خانه | ثبت نام | نظرسنجی | جستجو | موقعیت | قوانین   چت روم
داستان سکسی ایرانی انجمن لوتی / داستان سکسی ایرانی /

خاله جون آماده باش


صفحه  صفحه 1 از 5:  1  2  3  4  5  پسین »
shahrzadc زن #1 | Posted: 23 Aug 2015 20:56
کاربر

 
بادرود
درخواست ایجاد تاپیک با عنوان
خاله جون آماده باش
نویسنده : استاد ایرانی
درتالار خاطرات و داستانهای سکسی را دارم
تعداد پستها : این داستان در ۲۳ قسمت می باشد
کلمات کلیدی : خاله .. خواهر زاده .. پارتی .. عشق .. سکس
باسپاس
شهرزاد
      
behzadi مرد #2 | Posted: 25 Aug 2015 22:58
کاربر
 
خاله
      
mahsabax زن #3 | Posted: 25 Aug 2015 23:36
کاربر

 
داستان جدیدمبارک باشه استاد اینم مثل بقیه مطمعنم زیباس
      
shahrzadc زن #4 | Posted: 25 Aug 2015 23:50
کاربر

 
behzadi:
خاله

درود بر بهزادی عزیز ... هنوز شروع نکرده پیامها رسیده ... دستت درد نکنه ... الان میرم هر ۲۳ تا رو با هم منتشر می کنم ..ولی بیشتر از یک ساعت وقت می گیره .. بسته به این داره که یکسره بشینم یا نه .. ایرانی
      
shahrzadc زن #5 | Posted: 25 Aug 2015 23:52
کاربر

 
mahsabax:
داستان جدیدمبارک باشه استاد اینم مثل بقیه مطمعنم زیباس

ممنونم از لطفت مهسا جان .. البته شخصیت های داستان دو نفرن . می خواستم چهار پنج قسمت بیشتر نشه ..خود به خود زیاد شد . و جالب این جاست می تونستم تا پنجاه قسمت هم ادامه اش بدم ولی دیگه از بقیه کارا می موندم . یک داستان معمولی شده که حاشیه هاشو زیاد کردم . شاد باشی ... ایرانی
      
shahrzadc زن #6 | Posted: 26 Aug 2015 00:03
کاربر

 
خــــــــــــــــــــالـــــــه جـــــــون آمـــــــاده بــــــــــــــــــــاش ۱

وای امان از دست این خاله آزیتا ! از وقتی که خودمو شناختم این خاله جون خوشگل ورد دل ما بود . یعنی منم خودمو بهش چسبونده بودم . نمی دونم چرا دوست داشت منو همه جا با خودش ببره .با این که دو تا خواهر کوچیک تر از خودم داشتم ولی اصلا اونا رو تحویل نمی گرفت . شاید به خاطر علاقه ای بود که به من یا جنس پسر داشت . خیلی هم خوش تیپ بودم . ولی اینا دلیل نمی شد . بیشتر وقتا منو با خودش می برد پارک و گردش . چه دخترای رنگ و وارنگ و خوشگلی رو می دیدم . ولی من که هیچ حسی نداشتم به اونا . خاله جون منم یواش یواش بزرگ و بزرگتر شد . خوش اندام تر .. دیگه وقتی که دوازده سالم شد حس کردم که خیلی بیشتر از گذشته دلم می خواد خاله جونمو ببینم و با هاش باشم . دوستاشو ببینم . یه لذتهای عجیبی رو هم زیر شکم خودم و دور و بر کیرم حس می کردم . خیلی خوشم میومد . یه چیزی بود که خیلی داغم می کرد یه حسی که تا حالا سابقه نداشت . همش دلم می خواست با کیرم بازی کنم . خاله آزیتای من اون موقع هیجده سالش بود و منم دوازده سالم . حس کردم که خیلی دوست دارم با کیرم بازی کنم . از مالوندنش خوشم میومد . همش دوست د اشتم فانتزی های سکسی داشته باشم . در تخیلم داشتم که دارم با زن همسایه حال می کنم .. حتی کار به جایی رسیده بود که در مورد آزیتا هم همچین حسی داشتم واین تصور رو می کردم که دارم کونشو می کنم . راستش تا اون موقع تصور خاصی از کس نداشتم و اون دیدی رو که از کس داشتم و به هنگام بچگی ها همراه مامانم می رفتم حموم زنانه یه قالب زشت و ترسناکی بود که چنگی به دل نمی زد و در عوض کون با اون قالب گنده و گرد و اون سوراخ کوچولوش اون وسط خیلی هیجان انگیز نشون می داد . شاید اون موقع خاله آزیتای من به این فکر نمی کرد که منم بزرگ شدم و هوس دارم . ولی اون جوری که فهمیدم اونم خیلی هات بود . پدر بزرگم مرده بود و دایی هام هم زن و بچه داشته رفته بودن سر خونه زندگیشون . منم هفته ای چند شبو میومدم اون جا تا تنها نباشن . راستش من و خاله جون بیشتر وقتا توی اتاق اون با هم می خوابیدیم و مادر بزرگ در اتاق بغلی می خوابید . آخه اون می گفت تلویزیون توی اتاق روشنه و با اینترنت ور میرین و من نمی تونم بخوابم .. خلاصه من و خاله جون رو تخت و کنار هم می خوابیدیم . تختی که مال بابا بزرگ و مامان بزرگ بود و شده بود عتیقه . مادر بزرگ واسه خودش تخت یه نفره داشت .. اولین شبی که فهمیدم آزی جون حشریه و خیلی هاته من دوازده سالم بود و اون هیجده سالش .. اون یه تی شرت بلند تنش بود و پاهاش لخت و همین جور گرفت خوابید . نیمه های شب منو صدا زد .. یه حسی بهم می گفت که نباید جوابشو بدم . ساکت موندم . جیکم در نیومد .. ولی توی اون تازیکی یه چشمو نیمه باز کردم تا ببینم اون می خواد چیکار کنه .. نباید تلفن زدن واسه دوست پسرش باشه .. دیدم تی شرتشو داد بالا .. اوخ .. اوخ ... این دیگه چی بود .. اندام کشیده و نه چاق و نه لاغرش حسابی افتاده بود توی دید من . فقط تی شرنشو داده بود بالا و روی سرشو پوشونده بود . دستشو گذاشت لای شورتش و خودشو آروم روی تشک می کشید . دیدن اون صحنه برای من که دوران آغاز بلوغم بود به شدت تحریک کننده بودونمی دونستم چیکار کنم . حس کردم کیرم لحظه به لحظه داره تیز تر میشه . ولی می ترسیدم اون متوجه شه که من بیدارم و اون وقت خیلی خجالت می کشیدم . هیجان پشت هیجان . بدون این که جنب بخورم و حرکت خاصی داشته باشم که اون متوجه شه دستمو به آرومی به کیر شق شده ام رسوندم .. به آرومی مالوندمش ... نفس تو سینه ام حبس بود . یه لحظه حس کردم آریتا سرشو گرفته طرف من .. تکون نخوردم . حتی اون یه چشم نیمه بازمو بستم . ظاهرا می خواست شورتشو بکشه پایین . اوخ جوووووووووون ... کون خاله آزی در تاریکی چه برقی می زد . دلم می خواست اون شورتشو می ذاشتم توی دهنم و می جویدم . اوخخخخخخ آزیتا دستاشو گذاشته بود رو کونش و اونا رو بازشون می کرد .. این کارش با این که منو خیلی حشری می کرد ولی مانع می شد که کونشو خوب دید بزنم . چون زاویه دید من از کناره ها بود . خلاصه با کیرم بازی کردم و حس کردم یه آبی روی دستم ریخته شده . آبی که مثل ادرار نبود . آب چسبناکی که حدس می زدم همون منی باشه . من بالغ شده بودم . وقتی که اون آب ازم خارج شد احساس سبکی و آرامش می کردم . مثل لحظاتی پیش حشری نبودم .. ولی با این حال خوشم میومد که کون آزی رو دید بزنم . ... ادامه دارد .... نویسنده .... ایرانی
      
azaz110 مرد #7 | Posted: 26 Aug 2015 00:03
کاربر
 
همه ۲۳ قسمت را با هم میذاری؟ بابا دمت گرم
      
shahrzadc زن #8 | Posted: 26 Aug 2015 00:05
کاربر

 
خــــــــــــــــــــالـــــــه جـــــــون آمـــــــاده بــــــــــــــــــــاش ۲

و اون شب نقطه عطفی شد در تاریخ بلوغ جنسی و هیجانات سکسی من .. از اون به بعد نسبت به آزیتا همیشه یه حس خاصی داشتم . وقتی بزرگ و بزرگ تر شدم این علاقه ام نسبت به اون بیشتر می شد . سعی داشتم به بهانه کمک به مادر بزرگ بیشتر برم و به اونا سر بزنم . آزیتا بعد از دیپلم دیگه درس نخوند . یه مغازه ای داشت این بابا بزرگ ما نزدیک خونه اش که درش بسته بود و شده بود پر از تار عنکبوت .. اونو راه اندازی کرد و با یکی از دوستاش به عنوان یه بوتیک اون جا رو اداره می کرد .. منم بعد از دیپلم .. لیسانس و بعدشم فوق لیسانس حسابداریمو گرفته و بعدشم در امتحان استخدامی بانک شرکت کرده و قبول شدم . شدم کار مند بانک .. ولی دوست نداشتم به این زودیها از دواج کنم . من و خاله جون دیگه روز به روز صمیمی تر می شدیم اما همیشه یه فاصله و یه حد و فاصله ای بین ما بود که مانع می شد از این که من بخوام برم سمت اون .. وقتی که خاله در29 سالگی از دواج کرد و شوهرشم یه کاسب کار شغل آزاد بود و از خودش مغازه داشت من خیلی ناراحت شدم . انگاری که خاله دوست دختر من باشه و من اونو از دست دادم . برای همین تا مدتها عین کشتی شکسته ها بودم . شش سال بعد یه روز وقتی که اومدم خونه دیدم مادر بزرگ و پدر و مادرم و خود خاله آزیتا اون جاهستن و کشتی ها شون غرقه . نمی دونستم چی شده ... ای دل غافل چی شده یعنی ... واسه کسی اتفاقی افتاده ؟ یعنی کسی از فک و فامیلای ما مرده و ما نمی دونیم ؟ می ترسیدم بپرسم . خواهرم ویدا که خواهر دومی من بود و تازه ازدواج کرده رو به گوشه ای کشوندم و پرسیدم
-ویدا جون کسی مرده ..
-ایییییششششش زبونتو گاز بگیر داداش . چرا نفوس بد می زنی .. خاله آزی و شوهرش جدا شدند . از هم طلاق گرفتن ..
-اوخ جون جون ..
گل از گلم شکفته شده بود .
-داداش قاطی کردی ها . تو چرا خوشحالی می کنی . مگه می خوای بگیریش ؟
-شایدم گرفتم ..
-استغفرالله داداش .. اونا ناراحتن تو هم شوخیت گل کرده ها ..
-حالا واسه چی جدا شدن ..
-هیچی شوهره بچه دار نمی شد ... همین ...
خاله جون نمی خواست جدا شه ولی شوهره سختش بود ....
-پس بگو هر وقت از خاله می پرسیدم کی واسم دختر خاله یا پسر خاله میاری می گفت ما فعلا می خواهیم یه خورده بی درد سر زندگی کنیم و بعد .. طفلک ! نباید دیگه اون و مادر بزرگو تنها گذاشت . باید بهش روحیه داد .... من که محل کارم به خونه اونا نزدیکه . سعی می کنم یه مدت رو پیش اونا باشم . دیگه دایی هام یه مقداری کار آزاد دارن ..
من فقط صبحها و یه چند ساعتی از بعد از ظهرا رو مشغول کاربودم . خلاصه جریان از این قرار شد زمانی که من 29 سالم بود خاله آزیتای 35 ساله ام از شوهرش جدا شد . دیگه باید مخشو می زدم . به اصطلاح خودمونی باید مخشو تیلیت می کردم . یه چند روز گذشت و دیدم خاله جون رفاقت و دوستی خودشو با زنای مطلقه زیاد کرد . لباسهای هات زیاد می پوشید . منم خودمو خیلی شیک می کردم . الیته خیلی هم هات بودم . دوست دختر کم نداشتم تا حالا با خیلی ها از کون سکس کرده بودم . با یکی دو تا زن بیوه هم جور بودم . ولی همیشه این حسرت به دلم نشسته بود که هنوز نتونستم با خاله ام سکس کنم . البته اون که شوهر داشت نمی شد به این موضوع فکر کرد . به حرمت شوهرش و خود اون که می تونست پای بند اصول باشه نباید به فکر آمیزش با اون می بودم ولی خاله خوشگل من حالا یک زن آزاد بود .. از شوهرش کلی پول گرفته بود بابت مهریه .. بوتیکشو هم داشت .. هر شب جمعه مهمونی به راه بود ... بیشتر وقتا با اون می رفتم . معمولا اونایی که با خاله جون می پلکیدند از خودش جوون تر بودند ... چند ماه گذشت من درست سی سالم شد و خاله جون سی و شش سالش . یعنی دو برابر اون سنی رو داشت که در اون شب رویایی داشت . شبی که من بالغ شده بودم . وقتی اون لباسایی می پوشید تحریک آمیز و خیلی بی پروا با مردا دست می داد منو عصبی می کرد . تا اون جایی که می تونستم سعی می کردم هرجا که میره همراهیش کنم .. با این که دخترای زیادی هم دور و بر من می پلکیدند که در میون زنا چند تا مطلقه هم بودند ولی من فقط حواسم به آزیتا بود .. اون حتی از روژهایی استفاده می کرد که لباشو کلفت تر و اونو هوس انگیز تر نشون بده .. حتی در میهمونی های بسته تر و با جمعیت کمتر از دکلته های خاصی هم استفاده می کرد .. من دیگه اون پسر کوچولوی دیروز نبودم .. یه بار رفتم بهش تذکر بدم . .... ادامه دارد .... نویسنده .... ایرانی
      
shahrzadc زن #9 | Posted: 26 Aug 2015 00:08
کاربر

 
خــــــــــــــــــــالـــــــه جـــــــون آمـــــــاده بــــــــــــــــــــاش ۳

-آزی جون ! فکر نمی کنی این سر و وضع مناسب مهمونی امشب نباشه ؟
اتفاقا مهمونی توی خونه مادر بزرگ بر گزار می شد و تولد یکی از دوستاش بود که چون جا نداشت اون جا بر گزار شد . مادر بزرگ رو هم فرستادیم خونه ما که هیاهوی جشن و مهمونی اذیتش نکنه . مراسم تولد رو هم دخترا و زنا تشکیل می دادند و دوست پسراشون . خبری از فک و فامیلا نبود . ظاهرا تازگی ها این جوری رسم شده که همچین مراسمی رو خیلی دوستانه بر گزار می کنن و از فامیلا خبری نیست .
آزی : ببین وحید من نمی دونم چی داری میگی . تو خودت به اندازه کافی داری با دوستای من می پلکی و من کاری به کارت ندارم . هیچ اینو می دونی که همه جور آدم تو ی دوستان و همکلاسام هستن ؟ از پیر دختر و جوون دختر گرفته تا مطلقه ..
-چرا اینا رو به من میگی ..
-به تو میگم که یک کارمند سر به زیری اهل هیچی هم نیستی و مادرت هم تو رو سپرده به من .
-چی داری میگی ؟ مگه من بچه ام که مامان آزاده منو سپرده به تو ؟ یه حرفی می زنی ها . تازه یکی می خواد از خود تو نگه داری کنه که تو رو نبرن ..
-شلوغش نکن وحید که دیگه زیادی داری پاتو از گلیمت دراز تر می کنی ..
-اگه دوست نداری دیگه نیام پیش تو و عزیز ..
-چقدر نازک نارنجی هستی . هیکلشو . اصلا نشون نمیده مرد شده باشه . همون وحید کوچولو که اونو می بردمش سینما .. و حالا هفت هشت تا از همون دوستای اون روزم امشب این جان .
- دیگه بیشتر نبود ؟
خنده ام گرفته بود . از طرز حرف زدن خودم و خاله ام . اون مدام در حال پوشیدن لباسهایی بود که بیشتر تحریکم کنه . بیشتر وقتا از بهترین و تحریک کننده ترین ساپورتها استفاده می کرد .. یه خورده از تند حرف زدن اون دلگیر شده بودم . هنوز مهمونا نیومده بودن . رفتم توی حیاط قدم زدم داشتم به مغزم فشار می آوردم و یک بار دیگه خاطرات بچگی رو مرور می کردم . از اون شبی که هنوز شش سالم نشده بود و اون دوازده سالش بود . از همون موقع حشری بودن خودشو نشونم داده بود . خونه مادر بزرگ خیلی بزرگ بود از اون خونه های قدیمی که کلی گل و درخت داشت و بعد ها ساختمونشو باز سازی کردند .. اون شب کنار خاله آزی جون خوابیده بودم .. نیمه های شب می خواستم برم دستشویی . کسی رو صدا نزدم ولی موقع بر گشتن ترسیدم و جیغ کشیدم . خاله دوازده ساله ام بیدار شد .. بغلم زد ..یه وقنی به خودم اومدم که حس کردم وسط بدنش لخته و داره خودشو به وسط بدن من و شومبولم یا همون کیرک یا کیر کوچولوم می ماله .. منو به خودش فشار می گرفت ..همش بهم می گفت نترس نترس من پیشتم .. من که اون موقع چیزی حالیم نبود .. فقط از تاریکی می ترسیدم .. شش سال بعدش که در کنار همین خاله جون و با جق زدن متوجه شدم که مرد شدم . و حالا هیجده سال از بلوغم می گذشت .
مهمونا هنوز نیومده بودند .. فقط سه چهار نفری از اصلی ها و اونایی که مجلس مال اونا بود و چند تا کار گر داشتن همه چی رو ردیف می کردن ... خاله خوشگل و تو دل بروی من منو در گو شه ای از حیاط گیر آورد . حالتش نشون می داد که اومد نازمو بکشه .. منم این جور مواقع می دونستم که چه جوری واسش ناز کنم .
-جای من این جا نیست ..
-خودت رو لوس نکن وحید .. حرف بزرگتر رو باید گوش کنی . من خاله ات هستم . بیا تو سلیقه ات خوبه .. من چه جوری بپوشم که امشب بهم بیاد ؟
-حتما می خوای سکسی بپوشی . همونی که من دوست ندارم و اصلا خوشم نمیاد ..
-قرار نشد که من و تو, تو کارای هم دخالت داشته باشیم . ببین فکر نکن من خوشم میاد که تو با دخترای دیگه اونم با این کم تجربگی ات باشی . من خودم باید اون دختری رو که مناسب توست یه روزی پیداش کرده بهت معرفی کنم . یکی که مثل من خوش مشرب و با کلاس باشه ..
-و خیلی هم شیطون و تنوع طلب ..
-وحید تو همش داری به من نیش و کنایه می زنی و من چیزی نمیگما . تو مگه دوست پسر یا شوهر منی که داری این حرفا رو به من می زنی ؟ تازه اونا هم جرات نداشتن این جوری عرض اندام کنن . ولی تو یکی داری به خودت این اجازه رو میدی که هر کاری دلت خواست با من بکنی و هر چی دلت خواست رو بگی .
-هر کاری دلم خواست رو که من انجام نمیدم .
-حرف دهنت رو بفهم وحید ..
به زحمت بر خودم مسلط شدم . حالا که اون یک مطلقه آزاد بود دوست نداشتم مردای دیگه از وجودش استفاده کنن . اون باید مال خودم می شد . نمی دونم چرا خیلی حساس شده بودم ... ولی وقتی آزیتا صورتمو بوسید حس کردم تمام دلخوری هام دیگه تموم شده ..... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی
      
shahrzadc زن #10 | Posted: 26 Aug 2015 00:10
کاربر

 
خــــــــــــــــــــالـــــــه جـــــــون آمـــــــاده بــــــــــــــــــــاش ۴

تا حالا چند بار در دوره های مختلف یه نظر خاصی در مورد لباسای خاله جون داده بودم . ولی لباسای اون روز با این روز تفاوت می کرد . اون روزا معمولا از پیراهن های یکسره و بلند یا تا حدودی فانتزی تر استفاده می شد . ولی حالا لباسا بیش از اندازه سکسی و چسبون بود . با هم رفتیم به اتاقش .. درو از داخل قفل کرد ..
-تعجب نکن . نمی خوام دخترا یه وقتی بی هوا بیان داخل منو ببینن که دارم لباس عوض می کنم و تو هم این جایی . درسته که خواهر زاده و محرم منی ولی نمی خوام که روشون زیاد شه ..
منم منطقشو قبول کرده بودم . حالا من چند مدل پیراهن و بلوز و ساپورت دارم .. به نظرت کدومو تنم کنم . باید ست هم باشه ..
-راستش دست من باشه میگم هیشکدوم .
-آخه چرا . دیگه الکی واسه من غیرت بازی در نیار .
-راستش من هم غیرت بازی در می آوردم و هم حسادت می کردم . اما حسادت اون بیشتر می چربید . غیرت که ربطی به من نداشت .. حسادت به این خاطر که دلم می خواست اون مال من باشه و کس دیگه ای نسبت به اون نظر بد نداشته باشه .
-تو رو جون مامان آزاده که خیلی دوستش داری امشب آبرومونو نبر .. یه خورده الان فر هنگ ها عوض شده ..لباس پوشیدنا سکسی تر شده ...
-من خودم اینا رو می دونم خاله جون . انگاری که از عصر حجر اومده باشم .
قبلا چند بار زیپ پیراهن آزی رو بالا کشیده بودم . یا حتی یه بار بند سوتینشو بسته بودم . ولی حالا اون خیلی راحت جلوی من لباسشو در می آورد . با این حرکات اون همون جا منقلبم کرده بود ولی سعی می کردم بر خودم مسلط باشم و خودمو بی اعتنا نشون بدم . برای چند ثانیه ای اونو با شورت و سوتین دیدم . پشتشو به من کرده بود .. با این که نه چاق بود و نه لاغر ولی اندام وسوسه انگیز و یکدستی داشت . چقدر از شکمش خوشم میومد . دوست داشتم بیشتر به قسمتهای حساس تنش خیره می شدم . سریع یه ساپورت سفید بر داشت و پاش کرد و یه بلور قرمز طرح دار سکسی هم گرفت دستش .. .. آخ که نگو .. کون آزی انگار تحریک کننده تر از وقتی شده بود که اونو با یه یه شورت می دیدم . جرا این جوری شده بودم . اصلا نمی تونستم اینو تحمل کنم .. آزی دستی به کونش زد و ساپور تو تنظیمش کرد ..
-وحید چطوره بهم میاد نه ؟ استیلش حرف نداره .. ولی نمی دونم شاید برای این مجلس باید یه لباس سنگین تر تنم کنم . البته این آدمو جوون تر نشون میده ...
کفرم در اومده بود .
-ببین وحید اون سوتین فانتزی قرمزو از رو میز توالت بر می داری میاری این جا .. نهههههه .. سینه های سایز 75 خاله جون بیشترش بیرون زده بود و با اون ساپورت منو که محرمش بودم تحریک کرده بود وای به اونایی که امشب می خواستن اونو با این وضع ببینن .! چه کونی داشت ! حالا کونش با این ساپورت کاملا مشخص و زنده به نظر می رسید . سوتینشو که در آورد واسه چند لحظه سینه هاشو که دیدم میخکوب شدم و وقتی می خواستم سوتین قرمزو بدم به دستش از دستم داشت میفتاد . سینه هاشو با قالب سوتین هماهنگ کرد ..
-می تونی از پشت گیره شو بذاری و ببندیش ؟
-میگم آزی جون مارو دست کم گرفتی ها . قبلا هم از این کارا می کردم .
کف دستامو گذاشتم رو پهلو هاش .. نمی دونم از مرض ریختن اون بود یا سهوی که سوتین سر خورد و رو هوا گرفتمش .. یه لحظه هم یه دستم خورد به سینه خاله . مثلا خواستم بگم خجالت کشیدم
-ببخش آزی جون عمدی نبود ..
یه حرفی زد که ماتم برد ولی فوری با یه زرنگی خاصی جو رو عوض کرد ..
-چه اشکالی داره ! عمدی باشه ..
منو برد توی فکر ولی در جا گفت .. شوخی کردم بیا خودم تنظیمش کنم .. از اون جایی که سوتین فقط انتهای سینه هاشو پوشش می داد تونستم بیشتر قسمتهای سینه شو لمس کنم و اونم به بهانه تنظیم بهتر واسه چند ثانیه دستاشو گذاشت رو دستام و اونو یه سینه هاش فشار داد . نمی دونستم خوابم یا بیدار . بازی اون با کیرمو در شش سالگی خودم و دواز ده سالگیش از یادم نرفته بود . همچنین خود ار ضایی اونو در هیجده سالگی .. یعنی حالا هم یه اثراتی از اون روزا داره ظاهر میشه ؟ خیلی هیجان زده شده بودم . نمی دونستم چه حسیه که دارم ولی کیرم داشت از شلوار می زد بیرون .. مجبور بودم خودمو به آزی بچسبونم تا سوتینشو ببندم .. وسط بدنمو کمی جمع کردم تا ازش فاصله بگیرم ...
-چرا این قدر سخت می گیری بیا جلو تر ..
کیرم هفده هیجده سانتی حرکت رو به جلو داشت .. دستامو رو کمرش گذاشته و عمدا مکث کردم .....ادامه دارد .... نویسنده .... ایرانی
      
صفحه  صفحه 1 از 5:  1  2  3  4  5  پسین » 
داستان سکسی ایرانی انجمن لوتی / داستان سکسی ایرانی / خاله جون آماده باش

پاسخ شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که بازگفت کردید برگردید

رنگ ها Center  List   

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.


 

 

Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites
↑ بالا