تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

لز در زندان زنان

صفحه  صفحه 1 از 7:  1  2  3  4  5  6  7  پسین »  
#1 | Posted: 28 Mar 2014 10:35
با درود
درخواست ایجاد تاپیک با عنوان
لز در زندان زنان
نویسنده : استاد ایرانی
در تالار داستانها و خاطرات سکسی رادارم
تعداد پستها : این داستان بیش از سی قسمت خواهد بود
باسپاس
شهرزاد
     
#2 | Posted: 31 Mar 2014 09:10
لــــــــــــــــــــزدر زنــــــــــــــــــــدان زنــــــــــــــــــــان ۱

علاوه بر زیبایی فوق العاده ای که داشتم دختر نجیبی هم بودم . از نظر در آمد اقتصادی در یک خونواده متوسطی بزرگ شده بودم که بابام کار مند بود و مادرم هم خانه دار . یه برادر کوچیک تر از خودم داشتم . مدرک لیسانس حسابداری خودمو که گرفتم بی نتیجه به دنبال کار می گشتم . در همین روز ها بود که بهنام اومد خواستگاریم .. اون از نظر امکانات مالی خیلی وضعش خوب بود . سه سال ازم بزرگ تر بود . پدرش بساز و یفروش ساختمون بود و تقریبا یکی از بستگان دور ما هم بود . بهنام خیلی مهربون بود . جوون پاک و صادقی بود که حقه بازی در کارش نبود . یعنی اینو در چند ماهی که از دوران عقدمون می گذشت فهمیده بودم . با این که پدرم کار مند درستکاری بود و مال حرام به خونه نیاورده بود ولی پس از این که به عقد بهنام در اومدم حس کردم که انتظار من از زندگی خیلی زیاد شده . شوهرم می تونست خیلی چیزا بهم بده . ولی من دخترای دور و بر و دوستامو می دیدم که زیبایی منو نداشتند و هزار جور پدر سوخته بازی هم داشتند ولی جهیزشون کامل بود و خیلی هم سطح بالا و مد روز .. اونا دیگه سرشون پیش شوهرشون پایین نبود ولی من باید با همون وسایل از دور خارج شده و شایدم عهد بوقی می رفتم به خونه بخت . بدون این که در این مورد بحث مفصلی داشته باشم چند بار به طور غیر مستقیم این موضوع رو در صحبت با بهنام پیش کشیده بودم می خواستم مزه دهن اونو بفهمم . ولی اون که حس کرده بود چقدر من سختمه حاضر شده بود تا حدودی بهم کمک مالی کنه و به دیگران نگه .. ولی من قبول نکردم . نمی دونم چرا .. شاید به خاطر این که نمی خواستم همون اول زیر دین اون باشم .. ولی راستش شر منده اخلاقش شده بودم . دوستم بنفشه یک آموزشگاه آرایشگری داشت و خودشم در سطح گسترده ای فعالیت می کرد . منم که دوره شو دیده بودم و کارمم بد نبود رفتم پیشش و اعلام آمادگی کردم که کمکش باشم . شنیده بودم که این کار درآمدش خوبه .. ولی حساب اون از بقیه جدا بود . اون یک شبه به همه چی نرسیده بود . انتظار من از زندگی واقعا زیاد بود . نمی خواستم پیش بهنام سر افکنده باشم . انسان بعضی وقتا یه چیزایی رو ملاک زندگی و افکارش قرار میده که اگه چند وقت بعد و چند سال بعد به اونا فکر کنه به خوبی متوجه میشه که چه افکار مسخره ای داشته و چه غرور بیجایی ! چند وقت بعد متوجه شدم که بنفشه در امر خرید و فروش مواد مخدر دست داره . اولش خیلی ترسیدم ولی وقتی که دیدم اون خیلی خونسرد و خندان داره کارشو پیش می بره حس کردم که هیچ حرفه ای راحت تر و بی درد سر تر از فروش مواد وجود نداره . با این که کار آرایشگری منم در کنار بنفشه گرفته بود ولی هنوز نمی شد روی اون در آمدی که برای خرید اجناس لوکس مورد نیازم بود حساب کرد. قرار بود در سالگرد عقدم , من و بهنام زندگی مشترکمونو شروع کنیم . اون یه خونه مستقل و شیک و خیلی بزرگ در یکی از بهترین نقاط تهران از خودش داشت . خیلی جا دار بود . دوست داشتم وجب به وجبشو پر از اسباب و اثاثیه لوکس می کردم . دلم نمی خواست بابامو عذاب بدم . از این و اون قرض کنه .. سختی بکشه .. اون جوری منم دیگه این عقده رو نداشتم که چرا بابام نباید بیشتر از اینا داشته باشه . من و بنفشه تا مدتها در این مورد حرف نمی زدیم ولی رفته رفته سر صحبت باز شد و اونم بهم پیشنهاد داد که در این مورد هم می تونم باهاش همراهی کنم . در آمدش دهها برابرآرایشگریه . -مهتاب جون اگه خیلی زبر و زرنگ باشی می تونی تا آخر سال به اون چه که می خوای برسی . حتی می تونی پس انداز هم داشته باشی . آرایشگاه من محل رفت و آمد انواع و اقسام آدماست .. با حرفاش داشتم وسوسه می شدم .. -بنفشه جون این میشه که من به یه جایی برسم و دیگه ادامه ندم ؟/؟ ..خندید و گفت منم این تصور رو داشتم . دلم می خواست وقتی که به خواسته هام رسیدم دیگه بکشم کنار .. ولی جاذبه و و سوسه این کار خیلی زیاده . تا زمانی که آرامش بر کارت حاکمه خیلی سخته بخوای خودت رو کنار بکشی . ..-بنفشه می تونم با هات همکاری کنم ؟ -خیلی زرنگی می خواد . این که سوتی ندی . به هر کسی اعتماد نکنی . مدرک به کسی ندی . شش دانگ حواست جمع باشه . حتی اگه مدرکی علیه تو باشه باید انکار کنی و زود خودت رو نبازی تا یه راه فراری برای خودت پیدا کنی . -بنفشه من هستم .. فقط اگه تونستم به اون پولی که می خوام برسم فقط یه خواهش ازت داشتم .. -چه خواهشی ! -من می خوام به خونواده ام بگم که اونو از تو قرض گرفتم یا از یه صندوق اضطراری به من وام دادی .. یه جوری که اونا متوجه خلافم نشن .. خندید و گفت باشه . اگه منم مث تو شوهرمو دوست داشتم دیگه امروز یک بیوه مطلقه نبودم . .... ادامه دارد .... نویسنده .... ایرانی
     
#3 | Posted: 1 Apr 2014 20:39
لــــــــــــــــــــزدر زنــــــــــــــــــــدان زنــــــــــــــــــــان 2

چه کارپر در آمدی بود . به تنها چیزی که فکر نمی کردم این بود که عامل بد بختی بسیاری از خانواده هام . خودمو قانع می کردم که اگه من این کارو نکنم یکی دیگه این کارو می کنه . هر چند که من خرده فروش بودم . بیشتر تو کار شیشه بودم . به عنوان یک واسطه کار می کردم . خیلی هم بی خیال و ریلکس بودم . البته احتیاط هم می کردم ولی اون بد بینی خاصی رو که باید نسبت به خیلی ها می داشتم نداشتم .. هر چند روز یه وسیله به وسایل زندگی و جهیزم اضافه می شد .. یخچال ساید بای ساید .. ال سی دی .. قشنگ ترین قالی ها .. می تونستم خودمو کنار بکشم ولی وسوسه شده بودم . حس می کردم که این بی درد سر ترین کاریه که می تونه وجود داشته باشه . همزمان با اون در کنار بنفشه آرایشگری هم می کردم . دوستان زیادی هم پیدا کرده بودم . و شاید بیشتر از سی چهل تا شون با من رابطه ای مبادلاتی داشتند . بعضی ها شون هم از من جنس می گرفتند و به قیمت گرونتری به خرده فروشهای دیگه ای می فروختند تا به دست مصرف کننده برسه . دیگه من با دم شیر بازی می کردم . آرزو های بزرگی در سر می پروندم . حس می کردم دیگه چرخ گردون بر وفق مراد من می گرده .. گاهی وقتا هم به این فکر می کردم که خود مسئولین هم در امر قاچاق دست دارن و حالا یه جورایی بشه دم اونا رو هم دید بد نیست .. خودمو یه کله گنده ای فرض کرده بودم . .. یک بار دیگه زیادی تقاضای شیشه کرده بودم . پونصد گرم برابر با نیم کیلو .. اون قدر غرق درخواسته های خودم بودم که نمی دونستم چه دستایی توی کاره و چه حسادتهایی که بخواد یه آدمو به خاک سیاه بنشونه . حتی نمی دونستم پونصد گرم شیشه تقریبا هفده برابر میزان جنسیه که برای اعدام یک قاچاقچی شیشه کفایت می کنه . دیگه چیزی به نام صرفه جویی واسم معنایی نداشت . راحت پول خرج می کردم . شیوه کاری بنفشه مث من نبود . اون خیلی محتاط بود . به هر کسی اعتماد نمی کرد . دور و بر خودش جنس نگه نمی داشت . اگرم می خواست به یه آشنا جنس بده سعی می کرد خودش به جنس دست نزنه .. اونو در جایی بذاره .. همراه طرف بره و نشونی بده .خیلی مراقب دور و برش بود .. اگه در یه جای سر بسته با کسی حرف می زد مراقب بود که صدا و تصویرش ضبط نشه .. به تنها چیزی که فکر نمی کردم دستگیر شدن بود . خیلی راحت تر و احمقانه تر از اون چه که می شد فکرشو کرد دستگیرم کردند .. پونصد گرم جنسو که تحویل گرفتم می تونستم حداقل سوار ماشین شم و برم . یه دقیقه ای دور و برمو نگاه کردم .. اونا دقیقه ای بعد با چند تا ماشین محاصره ام کردند . مامورا رو میگم . انگاری اومده بودند یه باندو دستگیر کنن . در میون اونا چند تا زن هم بودند . دیگه همه چی رو تموم شده حس می کردم . در لحظات اول دستگیری به تنها چیزی که فکر می کردم این بود که بهنام و خونواده اش می فهمن که من چیکار می کردم . اون وقت چه عقیده ای راجع به من پیدا می کنن . یعنی اون دیگه دوستم نداره ؟/؟ من که به اون چیزایی که می خواستم رسیده بودم . چرا قانع نبودم و ادامه دادم ؟/؟ چرا فکر می کردم همه چی به همین آسونی هاست . به این فکر می کردم که حتما باید تمام این جنسا رو بفروشم و پول آزادی خودمو بدم . حیفم میومد . سی میلیون خریدمو حتما باید به قیمت بیست میلیون رد کنم . خدایا بهنام راجع به من چی فکر می کنه .. دو تا زن با خشونت منو انداختن داخل ماشین . سوار لند رور شده بودیم . گریه ام گرفته بود . می دونستم التماس فایده ای نداره . شاید اگه فقط اسیر یک نفر می شدم دلش به حال من می سوخت .. با این حال خیلی آروم گریه می کردم . -ببینم اون وقتا که اشک خونواده هارو در میاری جوونای مردمو بد بخت می کنی و به خاک سیاه می نشونی بازم این جوری گریه می کنی ؟/؟ تو از خدا و پیغمبر حیا نمی کنی ؟/؟ معتاد یه راه رو می گیره و میره . دور و بری هاش چه گناهی کردن . نگو که اگه تو این کارو نکنی بقیه می کنن . باز جویی پشت باز جویی .. مردا .. زنا .. مدل به مدل ازم باز جویی می کردن . حتی دو سه تا از زنا بد جوری مشت و مالم دادن که خدا رو شکر کردم که دست مردا بهم نرسیده .. خون از گوشه لبام جاری شده بود . اگه منو می کشتند امکان نداشت اسم کسی رو ببرم . اولی اونا می تونست بنفشه باشه و چند تا خرده ریز دیگه . -من چیزی نمی دونم .. -مثلا تو اونی رو که ازش جنس می گرفتی نمی شناختی که باور کردنی نیست .. پس این شیشه ها رو می ریختی به در یا ؟/؟ -اونا چهره شونو می پوشوندن؟ .. -و تو اون وقت خودتو خیلی راحت نشون همه می دادی .. ظاهرا اونی رو که آخرین جنسا رو ازش گرفته بودمو هم باز داشتش کرده بودند . اونم مث من اظهار بی اطلاعی می کرد . منو انداختن توی زندان انفرادی .. تمام تنم درد می کرد .. ... ادامه دارد ..... نویسنده .... ایـــــــــــــــــــــــــــــــــرانی .



Signature

طبیب عشق مسیحا دم است
عشقمه آرزوی عــــــــــزیزم I love arazmas
     
#4 | Posted: 4 Apr 2014 14:00
لــــــــــــــــــــزدر زنــــــــــــــــــــدان زنــــــــــــــــــــان 3

دیگه چی بگم از ترسوندنام از تهدید کردنام .. راستش بعضی وقتا دلم می خواست با دستای خودم خفه شون می کردم . ولی وقتی که به کارم فکر می کردم و این که دنیا رو فقط از دید خودم می دیدم تا حدودی به اونا حق می دادم هر چند اگه آدمای بر حقی هم نبوده باشن . نمی دونستم شبه یا روز .. در یه سلول انفرادی بودم . همه از اعدام من می گفتند .. این که اگه اعتراف کنم و همدستای خودمو لو بدم شاید یه تخفیفی برام قائل شن . راستش من نمی تونستم کسی رو لو بدم و نمی خواستم این کارو بکنم . همش اظهار بی اطلاعی می کردم . باز جوی زن چهره زشت و صورت درشتی داشت . -نیم کیلو شیشه ازت گرفتن .. نکنه عاشق جمالت بودن و ندیده و نشناخته تحویلت می دادن .-من اونا رو می خریدم براشون چه فرقی می کرد . -اگه اعتراف کنی و ما چند نفرشونو بگیریم بهت قول میدیم وقتی که داری دوران حبس ابدت رو طی می کنی اینجا رو واست بکنیم هتل ..در غیر این صورت جنازه ات رو هم به این سادگی ها تحویل خونواده ات نمیدیم . طوری جونم به لبم رسیده بود که بعد از دو سه روز اول ترس از مرگ و اعدام منو بیشتر می تر سوند تا سر کوفت زدنهای خونواده و بهنام .. نمی دونستم اونا دارن چیکار می کنن . نمی ذاشتن کسی رو ببینم .. دچار ضعف بدنی شده بودم . از بوی بد تن خودم بدم میومد .. گاه که منو واسه باز جویی می بردند و از کنار سلولهای دسته جمعی رد می شدم با حسرت به زنایی نگاه می کردم که کنار همن . دارن با هم میگن و می خندن . بهشون حسادت می کردم .. کاش منم کنار اونا بودم و با هاشون درددل می کردم . خسته شده بودم . اونا یه جور خاصی نگام می کردن . انگاری چند نفر رو کشته باشم . هر چند کارم دست کمی از آدمکشی نداشت ولی این که آدم بخواد مستقیما کسی رو بکشه اون در ظاهر کار سخت تریه . داشتم روانی می شدم . هنوز مرگو باور نداشتم . تصورش واسم سخت بود . شاید اولش همه چی رو شوخی فرض می کردم ولی باز جویی ها .. گفته های ماموران آگاهی و بازپرس و شایدم قاضی .. دیگه حتی نمی دونستم اونی که ازم باز جویی می کنه کیه و چه سمتی داره . به نظرم یک ماهی می شد که تحت شدید ترین شکنجه های روحی و یه نموره ای شکنچه جسمی بودم که نمی دونم چی شد که پس از از این که یه داد گاهی واسم تشکیل شد منو سپردند به یه بخشی که چند تا زن زندانی هم درش بودند . راستش اون قدر عذاب کشیده بودم که حس می کردم وارد بهشت شدم . فکر می کردم این زنایی که این جا هستن فرشته های نجات منن . اومدن منو از تنهایی در بیارن . می تونن تکیه گاه من باشن . فقط پدر و مادرمو برای چند دقیقه ای دیدم اونم روز محاکمه و چه محاکمه ای ! چیزی واسه گفتن نداشتم . می دونستم اگرم اسم بنفشه رو بر زبون بیارم قاضی تازه اونو به عنوان اعلام همکاری خفیف می نویسه و احتمال ضعیفی وجود داره که با این بار سنگین به من یک در جه عفو بخوره .. کاش بابا مامانو نمی دیدم .. فقط گریه بود و آه و حسرت .. نمی دونم چرا بهنام نیومده بود . اونا بیشتر به این دلیل گریه می کردند که می دونستن حکم اعدام من میاد .. یعنی زندگی من فقط سی چهل میلیون می ارزید . ؟/؟ حالا خونواده حاضر بودن خونه و زندگی شونو بفروشن و انواع و اقسام قرض و وام بگیرن و ده برابر پولی رو که من به دست آورده بودم بریزن به پای دولت تا اعدامم نکنن ولی فکر نکنم فایده ای می داشت .. در میون هم اتاقی هام که سه نفر بودن یه چهره واسم خیلی آشنا بود . دیدم همین جور بهم زل زده لبخند می زنه .. چشاش گود افتاده بود ولی یه غم و زیبایی خاصی در چهره اش وجود داشت . -حالا دیگه منو نمی شناسی ؟/؟ -نمی دونم عزیز , من دیگه خودمم نمی شناسم . -فکر نمی کردم این قدر شجاع باشی دختر .. نیم کیلو شیشه ؟/؟ با دم شیر بازی کردی ؟/؟ اون شیره هم شکارت کرد . بد جوری هم شکارت کرد . صداش برام خیلی آشنا بود .. -نهههههه نهههههههه افسانه تویی ؟/؟ تو اینجا چیکار می کنی .. -دختر مودب کلاس .. درس خون .. نجیب و سر به زیر .. شازده خانوم ..مهتاب جون ! تو اینجا چیکار می کنی . ؟/؟ ... افسانه ا زاون دخترای بی تر بیت کلاس بود .. هر ماه یه دوست پسر عوض می کرد .. درس خون نبود .. با پسرا حال می کرد ولی عشقش به این بود که با دخترای خوشگل و اونایی که اهلشن لز کنه . یه بار منو دعوت کرد خونه شون . راستش اون موقع نمی دونستم از این اخلاقا هم داره . ما چهار نفر بودیم و اون سه تا دستشون جور بود .. خیلی باهام ور رفت ولی بهش راه ندادم . آخرم دید که بهش توپیدم دیگه کاری به کارم نداشت . بر گشتم و بعدا فهمیدم که اون سه تا با هم بر نامه داشتند . دیگه ازش بدم اومده بود . ولی حالا راستش از این که اونو اینجا می دیدم خیلی خوشحال بودم . خودمو انداختم بغلش .. -افسانه من نمی خوام بمیرم . من زندگی رو دوست دارم . با همه زشتیهاش دوستش دارم ..... ادامه دارد ... نویسنده ... ایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرانی .



Signature

طبیب عشق مسیحا دم است
عشقمه آرزوی عــــــــــزیزم I love arazmas
     
#5 | Posted: 11 Apr 2014 18:11
لــــــــــــــــــــزدر زنــــــــــــــــــــدان زنــــــــــــــــــــان 4

فکرشو نمی کردم که منی که یه روزی از دیدن افسانه فراری بودم و سایه شو با تیر می زدم تا این حد از دیدنش خوشحال شم . . -مهتاب می دونم تو هیچوقت دوستم نداشتی و ازم بدت میومده .. -افسانه اون روزا دیگه گذشته . ما از اون روا فا صله ها گرفتیم و پا به دنیای دیگه ای گذاشتیم . تو خیلی در هم شکسته شدی . دختر با خودت چیکار کردی -نمی دونم . نمی دونم . منم سر گذشتم زیاده . راستش از دواج کردم . شوهرم بهم نمی رسید . نه از نظر اقتصادی نه جنسی .. دیگه معلومه دیگه به بیراهه کشیده شدم . این روزا کمتر زنی رو به خاطر این که به شوهرش خیانت کرده میندازن زندون . یه روزی چقدر ما رو از سنگسار می ترسوندن . حالا هم هست ولی برای بد بخت بیچار ه ها -پس چرا با تو مدارا کردن .. -واسه این که شوهرم رضایت داد . کارمو درست کرد . در عوضش ازم خواست که شریک دزدی هاش باشم . با هاش همکاری کنم . از خونه مردم از دیوارشون بریم بالا . وقتی هم که گیر افتادم اون رفت در رفت و من موندم و یه دنیا بد بختی ولی حس می کنم اینجا آروم ترم . این جا خیلی بهتره تا این که خودمو اسیر زندانی به نام شوهر کنم . از من می شنوی تو خودت رو اسیر شوهر و از دواج نکن -چرا افسانه من این کارو کردم . ولی بهنام خیلی خوبه . اون منو دوست داره ولی نمی دونم چرا ... دیگه ادامه ندادم -چرا چی ؟/؟ می تونم حدس بزنم . اونم می ترسه که تو به دیدن اون لوش بدی .. -چی رو لو بدم افسانه . اون نمی دونست که من مواد می فروشم . اون خیلی آقاست . ماهه . ولی حق داره . هر کاری بکنه حق داره . اما منو فراموشم کرده . دیگه برام ارزشی قائل نیست . قاضی هم گفته که حتما منو به اشد مجازات محکوم می کنن . من می خوام زندگی کنم . نمی خوام بمیرم . راستش شاید خیلی مسخره باشه که هنوز هم در این رویا به سر می برم که با عشق خودم باشم . با همسرم . برم به اون خونه ای که واسه مون ردیف کرده بود . همون خونه ای که می خواستم اثاثیه شو با پول قاچاق ردیف کنم و کردم . اون نیومد منو ببینه .. اون ازم متنفره .. سرمو گذاشته بودم رو سینه دوستم . گریه می کردم . دو تا زن دیگه هم اومده بودند و منو دلداری می دادن . اونا سنشون شاید ده سالی ازمون بیشتر بود . هر چند زندان همه رو پیر می کنه . نپرسیدم واسه چی اینجان . یکی شون ظاهرا ناخواسته شوهرشو کشته بود . یک قتل غیر عمد در دفاع از خودش بود و یکی دیگه رو نمی دونستم واسه چیه . در آغوش افسانه دقایقی رو سپری کردم . کار دیگه ای که نداشتیم . این بغل کردنمون کمی طولانی شده بود . یادم میومد یه زمانی تا حس می کردم بدنم کمی خفه هست و بوی بد میده فوری می رفتم حموم ولی حالا با این بدن عادت کرده بودم . چون حس می کردم تا یه مدت دیگه همه چی تموم میشه . بی بر و بر گرد منو می کشن . تصور مرگ برام سخت بود . چهار تا تخت توی اتاقمون بود .. ظاهرا دیگه می خواستن با من مثل بقیه زندونی ها رفتار کنن . خودم نخواسته بودم اعتراف کنم و قاضی هم احتمالا برای من در خواست اعدام کرده بود . رو تختم دراز کشیدم .. هنوز تا غروب و وقت شام خیلی مونده بود . دلم برای آزادی پر می کشید .. برای رفتن و بودن در جایی که احساس کنم متعلق به خودم هستم . اما حالا چیزی که بیشتر از آزادی برام اهمیت داشت و در اولویت بود زندگی من بود و این که مفت و مسلم منو نکشن .. روی تخت دراز کشیدم . بازم جای شکرش باقی بود که اجازه داده بودند از خونه ملافه تمیز بیارم . با این حال دیوار های زندان و اتاقی که ما درش بودیم خیلی کثیف نشون می داد و میله های رو به بیرون هم در حدی نبود که هر کی رد میشه ما رو ببینه فقط باید سرک می کشیدن تا بتونن ببینن دارم چیکار می کنیم . نگهبان هم که فقط یه جا بند نبود . بازم این جا خوب بود . انگار شبیه به یک اتاق سفارشی در هتل بود . نفهمیدم کی خوابم برد .ولی وفتی که داشتم چشامو باز می کردم حس کردن یه دستی رو سینه هام قرار گرفته داره با اون بازی می کنه . یه لحظه ترسیدم . چشامو باز کردم و افسانه رو دیدم . اون چرا داره این کارو با من می کنه . من با هاش چیکار کردم لعنتی . الان چه وقت این بازیهاست .. -افسانه اینجا هم ؟/؟ -مهتاب تو هنوزم مث سابق خوشگلی . دلم می خواد بهت حال بدم .. به من حال بدی . من و تو می تونیم مال هم باشیم . تو چرا نمی خوای اینو بفهمی که هیشکی این جا به دادمون نمی رسه . هر کاری بخوای برات می کنم فقط نه نگو .. می تونستم عشق و محبت اونو تحمل کنم ولی هوسشو نه .. دو تا از اون زنا ایستاده بودند و طوری راه می رفتند که انگاری می خواستن نذارن کسی بفهمه که این جا چه خبره . ... ادامه دارد ... نویسنده .... ایـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرانی .



Signature

طبیب عشق مسیحا دم است
عشقمه آرزوی عــــــــــزیزم I love arazmas
     
#6 | Posted: 15 Apr 2014 20:44
لـــــــــــــــــــز در زنــــــــــــــــــــدان زنــــــــــــــــــــان ۵

نه افسانه . تو رو خدا این کار رو با من نکن . نه نکن .. -ببین میله های اینجا طوریه که این قسمت مشخص نیست . تازه مهین و شهناز هم هوامونو دارن . زنای خیلی خوبی هستن . -با اونا هم ؟ -چیکار کنیم یه ناخنکی می زنیم . ولی اونا خیلی ازت خوششون اومده . .. -نکن خجالت می کشم زشته . من این کاره نیستم .-ببینم می خوای واست شاهزاده با اسب سپید سفارش بدم ؟/؟ شوهر نامرد ما همه چی رو بسته به من .. من دیوونه هم قبول کردم . می دونم الان داره با زنای دیگه حال می کنه .. نمی دونم وقتی آزاد شم چیزی هم به ما می ماسه یا نه یا این که بازم باید برم دنبال جنده بازیهای خودم . ولی من می خوام هر جایی که هستم تحت هر شرایطی از زندگیم لذت ببرم . آره آبجی .. کست باید عشق کنه . حالشو ببره . کیر اگه نیست ما زنا خودمون واسه خودمون هم کیر شیم هم کس .. آخ اگه بدونی چه حالی داره ! شوهرم تا این حد بهم حال نمی داد . -افسانه من سختمه چرا حالیت نیست .. من جیغ می زنم .. تازه تو که با این کار خودت حال نمی کنی .. -نمیشه گفت لذت بردنش چه جوریه .. لبای داغ و بوی عرقشو تقدیم من کرده بود . من خودم تنم بوی خوبی نمی داد . استرس دیگه فشارمو آورده بود پایین وتازه حس می کردم که نیاز به یه حموم دبش دارم . چند بار لباسامو عوض کرده بودم . چقدر دلم می خواست یکی بیاد به دیدنم . با پنجه هام به پهلوی افسانه چنگ انداخته بودم که ولم کنه . پاهامو که آزاد تر بود پی در پی به تخت می زدم .. یکی از اون زنا اومد پا هامو نگه داشت .. -شهناز اگه نگهبان رفته اون جلو بیا و شلوارشو بکش پایین اصلا خیلی چغره .. دختر هر چی این افسان جون میگه رو گوش کن .. اون بد تو رو نمی خواد . اینجا این ماییم که باید هوای همو داشته باشیم . کسی دلش به حال ما نمی سوزه . شلوار و شورتمو از پام در آورد -نهههههههه نکن .. نکن .. ولی افسانه با خشونت پاهامو بازش کرد . مجبور شدم کوتاه بیام .. لباش رفت رو کسم .. -نکن افسانه نکن زشته -قسمتو می بینی بالاخره دارم به آرزوم می رسم . -اونم در این محیط کثیف .. - واسه من بهشته مهتاب .. دوست دارم تا آخر عمرم همین جا پیشت بمونم .. -ولم کن من دارم می میرم . -عزیزم همه آدما یه روزی می میرن . پس چه بهتر حال کنی و بمیری .. نترس من که فکر نمی کنم اعدامت کنن . آخه اولین بارته .. -نهههههه نههههههه تو می خوای به من روحیه بدی که با من حال کنی که من لذت ببرم .. ولی اون دیگه به حرفام توجهی نداشت .. نمی دونستم چند ماه دیگه زنده می مونم شایدم چند هفته دیگه . ولی این حسو داشتم که یواش یواش داره خوشم میاد .. دستامو به میله سر تخت که بالای سرم قرار داشت فشار می دادم . مهین از کنارم رفته بود . دیگه پا هامو به خاطر لج بازی و گریز از صحنه به تشک نمی زدم . حالا فقط گاهی این کار رو انجام می دادم به خاطر هوسم .. -نهههههه .. نهههههه نکن .. کسم خیس خیس شده بود . دیگه به هیچی فکر نمی کردم . خیلی خوشم میومد . این همون کاری بود که تا چند وقت دیگه بهنام باید انجام می داد ولی حالاگذر من افتاده بود به زندان به جایی که فکرشو نمی کردم . وقتی در فیلمهای سینمایی چشام به زندانیان و سلول و میله ها می افتاد حس می کردم که اونا آدمای عجیبی هستند که از کرات دبگه ای اومدن ولی حالا دیگه به خوبی می دونستم که منم یکی از اون آدما هستم ولی عجیب نیستم .. بلوزمو داد بالا .. دستاشو گذاشته بود رو سینه هام . از حال رفته بودم . راستی راستی فکرمو از کار انداخته بود . نوک سینه هام تیز شده بود . هوس اومده بود به سراغم . دیگه هر لحظه دلم می خواست حس کنم حرکت بعدی اون چیه و غرقش بشم . نمی خواستم افسانه متوجه شه که به این زودی بند آب دادم ولی نمی شد زیادی فیلم اومد . فقط میله ها رو تا اونجایی که زورم می رسید و با آخرین توانم فشارش می گرفتم . لذت و هیجان ناشی از لز دیوونه ام کرده بود .. حالا می تونستم حس کنم که این دخترا چه حالی با هم می کردند .. همش حس می کردم که یه چیز سنگینی روی کس و داخلش و دور سینه ها وجود داره که باید ازم خارج شه .. بیفته ولی انگاری که هم واسه من ناز می کرد هم واسه افسانه .. دستامو رو سر اون قرار دادم .. این جوری هم نمی شد .. کسمو تند و تند می مالوندم به چونه و لب اون . نمی ذاشتم به درستی زبون و میک زدنشو انجام بده .. اون می دونست من چی می خوام --آروم باش مهتاب .. دیدی بهت گفتم حال می کنی .. الان می دونم قلقت چیه .. ببینم دختری ؟ -به پرده ام کاری نداشته باش . می خوام اونو برای بهنام نگه داشته باشم . اینو دیگه ازم نگیرش .. شهناز که محو حرفای ما شده بود گفت هی دختر جون این روزا با پرده و بی پرده اش دیگه بکیه .. فقط یه ذره شانس داشته باش بقیه اش همه کس شره .... معلوم نبود اینا چرا دارن این جوری حرف می زنن . من اصلا نمی تونستم لاتی حرف بزنم . .... ادامه دارد .... نویسنده .... ایرانی
     
#7 | Posted: 18 Apr 2014 10:31
لــــــــــــــــــــز در زنــــــــــــــــــــدان زنــــــــــــــــــــان ۶

افسانه به میک زدن کسم ادامه داد . هیچوقت این حال و حسو نداشتم که بخوام فریاد بزنم . آخه با پسری نبودم و از این اخلاقای لزی هم نداشتم . -بخور کسمو .. بخور عزیزم . چقدر در این محیط تنگ و تاریک که فقط از قسمتی از راهرو نور می گرفت این کار بهم لذت و آرامش می داد . بی خود نبود که افسانه و خیلی از دخترا در دوران دبیرستان از این کارا زیاد می کردند حالا من مونده بودم و تنهایی خودم و هم بستری با کسی که روزی از هم نشینی با او فراری بودم .. نفس نفس می زدم . به اوج هوس رسیده بودم .. دیگه به این فکر نمی کردم که ممکنه کسی برسه . دیوار های سلول ما تقریبا پوشیده بود . لذت هوس این فضای غم انگیز رو به حال و هوای شادی و شاد مانی تبدیل کرده بود . من اونو با تمام وجودم حسش می کردم . لبخند می زدم فراموش کرده بودم کجام . فقط می خواستم به جایی برسم که دیگه نخوام برم جلوتر . به جایی که زنا میگن بالاتر از اون دیگه جایی نیست . حس و حالتی نیست . اونا این حسو از جفتشون می گیرن و من حالا باید این حسو از کسی می گرفتم که یه روزی ازش فراری بودم . -آههههههههه آهههههههههه داره تموم میشه .. چه ادامه قشنگی ! فقط زیر لب واسه خودم زمزمه می کردم . مثل اون وقتا که بچه بودم . مهم نبود که چی میگم .دلم می خواست یه حرفی بزنم . یه حرفی واسه گفتن داشته باشم . چشامو بستم و به حالت خماری رفتم . در این مدتی که اینجا بودم هر گز تا به این حد آرامش نداشتم . برای دقایقی فراموش کرده بودم که اونجا کجاست و برای چی من اونجام . فراموش کرده بودم که ممکنه یک ماهه دیگه این موقع حتی آرزوی اینجا رو هم داشته باشم . شاید در این دنیا نباشم . هنوز چشامو باز نکرده بودم که لبای افسانه رو رو لبای خودم حس می کردم . ولی من دلم نمی خواست چشامو باز کنم . اون به خوبی درکم می کرد . منو آزادم گذاشت که هر کاری که دلم می خواد انجام بدم . ولی من جز سکوت و سکوت کار دیگه ای از دستم بر نمیومد . فقط حالا که ار گاسم شده بودم حس می کردم یه خورده بوی عرق افسانه اذیتم می کنه . لباشو از رو لبام ورداشته بود . شورتشو پایین کشیده و یه جوری نگام می کرد . با التماس .. حس کردم یه چیزی ازم می خواد .. نهههههه نههههههه کس خوری و کس لیسی اونم با این مزه ترشیدگی و عرق و کاری که هر گز نکرده بودم با من ساز گاری نداشت . ولی واسه این که دلشو نشکونم و فکر نکنه حالا که خرم از پل گذشته نسبت به اون بی توجه هستم ازش پرسیدم افسانه چی می خوای ؟/؟ -تو رو .. تو رو مهتاب .. تو رو همیشه می خواستم . نمی دونم چرا همیشه حس می کردم که بک علاقه خاصی نسبت بهت دارم . علاقه و احترامی که نمی دونم اسمشو چی بذارم . عشق , هوس یا یک نوع دوستی و خواهری . تو نسبت به من بی توجه بودی . دلم می خواست به من اهمیت می دادی -ولی تو دلت می خواست فقط لز کنی . -اینم جزیی از علاقه هام بود . خودت که دیدی چقدر چسبید ! کف دستشو گذاشته بود رو.کسش .. مهین اومد جلو و گفت افسان می خوای مثل همیشه من برات بمالم .. می خوای میکش بزنم ؟ یا انگشتامو فرو کنم توی کست و کف دستمو بذارم بالاش و تو حال کنی و خوشت بیاد ؟ تمام این چیزایی رو که می گفت در ذهنم به خاطر می سپردم که شاید منم بتونم این کار رو برای افسانه انجام بدم .. -خانوما مراقب باشین از اون چند وجب سوراخ کسی ما رو نبینه من به این افسان حال بدم . خیلی واسم زحمت کشید .. تا اینو گفتم افسانه همچین بغلم زد که انگاری حکم آزادی دو نفرمونو صادر کرده باشن . انگشتامو کردم توی کس دوستم .. گویی به صورت خود کار حرکات یکی پس از دیگری به دهنم می رسید که اگه این کارو انجام بدم بهتره . . وقتی چهار تا انگشتمو کردم توی کس و قسمت انتهای کف دستمو هم گذاشتم بالای کس و اونو حرکت می دادم افسانه به شهناز گفت که بیاد و جلوی دهنشو داشته باشه نذاره جیغ بزنه و من تند و تند انگشتامو فرو می کردم توی کس افسانه و بیرون می کشیدم . حالت چشاش و تکون دادن سرش و خودشو به آب و آتیش زدن نشون می داد که خیلی داره لذت می بره . من ولش نمی کردم و تند و تند به کارم ادامه می دادم . چقدر کس افسانه خیس و لغزنده شده بود .. داشتم به این فکر می کردم که اگه راه عبور منم باز شه یه همچین حالتی پیدا می کنه . اولش تنگه و یواش یواش گشاد میشه . افسانه کسش گشاد شده بود ..... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی
     
#8 | Posted: 22 Apr 2014 19:51
لــــــــــــــــــــز در زنــــــــــــــــــــدان زنــــــــــــــــــــان ۷

]بمال مهتاب .. بذارش تو .. بدار بذار .. انگشتتو ..ولم نکن .. من می خوامت .. می خوامت .همچنان انگشتامو می ذاشتم توی کس افسانه و درش می آوردم . یه نگاه به چشاش داشتم که داره چیکار می کنه . با اشاره دست شهنازو که از کنارش رفته بود صداش زد .. -آخخخخخ شهناز جون فدات .. فدات شم من .. مهین همون کنار اون یه یه تیکه میله وایساده .. بیا جلو دهنمو داشته باش .. نمی تونم زود باش جیغم در میاد .. منم لذت می بردم از این که تونستم تا این حد برای افسانه مفید باشم . با این که چندشم می شد و تا حالا از این کارا نکرده بودم ولی گفتم هر چه بادا باد ما که الان در باغ بهشت نیستیم . اومدیم به این دنیا و باید نفسهایی بکشیم و بریم . کی می گفت که از پر قو گذارمون میفته به این سگدونی که از بوی گند تن خودمون داریم خفه میشیم . دلو زدم به دریا و دهنمو گذاشتم روی کس افسانه .. داشتم پشیمون می شدم . ولی وقتی فشار پاهای اونو رو صورتم حس می کردم و این که منم این لذتو برده بودم و می دونستم تا چه حد آدمو به اوج می رسونه برای همین ترجیح دادم که ادامه بدم .. پس از چند دقیقه تقریبا طعم بد کس افسانه گرفته شده بود . آخه همه بد مزگی ها رو چشیده بودم و به طور خود کار حالا یه طعم و مزه ای وارد دهنم می شد که منو به یاد آب آناناس مینداخت . همون کارایی رو که فتانه با من کرده بود انجام می دادم . وقتی که چوچوله مو بین دو تا لبش می گردوند و میکش می زد من بی نهایت لذت می بردم . اصلا حال خودمو نمی فهمیدم . البته یک زنی که بار ها و بار ها سکس داشته دیر تر ار ضا میشه . من خیلی زود حالم جا اومده بود .. حرکات پاهای افسانه نشون می داد که هنوز هم تا ار گاسم خیلی جا داره .. من بازم باید تلاش کنم .. دستای اون رو سینه هام خیلی اثر بخش بود .. در یه جایی یه مطلبی رو خونده بودم که ادامه اش ندادم و در اینجا افسانه هم رو من پیاده نکرده بود . و اونم کس غلتونی بود . وقتی دو تا کس در تماس با هم قرار می گیرن .. من اون مطلبو کامل نخوندم ولی می شد حدس زد که واسه این این کارو نکرده که با وجود لباسایی که تنمون بود و در حالت فقط شورت پایین کشیده سخت بود .. خوشم میومد از این که تونستم اونو سر حالش کنم .. با یه سینه اش بازی می کردم . ظاهرا شهناز داشت یه سینه دیگه شو میک می زد .. خودم حس کردم که دوباره دارم حشری میشم .. افسانه ساکت شده بود .. شهناز دست از دهن و لب از سینه اش بر داشت و منم دیگه به کارم ادامه ندادم .. فقط گذاشتیم که افسانه در همون حال هر چند دقیقه که بدنش طالبه بخوابه . چه می کردیم ! این بود سر نوشت ما .. یکی به جرم قاچاق یکی به جرم دزدی یکی به جرم خیانت به همسر ... و انواع و اقسام جرایم دیگه در زندان بودیم . راستش برام مهم نبود چه جرمی کردیم . مهم این بود که دیگه رنگ بیرونو نمی دیدیم و باید این لحظه های حبسو واسه خودمون شیرین می کردیم . چه بسا دنیای بیرون برای خیلی ها زندان باشه اما از محیط زندان میشه لحظه های آرامشی به وجود آورد که بهترین آزادی ها نمی تونه اون آرامشو بهت بده . اما من در انتظار مرگ بودم .. حکم اعدام .. ولی با این الکی خوش بودنها روز گارو می گذروندم .. پنجشنبه اومده بود .. همه واسه این پنجشنبه و رسیدن به اون یه شور و هیجان خاصی داشتند .. جریان از این قرار بود که پنجشنبه ها هم یک بر نامه حمام عمومی به راه بود ولی اون جوری که فتانه می گفت گروه گروه باید می رفتیم و نیم ساعت هم نمی تونستیم بمونیم .. با این حال از هیچی بهتر بود البته مواردی هم که یکی پریودش تموم می شد می تونست بره حموم .. افسانه می گفت حالا دارن کاری می کنن که بیشتر بریم حموم ..اما در این نیم ساعت اکثرا واسه رفتن زیر دوش توی نوبت بودن .. چه کل و کشتی هایی که سر همین دوش گرفتن نمی شد .. افسان تعریف می کرد گاهی زنا سر همین مسئله به جون هم میفتن و انواع و اقسام فحش ها رو نثار هم می کنن . -ببینم بچه ها شما هم فحش میدین ؟ -بدون فحش دادن و کتک کاری و دعوا که زندان مزه نمیده .. ولی اگه دست از پا خطا کنی انفرادی رو شاخشه .. تنبیهت می کنن اصلا ممکنه جات رو عوض کنم و دلم نمی خواد هم اتاقی خوبمو از دست بدم . واسه همین سعی می کنم فحش ندم . مهین : شیر آرام می شود .. شهناز : درود بر پلنگ قهرمان .. افسانه : من اسیر آهوی مهربونم .. بغلم کرد و لباشو گذاشت رو لبام .. دیگه از بوسه هاش چندشم نمی شد .وقت و بی وقت به بدن هم دست می زدیم . سینه های همو لمس می کردیم .. کس همو .. شورت و شلوارمونو پایین می کشیدیم و دو سه دقیقه هم که شده حال می کردیم .. بالاخره پنجشنبه اومد .. فکر و ذکر افسانه به این بود گه چه جوری میشه توی حموم لز کرد با این همه جمعیت ... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی
     
#9 | Posted: 25 Apr 2014 11:14
لــــــــــــــــــــز در زنــــــــــــــــــــدان زنــــــــــــــــــــان ۸

چقدر برای رفتن به حموم عجله داشتم . خیلی دیگه بوی بدی گرفته بودم . راستش دیگه یواش یواش باید به همونایی که دور و برمون بودند فکر می کردم . هر عده ای واسه خودشون یه باندی بودن . هر گروه هم عملا یه سر گروه داشت یکی که خیلی قلدر نشون می داد . هر چند ما چهار تا هیشکدوم هیکل مند نبودیم ولی افسانه خیلی زورش زیاد بود و می تونست خیلی ها رو سر جاش بنشونه . حس می کردم که اون تکیه گاه خوبی هم واسه من می تونه باشه . اونم در محیطی که همه در فکر اونن که گلیم خودشونو از آب بکشن بیرون . بالاخره رفتیم حموم .. سریع یه شستشویی انجام دادیم و دو تایی مون رفتیم زیر دوش .. من و افسانه و بعدش هم مهین و شهنازو گفتیم که اون پشت طوری توی صف وایسن که زنای دیگه برن پشت دوش های دیگه .. مثل حموم عمومی های خیلی قدیمی هر کدومش یه در داشت .. ولی اون جوری که باید و شاید حال کردن خیلی سخت بود . اولش افسانه بدنمو صابون مالی کرد .. دستاشو وقتی رو سینه های صابونی من قرار می داد و نوکشونو میون دو تا انگشتاش می گردوند طوری منو بی حسم می کرد که دوست داشتم همونجا دراز می کشیدم . کمرمو می گرفت و نمی ذاشت که بیفتم زمین .. چقدر حال کردن در حالت کف صابونی بودن حال میده . کونمو با حرارت و هوس می مالوندو کف دستشو می کشید رو کسم . من در طرف مقابل همین کارو براش انجام می دادم . -آخخخخخخخخ مهتاب این جوری نمیشه .. باید بهونه پریود و آخرشو بکنیم یه روزی دو تایی مون بیاییم حموم .. باید کاری کنیم که اوناحر فامونو باور کنن .. این جا هفت روز هفته از این بر نامه های کس شری زیاده .. ملا هم داریم . برنامه آموزشی فر هنگی برای ما زنا میذارن -ببینم افسان جون آموزش سکس نمیذارن ؟ -اگه این کارو بکنن که خیلی عالی میشه . ما چهار تا می تونیم بریم واسه آموزش دادن . -اووووووهههههه افسانه این جوری بیشتر آدم حریص میشه که نمی تونه به اوج برسه .. دو تایی مون همو بغل زده بودیم . ظاهرا شهناز و مهین طوری پاشونو جلوی در دوش گذاشته بودند که به خاطر اون دو وجب جای خالی زیر در آدمای دیگه نفهمن که دو نفر رفتن زیر دوش . چون این اطراف جاسوس زیاد داشت .. هر چند افسانه می گفت مسئله ای هم نیست که دو نفر برن زیر یک دوش . اونو چسبوندمش به دیوار . دو تایی مون حالا بوی خوش صابونو می دادیم . لبامو به لباش چسبوندم و کف دستمو گذاشتم روی کس اون و چند تا انگشتمو گذاشتم که سر بخوره بره توی کس و با چه سرعتی هم اونا رو فرو می کردم توی کس افسانه و می کشیدم بیرون .. اون پشت صدای چند تا زنو می شنیدم . -مثل این که نمی خواد بیاد بیرون .. مهین : نمی دونم .. بذار به کارش برسه .. -تو که خیالت نبست ما بعد از توییم . الان تعطیلش می کنن . -باید یه کاری بکنیم که زود تعطیل نکنن . اینجا که سینما نیست . سر و صدای افسانه باعث شد که مهین و شهناز کمی سر و صدا کنن تا شر یخوابه .. ولی من که یواش یواش داشتم خبره می شدم دست چپمو گذاشتم جلو دهن افسانه و با دست راستم و انگشتام همچنان به حال دادن به افسانه ادامه دادم . لبامو رو سینه هاش هم حرکت داده و اونو همچنان چسبیده به دیوار نگه داشتم . نمی تونست حرکتی انجام بده . افسانه دیگه از حال رفته بود . چفدر خوشم میومد از این که تونسته بودم اونو این جور زیر دست و پای خودم به زانودر بیارم و قدرت خودمو بهش نشون بدم .. چشاشو باز کرده بود با التماس نگام می کرد . به دستم زبون می زد . منم با نگاش همه چی رو خیلی زود می گرفتم . -باشه عزیزم ادامه میدم . تا اونجایی که تو بخوای هواتو دارم . بهت حال می دم . مدام دهنشو باز می کرد می خواست دستمو گاز بگیره خودشو خالی کنه . خوشم میومد که زندانو کرده بودیم جایگاه لذت و حال کردن . کمی دستمو شل کردم تا از کناره های مچم بتونه گازم بگیره . دردم میومد ولی درد رو تحمل کردم . گذاشتم هر جوری که دوست داره حال کنه .. -عزیزم لذت ببر . کیف کن .. آخخخخخخخ .. بد جوری گازم می گرفت ولی من ول کنش نبودم . انگشتانم به سرعت توی کس در حال گشتن بودند تا این که سرافسانه به سمتی خم شد و دیگه گازم نگرفت . اون از حال رفته بود و ارضا شده بود . من کارمو کرده بودم .. مهین یه تلنگری به در زد که زود باشین .. من دیگه خیر حال کردن رو خوردم اومدم بیرون .. دو سه تا زن دیگه به مهین گفتن بروزیردوش دیگه .. برو ما کار داریم .. وااااااییییی یکی دیگه هم که اون داخله .. -آره اون حالش خوب نبود .. مهتاب جون رفت کمکش .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی
     
#10 | Posted: 29 Apr 2014 21:58
لــــــــــــــــــــز در زنــــــــــــــــــــدان زنــــــــــــــــــــان ۹

وقتی از زیر دوش اومدم بیرون و به چند تا زنی که اون دور و بر رو زمین نشسته بودن نگاه می کردم از تعجب داشتم شاخ در می آوردم که من و افسانه چه طور داشتیم مخفی کاری می کردیم و اینا این قدر آشکارا دارن به تن و بدن هم دست می زنن . هر چند که هنوز به مرجله فینال نرسیده بودن ولی این جوری که داشتن پیش می رفتن به اونجاش هم می رسیدن .. -هی مهین! شهناز! اونجا رو ببین .. -کاری به کارشون نداشته باش . ولی راست گفتی ها . برای اولین باره که من اونا رو این جوری می بینم . فکر کنم اونا هم دیگه خسته شدن و دلشون می خواد یه جوری حال کنن . اما من می ترسم که همه اینا یه نقشه ای باشه که بخوان ما رو گیر بندازن . -مهین جون . ما رو گیر بندازن که چی بشه .. نمی تونستم جلو خنده مو بگیرم -واسه چی می خندی مهتاب ؟ -واسه این که اگه ما رو گیر بندازن میندازنمون زندون .. مهین و شهناز هم دو تایی شروع کردن به خندیدن. مهین : مهتاب برو ببین افسانه زنده هست .. این پشت سری ها هم با تعجب ما رو نگاه می کردن و آخرشم زیر لب غرولند کنان رفتن به سمت دوشهای بغلی .. افسانه اومد بیرون .. اونم مثل ما تعجب کرد از کار زنان دیگه .. رفتیم وسط اونا .. افسانه : ببینم جمع شما خوب جمعه .. -جای شما کمعه .. باز ما چهار تا هم اتاقی یه شورت پامون بود . اونا که شورتشونو هم از پاشون در آورده بودن . چه صحنه های عشقولانه ای شده بود . سریکی رو زانوی یکی دیگه قرار داشت و اون نفر بالایی داشت با سینه های پایینی بازی می کرد . دست یکی لای کسش بود .. من که دیگه خیلی حشری شده و هنوز حالمو نکرده بودم با التماس به افسانه نگاه می کردم . راستش دیگه اون روشو داشتم که برم کنار این زنا و با اونا حال کنم ولی دلم نمی خواست افسانه رو ناراحتش کنم . اون متوجه شد که من چقدر دلم می خواد .. دو تایی مون رو زمین دراز کشیدیم و پیشرفت خودمونو به رخ بقیه کشیدیم . مدت زمان زیادی گذشته بود . اصلا خبری هم از این نبود که بهمون بگن برین بیرون و یه سری دیگه می خوان حموم کنن . افسانه خیلی تعجب کرده بود .. -سابقه نداشت بیشتر از نیم ساعت بمونیم .. ولی بذار حالمونو بکنیم .. طاقباز دراز کشیدم و پاهامو به دو طرف باز کردم .. زنای اون طرف محو ما شده بودند . افسانه زبونشو در آورد . دو طرف کسمو بازش کرد و پهنای زبونشو رو کسم کشید .. -آخخخخخخخخ فدای زبون و اون لیسیدنت شم .. آخخخخخخخخخ .. مهین و شهناز هم که به هیجان اومده بودند شروع کردن به لز کردن با هم .. از اون طرف زنای دیگه هم یکی یکی به هیجان اومده بودند .. نمی دونم چرا خودشونو خیلی کشته مرده من نشون می دادن . اومدن بالا سر من .. افسانه : برید بچه ها مهتاب مال منه . شما مگه خودتون کار و زندگی ندارین .. مهتاب جون چی میگی . چیکارشون کنم . -اووووووخخخخخخخ عزیزم . هر چی تو بگی ملکه من . کسسسسسسم می خاره .. لیسش بزن . میکش بزن .. مهمون حبیب خداست . حالا اومدن بذار یه نفسی تازه کنن . دلم می خواست اون یکی دو نفری هم که اومدن بالا سر من یه حالی هم به من بدن و روزمو بسازن . -فدات شم مهتاب هرچی تو بگی .. حق با من بود . اونا خیلی طالب من بوده دوست داشتن بهم حال بدن . یکی که اسمش بود زهره اومد لباشو گذاشت رو لبام حس کردم که دو تا دیگه هم اومدن رو سینه هام و هر کدومشون یک طرفو گذاشت توی دهنش و سرگرم میک زدن به نوکش شد . افسانه هم که داشت چوچوله هامو میک می زد. من دیگه نمی تونستم ساکت و سر جای خودم باشم . بازم مهین وشهناز اومدن تا جریانو کنترل کنن . بد جوری دست و پای منو نگه داشته بودند تا تکون نخورم . به خودم فشار می آوردم تا لبای زهره رو گاز نگیرم . لبهای کسم در حال مکیده شدن توسط لبای افسانه و سینه هام در اختیار دو نفر دیگه بود .. دست و پامو هم که قفل کرده بودند و دیگه نمی تونستم تکون بخورم .. فقط اوج و گردش هوس بود که زیر سینه ها و زیر شکم و دور کسمو شکار خودش کرده بود .. انگاری می خواستم به یه نقظه ای پرت شم و فریاد بزنم ..یکی دیگه هم اومده بود روی کسمو دست مالی می کرد و با نافم بازی می کرد . خیلی هوسم زیاد می شد .چشامو باز کرده به دور و بر خودم نگاه می کردم . انگار از خوشی زیاد دچار سر گیجه شده بودم .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی
     
صفحه  صفحه 1 از 7:  1  2  3  4  5  6  7  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / لز در زندان زنان بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2018 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites