تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

نامردی بسه رفیق

صفحه  صفحه 4 از 20:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  16  17  18  19  20  پسین »  
#31 | Posted: 20 Jan 2015 20:18
نامــــــــــــــــــــردی بســــــــــــــــــــه رفیــــــــــــــــــــق ۳۰

یه جوری نگام کرد که واسه لحظاتی حس کردم می خواد دنیا رو رو سرم خراب کنه .. به زور جلوی خنده مو گرفتم . دوست نداشتم اذیتش کنم ولی می خواستم ببینم چیکار می کنه .. فلسفه بافی رو شروع کرد .
فروزان : اصولا شما مردا همه تون همینین . همین که خرتون از پل گذشت دیگه پشت سرتونو نگاه نمی کنین . اصلا یادتون نمیاد که برای رسیدن به اون جایی که درش هستین چیکار کردین . داشتین خودتون رو می کشتین . خیلی لوسی فرهوش ..
-حضرت خانوم شما که می فرمودی منو خوب می شناسی .. نگاهمو احساسمو .. خوب درک می کنی ..
تو چشام نگاه کرد .. تا رفت چیزی بگه تن لختشو به بدنم فشردم .
-همین برات کافی نیست که بگم دوستت دارم ؟ که دوست دارم با چشای تو دنیا رو ببینم ؟ با صدای تو فریاد بزنم که دنیا خیلی قشنگ تر از اونیه که حسش می کنیم و می بینیم ؟ این برات کافی نیست که بوی تن تو رو , بوی زندگی رو بوی عشقو با تمام وجودم حسش کنم ؟
فروزان : نهههههه ... نههههههه کافی نیست .. می خوام که لمسم کنی .. می خوام سر تاپای غرق هوسمو ببوسی ..
دستمو گذاشتم لای پاش .. روی شکاف کس خیسش .. وقتی فشارش می گرفتم چشاشو می بست وقتی کف دستمو روی کسش باز می کردم اونم چشاشو باز می کرد .. کف دستشو گذاشت پشت دست من و اونو به وسط بدنش فشرد .. لباشو رو لبام گذاشت .. و من با فشار دستم روی کسش آروم آروم به سمت مقصدی رفتم که هر دومون می خواستیم .. دستمو از وسط پاش از روی کسش بر داشتم تا کاملا به هم بچسبیم . از پهلو کنار هم بودیم . کیرم رفته بود لاپاش .. این بار زیاد به حودم فشار نیاوردم . من و اون این دفعه با حرکاتی آروم و بوسه هایی نرم به استقبال تبی بسیار داغ رفته بودیم . روبوسی کیر و کس و پذیرایی اونا از همو گذاشتیم به عهده خودشون . همزمان با حرکت کیر من , کس فروزان هم خودشو بیشتر روکیر من حرکت می داد .. چشای خوشگل و آبی اون بازم با هام حرف می زد . از این که تمام جسم و روحشو به من سپرده با تمام اندیشه و احساسش به من اعتماد کرده . به هیچی فکر نمی کردم .. جز این که انتظار داشتم که عشق حلال مشکلات باشه . حتی در بد ترین شرایط . فروزان کسشو به طرف بالا حرکت داد و قتی قسمتی از کیرم رفت توی کس با یه فشار و حرکت رو به جلو گذاشتم که بقیه اش هم بره ..
-برای همین اومده بودی ؟
فروزان : تو نمی خواستی ؟
-چرا عزیزم . فقط دلم می خواست دلم می خواد تو رو به عنوان یک همسر در کنار خودم داشته باشم ..
فروزان : من آینده رو خیلی روشن می بینم . دلم می خواد سپهر رو همین جوری آزاد بذارم . بذارم هر کاری که دلش می خواد انجام بده . تا راه برای تموم شدن رابطه و زندگی مشترک من و اون هموار تر شه . تا زود تر به تو برسم . اگه منو دوست داری دیگه نباید به فکر این باشی که من زمانی زن سپهر, زن بهترین دوستت بودم . تو از حقت داری استفاده می کنی و منم از حق خودم . این رسم زندگیه . الان در کشور های خارج خیلی جاها زن و شوهر ازمن جدا میشن و زن دوباره از دواج می کنه ..مرد هم همین طور و می بینی این دو تا خانواده با هم رفت و آمد هم دارن ..
-فکر نمی کنی اینا مال فیلما باشه ..
بازم یه نگاه توچشام انداخت و گفت شانس آوردی که به نگاه تو نمره قبولی دادم . وگرنه بازم بهت می گفتم که تو منو به خاطر خودم دوست نداری . با این که تا حالا عاشق نشده بودم ولی خیلی جا ها شنیدم و خیلی از هم جنسای من میگن که به مردا باید تا یه حدی عشق داد و بهشون دوستت دارمو گفت که خودشونو گم نکنن . اگه بهشون زیاد بها بدی فکر می کنن که می تونن اینو از خیلی های دیگه هم بشنون .. مغرور میشن . دیگه .....
لباشو بستم و سرعت حرکت کیرموزیاد ترش کردم .. دیگه نذاشتم حرف بزنه .. فکر کنم خودشم یادش رفت که چی می خواست بگه . قسمت بالای کیرمو در تماس با قسمت بالای کسش قرار داده و با یه حرکت فشاری هوسشو زیاد کردم .. می خواست خودشو رها کنه ولی نذاشتم .. نذاشتم که خودشو از اون فضا دور کنه .. قفلش کرده بودم .چند بار خواست یه چیزی بگه . فشار زیادی بر من وارد می کرد ولی من با نیرویی بیشتر از اون همچنان به تشک چسبونده بودمش و نمی ذاشتم حرکت کنه . سنگینی درون کسش نشون می داد که خیلی حشری شده و من باید اونو زود تر آرومش کنم .. . لبامو به شدت گاز می گزفت .. کاری به کارش نداشتم . خواستم هر جور که دوست داره لذت ببره .. چقدر حرکاتش زیبا و هوس انگیز بود ! و زیبا ترین لحظه همونی بود که آروم گرفت و نشون داد که تونستم ارضاش کنم و شیرین ترین لحظه لحظه ای بود که سرمو کمی بالاتر آورده تا به چشای خمارش نگاه کرده با لذت آبمو توی کسش خالی کنم .... ادامه دارد .. نویسنده ... ایرانی
     
#32 | Posted: 20 Jan 2015 22:33
satiar:
اقای ایرانی همه این اتفاقات توی یک شب نیفتاده با توجه به روند داستان ماهها زمان بردا تا فرهوش تونسته این مقدمات رو جور کنه و فروزان رو اسیر خودش بکنه!!از نظر دراماتیک بفرمایید اینجا سپهر چکار میکرده!؟بنظرتون نمیبایست در قالب داستان رابطه رو به سردی سپهر و فروزان را هم به خواننده هاتون معرفی میکردین!!! من بعنوان خواننده ای که سعی میکنم رابطه ای با احساس زنانه با داستان شما بگیرم واقعا ناتوان بودم!! این قصه سراسر با حسی شهوانی مردانه و خلع حس زنانه در آن بخوبی دیده میشود!! میدونم از نقد من شاید ناراحت بشین من قلمی در قصه پردازی ندارم ولی بعنوان یک خواننده زن عرض کردم...هرچه تلاش کردم خودم رو در این داستان رها کنم نتوانستم!! خاطرات ساده ای که از قلم یک زن آماتور در این انجمن من خوندم بیشتر رگه های صداقت را میبینم! موفق باشین

لینک پاسخ قبلی من به شما
https://www.looti.net/12_7736_29.html
لینک داستان بر بالهای عشق وهوس با شخصیت زنی به نام نیکو
https://www.looti.net/12_7828_1.html
لینک داستان اولین عشق آخرین عشق با شخصیت های زنانی چون شهره وفرشته
https://www.looti.net/12_7732_1.html
لینک داستان نقاب انتقام با شخصیت زنی فوق العاده به نام بهشته
https://www.looti.net/12_7264_1.html
لینک داستان هرجایی با شخصیتی شاید رویایی ولی انسانی ..حقیقی و واقعی نیلوفر
... البته من اینا رو اوردم تا یه وقتی فکر نکنی من مخالف زنان هستم مثلا افکار پلاسیده مرد سالاری دارم و از این حرفا در داستان هر چیزی ممکنه اتفاق بیفته .. ممکنه دو زن در شرایط مساوی در امکانات مساوی و در روحیه ای مشابه دو اقدام متضاد هم انجام بدن .. ما باید از فروزان و فرهوش بپرسیم که چرا این قدر زود با هم جوش خوردن .. قضاوت به قیاس نباید بکنیم .. من یه جای دیگه این مثالو هم اوردم در شهر من .. منطقه من 2 تا زن مطلقه تقریبا هم سن وجود داره خونواده پدری اونا هم دستشون به دهنشون می رسه .. هر دو یک دختر پنج شش ساله دارند .. هر دو ترجیح دادن جدا از خونه پدری زندگی کنن . یکی داره هرزگی می کنه .. با فحشا ء زندگیشو پیش می بره .. یکی دیگه میره خونه های مردم توالت اونا رو می شوره ولی شرافت خودشو نمی شوره . جارو می زنه رخت می شوره ..پول حلال در میاره زهی به شرافتش .. اگه من بیام از این دو تا زن بنویسم فقط دارم یه واقعیت از واقعیات اجتماعی رو میگم .. چرا این مثل اون نشده و چرا اون مثل این نشده که دیگه دست من و شما نیست . پیچیدگی های درون ادمی زیاده .. و اما اینا مقدمه ای بود برای پاسخ به شما در خصوص مطالبی که پیرامون این داستان فر مودید ..تا هفت هشت قسمت دیگه پاسخ بسیاری از پرسشهای خوانند گان داده خواهد شد . اما این داستانیست که فکر کنم 100 قسمت دیگر هم ادامه خواهد داشت . هنوز زود است که بخواهیم عجولانه در مورد آن قضاوت کنیم چون به هسته اصلی خود و اون شوکی که باید برش وارد بشه نرسیده .. به نظر شما رابطه فرهوش و فروزان به همین صورت باقی می مونه ؟ چرا من سپهر رو وارد کارزار نکردم ؟چرا زنشو رو در روی اون قرار ندادم . در این جا اشاره ای کردم به این که فروزان عاشق سپهر نبوده .. شاید خواسته باشم پوششی بر ضعف این نکته داده باشم که خیلی زود فروزان وفرهوش را به هم جوش داده ام .. شاید خود من در قالب یک خواننده ای که می داند در اینده چه اتفاق خواهد افتاد کمی برای رسیدن به ان اتفاقات و جذاب تر شدن داستان عجله کرده باشم . اما مسئله بسیار مهم سپهر می باشد .. چه عاملی باعث شده که او نسبت به همسرش و حرکاتش بی خیال نشان می دهد .. به خاطر اعتماد به دوستش ؟ به خاطر این که با کس دیگه ای دوسته ؟ داره قاچاق می کنه ؟ داره کار خیر می کنه ؟ این جا نکته ای هست که من تا هفت هشت قسمت دیگه نمی تونم بگم .. اگه سریع بخوام برم رو اون مسئله داستان دچار ضعفی میشه و همون انتقادی برش وارد میشه که در اثر رابطه عجولانه فرهوش و فروزان برش وارد شده ..گاه در زندگی انسان مسائلی پیش میاد اتفاقاتی میفته که آدم خودشو فراموش می کنه ... در شهر ما در میان یکی از بستگان ما سالها پیش یه ازدواجی صورت گرفت ... اون زن قبل از ازدواج با یک مرد دوست بود عاشق هم بودند نمی دونم چی شد سر هیچ و پوچ بحثشون میشه دختره میره با یه خواستگار پولدار و تحصیلکرده ازدواج می کنه ... ولی یهو دلش می گیره می فهمه چه اشتباهی کرده .. اون مرد حتی خوش قیافه تر از عشق اون زن بود .. زن موضوع رو با شوهرش در میون میذاره .. در دوران عقد .. شوهر با کمال متانت .. بدون پس گرفتن هزینه هاش همسرشو طلاق میده و اون زن به عشقش می رسه با این که زندگی زیر یک سقفو شروع کرده بودن مرد به زن دست نزد و اون زن هنگام طلاق دختر بود .. هرچند اینا ملاک نیست ولی من می خوام کار شرافتمندانه اون مرد رو بگم . .... حالا من اگه بیام اینو بنویسم به من میگن مدافع مرد ..؟ ! من یک واقعیتو نوشتم تا یک حقیقتو زیبا جلوه بدم . در داستان هر جایی نیلوفر یک دختر مقدسه ..پاکه ..مادرش شقایق هم می تونست مقدس باشه .. اما شرایط داستانو طوری ردیف کردم که شقایق به هرزگی کشیده شد.. این حقیقت تلخ رو ترسیم کردم که این کار درسته زشته ولی شقایق به نوعی درماندگی و ناچاری رسیده بود .. مشکلاتشو گفتم اونو محکومش نکردم .. اینا در جامعه هست .. نمی تونی بگی نیست . فقط از خوب ها یا خوبی ها گفتن که دردی رو دوا نمی کنه . خوب و بد در همه جا هست .. یک زن و یک مرد می تونن خوب باشن می تونن بد باشن شخصیت انسانی مهمه .. به شما توصیه می کنم فراز و نشیب هایی رو که در ادامه داستان پیش میاد در نظر داشته باشید . همراه من باشید .. من درپی محکوم کردن کسی نیستم .. حتی اگه حرفای منو نپذیرید ناراحت نمیشم همون جوری که از انتقاد ناراحت نمیشم . انتقاد درست یعنی سازندگی .. چه انتقاد درست باشه و چه عجولانه در هر دو حالت من اعتماد به نفسشو دارم که به راحتی به همه اونا پاسخ بدم . حتی وقتی که خودم از داستان خودم انتقاد می کنم وعیبهایی رو می دونم که خوانند گان فهیم ممکنه در اثر عجله و این که کار دستشون نیست شاید به سادگی از کنارشون بگذرند ..دیگه جای ناراحتی نداره که از انتقاد ناراحت شم .. من خودم دهها انتقاد از نوشته های خودم داشته که اگه بخوام اونا رو بگم تعجب می کنید .. ولی نکات مثبتی هم هست که میشه بیانش کرد . در داستان نقاب انتقام زنی منفی هست به نام سها ... یه زنی بالاتر از انسان و فرشته هست به نام بهشته .با این که من خودم شخصیت بهشته رو درست کردم اون قدر دوستش داشتم و دارم که حتی اونو در یک صحنه سکسی هم وارد نکردم و حتی با مردی که در نهایت شوهرش میشه ...حالا شما بیا داستانو بخون ... می خوای بگی چرا سها بد شده ؟ چرا حشری شده ؟ چرا پولکی شده ؟ بیا و بهشته رو ببین .. نه پولکیه نه ادعا داره .. با گذشته .. خانومه .. عاشقه .. یعنی تمام زنای دنیا خوبن ؟ یا بدن ؟ تمام مردا خوبن ؟ بدن ؟ اصلا این چیزا معنی نداره .. هر کسی خودش شخصیت خودشو می سازه . من تا به حال یک سکس خلاف در زندگیم نداشتم یک حرف زشت و رکیک اززبونم در نیومده . اهل رفیق بازی و عیش ونوش هم نیستم . با اولین دختری که دوست شدم و اخریش هم بود ده سال بعد از آشنایی ازدواج کردم . از 14 تا 24 سالگی دوست دخترم بود .هر پسری که دور و برم بود به من می گفت دیوونه شدی ..خودت رو علاف کردی ..ولی همه پسرا هم این جور نبود ند من در 7 اردیبهشت 92 در پارک لاله تهران دخترایی رو دیدم که با یه وضع زننده ای با پسرا در حال بزن و بکوب و بزن و برقص بودند و تکیه کلامهایی داشتن که خجالتم میاد بگم شده بودن یک لات به تمام معنا .... حالا من بیام بگم چون این چند تا دختر این جوری بودن تمام زنا این جورین ؟ یا بگم با استفاده از اصل آزادی اونا حق دارن این کارو بکنن ؟..حرف زیاده .. فقط در مورد این داستان بگم که در قسمتهای آینده سپهر یک کاری رو انجام میده که مطمئن هستم خیلی ها میگن با عقل جور در نمیاد .. حتی در اون شرایط .. در سخت ترین شرایط زندگی .... ولی همه چی امکان داره .. ادما با هم مساوی نیستن .. یکی می بینی پنج تا پسر داره یه پسرشو می کشن .. از خون قاتل نمی گذره قصاص می کنه .. یکی دیگه می بینی تک پسرش کشته میشه .. قاتلو می بخشه ... بخشیدن اونم در اون شرایط خیلی سخته .. ولی خداوند بعدا طوری آدمو آروم می کنه که این گفته مولا علی ثابت میشه در عفو لذتی هست که در انتقام نیست . این سایت سایت سکسیه و بیشتر داستانهاش فانتزی .. اما من چون یه حس و حال عاشقانه و عاطفی به این داستان دادم خودم در این تالار و در میان داستانهای در جریان خودم از این داستان بیشتر خوشم میاد .. من داستان آبی عشق رو هم که عشقی و غیر سکسیه بهت معرفی کرده بودم .. نسیم دختری که نستوه رو به راه راست هدایت می کنه .. عاشق هم میشن اما دست سرنوشت اونا رو از هم جدا می کنه . و نستوه به خاطر عشقش حتی پس از جدایی ناخواسته بهش خیانت نمی کنه ..داستان جذابیه .. سراسر عاشقانه با شخصیتهای گوناگون و بیشترش دخترای مثبت ..و نستوه پسری که نسیمو با این که زیبایی خیلی از دخترا رو نداره اما به خاطر سادگی و پاکی اون درونشو زیبا می بینه ..حتما این داستانو مطالعه کن ساتیار نازنین از توجهی که به بعضی از نوشته هام داری ممنونم و امید وارم با برزسی بیشتر قضاوتی معقولانه تر راجع به من و نوشته هام داشته باشی .. چون کسی که پنج تا شش هزار پست داستانی نوشته نمیشه با مطالعه پنج یا شش داستان قضاوتی در مورد اون و نوشته هاش داشت ..پاینده و پایدار باشی . با احترام دوست و برادرت : ایرانی
     
#33 | Posted: 22 Jan 2015 01:50
نامــــــــــــــــــــردی بســــــــــــــــــــه رفیــــــــــــــــــــق ۳۱

برای هردومون سخت بود باور کردن این که اون متعلق به یک سیستم دیگه ایه . زنیه که هنوز شوهر داره .. شوهری که بهترین دوست منه و هر چند این روزا کاراش کمی عجیب و غریب به نظر میاد ولی بعید به نظر می رسه که اهل خیانت باشه .
فروزان : فرهوش من نمی تونم ازت دور شم . نمی تونم خودمو متعلق به خونه طبقه بالا بدونم . نمی تونم با سپهر خیانتکار یه جا زندگی کنم .
با همه لذتم اززشتی کارم در حق سپهر, وقتی که فروزان از خیانتکار بودن شوهرش می گفت قلبم می لرزید .. هم به خاطر این که شاید یه روزی همه چی بر ملا می شد و هم به این خاطر این که نمی خواستم به یادم بیاره که چیکار کردم و وجدانمو تحت تاثیر قرار بده . با همه اینا از کاری که کرده پشیمون نبودم . اگه زمان به عقب بر می گشت بازم همین کارو انجام می دادم .. نمی دونستم اسم این کارمو چی بذارم . بی وجدانی ..پستی , عشق یا نیاز ؟ فروزان ازم می خواست که نسبت به اون صادق باشم . بهش دروغ نگم . من از زمانی که به این صورت با هم بودیم هر گز بهش دروغ نگفتم . تنها دروغ من همونی بود که باعث پیوند من و اون شد . قبل از این که بره خونه شون بغلش کردم . همه جاشو بوسیدم .. موهای سرشو وسط دو تا دستام قرار دادم .. مثل دیوونه ها شده بودم . فروزان : چه خبرته ! داری چیکار می کنی . نکن فر هوش .. یه کاری می کنی که من همین امشب با سپهر بهم بزنما ..
-یه قولی بهم میدی ؟
فروزان : چه قولی !
-دیگه نذاری دستای سپهر بهت برسه .
فروزان : من از وقتی که خودمو تسلیم تو کردم دیگه هیچوقت باهاش نبودم . و نخواهم بود .. درسته که اولین مرد زندگی من نیستی ولی تو اولین و آخرین عشق منی . اینو مطمئن باش ..
-قول میدی هر اتفاقی بیفته کنار من بمونی ؟ درکم کنی ؟
فروزان : دیگه از این بد تر یا بهتر یا بهتره بگم سخت تر چه اتفاقی می خواد بیفته که به روی سپهر بیارم کاراشوتا ازهم جداشیم .. این که خیلی عالی میشه . من باید به تو بگم که تنهام نذار .. حالا دیگه باید برم . کلی کار خونه دارم که باید انجامش بدم .. فردا هم باید بریم سر چند تا ساختمون . می تونیم بازم با هم باشیم . این روزا سپهر هم که باهامون نمیاد .. ما دو نفری راحت تریم .. ولی به نظر تو یکی از این روزا تعقیبش کنیم بهتر نیست ؟ مچشو بگیرم .. دیگه مهرم حلال جونم حلال ...
-ولش کن خانومی . بالاخره زمستون میره و رو سیاهی به زغال می مونه .. یه روزی ابرای تیره میرن کنار و همه چی آشکار میشه ..ما بهتره با هم خوش باشیم .. فقط این فکر که ....
فروزان : چند بار باید بهت بگم وقتی که عشق به وسیله تو در خونه منو زد دیگه امکان نداره مرد دیگه ای این درو بزنه .. وقتی تو رو به خونه قلبم راه دادم دیگه درش به روی مردای دیگه بسته شده که بخوام اونا رو به عنوان عشق خودم انتخاب کنم . فروزان رفت و منو با دنیایی فکر و خیال تنها گذاشت . تا صبح خوابای عجیب و غریب می دیدم . خوابای خوب و بد . خواب سکس با فروزان .. خواب این که هنگامی که من و اون در حال سکس بودیم سپهر از راه می رسه و منو می بینه . وقتی که از خواب پا شدم وفهمیدم که همه این جریانات یک خواب بوده نفسی به راحتی کشیدم . دو سه روز بعد که من و سپهر تنها شدیم و قرار بود که تا یه ساعت بعدش من و فروزان با هم بریم سر ساختمونا .. ازش پرسیدم
-سپهر واست مشکلی پیش اومده ؟ حس می کنم رنگت پریده . از چیزی ناراحتی ؟ عاشق شدی ؟ یه نگاه عجیبی بهم انداخت که مو بر تنم سیخ شد .. سرشو تکون داد و با نگاهی که ترس برم داشت گفت
-امان از این چرخ بازیگر .. خیلی نامرده ..
شدت ضربان قلبم زیاد شده رنگ پریده بود .. می ترسیدم ازش چیزی بپرسم .
-سپهر چیزی می خوای ؟ مگه حساب و کتابا دچار اشکال شده ؟ نظم چیزی به هم خورده ؟
گویی که با نگاه تیز بینش داشت به من می گفت که فریب کاری دیگه بسه . من همه چی رو می دونم .. نه .. من نمی خواستم دوستی با اونو از دست بدم . اون نباید منو یه آدم پست بدونه .. من عاشق فروزانم . یعنی ارزششو داشت ؟ فقط داشت سرشو تکون میده .. توی دلم می گفتم خب همه چی رو بگو و خلاصم کن .. راست میگن که شتر سواری دولا دولا نداره . ماه زیر ابر پنهون نمی مونه .
-مثل این که حالت خوب نیست . کار زیاد خسته ات کرده . رنگت پریده . چیزی می خوای برات بیارم .؟
می خواستم موضوع رو عوض کنم . لحنشو عوض کنم . ببینم می تونم نشونی از محبت پیدا کنم یا نه ؟ اون با نگاهش داشت منو می خورد ...
-سپهر پس امروز تو هم با من و فروزان بیا که با هم یه دوری بزنیم . نظارت و نظر تو هم شرطه . شاید یه جای کار اشکال داشته باشه ... یه جور خاصی نگام کرد و گفت تو و فروزان راحت از پس همه کارا بر میاین ..
شاید همه این غیب شدنهاش یه موش و گربه بازی بوده .. شاید یه دور بین مخفی کار گذاشته از من و فروزان فیلم گرفته .. شاید کسی رو مامور تعقیب ما کرده ؟ شاید حواسمون پرت بوده بی احتیاطی کردیم . به اینکه سپهر بهمون اعتماد داره اعتماد داشتیم . نزدیک بود به دست و پاش بیفتم . دوست داشتم زمین دهن باز می کرد و فرو می رفتم . نمی تونستم تو روش نگاه کنم .. یعنی به غیر این چی می تونه باشه؟!.. .... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی
     
#34 | Posted: 23 Jan 2015 05:46
نامــــــــــــــــــــردی بســــــــــــــــــــه رفیــــــــــــــــــــق ۳۲

من و فروزان مثلا می خواستیم بریم و یه سری به ساختمونا بزنیم . ولی هر دومون مثل مرغای عشق از قفس آزاد شده ای بودیم که به دیدن هم نمی دونستیم چیکار بکنیم . دوست داشتیم خودمونو از فضای کاری دور نگه داشته باشیم . واسه همین زیاد خودمونو در گیر مسائل کاری نکردیم . فقط می خواستیم با هم باشیم ولی واسه این که سپهر اگه بعدا یه پرس و جویی کرد فکر نکنه ما بی خیال بودیم سریع یه دوری زدیم و از اون جا راهی یکی از روستاهای اطراف شهر شدیم ..
فروزان : فرهوش داری منو به کجا می بری .. معلومه ؟
-نگران نباش .. دارم تورو می برم به یه ویلای روستایی . می خوام اون جا واست حرفای عاشقونه بزنم . آخه همش که نمیشه کنار دریا قدم بزنیم . نا سلامتی حالا ما یه پا شمالی شدیم .
فروزان : اصلا خوشم نمیادکه بر گردیم تهرون ..
-آره ولی امروزوعشق است . خدا کنه این رفیقمون تا غروب بر نگرده .. ولی فروزان یه خورده به کاراش دقت کن . امروزسپهر از دست روز گار و سر نوشت و بازیهای اون می نالید
فروزان : به درک . بذار بناله . بذار بفهمه که من و تو همو دوست داریم
-چی داری میگی ؟ به همین سادگی که نیست . اون اگه ازت شکایت کنه می تونه واست درد سر درست کنه . تازه ما که مدرکی نداریم
فروزان : من دیگه خسته شدم .
-از چی از دوست داشتن من ؟ منم دیگه خسته شدم
فروزان : تو از چی خسته شدی ؟.
-از سکس با تو ..
تو چشام نگاه کرد و گفت تو چطور جراتشو پیدا کردی که حتی به شوخی هم شده این حرفو بر زبون بیاری ..
فروزان چه خوب حس منو درک می کرد ؟ می دونست که من این حرفو از ته دلم نزدم . ولی با همه اینها تونسته بودم فریبش بدم که باور کنه که شوهرش بهش خیانت می کنه ..
فروزان : عزیزم فکر نمی کنی به خاطر این موضوع که تو نخواستی با سپهر همکاری کنی و واسش زن جور کنی ازت ناراحته ؟ ببین چقدر ازت حساب برده ازم می ترسه که دیگه به روت نیاورده ازت نخواسته که این کارو براش انجام بدی ..
-شاید همینی باشه که تو میگی . فقط همینو می دونم که خیلی دوستت دارم . خاطرت رو می خوام . نمی تونم اون روزی رو ببینم که در کنار تو نباشم ..
رسیدیم به اون خونه ویلایی با دور نمای قشنگش ..
-با این که یه آب و هوای شرجی بر این جا حاکمه ولی این زیبایی ها رو دوست دارم . فروزان : منم این جا رو خیلی دوست دارم . خیلی دلم می خواد یکی از این شبا منو بیاری این جا که تا صبح با هم حرف بزنیم
-فقط حرف ؟
فروزان : مگه ما کار دیگهای با هم داریم فر هوش ؟
-هر چی تو بگی فروزان ..
وقتی که با چشاش می خندید دیگه نمی شد خوشگلیشو با هیچ معیاری در این دنیا سنجید . باورم نمی شد که اون مال من شده باشه ..
فروزان : نمی دونم چرا ما یکی از این خونه ها رو نمی خریم .. همش کارمون شده کنار دریا ..
-وای خانوم سر مایه دار ما رو باش .. باشه .. ولی تو که می دونی به ما میگن بساز و بفروش ... تمام این خونه هایی که می سازیم مال ما که نیست ... ولی هیچی نکنه تا حالا به اندازه چهار پنج تا خونه البته هر کدوممون سود کردیم .
فروزان : و سود بیشتری هم خواهیم کرد . خیلی بیشتر از اینا . ولی خودمونیم کله ات خوب کار می کنه .. الان خرید این جور زمینا در حاشیه شهر طلاست . مهاجرت از تهران و شهر های خیلی بزرگ به این جا زیاد شده ... قیمت زمین همچنان رو به افزایشه ..
فروزان : عزیزم من همه چی رو در تجارت نمی بینم . من حاضرم در کنار تو فقط یه سقفی داشته باشم که روسرم بارون نریزه .. همینو هم نخواستم .. حاضرم با تو در یه چادر زندگی کنم ولی فقط بدونم همیشه پیشمی تنهام نمی ذاری .. دوستم داری . مثل حالا مهربون و صادقی .. می تونم بهت تکیه کنم . اگه تو نبودی نمی دونستم این روزا رو چه جوری واسه خودم هموار کنم . خودمم تعجب می کنم که چه راحت اومدم سمت تو . چه زود .. شاید همه اینا یه حکمتی داشته ..
-آره عشق من همه اینا رو باید به فال نیک گرفت .
فروزان : من که می خوام حتی یه لحظه تنهام نذاری باید کی رو ببینم ؟
-خدا رو .. از اون بخوای یه کاری کنه که زود تر کارا رو درست کنه .
وقتی که این حرفو زدم ازخودم بدم اومد . پشیمون شدم . کفر گفته بودم . آخه خدا که نمیاد شریک خلاف کاریهای آدم بشه .
فروزان : چقدر قشنگه این جا ! باغ مرکبات ..
-سبزی کاریهاشو می بینی ؟ ولی من نگاه آبی و وجود سبز تو رو بیشتر دوست دارم . نسیمی موهای فروزانمو به حرکت در آورده و صورتشو ناز تر کرده بود ... چشاشو یه لحظه بست و من در همون لحظه لباشو شکار کردم ..
فروزان : نه فر هوش ..چیکار می کنی ..
می خواست اذیتم کنه . شاید بهش بر خورده بود .. دو سه دقیقه ای در همون حالت بودیم ..
فروزان : بازم کارت رو کردی ؟
دستمو از زیر بلوزش رد کرده و روبند سوتینش قرار دادم . می خواست خودشو کنار بکشه ..
فروزان : نمی خوام خودت رو خسته کنی ..
منظورش این بود که حالا که میگی از سکس با من خسته شدی چرا داری به خودت زحمت میدی ؟
-با تو شوخی هم نمیشه کرد ؟ باشه هرچی تو بگی . حالا که تو خوشت نمیاد من حرفی ندارم ..
فروزان : نمی دونم با تو چکار کنم .
-منو بزن .. آره فروزان منو بزن تا دلت خنک شه ..
رفتیم به یکی از این اتاقا .. در و پنجره ای رو که روبروی هم قرار داشتن باز کردیم .. وزش باد طوری فضای اتاقو دلپذیر کرده بود که اصلا بوی نا و شرجی بودن هوای تابستونو حس نمی کردی .. وقتی صورتمو رو صورت عشقم قرار داده و این بار دستمو به پشتش رسوندم غرق لذت و سکوت باهام همراهی می کرد ... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی
     
#35 | Posted: 25 Jan 2015 01:03
نامــــــــــــــــــــردی بســــــــــــــــــــه رفیــــــــــــــــــــق ۳۳

غرق سکوت بودیم غرق لذتی که تمومی نداشت . غرق لحظه هایی که از تموم شدنش می ترسیدیم . و من هراسم خیلی بیشتر بود . اون می دونست که آغوش زن دیگه ای انتظارمو نمی کشه یا من آغوشمو واسه زن دیگه ای باز نکردم ولی من فقط باید به حرفاش اطمینان می کردم . این که دیگه سپهرو دوست نداره . نمی خواد با اون باشه . از بودن با اون لذت نمی بره . به من می گفت فرهوش من دارم عذاب می کشم . تو چه جوری منو دوست داری وقتی که راضی نمیشی بهم کمک کنی ؟ هرچی فکر می کردم نمی تونستم دوستی خودم با سپهرو به هم بزنم . اون خیلی مهربون و با مرام بود . شریک خوب من بود . هم بازی من در کودکی و همراه من در تمام زندگی .. حتی وقتی که بچه بود بازم عقلش بیشتراز عقل من کار می کرد . من نمی تونستم به همین سادگی ازش دست بکشم . من دوستش داشتم . هم اونومی خواستم و هم فروزانو .
فروزان : چرا دیگه دستات حرکت نمی کنه ؟ حواست رفته جای دیگه ها . می کشمت .. ببینم این روزا سپهر بهت پیشنهاد نداده که واسش زن جور کنی ؟ فکر کنم واسه خودش یه پا استاد شده . فقط می کشمت زنده ات نمی ذارم اگه گول حرفای اونو بخوری .. مثلا بیاد بهت بگه رفیق نامرد تو واسه مون جور نکردی حالا من برات ردیف می کنم . فروزان طوری با حرص و به خوبی ادای لات بازی و داش مشتی صحبت کردن مردا رو در می آورد که من خوشم میومد ..
-کیف می کنم می بینم داری حرص می خوری ..
فروزان : تو از این که اعصاب منو خرد می بینی لذت می بری ؟
-آره آخه می بینم که این حرص خوردنای تو همه الکیه . کشکه . بی خوده .
فروزان : دیگه چی حضرت آقا ؟!
-هیچی فقط می خواستم بگم تو که حرص می خوری من یه چیز دیگه می خورم .
فروزان : چی می خوری ؟
بلوزشو دادم بالا ..
-سینه های تو رو ..
واسه یه لحظه خودشو کنار کشید . ولی دیگه سرم رفته بود وسط سینه هاش . سوتینشو از همون رو دادم به سمت بالا . سینه های مرمرینشو میون دوتا دستام گرفتم . سرشو برده بود عقب .. هنوز هیچی نشده چشاشو بسته بود . می دونستم که از این کار منم مثل هر تماس دیگه ام با بدنش لذت می بره . خیلی آروم نفس می کشید . صدای نفسهای اون منو به عالم دیگه ای برده بود .. دلم می خواست صورتمو به صورتش می چسبوندم تا بوی نفسهاشو احساس کنم . اون نفسها منو به عالمی می برد که جز خودم و اون هیچ کس و هیچ چیزدیگه ای نمی دیدم . جز ما فقط خدا بود . شاید حتی از دیدن خدا هم شرم داشتم . دلم می خواست خدا هم یه جوری منو در این کار کمکم کنه .. ولی خیلی زشت بود این انتظار بیجا رو داشتن . پس می تونستم منتظر چی باشم ؟ من فروزانو با قلبش شکار کرده بودم . اون به من می گفت که خیانت سپهر رو تحمل کرده ولی خیانت منو نمی تونه تحمل کنه .
فروزان : با این که خیلی اذیتم می کنی ولی خیلی دوستت دارم . می خوام همیشه با تو باشم ..
-همین جا ؟
فروزان : همه جا .. دلم نمیاد از جام پا شم . ولی دوست دارم برم وسط طبیعت .. از عشق و زیبایی در کنار تو لذت ببرم .
خواستم به چشاش نگاه کنم تا ببینم حدسم درسته یا نه ؟ ولی اون چشاشو به سمت دیگه ای دوخته بود . معلوم بود که حدسم درسته . اون دوست داشت در میان گلها و درختان زیبای پشت این ساختمون با هم باشیم . دوست داشت که این پیشنهادو من بهش بدم ..
-فروزان .. میای بریم در هوای آزاد با هم حرف بزنیم ؟
فروزان : به شرطی که پسر خوبی باشی و فقط حرف بزنیم . میگم فرهوش کسی هم موقع حرف زدن ما رو می بینه ؟
-مگه قدم زدن و صحبت کردن چه ایرادی داره !
فروزان : من اصلا از کارای نصفه و نیمه خوشم نمیاد .
-اتفاقا منم مثل توام . نمی دونم چرا دوست ندارم نیمه کاره یه فعالیتی رو ول کنم .. وقتی به محوطه دلگشای پشت خونه رسیدیم یه نگاهی به اطراف و دور و برمون انداختیم خوشبختانه مزاحمی تهدیدمون نمی کرد . با این حال خودمونو کشوندیم گوشه یکی از دیوار ها . کنار گلهای قشنگی که شاهد عشقبازی ما بودند . خیلی آروم اون کار نیمه تمومی رو که در اتاق شروع کرده در این جا ادامه اش دادم
فروزان : نهههههههه .. تو که قرار نبود این کارو با هام بکنی .. هنوز ازم خسته نشدی -بذار لباتو ببندم تا دیگه حرفایی رو که بهش اعتقاد نداری بر زبون نیاری .
فروزان : یعنی میگی من آدم دورویی هستم ؟
-نه عزیزم یکرنگ ترین ریاکار دنیایی .. یا بهتره بگم ریا کار ترین آدم بی ریای دنیایی .. کدومشو بیشتر دوست داری ؟
فروزان : همونی که هرچی باشم فقط مال تو باشم ..
چشاشو به پروانه های خوشگلی دوخته بود که به گلبرگها خیره شده بودند . هوا در اون نقطه ای که ما رو چمنها دراز کشیده بودیم معتدل و دلپذیر تر بود . اونو کاملا بر هنه اش نکردم . نسیمی روح پرور تن داغمونو نوازش می داد .. . .. ادامه دارد .. نویسنده ... ایرانی
     
#36 | Posted: 26 Jan 2015 00:57
نامــــــــــــــــــــردی بســــــــــــــــــــه رفیــــــــــــــــــــق ۳۴

بازم رفته بودم به این فکر که در دنیای دیگه ای زندگی می کنم . انگار یه خط بطلانی بر واقعیات کشیده بودم . به این فکر می کردم که چرا باید فروزانو فریب داده باشم . اگه واقعا دوستش داشتم نباید این کارو می کردم و اگرم این کارو نمی کردم دیگه نمی تونستم با اون باشم .. داشتم به همین چیزا فکر می کردم که حس کردم بین جسم من و اون فاصله ای نیست . نمی دونم چرا برای دوست داشتن و عاشق بودن هم باید معیار هایی داشت . چرا باید عشق من و اون آلوده به گناه می شد . غرق در لذت سکسی آروم شده بودیم . اون دیگه بهم نمی گفت که تند تر بکنمش ..فقط دوست داشت در کنار من آروم و قرار بگیره . می دونستم اونم داره به همون چیزی فکر می کنه که من فکر می کنم ولی خیلی کمتر . شاید این یه آرامش قبل از طوفان بود . شاید نهایت خوشبختی من همین روزایی باشه که درش قرار دارم . مثل یک کبک سرموکرده بودم زیر برف . نمی خواستم واقعیتها رو لمس کنم . لبای فروزانو شکارش کردم . حرکت آروم کسشو با حرکت آروم کیرم جواب می دادم . دقایقی بعد از جامون پا شدیم .. من خودمو ارضا کرده بودم ولی اون هنوز التهاب داشت با این حال دوست داشت با هم قدم بزنیم و درددل کنیم . از آرزو هامون بگیم ..
فروزان : وای این پشت چقدر قشنگه . من تا اون جایی که می دونم مزارع برنج بیشتر مردم در این نواحی و چند شهر اطراف , از مناطق مسکونی اونا فاصله داره ولی این جا درست نزدیک خونه شونه . میای باهم از شیار های بین شالیزار بگذریم ؟ چقدر طبیعت یکدست و زیباست . نمی دونم چرا هر چیز قشنگو که می بینم می خوام داشته باشم. شاید این حسو عشق تو به من داده . به من داده که در کنار تو باشم . لحظه ها رو با تو حس کنم . با تو به روشنی فردا نگاه کنم .. وقتی دریای آبی در تماس با آسمون آبی قرار می گیره حس می کنم دنیا به اوج زیبایی اش رسیده . رنگ سبز شالیزار همین حسودر من به وجود آورده . فکر می کنم یه پرنده ای شدم و رو آسمون این شالیزار پرواز می کنم . دیگه هیچ چیزی نمی تونه ما رو از هم جدا کنه . من منتظر اون روز بی دغدغه هستم .. کی اون روز میاد فر هوش ؟ تو خیلی خونسردی ..
-خب این روزاییه که ما داریم پایه های عشقمونومحکم می کنیم . بیشتر با روحیات و طرز فکر هم آشنا میشیم . با خواسته های هم . این روزا داریم خودمونو باور می کنیم و همدیگه رو .
فروزان : دوست داری واسه خودمون یه مزرعه برنج هم داشته باشیم ؟
-ولی من حال و حوصله کار در مزرعه رو ندارم . می دونی چقدر سخته ؟ من می بینم روستائیارو که به وقت کار چقدر حرص می خورن با این که این جا معمولا آب به اندازه کافی هست ولی تازگیها گاه طبیعت باهاشون قهر می کنه ..
فروزان : کاش دنیا واسه ما هیچوقت به انتها نمی رسید
-یعنی برای ما عاشقا ؟ پس بقیه آدما چی ؟
فروزان : خوب اونا هم می تونن عاشق شن ..
- اگه قراره که آدما عمر جاودان پیدا کنن همه عاشق میشن . ولی خوب که فکرشو کنی همه به نوعی عاشقن . چون اگه عشق نباشه اونا پای بند زندگی نمیشن .همین که زندگی رو دوست داشته باشی واسش بجنگی این خودش یه نوع عشقه .
فروزان : ولی من حس می کنم با تو جاودانه ام . با تو دیگه مرگ و جدایی واسه من مفهومی نداره ..
فروزان صادقانه و خالصانه عشقشوبه من ابراز می کرد ولی یواش یواش ترس برم می داشت .. شاید من با این زندگی شبه خیالی و رویایی خوش بودم به خاطر این که نمی خواستم رسوا شم . اگه همه چی بر ملا می شد نمی تونستم بگم که در برابر سپهر عذاب بیشتری می کشم یا در مقابل فروزان .
-وای فکر این جاشو نمی کردیم .. فروزان : چی شده ..
سمت چپ این مزرعه بازه .. و چند مرد غریبه اون طرفن .. تو هم که روسری سرت نیست .
فروزان : ما توی زمین خودمونیم ..یعنی زمین دوستت و حریم خودمون
-یه چیزی بهت بگم ..
فروزان : چی می خوای بگی ..
-تو خوشگل تر و بهتر ازهر خوب و خوشگلی در این دنیایی . زیباتر از این شالیزار .. قشنگ تر از آسمون آبی .. زیبا تر از زیباترین گلهای زیبایی که وجود داره ..
فروزان : دوست داری فقط خودت ببینیش ؟
-راستش نمی دونم ..
فروزان : ولی من می دونم آدم واسه اونی که دوستش داره هر کاری می کنه . دیوار فاصله ها رو می شکنه .. دیگه منی وجود نداره .. تویی نیست . فقط ما هستیم . لذت برای ماست .. خوشی برای ماست . درد تو درد منه .. درد من درد توست . حتی اگه همدرد هم باشیم اون درد می تونه لذت بخش باشه . وقتی که من و تو ما بشیم تنهایی دیگه مفهومی نداره . مرزی بین من و تو نیست . بوی نم و شرجی بودن این جا رو حس می کنم .. دلم می خواد از این بلندی بریم پایین . کنار رود خونه قدم بزنیم .
-ولی آبش شفاف نیست .. فصل برنجه و همه به نحوی از آب این رود استفاده می کنن . میگن قدیما این جا پر آب تر بود .. تابستونا هم زیاد آب داشت .. تعجب می کنم درسته که جمعیت زیاد شده ولی مزارع که زیاد نشده .. فروزان : بارندگی ها کم شده .. .. ادامه دارد .. نویسنده .. ایرانی
     
#37 | Posted: 26 Jan 2015 21:37
نامــــــــــــــــــــردی بســــــــــــــــــــه رفیــــــــــــــــــــق ۳۵

دیگه هر سازی که این خانوم می زد باهاش می رقصیدم . رفت و روسریشو برداشت .. با هم رفتیم کنار رود خونه . جایی که محل برش اشراف داشت .. خیلی آروم از حاشیه جایی که دوروبرشو درخت و بلندی گرفته احتمال دیده نشدن ما از اون بالا کمتر باشه قدم می زدیم .. به خیلی چیزا فکر می کردیم . دوست داشتم حرفای اونو بشنوم . وقتی فروزانو در کنار خودم حس می کردم دیگه هیچی نمی خواستم . انگار تمام نشدنی های دنیا واسم شد می شدن .. اگه اون هرچیزی می خواست می گفتم که می تونم .. آخه اونم در من همین حسو به وجود می آورد که وقتی منو داره دیگه هیچی نمی خواد گویی که به همه چیز رسیده
-می تونی حس خودت فکر خودت در این لحظات رو بگی /
فروزان : آره عشق من دارم به این فکر می کنم که این جا سالها قبل به چه صورت بوده .. آدمایی که در کنار این رود خونه یودن .. شاید یه زمانی به این صورت نبوده .. من تا کی می تونم این قشنگی ها رو ببینم . تا کی می تونم از زندگی چیزی نخوام ؟ چقدر همه جا رو زیبا می بینم . میگن یه عاشق کوره .. خیلی چیزا رو نمی بینه فر هوش . ولی عشق چشامو باز کرده .. حتی بال بال زدن این مگسارو دوست دارم .. این مورچه درشتی رو که اومده رو دستم نشسته و حس می کنم گازم گرفته دوست دارم . این پرنده های رنگ و وارنگی رو که نمی دونم اسمشون چیه .. این خاک خشک و خاک خیسو دوست دارم .
رو زمین و لمیده بر درختی نشسته بودیم . سرشو گذاشته بود رو پام و با موهاش بازی می کردم . نوازشش می کردم ..
فروزان : و حتی نوازشهای تو رو دوست دارم .. و سکوت خودمو .
دستم که یه صورتش رسید اون دستشو گذاشت پشت دستم و انگشتامو, کف دستمو به طرف دهنش برد . غرق بوسه شون کرد .
فروزان : هیشکی این جا نیست جز من و تو
-و هزاران شایدم میلیونها موجود دیگه ..شاید اونا هم دو تا دو تا و یا گروه گروه جز خودشونو نمی بینن .. نه این که نخوان ببینن .. دیگه قدرتشون بیش از این نیست .
فروزان : ولی من با عشق تو خیلی چیزا رو می بینم . خیلی چیزا رو که تا حالا نمی دیدم . همش از خودم می پرسم چی شد که وقتی ازکار سپهر بدم اومد خیلی زود همه چی واسم عوض شد .. زنایی رو می شناسم که شاید سی سال خیانت و حقه بازیهای شوهرشونو تحمل کردن .. و زنای دیگه ای رو که همون لحظه به روی اونا آوردن ..شاید تصمیم منم واسه ازدواج باسپهرعجولانه بود ..
-راستشو بگو فروزان اولش واسه چی اومدی سمت من ؟
فروزان : تو که خودت همه اینا رو حسش کردی .. یه بارم در این مورد حرف زدیم
-ولی نه به طور کامل ..
فروزان : من از این که منو بازی داده حرصم گرفته بود ..این که مردا به دنبال زنای دیگه ای باشن ممکنه چند تا عامل داشته باشه .. به خاطر زیبایی یا اخلاق زن دیگه و یا این که بخوان تنوعی به زندگی خودشون داده باشن . اما هیچکدوم از اینا توجیه پذیر نبود . من با تمام صداقتم اومده بودم سمت اون . راستش اگه اون همون موقع هم که من از خیانتش با خبر شده بودم می کشید کنار و توبه کار می شد دلم چرکین بود . اگه عاشقش بودم ممکن بود ببخشمش ولی من با عشق ازدواج نکردم .. حالا عشقمو پیدا کردم ..
-پس اگه من یه روزی کار بدی انجام بدم منو می بخشی دیگه .. چون عاشقمی ... سرشو به ناگهان از رو پام برداشت و تو چشام نگاه کرد و گفت
-تو حتی جراتشو نداری یه بار دیگه هم این حرفو بر زبون بیاری .. پیش روی من داری میگی که ممکنه یه روزی با یه زن دیگه ای باشی ؟ هر کاری که در گذشته بدون من انجام دادی به خودت مربوطه ولی از زمانی که من پامو گذاشتم توی زندگیت همون جوری که من بهت وفادارم تو هم باید به من وفادار بمونی
-آخه تو خودت گفتی که می بخشی .. ولی من منظورم این نبود که به زن دیگه ای نظر خاصی داشته باشم . ولی عزیزم خانومی من ! وقتی که خشن میشی آدم ازت می ترسه فروزان : راحت تر حرفت رو بزن . یعنی از این که عاشق من شدی پشیمون شدی ؟ -تو که همش در حال گیر دادنی . همین جوری می خوای باهام زیر یه سقف زندگی مشترک تشکیل بدی ؟
فروزان : راستش این روزا سپهر حال و روز خوشی نداره و اصلا واسم مهم نیست . اما وقتی که فکرشو می کنم که ممکنه یه روزی تو بهم خیانت کنی یا به دروغ خودت رو عاشقم نشون داده باشی که به بدنم برسی کاری می کنم که از زنده بودنت پشیمون شی . هر لحظه آرزوی مرگ کنی ..
-چه سنگدل و خشن !
فروزان : آدمایی مثل من که این جور از سنگدلی شرطی حرف می زنن خیلی مهربونن . شاید فکر کنی خیلی راحت اومدم سمت تو .. ظاهرش راحته ولی تصمیم سختی بود . یه چیزی بهم می گفت که میشه به صداقت تو دل بست ..
-تو میگی یکساله نتونستی سپهرو خوب بشناسی .. چطور منو از وقتی که خواستی بشناسی چند روز بیشتر طول نکشید ؟
فروزان : من تو رو هم از اون روزا ی اول زیر نظر داشتم .. حالا که فکرشو می کنم با خیلی ها بودی مو بر تنم راست میشه . تو هرچی بودی می گفتی ..خودت رو نشون می دادی .
-بازخوبه که می دونی صادقم .
فروزان : دیگه بسه دیگه این حرفا .. چشامو می بندم منو ببوس . فقط تو چشات باز باشه که اگه یکی داره میاد این طرف زود بکشی کنار .. ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی
     
#38 | Posted: 27 Jan 2015 23:14
نامــــــــــــــــــــردی بســــــــــــــــــــه رفیــــــــــــــــــــق ۳۶

ولی دو تایی مون چشامونو بسته بودیم . می دونستم کسی این ور پیداش نمیشه . آخه آدمای این جا بیشتر به امرار معاش فکر می کردن . شاید این رود خونه و درختای دورش , خورشید و آسمون بالا سرش واسشون عادی شده بود .ولی من حس می کردم تا زمانی که فروزانو در کنار خودم دارم همه اینا رو تازه می بینم . من و فروزان در حاشیه درختان رو زمین ولو شده بودیم ..
فروزان : نهههههه فر هوش .. ولم نکن .. بازم منو ببوس .. نمی خوام از این رویا بیام بیرون .. حس می کنم که این قشنگ ترین رویای زندگی منه .. واقعیتی به زیبایی رویا -ومن حس می کنم که تو همون منی .. همون منی که به خاطرش زندگی می کنم ..
فروزان : دوستم داشته باش فرهوش .. بهم قول بده که دیگه به دنبال هوی و هوس نباشی ..
-یعنی بهت دست نزنم ؟
با نگاه خمارش بهم گفت ..
-می خواهم از این به بعد تنها زنی باشم که دستت بهش می رسه به اون اعماق وجودش . آخه من خودمو متعلق به تو می دونم . این حس قشنگ منو با عشق و وفای خودت قشنگترش کن .
-عزیزم تو با این حرفات یه نیرویی به من میدی که حس می کنم قدرتمند ترین مرد روی زمینم ..
و باز کابوس این که روزی فروزان متوجه همه این مسائل شه دیوونه ام می کرد .. و همچنین اگه یه روزی سپهر بفهمه که جریان چی بوده .. و من میان اونا قرار بگیرم . این که یه روزی با سپهر حرف زدم و فروزان صداشو شنید که داره از زنای دیگه میگه در حالی که اصلا چنین چیزی نبود ومن شخصی به نام اسفندیارو که صداش با صدای سپهر مو نمی زد اجیر کرده بودم که تلفنی نقش بازی کنه .. اگه یه روزی همه چی بر ملا می شد چه باید می کردم ؟! حالا چه باید بکنم ؟! از اون جا هم رفتیم .. دیگه زیبا ترین زیبایی های دنیا در برابر زیبایی فروزانو صفر می دونستم . دیگه هیچ لذتی رو بیشتر و بهتر از بودن در کنار فروزان نمی دونستم.. هر روز بیشتر از روز پیش به هم عادت می کردیم.. و تازه وقتی هم که اون می رفت به خونه اش , اگه شوهرش زودتر می خوابید و می تونست واسم زنگ می زد .. حتی واسه دو دقیقه .. تماس می گرفت و می گفت می دونی می خوام چی بهت بگم .. و من با این که می دونستم چی می خواد بگه می گفتم نه .. و اون می گفت واسه همیشه دوستت دارم . تا هر وقت که زنده ام ..منم بهش می گفتم فروزان هیچوقت تنهام نذار من بدون تو می میرم .. می میرم .. و اونم می گفت اگه تو بمیری منم دیگه طلوع خورشید بعدو نمی بینم .. کاش بین ما دروغی نبود .. کاش می تونستم این لکه ننگ دروغ و نامردی رو از این رابطه پاک پاکش کنم . من و اون عاشق هم بودیم . شاید اون با انگیزه خاصی اومده باشه سمت من . با یه حرکت جنون آمیز که اون روزا نمی خواست به این صورت در بیاد . ولی حالا که شده .. حالا که به این مقصد رسیده خودشو با این لذت و خوشی و پیوند هماهنگ کرده .. حالا من چیکار کنم اون چیکار کنه . ما چیکار کنیم ؟! اگه من و فروزان می خواستیم به همین صورت ادامه بدیم بی شک لو می رفتیم . چون آدمایی که غرق عشقی خالص میشن محیط اطرافشونو خالصانه می بینن . اونا مرزهایی رو که با خواسته ها شون از زندگی دارن نمی بینن . من مرز خودم با فروزانو نمی دیدم . همش از این می ترسیدم که نکنه یه وقتی بیاد که جلوی سپهر , فروزانو در آغوش بکشم . بهش بگم دوستش دارم و آرزومه که یه روزی از همسرش جداشه و با من ازدواج کنه ... سپهر نگاههاش نسبت به من عجیب شده بود . دیگه براش مسائل اقتصادی اهمیت چندانی نداشت . فروزان هم نگران این مسئله بود .. نه این که نگران سلامت روحی و جسمی شوهرش باشه بلکه اونم مثل من حس می کرد که شوهرش داره راجع به من و اون یه چیزایی می فهمه .. می گفت مدتیه کم غذا شده ..انگار می خواد به چیزی بهش بگه روش نمیشه ..
-فروزان من دوست ندارم این حالتو .. نمی خوام .. حداقل حالا نمی خوام که جریان ما بر ملا شه .. آمادگی اونو ندارم ..
فروزان تسلیم من و عشق من بود .
فروزان : بگو چیکار کنیم
-کمی کمتر صمیمی نشون بدیم . به سپهر بیشتر توجه کنیم .. مثلا بهش بگیم که از این به بعد باید همراهمون بیاد ..
فروزان : باشه فرهوش .. ولی تو باهاش حرف بزن ..
اون شب از فروزان خواستم که به یه بهانه ای یکی دوساعت دیر تر بیاد خونه و من با سپهر حرف بزنم . قلبم به شدت می زد . می ترسیدم . می ترسیدم از این بازی که به راه افتاده بود .. من و اون با هم تنها شدیم ..
-داداش این روزا زیاد باهامون نیستی .. کجا میری و کجا میای رو من زیاد کاری بهش ندارم . حالا متاهل هستی و خودت زن داری و اونم می دونه که باید چیکار کنه .. من و زن داداش دوست داریم که از فردا با هامون بیای ..
وقتی که کلمه زن داداشو بر زبون می آوردم دوست داشتم سرمو بکوبونم به دیوار .. هم به خاطر بی وجدانی خودم و هم این که دوست نداشتم که به یاد بیارم اون زنی که من عاشقش شدم و اون زنی که عاشقم شده یک زن شوهر داره .. سپهر سرشو آورد بالا تو چشام نگاه کرد و برای دقایقی با سکوتش داشت دیوونه ام می کرد ..
-چی شده سپهر ؟ چرا این جوری نگام می کنی ؟ من ترسم می گیره ..
سپهر: توکه خیلی شجاع بودی پسر
-چت شده سپهر ..
سپهر: خیلی نامرده
-کی ؟ چی ؟ کی نامرده ؟ من ؟ چرا چشات گود افتاده .. چرا دور چشات کبود شده .. چرا این جوری بهم نگاه می کنی ؟ مگه من کار بدی کردم ؟ بگو چی تو سرت می گذره ؟ تو اون آدم سابق نیستی .. چی رو ازم پنهون می کنی سپهر ؟
از نگاهش حس می کردم که همه چی رو فهمیده .. داره زجر کشم می کنه . شایدم اسیر یک ناباوری شده باشه . فکرشو نمی کرده که من و فروزان دوتایی بهش خیانت کنیم . خیلی آروم بهم گفت می خوام از فروزان جداشم . می خوام طلاقش بدم .. ادامه دارد .. نویسنده ... ایرانی
     
#39 | Posted: 29 Jan 2015 00:11
نامــــــــــــــــــــردی بســــــــــــــــــــه رفیــــــــــــــــــــق ۳۷

حالم بد شده بود .. دنیا رو جلو چشام تیره و تار می دیدم . منی که یه روزی منتظر بودم که اونا از هم جدا شن و اینو شاید مهم تر و بهتر از روز عروسی بعدش با فروزان می دونستم از شنیدن این خبر شوکه شده بودم . حالا اون همه چی رو می دونست .. چه جوری فهمیده بود ..من و فروزان که بی گدار به آب نزده بودیم .. همیشه تا یه شعاعی از اطراف ما خلوت بود .. سپهر که دور و بر ما نبود .. یعنی اون فیلمی رو ضبط کرده ؟ این دور بین ها یه چیزی رو در حافظه خودشون نگه داشته بودن ؟ نه اصلا این طور نبود .. دلم می خواست از اون فضا فرار می کردم . این تازه می تونست سبک ترین قسمت شوک باشه ولی استارت اون بود . جمله و کلام بعدی اون چی می تونست باشه .. هر دو مون بهت زده بودیم .. در فکرم زمزمه می کردم رفیق ! رفیق ! چی توی دلته .. بگو به من .. چی می خوای به من بگی .. بگو و راحتم کن . این قدر منو مث یه جنایتکار که جز این هم نیستم بازی نده .. من نامردم ؟ نمی دونم ..نمی خواستم این طور شه . من فروزانو دوست دارم ؟ چی ؟ چی میگی سپهر ؟ من به خاطر هوس رفتم سراغش ؟ آره تو راست میگی . اولش این طور بود ولی بعد عاشقش شدم . حالا هم دوستش دارم . می خوام که اون فقط منو دوست داشته باشه . عاشق من باشه .. ... قاطی کرده بودم .. حس کردم می خواد لباشو باز کنه ...
سپهر : خیلی سخته جدایی .. خیلی سخته دور شدن از کسی که دوستش داشته باشی ولی زمونه نامرد آدمو وادار می کنه به کارایی که یه روزی اصلا فکرشو نمی کرده .. نباید به چیزی دل بست .
سپهر در میان حرفاش فریاد می زد . سابقه نداشت این طور باهام حرف بزنه .. شاید اون حرمت سالها دوستی ما رو نگه داشته بود . گریه ام گرفته بود .. نزدیک بود به دست و پاش بیفتم .. نزدیک بود بهش بگم که فروزان از اول هم عاشقت نبوده . حالا دست زمونه و تقدیر بر این قرار گرفته که اون عاشق من باشه .. ولی جرات بر زبون آوردن اینو دیگه نداشتم . اصلا جرات حرف زدنو نداشتم . سی سال از زمان تولد با هم بودیم بیست و شش هفت سال از زمانی که دنیای اطراف خودمونو حس کرده به یاد داریم خودمونو در کنار هم حس کردیم .. حتی گاه از این که دست تو جیب هم بذاریم و پولی برداریم ابایی نداشتیم .. هر وقت می رفتیم خیابون و اون اگه هوس چیزی می کرد و پولی همراش نبود من براش می خریدم و اونم همین کارو برام می کرد .. با این حال خیلی مهربون تر و دست و دل باز تر از من بود ..
سپهر : چرا فرهوش ! چرا این طور شده ..
-می دونم همش تقصیر منه .. تقصیر من سپهر .. گناه هیشکی دیگه نیست .. اینو به گردن زمونه نامرد ننداز ..
سپهر نگاهی از درد و خشم بهم انداخت و گفت
-چی ؟ تقصیر توست ؟ زمونه نامرد ؟! آره . ... تقصیر همون زمونه هست .. زمونه ای که در حق من نامردی کرده .. بس کن .. نمی دونم دردمو به کی بگم . هیشکی نمی تونه بهم کمک کنه ...
جراتشو نداشتم که بخوام در مورد زنش حرف بزنه . می دونستم چی می خواد بگه و چه جوری می خواد ادامه بده .. عمری دوستی مونو خراب کرده بودم . حالا من و اون رو در روی هم قرار گرفته بودیم .. به قیمت به دست آوردن فروزان داشتم اونو از دست می دادم .. واقعا ارزششو داشت ؟ حس کردم چه ارزششو داشت و چه نداشت چه کارم غلط بوده چه درست پشیمون نیستم . هنوزم فروزانو دوست دارم . هرکی خربزه می خوره باید که پای لرزش بشینه . و من باید پی همه اینا رو به تن می مالیدم . نباید کاری می کردم که باعث افت شخصیت عشقم بشه . ولی دلم واسه مظلومیت سپهر می سوخت . یادم میومد هر وقت ما نسبت به هم یه دلخوری پیدا می کردیم این سپهر بود که گذشت می کرد .. ولی این فرق می کرد .. من اونو داغونش کرده بودم . من اونو کشته بودم . اون چطور می تونست گذشت کنه ؟ هیچی واسش باقی نذاشته بودم . نهههههه خدایاااااااا من به کی پناه ببرم ؟ به چی پناه ببرم ؟
-سپهر من نمی دونم چی بگم .. من نمی دونم چیکار کنم ..
دستشو گذاشت رو شونه ام .. سرمو انداختم پایین . شاید بچه که بودم وقتی که یه کار بدی می کردم همین حسو نسبت به بابا مامانم داشتم ولی حالا می دونستم که آن سوی احساس و اندیشه دردی وجود داره که با هیچ چیز تسکین پیدا نمی کنه .. مگر با مرگ من . و با این که این حسو داشته باشم که اصلا سی سال پیوند من و سپهر وجود نداشته . اصلا مایی نبودیم ... چرا به ناگهان عمری عزت و آبرو باید این جور لگد مال شه .. و من پشیمون نبودم . هنوز پشیمون نبودم .چون عاشق عشقم بودم . عاشق زنی که باید مال من می شد . می خواستم به سپهر بگم که من هوسباز نیستم من دوستش دارم . من عاشقشم . من اونو می خوام و با تمام وجودم می خوامش .. با تمام احساسم . جونمو براش میدم . بدون اون می میرم . طوری نگام کرد که ترس برم داشت ..
سپهر : می دونم که سخته .. می دونم که پذیرفتنش مشکله .. ولی من ازت یه چیزی می خوام .. می دونم حالا دیگه خیلی دیره .. ولی رفیق ! اینو ازت می خوام .. مجبور نیستی انجامش بدی .. اما اگه بهم نه نگی خیلی خوشحالم می کنی .. چون دیگه هیچی ازت نمی خوام .. باید با فروزان هم حرف بزنم .. می دونم اونم موافقت می کنه .. به خاطر من ..آره قبول می کنه .. چون رابطه اش با تو خوبه ..
حرفای عجیبی می زد ..
-بگو سپهر بگو چی می خوای ..
-دلم می خواد وقتی که از فروزان جدا شدم تو قبول کنی که اون زنت شه ..دوست دارم ازدواج شما رو ببینم ... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی
     
#40 | Posted: 29 Jan 2015 19:08
نامــــــــــــــــــــردی بســــــــــــــــــــه رفیــــــــــــــــــــق ۳۸

فکر کنم زده بود به سرش .. یا داشت دستم مینداخت . می خواست بهم بگه که من از همه چی با خبرم . چرا این جور داشت عذابم می داد . ؟ با روانم بازی می کرد . من نمی تونستم این شرایطو تحمل کنم . نه اون نبایداین کارو باهام می کرد . اون باید به ناگهان نابودم می کرد نه این که این جوری زجر کشم کنه .من گناهم این بود که عاشق بودم . شاید اون به اندازه ای که من فروزانو دوست داشتم دوستش نمی داشت .. من چیکار کنم .. بدنم می لرزید .. چرا اون داره با من و احساسات من بازی می کنه ..
-سپهر تو چت شده .. من نمی خواستم این اتفاق بیفته ..
سپهر : منم نمی خواستم که اوضاع این جوری شه .. ولی حالا شد .. می بینی رفیق ؟ دنیای نامردو می بینی ؟ من هزاران امید و آرزو داشتم .. به من بگو .. چرا این بلا باید سرم بیاد .. چرا .. مگه گناه من چی بود ؟! چرا .. می بینی دنیا چقدر نامرده .. آدما هیچوقت به اون چیزی که می خوان نمی رسن . اون چیزایی رو هم که در اختیارشونه یه روزی از دست میدن ..
دلم می خواست فرار کنم . نمی تونستم سپهر رو در اون شرایط ببینم . دوستی که هزاران خاطه تلخ و شیرین ازش داشتم .
-منو ببخش سپهر ..منو ببخش ..
سپهر : چی رو ببخشم ؟ من که چیزی ازت نخواستم .. یعنی تو نمی تونی این کارو واسم انجام بدی ؟ چیه .. دوست داری یه زنی بگیری که دختر باشه ؟ دست مردی بهش نرسیده باشه .. عیبی نداره . نمیشه به این گفت نامردی . نامردی به خیلی چیزای دیگه ای هم میگن که من و تو ازش بی خبریم . دنیای به این بزرگی به کسی وفادار نمی مونه .
اومد طرف من .. دستاشو گذاشت رو شونه هام .. بر خودمی لرزیدم .. نمی تونستم نگاش کنم .. حس کردم که با این کاراش می خواد شرمنده ام کنه . می خواد به من بگه که اگه تو نامردی من مرد هستم ..
-سپهر بس کن .. اگه منو بکشی راضی میشی ؟
سپهر : نه تو حالا نباید بمیری .. نه .. تو باید زنده بمونی باید زنده بمونی تا من حرص نخورم ..تا من شاهد اون باشم که اونایی که دوستشون دارم خوشبختن ..
حالا دیگه مثل دیوونه ها می خندید .. می خندید .. گریه می کرد ..اشک می ریخت ..
-سپهر من نمی خواستم این طور شه .. دست خودم نبود ..
نمی دونم چرا به حرفام توجه نداشت . شاید نمی خواست درکم کنه . شاید نمی خواست باور کنه که منم دیوونه وار فروزانو دوست دارم . عاشقشم واسش می میرم . من هر دو تاشونو می خواستم . خدایا چرا اون داره این جوری می کنه . این چه بازیه که در اورده ؟!
-سپهر ! هرچی می خوای بگو .. هرچی دوست داری سرم فریاد بکش .. حق داری ..فقط تنهام نذار .. از پیشم نرو -دیگه راهی واسه موندن نیست . من به آخر خط رسیدم ..
اون داشت با این حرفاش شرمنده ام می کرد و من نمی دونستم چه بر خوردی باهاش داشته باشم . گریه ام گرفته بود . یعنی آدم این قدر با شخصیت و مهربون ؟! این قدر با گذشت ؟! ولی یه چیزی بهم می گفت که از این که خواسته من و فروزان با هم ازدواج کنیم ..این که خواسته طلاقش بده همه رو واسه محک زدن من گفته .. شایدم تمام اینا یک تردید باشه واسش که می خواد ببینه من سوتی میدم یا نه .
-رفیق خیلی ضعیف شدی . اصلا به خودت نمی رسی .. این حرفا چیه شوخیت گرفته . می خوای از فروزان جداشی دیگه چیه .. تازه من بخوام با زن داداش خودم ازدواج کنم ؟ اوه اصلا از این حرفا نزن . رفیق اون ناموس منه ..
دیگه نتونستم ادامه بدم . حس کردم زیاده از حد دارم پستی و بی وجدانی نشون میدم .. با این حال به نظرم اومد که اون هنوز اطمینان نداره که من و اون با هم رابطه خاص داریم .
-مثل این که این روزا حالت زیاد خوش نیست . من نمی دونم تو چیکار می کنی کجا میری ؟ شایدم دوست دختر گرفته باشی. ولی فروزان خیلی نگران توست ..
سپهر : من نمی خوام کسی نگران من باشه . من نیاز به دلسوزی ندارم . من نگران شمام .
دوباره قاطی کرده بود .. داشتم مطمئن می شدم که اون داره پرت و پلا میگه . ولی چرا ؟ به خاطر چی ؟ و این کار چه سودی براش داره ..
-تو چته .. چیزی ناراحتت کرده ؟ من کار بدی کردم ؟ حساب و کتابای من اشکال داره ؟آخه خودت نمی خوای اونا رو وارسی کنی .. تو بهم اعتماد کردی و ما هم با هم این حرفا رو نداریم . تازه فروزان هم زنته و شریکمونه ..
سپهر: بهت اعتماد دارم .. ولی آدم به خیلی چیزاست که نباید اعتماد کنه ..
-چرا این قدر دو پهلو حرف می زنی ..
یه لحظه دچار سرگیجه شد .. دستشو گرفتم و نذاشتم زمین بخوره .. با انگشت به سطل پلاستیکی گوشه اتاق اشاره کرد .. صورتش مث گچ سفید شده بود .. سطلو بردم زیر دهنش .. حالت تهوع داشت .. بالا آورد .. لحظاتی بعد اونو بردم به سمت اتاق خواب و دراز کشید ..
-سپهر چرا این قدر خودت رو اذیت می کنی .. واسه چی ناراحتی ..
-فرهوش من دارم می میرم .. ..ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی
     
صفحه  صفحه 4 از 20:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  16  17  18  19  20  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / نامردی بسه رفیق بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites