تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

انتقام از دنیا

صفحه  صفحه 6 از 8:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  پسین »  
#51 | Posted: 20 Mar 2014 23:51
انتقام از دنیا ( قسمت پنجاهم)
منو نسترن جون چند دقیقه لب تو لب بودیم که من بهش گفتم: نسترن جان!... نسترن: جانم عزیزم؟....من: اگه الان روزبه ازت یه درخواست بکنه مخالفت نمیکنی؟ نسترن:نه عزیزم برای چی باید مخالفت کنم ؟ بگو عزیزم ، چی میخوای بگی؟ من: میخوام بگم یه بار دیگه همین حالا از کون بکنمت . اخه خیلی کونت قشنگه و دلم نمیاد ازش جدا بشم و دل بکنم، از اون وقت تاحالا که ابمو توی کونت ریختم و کیرمو در نیاوردم احساس میکنم دوباره هوسم برگشته . نسترن: هرچند که تا الان زدی کونمو اش و لاش کردی و تا چند روز نمیتونم درست بشینم و راه برم اما اشکال نداره خودمنم با این حرفات هوسم برگشت پس زودباش بیا..... من رفتم جلو و صورت نسترن جون را بوسیدم و گفتم: فدات بشم نسترن جون ، اما این بار نمیخوام تو رو تو این حالت بکنم . نسترن: پس چجوری دوست داری ؟ من: بی زحمت بلند شو و ساپورتتو بپوش و جلوی کس و کونتو پاره کن تا از روی ساپورت بکنمت. اخه همیشه توی تصوراتم شما را اینجوری در اختیار داشتم. نسترن: باشه عزیزم همین الان میپوشم. ... نسترن جون از روی تخت اومد پایین و فقط ساپورتشو پوشید و با دستاش جلوی کس و کونشو پاره کرد و اومد روی تخت و گفت: بفرما روزبه جان اینم همون طور که خواسته بودی . من: خیلی ممنون نسترن جون ، واقعا شرمنده ام کردی . نسترن : خواهش میکنم عزیزم . ... من از روی تخت اومدم پایین و به نسترن گفتم روی تخت طوری بخوابه که من ایستاده از کنار تخت اونو بکنم . نسترن هم که فهمید منظور من چی هست اومد کنار تخت و روی شکم خوابید و پاهاشو از هم باز کرد . منم رفتم روبه روی کون نسترن ایستادم و کیرمو از سوراخ ساپورت رد کردم و رسیدم به سوراخ کون نسترن جون ، خیلی اروم کیرمو فشار دادم و کیرمو وارد کون داغ و پر از اب منی نسترن جون کردم . نسترن این بار هم درد داشت اما به نسبت دفعه قبلی دردش خیلی کمتر بود و زیاد داد و بیداد نمیکرد . وقتی کیرمو تا ته توی کون نسترن جون جا دادم کمی صبر کردم تا دردش اروم بشه ، بعد کیرمو کامل از کون نسترن بیرون اوردم و دوباره خیلی اروم تا ته توی کون نسترن جون فرستادم. چندبار که این کارو انجام دادم دیگه اخ گفتن های نسترن جون تبدیل به آه شد و منم شدت کارمو بیشتر کردم و تند تند این حرکتو انجام میدادم. در همین حرکات بودم که نسترن جون ارضا شد منم دیگه عملا شروع کردم به تند تند تلمبه زدن تا زودتر منم راحت بشم اما چون دفعه سوم بود خیلی دیر ارضا میشدم. بهد از ده دقیقه یه ربع که توی کون نسترن جون با سرعت زیاد تلمبه میزدم دیگه نزدیکای اومدن ابم بود که سرعتمو بیشترش کردم و از نسترن پرسیدم در چه وضعیتی هستی؟ نسترن هم با بی حالی گفت: دارم ارضا میشم اونم برای بار دوم فقط روزبه عزیزم با همین سرعت ادامه بده . من: چشم نسترن جون. ... و به همین ترتیب ادامه دادم که بعد از یکی دو دقیقه احساس کردم ابم داره میاد برای همین به همون حالت روی نسترن جون خوابیدم و ابمو روونه کون نسترن جون کردم و خود من هم همین طور که روی نسترن جون خوابیده بودم صورت نسترن جون را کمی چرخوندم و در حین ریختن ابم توی کون نسترن جون مشغول لب گرفتن از او شدم و در اخر ازش پرسیدم که تو هم ارضا شدی؟ نسترن: اره عزیزم ، همون موقع که تو شروع کردی تا ابتو توی کونم بریزی منم ارضا شدم . روزبه جان واقعا ازت ممنونم خیلی سرحالم کردی. من: اتفاقا من ازت باید تشکر کنم نسترن جون چون این شما بودی که با بدن خودت بهم ارامش دادی و منو ارومم کردی. .... دوباره چند دقیقه ای از هم لب گرفتیم و قربون صدقه هم رفتیم .... حدود ده دقیقه بعد نسرین بلند شد و بقیه لباساشو پوشید ومنم رفتم سراغ لباسام و اونارو پوشیدم. وقتی نسترن جون میخواست بره بالا اومد جلوم ایستاد و گفت : روزبه ، عزیزم اگه میدونستم زودتر این لباسو برات میاوردم . .... با گفتن این حرف منو نسترن جون دوتاییمون خندیدیم و چندتا بوسه به هم زدیم و نسترن خداحافظی کرد و رفت بالاو من هم رفتم حمام و یه دوش گرفتم و اومدم بیرون و بقیه کارهامو انجام دادم و رفتم بالا پیش نسترن جون وعمو تا شامو اونجا بخورم. کلیدو روی در انداختم و درو باز کردم و رفتم داخل که دیدم نسترن جون از اتاق عمو اومد بیرون و اومد طرف منو بوسه ای به هم دادیم و سلام کردیم و نسترن جون گفت: روزبه جان داشتم به همایون غذا میدادم الان غذاش تموم شد تو برو بشین تا من برم یه دوش بگیرم و بیام. اخه ابت هنوز لای پاهام هست . من: یعنی از اون وقت تاحالا همین طور که اب کمرم لای پات بوده داشتی به عمو همایون غذا میدادی؟ نسترن: اره، اگه بدونی چه حالی میده وقتی اب کیرت از روی پاهام سر میخوره ، بهم احساس قلقلک میده تازه پیش همایون نشسته بودم و داشتم غذا بهش میدادم و از اون طرف هم اب کیرت داشت از لای پام سر میخورد و منم باهاشون بازی میکردم . برو بشین من الان میام . .... نسترن جون رفت به سمت اتاق خوابشون ولباسای تازه برداشت و رفت حموم و یه دوش مختصر گرفتو یه لباس خیلی تنگ و نازک پوشید و اومد روی پاهای من نشست و منو بوسید . من: نسترن جون یه معذرت خواهی بهت بدهکارم چون امروز به خاطر من خیلی درد تحمل کردی . معذرت میخوام اگه به خاطر من درد کشیدی. نسترن: نه بابا، اصلا خودتو ناراحت نکن فقط اولش درد داشت اما بعدش همش کیف و حال بود اما بهت بگم کیرت واقعا بزرگه و کمه کمش حدود شش هفت سانت از مال عموت بزرگتره . تازه تو توی سکس همه کاری میکنی و دوست داری طرف مقابلت هم کیف کنه اما همایون قبلا فقط میومد و میکرد و میرفت و اصلا هیچ توجهی نمیکنه که من ارضا شدم یا نه، کمرت هم که حرف نداره واقعا تو یه ادم هات هات هستی . من: نسترن جون دیگه داری منو پر رو میکنیا اینقدر ازم تعریف نکن، راستی نسترن جون من خیلی خسته هستم این چندساعتی که عصر با هم بودیم خیلی انرژی منو گرفته بیا بریم شامو بخوریم که خیلی خسته هستم. نسترن: اوه اوه خوب شد گفتی داشت اصلا یادم میرفت . بریم که شام بخوریم. ...رفتیم توی اشپزخونه و شامو خوردیم ووقتی شامو تموم کردیم نسترن جون رو بغل گرفتم به سمت اتاق خواب حرکت کردم . نسترن در بین راه ازم پرسید:چرا این جوری میکنی روزبه ؟ منو بزار پایین . من: نسترن جون خودت خوب میدونی که من بدون بغل کردن کسی که دوستش دارم خوابم نمیبره . ظرفارو هم بعدا میتونی بشوری ولی حالا باید بیایی منو خواب کنی. رفتیم توی تخت خواب و دوباره همدیگه را بغل کردیم و چندتا بوسه عاشقانه بهم دادیم و اروم شده بودیم و نسترن که داشت لب منو به ارومی میخورد که یه دفه...
ادامه دارد...

(دهقان خلافکار)
     
#52 | Posted: 20 Mar 2014 23:51
انتقام از دنیا ( قسمت پنجاه و یکم )
نسترن که داشت لب منو به ارومی میخورد یه دفه دستشو برد سمت کیرم و اونو گرفت. من: نکن نسترن جون ، میخوای امشب خواب نداشته باشی؟ این اگه بلند بشه به این زودیا نمیخوابه ها....نسترن: اوهوم، خب منم میخوام که نخوابه، تو عصر منو از کون کردی هیچی نگفتم حالا دیگه نوبت من هست . من: باشه نسترن جون خودت خواستی.... فوری لباس های همدیگه را دراوردیم و من نسترن را خوابوندم و رفتم سراغ سینه هاش. نسترن به محض این که دید من مشغول سینه هاش شدم گفت: وااای بازم سینه خوری شروع شد ؟... من: نسترن جون این از ارکانه و همیشه خواهد بود . حدود ده دقیقه ای داشتم با سینه های نسترن جون بازی میکردم و حال میکردم ، بعد از اون مدل 69 شدیم و حسابی برای همدیگه خوردیم و کیف کردیم در اخر نسترن گفت: روزبه جان ، عزیزم، الان دیگه نوبت کوسمه ، بزار توی کسم که دارم اتیش میگیرم . من: چشم نسترن جون. ... من کیرمو با کوس نسترن جون تنظیم کردم و اونو خیلی اروم فرستادم به داخل کوسش و چون کیرم از عمو همایون بزرگتر بود اولش برای نسترن جون سخت بود و سوزش داشت اما بعد از چند دقیقه از سوزش دیگه خبری نبود و من مشغول به کار شدم ، تقریبا بعد از حدود نیم ساعت که حسابی نسترن جونو کردم و او در این مدت دوبار ارضا شد احساس کردم اب کمرم در حال حرکت هست و رسیده به دروازه خروج برای همین کیرمو در اوردم و چندبار با دست تلمبه زدم و ابمو روی شکم نسترن جون ریختم . نسترن که این کار منو دید پرسید: روزبه جان چرا ابتو توی کسم نریختی تا منو خنک کنی؟ من: نه نسترن جون میترسم مشکل درست بشه . نسترن: نترس قرص میخورم. من: ببین نسترن جون دیگه دوست ندارم جلوی من از قرص حرف بزنی این دارو ها ضررش بیشتر از فایده اشون هست . دیگه هم هرچی قرص داری بنداز دور . باشه؟ نسترن: باشه عزیزم همشو میریزم دور ، خیلی ممنون که به فکر سلامتی من هستی. من: خواهش میکنم ، اخه من فقط دیگه شمارو دارم و کسی دیگه ای را تو این دنیا ندارم. بعد نسترنو توی بغل خودم گرفتم و تا صبح در اغوش هم خوابیدیم .
برای چند هفته این جریان ادامه داشت و منم مشکل اب ریزی داخل کوس را با کاندوم حل کرده بودم و هرروز صبح منو نسترن در یکی از ین چهار واحد دست به کار میشدیم و یه حال اساسی به هم میدادیم و بعد من میرفتم شرکت و در اخر شب هم دوباره توی رخت خواب مشغول میشدیم . بعد از مدتی نسترن بهونه گرفت که موقعی که من سرکار هستم دلش برام تنگ میشه و نمیتونه دوری منو تحمل کنه برای همین یه پرستار برای عمو گرفتم که بیاد موقعی که منو نسترن نیستیم به کارای عمو رسیدگی بکنه و نسترن را هم در شرکت منشی خودم کردم. توی شرکت هم زیاد کاری نمیکردیم فقط گاهی اوقات که منو نسترن توی اتاقم تنها بودیم و داشتیم گپ میزدیم اخرش به لب گرفتن و دستمالی همدیگه ختم میشد. خلاصه چند هفته ای گذشت و من قصد داشتم یه جوری از نسترن تشکر کنم که با وجودش حسابی منو سرحالم کرده و کمی از غم هامو کم کرده . برای همین دنبال یه مناسبت بودم تا بتونم یه هدیه براش بگیرم. در تقویم شروع کردم به گشتن و دیدم دست برقضا اخر همین هفته تولدش هست . هیچی نگفتم و خودمو زدم به بی خبری ظهر که از شرکت برگشتیم جلوی یه طلا فروشی نگه داشتم و به نسترن گفتم : نسترن جون من نمیدونم چه طلایی خوبه اما یه خانومی توی شرکت هست که از وقتی باهاش اشنا شدم خیلی ازش خوشم اومده و قصد دارم که ایشون جای همسرمو بگیره و با من ازدواج کنه ، منم میخوام بهش یه کادو بدم و علاقه خودمو بهش نشون بدم ، بیزحمت بیا بریم توی طلا فروشی و با سلیقه خودت یه سرویس انتخاب کن تا من بهش به عنوان کادو بدم. نسترن وقتی این حرف ها را شنید قیافه اش درهم رفت و ناراحت شد اما بعد از چند ثانیه به خودش اومد و یه قیافه بی اهمیت به خودش گرفت و از ماشین پیاده شد و با هم وارد طلا فروشی شدیم . بعد از سلام و احوال پرسی با صاخب مغازه من به فروشنده گفتم گرون ترین سرویس هاتون را بیارید تا ببینیم نسترن که دوباره از این حرف من هم تعجب کرده بود و هم ناراحت شده بود کمی قیافه اش در هم رفت اما چیزی نگفت . وقتی فروشنده سرویس های گرون قیمت را اورد به نسترن گفتم خب حالا انتخاب با شماست. نسترن داشت با بی میلی به سرویس ها نگاه میکرد و معلوم بود این کارو داره به زور انجام میده و اصلا میلی به این کار نداره . بعد از چند دقیقه در گوش نسترن گفتم : نسترن جون یه چیزی انتخاب نکنی ابروم بره ها . قشنگ ببین. نسترن: باشه بابا، خودم میدونم چیکار کنم. ... خلاصه نسترن جون در اخر یه سرویس پسندید به قیمت 9 میلیون تومن . من به فروشنده دو میلیون به عنوان بیعانه دادم و گفتم فردا میخوام این سرویسو تحویل بگیرم . به همراه نسترن از طلافروشی خارج شدیم و وارد ماشین شدیم . توی ماشین نسترن بهم گفت : میشه بدونم این خانم کی هست که این جوری دل و ایمونتو برده؟ من: نچ.... نسترن از این جواب من ناراحت شد برای همین من فوری بهش گفتم: ناراحت نشو نسترن جون . شما اونو میشناسی اما بزار جوابو که ازش گرفتم و قطعی شد بهت میگم. نسترن همچنان ناراحت بود که من دوباره بهش گفتم : اصلا صبر کن تا روز قرار با هم میریم تا شما هم اونو ببینی. ... دیگه من حرفی نزدمو حرکت کردیم به سمت خونه. عصر همون روز از خونه اومدم بیرون و رفتم به یکی از رستوران های خوب شهر و برای اخر هفته یه میز رزرو کردم برای شام . خلاصه این چند روز هم گذشت ، تو این یه هفته نسترن به حدی از دست من عصبانی بود که حتی جواب سلاممو به زور میداد و با من خیلی سر سنگین رفتار میکرد و حتی دیگه توی شرکت سراغ منو هم کم میگرفت. صبح پنج شنبه به نسترن جون گفتم امشب شام درست نکن میریم بیرون فقط برای عمو یه غذا درست کن . نسترن: چرا؟ برای چی؟ به چه مناسبت؟ من: میخوام بیایی و ببینی اون خانومو میپسندی؟ نسترن: به من چه؟ علف باید به دهن بزی خوش بیاد که اومده دیگه اومدن و نیومدن من چه فرقی میکنه؟ من: نسترن جون دیگه نه نیار ، حالا به خاطر من یه امشب بیا. نسترن: حالا ببینم چی میشه؟ من: حالا ببینم یعنی همون اره دیگه؟ نسترن: خیله خب باشه میام. من: راستی شیک ترین لباستو بپوش میخوام بفهمه خونواده من چه شیک و با کلاس هست . نسترن: باشه حالا ببینم چی میشه. ... دیگه من حرفی نزدمو از کنارش رفتم . دم دمای غروب بود که نسترن با دلخوری و ناراحتی و از روی اجبار اومد سوار ماشین شد اما بازم تیپی که زده بود حرف نداشت . حرکت کردیم به سمت رستوران و وقتی رسیدیم منو نسترن وارد رستوران شدیم و رفتیم سر میز خودمون نشستیم و نسترن بی صبرانه منتظر بود تا ببینه اون شخص کی میتونه باشه. گارسون منوی غذا را اورد و منو نسرین هرکدوم یه غذا انتخاب کردیم ، وقتی گارسون از میز ما رفت من به بهانه دست شویی از میز بلند شدم و رفتم به طرف دستشویی در بین راه مسیرمو کج کردم و رفتم به سمت گارسون و بهش گفتم اول کیک تولدی که سفلرش داده بودم را بیاورد بعد از اون شامو برامون بیاره. گارسون هم اطاعت کرد و رفت ومنم به طرف دستشویی رفتم و بعد از شستن دستم به طرف میز برگشتم . نسترن که اگه کارد بهش میزدی خونش بیرون نمیومد همچنان عصبانی بود وقتی سر میز نشستم نسترن با توپی پر گفت: این خانم تشریف نمیارند؟.... تو همین لحظه بود که دیدم گارسون همراه با کیک داره به سمت ما میاید برای همین به نسترن گفتم: اون خانم خیلی وقته اومده. نسترن که از این جواب من کمی تعجب کرده بود پرسید: پس کجاست؟ من که هیچ فرد اشنایی را تو این رستوران نمیبینم. .. در همین حین گارسون به میز ما رسید و ظرف کیک را روی میز گذاشت و در اون ظرفو برداشت. نسترن که به طرف من چرخید و میخواست دوباره بهم بگه که کسی را نمیبینه یه دفه نگاهش به کیک خورد و تعجب کرد و وقتی نوشته روی اون کیک را خوند فهمید قضیه از چه قرار هست. من: نسترن جون تولدت مبارک عزیزم، امیدوارم همیشه شاد و خوشحال باشی و صدو بیست سال عمر کنی. نسترن که هنوز توی شک بود گوشه چشمش اشک اومده بود و گفت: روزبه عزیزم تو حسابی منو غافلگیر کردی ، خیلی ممنون عزیزم، واقعا که حرف نداری.... بعد من همون سرویس طلایی که خودش پسندیده بود را از کیفم بیرون اوردم و کادو پیچ شده کنار دست نسترن گذاشتم و گفتم: میدونم این هدیه ارزش تو رو نداره و ناقابل هست اما فقط هدفم این بود که هروقت نگاهت بهش افتاد به یادم باشی و با این کار میخوام بابت همه لحظات خوبی که برام ساختی را یه گوشه اش را جبران کرده باشم. نسترن با همون حالت گریون خودش کادو را از روی میز برداشت و اونو باز کرد و دید همون سرویسی هست که خودش پسندیده بود تعجبش بیشتر شد و گفت: این... این برای منه؟ مگه نگفتی.... من: بله ، این هدیه ناقابل برای شماست ، چون نمیخواستم متوجه بشی که دارم برای خودت میگیرم برای همین مجبور شدم اون حرفارو بهت بزنم ، الان هم میخوام بگم اگه با اون حرفام ناراحتت کردم معذرت میخوام چون مجبور بودم.... نسترن: خب پس اون خانومی که میگفتی چی؟ اونم دروغ بود؟ .من: من گفتم دروغ گفتم؟ چرا داری منو دروغگو میکنی؟ نه هیچکدوم از حرفام دروغ نبود و همین الان هم اون خانومی که توی شرکت کار میکنه سر قرار هست و درست در همین میز روبروی من نشسته و حسابی دل منو برده و پسندیدمش....نسترن: وای روزبه تو خیلی ناقلا هستیو همچنین خیلی خوب. اخه من با تو چیکار کنم. در مورد کادو هم خیلی ممنون ولی من راضی به زحمت نبودم . من: اون که بله خودم میدونم خیلی خوب هستم دیگه لازم به تذکر نیست . خواهش میکنم چه زحمتی شما سرور ما هستی. نسترن جون با این حرفام حسابی خندش گرفته بود و خوشحال شد . خلاصه شروع کردیم به بریدن کیک و تقسیم کردن اون بین اون افرادی که اون جا بودند و بعد هم شامو خوردیم و اومدیم به سمت خونه . وقتی رسیدیم به خونه به محض این که وارد خونه شدیم نسترن بازی هاش شروع شد و از همون دم در خودشو توی بغلم انداخت و از تن و بدن من شروع کرد به بالا اومدن و همه جامو لیسید منم نسترن جونو بغل گرفتم و رفتیم به سمت اتاق خواب و یه برنامه سکس عاشقونه طولانی با هم رفتیم و تقریبا نزدیک های ساعت 3 صبح بود که دیگه تقریبا هردومون راضی شدیم که بخوابیم.
چند هفته ای گذشت و هرروز از روز قبل نسترن به من وابسته تر میشد و بیشتر دوست داشت که کنار من باشه . تا یه روز که رفتم به واحد خودمون تا یه سری اوراق شرکتو بردارم ، یه محض این که در واحد را باز کردم دیدم یه نامه از لای در واحد توی خونه افتاد ، نامه را باز کردم و دیدم که از طرف عمو حامد هست که نوشته....
ادامه دارد....

(دهقان خلافکار)
     
#53 | Posted: 20 Mar 2014 23:53
انتقام از دنیا ( قسمت پنجاه و دوم)
متن نامه:
سلام روزبه جان میدانم که حوصله شنیدن حرف های من را نداری اما از تو خواهش میکنم اخرین سخنان منو بشنو بعد هر تصمیمی که دوست داری بگیر.
در ملاقات اخرمون در زندان تو بهم گفتی خودتو جای من گذاشتی و حال و روز من را دیدی و از من خواستی در عوض این کارت من خودمو جای تو بزارم تاتو را درک کنم . اول میخواهم مرگ مادرت را بهت تسلیت بگم ومیدانم گفتن این جمله دردی را ازتو دوا نمیکند اما میخواهم منو هم در غم خودت شریک بدانی . البته فکر میکنم من را هم مقصر مرگ مادرت بدانی برای همین میخواهم حقایقی را برای تو باز گو کنم که امیدوارم در اخر برای نگفتن این حرف ها تا به امروز مرا ببخشی. روزبه جان میخواهم ماجرایی را برایت تعریف کنم که بر میگردد به زمانی که شما برای اولین بار به بانه رفته بودید و در اون مسافرت تو زخمی شده بودی. در زمانی که تو روی تخت بیمارستان بودی عمو همایون شما به دور از چشم پدرت با یکی از دوستای قدیمی اش قرارهای پنهانی میگذارد برای واردات دارو ان هم به دور از چشم پدرت و به صورت قاچاق. در این چند سال عمو همایون شما حسابی پولدار شد و همه فکر میکردند که او در کارش هم خیلی ماهر هست و هم به بازار اشناست . این کار همایون خان شما ادامه داشت تا این که در زمان عقد و عروسی تو و دختر همایون خان پدرتو از موضوع نحوه پولدار شدن همایون خان با خبر شده بود و از اصل ماجرا باخبر شد. اقا ارش هرروز داشت با من درد و دل میکرد و حرفهایی که از گفتنش بیزار بود را با من در میون میگذاشت و از حروم خواری برادرش پیش من میگفت و این که چقدر همایون خان به خاطر پول دوست بودنش ، رحم و مروتش کمتر شده و هر کس که میخواست از همایون خان پول قرض بگیره همایون خان یا بهش قرض نمیداد و یا اگر میداد به عنوان نزول به او پول میداد و تا قرون اخرش هم از طرف مقابلش میگرفت و این طوری بود که مدام سرمایه همایون خان رو به افزایش بود . از طرفی اقا ارش با این جور پول دراوردن مخالف بود و مدام همایون خان را نصیحت میکرد اما همایون گوش نمیکرد . تا این که اقا ارش از ماجرای بانه با خبر شد و فهمید که در این چندسال با چه کسی شراکت کرده . اقا ارش ادم حسابگری بود و همیشه به فکر مشتری بود برای همین وقتی دید قیمت داروها داره بی خود و بی هیچ دلیلی از طرف همایون خان زیاد میشه دیگه طاقت نیاورد و به همایون گفت یا سهم منو بخر و یا قیمت دارو هارو کم کن . همایون خان هم با وعده این که قیمت داروهارا کاهش خواهد داد اقا ارش را فرستاد دنبال نخود سیاه دیگر از این موضوع خبری نبود تا این که شما رفته بودید به ماه عسل ، دوباره اقا ارش شستش خبردار شده بود که همایون خان دارد زیرابی میرود و از برادرش رکب خورده برای همین اون روز اقا ارش همایون خان را به اتاقش اورد و تهدیدش کرد که اگر قیمت ها را کاهش ندهد خودش با دست خودش این قیمت های کاذبو میاره پایین . همایون خان هم وقتی دید که اقا ارش خیلی جدی داره این حرفو میزنه اون هم شروع کرد به تهدید و تعیین تکلیف کردن برای اقا ارش . من در اون لحظه داشتم در اتاق نوشیدنی هارا روی میز کنار میگذاشتم که یه دفه دیدم اقا ارش و همایون خان با هم گلاویز شدند من رفتم تا جلوی اونهارا بگیرم اما یک قدم دیگه داشتم تا به این دونفر برسم که همایون خان اقا ارشو هل داد به طرف پنجره قدی اتاق . اقا ارش هم که نتونست خودشو کنترل کنه و تعادلشو نگه داره از شیشه به بیرون پرت شد و از طبقه پنجم افتاد به بیرون. همایون خان که دید اقا ارش به بیرون پرت شده اون لحظه چهره اش زرد شده بود و حسابی ترسیده بود و وقتی دید که من کنارش هستم اول بهم گفت که نباید دراین باره چیزی به کسی بگویم و بعد هم با وعده پول مخ منو زد و بهم گفت که باید این ماجرا را من گردن بگیرم و اگه اتفاقی هم افتاد اون خودش نمیزاره برای من اتفاقی بیوفته. و به من گفت اگر این ماجرا را من گردن بگیرم همایون خان علاوه بر حقوق ماهیانه خودم یک میلیون هم اضافه تر هر ماه روی حقوقم میگذاره و به خانواده ام میدهد.
بله روزبه جان من در این ماجرای قتل کاملا بی تقصیرم و قاتل اصلی پدرت همایون خان هست و تنها اشتباه من این جا این بود که من اسیر وسوسه خودم شدم و اون پیشنهاد همایون خان را پذیرفتم و ابروی خودم را بردم.اماچرا؟ دلیل این که بهت گفتم خودت را جای من بزاری همین بود که بفهمی در چه شرایط اقتصادی ای بودم و هستم و من به این پول خیلی نیاز داشتم اما وقتی حرفای خودمو به یادم اوردی حسابی شرمنده ات شدم و توی فکر فرو رفتم. اما باز اسیر هوس خودم شدم و حتی بعد از ازادیم هم میخواستم جریان را به تو بگویم اما وقتی همایون خان پولو به حساب من واریز میکرد دوباره دهانم بسته میشد. دفعه اول که به ملاقات من اومده بودی خواستم جریان را برای تو بازگو کنم اما همایون خان به من اشاره کرد که صحبتی نکنم و گرنه بدتر از این بلا را به سرم خواهد اورد. برای همین مجبور شدم بهت بگم که درمورد پدرت هیچ سوالی از من نپرس. چون نمیخواستم لااقل زبانم به دروغ دیگر باز شود و خیالپردازی برای تو انجام بدم. هنوز اون جمله ای که توی ملاقات اخرمون بهم گفتی را به یاد دارم که گفتی: ((تو ازارت به مورچه هم نرسیده چطور تونستی پدرمو بکشی ؟)) باید بهت بگم تو درست گفتی من ازارم حتی به مورچه هم نرسیده اما خودم این کارو با خودم کردم و همه پل های پشت سرمو از بین بردم و همه ابرویی که در این چند سال به دست اوردمو خودم به اتش کشیدم. تو همون ملاقات بهم گفتی دوست ندارم ببینم قاتل پدرم داره جلوی من راست راست راه میرود . من هم به حرف تو گوش کردم و از اصفهان برای همیشه رفتم چون وجدانم در عذاب بود و یه جوری خودمو شریک قتل پدرت میدونستم اما میخوام که منو درک کنی و بدونی دلیل این که پیشنهاد وسوسه انگیز همایون خان را قبول کردم همون مشکلاتی بود که خودت در جریانش قرار گرفته بودی یعنی همون دزد خوردن به خانه ام که حتی من به پدرت هم چیزی نگفته بودم، اماده کردن جهیزیه دخترم و در اخر هم خرج دارو و دکتر مادرم که خودت از اول در جریان بودی. میدانم اگر به اقا ارش ئر مورد مشکلاتم میگفتم روی من را زمین نمی انداخت اما ان اتفاق افتاده بود و همایون خان به من میگفت که دیگر اقا ارش برنمیگردد پس بهتره که این پیشنهادو قبول کنی، من هم که ادمی ضعیف هستم به محض این که این حرفارو شنیدم در یک لحظه به دخترم خانواده ام و مادرم فکر کردم و این پیشنهادشو قبول کردم اما افسوس تنها فکری که نکرده بودم حقیر شدن این افراد به خاطر من بود و من همیشه خودم را مدیون انها میدانم.
روزبه جان این ماجرا را برای تو گفتم تا بدانی هم من و هم پدرت قربانیان این ماجرا بودیم یکی با جون خودش قربانی شد و دیگری با ابروی خودش . حال میخواهم از تو خواهش کنم برای این که حقیقت را اینقدر دیر به تو گفتم من را ببخشی و این که تا الان من این راز را در سینه ام نگه داشتم. اما دیگر طاقت ندارم و بهت قول میدم که تمام پولی که همایون خان به من داده بود را خورد خورد بهت برگردونم ... امید وارم از سر تقصیرات من بگذری و منو حلال کنی....
دوست دار تو عمو حامد...
ادامه دارد...

(دهقان خلافکار)
     
#54 | Posted: 22 Mar 2014 16:04
انتقام از دنیا ( قسمت پنجاه و سوم)
وقتی نامه را تموم کردم احساس کردم که من چقدر در این دنیا تک و تنها هستم . دوباره اشکهام سرازیر شدو به حال خودم گریه میکردم. در اون لحظه با خودم میگفتم ایکاش از واقعیت با خبر نمیشدم ، ای کاش این داستان همون طوری که من فکر میکردم تموم شده بود . چرا حالا؟ حالا که دیگه کاری از دست من بر نمیاد. ... یعنی کسی که بعد پدرم شده بود همه کس من و من اونو جای پدر خودم میدیدم ، همون شخص قاتل پدرم بود؟ چطور تا به الان یک کلمه هم به زبون نیاورد؟ واقعا که خیلی حرفه ای نقشتو بازی کردی عمو. عمو تو چقدر سنگدل بودی و هستی ومن چقدر احمق که به حرفای شما اعتماد کردم. حالا میفهمم که چرا این قدر اسرار میکرد که من عمو حامدو قصاص کنم میخواست مطمئن بشه که من از جریان با خبر نمیشوم و از اون طرف بعد از مدتی دست از پول دادن به این خانواده بکشه. ... واقعا که عمو تو جون برادرتو سر پول معامله کردی؟ حالا چی بدست اوردی؟... یعنی این همه مدت نسترن و عمو از این موضوع خبر داشتند و منو احمق فرض کرده بودند؟ ... یعنی سنگدلی تا این حد؟ ... اخه پول تا کجا ارزش داره؟ ...هق هق گریه امونمو بریده بود و دیگه حتی نفس نداشتم برای گریه کردن . در همین لحظه یاد همون خواب افتادم که پدرم به من گفت: ((من بی گناه کشته شدم و برای گرفتن حق از پیش شما رفتم پس قسمی که به خاطر من خوردی را فراموش نکن. ...)) از بس گریه کرده بودم مثل بچه ها توی خودم جمع شدم و بعد از چندبار هق هق گریه چشمام روی هم رفت و به خواب رفتم.
با صدای در زدن واحد از خواب بیدار شدم ، رفتم در واحد و باز کردم و دیدم که نسترن پشت در هست . خیلی سرد برخورد کردم و برگشتم سر جام نشستم .من: کاری داری؟ نسترن: کار که نمیشه اسمشو گذاشت ، اومدم تا با عشقم خلوت کنم. ... من که با این حرف دوباره یاد اون نامه افتادم و خیانتی که در حقم شده بود.برای همین به نسترن گفتم: برو بیرون، نمیخوام ببینمت، اصلا دیگه هیچ کسو نمیخوام ببینم. برو بیرون... دیگه نمیخوام قیافه ات را ببینم، منو تنها بزار.... بزار به درد خودم بمیرم . .... نسترن که این برخورد منو دید تعجب کرده بود اما وقتی این قدر منو عصبانی دید نتونست سوالی بکنه و گفت: باشه روزبه جان تو خودتو ناراحت نکن ، باشه من میرم... نسترن خیلی اروم به سمت در واحد رفت و از خونه خارج شد و رفت به سمت طبقه بالا اما باخودش این سوالو میپرسید که چه اتفاقی افتاده که این قدر من ناراحت هستمو اگه کارد بزنی خونم بیرون نمیاد. من که همین طور روی صندلی نشسته بودم و مشغول فکر کردن به این اتفاقات بودم و با خودم میگفتم : این همه مدت عمویم قاتل پدرم بوده و من خبر نداشتم این همه مدت قاتل پدرم جلوی من داشته خیلی راحت راه میرفته و من سرم زیر برف بوده؟ ... حالا باید چیکار کنم اون که مثل یه گوشت زنده روی تخت افتاده و تقریبا دستش دیگه از این دنیا کوتاهه . اما نه من باید خیال خودمو راحت کنم اون نه تنها قاتل پدرم هست بلکه یه جورایی قاتل مادرمم هست و اگه پدرم زنده بود کجا مادرم خودکشی میکرد؟ ... من نمیتونم ببینم که قاتل پدرم ومادرم زنده باشه و خوش به حالش باشه . خب پس باید چیکار کنم . اگه بخوام اونو بکشم که دوباره اوضاع بدتر میشه ، اگه بخوام بی تفاوت باشم اون وقت همین عمو همایون توی دلش به ریش من میخنده و میگه پدرو مادرشو کشتم اما اب از اب تکون نخورد. نمیدونم چیکار کنم دیگه مغزم داره حالت امپدانس بالا مبزنه و اختیار افکارم دست خودم نیست. درسته عموم مثل یه تکه گوشت افتاده اما همین بودنش داره منو ازار میده نمیتونم با قاتل پدرم تو یه جا زندگی کنم و بی خیال باشم. در همین افکار بودم که بالاخره تصمیم خودمو گرفتم باخودم گفتم تا داغ این کارهایی که با من کرده را به دلش نزارم اروم نمیگیرم . اون روز که پدرمو کشت باید به الانش هم فکر میکرد که هر سربالایی ای یه سرپایینی ای داره. در اخر تصمیم گرفتم تا به خونه عمو همایون بروم و بااون حرفای اخرمو بزنم و باهاش اتمام حجت کنم و بهش بگم تا الان همش حرف تو بود از این به بعد همش حرف من هست....... رفتم یه دوش گرفتم تا کمی به اعصابم مسلط بشم و بتونم حرفامو با قدرت به عمو همایون بگم . وقتی یه دوش اب سرد گرفتم از حموم بیرون امدم و لباسمو عوض کردمو از واحد اومدم بیرون ورفتم به طبقه بالا خونه غمو همایون . در را باز کردمو رفتم توی خونه. نسترن که روی مبل نشسته بود تا قیافه منو دید از جاش بلند شد و گفت: چی شده؟ روزبه جان جون نسترن بگو چه اتفاقی افتاده؟ دارم از دلشوره میمیرم . بگو چی این قدر داغونت کرده؟ من: میخوای بدونی؟ پس دنبالم بیا و پشت اتاق عمو همایون بایست و ببین چه حرفایی میخوام بگم. اونوقت خودت قشنگ متوجه میشی که چی شده. .... به سمت اتاق عمو همایون به راه افتادم و وارد اتاقش شدم . نسترن هم با من اومد اما پشت در اتاق طبق گفته من ایستاد و منتظر بود تا من حرفامو بزنم. عمو همایون بیدار بود و وقتی منو دید که با حالت عصبانی وارد اتاقش شدم کمی چهره اش حالت ترس به خودش گرفت اما باز به حالت قبلی اش برگشت. من: .....
ادامه دارد....

(دهقان خلافکار)
     
#55 | Posted: 28 Mar 2014 08:32
انتقام از دنیا ( قسمت پنجاه و چهارم)
من: سلام بر عمو همایون خودم، سلام بر جانشین پدرم برای من، سلام به قاتل پدرم ! حالت چطوره؟ خوبی؟ دنیا به مرادت هست؟ فکر کنم خوب برای خودت باقیات الصالحات درست کردیا درسته؟ خوش به حالت . رفتم جلوی در و نگاه به نسترن کردم ، چهره نسترن با شنیدن این حرفا حسابی متعجب بود و شگفت زده شده بود. به نسترن گفتم: زن عمو یه لحظه بیا داخل اتاق میخوام یه چیزایی را نشونت بدم. نسترن که علامت سوال توی چهره اش موج میزد به گفته من وارد اتاق شد و روی صندلی کنار تخت عمو همایون نشست. من کاغذی که قبلا پشت میز پیدا کرده بودمو برداشتم و نشون نسترن دادم و گفتم: میدونی عمو همایون من هر ماه مبلغ یک میلیون تومن در راه خدا طبق این رسید میداده اونوقت شما بهم میگی چقدر عموت خسیس هست . خودت نگاه کن ببین چقدر عموی من دست به خیر بوده و ما نمیدونستیم. نسترن: من اصلا خبر نداشتم کهاین پولو هر ماه میداده. من: اتفاقا منم چهار پنج ماه پیش فهمیدم اما بهش اعتنایی نکردم. خب زن عمو اگه کاری داری میتونی بری من میخوام با عمو یه خورده حرف های مردونه بزنم. نسترن وقتی دید من این حرفو گفتم فهمید که باید بره پشت در و باقی حرفارو از اون جا بشنوه. برای همین از جاش بلند شد و از اتاق خارج شد وپشت در ایستاد . من دویاره حرفامو با عمو همایونم شروع کردم و گفتم: اما هم من و هم خودشما میدونیم که این پول در راه خدا نبوده بلکه به عنوان حق السکوت بوده . .... عمو یادت میاد وقتی پدرم توی بیمارستان بود بهم گفتی : ((من اصلا نگران نیستم... این مشکل هم رفع میشه))؟ شما درست میگفتی: این مشکل شما هم رفع شد و خیالتون راحت بود که دیگه پدرم بر نمیگرده و حقیقتو بر ملا نمیکنه و اصلا نگران نبودید چون مطمئن بودید که اقاجون به هوش نمیاد و این کارشما پشت ابر میمونه. یادت هست قبل اولین ملاقات با عمو حامد چقدر بهم اسرار میکردی که من عمو حامدو ببخشمش و از خونش بگذرم؟ اما بعد اون ملاقات یه دفه ای نظرت 180 درجه عوض شد و مدام بهم میگفتی به کمتر از قصاص نباید راضی باشم؟ حالا میخوام اون ملاقات کذایی سرنوشت سازو به یادت بیارم. وقتی من داشتم با عمو همایون صحبت میکردم عمو همایون شروع کرد به گریه کردن وچون من نمیتونم به خودم مسلط باشم وقتی طرف مقابلم اشک میریزه از روی صندلی بلند شدم و پشت به شماو عمو همایون ایستادم. در همین موقع عمو حامد که بیشتر از این دیگه نمیتونست طاقت بیاره و حقیقتو کتمان کنه تصمیم میگیره به حرف بیاد اما با حرکت های چشم و ابرو شما که داشتید براش خط و نشون میکشیدید جلوی خودشو میگیره . اما شروع کرد به نحوی به من کد دادن و یه جورایی به من فهموند که خودش مقصر نیست. بله عمو این شما بودید که اون روز پدرمو به خاطر چندرغاز از طبقه پنجم به پایین پرتش کردی و به جای این که مرد و مردونه پای اشتباهتون بایستید ، گردن یه شخص دیگه انداختید و وعده پ.ل بهش دادید. مگه این پول چقدر ارزش داره که به خاطرش پدرمو کشتی مگه شما چقدر میخواهید که با این همه ثروتتون باز طمع پول داشتید؟ عمو امروز نامه عمو حامد به دستم رسیده و همه ماجرا را از سیر تا پیاز برام توضیح داده بهم گفته قضیه از زمان مسافرتی که من توش زخمی شده بودم شروع میشه بهم گفته چجوری این همه ثروتتون زیاد شده . بهم گفته بهش هر ماه علاوه بر حقوق خودش ماهی یک میلیون حق السکوت بهش میدادید . این ماهس یک میلیون تومن همون یک میلیون تومنی هست که به عنوان در راه خدا توی رسیدتون ثبتش میکردی. ... حالا میفهمم چرا بعد اون ملاقات شما این قدر اصرار داشتید تا من عمو حامد را قصاص کنم دوتا دلیل این کارتون داشت1- ترس از بر ملا شدن حقیقت .2- بعد از چندماه که به خانواده عمو حامد کمک مالی کردید یه دفه ای این کمک ها را قطع کنید و اونارو به حال خودشون رها کنید و این جوری نابودشون کنی.... در همین لحظه نگاهمو به صورت عمو همایون انداختم و در عین ناباوری دیدم به جای این که ناراحت باشد یک لبخند تمسخر امیز گوشه لبش نقش بسته و اصلا انگار نه انگار. دوباره به حرفام ادامه دادم: عمو میبینی وضع خودتو ؟ این همه برای به دست اوردن پول حرص و طمع داشتی ببین به کجا رسیدی؟ کجاست اون همه شوکت و غرورت ؟ یادت میاد بعد از مرگ مادرم شما منو به عنوان مقصر اصلی مرگ مادرم می دونستید و به من گفتید که با رضایت دادن من خون پدرم پایمال شد و مادرم طاقت نیاورد و خودکشی کرد. عمو نمیدونم خواسته یا ناخواسته درست گفتی و حق با شما بود اما من برای قاتل پدرم رضایت ندادم بلکه برای یه فرد بی گناه که فقط جرمش گردن گرفتن گناه شما بوده رضایت دادم .حالا میخوام بهتون بگم من هنوز سر حرفم هستم و هنوز قسمی که خوردم یادم نرفته و ازتو انتقام خون پدرمو خواهم گرفت. تو بعد از پدرومادرم دنیای من بودی ، جای پدرم بودی حالا که حقیقتو فهمیدم میخوام از دنیای خودم انتقام بگیرم. شما دیگه عموی من نیستی بلکه از این به بعد به عنوان قاتل پدرم شما رو میشناسم. فکر نکن الان میام و گلوتو فشار میدم تا خفه بشی ، نه من ریز ریز میکشمت . خون به دلت میکنم . تا الان هیچ کس روزبه سنگدل را ندیده اما تو افتخار دیدنشو خواهی داشت. خودم مثل هر روز بهت رسیدگی میکنم بهت غذا میدم دارو هاتو سر موقع بهت میدم نه کم و نه زیاد بلکه به اندازه اما کاری میکنم که هرروز ارزوی مرگ کنی و هرروز پیش خودت بگی ایکاش من زودتر از این جهنم خلاص بشم. خداحافظ همایون خان....
ادامه دارد....

(دهقان خلافکار)
     
#56 | Posted: 29 Mar 2014 23:06
انتقام از دنیا ( قسمت پنجاه و پنجم)
از اتاق اومدم بیرون و نسترن را دیدم که هنوز متعجبانه داره بهم نگاه میکنه روبه نسترن کردم و گفتم: خیلی نامردی .... تو این همه مدت میدونستی وبه من هیچی نگفتی؟ ... این جور منو دوست داری؟ دیگه نمیخوام نگام بهت بیوفته. ... بدنمو چرخوندم و به سمت در خروج حرکت کردم که یه دفه دیدم نسترن اومد جلوم و گفت: روزبه جان باور کن من از هیچی خبر نداشتم . همایون هیچی به من نگفته بود ... من: بسه دیگه این قدر دروغ تحویل من نمیخواد بدی. دیگه حناتون پیش من رنگی نداره. ... نسترن را کنار زدمو درو باز کردم و اومدم بیرون . نسترن هم پشت سر من داشت میومد و می گفت: چرا باور نمیکنی؟ من از هیچی خبر نداشتم ، خودت میدونی که من همه حرفارو به تو میگم اگه همایون به من گفته بود من حتما یه جوری بهت اطلاع میدادم ، به جون خودم من از این ماجرا خبر نداشتم. روزبه تورو هرکی که دوست داری باور کن حرفمو.، روزبه تو رو روح مادرت گوش کن . ... من تا قسم جون مادرمو شنیدم مثل این شدم که یه دیگ اب جوش روی سر من ریخته باشند با حالتی عصبانی برگشتم و نگاه توی چشمای نسترن کردم و گفتم اگه یه بار دیگه منو به پدرو مادرم قسم بدی اون روی منو خواهی دید. دیگه هیچ وقت ، هیچ وقت حق نداری منو به روح اونا قسم بدی فهمیدی؟ ... برگشتم و از پله ها شروع کردم به پایین اومدن. نسترن: باشه خب لااقل تو هم به حرفام گوش کن. ... من در همون پله که بودم ایستادم و گفتم : بگو میشنوم. نسترن: ببین روزبه جان من از اول تو رو دوست داشتم و همیشه و همه جا خوشی تو خوشی من بوده وحامی تو بودم اینو خودت هم میدونی حالا خودت بشین فکر کن مگه میشه من این موضوعو بدونم و به تو چیزی نگم؟ من اگه میدونستم زودتر بهت میگفتم تا اینقدر شاهد عذاب کشیدن تو نباشم و هرچه سریع تر تورو اروم ببینم. باور کن من هیچ خبر نداشتم. ... من : شاید هم با خودت گفتی دیگه کار از کار گذشته و خوبه بهش نگم ، حالا که به دستش اوردم دیگه از خودم دورش نکنم. ... نسترن: به جون خودم از ماجرا بی خبر بودم . من چطور باید به تو ثابت کنم که از این ماجرا کاملا بی خبر بودم ؟ بگو تا من همون کارو انجام بدم. ... من: نمیدونم ، فعلا میخوام تنها باشم میخوام یه خورده فکر کنم ببینم باید چیکار کنم بعدا میبینمت....با حالت گریون به راه افتادم و از پله ها اومدم پایین و وارد خونه شدم . رفتم روی صندلی نشستم تا فکر کنم و ببینم چیکار باید بکنم تا این غول بی شاخ و دم را کمرشو بشکنم. فکر کردم که چیکار باید بکنم تا از این دنیای خودم انتقام بگیرم. داشتم فکر میکردم و به خودم میگفتم: چطوره بخشی از اموالشو بدم به یه خیریه تا ببینه این همه سرمایه ای را که در این چند سال به دست اورده را چطور من کبریتش میکشم و همه را نابود میکنم. بعد به خودم گفتم اون که پول براش اهمیتی نداره ... نه همچین بی اهمیت هم نیست ... چطوره همه پولاشو بریزم به حساب خودم که تا اخر عمر راحت باشم ودر بانک به حساب خودم بزارم و سودشو هر ماه بگیرم و باهاش ولخرجی کنم. اره باید همین کارو بکنم و اونو محتاج خودم بکنم و منت پولهای خودشو مدام سرش بزارم.
روز بعد از خونه زدم بیرون و با وکالتی که از نسترن و همایون خان داشتم که وکالتی تام الاختیار بود همه ثروت همایون خان را به حساب خودم واریز کردم و یه قسمتی اش را هم به یه حساب خیریه ریختم که نزدیک چهارصد میلیون تومن میشد . با ارثیه ای که از پدرم به من رسیده بود و با ثروتی که از خالی کردن حسابهای همایون خان به حساب من واریز شده بود موجودی حساب من به 9 میلیارد تومن میرسید که در ماه سودش تقریبا 65 میلیون تومن میشد که حسابی از خرج من هم زیادتر بود و باهاش میتونستم علاوه بر تفریح خودم حداقل جهیزیه چهار پنج خانواده اماده کنم . رفتم به خانه همایون خان . وقتی وارد خانه شدم نسترن از اشپزخونه اومد بیرون و به طرفم اومد و سلام کرد و گفت: چی شده؟ به حرفام فکر کردی؟... من: نه هنوز بهشون فکر نکردم از دیروز تا حالا داشتم به چیز دیگه ای فکر میکردم. ببینم همایون بیداره؟ نسترن: اره، تازه بیدار شده . من : خب پس خوب شد.... راه افتادم به سمت اتاق همایون خان و نسترن هم به دنبال من امد. وقتی وارد اتاق همایون خان شدم گفتم: سلام بر همایون خان کبیر، حال شما چطوره جناب؟ براتون یه خبر خوب اوردم. شما به اسم در راه خدا داشتید حق السکوت به حامد میدادید اما من اینبار واقعا از حساب شما چهار صد میلیون تومن به حساب یه خیریه ریختم تا بذل و بخشش را به شما یاد بدهم . همایون خان نمیدونی بذل و بخشش از کیسه خلیفه چه حالی میده؟ دستت درد نکنه که این همه سال ثروت جمع کردی بری راحتی من. امروز رفتم تمام حساب های شما را با وکالتی که ازتون داشتم خالی کردم و همه را واریز کردم به حساب خودم تا با اختیار کامل و ازاد و بدون هیچ دغدغه ای اون ها رو خرج کنم . اخه میدونی ممکن بود شما بمیری اون وقت این پول ها با قانون ارث حیف و میل میشد برای همین رفتم جلوی این هدر رفتن را بگیرم حالا شما میتونی با خیال راحت بمیری دیگه مشکلی نیست . ... میخواستم با این حرفهایم حسابی همایون خانو جرش بدم و تا جایی که جا داره بسوزونمش و با حرفام تحقیرش کنم. ... نسترن: روزبه جان همه حسابهاشو خالی کردی؟ همه همه را؟ من: نه نسترن جون( این کلمه را برای اولین بار جلوی خود همایون به کار بردم تا حسابی بسوزه) همه همه که نه. این قدر هم بی انصاف نیستم تو یکی از حسابهاش 5 میلیون به عنوان هزینه درمان و پوشک و ... را گذاشتم که از اون میتونید برای همایون خان خرج کنید . نسترن: خب پس.... تا این حرفو گفت فهمیدم که نسترن میخواد بپرسه خرج خودم چی ، که من پیش دستی کردم و گفتم: خب دیگه نداره مگه همایون خان چقدر خرج داره، زیادش هم هست .. یه چشمک به نسترن زدم که یعنی دیگه ادامه نده و نگاهمو چرخوندم و به همایون نگاه کردم . کمی ناراحتی را در چهره اش میشد دید . اخه برای یه ادم خیلی سخته که یه نفر کوچکتر از خودش بیاد براش تعیین تکلیف کنه. خب همایون تا یادم نرفته میخوام اون ویلا بزرگه که شما خریده بودی تا موقع مسافرت بری به اونجا میخوام اونو بفروشم و به یه خیریه دیگه بدم تا به عنوان بزرگترین خیر شناخته بشم. همین امروز هم گذاشتم برای فروش . خب با اجازه همایون خان من دیگه باید رفع زحمت کنم....
ادامه دارد....

(دهقان خلافکار)
     
#57 | Posted: 30 Mar 2014 17:54
انتقام از دنیا( قسمت پنجاه و ششم)
موقعی که از اتاق خارج میشدم احساس میکردم کمی از حس انتقامی که به همایون خان داشتم ارضا شده و الان کمی سبک شدم و توی دلم کمی اروم شدم اما خب هنوز احساس میکردم که همایون خان باید زجر بکشه و با این چیزا حسابم باهاش پاک نمیشه. وقتی رسیدم جلوی در خروج واحد به نسترن گفتم : جلوی همایون خان من نمیخواستم چیزی بگم اما دویست میلیون به حساب خودت ریختم اگر هم موقعی بیشتر خواستی بهم بگو بهت بدم. ... دیگه حرفی نزدم و نسترن همین جور که داشت مات و مبهوت بهم نگاه میکرد سرمو پایین انداختم و از خونه خارج شدم و رفتم واحد خودم. درپله ها با خودم میگفتم این اون ضربه ای نبود که من میخواستم چون عمو اون جور که من فکر میکردم ناراحت نشد و تقریبا اصلا براش مهم نبود که این بلا را سرش اوردم . باید عمو را جلوی خودم تحقیرش کنم. وارد خونه شدم و دوباره با خودم نشستم فکر کردم که باید حرکت بعدی ام چی باشه تا عمو همایون را بیشتر ازارش بدم و این ناتوانی اش را چجوری توی سرش بزنم تا جلوی من حسابی احساس حقارت کنه. همین جور که داشتم با خودم فکر میکردم یه دفه بدترین فکر به ذهنم رسید و خواستم تا این فکرو عملی اش کنم برای همین گوشی را برداشتم و به خونه عمو زنگ زدم که نسترن گوشی را برداشت و من بهش گفتم: اگه هنوز برات مهم هستم و برات ارزش دارم بیا پایین میخوام حرفای اخرمو بهت بگم . و فوری گوشی را قطع کردم. بعد از دو دقیقه صدای در واحد اومد رفتم درو باز کردم و نسترن وارد خونه شد و فوری گفت: چی شده عزیزم؟ من: بیا بشین میگم. نسترن هم اومد روی مبلروبه روی من نشست . من: خب اول سوال منو جواب بده تا بعد برات بگم. ببینم هنوز هم من برات اهمیت دارم؟ نسترن: بله که اهمیت داری و مهم هستی. من: هنوز هم عاشقمی یا این که الان از من متنفری؟ نسترن: این چه حرفیه که میزنی؟ من هنوزم عاشقتم ، تو بودی که معنی زندگی را بهم نشون دادی. من: چقدر دوستم داری؟ چقدر از ناراحتی من ناراحت شدی؟ نسترن: بیشتر از هر کس تو این دنیا حتی بیشتر از خودم دوست دارم. تمام دیشبو داشتم به حالت گریه میکردم و به خودم لعنت میفرستادم که زن یه همچین ادمی شده ام . من: نسترن جون تو اینقدر برام عزیزی که تمام لحظه هامو تو برام پر کردی به من حق بده که فکر کنم تو هم از این جریان خبر داشتی و به من چیزی نگفتی؟ نسترن: میدونم روزبه جان که چی میگی. تو حق داری ، منم اگه جای تو بودم شک میکردم ولی باور کن من از این جریان بی خبر بودم. .من: میدونم نسترن جون . من خیلی به حرفات فکر کردم و هرچی که سبک سنگین کردم دیدم که تو امکان نداره که از این موضوع خبر داشته باشی و به من چیزی نگفته باشی. اما یه سوال دیگه ، نسترن جون الان من برات مهمتر هستم یا همایون خان. نسترن: خب معلومه تو عزیزم . من فقط از روی انسانیت و اجبار کنارش موندم و گرنه اصلا نمیخوام قیافه اش را ببینم مخصوصا حالا که فهمیدم مقصر اصلی اون بوده . من: نسترن جون اگه قرار باشه از بین ناراحتی من و ناراحتی همایون خان یکی را انتخاب کنی کدومو انتخاب میکنی؟ یعنی حاضری کدوممون ناراحت باشند و کدوممون خوشحال باشیم؟ نسترن: خب معلومه ناراحتی همایون را انتخاب میکنم و میخوام که تو خوشحال باشی.روزبه جان دیگه دارم کم کم میترسم بگو چی توی سرته.من: همون طور که خودت هم میدونی من به عمو گفتم که تا انتقام ازش نگیرم دست بر نمیدارم. حالا میخوام توی انتقام گرفتن از همایون خان کمکم کنی میتونی؟ نسترن: باشه روزبه جان کمکت میکنم تا باور کنی که من از این جریان بی خبر بودم . من : نه نسترن جون من قبول کردم که تو از این ماجرا خبر نداشتی و بهم اثبات شد. پس دیگه نمیخواد خودتو توی زحمت بندازی. در ضمن اگه میخوای کمکم کنی باید احساستو بزاری کنار و مثل من سنگ دل بشی. میتونی؟ نسترن: یعنی چی روزبه؟ من گیج شدم ، مگه میخوای چیکار کنیم؟ من: ببین نسترن جون با این نقشه ای که توی سر من هست همایون خیلی جلوی من تحقیر میشه و من تقریبا میتونم به هدفم برسم البته میتونی قبول نکنی وهیچ چیزی بین من و تو تغییر نمیکنه و روابطمون مثل قبل باقی میمونه اما اگه قبول کنی هم من به هدفم میرسم و هم تا اخر عمر به خاطر این که به من کمک میکنی ممنون دار تو خواهم بود وشرمنده تو هستم. این کاری که من میخوام هیچ ربطی به عشق بین من و تو نداره . نسترن: خب تو که همه حرفی زدی چرا اصل کاری را نمیگی؟ دارم گیج میشم روزبه؟ چیکار میخوای بکنم که این قدر برات اهمیت داره؟ من: یادم میاد گفته بودی همایون خان روی تو خیلی حساسه و خیلی خاطر تو رو میخواد برای همین قصد دارم بعضی ازروابطمون را ببرم جلوی چشمش تا حسابی خورد و تحقیرش کنم یعنی این که جلوی چشم اون من و تو باهم سکس کنیم. البته نه برای یک بار بلکه به تعداد

(دهقان خلافکار)
     
#58 | Posted: 31 Mar 2014 15:51
انتقام از دنیا ( قسمت پنجاه و هفتم)
نسترن وقتی این حرفای منو شنید به فکر فرو رفت و نمیدونست که باید چه جوابی بهم بده و درمونده بود بعد از چند دقیقه پرسید: یعنی همه روبطمون را ؟ من: تقریبا اره دیگه. حالا شاید خودمون دوتا هم در کنار با هم رابطه ای داشته باشیم اما قصد دارم اکثر روابطمون را جلوی خود همایون خان انجام بدم. نسترن: خب نمیخوای فیلمشو نشونش بدی؟ من: نه، میخوام تحقیر شدنشو خودم ببینم وقتی که میبینه عشقش دیگه مال خودش نیست. حالا چیکار میکنی؟ ببین یه بار بهم گفتی اگه پاش بیفته جونتو هم برام میدی حالا من جونتو نمیخوام فقط ازت خواهش کردم در ین مورد کمکم کنی. اما یادت باشه من یه بار جونمو هم به خاطرت به بازی گرفتم. نسترن دوباره با خودش مشغول فکر کردن شد و بعد از چند دقیقه ای که فکر کرد گفت: باشه، قبوله ... اتفاقا منم میخوام تحقیر شدنشو خودم ببینم. اخه خیلی در این سال ها منو ازارم داد . حالا باید زجر بکشه. من: نسترن جون یادت باشه که ما فقط یک بار این کارو نخواهیم کرد و قصد دارم به تعداد دفعات زیاد این کارو انجام بدیم. نسترن: باشه روزبه جان، هرچقدر که میخواد باشه ، اصلا حالا که فکرشو میکنم میبینم خیلی هم حال میده جلوی یه نفر به اسم شوهرت به عشقت بدی. من: پس قبول میکنی؟ مطمئن؟ نسترن: بله قبول قبوله عزیزم. من: پس امشب شام عمو را دیرتر بهش میدیم یعنی وقتی که سکسمون را انجام دادیم تو برو یه دوش بگیر تا منم شام همایون خانو بهش بدم. نسترن: باشه عزیزم هرچی تو بگی. من: پس ببینم چی کار میکنیا؟ ... نسترن از روی مبل بلند شد و اومد به طرفم و روی پاهای من نشست و یه لب جانانه از من گرفت ووقتی این لب گرفتن تموم شد دست منو گرفت و برد به سمت لای پاهاش و دستمو گذاشت روی شرتش و گفت : ببین از حالا چقدر هیجان زده هست؟ از الان خیس خیس هستم و گر گرفتم پس زودتر بیا بالا. ...بعد نسترن از روی پاهای من بلند شد و رفت به سمت در خروج و رفت به واحد خودشون. منم بعد از این که لباسمو عوض کردم رفتم طبقه بالا . باورم نمیشد که امشب میتونم به همایون خان بزرگترین ضربه زندگیشو وارد کنم. توی دلم یه هول و ولایی بود و مدام دلشوره داشتم. نمیدونستم عمو همایون تا کجا در مقابل من میخواد دووم بیاره اما من کسی نبودم که به این زودی از میدون به در بشم. در خونه عمو را باز کردم و دیدم نسترن با یه لباس خواب توری قشنگ به رنگ زرشکی ملایم اومد به طرف من و منو بوسید و گفت: عزیزم خوشگل شدم؟ من: خوشگل که بودی الان ماه شدی نسترن جون. نسترن: خیلی ممنون عزیزم . همایون این لباسو خیلی دوست داره و منم میخوام امشب جلوی همایون با همین لباس ظاهر بشم و اب پاکی را روی دستاش بریزم . ...من با شنیدن این حرفا خیلی خوشحال شدم و دوباره نسترنو بوسیدم و بابت این همکاری اش با من ازش تشکر کردم. نسترن هم در جواب گفت: این چه حرفیه عزیزم ، من که گفته بودم جونمو هم برات میدم ، تازه هم کار خاصی هم من نمیکنم فقط خلوت دوتاییمون از این به بعد میشه سه نفری. دیگه هم لطفا این قدر منو خجالت زده نکن. من: چشم گلم . خب ببینم همایون خان بیداره ؟ نسترن: اره عزیزم بیدار ....من: خب پس بیا بریم کنارش تا از تنهایی درش بیاریم. ... بعد دست نسترن جونو گرفتم و به سمت اتاق همایون خان حرکت کردیم. من در اتاق را باز کردمو به نسترن جون بفرما گفتم. نسترن هم وارد اتاق شد و پشت سر اون هم من وارد اتاق همایون خان شدم و گفتم: سلام بر همایون خان صغیر. حالت چطوره؟ دنیای بی پولی و گدایی خوش میکذره؟ گفته بودم منتظر خبر های خوش از طرف من باش . خب ، صبح که اولین خبر را بهت گفتم حالا هم قصد دارم دومین خبرو بهت بگم اما چون میترسم از شدت هیجان نتونی بر خودت تسلط داشته باشی و خودتو نتونی کنترل کنی و همه اهل محل را با جیغ کشیدنهات باخبر کنی ، برای همین میخوام اول این دستمالو جلوی دهنت ببندم تا صدات باعث ازار من و دیگران نشه .سپس رومو به طرف نسترن کردم و گفتم : نسترن جون بیا بی زحمت سر همایون خانو بالا نگه دار تا من این دستمالو جلوی دهنش ببندم بعد هم کارمون را شروع کنیم . نسترن: باشه گلم. ... همایون خان که از طرز حرف زدن ما با همدیگه تعجب کرده بود و صدایی ازش در نمیومد . نسترن با همون لباس خواب رفت بالای سر همایون خان و سر اونو گرفتو و کمی بلندش کرد . همایون خان تازه نگاهش به اون لباس خواب افتاد و کمی روبه نسترن اخم کرد اما نسترن بهش محلی نگذاشت و نگاهش به من بود . من هم دستمالو لوله کردم و جلوی دهان همایون خان صغیر قرار دادم و جوری هم تنظیم کردم تا گره دستمال داخل دهان همایون خان زده شد وقتی کارم تموم شد گفتم : خب بریم سراغ اصل مطلب، ببین همایون خان از اون جایی که من از علاقه شما و نسترن جون به همدیگه خبر دارم و میدونم که چقدر شما به هم وابسته بودیدو علاقه به هم دارید برای همین نخواستم کانون گرمتون از هم بپاشه و نسترن جون شما را ترک کنه برای همین بود که من قصد کردم که وظیفه شما را در برابر نسترن جون انجام دهم تا نسترن دیگه فکر ترک شما را نکنه و حالا هم برای این که کانون گرم خانواده مون گرم تر بشه قصد داریم در محضر شما و بدون هیچ پنهان کاری کار خودمون را انجام بدیم. ...خب نسترن جون عزیزم اماده ای؟ نسترن: بله عزیزم ، من خیلی وقته که اماده هستم....
ادامه دارد....

(دهقان خلافکار)
     
#59 | Posted: 1 Apr 2014 17:52
انتقام از دنیا ( قسمت پنجاه و هشتم)
نسترن با گفتن این جمله حرکت کرد به سمت منی که روی صندلی کنار تخت نشسته بودم و اومد روی پاهای من نشست و شروع کردیم به لب گرفتن زبون همدیگه را خوردن. وقتی حسابی لبو دهن همدیگه راخوردیم و اتیشمون تندتر شد از روی صندلی بلند شدیم و شروع کردیم لباس های همدیگه را دراوردن . عمو که دیگه کاملا فهمیده بود اوضاع از چه قرار هست مدام داشت داد میزد و جیغ میکشید اما صداش توی دستمالی که به دهنش بسته بودیم هربار خفه میشد و این داد و فریادها زیاد تاثیر گذار نبود و فقط به گوش منو نسترن میرسید. و ما هم به این سروصداها کاملا بی توجه بودیم . بعد از این که منو نسترن لباسهای همدیگه را در اوردیم من دوباره شروع کردم به لب گرفتن از نسترن جون . نسترن دیگه کاملا بی خود شده بود و انگار اصلا وجود عموهمایون را حس نمیکنه و فکر میکنه فقط منو خودش دوتا هستیم و مدام داشت قربون صدقه من میرفت و از من تعریف میکرد . اینبار من رفتم سراغ سینه هاش و اونا رو حسابی خوردمو لیس زدمو ومک زدم و کم کم از همون جا حرکت کردم به سمت پایین و رسیدم به ناف نسترن جون . اونجا رو کمی لیس زدم و باهاش بازی کردم و دوباره به حرکت خودم به سمت پایین ادامه دادم تا رسیدم به شرت نسترن جون. در همین حین نگاهی به عمو همایون انداختم که داشت با التماس به من نگاه میکرد که این کارو نکنم و در دلش روزنه امیدی داشت که من دست به این قسمت حساس نخواهم زد . فورا لبخندی از جنس لبخندهای خودعمو همایون به خود عمو همایون زدم و شرت نسترن جون را خیلی اروم به سمت پایین کشیدم وشرت نسترن جون را از پاش دراوردم و سرمو بردم نزدیک کوسش و اول اونو چندبار بو کشیدم و سپس با زبون و دهان افتادم به جون کوسش و حسابی اون جارو لیس زدم و بعضی وقتها از روی شیطنت گازهای ریز هم میگرفتم که هر بار نسترن جون از خود بی خود میشد و اخ و اوهش بالا میرفت و مدام میگفت : بخور عزیزم ، یخور نسترن فدات بشه، همش مال خودت هست و از این به بعد تو صاحب این کوس هستی ، بخور عشقم ، فدای اون کیرت بشم بخور که دیگه مال خودمه . بزن با دندون پارش کن ، جرش بده ، هرکار دوست داری باهاش انجام بده که از این به بعد مالک اصلی این کوس تو هستی گلم. ... منم با این تعریف بیشتر به وجد میومدم و با قدرت بیشتری به این کار ادامه میدادم . دیگه نسترن داشت از کوسش اب چکه میکرد و از هوس زیاد دیگه نمیتونست خودشو کنترل کنه. وقتی حسابی کوس نسترن جونو خوردم از جام بلند شدم و ایستادم که فوری نسترن گفت: اخ جون حالا دیگه نوبت من هست ... فورا جلوی من زانو زد و کیرمو با دستش گرفت و گفت: اخییی، الهی فدای اون کیرت بشم که این همه سختی کشیده و رنج کشیده و هیچ چیزی نگفته. تو این مدت بی غلاف بوده و هیچ خونه امنی نداشته اما عوضش الان دیگه هر وقت اراده کنه میتونه بره توی غلافش . دیگه کوس من همیشه اماده هست تا تو رو توی خودش جا بده . این کوس و کون من هر دوتاش مال تو هست . میبینی همایون به این میگن کیر ، نگاه کن چه بزرگ و کلفته ، کیر تو پیش این کیر دل بچه حساب میشه ، هر وقت من این کیرو میبینم اب از دهنم سرازیر میشه و با خودم میگم کی میشه که این کیر بره توی کس و کون من تا دلم اروم بگیره؟ ... بعد همین طور که کیرم توی دستش بود سرشو اورد جلو و سر کیرمو بوسید و اروم اروم شروع کرد کیرمو وارد دهان کردن و لیس زدن و مدام قربون صدقه اش میرفت.دیگه حسابی نسترن جون کیرمو خورد و ملچ ملوچ راه انداخته بود که بهش گفتم: بسه دیگه ... صندلی کنار تخت را برداشتم و بردم بالای تخت و نزدیک سر عمو همایون قرار دادم تا عمو کامل شاهد ماجرا باشه . نسترن جونو گذاشتم روی صندلی و کیرمو با کسش میزون کردم و اروم اروم وارد کوسش کردم و شروع کردم به تلمبه زدن . عمو همایون همچنان داشت چیغ و داد میکشید اما من و نسترن جون باز توجهی نکردیم و به کار خودمون ادامه دادیم . بعد از چند دقیقه من نسترن را از روی صندلی بلند کردم و خودم روی صندلی نشستم و نسترن اومد روی پاهای من نشست و رو به من کیرمو وارد کوسش کرد و خودشو بالا پایین میکرد و از من لب میگرفت و قربون صدقه من میرفت و می گفت: روزبه جان ، عزیزم، احساس میکنم خیلی شاداب شده ام . اصلا از کار افتادگی همایونو دیگه احساس نمیکنم. من که عاشق تو بودم و حالا هم به عشقم رسیدم دیگه هر اتفاقی که میخواد بیفته برام مهم نیست . من فقط تو رو میخوام . ... اومد جلو و در گوشم گفت: روزبه جان ، عزیزم پس کی میریم روی تخت ؟چقدر به ارضا شدنت باقی مونده ؟ هر وقت خواست بیاد بهم بگو میخوام یه کاری انجام بدم تا حسابی شادو خوشجال بشی. من: راستشو بخوای نسترن جون کم کم دیگه داره راه میوفته و داره میاد.... نسترن با شنیدن این حرف من فورا از روی من بلند شد و رفت روی تخت همایون خان و به حالت سگی قرار نشست یعنی کون نسترن جون دقیقا بالای سر همایون خان قرار داشت . نسترن وقتی به این حالت قرار گرفت به من گفت : روزبه جان بیا بالا و بزار این اخر کاری همایون هم کیف کنه و ببینه کیر یعنی چی؟ ... من با شنیدن این حرف از نسترن جون حسابی خوش حال شدم و رفتم روی تخت ایستادم طوری که سر همایون خان بین دوپاهام بود و داشت به من و کیرم نگاه میکرد. نسترن: خب روزبه جان ، عزیزم حالا اون جایی را که خیلی دوست داری را بکنش . وقتی که من این حرفو شنیدم فهمیدم که نسترن جون میخواد جلوی همایون خان تقریبا کارو تموم کنه و بهم کون بده برای همین من هم با زانوهام خم شدم و با این کار من تخم های من دقیقا در فاصله چندسانتی متری صورت همایون خان در روی هوا قرار گرفت. و من هم بدون کوچکترین خجالتی و بدون هیچ توجهی به این چیزا کیرمو جلوی سوراخ کون نسترن جون تنظیم کردم و کیرمو خیلی اروم فزستادم داخل کونش . نسترن معلوم بود که داره درد میکشه اما زیاد اخ و اوخ نکرد تا من از کردن کونش منصرف نشم و به جاش ملافه ای که روی بدن همایون خان کشیده شده بود را چنگ میزد . وقتی کیرم کامل توی کون نسترن جون جا گرفت کمی صبر کردم تا دردش اروتر بشه و کم کم شروع کردم به تلمبه زدن. ...
ادامه دارد....

(دهقان خلافکار)
     
#60 | Posted: 3 Apr 2014 16:33
انتقام از دنیا ( قسمت پنجاه و نهم)
وقتی مشغول تلمبه زدن توی کون نسترن شدم نسترن هم دیگه کم کم اخ و اوخش تموم شده بود و دوباره هوسش برگشته بود و داشت و اه و اوه میکرد و قربون صدقه من و کیرم میرفت و میگفت: بکن عزیزم ، من مال تو هستم ، بزن پاره ام کن عشقم ، راحت راحت باش صاحب این کوس و کون خودت هستی نه کسی دیگه پس هرجور دوست داری بکن. ... من هم با شنیدن این حرفا دوباره وسوسه میشدم و سرعتمو مدام داشتم بیشتر میکردم و همایون خان هم که در زیر قرار داشت و از نزدیک شاهد ماجرا بود داشت جیغ میکشید و داد میزد و گریه میکرد اما صداش خفه میشد ، دیگه وقتی که من سرعتمو زیاد کرده بودم و با ضرب زیادی توی کون نسترن جون تلمبه میزدم موج های قشنگی روی لمبرهای کونش ایجاد میشد و صدای شالاپ شلوپ زیادی را ایجاد میکرد که باعث میشد صدای گریه و فریاد همایون خان دیگه شنیده نمیشد. حدود 7،8 دقیقه بعد به نسترن جون گفتم: نسترن جان در چه حالی هستی؟ نسترن: این قدر شاد و خوشحالم که حد نداره عزیزم ، یه بار که روی صندلی ارضا شدم حالا هم دارم برای بار دوم ارضا میشم ... چند ثانیه بعد یه اه بلند کشید و خودشو شل کرد و گفت: البته بهتره الان دیگه بگم برای بار دوم هم ارضا شدم گلم. از تو چقدر دیگه مونده عزیزم؟ من: اتفاقا منم دارم میام . نسترن: بیا عزیزم که خیلی وقته منتظرش هستم . .. من بعد از این که چند ضربه محکم دیگه توی کون نسترن جون زدم و در اخرین ضربه کیرمو کامل از کون نسترن بیرون اوردم و این بار تاته کیرمو توی کون نسترن جون کردم و همون جا نگه داشتم و ابمو ریختم توی کون نسترن جون . در همین حین که داشت ابم توی کون نسترن خالی میشد یه نگاه به بین دوپا انداختم تا صورت همایون خانو ببینم که دیدم از بس گریه کرده چشماش سرخ شده و چند جای صورتش رد حرکت اشک خشک شده . تو اون لحظه بود که تحقیر شدن همایون خانو دیدم و کمی دلم اروم گرفت . .. چند دقیقه ای کیرمو داخل کون نسترن جون نگه داشتم تا حسابی همون جا تخلیه کنم و در همین حین مشغول نوازش نسترن جون هم بودم . بعد از چند دقیقه کیرمو خیلی اروم از کون نسترن در اوردم و از تخت اومدم پایین و روی صندلی کنار تخت نشستم که یه دفه دیدم نسترن جون کونشو اورده جلوی صورت همایون خان و اب برگشتی کیرم که داخل کون نسترن بود داره از کون نسترن جون بیرون میاد و روی صورت همایون خان میریزه و نسترن گفت: بفرما همایون اینم سهم تو از سکس من وروزبه جون که یه وقت نگی اینا خسیس بودن و چیزی به من ندادند . بفرما داریم اصل کاری را که پر ویتامین هم هست و برای پوست خیلی مفیده بهت میدیم..... بعد از چند دقیقه که نسترن کونشو روبروی صورت عمو نگه داشته بود در اخر هم با یک گوز هر انچه که از اب من باقی مونده بود را روی صورت همایون خان پمپاژ کرد . همایون خان هم همچنان داشت به گریه کردن ادامه میداد و میدونست که هیچ کاری نمیتونه انجام بده برای همین فقط به گریه کردن و زجه زدن ادامه میداد و میدید که اب کیر من داره از کون نسترن جون روی صورتش میریزه . منم جلوی چشمام داشتم تحقیر شدن همایون خانو میدیدم و در دلم داشتم به نسترن جون برای این کارش افرین میگفتم. برای همین از روی صندلی بلند شدم و نسترن را که کونشو جلوی صورت همایون خان گرفته بود را در همون حالت به اغوش گرفتم و یه لب طولانی ازش گرفتم و خیلی اروم در گوشش گفتم : عزیزم تو خیلی ماهی ، فکر نمیکردم به خاطر من این کارو که حتی به ذهن من هم نمیرسید انجام بدی. خیلی خیلی ممنونم. نسترن هم اروم در گوشم گفت: خواهش میکنم گلم قابلی نداشت عزیزم ، تو بیشتر از این حرفا برام میارزی روزبه جان . این که چیزی نیست. ... من با شنیدن این حرفا دوباره یه لب دیگه ازش گرفتم . وقتی حسابی لب و دهن همدیگه را خوردیم به نسترن گفتم : نسترن جان دیگه بسه خسته میشی بلند شو برو یه دوش بگیر تا خستگی از تنت دربیاد. نسترن هم از حالت قمبل به طرف صورت همایون خان خارج شد و از تخت اومد پایین و بدون نگاه کردن به همایون خان اومد کنارم و گفت : روزبه جان من دارم میرم حمام تا یه دوش بگیرم عزیزم تو هم بیا تا همدیگه را بشوریم . من: باشه عزیزم اما تو برو من یه چند دقیقه ی دیگه میام اخه میخوام با همایون خان صحبت کنم .... وقتی حرفام تموم شد نسترن اومد توی بغل من و منو بوسید و گفت باشه عزیزم پس من میرم اما منتظرت میمونم ... بعد نسترن بدون توجه به همایون خان روبه در اتاق کرد و از اتاق خارج شد و رفت به داخل حمام. من که در اتاق مونده بودم و داشتم به همایون خان نگاه میکردم که همچنان داشت مثل ابر بهاری گریه میکرد و اشک میریخت. من: فکر کنم الان دیگه بفهمی مزه حقارت چیه؟ حالا فکر کنم فهمیدی که وقتی منو داشتی تحقیر میکردی و توی سرم میزدی چی میکشیدم؟ تو به من گفتی من پدرمو دوست نداشتم و خونشو پایمال کردم ، اما تو چقدر برادرتو دوست داشتی ها؟ چقدر دوستش داشتی که حاضر نشدی واقعیتو بگی؟ اصلا وجدان داشتی؟ همایون خان من نه تنها شما را نبخشیدم بلکه شما را باعث مرگ مادرم هم میدونم.پس یک درصد هم فکر نکن که بخششی از طرف من خواهد بود . هر روز بلاهای زیادی به سرت میارم تا خودت خسته بشی. تنها راه حل این داستان هم اینه که هرچه زودتر از شر این دنیا خلاص بشی. صبح اومدم پیشت و بهت گفتم همایون خان کبیر اما بعد وقتی اون بزرگیتو برای خودم کردم از پیشت رفتم. حالا که اومدم بهت گفتم همایون خان صغیر حالا که دارم از پیشت میرم بهت میگم فعلا، به امید دیدار همایون خان حقیر... یه امشب بهت هیچ دارو و غذایی نمیدم تا باخودت فکر کنی و ببینی چه بلایی به روزگار من اوردی بلکه بفهمی این عذاب ها در مقابل اون زجرهایی که به من دادی چیزی نیست... و من همین طور که اب منی من روی صورت همایون خان بود و با اشکهاش مخلوط شده بود و دستمال هم به دهنش بسته شده بود رهایش کردم و از اتاق خارج شدم و یک راست رفتم به سمت حمام . ..
ادامه دارد.....

(دهقان خلافکار)
     
صفحه  صفحه 6 از 8:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / انتقام از دنیا بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites