و عالي سكس مي كرد . البته مونا با زهرا تفاوت هاي زيادي داشت . اون سينه هاش كوچيكتر بود و كسش
خيلي خيلي تنگ تر . دوست داشت زود ارضا بشه ولي به دفعات زياد. زهرا يك بار ارضا مي شد ولي تو مدت زمان
طولاني تر . من تو اين فكرا بودم كه زهرا بلند شد و گفت ميشه دوش بگيرم . منم قبول كردم . خيلي دوست
داشتم بازم بكنمش و اينبار زير دوش . زهرا كه رفت حموم چند لحظه اي صبر كردم و بعد رفتم حموم . در رو
زدم و گفتم اجازه هست . زهرا گفت خواهش ميكنم بفرماييد . رفتم تو . از پشت بهش چسبيدم و سينه هاش رو
تو دستم گرفتم . زهرا مكثي كرد و برگشت رو به من. .... جان ببخشيد خيلي خسته شدم بايد برم ديرمم هم شده
. مي دونم دوس داري ولي اگه اجازه بدي سري بعد . قبول كردم اون يه دوش گرفت . منم سريع يه دوش گرفتم
و با هم رفتيم بيرون . من مشغول لباس پوشيدن بودم كه ديدم زهرا سريع لباس پوشيده . يه ان نشناختمش.
باورم نمي شد . همون زهرا خانوم هميشگي بود . با يه مانتو معمولي . بدون ارايش و خيلي ساده . من : ااا چي
شد . عوض شدي زهرا : ديگه ديگه . بايد بعضي چيزا رو رعايت كرد .من : هر جور راحتي. زهرا: راستي يه چيزي
مي خواستم بگم . من: بگو. زهرا: اين دختره مونا رو ديگه تو پذيرايي نكنش. صداش تا دم در مياد. من : واقعا . بي
خيال كي شنيدي. زهرا: هفته قبل اومده بودم ببينمت. در پايين باز بود منم خواستم سر زده بيام . جلو در كه
رسيدم شنيدم. از همون جا هم هوس كردم باهات باشم. من : پس دم مونا گرم كه منو به تو رسوند. زهرا: چي
بگم . والا من رفتم جلوتر. زهرا دم در بود . دستش رو گرفتم . تو چشماش يهحالت عجيبي بود . از گوشه لباش
يه دونه بوسيدم و گفتم : زهرا بازم بيا باشه . ولي نه براي سكس بيا بشينيم حرف بزنيم .زهرا در حالي كه احساس
كردم بغض كرده گفت باشه. ولي چشم به راهم نباش . موقعيت كه جور شد ميام. ازش خداحافظي كردم و بغلش
كردم . درونش پر بود . منو به فكر فرو برد . اون ادمي كه اومد با اون ادمي كه رفت زمين تا اسمون فرق داشتن.
زهرا رفت و براي هميشه رفت . ديگه هيچ وقت نديدمش . حتي يه بار هم رفتم خونشون ولي يه خوش امد گفت
و رفت تو آشپزخونه . منم ديدم موقعيت اينجوريه سريع رفتم . و ديگه هرگز نه ديدمش نه باهاش حرفي زدم .
هنوز هم دوس دارم ببينمش و باهاش حرف بزنم . زن خوبي بود . بعد رفتن زهرا من يه چند ساعتي خوابيدم تا
اينكه مونا زنگ زد كه ديونه كجايي پاشو بيا. بلند شدم واماده رفتن شدم . خونه مونا اينا كه رسيدم امير هنوز
نيومده بود . رفتم تو و خيلي عادي مثل هميشه با مونا احوال پرسي و رو بوسي كردم .يه نيم ساعت ديگه امير
اومد . با امير در باره كار و بيمه و غيره حرفيديم. مونا شام استيك درست كرده بود . شام رو خورديم و يكم مشروب
هم زديم . بعدش من ديگه نموندم . چون ترسيدم باز مونا كار دستم بره . اونها اصرار كردن بمون ولي من هر
جوري بود پيچوندم. اومدم خونه. تو راه كمي قدم زدم . ياد گذشته ها افتادم.ياد پدر و مادر و خواهرم . خيلي
دوست داشتم الان اونها هم بودن. خيلي احساس تنهايي كردم . بغض گلوم رو گرفت و نا خود آگاه گريه ام گرفت.
رسيدم خونه و اساسي گريه كردم. دلم خيلي گرفته بود . همون جور خوابم برد . صبح كه بيدار شدم يه راست
رفتم بهش زهرا و سر قبر پدر و مادر خواهرم . يكم باهاشون حرف زدم. بعدش هم رفتم سراغ قبرعموم و اونجا بود
كه بغضم تركيد . خيلي حالم بد بود خيلي ... داشتم خفه مي شدم. يكم كه گذشت و حالم خوب شد بلند شدم
كه برم . موبايلم رو روشن كردم ديدم مونا 12 تا اس ام اس داده نگرانم بود طفلك . هنوز اس اول رو باز نكرده
بودم كه زنگ زد . .... كجايي تو مردم از نگراني. خونه هم كه نيستي كجايي؟ گفتم مونا حالم خوب نيست اومدم
سر قبر. اينو كه گفتم مونا كمي اروم تر شد و گفت : باشه پس بيا خونه منتظرتم. راه افتادم سمت خونه . مونا زود
تر از من رسيده بود كليد خونه منم داشت.مونا منتظرم بود . نشستم يه دم جوش گياهي برام اورد . يه قرص هم
داد خوردم. بهم گفت دراز بكش . رفتم رو تخت و دراز كشيدم . اومد كنارم و اروم اروم مثل يه مادر موهام رو
نوازش كرد . مونا اروم اروم خوابوندم . نمي دونم چه مدتي خواب بودم كه يهو از خواب پريدم . مونا هنوز كنارم
بود و داشت بهم نيگا مي كرد . تابلو بود كه بي صدا گريه كرده . منو كه ديد يه لبخندي زد و ارم تو گوشم گفت
:... دوست دارم. خيلي دوست دارم . منم گفتم مونا منم دوست دارم . بغلش كردم و اومد تو آغوشم . واقعا بهش
به آغوش گرمش نياز داشتم . محكم بغلش كردم وموهاشو بوسيدم . مونا خيلي مهربون بود . خيلي و واقعا تو هر
حالي دركم مي كرد. تا حالا حتي يه بار هم ناراحتم نكرده بود. خيلي بهم ارامش مي داد . طرف هاي غروب شده
بود كه مونا گفت گشنت نيست تو . گفتم چرا. چيزي واسه خوردن هست ؟ گفت اره ولي فك نكنم الان حس
خوردنش رو داشته باشي . فهميدم چي ميگه . ديوونه منظور كسش بود . گفتم اون بذار واسه بعد . الان حاضر شو
بريم بيرون . ميريم دنبال امير و باهم بيرون شام ميخوريم .اماده شد و رفتيم . قرار شد بريم جمشيديه . الان اونجا
پاييز بود و خيل عاشقانه بود. ماشين رو پايين پارك كرديم و قدم زنان رفتيم تو پارك. مونا دستم رو گرفته بود و
خودش رو چسبونده بود به من . داشيم قدم ميزديم و سكوت كرده بوديم . يهو گفت:....ميدوني داشتم به چي فكر
مي كردم . من : به چي ؟ مونا: اينكه اگه تو شوهرم بودي چي مي شد. راستش رو بگو دوست داشتي زني مثل
من داشته باشي؟ يا نه اصلا من زنت بودم. من : مونا فك نميكني در اين مورد سكوت كنيم بهتره. من نمي خوام
زياد به عمق بريم . قرار شد فقط در حد بر طرف كردن نياز ها با هم باشيم. مونا: سكوووووووووووووووت. باشه هر
طور دوست داري .يه قطره اشك از گوشه چشم مونا اومد پايين . بازو هاش رو گرفتم و بهش نيگا كردم . چشماش
رو بست و قطرات اشك از گونه هاش اويزون شد. واقعا _تو يه بن بست عجيبي مونده بودم . گفتم مونا چشمات رو
باز كن ميخوام يه چيزي بهت بگم .مونا گفت : ..... لطفا چيزي نگو . بزار اين عشق براي هميشه طعمش تو تنهاييم
بمونه. گفتم مونا من عاشقتم . سكوتي عجيب بينمون برقرار شد . دقيقه هاي زيادي روبروي هم وايستاديم و تو
چشم هاي هم ديگه نيگا كرديم. سكوت محض با صداي كلاغ ها اميخته شد. وزش باد پاييزي برگ هاي درخت
هاي بلند پارك رو تكون مي داد و برگ ها اروم اروم از درخت ها پايين مي اومدن. صحنه نابي از عشق و سكوت
ميونمون گذشت . تا اينكه با صداي موبايل امير هر دومون به خودمون اومديم . مونا جواب داد. امير تو پارك بود
و دنبال ما مي گشت. ادرس داديم و چند دقيقه بعد امير اومد. هر دو مون به حالت طبيعي خودمون رو نشون
داديم ولي انگار كه امير متوجه چيزي شده باشه بهمون گير داد كه چي شده . مونا هم با زرنگي گفت كه رئيس
امروز رفته سر قبر و حالش گرفتش . بچم رو اوردم پارك يكم تاب بازي كنه دلش وا شه. با اين حرف مونا هر سه
تامون خنديديم. و رفتيم تو رستوران سنتي داخل پارك. غذاش مزخرف بود . ولي شامي خورديم و برگشتيم . تو
برگشت مونا و امير با هم رفتن و من تنها. رسيدم كه خونه يكم مشروب خوردم و بعد گرفتم خوابيدم . ... با احساس
دست نوازش روي سرم از خواب بيدار شدم . مونا بود كه صبح زود اومده بود . سلامي كرد و لبام رو گرفت رو
لباش .گفت .... وقتش رسيده . امروز ميخوام كار رو تموم كنم . گفتم ببخشيد كدوم كار . مونا گفت همون كه
مدت هاست منتظريم تا جنابعالي حالتون خوب بشه. با اين حرفش دستش رو برد زير پتو و شرو به نوازش كير
من كرد. منم لباش رو گرفتم تو لبام و بعد چند ثانيه گفتم مطمئني حاضري. گفت الان دو هفتس منتظر امروزم.
بعد ديگه حرفي نزديم و شرو به خوردن لب هاي هم ديگه كرديم . من كه خيلي تشنه سينه هاي مونا بودم يقه
تي شرتش رو گرفتم و پاره كردم . سينه هاي خوش فرمش زد بيرون و افتادم به جونش . با تمام وجود ميخوردم
و اونم داشت با كيرم ور مي رفت . مونا رو كشيدم زير خودم و در حالي كه ممه هاش رو مي خوردم شلوارش رو
كشيدم بيرون . دستم رو بردم سمت كسش و با مشت كسش رو گرفتم. گفتم مونا مي خوام جرت بدم امروز .
گفت امروز هر كاري دوس داري بكن . ميخوام جرم بدي . همه جام امروز مال توئه. اومدم پايين تر و با دندونام
كسش رو يه گاز كوچيك گرفتم و شرو به خوردن كردم . اه و نالش بلند شده بود . يهو ياد حرف زهرا افتادم و
رفتم در اتاق خواب رو بستم . گفتم ميخوام داد بزني وفتي جر خوردي. دوباره شرو به خوردن كسش كردم . مونا
اه مي كشيد مي گفت :..... بخور بخور من عاشق سكسم . من عاشق كيرم من عاشق دادنم. بخور همش رو بخور .
با اين حرف هاش حشر منو بالاتر مي برد. مونا شرت منو كشيد پايين و هر دومون لخت لخت شديم. گفت .... من
كير ميخوام بده بخورم. اومدم بالا گفتم دهنت رو وا كن. از پشت موهاي بلندش رو گرفتم و دهنش رو باز كرد .
كيرم رو فرو كردم تو دهنش و بيرون اوردم . براي بار دوم تا حلقش كردم تو . مونا با چشماي خمارش نگاهي كرد
و زيونش رو در اورد دوباره كيرم رو اورم كردم تو دهنش . در كه اوردم كيرم رو گرفت دستش و يه تف انداخت
سرش . و كرد تو دهنش . خيلي سريع ساك ميزد بدون اينكه دندوناش به كيرم بخوره . مونا هلم داد و من افتادم
رو تخت . برگشت و كسش رو اورد جلو دهنم . كس خيسش رو مي ماليد به دهن و دماغ من . زبونم رو در اورم
تا اون راحت تر كسش رو به سر و صورت من بكشه . بعد برگشت و دوباره 69 شديم . مونا تف ميزد به كيرم و مي
كرد تو دهنش كيرم رو كه از دهنش مي اورد بيرون با دستش كيرم رو مي كشيد . اينطوري خيلي بهم حال مي
داد. منم كسش رو مي مكيدم و مي خوردم كس كچيكش تو دهنم قشنگ جا مي شد . مونا جيغ مي زد و جون
جون مي گفت . مونا رو از رو خودم بلند كردم و گفتم بسه ديگه مي خوام به ارزوت برسونم . ميخوام جرت بدم .
رو تخت خوابوندمش و دو تا پاش رو تا كردم رو شيكمش تا كسش قشنگ بزنه بيرون . مي دونستم كه درد
كشيدن زير كير رو دوس داره . واسه همين نوك كيرم رو مماس كسش كردم . يكم با نوك كيرم كشيدم رو
كسش تا باز حشري تر بشه . گفت ده لامصب بكن توش ديگه . اين حرف رو كه زد با تمام توان كل كيرم رو كردم
تو كس تنگش. مونا جيغي زد و قرمز شد . تو يه ان فك كردم الان مي ميره . بعد با صداي اروم گفت مردم . مردم
تو رو خدا بكش بيرون . من يكم از وزن خودم رو كم كردم و يهو كشيدم بيرون. مونا دستش رو گذاشت رو كسش
و گفت : خدايا مردم . تو رو خدا ديگه نكن. نگران شدم گفتم چيزي شده . گفت به كيرت نيگا كن بعد بپرس .
نيگا كه كردم ديدم كيرم خوني شده . بله مونا كسش جر خورده بود . مونا كه دستش رو از كسش برداشت دستاش
خوني شده بود . من اولش ترسيدم ولي مونا گفت اشكالي نداره ادامه بده ولي ارم تر . براي اينكه ديگه درد نگيره
رفتم و روغن زيتون اوردم . روغن زيتون رو ماليدم به دستم تا گرم بشه بعد چكوندم رو كسش و ماليدمش . مونا
دوباره حشري شده بود . گفت حالا بيا بكن ولي لطفا يواش تر . منم يواش يواش كيرم رو بردم داخل كسش. تا
اينكه همش جا شد . مونا گفت يكم صب كن بعد . يه چند لحظه اي صبر كردم و يكم سينه هاش رو خوردم .
بعد شرو كردم اروم اروم تلمبه زدن اينو زهرا يادم داده بود . بعد اينكه حسابي كسش نرم شد مونا گفت تند تر
وقتشه تند تر . من ضرباتم رو تند تر كردم . مونا گفت : ... اره اينه محكم ترش كن محكم تر كن جرش بده . من
با تمام وجود كيرم رو تا دسته مي كردم تو كس مونا و تمام زور و وزنم رو مي انداختم روش . رگهاي مونا از گردن
و صورتش زده بود بيرون . وحشي وحشي شده بود . سرش رو تكون مي داد و جيغ ميزد . يهو پاهاش رو دور كمرم
حلقه كرد و محكم قفل شد. ارضا شده بود . من وايستادم . مونا شروع به لرزيدن كرد. تمام بدنش مي لرزيد .
چشماش پر پر مي زد . شل شد. مونا افتاد منم افتادم بغلش . مونا ناي تكون خوردن نداشت. و مثل يه جنازه شده
بود . سكوت مرگباري تو اتاق پيچده بود . مونا مثل يه جنازه افتاه بود و بدنش مچاله شده بود . مي دونستم چي
ميكشه. كاريش نداشتم منتظر شدم تا حالش خوب بشه . اين انتظار يه نيم ساعتي طول كشيد . يكم بعد تكوني
خورد گفت سردمه روم رو بكشه . با اينكه يه ملحفه روش بود پتو رو انداختم رو و بغلش كردم. گفت خيلي دوست
دارم كاش مال من بودي . خواستم چيزي بگم كه دستش رو گذاشت جلو دهنم . من سكوت كردم . مثل يه بچه
اومد بغلم و به خواب رفت. بعد اينكه خوابيد منم رفتم يه دوش گرفتم و اومدم. مونا يه يك ساعت خوابيد و بعد
پاشد .شيطنت از چشماش مي باريد. سلامي كرد و گفت : خيلي عوضي شدي ازت انتظار نداشتم . گفتم يعني
چي اين حرف . گفت ميري تنهايي دوش ميگري . نگو كه جغ زدي اخه يه برنامه برات دارم . مونا مي دونست كه
اهل جغ زدن نيستم . مي خواست شوخي كنه . تا اين حرف رو زد شلوار و شرتم رو كشيدم پايين و گفتم بيا اين
امروز مال توئه هر كاري دوست داري بكن. مونا گفت الهي كه قربونش برم من .گفت الان ميام . رفت و چند ثانيه
بعد در حالي كه يه چيزي پشتش قايم كرده بود اومد . من : چيه قايم كردي پشتت اون وقت؟ مونا: چشمان رو
ببند تا بگم ؟ من : نه بگو بخدا ديگه قلبم نمي تونه سورپريز ديگه اي رو پذيرا باشه/ مونا دستش رو اورد جلو و
ديدم تو دستش بست پلاستيكي هستش. از اين بستايي كه كابل با هاش مي بندن . پليس هم جاي دستبند
استفاده مي كنه . گفتم اين واسه چيه ؟ گفت مگه نگفتي مال منه ؟ من اينجوري دوست دارم و تو حق اعتراض
نداري. قبول كردم كه هيچ اعتراضي نكنم . مونا لختم كرد و دستام رو بست به اطراف تخت . بعد پاهام رو هم
بست. اومد روم . من كه دست و پام بسته بود منتظر بودم بينم چيكار مي كنه. اول يكم كيرم رو خورد و بعد
روغن زيتون رو ورداشت و قشنگ ماليد به كير من وكس خودش. كيرم رو يكم با روغن ماساژ داد . روغن زيتون
باعث داغي بيشتر كس و كير مي شد. مونا پاهاش رو خيلي باز كرد و نشست رو كير من . اروم اروم كيرم رو كرد
تو كسش. بعد به صورت طوفاني شرو به بالا پايين كردن كرد . من هر لحظه منتظر بودم كسش پاره بشه چون
خيلي سرعتش بالا بود . كيرم رو تا ته مي كرد تو كسش طوري كه تخمم هام درد گرفته بود از ضرباتي كه مي
زد . چند دقيقه اي به همين منوال گذشت .گفتم مونا داره ابم مياد . منتظر بودم بياد ساك بزنه و اب كيرم رو
مثل هميشه بخوره ولي مونا ضرباتش رو تندتر كرد و وقتي ابم اومد با تموم زورش كسش رو كيرم ثابت نگه داشته.
همه ابم رفت تو كس مونا . انقدر نگر داشت تا ابم تموم شد و بعد كشيد بيرون . من يكم كه به خودم اومدم گفتم
ديوونه چيكار كردي؟ گفت نترس ميرم قرص بخورم . من كه از اين كارش خيلي ناراحت شده بودم اصرار كردم
كه همين الان قرص بخوره تا من مطمئن بشم. البته بهش برخورد ولي با اصرار من دوتا قرص همزمان انداخت
بالا. مونا به ظاهر مي خنديد و منم از اين حركت راضي بودم . ولي احساس مي كردم ته دلش يه خبر ديگس. من
به روش نياوردم تا كار به جاي باريك نكشه . مونا كه بعد اون دوتا سكس سنگين نياز شديد به استراحت داشت
رفت خونشون و من هم زدم بيرون . يه قرار مصاحبه تو يه شركت داشتم براي غروب كه بايد مي رسيدم . قرار
مصاحبه اون روز خوب پيش رفت و قرار شد از شنبه برم سر كار . شب اومدني گفتم يه سر به مونا و امير بزنم هم
اينكه اگه چيزي مونده بود بخورم . رفتم ديدم امير خونس . مونا هم خوابه . امير داشت غذا سفارش مي داد.
فهميدم كه مونا حالش خوب نيست . از امير حال مونا رو پرسيدم . گفت مريضه خوابه. من كه مي دونستم داستان
چيه به روي خودم نياوردم و اظهار نگراني كردم. از امير با تعجب پرسيدم چشه من صبح باهاش حرف ميزدم
حالش خوب بود كه.امير گفت مثل اينكه بيمارش زنونه هستش. فهميدم كه نبايد بيشتر بپرسم . واسه همين
گفتم مي تونم برم ببينمش ؟ امير گفت چرا كه نه برو. رفتم سراغ مونا امير هم اومد . خواب بود. اروم بيدارش
كردم و پرسيدم ح
     
#487 | Posted: 5 Dec 2016 15:23
حالت خوبه . اونم بيدار شد و جوابم رو داد. يهو خواست بلند شه كه احساس كردم درد اومد
سراغش . ازش خواستم كه تكون نخوره . گفت اخه زشته پاشم يه چيزي درست كنم گشنتونه. امير گفت نه عزيزم
تو راحت باش من غذا سفارش دارم . مونا گفت : نه اخه .... غذاي بيرون دوست نداره. منم گفتم نه بخدا راضي
نيستم تكون بخوري .من : امير رفتيد دكتر؟ مونا: نه دكتر نمي خوام برم. امير: هي بهش ميگم ولي قبول نمي كنه
ميگه خوب ميشم. من: مونا لوس نشو پاشو بريم دكتر. مونا: نه به خدا حالم بهتر شده. تا صبح خوب خوب ميشم.
تو اين حين زنگ در منزل زده شد . غذا اورده بودن . امير رفت كه غذا رو بياره . مونا يه نگاهي به من كرد و با
لبخند گفت : همش تقصير شما و اون شاهكيرتونه ها. من گفتم بخدا نمي خواستم اينجوري بشه. مونا گفت :
دقيقا تقصير شماست. من گفتم قرص مي خورم . يه دونه خورده بودم تو هم دوتا خوروندي منو به اين روز
انداختي. خيلي خجالت كشيدم . چون واقعا نمي خواستم اينجوري بشه واسه همين هم يه بوسش كردم و ازش
معذرت خواهي كردم .شب پيتزا رو خورديم و من رفتم خونه. مي دونستم كه صبح زود امير ميره . البته گفتم كه
صبح ميام كه به مونا سر بزنم . واسه همين صبح زود رفتم حليم خريدم و رفتم ديدن مونا .مونا حليم دوست
داشت . در رو زدم با يكم انتظار در وا كرد . بالا كه رفتم ديدم در اپارتمان بازه . رفتم تو ديدم مونا نيست . صداش
كردم ديدم از اتاق خواب ميگه بيا اينجام . حليم رو گذاشتم تو آشپزخونه و رفتم تا مونا رو ببينم. وارد اتاق كه
شدم از ديدن مونا نزديك بود شاخ در بيارم . مونا يه لباس خواب حرير زرشكي تنش بود . به پهلو خوابيده بود.
سينه بالاييش زير لباس خواب بود و سينه پايينش به صورت حشري كننده اي از لباس زده بود بيرون . يه پاش
رو جمع كرده بود رون اون يكي پاش. روناش تا بالاي زانو بيرون بود . موهاي اشفتش زيبايي خاصي بهش مي داد
. خودش رو بي حال نشون مي داد . رفتم جلو و كنارش اروم نشستم . دستش رو گرفتم دستم. نيگاهي كرد و
گفت اين بار چرا راست كردي حالم رو نمي بيني . گفتم والا با اين وضعي كه تو هستي اين بنده خدا راس نشه
چيكار كنه. غلطي زد و از اون طرف دمر خوابيد . تو حال غلط زدن لباس كناررفت و هر دو تا سينش رو با كسش
رو ديدم . بازم شرت پاش نبود . گفت : .... ميشه دستت رو بكشي پشتم . من كه مريض بودم واسه اينكه پشتم
زخم نشه مونا هر روز ماساژم مي داد. منم دستام رو اروم كشيدم به پشتش . بعد بلند شد نشستم و كامل با هر
دو دستم كشيدم به پشتش. از حركت دادن كون و پاهاش فهميدم كه داره مي خواره. گفت پاهم رو هم ماساژ بده
. منم از ساق پاهاش شرو كردم و اروم اروم اومدم بالا. بالاتر كه رسيدم از رو لباس داشتم مي ماليدم كه لباس رو
داد بالا و كونش اومد بيرون . منم اومدم بالاتر تا به كون و كمرش رسيدم . پاهاش رو باز كرد و كسش زد بيرون
. ديدم كسش خيسه. گفتم دختر تو مگه مريض نيستي. گفت : من؟ واقعا فكر كردي مريضم . گفتم اره/ گفت :
واقعا من با كدوم بهونه مي تونستم تو رو اين وقت صبح بكشم بياي اينجا؟ من عاشق سكس صبح گاهيم . من
خنديدم و گفتم : مونا اين بار همچين بكنمت كه بميري زير كير. مونا گفت : من عاشق مردن زير كير تو ام. من
كه ديدم اوضاع اين جوريه شلوارم رو كشيدم پايين و كيرم اومد بيرون. مونا خواست برگرده كه گفتم نه مي خوام
از پشت بكنم تو كست. مونا هم حرفي نزد و با دو تا دستش كونش رو وا كرد.سر كيرم رو اوردم دم سوراخ كسش
و اروم فشار دادم . تازه سرش رفته بود تو كه مونا داد زد: واي صب كن صب كن خيلي دردم اومد. منم كشيدم
بيرون و گفتم تو كه دوست داشتي . مونا گفت : دوس دارم ولي اروم تر. دوباره با فشار بيشتري كونش رو با دستاش
وا كرد. چشمم كه به سوراخ كونش خورد براي اولين بار هوس كون كردن به سرم زد . تا حالا فقط يه بار كون
كرده بودم اونم يه دختره بود كه خودش اصرار داشت از كون بده. بعد اون هيچ وقت كون نكرده بودم. الان هم يه
لحظه گفتم اين كه كسش مريضه بزار يه امتحاني بكنيم . واسه همين كيرم رو گذاشتم لاي پاش و خوابيدم روش.
مونا گفت چي شد نرفت تو ها. گفتم مي دونم يه كار ديگه دارم. مونا گفت چه كاري ؟ گفتم مونا تا حالا از كون
دادي . عين برق گرفته ها خواست كه از زيرم در بره كه وزن من نذاشت تكون بخوره. گفت :... تو رو خدا نه من
خيلي ميترسم . كس به اين خوبي بكن ديگه. يكم گردنش رو خوردم كه حشري بشه بعد اروم تو گوشش گفتم .
مونا هوس كون كردم . ميفهمي؟ مونا فهميد كه تقلا فايده اي نداره و من حتما از كون خواهم كردش . گفت نمي
دونم ولي اگه دردم اومد نمي زارم ها . منم قبول كردم. گفتم روغن زيتون داري تو خونه؟ گفت اره تو يخچاله.
پاشدم رفتم اوردم . ريختم تو دستم و گرمش كردم . بعد زدم به سوراخ كونش. گفتم ببين مي تونم يهو بكنم تو
يكم درد بگيره بعد راحت بشي يا اينكه ارم ارم بازش كنم بعد بكنم . مونا دومي رو انتخاب كرد . منم شروع كردم
اول يه انگشتم رو كردم تو . دردش اومد . گفت مطمئني دستته . گفتم نه انگشتمه. گفت: .... ميشه بي خيال شي
اين انگشتت بود اين همه درد داشت واي به روز كه كيرت رو بخواي بكني اون تو . منم خرش كردم و گفتم . ده
همين ديگه كل دردش به همين اولي بود ديگه دردش تموم شد. با اين حرف دوباره رغن زيتون زدم و انگشتم رو
بيشتر فشار دادم . بعد هم دو انگشت و سه انگشت . يواش يواش داشت خوشش مي اومد خانوم و حشري مي شد
. گفتم خوب حالا نوبت شاه كيره كه بره تو . باز التماس كرد كه يواش تر . منم كلي روغن زيتون به كيرم زدم
كلي هم به كونش. يه طرف كونش رو خودش گرفت و يه طرفش رو من باز كردم . با يه دستم هم كيرم رو ميزون
كردم دم سوراخش . گفتم اماده اي ؟ گفت تسليمم راه ديگه اي ندارم كارت رو بكن. منم تو يه ضرب كل كيرم
رو كردم تو كونش. جيغي زد شروع به دادزدن كرد . داد ميزد تو رو خدا درش بيار ولي من روش بودم و نزاشتم
تكون بخوره . ديدم صداش زياد شد دستم رو گرفتم جلو دهنش يكم تقلا كرد و شرو به گريه كردن كرد . احساس
كردم ولقعا داره درد ميكشه و لي اگه بيرون ميكشيدم بد تر مي شد . ازش خواستم تحمل كنه تا تموم بشه.
خلاصه ارومش كردم و يواش يواش شروع كردم به تكون دادن كمرم و بالا پايين كردن. هنوز درد داشت . ازش
خواستم تحمل كنه تا دوباره روغن بزنم. كيرم رو كه در اوردم از گشادي كونش ميشد داخل سوراخ كونش رو به
خوبي ديد. من روغن زيتون رو كه گذاشته بودم رو شوفاژ كه گرم بشه رو برداشتم و اساسي ريختم تو كونشو
دوباره كيرم رو چرب كردم . و كردم تو اين بار هم درد داشت ولي كمتر شده بود . ديگه شرو كردم به كردن . چند
باري كه زدم و خانوم دردش كم شد . ازم خواست كه سرعتم رو زياد تر كنم . بعد گفت درش بيار دوبار بكن. من
در اوردم دوبار كردم . داد زد دوباره. دوباره در اوردم و اينبار محكم تر كردم توش . دوباره داد زد بازم ميخوام
همينجوري بكن . چند بار پشت سر هم در اوردم كردم تو كه يهو گفت تند تر تند تر . من سرعت رو زياد كردم .
شرو كرد به لرزيدم ديدم داره ارضا ميشه منم با سرعت زيادي چهار پنج بار زدم و ابم اومد . همش رو ريختم تو
كونش. چند دقيقه اي اونجوري بوديم كه گفت پاشو نفسم بريد . منم از روش پاشدم. مونا گفت : اين هم از كون،
كونيمون هم كردي . ديگه چي ميخواي و خنديد .منم خنديدم گفت ولي حالي داد ها خوشم اومد. گفتم دهنت
سرويسه از اين به بعد كس و كونت رو يكي ميكنم. مونا در حالي كه داشت سيگار روشن مي كرد دوباره خنديد و
گفت اين كوس كون مال خودته هر جور خواستي با هاش تا كن. من رفتم تو آشپزخونه تا حليم رو واسه خوردن
اماده كنم . مونا هم رفت دوشي گرفت و اومد . خيلي تابلو راه مي رفت . هر كي اين كاره بود مي فهميد كه كون
داده . صبحونه رو خورديم و من رفتم بيرون . بايد ميرفتم يه ذره خرت و پرت مي خريدم . ازشنبه هفته بعدش
من كار جديدم رو شرو كردم . تو يه شركت ايراني و ترك مشغول به كار شده بودم . روابط من و مونا تو اين مدت
به صورت عادي بود . هر هفته دوشنبه صبح و پنج شنبه صبح با هم سكس داشتيم . من پنج شنبه ها تعطيل
بودم و امير سر كار . دوشنبه ها رو هم با شركت صحبت كرده بودم كه ساعت 10 بيام سر كار عوضش دوساعت
دير تر برم خونه. تقريبا سه ماهي گذشت . عيد امسال هم رفتيم مسافرت تركيه . اونجا هم دوبار با هم سكس
كرديم . همشون همون سكس هاي هميشگي بود . هر دو مون به قرار هايي كه گذاشته بوديم احترام مي ذاشتيم.
تا اينكه 12 فروردين امسال ما تو خونه امير اينا بوديم . امير يه فيلم خارجي گذاشته بود و داشت تماشا مي كرد
. من كه از اين فيلمه خوشم نيومده بود رفتم آشپز خونه تا كمك مونا كنم . خونه مونا اينا جوري بود كه وقتي
امير مي نشت پاي تلويزيون كاملا پشتش به ما بود و ما تو آشپز خونه كاملا بهش ديد داشتيم . يك هفته اي بود
كه با مونا سكس نكرده بودم . من داشتم خيار ها رو پوست ميكندم واسه سالاد . مونا يه دامن بالاي زانو هاش
پوشيده بود . با يه چاك از بغل به رنگ سفيد با گل هاي درشت زرد رنگ. يه تاپ صورتي هم تنش بود . مثل اكثر
اوقات هم سوتين نداشت. اومد كنارم . بازوش رو زد به بازوم و با دستش كشيد رو كيرم. برگشتم و يه چشم غره
اي براش اومدم، يعني امير اينجاست هواست باشه. چشماش و خمار كرد و اروم تو گوشم گفت ميخوام . الان هم
ميخوام . دهنم رو بردم سمت گوشش و ارم گفتم باز قرار مون يادت رفت . امير اينجاست ها. دستش رو اورد جلو
و يكي از خيار هاي سالاد رو برداشت. اول فك كردم ميخواد بخوره/ ولي خيار رو كرد تو دهنش و خيسش كرد .
بعد دامنش رو يكم داد بالا و خيار رو ماليد به كسش. چشماش رو بست و يكم از خيار رو كرد تو كسش. من كيرم
كاملا سيخ شده بود . خيار رو از كسش در اورد و اورد سمت دهن من و ماليد به لبام . بعد هم كرد تو دهنم . خيار
كاملا با اب كس مونا و اب دهنش خيس شده بود . نوك خيار رو گاز زدم و مونا دوباره كرد تو كسش. معلوم بود
كه حالش خيلي خرابه. اشاره كرد به كير من و خواست دست كنه تو شلوارم كه نزاشتم. دوباره اومد تو گوشم و
گفت : ميخوام . و من اشاره كردم به امير . يه ذره فاصله ازم گرفت و رفت سمت كابينت اون وري. گفت : امير اين
پودر كيك رو نديدي . امير جوابي نداد. به من گفت : .... تو نديديش؟ برگشتم كه نيگاش كنم ديدم كاملا دولا
شده و دامن رو زده بالا. كس خيس و اب دارش كاملا زده بود بيرون . تو دلم گفتم بذار يه كاري كنم اين يكم
حشرش بخوابه دست از سرم ورداره. انگشتم رو خيس كردم و رفتم سمتش. دستم رو گذاشتم رو كونش و انگشتم
رو كردم تو كسش. تكون نخورد . من از ترس امير سريع انگشتم رو كشيدم و اومدم اين ور. بلند شد و دوباره اومد
تو گوشم گفت: ببين ... من كير ميخوام اونم همين الان . بايد بهم بدي. من كه اوضام با ديدن اون كوس ابدار بدتر
از اون شده بود گفتم : باشه ولي امير با تو. مونا گفت : اون با من. پودر كيك رو برداشت و رفت سمت ظرف شوئئ.
همش رو خالي كرد تو ظرف شوئئ و گذاشت تهش يه كوچولو بمونه. بعد داد زد امير / امير يه جانمي تحويلش
داد. مونا گفت : قربونت برم يه كاري ازت بخوام ميتوني برام انجام بدي؟ امير: تا چه كاري باشه. من حوصله آشپزي
رو ندارم ها . مونا: امير تو رو خدا برو از اين ماركته يه پودر كيك بگير بيار . دارم واستون كيك مي پزم. امير: ول
كن مونا بمونه واسه بعد. تو اين حين مونا يه بشكون ازم گرفت كه يالا وارد ماجرا شو. من سريع دوزاريم افتاد و
گفتم : مونا چه پودري ميخواي بگو من برم بگيرم. مونا: نه نميخواد بري گند بزني اون سري ديدم چي گرفته
بودي؟ راست مي گفت بنده خدا يه بار گنده زده بودم و اشتباه خريد كرده بودم. مونا ادامه داد: امير تو رو خدا برو
ديگه همش دو دقيقه راهه .امير كه هيچ وقت حرف مونا رو زمين نمي انداخت . واسه همينم فيلم استاپ كرد كه
بره . منم كه كيرم راست راست بود سريع خودم رو چسبوندم به كابينت. امير رفت اتاق كه لباس عوض كنه. مونا
گفت ديدي تونستم . رفت بيرون سريع بكن كه دارم ميميرم. امير اومد . تو اين فاصله مونا سريع يه دو سه تا قلم
ديگه هم نوشت و داد دست امير. امير شاكي شد كه تو فقط پودر ميخواستي حالا ليست ميدي. مونا هم سريع يه
لب ازش گرفت و امير رو راهي كرد . امير تا در اپارتمان رو بست مونا شلوار ورزشي منو داد پايين و كيرم افتاد
بيرون . سريع كرد تو دهنش و خواست ساك بزنه كه گفتم : دختر الان مياد بيا بكنم تموم بشه. مونا يه لبخند
شيطنت اميزي زد و گفت : نترس اين ماركته بسته اس بايد بره سر خيابون و تا برگرده يه يك ربعي وقت داريم .
ولي اين بار من بودم كه حشرم زده بود بالا و كس ميخواستم . سرش رو كشيدم كنار و رفتم اول در پارتمان رو
از تو قفل كردم . بعد اوردمش رو مبل گذاشتم . و دامنش رو دادم بالا. بي شرف شرت نداشت. همون جور كير
سيخ شدم رو گذاشتم رو كسش و ارم هل دام كه بره تو . مونا ديگه اون موناي سابق نبود و از تنگي كسش چيزي
نمونده بود . الان تا كسش خيس مي شد راحت تا ته مي شد بكني تو. كردم تو كسش و شرو به تلمبه زدن كردم
. مونا سينه اش رو از لباس كشيد بيرون و داد دهنم. در حال خوردن سينه اش تلمبه هم ميزدم . واقعا وقت
نداشتيم . امير هر لحظه ممكن بود بياد . سرعتم رو زياد تر كردم . مونا گفت كه داره مياد . محكم بغلم كرده بود
. مال من هم داشت مي اومد . با چند لحظه فاصله ارضاء شدم ابم رو تو كسش خالي كردم . مونا يكم تو همون
حالت موند . منم سريع رفتم دستشويي. من كه اومدم بيرون در اپارتمان رو از تو باز كردم و مونا بعد چند دقيقه
از دستشويي اومد بيرون . اومد سمت من و يه لب اساسي ازم گرفت و گفت: آخش راحت شدم . دست به خيار
ميزدم ابم مي اومد . دست به چاقو مي زدم ابم مي اودم . ديگه به دستگيره يخچال هم حساس شده بودم. داشتيم
به همين موضوع مي خنديديم كه زنگ در به صدا در اومد و امير اومد. امير كلي خريد كرده بود------------ .
-------------------------------------------------------يك سال از ماجرا تصادف من گذشته بود . مونا و
امير پيشنهاد داده بودن كه به مناسبت اون روز و اينكه سالم بودم يه پارتي كوچيك بگيريم . قرار شد تو خونه
اونها باشه . خونه امير اينا هم بزرگتر بود هم امكاناتش بيشتر بود . هم همسايه هاشون ادم تر . قرار شد چند تا از
دوستانمون رو هم دعوت كنيم . كلا شده بوديم 21 نفر . بجز من كه تنها اومده بودم . همه اوناي ديگه يا با زنشون
بودن يا دوست دخترشون . البته مونا و امير اونقدر كنار من بودن كه نبودن كس ديگه اي رو متوجه نشم. براي
شام جوجه و گوشت خريده بوديم و تو ايوون بساط كباب و طبيعتا مشروب. حدود 6 تا شيشه ويسكي و شراب
خريده بودم . بجز اينكه همه سيگار داشتن يه چيزي حدود 2 باكس هم ما خريده بوديم . يواش يواش صداي
موزيك بيشتر شد و رقص ها شرو شد . بجز يكي از دختر ها كه فقط سيگار مي كشيد بقيه همشون مست مست
بودن. ساعت هاي 11 شب بود . هوا هم گرم . دخترها يكي پس از ديگري لباس ها رو در مي اوردن . اين كار با
لباس كندن دختري به نام شيما شرو شد . مونا اومد و تو گوشم گفت: الان يواش يواش سكس پارتي هم شرو
ميشه. اكثر دعوت شده ها دوستاي مونا و امير بودن. اين شيما خانوم هم با دوست پسرش اومده بود . قبل لخت
شدن با صداي بلند گفت : اينجا غريبه كه نيست . همه گفتن نهههههههههههههههه. گفت : پس با اجازه همه من
داغ كردم . و لباس رو در اورد. رو تنش فقط يه سوتين بود با يه دامن كوچيك. مرتب هم مي رقصيد . اوضاعي
بود . همه با هم مي رقصيدن . دختر هاي ديگه هم با ديدن شيما يكي يكي لخت شدن . يكي شون كه معلوم بود
جندس سوتينش رو هم در اورد و لخت شد . فقط يه شرت كوچيك تنش بود . همون جا جلو همه با يكي كه مي
گفت نامزدش هستش شرو به لب بازي كردن . با ديدن اين صحنه تقريبا همه داشتن كاري مشابه همين رو انجام
مي دادن. ديگه از رقص خبري نبود . 4 تا از بچه ها رفتن تو يه اتاق . 4 تا ديگه هم رفتن تو يه اتاق ديگه . دو تا
رفتن تو اشپز خونه . اين دو تا رو مي ديدم. پسره كير كلفت و بزرگي داشت. از همون اول هم كرد تو كس دختره
. ما ها مونده بوديم تو حال . دوتا ديگشون هم كه همسايه بغلي مونا اينا بودن با دو تا ديگه از بچه ها رفتن تو
خونه اونها. مونديم ما هفت نفر . 4 تاشون هم با هم تو همون پذيراي شرو كردن . اول دو تا دوتا بودن يكي شون
دختره رو نشونده بود رو مبل و كيرش رو داده بود دهنش . اون يكي هم دختره رو نشونده بود رو مبل و داشت
كسش رو ليس مي زد . من و مونا و امير هم با هم نشسته بوديم و تماشا مي كرديم . امير اروم اومد كنار من و
گفت: ... هميشه در كنار هم بوديم . امشب مي خوام يه غير ممكن رو ممكن كني. حواسم به امير بود كه ديدم
مونا سينه اش رو در اورده داره بازي مي كنه. و دستش هم برده تو شرتش داره با كسش بازي مي كنه. گفتم :
خوب / امير گفت: ميخوام امشب با مونا باشي؟ من سه فازم با هم پريد . نگاهي به امير كردم. امير چشماش رو
بست.دوباره ادامه داد . من مشكل دارم نمي تونم . من ميرم تو دستشوئي . مونا حالش خيلي خرابه. هر لحظه
ممكنه نتونه خودش رو نيگر داره و يكي از اين ها باهاش باشه. من دوست دارم تو باشي .يكي از پسر ها دختره
رو مبل گذاشته بود و داشت از پشت مي كرد تو كسش. اون دوتا ديگه نزديك تر اومدن . دختره در حالي كه يه
كير تو كسش بود با يه دختر ديگه باهم كير پسره رو شرو به خوردن كردن. واي خداي من داشتن گروپ سكس
مي كردن. پسره هم سينه هاي دختره رو گرفت تو مشتش. اون يكي دختر خوابيد و كسش رو داد به دهن دختري
كه از پشت داشت كرده مي شد. دختره با ولع تمام شرو به خوردن كس كرد . من هنوز مات و مبهوت حرف امير
بودم. امير دوباره صدام كرد: ... قبوله من دارم ميرم. بلند شد. سينه مونا رو گرفت دهنش . مونا تو حال خودش
نبود . حشري حشري شده بود. امير رو محكم بغل گرفت . امير مونا رو اورد سمت من و نشوند رو پاهام . سر منو
گرفت و به اون يكي سينه مونا رسوند. مونا دستش رو گذاشت پشت گردن من و منو كشوند سمت خودش. گفت
: زود باشيد يكي تون منو بكنيد دارم مي ميرم. امير سرش رو عقب برد و رفت كنار . من كه ديدم امير از اين وضع
راضيه لباهاي مونا رو گرفتم تو دهنم و شرو به لب گرفتن ازش كردم . مونا كه فقط يه شرت و سوتين تنش بود
و سينه هاش بيرون سوتين بودن خودش رو ول كرده بود تو آغوش من . امير داشت به اين صحنه نيگا مي كرد.
تو اون طرف دو تا پسره جاشون رو عوض كردن و شرو به كردن اون دوتا دختر كردن . دختر ها هم هر كدوم
داشتن يه كير جديد رو تجربه مي كردن از هم لب ميگرفتن و سينه هاي همديگه رو ميخوردن .من با يه دستم
بند سوتين مونا رو باز كردم . همون جور كه حواسم به بقيه بود يه انگشتم رو هم وارد كس مونا كردم. يكم بعد
اون دختر و پسري كه تو آشپز خونه بودن و كارشون تموم شده بود اومدن تو حال . دختره با ديدن اين صحنه ها
رفت و بدون هيج معطلي قاطي بقيه شد . يكي از پسرها يكي از دختر ها رو رو خودش اورده بود و كيرش رو تو
كوس دختره بالا پايين مي كرد . دختري كه تازه از اشپز خونه اومده بود تفي به دستش زد و رفت سراغ كون
دختره . اب دهنش رو به كون دختره زد و انگشتش كرد . پسري هم كه تازه از اشپز خونه اومده بود كيرش رو كه
تقريبا خوابيده بود داد دهن اون يكي دختره. يهو دختري كه با اون بيرون اومده بودن پسره رو صدا كرد . پسره
اومد پشت دختره. دختره گفت بيا اين هم كون كه ميخواستي . پسره در حالي كه يه كير تو كس دختره بود
كيرش رو كرد تو كون دختره . دختره خواست مخالفت كنه كه پسري كه باهاش بود مانع شد . حالا يكي داشت
از كون ميكردش يكي هم از كوس. اين يكي دختر هم بي كار نموند و اورد كسش رو گذاشت تو دهن اون يكي
دختره كه زير خوابيده بود و يه پسره داشت مي كردش. مونا و من در حال عشق بازي شاهد اين صحنه ها بوديم
. مونا حشرش خيلي رفته بود بالا. منو خوابوند رو زمين و اومد روم . شرتش رو داده بود كنار . كيرم رو يهو كرد
تو كسش. در حال بالا پايين پريدن منم سينه هاش رو گرفته بودم. لب هاش رو اورد جلو يه لب ازم گرفت و گفت:
.... منم دوتا كير ميخوام . نه خير اين خانوم سير موني نداشت. منم بدم نمي اومد كه يه سكس سه نفره داشته
باشيم . ولي يهو امير يادم اومد كه گفته بود نمي خوام كسي به مونا دست بزنه بجز تو. گفتم نميشه . دوست دارم
ها ولي امير مخالفه. مونا گفت : امير رفته بيرون نيست تو خونه. گفتم كي رفت . گفت رفته. گفتم بزار مطمئن
بشم . مونا رو گذاشتم كنار و پاشدم برم ببينم چه خبره. تو دستشويي نبود. آشپز خونه هم نبود . در يكي از اتاق
خواب ها رو باز كردم . ديدم اونجا هم گروپ سكس به راهه. يك از دختر ها با ديدن كير من كه از هر دوتا كير
ديگه اون اتاق بزرگتر بود گفت: بيا جلو كير گنده حال بهمون بده. منم خنديدم و گفتم يكي منتظرمه. اونم در
حالي كه يه كير تو كسش بود گفت خوش باشيد. اومدم تو اتاق ديگه و حموم رو هم كه تو اون اتاق بود گشتم.
اين اتاقي ها ظاهرا كارشون زود تموم شده بود و هر 4 تاشون _لخت بغل هم خواب بودن. برگشتم رفتم سراغ در
اپارتمان . اينا هنوز داشتن تو پذيراي بكن بكن ميكردن . مونا هم داشت با كسش ور ميرفت. منو كه ديد گفت بيا
بابا بيا بكن ولش كن اونو من دارم ميميرم. اون رفته منم در بستم . با شنيد اين حرف حمله كردم سمت مونا .
دوباره يه لب ازش گرفتم و گفتم دوست داري كوس كونت رو پاره كنيم . گفت دارم مي ميرم هر كاري دوس
داري بكن . دقت كه كرده بودم كير اين پسره كه اول تو آشپزخونه مي كرد و اسمش هم حامد بود از همه گنده
تر بود . حتي از كير منم بزرگتر بود. مونا رو اوردم سمت خودم و رو خودم خوابوندمش . كيرم رو جا دادم تو كسش
. يكم كه زدم توش با اشاره دست به پسره گفتم بياد اينجا . كون مونا رو با دوتا دستم گرفتم و وا كردم . يكي از
انگشتم رو كردم تو كونش و بازيش دادم . مونا اه و ناله مي كرد . واي بازم ميخوام . بازم كير گنده مي خوام . جرم
بده ... پسره اومد و پشت مونا نشست. منم دستم رو كشيدم بيرون و اون كيرش رو ميزون كرد دم سوراخ كون
مونا. اروم اروم شرو كرد به كردن. مونا داشت جيغ ميزد . منم محكم داشتم سينه هاش رو فشار مي دادم . تو حال
خودمون بوديم كه ديدم يه دختر اومد و نشست بالا سر من . كسش رو اورد جلو دهن من . صورتش رو نمي ديدم.
كس اب دار و خوشگلي داشت . شرو كردم به خوردن كسش. سينه هاش رو هم مونا كرد تو دهنش. تو اوج هيجان
بوديم . اون ور ها هم مثل ما داشتن سكس مي كردن . يكي از دختر ها ارضا شد و كشيد كنار . حالا دوتا پسر
ديگه افتاده بودن جون يه دختره. پسره دختره رو از كون ميكرد و با دستش محكم ميزد تو كون دختره. دختره
اونقدر حشري بود كه خودش هم ميزد رو كونش. كونش قرمز قرمز شده بود. يكي از پسر ها ابش داشت مي اومد
. كيرش رو از كون دختره كشيد بيرون و محكم كرد تو دهن دختره و هرچي اب داشت خالي كرد تو دهن دختره.
دختره هم اب كير ها رو با دهنش قاطي كرد و رخت رو كس دختري كه كنار بود و شرو بخ خوردن كس اون كرد
. دختره كه داشت ارضا مي شد با تمام وجود كس اون يكي دختره رو مي خورد و گاز مي زد . اونم ارضا شد . ولي
يكي از پسر ها هنوز ابش نيومده بود . واسه همين هم اومد سمت ما و دختري رو كه من داشتم كسش رو مي
خوردم رو برداشت . دختره هم چون كير به اون جون سختي داشت مي ديد مخالفتي نكرد و رفت . خوابوندش رو
زمين و با تمام وجودش كيرش رو كرد تو كس دختره. خيلي محكم تلمبه ميزد . ابش داشت مي اومد . ابش رو
اورد بالا و ريخت تو دهن دختره .الان ديگه همه اونها ارضا شده بودن . فقط من و مونا و حامد مونده بوديم. وسط
پذيرايي ما دو نفره داشتيم مونا رو مي كرديم. 4نفري كه تو اتاق بيدار بودن هم اومدن تو و داشتن ما رو نيگا مي
كردن. خواستم يه كاري كنم كه مونا امشب رو فراموش نكنه واسه همين هم يكي از پسر ها كه اسمش متين بود
رو صدا كردم . كير نسبتا خوبي داشت. زياد بلند نبود ولي كلفت بود . البته تو اون جمع هم تنها كسي بود كه كير
هنوز راست راست بود . متين اومد جلو . كيرش رو گرفتم و گذاشتم دهن مونا . اونم شرو كرد ساك زدن . الان
يه كير تو كسش بود . يكي تو كونش و يكي تو دهنش. همه ايستاده بودن و داشتن ما رو تماشا ميكردن. بعد
حدود يه دقيقه جام رو با اوناي ديگه عوض كردم . متين اومد رو كون مونا . حامد هم رفت سراغ كسش . منم
كيرم رو دادم تو دهنش. صحنه هاي نابي از يه سكس چند نفره در جريان بود . مونا همزمان پزيراي سه تا كير
گنده بود . فك كنم اين يكي از ارزو هاش بود كه داشت بهش مي رسيد. بازم جامون رو عوض كرديم . متين رفت
سراغ كس . من سراغ كون و حامد رفت واسه ساك زدن . ياد حركت اون پسره افتادم. يه ضربه به كون مونا زدم
. تا ضربه رو زدم يكي هم خودش زد . من دومي و سومي رو محكم تر زدم . واي حركت مواج كوج مونا چه حالي
مي داد. همين طور ضربه هام رو ادمه دادم. متين نوك سينه هاي مونا رو گرفته بود . يكي رو گرفت به دندونش
و گاز گرفت مونا بيشتر ديونه شد. اون يكي ر و هم محكم با دستش فشار مي داد. از بچه ها خواستم كه حركاتمون
رو تند تر كنيم و هر سه باهم ابمون رو بريزيم . حركات تند تر شد . مونا بشدت داشت حال ميكرد . تمام بدن زير
دست و كير هاي ما بود . من اماده ارضا شدن بودم . اون دوتاي ديگه هم اماده شدن . من و حامد ابمون اومد مونا
رو برگردونديم و كيرامون رو گذاشتيم دم دهنش . مونا با دوتا دستاش كير هامون رو گرفت و پذيراي اب كير
هامون تو دهنش شد . متين با كيرش محكم ور مي رفت . اونم ابش اومد و اونم اومد . هر سه تامون اب هامون رو
ريختيم رو صورت و دهن مونا.تمام صورت و سينه هاي مونا پوشيده از اب مني شده بود . اب مني ها رو تو دهنش
مي چرخوند و با تف ميريخت رو سينه هاش. هر چهار تامون افتاديم. اونايي كه تماشا ميكردن شرو كردن به دست
زدن و ميگفتن دوباره دوباره. من كه ناش رو نداشتم . متين و حامد هم كنار كشيدن. يكي از پسر ها اومد جلو و
گفت مونا جون تو هنوز ارضا نشدي ميخواي ما ادامه بديم ارضا شي. مونا كه داشت تو اتيش شهوت مي سوخت
بدون حرفي كير پسره رو گرفت تو دهنش . دو تاي ديگه هم اضافه شدن. دوباره مونا پذيراي سه تا كير ديگه شد
. اما اين بار شديد تر از قبل بود . يكي از پسر ها جوري ميزد تو كون مونا كه جاي انگشتاش مي موند . مونا هم
ميگفت محكمتر. جرم بديد. واي خدا دارم مي ميرم . محكم تر . من كه اروم اروم داشت كيرم دوباره بلند مي شد
يهو دستي رو رو كيرم احساس كردم . يه دختره كنارم بود . اول باهاش ور رفت بعد كرد تو دهنش . من تمام
حواسم به مونا بود . خيلي جون سخت بود . مونا جيغ هاش بيشتر شد . مي دونستم كه داره ارضا ميشه. به دختره
گفتم محكم تر ساك بزن. اونم خيلي حرفه اي هم ساك ميزد هم با دستش تحريك مي كرد . يكي از پسرها ابش
اومد و اونو تو كون مونا خالي كرد . مونا به لحظه انفجار نزديك شد . حركت كسش رو كير پسره رو محكم تر كرده
بود . اون يكي كير رو هم از دهنش در اورده بود و با دست باهاش ور مي رفت. حركاتش رو زياد و زياد كرد تا قفل
شد . نفسش بند اومد . ايستاد . تمام بدنش شرو به لرزيدن كرد . با تمام وجود كيرش رو كرد تو كس پسره .
اونقدر محكم پسره رو بغل كرد و ناخن هاش رو كرد تو پوست پسره كه بعدا ديدم از جاش خون زد بيرون. مونا
ارضا شد. افتاد كنار . منم براي بار دوم ابم رو تو دهن دختره خالي كردم. سكوت عجيبي تو اتاق بود. بچه يكي
يكي رفتن و دوش گرفت. مونا همون وسط پذيرايي بود . يه پتو انداخته بودم روش. يه نيم ساعتي طول كشيد تا
به حال خودش برگرده . به حال خودشم كه برگشت بردم انداختم رو تخت و خوابيد. مهمون ها يكي يكي رفتن .
فقط من موندم و مونا. رفتم سراغش و ازش خواست تا لباس بپوشه. قبول نكرد . علتش رو كه پرسيدم . گريه كرد
. گفتم چرا گريه مي كني؟ مونا: ... من دوست داشتم تو و امير باهم منو بكنيد ....جون خسته شدم . من تحمل
سكس نكردن رو ندارم. بزار امير بياد و ببينه تا با خيال راحت باهات سكس كنم . مي دونم امروز خودش ازت
خواست . ولي اجازه بده تا خودش بياد و جلو خودش منو بكني. گفتم باشه اين كار رو هم ميكنم . ولي الان نميشه
. گفت نه همين امروز بايد بشه .امير تو دوست داري منو ... بكنه يا نه؟ من: با كي هستي مونا؟ مونا:با اميرم . نيگا
كن پشت سرته. برگشتم و امير رو پشت سرم ديدم . احساس ترس و شرم عجيبي تمام وجودم رو گرفت .امير: ...
جون از نظر من به اين حرف مونا گوش بده. من ميخوام همين جا و جلو چشم من مونا رو بكني. من: ولي امير ...
امير: ولي نداره. امشب بذار يه دوران جديد تو دوستيم ايجاد بشه. امير اينو گفت و خودش لخت شد. كير راست
شده امير خيلي كوچيك بود . امير اومد سراغ مونا . مونا كير امير رو گرفت دهنش. دو سه بار بيشتر ساك نزده
بود كه امير گفت بسه. اومد پايين و كير كوچيكش رو كرد تو كس مونا . شايد 10 ثانيه هم طول نكشيد كه اب
امير اومد . امير گفت بيا نوبت توئه. مشروب تو ليوان رو سر كشيدم . سيگارم رو هم انداختم و رفتم سراغ كس
مونا . امير با ديدن كير من گفت : افرين به اين ميگن كير مال من دودول هم نيست . شايد سكسي كه من اون
شب با مونا جلو چشم امير كردم يكي از بهترين سكس هاي عمرم بود . يا اين جوري بگم بهترين سكس عمرم
بود. با اينكه دوبار اون شب ابم اومده بود ولي خيلي خيلي حال داد. چون هيچ ترس و اظطرابي توش نبود . و باور
كنيد بسيار عاشقانه بود.و دقيقا به همين خاطر اصلا دوست ندارم جزئيات اون سكس عاشقانه رو براتون بنويسم.
اون شب با تمام خاطراتش صبح شد. صبح روز بعد امير به من زنگ زد .گفت مشروب داري؟ گفتم اره واسه چي
ميخواي .گفت غروب ميام حرف بزنيم. تعجب كردم . غروب امير اومد. داغون داغون بود. نگران شدم . گفتم چي
شده . گفت هيچي.دلم مشروب ميخواد . مشروب رو اوردم . همون جور با شيشه سر كشيد . و سيگاري روشن
كرد .امير در حالي كه چشماش پر اشك بود گفت:.... من تو رو از برادرمم هم بيشتر دوس دارم . ولي ازت خواهشي
دارم كه دوست ندارم نه بگي. گفتم چي هر چي بخواي نه نمي گم . من تو اين دنيا جز تو و مونا كس ديگه اي
رو ندارم. امير با چشماي اشك الودش گفت : مي خوام براي هميشه بري. من نمي تونم ادامه بدم. مونا رو خيلي
دوست دارم .من هاج و واج مونده بودم. امير اين حرف رو زد و رفت....
---------------------------------
------------------------------- امير كه رفت منم ته مونده مشروبم رو سر كشيدم و سيگاري روشن كردم.
پاشدم و تو همون حال داغونم رفتم سراغ اتاق خواب . در گاو صندوق رو باز كردم و عكس مونا رو برداشتم. نگاهي
بهش كردم و بي اختيار اشك تو چشمام جمع شد. فندك رو روشن كردم و گرفتم زيرش. عكس مونا همراه با
خاطراتش و خنده رو عكسش شروع به سوختن كرد. دلار هام رو ميخواستم با كارت هاي بانكي. همه رو ورداشتم.
ساكم رو در اوردم و چند تا خرت و پرت همراه با لپ تاپم انداختم توش. لباس هام رو پوشيدم . تا حالا اينقدر
اروم نبودم. مغزم فقط به مونا ، خاطراتش و رفتن متمركز شده بود. هيچي ديگه يادم نبود. تلفنم زنگ خورد : مونا
بود. تلفنم رو خاموش كردم. چند ثانيه بعد تلفن خونه زنگ خورد. اونم از دو شاخه كشيدم. اومدم بيرون و رفتم
پاركينگ . سوار ماشين شدم و رفتم سمت فرودگاه. به خودم كه اومدم ديدم تو اون وقت شب سر قبر خانوادم
هستم . يكم با هاشون حرف زدم و خودمو خالي كردم. بعدش رفتم و از عموم هم خداحافظي كردم. دوباره رفتم
سمت فرودگاه امام. جلو پاركينگ فرودگاه مسئولش گفت چند ساعت ديگه بر مي گرديد؟ با لبخند تلخ گفتم هيچ
وقت و گازش رو گرفتم. هواپيما كه داشت تيك اف مي كرد ياد جمله اي افتادم كه رو ديوار خونه با ماژيك بزرگ
نوشته بودم .خداحافظ امير - خدا حافظ مونا__


نوشته: امیر
     
#488 | Posted: 28 Dec 2016 16:22 | Edited By: shibatarik
یکشنبه. شب. قبل از خواب
زنم سرش توی موبایلشه. یه لبخند تا بناگوش هم روی صورتش. تابلوئه که داره با دوست‌پسرش چت می‌کنه. منم لپ‌تاپ رو بغل می‌کنم،‌ میرم توی سایت‌های پورن. با صدای بلند می‌خنده، با یه حالت معذرت‌خواهی بهم نگاه می‌کنه. در جواب نگاهش لبخند می‌زنم که انگار «چیزی نیست عزیزم» اما توی دلم «جنده خانم» صداش می‌کنم. پامیشه میره توی اتاق خواب. موبایلش هم طبعا با خودش می‌بره. لازم نیست برم دنبالش فضولی. مثل روز برام روشنه که داره از خودش عکس می‌گیره می‌فرسته. از کجای بدنش ولی نمی‌دونم.

سه‌شنبه. عصر
خسته از سر کار برمیگردم. زنم خونه نیست. از گشنگی هم دارم می‌میرم. میرم توی آشپزخونه. مونده غذای ظهر رو برمیدارم گرم میکنم. همینطور که غذا میخورم با موبایلم بازی میکنم. یهو پیغامش میاد: «من یکی دو ساعت دیگه خونه میرسم عزیزم. غذا توی یخچاله. بوس. بوس» می‌دونم کجاست. با دوست پسرش رفتن خرید. البته خودش که گفت با ناهید اینا میرن. نمی‌دونم چرا هنوز داره سعی می‌کنه من رو خر کنه؟ رفتارش خیلی تابلوتر از این حرف‌هاست. آخرین لقمه غذا رو به زور نوشابه پایین میدم. میرم روی کاناپه میشینم، لپ تاپ رو باز می‌کنم و مستقیم میرم توی فولدر پورن‌هام. یه سیاهپوست کیر کلفت داره توی کس یه زن سفید و لاغر میذاره. حلقه ازدواج زنه توی فیلم واضحه. زن با فیلم‌بردار از کلفتی کیر طرف میگه. فیلم‌بردار هم قربون صدقه‌اش میره. تف میزنم سر کیرم و شروع میکنم به جق زدن. وقتی سیاهپوسته آبش رو روی صورت زن لاغر میریزه آب منم میاد. باقی فیلم تهوع‌آوره. فیلم‌بردار دوربین رو دست سیاه‌پوسته میده و خودش آب طرف رو از صورت دختره می‌لیسه. صد بار این صحنه رو دیدم اما الان نمی‌تونم تحملش کنم. لپ تاپ رو می‌بندم و لنگان لنگان میرم که دوش بگیرم.

پنج‌شنبه. شب
زنم حسابی به خودش رسیده. شورت و سوتین ست مشکی پوشیده که بدن سفیدش رو شهوت‌انگیزتر می‌کنه. کار خیلی زود به جاهای باریک می‌کشه. بین پاهاش هستم و کیرم توی کسش داره عقب و جلو میره. چشم‌هاش رو بسته و غرق لذته. میدونم که به من فکر نمی‌کنه. داره کیر دوست‌پسرش رو توی کسش تصور میکنه. از صدای نفس‌هاش می‌تونم «پدرام، پدرام، پدرام» گفتن‌هاش رو خیلی راحت تشخیص بدم. کیرم کمی شل میشه. باید بیشتر تحریک بشم. دم گوشش میگم «دوست داشتی الان یه کیر هم توی دهنت بود؟» چشم‌هاش از خوشی باز میشن. قبلا این از حرف‌ها به هم زدیم. خیلی راحت و بدون خجالت بهم میگه «آره عزیزم! یه کیر توی دهنم یه کیر توی کسم» می‌خوام بگم «کیر کی توی دهنته» و اون جواب بده «پدرام» اما احساس می‌کنم حالا وقتش نیست. اگه عکس‌العمل منفی نشون بده سکس‌مون خراب میشه. به جاش میگم «کیرم توی دهنت، کیرم توی کست» دوباره چشم‌هاش رو می‌بنده و میره توی حس و حال. لعنتی. بازم کیرم در حال شل شدنه. طاقت نمیارم: «می‌خوای کیر پدرام توی دهنت باشه؟» شت! با تعجب چشم‌هاش رو باز میکنه و خشکش می‌زنه. از تلمبه‌زدن دست می‌کشم. ذهنم داره دنبال راه حل می‌گرده یه جوری قضیه رو ماست‌مالی کنه اما می‌بینم چشم‌هاش خمار میشه، کسش آب میافته و میگه «نه میخوام کیر پدرام توی کسم باشه. کیر مرتضی توی دهنم» مرتضی کدوم خری بود دیگه؟

دوشنبه. صبح
تعطیل رسمیه. مشغول رانندگی به طرف شمالیم و با این که صبح زوده توی ترافیک گیر کردیم. برای یه بار هم که شده زنم در حال پیغام بازی با گوشیش نیست. یه نارنگی پوست می‌کنه میده دستم. وقتی گازش میزنم آب می‌پاشه به همه جا. شت. یه لنگ برمیدارم تمیزش می‌کنم. بی‌طاقت و کلافه هستم. تصمیم می‌گیرم بالاخره حرفش رو پیش بکشم:
- عزیزم... مرتضی کیه؟
اوقات تلخی پیش میاد. تا خود ویلا قهریم با هم. اما بوی ساحل که از پنجره ماشین میاد تو چند کلمه‌ای رد و بدل میشه و برمی‌گردیم به حالت معمولی

دوشنبه. شب
«کیر پدرام توی کست، کیر مرتضی توی دهنت» دارم فریاد میزنم و کس زنم رو میگام. زنم از لذت در اوج آسمان‌هاست. هنوز نفهمیدم مرتضی کیه اما کیرش توی دهن زنم داره به شدت شهوتیش میکنه. کیر خودم تا آخر سکس شل نمیشه و وقتی آبم میاد انگار از عمق وجودم میاد.

سه‌شنبه. صبح
صبحانه براش تخم‌مرغ نیمرو درست کردم با آب‌پرتقال. سرش رو از توی موبایل درمیاره و بهم یکی از اون لبخندهای عاشقانه‌اش رو میزنه. برای خودم چایی درست کردم اما زیاد دم کشیده و اون خوشبویی چای شمال توش نیست. کلید سند رو میزنه. سرش رو بالا میاره و خیلی آروم و محتاطانه میگه:
- مرتضی دوست پدرامه. تازه آورده پیش خودش توی مغازه کمکش کنه.
و سعی می‌کنه با نگاهش بفهمه توی سرم چی میگذره. هیچ احساسی توی صورتم نیست. اگه خبری هم هست توی شورتمه که بی‌دلیل داغ شده. اما خودم رو کنترل می‌کنم. یه اوکی میگم و برمی‌گردم توی آشپزخونه تا نون تست بیارم.

پنج‌شنبه. شب
از بیرون برمی‌گردم و شیرها رو توی یخچال میذارم. توی این ساعت هوس شیر داغ کرده بود که توی خونه نداشتیم. براش شیر گرم می‌کنم و میبرم اتاق خواب. داره لایک‌های اینستاگرامش رو می‌شماره. تا این لحظه ۵۴ تا لایک جمع شده برای عکسی که نصف پستان‌های زنم توش معلومه. شونه‌هاش لخت و چشم‌هاش خماره. کامنت‌ها به نظر همه عمه و خاله هستند که قربون صدقه‌اش رفته‌اند. میام پشت سرش و دستم رو میبرم لای سینه‌هاش. سرش رو میاره بالا و ازم لب می‌گیره. نه. امشب فرق می‌کنه. امشب داغ‌تر از معموله. امشب انگار خودش برای سکس عجله داره. شیر رو ول می‌کنیم روی میز آرایشش و باقی کارمون رو میبریم توی رختخواب. یه چیزی عجیبه. یه چیزی سر جای خودش نیست. توی گوشم میگه امشب اسم مرتضی رو نیار. سر نیپلش رو فشار میدم و می‌پرسم: «پدرام چی؟» یهو با صدای بلند میگه: «آرههههههههه! کیر پدرام. خایه‌های پدرام. سینه‌های پشمالوی پدرام» لختم می‌کنه و خودش هم از توی لباس خواب ابریشمش می‌پره بیرون. کیرم رو میگیره دستش و شروع می‌کنه به خوردن. خایه‌هام در حال ترکیدن هستند از شهوت. سرش رو میاره بالا میگه: «این کیره تو داری؟ کیر فقط کیر پدرام» داد میزنم «تو جنده کی هستی؟» جواب میده «جنده پدرام» و دوباره کیرم رو میگیره دهنش. طاقت نمیارم. همونجا آبم می‌پاشه توی دهنش. فورا یه دستمال میاره تف میکنه توش و سریع آماده خواب میشه. چقدر عجیب! سعی می‌کنم بغلش می‌کنم اما من رو کنار میزنه و به خواب میره. وات د فاک؟ نه یه چیزی سر جاش نیست. سرم درد می‌گیره. می‌رم آشپزخونه یه آسپرین می‌خورم و برمی‌گردم توی رختخواب. صدای نفس‌هاش منظمه. سعی می‌کنم بخوابم.

جمعه. نیمه‌شب
خوابم که نبرد. فقط چشم‌هام رو بستم و به صدای شب گوش میدم. صدای جیرجیرک‌ها. صدای باد و خش‌خش پرده‌ها. کمی خش‌خش بیشتر و این بار صدای قدم‌های آهسته از پشت سرم. زنم هنوز کنارم خوابیده. نفس توی سینه‌ام حبس میشه. دزد اومده! تنها چیزی که به عنوان اسلحه به ذهنم میرسه پادری سنگین اتاق‌خوابه. شاید هم چراغ‌مطالعه. اما اول باید بفهمم چند نفر هستند. شاید وقتی رفتند اتاق بعدی شد که در رو قفل کنم و زنگ بزنم به پلیس. آره. بهتره این کار. باید منتظر بمونم و گوش بدم.
از روی صدای پا به نظر میاد فقط یه نفر باشه. احتمالا رفیق‌هاش دارن کشیک میدن. خیلی واضح می‌شنوم که دزد میاد روی سرمون. شاید می‌خواد ببینه بیدار هستیم یا نه. خدا کنه زنم بیدار نشه و جیغ جیغ راه نندازه. اینطوری خطرش بیشتره. دزد روی سرمون متوقف میشه. یه لحظه سکوت و بعد صدای بوسه! شت یعنی می‌خواد به زنم تجاوز کنه؟ دستم آماده است که بپره و میله چراغ‌مطالعه رو چنگ بزنه که صدای خنده زنم میاد! بعد باز هم بوسه. خشک شدم توی جا. بدنم فلجه. اما تمام حس‌های دیگه‌ام به شدت فعال هستند. می‌شنوم که زنم زمزمه میکنه «اومدی عشقم؟» و صدای دزد که جواب می‌ده «آره عزیزم». من این صدا رو می‌شناسم! بارها و بارها شنیدم. بارها زنم من رو کشونده به اون مغازه و این صدای خش‌دار و گرم به استقبالمون اومده و چه تعریف‌هایی که از زنم نکرده جلوی من: «خانمتون باسنش بسیار خوش حالته اگه مانتوی چاک دار بپوشه فلان میشه و بهمان میشه» «خانمی با چشم‌هایی به زیبایی شما باید سایه آبی استفاده کنن که اینطور بشه و اونطور بشه» «شما ماشاالله با این سایز سینه که دیگه نباید این رو بگید به نظرم اگه یه لیفت...» بله!‌ می‌شناسم این صدا رو. صاحب صدا دوباره توی گوش زنم میگه «کجا بریم دلبر من؟» و زنم می‌خزه بیرون از تخت. لخت و برهنه. همونطوری که بعد از سکسمون رفت توی رختخواب و دست دزد، یا بهتره بگم پدرام، رو میگیره و دو تایی بیرون میرن. هنوز فلجم. مغزم کار نمی‌کنه. یعنی پدرام چطوری سر از اتاق خواب ما درآورد؟

جمعه. هنوز نیمه شب
بدنم از حالت فلج بیرون اومده. جرات می‌کنم سرم رو بالا بیارم و اطراف اتاق رو نگاهی بندازم. کسی نیست. نور آبی یکی از چراغ‌های لپ‌تاپ پخشه توی اتاق. تخت به جز من برهنه خالیه و شیر هنوز روی میز آرایش. مغزم کم کم به کار میافته. یک احتمال به ذهنم میرسه و اون اینه که توی فاصله‌ای که من رفته بودم شیر بخرم پدرام اومده و پشت پرده قایم شده. ممکنه. شاید هم نه. این که چطوری اومده مهم نیست فقط می‌خوام بدونم الان کجا هستند و به چه کاری مشغولند. در اتاق خواب بسته است. همیشه تابستان‌ها در رو باز میذاریم اما این بار در بسته شده. آروم از تخت‌خواب بیرون میام. شلوارم روی زمینه، می‌پوشم و خیلی آهسته، آهسته‌تر از دزدی که به خونه‌ام اومد، در رو باز می‌کنم. صدای ناله میاد. از توی هال داره صدای بوسه و صدای ناله‌های پرشهوت زنم میاد. با احتیاط بیشتر بیرون میرم و در پناه سایه‌ها از راهرو عبور می‌کنم. پنجره‌ای بازه و نور سفید مهتاب که با نور زرد لامپ توی حیاط ترکیب شده هال و پذیرایی رو پر کردن. اونجا روی مبل یه زن با پوست سفید افتاده و یه مرد با پوست تیره و پشمالو روش خوابیده. لب‌هاشون به هم گره خورده و چشم‌هاشون از لذت و شهوت بسته است. دست مرد روی بدن زنم در حال حرکته و زنم از خوشی داره ناله می‌کنه و لب می‌خوره. خودم رو به اون طرف هال میرسونم تا مخفی‌تر باشم. از جایی که هستم پاهای به هم قفل شده‌شون رو می‌بینم و بدن عضلانی پدرام و سینه‌های درشت زنم که دارن توی دست پدرام مالیده میشن. بوسه‌هاشون چقدر طولانیه و چه پرحرارت. بالاخره دست از بوسیدن می‌کشن و زنم به طرف کیر پدرام حمله می‌کنه. شروع می‌کنه براش خوردن و پدرام سعی می‌کنه ناله‌هاش رو توی سینه حبس کنه اما موفق نمی‌شه.
- جون... بخور... بخووور کیرم رو... کیرم توی کست... جنده... کیرم توی کس جنده‌ات
و زنم مثل گشنه‌ها فقط داره می‌خوره و خایه‌های مرد رو توی دستش می‌ماله. یعنی کیرش چند برابر منه؟ کیر من هیچ وقت نتونسته دهن زنم رو پر کنه اما این کیر انگار داره تا حلقش میره و برمی‌گرده.
- اووووه... بخور جنده... کسده... کست رو الان میگام...
با شنیدن جمله آخر زنم از خوردن کیر دوست‌پسرش دست می‌کشه. صداش نازک و پر از شهوته. صورتش خیس از آبدهن خودش، توی نور مهتاب و لامپ داره می‌درخشه. جواب میده:
- کیرت رو توی کسم می‌خوام پدرام... کیرت رو بکن توی کسم.
من پورن زیاد دیدم. سکس با زنم زیاد کردم. جق زیاد زدم. اما در هیچ لحظه‌ای از زندگیم کیرم اینقدر راست نشده بود. می‌خواستم بپرم و جفتشون رو بکشم؟ شاید. می‌خواستم داد و هوار کنم و آبروریزی راه بندازم؟ ممکنه. اما در این لحظه کیرم داشت شلوارم رو پاره می‌کرد. نتیجه؟ از توی شلوارم آزادش کردم، یه تف انداختم سرش و شروع کردم با باهیجان‌ترین صحنه سکسی زندگیم جق زدن. زدم با کیر عظیمی که وارد کس زنم میشد؛ زدم با ناله‌های خفه شده زنم؛ زدم با پستان‌هاش که با هر تلمبه بالا و پایین می‌پرید؛ زدم با کونش که مثل ژله می‌لرزید و گاییده میشد؛ زدم با بی‌غیرتی خودم و بی‌ناموس شدنم و تحقیر شدنم به دست دوست‌پسر زنم. وقتی مرد حسابی زنم رو گایید ناموسم رو جلوی کیرش نشوند و با دست چند بار مالید. باورتون نمیشه چه حجم آبی صورت زنم رو آبیاری کرد از پیشانیش آب چکید، رفت روی گونه‌هاش، از چونه‌اش شُره کرد و روی پستان‌های بزرگش ریخت. پدرام ولو شد روی مبل و زنم از خوشی یک جیغ خفه زد. پدرام فورا بلند شد، لباس‌هاش رو پوشید و به طرف در رفت. زنم هنوز روی زانو نشسته بود و داشت کسش رو می‌مالید. من توی تاریکی برای چند لحظه از جق زدن دست کشیدم تا محل اختفام لو نره. پدرام بوسه‌ای به طرف زنم پرتاب کرد و فورا از در بیرون رفت. زنم هنوز اونجا نشسته بود. آب کیر از صورت و پستانش در حال ریختن و داشت به شدت چوچوله‌اش رو می‌مالید. چشم‌هاش بسته بود و سرش رو بالا گرفته بود و جیغ‌هاش رو یکی بعد از دیگری توی سینه حبس می‌کرد. داشت آبم می‌اومد. بعدش چکار کردم؟ بله! احمقانه‌ترین کار ممکن: کیر به دست از تاریکی بیرون اومدم و پشت زنم قرار گرفتم. نفهمید که اونجام. فقط وقتی فهمید که آبم پاشیده شد به موهای پشت سرش و از ته دل نعره‌ای زدم.

جمعه. ظهر
توی رختخواب کنار هم هستیم. هر دو لخت. داره عکس‌های توی گوشیش رو بهم نشون میده. عکس کیر پدرام، عکس کیر مرتضی، عکس کس و کون و ممه‌هاش که برای اونا فرستاده. هر عکسی می‌بینم می‌بوسمش و زنم نخودی می‌خنده. کیرم دیگه نای بلند شدن نداره و کس زنم آش و لاشه. گوشیش رو میذاره روی دوربین و به دستم میده. شروع میکنم از پستان‌هاش، کمرش، کونش، رون‌هاش در انواع و اقسام پوزیشن‌ها عکس می‌گیرم. چند تایی خوب توی عکس‌ها هست. یکی دو تا هم عالی از کار درمیان. میریم توی تلگرام. یه عکس کون برای مرتضی می‌فرسته یه عکس ممه برای پدرام. برق شیطنت توی چشم‌هاشه. عاشقانه می‌بوسیم همدیگه رو. موبایلش یه ویبره می‌کنه و نوتیف میده. دو تایی حمله می‌بریم به طرفش که ببینیم کدومشون زودتر جواب دادن. دستمون میخوره به هم دیگه و موبایل پرت میشه پایین تخت. صدای خنده‌هامون ظهر جمعه رو پر از شادی و خوشبختی می‌کنه.
     
#489 | Posted: 19 Feb 2017 20:02
لذت یعنی
بعد از یک رو کاری مزخرف بیای خونه. ببینی خواهرت زیر دوست پسرش داره از لذت بیهوش میشه. بری با خشونت با دست کیر پسره را از کونش بکشی بیرون . شروع کنی به ساک زدن کیر بکن خواهرت بعد از اینکه حسابی از کیرش سیراب شدی نوبت به خایه ها و کون کننده خواهرت برسه در حال که خواهرت هم داره با اه و ناله و حشریت تمام انگشتت میکنه تا برای کیر دوست پسرش کونت اماده بشه. وقتی کونت آماده شد. خواهر جونت بلند بشه کیر نیما جون (بکن گرامی) را از دهنت بکشه بیرون. خودت را به پشت دراز کنه و کیر نیما جون را اروم اروم با دستش هل بده تو سوراخت. مگه لذت بیشتر از این هم هست. در حالی که نیما جون داره اروم اروم تلنبه میزنه تا سوراخت به کیر کلفت و خشگلش عادت کنه. نازی جون(خواهر جونت) بیاد بالا سرت و پای راستش را از روی سرت رد کنه و با ناناز خوشگلش بیاد روی دهنت. نازی حشری قبل از اینکه شروع کنی به خوردن کسش هم کلی آب شهوتش را ریخته تو دهنت. اوممممممم چه آب خوشمزه ایی مگه از آب کس آبجی هم چیزی خوشمزه تر گیر میاد. دست نازی را از روی کسش بکشی کنار و زبونت را در بیاری آروم شروع کنی به لیس زدن بالای ناناز آبجی جون. بعد از یکی دو دقیقه که نیما هم سرعت تلنبه زدناش را بیشتر کرد تو هم بیای پایین تر و کل کس نازی را به دهنت بگیری و میک بزنی. وقتی صدای نازی از آه و ناله تبدیل میشه به داد زدن با دست کمرش را خم کنی و رو خودت درازش کنی. دست راستت را از زیر بدنش بکشی بیرون و نوک انگشت هات را به هم بچسبونی و در حالی که مچ دست راستت مثل یک مخروط شده. همه جای انگشتا و مچ دست را با آب کسش خیس کنی و آروم ببریش سمت سوراخ کون باز مونده خواهرت. نازی که تازه شروع کرده بود به مالیدن دودول کوچیکت تا میفهمه میخوای چیکار کنی دست از کار میکشه و سعی میکنه که بلند بشه ولی دیگه خیلی دیر شده با دست چپ کمرش را میگیری و با دندونت هم لب های آویزون کسش را فشار میدی تا تسلیم بشه. وقتی تسلیم شد همزمان با نیما که کیرش را دوباره جا میکنه تا محکمتر و محکمتر کونت را جر بده دستت را با تمام قدرت تا مچ میکنی تو کون نازی که باعث میشه نازی هم کیرت را گاز بگیره البته نه زیاد محکم. ولی اینقدر محکم هست که باعث بشه نیم متر از تخت بپری بالا و کیر خوشتراش نیما از کونت در بیاد و نازی هم از روی تخت پرت بشه پایین.
نیما که از دست شما دوتا خل وچل شاکی شده پاهات را محکم میکشه سمت خودش و در حالی که داره زیر لب غرولند میکنه. باسنت را تا پاهاش میکشه عقب و بعد از اینکه کیر درازش را با ملحفه خشک میکنه. بدون خیس کردنش یک ضرب تا ته جا میکنه تو باسنت. جوری که احساس میکنی پوست اطراف سوراخت تا نافت کش اومده. نازی هم که درد رو تو صورت میبینه دستاش را میزاره دو طرف صورتت و خم میشه روت تا یکی از بهترین کارهایی که یک خواهر میتونه برای برادرش بکنه را برات انجام بده. قبل از اینکه صورتش بهت برسه اول آبشار شرابیش روی صورتت پهن میشه. همینطور که داره پایین میاد با دستاش موهاش را از روی صورتت کنار میزنه. بالاخره بعد از چند ساعت یا شاید هم چند روز یا حتی چند سال صبر لباش به لبات میرسه شروع میکنه به بهترین نحو لبات رو خوردن و مکیدن. این دیگه حتما بهترین لذته روی زمینه. اما همین که لباش را جدا میکنه احساس میکنی مغزت هم داره از وسط جدا میشه. دیگه نمیتونی درد باسنت را انکار کنی و چشات پر اشک میشه . نازی هم که اینو میبینه اول پای راستش را از روی شکمت رد میکنه و میاد روت. بعد از اینکه روت خم میشه این سری به جای لبات میره سمت چشات و از روی گونه هات اشکات رو لیس میزنه. بعد از اینکه اشکات با بزاق آبجیت جاشون عوض شد. نازی بدون اینکه باعث بشه تماس نانازش با نافت از بین بره روت میچرخه و سرو ته میشه. خیلی آرام هنگام خم شدن کل شکم و باسنت را با کس یخورده زبرش ماساژ میده تا کسش بیاد رو دهنت و سر خودش هم بره لای پات. آروم با انگشتای کشیده اش عضله های شکم نیما را نوازش میکنه و شروع میکنه به فشار دادن شکمش تا اینقدر شکم اش از باسنت فاصله بگیره تا بتونه با دست دیگه اش کیر کلفت نیما را از کونت بکشه بیرون. بعد از اینکه کیر بکن عزیزت از سوراخت در میاد. اینقدر سوراخت گشاد شده که دیگه اندازه سه تا انگشت باز مونده باشه و باعث بشه از هوایی که وارد رودت بشه احساس سرما کنی و بلرزی.
نازنین جون بعد از اینکه کیر بکن گرام را با ملحفه روی تخت تمیز میکنه باسنش را از روی سرت بلند میکنه تا اونیکی دست آزادش را به نانازش برسونه و کلی آب برای خیس کردن کیر نیما جون و نرم کردن کون داداشیش برداره. این دفعه که کیر نیما با هدایت دستای ظریف نازی وارد کونت میشه فقط و فقط لذت میاد سراغت چون میدونی لیزی آب غلیظ خواهرت نمیزاره اصلا درد بکشی. وقتی همه عضله های بدنت ریلکس میشن و پشت سرت به تشک فشار داده میشه. فقط لذت محضه که تو همه رگ های بدنت جاری میشه وقتی این لذت با تلنبه های سومین موجود دوست داشتنی تو دنیات به سمت مغزت روان میشه. دیگه نمیتونی جلوی آه کشیدنات رو بگیری و شروع میکنی آروم آروم ناله کردن. تکون خوردنای نازی رو شکمت وقتی داره شکم نیما را لیس میزنه و با دستش بیضه هاش را با اندکی فشار بیشتر از معمول نوازش میکنه بهترین ماساژ دنیاست.
نفس زدنات دیگه قطع و بریده شده. میدونی که داری بر خلاف خواسته ات به اوج میرسی. وقتی با دو تا دستات باسن آبجی جونو چنگ میزنی. نازی هم نکته را میگیره و خودش را از نیما جدا میکنه و شیرجه رو به سمت دودولت شروع میکنه. اما قبل از اینکه بهش برسه دودول بی جنبت کار خودش را شروع میکنه و یخورده آب روی موهای قشنگ خواهرت شلیک میکنه. وقتی نازی کل دودولت را میکنه تو دهنش تازه میفهمی که اینبار حتی اندازه سری قبلی یخورده هم راست نکردی و کیر قلمیت کاملا شل و بی حالته. نازی که هنوز داره دودولت را میک میزنه با دستش آب هایی که موفق به خوردنش نشده را با دستش جمع میکنه. دست آبکیش را کم کم میاره سمت صورتت در حالی که حواسش هست آبت را روی تخت نریزه. بعد از اینکه با پشت دستش یک خورده صورتت ر نوازش میده. دستش را از بین بدناتون رد میکنه و به ناناز خوشگلش میرسونه و شروع میکنه با آب کیر داداش جونش کسش را مالیدن بعد از چند ثانیه نوازش و انگشت کردنش. دستش را بر میداره و سرت را به نانازش فشار میده. تو هم با اینکه خیلی بی حالی باز بخاطر لذت بردن بهترین خواهر دنیا شروع میکنی با زبون کس آبکیری خواهرت را لیس زدن.
بعد از یکی دو دقیقه میبینی که دیگه نمیتونی تلمبه های سریع بکنت را تحمل کنی. آروم با دستت پاش را فشار میدی تا بفهمه که دیگه بسته. با دستت هم سر نازی رو سعی میکنی از روی دودولت بلند کنی که میفهمی نازی برای اولین بار کیرت و بیضه هات را همه با هم تو دهنش جا داده و داره با جداره داخلی لبش به بیضه هات حرکت میده. وقتی فشار دست را بیشتر میکنی بیضه هات و بعدش کیرت دونه دونه از لای لبای به هم فشرده خواهرت میپرن بیرون و باعث درد نسبتا شدیدی میشه.
نیما که هنوز به اوج نرسیده. نازی رو بلند میکنه تا بقیه کارش را روی اون تموم کنه. ولی نازی از دستش در میره و میاد اینور تخت سرت را لای دستاش میگیره و با فشارش باعث میشه نود درجه روی تخت بچرخی و سرت از یک طرف تخت بزنه بیرون. صدای قیژ قیژ چوبی بهت میگه که خودش هم خم شده تا از کشوی کنار تخت یک چیزی برداره. وقتی بلند میشه و سمت نیما میچرخه (که خودش را به اینور تخت رسونده) صدای پاره شدن بسته پلاستیکی را میشنوی ولی همچنان چشات را باز نمیکنی.
وقتی نازی با شکم روی شکمت دراز میکشه تازه چشات را باز میکنی تا از لای چشای خیس از عرق و بزاق نازی تصویری تار از کیر کلفت و کادو پیچ شده ایی را ببینی که داره به کس نازی نزدیک میشه. با اینکه خیلی بی حالی ولی نمیتونی از خیر دیدن فرو رفتن این کیر چاق و چله و قد بلند توی کسسسسسسسسسسسس خواهرت بگذری. وقتی سر کیر نیما به کس نازی میرسه ناله نازی هم بلند میشه و حین فرورفتن کیر گنده نیما صدای اونم اوج میگیره. وقتی کیر نیما تا وسط جا میشه پیش خودت فکر می کنی که نازنین احتمالا تنها دختری تو دنیاست که کسش از کونش تنگتره. با این فکر یخوره خنده ات میگیره و سعی میکنی زبونت را به بیضه های نیما برسونی تا با هر بار تلنبه زدن تو کس نازی. خودت بیضه های بکن خواهرت را بلیسی و بیشتر تحریکش کنی. بعد از چند تا تلنبه کیر را از کس خواهرت میکشی بیرون و اون را به سمت دهنت میاری و لبات را دورش حلقه میکنی تا اینبار نیما تو دهنت تلنبه بزنه. تو این فاصله هم نازی از فرصت استفاده میکنه و از روت بلند میشه و با کمرش اینبار روت میخوابه و کونش را برای پذیرایی سمت نیما بالا میاره. وقتی نیما این موقعیت را میبینه کیرش را از دهنت میکشه بیرون و کیرش را یک ضرب و تا دسته تو کون خواهرت فشار میده. ولی نازی کونش گشادتر از این حرفاست که با این چیزا دردش بگیره. بنابراین تو هم که دیگه خسته شدی سعی میکنی جفتشون را بیشتر تحریک کنی تا بتونی زودتر بخوابی. پس دو تا انگشت بین انگشت اشاره و کوچیکت را از زیر کیر نیما تو کون نازی میکنی و شروی میکنی به تکون دادنشون تا زیر کیر نیما بیشتر تحریک بشه و اونیکی دستت هم میرسونی به ناناز نازنین تا با کلیت اش بازی کنی و از اونور هم با زبون به بیضه های نیما حال میدی. نقشه ات میگیره و تو کمتر از دو دقیقه نازی و نیما طبق معمول با هم به مرز ارضا شدن میرسن. نیما کیرش را از کس آبجیت در میاره و کاندوم را از روش بر میداره و با وجود کثیف بودن کیرش (البته فقط یخورده بو میده که بخاطر گاییدن سوراخ کون تمیز نشده خودته). کیرش را تا نصفه میکنه تو دهنت و آبش را ته حلقت خالی میکنه. آبش اینقدر زیاده که نمیتونی همش را یکجا ببلعی و یکخورده از آبش از بین لبات و کیرش میریزه روی پارکت کف اتاقت. نازی هم که هنوز داری با کلیتش ور میری روی شکمت داره از فرط شدت ارضا میلرزه. قبل از اینکه چشات از فرط بی حالی بسته بشه و دست از روی ناناز نازنین کنار بره فقط میتونی تصویر افتادن بدن نیما روی تخت را تا وسط راه تماشا کنی.
     
     
#490 | Posted: 20 Feb 2017 00:51
هیپنوتیزم
امروز،صبح بازم دیر از،خواب بیدار شدم فکر کنم تو این ماه ،این چهارمین صبحی بود که خواب میموندم احتمالا امروز خانوم شبان ازاد تلافی اون سه باری که گذشت کرده بود رو هم درمیاره واسه همین باید انتظار،هر برخوردی رو داشته باشم واضح بود تو اون ساعت نمیتونستم به جابجایی با اتوبوس فکر کنم آخه اونموقع دیگه تاخیرم تبدیل میشد به غیبت ودردسرم بیشتر میشد

واسه همین راه افتادم به سمت خیابون اصلی تا بلکه با ماشینای خطی بتونم زودتر خودمو به مدرسه برسونم
آذرماه بود و طبیعت شاهد آخرین عرض اندامهای فصل زردش بود تک و توک برگهای زرد و سرخی که از،دم جاروی رفتگر جا مانده بود جلوه ای متفاوت از،زیبایی های،طبیعت را به منظره ی آسفالت سرد خیابان بخشیده بود سوز سرمای آذرماه نوک بینی مو که حسابی یخ کرده و سرخ شده بود رو سوزن سورنی مبکرد،در کش و قوس کل کل ی، که این باد هرزه گرد با منافذ کاپشنم راه انداخته بود این بادمتجاوز بود که پیروز،میدون شد و تونست فاتحانه دست سردشو رو سطح بدنم بلغزونه و احساس مور مور مانندش رو که با دون دون شدن پوست بدنم و انقباض نوک برجسته سینه های نه چتدان درشتم همراه بود بهم دیکته کنه !دلخور ازین تجاوز،اشکار !بهر مصیبتی بود خودمو به صف خطی ها یی که معمولا بعد از،خوردن زنگ مدارس،تک و توک مسافر،گیرشون میومد رسوندم ،
معلوم نبود چقدر باید منتظر پر،شدن یکی ازین سواریها میموندم تو این فکرا بودم که با شنیدن صدایی که میگفت جام جم -میدون رهبر یه نفر توجه ام به اول صف و جایی که یکی ازین قوطی کبریتای مسافر کش با سه نفر مسافر منتظر، سوار شدن آخرین مسافر بودند جلب شد ، انگار شانس بهم رو کرده بود معلوم نبود تا کی باید الاف پر شدن یکی ازین قارقارک ها میموندم در حالی که سعی داشتم نشون ندم چقدر ازاین ،بابت کهودیگه لازم نیس، وقتمو اونجا هدر بدم خوشحالم، راه افتادم تا قبل از اشغال شدن اون صندلی خودمو به شانس صبحگاهیم رسونده باشم اما هنوز سه چار،قدمی جلوتر نرفته بودم که با دیدن چهره آشنای اون نامردی، که دستشو رو در باز همون ماشین گذاشته بود و معلوم بود از مسافرهای همون ماشینه کلا عطای سوار شدن به اون ماشینو به لقایش بخشیدم ، ترجیح میدادم خانوم شبان ازاد بدترین تنبیه ها رو برام در نظر بگیره ولی یه بار دیگه بازیچه هوس های اون حرومزاده نشم!
با دیدن اون پسره خاطرات بد روزیکه به ناچار تا رسیدن به مدرسه باهاش، همسفر شده بودم ،برام تداعی میشدن خاطراثی آزار دهنده امیزه ای از ترس ،تحقیر -درد و تحریک
دنبال یه راه فرار میگشتم انگار ازینکه با اون حتی تو یه خیابون هم باشم ترس داشتم
تصمیم داشتم تا اونجاییکه میشه از اون بی شرف دور بشم ازینکه صبح تنبلی کرده بودم و با همون اولین زنگ ساعت از رختخواب دل نکنده بودم احساس پشیمونی و گناه میکردم در،همین اثنا بود که صدای بوق یه سواری دو در قهوه ای رنگ شیک، منو به خودم اورد دیدم یه ماشین چن متر جلوتر از من وایساد و رامین پسر داییم ازش پیاده شد و سلام کرد چه قدر خوشتیپ شده بود با اینکه هنوز،پنج شش متری ازم فاصله داشت اما بوی عطرش میومد چه ادکلن خوشبویی زده بود با دیدن رامین و توجه اش احساس قدرت کرده بودم حس میکردم اعتماد به نفس به یغما رفته ام رفته رفته داره به وجودم یرمیگرده دوس داشتم اون پسره رو به رامین نشون بدم تا بره یه فصل کتک مفصل بهش بزنه که فک نکنه دخترای مردم بی کس،و کارن و هر غلطی،دلش خواست میتونه بکنه اما فکرشو که کردم دیدم درین مورد خاص ،بهشت واقعا به سرزنشش نمیرزه اصن معلوم نبود رامین در قبال این جریان چه عکس العملی نشون بده واسه همین ترجیح دادم جو گیر،نشم و معقولانه عمل کنم وقتی فهمید دیرم شده خواست که اجازه بدم منو برسونه تو حالی نبودم که بخوام ناز،کنم و به این پیشنهاد عالی جواب رد بدم
با اینکه سعی داشتم حالت عادی،داشته باشم و حتی،لبخندهم بزنم اما حس کردم بمحض نشستنم تو ،ماشین رامین انگار موجی از نگرانیهام به او منتقل شده باشه با نگاه نگرانی که به چشمام دوخته بود منو به رگبار سوالات ناشی از دلواپسیش بسته بود سکوتمو که دید در حالی که نگاه نگرانشو به چشمام دوخته بود دستمو میون دستاش گرفت و آروم پرسید چی شده دختر؟اتفاقی افتاده ؟ رنگ به رو نداری ؟با کسی حرفت شده؟! این سوال اخریش واسم در حکم یه راه نجات میتونست باشه واسه اینکه دست از،سرم برداره گفتم اره با دوستم رومینا بحثم شده و از،دست اونه که ناراحتم
رامین هم واسه اینکه به خیالش،فکر مو از موضوع منحرف کنه شروع کرد از همه جا برام حرف زدن از شرکت و مسئولیتاش گفت از دوستاش گفت و..... یه جایی لابلای همه اون حرفایی که هیچکدومشون بهم ربطی نداشت بلاخره از،احساسش گفت ، بهم گفت: دوستم داره و از روزی که تو تولد فرزانه دختر خاله سودی منو دیده خواب و خوراک براش نمونده میگفت بعد از اون قهر طولانی مدت بابام با عمه هیچوقت فکر نمیکردم یه روز با دیدن تو شکه بشم و در حالی که به روم لبخند میزد گفت ماشالا خانومی شدی یه خانوم زیبا عزیزم !
اونقدحرفای قشنگی میزد که من کلا درس و مدرسه از،یادم رفت ،محو حرفاش شده بودم گفت امروز،اومدم تکلیفمو روشن کنی! گفت: دیگه نمیتونم حتی یه روز دیگه هم با این کابوس که شاید تو منو نخوای و دلت پیش کس دیگه ای گیر باشه زندگی کنم!
نمیدونستم چی باید بهش بگم اخه من قبل از اونروز هیچ فکر خاصی در مورد رامین نداشتم ولی حالا اون ...
خوش صحبت بود و سعی میکرد باحرفاش منو بخندونه .!...در کنارش،احساس خیلی خوبی داشتم یه احساس،شیرین که تا اون لحظه تجربه اش نکرده بودم
ازم خواست حالا که مدرسه ام دیر،شده بهش افتخار بدم تا اونروز رو تا ظهر با هم بگذرونیم تابتونیم بیشتر با اخلاق و روحیات هم اشنا بشیم احساس فوق العاده ای داشتم و لبخند میزدم انگار رو ابرام و از اون بالا دارم زمینو نگاه میکنم دم یه پارک ماشینو نگه داشت و باهم رفتیم تو پارک دستای همو گرفته بودیم و قدم میزدیم دیگه احساس،سرما نمیکردم بجاش گرمای مطبوعی رو تو رگهام حس میکردم ، انگار یه خون گرم جای اون مایع سرد همیشگی تو رگهام جریان پیدا کرده خوشحال بودم شاده شاد به پیشنهاد رامین باهم رفتیم کافی شاپ دوستش،و اونجا رامین با دست خودش، واسه دوتامون قهوه اسپرسو آماده کرد ! یه قهوه با طعم عشق که تلخیش هم انگار،شیرینی خاص خودشو داشت! اونجا بود که رامین واسه اولین بار دستامو بوسید و گرمای عشقشو تو وجودم شعله ور کرد بگمونم رامین اونروز صبح و با نوشاندن اون فنجونهای قهوه عشقشو
تو دلم جاودانه کرده بود از کافی شاپ که زدیم بیرون برف زیبایی به ارومی میبارید و دلامون سرشار از،سپیدی و پاکیش میکرد برای همدیگه از،سرگرمیا و علايقمون حرف زدیم و چه قدر جالب که مطالعه شعر و داستان وهمینطور جمع اوری،مجموعه های تمبرو سکه و اسکناس از،سرگرمیهای مشترکمون بود قرار شد ازونجا بریم خونه شون تا مجموعه ها و البومهای تمبرشو نشونم بده
از،عشق لبریز بودم ،،احساس میکردم صدساله که یه عشق پاک و عمیق بین ما جریان داره نه محبتی که شاید سر جمع دو ساعت هم نبود بهم ابرازش کرده بودیم میدونستم تو اون ساعت دایی و زن داییم هر دو سر کارن و ازین جهت مشکلی وجود نداشت فقط حیف که اونروز،موفق نشدم مجموعه هاشو ببینم اخه کلید کمد تو جیب کتش‌تو شرکت جا مونده بود
نشسته بودم رو تختشو اتاقشو برانداز،میکردم میخ شده بودم به تصویر ی که رو دیوار روبروم زن وومردی برهنه رو تو بغل هم نشون میداد وزیر تصویر به لاتین چیزی نوشته بود در مورد عشق و اخرین پرده ی یک نمایشنامه ، دوسه تا کلمه شو نفهمیدم و روم هم نشد از رامین بپرسم رامین داشت با تلفن حرف میزد و من محو اون تصویر عاشقونه بودم احساس میکردم ترشحات بدنم هر لحظه بیشتر از،قبل بین پاهامو خیس میکنن!
تصویر، سیاه و سفید کار،شده بود وجود سایه روشنهای زیبا جذابیت و تاثیر گذاری اون کارو دوچندان کرده بود تصویری پست مدرن که طراحی مرموز و در عین حال عاشقانه ی یک هم آغوشی سرشار از،هیجان رو به تصویرکشیده بود دستهای مرد در تصویر با اشتیاقی وصف ناشدنی از،پشت دخترو در،آغوش گرفته بود و به خود میفشرد از حالت قرار گرفتن دستها رو تن دختر که حریصانه در حال فشردن سینه های برهنه او بود بخوبی این اشتیاق قابل فهمیدن بود ،دختر با چشمای بسته و لبهایی نیمه باز ، سرش رو کاملا به عقب مایل کرده وبرهنگی هوس انگیز گردنش رو به لبهای پر خواهش مرد سپرده بود تا با بوسه ها ی ریز،و شهوت افزا و نیز مکیدن و لیسیدنش از باهم بودنشون بیشترین لذت رو ببرند ،انگار این اخرین فرصتشونه برای یکی شدن و دارن سعی میکنن تا اخرین فرصت هم آغوشی رو هم عاشقانه زندگی کنند اون تصویر انگار جادوم کرده بود خودم و رامین رو جای اون مرد و زن میدیدم وانگار گرمای تن و بوی دوست داشتنی ادکلن رامین رو از،فاصله ای نزدیک حس میکردم نگاهم هر لحظه ملتهب تر رو جزییات اون تصویر حرکت میکرد و منو هر لحظه بیشتر و بیشتر،تحریک میکرد بوضوح خیسی بی اندازه شورتمو حس میکردم !انگار احساس زنی که در تصویر بود
به من منتقل شده ، سینه هام کاملا سفت شده بودن و نوکشون برجسته شده بود حتی بازدم نفس های اون مرد رو هم حس میکردم اما نه این گرما و اثر تحریک کنندگیش واقعی تر از،اونه که از،یه تصور نشات گرفته باشه
اولین بوسه رامین با گردوندن سرم همزمان شد و بوسه ای که ظاهرا قرار بود سهم گونه ام باشه قسمت لبم شد و دستهای رامین که منو در میون گرفته بود لذتی دیوونه وار بهم میداد دیگه تو اون لحظه فکر سهل الوصول نبودن و حفظ غرور و ناز کردن ام همه در آه های تحریک امیزم انگار وارونه تعبیر میشدند و من هر لحظه رامین رو نسبت به بدنم حریصتر میدیدم با چنان سرعتی دکمه های مانتومو باز،کرد که برای خودم کاملا بی سابقه بود تموم وجودم رامینو میخواست و رامین هم انگار از من بدتر بود تو یه لحظه وقتی تردید و ترس های دخترونه ام غالب شده بودن بقدر ده ثانیه شایدبه چشمها و صورتش نگاه کردم چشمهاییکه بشدت خمار شده بودن و کمی تنگتر از حد معمول بنظر میرسیدن نفسهای نامنظمی که شدت پیدا کرده بودن و چهره ای که برافروخته شده بود وپرش عضلات گونه و زیر چشم همه و همه بهم میگفتن خوب یا بد از وقت تصمیمگیری مدت زیادی گذشته و الان وقت به ثمر نشستن تصمیمهاییه که شور و حال جوونی برامون گرفته بوداتفاقی که هیچ نقشی در به وقوع پیوستنش نداشتم اما در عین حال ناراضی هم نبودم یه هیپنوتیزم ناخواسته اما خوشایند !
وقتی بلاخره ساعتی بعد از درآمیختنمون با نوازشهای،رامین به خودم آمده ،چشمهامو باز،کردم اولین جایی رو که چشم گردوندم روی دیوار بود و اولین چیزی که مشتاق دیدنش بودم اون تابلوی مرموز،بود شاید حالا که از تب و تاب نیاز افتاده بودیم میتونستم چیزای بیشتری از اون معمای عاشقانه ی داغ بفهمم اما روی دیوار هیچ نشانه ای از تابلو نبود
هیچ مرد و زنی در هم نیامیخته بودند و عجیبتر آنکه رامین هم داشتن چنین تابلویی رو بیاد نمیاورد ــــــــــــــــ پـــــــایان

برای زندگی کردن باید سازش کنی
     
صفحه  صفحه 49 از 50:  « پیشین  1  ...  47  48  49  50  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / Erotic Stories | داستان های سکسی حشری کننده بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2017 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites