تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

من و شیوا

صفحه  صفحه 3 از 5:  « پیشین  1  2  3  4  5  پسین »  
#21 | Posted: 5 Nov 2013 20:05
میهمان


قسمت هجدهم

اونروز خیلی ذهنم درگیر بود که چرا مژگان اونجا بود چیکار داشت نکنه به شیوا گفته باشه !
سکس پر استرسی داشتم وقتی رسیدم خونه مژگان بم اس داد که فک نمیکردم با شیوا سکس کنی توام فقط منو واسه سو استفاده خواستی همتون همینید
اصلا موندم اولا من اجبار نکردم بعدم یه عالمه خورده بودم نه من نه اون تو حال خودمون نبودیم سو استفاده چیه اعصابم به شدت خورد بود راستش از ی طرفم میترسیدم به شیوا چیزی بگه اصلا دوس نداشتم از دست بدمش
اس دادم اینطوری نیس چرا اینطوری میکنی بلاخره این همه مدت با شیوا بودم نمیتونم بهش بی محلی کنم
تا این که اس داد فردا بریم بیرون میحرفیم گفتم باشه
با مهسام در ارتباط بودما تلفنیو دیدار
فردا شد و من کلی به خودم رسیدم عطر زدم کلی موهامو فشن کردم با کلی استرس راه افتادم آدرس داد بیا کافی شاپ فلان جا اه باید پول خرج میکردم اون موقع زیاد نداشتم که کلی خایمالی باید میکردم تا پول تو جیبی بگیرم خلاصه راه افتادمو رسیدم دل تو دلم نبود میخوایم چی بگیم ز زدمو وارد شدم عجب جای با کلاسیم بود تا وارد شدم دورو برمو نگاه کردم دیدم اون ته نشسته فضای تاریکی بود که با نور آبی قشنگ تر شده بود
رفتم جلو دست دادم:
-سلام چطوری؟
- سلام خوبی ؟پس کجایی بابا نیم ساعته منتظرم
-ببخشید به خدا ترافیک بود چه خبر؟
یکم حرف زدیم تا گفتم دیگه چ خبر؟
دیدم خیلی درگیره مثه این که میخواد یه چی بگه کلافس سرشو انداخت پایینو گفت:سلامتیه بعضیا
-چی شده باز ببین مژگان من نمیتونم با شیوا تموم کنم که این رابطه ما من نمیدونم چطور شروع شد
نذاشت حرف بزنم پرید وسط حرفمو گفت چی میخوری؟
گفتم یه بستنی بیاره که اونم همونو سفارش داد
خلاصه یه چند دقیقه ای سکوت بینمون بود تا خودش شروع کرد:ببین امیر حسین حرفایی که میزنم همش راسته از وقتی که دیدمت دلم یه جوری شده اولش نمیدونستم چیه اما بعدش فهمیدم دوست دارم نمیدونم این حس چطور بوجود اومد اما میدونم دلم نمیخواد مال کسی باشی امیرحسین وقتی شیوارو نگاه میکنی میخوام آتیش بگیرم وقتی دیر ج اسامو میدی دیوونه میشم الان یه هفتس تو اتاقم خودمو حبس کردم به خدا راس میگم )دستاش داشت میلرزید(وقتی ج مو نمیدی دلم میلرزه میگم نکنه دیگه ج امو نده امیر به خدا دوست دارم حاضرم همه کار کنم واست
این آخرشو با اشک گفت چند قطره از صورتش اومد پایین دلم لرزید که کسی این طوری بهم ابراز علاقه کرده رودر رو شیوا همش تو اس میگفت خیلی خجالتی بود اما این رو در روم داشت میگفت رفتم بغلش نشستم اومد ادامه بده گفتم هیسس هیسس ادامه نده عزیزم خیله خب
با دستام اشکاشو پاک کردم تو بد وضعیتی بودم نمیتونستم فکر شیوارو از ذهنم بیرون کنم اینم اینطوری بود
خیلی ریز داشت گریه میکرد بستنیارو آوردن منم مثلا داشتم ابراز محبت میکردم با قاشق بستنی میذاشتم تو دهنش میگفتم حالا بخند دیگه بیا بیرون اونم لبخند میزد صورت قشنگی داشت جایی که ما نشسته بودیم کنج بود بعد جوری بود دید نداشت هر کوپش اینطوری بود تا مشتریا احساس آرامش کنن اونم بستنی میذاشت تو دهنم تا این که بستنیو که گذاشتم تو دهنش صورتمو گرفت سمت خودش یه لب داغ گرفت که یخ زدم وای لباش شیریییییین شده بود داشتیم لبای همو میخوردیم حشرم دوباره زده بود بالا خیلی دوس داشتم اینطوری بود سکسیه پررو خجالت نمیکشید اصلا یعنی میگفتم درار بده همونجا میداد مطمءن بودم
دست انداختم تو سینه هاش وای ولی خداییش سینه های بزرگ و خوبی داشت عالی بود هر چی میمالیدم تموم نمیشد دست انداخت رو کیرم داشت میمالید سرمو کج کردم بیرونو دید بزنم یه وقت کسی نباشه که نبود منم حمله کردم با دست کسشو بمالم با اولین برخورد دستم سمت کسش چشاشو بست سرشو خم کرد عقب روی شونم شروع کردم به خوردن گردنش اونم کیرمو میمالید نفسامون با ترس بود معلوم بود تا این که گفت بسه عزیزم رفت سمت زیپ شلوارم در آورد کیرمو که کشید بیرون خندید گفت آخه این چیه تو داری منم یه خنده کردمو سرشو برد پایین باور کنید اصلا باورم نمیشد اصلا فکر این که چنتا آدم دیگه دورمونن تو کافی شاپ این ریسک اگه کسی بیاد حشرمو دوبرابر کرده بود داشتم میترکیدم وقتی لباشو میدیدم دور کیرم خیلی ناز بالا پایین میشد دیوونه میشدم تا این که بعد ۱۰ مین دیگه فک کنم داشت خسته میشد گفتم آبم داره میاد از قبل دستمال کاغذی آماده کرده بودم که ایندفه نخوره زشت بود دیگه واسم جلق زد تا اومد ابمو ریختم تو دستمال یه لذت بینهایت بم دست داد اونروز باورم نمیشد ما همچین کاری کردیم اونم مژگان به خاطر من این کارو کرده بود بعدش یکم لب گرفتیمو پول اونجارم مژگان حساب کرد گفت مهمون منی من که تو شوک بودم مونده بودم قضیه چیه تا این که رفتیم بیرون رفتیم تو پارک دست تو دست هم من همش ذهنم تو کافی شاپ بود که آخه این چه ریسکی بود اصلا اگه دوربین داشتن چی هزارتا فکر مژگانم به همینا مطمءنم فک میکرد یکم باهم شوخی کردیمو خندیدیم دیگه غروب شده بود رسیدیم دمه خونشون از اون بچه مایه ها بودن معلوم بود درو باز کرد تعارف کرد برم بالا گفتم مرسی دیگه برم خونه ممنون دستمو گرفته بود تو دستاش دو قدم ازم فاصله گرفت یه دفه برگشت لباشو گذاشت رو لبام من حرکتی نکردم خشکم زد بعد لب در گوشم گفت خیلی میخوامت خدافظ رفت تند سریع درم بست من که همون طوری مثه دیوونه ها خشکم زده بود تا ۱۰ ثانیه بی حرکت بودم این چه اتفاقیه داره میوفته
خونشونم بزرگ بود قصر بود بابا سریع برگشتم خونه دیر وقت بود
شب داشتم به اتفاقای امروز فکر میکردم مگه من چیکار کرده بودم این خوشش اومده از من پس شیوا چی میشه مهسا اوه اوه امروزم ج نداده بودم ریجکتش میکردم فردا دعوا داشتم عشقم شیوام مهمون داشتن سرش شلوغ بود تو همین فکرا خوابم برد
     
#22 | Posted: 9 Nov 2013 18:15
میهمان


قسمت نوزدهم
ساعت ۱۱ بیدار شدم دیدم چندتا میس کال از مهساس سریع بش ز زدم با صدای خواب الود:سلام چطوری؟ببخشید خواب بودم
-هیچ معلوم هست کجایی کجا بودی؟
-عزیزم خواب بودم چی میگی
-آره خواب بودم بگو پهلو خانوم دومم بودم
-بابا خانوم چیه ول کن توروخدا باز شروع نکن
با حرص میگفت کم مونده بود خندم بگیره
-بگو فراموشت کردم دیگه خیلی نامردی
-بابا تند نرو به امام خواب بودم بیخیال خواهش میکنم چرا دوس داری همش دعوا کنیم)با حالت گریه مسخره بازی میگفتم(
-بیا اصلا واست مهم نیس کاری نداری؟
-یعنی اگه قطع کنیا خودت میدونی
-گفتم کاری نداری؟
-جرات داری قطع کن...الو الوووو
قطع کرد خندم گرفته بود از کارش خیلی تیز بود اما من خیلی بیشتر تیز بودم میدونستم چطوری چیکار کنم
یه ده دیقه بعد مریم آبجیش ز زد:الو این بچه بازیا یعنی چی خجالت نمیکشی؟
-علیک سلام چی شده مگه چیکار کردم؟
-این دخترو چرا اذیت میکنی الان داره گریه میکنه فک نمیکردم همچین آدمی باشی
-عجبا مگه چی کار کردم مریم به خدا خواب بودم
-خواب بودم خواب بودم بس کن بابا همتون مثه همین
تلفنو قطع کرد اینام دیوانه ان به خدا حالا خوبه خواب بودم واقعا حرصم گرفته بود پاشدم رفتم بیرون دمه خونشون به خدا همون موقعم خواب بودم قیافم خواب آلود بود هر کی میدید میفهمید خواب بودم رفتم دم خونشون ز زدم بش:الو بیا پایین کارت دارم
-نمیام برو همونجا که بودی
دوباره تلفنو قطع کرد انقد حرصم گرفته بود میخواستم بزنمش
دوباره ز زدم:قطع نکن بیا یه دیقه جون من اگه مهمه واست
وایسادم تا بیاد اومد پایین خیلی ریزه میزه بود توله سگ ادا اطفاراش گیر دادناش همشو دوس داشتم تا اومد پایین قیافه جدی گرفتم به خودم : یعنی چی من خواب بودم این کارا یعنی چی گیرای بیخودی میدی واسه جی دوس داری دعوا کنی بام
-دروغ نگوووووو
-الان بت میگم کی دروغ میگه
سریع ز زدم خونمون گذاشتم رو پخش:الو سلام مامان من امروز چند بیدار شدم؟
-سلام ۱۱ چطور ؟
-مهدی باور نمیکنه خواستم تو بگی
-اره جون خودت مهدی. زود بیای خونه ها
-با خنده گفتم باشه
قطع کردم دیگه حرف نمیزد ادای آدمای عصبیو در آوردم اومدم مثلا قهر کنم دستمو گرفت گفت خیله خب .خب فکر کردم پیچوندی منو
-بخوام بپیچونمت تو که سهله گنده تر از توام نمیفهمه اه
-خب حالا
یکم حرف زدیم برگشتم خونه
روزها میگذشت یه روز قرار بود برم خونه خواهر شیوا
آماده شدم که راه بیوفتم مژگان ز زد:کجایی؟
-سلام دارم میرم بیرون
-کجا؟
-بیرون دیگه کار دارم
هی سوال پیچم کرد تا دیگه خدافظی کردیم راه افتادم تو مترو ام آهنگای یاسو میذاشتمو حال میکردم تا رسیدم تهران بعد یه ربعم تو مجتمع بودم
وارد که شدم شیوا مثه همیشه به خودش رسیده بود یه تاپ نارنجی با شرتک نارنجی پاهای سفیدش قشنگ معلوم بود یه لحظه برگشت خط شرتشم معلوم بود موهاشو داده بود بالا از پشت بسته بود ناز شده بود تعارفم کرد داخل که دیدم ای بابا مژگانم اینجاس که آروم گفتم این دیگه اینجا چیکار میکنه؟ گفت نمیدونم یه دفه اومد
اعصابم خورد بود رفتم داخل روم نمیشد نگاش کنم مچمو گرفته بود اونم کلافه بود معلوم بود خلاصه ما رفتیم اتاق تا لب گرفتیم شیوا گفت میشه امروز نکنیم؟ گفتم چرا گفت آخه مژگان گفتم ولش کن اونو
سریع لختش کردم هلش دادم رو تخت منم لخت شدم نشستم رو شکمش این حالتو دوس داشتم عصبی شده بودم کیرمو برده بودم سمتش کردم دهنش تا ته فشار میدادم دیگه داشت خفه میشد گفتم سینه هاتو فشار بده سمت همدیگه کیرمو میخواستم بذارم لاش ولی کیرم خیلی کلفت بود سینه های اونم کوچیک بود نمیشد رفتم کس خوری یکم خوردمو شروع کردم با کرم به گشاد کردنه کونش هی ناله میکرد زیاد به شیوا توجه نمیکردم فکرم این بود این کیر شق شدم آروم بگیره خوابوندمش رو شکم کیرمو یه دفه کردم تو کونش یه دفه یه جیغ بد زد ترسیدم گفتم ببخشید داشت از درد به خودش میپیچید ضعف کرد کونشو ماچ کردم گفتم معذرت هواسم نبود بعد دو مین دوباره این بار آروم تر یکمی کونش خون اومده بود چند بارم این طوری شده بود با دستمال کاغذی پاک کردم زیاد نبودا در حد دو قطره اینا کیرمو کردم توشو دولا شدم روش تلنبه میزدم واااای هیچی مثه کردن کون نیس جدی میگم تنگه لامصب اصلا یه حال دیگه میده یه لذت وصف نشدنی آروم میشدم اصلا هیچی سکس نمیشه آبمو ریختم تو کونش خیلی حال داد چقدم زیاد اومد آبم از بالا به قاچ کونش نگا میکردم کیرم که داخل بود آبم میرفت توش خیلی باحال بود عجب کونی بود بعدش کیرمو در آوردم افتادم بغلش جمع کردیم رفتیم بیرون مژگان خیلی تو خودش بود از شیوا اون لحظه بدم میومد باید میرفتم بیرون نمیدونم چه حس مزخرفی بود اما اون همیشه دوس داشت بعدش کنارش بمونم که من میپیچوندم
زدم بیرون به سمت خونه تو راه مژگان ز زد :دستت درد نکنه فک نمیکردم دوباره بری
-مژگان من نمیتونم نرم امروزم یه دفه شد
-آره یه دفه شد پاشو بیا خونمون الان
صداش خیلی جدی بود
-حال ندارم میخوام برم خونه
-به قرآن نیای ز میزنم به شیوا همه چیو میگم
ترسیدم چون تو اون وضعم دیده بودمش بعید نبود بگه گفتم خب بابا سریع ی دربست گرفتم رفتم دمه خونشون اعصابم به خدا خورد شده بود ساعت نزدیکای ۶ بود درو زدم درو باز کرد خونشون دوبلکس بود یه خونه شیک و پولداری بازم خونه ما قد انباریشون بود
راه حیاطو پیش گرفتم تا رسیدم درو باز کردم رفتم تو عجب خونه ای داشتن خیلی با کلاس بودن با سلیقه چیده بودن رفتم تو حالشون لا مصب حال نبود حالشون اندازه کل خونه ما بود دیرم رو مبلا نشسته دست به سینه حالش خراب بود گفتم :یعنی چی این کارا من نمیتونم که هم با تو باشم هم با شیوا نمیتونمم دست بردارم از شیوا اعصابم خورده توام که همش برو رو اعصابم
زیر لب یه چیزایی میگفت نمیفهمیدم چی می گفت بلند شد ی دفه داد زد :فک کردی کی هستی که اینطوری میکنی چون دوست داشتم اومدم طرفت انقد واسم با ارزش بودی که به خاطرت باتو سکس کردم کدوم دختر اینکارو میکنه وقتی میدونه کیره دوس پسرش تو کس یکی دیگه میره)شیوارو میگفت( من به خاطرت همه کار میکنم
پاشد اومد سمتم دقیقا جلوم دوباره داد زد:بفهم وقتی میگم دوست دارم یه دفه از کنارم رفت تو آشپز خونه خیلی عصبی بودم یه دفه صداس شکستن شنیدن دوییدم سمت آشپز خونه دیدم دستش یه تیکه شیشس رو کرد بم:جلو نیا
-ا این کار یعنی چی بچه شدی بدش من )دستو پام شروع کرده بود به لرزیدن به خدا تا حالا همچین صحنه ای ندیده بودم(
-به خدا یه قدم بیای جلو میزنم )دستشو گرفته بود جلوی شیشه میخواست شاه رگشو بزنه ( شوخی ندارم )داشت داد میزد(
-خیله خب من غلط کردن بده من اونو توروخدا حرکت بچه گونه نکن )داشت گریم میگرفت(
     
#23 | Posted: 22 Nov 2013 01:51
میهمان


همونطوری داد میزد میگفت یه قدم بیای جلو به خدا میزنم اعصابم خورد شده بود دستو پام واقعا میلرزید شروع کرد به گریه کردن همراه با گریه حرف میزد:
-این همه نزدیکت شدم به خاطرت خیلی کارا کردم من اصلا آدم نیسم کسی منو دوس نداره این دنیا بدون من قشنگتره خیلی دوست دارم امیر
اینو گفتو کشید رو شاهرگش به خدا واسه چند ثانیه خشکم زده بود یه دفه تا فهمیدم چیکار کردش دوییدم سمتش اما خیلی دیر بود دستش خون بود که میومد داد زدم: دیوونه این چه کاری بود کردی
گریم گرفته بود ایکاش نمیرفتم خونشون بیحال شده بود منگ بودم سریع ز زدم به اورژانس حالا آدرسو بلد نبودم یاروم میگفت آقا آدرسو بدین منم با گریه ج میدادم بلد نیسم اون لحظه حول کرده بودم افتاده بود رو زمین از دستشم خون میومد عمیق بریده بود گوشیو ول کردم رفتم سمتش سریع تو آشپز خونه هرچی پارچه گیر میاوردم میذاشتم رو دستش تو اون لحظه ام باش حرف میزدم با گریه:مژگان نخواب منو نگاه کن توروخدا خوابت نبره آدرس اینجا چیه
-نمیخواد امیر من این ز..ن.د..گیو نمیخوام )دهشت بیهوش میشد رنگش گچ شده بود(
-چرت نگو مژگان تورو قرآن
دیدم تو حال خودش نیس دوییدم تو حال مثه گیجا گریه میکردمو اینور اونور میدوییدم آدرس میخواستم یادم رفته بود خدا محلشون کجا بود دوییدم سمت کوچه اولین نفرو که دیدم آدرسو پرسیدم سریع ز زدم ۱۱۵ گفتم فقط عجله کنید ۱۰ دقیقه گذشته بود که من ز زدم دوییدم آشپز خونه وای بیهوش شده بود دستمال میذاشتم رو رگش محکم فشار داده بودم خون دیگه در نیاد تو اون لحظه ام حرف میز دم:مژگان پاشو تورو خدا پاشو من غلط کردم گریم گرفت دوباره تا حالا همچین صحنه ای ندیده بودم اگه میمرد وایییی بدبخت بودم خون حیلی اومده بود وحشت کرده بودم
مژگان پاشو دیگه منم دوست دارم
گریه میکردمو تکونش میدادم صدای اورژانس اومد سریع درو باز کردمو اومدن داخل گفت کجاست گفتم آشپز خونه فقط عجله کنید خودکشی کرده دوییدن تو آشپزخونه سریع بردنش من فقط تنها کاری که کردم گوشیشو برداشتم باهاشون دوییدم بیرون سوار آمبولانس شدیم تا برسیم به مرکز خراب شده هر ثانیه واسم ۱۰ سال میگذشت سریع با گوشیش اس دادم به مادرش که بیاد به بیمارستان ... حالا از این ورم خانواده من یه ضرب دارن گوشیمو میگیرن تو اون حال نمیتونستم ج بدم دیگه حالمم بد بود به چهرش نگاه میکردم میگفتم آخه من چی دارم لا مصب این همه پسر سر تر از من چرا من اهههههههه به چهره مظلومش نگاه میکردم تقصیر من بود اگه بلایی سرش بیاد دیگه هیچ وقت خودمو نمیبخشم اه ه ه ه خیابونام که کیری ترافیک بود با هر بدبختی بود رسیدیم بیمارستان سریع بردنش منم با اونا رفتیم داخل تا یه جا که دیگه نتونستم برم رام ندادن وایساده بودم منتظر ترسیده بودم مونده بود م به خونه چی بگم یه راه اومد به ذهنم سریع ز زدم صدامو با هر بدبختی بود صاف کردم گفتم دوستم تصادف کرده آوردیمش بیمارستان چنتا سفارش کرد و با هر بدبختی بود قطع کردم یه دفه دیدم انتظامات اومد جلو خیلی جدی گفت باید با من بیاین
یا ابولفضل این دیگه چی میخواست رفتم داشت سوال میکرد که نسبتتون چیه چه اتفاقی افتاد شک کرده بودن شاید من کاری کردم منم توضیح دادم میخواستم برم که نذاشتن گفتن تا زمانی که معلوم نشه شما اینجایی گوشی مژگان مرتب ز میخورد ج دادم:الو
-الو شما کی هستین گوشی دختر من دست شما چیکار میکنه
-س سلام آروم باشین چیزی نشده فقط یه اتفاقی افتاده
-چه اتفاقی چیزی شده دخترم کجاست
-نه نه نترسین چیزی نشده حالش بد شده اوردیمش بیمارستان
-چی بیمارستان چی کجا دخترم کجاست حالش خوبه شما کی هستین؟ )شروع به گریه کرد(
(بی اختیار گریم گرفت( فقط سریع بیاین
آدرسو دادم و بعد ۱۰ مین اومد واویلا این نمیدونست من کیم که وگرنه همون لحظه تیکه تیکم میکرد رسید بیمارستان یه خانوم ۳۹ ۴۰ ساله خوشگل بود با یه پالتو با گریه وارد شد داد زد دخترم کجاست دور چشمش مشکی شده بود خانوم پرستارم آرومش میکرد گفت هیچی نیس دخترتون دست به خودکشی زده دکترا بالا سرشن خوب میشه
یا ابولفضل تا اینو شنید از حال رفت چن نفر دوییدن زیر بغلشو گرفتن سریع آب قند آوردن اصلا یه وضع تخمی بود مثه سگ ترسیده بودم به هوش اومدو داد میزد و گریه الان کجاست حالا یارو ام وقت گیر آورده بود دیوس منو برد سمت مادرش گفت خانوم میشناسید این آقارو مادرشم با گریه گفت نه گفت ایشون دخترتونو آوردن مثه این که خونه شما بودن دیگه نذاشت حرف یارو تموم شه
پس تو دختر منو کشتی حمله کرد سمت من من خودمو کشیدم عقب بیمارستان بهم خورده بود بغض گرفته بود گلومو دستام داشت میلرزید با هر بد بختی بود آرومش کردن
دکتر اومد بیرون همه دوییدیم سمتش مادر مژگان:آقای دکتد دخترم دخترم چشه کجاست دکترم گفت : آروم باشین خیلی شانس آوردین شروع کرد به توضیح دوتا از رگاش پاره شده بود ه شانسی که آوردین این بود رگه سوم سالم بوده و خونرسانی انجام شده و زنده موندن ما بخیه زدیم فقط الان احتیاج به خون داریم گروه خونی دخترتون چیه ج داد آ ب
خداروشکر منم آب بودم گفتم من آ ب ام منو مادر اجازه گرفتیم رفتیم بالا سره مژگان به هوش اومده بود اما خیلی بیحال بود به خاطر این بود خیلی خون از دست داده بود مادرش با گریه رفت سمتش این چه کاری بود چیکار کردی
مژگان خیلی آروم گفت بگو امیر بیاد جلو
-امیر کیه؟
با دست به من اشاره کرد رفتم جلو مادرش تعجب کرده بود که من کیم دیگه کم کم داشت میفهمید مژگان خیلی آروم بهم گفت چرا نجاتم دادی لعنتی نمیبخشمت یه قطره اشک از گوشه چشش افتاد
-هیس حرف نزن استراحت کن فعلا بعدا حرف میزنیم )خیلی خودمو کنترل کردم گریه نکنم(
خلاصه آماده شدمو خون انتقال داده شد بهش ارامبخش زدن خوابش برد
رفتیم بیرون مادرش اومد سمتم گفت کامل تعریف کن میخوام بدونم قضیه چی بوده
منم واسش تعریف کردم مادرش یهوعصبی شد بهم گفت تو اصلا کی هستی چه حقی دادی به خودت سمت دختر من اومدی؟ )با عصبانیت(
خانوم به خدا
-حرف نزن دختر من از چیه تو خوشش اومده دخترمو بیچاره کردی )داشت داد میزد(
چن نفر اومدن جلو ساکتش کنن
اگه بلایی سرش بیاد بیچارت میکنم به خدای احد و واحد بیچارت میکنم نمیدونم دخترم از چیه تو خوشش اومده از سر و وضعتم که معلومه خیابونی هستی
-بغضم گرفت گفتم خانوم من خیابونی نیسم
-خفه شو همش تقصیر تویه
دیگه نشنیدم چی گفت رفتم یه گوشه تکیه زدم به دیوار
راست میگفت هیج جوره نمیخوردم بهشون اونا از یه خانواده مایه دار من...... هی روزگار اون شبو تا صبح چشم رو هم نذاشیتیم بالا سره مژگان بودیم مادرش آروم شده بود حرف نمیزد فرداش مژگان بیدار شد حالش خوب شده بود من خیلی خوشحال بودم دکتر اومد گفت میتونید ببریدش فقط این نسخرو براش بگیرید تا میتونیدم بهش نوشیدنی بدین وچنتام سفارش کرد بالاخره مرخصش کردنو مادرش گفت تو ام بیا کارت دارم کمکش کردم بردیمش بیرون بیمارستان وقتی ماشینشونو دیدم فهمیدم اینا چقد خرمایه ان بعدا فهمیدم اسمش لکسوزه سوار شدیم و رفتیم خونشون...
     
#24 | Posted: 22 Nov 2013 16:42
میهمان


قسمت ۲۱ ام
رفتیم دم خونه شون مادرش درو با ریموت باز کرد داخل شدیم تا اینجا هیچکس یک کلمه ام حرف نمیزد مژگان کمک کردم وارد خونه شدیم بردمش اتاقش رو تخت خوابید به خاطر آرامبخش ها سریع خوابش برد مادرش روشو کشید نشست کنارش شروع به ناز کردن موهای مژگان کرد یه قطره اشک از گوشه چشم مادرش پایین اومد سریع پاکش کرد رفت بیرون از اتاق دم در گفت بیا کارت دارم رفتیم تو حال حالا من خجالت میکشیدم تو روی مادرش نگاه کنم نشستیم رو مبلاشون یه چند دقیقه سکوت بینمون بود تا این که خودش شروع به حرف زدن کرد:
ببین بچه جان من نمی ونم کی تو نه میخوام بدونم تا اینجام اگه باهات کاری نکردم خدا تو شکر کن دختر من بچه س فعلا نمیدونه داره چیکار میکنه اما من میدونم که تو واسش خطرناکی اگه امروز من دخترمو از دست میدادم چی
-ولی خانوم...)میخواستم بگم مژگان ول نمیکنه من بیتقصیرم(
-ولی بی ولی گوش کن بچه جان از ریختو قیافتم معلومه هیچی نداری لقمه گنده تر از دهنت برداشتی که اصلا بهت نمیخوره من جنازه دخترمم بت نمیدم
اون لحظات کارد بهم میزدی خونم ازم در نمیومد
مژگان در سنی نیس که بخواد تصمیم بگیره الانم پا میشی گورتو گم میکنی از خونم بیرون دیگه ام اینورا نبینمت
خیلی بهم بر خورد درسته وضع مالیمون نمیرسید بهشون اما هر کی واسه خودش شخصیت داره
-خانوم محتر م احترام خودتونو نگه دارید من کار اشتباهی نکردم اگه الانم اینجام فقط واسه این بود مطمءن شم مژگان حالش خوبه من نه بی سرو پام نه بدبختم منم خانواده دارم انقدم الان نگرانم هستن که حد نداره اما سلامتیه دخترتون برام واجب تر بود مطمءن باشید میرم ولی حق ندارید با من اینطوری حرف بزنید
پاشدم به سمت در حرکت کردم درو محکم پشتم بستم سریع رفتم بیرون دوتا کوچه که رد کردم وایسادم تکیه زدم به دیوار بغض داشت خفم میکرد اعصابم بهم ریخته بود این دیگه از کجا هوار شده بود رو سرم چرا مادرش بام انقد بد حرف زد مگه من چیکار کردم مگه من گفتم خودکشی کنه اه
اه گوشیم ز خورد مهسا بود اصلا حال نداشتم ج بدم ریجکتش کردم الان فقط به یه نفر احتیاج داشتم شیوا سزیع بهش ز زدم : سلام خوبی شیوا کجایی!
-سلام چه عجب آقا یادی ازما کردی خونه ام
-شیوا اعصابم خورده خوبی؟
حالتش تغییر کرد
-کجایی تو چی شده چرا گرفته ای؟
-هیچی فقط الان احتیاج به صدات دارم یکم باهام حرف بزن
-باشه باشه آ روم باش چت شده خب کجایی
بیچاره چون داداش داره تو اتاقش آروم حرف میزد
نتونستم حرف بزنم قطع کردم هرچیم ز زد ج ندادم کلافه بودم من نامردی کرده بودم در حق جفتشون
رفتم خونمون حالا بماند اونجام چقد جواب پس دادم رفتم اتاقم خوابیدم وقتی بیدار شدم خیلی اس اومده بود و میسکال واسم چنتا از شیوا که نگرانم بود چنتام از مژگان بود که باعث تعجبم بود اس هاش اینان : امیرحسین من شرمندم مادرم نفهمیده چطور حرف زده تو تقصیری نداشتی جواب بده کارت دارم
-ج بده میخوام باهات حرف بزنم اشتباه از من بود امیر حسین حالم بده ج بده
دیگه بقیشو نخوندم گوشیمو انداختم اونور گوشیم بعد چند دقیقه ز خورد مژگان بود ج دادم الو
-الو سلام مهربون من
-ببین مژگان به خدا دوستیه ما فایده نداره تو خیلی بالاتر از منی بهتر از من گیرت میاد
-امیر بس کن باید میذاشتی من میمردم من دنیای بدون تورو نمیخوام بفهم
-دنیای ما جداس نمیتونم باهات باشم دیدی که مادرتم چی گفت
-غلط کرد تو فقط واسم مهمی امیر به خدا این سری شاهرگ نمیزنم کاری میکنم تا آخر عمرت بالا سر قبر من گریه کنی
ترسیدم همون ترس تو آشپزخونه اومد سراغم
-خیله خب حالا مژگان به خدا یه بار دیگه حرف از خودکشی بزنی دیگه منو نمیبینی
یکم حرف زدم باهاش مونده بودم چیکار کنم گفتم یکم بی محلی میکنم ول میکنه دیگه
یه هفته گذشت قرار بود پنجشنبه برم خونه شیوا اینا به مژگانم گفتم که فک نکنه میخوام بپیچونمش
اون روز کلی به خودم رسیدمو عطرو هزا تا چیز میز زدم خیلی وقتم بود سکس نداشتم میچسبید رفتم وارد شدم وای چقد دلم واسش تنگ شده بود تا درو باز کرد لبامو گذاشتم رو لباش گفت دیوونه مژگان اینجاست وایسا میریم اتاق دیگه یادم نبود سریع خودمو جمع کردم وارد شدم
شیوا یه دامن پوشیده بود با یه تاپ نارنجیه سکسی که سوتین نداشت کیرم سیخ شده بود یه رژ صورتیم زده بود نوک سینه هاش قشنگ معلوم بود
وارد شدمو با مژگانم دست دادم اونم یه لباس مشکی پوشیده بود با شلوار لی رفتیم رو مبل نشستیمو شیوا اومد رو پام نشست دستاشو انداخت دورم
قیافه مژگان دیدنی بود من نمیخواستم اذیت شه اما نمیتونستم کاری کنم شیوا گفت الان میام رفت دستشویی مژگان سریع اومد کنارم گفت داری چیکار میکنی نمیدونی من بدم میاد
کم مونده بود گریه کنه
-خب چیکارکنم نمیتونم بی محلی کنم بهش که
یه دفه لباشو گذاشت رو لبام منم همراهی کردم قلبم داشت میومد تو دهنم گفتم بسه الان میاد دستشو گذاشت رو کیرم داشت میمالید منم بی اختیار دستمو گذاشتم رو سینه ش شروع به مالیدن کردم یه دفه در دستشویی باز شدما عین برق گرفته ها پریدیم اونور اومد بیرون دید پیش هم نشستیم گفت ناقلا ها داشتین راجع به چی حرف میزدین حول کردم گفتم داشتم از تو میپرسیدم مژگانم با تیکه گفت آره چه سوالاییم کرد
خلاصه پیچوندمو رفتیم اتاق به شیوا گفتم میخوام از سکسمون فیلم بگیرم اولش میگفت چرا نمیخواد ول کن و من گفتم میخوام یادگاری بمونه گوشیم ایکس ۶ بود خلاصه لخت شدیمو شروع کردیم به مالوندن هم واییییی خ احتیاج داشتم شرتمو در آورد فیلمو روشن کردم شروع به فیلم گرفتن کردم خیلی حال میداد کیرمو ساک میزد من خوابیده بودم مثه این فیلما موهاشو میزدم کنار که معلوم باشه خیلی حال داد فیلمو استپ کردم برشگردوندم یکم کسشو خوردم آه نالش رفت هوا آماده شده بود رفتم سراغ کونش به گشاد کردن بعد کیرمو کردم توش البته بگم یه رب طول کشیدا همراه با درد کشیدنای واقعی شیوا به همین راحتی نمیکردم خیلی دردو تحمل میکرد دستاش میلرزید فیلم میگرفتم از کون دادنش میگفتم جان جا ن چه کونی داری اونم میگفت آی آیی مخصوصا محکم میزدم صداش تبدیل به جیغ میشد داشت آبم میومد گفتم میخوام بریزم رو سینت برشگردوندم ریختم روسینش یکمم ابم پاشید رو چونش خیلی حال دا تمیزش کردم جمع کردیم رفتیم تو حال بازم نشست بغلم یکم حرف زدیم اومدم پاشم مژگان گفت منم با امیر برم دیگه دیرمه شیوا گفت کجا تو بمون دیگه اونم ج داد نه کار دارم مرسی خلاصه پیچوند و با من اومد بیرون تو بیرون گفت
-حال داد بت؟
-باز شروع نکن مژگان گفتم بت من اول با اون بودم نمیتونم نباشم
-یعنی چی نمیتونی یکار نکن برم به شیوا همه چیو بگم
برگشتم تو چشاش نگا کردم
-یعنی چی این حرف
-امیر به خدا یه بار دیگه بری سمت شیوا خودت میدونی من دیوانه ام با من بازی نکن
عجب گیری کرده بودم
اومد بره وسط خیابون دیر جنبیده بودم ماشین زده بودش
-دیوونه شدی خیلی خب بس کن دیگه اینکاراتو باشه ولش میکنم
یه دفه
یه لبخند اومد رو لباش قیافه من که عصبی بود
دیگه حرف نزدم تا رفتم خونه ماجرا از اینجا به بعد جالب میشه داستان اصلی شروع میشه...
     
#25 | Posted: 24 Nov 2013 20:54
میهمان


قسمت ۲۲ ام


یه روز مژگان ز زد بهم گفت قراره جمعه خونشون خالی شه من با مژگان قرار گذاشته بودم که پیش شیوا نرم دیگه ولی میرفتم به دور از چشم مژگان و با هزار زحمت میپیچوندم چون میترسیدم شیوا رو از دست بدم تهدیدم کرده بود که میگم
روز جمعه شد به شیوا ز زدم:سلام عزیزم خوبی نفس؟
-مرسی سلام کجایی آقا؟
-با بکس میخوام برم استخر عزیزم
-باشه مراقب خودت باش خوش بگذره
-چشم مرسی
خلاصه آماده شدم با اتفاق افتادن همه این قضایا دلم یجوری بود میدونستم که برم سکس و افتادم با مژگان بالاخره تنهاییم اونم من که عاشق سکسم اصلا واسه هر کس اتفاق بیوفته میره خواهشا نگبد خیانت و اینجور چیزا خودتونو بذارین جای من یه کس خوشگل دعوتتون کنه خونه نمیرین؟ با کله میرین این حس تو تموم پسرا یکیه خلاصه رفتیم رسیدیم ز زدم درو باز کرد با هزار زحمت وارد شدم حیاطو که قدم میزدم یه نگاه به خونشون انداختم واقعا اینا زندگی میکردن از وقتیم با مژگان رفیق شده بودم نپرسیده بودم خانوادش چیکار میکنن گفتم به من چه تو همین افکار بودم که مژگان اومد پیشوازم واااااای چقد ناز شده بود خیلی شیک یه لباس ک چه عرض کنم نیم تنه بود با دامن خوشگل پوشیده بود سینه هاش داشت میترکید از بس گنده و خوش فرم بودن
رفتم جلو دست دادم:سلام چطوری دختر
-سلام خوش اومدی مرسی خوبی؟
-مرسی جیگر خیلی خسته شدم راه طولانی بود واسم
-ای وای بفرما داخل هواسم نبود که
با هم رفتیم داخل تعارف کرد اول من رفتم دستشو گذاشت پشت کمرم هدایتم کرد رفتیم داخل اه دوباره همون صحنه ها یادم اومد ترس برم داشت فک کنم مژگانم فهمیده بود هی سعی میکرد شوخی کنه گفت بشین الان میام رفت آشپز خونه و واسم شربت درست کرد آورد نشست روپام شربتم رو دستش گفت چه خبرا؟ حالا من کیرم داشت یواش یواش بلند میشد اونم داشت هم میزد
گفتم بیخبر عزیزم تو چی چیکارا میکنی
-هیچی فدات شم بیا شربتتو بخور
گفتم اول تو بخور اونم ناز کرد و بعدش یه قلوپ خوردو دلمو برد با اون لباش توله سگ گفتم منم میخوام منظورمو گرفتو لباشو آورد جلو یه لب گرفت ازم چه حالی داد شیرین شیرین بعد من یه قلوپ خوردم رفتم جلو یه لب ازش گرفتم همینطوری میخوردیم که گفتم تا کی وقت داریم گفت امشب پیش منی گفتم نه بابا چی میگی نمیتونم دیوونه گفت دیگه خود دانی باید پیش من باشی
خلاصه خوشحال شدمو گفتم بریم اتاق با هم وارد شدیم تا رسیدقم منو هول داد رو تخت خیلی دوس داشتم دختر شروع کنه اول اومد روم نشست چون دامن داشت تناس کون و کسش و قشنگ حس میکردم گفت پسر بدی شدی رو شکمم بود گفتم نه خیرم اینطور نیس
-چرا همش میری با شیوا جونت
-اینطور نیس
-اونو بیشر دوست داری
-جفتتونو دوس دارم )با خنده(
-ا بچه پررو یعنی بازم میری پیشش)با حالت لوسی(
-نه دیگه خانومی فقط میام پیش تو گلم
-آفرین
اومد روم یه لب ازم گرفت رفت بالا درباره اومد پایین شروع به لب گرفتن کرد ازم چه حالی میداد شیرین بود لباش رفت گردنمو خورد خیلی حال داد وای امروز خیلی قرار حال کنم چون خونشون بزرگ بود میخواستم جوری بکنمش که جیغ بزنه بلندم کرد لباسمو در آورد منم لباسو سوتینشو در آوردم سوتینش توری بود زرشکی خیلی ناز بود فکر شرت توریش دیوونم میکرد دوباره هولم داد از پایین سینه هاشو میمالوندم خودشو کشید بالا که دستام نرسه بهش کثافت وارد بود خم شد سینه هاشو نزدیکه دهنم کرد تا اومدم بگیرمش با دهنم برد بالا چند بار این کارو کرد دیگه از شدت حشر نفهمیدم یه دفه بلندش کردم افتادم روش مثه دیوونه ها شروع به خوردنش کردم لباشو گردنشو سینه هاشو نوک سینه ها شو گاز میزدم جیغ میزد وحشی شده بودم اونم چشاشو بسته بود اه میکشید رفتم سراغ کسش شرتو کشیدم پایین تا اومدم بخورم گفت نه بیا بالا کشید منو بالا شلوارمو در آورد شرتمم در آورد یه لب گرفت ازم گفت پاشو تعجب کردم پاشدم اونم پاشد منو برد جلو آینه اون پشتش به آینه بود ازم لب میگرفت تو آیینه عجب کونی داشت کسکش امروز باید بد میگاییدمش دستمو گرفت برد حال منم دنبالش با کیر شق شده برگشت یه نگاه بهم کرد دید کیرمو دستمو ول کرد کیرمو گرفت میکشید منم دنبالش که این داره کجا میره رفتیم بیرون پشت خونشون یه اتاق بود واردش شدیم جکوزی بود آبم اماده بود از قبل اوکی شده بود واااااای باورم نمیشد رفتیم داخل وقتی وارد شدیم حشر من دو چندان شد داغ کیرم داشت از حشر میترکید اومد روم تو آب وای وقتی سینه هاش میخورد بهم از خود بی خود میشدم منو نشوند رو سکو اومد جلوم زانو زد کیرمو کرد تو دهنش آهان اینه شروع کرد بدون دست زدن ساک زدن من که تو ابرا بودم لا مصب حرفه ای میزد ساک عمیق میزد بعد چند مین رفتیم تو آب هولش دادم یه گوشه رفتم سراغ کسش کونشو آورد بالا کسش از آب زد بیرون وای عجب حالی داد بعد کس خوری که خانوم حسابی ناله کرد وقت اصل کاری بود یه روغن اونجا بود با روغن افتادن به کونش بعد ۱۰مین شروع کردم به کردن کله کیرم تو سوراخش اخ اخ یه حالی داد که هیچوقت دیگه نمیفهمم شروع کردم به تلمبه زدن خیلی حال میداد اونم داد میزد یواش تورو خدا یواش منم لذت میبردم محکمتر میزدم دیگه جیغ میزد یعنی اگه خونشون بزرگ نبود برده بودنمون جیغ میزد منم محکم تلمبه میزدم از قصد وایسادم گفتم بریم تو آب رفتیم تو آبو من نشستم اون اومد نشست روم تو آب یه جوری چون فشار داشت آب حال میداد این فشار ابم که بیرون میومد میخورد به بدنامون حال میداد با هر تلمبه من صدای شاپ شاپ آب در میومد مژگان منو سفت بغل کرد بعد ۱ مین فک کنم آبش اومد آروم گرفت دیگه نا نداشت جیغ بزنه در گوشم اروم آه میکشید بر عکس شدیم اون رو ب من منم از جلو کردم تو کونش تلمبه زدم ابم داشت میومد که کشیدم بیرون ریختم رو صورتشو دهنش بعد کیرمو کردم تو دهنش واسم تمیز کرد انقد تا حالا بهم حال نداده بود خودمونو تمیز کردیم با حوله بر گشتیم اتاق رو تخت ولو شدیم همینطوری بغل هم خوابمون برد...
     
#26 | Posted: 28 Nov 2013 18:09
میهمان


وقتی بیدار شدم خیلی شل بودم دیدم مژگان نیس یکم خودمو کش دادم چه حالی دادش تو فکر کون مژگان بودم دیگه شب شده بود مژگان اومد اتاق با یه لیوان معجون:
-به به گل پسر میبینم که بیدار شدی بیا فدات شم نوش جان کن
-واااای چرا زحمت کشیدی مرسی عزیزم خوردمشو خیلی خوشمزه بود تا صبح پیشه هم بودیم حالا حالاها کار داشتیم باید تقویت میشدم اومد بغلم دراز کشید سوتینو شرت داشت منم لخت بودم سرشو گذاشت رو سینم داشتم با موهاش بازی میکردم اونم آروم آروم دستشو گذاشت رو شکمم نازم کرد اومد تا روی کیرم داشتم بلند میکردم گفت چقد بیجنبه ای گفتم داغم دست خودم نیس خیلی سریع بلند میکنم اونم واسه تو
-جوووون قربونش برم
رفت پایین گرفت تو دستش میمالید سرشو برد پایین شروع به ساک زدن کرد همچین قشنگ بالا پایین میکرد منم سرشو ناز میکردم و سینه هاشو از بغل میمالیدم باورم نمیشد این لحظه هارو انقد قشنگ زد واسم تا آبم اومد همرو واسم خوردش تا تهش
اون شب تا خود صبح ۳ دست سکس کردیم نایی نداشتم دیگه عضله پاهام سست بود به خدا .دیگه خوابیدیم
صبح با هزار زحمت که شد چشامو باز کردم یه لحظه خشکم زد نابود شدم چیزی که نباید اتفاق میوفتاد افتاد زبونم بند اومد جلوم بود داشت گریه میکرد شیوارو میگم داشت گریه میکرد تکیه زده بود به دیوار مثه برق گرفته ها از جام پا شدم پریدم قلبم به تندی میزد خایه کرده بودم اصلا نمیتونستم بفهمم قضیه چیه اومد جلو با عصبانیت داد زد :
-آشغال خیلی آشغالی عوضی چرا مگه چی کم گذاشتم واست لا مصب چی کم گذاشتم بگو حیف اون روزام که با تویه هوس باز حروم شد
جیغ میزد و گریه میکرد من که حرف نمیتونستم بزنم چی میگفتم اصلا تو این لحظه مژگان وارد شد رفت شیوارو بغل کرد گفت :هیس دختر اینا همشون مثه همن بهت که گفتم
وای باورم نمیشد قلبم به سختی میزد باورم نمیشد مژگان اینارو داره میگه در حال گریه شیوا مژگان ادامه میداد:
-من که بهت گفتم این عوضیه تو گوش نکردی حالا چرا گریه میکنی
شیوا:آخه تو چه حیوونی هستی پست فطرت هرچی مژگان میگفت باورم نمیشد آشغال
پرید سمتم ما مشت میکوبید تو قفسه سینم
من فقط ساکت بودم بغض گلومو فشار میداد برای یه لحظه همه خاطراتم با شیوا از جلو چشمام گذشت باورم نمیشد
شیوا : چی کم گذاشتم جواب بدههههه کثافت این بود جواب تمام کارایی که کردم این بود میگفتی دوست دارم اینطوری
دلم سوخت واسش حق داشت من یه آشغال بدرد نخور بودم که گیر یه فرشته افتاده بود مژگانم نیش خند میزد گفت بهت که گفتم تو از این عوضی بت ساخته بودی دیدی حالا دیدی بهت گفتم شیوا:توام خفه شو توام جنده ای چرا این کارو کردی از جفتتون بدم میاد متنفرم ازتون
با داد اینارو میگفت یه دفه یه چک محکمم زد بهم
با لکنت گفتم: اااییینطوور نیس شیوا
-اسممو به زبونت نیار کثافت
یه دفه مثه دیوونه ها با چک و مشت افتاد به جونم میزد تو صورتم گذاشتم بزنه خالی شه خوب که خالی شد بلند شد انگشتری که واسش خریده بودمو در آورد انداخت رو زمین فقط یه جمله گفت:خیلی پستی فکر نمیکردم همچین آدمی باشی حیوون
دیگه هیچوقت نمیبینی منو
بعدش منو با اتاق و کلی خاطراتی که از ذهنم مثه باد میگذشت تنها گذاشت
نفهمیدم چطور از اون خونه اومدم بیرون حالم خراب بود دیوونه شده بودم اعصابم کیری خورد بود یعنی اون لحظه یکی کس شر میگفت میزدم کیریش میکردم کیرم تو این زندگی چرا گول خوردم همش تقصیر مژگان جندس اون واسم دام گذاشته بود گوشیم ز خورد مژگان بود ج دادم اما حرف نزدم:
-الو امیر گوش کن من اینکارو به خاطر جفتمون کردم الو امیر یه چیزی بگو الوو...
قطع کردم دیگه نمیخواستم صدای این هرزرو بشنوم اصلا باورم نمیشد داره چه اتفاقی میوفته مثه دیوونه ها تو خیابون پرسه میزدم نمیدونستم چیکار کنم اصلا چرا اینطوری شد ضعف داشتم گشنم بود اما با این بغضم چیزی پایین نمیرفت اون جنده تقصیر داشت اگه نمیومد سمتم من با شیوا میموندم
چه ربطی داره واقعیت اینه تقصیر خودم بود من خیلی به خودم مغرور شده بودم خیانت کردم اینم نبود با مهسام اینطوری بودم چم شده بود اصلا حرف نمیزدم رفتم کرج خونه رفیقمو زدم اومد دم در مهدی تا منو دید : چی شده پسر چرا اینطوری رنگت چرا پریده
یه قطره اشک از چشام اومد پایین گفتم :داداش خراب کردم
-بیا بریم بالا ببینم چی شده
رفتیم بالا مهدی سعی میکرد با شوخی خنده خوشحالم کنه اما من فکرم جایی دیگه بود واسش تعریف کردمو اونم بام صحبت کرد آخرین جملشم این بود به تخمت داداش
اما واقعا نمیتونستم
میدونید آدما تا چیزیو دارن قدرشو نمیدونن وقتی از دست میره تازه میفهمی که چی شده و چیو از دست دادی
من فهمیده بودم چه گندی زدم و این گند درس بشو نبود
رفتم خونه رفتم تو اتاقم نشستم به فک کردن درسم داشتم اما فک کن تو اون وضعیت درس بخونم نشستم فکر کردن چیکار کنم هزارتا فکر اومد سرم از زنگ زدن رفتن پیشش و ... ز زدم بهش بوق آزاد میزد میدونستم اونم وضعش بدتر از منه به کسی تکیه داده بود که عوضی بوده هرچی ز میزدم جواب نمیداد فک کنم نزدیکه ۱۰۰ بار زنگ زدم اعصابم خورد بود اس میدادم بهش جواب نمیداد دیگه نا امید شده بودم اس دادم اگه ذره ای واست مهمم و دوسم داری تورو جون من جواب بده شب بود ساعت ۱۲
ز زدم جواب داد:الو توروخدا یه دیقه قطع نکن خواهش میکنم بذار حرفامو بزنم
-چه حرفی داری اصلا چی میتونی بگی چی داری بگی با چه رویی ز زدی خجالت بکش ببین هرچی بینمون بود تموم شد )گریش گرفت(
-یه دیقه گریه نکن آره حق با توءه خیله خب میدونم من یه آدم عوضیم اما اشتباه کردم ببخشید بچگی کردم تورو خدا شیوا من بدون تو نمیتونم
-منه خاک بر سرو بگو هرچی میگفتی گوش میکردم چقد ساده بودم هم با من هم با اون واقعا خجالت نکشیدی اینطوری دوسم داشتی
-شیوا ادامه نده میدونم چه گهی خوردم غلط کردم تازه فهمیدم تو رو قرآن یه فرصت بده به خدا دیگه از این غلطا نمیکنم اصلا هرچی تو بگی خواهش تورو خدا به خدا نمیتونم
گوشیو قطع کرد بهش اس های طولانی میدادم ۷تا ۸تا اس تو یه اس جواب نمیداد اعصابم کیری بود بلند شدم تو اتاق رفتم اینور اونور هی راه میرفتم واقعد بهم ریخته بودم من تبدیل به چی شده بودم یه دفه با مشت کوبیدم به دیوار جای مشتم رو دیوار موند اما آرومم نکرد اصلا یه جوری شده بودم حالت روانی نمیخواستم از دستش بدم اصلا هیچ روزی فکر نمیکردم جدا شیم از هم تو رویاهام ازدواجو میدیدم باهاش چون واقعا خوب بود با همه فرق میکرد اصلا عصبی نمیشد مهربون واییییییی من چقد خرم ااااههههه
دوباره ز زدم بهش :دستگاه مشترک مورد نظر خاموش میباشد
قلبم دیگه کار نمیکرد وااایی خطش خاموش شد خدایا چیکار کنم باز ز زدم خاموش بود گند زده بودم واقعا ریده بودم دیگه داشت گریم میگرفت اصلا هواسم به هیچ جا نبود مامانم اومد اتاق گفت چته تو چرا برقا خاموشه
-هیچ چی ول کن مامان
وایساد چپ چپ نگاه کردن اون لحظه واقعا خوش شانس بودم که چیزی نگفتم
اه خدا چیکار کنم من شاید عاشقش نبودم اما واقعا دوسش داشتم چون حس میکردم کسیه که دوسم داره وای حالم از خودم بهم میخورد...
     
#27 | Posted: 3 Dec 2013 13:41
میهمان


کارای خودم باعث شد از دستش بدم خیلی اشتباه کردمو خودم میدونم ولی به نظرم اونم نباید اینکارو میکرد که تحریک بشم نمیدونم چی بگم
اون روز خیلی دمق بودم تو مدرسه تمام فکرو ذهنم پیش شیوا بود اصلا باورم نمیشد میدونین چون ما اصلا با هم قهر نمیکردیم باورم نمیشد ۳سال گذشت از رابطه ما و من فک میکردم با همین شیواا ازدواج میکنم اما ورق برگشت در حقش ظلم کردم
ز زدم به دختر داییش:الو سلام فاطمه خوبی؟
-سلام مرسی بفرمایید
-فاطمه من اشتباه کردم خریت کردم.شیواا شیوا دیگه ج نمیده خطشو خاموش کرده نمیدونم چیکار کنم
-من نمیتونم کاری کنم گفته شمارشو بت ندم شرمنده
هر کاری کردم نداد
چن روز که گذشت دیگه داشت باورم میشد که دارم جدی جدی از دستش میدم این چند روز خیلی حالم بد بود به خودم قول داده بودم اگه باهاش دوباره دوس شم نه دیگه سکس میکنم باش نه دیگه خیانت پشیمون بودم مثه سگ دمه امتحانا بود نمیتونستم خونه باشم چون مادرم اگه قیافمو میدید میفهمید چیزیمه تصمیم گرفتم برم خونه مادر بزرگم تنها بود گفتم به مادرم میرم اونجا که بتونم درس بخونم رفتم اونجا اون چن روزم مرتب به دختر داییش ز میزدم تا این که مژگان ز زد و من چون تنها بودم مادربزرگمم یکم سنگینه گوشاش راحت میتونستم حرف بزنم ج دادم گفت :الو
-تو خجالت نمیکشی به من ز میزنی تو چجور آدمی هستی آخه این چه کاری بود کردی
-وایسا امیر بذار توضیح میدم من دوست داشتم
-خفه شو تو زندگیمو گرفتی ازم امیدمو گرفتی دیگه بهم ز نزن هرزه
قطع کردم به شدت عصبی بودم بغض تو گلوم بود دیدم یه خط غریب ز زد جواب دادم الو بفرمایین
-واسه چی به اینو اون پیغام پسغام میدی چی میخوای از جون من آخه
-شیوا یه لحظه به حرفام گوش بده شیوا به جون مادرم اگه برگردی همه چیو درست میکنم به خدا راست میگم اصلا هرچی تو بگی گوش میدم میخوای خونه زندانی شم؟ هر چی بگی گوش میدم به خدا قسم دیگه قدرتو میدونم )بغضم ترکید گریم گرفت( شیوا به خدا بدون تو نمیتونم من اشتباه کردم
-گریه نکن امیر به خدا بخوای گریه کنی قطع میکنم
-گریه نمیکنم فقط بمون خواهش میکنم
۱ماه تمام بهش ز زدم که ببخشه چقد گریه کردم اما مثه این که دیگه واسش اون امیر نبودم البته آخرا حس میکردم که با کسه دیگه دوس شده بود چون یه پسر ز زد بم گفت دست از سرش بردارم خدا میدونه ۱ ماه تمام گریه کردم ولی اون دیگه رفت و خطشم خاموش کرد تا دیگه نتونم بش ز بزنم
     
#28 | Posted: 5 Dec 2013 15:41
میهمان


یه چند ماهی گذشت تا تونستم فراموشش کنم به خودم قول دادم دیگه با کسی دوس نشم تا آخر عمرم نزدیکه ۵ ماه گذشت یه سری سر کلاس پیش دانشگاهی بودم اونروز مریض بودم ایکاش نمیرفتم من مدرسه ولی رفتم کلاس هندسه داشتیم شلوغ کردمو معلمم منو انداخت بیرون تا اومدم بیرون برم دفتر دیدم دوتا خانوم یکی سن بالا یکیم همسن من از اتاق مدیریت اومدن بیرون سرمو آوردم بالا چشام افتاد تو چشای دختره ماتم برد به قدری این دختر ناز بود و به دل من نشست که باورم نمیشد
خیلی خوشگل بود اصلا هواسش به من نبود داشت با اون زنه حرف میزدو میرفت لبخندم روی لباش بود خیلیییییی ناز بود اصلا دلم ریخت به قدری این دختر ناز بود که همونجا وایسادم فقط مثه ندید بدیدا نگاش کردم اونا رفتن زنگ بعد یه جوری آمار گرفتم که اینا کین دیدم ای داد این زنه مادره دوستم اشکان بوده دختره ام خاله اشکان بود منم با اشکان یادم نیس دعوا کرده بودم باید آشتی میکردم چون بدجور از دختره همون خاله اشکان خوشم اومده بود بعد چند ماه اینطوری شدم من عاشق شیوا نبودم الان که فک میکنم میفهمم دوسش داشتم اما عاشق نبودم اما این حسی که به این دختر پیدا کردم یه حس شیرین بود
چن روز گذشت ذهنم درگیر بود با اشکانم جور شدم سعی کردم باهاش بیشتر گرم بگیرم جوری شد که الانم رفیق صمیمیه
یه روز بهش گفتم اشکان اون دختره کی بود با مادرت اومدش گفت خالم بود چطور گفتم هیچی اسمش چیه گفت دیوس نکنه خوشت اومده گفتم دختره خوبیه دروغ نگم آره گفت اسمش نیلوفره ۱سال ازمون کوچیکتره خالمه من ه زیاد ازش خوشم نمیاد گفتم:چرا
-نمیدونم یه جوریه
-یعنی چی یه جوریه
-خودشو میگیره حال نمیکنم باهاش
-حاجی دمت گرم واسم جورش میکنی؟
خلاصه چون اون موقع یکم با هم اوکی شده بودیم گفت باشه ببینم چی میشه باورم نمیشد اگه باهام رفیق میشد واااااای خیلی خوب بود
چن روز گذشت تا اس داد الان پیششم دارم مخشو میزنم که اس داد راضی نمیشد اما جورش کردم باورم نمیشد اشکانم اس داد شب بیا خونمون اینام اینجان مهمون داریم نیلو ام اینجاس
دیگه تو کونم عروسی بود رفتم آرایشگاه مدل موی آرمینو زدمو شیک کردمو رفتم زنگ واحدشونو زدم وارد شدم با یه دلهره رفتم بالا جلو در که رسیدم درو زدم شروع به باز کردن کفشام کردم یه دفه در باز شد
خودش بود باور کنید انقد قشنگ بود این دختر به محض دیدنش حول کردم نتونستم نگاش کنم سرمو انداختم پایین گفتم سسللام سرمو آوردم بالا گفت سلام خندید از اینا بود که وقتی میخندید دوتا حفره رو لپش ایجاد میشه آدم دوس داره انگشت بذاره رو اون سوراخا خیلی باحال بود قیافشو با نمک کرده بود یه دفه مامان اشکان اومد گفت خوش اومدی بیا داخل اشکانم اومد گفت بیه تو دیگه ادا در میاری با هزار استرس داخل شدم رفتم تو به محض وارد شدن دیدم اوه اوه یه عالمه مهمون دارن رفتم بغل دست اشکان آروم گفتم دیوس این همه مهمون چرا گفتی بیام کیرم دهنت من روم نمیشه خندید و گفت خفه بیا تو الان میریم اتاق اون موقع ام شماره نیلو رو گرفته بودم اس داده بودیم یکمی آشنا شده بودیم وای هنوزم باورم نمیشد که من با این رفیق شم
وقت شام که اصلا روم نمیشد نگاشون کنم سرم پایین بود مادر بزرگ اشکان گفت به به چه پسر خوبی چقد مظلومه خلاصه هرکی یه چیزی میگفت بقیه ام میخندیدن زیر زیرکی بعضی اوقات نیلوفرو میدیدم خدا انقد تو زیباییه این دختر دست به کار شده بوده که حد نداشت اگه دروغ نگم قیافش شبیهه خرم سلطانو جوون کنید با موهای مشکیو رنگ چشم مشی بقیش دیگه خرم بود خلاصه شب شد و من تو رخت خواب بهش اس میدادم اونم جواب میداد اون شب تموم شدو من برگشتم
نیلوفر کلاس زبان میرفت قرار شد یه روز که رفتش برگشتنی من برم پیشش یه قدمی بزنیم خلاصه اون روز اومد نفهمیدم چطور آماده شدم ۱ ساعت به قرار مونده بود من آماده رو مبل بودم که ساعت بشه ۶.۴۵ من را بیوفتم برم پیشش ساعتم که انقد دیر میگذشت اعصابم خورد شد رفتم بیرون سمت کلاس زبانش اونجا منتظر شدم هی نگاه میکردم ببینم کی میاد دیدم تعطیل شدن یکی یکی دارن میان بیرون هی نگاه میکردم پیداش کنم یه دفه دیدمش با یه کاپشن صورتی شلوار لی اومد بیرون کتابشو دو دستی گرفته بود سمت سینه ش کولشم پشتش بود براش دست تکون دادم لبخند زد اون روز سعی کردم خیلی مودب باشم که یوقت فکر بد نکنه راجع بم اومدو رفتیم تو یه کوچه بغل کلاس زبانش بود من شروع کردم:
-خب خسته نباشین کلاستون چطور بود؟ (تا حالا اینطوری حرف نزده بودم اصلا حول کرده بودم)
-مرسی خیلی خوب بود
کنار هم راه میرفتیم و حرف میزدیم اون محکم کتابشو چسبونده بود به سینش و باهام حرف میزد
-امیرحسین آقا شما کجا میشنید
-فلان جا شما چی؟
-ما ام یه کوچه بالاتر از خونه اشکانینا
شروع کرد از خانوادش حرف زد گفت که اینو نمیخواستن به دنیا بیارن مثه این که یه دفه شده و منم گوش میدادم لبخند میزدم اونم میخندید اما لطیف خیلی ناز میخندید خنده هاشم ناز بود دوس داشتم همش نگاش میکردم دوس نداشتم از پیشش برم میخواستم تا صبح باهاش حرف میزدم اما وقت رفتن بود و باید میرفتیم دیگه وقت رفتن شدو سوار تاکسی زرد رنگا کردمشو فرستادم رفتش وقتی دور میشد قلبم یه حالتی پیدا میکرد مثه استرس ناراحتی یه چیزی بود نمیدونم چی بود دقیقا اما حس خوبی نبود منم برگشتم خونه....
     
#29 | Posted: 6 Dec 2013 15:59
میهمان


سال حساسی بود چون سال بعد کنکور داشتم باید میخوندم انصافا بچه درس خونیم بودم همیشه درسام بالا ی ۱۸ بود معدل الف مدرسه بودم ولی اون سال خیلی سخت بود واسم فشار خانواده که هی میگفتن درس بخون
ولی رابطه ی من با نیلو تازه شروع شده بود
یه روز اشکان گفت بریم فلان جا من زیدمو ببینم اون موقع ها خیلی خوشحال بودم تو فاز خنده و شوخی بودم این اشکان با یکی دوس بود به اسم مهتاب اما اون روز رفتیم پیش یه دختره دیگه به اسم الهام این اشکان الهامو خیلی دوس داشت
عصر بود بعد مدرسه رفتیم تو راه یکم اذیتش کردم تا رسیدیم اونجا برا بار اول الهامو میدیدم یه دختر معمولی بود نه زیاد خوشگل بود نه زشت معمولی بود ولی خب بدون آرایش بود مطمءنن بعد آرایش خوشگل میشد قد کوتاهی داشت چیزی که توجه آدمو جلب میکرد صداش بود که خیلی ریز بود یه جورایی نازک بود به دل میشست اشکان الهامو خیلی دوس داشت تو راهم کلی سفارش کرد که سوتی ندم
خلاصه رسیدیم تو یه شهرک بود خونشون هوا تاریک بود نزدیکمون شد سلام داد
-اشکان:سلام خوبی کثافت دلم تنگ شده بود )با ادا در آوردن میگفت(
-الهام:سلام منم همینطور جوجو خوبی!؟)حالا رفیق من گنده بودا نمیدونم چیش شبیهه جوجه بود آخه ؛(
-بچه ها من هویجم؟ یکی نمیخواد منو معرفی کنه
اشکان خندیدو گفت آخ آخ یادم رفت الهام این امیرحسین امیر اینم خانوم ما الهام دیگه
-بله خیلی ممنون خوشبختم
رو کردم به اشکان گفتم:راستی اشکان به آسمون نگاه کن مهتاب چقد قشنگه
بعدش خندم گرفت و اشکانم هول میکرد و چشم غره میرفت الهامم گیر داده بود یعنی چی بیچاره نمیفهمید اشکان اومد در گوشم گفت ببین از اینجا میریم دیگه دهنتو سرویس میکنم
با صدای بلند گفتم : آخ آخ الهام خانوم اگه بدونی چی گفت به من این اشکان
-الهام: چی گفت )با نگاه تعجب(
-آخه نمیشه بگم بیخیالش دعواش میکنید
-اشکان:امیر به خدا میکنمتا الهام ول کن اینو این دیوونس چرت میگه
رو کرد به من گفت تو اصلا چی میگی بابا
منم خندیدمو گفتم اگه الهام بفهمه دهنت سرویسه
-الهام:آقا امیر بگین دیگه (با حالت لوسی گفت(
خلاصه اون روز دهن اشکان و سرویس کردم انقد اذیتش کردم الهام اونجا ۵ مین با اشکان قهر کرد تا من با خنده گفتم بابا شوخی کردم اونم خندید و آشتی کرد بعدش اونا رفتن ته یه کوچه فهمیدم باید بپیچم گفتم بچه ها من باید یه تماس بگیرم ولی شیطونی نکنینا ؛(
اومدم سر کوچه زنگ زدم به نیلو:به سلام به خوشگلترین دختر دنیا
یه خنده ای کردو گفت سلام خوبی کجایی؟
-با خواهر زاده ی گرامی اومدیم پیش الهام زیدش تو کجایی
:من خونه ام بیکار نشستم
-که اینطور خوبی ؟
-آره دیگه چن بار میپرسی آخه
به خدا وقتی حرف میزدم باش ذوق میکردم صداشو میشنیدم خیلی حال میداد بعضی اوقات با صدای بچه گونه میحرفید بام که خندم میگرفت دوسش داشتم خیلی ناز بود لا مصب
آخرشم گفت مواظب خودت باش رسیدی اس بده
نمیدونید همین جملش کافی بود تا یه لبخند رو لبام نقش ببنده گفتم چشم حتما خدافظ
از الهام خدافظی کردیمو یکم که دور شدیم اشکان با شیطنت گردن منو گرفت با خنده گفت دهنتو سرویس مگه نگفتم اذیت نکن منم گفتم خداییش خیلی حال داد ولی باید قیافتو اون لحظه میدیدی خب کونکش با همین باش دیگه
-آخه نمیشه چون زیادونمیتونه بیرون بیاد حال نمیده بعد اهل چیزی نیس
-دیوونه دختر خوبیه از دستش نده
-میدونم هواسم هست. ولی امیر عجب سینه هایی داشت سفت و سر بالا خیلی حال کردم نمیذاشت که کونه خودمو پاره کردمواا یکم لیس زدم سینه هاشو خیلی سفت بود مورد علاقم
-ای کیری پس حالو حول کردی
-اره دیگه یه روز میکنمش وایسا
نمیدونم چرا یه دفه یاد خودمو شیوا افتادم که چی شد
رسیدم خونه خسته و کوفته به الهام اس دادم:عزیزم من رسیدم خونه خوبی کجایی .؟
-من با مامانم اومدیم بیرون خرید
-ا چرا نگفتی بهم؟
-نمیدونستم باید بگم
-خب نیلو دیگه پس از این به بعد هرجا خواستی بری بهم قبلش بگو باشه؟
-باشه پس توام بگیا
-باشه خوشگلم شیطونی نکن مواظب خودت باش
باشه فعلا
خدایا این حسی که تو قلب من بود چیه که ول نمیکنه یه چیزی تو درونم غوغا بود یه دفه حس بدی پیدا کردم نکنه تو بیرون بش شماره بدن یا تیکه بندازن بش وااااای اعصابم خورد شد
یه روز بعد کلاس زبانش رفتم پیشش رفتیم خو همون کوچهه داخل کوچه یه کوچه بن بست بود که تهش یه درخت داشت رفتیم کنار درخته نشستیمو حرف میزدیم گفتم نیلو تو بخواست خودت رفیق نشدی بام اشکان مجبورت کرد دیگه اگه میدونستی منم قبول میکردی؟
-آره دیوونه چرا قبول نمیکردم
لا مصب لباش عین خرم سلطان اداهاش رفتارش فیسش همه چیش دیوونه کننده بود واسه من
یکم حرف زدیم و پا شدیم رفتم نزدیکش دوتا دستاشو از روبرو گرفتم دستم بهش گفتم میخوام یه قولی بدی بهم
گفت باشه
گفتم تا همیشه باهام بمون گفت باشه قول میدم
روش تعصب پیدا کرده بودم بعضی اوقات گیر میدادم بش
یه روز گفتم بش نیلو من بهت برا این که اعتماد کامل کنم باید یکم تحت فشارت بذارم گفت چجوری گفتم حالا میبینی دیگه
راستیتش چون خودم با این دختر اون دختر بودم میترسیدم اینم اونطوری باشه خیلی تحت فشار گذاشتمش مثلا وقتی شک میکردم میگفتم از خونه زنگ بزنه از طریق ایرانسل ردیابیش میکردم میگفتم اینجا نرو واقعا زندانیش کرده بودم بعد چند ماه دیگه عاصی شده بود یه بار رفته بود خونه دوسش من فهمیدمو بهم نگفته بود بعد کلاس زبانش رفتم پیشش خودم کلاس دیفرانسیل داشتم اونو پیچوندم خیلی عصبی بودم انگار مثلا خیانت کرده بود رفتم اومدو رفتیم تو اون کوچه رفتیم اونجا یه دفه لبو لوچشو عین بچه ها کرد و گفت ببخسید کم مونده بود خندم بگیره ولی جلو خودمو گرفتم یه دفتر پاپ کو دستم بود با اون زدم تو کلش گفتم چرا دروغ گفتی بهم یه دفه ترسید یکی دیگه زدم گفت نزن گفتم میزنم یکی دیگه زدم خداییش دلم سوخت کاری نکرده بود دیدم بغض کرد کم مونده بود گریه کنه پشیمون شدم یه دفه ای بش گفتم معذرت میخوام کنترلمو از دست دادم رفتم جلو سرشو ماچ کردم دستشو گرفتم که بریم سوار ماشین شیم رفتیم منتظر بودیم دیر وقتم بود یه ماشینه اومد جلو وایساد پیکان تخمی بود یه پیر مرد میخورد ۷۰ ساله گفتم مستقیم؟ دیدم داره فقط نیلو رو نگاه میکنه گفتم الو مستقیم ولی به کارش ادامه داد یه دفه دنیا جلوم تار شد داد زدم کسکش بی ناموس کجارو نگاه میکنی یه لقد به ماشینش دوییدم رفتم سمت درش شیشش پایین بود یغشو گرفتم تا این حد هیچوقت عصبی نشده بودم نمیدونم چه نیرویی بود داد میزدم بیا پایین مادرتو میگام نیلو که ترسیده بود میگفت ولش کن گریش گرفته بود با مشت تو اون حالت زدم تو صورتش یارو سریع گاز داد رفت همه اینا تو ۵ ثانیه رخ داد دنیا واسم سیاه شده بود نیلو اومد جلو و گفت ول کن چیکار کردی خوبی
در حالی که صدام قشنگ معلوم بود میلرزه گفتم کسکش حروم زاده واسه من چشم چرونی میکنه باید مادرشو میگاییدم عصبی بودم تا حالا اینطوری ندیده بودم خودمو که عصبی شم به حد جنون میرسیدم یعنی به قرآن اگه چاقو باهام بود الان باید زندادن بودم اصلا نفهمیدم چیکار کردم داشتم میلرزیدم از عصبانیت
خلاصه دیگه از اون روز به بعد خودم میبردمش میشستم پیشش تا برسیم دوباره برمیگشتم خونه...
     
#30 | Posted: 8 Dec 2013 01:22
میهمان


روزا میگذشت و من بهش عادت میکردم بدجورم عادت کرده بودم یعنی در حدی بود که بعضی اوقات دیوونه میشدم همیشه بعد از مدرسه که میرسیدم خونه صبحی بودم سریع بهش ز میزدم نزدیکه ۱ ساعت باهاش حرف میزدم وااااای وقتی میخندید یا یه چیزیو با هیجان تعریف میکرد عین بچه ها حرف میزد دیوونم میکرد خیلی از مکالمه هامونو دارم بعضی از شبا گوش میدمش
یه روز تصمیم گرفتیم بریم بیرون گفتیم بریم پارک سرپوشیده از اینایی که تو ساختمونه طبقاتیه
با اشکان هماهنگ کردیم با دخترا بریم یه روز به یاد موندنی شد من اونروز به خودم کلی رسیدم آماده شدم رفتم .... وقتی رسیدم باورم نمیشد این نیلو چقد خوشگل شده بود لباش وای قربونش برم رسیدم با اشکان سلام علیک کردمو باید باز سوار ماشین میشدیم
اشکان گفت بیا کونکش به خاطر تو آوردمشا مامانم نمیذاشت گفتم تو ثابت شده ای داداش
سوار شدیم و من کنار نیلو نشستم دستاشو گرفتم تو دستام آروم شدم
بهم آرامش داد
رسیدیم اونجا الهامم اونجادبود و خلاصه بعد تعارفات وارد اون ساختمون شدیم باید کارت میگرفتیم شارژ میکردیم ۲تا گرفتیم نزدیک ۱۰ تومن شارژ کردیم بعد از کلی چرخ زدن و بازی رفتیم طبقه آخر ماشین برقی بود من گفتم بریم اینو بازی کنیم
-اشکان:نه بابا حال نمیده
-میده بریم دیگه
-نیلو:آره بچه ها بریم من عاشق ماشینم
کارتارو دادیم یارو زدو وارد شدیم هول کرده بودم سریع بریم بشینیم نیلو گفت بریم اون قرمزرو سوار شیم با یه لبخند شیرین
سر همین هول کردم بعد با دستم دست نیلو رو گرفتم گفتم بیا روم بهش نبود دیدم مقاومت میکنه یه ذره بیستر فشار دادم که یعنی بیا دیگه الان شروع میشه دیدم نمیاد برگشتم ببینمش دیدم ای واااای دست الهامه من اصلا هواسم نبود گفتم :وای معذرت من هواسم نبود به خدا فک کردم نیلوء گفت این چ حرفیه اشکال نداره اشکانو نیلو ام که فهمیدن زدن زیر خنده خلاصه نشستیمو شروع شد خیلی حال داد اون کنارم بود جیغ میزد خوشحالی میکرد و میخندید
اون روز یکی از بهترین روزام بود اون روزم تموم شد
فرداش بعد کلاس زبانش رفتیم تو کوچه دیشبش باهاش هماهنگ کرده بودم که میخوام لب بگیرم ازت میگفت دوس ندارم نمیدونم چجوریه و ...
تا راضیش کردم
رفتیم داخل کوچه نم نم بارونم بود
کوچه تاریک بود یه تیر چراغ برقم آخر کوچه بود
واااای فضا عاشقونه بود هیچوقت یادم نمیره دست تو دست هم راه میرفتیم کنار هم
بعضی اوقات با تنه بهم ضربه میزد بعد میخندید منم میخندیدم خوش بودیم بهترین روزام بودن
رسیدیم دم اون درخته اسم اون درختو گذاشتم درخت عشق نزدیک اون درخت دستاشو گرفتم تو دستام نزدیکش شدم خیلی آروم لبامو گذاشتم رو لباش واااای باورم نمیشد انقد لبای گوشتی داشته باشه خیلی لذت بخش بود هنگام لب گرفتن چشامو بسته بودم دو تا دستمو گذاشتم رو صورتش لباشو میک میزدم معلوم بود نیلو بلد نیس اما سعی میکرد از من تقلید کنه خوب بود
خلاصه بارونم گرفته بود خیلی حال داد بعدش سرمو بردم عقب یه لبخند زدم بهش سرشو انداخت پایین ناراحت شد دلم ریخت چونشو گرفتم رو به بالا گفتم نبینم ناراحت شی چیه چی شد؟
-میترسم فک کنی دختر بدیم که اینکارو کردم
خندم گرفت گفتم :دیوونه من عاشقتم میدونم دوسم داری
با صدای بلند گفتم عاشقتم عاشق
-ا آروم تر الان میشنون مردم
-بذار بشنون )رفتم وسط کوچه با صدای تقریبا بلند ( اییییین عشق منه من دوسش دارم
خندید و گفت دیوونه ای دیگه گفتم آره دیوونتم
قبل رفتن با کیلید یه علامت قلب رو درخته کشیدم یه طرف قلبو اول اسم خودمو زدم اونطرفشو اول اسم اون...
     
صفحه  صفحه 3 از 5:  « پیشین  1  2  3  4  5  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / من و شیوا بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites