تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

هستی

صفحه  صفحه 1 از 3:  1  2  3  پسین »  
#1 | Posted: 14 Jul 2015 00:19
هستی



نام نویسنده: یاس... در حداقل ۱۵ قسمت

تالار داستان و خاطرات سکسی

کلمات کلیدی: روابط دوس دختر و دوس پسری، عشق، عشق بازی...

توضیح:کاربران محترم انجمن مطلع باشن که این داستان بیشتر جنبه عاشقانه داره تا سکسی...

به راستی آیا این خداوند است که انسان را آفریده است یا عکس آن؟؟
     
#2 | Posted: 14 Jul 2015 16:21
قسمت اول

-:« آخ...آی...چیکار میکنی؟؟؟...این قرارمون نبود..تو کمتر از این به من پول دادی...تمومش کن دیگه...»
بابیحالی خودم رو کنار کشیدم تا از دسترسش دور باشم. یه کم صبر کردم تا قدرت از دست رفته ام برگرده. بعد با صدای بلند سرش داد کشیدم:« اگه قرار باشه همیشه بیشتر از اونی که بهم پول میدی ازم استفاده کنی که نمیشه...از این به بعد هر چی پول بیشتر بدی لذت بیشتری میبری. حالا هم یالا بقیه ی پولتو بده...زود باش.»

سرشو تکون داد و گفت:« عزیزم ..بس کن دیگه.. باشه از این به بعد بیشتر میدم...آخه کی میتونه از تو بگذره؟؟؟..این دفعه رو بیشتر ندارم...ولی دفعه دیگه اینقدری میدم که تا صبح باهات باشم...»

پوزخندی زدم و گفتم:« آره جون خودت...تو همیشه همینو میگی...اما همیشه هم از بقیه کمتر میدی و بیشتر لذت میبری...این دفعه هم میبخشم ولی آخرین دفعه بود!!!!»
این رو گفتم و با عصبانیت بلند شدم. به طرف دیگه ی ویلا رفتم ببینم داریوش کارش تموم شده یا نه. توی جمعیت دنبالش گشتم ولی نبود.به داخل ویلا رفتم. دیدم از توی یکی از اتاقها صدای خنده اش میاد. به سمت اتاق رفتم و در رو باز کردم.دیدم باز هم با اون مهسا لعنتیه. سرش داد کشیدم:« ای بابا بسه دیگه....مث اینکه فراموش کردی با من قرارهایی گذاشتی ها...باشه مث اینکه با بقیه بیشتر از من حال میکنی!!.باشه پس با همین ازدواج کن...»

با عصبانیت رویم رو برگردوندم تا برم که صدام کرد:« هســـــــــتیی!!!هستی جـــــون...بابا ناراحت نشو.. مهسا جون به پول نیاز داشت...منم داشتم نیازشو برطرف میکردم!!»

-:« باشـــه ... پس نیازشو برطرف کن. من بیرون منتظرتم..»
همیشه ی خدا اوضاع همین بود. همینطور اونو خیلی دوست داشتم.اولین دفعه ای که به این مجالس اومدم اون از من به خوبی استقبال کرد. او بود که اولین بار طعم این لذتو به من چشوند و او هم بیشترین لذتو برد. چون اولین باری بود که با دختری رابطه برقرار میکرد.پس قرار گذاشتیم با هم ازدواج کنیم. از اون موقع صمیمی هستیم.برای ازدواج امروز و فردا میکنه اما من آدمی نیستم که راحت کنار بکشم.من که مجانی نیستم.به خصوص اینکه همه آرزوشونه حتی چندمین نفری باشن که با من باشن. چه برسه او که اولین نفر بود.پس چطور میتونم راحت ولش کنم؟؟

-:«هی کجایی؟؟؟ تو چرا اینجوری ای؟؟/ خودت همیشه با این و اونی.. اونوقت وقتی منو میبینی که با کسی هستم داد و فریاد راه میندازی؟؟؟مث اینکه یادت رفته ما کارمون همینه...حالا ولش کن!!! بیا زودتر بریم که دلم واست خیلی تنگ شدهــــــــــه عزیزم...»

نگاهی بهش انداختم.موهای مشکیشو از پشت بسته بود.قد بلند و لاغر اندام.با پوست سفید.بینی کشیده و چشمان قهوه ای سوخته اش خودنمایی میکردن.
باهاش راه افتادم. نمیخواستم بیشتر از این باهاش هم دهن بشم.او راست میگفت. من خیلی نسبت به او حساسم ولی باید بدونه که با من بودن خرج داره.



به راستی آیا این خداوند است که انسان را آفریده است یا عکس آن؟؟
     
#3 | Posted: 15 Jul 2015 15:54
قسمت دوم

صبح ساعت 7 بلند شدم. چون تازه خوابیده بودم بیدار شدن خیلی سخت بود.ولی مجبور بودم. اگه دیر میرسیدم واسم دردسر میشد.من توی دانشگاه دوره ی کاردانی رو میگذروندم.به زور یکی از دانشگاههای نسبتا بد قبول شده بودم گر چه توی دانشگاه درسم بد نیست ولی چون فرصت درس خوندن ندارم نمیتونم دانشجوی خوبی باشم.

توی دانشگاه سپهر رو دیدم که با بقیه منتظرم بودن. براشون دست تکون دادم و خودمو به اونا رسوندم.
-:«مثل همیشه باز هم دیرتر از همه اومدی. از بس شبا رو با اون داریوش جونت میگذرونی. من که هزار بار گفتم بيا با ما تا زودتر کارتو تموم کنیم و بری تا صبح با خیال راحت بخوابی و اینقدر صبحا دیر نیای.»

همیشه سپهر همین حرف رو میزد.هر چی سعی میکردم زود بیام، نمیشد.همیشه باید این حرفا رو تحمل میکردم.
-:«خیلی خوب تو مث اینکه نمیخوای آدم شی ها؟؟؟؟ همیشه صبحا باید صداتو بشنوم؟؟اول صبحی اعصابمو خرد نکن...زودتر بریم تا جناب آقــــــــــای استاد نیومدهـــــــــه!!!»

همه خندیدیم و به سمت کلاس راه افتادیم.نزدیک کلاس توی سالن سهرابو دیدم که کتابش دستشه و باز هم داره درس میخونه.سپهر پوزخندی زد و گفت:« هـــــــــی بچه ها...خر خون کلاسو نگاه کنین...باز هم مث همیشه آقای درسخون و بچه مثبت زودتر از همه رسیدن...!!»

با خنده از کنارش رد شدیم.همه ی بچه ها همین نظر رو درباره اش داشتن ولی او هیچوقت به حرف بقیه اهمیت نمیداد. او با هیچ دختری رابطه نداشت حتی اگه دختری از روبروش میومد،سرشو پایین میانداخت و راهشو کج میکرد.خیلی هم درسخون بود.شاگرد اول کلاس هم بود!!!!نمیدونستم با این خرخونیش چرا اینجا قبول شده بود !!!.

بالاخره به صد زحمت اون کلاسو هم گذروندیم. بعد از کلاس باز هم سپهر و بقیه ازم خواستن تا منو برسونن ولی من با داریوش قرار داشتم. وقتی رسیدم در دانشگاه دیدم منتظرمه. با بچه ها خداحافظی کردم و رفتم سوار شدم.

-:« سلام عزیزم!!! چقدر دیر اومدی..خوب حالا کجا بریم؟؟»

-:«خوب معلومه همون رستوران همیشگی...»

-:«هر چی تو بگی... پس بزن بریــــــــــــم...»
ناهار رو توی یه رستوران شیک که بیشتر اوقات میرفتیم، خوردیم.بعد از اون داريوش منو تا در خونمون رسوند.

-:« خوب دیگه عزیزم شب زود بیای..میبینمت!!»
سرشو آورد جلو تا لب بگیره ولی نگذاشتم و گفتم:«هی هی هـــــــــــی!!!!اگه اینجا کسی ببینه میدونی چیکارم میکنن؟؟؟ زود برو..تو که مادرمو میشناسی!!!شب فرصت هست.میبینمت....باااای..»

از ماشین پیاده شدم و رفتم توی خونه. مث همیشه مامانم سر راهم سبز شد و گفت:«باز هم دیر کردی!!!!!!! نگو که کلاس داشتی...شب که تا دیروقت بیرونی...ظهر ها هم که یا دیر میای یا اگه زود میای میری توی اتاقت و فقط با اون گوشی لعنتی ور میری...از وقتی پدرت مرده نمیدونم تو چت شده؟؟؟ منم که از پس تو بر نمیام.. دختر به جوونیت رحم کن!!!!!!!!!»

-:«اهــــــــــــــــــــــ !!!! مامــــــان....بسه دیگه...هر روز همین حرفا...ولم کن دیگه...اونقدر بزرگ شدم که بدونم چیکار میکنم.»

با عصبانیت رفتم توی اتاقم و درشو محکم کوبیدم به هم. میدونستم او نگرانمه ولی منم خسته شدم.من که بچه نیستم. گوشیمو در آوردم. سپهر پیام داده بود:«ظهر که نیومدی من برسونمت.بابا بسه دیگه...باور کن اون داریوش بدرد نمیخوره..هر دقیقه با یکیه.چطور میتونی اونو به من ترجیح بدی؟؟ حداقل شب رو بیا پیش من.....»

او میدونست جوابم چیه. ولی همیشه همینو میگفت.براش نوشتم:« فکر کن اون بده، مگه تو خوبی؟؟؟ نه که تو هر دقیقه با یکی نيستی!!برو بچــــــــــــه... این حرفا تکراری شده...ولم کن دیگه..حالا امشب توی پارتی یه سری هم به تو میزنم...نمیخواد اینقدر گریه کنی.. اینم چون دوستمی..برو خوش باش»

پوزخندی زدم و گوشی رو پرت کردم روی میزم.آهنگو روشن کردم و خوابیدم.
با صدای مامان بیدار شدم:« پاشو دخترم....ساعت هفته...مگه تو درس نداری؟؟؟؟ پاشو عصرونه رو آماده کردم...ناهار که نیومدی بخوری حداقل عصرونه رو بیا با من بخور...زود بلند شدی ها!!»

از اتاقم بیرون رفت و در رو بست. دیدم گناه داره.از وقتی بابا مرده بود او خیلی تنها شده بود. منم که بیشتر اوقات بیرون از خونه بودم. بلند شدم و رفتم با مامان عصرونه رو خوردم و برگشتم به اتاقم.اول از همه رفتم سر گوشیم.مهران پیام داده بود:

« سلام گلم. امشب میای دیگه؟؟؟این دفعه پول کافی برای یه ساعت رو دارم.باور کن.پس یه ساعت برای من باز بذاری.یادت نشـــه..»

ای بابا این هم ول نمیکنه.خیلی پسر هوس رانیه. هیچ دوست صمیمی ای نداره.چون هیچوقت برای هیچکس اولین نبوده.او هیچوقت نمیخواد با کس خاصی باشه.هر دقیقه با یکیه.توی قید و بند هیچی نیست. به زور از این ور و اون ور پول قرض میکنه که بتونه سهمی از دخترا داشته باشه.

-:« امشبو نمیتونم...این شانسو به دختر دیگه ای بده که پول دربیاره..دیر گفتی...امشبو وقتم پره..»
خندیدم و گفتم واقعا چه شانســــــــــــی.هه . یه ساعتو پای کتاب گذروندم.مجبور بودم حداقل یه ساعت رو بخونم تا حتی توی کلاس راهم بدهند.

بعد از شام از خونه زدم بیرون. مثل همیشه داریوش اومد دنبالم. منو رسوند و خودش هم رفت اونطرف مجلس برای لذت بردن از بقیه. منم که از قبل با سپهر قرار گذاشته بودم، رفتم طرفش و باهاش دست دادم.تا دستم رو گرفت منو کشوند طرف خودش و بغلم کرد. اول یه لب ازم گرفت و منو درحالیکه توی بغلش بودم برد توی یه اتاق.منو انداخت روی تخت و خودش هم سریع لباساشو در آورد و اومد کنارم خوابید.

طبق قولمون حدود یه ساعت با هم بودیم. گرچه به زور ولم کرد ولی من باید به جای داریوش میرفتم. اونو سر یه میز دیدم که یه جام شراب هم دستش بود و داشت با یکی از دخترا میخندید.رفتم طرفش و خطاب به دختره گفتم:

« هــــــــی دختر!!!با دوست مردم اینقدر نمیخندن... مگه خودت دوست نداری؟؟؟؟ ببینم اصلا نامزد تو کجاست ببینه چیکار میکنی؟؟؟؟؟ حالا پاشو این آقا پسر خودش یکی رو داره ...نمیخواد خودتو بهش بچسبونی....پاشو برو پی کارت... پاشو دیگه!!!!..»

بعد از بلند شدن اون دختره رفتم نشستم جای اون.

-:«حالا با اون دختر بیچاره چیکار داشتی؟؟؟»

-:« نه بابا.....مثل اینکه بدت هم نمیومد اینجا باشه؟؟؟؟میخوای برم تا اون بیاد؟؟؟»

-:«ای بابا ...توام....چقدر زود ناراحت میشی گلم!!!!خوب حالا....یادته ظهر بهم لب ندادی ؟؟؟...حالا اجازه دارم؟؟؟»

-:«خوبه...خوب یادته!!! نمیخوای بریم توی اتاق؟؟؟اصلا میخوای همینجا لخت شم؟؟»

-:« باز که ناراحت شدی گلم....پاشو بریم عزیزم تا یه بلا ملایی سرمون نیاوردی!!!»



به راستی آیا این خداوند است که انسان را آفریده است یا عکس آن؟؟
     
#4 | Posted: 16 Jul 2015 18:24
قسمت سوم


صبح توی دانشگاه مثل همیشه سپهر و بقیه بچه ها منتنظرم بودن. با همشون دست دادم و سپهر اومد جلو تا ببوسدم.

-:« عزیزم خوب خوابیدی؟؟؟؟حتما خوب خوابیدی چون دیشب خیلی بهمون خوش گذشت!!!مگه نه؟؟؟»

-:«هه هه .....شاید به تو خوش گذشته باشه که با من بودی....ولی برای من تو با بقیه هیچ فرقی نداشتی!!»

همه بچه ها خندیدن و به سمت کلاس راه افتادیم.وارد کلاس که شدیم سپهر با تعجب گفت:« بچـــــــــــــــــــــــه ها!!! شما تغییری اینجا حس نمیکنید؟؟؟»

-:« نه چطور مگه؟؟»

-:«بابا خر خون کلاس نیست....چطور نفهمیدین!!!!»

بعد رو کرد به کسایی که توی کلاس نشسته بودن:«هـــــــــــی....کسی سهراب درسخونو ندیده؟»

همه سراشونو به علامت منفی تکون دادن. خیلی عجیب بود.. از اول سال یه روز هم غائب نبوده. حتما اتفاقی براش افتاده بود. البته هیچکس پی گیری نکرد که بفهمه سهراب کجاست. او با همه فرق داشت. یه بچه مثبت به تمام معنا بود. برای همین طرفداری نداشت.

چند روزی بود که سهراب سر هیچ کلاسی حاضر نمیشد. هیچکس هم ازش خبر نداشت. کلاس که تعطیل شد با سپهر از کلاس اومدم بیرون.به خاطر اصرارهای بیش از حدش راضی شده بودم اون روز رو برای نهار با اون باشم.

منو برد یه رستوران شیک که تا حالا نرفته بودم.خیـــــــــــلی قشنگ بود. فضای توی رستوران یه فضای رویایی بود.با اینکه روز بود اما توی رستوران رو تاریک کرده بودن.رقص نور ها به فضا قشنگی خاصی میدادن.صدای آبی که از فواره حوض وسط رستوران میریخت به آدم آرامش میداد.توی تمام گلدونها گلهای رز سرخ خودنایی میکردن و فضای اونجا رو عطر آگین کرده بودن.فضای اونجا معـــــــــــرکه بود.

سپهر صندلی یه میز رو برام کشید عقب تا بشینم. همونطور که محو فضای رستوران بودم،نشستم.سپهر صندلیمو کشید جلو و خودش هم روی صندلی مقابلم نشست. با لبخندی رضایت آمیز گفت:« خیلی محشره مگه نه؟؟؟ من بیشتر اوقات میام اینجا... تعجب میکنم که اون داریوش جونتون شما رو به اینجا نیاورده!!»

من تازه متوجه خودم شده بودم که چقدر ذوق زده نشون میدادم. سعی کردم عادی باشم و گفتم:«هی هی هـــــــــــی....حواست باشه....اگه بخوای توهین کنی بلند میشم میرم هـــــــــــا...جایی که ما میریم خیلی بهتر از اینجاس.»

-« باشه بابا...یه خانوم گلی مثل شما که اینقدر زود عصبانی نمیشه.»

-:« به جای اینکه مسخره کنی زودتر بگو نهار رو بیارن که از گشنگی مردم..»

سپهر نهار رو سفارش داد و گفت:« این رستوران علاوه بر اینکه خیلی شیکه غذا هاشم معرکه اس.»

-:«خوب حالا...اینقدر نمیخواد از خودت تعریف کنی....بعد سالی ما رو آوردی یه جایی هــــــا....اینقدر تعریف الکی نکن..چون این اولین وآخرین باری بود که باهات اومدم....مگه من صاحب ندارم که با تو بیام؟؟؟»

-:« حالا بیا نهارتو بخور...بعد از نهار در این باره حرف میزنیم..»

همونطور که سپهر گفته بود غذای اون رستوران مثل ظاهرش معرکه بود. وقتی نهار رو تموم کردیم،خدمتکارا اونجا سریع ظرف ها رو جمع کردن و روی میز خالی شد..ناگهان با صحنه ی معرکه ای روبرو شدم. چند نفر از افراد رستوران یه کیک چند طبقه که به شکل قلب بود، روی میز گذاشتن. دور تا دور کیک رو با گلهای رز سرخ تزیین کرده بودن. همه تزیینات روی کیک هم به شکل قلب بود. بالاترین و کوچکتری طبقه کیک که شکل قلب بود رو به رنگ قرمز درست کرده بودن. درست عین قلب واقعی. خیـــــــــــلی زیبا بود. روی اون طبقه یک جعبه ی کوچک به شکل قلب گذاشته بودن. سپهر با لبخند نگام میکرد:« خوب

حالا اگه نگاهتون تموم شد بریم سر مرحله بعدی!!!»

با تعجب نگاش کردم. سپهراون جعبه ی قلب مانند رو از روی کیک برداشت و به سمت من دراز کرد و گفت:« خوب عزیزم..این مال توئه...امیدوارم خوشت بیاد..»

با تعجب جعبه رو ازش گرفتم و بازش کردم. واهاهــــــــــای..خیلی خیلی باحال بود. یه گردنبند با یه پلاک شکل قلب توش بود.برش داشتم، یه کاغذ زیرش بود. کاغذ رو برداشتم و بازش کردم:« تقدیم به زیبا ترین گل هستی..هستی جان هستی من میشوی؟؟؟»

با تعجب به سپهر نگریستم که با نگاه پرسشانه ای بهم نگاه میکرد. بابا تو چقدر حواس پرتی!!! یعنی با من ازدواج میکنی؟؟؟»

من که تازه متوجه مننظورش شده بودم، گفتم:«حتی فکرشو نمیکردم تو همچین پیشنهادی بهم بدی...فکر میکردم تو فقط به عنوان یه دوست صمیمی باهامی..یعنی تو درباره من چی فکر کردی هان؟؟؟مگه تو نمیدونی من و داریوش....»

حرفمو قطع کرد و گفت:« داریوش...داریوش....همش داریوش...یه بارم شده به اطرافت نگاه کنی؟؟؟ چرا اون؟؟ فکر کردی اون خوشبختت میکنه؟شاید من از نظر تو بد باشم ولی مطمئن باش بدتر از او نیستم...لازم نیس همین الان جواب بدی...بهتره یکم فکر کنی...خواهش میکنم یه کم درباره اش فکر کن....هستی من ....من خوشبختت میکنم....»

تصمیم گرفتم یکم به حرفاش فکر کنم. تا خونمون هیچ حرفی با سپهر نزدم.داشتم فکر میکردم. شایدم راست میگفت و بدتر از داریوش نبود...مشکل اینجا بود که بین من و داریوش قرار ها و از همه مهمتر روابطی بود. کدوم مرد حاضره با کسی زندگی کنه که اولین بار خودش لمسش نکرده. شاید بگه میتونم اما اون قطعا

به این لذت به خصوص احتیاج داره. تا خونه به خودم کلنجار رفتم. کاش یکی رو داشتم میتونستم ازش کمک بگیرم.تا صبح خواب درست و حسابی نداشتم. اون شب به پارتی نرفتم.حوصله ی هیچ صحبتی رو با هیچکس نداشتم. داریوش و سپهر و چند نفر دیگه تا صبح مدام به گوشیم زنگ میزدن. چند تا پیام هم داشتم. ولی اصلا به گوشیم نگاه هم نکردم.



به راستی آیا این خداوند است که انسان را آفریده است یا عکس آن؟؟
     
#5 | Posted: 17 Jul 2015 21:11
قسمت چهارم

صبح توی دانشگاه سپهر رو بین بچه ها ندیدم.بچه ها میگفتن امروز نمیاد. مثل اینکه مریض شده بود. توی سالن دانشگاه سهرابو دیدم که بعد از چهار روز به دانشگاه اومده بود، اما مثل همیشه نبود. قیافش مثل افسرده ها شده بود. عجیب تر اینکه هیچ کتابی دستش نبود.با قیافه ای پریشان به دیوار تکیه زده بود و به من خیره شده بود. رومو اونطرف کردم و خواستم از جلوش رد بشم که ناگهان جلومو گرفت. تعجب کردم چون اینکار از اون غیر ممکن بود. فکر کردم حالش خوب نیست.خواستم ازش رد بشم که گفت:«خانوم هستی!!!!میخواستم باهاتون صحبت کنم...»

همه بچه ها با تعجب وایستاده بودن و ما رو نگاه میکردن.نخواستم بیشتر از اين جلوی بچه ها آبروم بره پس گفتم:
« این کار از تو بچه مثبت بعیده....معلوم هس چت شده؟؟؟دیوونه شدی؟؟؟/ تو رو به ما چه ربطی و چه کاری؟؟؟بهتره تا آبروی خودتو منو نبردی بذاری من برم...»

به زور از کنارش رد شدم و رفتم توی کلاس.توی کلاس استاد چند بار به سهراب تذکر داد. معلوم بود حالش واقعا خوب نیست. از اول تا آخر کلاس سنگینی نگاهشو روی خودم احساس میکردم. باورم نمیشد اون که همیشه سر به زیر بود و حتی امکان نداشت به دخترا نگاه کنه امروز جلوی منو گرفته باشه و حتی باهام صحبت کرده باشه. گفتم شاید حالش خوب نبوده و نفهمیده چیکار کرده.

بعد از کلاس دوباره سهرابو دیدم که به طرفم میاد. راهمو کج کردم تا ازش بگذرم ولی جلومو گرفت و گفت:
« خواهش میکنم...میدونین که حتما کار مهمی دارم که جلوی شما رو گرفتم و همه شخصیتمو زیر پا گذاشتم... فقط چند لحظه..»

یکم فکر کردم و دیدم راست میگه. حتما کار مهمیه که اینطوری اونو عوض کرده. به بچه ها گفتم برن و با سهراب رفتم و روی صندلی حیاط دانشگاه نشستم. تا چند لحظه سکوت بود و سکوت. سرشو انداخته بود پایین و با انگشتاش ور میرفت. سکوت رو شکستم و گفتم:

« میخوای حرف بزنی یا نه؟؟؟؟ من اینجا آبرو دارم ...تا همینجاشم خیلی کار کردم که باهات اومدم..زود باش بگو که میخوام برم..»

-:« باشه...خوووب.....نمیدونم چطوری بگم...اصلا ولش کن... خودتون اینو بخونید... میفهمین...»

یه کاغذ از جیبش در آورد و به سمتم دراز کرد و گفت:«امیدوارم حالمو بفهمین...فردا دوباره میبینمتون..»
و بلند شد و رفت. کاغذ رو باز کردم:

قصه ی هستی
اشکیست
چشمی باید
که دریایش تو باشی.
دریای من شو قول میدهم همانند آفتاب به زندگیت گرما ببخشم ، عشقم.

هیچی از نوشته های کاغذ نفهمیدم. کاغذ رو مچاله کردم و انداختم توی سطل زباله. داریوش جلوی در کالج منتظرم بود.اومدم برم طرفش که یه ماشین از اونطرف خیابون بوق زد وبرام چراغ داد.سپهر بود. حالا من مونده بودم و دو تا ماشین.رفتم کنار خیابون و یه تاکسی دربستی گرفتم و تا خونه رفتم. وقتی توی تاکسي قیافه ی اون دوتا رو که الان دیدنی شده بود رو تصور میکردم خنده ام میگرفت.خیلی باحال بود. هر دوشون سوسک شده بودن.خدا میدونه تا خونه چقدر بهم زنگ زدن. به خونه که رسیدم سریع رفتم داخل چون میدونستم اونا دارن دنبالم میان. هنوز تصمیممو نگرفته بودم.نمیدونستم باید کدومشونو انتخاب میکردن . بین دو نفری گیر کرده بودم که اگه هر کدومشونو انتخاب میکردم، مطمئن بودم دیگری اونو میکشت.

تا شب هر چی فکر کردم چیزی به ذهنم نرسید.میخواستم امشب هم به پارتی نروم ولی ناگهان یه فکری به ذهنم رسیدتا ببینم واسه کدوم یکیشون بیشتر اهمیت دارم .شب به پارتی رفتم.وقتی وارد شدم هیچ کدومشونو ندیدم.رفتم یه گوشه نشستم، ببینم کدومشون زودتر میاد. سپهر رو دیدم که از دور به سمتم میومد. اومد وکنارم
نشست.:

« خیلی عجب شما رو دیدیم خانووووووم....چرا گوشیتو جواب نمیدادی؟؟؟ نشنیدی از عشقت تب کردم و افتادم؟؟/....شما هم یکم به ما اهمیت بده آخـــــــــــــه....»

-:«مگه خودت نگفتی تا هر وقت بخوام میتونم فکر کنم؟؟؟؟پس چرا یه لحظه هم نمیذاری من فکر کنم؟؟؟من میخواستم فکر کنم و بعد جوابتو بدم..»

خودمو بي حال نشون دادم و گفتم:« ميرم يه آبي به صورتم بزنم.»

:« چي شده؟؟؟حالت خوب نيست؟؟؟»
:« نه چيزي نيس....»

-:«خوب منم باهات ميام!!!»
-:«نه لازم نيست...زود برميگردم..»

رفتم توي ساختمون تا داريوش رو پيدا كنم.ديدمش كه از پله ها با يه دختر پايين ميومد.جلوش وايستادم.وقتي منو ديد به دختر همراهش گفت:«خوب ديگه عزيزم....تو برو...بعدا ميبينمت.»

بعد از رفتن اون دختر رو كرد به من و گفت:« هي هي...بالاخره خانوم تشريف فرما شدن...كجا بودي؟؟ديشب كه نيومدي.....گوشيتم كه جواب نميدي....يه دفعه بگو ما آدم نیستيم ديگههههههههه!!»

-:«يه كم سرم شلوغ بود.....براي تو مگه مهمه من بيام يا نه؟؟؟؟ماشاالله هزار تا دور و برت ريخته...تو هم كه هر دقيقه با يكيشوني!!!! ديگه به ما چه نيازيه؟؟»

-:«خوب حالا توام....بداخلاق.....حالا اگه اجازه بدين منو تا توي اتاق همراهي كنين..»

گوشيم زنگ زد. سپهر بود. حتما نگرانم شده.دوباره خودم رو به بيحالي زدم و به داريوش گفتم:« من برم يه آبي به صورتم بزنم...بعد ميام..»

-:« باشه...پس زود بيا.»

دوباره برگشتم سمت سپهر. وقتي سپهر منو از دور ديدبه سرعت به سمتم اومد:

« ببينم حالت خوبه گلم؟؟؟؟كجا بودي نگران شدم.»
-:«آره خوبم...بيا بريم قدم بزنيم...»

كنار سپهر قدم ميزدم ولي حواسم به گوشيم بود.منتظر بودم داريوش هم زنگ بزنه..ولي نيم ساعته گذشته و هنوز زنگ نزده. همونطور كه راه ميرفتم و سپهر در حال تلاش براي راضي كردنم به ازدواج باهاش بود، به طرف ساختمون نگاه كردم. ناگهان داريوشو ديدم كه با خنده خارج شد. پشت سرشم يه دختر.باورم نميشد.اون اصلا به فكر من نبود هيچ، داشت خوش هم ميگذروند. حالا ميتونستم به راحتي تصميم بگيرم.رومو به طرف سپهر كه هنوز داشت حرف ميزد كردم وقتي نگاه منو ديد با اين تصور كه حرفاشو شنيدم و دارم راضي ميشم گفت:

« گل من باور كن خوشبختت ميكنم... هنوز هم ميخواي با اون داريوش ازدواج كني؟؟؟»

بعد از كمي سكوت در حالي كه لبخند ميزدم گفتم:

« ببين.....من حاضرم باهات ازدواج كنم...ولي به شرط اينكه بتوني خودتو بهم ثابت كني...و ثابت كني كه واقعا دوستم داري!!!»

اينقدر خوشحال شد كه انگار دنيا رو بهش دادن. چشماش برقي زد كه نميتونستم بفهمم از چيه.
-:« باشــــــــــــه عزيـــــــــــــزم..من هر كاري ميكنم تا تو رو بدست بيارم....»

منو در آغوش كشيد و بوسه بارونم كرد. همونطور كه در آغوشش بودم منو به اتاقي برد. من رو روي تخت گذاشت .كنارم نشست.چند لحظه اي توي چشمام خيره شد و بعد لباش رو روي لبام قفل كرد. دستشو آروم به زير لباس تنگ كامواييم برد و يكم نوازشم كرد.همونطور آروم لباسمو در آورد.

-:« نميدوني چقدر منتظر اين لحظه بودم كه به عنوان شوهرت كنارت بخوابم......حالا ميتونم اينكارو بكنم مگه نه؟؟؟»

لبخند محوي زدم و با سكوتم رضايتمو اعلام كردم.



به راستی آیا این خداوند است که انسان را آفریده است یا عکس آن؟؟
     
#6 | Posted: 19 Jul 2015 12:19
قسمت پنجم


صبح روز بعد مثل اكثر روزا براي دانشگاه بيدار شدم. احساس كردم سرم گيج ميره...زياد بهش توجه نكردم.سر ميز صبحانه اشتهاي خوردن هيچي رو نداشتم.مامانم كه متوجه حال من شده بود گفت:« دخترم...حالت خوبه؟؟؟؟»

-:« آره بابا..... خوبم.»

براي اينكه مادرم بيشتر از اين نگران نشه،چند لقمه اي خوردم و بلند شدم. اما تا اومدم قدم از قدم بردارم، احساس حالت تهوع كردم.به سمت دستشويي دويدم و هر چي خورده بودم رو بالا آوردم.نميدونم چم شده بود!!مامانم كه حال بد منو ديد منو مجبور كرد باهاش به بيمارستان برم.

توي بيمارستان بعد از معاينه دكتر، دكتر گفت:« شما ازدواج كرديد دخترم؟؟؟»

مامانم با پريشاني جواب داد:« نه....چطور مگه؟؟»

دكتر با تعجب دوباره منو معاينه كرد و به مامانم گفت بيرون منتظر باشه.او هم علي رغم ميلش بيرون رفت.دكتر رو به من كرده و گفت:« ببينم دخترم....تو تا حالا با مردي رابطه داشتي؟؟؟»ـ

من كه اين چيزا واسم عادي بود گفتم:« آقاي دكتر ميشه به جاي اينهمه سوال بگين چه خبره؟؟؟»

البته خودم ميدونستم.چون بعد از اون همه رابطه عجيب بود خبري از بچه نشه.بيشتر دختراي اونجا حتي چندين بار باردار شده و انداخته بودن. ولي من غير از داريوش با هر كي بودم، نميذاشتم كاري كنه كه باردار بشم.دكتر گفت:

« معاينات من نشون ميده كه تو بارداري!!!براي اطمينان آزمايش و سونو واجبه...»

وقتي از اتاق بيرون اومدم مادرم با نگراني به طرفم اومد و گفت:

« دكتر چي گفت؟»

-:« هيچي مادر من....من كه گفتم هيچي نيست....شما الكي شلوغش كردين....يه سنگيني غذايي بود كه دكتر گفت با چند روز پرهيز از غذا خوب ميشه»


ميدونستم خيلي ضايع دروغ گفتم.چون اون سوالي كه دكتر ازم پرسيد و مادرم جوابشو داد همه چيو معلوم ميكرد.

-:« مطمئني؟؟؟پس چرا دكتر گفت من برم بيرون؟؟؟تازه، چرا اون سوالو پرسيد..»

-:« مادر من گفتم كه... اون اول اشتباه كرد...چون نشونه ي سنگيني غذايي با نشونه بارداري يكيه....از اين اشتباهها زياد ميشه...گفتم كه نگران نباششش....»

اگر چه از قيافه ي مادرم معلوم بود كه باور نكرده. ولي ديگه حرفي نزد. بعد از رسيدن به خونه به بهانه ي هوا خوردن از خونه خارج شدم و رفتم آزمايش بدم.

جواب آزمايش كه اومد نشون ميداد باردارم. اونم يه ماهــــــــــــه!!!تعجب كردم كه چطور تا حالا نفهميده بودم؟؟؟ياد سر گيجه ها و حالت تهوع هاي چند هفته ي اخير افتادم كه بهشون توجه نكرده بودم.

از همونجا به يكي كه ميشناختمش زنگ زدم و ازش وقت سقط جنين گرفتم. خوشبختانه چون منو ميشناخت و با هم دوست بوديم، وقت منو انداخت جلو. همون روز بعد از ظهر.

طبق برنامه ريزي كه داشتم، بعداز ظهر رفتم به خونه دوستم براي سقط.نيم ساعتي رو توي پذيرايي منتظر موندم تا كار بيمار قبلي تموم بشه. بعد از اون دوستم صدام كرد و منم به دنبال اون به اتاق كوچكي رفتم. فضاي اتاق خيلي گرفته بود. بوي خون والكل با هم آميخته شده بود. چند تا خانوم كه به نظر خدمتكاراي اونجا ميومدن، داشتن پارچه خون رو از روي زمين جمع ميكردن و پارچه جديدي جايگزين اون ميكردن.به دستور دوستم رفتم و روي پارچه دراز كشيدم.

با يه پر كار رو تموم كرد. درد امونم رو بريده بود. نميتونستم تكون بخورم.همون چند تا خدمتكار كمكم كردن تا بلند شم. چيزيو كه ميديدم باورم نميشد.پارچه اي كه روش خوابيده بودم غرق خون بود. رنگم پريد. عرق سرد رو به وضوح روي پيشونيم حس ميكردم. نميدونستم از ديدن اون خونها بود يا از دردي كه داشتم، كه از هوش رفتم.

به هوش كه اومدم دوستم بالاي سرم وايستاده بود:

« چي شد يهو؟؟؟البته طبيعيه... به خصوص براي تو كه بار اولته...جسمت هم كه ضعيفه....كاش كسي همراهت بود تا كمكت ميكرد. فك نميكنم بتونی راه بري...چطور ميخواي بري؟؟؟؟»

-:«ميتونم راه برم..»

با اين حرف سعي كردم بلند شم. اما بدنم بي حس بود. علاوه بر اون گرمي خون رو روي پاهام حس كردم.

-:« گفتم كه نميتوني!!!حداقــــــل تا چند روز قوت قبلي رو بدست نمياري!!!بهتره زنگ بزني يكي بياد دنبالت.»

و اتاق رو ترك كرد. منم مونده بودم به كي زنگ بزنم. به مادرم كه نميتونستم بگم.ترجيح دادم به داريوش هم نگم كه سقط كردم.بهتره اصلا ندونه خبري بوده. كس ديگه اي برام نمونده بود. سپهر بهترين گزينه بود حتي اگه ولم ميكرد و ميرفت.فداي سرم كه تركم كنه. مگه آدم قحط است؟؟؟اون خودش هم توي اين مجالس هست و از اتفاقات آگاهه. با اين حال منو انتخاب كرده. پس بايد با اينجور چيزا هم كنار بياد. پس گوشيمو از توي كيفم درآوردم و شمارشو گرفتم

-:«به به خانوم خشگله!!!!چي شده يادي از ما كردي؟؟؟؟»

-:« الان وقت اين حرفا نيست. سريع بيا به اين آدرسي كه بهت ميگم...»

-:« اتفاقي افتاده عزيزم؟؟؟»

-:« تو فقط بيا!!»

آدرسو بهش دادم. نيم ساعت بعد دوستم اومد توي اتاق و گفت يه مردي اومده با من كار داره. منم گفتم بگه بياد داخل.

-:« سلام عزي.......!!!!»

با ديدن تختي كه پر خون بود ساكت شد.-:« معلوم هست اينجا چه خبره؟؟؟ اين....اين خونا چيه؟؟؟»

-:« هيچي بابا .... فقط يه سقط جنين ساده!!!!»

مات و مبهوت بهم چشم دوخت.-:« چيه مگه؟؟؟ يه چيز عاديه تو كه بهتر

ميدوني....حالا نميخواي كمكم كني؟؟؟»

سعي كردم بلند شم ولي باز هم همه ي بدنم سرد شد و افتادم روي تخت. سپهر كه هنوز نفهميده بود چه خبره، نميتونست هيچ حركتي بكنه. -:« چت شده تو؟؟؟ چرا اينجوري ماتت برده؟؟؟ اگه ميدونستم كمكم نميكني بهت زنگ نميزدم. حالا هم اگه نميخواي كمكم كني ، برو... ولي ديگه اسم منو هم نياري!!»

سپهر با اين حرف از جاش پريد و اومد كنار تخت. زير بازوهامو گرفت تا بلند شم.
اما من حتي اينطوري هم نميتونستم بلند شم. دوستم اومد توي اتاق:« چيكار داري ميكني؟؟؟نميبيني نميتونه راه بره؟؟؟بايد بغلش كني!!!»

سپهر از خدا خواسته منو در آغوش كشيد و همرا خودش تا جاي ماشين برد و منو گذاشت روي صندلي عقب. خودش هم نشست پشت فرمون و را افتاد.-:« ببينم...كجا داري ميري؟؟؟»

-:« خونه من ديگه!!!»

-:« چي؟؟؟؟ مگه خودم خونه ندارم؟؟؟»

-:« نكنه با اين وضعت ميخواي بري خونه خودت؟؟؟»

ميدونستم سپهر داره از اين اوضاع سوء استفاده ميكنه و كاري رو كه خيلي وقته آرزوش رو داره ميكنه!. با اين حال، ديدم چاره اي ندارم پس باهاش رفتم.

بعد از چند دقيقه ماشين متوقف شد.باز هم سپهر منو بغل كرد و به درون خونه برد و گذاشتم روي مبل. خونه ي بزرگي نبود ولي كوچيك هم نبود. با اين حال براي يه نفر بزرگ بود.دوتا اتاق خواب هم داشت. سپهر رفت توي آشپزخونه و يه نوشيدني آورد. با اون حال زارم يه نوشيدني خنك خيلي ميچسبيد.

-:«ببينم حالا تو كي خوب ميشي بريم عشق و حال؟؟؟»

-:« حداقــــــــــل چند روزي رو در خدمتتم!!! البته اگه سختته كه اين چند روز رو بيخيال بشي تا من برم.»

-:«اي بابا توام!!! گل هم اينقدر زود رنج؟؟؟تو تا ابد هم اينجا باشي اشكال نداره. فقط به خاطر تو حاضرم از همه چي بگذرم...فقط مهم اينه كه تو كنارم باشي...»

-:« بسه ديگههه..... زبون بازي كافيه....توي كدوم اتاق ميتونم بخوابم؟؟؟»

-:« به اين زودي بخوابي؟؟؟ مث اينكه براي خوابيدن خيلي عجله داري؟؟؟»

-:« سپهــــــــــــــــــــــر!!!!»

خنده ي مستانه اي كرد و منو بغل كرد. روي تخت يكي از اتاقها منو گذاشت.

-:« خوب بخوابي عزيــــــــــزم!!! ولي يادت باشه كنارم بودي و لذتتو ازم گرفتي!!!»

-:« شـــــــــــــــــب بخيـــــــــــر!!!»

و اين يعني برو بيرون. سرشو آورد جلو و لباش رو روي لبام گذاشتو بعد با لبخندي موزيانه اتاق رو ترك كرد.
تمام قدرتم تحليل رفته بود به همين دليل خيلي زود خواب به سراغم اومد.



به راستی آیا این خداوند است که انسان را آفریده است یا عکس آن؟؟
     
#7 | Posted: 20 Jul 2015 18:32
قسمت ششم


اشعه هاي نور خورشيد از زير پلك هام سرش كشيد.صداي سپهر كه پرده رو كنار كشيد بلند شد:

« خانومــــــــي!!!بابا لنگ ظهر شد!!!پاشو ديگههه.....دلم واست تنگ شده!!!»

-:« بذار يكم ديگه بخوابم...خوابم ميااااد»

رومو برگردوندم. اومد روي تخت و پاهاشو دو طرفم به حالت خميده گذاشت. لبشو روي لبم گذاشت.:

«پاشو بابا...پاشو عزيزم....تو گشنت نيست؟؟؟ من كه دارم از گشنگي ميميرم....صبر كردم تا با هم صبحونه رو بخوريم. پاشو بيا ببين چه ميز صبحونه اي چيدم...»

اومدم بلند شم ولي فقط تا حد نشستن خوب شده بودم ..اون هم به زور.:

«آهاااا... اين يعني بغلم كن!!!»

دستاشو پشتم گذاشت و بغلم كرد.توي سالن روي صندلي ميز نهارخوري كه پشتي روش گذاشته بود نشوندم. صبحونه رو عالي چيده بود. تخم مرغو عسلي زده بود دورشو با سبزي تزيين كرده بود.وسط ميز هم گلدوني گذاشته بود كه توش پر از رزهاي قرمز طبيعي بود. عسل و خامه هم جزء صبحونه بود.

-:« چرا اينقدر نگاه ميكني؟؟ بابا بذار بخوريم ديگه!!»

-:« حالا كي جلوتو گرفته؟؟؟بخور خوب!!!»

-:«مگه ميشه؟؟؟؟اول بايد گلم شروع كنه!!»

-:« گفته باشم با اين زبون بازي ها من زنت نميشم ها» بايد عشقت رو بهم ثابت كني»

-:« اون هم به چشم...حالا بخور كه مرديم از گشنگي!!!!»

چون گشنم بود و صبحونه هم خوشمزه، بيشتر از حد معمول خوردم و حسابي سير شدم.

-:«خوب گلم!!!اگه صبحونتو خوردي ببرم روي مبل بذارمت كه هم استراحت كني، هم يه فيلم محشر دارم با هم نگاه كنيم!!»

وقتي سكوت منو ديد بلند شد و بغلم كرد و گذاشتم روي مبل. تلويزيونو روشن كرد و فيلمو گذاشت. خودش هم اومد نشست كنارم وگفت:

«خوب اين فيلمو نگاه كن كه اين فيلمو مخصوص تو گرفتم ها»

فيلم حدود دو ساعت طول كشيد. هم خيلي باحال بود و هم مثل بقيه ي فيلماي سوپر زيادي بي بند وباري توش بود.

-:« خوب گلم....خوشت اومد؟؟؟»

-:« آره...بد نبود»

-:«خوبه....باز همون بد نبود هم از تو شنيدن غنيمته... حالا بيا بريم يه صحنه ي محشر بهت نشون بدم...»

دوباره منو روي دستاش بلند كرد و با خودش برد. با پاش دري رو كه نيمه باز بود رو باز كرد.وارد هواي آزاد شديم. اول بخاطر نور زياد نا خود آگاه چشمامو بستم. وقتي چشمامو باز كردم، وااااااااااي.باورم نميشد. سپهر روي تراس بزرگش رو با گلدونهايي پر كرده بود كه توي همش گلهاي رز كاشته بود.

-:« اينا رو فقط به عشق تو كاشتم...هر كدومش نشانه ي عشق من به توئه..»

منو برد نزديكتر و ميون گلدونها، روي صندلي نشوندم. بوي اون همه گل آدم رو مست ميكرد. حدود ده تا گلدون، توي هر كدومش هم ده تا گل رز بود. واييييي اونجا مثل يه گلستان شده بود. اون واقعا با سليقه بود. به خصوص كه ميدونست من عاشق چه گلي هستم و خواسته با استفاده از اين علاقه خودشو بهم ثابت كنه.

-:« خيلي محشره مگه نه؟؟؟»

-:« آره ....ولي به خودت نگيري ها!!»

-:« همين كه تو خوشت اومده بسه....حالا تشكرش رو بعدا كه با هم ازدواج كرديم ميكني!!»

و از اون خنده هاي موزيانش كرد اون لحظه دلم ميخواست بپرم توي بغل سپهر و يه بوس محكم از لباش بكنم ولي هيچ وقت غرورم بهم اين اجازه رو نميداد.
دوساعت ميگذشت ولي من دلم نميخواست از اونا دل بكندم.

-:«نميخواي بياي تو؟؟؟ تو يه وقت نهار نميخواي؟؟؟»

-:« حالا دير نميشه.... هنوز كه تازه صبحونه خورديم...»

-:« ميدونم اينجا خيلي محشره...ولي حالا يه چند دقيقه اي رو دل بكن!!!»

-:« چي داري ميگي؟؟؟؟ ديوونه اي ها...»

-:« باشه بابا... ما ديوونه... شما سردسته ي عاقل ها..حالا مياي تو يا نه؟؟؟؟»

-:« نوچچچچچچچ»

-:« باشه پس نهار رو ميارم بيرون!!»

-:« چي؟؟؟؟؟»

سپهر رفت داخل و با ميز برگشت. صندلي خودش رو هم آورد و نهار رو روي ميز چيد. بعد دور و برش رو نگاه كرد وگفت:

«چرا زودتر به فكرم نرسيد؟؟؟؟نهار خوردن بين اين گلها محشرهههه»

با انگشت اشاره ام چند تا آروم زدم به سرش و گفتم:« ببينم مگه تو عقلم داري؟؟؟»و خنديديم.
بعد از خوردن نهار علي منو برد توي اتاق تا استراحت كنم. اون همه نشستن خيلي خسته ام كرده بود.:

« خوب استراحت كن كه امشب رو نميذارم بخوابيىىى»

-:« حتما... به همون خيال باش....اگه خودمم بخوام نميتونم.....مگه وضعمو نميبيني؟؟؟؟»

-:« خوب بابا....تو چقدر ذهنت منحرفه!!!كاري رو ميكنم كه برات ضرر نداشته باشه.»

نگذاشت جوابشو بدم. لبشو روي لبام فشار داد و اتاق رو ترك كرد. قبل از اينكه بخوابم گوشيمو نگاه كرد.واي. مامانم هزار بار زنگ زده بود و چند تا پيام هم داريوش داده بود. پيامها رو نخونده حذف كردم و شماره مامانمو گرفتم:

« الو.... هستي....معلوم هس تو كجايي....چرا گوشيتو جواب نميدي.... هســـــــــــــــتي!!»

-:« چرا اينقدر نگراني بابا... خيلي خوب ببخشيد....تو كه ديگه بايد عادت كرده باشي....يادم رفت خبر بدم....ديشب تولد دوستم بود....تا صبح طول كشيد....از اونجا هم رفتيم دانشگاه... امشب هم عروسي يكي از دوستامه .... تا چند روز ادامه داره.....پس منتظرم نباش.... تو هم ديگه گريه نكن باشهههه!!»

-:« خوب حداقل گوشيتو جواب بده آدم نگران ميشه..»

-:« باشه ماماني....گوشيم سايلنت بود...نشنيدم....سعي ميكنم از اين به بعد جواب بدم...»

-:« خيلي خوب...خوش بگذره...... پس خدا حافظ..»

يه بوس براش فرستادم و گفتم:« باي مامانم..»
نميدونستم چطوري اينقدر زود حرفامو باور ميكنه. يا خيلي ساده بود يا نميخواست باهام بحث كنه چون ميدونست به هيچ جا نميرسه و فقط با اخلاق گند من روبرو ميشه. به هر حال هرچي بود كار منو خيلي آسون كرده بود. و بابت اين ازش خيلييييييييييي ممنون بودم.
بازم صداي سپهر منو از جا پروند:

« مث اينكه هميشه من بايد بيدارت كنم!!! تو خودت دلت واسم تنگ نميشه بيدار شي؟؟؟ پاشو.... پاشوبابا چقدر ميخوابي؟؟؟ ساعت هشت شبه!!!»

باورم نميشد. چرا توي خونه اينا من اين همه ميخوابم؟؟؟؟ سريع بلند شدم:« واقعا ساعت هشته؟؟»

-:« پ نه پ..... هنوز ساعت سه ظهره بخواب بابا....»

بالشتمو به سمتش پرت كردم. سريع اونو گرفت و با صداي بلند خنديد. و از اتاق بيرون رفت. بعد از چند ثانيه دوباره برگشت:

« اااا.....ببخشيد...يادم رفت بايد تو رو هم ميبردم..»

كنايه كلامشو گرفتم و گفتم:« زحمتت ميشه!!اصلا نميخوام....خودم ميتونم بيام...»
از تخت اومدم پايين. اما هنوز چند ثانيه بيشتر روي پاهام نايستاده بودم كه همه بدنم سرد شد. قبل از افتادن سپهر منو گرفت و در آغوش كشيد وتا توي سالن برد.:«بابا يه كم جنبه داشته باش....شوخي هم حاليت نميشه؟؟؟البته از يه گل ظريف بيشتر از اين هم انتظار نميره...»

به سمت آشپزخونه رفت وبا دوليوان نسكافه و يه بشقاب بيسكوييت برگشت:

«بخور كه حتما گشنه اي!!!»

منم كه دلم از گشنگي ضعف ميرفت با كمال ميل پذيرفتم. صداي گوشيم از توي اتاق بلند شد. به سپهر نگاهي انداختم :

« چشم....الان ميارم عليا حضرت»

شماره دوستم بود:« الو...سلام عزيزم....حالت خوبه؟؟»

-:« مرسي.... ولي هنوز هم نميتونم از جام بلند شم.»

-:«اشكال نداره....عاديه... تا چند روز ديگه ميشي مثل روز اولت..»

-:«ولي ديگه خسته شدم....نميشه يه كاري كرد زودتر خوب بشم؟؟»

-:«نه...فقط وقتي بهتر شدي يه حموم آبگرم بگير.»

-:« باشه.... مرسي كه زنگ زدي...باي»

-:«خواهش ميكنم عزيزم....اميدوارم زودتر خوب شي!!»

سپهر كه از اول داشت به حرفام گوش ميداد گفت:

« هموني بود كه رفته بودي پيشش براي سقط.»

با تعجب بهش نگاه كردم:« بــــــــــــــله!!!ببينم اصلا به تو چه كي بود.... ببين...اگه بعد از ازدواج واسه من شوهر بازي در بياري...من ميدونم وتو هاااااااا.»

-:« باشه بابا .....من تسليم..!!!»

و دستاشو به حالت تسليم بالا برد. پوزخندي زدم و گوشيمو نگاه كردم.چند بار يه شماره نا آشنا بهم زنگ زده بود.اهميت ندادم و گوشيمو انداختم روي ميز عسلي جلوم.

سپهر كه رفته بود ميز شام رو آماده كنه،اومد و منو با خودش برد. قبل از ورود به آشپزخونه ازم خواست تا چشمامو ببندم.من رو، كه چشمامو بسته بودم، گذاشت روي صندلي و گفت كه چشمامو باز كنم. وااااااي. همه جا تاريك بود.فقط روي ميز دو تا شمعدوني بود كه شمعهاش روشن بود.فضاي خيلي باحالي بود.شام سمبوسه و پيتزا بود. سنگ تموم گذاشته بود.سپهرچند تا از گلدونهاي گل رز رو هم آورده بود و چيده بود توي آشپزخونه تا فضا عطر آگين بشه.دور تا دور ميز رو هم با گلهاي رز تزيين كرده بود.

تا قبل از اينكه بيام خونه اش اصلا فكر نميكردم همچين سليقه اي داشته باشه.ولي واقعا سليقه ي محشري داشت. حتي بايد اعتراف كنم كه در اين مورد از من هم با سليقه تر بود. با خودم گفتم اگه با سليقه نبود كه منو انتخاب نميكرد! توي دلم به اين فكرم خنديدم.

-:«به چي داري فكر ميكني؟؟؟بخور ديگه...مگه دوست نداري؟؟؟»

-:« ها؟؟؟؟چرا دوست دارم!!!الان ميخورم.»

وشروع به خوردن كردم.طعمش معركه بود.:

« اين غذا ها رو از كجا سفارش دادي؟؟؟»

-:«خيلي خوشمزه است مگه نه؟؟؟از همون رستوراني كه بار اول با هم رفتيم.يادته گفتم غذاهاش معركه است؟؟؟»

براي اينكه از زير جواب دادن در برم، شروع به خوردن كردم.به خاطر خوشمزه گيش حتي يه ذره اش هم نذاشتم بمونه و همشو تا ته خوردم.بعد از شام سپهر منو برد توي اتاق.:

«هنوز كه براي خواب زوده....چرا منو آوردي اينجا؟؟؟»

بدون اينكه جواب بده شروع به درآوردن لباساش كرد.من كه يكم ترسيده بودم گفتم:

« مگه نگفتم وقت مناسبي نيست؟/؟مگه وضعمو نميبيني؟؟؟تو نميفهمي خطر داشتن يعني چي؟؟؟»

-:« چرا گلــــــــــــم...اينقدر ناراحت نباش.....من كاري رو كه برات مضره نميكنم...فقط ميخوام يكم كنارت باشم و يكم با بوي بدنت نياز زيادمو به رابطه اصلي از بين ببرم.»

وقتيكه لباساشو كامل درآورد، اومد سمت من و لباساي من رو هم درآورد. با تعجب بهش نگاه ميكردم. وقتي ديدم لباساي زيرمو درنياورد، يه كم خيالم راحت شد. حالا ميتونستم با آرامش كنارش بخوابم. اول اومد سراغ لبام و اونا رو براي چند دقيقه شكار كرد. چند ساعتي رو كنار هم بوديم و با نوازش به هم آرامش ميداديم.منم چون قرار بود زنش بشم اصلا براش كم نذاشتم. بعدش به زور از خودم جداش كردم و گفتم:«بسه ديگه....دير وقته...همه محبتا تو الان خرج نكن.... براي بعد از عروسي هم نگه دار.»

-:« نگران نباش...اگه هزار بار هم كنارت باشم باز هم بعد از عروسي يه حال ديگه اي داره به خصوص شب عروسي!!!»

و پوزخندي زد...ضربه ي يواشي با دست به بازوش زدم يعني اين قدر حرفاي منحرف نزن.اون هم خنديد و دستمو گرفت و بوسه بارون كرد.منتها چون ديگه لباس خوابمو پوشيده بودم تا شونه ام بيشتر نتونست براي بوسيدن پيش بياد!!!

لبخندي رو كه سعي ميكرد توش طعم عشق و بريزه ولي ناموفق بود تحويلم داد و بعد از بوسيدن لبام از اتاق خارج شد.



به راستی آیا این خداوند است که انسان را آفریده است یا عکس آن؟؟
     
#8 | Posted: 21 Jul 2015 11:18
داستان خوبیه موضوشو دوس دارم
     
#9 | Posted: 22 Jul 2015 12:58
قسمتای سکسی کمه چراقشنگ سکس هستی روتعریف نمیکنی

     
#10 | Posted: 22 Jul 2015 14:12
بنده خدااول داستان گفته بیشترجنبه عاشقانه داره نه سکسی

ازاین زمین نفرین شده
تاآسمون بکرراهی نیست
     
صفحه  صفحه 1 از 3:  1  2  3  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / هستی بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites