تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

Ghorbani Sex | قربانی سکس

صفحه  صفحه 12 از 12:  « پیشین  1  2  3  ...  10  11  12  
#111 | Posted: 2 Feb 2019 23:28
عالی بود مرسی
     
#112 | Posted: 5 Feb 2019 09:45
قسمت دوم

"از تفریح برگشتیم و اول مریم پشت فرمون نشست و من حسابی باش ور رفتم و تحریک شد و زود گفت بزن کنار تا من پشت فرمون بشینم. من نشستم و مریم هم دکمه های شلوارمو باز کرد و کیرمو از تو شلوارم آورد بیرون."
خم شد سمتم و بدون مقدمه، کیر شق شده منو مک زد. ته کیرمو گرفته بود تا کیرم کامل از شلوار بیرون باشه و بتونه راحت بخورتش. شروع کرد اول نوکشو بوس کردن.
مریم: (با حالت شهوتی و لب های غنچه ای) جووون دوسش دارم!
پویا: مال خودته عزیزم.
مریم: واقعا مال خودمه؟! یه وقت الکی نگی! (منظورش این بود که بهم خیانت نکنی)
پویا: خوب معلومه مریم، مال خودته!
شروع کرد به مک زدن سرش و حسابی تو دهنش مثه یه بچه که صد ساله آبنبات نخوره، مکش می زد. بعد کم کم کیرمو می کرد تو دهنش و سعی می کرد تا جایی که دستشو گرفته بود قورتش بده. تو اون حالت کیر نمی تونه زیاد از تو شلوار در بیاد و یه خورده هم دستش بود کیرمو گرفته بود ولی با این وجود به زود تا نصف کیرمو می خورد و یهو اوق میزد و نمی تونست زیاد بخورتش.
وسط خوردنش یه نفس می گرفت و قربون صدقه من و کیرم می رفت. منم همون طور که خم شده بود سمتم، با دست راستم با کونش ور می رفتم و دست کرده بودم تو شلوارش و از زیر شرتش، کونشو می مالیدم و سعی می کردم به کسش برسم که نمی شد و به سیرین (لپه های کون) و چاکش اکتفا می کردم.
سعی می کرد تند تند و محکم مک بزنه که بیام. دوس داشتم مینا پیشم بود و برام می خورد یا بزنم کنار و برم تو ماشین مینا و همون طور که تو ماشین نشسته لختش کنم و بکنمش. کلا فکر مینا اکثرا تو ذهنم بود و ولم نمی کرد. بعد یه خورده ساک زدن مریم، و منم تصور این که مینا داره می خوره برام و باهاش دارم ور میرم، ارضا شدم؛
مریم سریع دهنشو کشید عقب و دسمال کاغذیی که دست خودم بود گرفتم روی کیرم و تمامشو خالی کردم توش. دوس داشتم همشو بریزم تو دهنش و اونم کامل بخوره ولی مریم علاقه ای به این کار نداشت. منم بعد یکی دو بار درخواست متوجه شدم علاقه ای نداره دیگه بهش اصرار نمی کردم.
بعد از اون دیگه پامون رو گذاشتیم رو گاز تا برسیم به خونه. مینا هم کلافه شده بود و مدام به گوشی زنگ می زد که چیکار می کنیم؛ معلوم بود که پدرام زیاد علاقه ای برای سکس تو ماشین نشون نمیده و مینا هم از این موضوع کلافه بود و بدتر از اون این بود که می فهمید من دارم با مریم حال می کنم.
طرفای عصر بود که رسیدیم خونه. خیلی خسته بودیم و رفتیم لم دادیم روی مبل و مینا و مریم هم رفتن لباساشونو عوض کردن تا با هم بشینیم عصرونه بخوریم.
یعد از این که یه خورده روی مبل لم دادیم، مریم و مینا مارو ول کردن و رفتن توی اتاق تا کاراشونو انجام بدن. خانم ها هم که وقتی میرن توی اتاق تا بیان بیرون کلی طول میکشه. من و پدرام هم نشسته بودیم روی مبل و تلویزیون می دیدم البته با بی میلی. کلا تو فکر این بودم که مینا داره چیکار می کنه تو اتاق و همه تصورم، بدن لخت مینا در حال عوض کردن لباس و این چیزا بود.
حدود نیم ساعتی بود که تو اتاق بودن؛ منم خسته شدم و گفتم برم ببینم چیکار می کنن. از خدام بود در اتاق باز باشه یا نیمه باز که بتونم یه دیدی بزنم دزدکی. ولی خوب متاسفانه در اتاق بسته بسته بود دریغ از یه روزنه امید. در زدم و صداشون زدم.
پویا: بچه ها چیکار می کنید؟! کی میاین بیرون پس!
مریم: الان میام، شما بشینید استراحت کنید ما میایم کم کم!
پویا: بیام تو یه لحظه؟!
مینا: آره بیا تو!
مریم: نه نه نه، نیا!
بعد تقریبا صداشون میومد که داشتن با هم صحبت می کردن.
مریم: چی چیو بیاد تو! هی برای خودت الکی حرف می زنی! تو هیچی تنت نیست، بیاد تو چیکار اون وقت؟!
مینا: (با حالت خنده تقریبا) خوب بیاد چه اشکالی داره، غریبه که نیستن، خودین!
مریم: چرت نگو مینا، بی حیا! عجب، از دست تو! یه چیزیت میشه ها!
مینا: شوخی کردم عزیزم، بیا ماچت کنم!
بعدم صدای ماچ اومد و دیگه صدا قطع شد یه چن لحظه و بعد از چند دقیقه باز صداشون میومد که داشتن در مورد خودشون صحبت می کردن؛ همون حرفای زنونه! منم یهو دستمو الکی زدم به دستگیره در که صدا بده و گفتم!
پویا: من اومدم تو! (البته می خواستم اذیتشون کنم)
مریم: اااا، پویا!!!! اذیت نکن، برو بشین میایم ما؛ تو دیگه مثل مینا اذیت نکن! یکی کم بود، یکی دیگه هم اضافه شد!
مینا: اااا، مریم، میزنمتا!
مریم: خوبه خوبه، نازک نارنجی نبودی که!
بعدم باز صدای صحبت کردنشون میومد و منم دیگه خسته شدم رفتم باز پیش پدرام.
پدرام: چی شد؟! به قلعه نفوذ کردی؟
پویا: نه، نفوذ ناپذیره لامصب!
پدرام: حالا تو که قبلا نفوذ کردی که!
پویا: یعنی چی؟ (حس کردم داره کنایه میزنه)
پدرام: هیچی، شوخی می کنم، منظورم اینه به قلب مریم نفوذ کردی دیگه!
ولی به نظر میومد منظوری داشت چون حس می کرد که با مینا یه رابطه ای دارم و مینا هم با من یه جوریه و البته مینا هم منو باش مقایسه می کرد و اغلب اوقات بهش می گفت و ممکنه از این موضوع ناراحت شده باشه و قطعا هم هر کسی باشه یه خورده ناراحت میشه. زیاد با پدرام صحبت نمی کردم چون زیاد اهل صحبت نبود.
پویا: پدرام راستی تو قبل از مینا، دوست دختر داشتی؟
پدرام: آره، یکی دو تا!
پویا: خوب چطور با مینا آشنا شدی؟!
پدرام:والا یه خورده شاید عجیب باشه بهت بگم ولی از طرف مریم با مینا آشنا شدم.
پویا: یعنی چطوری؟ قبلا یعنی دوست پسر مریم بود؟!
پدرام: نه به اون صورت ...!
یهو مریم و مینا از اتاق اومدن بیرون و اومدن سمت ما و حرفامون نیمه تمام موند.
مینا: به به می بینم که آقایون خلوت کردن و دارن حرف می زنن!
پویا: نه، فقط شما خانما بلدین خلوت کنین؟!
مینا: خوب خوب ادامه بدیم مزاحم نباشیم!
پدرام: چیز خاصی نیست بیاین بشینید.
مریم یه لباس شلواری سر هم پوشیده بود که بالاش به صورت تاپی بود و بازوهاش و کل چاک سینش توش مشخص بود و سوتینشو که زیرش بسته بود هم معلوم بود. و خط بین دو طرف کسش با رونش ولی چون شرت پوشیده بود نمیشد خط کسشو دید. یه خورده آرایش کرده بود و موهاشو باز گذاشته بود از پشت.
ولی مینا همیشه باحال تر و باکلاس تر لباس می پوشید. مثه دخترای نوجون. یه شلوارک خیلی کوتاه و تنگ پوشیده بود و چون جنسش نرم بود کلا بهش چسبیده بود. به نظر میومد که ایشون شرت هم زیرش نپوشیده. کلا میونه خوبی با شرت نداش. یه نیم تنه بندی هم پوشیده بود و چون سینه هاش کوچیک تر و خوش فرم تر از مریم بود، نیازی به سوتین نداشت و راحت تو اون حالت وایمیساد. نوک سینه هاشم تقریبا مشخص بود. مریم هم هیچی بهش نمی گفت و شایدم می گفت بهش و چون مینا ناراحت میشد حتما زیاد بهش گیر نمیداد. چون اخلاق جفتشون رو می دونستم چجوریه!
مریم کنار من نشست و مینا هم رفت بغل پدرام. من سریع مریمو تو بغل گرفتم و خودم نشوندمش رو پامو ازش لب گرفتم و یه خورده عشق بازی کردم. مینا هم خودشو سریع تو بغل پدرام انداخت و می خواست کم نیاره، کارای مارو می کرد. پدرامم که طبق معمول ماست تشریف داشت.
مینا: من برم یه چایی درست کنم که عصرونه بخوریم!
مریم: وای مینا دستت درد نکنه، خودم تو این فکر بودم ولی نا نداشتم، به دادم رسیدی!
مینا رفت تو آشپزخونه و مشغول شد. آشپزخونه اپن (OPEN) نبود و یه در داشت که رو پذیرایی نبود و نمی شد داخل رو دید. مینا مشغول کار بود که پدرامو صدا زد.
مینا: پدرام؟ می تونی بیای کارت دارم!
پدرام: چیکارم داری؟!
مینا: تو بیا، عجب، حتما کارت دارم دیگه!
پدرام: خوب تو بگو؟
مینا: (با حالت عصبانیت) اصلا نمی خواد بیای، می خوای بیای یه کمک کنی، جونت در میاد!
پدرام داشت بلند میشد که من گفتم:
پویا: بشین بشین، من خودم میرم.
مریم رو ول کردم و اون هم چیز خاصی نگفت و مشغول ور رفتن با گوشیش شد. رفتم تو و دیدم مینا مشغوله و پشتش به در. شرتشم چون هی خم شده بود، رفته بود لای کونش. یواش رفتم پشتش و خودمو یواش چسبوندم بهش، یه لحظه جا خورد و سرشو برگردوند عقب نگاه کرد. سریع ازش یه لب گرفتم و دستمو سریع بردم رو سینه هاشو مالوندم.
می دونستم زیاد وقت نیست و ریسک بود. سریع ازش جدا شدم و بهم لبخند زدیم و یه بوس رو لب هم کردیم و اونم با یه لبخند ملیح و شهوتی بهم نگاه کرد و یواش گفت: عزیزم! یه خورده بلند بلند حرف زدیم که اگه صدامونو بشنون بدونن داریم کار انجام میدیم و مریم یه وقت فکری نکنه.
یه تعداد وسایل از تو کابینت می خواست که براش آوردم پایین و کمکش کردم و اونم مشغول ساختن قهوه شد.
مینا: قهوه که دوست داری پویا جون؟
پویا: آره، (این قسمتو یواش گفتم) خصوصا وقتی با دست تو باشه! الان واقعا میچسبه!
یه بوس کوچیک دزدکی فرستاد و باز خندید و مشغول شدیم. همین طور که داشتیم کار انجام میدادیم، منم شیطنتم گل کرد و گفتم باز یه انگلکی بدم و اینجوری واقعا حال میداد. دستمو یواش بردم سمت کونش و یکی از لپه های کونشو گرفتم و انگشتامو کردم تو خط کونش و میمالدیم. اونم برگشت نگاه کرد یواش می گفت: ممکنه کسی بیادا! منم می گفتم: حواسم هست! همش برمیگشت به در نگاه می کردم یهو کسی نیاد. ولی مریم میومد به گا می رفتیم واقعا.
دیدم داره خیلی عادی میشه این کار. رفتم پشتش و سریع بغلش کردم دستو گذاشتم رو شکمش که لخت بود و سریه بردم تو شرتش. می دونستم زیاد وقت ندارم باید سریع باشم. سریع دس زدم به کسش. خشک بود. راستی موهاشو هم دم اسبی بسته بود. برگدوندمش رو به در که کسی اومد سریه جدا بشیم. ولی واقعا خیلی خل بودم، اگه کسی میومد، حتی با سرعت نورم از هم جدا میشیدم باز متوجه میشدن! یه دستمو گذاشتم رو سینه هاش و میمالیدم و یکی دیگه هم تو شرت رو کسش میمالدیم و اونم مدام میگفت: پویا یهو کسی میاد! منم بی توجه! سرشو کم کم خم کرد عقب و چشاشو نیمه بسته کرده بود و اوج داشت می گرفت و دیگه صداش یواش تر شده بود. میگفت: پویا بسه، ممکنه مریم یا پدارم بیان!
یهو صدای از سمت در آشپزخونه اومد و ....
ادامه دارد ...
لطفا با نظرات، پیشنهادات و انتقادات خود من رو در ادامه داستان یاری کنید

     
#113 | Posted: 5 Feb 2019 15:58
عالی بود مثل همیشه
     
#114 | Posted: 13 Feb 2019 21:28
قسمت سوم

از پشت داشتم با مینا ور می رفتم تو آشپزخونه؛ رو به در برگردونده بودمش که کسی بیاد متوجه بشم. یهو از سمت در صدایی اومد و پدرام از در اومد داخل.
هم اون جا خورد و هم من؛ می خواستم مینا رو ول کنم که مینا منو محکم گرفت.

مینا: ادامه بده عزیزم، ولم نکن!
پدرام سرشو بگردوند و چیزی نگفت و از آشپزخونه رفت بیرون. منم یه خورده دیگه که با مینا ور رفتم و چون حس بدی بهم دست داده بود کم کم مینا رو ول کردم.
مینا: چی شد پویا؟ چرا ولم کردی؟!
پویا: مینا حسم رفت، بعدشم، اگه مریم بیاد می دونی چی میشه؟! پدرام اگه بره مریم بگه چی؟!
مینا: پدرام همیشه گند میزنه تو حس و حال من! اول این که پدرام چیزی نمیگه، خودم می شناسمش و اگه بگه دیگه آخرین باریه که منو میبینه! مریمم حق نداره چیزی بگه!
پویا: این طور نمیشه که، کار درستی نیست!

همون موقع مریم هم اومد داخل و ما هم دیگه خودمون رو جمع و جور کرده بودیم و متوجه نشد. مینا هم یه خورده بداخلاق شده بود چون یکی از خصوصیاتش این بود که خویشتندار نبود و نشون میداد اگر اتفاقی می افتاد.

مریم: چرا این همه طولش می دید؟ یه چایی خواستی درست کنیدا!
مینا: (با حالت عصبی) چایی نه، قهوه!
مریم: اوه اوه، چی عصبی! چی شده مگه؟ پویا تو چیزی گفتی بهش؟!
پویا: (با استرس) نه بابا من چیکارش دارم.
مینا: نه بابا، از دست پدرام ناراحتم!
مریم: خوب چی شده؟ مگه چیکار کرده؟!
مینا: هیچی بابا، ولش کن! قهوه آماده شد، بریم بخوریم.

بعد مینا از آشپزخونه خارج شد و مریم هم اومد نزدیک من وپرسید چی شده مگه و منم ابراز بی اطلاعی کردم و گفتم که دقت نکردم چی رد و بدل کردن و چرا ناراحت شد ازش، مگه من فضولم! مریمم، قربون صدقه من رفت و دست انداخت دور گردنم و لب گرفت ازم و بعد با هم رفتیم تو پذیرایی و قهوه خوردیم با هم و مینا هم هیچی نمی گفت و اخم کرده بود.

مینا: خوب من باید برم زود خونه دیگه خیلی خستمه، پویا منو می رسونی؟!
مریم: کجا مینا، هنوز که ساعت 7 هم نشده!
مینا: باید برم، خستمه واقعا مریم، نمی تونم بمونم، برم یکم استراحت کنم!
مریم: باشه برو، ولی پویا می خواد بمونه یکم دیگه، تو با پدرام برو خوب!
[font#DF01D7]مینا: مریم حرفی میزنیا، پدرام و من که ماشین نداریم، الان تو ماشین داری با پویا!
مریم[/font]: خوب خودم می رسونمتون!
پویا: نه این چه کاریه عزیزم، خودم می برمشون، بعد منم باید برم خونه، زودتر برم بهتره تا کمتر غر بزنه آرزو!

مریم بعد از یکم من و من و غر و لند قبول کرد من ببرمشون خونه. ماشین رو روشن کردم و پدرام جلو نشست و مینا هم پشت نشست. مینا یه مانتو بلند جلو باز پوشیده بود که حتی چاک بغل لباسشم تا بالای کونش بود و یه تاپ تنگ زنگی که سایز سینه هاش زیرش مشخص بود با یه کفش پاشنه دار و یه روسری که انگار اصلا سرش نبود.
تو راه، مینا تو آینه بهم چشمک میزد و و بوس می فرستاد.

مینا: اول تو راهت پدرام رو برسون خونشون و بعد منو ببر پویا البته اگه زحمتی نیست برات!
پویا: نه مینا جون اصلا زحمتی نیست! هرچی بگی انجام میدیم!
پدرام: آره اول منو برسون، بعد بهتون خوش بگذره!
مینا: (با حالت عصبانیت) یعنی چی؟
پدرام: هیچی! میگم مواظب خودتون باشین، چیزی نگفتم که!
مینا: پدرام حواست به حرفات و کارات باشه، فهمیدی؟!
پدرام: میگم بابا چیزی نگفتم که!
پویا: بچه ها بچه ها، دعوا نکنید! مینا پدرام منظوری نداشت، آروم باش.

مینا تا زمانی که پدرام رو رسوندم خونشون زیر لبی کلی غر میزد و حرف میزد. و معلوم بود از دستش عصبانیه و اصلا هم باهاش خداحافظی نکرد. بعد یه چند دقیقه به خونه مینا نزدیک شدیم و تا اونجا اصلا جلو ننشست.

مینا: پویا صبر کن من برم تو، می ترسم تنهایی برم، یهو اتفاقی بیفته!
پویا: باشه، رسیدی بالا آروم شدی بگو من حرکت کنم برم.
مینا: باشه.

مینا رفت و من منتظر بودم که تماس بگیره تا حرکت کنم به سمت خونه. ساعت حدود 8 شب بود. یهو زنگ زد.

مینا: پویا، پویا، من می ترسم!
پویا: چی شده؟!
مینا: زودی بیا بالا، من فک می کنم یکی تو خونست! زودی بیا بالا.

با عجله و ترس زدم داخل، در رو برام از بالا با آیفون باز کرد و من سری از پله ها رفتم بالا. تمام طبقات رو با سرعت رد شدم. رفتم و دیدم در بازه و چراغا هم خاموشه. تا رفتم داخل، یهو در بسته شد و تو تاریکی یهو یه سایه دیدم که پرید جلوم.
ادامه دارد ...
لطفا با نظرات، پیشنهادات و انتقادات خود من رو در ادامه داستان یاری کنید

     
صفحه  صفحه 12 از 12:  « پیشین  1  2  3  ...  10  11  12 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / Ghorbani Sex | قربانی سکس بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2018 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites