تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

لز استاد و دانشجو . عروس و مادرشوهر

صفحه  صفحه 1 از 10:  1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  پسین »  
#1 | Posted: 27 Dec 2014 01:12
بادرود
درخواست ایجاد تاپیک با عنوان
لز استاد و دانشجو .. عروس ومادرشوهر
نویسنده : استاد ایرانی
درتالار خاطرات وداستانهای سکسی رادارم
تعداد پستها : این داستان بیش از سی قسمت خواهد بود
کلمات کلیدی : استاد ..دانشجو ..دانشگاه ..لز .. عروس .. مادر شوهر
باسپاس
شهرزاد
     
#2 | Posted: 27 Dec 2014 02:02
لـــــزاستـــــاد و دانشجـــــو ..عـــــروس و مـــــادر شوهـــــر ۱

کیمیا استاد دانشگاه بود . پنجاه سالش بود . اون استاد ریاضی بود .. عشق و علاقه ای که از همون دوران دانشجویی به لزبینی داشت و تجربه زیادی که در خوابگاه دانشجویان کسب کرده بود طوری اونو به این مسئله عادتش داده بود که پس از ازدواجش که در همان دوران دانشجویی صورت گرفت نتونست دست از لز بینی برداره . این کار بهش لذت زیادی می داد . البته اون در این راه خیلی محتاطانه عمل می کرد و در هر زمان و مقطعی خاص با چند تن از دانشجویانی که اهل این کار بوده می تونست بهشون اعتماد کنه لز می کرد .. اون هرگز در میان دوستان و بستگان و آشنایان کاری نکرده بود که لو بره یا بهش شک کنن . هرچند عده ای از بستگان در این مورد حرفایی رو از دور و نزدیک شنیده بودند ولی مدرکی برای اثبات اون نبود و کیمیا هم همیشه جانب ااحتیاطرو رعایت می کرد . اون از این کار خسته نشده بود ولی به این مسئله فکر می کرد که وقتی باز نشسته شه و از فضای دانشگاه بیاد بیرون دیگه اون آزادی عملو نداره و درست هم نیست که دیگه بیش از این خودشو در گیر این مسائل کنه . شاید سر و صداش در بیاد و نتونه یه جوری قضیه رو جمعش کنه .. با این حال بعضی از دانشجویان دیگه و گاه یکی دو استاد هم در خصوص این ماجرا زمزمه هایی به گوششون رسیده بود ولی کیمیا طوری سیاستشو حفظ می کرد و آداب و اخلاق اجتماعی رو رعایت می کرد که کسی نمی تونست زیاد بهش شک کنه .. شوهرش کاوه پنج سال ازش بزرگ تر بود فروشگاه و نمایندگی لوازم خانگی رو داشت و سرش به کارش گرم بود . صبح که می رفت سر کار تا پاسی از شب به خونه بر نمی گشت . زن و شوهر از بس با هم تفاهم داشتند هر گاه یه موردی پیش میومد که مثلا کاوه شوهر کیمیا می خواست بره با دوستاش بگرده و یکی دوروزو مجردی باشن و عکسش کیمیا هم می خواست با دوستاش و بیشتر با دانشجوها باشه ... شرایط همو درک می کردند و به هم سخت نمی گرفتند . کیمیا دو تا پسر داشت به اسامی کیانوش و کامبیز .. کیانوش مهندسی شیلاتشو در فرانسه گرفته همون جا فارغ التحصیل شده با یکی از همکلاسای فرانسویش به اسم ژانت ازدواج کرد و درهمون کشورموندگار شد .. اون حالا بیست و هفت سالش بود . کامبیز هم که دو سالی رو از کیانوش کوچیک تر بود مهندسی برقشو تموم کرده از بس در کارش خبره بود وقت سر خاروندن نداشت واون بیشتر کاراش در راه اندازی پروژه ها و تاسیسات بزرگ و یه جاهایی مثل کار خانه ها و هتلها بود .. کیمیا خیلی دلش می خواست که یه عروسی می داشت که هم همراهش باشه و با پسرش مدارا کنه هم بتونه باهاش لز کنه ودر کنارش و تو خونه اش باشه . راستش این که یه عروسی که لز بین باشه و در این زمینه سخت نگیره اولویت وشرط اولش برای انتخاب همسری واسه پسرش بود . بعد می تونست بقیه مسائلو در نظر بگیره . اون در این بیست و خوردی سالی که از تدریسش می گذشت با دانشجویان زیادی لز کرده بود .. حتی با یه عده که از نظر سنی از اون بزرگ تر بودند . هیچوقت شلوغش نمی کرد . درمواردی واسش پیش اومده بود که بعد ها با بعضی از این دانشجویان که از دواج کرده تشکیل خونواده داده بودن لز داشته باشه .. حتی در یکی دو مورد بعضی هاشون با عروساشون لز داشتن . وقتی اینو شنید یه حسرت خاصی به دلش نشسته بود .. این که خیلی دلش می خواست جای اونا باشه . یه عروسی که حرفاشو گوش کنه . و وقتی که نیاز داشته باشه باهاش لز کنه . کیمیا از سکس با شوهرش لذت می برد . اما حس کرد همیشه یه نیازی هست که اگه اونو رفعش نکنه به آرامش نمی رسه . احساس سبکی نمی کنه .. اون شور و حال و لرزش ناشی از سکسی که باید اونوبه اوج برسونه درش به وجود نمیاد .. هر چند کاوه می تونست اونوبه ار گاسم برسونه .ولی هر وقت در سکس با شوهرش ارضا می شد دوست داشت که در همون لحظه زنی یا یکی از همین دانشجو ها کنارش باشه باهاش ور بره و بهش حال بده .. و حالا مدتها بود که هوس اینو داشت که عروسی داشته باشه که این کارو واسش انجام بده .. یه عروسی که بهش گیر نده . ازش ایراد نگیره که چرا این کارو انجام میده . خودشم لذت ببره . دوست داشت واسه پسرش زن بگیره .. زنشو بیاره پیش خودش . خونه شون دو طبقه ویلایی بود که دوتا در جدا داشت . و تقریبا می شد گفت جدا از همه .. کیمیا وشوهرش دیگه اون جور نبودن که حتما باید همو بغل بزنن و تا صبح کنار هم بخوابن . می تونست نیمه های شب بره پیش عروسش .. پیشش بخوابه .. باهاش حال کنه ..البته این برای وقتی مثل حالا بود که پسرش راه اندازی تاسیساتی رو در راه دور به عهده داشته باشه . این واسش یک رویا شده بود . از این که با دانشجویان لز کنه خسته نشده بود و حتی دوست داشت بعد ها این کاروبا همراهان قدیمش ادامه بده تا اونجایی که مشکلی واسش پیش نیاد . اما دلش می خواست یکی رو واسه همیشه در کنار خودش داشته باشه و همیشه این اطمینانو داشته باشه اکه از این نظر تامینه . سحر و سپیده و ساناز سه تن از دانشجویانی بودند که در این مقطع با استاد کیمیای خودشون سکس داشتن ..
کیمیا : ببینید دخترا من هر سه تاتونوقبول دارم ..هر سه تاتونم ترم آخرتونه . خونواده شما رو می شناسم از آدمای سر شناس این شهرند و ما رو هم که می شناسید . می خوام واسه پسر خودم کامبیز زن بگیرم . و خب راستش اهل حالم .. زندگی زناشویی شما جدا و زندگی لز بینی هم جدا .. دوست دارم عروسی بگیرم که بیاد طبقه پایین خونه من و هر وقت خواستیم با هم حال کنیم حالا اگه شما دوست دارین عروس من شین فرداشب شام می تونین بیایین خونه من .. من هر سه تای شما رو دوست دارم .. خودمو هلاک کردم تا کامبیز رو راضی کنم که زن بگیره . شما شرایط منو بسنجین اگه دوست دارین می تونین بیایین و کامبیزو از نزدیک ببینین . در صورتی که شما موافق باشین این که کدومتون عروس من میشین بسته به نظر پسرم داره .. کامبیز فردا از کیش میاد ..
دخترا یکی یکی موافقت خودشونو اعلام کردن . با این که از نظر اقتصادی در مضیقه نبودند ولی عروس استاد کیمیا شدنو واسه خودشون افتخاری می دونستن . و این که دراین دوره زمونه شوهر خوب و خونواده دار به سختی گیر میاد . دل تو دل دخترا نبود . سه تایی شونم شیطون و عاشق لز بودن . از طرفی نقطه ضعف کیمیا رو هم می دونستن . می دونستن که اگه به خوبی اونو سر حالش کنن مادر شوهر بازی در نمیاره .. پدر سحر پزشک متخصص بود و با این که می دونست شاید قبول نکنن که اون با مادرشوهرش در یه نقطه و محل زندگی کنه ولی قبول کرده بود که بیاد و کامبیز اونو ببینه .
کیمیا : در ضمن دخترا یه چیزی رو هم باید بگم اگه کامبیز قبول نکنه من کاره ای نیستم . پس سعی کنین سنگ تموم بذارین .
سپیده هم پدرش دو تا رستوران داشت و پدر ساناز هم بساز و بفروش ساختمان و واحد های تجاری و مسکونی بود و هدف این دخترا از درس خوندن بیشتر کسب نوعی پرستیژاجتماعی بود ..... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی
     
#3 | Posted: 27 Dec 2014 04:42
LyLajoon:
وای مرسی عزیزم که یک داستان لز دیگه رو شروع کردین ،ممنون از زحماتتون

منم از شما ممنونم لیلا جون گرامی که با همراهی خودت به من دلگرمی میدی . امید وارم با فرصتی بیشتر .. بهتر و بیشتر به این داستان بپردازم . با احترام . دوست و داداشت : تیرانی
     
#4 | Posted: 27 Dec 2014 20:41
hosenzad:
درسته از لز خوشم نمیاد ولی جوری مینوسی که انسان جذب میشه عالی

سپاسگزارم حسن زاد عزیز که در بسیاری از داستانها با من همراهی می کنی .. دست گلت درد نکنه . دوست و برادرت : ایرانی
     
#5 | Posted: 27 Dec 2014 22:48




لـــــز استـــــاد و دانشجـــــو ..عـــــروس و مـــــادر شوهـــــر 2

روز بعد روز استراحت کیمیا بود . اون کلاس نداشت و سحر و سپیده و ساناز هم همین وضعیتو داشتن .. کیمیا می دونست که دخترا دارن خودشونو واسه شب آماده می کنند و اگه بخواد زنگ بزنه که بیان و با هم حال کنن شاید حالشو نداشته باشن .با این حال یه تماس با اونا گرفت و به هر کدومشون گفت که این قدر خودشونو خسته نکنن چون کامبیز بیشتر عاشق سادگی و بی شیله پیله بودنه و به زیبایی تا یه حدی اهمیت میده .. با این که می دونست پسرش گاه خجالتی میشه ولی یه حسی هم بهش می گفت که اون تا حالا دوست دخترای زیادی هم داشته . شاید یکی از دلایلی که ازدواج نکرده تا حالا این بوده ..
سحر : استاد اگه اشکالی نداره تشریف بیارین منزل ما .. من در خد متم . مامان رفته کرج تا شب نمیاد بابام هم که چند تا عمل داره و اونم تا بیاد طول می کشه تازه من خودم یه فضای جدا گونه ای دارم که کسی کاری به کار من نداره ..
این بهترین فرصتی بود که سحر خونه زندگیشو به رخ کیمیا بکشه .. هم این که دست پختشو نشون بده و هم این که تا می تونه چرب زبونی کنه . دل تو دلش نبود . یکی دو بار با کامبیز بر خورد داشت جوان مودبی بود .. خیلی هم خوش تیپ و معاشرتی و لی در همون دو دقیقه ای که اونودیده بود حس کرد می تونه یه شرم و حیای قشنگی هم داشاه باشه همونی که دخترا رو به سمت خودش می کشونه .. نشون میدم به کیمیا جون که من لیاقت عروس شدنشو دارم نه سپیده و ساناز .. دخترای سوسول که یه نیمرو رو به زور درست می کنن .. البته اون دوست داشت که سپیده و ساناز نباشن ولی چون می دونست این جوری بیشتر به استاد خوش می گذره دیگه مجبور شد بپذیره که اونم بیاد . اول غذا ها روآماده کرد .تا می تونست سنگ تموم گذاشت ..سحر به خودش گفت شخصیت اجتماعی بابام و خودم از اون دو تا بالاتره .. من باید عروسش بشم و میشم ... سپیده و ساناز هم با هم راه افتاده بودن .. سپیده یه پرادو داشت که باباش واسش گرفته بود .
-ساناز میای بریم استادو بگیریمو با هم بریم خونه سحر .. من اون دخترو می شناسم . اون می خواد خودشو تو دل کیمیا جون جا کنه و عروسش شه
ساناز : ولی دیشب خود استاد گفت که همه چی به پسرش ربط داره .
سپیده : آره ولی این دلیل نمیشه . بعضی وقتا که آدم به بن بست می رسه یا سر یه دوراهی گیر می کنه نصیحت یه بزرگتر می تونه تاثیر داشته باشه . سحر زرنگه می دونه اگه حمایت استادو داشته باشه به موقعش می تونه رو کمک اون حساب کنه ..
ساناز : راست میگی سپیده جون اصلا از این کارش خوشم نیومد . می خواست خودشو جا کنه .خب ما می تونستیم دسته جمعی توی خونه کیمیا جون جمع شیم . چه لزومی داشت بریم اون جا . اینم حالا . چه طور شد که تا حالا که موضوع انتخاب در میون نبود دعوتی در کار نبود ..
خلاصه اونا کیمیا رو گرفته و رفتن به خونه سحر .. وقتی سه تایی شون رسیدن اون جا سحر با یه تیپ سکسی و فانتزی منتظرشون بود . یه یه لباس خواب فانتزی لیمویی براق با دامنه ای کوتاه و چین دار که انگار پاهای سرخ و سفیدشو براق تر نشون می داد .
کیمیا : آتیشپاره تو که خودت رو کشتی ..
سحر : من در خد متم . اصلا من طبعم اینه که خیلی شاد و شیطونم . هر جا مجلسی داریم مهمونی داریم فامیل میگن که اگه تو نباشی این محفل ما روح نداره . جون نداره . اصلا بدون تو خوش نمی گذره ..
ساناز : راست میگن . اگه شیطان نبود در بهشت هم به آدم خوش نمی گذشت ..
سحر : حالا به ما نیش می زنی ..
کیمیا : دخترا چه تونه ..
سحر : همه نوع وسایل پذیرایی آماده هست .
کیمیا : ولی من دوست دارم طور دیگه ای پذیرایی شم ..
دخترا سه تایی شون رفتن سراغ استادشون .. لحظاتی بعد چهار تایی شون روی تختی قرار داشتند که شاید هشت نفر هم می تونستن روش بخوابن ..
کیمیا : سحر بابات چند تا زن داره ..
سحر : چی بگم مامان دوست داره در یه فضای بزرگ و روح پرور حال کنه ..
کیمیا یه نگاهی به اتاق خواب انداخت . دکور بندی ها در حد اعلا .. دکور ها و ظروف های قدیمی در گوشه وکنار های اتاق خود نمایی می کرد .. هر چند خونه و زندگی اون از نظر امکانات رفاهی کم از این جا نداشت ولی زیر بنای این جا خیلی بیشتر بود ... با خودش فکر می کرد که سحر چه طور می تونه خیلی راحت از همه اینا دل بکنه .. شایدم فرهنگش اون قدر بالا باشه که می تونه خودشو با زندگی متاهلی وفق بده .. بازم کامبیز باید بپسنده . این پسره آخرش منو دق میاره و زن نمی گیره . دخترا هر کدوم سعی داشتن واسه کیمیا سنگ تموم بذارن . کیمیا هر گز مسائل درسی و کلاسی رو با این تفریحات قاطی نکرده بود . به این صورت به اونایی که با هاشون حال می کرد گفته بود که شما فکر نکنین اگه در درس خوندن تنبل باشین به خاطر صمیمیت و روابط گرمم با شما بهتون نمره بدم . با این حال احترامشو نگه می داشتن .. سحر خودشو انداخت رو کیمیا .. می دونست که اون از حرکت کس روی کس خوشش میاد . دیگه جایی واسه اون دو تا دختر نمونده بود . سپیده هم رفت پشت سحر تا با اون حال کنه .. دستشو گذاشت روی کون سحر و دو طرف کونشو مرتب به هم می چسبوند و بازشون می کرد سپیده از این کارش فوق العاده لذت می برد . سحر هم خیلی خوشش میومد ولی در اون لحظه تمام حواسش متوجه این بود که بتونه استادشو راضی نگه داشته باشه . سپیده در یه حالت قمبلی قرار داشت و ساناز دستشو فرو کرد توی کس سپیده ..
کیمیا : دخترا دخترا همین جوری که استاد این کارا هستین یادتون باشه که باید درساتونو هم فوت آب باشین ..
سحر که هم با عشوه گری و هم با مظلومیت خاصی نگاهشو به نگاه کیمیا دوخته بود گفت استاد فوت آبیم فوت فوتیم .. اینو گفت و لباشو گذاشت رو لبای کیمیا و اونم پاهشو باز ترش کرد تا سحر راحت تر بتونه کسشو روکس اون بغلتونه .در حالی که سپیده به شدت حرص می خورد و ساناز سعی می کرد خودشو با شرایط هماهنگ کنه .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی




Signature

طبیب عشق مسیحا دم است
عشقمه آرزوی عــــــــــزیزم I love arazmas
     
#6 | Posted: 28 Dec 2014 00:41
Ali_safdari:
شهرزاد جان سلام.واقعا ک محشره.من کشته مرده ی لز هستم.واقعا حتی ازسکس مرد بازن لز رو بیشتر دوست دارم.امیدوارم ک بتونی قسمت های بعدی رو بهتر از این بنویسی.فقط ی خواهشی ازت دارم اینکه تعداد قسمت هایی ک میذاری خواهشا زیاد باشه.
سپاس گذارم...

با درود به علی آقای عزیز من هم با این که یک مــــــــــــرد هستم خب با توجه به این که می تونم حس آدما رو چه زن چه مرد درک کنم و روح انسانی در واقع یکیه می تونم داستانهای لز رو بنویسم . البته من ایٰٰٰٰٰٰــــــــــرانی هستم یعنی این اسمیه که واسه خودم انتخاب کردم شاید خیلی ها از این که میگم من ایرانی هستم فکر می کنن متولد ایران و اهل ایران رو میگم که اون به جای خود و از افتخارات منه ولی ایرانی شخص دیگه ایه و آره داداش نمونه و دوست داشتنی که اکثرا زحمت انتشار داستانهای منو می کشه شخص دیگه ای ..من نویسنده داستانهای سکسی و غیر سکسی ام و شهرزاد دوست و خواهر اینترنتی من بوده که بیست ماهه به لوتی نمیاد و همون موقع این اجازه رو به من داد که از کاربریش استفاده کنم .. ........اطاعت میشه اگه بتونم سعی می کنم حداقل در قسمتهای اولیه داستانها رو با فاصله زمانی کمتری بنویسم و منتشر شه ... البته در قسمتهای بعدی داستان که تصمیم دارم شخصیت دیگه ای رو وارد داستان فکر کنم به نظر خودم تحرک و هیجانش بیشتر شده با روند بهتر و متنوع تری ادامه پیدا می کنه . می تونستم لز بین کیمیا و این سه دانشجو رو در ابتدای داستان نذارم و برم به سمت شخصیتی که مورد نظرمه .. ولی حساب کردم که این جوری ممکنه چند قسمت پشت سر هم داستان بی لز باشه یه سری نتونن باهاش کنار بیان .. و راستش خود من ترجیح می دادم مستقیما برم به اون جهت و این مستلزم این بود که چند قسمت رو پشت سر هم می نوشتم تا خواننده هم سریع ازش رد شده ..مواردی هم هست که ورود مستقیم به لز هیجان زیادی نداره و شاید سه چهار قسمت مقدمه اونو بهترش کنه ... من چه در حالت سکس نویسی و چه لز نویسی نه موافق کش دادن زیاد داستانم و نه موافق سرعت زیاد ورود به فینال کار .. حالت میانه رو ترجیح میدم .. یعنی حاشیه پردازی در حد معقول تا حدودی که نه حوصله خواننده سر بیاد نه خالی بندی بیمزه باشه .. مثلا من یه داستانی خونده بودم که همون اول مرد داستان می گفت ما دسته جمعی رفته بودیم جنگل ... دوستم با زنم رفتن بگردن من اونا رو از دور کنار درخت می دیدم که دوستم دستش را به اون جای زنم رسونده طرف اینو نوشت و اسمشم گذاشت داستان که البته این از نوع ورود سریعش بود .. با تشکر از همراهی تو دوست و داداش گلم ... دوست و برادرت : ایرانی
     
#7 | Posted: 30 Dec 2014 23:16




لـــــز استـــــاد و دانشجـــــو ..عـــــروس و مـــــادر شوهـــــر 3

سحر فقط به این فکر می کرد که بتونه از اون دو نفر جلو بزنه . ساناز سعی داشت خودشو زیاد به این مسئله دلخوش نکنه . سانازبا کف دستاش طوری می زد به کون سپیده که حسابی سرخش کرده بود ..
سحر : مامان فدات شم .. جووووووووون .. چه مامان خوشگل و خوش بدنی ! دیگه همیشه هر وقت که بخوای همین جوری بهت حال میدم .
کیمیا : دخترا این قدر بهم فشار نیارین نفس مامان بند اومده ..
سپیده : چی شده سحر هنوز هیچی نشده گرفتی مامان خودت کردیش ؟
سحر: چه ایرادی داره .. استاد به این خوبی داریم چرا نتونه جای مامان ما باشه .. ووووووووییییییی .. حال دادن به مامان استاد خودش نوعی حال کردنه ..
کیمیا : هر طوری صدام می زنین بزنین . فقط امشب پیش این پسره کامبیز سعی کنین جدی تر باشین .. آخخخخخخخ سحر جون فدات چه خوب بهم حال میدی ..
کیمیا وقتی خودشو از حالت دمر به شکل طاقباز در آورد تازه حس کرد که می تونه سه تایی شونو با هم داشته باشه .. لاپاشو باز کرد و سحر فوری رفت به سمت کسش .. سپیده هم اومد طرف سینه هاشو قسمت شکمش .. ساناز هم لباشو گذاشت رو لبای کیمیا ... سه تایی شون رقابت سختی رو با هم داشتن که کیمیا هم به خوبی متوجه این موضوع شده خنده اش گرفته بود . البته اون خودشم از کار سحر راضی بود هم این که از خونواده متشخص تریه و درس خون تر هم هست و به رسم و رسومات اجتماعی آشنایی بیشتری داره . مهم تر از اینا هم این بود که خیلی راحت می تونست بهش حال بده و با نقاط حساس بدن اون و چگونگی حال دادن به اون آشنایی بیشتری داشت . همین حالا که کسش اسیر لبای سحر شده بود حس می کرد که خیلی زو د داره به ار گاسم می رسه .. لباشو از هوس رو لبای ساناز حرکت می داد و اون دختر هم فکر می کرد که به خاطر اونه .. ساناز هم با هیجان بیشتری لبای کیمیا رو می بوسید .. دست کیمیا رفته بود رو سر سپیده که در حال میک زدن سینه هاش بود .. کیمیا مرتب از این پهلو به اون پهلو می غلتید .. امروز دیگه دخترا زیاد با هم ور نمی رفتن .. سحر هیچوقت تا به این حد و با لذت کس استادشو نلیسیده بود . با اشتها داشت اونو می خورد .. یه حس عجیبی نسبت به کامبیز پیدا کرده بود .. از طرز صحبت و اون حالت نگاش خیلی خوشش اومده بود . می خواست هر طوری شده تصاحبش کنه . و حمایت یک مادر قدرتمند رو با خود داشتن مهم ترین عاملی می تونست باشه که در این راه کمکش کنه . دستای کیمیا به سر سحر نمی رسید وگرنه دوست داشت دستشو می ذاشت پشت سر سحر تا فشار اونو بر کسش زیاد تر کنه .. چی می شد که هر سه تای این دخترا می شدن عروسش . با این که در این سالها با خیلی ها بود که از این سه تا هم بیشتر به اون حال می دادن ولی به یه سنی رسیده بود که حس می کرد با دخترایی که خیلی کم سن تر از اونن خیلی حال می کنه و به محبت اونا نیاز داره . حس می کنه که جوون شده . سپیده در یه حالتی قرار گرفته بود که ساناز بازم دستشو فرو کرد توی کسش .. . سپیده فوری صداش در اومد ..
-ساناز تو حواست هست ؟ چند دقیقه پیش هم دستت رو فرو کردی توی کسم ترسیدم که پرده مو پاره کنی حواست باشه زیاد فرو نکنی .. اصلا با روش بازی کن .. کامبیزهم مثل بیشتر مردای ایرونی از دخترای آکبند خوشش میاد ..
ساناز : درسته که ما آکبندیم ولی با هم جنسامون خیلی حال کردیم .
کیمیا داشت به این فکر می کرد که در مدت تدریسش با دانشجویان زیادی هم بوده که دختر نباشن . حال کردن با اونا خیلی بیشتر سرحالش می کرد .. چون می دونست می تونه علاوه بر لذت بردن به اونا هم فوق العاده حال بده . حالا انگشتای ساناز تا یه حدی که خارج از استاندارد نباشه رفته بود توی کس سپیده ..
کیمیا : شما دو تا دختر حواس سحر جونو پرت نکنین ..
سحر سرعتشو زیاد کرد ... در حال میک زدن بینی خودشو به قسمت بالای کس کیمیا می مالید و صورتشو هم مرتب به کشاله های رون پای استادش می زد ..
-آیییییییی نههههههههه سحر جون .. خوبه خوبه .. دلم .. واااااییییی دلم ..
ولی سحر می دونست که نباید ولش کنه ...
-روشو بمالون .. روی کسمو .. فشارش بگیر ..
دخترای دیگه اومدن کمک .. کیمیا رفت به عالم خلسه و اوج لذتش ... هنگام ارگاسم احساس آرومی داشت .. شروع یک ریزش گرمو از زیر ناف و دور کسش حس می کرد . دیگه نفهمید چی شده ..فقط دو ساعت دیگه رو با هم بودند و کیمیا بر گشت خونه ... وقتی برگشت کامبیزو دید .. پسرشو که یه یک ماه و نیم می شد که اونو ندیده بود .. -مامان کجایی تو .. این جوری منتظرم بودی ؟
-من الان منتظرت نبودم . فکر می کردم واسه شب میای ..
-می خواستم غافلگیرت کنم . این همه راه منو کشوندی که سه تا دخترو بهم نشون بدی . ولی فکر نمی کنم ازشون خوشم بیاد ..
مادر در حالی که پسرشو در آغوش کشیده بود گفت
-چه طور با اطمینان این حرفو می زنی
-آخه من دوست دارم یکی زنم شه که با بقیه فرق داشته باشه ..
-میگم انگار اون طرفایی که تو هستی هوا خیلی گرمه ..
-یعنی فکر می کنی من قاطی کردم مامان ؟
-عزیزم سه تا دخترن که یکی از یکی بهتر .. حالا من رو یکی شون نظر خاص دارم ولی دوست ندارم بی عدالتی شه . می خوام خودت اونا رو ببینی هر کدومشو قبول کردی عروس من و عروس تو شه ..
-مامان! من تا چند ماهی اون طرفا کار دارم .. نمی تونم زنمو ببرم زیر دست و پای من بپلکه .. کار و زندگی من مشخص نیست . قرار داد دارم ..
-همه این دخترا با شرایط تو ساز گارند ..
-مامان اگه قبول نکردم هیشکدومشونو تو نباید گیر بدیا ... ببینم این جوری ازم استقبال می کنی ؟ تازه از راه رسیده رو همش داری واسش از زن گرفتن میگی .. می دونی بزرگترین اسیر دنیا کیه ؟ بد ترین اسارت دنیا ؟ اینه که یه مردی خودشو اسیر زنی بکنه ... ادامه دارد .... نویسنده ... ایرانی



Signature

طبیب عشق مسیحا دم است
عشقمه آرزوی عــــــــــزیزم I love arazmas
     
#8 | Posted: 4 Jan 2015 03:11
لـــــز استـــــاد و دانشجـــــو ..عـــــروس و مـــــادر شـــــوهر ۴

کیمیا : یعنی به نظر تو پدر تو هم جزو اسیر ترین مردان دنیاست ؟
کامبیز : شاید
-ببین کامبیز امشب باید یکی از این سه تا رو انتخاب کنی
-مامان این یک دستوره ؟ من مثل دانشجوهای تو نیستم که بخوای بهشون دیکته کنی . -اتفاقا اونا با من خیلی خوبن . با همه شون جورم . رابطه خوبی با همه دارم . به کسی هم زور نمیگم
-ولی خیلی سختگیری ..
-من از آدمای تنبل خوشم نمیاد
-مامان منم در زن گرفتن تنبلم . مهمونی اون شب به گونه ای بر گزار شد که انگار همه می دونستن اصل قضیه چیه و برای چی دور هم جمع شدن . هر کدوم از دخترا به بهترین وجهی خودشونو ردیف کرده بودند . با این که سحر زیبا تر از بقیه به نظر می رسید .ساناز هم بی شیله پیله تر از بقیه بود . سپیده هم موهاشو طوری درست کرده بود که صورتشو خیلی کوچیک نشون می داد.. هر کدومشون خیلی فانتزی وسکسی پوش شده بودن ..
کیمیا : دخترا فکر نمی کنین زیاده از حد دیگه اندامتونوانداختین بیرون ..
سحر : نا سلامتی اومدیم خواستگاری ..
سحر خیلی به خودش مطمئن بود ..
-دخترا حواستون باشه موقع پذیرایی یه وقتی این دامن کوتاهتون جر نخوره .
ساناز : مال من آزاد تره . اون دو تا خیلی چسبون پوشیدن . کامبیز هم خیلی شیک و پیک کرده یه گوشه ای نشسته بود . با خونسردی با همه شون صحبت می کرد .. سحر : کامبیز خان شما تا چه مدتی در کیش می مونین ؟
-من حداقل یک سالی رو اون جا کار دارم ..
-اون وقت اگه ازدواج کنین و همسرتون نتونه با شما بیاد ؟
-خب منم اونو با خودم نمی برم ..
اینو که گفت سپیده و ساناز نتونستن جلو خنده شونو بگیرن .. سحر ساکت مونده بود . اون شب به همین صورت گذشت . خیلی معمولی .. کامبیز با هر کدومشون می گفت و می خندید و دخترا از هر دری باهاش حرف می زدن . کیمیا با این که کامبیزو به خوبی می شناخت و با زیر و بم پسرش آشنایی داشت ولی نمی دونست که کامبیز واقعا از کدومشون خوشش اومده . اون با این که سحر رو پسندیده بود ولی یه حسی بهش می گفت که امکان داره که این دختر بعدا اون جوری که حالا نشون میده نباشه ولی با این حال دوست داشت یکی عروسش باشه که اهل حال باشه و فردای باز نشستگی همه جا همراش بیاد و درکش کنه و حس وحالی مثل خودشو داشته باشه . اصلا نمی تونست متوجه حالات پسرش بشه .. گاهی فکر می کرد اون از هر سه نفر خوشش اومده و گاهی هم فکر می کرد که اون از هیشکدومشون خوشش نمیاد . یه لحظه کامبیزو صداش کرد و اونو به یه بهونه ای برد آشپز خونه و ازش پرسید کامبیز بالاخره زن می خوای یا نه . این جوری که من می بینم تو داری همه این دخترا رومی پیچونی یه جوری می خوای بهشون ضد حال بزنی .
-مامان تو هدفت مگه این نیست که من زن بگیرم
-همینه
-منم می خوام طبق میل تو عمل کنم ..
-نمی دونم چی داری میگی . بالاخره از کدومشون خوشت اومد .
-راستش اینوالان نمی تونم بگم که من از کدوم دختر خوشم اومده . وقتی میگم که اونا رفته باشن .
-تو دیگه کی هستی ؟ راستشو بگو سحر رو انتخاب کردی ؟ باباش دکتره . وضع مالی شون هم خوبه .. خیلی هم خونواده داره .
-مامان من که نمی خوام با موقعیت اجتماعی خونواده همسرم زندگی کنم . اگه از سحر خوشم بیاد اخلاق ورفتارشو بپسندم برام مهم نیست که گدا باشه یا سرمایه دار .
-نمی دونم تو داری چیکار می کنی . انگار می خوای هم با من هم با خودت لج کنی .
-مامان من با کسی لجبازی ندارم .
-باشه باشه تا شب صبر می کنیم .
کیمیا دیگه حال و حوصله گپ زدن با دخترا رو نداشت و اونا هم مدام در فکر خود نمایی و جلب توجه بیشتر بودند . آخرش کیمیا مجبور شد به اونا بگه که کامبیز انتخابشوکرده ولی بعد از رفتن اونا به من میگه ... سحر دچار استرس خاصی شده بود . سپیده هم به شدت حسادت می کرد . ساناز هم بی خیال تر بود .. یه حسی بهش می گفت تا وقتی که سحر و سپیده باشن اون شانسی برای موفقیت نداره . مگر این که کامبیز متوجه خود نمایی های اون دوتا شده باشه . هر چند اون هم تا فرصتی گیر می آورد واسه عقب نموندن از قافله خیلی تلاش می کرد . بالاخره دخترا رفتن خونه شون و مادر و پسر تنها شدن .. جالب این جا بود که کاوه پدر کامبیز خیلی آروم به پسرش اشاره می زد که حرف مادرت رو ولش .. یعنی زن نگیر . یه چند دقیقه ای توی جمع اونا نشسته بود و رفت به اتاق خودش .. حوصله این جور نمایش ها رو نداشت .
کیمیا : خب حالا بگو از کدومشون خوشت اومده ..
-مامان حتما باید بگم ؟ من از اونی خوشم اومده که لباسش از همه ساده تر بوده .. یه آرایش خیلی مختصری داشته ولی از بقیه زیبا تر بوده .. وقتی حرف می زنه متوجه خالصانه بودن حرفاش میشی .. با این که زیاد باهاش بر خورد نداشتم ولی می تونم خوب حسش کنم ..
کیمیا : کاوه بیا پسرت انتخابشو کرد
کاوه : پسر بالاخره خر شدی ؟ مادرت ما رو خر کرد حالا داره تو رو هم ....
کیمیا حرف شوهرشو قطع کرد..
-چی داری میگی مرد این چه طرز حرف زدنه ؟! پیش عروست هم می خوای این جور حرف بزنی ؟! کامبیز حالا میشه بگی اون کیه ؟
-آره مامان با موبایل ازش عکس گرفتم ..
-چه لزومی داشت . کی گرفتی ؟
-وقتی ایستاده بود توی حیاط .. یه استیلی داشت که همون اول منو به سمت خودش کشوند .. گفتم با هاش حرف بزنم ...
-چی داری میگی .. کدومشون توی حیاط بود ..
-ایناهاش مامان .. اینم عکسش ..
قلب کیمیا به شدت می تپید ... وقتی عکس اون دخترو دید نفسش به شماره افتاد ..
-وااااااااااییییییییی کارینااااااااااا؟ کاریناااااااااااا؟! کارینا ...
-مامان چی شده .مگه جن دیدی .. ؟
-تو اونو از کجا دیدی .. .. ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی
     
#9 | Posted: 6 Jan 2015 23:42




لـــــز استـــــاد و دانشجـــــو ..عـــــروس و مـــــادر شـــــوهر 5

کامبیز مات و مبهوت به مادرش نگاه می کرد وکیمیا کاملا نا امید به پسرش خیره شده بود . حتما امروز وقتی که اون بوده خونه سحر و داشته با دخترا حال می کرده کارینا اومده این جا .. کارینا بهترین و محجوب ترین دانشجوی اون بود . دختری ساده و بی آلایش و بی آرایش و زیبا . دختری که اهل هیچی نبود .. یکی از آرزوهای کیمیا این بود که کارینا رو تورش کنه . کاری کنه که اونم بیاد به تیم زنان همجنس باز . ولی اون اصلا اهل این بر نامه ها نبود . اون از یک خانواده ضعیف بود .. و فقط یه خواهر کوچیک تر از خودش داشت که در دبیرستان درس می خوند .. مادرش خانه دار و پدرش دستفروش بود . به سختی امرار معاش می کردند .. اصلا کلاس اونا به کلاس خونواده شون نمی خورد .. ولی کیمیا می دونست که کارینا دختریه که از نظر شایستگی درونی و شاید هم زیبایی های درون و بیرون از همه دخترای دور برش سر تره و با سواد تر از همه اونا هم که بود . همیشه از یک آرایش ملایم استفاده می کرد .
-مادر چه فرقی می کنه من اونو کجا دیدم . اون امروز صبح اومده بود این جا .. یه اشکال درسی داشت . چند تا سوال داشت ..
-چه طور ازش عکس گرفتی ..
- هیچی مامان با دوربین .. طوری که متوجه نشه ..اون وقتی که تو حیاط ایستاده بود من از یه نقطه ای که اون منو نمی دید یه لحظه عکسشو گرفتم . من فقط می خواستم اونو نشونت بدم .. بهش گفتم نمی دونم تو خونه ای یا نه صبر کن ببینم .. گفتم بیا بالا نیومد .. اسمشو هم پرسیدم گفت که بعدا تماس می گیره و نگفت اسمشو . خیلی کم حرف بود .. با لباسی ساده ... کمی سخت بود از اون بالا ازش عکس گرفتن .. ولی همین که بتونم نشونت بدم کافی بود .. مامان چرا اون نخواست اسمشو به من بگه ؟
-به خاطر این که اجتماعی نیست . در یه خونواده ای بزرگ شده که شاید از نظر اجتماعی و فر هنگی در حد و اندازه های خانواده ما نیستند .. رفت و آمد زیادی با اطرافیان نداشته .. نمی دونه طرز صحبت با یه جتلمن چه جوریه ..
-ولی مامان اون خیلی مودب بود .. سر به زیر .. فهمیده .. خیلی شمرده شمرده حرف می زد ..
-عزیزم اینا همه از نقشه های این جور دختراست .. که بخوان پسرای خوبو تور کنن تو دلشون جا کنن . وخیلی راحت هم تونست تو رو گول بزنه ..
-حالا اون از کجا می دونه که منو گول زده ؟
-حتما از حالت تو از چهره تو .. از کارای تو فهمیده دیگه ..
-اون که دیگه منو نمی بینه . اگه چند روز دیگه هم ازم خبری نداشته باشه .. مامان اون به دلم نشسته ..
کیمیا می خواست بگه به دل منم نشسته ولی اون خاصیتی رو که من ازش انتظار دارم نداره . اگه بفهمه که مادر شوهرش اهل لزه کلاهش پس معرکه بوده به هیچ وجه نمی شه حریفش شد .. اون چه جوری به کامبیز می گفت که یکی رومی خواد که با هاش حال کنه .. این همه دختر دانشجوی خونواده دار اهل حالو که نمیشه ول کرد و به یکی مثل کارینا چسبید .. ای کاش کارینا فقط این یه ویژگی سحرو می داشت .. کارینا اهل تملق و چاپلوسی نبود .. اصلا انگار در یه دنیای دیگه ای زندگی می کرد . حتی چند باری هم که به مراسم عمومی و جشن تولد دوستاش دعوت بود و کیمیا هم در اون مجلس شرکت کرده بود اون فقط در حد سلام و علیک معمولی با دیگران بر می خورد و اگرم پسرایی در مجلس حضور می داشتند فقط به یه سلام گفتن یا جواب سلام دادن به اونا اکتفا می کرد . -مامان !اون یه جاذبه ای داره که در هیچ دختر دیگه ای تا حالا ندیدم ..
-پسر جو گیر نشو . از این دخترا زیادن .
-ولی فقط می تونم یکی از اونا رو داشته باشم .
-کاوه بیا ببین پسرت چی داره میگه ...
-ول کن زن بذار اخبارمونو گوش کنیم
-ول کن اون بی بی سی مزخرفو .. که اگه اون نبود انقلاب 57پیروز نمی شد .
-چی شده حالا ..
کیمیا جریانو واسه شوهرش تعریف کرد ...
کاوه : پسر دیگه حالا که داری خر میشی یه جایی بار بکش که بیارزه . کیمیا جان این زن بستون نیست .. برین می خوام اخبارمو گوش کنم ...
کیمیا فقط داشت حرص می خورد ... دیگه در این مورد چیزی به کامبیز نگفت ولی پسر یه لحظه نمی تونست از فکر کارینا خارج شه . سحر نگران بود .. زنگ زد واسه کیمیا . با ترس و لرز نتیجه رو پرسید . کیمیا چاره ای نداشت جز این که حقیقتو بگه . سحر خشکش زده بود . سپیده و ساناز هم که دیگه دیدن تماسی با هاشون گرفته نشده حس کردن که کامبیز سحرو انتخاب کرده .. سپیده از ناراحتی تا صبح نخوابید . درست مثل کیمیا ... کامبیز از هیجان عشق خواب به چشاش راه نیافت . .روز بعد اصلا معلوم نبود کیمیا چه جوری تدریس کرد .همش سعی داشت نگاهش به چهره کارینا نیفته ... اونم خیلی ازش سوال می کرد .. یکی دوبار نزدیک بوداستاد سردانشجوش داد بکشه ..اعصابش خرد بود .فکر این که اون عروسش بشه دیوونه اش کرده بود . .. کیمیا واسه یکی از دوستان قدیمش که هم سن و سال خودش بود و اتفاقا زمانی هم دانشجوی خودش شده بود و با هم لز داشتن زنگ زد و ماجرای خودشو براش تعریف کرد .. مهوش از اونایی بود که با عروسش ماریا لز می کرد .. تا اون جایی که کیمیا خبر داشت مهوش هم ابتدا با ماریا خیلی مشکل داشت تا تونست اونو ردیفش کنه ...
-کیمیا جون بیا پیش من تا بهت بگم این قدر نا امید نباش ... اگرم دوست داشته باشی زنگ می زنم عروسم بیاد سه نفری حال بکنیم
-نه حالشو ندارم .
-ولی خیلی خوش می گذره . بیا تا من خودم بهت بگم چیکار کنی تا یکی که دور از شوهرشه و به همجنس بازی هم علاقه ای نداره روحشریش کنی تا خودش با کمال میل خودشو تسلیم تو کنه یا ازت بخواد که تسلیمش شی ... یه حالی هم بهت میدم که این قدر بی حال نباشی .. خیلی بی معرفتی کیمیا .. قدیما خودتو نمی گرفتی . حالا دیگه با جوانان می پلکی ما میانسالا دیگه به دردت نمی خوریم ..
-فدات شم مهوش .. اصلا صحبت این چیزا نیست .. باشه بعد از کلاس میام . فعلا به ماریا چیزی نگو تا حال خودمو ببینم ... ادامه دارد .... نویسنده .... ایرانی




Signature

طبیب عشق مسیحا دم است
عشقمه آرزوی عــــــــــزیزم I love arazmas
     
#10 | Posted: 10 Jan 2015 03:26
لـــــزاستـــــاد و دانشجـــــو ..عـــــروس و مـــــادر شـــــوهر ۶

مهوش : حالا بیا استاد به یاد گذشته ها یه حالی بکنیم .. چه دورانی داشتیم . خیلی بهمون کیف می داد ..
کیمیا : آره مخصوصا تو که در دو دوران مجردی و متاهلی دانشجو بودی .. وقتی که می خواستی از دواج کنی اولین چیزی که به من گفتی یادمه .. گفتی بیشتر واسه این خوشحالی که دیگه راه کست باز میشه و می تونی بیشتر با من حال کنی و حال بدی . خیلی خوشحال بودی .
-آره اون روزا رو اصلا از یادم نمیره . روزایی که دیگه بر نمی گرده . عمر ما تموم نمیشه . ما دلمون خوشه که فردای ما بهتر از امروز باشه در حالی که امروز یه چیزایی رو از دست میدیم که خودمون خبر نداریم . آره ..
-ببینم کیمیا جون .. تو استاد ریاضی بودی . حالا فلسفه هم درس میدی ؟ دلم نمیاد ناراحتت ببینم کیمیا
-حالا شد یه چیزی چند بار باید بهت بگم که هی به من نگی استاد . ما دوستان قدیم بودیم و هستیم .. چند وقت همکلاس و همسایه هم بودیم ..
-خیلی دلم می خواد ماریا رو ببینی . دختر نازیه . خیلی حرص خوردم و تحمل کردم تا ردیف شد ..
-حتما زمینه شو هم داشت .
-هر چی باشه عروس آدمه خیلی سخته آدم قلق یه کاری رو بگیره . فرهنگ آدما فرق می کنه . بیا پیش هم بخوابیم . زنگ می زنم ماریا بیاد
-من خجالتم میاد برای بار اول و دیدار اول .. اونم بدون مقدمه ..
-اتفاقا خیلی هم خوشحال میشه . راستش منو اون همش دو تایی با هم حال می کنیم . اون دفعه از زیر زبونش کشیدم که خیلی دلش می خواد برای تنوع هم که شده یکی مثل خودمونو هم گاهی کنارمون داشته باشیم .
-حتما از خاطرات خودت با من واسش گفتی ..
-نه .. یه خورده شو .. ولی ماریا بیسته .. اولش خیلی سخت بود . یعنی این که اونو بخوام بیارم توی خط .. دلم می خواد خودش با زبون خودش واست تعریف کنه . شاید اون بتونه از حس خودش بگه .. خب ما هم مادر شوهر داریم .. تو هم داری .. ولی اونا دیگه شاید زیر ساختشون طوری نیست که بخواد جواب بده ..
کیمیا : ولی هر انسانی ضریب مقاومت خاصی داره ..
مهوش : این که آره ولی کسی که یه اعتقاد خاصی داشته و به اصول دینی معتقده و این کارا رو درست نمی دونه شاید هرگز راضی نشه به این کار تن بده .. اگه دوست داشته باشی یه تیکه از فیلم خودم و ماریا رو بذاریم ببینیم ..
-ببینم تو اینو بدون اجازه اون بر داشتی
-نه خودشم در جریانه . می دونه چقدر دوستش دارم . اون کار منده و شوهرشم بازاری .. حتی گاهی هم که هوس می کنه یا منم هوسشو می کنم مرخصی می گیره و میاد خونه تا بیشتر با هم باشیم . با این که بعد از ظهر ها رو می تونه پیش من باشه .. -توخونه شماست
-نه همسایه ایم .. هر وقت هم که اراده کرد بهش مرخصی میدن . چون گفته که من قلبم ناراحته .. بیا دیگه بیا بریم رو تخت دراز بکشیم فیلمو ببینیم . دلم واسه بغل زدنت تنگ شده .
-تو به من میگی بی معرفت خودت یه بار گفتی که کیمیا چیکار می کنه ؟
-می دونستم سرت به دانشجوهات گرمه .. هر ترمی چهار پنج تایی رو واسه خودت کنار می ذاری
-من اجباری در کارم نیست .
-ولی گروه تحقیق خوبی هم داری
-میشه گفت بیشتر روان شناسی خودمه .. ..
فیلمو گذاشتن ..
-راستی کیمیا اینو هم بگم که اولش عروسم خبر نداشت . خواستم که طبیعی باشه .. بعداو در پایان برنامه که بهش گفتم و حالت خودشو دید تعجب کرد . ..
صحنه از جایی شروع می شد که ماریا با شورت و سوتین وارد می شد . مهوش هم با همین حالت رو تخت دراز کشیده بود .. به دمر افتاده بود .. به محض دیدن ماریا از جاش بلند شد ..
ماریا : مامان خواهش می کنم راحت باش ..
مهوش : کجایی عزیرم .. دلم واست تنگ شده ..
-منم همین طور ..
-اگه خسته ای بخواب ..
-هر قدر خسته باشم وقتی که میام کنار تو تمام خستگی هام رفع میشه .
ماریا خیلی آروم رو مهوش دراز کشید
-مامان خودمو سبک کردم تا دردت نیاد
-فدات شم دخترم ..مگه وزنت چقدره .. من خوشم میاد .. بنداز وزنتو رو من .
ماریا لبشو گذاشته بود رو صورت مادر شوهرش .. با حرکات آروم روی بدن مهوش قصد داشت که اونو کاملا حشری کنه ..عروس از حالت دراز کش خارج شد و سوتین مادر شوهرشو در آورد .. بعد رفت سراغ شورتش .. چند بار شورتو کشید پایین وداد بالا و بالاخره درش آورد .
کیمیا : وااااااووووو کونت چقدر گنده شده ..
مهوش : یعنی شورت که پام بود مشخص نبود ؟ تازه اون موقع که دانشجو بودم هم باسن برجسته و خوشگلی داشتم .
کیمیا : چرا ولی این جوری انگار استیلش بیشتر مشخصه .
مهوش : چرا تو فکری کیمیا جون .. خیلی دلم می خواد بهت استاد هم بگم . آخه خیلی هوامو داشتی
کیمیا :ولی سختگیر هم بودم ..
مهوش : راستشو بگو ..
کیمیا : فکر نکن بهت حسودیم میشه ولی این کامبیز فکرمو ناراحت کرده ..کاش منم یه عروسی مث ماریا داشتم ..
مهوش : خیال نکن ماریا به همین سادگی ماریا شده باشه .. اون شاید خیلی چیزا رو کلی واسم گفته باشه ولی می دونم به خاطر این که یه کمکی بهت کنه واست با آب و تاب بیشتری میگه . اون خیلی خوش قلب و دوست داشتنیه . فیلم یکی دو دقیقه رفته بود جلو که اونو بر گردوندن سر جای قبلش .. حالا مادر شوهر بود که سوتین و شورت عروسشو در آورد .
کیمیا : چقدر عاشقونه همدیگه رو بغل زدین ؟
مهوش : من اینو از تو دارم استاد قشنگم .. گفتی که تا عشق نباشه و آدمای لز بین عاشق هم نباشن لز حال و صفایی نداره و بیشتر مایه ندامت و رنجه ..
مهوش شروع کرد به باز کردن دگمه های بلوز کیمیا و در آوردن لباساش .. کیمیا خودشو سپرده بود به اون ولی نگاهشو از صفحه تلویزیون بر نمی داشت . واسه اون لز با عروس یک رویا شده بود .. سرمایه ای برای دوران میانسالی فعلی و پیری آینده .. عشقی همراه با هوس ... ادامه دارد .. نویسنده ... ایرانی
     
صفحه  صفحه 1 از 10:  1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / لز استاد و دانشجو . عروس و مادرشوهر بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2017 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites