تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

گناه عشق

صفحه  صفحه 1 از 21:  1  2  3  4  5  ...  17  18  19  20  21  پسین »  
#1 | Posted: 20 Aug 2013 12:54
در خواست ایجاد تاپیک با عنوان

گنــــــــــــــــــــــــاه عشــــــــــــــــــــق

نویسنده : استاد ایـــــــــــــرانی

در تالار داستان ها و خاطرات سکسی دارم

تعداد ارسال : این داستان در بیش از ۵۰ قسمت منتشر خواهد شد

با سپاس

آره داداش





Signature

طبیب عشق مسیحا دم است
عشقمه آرزوی عــــــــــزیزم I love arazmas
     
#2 | Posted: 23 Aug 2013 02:29
گنــــــــــــــــــــــــاه عشــــــــــــــــــــق 1

ببین نوشین من یک لحظه هم نمی تونم به این فکر کنم که یه روزی تو رو از دست بدم . -بابام اصلا دوست نداره من به این زودی شوهر کنم ولی منم دلم نمی خواد تو رو از دست بدم . ببین ناصر فکر نکن نسبت به این مسئله بی تفاوتم . درسته که تنها فرزند خونواده ام و با ثروت کلانی که پدرم داره از بچگی همه چی برام فراهم بوده .ولی دلیل نمیشه که در همه زمینه ها باهاش مخالفت کنم .باید بهشون احترام گذاشت .-نوشین منم تنها بچه خونه ام .پدرمن از نظر مالی چیزی از پدرت کم نداره .ولی اون منطقی تره -ببین تو یک مردی و خب برای ازدواج باید خواستگاری کنی .. خونواده منم باید جواب بدن -پس تو این وسط چیکاره ای . اراده داشته باش . حرکت کن . بجنب . مگه نگفتی که دو نفر که عاشق هم باشن باید تا آخرش با هم باشن و راه بیان ؟/؟خواسته هاشون مشترکه و نیاز هاشون یکی .. حالا اگه در بعضی جا ها اختلاف نظر داشته باشن به حدی نیست که بهشون ضربه بزنه . نکنه کس دیگه ای رو واست در نظر دارن . -بس کن ناصر این قدر اعصابمو به هم نریز . تو خودت می دونی که من تا اونجایی که بتونم سعی خودمو می کنم . نوشین و ناصر دانشجویان رشته مهندسی برق بودند که نوشین وسطای راه بود و ناصر ترم آخرش . چند واحدو که ناصر هنوز پاس نکرده بود با نوشین مشترک بود . هر دو در خانواده ای مرفه و سر مایه دار بزرگ شده بودند و هر چی هم که می خواستند واسشون از بچگی فراهم بود ولی تر بیت اونا به گونه ای نبود که بی بند و بار باشن . هر چند ناصر قبل از این که به نوشین دل ببنده با چند دختر رابطه های خاصی هم داشت و نوشین هم تلفنی و چتی با چند تا پسر دوست بود اما فقط در همین حد تا این که دو تایی شون حس کردند که یه احساس قوی اونا رو به هم پیوند میده . احساسی که یک نیازه . نیازی که اونا رو به زندگی مرتبط کرده کاری می کنه که اونا با شور و حال بیشتری به آینده نگاه کنن . ولی چرا خونواده ها این شرایطو درک نمی کنند . ناصر با چند تا دختر دوست بود ولی هر گز با هیشکدوم از اونا صحبتی از عشق نکرده بود . نا صر و نوشین دو تایی شون قول و قرار ها شونو کرده بودند این که به گذشته هم کاری نداشته باشند . این که هر چی بود گذشته و در این دوره زمونه نه از دختری انتظار میره که به وقت عاشق شدن گذشته ای صاف داشته باشه و نه از پسر . مهم اینه که از زمان آشنایی نسبت به هم چه رفتاری رو پیش بگیرن . با این حرفا از این که تا نهایت پرستش هم دیگه رو درک می کنند دو تایی شون غرق در لذتی شدید شده بودند . اون شب نوشین یک بار دیگه با خونواده اش بحث کرد . اون پیش ناصر از این که می تونه مبارزه رو در حد زیادی ادامه بده حرفی نزده بود . می دونست اگه بگه من ده قدم می تونم بر دارم ناصر ازش انتظار داره که صد قدم بر داره . نمی دونست علت مخالفت خونواده مخصوصا پدرش چیه . شاید به نوعی خود خواهی بود . چون نمی خواست تنها فرزندشو از خودش دور کنه . شاید نمی خواست عشق خودش نسبت به دخترشو با یکی دیگه قسمت کنه . -ببین بابا منم تمایل زیادی به ازدواج ندارم ولی وقتی یک جوونی مناسب از نظر اخلاقی و رفتاری پیدا شده که ثروت خونوادگی اونا از ثروت ما بیشتر نباشه کمتر هم نیست فکر نمی کنی بهتر باشه از موضع خودمون عقب نشینی کنیم ؟/؟ کاری که من انجام دادم . -نه نوشین جانم . فکر نکن که به خاطر خودم می کنم . تو اگه همین الان لب وا کنی تو رو می فرستم پیش عمه ات در کانادا . نوشین می دونست که پدرش از اون هفت خطهاست و اینا رو به عنوان تعارف می گه . چون بهتر از هر کسی می دونست که نوشین هیچوقت چهار دیواری خونوادگی خودشو ترک نمی کنه . روز بعد نوشین و ناصر بازم در خلوت به آینده فکر می کردند و از آینده حرف می زدند . -ناصر راستشو بخوای من سعی خودمو کردم ولی نمی دونم چرا اونا همش دارن حرف خودشونو می زنن -نوشین می دونم اون جوری که باید تلاش نکردی . -عصبی ام نکن . دیگه حال و حوصله کل کل کردن با تو یکی رو ندارم . -باشه . دوست داشتن که زورکی نیست . اگه تو دوست نداری من حرفی ندارم . اصلا بیا با هم فرار کنیم . -شوخیت گرفته ؟/؟ ببینم من و تو تقریبا مالک سر مایه های بابامون هستیم ولی کو .. کدومش به اسم ماست .من که توقع ندارم یه تار مو از سر بابام کم شه و مالش زود تر به من برسه . تو هم باید همین باشی . ما با کدوم پشتوانه فرار کنیم . درسمون آینده مونو چیکار کنیم -نوشین من بدون تو آیند ای ندارم . -ببین عزیز من و تو که نمی تونیم بریم توی چادر با هم زندگی کنیم -اگه بخوای همونم میشه -ناصر بسه دیگه . . منو از خودم بیزار نکن . .... ادامه دارد .. نویسنده ... ایــــــــــــــــــــــــــــــــــرانی .


Signature

طبیب عشق مسیحا دم است
عشقمه آرزوی عــــــــــزیزم I love arazmas
     
#3 | Posted: 25 Aug 2013 01:39
گنــــــــــــــــــــــــاه عشــــــــــــــــــــق 2

یه روز ناصر نوشینو برد خونه شون . کسی هم نبود . -خب دختر حالا من و تو تنها شدیم . اصلا چطوره ازدواج کنیم -ناصر دیوونه شدی . هر چیزی جای خودش خوبه -ولی اونا یعنی خونواده ات که دارن ما رو اذیت می کنن راه خوبی برای مبارزه ماست . این جوری می تونیم به مقصودمون برسیم -ناصر بار آخرت باشه که این حرفو می زنی . اصلا ازت انتظار نداشته و ندارم . من حساب دیگه ای رو ی تو باز کرده بودم .-نوشین طاقت شوخی رو نداری ؟/؟ نوشین در حالی که به ناصر اخم کرده بود گفت من خودم می دونم شوخی چه زمانیه و جدی چه وقتی . حرکات تو رو هم خوب می شناسم . ناسلامتی مدتیه که با همیم . اگه نخوام بشناسمت که از دواج من با تو فایده ای نداره . -خیلی دیوونه ای . باشه اصلا بی خیال از دواج میشیم . ولش از خیرت می گذرم . -همین ناصر ؟/؟ عشق و دوست داشتنی که ازش دم می زدی همینه ؟/؟ -من و تو بهمون نیومده که عاشق شیم . اصلا شاید هم همدیگه رو دوست نداشته باشیم . -مگه من و تو چمونه ؟/؟ ولی تو خیلی حرفای بی وفایی می زنی ناصر توقع ندارم . من می خوام برم خونه مون .. ناصر دست عشقشو گرفته در آغوشش کشید . تا نوشین بفهمه چی شده باز هم خودشو اسیر بوسه دیگری دید . حس می کرد که با این بوسه ها دریچه دیگه ای به روی زندگی براش گشوده میشه .اونو وارد دنیایی می کنه که دلش می خواد برای همیشه در اون دنیا بمونه . تصور گریز از اون دنیا براش کشنده بود ..زندگی بدون ناصر رو تصور نمی کرد . اشک از چشاش جاری بود . اون با تمام وجودش عاشق عشقش بود . -می دونم دوستم نداری . که این جور بی خیال از رفتن و جدایی میگی --دیوونه نشو دختر . من اصلا در فکرم این نبوده که یه روزی از تو جدا شم . از وقتی که تو رو دیدم و با تو هستم دیگه رغبتی به این ندارم که برم سمت دخترای دیگه . انگاری که تمام نیاز هامو پر می کنی . من با عشق تو به آرامش و خوشبختی می رسم . دستای ناصر رو موهای سر عشقش قرار گرفت . -نوشین دوستت دارم . به اندازه تمام تار های موی سرت . سر و بدنت . همه جات .. پسر بوی گرم تن نوشینو حسش می کرد . صدای نفسهای نرم و گرمشو .. خیلی آروم با زیر شونه هاش بازی می کرد . یک بار دیگه ناصر لباشورو لبای نوشین قرار داد و. دستشو گذاشت رو صورت دختر و اشکاشو پاک کرد . . -عشقم نفسم .. هوسم . قفسم ..تو که می دونی ناصر بدون تو نمی تونه . . دوستت دارم عزیزم . تا اون سر دنیا هم باهات میام . حتی وقتی افتادی جهنم از طرف بهشت واست آب می ریزم تا آتیش رو تنت خاموش شه .. -خیلی بی مزه ای .. حالا من شدم قفس تو .. شدم یه دختر جهنمی .. اون که راستی راستی عاشق باشه هیچ وقت به جهنم نمیره . -چقدر از بوسیدنت لذت می برم . سیر نمیشم نوشین . تا کی باید همین جوری فقط بین ما ماچ و بوسه باشه -پس میگی چیکار کنیم .. دختر همچین گوش پسر رو کشید که صدای ناصر تا چند تا خونه اون ور تر هم رفت . -خدا بگم چیکارت کنه دختر . معلومه داری چیکار می کنی ؟/؟ نوشین خودشو انداخت در آغوش ناصر و با چشای درشت و سیاهش به عشقش گفت یه نگاه به چشام بنداز تا ببینم حد و اندازه های دوست داشتنت چقدره -صبر کن یه خورده حس بگیرم برم توی فیلم . -دیوونه مثل این که دوست داری بازم گوشت رو بکشم ؟/؟.. ناصر چشاشو گرد کرد . بینی خودشو به طرفی منحرف کرده زبونشو در آورد و با یه شکلک خاصی صورتشو روبروی صورت نوشین قرار داد -به نظرت من خیلی دوستت دارم ؟/؟ -دیوونه پدرت رو در میارم .اگه بخوای منو اذیت کنی و یکی دیگه رو دوست داشته باشی -وقتی نشه باهات ازدواج کرد مجبورم برم یکی دیگه رو دوست داشته باشم . -خوشحالم که مقید به از دواجی ولی از این حرفت که به این راحتی منو کنار میذاری بدم میاد . -نوشین من جدی میگم . باید هر طوری شده خونواده رو راضی کنی که زود تر با هم عروسی کنیم .. -چیه خیلی آتیشت تنده ؟/؟ اونایی که آتیششون تنده خیلی هم زود آتیششون می خوابه . ببینم نکنه عشق تو یک نوع هوس باشه . این جوری که معلومه تو منو به خاطر جسمم می خوای . -حرفای بی خود نزن نوشین . اگه من هوس باز بودم می رفتم با یکی دیگه حال می کردم و از این طرف رابطه عشقی خودمو با تو نگه می داشتم . دیگه نمیومدم که تا این حد به خودم عذاب بدم . -از کجا معلوم که الان هم از این کارا نمی کنی -نوشین بیا بغلم تا با هم حرفای قشنگ و عاشقونه بزنیم . ناصر نوشینو دوست داشت ولی هر وقت که با هم کل کل می کردند از اونجایی که می دونست عاشق حرفای عاشقونه هست برای آروم کردنش می گفت بیا برات از عشق بگم ... ادامه دارد ... نویسنده ... ایــــــــــــــــــــــــــــــــــــرانی .



Signature

طبیب عشق مسیحا دم است
عشقمه آرزوی عــــــــــزیزم I love arazmas
     
#4 | Posted: 26 Aug 2013 00:59
گنــــــــــــــــــــــــاه عشــــــــــــــــــــق 3

نوشین بازم تصمیم داشت که تا می تونه مقاومت کنه . یواش یواش به این نتیجه رسیده بود که اون چیزی که پدرشو حساس می کنه به این مسئله که با از دواج با ناصر مخالفت کنه نوعی احساس حسادت پدرانه بوده که دوست نداره به این سادگیها از دخترش دل بکنه . این مسئله یک دفعه به یادش افتاده بود . می دونست مادر شوهر ها و پدر شوهر ها کمتر نسبت به این مسئله حساسن که پسرشون داماد سر خونه باشه نسبت به این که خونواده عروس حساسن به این که دخترشون عروس سر خونه باشه . با توجه به این که ناصر هم تک فرزند خونواده شون بود نمی شد ازش انتظار داشت که اون بیاد و با خونواده زنش زندگی کنه . در این خونه ویلایی بزرگ و درندشت که عین یک کاخ بود و در بهترین و خوش آب و هوا ترین نقطه شهر قرار داشت . خلاصه دلش می خواست که یه کاری کنه که همه راضی باشند . ولی این که یک مرد بخواد دو ماد سر خونه باشه راحت تر می تونه با مسئله کنار بیاد تا این که یک زن بخواد با خونواده شوهرش زندگی کنه ولی با همه اینا بهتر این بود که جدا و مستقل زندگی کنن . -نوشین من نمی خوام تو حالا از دواج کنی . زوده . تو که سنی نداری . بیست بیست و یک سال که سن نیست . الان در روستاهای ما همچین کاری نمی کنند که در این سن تن به از دواج بدن . این نشون دهنده بی فر هنگی ماست اگه بخواهیم دخترمونو این قدر زود شوهر بدیم -بابا ما عاشق همیم . همدیگه رو دوست داریم . خشمو در چهره پدرش می خوند . دستشو آورد بالا تا اونو بزنه . -بابا واسه چی می خوای منو بزنی . تو که با حرفات داری منو می زنی . تو که مدتیه بهم نشون دادی که دوستم نداری . اصلا برای دخترت ارزش قائل نیستی . تو که می گفتی همه چیزام متعلق به این یکی یدونه دخترمه . بابا من ثروتتو نمی خوام . قلب و معرفتتو می خوام . -نوشین این جور حرف زدنا از تو بعیده . دختری که در پر قو بزرگ شده حق نداره از عاشق شدن حرف بزنه . تو اصلا طرف رو می شناسی ؟/؟ اصلا می دونی که این روزا چیزی به نام عشق معنا و مفهومی نداره ؟/؟می دونی که بیشتر پسرا دخترا رو فریب میدن ؟/؟ -پدر ! اگه این طور باشه که هیچ از دواجی نباید صورت بگیره به این بهانه که همه پسرا می خوان همه دخترا رو فریب بدن . تازه از کجا معلوم که خونواده طرف این فکر رو در مورد من نکنن . شاید منم یه دختری باشم که با تر فند هایی قصد عاصی کردن شوهر خودم و در نتیجه گرفتن مهریه و طلاق را داشته و خصلت من یک خصلت بده . -نوشین من تو رو تر بیت کردم و می شناسمت که چه جور آدمی هستی . -پدر! شناخت تو برای من قابل قبوله . ولی هر کسی سنگ خودشو به سینه می زنه . هیچ بقالی نمیگه که دوغ من یا ماست من ترشه . پس باید به اونا هم حق بدی که این فکر رو کنند . -یک کلام ختم کلام . من دوست ندارم که از دواج کنی . ولی بهت قول میدم تا سی نشده می تونی از دواج کنی . -ببینم پدر جون دوست داری در چه ماهی و در چه روزی از دواج کنم . -دختره پررو برو دور شو از جلو چشام . منو حالا به پسر مردم می فروشی که این جور داری باهام کل کل ودهن جوابی می کنی ؟/؟ خجالت بکش. نوشین در حالی که بهش بر خورده بود و اشک می ریخت گفت بابا من دیگه دانشگاه نمیرم . اصلا از این خونه میذارم میرم . این بار دیگه نریمان خان جوش آورده بود . نرگس مادر نوشین که در مقابل شوهره زیاد حرفی واسه گفتن نداشت ولی به موقعش حامی دخترش بود خودشو انداخت وسط اونا و همراه با دخترش اشک می ریخت . -حق نداری دست روش بلند کنی -تو اونو این جوری بارش آوردی . -به من چه . این خودتو بودی که گفتی دختر یکی یه دونه ام هر چی که می خواد باید براش فراهم باشه . اون نباید سختی بکشه . حالا که زنده ایم از مال ما استفاده کنه . کیف کنیم لذت ببریم .. در همین لحظه نوشین که جوش آورده بود با تمام وجودش آن چنان جیغی کشید که نریمان و نرگس دیگه حسابی واسه چند لحظه ای جا رفتند . -بابا مامان چرا فکر می کنین که این جور در رفاه بودن سبب میشه که آدم از سر سیری عاشق شه . یعنی گرسنه ها حق عاشق شدن ندارند ؟/؟ درسته شما دو تا عاشق نشدین و بدون عشق از دواج کردین ولی این جوری نیست که این دلبستگی بعد از از دواج بین شما به وجود نیومده باشه . به این پیوند گرم میگن عشق .. ولی من مزاحم زندگی شما هستم . عیبی نداره . خودتون خواستین . .. نوشین رفت به اتاق خودش و درو از داخل قفل کرد .. -ببین نریمان چیکار کردی دختره درو از داخل قفل کرد . من الان ساکتم حرفی نمی زنم ولی اگه فردایی برسه که یه تار مو از سر دخترم کم شه دیگه اون نرگسی رو که حالا می بینی نمی بینی .. -داره فیلم بازی می کنه . -فیلم ؟/؟ مگه قیافه و حرکاتشو ندیدی . کجای اون به این می خورد که داره فیلم بازی می کنه . اگه اون خودشو بکشه .. واااااییییییی خدا نکنه . من می میرم . من می میرم نریمان . اون وقت تو می مونی و این خونه و باغ و تنهایی . شاید هم که از این تنهایی و از این که از شر من و دخترت خلاص میشی لذت ببری .... ادامه دارد .. نویسنده .... ایـــــــــــــــــــــــرانی .



Signature

طبیب عشق مسیحا دم است
عشقمه آرزوی عــــــــــزیزم I love arazmas
     
#5 | Posted: 29 Aug 2013 00:08
گنــــــــــــــــــــــــاه عشــــــــــــــــــــق 4

خلاصه نوشین صبح فردا هم از اتاقش بیرون نیومد و تا ظهر . نرگس داشت خودشو می کشت . نریمان نرم شده بود . تصمیم گرفت که طور دیگه ای با این مسئله بر خورد کنه . خب میرم با پدر ناصر حرف می زنم اونم شاید نخواد که پسرش با دختر من از دواج کنه ولی اگه به سر مایه من چشم داشته باشه چی . ولی اون شاید بیشتر از من داشته باشه که کمتر نداره . خلاصه پدر نوشین سریع تر از اونی که احساس می کرد تسلیم شده بود . نوروز خان و نسترن پدر و مادرای ناصر خلاف نریمان از این که بچه شون می خواد سر و سامون بگیره خیلی خوشحال بودند . آخه اون چند چشمه از بی قید و بندیهای خودشو در رابطه با دخترای دیگه نشون داده بود و رفیق بازیهایی که می کرد سبب شده بود که پدر و مادر از این وضعیت خیلی هراسان شن . برای همین از این که پسرشون می خواد از دواج کنه و تا حدودی شاید که سر عقل بیاد خوشحال بودند . مخصوصا این که با تحقیقاتی که کرده بودند متوجه شده بودند که نوشین هم دختر خوبیه و هم این که از نظر مالی خونواده ای در حد و اندازه های اونا داره . برای همین وقتی که نریمان خان اومد پیش نوروز خان و ازش انتظار داشت که پشت پرده ازدواج رو بهم بزنن نوروز قبول نکرد . صحبتاشون گرم گرفته بود و در چند مورد فعالیتهای اقتصادیشون به هم ار تباط پیدا کرده بود بدون این که همدیگه رو بشناسن . دیگه نریمان هم اون استرس اولیه رو نداشت . دو تایی سعی می کردند هوای همو داشته باشن . واسه اونا مهریه و هزینه ازدواج و جهیزیه و مطرح کردن مسائل دیگه چیزی نبود که بخواد مشکلاتی اساسی ایجاد کنه . در هر حال برای بله برون باید مراسمی انجام می شد . روز قبلش نوشین و ناصر بازم با هم خلوت کردند . این بار ناصر نوشینو با خودش برده بود به یه گردش خارج از شهر .. -به چی فکر می کنی عزیزم -به این که دارم خودمو اسیر می کنم . آخه میگن ازدواج دست و پای مرد رو می بنده . شبا باید زود بیاد خونه . نمی تونه با دوستاش بگرده . رفیق بازیها رو باید بذاره کنار -اوهوووووووویییییییی کجا داری میری با این عجله . یه خورده دیگه ادامه بدی فکر می کنم داری جدی می گی . من فکر می کردم که تو الان می خوای ازم تشکر کنی و بگی که به خاطر همه چی از من متشکری . بگی که دوستم داری عاشقم هستی و نمی دونی چیکار کنی که بتونی کمی از زحمات منو برای این موفقیت جبران کنی جوابمو بدی . -عزیزم حالا چرا این قدر به دل می گیری . هنوزم دیر نشده اگه پشیمون شدی فکر می کنی پسر خوبی نیستم و نمک نشناسم می تونی ولم کنی . -دیوونه ! پدرت رو در میارم . نمی دونی به خاطر تو چقدر با آبروم بازی کردم . -نوشین منم خیلی با خونواده ام جنگیدم -ولی بابام چیز دیگه ای می گفت . -آره بابات خب زمانی با خونواده ام روبرو شده بود که من تونستم موافقت اونا رو جلب کنم . -ووووویییییی ناصر من یه عالمه بچه می خوام . -دیوونه نشو . تو دوسال دیگه درس داری . نکنه می خوای بچه رو بدی به دست من که درسام داره تموم میشه . -چی میگی پس مامان من چیکاره هست - مامان گفتی . ببینم هنوز هیچی نشده واسه خودتون بریدین و دوختین ؟/؟ اصلا کی گفته بود من می خوام دوماد سر خونه شم ؟/؟ من تعجب می کنم از کارپدر و مادرم که اونا چه جوری راضی شدن پسر یکی یدونه شونو بسپرن دست بابا و مامان خانومشون . -سپردنش به دست من . اینجا همه کاره منم . وارث این سرمایه و همه کاره واقعی . البته من تابع بابا مامانم هستم ولی اونا دوستم دارن و بالاخره به خواسته ام اهمیت دادند . -ولی اگه یه خواهر می داشتی تو رو این جوری تحویل نمی گرفتند . -من می خوام یه خیلی بچه به دنیا بیارم . تا بچه هام مثل من احساس تنهایی نکنند . تو چی از این که برادر یا خواهر نداری ناراحت نیستی -نه . یک سر خر کمتر . بعد از صد و بیست سال کی می خواست شریک ارث داشته باشه-خیلی دیوونه ای ناصر . مگه این مال و اموال برای پدر و مادرت می مونه که برای تو بمونه ؟/؟ -حالا ما یه حرفی زدیم تو چرا باید تا این حد جدی بگیری . به حساب شوخی بذار -تو این روزا حرفاتو می زنی و همش میگی که باید اونو به حساب شوخی بذارم . ناصر حس می کرد که زندگی اون با نوشین رنگ و بوی دیگه ای می گیره . دختری از خونواده ای مرفه که تمام حس و وجودشو تقدیم اون کرده بود . یه گوشه ای در حاشیه جاده و زیر سایه درختای بی میوه ماشینو نگه داشت . نوشین سرشو گذاشت رو سینه ناصر . اونا جاده رو می دیدند ولی جاده اونا رو نمی دید . -خیلی خوشحالم ناصر . -حس می کنم که این آغاز خوشبختی ماست . -نمی دونم ناصر نمی دونم یا تا این حد احساس خوشبختی کردن گناهه ؟/؟ -اینحرفا رو ولش . عاشق شدن کجاش گناهه . تمام این بزن بزن ها و کار و فعالیت کردنها همه برای عاشق شدنه .. نزدیک بود از زبونش بپره و بگه برای سکس کردنه ... -آره عزیزم تا عشق نباشه زندگی معنا نداره . -پس واسه چی می گفتی از دواج دست و پاتو می بنده . من بهت سختی نمیدم . راحتت میذارم ولی نه اون جوری که منو فراموش کنی . من از این که یکی از سادگی من سوء استفاده کنه خوشم نمیاد . .... ادامه دارد .. نویسنده ... ایــــــــــــــــــــــــرانی .



Signature

طبیب عشق مسیحا دم است
عشقمه آرزوی عــــــــــزیزم I love arazmas
     
#6 | Posted: 2 Sep 2013 01:53
گنــــــــــــــــــــــــاه عشــــــــــــــــــــق 5

نوشین دلش می خواست مراسم عروسی در خونه بسیار وسیع پدریش انجام شه . خونه ای با چندهزار متر حیاط و گلکاری شده که در دو قسمت اون هم بنای جدیدی درست شده بود . یک محوطه یک هزار متری که یکسره سنگریزی شده بود و برای این گونه مراسم خیلی مناسب بود . بقیه این فضا رو استخر و درخت و گل و گیاه و انباری و پارکینگ تشکیل می داد . خلاصه این محیط به نوشین آرامش می داد وگرنه نه برای اون هزینه ازدواج مهم بود نه برای خونواده ناصر . .. -نوشین چقدر لباس عروس بهت میاد . انگاری عروس شدی -مثلا دارم عروس میشما .-ناصر کاری می کنی که هر روز همین احساسو داشته باشم ؟/؟ هر روز و هر ساعت و هر دقیقه.. -حتی اون وقتی که خوابی ؟/؟ -حتی اون وقتی که خوابم . می خوام با یاد تو بخوابم وقتی هم که از خواب پا میشم اولین چیزی که به یادش میفتم تو باشی -آفرین دختر خوب که نگفتی که می خوام با یاد تو از خواب بیدار شم . این از نظر گفتاری غلط میشه . چون آدم اول بیدار میشه بعد فکر می کنه . -دیوونه حالا داری به من ادبیات یاد میدی ؟/؟ میای بریم قدم بزنیم ؟/؟ -میون این همه جمعیت ؟/؟ بعدا وقت زیاده . -اون وقت شب میشه عزیزم .. عروس و دو ماد دست در دست هم رفتن پشت درختا . فاصله اونا تا مهمونا زیاد نبود . چند نفر هم رفتن اونا رو دیدند ولی کاری به کارشون نداشتند . گذاشتن که این لحظاتو با هم خوش باشند . لحظات تکرار نا شدنی .. -ناصر کاش امروز جاودانه می شد . می تونستم امروز رو برای همیشه ببینم . -کاری نداره .. تو هم می تونی در وجود خودش حسش کنی و هم این که فیلم ویدیو اونو ببینی . این کاری داشت ؟/؟ -دیوونه .. دیوونه .. باید بهت یاد بدم چه جوری عاشق باشی . -عاشق شدن یاد گرفتنی نیست . آدم خودش یاد می گیره . یهو می بینی همه چی رو بلدی. زبان عشق یعنی زبان احساس .. -ناصر زبونتو در بیار ببینم تو این چیزا رو از کجا یاد گرفتی ؟/؟ -کمال هم نشین در من اثر کرد . نوشین منم بدون تو هیچی نیستم . خیلی ها شروع خوبی داشتند ولی پایانشون تلخ بود . -من از چیزی به نام پایان خوشم نمیاد . اصلا بهش فکر نمی کنم . اگه احساس کنم که من و تو پایان تلخی داریم هیچوقت شروعش نمی کنم . -پس مرگ چی . -مرگو آدم حساب نمی کنم . اگه احساس کنیم مرگی وجود داره هر گز نمی تونیم زندگی کنیم . -چقدر قشنگ حرف می زنی -واسه این که شوهر قشنگی در کنارمه . که امید وارم کاراش هم مثل خودش قشنگ باشه . -سعی می کنم ولی هر کاری کنم تو ازم خوشگل تری نوشین .. -زبونتو در آر ببینم .. آخ که اگه این زبونو نداشتی .. -بدت میاد ؟/؟ -نه عزیزم آدم بعضی وقتا اون چیزایی رو که در قلبشه باید بگه . باید بگه تا طرفش هم حس قشنگ مهم بودنشو بیشتر حس کنه .. -آهای بچه ها عروسی فردا نیستا .. نریمان خان پدر عروس بود که از اونا خواست که بیان به جمع مهمونا . دو چهره دیگه هم در این مراسم شرکت داشتند . یکی نلی دختر عمه ناصر که هم سن ناصر بود و در شرکت ساختمونی باباش کار می کرد و یکی هم نیما پسر عمه نوشین که اون هم یک سالی رو از نوشین بزرگ تر بوده بعد از بر گشتن از خدمت باباش براش یه مغازه فروش وسایل کامپیوتری و سخت افزاری باز کرده بود و دیگه کارش هم حسابی گرفته بود . وضع پدرش هم بد نبود ولی خب مادرش که خواهر نریمان خان باشه به اندازه داداشش از ارث پدری استفاده نکرده بود . با این حال نیما واسه سرگرمی سرشو یه جوری گرم کرده بود . چند بار هم از نوشین خواستگاری کرده بود که دختر درس خوندن رو بهونه کرده بود . نلی هم همین شرایطو با ناصر داشت .یعنی دوستش داشت . اون روز نلی غضبناک تر از نیما به نظر می رسید . نلی یه انگشتر به عنوان هدیه به عروس داد . در فرصتی مناسب پسر دایی شو کشید یه گوشه ای و گفت تبریک میگم ناصر خان .. -قسمت این بوده دختر عمه .. -قسمت همون چیزیه که ما درست می کنیم پسر دایی . تو به خاطر پولش باهاش ازدواج کردی ؟/؟ ما هم به اندازه کافی دستمون به دهنمون می رسید ؟/؟-یعنی میگی به خاطر پول عاشقت می شدم ؟/؟ -ناصر من دوستت داشته و دارم . تا حالا ده تا خواستگارو به خاطر تو رد کردم که یکی از یکی بهتر -و همه شون هم از من بهتر . خب می خواستی این کارو نکنی -هیچی واست مهم نیست ؟/؟ .من از همون بچگی هام دوستت داشتم . از همون وقتی که با هم هم بازی بودیم . همش در خیال خودم می دیدم یه روزی جای امروز نوشین باشم . -نلی جان . من دوستت دارم ولی نه این که عاشقت باشم . -ناصر من خیلی تحملت کردم . می دیدم هر روز با یکی هستی ولی به امید روزی نشسته بودم که خسته بشی و بیای سراغم . به امید روزی که بفهمی چقدر دوستت دارم . به امید روزی که متوجه شی اینایی که هر روز توی بغل یکی هستند و معنی عشق و دوست داشتنو نمی فهمن به دردت نمی خورن . ناصر من دوستت دارم . هنوزم دوستت دارم -نلی من و نوشین عاشق همیم -دروغ نگو ناصر .. تو عاشقش نیستی ..تو اصلا نمی تونی عاشق باشی . -ببینم تو دوست داری که من نتونم عاشق بشم ؟/؟ پس چه جوری توقع داری که عاشق تو شم . -حالا رو آره . دوست دارم که نتونی عاشق شی . عاشق نوشین نباشی . .. من می تونستم و می تونم طعم شیرین عشقو بهت بچشونم . -حالا دیگه خیلی دیر شده . تازه من اون جوری که تو دوست داری دوستت ندارم . نمی خوامت .. حالا برو الان نوشین سر می رسه فکر می کنه حتما بین من و تو خبرایی هست . .... ادامه دارد ... نویسنده ... ایــــــــــــــــــــــــــــــرانی .



Signature

طبیب عشق مسیحا دم است
عشقمه آرزوی عــــــــــزیزم I love arazmas
     
#7 | Posted: 4 Sep 2013 23:45
گنــــــــــــــــــــــــاه عشــــــــــــــــــــق 6

نلی به گوشه ای پناه بره آروم آروم گریه می کرد . به گوشه ای از خونه بزرگی که می رفت محل زندگی عشقش بشه . ناصر من می تونستم خوشبختت کنم . حالا با چه امیدی و با کی از دواج کنم . با کسی که دوستش ندارم ؟/؟ چرا بهم فرصت ندادی که بهت نشون بدم که چقدر دوستت دارم ؟/؟ صدای جشن و شادی و آهنگ و خنده های مهمونا مثل تیری بود که به فلبش فرو می رفت ولی اون نمی دونست باید چیکار کنه . به کی بگه حرف دلشو .. هیشکی منو نمی فهمه . هیشکی دوستم نداره . هیشکی نمی دونه و نمی خواد بدونه که من چی می کشم . عیبی نداره ناصر . تو دلمو شکستی ولی یه روزی چوبشو می خوری . آبی به صورتش زد و میکاپشو ردیف کرد و رفت به میون جمع .. -نلی کجا رفته بودی . همه سراغ تو رو می گرفتن . -تو چی ناصر .. -من ؟/؟ شوخیت گرفته ها .. صداشو آورد پایین تر و گفت من الان باید سراغ یکی دیگه رو بگیرم . ولی خیلی خوشگل شدی نلی . خیلی ناز شدی .. -چه عجب ! انگاری این چند ساله که ما رو می بینی تازه داری دقت می کنی . ناصر خیلی بد جنسی .. -نمی تونم زیاد حرف بزنم . نوشین مشکوک میشه .. نلی به این فکر می کرد که اون باید جای نوشین قرار داشته باشه ..حالا کار به جایی رسیده که پسر دایی از این می ترسه که زنش بفهمه که داره چهار کلام خصوصی باهاش رد و بدل می کنه . -نلی برو پشت اون درختا یه گوشه ای من سعی می کنم تا چند دقیقه دیگه خودمو بهت برسونم . .. ناصر کمی متاثر شده بود . دوست داشت در روز عروسی اون به همه خوش بگذره . کسی دل شکسته و غمگین نشه و ناراحت این مجلسو ترک نکنه ولی حرکات دختر عمه اش اونو ناراحت کرده بود . نمی تونست اونو به عنوان یک عشق و همسر قبول کنه . باهاش دوست بود هم صحبت بود رفیق بود . خیلی از مشکلات همو با هم در میون میذاشتن . ناصر از دوست دختراش می گفت و نلی از این که از پسرا فراریه . به این امید که روزی پسر دایی عاشقش بشه . ولی تمام آرزو هاش نقش بر آب شده بود . نلی عین مسخ شده ها حرف ناصرو گوش کرد و بازم خودشو در گوشه ای پنهون کرد . داماد لحظاتی بعد به نلی پیوست -ببین دختر عمه قرار نیست امروز اینجا دلت بگیره و یه سایه غم بندازی روی این مجلس ؟/؟ -چیه اومدی همینو بهم بگی ؟/؟ برای این مهمونی شگون نداره ؟/؟ تو که می دونی من سالهاست دوستت دارم . -آخه عشق یک طرفه چه فایده ای داره . ! الان اگه یه خواستگاری برات پیدا شه و بگه که از بچگی عاشقت بودم و می خوام باهات از دواج کنم تو می تونی عاشقش شی ؟/؟ همین جوری چون اون دوستت داره تو هم دوستش داشته باشی ؟/؟ -ناصر تو می تونستی دوستم داشته باشی . منو بخوای . عاشقم باشی .. چون ما سالهاست که همو می شناسیم . بچه که بودیم نوجوون و جوون که بودیم خیلی مهمونی ها با هم می رفتیم . بار ها با هم به جنگل و کوه و دشت و در یا و بیابون رفتیم . سفر های خونوادگی داشتیم . اینا برات خاطره نیست ؟/؟ هیچ احساسی در تو به وجود نمیاره ؟/؟ -نه -حق داری این حرفا رو بزنی . وقتی که به خاطر هوست دخترای زیادی رو به دام خودت کشیدی .. -بس کن نلی می خوای چی رو ثابت کنی . اگه من یک هوسبازم چرا از عشق حرف می زنی -واسه این که یک عاشق گذشت داره .. من دوستت دارم -من چی بگم . فدات شم . اگه دوستم داری امروزه رو کوتاه بیا . بخند . شاد باش . نذار دلمون بگیره . من بهت چی بگم دختر . اگه دوستم داری برای دوست داشته ها و علاقه مندیهای منم ارزش قائل میشی . قول بده بخندی و شاد باشی . -به دیدنم میای .؟/؟ مثل قدیما باهام حرف می زنی ؟/؟ اگه مشکلی داشتی بهم میگی ؟/؟ یا من اگه درددلی داشتم باهات در میون بذارم ؟/؟ اون وقت وقتی که من و خونواده با هم بریم جنگل و پیک نیک کی میاد باهام بد مینتون بازی کنه و خیس عرقم کنه ؟/؟ فقط تو می تونستی باهام بازی کنی .. -بهت قول میدم نلی بازم باهات بازی کنم . بازم باهات حرف بزنم . من زن دارم دخترعمه .. می خواست بگه زنمو دوستش دارم . عاشقشم ولی اینو دیگه نگفت . نخواست بیش از این اونو جوش بیاره و نمک رو زخمش بپاشه . نلی حس کرد کمی آروم گرفته . مثل بچه هایی که بهش وعده قاقا لی لی داده باشن احساس آرامش می کرد . اون دیوونه وار ناصرو دوست داشت . داماد اعصابش به هم ریخته بود .. نوشین : عزیزم چت شده . مشکلی پیش اومده ؟/؟ کجا بودی تا حالا .. -هیچی کمی خسته ام . خیلی دلم می خواست و می خواد واسه امشب سر حال سر حال باشم . -مگه امشب چه خبره -آخه آدم اگه خسته و خمار باشه که نمی تونه بره جنگ -مگه می خوای کی رو بکشی ؟/؟ -تو رو -تو که خیلی وقته منو کشتی . آخه من که تسلیمتم . دلت میاد با اسیر خودت بجنگی ؟/؟ .... ادامه دارد ... نویسنده ... ایــــــــــــــــــــــــــــرانی .



Signature

طبیب عشق مسیحا دم است
عشقمه آرزوی عــــــــــزیزم I love arazmas
     
#8 | Posted: 9 Sep 2013 16:24
گنــــــــــــــــــــــــاه عشــــــــــــــــــــق 7

ناصر و نوشین می رفتند تا زندگی جدیدی رو شروع کنند . دختر هیجان زده تر بود . این هیجانو ناصر به نوعی دیگه داشت . این که وارد دنیای جدیدی میشه که تا به حال باهاش آشنایی نداشت . باید در روز چهره هایی رو ببینه و صداشون کنه مامان و بابا , در حالی که احساس می کرد که پدر زن و مادر زن هیچوقت نمی تونن جای پدر و مادر اصلی اونو بگیرن . فکرش داشت متوجه این مسئله می شد که دیگه اون آزادیهای دوران مجردی خودشو نداره . مهمونی تموم شده بود . تعارفات هم همین طور . هر کس به فراخور حال و روزش یه هدیه ای می داد و خیلی هاشون هم برای این تازه عروس دوماد آرزوی خوشبختی می کردند و نگران تر از همه و شاید هم خوشحال تر از همه پدر و مادر های عروس و دوماد بودند . خلاصه اونا رو دست به دست داده به خونه بخت فرستادند . ناصر شد دوماد سر خونه . البته علاوه بر یک ساختمون مستقل قدیمی تر یه ساختمون جدید هم برای نوشین ساخته بودند و همون هم شده بود حجله گاه اون . .. -چیه ناصر خیلی عجله داری . انگار یه چیزی برت تحمیل شده -نوشین تو همش می خوای ثابت کنی که این از دواج برای من مهم نبوده یا به زور تن به این کار دادم -این حرفو دیگه نزن ناصر . اگه همچین فکری می داشتم هر گز باهات از دواج نمی کردم . فقط دوست داشتم که تو هم مثل من شوق و ذوقت زیاد باشه . -خیلی خسته ام . بریم تو رختخواب دیگه . -دلت نمی خواد کمی قدم بزنیم ؟/؟ با همین لباس بریم بگردیم ؟/؟ زیر آسمون خدا ؟/؟ آخه این شبا .. این لحطات تکرار نشدنی هستند . بعدا وقتی که می خوام به این لحظات فکر کنم باید یادم بیاد که گرفتم زود خوابیدم ؟/؟ چرا این لحظات رو بهش بیشتر بها ندیم ؟/؟ -قربون تو و احساست بشم . نمی دونی چقدر دوستت دارم . چقدر واسه این لحظات ثانیه شماری کردم . ناصر پی در پی خمیازه می کشید ولی نوشین دست بر دار نبود . -نمی دونی چقدر سکوت زیبای این وقت شبو دوست دارم . بیشتر آدما خوابن . خیلی از موجودات بیدارن . -به نظر تو خدا بیداره ؟/؟ -اون همیشه بیداره . هیچوقت چشاشو نمی بنده . هر وقت که بخوابی اون بازم بیداره . حالا داره به من و تو نگاه می کنه ببینه که ما داریم چیکار می کنیم ناصر. اون خیلی خوشحاله که من و تو به هم رسیدیم . خدا می تونه همه ما رو هر جوری که خودش دوست داره به هم برسونه . سرنوشتا رو جا به جا کنه . اصلا خودش همه چی رو درست کنه . ولی می خواد که تو با اراده و فکر خودت کاری رو انجام بدی . مثلا من حالا منتظرم که منو ببوسی . ببوسی . بغلم بزنی . بگی که همیشه کنارم می مونی . بهم بگی که عشق ما هیچوقت به انتها نمی رسه . من و تو هیچوقت به بن بست نمی رسیم . زندگی برای هر دوی ما زیباست . با هم کلی بچه میاریم . این باغ و این خونه رو شلوغش می کنیم . -ببینم نوشین این همه بچه بیاری اصلا به من و تو اجازه میدن که شبو کنار هم بخوابیم ؟/؟ -شما مردا فقط به فکر زیر شکمتون هستین . -اگه به فکر بالای شکممون هم باشیم شما زنا بازم یه حرفی واسه گفتن دارین . چیه همش دوست داری حرفای عاشقونه تحویلت بدم ؟/؟ باشه نوشین . بیا این ور تر رو چمن خشک بشین که لباست لک نکنه . سرت رو هم بذار رو سینه من تا برات حرف بزنم . نوشین تسلیم حرفای شوهرش شد . سرشو گذاشت رو سینه ناصر .. حالا این ناصر بود که می خواست سخنرانی کنه . لحظه ای به زمین و لحظه ای به آسمون نگاه می کرد . وا مونده بود که چی بگه .. خستگی و خواب آلودگی امونشو بریده بود . داشت فکر می کرد نوشین چه جوری این همه حرف داشته واسش بزنه .. -عشق من باورم نمیشه امشب لخت لخت بغلت می کنم .. -دیوونه گفتم از این حرفا بزن ؟/؟ -باشه کارشو می کنم . میگم نوشین همین جا رو چمنها لباسامونو در میاریم و ...-ناصر دیوونه بازی در نیار . -من که دارم کت و شلوارمو در میارم . آخه آدم با کراوات و دم و دستگاهش این وقت شب میاد این جا دراز می کشه ؟/؟ -خیلی بی احساسی . خیلی بدی . -اگه بدم همین الان قبل از این که خر من از پل بگذره بریم طلاق بگیریم -ضرر نمی کنی ناصر؟/؟-نه . مهرت حلال . جونم حلال -اوههههه از کی تا حالا در این مثالها دست کاری هم می کنی .. -از وقتی که تصمیم گرفتم تو رو دستکاری کنم -ناصر نکن بده .. ما رو می بینن . چقدر آتیشت تنده .. -هنوز نسوزونده . بذار آتیشت بزنه اون وقت متوجه میشی . -ببینم خیلی ها رو سوزوندی ؟/؟ -دوباره شروع کردی ها . من اصلا کاریت داشتم . -حالا ناراحت نشو ناصر من .. دلم می خواد منو ببوسی . منو ببوسی . با عشق .. با تمام وجودت . بازم به اون ستاره ها قسم بخوری که تنهام نمی ذاری . همیشه عاشق و مهربون و وفا دار می مونی . آخه من تمام هستی و عشق و وجودمو تقدیم تو کردم . .... ادامه دارد ... نویسنده ... ایــــــــــــــــــــرانی .




Signature

طبیب عشق مسیحا دم است
عشقمه آرزوی عــــــــــزیزم I love arazmas
     
#9 | Posted: 12 Sep 2013 12:15
گنــــــــــــــــــــــــاه عشــــــــــــــــــــق 8

بالاخره اونا پاشون به اتاق خواب رسید . -ببینم نوشین خیلی استرس داری ؟/؟ -واسه چی ؟/؟ -آخه آدم از یه مرحله ای به مرحله دیگه می رسه همراه با یه تنشهای خاصیه . -می تونی راحت تر حرف بزنی ؟/؟ -منظورم اینه که تا چند ساعت دیگه دختر نیستی .-خب نباشم . آدم که هستم . یواش یواش دارم بهت مشکوک میشم که یه چیزیت میشه ها . مگه غیر اینه که وجود من در وجود تو خلاصه میشه و عکسشم صادقه . پس این حرفای بی خود رو نزن . چرا شما مردا فکر می کنین که ما زنا وقتی دختری خودمونو از دست دادیم دیگه ارزشی نداریم . چرا ناراحتم می کنی . حالا که این طور شد جریمه ات می کنم تا دیگه از این بر داشت ها نداشته باشی .. ناصر که خیلی بی تاب شده بود و طاقتشو از دست داده بود گفت عزیزم من غلط .. کی خواستم به تو تو هین کنم . اصلا تو خودت به دل می گیری . حالا بیا زود تر بریم . نزدیکه صبح شه .- خب بشه کا رو زندگی ما چیه . دلم می خواد همین جور تا صبح کنارت حرف بزنم . تو اصلا رمانتیک نیستی .. -دیگه داری عصبی ام می کنی . کاری می کنی که من تو رو تحریم کنم . ناصر زنشو بغل کرد و اونو انداخت رو تخت . حالا من می دونم و تو . هر چی می تونی جیغ بکش . لگد بزن . دست و پا بزن . هیشکی اینجا صداتو نمی شنوه .. نوشین همه این کارا رو انجام داد . آخرشم دید که خسته شده مجبور شد که با لبای داغ شوهرش کنار بیاد . چون خودشم دلش می خواست ولی دیگه حس کرد که باید تسلیم شه .. گذاشت هر کاری که دوست داره انجام بده . ساعتی بود نوشین دیگه دختر نبود . اون شوکی رو که هر دختر در زندگیش برای یک بار منتظرشه بر او وارد اومده بود . فضای خوشرنگ اتاق خواب با نور ملایم چراغ خواب صورتی و فضای بیرون .. صدای بلبلی که اون وقت صبح می خوند .. روشنی سپیده ای که نوید آینده ای روشنو می داد .. نوشین به خودش گفت که بهتره به آینده فکر نکنه . فکر کردن به آینده آدمو از حال و حال دور می کنه . چون آینده یعنی زمانی که هیچوقت نمی رسه و ما باید به دنبال چیزی باشیم که همش در حال فراره . پس باید از لحظه هایی که درش هستیم نهایت استفاده رو بکنیم . چقدر فضای نیمه تاریک بیرون بهش آرامش می داد . دو تایی شون خسته ولی آرام به آغوش هم پناه برده بودند . نوشین لباشو رو لبای ناصر گذاشت . خودشو به بدن همسرش چسبوند تا دیگه فاصله ای بین اونا نباشه . دیگه مرزی بین اونا وجود نداشت . فاصله ای نبود . حس می کرد بیش از هر وقت دیگه ای خودشو متعلق به اون می دونه . وقتی چشاشو باز کرد یه دستشو دور کمر شوهرش دید . سرشو گذاشت رو سینه لخت شوهرش . خیلی آروم با موهای بدنش بازی می کرد . -بیداری ؟/؟ -مگه میشه از دست تو خوابید ؟/؟ -دختر تو امروز کلاس نداری ؟/؟ -کدوم دختر دیوونه ای وقتی که تازه عروس میشه میره دانشگاه که من یکی برم . خیلی دیوونه ای ناصر . ببینم تو می خوای چیکار کنی . سرت رو با چی گرم کنی . -من همه کاره بیکاره . می تونم برم پیش بابام . یا از مدرکم استفاده کنم . برم توی کار های برقی .. فعلا ترجیح میدم تا موقعی که سر کلاس نمیری باشم کنار تو . -باشی چیکار کنی ؟/؟ -همون کاری که دیشب یا بهتره بگم دم صبح کردیم -اگه من نخوام چی ؟/؟ -دوباره همون بلایی رو سرت میارم که دیشب آوردم . دست و پا تو می گیرم . نمیذارم تکون بخوری . -به زور بهم تجاوز می کنی ؟/؟ -نه بدون زور بهت تجاوز می کنم . -می تونی یه چشمه شو نشونم بدی ؟/؟ ناصر افتاد رو زنش . ولی نوشین تکونی نخورد . گذاشت که آزاد باشه .. -دماغ سوخته می خریم ناصر . دیدی نتونستی ؟/؟ -زن ! تو دیگه کی هستی شیطونو درس میدی .. اون طرف لحظات به تلخی و سختی برای نلی می گذشت . اون هر کاری کرد نتونست بخوابه . مدام به این فکر می کرد که عشقش نوشینو لختش کرده و داره باهاش عشقبازی می کنه .. دستاشو میون موهای سرش فرو برده گاهی از خشم به شدت اونا رو می کشید .. اونا الان دارن چیکار می کنن . چرا منو انتخاب نکردی . چرا من نباید در بستر تو باشم ناصر . چرا نباید با من باشی . چرا نباید من زنت می شدم . آخه هنوزم دوستت دارم دیوونه . هنوزم عاشقتم . نمی تونم بدون تو باشم . نمی تونم بی تو زندگی کنم . دوستت دارم ناصر .. چرا تنهام گذاشتی . وقتی کنار تو بودم وقتی بهم توجه می کردی همه دخترای فامیل بهم حسودی می کردند . می گفتن شما دو تا رو واسه هم ساختن . من ولت نمی کنم . ناصر تو منو به آتیش کشیدی . به آتیشت می کشم . چرا دلمو سوزوندی ؟/؟ تو نمی تونی نوشینو دوست داشته باشی . اون به درد تو نمی خوره . من به دردت می خورم . من .. من می تونم خوشبختت کنم . .... ادامه دارد ... نویسنده ... ایـــــــــــــــــــــــــرانی .



Signature

طبیب عشق مسیحا دم است
عشقمه آرزوی عــــــــــزیزم I love arazmas
     
#10 | Posted: 16 Sep 2013 19:13
گنــــــــــــــــــــــــاه عشــــــــــــــــــــق 9

دو دلداده عاشق تا لنگ ظهر درآغوش هم بودند .به نوبت و گاهی هم با هم از خواب بیدار می شدند . نوشین فکر می کرد که داره خواب می بینه و همه اینا واسش یه رویاییه . هر وقت بیدار می شد با شوهرش ور می رفت . اونو می بوسید . آروم نوازشش می کرد . دوست داشت از بهترین لحظات زندگیش لذت ببره . و ناصر هم به این فکر می کرد که وارد یه زندگی جدیدی شده . دنیایی که باید به یک زن توجه کنه به کسی که خودشو باید وقفش کنه . دیگه نباید وجودش به دیدن زن یا دختر دیگه ای بلرزه . فقط باید مال همسرش باشه . شاید اوایل همه چیز براش تازگی می داشت ولی نمی دونست که آیا می تونه خودشو به این زندگی عادت بده یا نه . اون حسی رو که به نوشین داشت با اون احساسش نسبت به بقیه فرق می کرد .شاید بیشتر از اون که دوست داشت اونو به دست بیاره دوست داشت که اونو از دست نده . -ناصر به چی فکر می کنی -به تو عزیزم . به این که شیرین ترین روز زندگیمونو چیکارش کنیم که ازش یه خاطره خوب و به یاد موندنی داشته باشیم -خب تو خودت میگی شیرین ترین .. همون در ذهن آدم می مونه میشه بهتر از هر لحظه ای . شیرین تر از هر خاطره ای .. -این ترم که تموم شد میریم ماه عسل .. -ناصر این قدر به خودت سخت نگیر عسلم . من هر وقت که کنار تو باشم این از هر عسلی برام عسل تره . به شیرینی یه دنیا عسل و شایدم از اون بیشتر . منو ببوس . ببوس می خوام بازم تو رو بوی تن تورو بوی عشق و زندگی و لذت و هوسو احساس کنم . چقدر سکوت اینجا رو دوست دارم . در دل این شهر شلوغ اصلا نشون نمیده سکوت زیبایی هم در اینجا وجود داشته باشه . -باید ممنون دار پدر بزرگت باشی .. حالا من داماد زن ذلیل در خانه همسر م هستم .. -عزیزم از این فکرا نکن . من اگه برای همه ملکه باشم کنیز تو ام . -غلام شماییم نوشین خانوم -سرورمایی ناصر خان . تعارف صمیمانه این نوعروس و دوماد ادامه داشت .. .. اون سمت نلی مشتاشو به در و دیوار می کوبید .. نامرد بی وجدان عوضی ..اگه ببینمت توی صورتت تف میندازم . می زنمت . می کشمت . آشغال .. من که دوستت داشتم . من هر کاری برات می کردم . خودت رو اسیر یه دختر افاده ای در پر قو بزرگ شده که معنی عشقو نمی فهمه کردی . دختری که معلوم نیست بعدا چه بلایی می خواد سرت بیاره . اون نمی تونه فقط مال تو باشه .. من از بچگی با تو بودم . می دونم چی می خوای چی دوست داری .. چی دوست داری بخوری . چی دوست داری بپوشی .. اون تازه اومده تو زندگی تو . اون نمی تونه خوشبختت کنه . نه . نه .. نهههههه .. نههههه .. نلی به شدت اشک می ریخت . نمی تونست بهانه ای بیاره و برای دیدن اون بره . می ترسید که واسش زنگ بزنه . اگه ناصر سرش داد می کشید و می گفت که با آبروش بازی نکنم . من دختر عمه اشم . اون نباید با من این طور بر خورد کنه . نباید به من حرف بد بزنه . خب فامیلشم باهاش کار دارم .. دلش گرفته بود . هنوز دوستش داشت . باورش نمی شد که نتونسته باشه اونو مال خودش کنه . حتی وقتی چند تن از فامیلااون دو تا رو به عنوان یک زوج درکنار هم حساب می کردند ناصر بهشون گفت که نلی حکم خواهر منو داره .. وقتی نلی این حرفو می شنید دوست داشت موهای سر ناصرو از ریشه درش بیاره . به صورتش سیلی بزنه . هر بد و بیراهی که به ذهنش می رسه نثارش کنه ولی نمی تونست . وقتی که اونو می دید ساکت می شد . به دیدن اون همه چی از یادش می رفت . داشتن ناصر براش یه رویایی شده بود . وقتی اون در کنارش بود وقتی اونو نزدیک خودش احساس می کرد حس می کرد که دیگه نیازی نداره . اونو از آن خودش می دونست . فکر می کرد که دیگه به هرچی که می خواسته رسیده . سالها در کنار اون بود . در مهمونی ها در گردش ها در عزایی ها در مجالس دیگه .. در لحظه های خوشی و نا خوشی . فکر نمی کرد که به این سادگیها از دستش بده .خونواده نلی از عروس و دوماد و جفت خونواده شون دعوت کردند که روز جمعه رو در ویلا و باغشون در لواسان دور هم باشن . که به اصطلاح یه پا گشایی کرده باشن . نلی واسه این که به جمعه برسن آروم و قرار نداشت . نلی به خودش می گفت اصلا تحویلش نمی گیرم .. ولی اگه تحویلش نگیرم اونم منو تحویل نمی گیره ..اون که همین حالاشم میگه اون جوری که من می خوام دوستم نداره . اصلا راکت های بد مینتونمو نمیارم .. نه اگه نیارم اون وقت چه جوری می تونم با ناصر خلوت کنم . چون به نظر من نوشین زورش میاد که بخواد هیکل خودشو تکون بده باهام بازی کنه .. اون باید بدونه که قبل از این که بیاد این من بودم که در زندگیش وجود داشتم . اون باید بدونه که پا توی کفش من کرده . نلی عصبی و تند خو شده بود . به همه پرخاش می کرد . به داداشش که چند سالی ازش کوچیک تر بود می توپید . حس می کرد که به اون ظلم شده . از این که به خواسته اش نرسیده خودشو بد بخت ترین آدم دنیا می دونست . ولی نوشین حس می کرد که خوشبخت ترین زن روی زمینه . ... ادامه دارد ... نویسنده ... ایـــــــــــــــــــــــــرانی .



Signature

طبیب عشق مسیحا دم است
عشقمه آرزوی عــــــــــزیزم I love arazmas
     
صفحه  صفحه 1 از 21:  1  2  3  4  5  ...  17  18  19  20  21  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / گناه عشق بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites