خانه | ثبت نام | نظرسنجی | جستجو | موقعیت | قوانین   چت روم
داستان سکسی ایرانی انجمن لوتی / داستان سکسی ایرانی /

محتاج محبت یا تشنه سکس


صفحه  صفحه 2 از 2:  « پیشین  1  2
mehran9494 #11 | Posted: 26 Sep 2013 15:57
میهمان
قسمت دهم
- رسیدی ؟
- آره دارم میرم تو پارکینگ
- مهران بیشور هنوز دارم میسوزم . تمام شرتم پر از آب توئه
- حامله نشی ؟
- نه بابا من همیشه قرص مصرف میکنم . تا یه ساعت دیگه میرم خونه
- باشه بعدا یاهات میحرفم
یه حس عجیبی داشتم ، با اینکه برای فرناز کلی آسمون ریسمون بافته بودم ولی خودم به شدت عذاب وجدان داشتم . فکرای مختلفی تو ذهنم میومد و کاملا نا ارومم کرده بود . کلید رو انداختم تو در رو رفتم تو . ساغر تو اتاق بود و سامان هم داشت مثل همیشه بازی میکرد . با صدای باز شدن در سامان دوید به سمتم و پرید تو بغلم . منم بوسش کردم
- بابا من امروز تصمیم گرفتم که دیگه چار دست نباشم . فکر کنم آتشی بهتره
- چرا این فکرو کردی بابا جون ؟
- چون آتشی یه کار جدیدی میکنه که بهش میگه توفان آتش ............
همینطوری داشت تند تند پشت هم حرف میزد و منم با اشتیاق به حرفاش گوش میدادم . ساغر از تو اتاق بهم سلام کرد و منم بهش جواب دادم . بعد از کلی حرف زدن سامان رو گذاشتم زمین و رفتم رو مبل ولو شدم و سرمو گذاشتم رو پشتی مبل . سامان یه کم دیگه باهام حرف زد و وقتی دید که دیگه جوابشو نمیدم رفت تو اتاقش و چند لحظه بعد صدای کارتون بن تن بلند شد . خیلی خسته بودم . انگار ده تا کوه رو جابجا کرده باشم . نمیدونم کی خوابم برد ولی متوجه شدم که ساغر یه پتوی نازک انداخت رومو ازم پرسید ناهار خوردی ؟ با سر تائید کردم و دوباره چشامو بستم .
وقتی از خواب پاشدم ساعت حدود 11 شب بود و سامان خوابیده بود ساغر هم نشسته بودو تلویزیون نگاه میکرد . با اکراه چشامو باز کردم و بلند شدم .
- سلام خسته نباشی خوابالو
- سلام عزیزم
- چه خبره که اینقدر خسته بودی ؟
- هیچی همینجوری . فقط خوابم میومد .
بلند شدم و رفتم سمت دستشوئی و یه آب به صورتم زدم . ساغر بلند گفت .
- این موبایلت خودشو کشت از بس اس ام اس اومد
با دستپاچگی پریدم بیرون و رفتم موبایلم رو برداشتم . حدسم درست بود . 10 تا اس ام اس از فرناز .... فقط شانسی که آوردم این بود که ساغر اصلا دوست نداشت تلفن منو جواب بده یا اس ام اس هام رو بخونه .
اولیش یه جمله عارفانه بود . احتمالا اینو داده بود که من جوابش رو بدم و تلفن رو دست بگیرم . بعدیاش هم نوشته بود که کجائی و چرا جواب نمیدی و .........
ای بابا چرا این زنه اینجوریه ؟
تو پیام هفتمی نوشته بود . حالا که نمیخوای جواب بدی نده فقط بگو که رسیدی خونه .
پیامک هشتم نوشته بود . همین بود آقا مهراااااان ؟ فقط خواستی به خواستت برسی ؟
پیامک بعدی نوشته بود . همتون مثل همید . سر و تهتون رو بزنن دنبال هوستونید و به ما اهمیت نمیدید
پیامک آخرشم نوشته بود . اصلا برو بمیر . دیگه بهم زنگ نزن
از تعجب داشتم شاخ در میاوردم اصلا متوجه نمیشدم که چرا اینارو واسم نوشته . مونده بودم که جوابشو بدم یا نه . ساغر گفت : میوه میخوری ؟
- آره چی داریم ؟
- بیا اینجا بشین الان میارم
یه کم سرگیجه داشتم یادم افتاد که ناهار نخودرم و خیلی گرسنه ام
- ساغر جان شام چی داریم ؟
- یکم غذا از ظهر مونده میخوای گرم کنم ؟
- آره قربون دستت
بازم رفتم تو فکر فرناز . موبایلم رو برداشتم و دوباره پیامکهاشو خوندم و پاکشون کردم .
ساغر شامو آورد و خوردم و رفتم تو بالکن که یه سیگار بکشم . هنوز تو فکر فرناز بودم . موبایلم رو نگاه کردم و خواستم واسش اس ام اس بدم که فکر کردم نکنه سعید خونه باشه و بد بشه . رفتم تو پیش ساغر . دیدم داره منو نگاه میکنه . منم نگاش کردم گفتم : چیه فرشته ندیدی ؟
- مهران یعنی واقعا متوجه نشدی ؟
- چیو؟
- یه کم نگاه کن .
تازه متوجه شدم که موهاشو رنگ کرده و کلی هم آرایش کرده .
- اِ چقدر خوشگل شدی
- نظر لطفتونه . حالا خوبه که دیدی
- از اولشم دیده بودم . فقط نمیخواستم به روت بیارم
- یه وقتم کم نیاریااااااا
- نه بابا خیالت راحت باشه
لباشو برچید و روشو کرد اونور که یعنی باهام قهر کرده . رفتم رو دسته مبل کنارش نشستم و سرشو بوسیدم
- تو خودت اینقدر خوشگل و عزیزی که این تغییرات اصلا تو چهرت دیده نمیشه
- آره جون خودت میخوای خرم کنی ؟
- بلا نسبت این حرفا چیه عسل خانوم
- خر خودتی
- من گفتم عسل خانوووومممی
تا اومد حرفی بزنه صورتشو گرفتم و یه لب طولانی و محکم ازش گرفتم . اونم باهام همراهی کرد و دستشو آورد بالا و با موهام بازی کرد . وقتی اینکارو میکرد یعنی دلش سکس میخواد . ولی من اصلا توانش رو نداشتم و حالم از سکس بد میشد . از طرفی الان دوهفته بود که باهاش سکس نداشتم و احتمالا الان دچار عذاب وجدان شده و رفته امروز به خودش رسیده . آخه ساغر هم خیلی سرد بود و زیاد از سکس خوشش نمیومد . بیشتر وقتا شبا پیش سامان میخوابه یا اینکه زودتر از من میره تو رختخواب و وقتی من میرم پیشش تو مرحله پنجم خوابشه . اویل که نامزدکرده بودیم یه بار در مورد سکس و رابطه زناشوئی باهاش حرف زدم . اون موقع به شدت از این رابطه وحشت داشت و بدش میومد . بعدا متوجه شدم که به خاطر فرهنگ خانوادشون بود که اینجوری بار اومده . مادر و پدرش خیلی آدمای خوب و مثبتی بودن ولی به شدت مذهبی بودن و رو اینجور مسائل بچه هاشونو میترسوندن . یادمه که ساغر میگفت وقتی که دختر دبیرستانی بوده یه دمل رو باسنش زده بوده و لازم بوده که عملش کنن . اینقدر گریه کرده بوده که نزاره حتی یه دکتر زن به باسنش نگاه کنه . همه اینا اون رو تبدیل به یه آدم سرد تبدیل کرده بود که هیچ وقت تو زناشوئی پیش قدم نبود و از شروع منم استقبال نمیکرد ولی وقتی که یکم باهشا ور میرفتم خوب سکس میکرد و انصافا هم هر کاری تو سکس واسم میکرد .
ادامه دارد ....
      
mehran9494 #12 | Posted: 28 Sep 2013 13:17
میهمان
قسمت یازدهم
دستشو گذاشت رو کیرم و شروع کرد به مالوندن ، همیشه با اینکارش راست میکردم و سکس شروع میشد ولی امروز اصلا نا نداشتم و هرچی میمالوند اصلا کیرم تمون هم نمیخورد . لبشو از ور لبم برداشت و یه نگاه متعجب بهم کرد .
- این چشه ؟
- هیچی یه کم خسته ام
- چرا ؟ چیزی شده ؟
- نه بابا خیالت راحت باشه . فشار کاری روم زیاده
بعد دوباره لبم رو گذاشتم رو لباش و دستم و رو از بالای لباس خوابش بردم تو و سینه هاش رو گرفتم . ناخوداگاه یاد سینه های فرناز افتادم که هم بزرگتر بود و هم خوش فرمتر ، ولی سعی کردم که بهش فکر نکنم . یه کم که سینه هاشو مالوندم صداش در اومد و یواش یواش ناله میکرد و لبش رو محکمتر رو لبم فشار میداد . سرمو آوردم پائینتر و زیر گوش و گلوشو بوسیدم . اینکارو خیلی دوست داشت و بهش عکس العمل نشون میداد و محکمتر از قبل کیرمو فشار میداد ولی بازم هیچ خبری نبود . برای اینکه نفهمه رفتم جلوش نشستم و سینه هاش رو از توسوتین سفید و سکسی که تنش کردم درآوردم و نوکش رو به دندون گرفتم و شروع کردم به خوردن . واقعا مزه سینه هاش خوب بود و من کاملا به مزش عادت داشتم . دیگه حسابی صداش بلند شده بود و داشت ازینکارم لذت میبرد ولی فقط ناله میکرد و هیچ حرفی نمیزد . آخه معمولا تو سکس فقط چشاشو میبست و ناله میکرد و دریغ از یک کلمه حرف زدن . سینه هاش تو دهنم بود و با دست داشتم پاهاش رو میمالیدم و این بین همش یاد فرناز بودم . واقعا قابل مقایسه نبودن . نمیدونم به خاطر تازگی فرناز بود یا حرکات سکسی و حرفائی که میزد ولی این افکار بدجوری آزارم میداد و ارضا شدن شدید اونروزم باعث شده بود که اصلا حس خوبی نداشته باشم . سعی میکردم که این حسو مخفی کنم و با فیلم بازی کردن خودم رو سرحال نشون بدم . خیلی تجربه بدی بود ولی از خودم صدا در میاوردم و با شدت مشغول لیس زدنش بودم. ساغر هم حسابی داشت حال میکرد و اصلا متوجه من نبود . خیلی زود خوردن سینه هاش رو تموم کردم و دامنش رو دادم بالا و شرتش رو در آوردم . تو حالتای معمولی اینکارو خیلی آروم و با تامل انجام میدادم ولی الان فقط به فکر تموم کردنش بودم . زبونم رو گذاشم وسط کسش و از بالاش شروع کردم به خوردن . اونم داشت نفس نفس میزد و با دستش سرمو به خودش فشار میداد . خیلی زودتر از اونیکه فکر میکردم ارضا شد و با تکونای شدید خودش رو ول کرد رو مبل و بدنش آروم شد . سریع از جام بلند شدم و رفتم صورتم رو شستم و اومدم پیشش و رو دسته مبل کنارش نشستم . آخه وقتی من کسشو میخوردم دیگه دوست نداشت بهش نزدیک شم و اینکار همیشه ادامه داشت . ساغر منگ و خسته ولو شده بود و منم داشتم نوازشش میکردم و قربون صدقش میرفتم . با بیحالی تمام دستمو گرفت
- توچی ؟
- من فعلا نمیخوام . الان خسته ام و بهم حال نمیده . بعدا به حسابت میرسم .
با چشمای نیمه باز نگام کرد و یه لبخند زد و چشاشو بست . معمولا عادت داشت بعد از ارضا شدن تو همون حالت بخوابه . منم مزاحمش نشدم و رفتم یه شمد آوردم و انداختم روش و رفتم تو اتاق و رو تخت ولو شدم .
یاد اتفاقای اونروز مدام جلوی چشم بود و بی اختیار فرناز و ساغر رو باهم مقایسه میکردم . تو ضمیر ناخواگاهم یه جنگ در گرفته بود بین وجدان و هوس . ولی نمیخواستم وجدانم پیروز بشه و برای خودم توجیهات مختلفی میاوردم . از طرفی یاد پیامکای فرناز افتادم . اصلا نمیتونستم متوجه بشم که چرا اون حرفا رو پشت سر هم ردیف کرده و عکس العمل بعدی من باید چی باشه .
ساعت تقریبا 10صبح جمعه بود که از خواب پاشدم . خواب خوبی داشتم ولی بدنم هنوز کرخ بود . یه کم اینور اونور شدم بعدش با زور از جام بلند شدم و از اتاق اومدم بیرون هیچکس خونه نبود و چراغا هم خاموش بود . رفتم دست و صورتم وشستم و بعدش رفتم سمت یخچال . رو یخچال نوشته بود . "عزیزم من و سامان رفتیم خونه مامان . تو هم بیا اینجا " . کتری برقی رو روشن کردم و رفتم سمت موبایلم .
- هنوز خوابی ؟ چرا نیومدی اینجا ؟
فرناز بود . انگار که دیروز رو یادش رفته و امروز دوباره reset شده . زنگ زدم خونه مادر زنم ساغر گوشی رو برداشت
- سلام خوابالو
- سلام . مگه جنگه که اول صبح راه افتادید ؟
- نه بچه ها اینجان . تو هم بیا
- کدوم بچه ها
- سعید و سارا ( خواهر بزرگترش )
- نهههههههههه
- چیه چته ؟
- اصلا حال باجناق ندارم
- خیلیم دلت بخواد
- خوب کاری نداری ؟
- نمیای ؟
- نه حالشو ندارم واسم ناهار بیار
- یادت رفته که ماه رمضونه . شما روزه نمیگیری فکر میکنی همه مثل خودتن ؟
- خوب بابا باشه . خودم یه چیزی کوفت میکنم . شما خوش باش
- مهراااااان
- جانم . شوخی کردم عشقم . اگه حالشو داشتم میام
- باشه کاری نداری ؟
- نه قربونت
یه سیگار روشن کردم و رفتم رو مبل ولو شدم . تلویزیون رو روشن کردم و زدم من وتو . داشت یه برنامه مستند میداد . یه کام از سیگارم گرفتم و با موبایلم رفتم تو فیس بوک . یه اس ام اس از فرناز اومد .
- باهام قهری ؟ چرا نیومدی ؟
- فکر کنم تو با من قهری . اون حرفا چی بود دیشب نوشته بودی ؟
- هیچی بابا فکر کردم پیچوندی . الان از ساغر شنیدم که دیشب چی شده
عجب جونوریه . واقعا این چه رفتاریه که این داره ؟ واقعا یعنی ازین زنای گیره ؟؟؟؟ دوباره اس داد
- نمیای . دلم میخواد ببینمت
منم واقعا دلم میخواست ببینمش ولی این جنگ مزخرف دوباره شکل گرفته بود و وجدانم در حال پیروزی بود . دوباره اس داد
- اگه نیای دیگه بهت نمیدماااا
این حرفش یه حس عجیبی تو من به وجود آورد . واسم جالب بود که کیرم بلند شد و دلم آب افتاد . حس جالبی بود
- اگه دلت تنگ شده تو بیا اینجا
- الان که نمیشه همه اینجان . چجوری بپیچونم ؟
- بگو میخوام برم به مهران بدم و بیام
- آره فکر خوبیه ولی عملی نیست . بیا دیگهههههههههههه
- باشه حالا میام
یه سیگار دیگه روشن کردم و سرمو گذاشتم رو مبل و چشامو بستم . واقعا دلم میخواست ببینمش ولی نمیدونستم موقع دیدنش چی میشه
ادامه دارد ....
      
mehran9494 #13 | Posted: 28 Sep 2013 13:19
میهمان
قسمت دوازدهم
یه دوش گرفتم وصورتم رو اصلاح کردم و با تیشرت و شلوار ورزشی راه افتادم . خونه مادر خانومم خیلی دور نبود و میشد پیاده رفت ولی اصلا حال پیاده روی نداشتم . وقتی رسیدم همه اومدن و سلام و احوال پرسی کردن . سعید ، سارا ، باجناقم امیر و بچه هاشون ولی فرناز نبود . بی توجه رفتم تو آشپزخونه و پشت میز نشستم و شروع کردم به تیکه بازی با امیر . یعد از چند دقیقه فرناز از اتاق اومد بیرون و سلام کرد . مثل همیشه چادر و روسری و .... سرش طبق معمول پائین بود و موقع سلام کردن فقط یه نگام کرد . ولی اینبار چشاش شیطون بود و یه لبخند موزیانه هم رو لباش داشت . سلام کردم و دوباره با امیر مشغول شدیم . تقریبا دو ساعتی اونجا بودم و مشغول بگو بخند بودیم. فرنازم هی میومد و میرفت . امیر رفت دستشوئی و بقیه هم تو اتاق بودن و پدرخانومم با سعید مشغول تلویزیون بودن که فرناز اومد تو آشپزخونه و خودشو مالید به من و رد شد . رفت ته آشپزخونه که هیچکس به اونجا دید نداشت و برگشت و واسم یه بوس فرستاد و منم یه چشمک واسش زدم و خندیدم . بهم اشاره کرد که موبایلم رو نگاه کنم . موبایلم رو برداشتم و دوباره اومد از بغلم رد شد و اینبار پاشو گذاشت رو پام و رفت تو اتاق و بهم اس داد
- آقا خوشگله تحویل نمیگیری
- مخلص شما حاج خانومم هستیم
- دلم میخواد گازت بگیرم .
- زامبی شدی ؟
- با اون کیر کلفتت فعلا پاره شدم
- گفتم که ما مخلص شمائیم
- باشه حالا معنی مخلص رو بهت نشون میدم آقای کیر کلفت

فرداش مثل همیشه ساعت 8 رفتم شرکت و مشغول کارای عقب افتادم شدم . ساعت نزدیکای 9 بود که فرناز بهم اس داد .
- مهراااااان
- جانم . سلام عزیزم ، صبحت بخیر
- سلام . دلم واست تنگ شده
- منم همینطور
- میای پیشم ؟
گوشی رو برداشتم و شمارشو گرفتم
- سلام گلم خوبی ؟
- سلااااام . نه خوب نیستم
- چرا خدا بد نده
- خدا بد نداده . من بد دادم کسم هنوز میسوزه
خیلی راحت این حرفاا رو میزد و صداشم خیلی سکسی بود
- کی جرات کرده که تو رو بد بکنه
- یه نامرد کیر کلفت
- عجب آدمائی پیدا میشناااا
- مهران دارم میمیرم . دلم کیرتو میخواد
- بزرا جای قبلی خوب بشههههه
- بیشور از وقتی که منو کردی دیگه به هیچی نتونستم فکر کنم فقط تو فکر تو ام
- جدی میگی ؟
- آره میخوامت کی میای منوو بکنی ؟
- کی بیام ؟
- الان بیا .
- الان که نمیشه مگه بچه ها خونه نیستن ؟
- چرا ولی مییییخوام
- خوب بزار سر یه فرصت مناسب
- نه نمیخواااااااام . الان لخت لخت رو تخت خوابیدم و دارم کسمو میمالم
- خوب اینجوری ارضا میشی و راحت میشی
- من با اینکارا ارضا نمیشم . تا یه کیر نره توش نمیشم
- خوب من الان باید چیکار کنم ؟
- بیا دیگههههههه
- فرناز جان . عزیز دلم خطرناکه
- خیلی نامردی . باشه پس بزار فرصت رو درست کنم بعد بیا
- یعنی میخوای چیکار کنی ؟
- بهت میزنگم .
اینو گفت و قطع کرد . چقدر این دختر حشرش بالاست . بازم مشغول کار شدم و سعی کردم از فکرش بیام بیرون . ولی هنوز تو فکر حرفاش و رفتارش بودم که با وجود پوشش و رفتار مذهبی شدیدش مثل زنای هرزه حرف میزد. نزدیکای ساعت 2 بود و من داشتم ناهار میخوردم که زنگ زد رو موبایلم .
- سلام عزیزم خوبی ؟
- میتونی زودی بیای خونه مامان ؟ ( مادر ساغر )
- اونجا چه خبره؟ اتفاقی افتاده ؟
- مامان رفته روضه . منم بچه ها رو گذاشتم کلاس و تا دوساعت دیگه اینجا تنهام
- بابا تو که بدترش کردی . اونجا که اصلا نمیشه
- بهانه در نیار دیگه . زود باش بیاااا
- آخه ....
- آخه نداره . زود بیا
ابنو گفت و قطع کرد . عجب موجودیه . اونجا که خیلی خطریه . اگه کسی بیاد چی؟ داشتم بیخیال میشدم و میخواستم بهش اس بدم که اون بهم اس داد
- تمام عشقش به هیجانشه پاشو بیا که میخوام حسابی بهت بدم
رسیدم نزدیک خونه و بهش زنگ زدم . گفت درو باز میزاره . ماشینو گذاشتم تو کوچه پائینی و با دلشوره رفتم بالا . لای در باز بود و سکوت مطلق تو خونه حکم فرما بود . باکفش رفتم تو و کفشام رو در آوردم . سرک کشیدم که ببینم کجاست ولی همه جا آروم بود و هیچ صدائی نمیومد. دلشورم بیشتر شد و آروم صداش کردم . ولی بازم جوابی نیومد . رفتم سمت اتاق خواب و یواش رفتم تو .
وااااااااااااااااااای خدای من اینجا چه خبره !!!!!!!!!!!!!!!!!
ادامه دارد .....
      
mehran9494 #14 | Posted: 28 Sep 2013 16:39
میهمان
قسمت سیزدهم
یه نور خیلی کم از پنجره با داخل میتابد و چراغای اتاق هم خاموش بود . فرنازبا یه لباس خواب کاملا سکسی رو تخت به پهلو دراز کشیده بود و به شدتم آرایش کرده بود . یه بلوزخواب صورتی یه سره کوتاه که تا زیر باسنش بود و از بالا هم به زور یه بخش کوچیک از سینش رو میپشوند . زیرش هم سوتین سکسی مشکی بسته بود که بندش مثل یه نخ دور گردنش افتاده بود . بوی عطر غلیظ زنونه فضای اتاق رو پر کرده بود و آرایش غلیظ عربی که روی چشما و صورتش کرده بود کاملا خود نمائی میکرد . مات و مبهوت جلوی در وایساده بودم و داشتم محو تماشای اونهمه جذبه شده بودم . واقعا دست و پاک بیحرکت بود و اصلا نمیتونستم عکس العملی نشون بدم . فرنازم اینو کاملا متوجه شده بود . یه دست تو موهاش کشید و سرش رو روی شونه هاش چرخوند جوری که موهاش ریخت توصورتش و سینش . بعد خیلی آرو با یه عشوه خاصی از جاش بلند شد و با کنترلی که دستش بود ضبط رو روشن کرد . صدای سلین دیان با آهنگ the power of love توی اتاق پیچید . با چشمای وحشی مانندش که مثل گربه تو تاریکی میدرخشید نگام کرد و مثل مانکن ها قدم برداشت و یواش یواش اومد سمتم . یه شال صورتی رنگ حریر هم دستش بود که با هاش بازی میکرد . وقتی به نزدیکم رسید شال رو انداخت دور گردنم و سینش رو چسبوند به سینم و سرش رو عقب نگه داشت . مات و مبهوت شده بودم و فقط نگاش میکردم . حرکاتش انقدر سکسی بود که آب از لب هر مردی راه مینداخت . به خودم مسلط شدم و دستم رو انداختم دور کمرش و سعی کردم که ازش لب بگیرم ولی سرش رو عقی نگه داشت و نزاشت . بعد با یه حرکت قشنگ تو بغلم چرخید و با شالی که دور گزدنم بود منو دنبال خودش کشید . وقتی رسید وسط اتاق یه دستشو ول کرد دوباره به طرف من چرخید و دوباره اومد توصورتم .
- میخوام امروز کنیزت باشم .مَرد رویاهای من
اینقدر قسنگ و سکسی این حرفو زد که تنم لرزید . ولی برای اینکه کم نیارم دوباره دستمو انداختم دور کمرش و چسبودنومش به خودم طوریکه کامل روش مسلط باشم و نتونه حرکت دیگه ای بکنه . قدش از من کوتاهتر بود و خودشم یه کم از من پائینتز نگه داشته بود که این باعث تسلط کامل من شده بود . توچشاش نگاه کردم و گفتم ." امروز طعم سکس واقعی رو بهت نشون میدم " یه آه عمیق کشید و چشماشو بست و سرشو بالا گرفت . آهنگ سلین دیان به اوج خودش رسیده بود.............
I hold on to your body
And feel each move you make
Your voice is warm and tender
A love that I could not forsake ...
Cause I'm your lady
And you are my man
Whenever you reach for me
I'll do all that I can
Lost is how I'm feeling lying in your arms
When the world outside's too
Much to take
That all ends when I'm with you
We're heading for something
somewhere I've never been
Sometimes I am frightened
But I'm ready to learn
of the power of love
لبهامون تو هم گره خورده بود و دستامون همدیگه رو لمس میکردن . بوی عطر شهوت انگیزش تمام مشامم رو پر کرده بود و اصلا متوجه زمان و مکان نبودم گویا بعد جدیدی از دنیا رو کشف کردم و تو تونل زمان در حال پروازم . باضرب اهنگهایی که از سلین دیان به گوش میرسید فرناز خودشو توبغلم سر میداد و تکه های شعرو زیر گوشم زمزمه میکرد . حس بینظیر مسلط بودن که نشات گرفته از ضمیر ناخوداگاه مردونگیه وجودم رو لبریز کرده بود لمس اندام بی همتای فرناز من رو به حالت خلسه عارفانه ای برده بود . با فریادهای سلین دیان که قدرت عشق رو یاداوری میکرد (power of love) مستانه فشارش میدادم و اونم سرش رو به عقب برده بود و چشاماشو بسته بود .
آهنگ که تموم شد چشاشو باز کرد و سرشو گذاشت رو سینم و خیلی آروم گفت " دوستت دارم "
دستمو گذاشتم زیر چونش و سرشو بلند کردم . تو چشای شهوت زدش نگاه کردم و فقط بوسیدمش . لبش رو ازم جدا کرد و زیر گلومو بوسید . تک تک دکمه هام رو باز میکرد و به جاشون بوسه میزد. دستشو گذاشت رو وسط سینمو پیراهنم رو در آورد و انداخت زمین و صورتشو مالوند به بدنم . با دستاش با موهای سینم بازی کرد و آروم رفت پایین و شلوارم رو در آورد و جلوم با احترام زیادی زانو زد . کیرمو گرفت دستشو یه بوسه خیلی رمانتیک ازش کردو تو چشام نگاه کرد.
- میشه خواهش کنم که رو تخت بشینی مرد رویاهای من ؟
صداش اینقدر سکسی بود که لذتش از مالوندن کیرم بیشتر بود . رو تخت نشستم و اون خودش منو آروم خوابوند . باا احترام و وسواس زیاد جورابهامو در آورد با لبش از روی زانوم تا بالای سینم رو سانت به سانت لمس کرد و بوسید . بعد بلند شد کنارم نشست . اومدم بلند شم که دستشو گذاشت رو سینم به آرومی گفت .
- صبر کن عزیزم هنوز کارم تموم نشده
بعد خم شد رو صورتمو با لباش لبامو لمس کرد و لب پائینش رو کشید رو صورتم . نفساش گرم بودو حس خوبی رو تاعمق وجودم لمس میکردم . دستاشو رو تنم بازی میداد و بدنش رو بهم میمالوند . یکم خودمو سر دادم پائینتر تا سینه هاش جلوی صورتم باشه . صورتمو بین سینه هاش فرو بردم و خودمو تو حرارت وجودش غرق کردم . یه آه زیبا کشید و سینه هاش رو به صورتم فشار داد . با دستام بدنشو لمس کردم و نوازشش کردم . کاملا در اختیارم بود و با حرکت دستم همراهی میکرد و با دستش روی بازوم رو نوازش میکرد . وسط سینه هاش رو میبوسدم و گاهی صورتمو به سمت یکی از سینه هاش میچرخوندم . سینشو از تو سوتین در آورد و دستشو گرفت زیرش و منم نوکشو به دهن گرفتم و یه گاز کوچیک ازش گرفتم . دوباره آه کشید و دستشو گذاشت پشت سرم و به خودش فشار داد . فشارش دادم به خودمو دستم رو گذاشتم رو باسنش . خودشو با من هماهنگ کرد و با دستش دامنش رو تا روی کمر داد بالا. دیگه نمیتونستم تحمل کنم . چرخیدم و رو تخت خوابوندمش . مثل یه پری دریایی بود که با اون چشمای شهوت زدش بهم نگاه میکرد . یه لب طولانی ازش گرفتم و لباسشو از تنش درآوردم . یه شرت سکسی مشکی پوشیده بود که دو طرفش بند بود و پاپیونی گره زده بودش . واقعا دلم میخواست همون موقع بکنمش . ولی نزاشت که بیشتر بهش دست بزنم . بلند شدو دوباره منو خوابوند و دوباره تمام بدنم رو بوسید و اینبار بدون مقدمه رفت سراغ کیرم و تا ته کرد تو دهنش و خیلی حرفه ای ساک میزد و گاهی از دهنش در میاورد و با صدای شهوتی میگفت .
- " آآآاخ که چقدر خوشمزست "
- قربون این کیر کلفتت بشم ،
- مهران چقدر از با تو بودن لذت میبرم ،
- دلم نمیخواد تموم بشه . میخوام همیشه تو بغلتت باشم
و مدام این حرفا رو تکرا میکرد . وجودم سرشار از لذت بود و با اون حرفا بیشتر از همیشه وحشی شده بودم . هر لحظه احساس میکردم که آبم داره میاد . بلند شدم و وحشیانه انداختمش رو تخت . یه نگاه وحشت زده بهم کرد و گفت
- واااای بیچاره شدم
میدونستم منظورش چیه . بدون درنگ دستمو گرفتم زیر پاهاش و تا بغل سرش بردم بالا و کیرم رو تا ته از بغل شورت کردم تو کسش . یه جیغ کوتاه زد و لبشو گاز گرفت . یه حس وحشیانه من رو فراگرفته بود و خیلی محکم کیرمو تو کسش فرو میکردم . فرناز بازوهامو چنگ مینداخت و با التماس تو صورتم نگاه میکرد . خیلی زیبا بود . حالا دیگه توان مقابله نداشت و تسلیم محض من بود . مثل شیری که شکارش رو به چنگال گرفته و هر کاری دلش میخواد باهاش میکنه . فرناز تو این حالتم چشاش باز بود و با لذت خاصی نگام میکرد و گاهی به سختی کلمه ای میگفت .
- آخ . پاره شدم
- قربونت برم مرد من
- چه خوب میکنی .........
- عاشقتم
منم بیرحمانه میکردمش و هر بار فشار و سرعتم رو بیشتر میکردم . رو زانو نشستم و کیرم رو به ته کسش فشار دادم و بهش نگاه کردم چند لحظه همونجا نگهش داشتم و بعد در آوردم . دستمو گذاشتم رو پهلوشو چرخوندمش . یه متکا گذاشتم زیر شکمش و کیرم رو مالیدم رو سوراخ کونش . با ترس سرشو برگردوند و با التماس نگام کرد . کیرم خیس خیس از آب کسش بود . دستم رو مالوندم رو کسش و باهاش سوراخ کونشو مالش دادم . هیچی نمیگفت . ولی با چشاش که حالا از ترس گشاد شده بود داشت منو نگاه میکرد . یکم سر کیرم رو هل دادم تو . یه چنگ به رو تختی زد و بالش زیر سرشو گاز گرفت و یه ناله کرد . آروم آروم کیرمو تو کونش بازی دادم تا جا باز کرد و کیرم تا ته رفت تو کونش . اصلا بهش توجهی نداشتم و داشتم از فتح کردن کونش لذت میبردم . واقعا کون و کس هیچ فرقی باهم ندارن ولی ذات ما مردا اینجوریه که باید همه جا رو تصاحب کنیم . دیگه ضربه هام شدید شده بود و خودمو انداخته بودم رو بدنش و به شدت تکونش میدادم . اونم سرشو کرده بود تو بالش و ناله های دردناکی میکرد . آبم با فشار تو کونش خالی شد و خودم رو روش ول کردم . فرنازم تکونهای کوچیکی خورد و بیصدا شد .
بعد از چند لحظه به خودم اومدم و تازه فهمیدم که کجام . کیرم خوابیده بود ولی هنوز تو کون فرناز بود . یه بوسه از پشت گردنش کردم و از روش بلند شدم . آبم داشت از کونش بیرون میومد و سوراخ کونش کاملا قرمز شده بود . فرناز همچنان بیحال بود و چشاشو بسته بود .
رفتم دستشوئی و خودمو شستم و برگشتم . دیدم فرناز وایساده وسط اتاق و دستشو گذاشته رو کونش .
- آآآآآآآآآآخ کونم . با اون کیر گندت پارم کردی
- قربونش برم اون کون خوشگلو که اینقدر حال داد
- وای مهران داره میسوزهههههه . هنوز سوزش کسم نیفتاده بود
- چطور بود حالا ؟ خوش گذشت ؟
- هر کاری به تو حال بده من ازش لذت میبرم
- تا حالا از کون داده بودی ؟
- نه سعید خوشش نمیاد
- پس چجوری تحمل کردی ؟
- با بدبختی . مهران فکر کنم پاره شده .احساس میکنم داره خون میاد
- نه بابا . آب منه که داره ازش بیرون میاد
یهو یاد مادر زنم افتادم که هر لحظه ممکن بود سر برسه .
- فرناز زود جمع کن الان مامان میاد .
فرناز دوید سمت دستشوئی و منم لباسامو پوشیدم . وقتی اومد بیرون من داشتم کفشامو میپوشیدم .
- کجا با این عجله تشریف داشتید حالا
- غرض کردن شما بود که حاصل شد . مزاحم نمیشیم
- مراحمید قربان .
- بهت زنگ میزنم . فعلا خداحافظ . اینجا رو زود جمع و جور کن .
اینو گفتم و با عجله اومدم بیرون . هوا خیلی گرم بود و آفتاب پوست صورتمو میسوزوند . پریدم تو ماشین و از کوچه پشتی به سمت شرکت حرکت کردم .
ادامه دارد ....
      
mehran9494 #15 | Posted: 28 Sep 2013 18:12
میهمان
قسمت چهاردهم
روزها میگذشت و رابطه ما پیچیده تر و در عین حال ساده تر شده بود . فرناز هر دقیقه بهم اس میداد و یا بهم زنگ میزد و فقط رفتار و گفتار بین ما شده بود سکس ، سکس و باز هم سکس .....
بارها و بارها با هم بودیم و تو جاها و موقعیتهای مختلف با هم سکس میکردیم . مثل دوتا جوون تازه بالغ که این رابطه رو کشف کردن و نمیتونن ازش دل بکنن . من به کلی از کار افتاده بودم و شرکت رو به امان خدا ول کرده بودم . رابطم با ساغر کمرنگ شده بود و شبا دیر خونه میرفتم و وقتی هم خونه بودم خیلی کم با ساغر و سامان حرف میزدم . این قضیه تو زندگی فرناز هم ایجاد شده بود ولی چون سعید و ساغر به ما اعتماد داشتن و هیچ وقت به این قضایا فکر نمیکردن شکی هم نمیبردن . خوبی دیگش این بود که سردی من و فرناز تو سکس با همسرامون معلوم نبود چون حتی تو بدترین حالتم میتونستیم اون دو تا کوه یخ رو ارضا کنیم .
بعد از 3 ماه فرناز خیلی به من وابسته شده بود و همه کارش رو با من هماهنگ میکرد و حتی وقتی میخواست با سعید باشه میخواست که از من اجازه بگیره . یه روز آرش بهم زنگ زد و باهم قرار قهوه خونه گذاشتیم . اونجا همه چیزو واسش گفتم
- خوب احمق نمیگی که یه روزیم باید این رابطه تموم بشه ؟
- چرا آرش ولی فرناز ول کن نیست
- خودتم بی کرم نیستی
- خوب بعد از مدتها یه همچین کسی خورده به تورم چجوری بیخییالش شم . به جان تو اگه یه دفعه باهاش باشی تازه میفهمی که چی میگم
- اوسکول احمق میدونی اگه این رابطه لو بره چه بلایی سر خودت و خونوادت میاد ؟ یه بار کردیش بسه دیگه ، عاشق و معشوق بازی نداره که ...
- عاشق معشوق چیه بابا؟
- هست دیگه . وگرنه اینجوری نمیشدی . عقلتو به کار بنداز . جان مهران زودتر تمومش کن ...
راست میگفت دیگه داشت خطرناک میشد . از طرفی اگه منم میخواستم فکر نمیکنم فرناز بخواد به این سادگی تمومش بکنه . خیلی بهم عادت کرده بود. تواین سه ماه تقریبا هفته ای دو تا سه مرتبه باهم سکس میکردیم و هر دفعه هم تجربه های جدید داشتیم . یه بار که همه واسه عید فطر رفته بودیم شمال طبقه بالا بودم که دیدم فرناز اومد . بچه ها داشتن تو اتاق سامان بازی میکردن و فرنازم به هوای سر زدن به بچه ها اومده بالا . از لای در سرک کشید و بهم یه چشمک زد بعدش برگشت و شلوارش رو کشید پائین و کونشو بهم نشون داد و رفت . رو تخت دراز کشیده بودم و میخواستم یه چرت بخوابم . فرناز دوباره اومد تو اتاق و با یه حالتی که مراقب بیرون هم باشه دستشو کرد تو شلوارم و کیرمو گرفت دستش . تا اومدم چیزی بگم دستشو گذاشت رو لبم که یعنی هیس ! بعدم کیرمو درآورد و کرد تو دهنش و با ولع تمام ساک زد . من همش حواسم به بیرون بود که کسی نیاد . در اتاق سامان بغل اتاق من بود و پله های دوبلکس که به بالا میومد روبروی اتق . به خاطر همین تمام حواسم به پله ها بود . فرنازم با اشتیاق تمام داشت ساک میزد و با یه دستشم داشت کسشو میمالید . یهو متوجه شدم که سامان دوید تو اتاق و رفت سمت کمد که اونور اتاق بود . زود کیرمو از دهنش درآوردم و خودمو جمع کردم . فرنازم چادرشو انداخت رو سرشو سرشو برد پائین که انگار داره زیر تخت دنبال چیزی میگرده . خدا رو شکر این پسرا خنگتر از این حرفان چون اگه سامان دختر بود یا دختر فرناز که 3 سالشه میومد تو اوضاع به مراتب بدتر میشد. ازین برنامه های خطری هم چند بار داشتیم و هر بار به خیر گذشته بود .
آرش همینجورپشت هم حرف میزدو من داشتم قلیون میکشدیم و تو افکار خودم بودم
- هوی کجائی ؟
- چی ؟ اینجام . چطور مگه
- نه بابا تو خیلی اوضات خرابه . من یه پیشنهاد دارم
- چی ؟
- ساغرو طلاق بده و با فرناز فرار کن . منم میرم ساغرو میگیرم ....
- گمشو بابا تو هم شوخیت گرفته
- با این رفتار گُه تو آخرشم همین میشه
راست میگفت . حرفاش یه کم منو به خودم آورد . مثل اینکه یکی از خواب بیدارم کرده باشه . واقعا اگه این رابطه همینجوری ادامه پیدا کنه خیلی بد میشه . حتی اگه کسی نفهمه ......
- سلام عشق من خوبی
- سلام نه زیاد خوب نیستم
- جدی ؟ چی شده ؟ نکنه دوباره کس و کون میخوای شیطون ؟
- نه بابا
- پس چیه ؟
- فرناز
- جانم عشقم
- بیا تمومش کنیم
یه مکث طولانی کرد و برای چند لحظه هیچی نگفت . گویا دنبال جواب میگشت .
- چیو تمومش کنیم . میخوای واسه همیشه مال تو بشم ؟
مطمئنا این حرفو به عمد و با لحن شوخی زد ولی من با همون لحن قبلی بهش گفتم
- واقعا دیگه داره این رابطه خطرناک میشه
بازم سکوت کرد و اینبار هیچی نگفت .
- ببین عزیزم خودتم میدونی که نمیتونیم واسه همیشه این رابطه رو کش بدیم . تا حالاشم خدا بهمون رحم کرده که لو نرفته . بیا تمومش کنیم و مثل دو تا فامیل خوب باشیم
هیچی نمیگفت و فقط گوش میکرد . یه لحظه فکر کردم تلفن قطع شده
- الو میشنوی ؟ صدای من میاد ؟
با صدای گرفته و ناراحت خیلی آروم گفت .
- بله صداتون میاد . میفرمودید
- لوس نشو دیگه . دارم واقعیتو میگم . قبول نداری ؟
چند لحظه ساکت شدم تا حرفی بزنه .
- بله قبول دارم . هر چی شما میگی درسته آقا مهران
- فرناز چرا غیر منطقی حرف میزنی ؟ ....
حرفمو قطع کرد و با صدای عصبانی گفت
- کارات تموم شد . دیگه ازم خسته شدی ؟ خیلی خوب بفرمائید . کسی التماست نمیکنه . خداحافظ
بعدم گوشی رو قطع کرد . راستش توقعشو داشتم که اینکارو بکنه و ناراحت بشه ولی نه به این شدت چون فرناز خیلی زن آرومیه و اصلا عصبانی نمیشه .
ادامه دارد ....
      
mehran9494 #16 | Posted: 1 Oct 2013 11:52
میهمان
قسمت پانزدهم
اونشب دیگه نه اس داد و نه زنگ زد منم بیخیالش شدم و سعی کردم بهش فکر نکنم . فرداش ساعت 9 صبح اس داد که دارم میام شرکت پیشت . سریع شمارشو گرفتم ولی جواب نداد . ده دقیقه بعدش رسید . از تو دوربین دیدم که پشت در داره زنگ میزنه . منشی درو باز کرد و فرناز اومد تو . قبلا فرنازو دیده بود ولی از رابطه ما هیچ خبری نداشت و فکر میکرد که از همکارای شرکتای دیگست که برای کار زیاد میان پیشم . رفتم دم در و دعوتش کردم تو . با اخم جواب سلامم رو داد و رفت تو اتاق . به منشی گفتم فعلا کسی مزاحم نشه . تلفن هم وصل نکنید . ضمنا خودتونم بفرمائید تو اتاق فروش باشید تا خبرتون کنم . احتمال میدادم که سر وصدامون بلند بشه .
مثل برج زهرمار نشسته بود رو صندلی و لب پائینش داشت زمینو جارو میکرد . چشاش پراز اشک بود و گونه هاش سرخ شده بود . یه نگاه غضب آلود بهم کرد و دوباره سرشو انداخت پائین
- مگه من عروسکم که هرجور بخوای بازیم بدی ؟ چرا اینکارارو میکنی ؟ خجالت نمیکشی ؟ فکر کردی که من ازین زنای هرجائیم که هر بلائی دلت بخواد سرم بیاری و بعدم مثل یه دستمال استفاده شده دورم بندازی ؟ نمیگی که من بعد از سالها به یه نفر دل بستم و با بدبختی به خودم قبولوندم که باهاش رابطه داشته باشم ، اینه نتیجه اعتماد من ؟ این بود آخراون حرفای قشنگی که میزدی ؟ چرا باهام اینکارو میکنی ؟ .................
پشت هم حرف میزد و گریه میکرد . اشکهاش مثل قطره های ذلال آبی بودن که از یه قندیل یخی زیبا چکه میکنن و چشمای براقش کاملا قرمز شده بود، گویا یه دنیا حرف داشت ولی بغضش نمیزاشت که بیشتر حرف بزنه و به هِق هِق افتاد . دلم میلرزید و دنیا رو سرم خراب شده بود. رو صندلی بند نبودم و تمام وجودم میخواست که بغلش کنه ، ولی عقلم نمیزاشت . لعنت به این عقل و منطق لعنتییییییییییی!
یه کم ساکت موندم و بهش نگاه کردم . خیلی سعی میکردم که گریه نکنم تا بتونم آرومش کنم ولی فرناز تو اون لحظه احتیاج به همدرد داشت تا منطق . رفتم رو مبل راحتی دونفره که انتهای دفترم بود ولو شدم و بدون اینکه چیزی بگم سرمو رها کردم و دستمو گذاشتم رو پیشونیم و چشامو بستم . درگیری بین منطق و دل شروع شده بود . عقل و منطق میگفت که باید قوی باشم و یه جوری این رابطه رو تموم کنم . ولی این دل لامصب میخواست پر بکشه به سمت اون موجود دوست داشتنی . احساس ضعف شدیدی میکردم و گوشام چیزی نمیشنید. اززمان و مکان خارج بودم ،طوریکه حتی متوجه نشدم که فرناز اومده و پیشم نشسته . دستشو به آرومی گذاشت رو صورتم و نوازشم کرد . انگار که آب ریخته باشن رو آتش . دلم ریخت و وجودم دوباره گرم شد . چشامو باز کردم و نگاش کردم . چنان ملتماسنه نگاهم میکرد که انگار میخواد خودشو ازم پس بگیره . چشاش از همیشه زیبا تر بود .
- مهران . اگه تو بخوای از زندگیت میرم ! ولی بزار خودم برم ............ تو ترکم نکن ...
گلوم خشک شده بود و قادر به حرف زدن نبودم، کلمات از ذهنم فرار میکردن و خون تو مغزم خشک شده بود .
- خودم میرم . بهت قول میدم فقط الان نه ......
دلم واسش پر کشید . خدایا من فرنازو خیلی دوست دارم ...........
دستمو انداختم دور گردنشو کشیدمش سمت خودم . سرشو گذاشت رو سینم و دوباره هِق هِق .....
اینقدر نوازشش کردم تا یکم آرومتر شد صورتشو آورد جلوی صورتم و با همون چشمای ملتمس تو چشام نگاه کرد و بی اختیار لبامون به هم گره خورد ...........
اینبار خیلی متفاوت تر بود گرمی لباش تمام وجودمو به آتیش میکشید و تمام خواسته هاش رو بهم تحمیل میکرد . تاب هیچ مقاومتی رو نداشتم و تسلیم محضش شده بودم . گاهی لباشو جدا میکرد و دیوانه وار صورتمو میبوسید و زیر گوشم زمزمه میکرد
- مهران دوستت دارم به خدا نمیتونم از فکرت بیرون بیام .....
مهران تو مال منی . فقط مال من .......
مهران بزارپیشت باشم و آروم بشم......
اگه ترکم کنی میمیرم ........
دستمو گذاشتم دو طرف صورتش و کشیدمش عقب تر .با اخم تو چشاش نگاه کردم
- این چه حرفائیه که میزنی ؟ خودتم میدونی که چقدر دوستت دارم و دلم واست میطپه . چرا باهام اینجوری میکنی ؟ من که نگفتم همینن حالا ترکت میکنم، گفتم ؟؟؟
یکم ترسیده بود و متعجب منو نگاه میکرد فکر کنم اصلا توقع نداشت که این حرفا رو بشنوه .
- خودتو جمع کن دختر . خودتم خوب میدونی که ادامه این رابطه به این شکل دیوانگی محضه . فکر کردی که اگه کسی بفهمه چه بلائی سر زندگیمون میاد ؟ میدونی خانواده هامون از هم میپاشه و سر بچه هامون چی میاد ؟ میخوای به همین شکل ادامه بدی ؟؟؟؟؟ باشه من هستم ولی بیا اول بهاش رو بدیم تا بدهکار کسی نمونیم .
موبایلمو از جیبم در آوردم و گرفتم جلوی صورتش .
- اول من به ساغر زنگ میزنم و همه چیو واسش میگم . بعدش تو به سعید زنگ بزن . اونموقع میتونیم برای همیشه مال هم باشیم . نگران بقیشم نباش . میتونیم با هم فرار کنیم و بریم یه جا که دست هیچکس بهمون نرسه
چشاش گرد شده بود و با ترس بهم نگاه میکرد. قفل تلفن رو باز کردم و رفتم تو دفتر تلفن و شماره ساغر رو انتخاب کردم . با سرعت گوشیو از دست قاپید و پرتش کرد رو مبل ...
- چیکار میکنی مهران ....؟ دیوونه شدی ؟
- مگه تو همینو نمیخوای ؟
- نهههههههههههههههه
- پس چی میخوای ؟
- تو چرا حالت میانه نداری ؟
- من میگم یا رومیِ روم یا زنگیِ زنگ . واسه هر کاری باید اول بهاش روداد. اگه میخوای همینجوری ادامه بدی یه روز افتضاح میشه
دستامو محکم فشار داد و با عصبانیت گفت
- تو چرا نمیفهمی که من چی میگم ؟؟؟؟ من عاشق بچه هامم . سعید رو دوست دارم و از زندگیم راضیم . نه اینکه همش خوب باشه ولی نمیتونم ازش دل بکنم .....
این حرفا رو که میزد اینقدر حرارت داشت که معلوم بود از عمق وجودشه و اونم مثل من عاشق خانوادشه . درست مثل یه ببر ماده بود که انگار میخواد بچه هاشو از شر کفتارها در امون نگه داره ،واقعا داشت غرش میکرد و بهم حمله میکرد ..... انگشتمو گذاشتم رو لبش .... هیس ! و با صدای آروم و خیلی شمرده گفتم .
- این یه گوشه کوچیک از بلائیه که ممکنه به خاطر این رابطه سرمون بیاد . عزیز دلم من کاملا میفهمم که تو چی میگی و چی میخوای ولی یه نگاه به خودمون بنداز .... الان چند ماهه که بدون وقفه و تو هر وضعیتی با هم سکس میکنیم و تمام حرفمون شده سکس . سکس و باز هم سکس ......
نگاهش عوض شده بود و از حرارتش افتاده بود و فقط گوش میکرد .
- میدونی عزیزم من از با تو بودن کاملا راضیم و دلم میخواست که مال من باشی ولی خودتم میدونی که نمیشه ......
اومد چیزی بگه که دوباره انگشتم رو گذاشتم رو لبش و بعد صورتمو بردم زیر گوشش
- فرناز اگه دختر بودی و منم مجرد بودم اولین و آخرین انتخابم تو بودی ....
یه شعف خاصی تو وجودش حس کردم که خودشم نمیتونست مخفیش کنه بی اراده یه لبخند خیلی شیرین رو لباش نشست . دوباره پیشونی و لباش رو بوسیدم و سرشو به سینم فشار داد . چنان محکم بغلم کرد که انگار میخواد بره تو بدنم و خودشو گم کنه .
چند دقیقه ای تو همون حالت بودیم و منم داشتم با موهاش که حالا کاملا از زیر چادرش خود نمائی میکرد بازی میکردم. خیلی آروم شده بود طوریکه فکر کردم خوابش برده .....
- فرناز ...
- جانم
- بیداری ؟؟؟؟
- اوهوم !
- میخوای بخوابی ؟
- اوهوم !
- همینجا ؟
- اوهوم
- باشه بخواب
خودشو یکم جابجا کرد و پاهاشو رو مبل دراز کرد . حالا دیگه صورتش به طرف من بود و محکم بغلم کرده بود . منم به اون صورت مهتاب مانندش نگاه میکردم و گاهی یه بوسه کوچیک از چشاش میگرفتم . چشاشو باز کرد و بازهم با همون حالت ملتمسانه بهم نگاه کرد
- مهرااااان
- جانم
- دوسم داری ؟
با سر تائید کردم و بعد بوسیدمش
- مهراااان .
- جانم
- هیچی .
- چی میخوای گلم ؟
- دوست دارم صدات کنم و تو بهم بگی جااان
میخواستم فضا رو عوض کنم و یه کم ازین حالت درش بیارم
- خوب مگه مرض داری ؟؟؟
خندش گرفت و با مشت کوبید رو سینم
- بیشووووور بی ادب
- قربون اون خنده های نازت بشم ....
و اینبار سرشو محکمتر به سینم فشار دادم و زیر لب خوندم
- دوستت دارم و دانم که توئی دشمن جانم ...... از چه با دشمن جانم شده ام دوست ندانم .
سرشو از توسینم در آوردو یه نفس عمیق کشید
- یعنی من دشمن جانتم ؟
- آره..... خوشبختانه هستی
- چرا خوشبختانه
- آدم یه دشمن دوست داشتنی رو بهتر میتونه تحمل کنه
- یعنی تو داری منو تحمل میکنی ؟
- آره چون خیلی سنگینی و زورتم زیاده . نفسم داره بند میاد ....
بعدم با شیطنت هولش داد و از خودم جداش کردم . بلند شد و کنارم نشست و اینبار از ته دل خندید
- بیشوووووور تو هیچ وقت شوخی و جدیت معلوم نیست
- شوخی نداریم که . من فقط جدی میکنمت !
هردومون خندیدیم و اینبار با سرعت پرید منو بغل کرد و سرمو به سینه هاش فشار داد . یه آه بلند کشید . بوی آشنای فرناز ........ دلم نمیخواست سرمو ازونجا بر دارم . فرنازم منو بیشتر فشار میداد و سرمو میبوسید
بی اختیار دستام به کار افتاد و کمرشو گرفتم و محکم بغلش کردم و صورتم رو بردم زیر گلوش و غرق بوسش کردم . دکمه های مانتوش رو یکی یکی و با سرعت باز کردم و دستمو کردم تو بلوز یقه بازش و سینه هاش رو آوردم بیرون و بدون معطلی شروع کردم به خوردنشون .....
ادامه دارد ....
      
mehran9494 #17 | Posted: 2 Oct 2013 13:20
میهمان
قسمت پایانی
مثل همیشه خوشمزه و بی نظیر بود . مدام سرمو وسط سینه هاش میچرخوندم و صورتمو وسطشون قایم کرده بودم . فرناز با سرعت مانتوش رو باز کرد و منو به سینش فشار داد .
- واااااااای مهران . بخورش همش مال خودته ، مهران هیچ وقت ترکم نکن . دیوونتم
مثل دیوونه ها شده بودم و اختیارم دست خودم نبود محکم به خودم فشارش میدادم و بدنشو غرق بوسه کرده بودم . از زیر گلو تا زیر شکمش رو با زبون میکشیدم و بازم سینه هاش رو به دندون میگرفتم . فرناز خودشو تکون میداد و اینجوری باهام همراهی میکرد . بلندش کردم و بدون اینکه حتی چادرش رو بردارم به سرعت شلوار و شورتش رو تا روی زانوش پائین کشیدم و برش گردوندم و دولاش کردم . یه دست روی کسش کشیدم . خیس خیس بود . مثل همیشه کاملا آماده . بدون اینکه لباسامو در بیارم ، زیپ شلوارمو کشیدم پائین و کیرمو تا ته کردم تو کسش .
- آآآآآآآآآآآآآآآآآآآخخخخخخخخ
- جوووووون ، اینو میخواستی ؟
- آره بکن مهران، بکن
چادرش روی زمین کشیده میشد ولی هنوز از روی سرش نیفتاده بود . پاهاش رو از هم باز کرده بود و کمرش رو کاملا خوابونده بود . منم به سرعت و شدت میکردمش . وای که این زن چقدر عاشق سکس بود و تو هر حالتی ازش لذت میبرد . بدنش همیشه آماده بود و روشهای سکس رو کاملا بلد بود . میدونست چجوری و چه وقت باید چه کاری رو انجام بده ، هیچ وقت از هیچ حالتی دریغ نمیکرد . با اینکه کیر من خیلی کلفت بود و میدونستم که خیلی واسش سخته ولی بدون هیچ گله ای بهم از کون میداد و خودشم لذت میبرد .
- مهراااان .
- جووون
- چه کیری داری لعنتی
- دوسش داری ؟
- براش میمیرم مهران . بکن . تند تر بکن
این حرفا رو که میزد منو بیشتر حشری میکرد و هر دفعه به سرعتم اضافه میکردم . یه دستش رو گذاشت جلوی دهنش و یه جیغ خفه کشید و بدنش به شدت تکون خورد . یه کم خودمو نگه داشتم تا خوب ارضا بشه و بدنش آرومتر بشه . بعد از چند لحظه خودشو جلو کشید و رو مبل راحتی ولو شد . صحنه جالبی بود . چادر و روسریش هنوز سرش بود . جلوی مانتوش باز بود و بلوزش تا بالای سینه های بزرگ و قشنگش بالا رفته بود و شلوارش هم تا زیر زانوش بود . ترکیبی از حجاب و بدن لخت . رفتم رو مبل کنارش نشستم و سرشو تو بغلم گرفتم وآروم نوازشش کردم . با یه لحن زیبا و کش دار گفت
- مهران
- جانم عسلم
- چرا نمیتونم فراموشت کنم ؟
- چون نمیخوای
- خیلی بهش فکر کردم ولی نمیتونم . بدون تو میمیرم .
- مگه تا حالا چیکارمیکردی که ازین به بعد نمیتونی ؟
چند لحظه سکوت کرد . یه نگاه به کیرم کرد که هنوز نخوابیده بود . دستشو انداخت و کیرم رو کامل از تو شلوار در آورد . سرش رو برد پائین و گذاشت رو شکمم و کیرمو جلوی صورتش نگه داشت و آروم آروم نوازشش کرد
- مهران خودتم میدونی که من خیلی نیاز دارم
- آره میدونم
- وقتی دختر بودم خودم رو به همه جا میمالوندم و همش چشمم دنبال پسرای خوش تیپ دور و بر بود ولی به خاطر اعتقاداتم و خونوادم هیچوقت جرات نمیکردم که به یه پسر فکر کنم . فکر میکردم بعد از ازدواج مشکلاتم حل میشه ولی از شانس بدم سعید سر راهم قرار گرفت و منم بدون هیچ شناختی به اولین خاستگارم جواب مثبت دادم . سعید آدم خوب و دلسوزیه و خیلیم زحمت میکشه ولی از اولش هم نتونست نیاز جنسی منو تامین کنه و من مشکلاتم چند برابر شد .
یه آه بلند از ته دلش کشید و سرشو به طرف من برگردوند . تو چشای قشنگش یه دنیا غم بود .
- وقتی باهام سکس میکنه همه کار واسش میکنم و هر جوری که بخواد واسش سنگ تموم میزارم . حتی وقتی حامله بودم و نمیتونستم سکس کنم هروقت میومد پیشم و ازم میخواست بهش نه نمیگفتم و هر جوری که شده ارضاش میکردم . باور نمیکنی مهران ولی اینقدر واسش میخوردم که آبش میمومد و برای اینکه بیشتر لذت ببره آبشو میخوردم .
به یه نقطه نامعلوم نگاه میکرد و تو افکار و خاطراتش غرق شده بود گویا تک تک لحظاتش داشت از جلوی چشماش رد میشد . بدون اینکه به من نگاه کنه یه آه دیگه کشید
- اوایل ازدواجم سعی میکردم که درستش کنم . از انواع داروهای گیاهی گرفته تا انواع روشهای تحریک کننده که تو اینترنت میخوندم و یا از مشاور میپرسیدم . واسش اسپری تاخیری گرفته بودم که بیشتر بتونه خودشو نگه داره ولی ........
چشاشو تو چشام دوخت و با لبخند تلخی گفت
- هم دیر به دیر میاد سراغم و هم زود آبش میاد و بدتر از همه وقتی ارضا میشه میگیره میخوابه و دیگه به من بدبخت توجه نمیکنه
دیگه هیچی نگفت و چشاشو بست و یه قطره اشک از گوشه چشمش رو گونه های گرمش جاری شد. با نوک انگشتم اشکش رو پاک کردم و صورتشو نوازش کردم بی اختیار اشک منم دراومد دلم پر از درد شد .
- الهی برات بمیرم که اینقدر مشکل داری
چشای قسنگشو باز کرد و دستشو آورد بالا و صورتم رو لمس کرد
- خدا نکنه که تو بمیری . تو تنها دلخوشی من بعد از این همه سالی
پیشونیشو بوسیدم و سرشو محکم تو سینم فشار دادم . نمیدونم چقدر تو اون حالت بودیم ولی اصلا دلم نمیومد که از بغلم درش بیارم . انگار فقط اونجا بود که آروم میشد .
دستشو انداخت دور گردنم و یه بوسه کوچیک از لبام گرفت و بلند شد کنارم نشست و دستش رو گذاشت رو کیرم
- آخی اینو نگاه کن . راستی تو چرا ارضا نشدی ؟
- مهم نیست این مدت خیلی اضافه کاری کردم الانم به اندازه کافی حال داد
- نخیر آقا مهران تا ارضات نکنم ازینجا نمیرم
- نه فرناز جان قربون اون چشای مهربونت واقعا نمیخوام
از رو مبل بلند شدم و شلوارم رو مرتب کردم و نگاش کردم
- این حالتت خیلی سکسیه میخوای ازت عکس بگیرم که ببینی ؟
- دیگه چی ؟ به اندازه کافی درد سر داریم بیخیال بابا
هردو خندیدیم و فرناز بلند شد و لباسشو پوشید
- چیزی میخوری بگم بیارن
- نه مرسی عزیزم باید برم
- فقط اومده بودی اینجا بدی و بری ؟
- اومده بودم بکشمت ولی انگار تو منو کشتی
- من کی کشتمت فقط کردمت
- آخخخخ ...اون از هزار بار کشتن بدتره
- فرناز
- جان
- تا کی میتونیم اینجوری ادامه بدیم ؟
- نمیدونم ولی واقعا باید بهش فکر کنم
- تازه میخوای فکر کنی ؟
- آره ........
و دیگه چیزی نگفت و رفت .
غروب پاییزی قشنگی بود و هوا کم کم رو به سردی رفته بود . افکارم خیلی مخشوش بود و بدجوری به هم ریخته بودم . امروز صبح قبل ازینکه فرناز بیاد تصمیم گرفته بودم که هر طور شده تمومش کنم ولی بر عکس شد . اصلا دلم نمیومد بهش تحکم کنم یا بخوام بهش بی محلی کنم . ولی باید یه راهی پیدا بشه که بتونم کنترلش کنم .
ترافیک خیابون ولیعصر از همیشه بیشتر بود و کلافم کرده بود . ماشین رو نزدیکای پارک ساعی تو یه کوچه پارک کردم و پیاده شدم . یه سیگار روشن کردم و دودش رو تو هوا فوت کردم و سرمو به طرف آسمون گرفتم . یه آه عمیق از ته دلم کشیدم و بدون مقصد راه افتادم . افکار مختلفی جلوی چشام میومدن . گاهی شیرین و گاهی تلخ . گاهی از شیرینی افکارم لبخند میزدم بعضی وقتا از تلخیشون پوزخند . فرناز . ساغر سعید ...... همش جلوی چشمم بودن و به عاقبت کارام فکر میکردم . موبایلم زنگ خورد . فرناز بود .
- سلام
- سلام
- کجائی ؟
- دارم تو خیابون راه میرم
- مهران
- جانم
- تو راست میگی
- چیو عزیزم ؟
- ما باید تمومش کنیم
- .....
- امروز خیلی فکر کردم و بعد از مدتها با خدا خلوت کردم . دیدم که اینکار نه دنیا داره و نه آخرت . باید قوی باشیم و به خدا توکل کنیم و ازش بخوایم که کمکمون کنه میفهمی چی میگم ؟
- آره ....
- مگه تو اینو نمیخواستی ؟
تو دلم گفتم واقعا همینو میخواستم ولی جواب این دل لعنتی رو کی بده ؟
- چرا عسلم حق با توئه، باید قوی باشیم
- مهران
- جانم
- میشه یواش یواش از هم جدا بشیم
- میشه عسلم . چرا که نشه
- ما همیشه همو میبینیم و خیلی واسم سخته که بخوام فراموشت کنم
- نمیخواد فراموشم کنی . باید روابطمون اصلاح کنیم
- اوهوم
- باید من واسه تو بشم آقا مهران و تو هم بشی فرناز خانوم
- فکر میکنی که بشه ؟
- آره که میشه . مگه تو از خدا نخواستی ؟
- چرا
- پس منم میخوام و میشه
- مهراااان
- جانم
- یعنی دیگه نمیبینمت ؟
- تنها نه
- مهرااااان
- جانم
- خیلی دوستت دارم
- منم
- ..................
دیگه حرفی رد و بدل نشد ، چند دقیقه گوشی دم گوشم بود و حالا رسیده بودم تو پارک ساعی و لب یکی از پله ها نشسته بودم . تلفن قطع شده بود و من بی اختیار اشکم روونه بود . یه دخترک فال فروش اومد نزدیکم
- آقا فال میخوای ؟
نگاه معصومانه و صورت ظریفش پر از امید بود
- اگه از من فال بخرید نامزدتون باهاتون آشتی میکنه هاااا
دست کردم تو جیبم و یه اسکناس بهش دادم . دسته فال رو جلوی صورتم گرفت
- بفرمائید . ایشالله که خوب باشه
یه دونه برداشتم و بازش کردم .
ترسم که اشک در غم ما پرده در شود
وین راز سر به مهر به عالم سمر شود
گویند سنگ لعل شود در مقام صبر
آری شود ولیک به خون جگر شود

پایان
      
mehran9494 #18 | Posted: 2 Oct 2013 13:28
میهمان
دوستای عزیزم
حقیقتش دوست داشتم این ماجرا رو تا زمان حال ادامه بدم و اتفاقاتی که افتاد رو براون بازگو کنم ولی اولا وقتم خیلی محدوده و دوما فرناز ازم خواست که تمومش کنم . اونم همراه شما نوشته منو از همینجا میخونه و گاهی منو راهنمائی میکنه .
باید بگم که رابطه من و فرناز الان مثل دو تا دوست خوبه که گهگاه از حال هم با خبر میشیم و با هم درد دل میکنیم . فرناز یه بچه دیگه تو راه داره که از همینجا بازم بهش تبریک میگم
فقط یه سوال از همه کسانی که این داستان رو خوندن دارم و توقعم اینه که جوابش رو همه بدن



از نظر شما من و فرناز محتاج محبت بودیم یا تشنه سکس ؟
      
صفحه  صفحه 2 از 2:  « پیشین  1  2 
داستان سکسی ایرانی انجمن لوتی / داستان سکسی ایرانی / محتاج محبت یا تشنه سکس

این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.


 

 

Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites
↑ بالا