تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

تربیت یک داف

صفحه  صفحه 24 از 28:  « پیشین  1  ...  23  24  25  26  27  28  پسین »  
#231 | Posted: 21 Nov 2015 12:58
دمت گرم . جونننننننننننننننن با حاله کیف میکنم این جور بی غیریتیو .
     
#232 | Posted: 21 Nov 2015 15:04
خوب بود
     
#233 | Posted: 22 Nov 2015 02:21
چرا دیگه نمی نویسی؟؟؟هرشب سر میزنم اما نیستی...روی جزییات سکس هم زیاد مانور بده داستانت جذابتر میشه...کاملا بی غیرت نشو گاهی یکم غیرت نشون بده...ایول داری منتظریم...بدو بنویس آفرین...

قوانین امضا رو بخونید.
     
#234 | Posted: 22 Nov 2015 08:42
اما یه چی بگم , اینجا بی غیرتی رو مهشید تو سره مهرداد نمیزنه بلکه چون خودش هم دوست داره این خصلته داداششو , با گفتن این جملات سعی داره احساس واقعیشو به زبون بیاره و خود مهرداد هم باید و حتما از این کار اون لذت میبره . اینجوری بیشتر شهوتی میشن هردوشون و لذت بودن با ناموسه خودشون بیشتر میکنن. گائیدن کونی که چند بار زیر کیر رفتنشو دید زدی مخصوصا وقتی کون ماله خواهرت باشه که دیدش زدی خیلی حال میده .
     
#235 | Posted: 23 Nov 2015 01:14
امیدوارم دلسرد نشده باشی و همچنان ادامه بدی.
     
#236 | Posted: 24 Nov 2015 01:40
اشتباه نکنم اینم به تاریخ پیوست
     
#237 | Posted: 24 Nov 2015 02:57
دوستان بزودی زود ادامه میدم..خیالتون راحت من این داستان تموم میکنم...
من قرار بود با کردن مهشید توسط خودم داستان تموم کنم ..ولی حالا که دارم ادامه میدم صبور باشید خیلی زود زود ادامه میدم...

بستنی
     
#238 | Posted: 26 Nov 2015 04:11
قسمت پتجاه نهم
رسیدیم شیراز یه شهر خیلی زیبا ..رفتیم خونه داداش بهزاد یه اپارتمان تقریبا شصت متری ..از همه بیشتر مادرم خوشحال بود که با نوه اش مشغول شده بود دو سه روزی تو شیراز گشتیم...یه روزم با مهشید تونستم یه ساعت باهم بیرون بگردیم و یه مغازه دیدیم که لباسهای مجلسی داشت یه لباس مشکی خیلی سکسی تو ویترین خیلی خواهرمو به خودش مشغول کرده بود ولی نمیتونستیم بخریمش چون تو خونه تابلو میشدیم مهشیدم همش با چادر میگشت و با تیپ همون مانتو سرمه ای کمربند داره و یه شلوار صورتی و یه چادر روش میگشت و همش هم از داداش بهزاد میترسید ..برگشتیم خونه داداش..
بزرگترین مزیت این سفر برای من این بود که داداش بهزاد بهم گفت از پنجم که بانک ها باز بشن بدهی سه میلیونی میرزه تو حسابم من خیلی بهش تعارف کردم ولی اون برداری بجا اورد و ششم فروردین ریخت تو حسابم..خونه داداش بهزاد برامون کوچیک بود و هم ما اذیت میشدیم هم اونا ...ولی مادرم نمیتونست از نوه اش دل بکنه و قصد داشت تا اخر عید همونجا بمونه..
بعداظهر همون روز به اسرار پدرم با همدیگه رفتیم بیرون که بهم گفت ببین مهرداد تو دیگه مرد شدی میخوام یه دردلی کنم بین خودمون بمونه ببین مادرت فعلا نمیتونه از نوه اش دل بکنه منم همینطور... خونه داداشتم کوچیکه ما اگه بریم یه جاهم کرایه کنیم حتما بهزاد و عروسمون ناراحت میشن میدونم امسال عید بهتون زیاد خوش نگذشته ولی اول تابستون قبل خدمتت یه مسافرت خوب میبرمتون ..حالا گوش کن ببین چی میگم:من یه بهانه میارم که یه امانتی تو خونه دارم و تو باید برسونی دست همکارم به این بهونه تو مهشید برگردید تهران تا هم شما راحت باشید و هم داداشت از تنگ بودن جاش پیش ما خجالت نکشه فقط حواست باشه هیشکی نفهمه حتی مهشید...
با حرف زدن بابام تو دلم قند اب شد وای چه فرصتی دوباره منو مهشید تنها میشدیم..اینطوری میتونستم به محسنم خبر بدم و اونو بکشونم تهران تا دوباره یه سکس باحال تجربه کنیم این خبر تاشب که سر سفره شام داد من فقط نگاه هم به مهشید بود که خوشحالی وشهوت تو چشماش میدیدم..
داداش بهزادم هم میشد حدس زد که خوشحال شده پدرم جوری حرف زد که هیچکس شک نکرد ..
پس من این دروغ های باور پذیری که میگم به پدرم رفته بودم..
صبح با داداش بهزاد رفتیم ترمینال دوتا بیلیط برای ساعت شیش و نیم غروب گرفتیم..
یه فکری اومد تو سرم ..موقع نهار به خانواده گفتم ما که داریم میریم پس من مهشید زودتر میریم که تو شهر یه خورده بگردیم و یه کم عکس یادگاری بگیریم همه استقبال کردن اما مادرم گفت گم میشین بعدا به موقع به اتوبوس نمیرسین ..که اینبار داداش بهزاد گفت مگه بچه هستن ماشالله داداشم دیگه مرد شده بعدشم مهرداد صبح با من اومد ترمینال یاد گرفت و خودمم یه خورده شهر بهش نشون دادم و درضمن اینجا شیرازه اصلا اگه بلد نباشی انقدر تابلو داره که خود به خود همه جا رو یاد میگیری ..چیکارشون داری مادر حالا که نتونستن بمونن بزار حداقل یه چند ساعتی خوش باشن تا یه خاطره خوب براشون بمونه..
و ما ساعت دو ظهر خداحافظی کردیم اومدیم بیرون و پدرم و داداش بهزاد مارو تا حافظیه رسوندن و خداحافظی کردن رفتن...
ابجی ما با اون همه در داف تو شیراز به یه چشم بهم زدن چادش برداشت و گذاشت تو کوله اش..و با نگاه پر از شور شعف گفت مهرداد جون از این بهتر نمیشه..و با دستش بازوم گرفت و مشغول قدم زدن بودیم یه چند تا عکس گرفتیم و حرکت کردیم سمت مغازه لباس مجلسی و همون لباس مشکی کوتاه که جلوش با بند سینه هشو نگه میداشت و پشتش هم تقریبا لختی بود که با بند های ضربدری یه رخ بیش اندازه سکسی به لباس میداد و یه لباس هم به سلیقه من که یه کت ابی تک بود براش گرفته بودم که با اون شلوار لی پاره پاره که از مغازه مهدی براش برداشته بودم ست میشد.
مهشید از خوشحالی زیاد لبش بگوشم رسوند گفت داداش رسیدیم چنان حالی بهت بدم که هیج وقت فراموش نکنی..
کیرم هم با تصور مهشید تو اون لباس ها راست شده بود یه چند تا مغازه پایین تر یه مانتو فروشی بود که یه مانتو لیمویی تن مانکن توجه من جلب کرد که خیلی هم کوتا ه بود به مهشید گفتم بریم اونو بپوش ببین بهت میاد یا نه..قبول نکرد گفت داداش تو خیلی داری برای من خرج میکنی برام اینهمه مانتو خریدی اینو دیگه نمیخوام اروم در گوشش گفتم مگه نمیخوای یه داف بشی تازه من دوست دارم تو رو تواون مانتو ببینم و کشوندمش تو مغازه و رفتیم داخل و اونو پرو کرد تو مغازه یه فروشننده دختر خوشگل و یه کس تمام عیار بود که وقتی مهشید با اون مانتو دید گفت خانم خیلی بهتون میاد بزارید یه شلوار که تازه مد شده بهتون بدم باهاش ست کنید و سریع یه شلوار سفید خیلی تنگ که فقط تا بالای مچ خواهرم بود داد که مهشید گفت این که کوتاهه ..دختره یه خنده معنی داری کرد گفت اینا واسه این کوتاه بودنشون مده ..
مهشید اومد وسط مغازه یه چرخی زد بینظیر شده بود یه کس تمام عیار ..فروشند گفت اینو با یه کتونی سفید یا یه کفش پاشنه دار بپوشید دیگه حرف نداره مهشید گفت اتفاقا یه کفش پاشنه بلند همراهم هست و از من ساک دستی کوچیکش گرفت و دراوردش و پاش کرد اوووف دختره راست میگفت خواهرم با این کفش مشکی پاشنه بلند یه جلوه ای به کون گنده اش داده بود که دوست داشتی همونجا بکنیش..
دختر فروشند جلوی پای مهشید نشست و یه پابند طلایی رنگ دراورد و پیچید دور مچ پای خواهرم و گفت اینم هدیه من به یه خانم خوشگل ..
اون دختره خواهرم یه داف تحویلم داد و بهمون پیشنهاد کرد که دیگه لباس عوض نکنه و با این تیپه جدید تو شهر قدم بزنیم و لذت ببریم ..
و ما هم استقبال کردیم و تو قیمتش خیلی به مون تخفیف داد و برای من اون قیمت ها خیلی تعجب اور بود تقریبا خیلی ارزون شد..
وقتی از تو مغازه اومدیپ بیرون خودم دستم انداختم تو دست مهشید و هم ساک خودم و هم ساک کوچیک مهشید با اون یکی دستم گرفتم با اینکه برام خیلی سخت بود و یه کم اذیت میشدم ولی دوست داشتم همه پسرای که تو این چند ساعتی که تو شیراز بودیم بهم حسودی کنن..
خیلی حال میداد مخصوصا که از جلو هم خوب دقت میکردین قالب کس خواهرمو از تو شلوار تنگ سفیدش میتونستی حدس بزنی..خود مانتو هم انقدر نازک بود که راحت میتونستی بفهمی که زیرش یه تاپ پوشیده..
رسیدیم ترمینا ل وای چه دخترای دافی اونجا بودند ولی خواهرم یکی از سر ترین در و داف اونجا بود اینو میشد از نگاه مردهای که از کنارمون رد میشدند با چه نگاه خریدارنه ای خواهرمو نگاه میکردند حدس زد حتی مردهای سن بالا هم نمیتونستند نگاهشون از همچین دافی بدزدند...
و برادر این دختر داشت از نگاه مردم به خواهرش لذت می برد..

بستنی
     
#239 | Posted: 26 Nov 2015 14:26
محشر واقعا قشنگه

     
#240 | Posted: 26 Nov 2015 14:31
مرسی از ادامهلطفا قسمت بعدی رو با جزئیات بنویس.اینکه به محسن زنگ بزنی و ازش درخواست کنی بیاد ترتیب خواهر دافت رو بده واقعا عالیهامیدوارم تحقیر از طرف محسن هم شروع بشه و روش کامل باز شده باشه حتی بیشتر از مهشید
     
صفحه  صفحه 24 از 28:  « پیشین  1  ...  23  24  25  26  27  28  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / تربیت یک داف بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites