خانه | ثبت نام | نظرسنجی | جستجو | موقعیت | قوانین   چت روم
داستان سکسی ایرانی انجمن لوتی / داستان سکسی ایرانی /

هستی


صفحه  صفحه 2 از 3:  « پیشین  1  2  3  پسین »
pixy_666 مرد #11 | Posted: 22 Jul 2015 22:42
کاربر

 
tatijoon:
داستان خوبیه موضوشو دوس دارم

خواهش میکنم،مرسی از لطفت...

mahsabax:
قسمتای سکسی کمه چراقشنگ سکس هستی روتعریف نمیکنی

همین طور که sahinam عزیز گفتن این داستان بیشتر جنبه عاشقانه داره
به راستی آیا این خداوند است که انسان را آفریده است یا عکس آن؟؟
      
pixy_666 مرد #12 | Posted: 22 Jul 2015 23:01
کاربر

 
قسمت هفتم


(سه روز بعد)

صبح قبل از اينكه سپهر بياد بيدارم كنه بيدار شدم. اين چند روزي كه توي خونه اش بودم خودشو بهم ثابت كرده بود و منم عشقشو پذيرفته بودم. بلند شدم و رفتم تا يه دوش آبگرم بگيرم.تو طول اون چند روز كاملا خوب شده بودم.

وقتي از حموم اومدم بيرون لباسامو كه از قبل روي تختم گذاشته بودم رو پوشيدم و به سمت آيينه رفتم. ديگه پذيرفته بودم با سپهر ازدواج كنم و همينطور اون روز ، روز آخري بود كه قبل از ازدواج توي خونشم پس ميخواستم محباتاشو كه توي اون چند روز بهم كرده بود رو يكم جبران كنم.البته بيشتر ميخواستم به خودم برسم تا بدونه وقتي سالمم هنوز هم همون زيباي قبليم.!

توي آينه قدي به خودم نگاه كردم؛ لباس صورتي با آستين هاي حلقه اي و دامني پر از چين كه رويش نگين دوزي شده بود. علاوه بر اون كفش هاي پاشنه بلندي به همون رنگ و دقيقا با طرحي هماهنگ با طرح لباسم. يه دستبند صورتي كه گلهاي سفيد روش بود. موهامو تا جاييكه ميشد كشيدم و به بالا بستم.اينطوري چشمهاي سياه و كشيده ام بيشتر نمايان ميشد.و چون پوستم سفيد بود با رنگ صورتي لباسم تركيب زيبايي شده بود. به چشمهام سايه زدم كه چشمامو با مژه هاي بلند سياه بيشتر زيبا ميكرد. رژ صورتي رو روي لبام كشيدم وگونه هام هم بي نصيب نذاشتم. يكم عقب رفتم تا توي آينه كاملا خودمو ببينم. واي معركه بودم.تيپ مانكنيم هم با اون لباس چسب بيشتر نمايان ميشد.. يه نگاه تحسين بار به خودم كردم و واسه خودم يه بوس فرستادم. داشتم فكر ميكردم كه اگه لاك صورتيم هم بود چقدر خوب ميشد. ميشدم يه پلنگ صورتي كامل. به اين فكرم غش غش خنديدم.ناگهان دستهايي كه دور گردنم حلقه شد منو از فكر درآورد. توي آينه سپهر رو پشت سرم ديدم كه با نگاهي سرشار از تحسين منو نگاه ميكنه.با اعتماد به نفس برگشتم و بهش نگاه كردم.

به سرتا پام يه نگاهي كرد و گفت:

« وااي......عسلممممم....چه عروسكي بودي تو و ما نميدونستيم!!چرا زودتر از اين كارا نكردي؟؟؟؟روز آخر از اين كارا ميكني كه ديگه اجازه ندم بري؟؟؟»

و منتظر جوابم نموند و همونطور كه لباش روي لبام بود، منو عقب عقب برد و پرت كرد روي تخت. ميدونستم جلوي اين قيافه نميتونه خودشو نگه داره پس جلوشو نگرفتم. همونطور كه روم به حالت نشسته خم شده بود لباساشو درآوردو خودشو انداخت روم.

بعد از صبحانه كه بازم با همون سليقه ي عالي سپهر چيده شده بود، رفتيم بيرون تا قدم بزنيم. توي اون چند روز پامو از خونه بيرون نذاشته بودم و سپهر هم بخاطر من دانشگاه نرفته بود و غير از براي خريد غذا از خونه خارج نشده بود.

گوشيم توي اون چند روز پر شده بود از شماره داريوش كه يا زنگ ميزد و يا پيام ميداد. اون شماره ناشناس هم زياد زنگ ميزد كه متاسفانه هيچ وقت صداي زنگشو نميشنيدم تا جواب بدم ببينم كيه كه اينقدر مزاحم ميشه. خودمم به خاطر غرورم بهش زنگ نزده بودم تا ببينم كيه.مامانم هم كه چند باري با دروغهام پيچونده بودمش!!

با اينكه فقط براي قدم زدن رفته بوديم،ولي به هر مغازه اي كه نگاه ميكردم، سپهر منو ميبرد تا هر چي ميخوام انتخاب كنم و برام ميخريد. همه ي خريدارو دست خودش گرفته بود و اجازه نميداد من بهشون دست بزنم تا اينكه دستش ديگه جا نداشت و مجبور شد يه پلاستيك رو هم به من بده.

در راه برگشت رفت و از مغازه ي گل فروشي يه دسته گل كه تركيبي از گلهاي رز قرمز و سفيد و گل ياس ميشد گرفت و با يه كارت دوستت دارم عزيزم رويش بهم داد.

وقتي رسيديم خونه خيلي خسته شده بوديم پس هردومون روي مبل ولو شديم. بعد از چند دقيقه استراحت سپهر رفت به آشپزخونه تا نهار رو آماده كنه.جوري كه بشنوه با صداي بلند گفتم:

« نهار رو ببريم روي تراس بهتره.»

بعد از چند دقيقه با لبخند به سمتم اومد و منو بغل كرد:

« چيكار ميكني؟؟؟من خودم ميتونم راه برم ها!!!»

-:«ميدونم...ميخواستم مث وقتيكه نميتونستي راه بري تو رو بغل كنم.»

همونطور كه توي بغلش بودم منو به روي تراس برد:

« قبل از اينكه توبگي خودم ميخواستم نهار رو اينجا بچينم. خوشحالم به خاطر اين تفاهم سليقه .» و خنديد.
نهار جوجه بود. خيلي دوست داشتم پس با لذت خوردم.بوي گلها و هواي آزاد هم بيشتر اشتهامو باز ميكرد.بعد از نهار سپهر ظرفها رو جمع كرد و برد توي آشپزخونه.من همونجا نشسته بودم و از اون فضاي زيبا لذت ميبردم.سپهر هم بعد از چند دقيقه اومد و كنارم نشست.چند تا شاخه گل رز چيد ؛ هر كدومشونو چندين بوسه زد و بعد به من داد و گفت:

« اين گلها نماد عشق منه و اين بوسه ها هم چاشنيش كردم تا عشقمو باور كني. حالا ببينم كي بريم خريد عروسي؟؟؟؟»

با تعجب نگاش كردم و گفتم:

« پس اينهمه مقدمه چيني براي اين بود!!!چه زود هم خودشو وعده ميده...اصلا كي گفته من راضيم باهات ازدواج كنم؟؟؟»

لبخندش محو شد و چشماشو مظلومانه به من دوخت:

« مگه خودت نگفتي راضي شدي؟؟؟چي شد؟؟؟پس چرا صبح راضي شدي بهم پا بدي؟؟؟ آخه چرا؟؟؟»

خنديدم و گفتم:

«آخييييي....تو چرا آخه اينقدر زود باوري؟؟؟اصلا بهت نمياد...شوخي كردم بابا....ولي بايد به مامانم هم بگم....بعد بهت خبر ميدم.»

سپهر كه دوباره لبخندشو پيدا كرده بود، با خوشحالي بلند شد و لباشو چسبوند روي لبام. جلوي پاهام روي زمين زانو زد و گفت:

« قول ميدم از اين تصميمت پشيمون نشي عزيزم!!! مطمئن باش با هيچكس به اندازه من خوشبخت نخواهي بود..»

بعد دوباره بغلم كرد و منو برد توي اتاق تا استراحت كنم. بعد از اينكه منو بوسيد اتاقو ترك كرد. گوشيمو از روي ميز برداشتم و نگاهش كردم. از داريوش خبري نبود. ولي بازم اون شماره ي ناشناس چند باري بهم زنگ زده بود. چند بار وسوسه شدم به شماره زنگ بزنم تا ببينم كيه ولي فكر كردم اينطوري فقط خودمو كوچيك ميكنم . پس گوشيمو انداختم روي ميزو چشمامو بستم و خوابيدم.

احساس كردم يه چيزي روي لبامو قلقلك ميده. چشمامو باز كردم ديدم سپهر چشم تو چشم من داره لبامو ميبوسه.:

«بابا پاشو ديگه چقدر تو خوابالويي!!!فكر منو نميكني كه دلم واست ضعف ميره؟؟؟»

تا اومدم حرف بزنم يه بسته رو گرفت جلوم.يه هديه با يه روبان قرمز روش.:

« اين ديگه چيه؟؟؟»

-:« تقديم به گلم با عشق...»

و سرشو كه تا اونموقع پشت جعبه پنهون بود رو بيرون آورد و گفت:

« نميخواي بگيريش؟؟؟واسه توئه...بازش كن زود باش..»

با ترديد گرفتم و بازش كردم. يه جعبه ي موسيقي زيبا توش بود. مشغول تماشاي جعبه بودم كه سپهر دستشو آورد جلو ودرشو باز كرد. نواي زيباي موسيقي هوش از سرم برد. موسيقي خيلي زيبايي بود.

-:«واااااااي.. چه خوشگلههه....»

-:« به به چي ميشنوم... خانوم گل ما اعتراف ميكنه!!!!»

با من من گفتم:« خوووب......ديگه تو كه مثل سابق غريبه نيستي...مگه نه؟؟؟»

-:«راست ميگي....من نامزدتم....ولي مگه تو فقط با غريبه ها با غرور برخورد ميكني؟؟؟»

-:« پس چي؟؟؟؟فكر كردي ميخواي تا آخر عمر احساساتم رو به شوهرم نگم؟؟»

-:« واااااااي گلمممممممممم .... تو به من ميگي شوهر؟؟؟؟نميدوني چه احساسي داره!!!»

-:« خيلي خوب حالا...پررو نشو. برنامت واسه الان چيه؟؟؟»

-:« ميخوام ببرمت يه جاي خووووب.»

-:« كجااااا؟/»

-:« وقتي رفتيم ميبيني....حالا پاشو سريع آماده شو كه وقت نداريم.»

و از اتاق بيرون رفت تا آماده بشم.منم رفتم سر كمد لباسام.يه شلوار لي چسب با يه مانتو همجنسش. يه شال سفيد هم انداختم روي سرم.صداي سپهر كه به در اتاق ميكوبيد بلند شد:

« گلم...آماده شدي؟؟»

كيف دستيمو برداشتم و از اتاق بيرون رفتم. سپهر وقتي منوو ديد يه نگاه خريدارانه بهم كرد و گفت:

«باز كه گل من خوشگل كرده...حيف تا اونجا خيلي راهه وگرنه تاوان اين خوشگليتو ميدادي..»

و با خنده را افتاد.منم پشت سرش تا ماشين رفتم.در ماشينو واسم باز كرد و بعد از نشستنم بستش.بعدشم خودش اومد و نشست كنارم و راه افتاديم.هنوز راه زيادي نرفته بوديم كه احساس گشنگي كردم.:

« سپـــــهر..»

:« جانــــم؟؟»

:« گشنمه»

:« چرا زودتر نگفتي؟؟الان درستش ميكنم.»

ماشينو كنار خيابون نگه داشت و رفت بيرون. بعد از چند دقيقه با دو تا يخ در بهشت و يه جعبه شيريني كوچك برگشت.عاشق شيريني بودم اون هم شيريني خامه.سريع جعبه رو ازش گرفتم و بازش كردم.:

«وااااي از كجا ميدونستي خامه اي دوست دارم؟؟»

و شروع كردم به خوردن. اون هم در حاليكه بهم ميخنديد گفت:

«اگه من سليقتو ندونم پس كي ميدونه؟حالا خفه نشي...اينقدر تند نخور..»

بدون توجه به حرفش تند تند داشتم ميخوردم كه يهو شيريني پريد توي گلوم..به سرفه افتادم . سپهر با نگراني نگام ميكرد:

« گلممم.....هـــــــي ... هستي...چي شد يهو؟؟؟بيا يه كم از اين بخور..بگير»

ليوان يخ در بهشتو از دستش گرفتم و يكم خوردم. خوشبختانه شيريني به سرعت پايين رفت.سپهر هم وقتي خيالش از بابت من راحت شد، شروع كرد به خنده.:

«كوفت....رو آب بخندي...مث اينكه بدت هم نيومد؟؟؟نه؟؟؟»

همونطور كه ميخنديد گفت:

« نه...آخه نميدوني قيافت چطوري شده بود..»

و همونطور كه ميخنديد ماشينو روشن كرد و راه افتاد. توي راه فقط به موسيقي گوش ميداديم. و هيچ حرفي نميزديم.فقط گه گداري كه حوصله ام سر ميرفت ميپرسيدم:

«هنوز نرسيديم؟؟»

-:« نه گلم اينقدر عجول نباش»

بعد از سه ساعت رسيديم.ماشين كه وايستاد پياده شدم. دور و برمو نگاه كردم. خيلي معركه بود.يه باغ بزرگ با درختاي سرسبز كه دور تنه اونا پيچك ها خودنمايي ميكردن. يه راهرو كه با سنگ فرش پوشيده شده بود وسط درختا بود كه به يه رستوران شيك و عظيم ميرسيد.دو طرف راهرو رو جوي درست كرده بودن كه آب درون ان روان بود. كمي جلوتر كه ميرفتي ميزو صندلي هاي رستوران كه درون باغ چيده شده بود نمايان ميشد. دور تا دور رستوران رو چراغ و ريسه پوشونده بود كه درون باغ خودنمايي ميكرد. اما تنها روشنايي باغ نور اندكي بود كه از شمهاي درون شمعدانهاييي كه روي هر ميز را روشن كرده بودن نشئت ميگرفت. يه حوض بزرگ هم وسط ميز و صندلي ها بود كه فواره ي اونو به شكل يه گل بزرگ طراحي كرده بودند.دور تا دور فواره درون آب هم لامپ هاي رنگارنگ تعبيه شده بود كه آب درون حوض را نمايان ميساخت. هواي خنك شب و همينطور صداي آب و جيرجيرك هايي كه در باغ ميخواندند آنجا را به فضاي معركه اي تبديل كرده بود.

-:« وااااااي اينجا معركه اس..»

-:« ميدونستم خوشت مياد»

همونطور كه دستمو گرفته بود منو كه محو تماشاي اونجا بودم رو به سمت يه ميز برد منو روي صنلي اش نشوند. خودش هم روي صندلي روبروم نشست و محو تماشاي من كه محو تماشاي محيط بودم شد. يه دفعه رومو برگردوندم و متوجه شدم كه زل زده بهم و با لبخند نگام ميكنه:

«چيه آدم نديدي؟؟»

-:«آدم ديدم...فرشته نديدم»

-:« خوبه....خودتو لوس نكن.»

در حاليكه ميخنديد گفت:

«ميدوني وقتي با تعجب به اينور و اونور نگاه ميكني چقدر ملوس ميشي؟؟»

-:«يعني همينطور عادي ملوس نيستم؟؟»

يه خنده اي كرد و گفت:

« چرا گلم...همينطورش هم عسل مني. اونطوري چهرت بانمك تر ميشه.»

در همون موقع گارسون اومد و منو رو آورد. سپهر منوي غذا رو سمت من گرفت و گفت:

«بيا يه چيزي انتخاب كن»

من پلو ماهي انتخاب كردم و علي گفت سالاد ماكاروني هم بيارن.

خيلي سريع گارسون با سفارش ما برگشت. غذاي اونجا خيلي خوشمزه بود:

«چطوريه كه تو همه ي جاهاي خوشمزه و خوشگل رو بلدي؟؟؟»

-:«چون بايد دل گلي مث تو رو بدست بيارم پس بايد جاهايي رو بلد باشم كه در شان تو باشه مگه نه؟؟»

شونه هامو بالا انداختم و گفتم:

«خوووب.....اونكه راست ميگي..ولي يادت باشه بعد از اينكه دل منو بدست آوردي و شوهرم شدي اينكاراتو ترك نكني.»

-:« تو خانوم من بشو....از اين بهتراشو واست انجام ميدم.»

بعد از خوردن شام به طرف خونه راه افتاديم.ساعت 3 به خونه رسيديم. با خواب آلودگي به سپهر گفتم:

«حالا خوبه فردا تا ساعت 10 كلاس نداريم وگرنه خواب ميمونديم.»

:« همون موقع هم معلوم نيست بتونيم بيدار شيم..چون من تا صبح نميخوام بذارم بخوابي.»

:« چي؟؟؟؟ نه...جون تو خيلي خوابم مياد»

:« اشكال نداره بعدا ميخوابي...نميذارم اين شب آخري هم از دستم در بري.»

و به اتاقش رفت تا لباس عوض كنه. منم همين كارو كردم.لباس خوابمو پوشيدم. يه لباس بلند آبي كه تا زير زانوهام بود و احتياجي به شلوار نداشتم. بعد از چند دقيقه سپهردر چارچوب در ظاهر شد.مث بچه ها بالشتشو دستش گرفته بود و با يه لباس خواب سفيد جلوي من وايستاده بود.-:

« مامانييي!!!!من ميترسم...ميذالي شب كنالت بوخوابم؟؟»

با صورتي كه سعي ميكرد توش مظلوميت بچگانه بريزه بهم زل زده بود.منم بالشتشو گرفتم و پرت كردم روي تخت و گفتم:

«آره پسرم!!!ميتوني بخوابي..»

و هر دو شروع به خنده كرديم. سپهر همونطور كه ميخنديد گفت:

« تو مامان خوبي ميشي خوشبحال بچت»

با يه اخم ساختگي بهش نگاه كردم و به سمت تختم رفتم. اون هم اومد كنارم خوابيد. با دستهاش موهامو كه روي صورتم ريخته بود و جمع كرد و لباشو چسبوند به لبام اونا رو به داخل دهنش كشيد. يه لب طولاني ازم گرفت و بعدش منو بغل كرد و انداخت روي خودش.

چند ساعتي كنار هم بوديم و بعدهم از خستگي و هم از بي حسي ناشي از رابطه هر دومون بيهوش شديم.


به راستی آیا این خداوند است که انسان را آفریده است یا عکس آن؟؟
      
pixy_666 مرد #13 | Posted: 24 Jul 2015 00:37
کاربر

 
قسمت هشتم


چشمامو كه باز كردم دو تا چشم با فاصله ي چند سانتيمتر از خودم ديدم كه بهم زل زده بود.سرمو يكم بردم عقب و و صورت سپهر رو ديدم كه با لبخند داره نگام ميكنه.نفسمو با صدا بيرون دادم و رومو برگردوندم:

« واااااي....تو كه منو سكته دادي»

-:« خدا نكنه گلم....خوب دوست دارم نگات كنم...تقصير توئه كه اينقدر خوشگلي ديگه.»

صداي اعتراضمو زير فشار لباش روي لبام خفه كرد.بعد بلند شد و با لبخند گفت:

«زود پاشو كه دير شد.....ساعت هشت و نيمه...بدو بيا صبحانه.»

بعد از اتاق بيرون رفت تا صبحانه رو آماده كنه.منم بلند شدم و رفتم تا يه دوش بگيرم.بدي اين روابط همينه، كه بايد هميشه بري دوش بگيري. حمومم يه ربع بيشتر طول نكشيد. بعد سريع اومدم بيرون و مانتو و شلوار جنس لي امو پوشيدم. بعد سريع رفتم بيرون تا صبحانه بخورم.

-:« واااي....بابا....چطور توي اين وقت كوتاه اينو درست كردي؟؟؟اتفاقا بدجور هوس استيك كرده بودم.»

-:« چيكار كنيم ديگه!!!!از دل گلمون خبر نداشته باشيم از دل كي با خبر باشيم؟؟؟تااازه اينا رو از رستوران گرفتم»

-:« آهاااا...راستي يادم رفته بود تو اهل آشپزي نيستي... شايدم ياد نداري!!!!»

-:« نيست كه تو خيلي اهلشي!!!»

ترجيح دادم جوابشو ندم چون هم دير شده بود هم داشت راست ميگفت. حاضر بودم تمام عمرمو غذاي بيرون بخورم ولي خودم درست نكنم.بلند شدم و سريع آب پرتقالمو سر كشيدمو رفتم تا خودمو آماده كنم.هيچوقت بدون آرايش نميرفتم بيرون.همين آرايش خيلي وقتمو ميگرفت. حداقل يه ربع طول ميكشيد چون خيلي روي صورتم حساس بودم. توي اين يه ربع سپهر پشت سرم وايستاده بود و منو نگاه ميكردو هر چي بهش ميگفتم بره بيرون گوش نميداد.
راس ساعت 10 جلوي در دانشگاه بوديم.با عجله رفتيم توي دانشگاه.بچه ها تا ما رو ديدن به سمتمون اومدن.

-:« به به ..ببين كيا اومدن..»

-:« اين چند روز كه نبودين بهتون خوش گذشت؟؟؟»

-:«حالا چه لامصب با هم خوب هم شدن»

طوفان صحبت بود كه به سرمون سرازير مي شد.سپهر يه دفعه با صداي بلند گفت:

« اي بابا ولمون كنين.....اصلا به شماها چه مربوطه ما چند روز غائبيم؟؟؟دلمون خواسته نيايم..چيه حسوديتون ميشه با هستي ام؟؟؟كسي كه همتون آرزوي داشتنش رو دارين؟؟»

منم با اينكه دوست داشتم بشنوم ولي براي پايان بحث ها گفتم:

« بابا الان عاليجناب استاد به هممون يه سطل آشغال ميده ميگه بالاي سرمون نگه داريما...زود باشين بابا كلاس دير شد»

و به سمت كلاس راه افتادم،ميدونستم همشون دنبالم ميان. وقتي رسيديم توي كلاس سپهر گفت:

« بچه هاا؟؟؟ پس بچه مثبت كلاس كجائه؟؟؟سهراب رو ميگم»

-:« اولين روزي كه نيومدين اومد ولي ديگه از روز بعد پيداش نبود...حالا چرا تو هي سراغ اونو ميگيري؟؟»

سپهر به نظرم كمي دستپاچه اومد. گفت:

« هاا؟؟؟؟نه؟؟هيچي....همينطوري....آخه وقتي بچه درسخونمون نيست كلاس خيلي خاليه..»

و خنديديم. برام جالب بود كه اون سراغ سهرابو بگيره.آخه هيچ نقطه مشتركي با هم نداشتن. دقيقا 180 درجه با هم فرق داشتن.
بعد از كلاس سپهر منو به نهار دعوت كرد ولي نپذيرفتم و گفتم:

«اين چند روزه با هم بوديم ديگه.....بهتره برم خونه....تا همينجاشم مامانم سوال پيچم ميكنه....وقت براي با هم بودن زياده...»

منو تا در خونمون رسوند و بعد از لب گرفتن ازم رفت. در خونه رو باز كردم و رفتم داخل. صداي مامانمو شنيدم كه داشت با يكي حرف ميزد. خوشبختانه سرش با تلفن گرم بود.اومدم برم طبقه بالا كه صداي يه مرد توجهمو جلب كرد.صداي يه مرد؟؟؟يعني چي؟؟اين چند روزي كه نبودم اينجا چه خبر بوده؟؟؟ولي مامانم اصلا اهل اين حرفا نبود.اون برعكس الان من زن پاك و با خدايي بود. رفتم به سمت پذيرايي. مامانمو ديدم كه روي مبل نشسته و داره با يكي صحبت ميكنه. و طرف مقابلش..... . كمي رفتم جلوتر...واااااي. باورم نميشد.حتما داشتم خواب ميديدم.حالا ديگه هر دوشون متوجه حضورم شده بودن. زير لب سلامي به مادرم كردم.با تعجب به اون چشم دوخته بودم.بلند شد و به تقليد از او مادرم هم بلند شد.به هم نگاه كردن.بعد اون به سمتم اومد و سلام كرد.من چشمان متعجبمو از روي اون برداشتم و به مادرم دوختم.با نگاه ازش توضيح خواستم.مادرم كه نميدونست چي بگه، با دستپاچگي گفت:

« سلام عزيزم...تو ...تو كي اومدي؟؟؟ كجا بودي اين چند روز؟؟؟ايشون...آقا سهراب اين چند روز نگرانت بودن...گفتن گوشيتو جواب نميدي...ظهرا ميومدن تا ازت خبر بگيرن كه اومدي يا نه!!!»

با تعجب نگاهمو بين مادرم و سهراب ميچرخوندم. سهراب كه حالمو فهميد گفت:

« خيلي خوب ديگه....من ديگه ميرم...خيالم راحت شد كه حالتون خوبه....بعدا بهتون زنگ ميزنم حرف بزنيم.»

و بعد از خداحافظي از مادرم به سمت در خروجي به راه افتاد. من كه خودمو پيدا كرده بودم سريع گفتم:

« صبر كن ببينم...من دارم چي ميبينم؟؟؟درست ديدم؟؟؟تو اومده بودي حال منو بپرسي؟؟؟؟جناب آقاي سهراب....بچه مثبت و درسخون...چيكار داري ميكني تو؟؟ خودت ميفهمي چيكار ميكني؟؟؟؟فكر كنم سرت به سنگي جايي خورده؟؟؟مگه نه؟؟؟؟چرا تو اينقدر عوض شدي؟؟؟سهرابي كه همه ميشناختن اين نبود...چي تونسته تو رو عوض كنه؟؟»

سهراب سرشو انداخته بود پايين و به حرفام گوش ميداد. با سكوتش حرفامو تاييد ميكرد. سرشو برگردوند تا بره و همونطور گفت:

« عشق با آدم كارايي ميكنه كه خودشم باورش نميشه»

و رفت. هنوز سردرگم حرفش بودم كه مامانم گفت:« پسر خيلي خوب و گليه...اين چند روز كه نبودي يكسره يا زنگ ميزد اينجا يا ميومد تا از حالت باخبر بشه...ميگفت گوشيتو جواب نميدي»

ياد اون شماره ناشناسي افتادم كه دم به دقيقه شمارش روي گوشيم بود. ولي شمارمو از كجا آورده بود؟؟؟مامانم ادامه داد:

« روز اول اومد اينجا و شمارتو ازم گرفت....ميگفت چون اخلاقش زيادي مثبته زياد ازش خوشت نمياد... و باهاش حرف نميزني... ازم خواست شمارتو بهش بدم تا بتونه باهات صحبت كنه. خيلي خواهش كرد تا بهش دادم...راستش ديدم پسر خوبيه...تو هم اينقدر باهاش بد نباش..»

مادرم رفت توي آشپزخونه.فكر كنم در اون موقعيت، شرايطو بهتر ديده بعدا سوال پيچم كنه. همونطور كه درگير اون حرف سهراب بودم به اتاقم رفتم. چرا اون بايد همه شخصيتشو زير پا بذاره و بياد شمارمو از مامانم بگيره؟؟؟ چرا اون ميخواسته از حالم با خبر باشه؟؟؟چرا اون بايد ايتقدر عوض شده باشه؟؟؟ چي وادارش كرده كل شخصيتشو عوض كنه؟؟؟؟اون ميگفت عشق...اون اصلا ميدونست عشق چيه؟؟؟معنيشو ميفهميد؟؟؟شايد اون واقعا.....

ولي اين امكان نداره...حتي تا بحال كلمه عشق رو روي كاغذ هم ننوشته..راستش يه چيزي ته قلبم بهم ميگفت كه درباره ي آدمها اينطوري قضاوت نكنم. بالاخره اونم آدمه و قلب و احساس داره. ولي من با اين شخصيت به اون چيزه ته قلبم گوش نميدادم. من چطور ميتونستم با كسي حرف بزنم كه هيچكس باهاش حرف نميزنه هيچ حتي نگاهشم نميكنن. اصلا من چرا بايد خودمو مشغول يه سري حرفاي بيخود كنم؟؟؟چند روز ديگه كه بفهمه ازدواج كردم اين حرفا رو از ذهنش پاك ميكنه..پس بلند شدم و لباسامو كه هنوز عوض نكرده بودم رو در آوردم. لباس خونمو پوشيدم و رفتم پايين. مامانم داشت نهار رو اماده ميكرد. رفتم سر ميز نشستم و گفتم:« پس كي نهار آماده ميشه؟؟؟خيلي گشنمه!!!»

يه جوري ميخواستم اون فضاي شكل گرفته رو تغيير بدم. لبخندي زد و گفت:« تا تو كاراي اين چند روزتو گزارش بدي آمادس.»

-:« من كه همون روز اول گفتم.»

-:« آره ...ميدونم...ولي من يه گزارش دقيق و راست ميخوام.»

-:« يعني فكر كردي بهتون دروغ ميگم؟؟»

-:« يه جورايي!!»

-:« من دروغ نگفتم روز اول تولد دوستم بود تا صبح طول كشيد...از اونجا هم رفتيم دانشگاه...بعدش هم عروسي دوستم بود.. طبق رسماشون چند روزي طول ميكشه..ما هم هممون اين چند روز رو خونه ي اون بوديم.»

-:«اگه تو ميگي پس حتما راسته ديگه...منم باور ميكنم...اميدوارم راست بگي.»

از اخلاق مادرم خوشم ميومد. به بچش اطمينان داشت.حداقل اگه هم نداشت اينطور نشون ميداد. ديگه حرفي نزد و بلند شد تا نهار رو بياره.


به راستی آیا این خداوند است که انسان را آفریده است یا عکس آن؟؟
      
pixy_666 مرد #14 | Posted: 24 Jul 2015 18:21
کاربر

 
قسمت نهم


عصر با صداي گوشيم بلند شدم. سپهر بود ؛ ميخواست بدونه قضيه ازدواج رو به مامانم گفتم يا نه. بهش گفتم كه هنوز نگفتم. اصلا يادم رفته بود. البته وقت هم نشد صحبت كنم. رفتم پايين تا قضيه رو به مادرم بگم. توي اتاقش بود. در زدم و وارد شدم. داشت كتاب ميخوند. روي تخت نشستم.سرشو آورد بالا و نگام كرد. گفتم:

« ميخواستم يه چيزي بگم.»

صندليشو برگردوند بطوريكه رو به من باشه. شروع كردم:

« يكي از دوستام....يعني يكي از هم كلاسيام...اسمش سپهره..پسر خوبيه...هر كاري ميكنه تا منو خوشحال كنه....خيلي اصرار كرد تا قبول كردم...خواستگاريشو ميگم... حالا من دوستش دارم....و ميخوام اجازه بگيرم كاراي ازدواج رو انجام بدم.»

مادرم لبخندشو خورد. از جاش بلند شد و چند بار عرض اتاقو طي كرد. معلوم بود خيلي عصبانيه.. خيلي كم تا حالا پيش اومده بود اينطوري عصباني بشه.زن خيلي صبوري بود. با عصبانيت بهم نگاه كرد و گفت:

« قديما يادمه عروس حتي داماد رو نميديد....خانواده ها با هم حرف ميزدن و اگه موافق بودن عروس تازه زمان ازدواج شوهرشو ميديد...هيچ اعتراضي هم در كار نبود... من هيچوقت نميگم تو هم بايد طبق رسوم قديم باشي...ميدونم الان اوضاع چطوريه...ولي فكر نميكردم دختري كه من تربيت كردم اينطوري باشه...اصلا ازت انتظار نداشتم..»

-:« من كه حرف بدي نزدم...اگه شما اوضاع الان رو ميدونين، پس ميبينين كه همه همينطوري با هم آشنا ميشن و بعدشم ازدواج ميكنن.»

-:«آره...ولي بعدشم ميبينم سرنوشت همشون طلاقه... تو چطور انتظار داري من بدون اينكه بشناسمش اصلا بدون اينكه خوانوادش اومده باشن خواستگاري موافقتم رو اعلام كنم.به من مربوط نيست بين شما ها چي گذشته...اگه تو رو ميخواد بايد مثل خيلي هاي ديگه با خوانوادش بياد خواستگاري.من هم بعدا راجع بهش تصميم ميگيرم.»

اينو گفت و از اتاق رفت بيرون.وقتي فكر كردم ديدم غير مستقيم بهش گفتم كه زندگي من به تو مربوط نيست.حق داشت عصباني بشه.اين همه سال منو بزرگ كرده. اين چند سال هم كه برام هم پدر بوده و هم مادر.اون راست ميگفت.سپهر هم اگه منو واقعا بخواد بايد پام وايسته.بلند شدم برم ازش معذرت بخوام كه ديدم رفته حموم.معمولا بعد از عصبانيت ميرفت يه دوش ميگرفت تا عصبانيتش فرو كش كنه.رفتم توي آشپزخونه و دو تا ليوان آب پرتقال ريختم و و چند تا گل ازبونه كوچيك داخل گلدونم چيدم و گذاشتم توي گلدون شيشه اي و بردم گذاشتم روي ميز اتاق مامانم و ليوان آب پرتقال هم كنارش گذاشتم.

با ليوان ديگه ي آب پرتقال رفتم توي اتاقم. گوشيمو برداشتم و به سپهر زنگ زدم.

-:« سلاممم گلم..»

-:« سلام...قضيه رو به مادرم گفتم.»

-:«ا واقعا؟؟؟خوب چي گفت؟؟»

-:« قبول نكرد...گفت حق نداري باهاش ازدواج كني.!!»

-:« چي؟؟؟؟چرا؟؟؟آخه مگه من چمه؟؟»

-:« سكته نكني بابا...شوخي كردم...گفت بايد با خوانوادت بياي خواستگاري..»

-:«تو كه دق مرگم كردي خانومي...حالا بدون خواستگاري نميشه؟؟»

-:«نخير...منم با حرفش موافقم...نكنه نميخواي ازدواج كنيم؟؟»

-:« چرا!!!تو كه باز عصبي شدي...ببينم چيكار ميتون بكنم..»

-:«هر كاري خواستي بكن... فقط زودتر...پس فعلا باي..»

-:« ميبوسمت گلم..باي»

گوشي رو پرت كردم روي ميز. آب پرتقالمو يك نفس سر كشيدم.يعني چي كه ببينم چيكار ميتونم بكنم؟؟؟يعني خوانوادش مخالفن؟؟؟شايد اصلا بهشون نگفته...از خداشون هم باشه...اصلا مخالف باشن...به درك!!!مگه پسر قحط است..هزار تا هر روز التماسم ميكنن..بلند شدم تا برم يكي از كتاباي دانشگاه رو بخونم. اون چند روز از همه درسها عقب افتاده بودم. منم كه خيلي درسخونم آخههههههه!!!!البته براي من مهم نبود... ولي براي استادها مهم بود.پس مجبور بودم خودمو به بقيه بچه ها برسونم. هنوز يك صفحه هم نخونده بودم كه گوشيم زنگ زد..باورم نميشد شماره سهراب بود...در جواب دادن دو دل بودم كه تصميم گرفتم جوابشو بدم و خيالشو واسه هميشه راحت كنم.

-:«بله؟؟»

-:« سلام هستي خانوم.. سهرابم»

-:« بله شناختم... امرتون»

-:« ميخواستم ازتون خواهش كنم ببينمتون..بايد باهاتون صحبت كنم.»

-:« صحبت؟؟تو؟؟؟با من؟؟فكر نميكنم بين ما حرفي باشه..»

-:« قبول دارم..شما از من خوشتون نمياد...ولي باور كنين اشتباه ميكنين...خواهش ميكنم.. من بايد....»

حرفشو قطع كردم و گفتم:

« ببين آقاي سهراب خان...يه چيزي رو واسه هميشه توي مخت فرو كن..بين من و تو نه حرفي هست نه هيچ تماس و رابطه اي و نه هيچ نقطه مشتركي. بهتره تو هم بري واسه يكي حرف بزني كه هم به تو بخوره هم واسه حرفات ارزش قائل باشه..فهميدي؟؟؟ديگه هم نه ميخوام به گوشيم زنگ بزني، ونه هيچ حرفي با من بزني.مثل هميشه سرتو بنداز پايين برو و بيا..به من هم كاري نداشته باشو ديگه شمارتو روي گوشيم نبينم.»

تماس رو قطع كردم. اين هم توي اين موقعيت وقت گير آورده بود ها. گوشي رو خاموش كردم و دوباره شروع به كتاب خوندن كردم.بعد از يك ساعت درسها رو ول كردم و رفتم پايين. اينقده درس خونده بودم كه خسته شده بودم!!! يــــــــــــــك ساعت!!!!مادرم نبود. فهميدم رفته بيرون براي خريد چون كيف پولش روي اپن نبود. رفتم سر يخچال.. به بــــــــــه....قربون دستت ماماني!!!يك كيك بزرگ توش بود.معلومه اون چند روزه كه نبودم مادرم كيك درست كرده.كيك هاي اون خيلي خوشمزه ميشد. يه تيكه بزرگ برداشتم و با اشتها خوردم. نميدونستم چيكار كنم..ترجيح دادم به سپهر زنگ بزنم ببينم چيكار كرده.

-:« الو...سپهر...الـــــــــــو.»

تماس قطع شد. تعجب كردم. اون هيچوقت تماساي منو قطع نميكرد. حتما مجبور شده. منتظر موندم تا خودش زنگ بزنه.گوشيم زنگ خورد. جواب دادم:

« سلام گلم..خوبي؟؟»

-:« سلام..چرا گوشيتو قطع كردي؟؟؟»

-:« چي؟؟؟آهان....در حال رانندگي بودم...ببخشيد عزيزم..»

متوجه لرزش صداش شدم. شايد داشت دروغ ميگفت. نه امكان نداشت. اون به من دروغ نميگه

-:« راست ميگي؟؟»

-:«من كي به تو دروغ گفتم گلم؟؟»

-:« خيلي خوب..باشه...چيكار كردي؟؟؟مياين خواستگاري يا نه؟؟»

-:«ها؟؟؟خوب؟؟نه؟؟؟هنوز نگفتم...بيرون از خونه بودم. الان كه برم بهشون ميگم.»

-:«اصلا تا حال درباره من بهشون گفتي؟؟»

-:« خوب...نه!!!فكر كردم لازم نيست به اونا بگم...عروسي منه...فكر نميكردم بهشون ربطي داشته باشه»

-:«چي؟؟؟تو چطور ميگي به اونا مربوط نيست؟؟اونا خوانوادتن.فكر ميكني اگه حالا بگي قبول ميكنن؟»

-:« نميدونم...شايد...شايد هم نه...ولي برام مهم نيست..من تو رو دوست دارم و از هر راهي كه بتونم بهت ميرسم!!!»

-:« بالاخره براي رسيدن به من بايد اونا موافق باشن....سعي كن هر كاري بكني تا راضيشون كني.»

-:« حتما...شك نكن....پس فعلا باي.»

-:« باي»

باورم نميشه اون هنوز به خوانوادش هم نگفته!!!چطور ميخواسته بدون رضاين اونا با من ازدواج كنه؟؟؟ من چطور ميتونم با همچين مردي زندگي كنم؟؟خوب شايد خوانوادش دركش نميكنن واسه همين مجبور شده اين كارو بكنه. ولي به من حتما همه مسائلشو ميگه.

همه اينا چيزايي بود كه براي راضي كردن خودم ميگفتم. شايد حقيقت چيز ديگه اي بود ولي من نميخواستم باور كنم. فقط ميخواستم زودتر با سپهر ازدواج كنم. اون واقعا كارشو خوب انجام داده بود و خودشو بهم خيلي خوب ثابت كرده بود. طوريكه حاضر نبودم به هيچ قيمتي ازش بگذرم. به عشقش ايمان آورده بودم. و همين آغاز بدبختي هام بود.

صداي در اومد. رفتم پايين. مادرمو ديدم كه داره خريدا رو ميذاره توي آشپزخونه.

-:« سلام مامان.»

:« سلام عزيزم»

ميدونستم دوباره شده همون مامان قبلي و همه عصبانيتش رو فراموش كرده.

:« تو كه چيزي ميخواستي ميگفتي من كه هميشه بيرونم برات بخرم ديگه»

:« نه... خودم هم بيكارم هم رفتم بيرون يه هوايي بخورم ..خريد بهونه بود.» يه نگاه به سرتا پاي مادرم انداختم. زني لاغر اندام با پوستي سفيد. چشم هاي عسلي و كشيده اش با مژه هاي مشكي بلندصورتشو خواستني تر ميكرد.بيني كشيده و لب هاي قلوه ايش هم در صورتش خودنمايي ميكرد.موهاش طلايي بود. رنگ موهاشو دوست داشتم. بيني، لبام، تركيب چشمهام و و كلا تيپ كشيده ام به اون رفته بود. تنها چيزي كه از پدرم به ارث برده بودم رنگ سياه چشمهام و موهام بود. بيشتر اخلاقم به پدرم رفته بود تا تيپم.همونطور مغرور و لجباز.البته پدرم هميشه مطيع مادرم بود و اون اخلاقشو بيشتر با غريبه ها نشون ميداد. با ما هميشه با لبخند و مهربوني رفتار ميكرد. شايد به همين دليل بود كه مرگش به هر دوي ما ضربه ي سنگيني وارد كرد. وقتي خبر تصادفش بهمون رسيد تا چند روز هر دومون توي خودمون بوديم ؛ نه حرفي نه گريه اي. هيچي در كار نبود. وقتي جنازشو آوردن مادرم تازه شروع به گريه كرد و من هم اشكهام نا خود آگاه جاري شد. اون ماجرا به مادرم بيشتر از من ضربه زد. ولي اون به خاطر من خيلي زود خودشو پيدا كرد و سعي كرد زندگيمونو كه توي اون چند ماه مثل زندگي ارواح شده بو رو دوباره مث قديم بهش جون بده.

جلوي من ميخنديد. ولي نميدونست كه من هرشب صداي گريه هاشو ميشنيدم. از اون به بعد اون سعي ميكرد جاي پدرم رو واسم پر كنه. فك كنم موفق هم بود چون من خيلي كم جاي خاليشو حس ميكردم.

سال اول به اون شكل گذشت. بعد از يه مدتي من وارد دبيرستان شده بودم و خيلي از دوستامو ميديدم كه همش با دوست پسراشون بودن و از اونا تعريف ميكنن. ما اصلا همچين خانواده اي نبوديم. خانواده اي خيلي مذهبي بوديم.

ولي بعد از مرگ پدرم خيلي تنها شده بوم.با اينكه مادرم هميشه كنارم بود و مث يه دوست كمكم ميكرد، احساس كردم جاي يه مرد توي زندگيم خاليه. مادرم ميتونست اينو تحمل كنه ولي من كه هميشه با توجه و قربون صدقه هاي پدرم زندگي كرده بودم و بسيار وابسته به او بار آمده بودم، نميتونستم. تصميم گرفتم اين راهو انتخاب كنم. روزاي اول مث همه ي تازه واردا خيلي بي تجربه بودم ولي به مرور زمان وارد شدم.چهره ي جذابم به من توي اين راه خيلي كمك ميكرد. طوريكه بعد از يك سال همه براي دوستي به طرفم ميومدن و همه پسرا آرزوي منو داشتن . تا اينكه يكي از دوستام اون مكان رو بهم معرفي كرد. كه هر شب در اون پارتي برگزار ميشد و گفت كه ميتونم شوهر آيندمو اونجا پيدا كنم. اولش خيلي سخت بود و من چون در اونجا ناآشنا بودم، هيچكس بهم توجه نميكرد. فقط گاهي پسرا به خاطر چهره ام ميومدن طرفم و بهم پيشنهاد رابطه ميدادن. ولي من قبول نميكردم. هنوز بچه بودم و ميترسيدم. تا اينكه داريوش پيداش شد. با يه لبخند و پيشنهاد يه ليوان شراب بهم نزديك شد. تا اينكه تونست منو راضي كنه.

هيچوقت اون شبو يادم نميره كه قرار بود اولين رابطمو برقرار كنم. ترس عجيبي داشتم. وقتي رسيدم داريوش سر يه ميز نشسته بود و داشت شراب مينوشيد. رفتم كنارش نشستم. يه كم مست شراب بود. به من هم تعارف كرد ومن هم قبول كردم. يه دفعه متوجه نگاهش شدم. بيش از اندازه شراب خورده بود و مست بود از نگاهش ترسيدم. ناگهان دستمو گرفت و كشيد. خيلي سعي كردم از دستش رهايي پيدا كنم. ولي خيلي سفت گرفته بود و منم كه ضعيف بودم. منو برد توي يه اتاق و انمداختم روي تخت. لباساشو درآورد و به من هم گفت لباسامو دربيارم:

«زود باش لباساتو دربيار»

-:« چي؟؟؟چيكار كنم؟؟»

:« اي بابا زود باش ديگه...لباساتو دربيار...نگران نباش...راحته.»

وقتي ديد دارم مات و مبهوت نگاهش ميكنم، خودش اومد طرفم و شروع به درآوردن لباسام كرد. منم همينطور با تعجب نگاهش ميكردم.وقتي كامل لخت شدم اومد كنارم خوابيد و بغلم كرد. چشمامو بسته بودم. ميترسيدم. خيلي هم ميترسيدم. يه دفعه يه دردي احساس كردم كه منجر به جيغ خفيف من شد. همه بدنم بي حس شده بود. بي اختيار خوابم برد.

وقتي بلند شدم داريوش رو ديدم كه كنارم خوابيده بود. وقتي به خودم اومدم سريع از جام بلند شدم و لباسامو پوشيدم.سعي ميكردم چشمامو بسته نگه دارم چون ميدونستم با صحنه ي بدي روبرو ميشم. ميخواستم برم بيرون كه صداي داريوش منو سر جام ميخكوب كرد.:«كجا گلم؟؟؟هنوز كه خيلي زوده بري....تازه داشتيم گرم ميشديم!!!»

برگشتم يه نگاه خشمگين تحويلش دادم. هنوز چشمامو گردوندم و روي تخت رو كه روش خوابيده بودم ديدم،،چشمام سياهي رفت. ميدونستم با همچين صحنه اي روبرو ميشم براي همون نميخواستم چشمامو باز كنم. روي زمين افتادم. وقتي يكم تونستم ببينم داريوش داشت به سمتم ميومد.:« ااا....چي شد؟؟؟خوبي؟؟؟؟بابا چقدر تو نازنازويي..»

سريع از جام بلند شدم.داريوش اومد كمكم كنه كه دستمو كشيدم و گفتم:

« به من دست نزن»

-:« اي بابا....به جاي تشكرته؟؟؟؟آهان فهميدم...از ديدن اون خونها ترسيدي؟؟؟بابا اونا كه عاديه...اگه ميدونستم اينقدر ميترسي سعي ميكردم بيشتر آمادت كنم.... چون اولين دفعت بود اينطوري ترسيدي...از اين به بعد عادي ميشه..»

اون راست ميگفت. كم كم واسم عادي شد. مادرم هرچقدر سعي ميكرد جلومو بگيره نتونست. چند باري بهش گفتم قهر ميكنم ميرم. اون دقيق نميدونست كجا ميرم و چيكار ميكنم وگرنه بدبختم ميكرد.

:« هيييييييي....با توام....كجايي؟؟؟هستـــــــــــــــي..»

:« ها؟؟؟ها...بله مامان؟؟»

:« به چي فكر ميكردي؟؟»

:« هيچي .....به گذشته»

:« پرسيدم اگه گشنته يه چيزي بیارم بخوري....هنوز تا شام يه ساعتي مونده»

:« نه ....از كيك توي يخچال خوردم...مثل هميشه دستپختت خوشمزه بود.»

لبخندي تحويلم داد.

:« راستي مامان..بابت اون قضيه.........»

حرفمو قطع كرد و گفت:

« شام چي ميخوري؟؟»

و اين يعني راجع بهش حرف نزن.گفتم:

« هر چي خودت بخوري.»

و از جام بلند شدم و به اتاقم رفتم.گوشيمو نگاه كرد. يه پيام از سهرابووايي بازم اون؟؟

«يه خانوم محترم هيچوقت حرف طرفشو قطع نميكنه.شما چرا اينقدر با من بدي؟؟مگه من چه كار بدي در حقت كردم؟؟بايد چيكار كنم كه نظرت دربارم عوض بشه؟؟»

اي بابا چه كنه ايه اين ديگه! تنها راهش ازدواجه. بايد هر چه زودتر ازدواج كنم تا خيالش راحت بشه.سپهر يه پيام داد:

« بايد ببينمت گلم..تا نيم ساعت ديگه در خونتم. حاضر باش.»

حتما ميخواد درباره ي همين مورد باهام صحبت كنه. سريع رفتم سر كمدم. يه پيراهن قهوي اي كه تا زانو هام ميرسيد و كمرش يه كمربند چرم قهوه اي ميخورد پوشيدم با يه جوراب شلواري مشكي. موهامو دم اسبي بستم تا نصف اون از زير روسريم بريزه روي شونه هام. موهام تا كمرم ميرسيد و اين يكي ديگه از عوامل زيباييم بود. صورتمو آرايش كردم و كيف دستي مشكيمو برداشتم. سريع رفتم پايين. :« مامان من ميرم بيرون. يه كاري دارم زود ميام.»

:«زود بياي. مواظب خودت باش.»

كفش هاي پاشنه بلند مشكيمو پوشيدم و از خونه زدم بيرون. بعد از چند دقيقه سپهر اومد. سوار ماشينش شدم. رفتيم يه پارك كه همون نزديكي بود. روي يه نيمكت نشستيم.

:« خوب چيكار كردي؟؟»

:« يه چيزي ميپرسم راستشو بگو»

:« چي؟؟»

:« تو منو دوست داري؟؟»

:« معلومه كه دارم...ميفهمي چي ميگي؟؟»

:« خوب چقدر دوست داري؟؟؟»

:« برو سر اصل مطلب سپهر.»

:« من اونقدر دوستت دارم كه حاضرم واست از دنيا بگذرم...توچي؟؟اونقدر دوستم داري كه بخاطرم بجنگي؟؟»

:« چي شد؟؟؟با خانوادت صحبت كردي....بابا بگو چي شده ديگه؟؟»

:« اره صحبت كردم....ولي ....ولي موافقت نميكنن!!»

:« چي؟؟آخه چرا؟؟»

:« اونا ميخوان منو بدن به دختر خالم. تو ميتوني منو درك كني؟؟؟مطمئنم ميتوني... منو درك كن...من اونو دوست ندارم. من تو رو ميخوام...بهم بگو چيكار كنم؟؟»

:« اين يعني اينكه نميان خواستگاري نه؟؟؟بدون خواستگاري هم ازدواج غير ممكنه...پس...»

بلند شدم و به سرعت به سمت خونه به راه افتادم. همونطور كه ميدويدم سيل اشكهام بود كه روي صورتم ميريخت. بايد چيكار ميكردم؟؟بدون خواستگاري مامانم راضي نميشه. سپهر هم كه نميخوام از دست بدم. بايد چيكار كنم؟؟؟چيكار كنم؟؟

ماشين سپهر بهم رسيد و برام بوق زد. بدون توجه به اون به دويدن ادامه دادم. كمي جلوتر از من ايستاد. اومد پايين:

« هستي جان...گلم....اين چه كاريه؟؟؟مگه من خواستم اينطوري بشه؟؟؟ بيا سوار شو...خواهش ميكنم.»

راهمو كج كردم و از كوچه اي رفتم كه نميتونست دنبالم بياد. از سرعتم كاستم و همونطور كه راه ميرفتم به حرفاش فكر كردم. اون راست ميگفت. او كه گناهي نداره.شايد اصلا بايد فراموشش كنم. شايد بايد برم با يكي ديگه . شايد...
تا خونه اينقدر فكر كردم و اشك ريختم كه سرم داشت از درد ميتركيد. به خونه كه رسيدم اشكامو پاك كردم و داخل شدم.

:« هستي جان... تويي مادر؟؟؟به موقع اومدي.....شام حاضره...بيا»

براي اينكه مادرمو نگران و بيشتر از این ناراحت نكنم، رفتم سر ميز نشستم و چند لقمه اي خوردم. به بهانه ي اينكه خسته ام و خوابم مياد به اتاقم رفتم و خودمو روي تختم پرت كردم. بعد از چند قطره اشك كه از چشمام بي اختيار پايين اومد از شدت خستگي و سردرد خوابم برد.


به راستی آیا این خداوند است که انسان را آفریده است یا عکس آن؟؟
      
pixy_666 مرد #15 | Posted: 25 Jul 2015 22:46
کاربر

 
قسمت دهم


چند روز بود كه نه دانشگاه رفته بودم و نه به تماساي پي در پي سپهر جواب ميدادم. داريوش و سهراب هم چند دفعه اي زنگ زدن ولي به اونا هم جواب ندادم. مثل افسرده ها يه گوشه اتاق مينشستم و به اتفاقهايي كه افتاده بود فكر ميكردم. هيچوقت فكر نميكردم مـــــــــن يه روز به خاطر يه پسر به اين روز بيفتم. موقعيتم طوري بود كه بايد بين مادر و سپهر يكي رو انتخاب ميكردم. هردوشون رو دوست داشتم. من چطور بايد انتخاب ميكردم؟؟مادرم همش ميومد به اتاقم و با نگراني حالمو ميپرسيد. سر ميز غذا با بي اشتهايي چند لقمه ميخوردم و دوباره ميرفتم توي اتاقم. اون خيلي نگرانم بود. ولي نميتونستم به او چيزي بگم. تا اينكه بعد از چند روز مادرم اومد توي اتاقم و كنارم نشست.

:« دخترم...حالت بهتره؟؟»

طبق معمول سكوت كردم. :

« تو چرا به من چيزي نميگي؟؟ يعني من نبايد بدونم اين چيه كه اينقدر تو رو ناراحت ميكنه؟؟»

:« چيزي نيست مادر...»

:« تو از من ميخواي باور كنم؟؟خودت بودي باور ميكردي؟؟؟هميشه سعي ميكردم علاوه بر مادر واست يه دوست خوب هم باشم تا بتوني همه حرفاتو باهام بزني.معلومه ناموفق بودم.... تو همه چيو از من مخفي ميكني....هيچوقت ازت نخواستم چيزي بهم بگي چون بهت اعتماد دارم.ولي نميتونم ببينم چيزي تو رو اينطوري ناراحت ميكنه...حالا بگو اون چيه؟؟»

مادرم با كنجكاوي به چشمام خيره شد.:

« مادر..آخه..»

:« مربوط به همون پسره ي مگه نه؟؟»

:« خوووووب... يه جورايي..»

:«اشكالي نداره.... بگو....من به عنوان يه دوست كنارتم نه يه مادر.... پس بگو»

:« سپهر گفت....اون گفت كه....خانوادش مخالفن و...»

:« و اين كه نميان خواستگاري درسته؟؟؟پس چطور براي نظر خانوادش احترام قائل نميشه؟؟»

:« خوووب....چون اونا ميخوان او با دختر خاله اش ازدواج كنه..... ولي سپهر به اون علاقه اي نداره...»

:« و با خانوادش مخالفه؟؟»

:« خوب ....بله»

:« خوب....تو ميخواي چيكار كني؟؟؟ حرفاشو باور ميكني؟؟؟چقدر بهش اطمينان داري؟؟؟؟چقدر دوستش داري؟؟»

:« آره .. حرفاشو كه باور ميكنم...ولي بدون خواستگاري كه...»

:« پرسيدم چقدر دوستش داري؟؟مطمئني اون واقعا دوستت داره؟؟»

:« آره خوب...اون خودشو به من ثابت كرده و به همين دليله كه نميتونم به سادگي ازش بگذرم..»

:« گفتي همكلاسيته؟؟؟»

:« آره»

:« تو فكر ميكني اون واقعا بتونه خوشبختت كنه؟؟؟حتي بيشتر از همه كسايي كه واسه خواستگاري زنگ زدن؟؟»

:« اون مرد واقعا خوبيه....اون به نظر من احترام ميذاره....مطمئنم ميتونه خوشبختم كنه..»

:«‌خوب اگه واقعااينطوريه و تو دوستش داري ...خوب بگو شب بياد اينجا تا ببينمش بعد تصميم ميگيريم....»

:« واقعااااا...شما اينو جديي گفتين؟؟؟؟يعني حتي اگه خانوادش هم نيان خواستگاري شما راضي ميشين؟؟؟»

:«گفتم كه....بگو بياد...تا ببينم چي ميشه....»

:«پريدم توي بغل مادرم و اونو بوسه بارون كردم:

« وااااايي.... ممنون....حتما خيلي خوشحال ميشه بدبخت هزار بار زنگ زده من جوابشو ندادم...واااي ممنونننننننن.»

بلند شدم و گوشيمو برداشتم. بعد از دو تا زنگ برداشت:

«الو..»

:«الـــــــــو..هستيييي.....سلام گلممم.....خوبي؟؟؟چرا گوشيتو جواب نميدي؟؟ هستـــــــــي...»

:« ميخواستم يكم توي خودم باشم....سپهر يه خبر خوش دارم...باورت ميشه؟؟؟؟مامانم گفت امشب ميتوني بياي خونمون تا ببيندت.»

:«چي داري ميگي؟؟؟يعني بدون خواستگاري هم.....»

:«آره...شايد...گفت امشب ببيندت..شايد موافقت كرد.»

:« واقعـــــــــــــا؟؟؟؟چه عالي...چه مامان خوبي داري تو گلم...كاش مامان من هم مث مامان تو بود.»

:« خوب حالا...شب زود بياي..»

:«حتـــــــــــــما....از طرف من از مامانت خيلي تشكر كن...پس فعلا..»

:« باشه باي..»

تماسو كه قطع كردم مامانم پرسيد

«خيلي خوشحال شد؟؟؟اميدوارم همونطور كه تونسته خودشو به تو ثابت كنه بتونه به من هم ثابت كنه.»

:« حتما اينكار رو ميكنه...»

از خوشحالي سر از پا نميشناختم.مادرم گفت ميره عصرونه رو حاضر كنه. منم رفتم يه دوش بگيرم.عادت داشتم هميشه برم ولي اونن چند روز حوصله دوش گرفتن هم نداشتم.

بعد از حموم رفتم پايين.مادرم روي صندلي نشسته بود و منتظر من بود. رفتم نشستم و نسكافه و بيسكوييتمو خوردم. بعد از عصرونه مادرم رفت بيرون خريد كنه و منم رفتم يه كم كتابامو بخونم.طبق معمول بايد خودمو كه دوباره از كلاس عقب افتادم به بقيه برسونم.

بعد از دوساعت مطالعه رفتم پايين تا به مادرم كمك كنم براي شام تا قدري جبران كرده باشم. بعد از يه ساعت شام آماده بود.سالاد ماكاروني رو خوردم و رفتم بالا تا آماده بشم. اما هنوز چند دقيقه اي نگذشته بود كه صداي زنگ خونه بلند شد. من هنوز حتي دست به لباسامم نزده بودم. تعجب كردم اينقدر زود اومده باشه. البته اين ذوق اونو و علاقشو به من نشون ميداد.

سريع لباس سفيدمو كه با تور پوشيده شده بود و آستين هاي اون هم فقط تور بود رو با يه دامن سفيد چسب كه تا سر زانوهام بود رو پوشيدم.يه شال حرير سفيد هم انداختم روي سرم.شال رو فقط به خاطر مادرم پوشيدم و گرنه من جلوي سپهر با سر لخت بودم. سريع صندل هاي سفيدمو پوشيدم و با يه آرايش مليح رفتم پايين. سپهر با يه دسته گل بزرگ كه قدش تقريبا نصف خودش بود پايين پله ها ايستاده بود.وقتي رسيدم دسته گل رو گرفت طرفمو گفت:« تقديم به گلم با عشق..» اونو گرفتم و ازش تشكر كردم. مادرم كه كنارش ايستاده بود با اخم كوچيكي به خاطر قيافم گفت:

« هر چي تعارف كردم بشينن گفتن ميخوان منتظرت بمونن..»

سپهر منو انداخت جلو و خودش پشت سرم اومد.. روي مبل اتاق پذيرايي نشستيم و مادرم رفت آبميوه بياره. سپهر از نبود مادرم سوء استفاده كرد و سريع پريد و كنارم نشست و يه لب ازم گرفت. وقتي صورتشو برد عقب خندم گرفت.

:« چي شده؟؟؟چرا ميخندي؟؟»

به دور لباش اشاره كردم و گفتم:

« دور لبات...»

وقتي رژ دور لباشو كه از لباي من به جا مونده بود رو پاك كرد اون هم خنديد:

« حالا سريع برو سر جات كه مادرم بيچارت ميكنه تو رو كنار من ببينه..»

:«آخه چرا؟؟ميدوني چند روز نديدمت؟؟؟خوب حق دارم دلم واست تنگ شده باشه...»

:« از نظر من مشكل نداره ولي از نظر مادرم چرا..»

سپهر بلند شد و رفت سر جاش نشست.همون موقع مادرم با سيني آبميوه اومد. لبخندي به سپهر زدم و آبميومو برداشتم. اون هم آبميوه اشو برداشت و گذاشت روي ميز. مادرم نشست سرجاش و ما رو به نوشيدن دعوت كرد.يه ذره از آب آلبالوم خوردم. سپهر هم به همون اندازه خورد. تا آخر ليوانشو با من خورد؛ هر وقت ميخوردم ميخورد و هر وقت نميخوردم نميخورد. بعد از تموم شدن آبميوه خنده اي به سپهر كردم. مادرم سر صحبتو باز كرد:« خوب آقا سپهر....شنيدم خاطر خواه دخترم شدي؟؟؟ميدوني كه براي بدست آوردنش بايد خودتو بهم ثابت كني و اينو هم بدون بدست آوردن رضايت من آسون نيست.»

:« مطمئن باشين...براي بدست آوردن هستي هر كاري بگين ميكنم.»

:«نصف رضايتمو با چند تا سوال بايد بدست بياري البته اگه درست جواب بدي....نصف ديگه اشو هم خودت بايد تكميل كني...»

:« هر چي شما بگين.»

داشت خندم ميگرفت.. مامانم عين فيلمها كرده بود خخ.

:«خوب...اولين سوال....اگه بخواي براي هستي پول بدي به نظرت چقدر مي ارزه؟؟»

با تعجب به مادرم نگاه كردم:

«مامــــــــــــــان!!!»

سپهر نگاهي به من انداخت و گفت:

« خوب...هستي به اندازه ي همه دنيا ي من ميارزه ولي اون كه فروشي نيست...اونقدر با ارزشه كه با همه دنيا هم نميشه خريدش..»

:« خوب...دومين سوال...اگه بخواي واسه هستي هديه بياري چي مياري؟؟؟.»

:« هر چي كه بخواد...و اگه چيزي نخواد قلبمو و عشقمو به پاش ميريزم....»

:« سوال بعدي....اگه تا حالا به هستي واقعا توجه داشتي پس بايد بدوني چه چيزي رو از همه بيشتر دوست داره...»

:« جواب اين سوال خيلي سخته...آخه اون با هر چيزي خيلي زود راضي ميشه... خوردن رو هم خيلي دوست داره..»

اون خنديد و منم چپ چپ نگاش كردم:

«سپهــــــــــــــــــــر....دستت درد نكنه....»

:« بابا شوخي كردم...به نظر من اون گل رز رو از همه بيشتر دوست داره.»

:« و آخرين سوال .....آيا واقعا دوستش داري؟؟»

:« اين چه سواليه؟؟؟خوب معلومه...انقدري كه حاضرم واسش جونم رو بدم..»

:« خوب سوالات تمومه... من برم يه چيزي بيارم بخوريد..»

و از جاش بلند شد و ما رو توي شك باقي گذاشت.....

:« كه من شكمويم!!!»

:« نه ...نه....منو نكش...خواهشا...من گناه دارم....من تسليمم....»

:«باشه....بگو ببخشيد..»

:«اونكه ببخشيد ... ولي اگه هم منو نبخشيديد روي سر ما جا داريد...»

:«خوب بابا.....باز كه بلبل زبون شدي»

و زديم زير خنده.مادرم با يه ديس شيريني برگشت....نگاه هر دومون روي دهن مادر متمركز شد. بهمون نگاه كرد. خنديد و گفت:

« چيه؟؟؟منتظر جوابيد؟؟؟حالا شيريني هاتونو بخوريد..»

:« مامان...ميشه اول بگي چي شد؟؟»

:«خوووب...سوالاي به اين راحتي رو نتونست جواب بده..»

با تعجب به سپهر نگاه كردم...اون با استرس گفت:

«چي؟؟؟چطور ممكنه؟؟؟آخه كجاشو اشتباه گفتم؟؟»

مادرم خنديد و گفت:

« بابا تو كه سكته كردي!!!شوخي كردم...جاي تعجبه...فكر ميكردم سوالام خيلي سخته ولي تا حالا از دو نفر پرسيدم درست جواب دادن..»

با تعجب به مادرم نگاه كردم...دو نفر؟؟؟اون نفر ديگه كي بود؟؟؟درسته خواستگار زياد دارم ولي هيچكدوم رو اجازه نميدم بيان...مادرم هم اينو ميدونه و به هيچكس جواب نميده...يعني نفر ديگه كي بوده؟؟؟مادر چطور بدون اينكه به من بگه اونو به خونه دعوت كرده و اين سوالات رو هم پرسيده..؟

چشمان سپهر از خوشحالي برق ميزد. من ميتونستم از چشمهاي همه بفهمم ته دلشون واقعا چه خبره..ولي درباره سپهر فرق داشت...نميدونم چرا نميتونستم ته چشماشو ببينم.

:« خوووب...حالا نوبت توئه كه بتوني رضايت كاملمو بدست بياري..»

:« حتما مادرجون....ببخشيد ميتونم مادر جون صداتون كنم؟؟؟»

:« آره...اشكالي نداره..»

زنگ در خونه بلند شد. تعجب كردم. اين وقت شب كي ميتونست باشه؟؟ما هيچ فاميلي نداشتيم...مادرم بلند شد و رفت تا در رو باز كنه..بعد از چند دقيقه برگشت..

چشمام داشت از حدقه بيرون ميزد...قطعا سپهر هم همين حالو داشت. وقتي سهرابو همراه مادرم ديدم ميخواستم بپرم و با همين دستام خفش كنم.

:« هستي جان...آقا سهراب اصرار دارن باهات صحبت كنن..»

:« وقتي چشم سهراب به سپهر افتاد با تعجب گفت:

« سپهر؟؟؟تو؟؟؟؟اينجا؟؟؟»

نفهميدم اين جرف سهراب چه معني اي داره.سپهر تا سهرابو ديد گفت:

« من ديگه بايد برم..بهت زنگ ميزنم هستي جان...فعلا با اجازه مادر جان..»

و با سرعت از كنار سهراب كه با تعجب بهش نگاه ميكرد گذشت و رفت. رو به مادرم كردم و گفتم :

«مادر....مگه نديدید مهمون داريم؟؟؟چرا يه غريبه رو توي خونه راه دادين؟؟»

:« هستي جان...اين چه حرفيه؟؟»

سهراب رو به مادرم كرد و گفت:

« ببخشيد مادر....مزاحم شدم...مادر ايشون سپهر آقا بودن؟؟؟اينجا؟؟»

:« آره مادر جون...سپهر جان اومده بودن خواستگاري هستي....حالا بفرماييد بشينيد..»

:« مرسي مادر....»

و رفتند و نشستند. من همونجا ايستاده بودم.. رومو برگردوندم تا برم كه سهراب گفت:

« هستي خانوم...خواهش ميكنم...يه لحظه باهاتون كار دارم...كار ديگه اي داشتم ولي الان بايد مطلبي رو درباره ي سپهر بهتون بگم كه واجب تره..»

:« ميدونم تو رابطه ات با سپهر خوب نيست... نميخوام هيچ حرفي بشنوم...فكر كنم جوابتو با گوشي دادم..»

از اتاق پذيرايي خارج شدم كه صداي سهرابو شنيدم:

« ببخشيد مادر..»

سهراب دنبالم اومد و گفت:

« چرا اينطوري با من برخورد ميكنين؟؟فكر ميكنين سپهر بهتر از منه؟؟ حتما چون منو به قول خودتون بچه مثبت ميدونين اينجوري برخورد ميكنين....مگه نه؟؟؟ولي اينو بدونين هر بچه منفي اي قبلا بچه مثبت بوده...اين رفتار شما كه همه رو از ديد سطحي ميبينيد و اينقدر بد برخورد ميكنين اصلا شايسته ي شما نيست..»

:« تو هر جوري ميخواي فكر كن...تو هم بهتره اينو بدوني كه من قراره با سپهر ازدواج كنم..پس برو و يكي ديگه رو پيدا كن كه سايز دهنت باشه...»

و سريع از پله ها بالا رفتم و وارد اتاقم شدم...نميدونستم چرا اينقدر با سهراب بد برخورد ميكنم..شايد راست بگه و بدتر از سپهر نباشه...با سپهر هم اول همينطوري بودم...فقط به اون يه فرصت دادم تا صحبت كنه ولي به سهراب همين فرصتو هم ندادم..شايد چون ميترسم اون هم بتونه مثل سپهر خودشو بهم نزديك كنه...چاره اي نبود..با خودم لج كرده بودم...من فقط سپهر رو ميخواستم و حاضر نبودم به كس ديگه اي اجازه بدم كه جاشو بگيره....يه چيزي ته قلبم بود كه نميخواستم بهش فكر كنم . يعني ميترسيدم...سهراب الان گذشته من بود و شايد من ميترسيدم كه اون هم مثل من.......سعي كردم بهش فكر نكنم.راستي سپهر چرا تا سهرابو ديد رفت؟؟؟شايد ناراحت شده بود و فكر كرده بود من با سهراب هم دوستم..به دنبال اين فكر گوشيمو برداشتم و شماره سپهر رو گرفتم

:« جانم خانومي؟؟»

:« چرا به اين زودي رفتي؟؟»

:«خودت بهتر ميدوني...سهراب اونجا چيكار ميكرد؟؟»

:« خودم هم نميدونم..يهو سرو كله اش از كجا پيدا شد...يه چند روزيه به پر و پام پيچيده باهاش صحبت كنم..»

:« درباره چي؟؟»

:« نميدونم ولي فكر كنم ميخوادم....واسه همين ميگم بايد زودتر ازدواج كنيم ديگه..»

:« اون غلط كرده ميخوادت..فردا شب ميام تو و مادرت رو ميبرم به يه رستوران تا با هم صحبت كنيم تا اون موقع اگه بهت زنگ زد جوابشو نده....»

:« اگه نميگفتي هم جوابشو نميدادم...باشه ...پس تا فردا شب..»

:« دوستت دارم...باي..»

گوشيو گذاشتم از اتاقم رفتم بيرون تا ببينم سهراب رفته يا نه؟؟؟ صدايي از پايين نميومد....رفتم پايين..مادرمو توي آشپزخونه ديدم:

« سهراب جونتون تشريف بردن؟؟؟»

:«‌بله...اين بدبخت چه هيزم تري به تو فروخته اينطوري باهاش رفتار ميكني؟؟»

:« هيچي فقط ازش خوشم نمياد..»

:« دليلت خيلي قانع كننده بود..»

:« خوب چيكار كنم دوستش ندارم؟؟»

:« سعي كن زيبايي در نگاهت باشد نه درآنچه به آن مينگري...»

:« خوب اون درسته...ولي من نميتونم...نميدونم چرا...هر كي غير از سهراب بود شايد.. ولي دلم با اون لج افتاده...»

:« تو ميدوني بيشتر عاشقاي واقعي كسايي هستند كه قبلا با هم لج بودن؟؟»

پوزخندي زدم و گفتم:

« شايد...ولي من و سهراب عمراااااا...»

:« دختري كه من تربيت كردم اينطوري نيست كه از روي ظاهر قضاوت كنه..»

:« خوب چيكار كنم؟؟دلم باهاش صاف نميشه....من فقط سپهر رو ميخوام نه هيچكس ديگه اي...»

:« همين سپهر آقا رو از اول ميشناختي يا بعد از اينكه ازت خواست باهاش ازدواج كني؟؟؟؟تو هم به حرفش توجه كردي و بهش فرصت اينو دادي كه خودشو بهت نزديك كنه....آيا اگه اين كار رو نميكردي باز هم ميخواستيش؟؟؟»

مادرم راست ميگفت ولي من گوشامو كر كرده بودم و به هيچي گوش نميدادم.

:« آره ولي نميخوام به سهراب اين فرصت رو بدم..»

:« باشه...ولي بايد حرفاشو بشنوي..»

« هيچ بايدي وجود نداره..»

:« چرا...داره...من اين بايد رو بوجود ميارم...به عنوان مادرت...»

وقتي مادرم جدي حرف ميزد من به حرفش گوش ميدادم... خودش هم اينو ميدونست و هيچوقت بدون دليل جدي نميشد..

:« باشه ......فقط به خاطر شما..»

:« آفرين....حالا شدي دختر خودم......سهراب توي پارك همين نزديك منتظر خبر منه....ميدونستم ميتونم راضيت كنم...الان بهش زنگ ميزنم..»

مادرم رفت بيرون تا زنگ بزنه...به خودم قول دام فقط به حرفاش گوش كنم... خودم نه باهاش حرف ميزنم و نه بهش هيچ فرصتي ميدم..

رفتم توي پذيرايي نشستم و منتظر اومدنش شدم...بعد از چند دقيقه صداي زنگ بلند شد.. سهراب در آستانه در ظاهر شد:« سلام هستي خانوم..»

:« عليك..«

نشست روي مبل. مادرم هم نيومد تا ما تنها باشيم.

:« خيلي خوشحالم كه مادر تونستن راضيتون كنن»

:« مادر من هيچ نسبتي باهات نداره كه هي ميگي مادر،مادر...»

:« مگه حتما بايد نسبتي داشته باشن؟؟؟ايشون راضين اينطوري صداشون كنم..»

:« هر كاري ميخواي بكن...سريع حرفتو بزن ميخوام برم بخوابم..»

خوابيدن فقط بهانه بود...هر شب خيلي ديرتر از اين ميخوابيدم.

:« زياد وقتتونو نميگيرم...قبل از اينكه برم سراغ خودم بايد درباره سپهر يه چيزي بهتون بگم.....اول ميخواستم يه سوالي ازتون بپرسم.....سپهر شما رو به چند تا رستوران خوب نبرده يا كارهايي رو نكرده كه توجه شما رو جلب كنه؟؟»

:« خوب اينكارها رو كه همه ميكنن....كه چي؟؟»

:« آيا شما رو به رستوران .....كه توي يه باغ بزرگه و رستوران ... كه خيلي فضاي رويايي و غذاهاي خوشمزه اي داره نبرده؟؟»

:« تو اينا رو از كجا ميدوني؟؟؟»

:« آيا او يه گردنبند به شكل قلب روي يه كيك سه طبقه به شكل قلب كه خيلي قشنگ بوده بهتون نداده؟؟؟آيا يه دنيا از گلهاي مورد علاقتون بهتون تقديم نكرده تا شما رو شگفت زده كنه ..آيا...»

حرفشو قطع كردم . گفتم:« فكر كن اين كار ها رو كرده...تو اينا رو از كجا ميدوني؟؟؟سپهر بهت گفته؟؟»

:« نه ...اتفاقا برعكس...اينها كارايي هستن كه من بهش ياد دادم..»

يه پوزخند بهش زدم و گفتم:« تو؟؟؟يه حرفي بزن با عقل جور در بايد..»

:« شايد باور نكنين...ولي حقيقت داره....من و سپهر قبل از ورود به دانشگاه با هم دوستاي خيلي صميمي اي بوديم...درست عين دو تا برادر....از خوشحالي هم خوشحال ميشديم و براي ناراحتي هم گريه ميكرديم....اون موقع سپهر با حالا خيلي فرق داشت...به قول شما بچه مثبت بود درست مثل من....ولي ...از وقتي وارد دانشگاه شديم......نميدونم چرا يهويي عوض شد....ديگه مثل گذشته با من صميمي نبود...بيشتر روزها جدا از من ميومد و ميرفت.....اوايل زياد توجه نميكردم ولي وقتي چند باري اونو با چند تا از دختراي دانشگاه ديدم كه ميگه وميخنده و حتي چند بار هم ديدم كه اونا رو با ماشينش ميرسونه......ديگه نتونستم وايستم و نگاه كنم.....رفتم و بهش گفتم.....ازش پرسيدم اينكارا چيه كه ميكنه....ازش خواستم تا دوباره با هم صميمي بشيم و اون هم دوباره مثل قبل بشه ... ولي اون....فقط به حرفام پوزخند زد و بي توجه به من ازم گذشت....ولي من تسليم نشدم و سعي داشتم اونو از داخل منجلابي كه توش گرفتار شده بود نجات بدم ولي اون اصلا بهم توجه نميكرد.....تا يه روز كه ديدم داره از يه دختر كه توي ماشينش نشسته لب ميگره....ديگه نتونستم صبر كنم.....رفتم پيشش و بهش گفتم اگه اينكاراشو ترك نكنه و به اين گند كارياش ادامه بده من ديگه اسمش هم نميارم و علاوه بر اون نميذارم دختراي مردمو گول بزنه و ميرم و حقيقت رو به همشون ميگم.....با اين حرف من چهره اي رو كه تا ازش نديده بودم آشكار شد.... بعد از اينكه چند تا مشت نثارم كرد منو چسبوند به ديوار و چاقوشو روي گلوم گذاشت و گفت اگه از دوستي خودمو و خودش و به خصوص دوستياي اون با دخترا به كسي چيزي بگم.....منو ميكشه البته بعد از اينكه زندگيمو واسم جهنم ميكنه....باورم نميشد اون سپهر باشه كه داره اون حرفا رو بهم ميزنه ولي اينو وقتي فهميدم كه ديده بودم به يكي از دخترا خيلي گير ميده و بعد از چند وقت تونسته اونو راضي به ازدواج كنه ......رفتم و همه چيو به اون دختره گفتم..... همون شب سپهر به خونه ام اومد و منو اونقدر زد كه تا چند هفته روي تخت بيمارستان در شرايط وخيم به سر ميبردم.....به هر حال ..اون موقع بود كه فهميدم اون با كسي شوخي نداره و من هم كه نميخواستم با معرفيش به پليس واسش دردسردرست كنم بيخيالش شدم .... تا حالا كه ميبينين....اون كارها رو هم وقتي باهم دوست بوديم بهش ياد دادم كه اگر ميدونستم ميخواد ازشون اينطوري واسه گول زدن دخترا استفاده كنه عمرا اگه بهش يه كارهم ياد ميدادم....»

نيشخندي زدم و گفتم:

« تو انتظار داري من اين چرنديات رو باور كنم؟؟»

:« حتما شما متوجه سپهر شدين وقتي منو ديد چيكار كرد؟؟؟يا هيچوقت شك نكردين چرا هرروز كه نميومدم دانشگاه سراغم رو ميگرفت در حاليكه هيچكس به من توجه نداشت؟؟؟چون ميترسيد مبادا رفته باشم پيش كسي تا اونو لو بدم....يعني به هيچكدوم از اينا شك نكردين؟؟»

اون راست ميگفت.ولي آدم بديهاي چيزهايي رو كه دوست داره رو نميبينه.

:« اين تويي كه ميخواي اونو جلوي من بد جلوه بدي...فكر كردي با اينكارها ميتوني رابطمونو به هم بزني؟؟؟»

:« شما اشتباه فكر ميكنيد...من قبل از اينكه سپهر رو اينجا ببينم اصلا قصد نداشتم اين حرفا رو بهتون بزنم....اصلا اگه به من اطمينان نداريد حاضرم همه كسايي رو كه باهاشون رابطه داره رو نشونتون بدم...»

:« يعني تو همه اونا رو ميشناسي؟؟»

:« نه...ولي چند تا ي اونا توي دانشگاه خودمونن و من بارها شاهد ملاقات سپهر با اونها بودم ..»

:«من اين حرفا رو باور نميكنم...من به سپهر اطمينان دارم..»

:« محتاط بودن دليل بر اطمينان نداشتن شما نيست....شما چطور حاضريد يك عمر با مردي زندگي كنيد كه نه خانوادش رو ميشناسين و نه ميدونين او تنهايی توي اون خونه چيكار ميكنه...»

:« منظورت چيه؟؟؟»

:« مطمئنم ميدونين منظورم چيه....هنوز هم حاضر نيستين به حرفام گوش بدين...»

سكوتم نشانه رضايتم بود

:«من تا فردا شب واستون مداركي ميارم كه حرفامو باور كنين...شما فقط بذارين فرداشب ببينمتون..»

:« نه...فردا شب نميتونم..»

براي خودم هم جالب بود...چه زود تونسته بود منو نرم كنه....داشتم مث بقيه باهاش خوب صحبت ميكردم...حرفاش صادقانه بود....منتها من نميتونستم به اين راحتي خودمو راضي كنم...

:« آخه چرا؟؟؟»

با نگاهش بهش فهموندم كه از حدش تجاوز كرده..

:« منو ببخشين...ولي اگه با سپهر قرار دارين بهتره من هم بيام ...شما براي باور كردن حرفام بايد ما رو با هم روبرو كنين تا حرفام بهتون ثابت بشه..»

دلم حرفاشو باور ميكرد ولي خودم نه...چطور ميتونستم به سپهر شك كنم؟؟؟ولي او راست ميگفت بايد محتاط باشم...براي ازدواج بايد اونو از تمام جهات بشناسم..

:« خوب...باشه...براي اولين وآخرين بار به حرفات گوش ميدم...اما اگه دروغ گفته باشي من چطور ميتونم اين شك الكي به سپهر رو جبران كنم؟؟؟»

:« من همه تقصيرات رو به عهده ميگيرم ...و حاضرم هر كاري بگين انجام بدم...ولي....ولي اگه راست بگم چي؟؟؟»

:« منظورت اينه كه ازم باج ميخواي؟؟؟»

:« نه....وقتي اگه دروغ بگم زندگيم در اختيار شما ميشه....بايد اگه راست بگم شما بهم يه چيزي بديد..»

:« منظورت چيه؟؟؟چي ميخواي؟؟»

:« در آنصورت بايد تموم زندگي شما در اختيار من باشه..»

:« چي؟؟؟؟؟؟؟؟؟»

:« اگه راست بگم تنها كسي كه بيشترين سود رو ميكنه شما هستين و براي من هيچ نفعي نداره...من دارم براي شما جونمو به خطر ميندازم...ميدونين سپهر حتي اگه راست هم بگم باهام چيكار ميكنه؟؟؟حالا شما حاضر نيستين براي خودتون خطر كنين؟؟؟»

يكم فكر كردم...اون راست ميگفت...اون ميتونست اين حقيقتو بهم نگه...با اين حال زندگيشو گرو گذاشت...

:« خيلي خوب...قبوله...پس...فردا شب مداركتونو بيارين و بعد اينجا منتظر ميمونيم تا سپهر بياد...»

از جام بلند شدم از حرفايي كه زده شده بود واقعا متعجب و گيج بودم...

:« ممنون كه به حرفام گوش دادين...اميدوارم حقيقت برملا بشه...خداحافظ هستي خانوم..»

:« خوش اومدين..»

و از اتاق بيرون رفتم...مادر توي آشپزخونه بود...رفتم توي آشپزخونه و يه ليوان آبميوه خوردم...داشتم ديوونه ميشدم...مادرم وقتي منو ديد فنجونهاي نسكافه رو برد تا از سهراب پذيرايي كنه...نميدونستم بايد به كدومشون اطمينان كنم...

ديگه ذهنم قدرت فكر كردن به هيچ چيز رو نداشت...يه قرص آرامبخش خوردم و رفتم توي اتاقم تا بخوابم...مثل هميشه باز هم شماره داريوش روي گوشيم بود...حوصله ي يه ماجراي جديد رو نداشتم...بعد از اينكه همه چيز به جاي خودش برگشت ميرم و ميبينمش..شايد يه كم بيخيال باشه ولي اون واقعا دلش ميخواست با من ازدواج كنه..ولي من اونو ناديده گرفتم و مشغول خودم شدم...بر اثر قرصهايي كه خورده بودم زود خوابم برد...


به راستی آیا این خداوند است که انسان را آفریده است یا عکس آن؟؟
      
tatijoon زن #16 | Posted: 30 Jul 2015 00:39
کاربر
 
      
pixy_666 مرد #17 | Posted: 30 Jul 2015 22:17
کاربر

 
قسمت یازدهم


بلوز سياه آستين بلندمو پوشيدمو دامن قرمز ساتنمو كه تا زير زانوهام بود رو پام كردم...شال سفيدمو روي سرم انداختم و صندل هاي سفيدمو پوشيدم..مشغول آرايش صورتم شدم كه صداي زنگ درخونه بلند شد ..سريع كارمو تموم كردم و دويدم پايين...

:« سلام..»ـ

:« سلام هستي خانوم...ماشالله چه خوشتيپ شدين...»

:« ممنون.....آوردي؟؟؟»

:« معلومه كه آوردم...نكنه بهم شك دارين..اگه بگم كاري رو ميكنم حتما انجام ميدم..»

رفتيم توي پذيرايي روي مبل نشستيم. سهراب پوشه ي دستشو گذاشت جلوم و گفت:

« برداريد و نگاه كنيد..»

ترسيده بودم...از اينكه توي اون پوشه همون چيزي باشه كه ازش وحشت دارم...ترسيده بودم. با دلي پر از ترس و دستاني لرزان پوشه رو برداشتم..كاغذ هاي درونش رو بيرون كشيدم...عكس هايي در مقابلم بود كه هيچوقت فكر ديدنشو هم نميكردم...اولين عكس...عكس سپهر با يكي از دختراي هم كلاسيم بود كه توي پارك نشسته بودن و بستني ميخوردن...عكس بعدي عكس سپهر با همون دختر در حال ورود به خونه ي سپهر بود...چند تا عكس ديگه مثل همين عكسها بود ولي در هر عكس سپهر با يه دختري بود و تا حد لب گرفتن هم پيش رفته بودن...عكسها كه تموم شد ناخوداگاه دستانم بي حس شد و عكسها روي زمين ريخت...به مبل تكيه دادم و به يه نقطه خيره شدم...چطور سپهر تونسته بود اينكاررو بكنه؟؟؟چطور تونست با من اينكار رو بكنه؟؟؟ پس چرا اون همه مدتي كه توي خونه اش بودم هيچ كاري نميكرد؟؟چطور اگه با اين همه دختر رابطه داشت براي بدست آوردن من اينقدر تلاش ميكرد؟؟؟چرا به من خيانت كرد چرا؟؟؟

:« هستي خانوم...حالتون خوبه؟؟؟»

وقتي ديد جواب نميدم مادرمو صدازد..ولي او در خونه نبود...پس خودش بلند شد و به آشپزخونه رفت...سهراب با يه ليوان آب برگشت...ليوان آب رو به سمتم دراز كرد و گفت:« هستي خانوم...هستي خانوم...بياين اين ليوان آب رو بخورين تا بهتر بشين..»

وقت ديد به حرفش توجه نكردم خودش ليوان رو گذاشت روي لبم و آب رو يواش به درون دهنم فرستاد..من هم آب رو بدون توجه به سهراب ميخوردم...مقداري از آب رو كه خوردم حالم يه ذره بهتر شد و متوجه سهراب شدم...سريع ليوانو از دستش گرفتم و گذاشتم روي ميز...از دستش عصباني بودم..نميدونم چرا....شايد بخاطر اينكه منو متوجه اشتباهم كرد و رابطمو با سپهر خراب كرد...

:« اصلا تو چرا داري اينكار رو ميكني؟؟؟چرا سعي در خراب كردن رابطه بين من و سپهر داري؟؟؟چرا؟؟»

سهراب با تعجب نگام كرد و گفت:

« من؟؟؟منو ببخشين كه شما رو از بدبخت شدن نجات دادم....شما چطور ميتونيد اين حرف رو بزنيد؟؟»

:« باشه..حرف تو قبول....تو چرا منو از به قول خودت بدبختي نجات دادي؟؟؟»

سهراب سرشو انداخت پايين و گفت:

« چون عاشقتم...و يه عاشق نميذاره عشقش بدبخت بشه...»

ديدن مادرم درآستانه در مانع از جواب دادنم شد:

« اوا...آقا سپهر...كي اومدين؟؟»

:« سلام مادر...تازه رسيدم..»

مادرم يه نگاهي به من كرد و لبخندي از روي غرض بهم زد...به آشپزخونه رفت تا ما تنها باشيم...سهراب عكسا رو از روي زمين جمع كرد و گذاشت روي ميز...به آشپزخونه رفتم...مادرم وقتي منو ديد گفت:

« خوب با سهراب جور شدي ها؟؟»

:« چي؟؟؟با اون جور شدم؟؟؟؟اينطوري فكر ميكنين...»

:« فكر نميكنم دارم ميبينم...»

:« چرا ......فكر ميكنين.... من فقط به خاطر يه مسئله ضروري راضي شدم باهاش صحبت كنم...وگرنه هنوز همون رفتار و احساس رو نسبت بهش دارم...»

صداي زنگ در باعث سكوتمون شد...رو به مادرم گفتم:

« من باز ميكنم...حتما سپهره...لطفا از آشپزخونه بيرون نياين..»

رفتم در رو باز كردم...سپهر با يه دسته گل جلوم وايستاده بود...تعجب ميكردم چقدر خوب ميتونه نقش يه عاشق پيشه رو به اون خوبي بازي كنه...گل رو به من داد و گفت:

«سلام عزيزم....زود باش آماده شو كه بريم...بدو..»

بدون جواب دادن بهش به سمت پذيرايي راه افتادم و اون هم دنبالم اومد و وارد پذيرايي شديم...سپهر تا سهرابو ديد از حركت ايستاد و با چشمهايي متعجب بهش خيره شد....سهراب به سمتش راه افتاد و دستشو به سمتش دراز كرد:

« سلام...سپهر آقا...خيلي وقته نديدمت..»

سپهر دستشو پس زد و رو به من كرده و گفت:

« هستي؟؟؟اين اينجا چيكار ميكنه؟؟»

:« اومده منو از گردابي كه در اون در حال غرق شدن بودم نجات بده..»

اين حرفا رو فقط جلوي سپهر ميزدم. ولي هيچوقت حاضر نبودم وقتي با سهراب تنها بودم اعتراف كنم..»

با تعجب و ترس يه نگاه به سهراب انداخت و دوباره رو به من كرد و گفت:

« گرداب؟؟؟معلوم هست چي داري ميگي؟؟؟عزيزم ديرمون شده بهتره بريم..»

:« باشه...ميريم ولي پيش پليس...»

:« پليس ...تو چت شده هستي؟؟؟چي داري ميگي؟؟؟؟سهراب چه دروغهايي درباره ام بهت گفته؟؟»

صدامو كه تا اون موقع سعي كرده بودم پايين نگه دارم بلند كردم و گفتم:

« بس كن سپهر....چطور ميتوني باز هم بهم دروغ بگي؟؟؟ سهراب دروغ نميگه......اين تويي كه خيلي وقته داري با دروغهات منو بازي ميدي...چطور تونستي؟؟؟چطور تونستي سپهر...با من اينكاررو بكني؟؟»

سپهر به طرفم اومد و دستهاشو روي شونه هام گذاشت و گفت:

« عزيزم...چي داري ميگي؟؟؟؟من هيچوقت به تو دروغ نميگم...چطور حرفاي سهرابو باور ميكني؟؟؟»

خودمو از زير دستاش كنار كشيدم و درحاليكه به سمت ميز ميرفتم گفتم:

« من حرفاي اونو باور نميكنم...من چيزي رو كه با چشمهام ميبينم باور ميكنم....»

و عكسها رو انداختم جلوش روي زمين.. با ترس خم شد و اونا رو برداشت...اونها رو نگاه كرد...وقتي ديد دستش رو شده...به سمت سهراب حمله ور شد:

« آشغال عوضي....تو چرا توي زندگي من دخالت ميكني؟؟؟با چه جراتي سعي در خراب كردن رابطه ما داري؟؟»

اين مشتهاي سپهر بود كه همراه حرفاش توي صورت سهراب كوبيده ميشد...

:« تمومش كن سپهر...تو داري چه غلطي ميكني؟؟؟ميگم تمومش كن لعنتي..»

رفتم جلو و سعي كردم كه سپهر رو از سهراب جدا كنم ولي اون منو طوري هل داد كه به ديوار كوبيده شدم و روي زمين افتادم...سهراب كه تا اون موقع فقط كتك ميخورد وقتي رفتار سپهر رو با من ديد يك مشت محكم نثار سپهر كرد....سپهر چند قدم به عقب پرت شد...خون از بيني هر دوشون جاري شده بود.....
مادرم وقتي سرو صداي ما رو شنيد به اينجا اومد...به سمتم دويد و كنارم روي زمين نشست:

« هستي...دخترم...حالت خوبه...اينجا چه خبره؟؟؟»

بدون توجه به مادرم از جام بلند شدم و به سمت سپهر كه داشت به سمت سهراب ميرفت، رفتم...سعي كردم بهش نزديك نشم چون متوجه حال خرابش شده بودم...در چند قدمي اون و سهراب ايستادم و طوري كه فكر كنم صدام تا چند خونه اون طرفتر هم رفت داد كشيدم:

« تمومش كنين ديگه..»

دوتايي بهم خيره شدن..سپهر كه تازه متوجه من شده بود به سمتم اومد و گفت:

« هستي...عزيزم...باور كن همه اينها دروغه...هستي ...حرفامو باور كن..»

:« سپهر ...تمومش كن....چطور ميتوني بازهم همين حرفا رو بزني؟؟؟تو كه اون همه دختر دور و برت داري پس چرا اينقدر براي من تلاش ميكني؟؟»

:« من واقعا تو رو دوست دارم هستي....باور كن هستي...»

:« ديگه تمومش كن...خسته شدم از بس دروغ شنيدم...ديگه هيچ رابطه اي بينمون نيست..نميخوام حتي يه بار ديگه ببينمت...از اينجا برو بيرون...تو لياقت همون دخترا رو داري...گمشو بيرون تا پليسو خبر نكردم..»

و دستمو به سمت در نشانه رفتم...سپهر به سمت در رفت..روشو برگردوند و به سهراب گفت:

« هنوز تموم نشده...تو بايد جزاي اين كارتو ببيني..»

بلند داد زدم...:

« سپهـــــــــــر....برو گمشو ....اگه بشنوم فقط خون از بيني سهراب اومده مطمئن باش زنده نميموني....»

به من نگاهي كرد و از خونه خارج شد...مادرم رو به من كرد وگفت:

« دخترم...اينجا چه خبره؟؟»

:« هيچي مادرجون...فقط كاري شد كه بايد خيلي زودتر از اينها انجام ميگرفت»

رو به سهراب كردم و گفتم:

« شما حالتون خوبه؟؟»

:« ممنون ..من خوبم...فقط نگران شمايم..»

:« نميخواد نگران باشي..»

و رفتم از آشپزخونه چند تكه يخ اوردم و مادرم دادم:

« لطفا به ايشون كمك كنين..»

با اون همه اتفاق هنوز هم با سهراب خوب نشده بودم...از پذيرايي بيرون اومده و به اتاقم رفتم...هيچوقت حتي تصورش هم نميكردم سپهر همچين آدمي باشه..با اون همه كاري كه براي ثابت كردن خودش به من كرده بود...يعني براي همه اون دخترا همين كارها رو ميكرد؟؟؟آخه چرا؟؟؟چرا نميتونست مث آدم يكي رو انتخاب كنه و تا آخر باهاش بمونه؟؟؟چرا براي خوش بودن خودش با احساسات اون همه دختر بازي ميكرد؟؟؟؟حالم خيلي بد بود...من توي اون همه پسر كه هميشه آرزومو داشتن اونو انتخاب كردم..بهش عادت كرده بودم...سعي ميكردم خودمو به بيخيالي بزنم و فكر كنم همچين كسي وجود نداشته ولي نميتونستم..چرا به هركي نزديك ميشم بايد ازش جدا شم؟؟؟داريوش كه بهم اهميت نميداد...سپهر هم كه ميداد همش الكي بود...چرا من اينقدر بدشانسم؟؟؟فكر ميكردم اگه به يه دختر منفي تبديل بشم و هميشه اطرافم پر پسر باشه از تنهايي درميام. ولي حتي از قبل مرگ پدرم هم تنها تر شده بودم...كاش همون دختر پاكدامن و با ايمان قبلي بودم...شايد اينطوري چند سالي رو تنها بودم ولي حداقل يه آدمي ميومد شوهرم بشه كه بهم وفادار باشه و در كارهاش صادق...كاش ميتونستم به عقب برگردم ....اما حالا خيلي دير شده بود..

اما حالا ديگه خيلي دير شده بود...مجبورم به همين راه ادامه بدم.شايد ميتونستم يه آدم صادق پيدا كنم.با اينكه خودم هم ميدونستم غير ممكنه ولي چاره ديگه اي نداشتم.

مادرم در زد و وارد اتاقم شد. با تعجب نگاش كردم و گفتم:

« مگه سهراب رفت؟؟»

:« آره..»

:« آخه چرا رفت؟؟؟ بايد يكم ميموند..ممكنه سپهر هنوز اين اطراف باشه...»

:« با ماجرايي كه من از سهراب شنيدم سپهر آدمي نيست كه بخواد براي يه دختر اينقدر وقتشو هدر بده..»

:« خوب آره ولي بهتر بود يكم ميموند..»

:« خيلي اصرارش كردم ولي گفت بايد بره...»

هر دومون سكوت كرديم..بعد از چند دقيقه مادرم سكوت رو شكست وگفت:

«خوشحالم كه متوجه اشتباهت شدي و از يه فاجعه جلوگيري كردي..حالا هم غصه نخوري ....بايد خوشحال باشي كه زود فهميدي...چيزي كه زياده شوهر...از اون بهترم خيلي پيدا ميشه...مطمئن باش...»

:« شايد...ولي نه براي يه دختري مثل من...آره شوهر زياده ولي همه مثل سپهر هستن يا بدتر ازاون...براي من بهتر از اون نمياد...»

:« چرا اينطوري فكر ميكنی؟؟؟مگه تو چته؟؟؟فكر كردي بقيه دخترا بهتر از تو هستن؟»

مادرم اينو ميگفت چون خبر نداشت من چه كارهايي ميكنم..

:« ولي من همون هستي قبلي رو بيشتر ميپسندم...دوست دارم مثل قبل باشم..»

:« آره خوب..اونطوري بهتر بودي.....ولي واقعا تو دوست داري همون بچه ي خوب قبلي باشي؟؟»

:« اگه ميشد آره..»

:« چرا نشه؟؟؟تو هر كاري بخواي ميتوني بكني..»

:« نه نميشه....من نميتونم دوباره همون هستي قبلي باشم..»

:« ميتوني...فكر كردي منفي شدن آسون تر از مثبت شدنه؟؟؟تو خيلي راحت ميتوني دوباره همون هستي بشي..»

يكم فكر كردم ديدم مادرم راست ميگه...شايد ميتونستم دوباره همون هستي بشم...اين شكست اونقدر بزرگ بود كه ميخوام شخصيتم رو دوباره عوض كنم..ديگه هرگز نميخوام همچين شكستي رو تجربه كنم.
مادرم كه ديد سكوت كردم فهميد صحبتاش كار ساز بوده...پس رفت و منو با افكارم تنها گذاشت...من هم بعد از فكر كردن زياد خوابم برد..


به راستی آیا این خداوند است که انسان را آفریده است یا عکس آن؟؟
      
pixy_666 مرد #18 | Posted: 31 Jul 2015 11:38
کاربر

 
قسمت دوازدهم


مانتو شلوار طوسي رنگ با يه شال آبي بطوري كه كاملا حجابم رعايت بشه ميپوشم و بدون آرايش ميرم بيرون...يه سري به آشپزخونه ميزنم تا يه چيزي بخورم...مثل هميشه دير از خواب بيدار شدم و دانشگاهم دير شد..براي عوض شدن بايد يه كم به كارام نظم بدم...مادرم نگاه پر از تعجبش رو روم متمركز كرد:

« ببينم هستي...خودتي؟؟؟بابا ايول به اين اراده...اينطوري همه خوشگلي خودتو ميبينن نه خوشگلي لباسا و آرايشتو..حالا شدي همون هستي گل قبلي....»

سريع آب پرتقالمو سر كشيدم و لقمه اي رو كه مامان برام درست كرده بود رو گرفتم....سويچ ماشين رو از جلوي آينه برداشتم. بعد از سالها ميخواستم دوباره با ماشين خودمون برم دانشگاه نه با هيچكس ديگه...سوار پرادو خوشگلمون شدم ....با فكر اينكه بايد براي خودمم يه ماشين بخرم خيابونها رو رد كردم و به دانشگاه رسيدم...خوشبختانه آخراي سال تحصيلي بود و چند ماه براي استراحت وقت خواهم داشت تا بتونم كاملا خودمو پيدا كنم...وارد دانشگاه كه شدم دوباره گروهمونو كه شامل سپهر بود ديدم...راهمو كج كردم و با يكم فاصله ازشون رد شدم...خوشبختانه سپهر پشتش به من بود و پاپيچم نميشد...يكي از پسرا كه همه ميدونستن از خاطر خواهامه جلوم سبز شد:

« سلام خانوم خوشگله...چي شده با تيپ بچه مثبتي اومدي دانشگاه؟؟؟البته مهم نيست...خودت خوشگلي....شنيدم با سپهر به هم زدي... من كه ميگفتم اون لايق تو نيست ولي كيه كه به حرفم گوش كنه...حالا اشكال نداره...خودم هستم....واست جاي اونو هزار تا مثل اونو پر ميكنم..تو فقط يه نگاه به ما بنداز تا جلوت بميرم....»

:« ميخواي بگي تو مثل اونو امثال اون نيستي؟؟بهتره كنه نشي كه اصلا حوصله ندارم...محض اطلاع خودتو هر كي مثل توئه بگم من ديگه اهل پسر بازي نيستم...پس برين واسه بقيه دخترا خود شيريني كنين...اينو به هر كي ميشناسي بگو...»

از كنارش كه مثل ميخ توي زمين فرو رفته بود رد شدم و وارد سالن دانشگاه شدم.سهرابو توي سالن ديدم..از جرات و شجاعتش خوشم اومد...هر كي غير اون بود كلا دانشگاه رو بيخيال ميشد..سرمو انداختم پايين و بدون توجه بهش از كنارش رد شدم و با اينكه منو صدا ميزد يك لحظه هم از حركت نايستادم..وارد كلاس شدم و و روي صندليم نشستم..سهرابو ديدم كه وارد كلاس شد ولي تا خواست بياد طرفم استاد اومد...پس رفت و سر جاش نشست...
اون كلاسو زير نگاه هاي سنگين و متعجب بچه ها گذروندم...بعد از كلاس با سرعت رفتم توي ماشين نشستم و به سمت خونه رفتم...حوصله هيچكس به خصوص سهرابو سپهر رو نداشتم... توي راه گوشيم يه لحظه هم آروم نگرفت..سهراب بود..اينو بايد يجوري آب بكشم كه ديگه حتي توي دانشگاه هم پيداش نشه....نميدونم با اينكه اون كار مهمي در حقم كرده بود ولي نميتونستم يه لحظه هم تحملش كنم...توي فكر بودم كه با يه صدا در جلوي ماشين ناخوداگاه ترمز كردم...سيل مردم بود كه به طرف جلوي ماشينم سرازير شد. سر جام خشك شده بودم...من چيكار كرده بودم؟؟؟؟هيچي نميدونستم...به لطف شيشه هاي دودي هيچكس متوجه نشد راننده يه زنه...نميدونم چه اتفاقي افتاد ولي وقتي به خودم اومدم ديدم با آخرين سرعت دارم فرار ميكنم...از توي آينه عقبو نگاه كردم...گروه بزرگ مردم اونجا جمع شده بود..وقتي چشمم به بچه اي كه در ميان اون گروه روي زمين افتاده بود،افتاد نفسم بند اومد و بدنم بيحس شد....يعني من اون كاررو كرده بودم؟؟؟دستم جون گرفتن فرمونو نداشت ولي كاري بود كه بي اختيار ميكردم...آدمي نبودم كه بذارم و در برم...نميدونم چرا؟؟؟نميدونم از كجا و كي بهم دستور فرار رو داده بود..به خونه رفتم..با بدني بي حس توي ماشين نشسته بودم....يعني واقعا من اون كاررو كرده بودم؟؟من؟؟؟؟كه حتي جرات كشتن يه پشه رو نداشتم حالا.....يعني حالش خوبه يا...... خدايا...خدايا آخه چرا؟؟؟ارن همه بدبختي رو چرا يه دفعه نازل كردي...خـــــــــــــــــــــدايا......مگه من چقدر قدرت داشتم كه بتونم اينا رو تحمل كنم؟؟؟؟خدايا من كه تصميم گرفتم خوب بشم و توبه كنم....آخه اين چه بلايي بود.....

مادرم كه داشت از خريد برميگشت با تعجب به من خيره شد...به طرف ماشين اومدو به شيشه زد..من كه حواسم سر جاش نبود به جلو خيره شده بودم و اصلا متوجه مادرم نبودم...يهو در ماشينو باز كرد و با دستش شونمو تكون داد:

« هستي....مادر...خوي؟؟؟تو چت شده؟؟؟؟»

سرمو با بي حسي به طرفش برگردوندم و با نگاه بيجونم بهش خيره شدم..:

« خوبي هستي...هســـــــــــتي...»

مادرم وقتي سكوت منو ديد به اطرافش نگاه كرد...بعد من به صندلي كناري هل داد و خودشو روي صندلي راننده جا داد...در حياط رو كه كنترلي بود باز كرد و ماشينو به داخل برد..

از ماشين پياده شد و منو هم هرطوري بود از ماشين پياده كرد و به داخل خونه برد و روي مبل نشوند...به آشپزخونه رفت ويه ليوان آب قند اورد و گفت:

« بيا يكم بخور تا حالت جا بياد..آخه چي شده؟؟»

آب رو به زور بهم خوراند و بهم خيره شد:

« هستي جان...حالت بهتره؟؟؟آخه تو چت شده؟؟اتفاقي افتاده؟؟»

آب قند كم كم حواسمو سر جا آورد . رو به مادرم كردم.. مادرم كه ديد حركت كردم گفت:

« هستي...بگو چي شده؟؟؟تو كه جونمو به لبم رسوندي....»

خودمو توي بغل مادرم جا دادم و اشكام سرازير شد...مادرم بهم دلداري ميداد و منو با نوازشهاش آروم ميكرد...هنوز باورم نميشد چه اتفاقي افتاده...يكم كه آروم شدم مادرم سرمو بلند كرد و گفت:

« حالا ميگي چي شده؟؟؟كسي بهت چيزي گفته؟؟»

با من من و مقطع گفتم:

« من..نميدونم..بايد چيكار كنم...من...هيچي نفهميدم...نميدونم چي شد..»

:« من كه نميفهمم تو چي ميگي....درست حرف بزن ببينم چي شده تا سکته نكردم..»

با هق هق گفتم:

« فك كنم...فكر كنم ...تصادف..كردم...من ...نميدونم..»

:« چي؟؟؟تصادف كردي؟؟؟چي داري ميگي تو؟؟؟»

با زنده شدن تصاوير جلوي چشمم بيشتر وحشت كردم:

« من...من داشتم ميومدم...اصلا حواسم نبود...نميدونم چي شد....تصادف كردم...نميدونم چطوري...فقط ديدم يه بچه روي زمين افتاده و يه عالم آدم دوروبرش جمعن...نميدونم چطوري...نميدونم چي شد....من ...من فرار كردم...مامان..ميفهمي...من يكي رو كشتم و فرار كردم...من..»

هق هق همراه صحبتام تبديل به گريه شد..مادرم با نگراني و تشويش آغوشش رو در اختيارم گذاشت...


به راستی آیا این خداوند است که انسان را آفریده است یا عکس آن؟؟
      
pixy_666 مرد #19 | Posted: 5 Aug 2015 21:52
کاربر

 
قسمت سیزدهم


با صداي در اتاقم از خواب پريم..:

« هستي خانوم...هستي خانوم...بيدارين؟؟؟ سهرابم....ميتونم بيام تو؟؟؟»

سريع چادر كنارمو روي سرم انداختم و با صدايي كه از ته چاه ميومد گفتم:

« بفرما..»

:« سلام هستي خانوم...»

با اينكه جون هيچ حرفي رو نداشتم ولي به زحمت گفتم:

«باز هم...شما؟؟؟شما..نميخوايد دست از سرم برداريد....امروز هم اصلا حوصله ندارم ها..»

:« من به درخواست مادرتون اينجام نه خواسته خودم..مادرتون قضيه رو برام گفتن و ازم خواستن كمكتون كنم..»

:« از شما چه كمكي برمياد؟؟؟خودم ...ميخوام..برم..خودمو معرفي كنم..»

:« ببينم كسي شما رو ديد؟؟؟»

:« نه...شيشه ها..دودي ..بود..»

:« خيلي خوبه...لطفا به حرفام گوش بدين...شما امروز با تاكسي اومدين خونه....ماشينتونو به من داده بوديد...من راننده بودم..من با اون بچه تصادف كردم...شما هم هيچي نميدونستين....من ميرم و خودمو معرفي ميكنم..»

:« يعني ..چي؟؟؟منظورت...چيه؟؟»

:« يعني هر كي از شما پرسيد شما هيچي نميدوني...ماشين دست من بوده و من تصادف كردم..»

با گيجي گفتم:

« چطور....چطور ميخواي اينكاررو بكني؟؟؟لازم ...نيست...خودم كردم....خودم هم..مسئوليتشو بر عهده...ميگيرم..»

:« لطفا اينبار هم به حرفم گوش كنين....مطمئن باشين مثل دفعه قبل ضرر نميكنين...شما فقط كاري كه گفتم بكنين....من هم ميرم اداره پليس...»

سهراب بلند شد و به سمت در رفت

« اما..»

:« نميخواد نگران باشين...يه عاشق هر كاري واسه عشقش حاضره بكنه..»

اين چندمين بار بود كه اين جمله رو تكرار ميكرد؟؟؟؟نگاه متعجبم تا بيرون همراهيش كرد...يعني اون واقعا همچين كاري رو ميكنه؟؟؟
يعني اون برعكس همه پسراي دور و برم صادقه؟؟؟حالا كه عوض شدم اخلاقم هم شايد باهاش متناسب باشه.شايد هم......

بعد از چند دقيقه به پايين رفتم..سهراب رفته بود.مادرم هم توي اتاقش بود.به آشپزخونه رفتم و چند تا بيسكوييت با دو ليوان نسكافه برداشتم و به اتاق مادرم رفتم. نميدونم به خاطر حرفاي سهراب بود يا به خاطر استراحت بعدازظهر كه حالم بهتر شده بود..

بعد از در زدن وارد شدم.:

«سلام دخترم..حالت خوب شد؟؟»

:« سلام...آره بهترم...سهراب چي ميگفت؟؟»

:« من ازش خواستم بياد...ديدم حالت خرابه فكر كردم اون ميتونه كمكت كنه..گفتم حتما در وكالت راهي براي كمك هست...»

سهراب علاوه بر درس خوندن وكيل هم بود...:

« خوب چرا اون؟؟؟اصلا چرا شما اينقدر از اون طرفداري ميكنين؟؟»

:« چون بهش اطمينان دارم...ميدونم پسر خوبيه و واقعا تو رو دوست داره و حاضره واست هر كاري بكنه..»

:« اون هم مثل همه ي پسرا بي وفاست...دوست داشتنش هم الكيه...مطمئنم دروغ گفت ميره به اداره پليس..»

دلم هرگز با حرفايي كه ميزدم موافق نبود. قلبم به سهراب اطمينان داشت و ميدونست حتما كاري كه گفته رو انجام ميده..ولي هيچوقت غرورم اجازه نميداد اين حرف رو به خودش يا به هيچكس ديگه اي بگم. ولي اگه واقعا راست بگه و بره همه ي تقصيرها رو به گردن بگيره چي؟؟من آدمي نبودم كه بخوام تقصيرها رو بندازم گردن يكي ديگه و فرار كنم..همين كه از اونجا هم فرار كردم رو هم بي اختيار انجام دادم. شايد در ظاهر مغرور بودم ولي قلبم مهربون بود و خيلي دل رحم بودم..و شايد همين قلب مهربونم باعث خيلي از اين بدبختيام شده بود....

به اتاقم رفتم و آماده شدم..دوباره به پايين برگشتم:

« مامان...من ميخوام برم خودمو معرفي كنم..»

با چشماني نگران بهم نگاه كرد و گفت:

« ميدونم نميتوني اينجا بشيني تا سهراب همه تقصيرا رو به گردن بگيره...ولي ممكنه اينطوري براي اون هم دردسر بشه..»

:« يه كاريش ميكنم حالا...اگه افتادم زندون غصه نخوري...باشه؟؟؟حلالم كن ماماني...»

با چشماني كه از اشك لبريز شده بود به طرفم اومد و منو در آغوش كشيد:

« برو دخترم...خدا به همراهت...مطمئنم همه چيز درست ميشه...خداحافظ دخترم...»

از خونه زدم بيرون و مستقيم به طرف اداره پليس رفتم...

:« سلام جناب سروان...من...من يكي از اقوام اون پسر بچه اي هستم كه در ساعت يك ظهر در خيابون......تصادف كرد.ميخواستم ببينم راننده رو پيدا كردين يا نه؟؟»

:« بله خانوم...خودش اومد و خودشو معرفي كرد..»

«» حالا توي زندانه؟؟؟»

:« بله..»

:« ببينم...من ميتونم ببينمش؟؟؟ميخوام ازش چند تا سوال بپرسم..»

:« فعلا توي سالن منتظر باشين تا ببينم چيكار ميتونم بكنم...»

رفتم در سالن نشستم.حدود نيم ساعت منتظر بودم.بعد يه سرباز اومد و گفت ميتونم برم ملاقاتش..پشت شيشه اي كه براي ملاقات بود نشستم و منتظر شدم...چند دقيقه بعد سهرابو ديدم كه اومد و روبروم نشست..در چشمانش تعجب و شادي موج ميزد...گوشي رو برداشت...من هم همينكار رو كردم.

:« سلام هستي خانوم..شما..اينجا؟؟»

:« تعجب كردي اومدم؟؟؟اشتباه در موردم فكر كردي..من آمي نيستم كه بذارم كس ديگه اي بجاي من مجازات بشه..»

نگراني رو ميشد توي چشماش ديد..:

« نه...من درموردتون همچين فكري نكردم...اصلا شما چرا اومدين اينجا؟؟؟من كه گفتم همه چيو درست ميكنم..»

:« من اين درست كردن رو نميخوام..اصلا تو چرا اينكاررو ميكني؟؟؟به فرض كه راست بگي و عاشقم باشي...ولي هيچ عاشقي رو نديدم كه چنين كاري رو بكنه...تو هر چي ميخواي باشي،باش...ولي من اومدم خودمو معرفي كنم...»

:« نه..خواهش ميكنم...توي خونتون گفتم كه بهم اطمينان كنين...گفتين عاشقي مثل من نديدين؟؟اشتباه ميكنين...عاشق واقعي هر كاري ميكنه تا عشقش آسيب نبينه...حاضره هر كاري بكنه ولي عشقش عذاب نكشه...شما عاشق واقعي نديدين...پس نگين هيچ عاشقي چنين كاري نميكنه..»

طوري حرف ميزد كه نميشد روي حرفش حرف زد..اين حرفا رو با تحكم ميگفت و مطمئن بودم اين احساس واقعي اونه...وقتي سكوت منو ديد لبخندي زد و گفت:

« ميدونم شما آدمي نيستين كه تقصيراتتونو به گردن بقيه بندازين...ولي خواهش ميكنم...من از كارم نه ناراضيم و نه عذابي ميكشم...خواهش ميكنم شما هم همه چيز رو فراموش كنين...فكر كنين هيچ اتفاقي نيوفتاده..مطمئن باشين من هم به زودي آزاد ميشم..»

:« اخه.....»

چشماشو توي چشمام متمركز كرد . انگار داشت با چشماش بهم اطمينان ميداد و ميگفت كه حرفاشو قبول كنم...صداي سرباز اومد كه ميگفت وقت تمومه...:

«‌يادتون نره چي بهتون گفتم...خداحافظ..»

گوشي و گذاشت و باز هم چند دقیقه توي چشمام خيره شد...بعد لبخندي زد ورفت...يعني اين من بودم؟؟اين من بودم كه روبروي كسي نشسته بودم كه واقعا عاشقم بود؟؟اين من بودم كه با لبخند يك پسر اينقدر ته دلم خالي ميشد و قدرت حرف زدن و مخالفت با اون رو نداشتم؟؟؟؟من؟؟؟دختري كه هيچ شباهتي با سهراب نداشتم و حتي ازش متنفر بودم...حالا اون ميگفت عاشقمه و حاضره برام هر كاري بكنه...حس تنفرم خيلي وقت بود كه از بين رفته بود...و تا بحال هيچ حسي جاشو نگرفته بود...ولي هر چقدر ميگذشت متوجه حسي ميشدم كه خيلي وقت بود در درونم بوجود اومده بود و من ازش بيخبر بودم..

توي خونه به حرفاي سهراب فكر ميكردم...چرا اون با وجود اين همه بي تفاوتي كه نشونش ميدادم باز هم بهم كمك ميكرد؟؟باز هم دوستم داشت؟؟؟شايد واقعا اين همون عشقيه كه درباره اش حرف ميزد..

مادرم تا منو ديد به سمتم دويد ومنو در آغوش گرفت:

« واي..عزيزم...تو برگشتي؟؟؟؟چقدر خوشحالم كه دوباره برگشتي....»

لبخندي بهش زدم و گفتم:

« من كه گفتم نگران نباش..»

همونطور كه هنوز هم در فكر اتفاقات افتاده بودم،به اتاقم رفتم...با يه فكر كه ناگهان به سرم زد به پايين دويدم...

:« مامان..مامان كجايي؟؟؟»

:« من توي آشپزخونه ام دخترم..»

:« مامان سند اين خونه كجاست؟؟؟»

با تعجب گفت :

« سند اينجا رو ميخواي چيكار؟؟»

:« واسه سهراب...شايد بشه با سند آزادش كرد..»

لبخندي زد و گفت:

« خوب فكري كردي دخترم...باشه...الان كه ديروقته..بيا شامتو خور...فردا با هم ميريم آزادش ميكنيم..»

با خوشحالي حاصل از اون فكر نشستم سر ميز شام..قورمه سبزي خوشمزه مامانو با اشتها خوردم..رفتم به اتاقم تا براي اولين بار زود بخوابم تا فردا زود بيدار شم...نميدونم چرا اونقدر خوشحال شده بودم كه ميتونستم بهش كمك كنم...البته اين طبيعي بود ولي نه براي من...تا نيمه هاي شب به اين موضوع فكر كردم و در آخر تصميممو گرفتم...

صداي گوشيم كه براي ساعت هشت كوك كرده بودم منو از جا پروند...سريع از جام بلند شدم و به پايين رفتم..مامانم سر ميز صبحانه در حال خوردن بود.:

« سلام مامي جون...صبح بخير..»

:« سلام عزيزم..»

نشستم سر ميز و شروع كردم به خوردن.ليوان شير رو طوري سر كشيدم كه نزديك بود خفه شم...:

« چه خبرته دختر...آرومتر..»

مادرم خنده اي كرد و ادامه داد:

« البته ..حالتو ميفهمم...ميخواي بري سهرابو ببيني ديگه..»

چهرمو جدي كردم و گفتم:

« مامـــــــــان..»

صبحونمو سريع تموم كردم و به اتاقم دويدم...مانتو و شلوار لي ام رو با يه مقنعه همرنگشون پوشيدم...بدون آرايش به پايين رفتم و كفش هاي اسپورت آبيمو پام كردم:

« مامــــــــــان...كجايين پس؟؟؟؟زود باشين..»

مادرم با سند از اتاقش خارج شد:

« خيلي خوب بابا...چه عجله ايه...اومدم ديگه..»

با ماشين سه سوته به پاسگاه رسيديم...تا ظهر طول كشيد كه آزادش كنن..ساعت دوازده جلوي در زندان منتظرش شديم...:

« سهراب اومد..»

با اين جمله من هر دو به سمتش رفتيم..:

« سلام...خيلي ممنون كه آزادم كردين..»

:« سلام...كسي كه بايد ممنون باشه منم...اميدوارم بهتون زياد سخت نگذشته باشه..»

دستمو دراز كردم و با لبخند باهاش دست دادم..طوريكه مادرم هم از رفتارم تعجب كرده بود..اين همه تغيير توي يه شب كي ديده؟؟؟ به اين فكر خودم خنديدم و رو به مادر وسهراب كه داشتن احوال پرسي ميكردن گفتم:« بقيه حرفا باشه توي خونه...بهتره راه بيفتيم...آقا سهراب خسته ان..»

سوار ماشين شديم و راه افتاديم..

روي مبل كنار سهراب نشستم و مادرم به بهونه ي آب پرتقال به آشپزخونه رفت:

« ميدونين...راستشو بخواي اصلا فكر نميكردم يكي توي دنيا باشه كه حاضره بخاطرم خطر كنه..»

خنديد و گفت:

« هر آدمي يه نيمه ي گمشده داره كه حاضره به خاطرش هر كاري بكنه...فقط بايد اون نيمه رو درست پيدا كنه..»

:« بهش لبخندي زدم و گفتم:« شايد...و خوشحالم كه من تونستم يه نيمه ي به اين خوبي داشته باشم...»

:« خوشحالم كه بالاخره فهميدين كه من نيمه خوبيم..»

هر دو خنديديم...مادرم با آب پرتقال اومد:

« خوب...خوش اومدي آقا سهراب..نميدونی هستي چقدر از صبح بخاطر شما عجله داره و دست پاچه است..»

:« مامـــــــــــــــــــان..»

خنديديم و شروع به نوشيدن آب پرتقال كرديم:

«‌هستي خانوم...حالا واقعا شما ديگه از من بدتون نمياد؟؟»

لبخندي زدم و گفتم:

« اگه چند بار ديگه بهم بگي هستي خانم چرا....ولي الان نه..»

:« واقعا؟؟؟خيلي خوشحالم....انگار همه ي دنيا رو بهم دادي..»

پوفي كردم و گفتم:

« خيلي عجیبه كه مقتدر باهام صحبت كردي...بعدشم..من همچين آش دهن سوزي هم نيستما..»

:« اينطور فكر ميكني؟؟عاشق نشدي وگرنه حالمو ميفميدي..»

:« اره...تا حالا عاشق نشدم....ولي..فكر كنم دارم ميشم..»

خنديد و گفت:

«واقعا.......خوشحالم ....خيلي...خوشحالم...»

توي چشماش صداقتو ميشد ديد..عشق رو ميشد احساس كرد...چشماش آرومم ميكرد..دلم ميخواست همين الان بپرم توي بغلش و بگم دوستت دارم...نميدونم چطوري منو آروم آروم عاشق كرد و خودم نفهميدم...مادرم به آشپزخونه رفت تا نهار درست كنه:

«خوب..من ديگه ميرم...»

:«‌چي؟؟؟كجا ميخواي بري....مامانم رفت نهار درست كنه..»

:« اگه ميشه الان ميرم...شب مزاحم ميشم..»

:« مزاحم كه نيستي...الان هم بمون..»

:« نه..اينطوري راحت ترم..»

:« باشه...هرطور ميخواي....پس تا شب..»

:« خداحافظ....»


به راستی آیا این خداوند است که انسان را آفریده است یا عکس آن؟؟
      
pixy_666 مرد #20 | Posted: 6 Aug 2015 23:55
کاربر

 
قسمت چهاردهم


با فكري كه از ظهر توي مخم داشت رژه ميرفت تونيك سياهمو با دامن سياهم كه با روبان ونگين تزيين شده بود رو پوشيدم و موهامو با شال سياهم پوشوندم...صندل هاي سياهمو پام كردم و به پايين رفتم:

« به به..دختر باحجابم..»

خنديدم و رفتم توي آشپزخونه....يه موز برداشتم و خوردم...زنگ در بصدا در اومد..دويدم و رفتم در رو باز كردم...يه گل بزرگ جلوي ديدمو گرفته بود....عالـــــــــــــــي بود...همش گل رز قرمز طبيعي بود...سرمو تا گردنم بردم توي گل ها و بوي خوشبوشونواز اعماق وجودم حس كردم...صداي خنده ي سهراب از پشت سرم اومد... با تعجب سرمو برگردوندم:

« تو كي اومدي تو؟؟؟»

:« وقتي شما تا گردن توي گلها بودي...بابا ما هم آدميم ها....يه ذره به ما هم توجه كن..»

گلدون اونقدر بزرگ بود كه متوجه نشده بودم اونو گذاشته روي زمين....گلدونو از جلوي در برداشتم و اوردم داخل...بعد رو به سهراب گفتم:

« شما خودتون گلي آقــــــــــا... شما روي سر ما جا دارين...»

خنديد و گفت:

« اينقدر بلبل زبوني نكن...ميخورمت ها..»

با تعجب نگاش كردم و گفتم:

« فكر نميكردم اهل همچين احساسات و حرفايي باشي..»

با خنده گفت:

« براي بقيه اره...ولي تو فرق داري...مگه نه؟؟»

به به چه تفاهمي....مادرم اومد و گفت:

« سلام آقا سهراب...خوبي پسرم؟؟؟خوش اومدي...چرا پس نمياي بشيني..»

:« سلام مادر جون...اين دخترتون منو گرفته و اجازه نميده بيام بشينم..»

چشمامو گشاد كردم و گفت:

« كي؟؟؟من؟؟؟من كه تو رو نگرفتم!!!»

رومو به حالت قهر برگردوندم و به اتاق نشيمن رفتم...سهراب پشت سرم اومد و گفت:

« همين سادگيته كه منو كشته...شوخي كردم بابا...حالا آشتي؟؟؟؟»

لبخندي زدم و گفتم:

«من با تو قهر باشم ...با كي ميخوام دوست باشم؟؟؟»

واقعا از خودم تعجب ميكردم كه اينقدر زود باهاش صميمي شده بودم.واقعا عشق چه كارها ميكنه..چقدر خوب تونسته بود منو عاشق خودش بكنه..چقدر خوب تونسته بود شخصيت و رفتارم و عوض كنه....

:«نميپرسين چرا اومدم اينجا؟؟»

:«مگه دليل خاصي داره؟؟»

:« آره خوب...يادته قبل از زندان ازت چي خواسته بودم؟؟»

نه...چي؟؟»

سرشو انداخت پايين و گفت:

«اگه مادرجون اجازه بدن....ميخواستم ازت..خواستگاري كنم...»

خنديدم و گفتم:

«آهان....حالا چرا اينقدر خجالت ميكشي؟؟»

مادرم هم خنديد و گفت:

«شما كه قبلا اجازه منو گرفتين و همه كاراي خواستگاري هم انجام دادين..»

با تعجب به مادرم نگاه كردم:

«يعني چي؟؟كي؟؟؟»

:«يادته چند وقت پيش چند روز بود كه خونه نيومده بودي؟؟؟آقا سهراب همش ميومدن اينجا كمكم ميكردن و سراغي هم از تو ميگرفتن..»

روز آخر رو يادته كه وقتي اومدي آقا سهراب اينجا بود؟؟؟؟همون روز تو رو از من خواستگاري كردن..»

با تعجب بهش نگاه كردم:

« پس چرا به من نگفتين؟؟»

:« آقا سهراب ميخواست خودش رضايتتو بدست بياره و من دربارش چيزي بهت نگم..»

سهراب خنديد و گفت:

« منو ببخش...بايد زودتر بهت ميگفتم....حالا ازت خواستگاري ميكنم...نظرت در مورد من چيه؟؟»

:« خوب....تو پسري با قد متوسط...هيكل متوسط....موهاي سیاه و پوست سفيد هستي و...»

هر سه خنديديم:

«خوب...اگه بخوام جدي بگم اول ازت بدم ميومد چون خيلي خشك و مثبت بودي...ولي تو تونستي با مهارت خودتو توي دلم جا كني...»

:« خوب اين يعني بله؟؟»

توي چشمان منتظر سهراب خيره شدم:

« بله»

مادر و سهراب با لبخند به هم خيره شدن و بعد به من خيره شدن:

«واقعا؟؟؟؟»

با لبخند به چهره ي متعجب سهراب نگاه كردم:

«آره....باورت بشه...البته خودمم باورم نميشه ولي بايد باور كنيم..»

سهراب از خوشحالي در پوست خودش نميگنجيد....توي چشماش لوستر روشن كرده بودن....رو به مادرم كردم و گفتم:

«مادر....نميخواين سوالاي جادوييتونو شروع كنين..»

و خنديدم...مادرم با لبخند گفت:

«گفتم كه....قبلا اينكاررو كردم...»

:« چي؟؟؟يعني تونسته به همه ي سوالا جواب بده؟؟؟»

:« بله...اگه ايشون نتونه پس كي ميتونه...»

ياد جمله ي مادرم به سپهر افتادم:

«تا به حال دو نفر تونستن جواب بدن..»

پس منظورش از نفر ديگه سهراب بود...يعني حتي قبل از سهراب؟؟؟پس چطور قبول كرد سپهر بياد وقتي به سهراب رضايت داده بود؟؟؟:

« پس اون نفر ديگه غير از سپهر،سهراب بود؟؟؟؟»

:«‌بله..»

سهراب با تعجب بهم نگاه كرد:

«‌يعني سپهر هم تونسته بود جواب بده؟؟»

:« آره..»

سهراب يكم فكر كرد و بعد با لبخند گفت:

«البته شكي هم نداره.....چون من جواب همه اين سوالا رو بهش گفته بودم..»

:«‌يعني تو جواب سوالا رو بهش گفتي؟؟؟؟»

:« آره...آخه يه بار رفته بود خواستگاري و اونا هم يه نمونه مثل همين سوالا رو ازش پرسيده بودن....البته دختره.....اون هم نتونسته بود جواب هاي دلخواه دختره رو بده...واسه همين ازم پرسيد و من بهش گفتم قبل از خواستگاري بايد دختره رو كامل بشناسه و از علايقش خبر داشته باشه...»

مادرم كه ديد دوباره بحث سپهر حال منو عوض كرد گفت:

«حالا اين بحثا رو ول كنين...بهتره زودتر با هم محرم بشين تا بتونين تا زمان عروسي با هم راحت باشين..»

قربونت برم مامان جونم كه ميدوني توي دلم چي ميگذره....اگه هنوز همون هستي قبلي بودم واسم مهم نبود ولي حالا بايد محرم باشيم تا راحت بتونم باهاش رفتار كنم..از وقتي فهميدم عاشقمه خدا ميدونه چقدر سعي كردم خودمو كنترل كردم تا نبوسمش...ولي ديگه طاقت ندارم..

سهراب با چشماني پر از شادي گفت:

«من كه خيلي موافقم...هستي خانوم شما چي؟؟»

نگاه عاقل اندر سفيهي بهش كردم و گفتم:

« هستي خانوم!!!؟؟؟»

:« ببخشيد...حواسم نبود..خوب عادت كردم طول ميكشه كه عادتمو عوض كنم...حالا..هستي تو چي؟؟؟موافقي؟؟؟»

خنديدم و گفتم:

« حالا شد..آره...مگه ميشه موافق نباشم..»

فكر كنم اگه سهرابو ول ميكردي از خوشحالي مثل بچه ها به هوا ميپريد...رو كرد بهم و گفت:

« خوب..حالا كي بريم..»

بهش خنديدم و گفتم:

«واقعا اينقدر ذوق كردي؟؟؟خوب من نظري ندارم...هر چي تو بگي...»اگه به نظر من بود ميگفتم همين الان بريم ولي باز هم همون ذره غروري كه واسم مونده بود اجازه نداد اين رو به زبون بيارم..»

ميدونستم سهراب هم به اندازه من براي اينكار عجله داره پس زياد نگران نبودم..سهراب رو كرد به مامان و گفت:

«شما نظرتون چيه مادرجون؟؟؟»

مادرم گفت:

« هر چي خودتون ميدونين..من نظري ندارم..»

سوالي كه از صبح داشت مخمو ميخورد يهو به ذهنم اومد ..حالا وقتش بود بپرسم...گفتم:

«يه چيزي رو نگفتين منم از بس سرگرم بودم يادم رفت....نظر خانوادتون در اين باره چيه؟؟؟»

البته اين سوالو پرسيدم تا به سوال اصلی ذهنم جواب بدم كه بفهمم خانوادش كي ان و چرا اصلا نه براي آزادي پسرشون و نه الان براي خواستگاري اومدن...

سهراب به مادرم نگاه كرد و گفت:

«يعني شما نميدونين؟؟؟مگه مادر جون بهت نگفته؟؟»

:«‌نه من يادم رفت بهش بگم..»

پس يه چيزي بود....سهراب سرشو پايين انداخت و با صدايي پر از بغض گفت:

« من خانواده اي ندارم...يتيم هستم...براي همين علاوه بر درس خوندن كار هم ميكردم تا خرج خودمو در بيارم...منو ببخش كه زودتر بهت نگفتم...»

با تعجب بهش نگاه كردم و گفتم:

« چي؟؟؟تو...تو يتيمي؟؟؟»

سرشو بيشتر انداخت پايين.. باورم نميشد....اين همه وقت اون يتيم بوده و هيچكس نميدونسته؟؟؟پس واسه همين مهرش اينقدر زود توي دلم افتاد!!!اين باعث ميشه بيشتر بهش توجه كنم و علاقه منو بهش بيشتر ميكرد...
وقتي ديدم سرش پايينه خنديدم و گفتم:

« خوب حالا...مگه چيه...ولش كن...مهم اينه كه الان منو داري...خوب حالا كي با هم محرم شيم؟؟»

چقدر زود تونستم باهاش كنار بيام....شايد چون موضوع مهمي نبود.....اينطوري فقط مال خود خودم بود...خودم واسش جاي همه رو پر ميكردم...
سرشو آورد بالا و لبخند زد:

«من فردا صبح بايد برم چند تا چيز بخرم...فردا ظهر چطوره؟؟؟»

:« خوبه..»

مادرم هم سري به نشانه موافقتش تكون داد..


به راستی آیا این خداوند است که انسان را آفریده است یا عکس آن؟؟
      
صفحه  صفحه 2 از 3:  « پیشین  1  2  3  پسین » 
داستان سکسی ایرانی انجمن لوتی / داستان سکسی ایرانی / هستی

این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.


 

 

Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites
↑ بالا