تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

داستان و مقالات آموزشی درباره اسپنکینگ

صفحه  صفحه 1 از 5:  1  2  3  4  5  پسین »  
#1 | Posted: 27 Nov 2015 22:52
درود بر شما
درخواست راه اندازی یک تاپیک درباره اسپنکینگ با مشخصات زیر را دارم
لطفا بررسی و درصورت امکان اقدام فرمایید
با سپاس فراوان، اسپنکر مجید

نام تاپیک : داستان و مقالات آموزشی درباره اسپنکینگ


تالار داستان ها و خاطرات سکسی


نویسنده : اسپنکر مجید

تعداد ارسال: این مجوعه داستان و مقالات در قالب چند داستان دنباله دار، چند داستان تک قسمتی و مقالات متعدد در زمینه های مختلف مربوط به اسپنکینگ مانند اصول پایه، نکات اجرایی و مباحث روحی و روانی تنظیم شده است.


کلمات کلیدی: داستان تخیلی، داستان های اسپنکینگ، اسپنکر مجید، تنبیهات بدنی، اسپنک درمانی، آموزش اسپنکینگ، شیوه های اسپنکینگ.

توضیح درباره محتوای تاپیک: در میان فارسی زبانان افراد مختلفی گرایش به اسپنکینگ دارند اما به دلیل اینکه ریشه های تاریخی این گرایش و شیوه ارتباطی در خارج از مرزهای ایران گسترش دارد، کمتر فارسی زبانی به نکات مختلف درباره برقراری یک رابطه اسپنکینگ اصولی آگاهی دارد و همچنین داستان های پراکنده ای که در چندین سال اخیر در این رابطه منتشر شده است این رابطه را به طور انحرافی و غیر اصولی به فراسی زبانان معرفی کرده است. لازمه یک رابطه مبتنی بر اسپنکینگ خوب و مستحکم برای هر دو طرف آشنایی صحیح با نکات بیشمار این رابطه است. در این تاپیک سعی می شود که در قالب داستان و مقالات این نکات به مخاطبین معرفی شود.

اسپنکرمجید
     
#2 | Posted: 28 Nov 2015 01:32
درود بر همگی دوستداران اسپنکینگ، چه آنهایی که علاقه به اسپنک شدن دارند ( اسپنکی ) و چه آنهایی که علاقمند به اسپنک کردن هستند ( اسپنکر) امیدوارم مقالات و داستانهای این تاپیک در بالارفتن کیفیت تجربه های اسپنکینگ شما موثر باشد
اسپنکر مجید

اسپنکرمجید
     
#3 | Posted: 28 Nov 2015 09:00
من که خیلی مایلم دراین مورد مطالعه داشته باشم .
     
#4 | Posted: 29 Nov 2015 20:16
تجربه های اسپنکینگ نگین. قسمت اول : بررسی عملکرد ماهانه

داشتم توی سالن شرکت خودم را با مرتب کردن وسایل روی میزم سرگرم کردم تا اینکه آقای مدیر صدام کنه و برم داخل، همیشه ساعت 3 بعد از ظهر آخرین پنج شنبة ماه نوبت رسیدگی به کارکرد ماهانة منه ، تو شرکت ما آخرین پنج شنبة هر ماه روز رسیدگی به کارکرد ماهانه کارمنداست، پنجشنبه های آخر ماه دفتر ما تعطیله و تو این روز هر کس تو فاصله زمانی مشخص یک ساعته میاد تا آقای مدیر به وضعیت عملکرد ماه قبلش رسیدگی کنه، تایم منم همیشه از 3 عصر شروع میشه و معمولا تا 3:45 طول میکشه، بعد منم نوبت مرجانه که از ساعت 4 میاد و اون اخرین نفره.

شرکت ما یک شرکت خدماتیه، کار ما ، تامین پرستار و خدمتگذار برای منازله، حالا چه پرستار کودک تو سنین مختلف و چه برای آدمای مسن، بیمار و یا خدمات دیگة منزل. دفترمون هم تو نیاورانه و بخاطر توجهات و مدیریت سختگیرانة آقای مینایی بهترین شرکت خدماتی تو کل شمال شهره و همینطور هم داره به اعتبار دفترمون افزوده میشه، با اینکه هنوز هم یک سال نشده که شروع به کار کردیم اما سرمون حسابی شلوغه،

به جز من که مسوول تامین و رسیدگی به موارد تامین پرستار هستم 3 نفر دیگه هم داخل دفتر مشغول به کار هستن : مرجان که منشی مستقیم آقای مینایی و در واقع مدیر داخلی شرکته، سارا که مسوول قسمت خدمتکارای منازله و صفورا هم که حسابدار و مسوول بایگانی و مکاتبات شرکته. البته تنها کارمند مردمونم جا نندازم: اقا مراد که سرایدار ساختمونه و برای شرکت ما هم به عنوان آبدارچی کار میکنه. ما کلی هم پرستار و خدمتگذار داریم که آمار اونا ثابت نیست ولی روز به روز دارن زیاد میشن

ساعت الان 2 و 50 دقیقه شده، صدای باز شدن در حواسم را سر جاش میاره. در آروم باز شد و صفوار در حالتی که پشتش به منه از اتاق خارج شد، هنگام خروج با لحن آروم و ناراحتی گفت: ممنون آقای مدیر، عصرتون به خیر، آخر هفته خوبی داشته باشید.

من که حسابی کنجکاو بودم بدونم چه تنبیهی برای اون درنظر گرفته شده بوده خیره بهش زل زدم تا اینکه بیاد نزدیکتر، کاملا حالتش را زیر نظر گرفته بودم؛ با اینکه سعی داشت خودش را کنترل کنه و نشون نده که چقدر تنبیهش سخت بوده اما از قدم برداشتنش معلوم بود که حسابی به سختی تنبیه شده، قابل پیش بینی هم بود آخه صفورا تو هفته گذشته اصلا اوضاع کاری خوبی نداشت، اولا اینکه به یکی از نیروهای خدماتی آدرس اشتباهی داده بود و مشتری حدود 40 دقیقه معطل شده بود تا اینکه نظافتچی برسه محل کارش و از شانس بد صفورا هم مشتری تلفن مستقیم آقای مدیر را گرفته بود و شکایت کرده بود. البته اگرم به مرجان که منشی گفته بود باز مرجان هم مورد اشتباه را یادداشت می کرد و تو گزارش هفتگی به آقای مدیر می داد. از طرف دیگه هم این هفته صفورا اسباب کشی داشت به یک جای دورتر از محل دفترمون و تا اومد دستش بیاد که چطور سر کار بیاد که به موقع برسه 3 روز را با تاخیرای نسبتا طولانی سر کار حاضر شده بود. هیچیم برای آقای مدیر بدتر از رعایت کردن برنامه زمانبندی نیست. موردای دیگه را هم که حساب کنیم، باید برای صفورا تنبیه سختی درنظر گرفته شده باشه. اون که بهم نزدیکتر شد گفت:« آقای مدیر گفت که 10 دقیقه دیگه بری داخل.» چشماش کاملا قرمز بود، معلومه که حسابی گریه کرده. بهش گفتم « بیا بشین برام تعریف کن ببینم چی شد اون تو؟»

ص: « دیوانه شدی!! چطوری بشینم با این وضعیتم؟! موندم چطور تا خونه برم، باید با اتوبوس واحد یا مترو برم که بتونم تو مسیر بایستم»

من: «آره راست میگی، ببخشید اصلا حواسم نبود، حالا تعریف کن ببینم»

ص:« خوب چی انتظار داشتی! حسابی با اون پدل بزرگه و کمربند پهنه باسنم را کبود کرد»

من : « چیییی!! یعنی با دوتا وسیله تنیبه شدی؟ چند ضربه ؟» آخه معمولا تو هر جلسه از یک وسیله استفاده میشد مگه اینکه پرونده اون هفته خیلی سنگین باشه، فقطم یک بار از سه تا وسیله استفاده شده بود که اونم برای مرجان بود که ماجراش را بعدن یادم باشه براتون بگم، کلا آقای مدیر به مرجان بیشتر از همه سخت میگیره اخه هم پستش حساستره هم وظایفش بیشتره و احتمال انجام دادن اشتباهات بزرگتریم داره

ص: خوب اول با کمربند 30 ضربه زد، بعدشم 30 تا پدل

من: اووویییییی !! چقدر زیاااددددد، چطوری تونستی تحمل کنی؟

ص: ای بابا مگه صدای جیقم نمی اومد؟ هم زیاد بود هم خیلیم محکم می زد ، از همون اولاش دیگه غیر قابل تحمل شده بود، تمام مدت داشتم گریه می کردم، کاشکی تا میام برسم خونه قرمزی چشام بره

من: نه صدایی که نمی اومد، تو که می دونی اتاق اقای مدیکر کاملا آکوستیکه، اگه قرار بود صدا بیرون برا که هر پنجشنبه آخر ماه کل احالی آپارتمان اینجا پشت در شرکتمون جمع میشدن ببینن این همه صدای گریه و جیق و داد مال چیه!

صفورا یک لبختد تلخی زد و گفت: « من دیگه برم هرچی اینجا وایسم دردم بیشتر میشه، این شلواره که پوشیدم تنگه و همینطور به جای ضربه ها فشار میاره

من: راستی تو چرا جین پوشیدی؟ بهت گیر نداد که چرا لباس فرم شرکت را نپوشیدی؟» آخه ما یک لباس فرم داریم ، اینجا هم تو شرکت ما کارمندای زن یک اتاق استراحت داریم که همون بدو ورودمون هر روزه میریم انجا از تو کمدمون لباس فرممون را در میاریم و می پوشیم بعد میایم سر کارمون، لباس فرممون هم یک کت و شلوار پارچه ایه ، چون از نظر پوشش بیرون ایراد میگیرن نمی تونیم باهاش بیایم سر کار و مجبوریم همینجا بپوشیمش، اما امروز صفورا با همون لباس بیرونش اومده بود.

ص: به خیال خودم جین پوشیدم که کمتر دردم بگیره اما بدتر شد! ازم خاست شلوارم را تا سر زانو بکشم پایین، نمیدونی چقدر دردش بیشتر از تنبیه از رو شلوار بود!، تازه الانم بیشتر درد داره، به آقای مدیر گفتم لباس فرمم را دادم خشکشویی و آماده نبود

من: واییییی!! یعنی از رو شرت اسپنک شدی؟! اونوقت ازت نپرسید اون یک دست دیگش را چرا نپوشیدی؟

ص: فکر اونجاش را هم کرده بودم، گفتم که رنگی شده تو اسباب کشی و اونم خشکشوییه، اما چه فایده این همه نقشه کشیدم که کمتر دردم بیاد اما فکر کنم فهمید که دروغ گفتم چون هم گفت شلوارم را در بیارم و همم محکمتر می زد... خوب من دیگه برم، داره دردش غیر قابل تحمل میشه.

ساعت که به 3 رسید از جام پاشدم و با قدم های سست و لرزان به سمت دفتر آقای مینایی رفتم و در زدم، بعد از یک مکث کوتاه در را باز کردم و رفتم داخل. آقای مینایی درحال ورق زدن پرونده ای بود که روی میزش قرار داشت، حتماً پورنده کارکردهای من بود و داشت گزارش عملکرد هفتگی من را مطالعه می کرد، من وارد شدم و در را بستم و همون اول اتاق ایستادم، بعد از دو سه ثانیه سرش را آورد بالا و بهم با نگاهی مهرابان اما کاملاً جدی گفت بیا تو نگین، بیا بشین، چند دقیقه باید صبر کنی تا من ببینم وضعیت این هفتت چطور بوده. دو سه دقیقه ای که ساکت نشسته بودم قلبم با ضربان تندی میزد و کاملاً مضطرب بودم که ببینم چه تصمیمی دربارم میگیره.

م ( آقای مینایی) : خوب نگین میبینم که هفتة پرکاری داشتی، اول باید بهت یک خسته نباشی بگم، اینطور که با هفته های قبل مقایسه کردم میبینم که دو 3 ماه اخیر این هفته بیشترین اعزام پرستار را داشتیم و معلومه که تنظیم برنامه همة اونها و پیگیری وضعیت کاریشون کار خیلی سختی بوده،

این را گفت و از داخل کشوی میزش دسته چکش را برداشت و شروع به نوشتن کرد ، بعد برگة چک را کند و بهم با دو دست تعارف کرد و گفت : بیا نگین؛ این پاداش اضافه بر سازمانیه که بخاطر بدست آوردن این رکورد جدید برات درنظر گرفتم، مطمئناً عملکرد خوب تو بوده که به این خوبی تونستی این تعداد پرستار را سازماندهی کنی، امیدوارم و ازت انتظار دارم که بعد از این هم همین رشد توی کارت باشه.

من که اصلاً پیش بینی این وضعیت را نمی کردم با لبخند از جام پاشدم و گفت : خیلی ممنون آقای مدیر، بنده به وظایفم عمل کردم، شما لطف دارید، چک را گرفتم و نشستم. آقای مینایی که مشغول نوشتن شد یک نگاه زیرچشمی به مبلغش انداختم، 300 هزار تومان! خیلی خوشحال شدم، با این پول میتونستم آخر هفته حسابی خوش بگذرونم.

تو ذوق پاداشم بودم و داشتم برای خرج کردنش نقشه می کشیدم که صدای آقای مینایی حواسمو پرت کرد،

م : خوب حالا برگردیم سر ادامة کارمون

با این جمله یهو عرق سردی رو بدنم نشست، ذوق زدگی چند دقیقه ایم دوباره به اضطراب تبدیل شد و استرس خاصی تمام وجودمو گرفت، به خیال خودم دیگه بررسی تمام شده بود ولی نگو که هنوز ادامه داشت.

م: اینجا سه تا گزارش شکایت از وضعیت عملکرد پرستارها توی پروندت ثبت شده.

(قضیة شکایت ها اینطوریه که توی هریک از پرستارها هنگام مراجعه به محل یک پاکت در بسته که حاوی فرم گزارش کارکرد و وضعیت رضایت از خدمات پرستار به مشتری است را به مشتری میدند که مشتری هم بعد از اتمام کار فرم را تکمیل کیمنه و توی همون پاکت میذاره و درش را میبنده و به پرستار میده تا به شرکت ارجاع بده، بعد مرجان فرم ها را بررسی میکنه و نتیج را ثبت میکنه، بعد از جمع بندی موارد مختلف داخل فرم اگر درصد رضایت از 60 درصد کمتر بشه یا اینکه در بخش ذکر موارد خاص شکایتی درج شده باشه اونها را به عنوان ضعف عملکرد به پرونده گزارش عملکرد هفتگی من اضافه میکنه چونکه وظیفه توجیه و آموزش کامل پرستارها نظارت بر کارهاشون با منه و به طبعش اگر اونها اشتباهی کنند و رضایت از کارشون نباشند من مسوول مستقیم این اشتباهم، من بیچاره اسپنک میشم و پرستارهای خاطی هم جریمه مالی. من موظفم بعد از دریافت گزارش اول هفتة آیندش اونها را احضار کنم و وضعیتشون را بررسی کنم.)

م : دو مورد درصد رضایت 40 و 53 درصد ثبت شده، باید بررسی کنی ببنی مخصوصاً اون موردی که 40 بوده قضیش چی بوده، برای شرکت ما این یک لکة ننگه خیلی بزرگه! ببین طرف چطوری عمل کرده که انقدر مشتری ازش ناراضی بوده. یک متن شکایت هم از طرف مشتری قدیمیمون آقای دکتر فاتحی به این مضمون گزارش شده : با سلام و احترام خدمت آقای مینایی عزیز. میدانید که ما مدتهاست از سرویس دهی خیلی خوب شرکت شما استفاده می کنیم اما امروز با یک مساله خیلی تاسف بار مواجه شدم، اول قصد نداشتم خدمتتان اعلام کنم و درواقع از فرط ناراحتی میخواستم به یکباره ارتباطم با شرکت شما را قطع کنم و از خدمات جای دیگری استفاده کنم اما کمی که از وقوع ماجرا گذشت پیش خود فکر کردم که جای انصاف و جوانمردی نیست بعد از مدتها ایتفاده از خدمات خوب شما با یک اشتباه از طرف یک فرد خاطی کل خوبیها را فراموش کنم و تصمیم گرفتم که به شما گزارش بدهم و منتظر رسیدگی و جواب متقابل از شما هستم ( آقای مینایی تا اینجا را که خوند سرش را آورد بالا و یک نگاه به من کرد، سرش را از سر تاسف تکان داد و گفت : نگین خانم میبینی چه افتضاحی به بار اومده ! و ادامه به خواندن نامه داد امروز بنده حین ورود به یکی از اتاق های کیلینیک مشاهده کردم که پرستار اعزامی از طرف شما برای مراقبت از یکی از بیمارهای بستری روی تخت مجاور تخت بیمار خوابیده! با اینکه ساعت 9 صبح بود و هنوز دو ساعت هم از شروع کارش نگذشته بود! جدای از این مساله بیماری که ایشان مسوول مراقبت ازش بود یک بیمار قلبی بود که باید به صورت دائمی تحت نظر باشد، هر لحظه احتمال داشت که بیمار دچار حمله بشود و چند ثانیه وقفه در رسیدگی به وضعیتش براش خطر مرگ داشته باشد. این اشتباه واقعاً سهل انگاری غیرقابل توجیهیه. لطفا به ان رسیدگی فرمایید، بنده به منشیم عرض کردم تا زمان دریافت پاسخ مناسب از طرف شما از شرکتتان درخواست اعزام پرستار نکند، با شناختی که از شما دارم مطمئنم که در اسرع وقت رسیدگی می کنید. متشکرم.

چهرة آقای مینایی کاملا بر افروخته بود، با عصبانیت برگه را روی میز پرت کرد و گفت: از این بدتر نمیشه؟! سراسر نامه تحقیر و سرزنش شرکت موج میزد، دیدی چطور گفت آخرش: بنده به منشیم عرض کردم تا زمان دریافت پاسخ مناسب از طرف شما از شرکتتان درخواست اعزام پرستار نکند. این یعنی اینکه اعتمادشو به کیفیت خدمات ما از دست داده، بعد داخل فرم را نگاه کرد که ببینه اسم پرستار چی بوده و بهم گفت: میترا صالحی، این احمق کی بوده که اینطور آبروی شرکت را برده نگین؟

من: میترا !! ( میترا از دوستان خیلی صمیمی خودم بود، از دوران دانشگاه که با هم هم کلاس بودیم آشناییمون شروع شده بود و همچنان با هم در رابطه بودیم و همیشه بهش اعتماد کامل داشتم ، ما با همخونه هم بودیم و چند ماه می شد که رباطمون جدید تر شده بود، چجوری بگم ! میترا حدید 6 ماه پیش منو با رابطه لزبین ها آشنا کرده بود و از اون به بعد من هم که حس متقابلی به اون داشتم با هم در رابطه بودیم، اصلاً باوروم نمیشد میترا همچین جوری رفتار کرده باشه و الان باعث آبرو ریزی پیش اومده شده باشه و بدتر از اون عامل تنبیه قریب الوقوع من!! ) آقای مدیر میترا از پرستارهای خیلی خوبمونه، سابقه خیلی خوبی توی 3 ماه گذشته داشته، حتماً اون روز تو شرایط خاصی بوده، حتماً شنبه اولین کاری که می کنم رسیدگی به وضعیته که ببینم چی شده بوده و شدیداً توبیخش می کنم.

م : مطمئناً که باید دقیق بررسی کنی، شخصا میخوام که این خانم صالحی را بیاری دفتر من تا حضوراً بهم توضیح بده،

آقای مینایی اینو گفت و از جاش پاشد، دستش را به کمر زد و از پشت میزش اومد کنار، من هم بی اختیارز از جام جاپریدم و منتظر ایستادم، چند قدم توی اتاق راه رفت و گفت: سه تا مورد نارضایتی که یکیش خیلی خیلی شرم آور و افتضاح بوده

من فقط از شدت شرمندگی و استرس سرمو پایین انداخته بودم و روی زمینو نگاه می کردم و کاملاً ساکت بودم، واقعاً حرفی برای گفتن نداشتم.

م : خوب نگین الان دیگه وقت تنبهته، کتتو در بیار و حالت بگیر.

بعد از داخل کشوی میز ترکه اسپنکینگ را درآورد، واااای !! ترکه، من ترجیه مکی دادم با پدل اسپنک بشم تا با ترکه، قبل از این دوبار با ترکه اسپنک شده بودم، یکبار 20 ضربه و یکبار هم 25 ضربه، واقعاً وسیلة و حشناکیه، درد همراه با سوزش و رد متورم ضربه هاش تا چند روز به وضوح حس میشه، آقای مینایی هم توی استفاده از این وسیله کاملاً تبحر داره، طوری ضربه میزنه که همه سطح باسن از بالا تا پایین پوشیده از خطوط افقی موازی هم میشه. اصلاً فکرشم نمیکردم که امروز قراره با ترکه تنبیه بشم.

کت لباس فرمم را در آوردم و روی صندلی گذاشتم و رفتم وسط اتاق جای همیشگی که اسپنک اجرا میشه خم شدم و دستامکمی بالاتر از مچ پاهام را گرفتم و منتظر موندم.

م: خوب 10 ضربه برای هریکی از گزارشات نارضایتی اول و دوم که میشه 20 ضربه به اضافة 20 ضربه برای گزارش آخر. قوانین را که خوب بلدی؟! تا آخر تنبیه حالتتو حفظ می کنی و تکون نمیخوری.

وااای !!! 40 ضربه با ترکه ؟!؟! او دفعه که 25 ضربه خوردم تا یک هفته تمام سطح باسنم پوشیده از خطوط کبود بود و از شدت درد تا 3 روز سر کار روی بالش می نشستم.

آقای مینایی اومد پشت سرم ایستاد و ترکه را تو هوا تکون داد. صدای نفیر ترکه شدیداً بهم استرس وارد می کرد.

م: آماده ای نگین؟

من: بله آقای مدیر

محکم ساق پام را گرفتم و کمرم را کمی دادم تو

ترکه بالا رفت و با تمام قدرت به سطح باسنم خورد. شلوار پارچه ای و شرت نازکی که پوشیدم به هیچ وجه نمی تونست جلوی شدت ضربه را بگیرهزش شدیدی رو باسنم حس کردم، انگار که یک سیخ داغ را گذاشته باشند روی سطح باسن. ناخودآگاه بلند گفتم آ آ آ آ آ خ خ خ ...

ضربه های بعدی یکی پس از دیگری رو سطح باسنم فرود می اومد. درد خیلی شدید ، تمام سطح باسنم داغ شده بود، آقای مینایی هر ضربه را با فاصلة چند ثانیه ای می زد. همیشه میذاره بعد هر ضربه اسپنکی کامل آروم بشه و بعد ضربة بعدی را فرود میاره. با هر ضربه سرمو کمی بالا می آوردم اما می دونستم که نباید مچ پام را ول کنم اگر نه ضریه تکرار می شد و یک ضربة جریمه هم به تنبیهم اضافه می شد. این اسپنک با ترکه با دو سری قبل خیلی فرق داشت، از همین اول تنبیه ضربات خیلی محکم بود، این نشون میداد که ضربات بعدیش هم قراره محکم تر باشه چون آقای مینایی همیشه اسپنک را با ضربات آروم و کمی کند شروع می کرد و از اواسط تنبیه ضربات را محکم و سریع اجرا می کرد که شرایط خیلی غیرقابل تحمل و دردناکی را ایجاد می کنه. درد و استرس همراه هیجان.

حدود یک سوم ضربات زده شده بود که دیگه کنترل خودمو از دست داده بودو و داشتم زار زار گریه می کردم.

م: نگین امیدوارم این تنبیه خوب برات درس بشه که بیشتر روی کار پرستارها نظارت داشته باشی.. ( یک ضربه محکم ) من : بله آقای مدیر، حتماً خیلی عذر میخوااام ... آآآآآخخ خ خخ .. م : امیدوارم دیگه از این به بعد زیادیه حجم کار باعث چنین بی دقتی هایی نشه ( یک ضربه محکم ) من : تو رو خدا یواش تر آقای مدیر، قول میدم قوووول میدم .. آآآآ خخخخخخخ .. ببخشید دیگه تکرار نمیشه... وای ی ی .. م : از این به بعد یادت باشه که حتماً وضعیت عملکرد پرستارها را چک کنی و بعد از اتمام کارشون ازشون گزارش بخوای ( یک ضربه محکم ) ... من : آآآآآخخخخخ .. ( با صدای گریه و هق هق ) چشششم ... ببخشییید.. و همینطور ضربات یکی بعد از دیگری زده می شد و من مواخذه می شدم..

احساس می کردم تمام سطح باسنم آتیش گرفته .. دیگه جای سالمی رو سطحش باقی نمونده بود، ضربات آخر روی ضربات قبلی می خورد و محکم تر هم بود .. همین باعث می شد که دردش چندین برابر بشه .. این آخریا دیگه کنترل خودمو از دست دادم و دو سه باری از حالتم جاپریدم و باعث شد هم ضربه تکرار بشه و هم یک ضربه اضافه بشه .. آخرین ضربه خیلی خیلی محکم زده شد و صدای هق هق و گریه من به جیق بلندی تبدیل شده .. آقای مینایی به پشت میزش برگشت و نشست، ما اجازه نداشتیم تا اون نگفته از حالتمون تکون بخوریم، ساق پامو گرفته بودم و گریه می کردم، پشتم به سمت آقای مینایی بود. اشک چشمامو پر کرده بود اما از پشت اشک چشمام می دیدم که دستش را زده زیر چونش و داره منو برانداز می کنه، این قسمت از تنبیه خیلی شرمزدم می کرد، باسن من تو شلوار تنگ به حالت خم شده در معرض دید اون بود و با حالت شرم آوری جلوی نگاهش قرار داشتم.

م : میتونی بایستی، برو یک آبی به دست و صورتت بزن و برگرد.

کنار دفتر مدیر یک دستشویی بود که درش به داخل دفتر باز می شد، خواستم بایستم که با کشیده شدن عضله باسنم درد شدیدی حس کردم، ناله خفیفی کردم و گریه کنان به سمت صندلی رفتم و کیفمو برداشتم و به طرف دستشویی رفتم، تمام سطح صورتم از اشک پر شده بود، آرایش صورتم کاملاً به هم ریحته بود، صورتمو شستم و آرایشمو تجدید کردم به داخل دفتر برگشتم، آقای مینایی هنوز مشغول نوشتن گزارش تنبیه بود، پرونده های بررسی عملکرد ما یک سری فرم مخصوص داشت که توش مفصلاً شرح بررسی عملکرد هر دوره و تنبیهات نوشته می شد و برای دفعات بعد آقای مدیر اونها را مرور می کرد و وای به حال کسی که اشتباه تکراری داشته باشه؛ تنبیهش شدیدتر و ضرباتش بیشتر می شد.

من سرمو پایین انداخته بودم و منتظر بودم، باسنم حسابی درد می کرد. داشتم پیش خودم به این فکر می کردم که چطور با میترا برخورد کنم! حقشه که حسابی تنبیهش کنم، ما از وقتی که با هم رابطه مشترکمون را شروع کرده بودیم برای اینکه یک سر و سامونی به وظعیت خونه و کارهای روزمره بدیم یک سری قانون برای خودمون تنظیم کرده بودیم و تنبیهاتشم با اسپنکینگ تعیین کرده بودیم، البته تنبیهات ما معمولاً با دست اجرا می شد و نهایتا با قاشق چوبی مخصوصی که توی دراور کنار تخت اتاق خابمون گذتشته بودیم. خیلی هم ملایمتر از اسپنک های آقای مینایی اجرا می کردیم. اما اینبار باید خیلی جدیتر با میترا برخورد کنم!

توی این فکرها بودم که صدای بسته شدن پرونده حواسمو به جا آورد.

م : خوب نگین! امیدوارم برات درس خوبی شده باشه. همة نکاتی که قبل و حین تنبیه بهت گفتمو خوب به اید داشته باش. شنبه در اولین فرصت منتظر نتیجه بررسی ماجرای پیش آمده توسط خانم صالحیم. میتونی بری دیگه، اخر هفته خوبی داشته باشی.

به سمت اقای مینایی رفتم، و باهاش دست دادم و با لبخند تلخی گفتم: چشم آقای مدیر، قول میدم دیگه تکرار نشه و حتماً پیگیری می کنم.

از دفتر که خارج شدم مرجانو دیدم که پشت میزش نشسته بود، معلوم بود تازه اومده چون تازه داشت سوئیچ ماهشینشو میذاشت داخل کیفش. منو که دید از جاش بلند شد و اومد به سمتم و آروم بغلم کرد. اون بهتر از هرکسی میدونست که چه تنبیه شدیدی داشتم، تمام گزارشات تخلف و شکایات را اون وارد پرونده ها می کرد ولی اجازه نداشت که به کارکنان اشاره ای در این زمینه بکنه که اون ماه چه وضعیتی دارند ولی خوب خودش خوب از میزان تخلفات هرکس اطلاع داشت.

مرجان : عزیزم ! حتماً خیلی تنبیهت شدید بوده .. می دونم .. برو فدات شم، برو همین که رسیدی خونه خوب زیر آب گرم ماساژش بده تا ورمش زودتر بخوابه

من : مرسی عزیزم . با این وضعیتی که شرکت تو این ماه داشته حتماً تو هم اوضاع خوبی نداری، امیدوارم آقای مدیر خیلی بهت سخت نگیره. باسن منو که با ترکه کبود کرد.

مرجان : ترکه !!! واای .. فکر نمی کردم بخواد با ترکه تنبیهت کنه.. پس امروز از اون روزاست که حسابی سخا میگیره! بیچاره شدم. راستش پیش خودمون بمونه، دیروز آخر وقت قبل از رفتنش به من گفت: مرجان یک نیمکت سفارش دادم برای تنبیه فردات که قراره ده دقیقه به 4 برسه. کمی زودتر بیا که وقتی از فروشگاه میارنش تحویلش بگیری.

من : نیمکت !

مرجان : آره .. و با نگاهش بهم اشاره کرد که پشت سرمو ببینم

یک نیمکت با پایه های فلزی و روکش سطح چرمی کنار در اتاق آقای مینایی بود. اندازش طوری بود که یک آدم میتونس روش دراز بکشه. روی نیمکت هم چندتا دسته طناب پارچه ای و یک بالش استوانه ای کوچیک بود. من خیلی فیلم و عکس اسپنکینگ دیدم مخصوصاً زمانی که اولین روز کاریم تو شرکت تو فرم قرارداد با این کلمه در بخش تعهد انجام مقررات و پذیرش تنبیهات باهاش اشنا شدم شبش چند ساعت نشستم و کیلیپ ها و عکسهای اسپنکینگ را دیدم، هرکسی که با اسپنک آشنا باش میدونه این نیمکت برای چیه. با شگفتی به مرجان گفتم:

من : مرجاااان !! قراره روی این نیمکت بسته بشی و اسپنک بشی؟

مرجان : آره حتماً !! خیلی نگرانم. دفعه قبلی خیلی تکون خوردم و حسابی جریمه شدم، اون ماه بعد تنبیه بهم گفت اگه دفعه دیگه بخوای انقدر جلسه تنبیهو بهم بریزی مجبور میشم ببندمت! الانم به حرفش عمل کرده.

من رفتم نزدیک نیمکت و به وسایل نگاهی انداختم و گفتم : حتماً این بالشو میذاره زیر شکمت که باسنت بیاد بالاتر، بمیرم برات! حتماً برات برنامه سنگینی داره

مرجان نگاهی به ساعت انداخت و گفت : نگین جونم ساعت 5 دقیقه به چهاره.. بهتره من برم داخل و بگم که نیمکت رسیده. دیگه چیکار میشه کرد! تا ببینم چی میشه، شنبه که همو دیدیم برات تعریف می کنم.

من : آره عزیزم برو تا از دستت عصبانی نشده. منم برم دیگه .

بعد همو بوسیدیم و من رفتم مانتوم را پوشیدم و آروم آروم و با قدم ها کوتاه از در خارج شدم .

از ساختمان که خارج شدم چند قدم که رفتم مبایلمو از کیفم در ارودم، الان که کمی حالم جا اومده بود و تنها شده بودم و به دردسری که به خاطر کوتاهی میترا پیش اومده بود فکر کردم حسابی از دستش عصبانی بودم، شمارشو گرفتم..

میترا : سلام عزیزم، چطوری؟

من : خوبم مرسی، (با صدای ناراحت و لحن جدی )

میترا : الهیییی ! چقدر صدات ناراحته فدات شدم! حتماً تنبیه شدی ( میترا کاملا در جریان برنامه های بررسی ماهانه بود و هر ماه هم بعد از جلسه اون بود که باسنمو ماساژ میداد و بهم درد و دل میداد.)

من : بله ! تنبیه شدیدی بود، الان میام خونه و برات تعریف می کنم، چیزی نمیخوای؟

میترا : نه عزیزم! بیا ببینم چی شده؟ حتماً اون مینایی بداخلاق حسابی باسن خوشگلتو کبود کرده!

خداحافظی کردیمو و به راهم ادامه دادم، تو پیاده کمربند های آویزون شده پشت ویترین یک بوتیک مردانه نظرمو جلب کرد و فکری به سرم انداخت. رفتم داخل

من : ببخشید آقای جنس اون کمربند پهنه چرمه یا فومه ؟

فروشنده : خانم فوم چیه! همه کمربندهای ما چرم اصله، بیارم ببینید؟

مرسی از همینجا مشخصه که خوبه. لطفاً برام بسته بندیش کنید.

فروشنده : چشم خانم، کمربند را داخل جعبه گذاشت و گفت : الان یک کادوی شیک هم براتون انتخاب مکی کنم تا حسابی طرفتون سورپرایز بشه.

من با لبخند خشکی گفت : حتماً سورپرایز میشه ! تاحالا همچین کادویی بهش ندادم!!!

ماجراهای نگین ادامه دارد...

اسپنکرمجید
     
#5 | Posted: 30 Nov 2015 01:38
اسپنکینگ درمانی
Spanking Therapy
قسمت اول: مقدمه و تعریف:
تاثیرات روحی و روانی اسپنکینگ بر هیچیک از آشنایان با این رابطه و همچنین محققیق این حوزه پوشیده نیست. علی رقم اینکه اسپنکیگ یکی از اصلی ترین شیوه های تنبیه بدنی به حساب می آید و تاثیرات جسمانی آن نیز در سطوح محکم و شدید قابل توجه است اما یکی از اصلی ترین تفاوت های آن با دیگر انواع تنبیهات بدنی تاثیرگذاری بسیار زیاد روحی آن است. برای تمام کسانی که اسپنکینگ را تجربه کرده اند مشخص است که این تاثیرات چقدر عمیق است و وابستگی به اسپنکینگ نیز از جمله حالات درونی افرادی است که گرایش به آن دارند. این تاثیرات درونی می تواند جنبه های سکسوتا و اروتیک داشته و یا در سطوح عمیقتر روحی بر عادات، تعلقات روحی، احساسات و عواطف دیگر نیز موثر باشد.
از اینرو اسپنک درمانی از دیرباز یکی از شیوه های کمک درمانی و یا حتی درمان جایگزین برای بسیاری از ناهنجاریهای رفتاری و شخصیتی بوده است. در پاره ای موارد نیز در کاهش و برطرف کردن استرس ها و یا عادات ناپسند به کار می رود. تفاوت عمده اسپنک درمانی با اسپنکینگ های تنبیهی را می توان در تمایل خاص و داوطلب شدن اسپنکی به طور خاص و متفاوت از اسپنک تنبیهی دانست. گرچه در مواردی که اسپنکی برای تنبیه به مراکز اسپنکینگ و یا شریک اسپنکینگ و یا اسپنکر خود مراجعه و طرح درخواست اسپنکینگ می کند نیز با داوطلب بودن اسپنکی روبرو هستیم اما در مراجعه متقاضی اسپنکینگ به کیلینیک های اسپنکینگ ، اسپنکی ممکن است حتی اشتباه و رفتار ناشایستی نیز انجام نداده باشد و اسپنکینگ را به عنوان یک تجربه روحی خاص درخواست کند و یا به تشخیص اسپنکر وی برای برطرف شدن یک حالت معمولاْ آمیخته با اضطراب و استرس نیازمند تجربه اسپنکینگ باشد. در پست های بعدی به چگونگی اجرای اسپنکینگ های درمانی و نکات خاص آن اشاره می کنیم. ادامه دارد...

اسپنکرمجید
     
#6 | Posted: 30 Nov 2015 23:57
ماجراهای اسپنکینگ
فصل اول: موسسه تنبیهات بدنی تربیت
دوهزارمین عضو موسسه

نسیم سردی که از پنجره نیمه باز وارد اتاق می شد پاهای برهنه اش را قلقلک می داد و افکارشو به هم می ریخت باز هم از این دنده به اون دنده غلتید و بالش را بغل کرد شاید خوابش ببره، دوساعتی می شد که می خواست بخوابه اما فکر کار امروز صبحش بهش اجازه نمی داد. با دستش از پشت پتو را کشید به سمت کمرش چون هر وقت به اشتباهش و تنبیهی که پیش رو داشت فکر می کرد، باسنش تیر می کشید. امشبم خنکی هوا این حس را بیشتر تحریک می کرد.
کمی چشم هاش گرم شده بود که باز صحنه ی کار صبحش اومد جلو چشماش و باز فکرش را آشفته کرد. همه طول روز را بهش فکر کرده بود. چه طور می شد به این سادگی فراموشش کنه. مدام به خودش نهیب می زد که آخه این چه کاری بود که من کردم. هر وقت می خواست خودش را یه طوری دلداری بده باز می دید واسه یه دختر 26 ساله این کار معنی ای جز مردم آزاری نداره: صبح کمی دیر بیدار شده بود، هوای بارونی لندن مثل همیشه خاکستری و سرد بود. با عجله لباس پوشید و رفت سمت پارکینگ. دربان آپارتمان که در را براش باز کرد یه رگبار شدید زد به شیشه ماشینش. تو خیابون ها هم آب راه افتاده بود. خیلی دلش می خواست آروم زیر بارون رانندگی بکنه و از این هوا لذت ببره اما خیلی دیرش شده بود. با همین سرعت اگه می رفت شاید به موقع می رسید. آخه نمی خواست دوباره بخاطر تاخیر اسپنک بشه. بار آخر که 20 تا با ترکه خورده بود آقای رئیس گفته بود اگه تکرار بشه همین تعداد با پدل اجرا می شه! به خاطر همین حسابی نگران بود برف پاک کن ماشین با آخرین دورش کار می کرد. وارد خیابون فرعی که شد یه دفعه پاش رفت رو ترمز. کمی جلو تر یه پیرزن بی خانمان همین که داشت با وسایلش از خیابون رد می شد وسط خیابون خورد زمین.
بازم به موقع ترمز کرده بود. پیرزن که معلوم بود هم کهولت سن، هم بارون و هم لباس ها سنگینی که پوشیده بود، حرکتش را کند کرده به سختی پا شد و شروع کرد به جمع کردن خرت و پرت هاش. و هر کدوم را که به سمتی افتاده بود داخل چرخ دستی ریختن. مرجان اول خواست از ماشین پیاده بشه و کمکش کنه اما به خاطر عجله فراموش کرده بود بارونیش را تنش کنه و هم به خاطر اینکه دیرش شده بود نمی خواست معطل پیرزن بشه. الان 2-3 دقیقه می شد که پیرزن داشت 4 دست و پا کف خیابون دنبال وسایلش می گشت. معلوم بود چشماشم خوب نمی بینه. مرجان دیگه کفری شده بود . چند تا بوق زد پیرزن سرش را بالا آورد و به مرجان خیره شد. از پشت عینک ترک برداشته و خیس آبش یه نگاه ناامیدانه به اون انداخت و بادستش اشاره کرد که متوجه عجله اون شده و با سرعت بیشتری به کارش ادامه داد . پیرزن کمی چرخ دستیش را به سمت عقب کشید تا مرجان بتونه رد بشه اما چرخ ها به سختی حرکت می کرد . معلوم بود وقتی چپ کرده چرخ هاش آسیب دیده و محور چرخ هاش با حالت تاب داری حرکت می کرد. کمی که چرخ ها از وسط خیابون رفت کنار مرجان دید انگار می تونه از کنارش رد بشه ماشینشو حرکت داد و نزدیکتر شد خیلی فضای تنگی بین چرخ و لبه ی پیاده رو بود. مرجان که دیگه حالا حسابی دیرش شده بود دل رو به دریا زد و حر کت کرد ماشین تا نصفه رد شده بود که یه صدای گوش خراشی بلند شد. مرجان که 4 چشمی حواسش به جلو بود سرش را به سمت چپ چرخوند و دید که پیرزن پخش زمین شده و چرخشم پیدا نیست. مرجان که هول شده بود کمی رفت جلو تر اما صدای گوش خراش شکستن قطعات چرخ این بار از زیر ماشین بلند شد. و 1-2 متر جلوتر که مرجان ترمز کرد چرخ ها مچاله و له شده بودند. که از آئینه عقب پشت ماشین کف خیابون به جا مانده بودند
ظاهرا وقتی مرجان داشته از کنار چرخ رد می شده چرخ دستی زیر تایر گیر می کنه و لبقیه اش را هم می شه حدس زد. مرجان از ماشین پیاده شده و به عقب نگاه کرد پیرزن که خیره به چرخ له شده بود به سختی خودش را بلند شد و با حالتی که دستشو به سمت مرجان درا ز کرده بود به سمت اون لنگان لنگان آمد. مرجان کمی فکر کرد پیش خودش گفت: لعنتی، چقدر الافم کرده. الان هم حتما چرخ درب و داغونش رو از من می خواهد . حسابی دیرم شده، چه کار کنم؟ این که سالمه صدای غرغرش بلند شده . اگه بیاد وبال گردنم بشه چه کار کنم؟ این فکر ها همه در کسری از ثانیه به ذهنش هجوم آوردند. وبعد یکدفعه به سمت ماشینش برگشت و سوار شد و از اونجا دور شد.
از تخت پا شد و رفت به سمت آشپزخونه الان که باز به ماجرا فکر می کرد حالت بدی بهش دست داده بود. وقتی بهش فکر می کرد از خودش و کارش متنفر می شد . فکر اون پیر زن و صحنة امروز تو تمام روز جلوی چشمش بود و تمام حواسش را پرت کرده بود. در یخچال را باز کرد و یک لیوان آب پرتقال ریخت همین که نشست رو صندلی چشمش به آگهی روی پانل آشپزخونه افتاد که چند روز پیش از روزنامه در آورده بود و زده بود اونجا تا سر فرصت در بارش تحقیق بکنه. مرجان گزارشگر یه مجله اجتماعی بود و یکی از وظایفش هم تو دفتر نشریه برسی آگهی های روز نامه های دیگه بود تا برای جذب آگهی نشریه خودشون بتونند ایده یابی بکنند. کمی خم شد و آگهی رو از رو پانل کند و خوندش:
"موسسسه ی تنبیهات بدنی تربیت"
دارای مجوز از اداره کار و تحت نظارت کامل وزارت بهداشت بریتانیا،آماده ارائه خدمات تنبیهی به شماست.
با بیش از نیم قرن تجربه در زمینه طراحی و اجرای انواع تنبیهات بدنی.
تحت نظارت مدیریتی کار آمد.پرسنلی مجرب و تجهیزات و فضای مناسب.آمادگی دارد تنبیهات بدنی شما ،فرزندان و دیگر افراد که مایل هستید اشتباهاتشان را با تنبیه بدنی مناسب گوشزد کنید،اجرا کند.
آدرس ...... ، شماره ی تماس ........
مرجان قبلاً این آگهی رو کامل خونده بود ولی این بار یه واژه نظرش را به خودش جلب کرد: «آمادگی دارد تنبیه بدنی شما ... » از این کاملا معلوم بود که تو این موسسه که مسلما در زمینه تنبیه بدنی فعالیت می کنه یک نفر می تونه تنبیه خودش را هم تعیین کنه و بدست اونا بسپاره تا براش اجرا کنند. درست حدس زدید .... فکری که به سر مرجان زد باعث شد همین که به تخت خواب رسید سریع خوابش ببره . با اینکه کمی به خاطر تصمیمش مضطرب بود اما همین تصمیم باعث شد عذاب وجدان کار غیر اخلاقی و غیر عقابل توجیه امروزش کمتر بشه و خواب راحتی بره....
برگه ماموریتش را از دبیرخونه ی اداره ی نشریه گرفت و به سمت دفترش برگشت. ساعت 10 صبح بود امروز همین که آمد سر کار رفت پیش سر دبیر و ایدش درباره تهیه گزارش از موسسه تربیت را به اون گفت. آقای اسمیت هم که خودش بار ها نشون داده بود مدافع و پایبند به تنبیهات بدنی با آغوش باز از این ایده استقبال کرد و بهش گفت که همین امروز می تونه بره برای تهیه گزارش . آدرس موسسه سر راست بود اما کمی از لندن فاصله داشت. الان حدود 20 دقیقه می شد که از دفتر نشریه خارج شده بود. خوبی محل موسسه این بود که با مترو می شد رفت به اونجا . از ایستگاه که خارج شد نسیم خوش بیشه زار های اطراف شهر به صورتش خورد و فکر پر از سوالش را به هم ریخت. با اینکه یک سری سوال آماده کرده بود اما نمی دونست از کجا شروع کنه و چه طور با این پدیده برخورد کنه. پیاده روی نسبتا طولانی منتهی به در موسسه را طی کرد و به جلوی در رسید . این منطقه در واقع ناحیه ویلایی اطراف شهر بود که اکثراً شامل خونه های بزرگ محصور شده داخل باغ های چند هزار متری بود و اکثر خانواده های اشرافی و اصیل لندن اینجا ساکن بودند. از تابلوی جلوی در ورودی معلوم می شد که این مکان نباید استیجاری باشه چراکه تابلو هم سالهاست که اینجا نصب شده. تقریبا رنگ مسی که تابلو ازش ساخته شده بود با گذشت سال ها از قرمز مسی به سبز زنگاری برگشته بود. اما هنوز اون جذابیت خودش را داشت. همین که زنگ در را زد یک صدای کهنسال و آرومی از پشت آیفون گفت: بفرمایید خانوم جوان امرتون چیه؟ معلوم بود که تصویر مرجان را دیده.
م(مرجان): ببخشید می تونم با مدیر موسسه ملاقات داشته باشم؟من مرجان احمدی از مجله «نشاط زندگی» هستم که برای ملاقات وقت گرفتم.
همین که جملة مرجان تمام شد پیرمرد سرایدار با لحن آرومی گفت بله، خانم تربیت منتظرتون هستم بفرمایید داخل شید، انتهای جاده تو عمارت سمت راست ملاقاتتون می کنند. در که باز شد مرجان با یک جاده سنگفرش حدوداً 200 متری مواجه شد که دو طرفش پوشیده بود از درختهای سرو بلند، مرجان این صحنه را قبلاً تو باغ ارم شیراز دیده بود، همین که چند قدمی از مسیر را طی کرد عطر بهار نارنجای شیراز به مشامش خورد و خوب که دقت کرد دید پشت ردیف درختهای سرو در دو طرف جاده پر بود از درختهای تارنج و پرتقال، یک لحظه احساس کرد داخل ایرانه، این باغ دقیقاً مثل یک باغ ایرانی با همون درختها و همون حال و هوا طراحی شده بود، یک دفعه یادش اومد که پیرمرد گفته بود: خانم تربیت منتظرتون هستن!! خانم تربیت!! آره درست شنیده بود، فامیل مدیر موسسه خانم تربیت بود، البته برای اسم موسسه از ترجمه کلمه تربیت استفاده کرده بودن اما درواقع این واژه از اسم صاحب موسسه کرفته شده بود. الان مرجان کاملاً متوجه شد پس قضیة این سروهای کهن سال و عطر بهارنارنجای این باغ ایرانی بخاطر چیه، دیگه از زور کنجکاوی دل تو دلش نبود ، بعد متوجه شدن اینکه این موسسه و فضای به این قشنگی متعلق به یک ایرانی است قدمهاش تندتر شده بود و اشتیاقش برای ملاقات با مدیر موسسه چند برابر.
در انتهای جاده یک فضای باز از پشت درختهای سرو نمودار شد که دربر دارندة دو عمارت با شکوه و قدیمی بود، ساختمان سمت چپ قدیمی تر بود اما ساختمان سمت راست که مرجان اونجا با خانم تربیت قرار ملاقات داشت نوسازتر به نظر می رسید، از پله ها که بالا می رفت چند قدم مونده به در پیر مرد سرایدار در را براش باز کرد و با خوش آمد گویی اون را به داخل راهنمایی کرد و گفت:
پ (پیر مرد) : بفرمایید داخل خانم جوان، الان خانم تربیت کمی دستشون بنده، تا شما یک چایی میل کنید ایشون هم تشریف میارن. هین گفتن این عبارات در اتاق منتهی به پذیرایی را برای مرجان باز کرد و مرجان را به داخل دفتر خانم تربیت راهنمایی کرد، روی دیوار کنار دفتر یک تابلو نصب شده بود که روش نوشته بود: مدیر
اتاق با سبک معماری اشرافی دوره ویکتوریایی با وسایل بسیار پر زرق و برق و اشرافی تزیین شده بود، بالای سر صندلی مدیر تابلوی پرترة بزرگی نصب شده بود که تصویر یک مرد موقر روش نقاشی شده بود، گوشة سمت چپ تابلو هم روی یک پلاک یک چیزایی نوشته شده بود، مرجان از اون فاصله نمی تونست متن را بخونه، بخاطر همین پاشد رفت سمت میز و کمی به سمت تابلو خم شد تا راحت تر بخونه ، روی پلاک نوشته شده بود: « سر کلنل سعادت خان تربیت، نبیان گذار موسسه تربیت » پس معلوم می شد که این تصویر که هم خود اثر و هم از طرز لباس پوشیدن صاحب عکس معلوم بود خیلی قدیمی است متعلق به صاحب اولیة این عمارت و موسسه است، بخاطر همینه که این باغ و ساختمونش خیلی کهن ساله، یعنی از سالها پیش این موسسه فعالیت می کرده، این مسأله برای مرجان خیلی شگفت انگیز بود و شور و شوقش را برای شنیدن سرگذشت موسسه چند برابر کرده. همین گه مرجان روش را از سمت تابلو برگردوند و خواست برگرده سر جاش در باز شده و خانم نسبتاً مسنی با یک لباس موقر و قد بلند وارد شد، مرجان که حدس زد ایشون خانم تربیت باشه با دست به تابلو اشاره کرد و گفت: حتماً پدرتون هستن، واقعاً اثر خارق العاده ایه! ببخشید ! سلام من احمدی هستم، مرجان احمدی، خیلی ممنونم که وقتتون را در اختیار من گذاشتید.
خانم تربیت اول با یک نگاه گیرا کمی به مرجان نگاه کرد، کمی چهرش گرفته شد!! اما بعد یک مکث چند ثانیه ای گفت:
ت (خانم تربیت) : با صدای موقر و لحن کاملاً استوار : بله خانم جوان، ایشان تربیت بزرگ، پدر بنده و بنیانگذار این موسسه هستن، من هم از دیدار با شما، یک خانم جوان و برازندة هم وطن خیلی خوشبخت هستم! بی مقدمه بگم دخترم، ما بخاطر حساسیتی که شغلمون داره و مسایلی که در قبال مشتریامون نسبت بهش مسوولیت داریم از پذیرفتن خبرنگارها معذور هستیم، اما به دو دلیل قبول کردم که با شما ملاقات داشته باشم، اول اینکه از اسم و فامیل شما متوجه شدم ایرانی هستی و در ثانی من یکی از خوانندگان پر و پا قرص نشریة وزین شما هستم. این را گفت و آخرین شماره نشریه که روی میزش بود را برداشت و جلدش را به مرجان نشان داد و گفت: مطالب اجتماعی و نکات اخلاقی و تریبتی نویسندگان شما واقعاً قابل تحسین هستن.
م: وای!! واقعاً باعث افتخار منه که چنین نظری دربارة نشریة ما دارید، من خیلی ممنونم که پذیرفتید با بنده ملاقات داشته باشید، باعث افتخار منه،
خانم تربیت در حالی که قاب عکس روی میزش را کمی جابجا می کرد با لحنی مهربانتر از برخورد اول گفت: خواهش می کنم دخترم، خوب! من آماده ام که به سوالات شما جواب بدم
م: راستش خیلی سوال تو ذهنم بود که می خواستم از شما بپرسم، اما با ورود به باغ و قدم زدن یبن اون دختهای سرو زیبا همش از ذهنم پاک شد، الان تنها سوالی که به ذهنم میرسه اینه که: تاریخچة تاسیس این موسسه به کجت برمیگرده؟ اینطور که من متوجه شدم قدمت این موسسه خیلی زیاده
ت: بله دخترم، پدر مرحوم من از سربازان گارد ملی انگلستان بود و در دهه های 50 تا 60 تو جنگای بریتانیا دلاوریای زیادی از خودش نشود داد تا اینکه در یک جنگ که اکثر سربازای تحت فرمانش کشته شدن و خودشم شدیداً مجروح شد توسط ملکه به لقب سر مفتخر شد و این باغ و عمارت که از املاک ویلایی شخص ملکه بود به عنوان بزرگداشت بهش اهدا شد، الان عمارت روبرو که متعلق به 200 سال پیشه به عنوان موزه ای از تصاویر و زندگی ایشون همة جنگها و دلاوریای کلنل را در خودش جا داده. پدرم با یک عمر خدمت در ارتش دارای یک روحیه بسیار منظم و اخلاق کاملاً نظامی بودن، ایشون بعد از بهبودی نسبی از جراهاتشون برای گذران دوران بازنشستگی این موسسه را تاسیس کردن چون همیشه به برقراری یک نظام تربیتی منسجم در زندگی مقید بودن. اون دوره هم در انگلستان مدارس شبانه روزی خیلی رایج بود، مدارسی که خانواده های اشرافی دختران نوجوانشون را برای آموزش اصول زندگی برای چند ماه به اونجا میسپردن و تو این مدارس بچه ها تحت نظارت شدید آداب زندگی و اخلاق را فرا می گرفتن. اما پدر مرحوم من همیشه معتقد بودن که فرزندان باید در محیط خانوااده زندگی کنن ولی تحت همون نظارت دقیق که البته اکثر خانواده های اشرافی بخاطر امورات متعدد روزانه و سفرهای طولانی مدت پدر خانواده از این نظارت دقیق و شدید بی بهره بودن، بخاطر همین پدر من در این منطقه که پر بود از خانه ها و خوانواده های اشرافی این موسسه را تاسیس کرد تا بجای اینکهی اونا بچه هاشون را برای چند ماه به موسسات دور افتاده و اکثراً بدون استانداردهای لازم بفرستن، بچه هایی که تحت نظارت معلهای خونگی، مادر یا دایه هاشون بودن و دچار استباهاتی می شدن که نیازمند تنبیه بودن به اینجا رجوع داده می شدن، البته امروزه ما در این موسسه از سراسر لندن و مناطق اطرافش با هر طبقه اجتماعی و سنی مراجعه کننده داریم
م: خیلی جالبه! الان فرمودید از هر سنی! میشه بیشتر توضیح بدید
ت: با یک نمونه که اتفاقاً الان در حال اجراست براتون توضیح می دم، ما اینجا اسپنکینگ را برای سنین مختلف اجرا می کنیم ، همین الان من از نظارت بر اجرای تنبیه یکی از مشتریامون که 3 روز پیس دختر 16 سالسش را برای تنبیه به اینجا آورده بود اومدم خدمت شما!!
م: چی!! متوجه نمی شم!؟ یعنی الان خود مادر داره تنبیه میشه؟؟!!
ت: بله دقیقاً
مرجان یک دفعه احساس عجیبی کرد، یهو دلش ریخت و احساس لرز کرد و عرق سردی رو پیشانیش نشست. با حالت متعجبی پرسید؟
م: میشه دلیل تنبیه هر دوشون را بدونم
خانم تربیت عینکش را به چشماش زد و پروندة روی میزش را ورق زد و بعد از چند ثانیه گفت:
ت: مادر که 36 سال داره بخاطر 2 اشتباه: تخلف رانندگی که منجر به جریمة سنگین شده و فراموش کردن پرداخت قبض جریمه که باعث احظارش به داگاه شده داره اسپنک میشه و اجازه بده ببینم دختر... بله پیداش کردم: به خاطر سر به سر گذاشتن یک فرد بی خانمان که باعث شده اون شخص گاری دستیش را از دست بده و بد دهنی تنبیه شده،
مرجان با شنیدن این مطلب در جا خشکش زد و پرسید: چطوری گاری دستیش را از بین برده؟
ت: اینجا در شرح اشتباه مختصراً نوشته: حول دادن چرخ دستی فرد بی خانمان به همراه دوستانش از سراشیبی خیابان که باعث تصادف گاری با یک وانت بار و تخریب کامل چرخ دستی، به همراه وارد کردن خسارت به وانت بارو بعد هم فرار و بد دهنی از صحنه
ت: البته یکی از دوستای نازنین حین اینکه داشته فرار می کرده زمین می خوره و گیر می افته که به این ترتیب همشون گیر می افتن، به جز جکسون که بعد از زمین خوردن پاش شکست و بستری شد اون سه نفر دیگشون برای تنبیه توسط والدینشون به اینجا آورده شدند.
م: شما الان گفتید اسم اون دختر نازنین بود؟
ت: آخ! هواسم نبود که نباید مشخصات فردی مشتریامون را فاش کنم، این یکی از قوانین صفت و سخت ماست، بله دخترم درست حدس زدی، اون هم هم وطن خدمونه
مرجان: یعنی ...!!! خانم تربیت حرفش را قطع کرد:
ت: بله،! مادر اون هم که الان داره تنبیه میشه ایرانیه!
مرجان که دیگه موضوع مصاحبش که آشنایی و معرفی موسسه تنبیهات بدنی تربیت بود به کلی یادش رفته بود و الان تمام فکرش متمرکز شده بود روی سردر آوردن از برنامة تنبیه نازنین و مادرش پرسید:
م: برای اینکه بیشتر با خدمات شما آشنا بشم میشه لطفاً تنبیهایی که برای نازنین و مادرش به خاطر اشتباهاتشون در نظر گرفتید را بیان کنید
ت: البته. ولی قبل از این که درباره تنبیه این دو بگم بهتره به این نکته اشاره کنم که ما برای ارائه خدماتمون در درجة اول نقش یک مشاور و مجری را داریم و تصمیم گیرندة اصلی خو مشتریهامون هستن. ما برای اجرای برنامه تنبیهاتمون که به شیوة اسپنکینگ، تنبیه سنتی انگلستان ، اجرا میشه یک سری فرم مخصوص داریم. تمتم مشتریهای ما در اولین مراجعشون اینجا دارای یک پرونده مدون میشن و در هر بار مراجعه فرم مخصوص درخواست تنبیه را پر می کننن که شامل قسمتهای مختلفیه، یکی از اون موارد هم پیشنهاد وضعیت تنبه هست که شامل جزئیات مختلفیه، خانم تربیت از جاش بلند شد و از قفسه یک پوشه در آورد و به دست مرجان داد:
ت: این یک سری کامل از فرمهای ماست که می تونید سر فرصت مطالعه کنید. آئین نامه ها و شرایط ما هم در این پوشه قرار داره
ت: اما تنبیه این دو نفر: نازنین 30 ضربه caning (اسپنک با ضربات ترکه) و 20 ضربه پدل paddle داشته هر دو با درجة 3 ،که البته بعد از مطالعه فرمها متوجه میشی که درجة 3 بالاترین شدت ضربات معنی میده! و مادر اون هم باید تا حالا 30 تا کمربند با درجه 3 را خورده باشه (بعد نگاه به ساعت انداخت و گفت) تا 3 دقیقه دیگه هم30 ضربه ترکه با درجه 3 را می خوره که به خاطر عدم پرداخت جریمه و احضارش به دادگاه درخواست شده!
م: وای خدای من! یعنی خودش درخواست کرده؟
ت: بله دخترم گفتم که: ما تنبیهاتمون را بر اساس نظر و پیشنهاد خود مشتریامون انتخاب و اجرا می کنیم. این خانم از مشتریای چند سالة ما هستن و به جر بیشتر مواقع که به همراه همسرشون برای تنبیه مراجعه می کنن برخی مواقع هم خودشون جهت تنبیه پیش ما میان، مثل همین دفعه.!
مرجان که بعد از شنیدن ماجرای نازنین که شباهتهایی به مسأله خودش داشت الان با شنیدن این مطالب و اینکه تا چند ثانیه دیگه اون خانم 30 تا ظربه ترکه خیلی محکم دریافت میکنه دیگه مو به تنش سیخ شده بود.
ت:دخترم تا شما یک نگاهی به فرمها میندازی من چند دقیقه برم به اتاق تنبیه، من بخاطر کنترل همه جانبه ارائه خدمات باید در زمان آغاز تمامی جلسات شخصاً حضور داشته باشم! تا چند دقیقه دیگه بر می گردم.
این را گفت و از اتاق خارج شد
مرجان هاج و واج پوشه را باز کرد. داخل پوشه یک سری فرم سربرگ دار با آرم موسسه بود که از یک پدل و ترکه به صورت ضربدری تشکیل شده بود (آرم موسسه را در آخر متن قرار دادم) بالای فرم اول نوشته شده بود: ؟آیین نامة داخلی موسسه تنبیهات بدنی تربیت. این آیین نامه 10-12 صفحه ای بود که از اسمش معلوم بود شامل یک سری اصول و قانون بود و مرجان الان مایل به خوندنش نبود. مرجان برگه ها را ورق می زد تا به فرم های مخصوص ثبت نام و درخواستها برسه. بالای یکی از برگه های دیگه نوشته بود: فرم شماره یک: ثبت نام و اطلاعات فردی. این فرم شامل مشخصات گوناگون از جمله، نام، آدرس، سن، ویژگیهای جسمانی و کلی اطلاعات جورباجور دیگه بود. یکی از بندهای فرم شامل ذکر سوابق تنبیه بدنی بود.
فرم بعدی فرم شمارة 2 با عنوان « درخواست تنبیه » بود
مرجان با دیدن این فرم قلبش به ضربان افتاد ، ظروع کرد با دقت به مطالعه محتویات فرم:
کد مشخصه: ( که برای هر کس یک کد ثابت بر اساس اطلاعات فرم 1 می باشد)
شماره درخواست:
اشتباه مرتکب شده با دلیل تنبیه:
شرح مختصر ماجرا:
تنبیه پیشنهادی شامل موارد ذیل:
الف: وسیله یا وسایل
ب: تعداد ضربات
ج: شدت تبنیه شامل موارد :1- معمولی با اثر باقی مانده تا حد اکثر یک روز و بدون نیاز به کنترل اسپنکی هنگام تنبیه 2- محکم همراه با ماندگاری اثر چند روزه و نیاز به بستن در صورت درخواست 3 – شدید همراه با گریه و بستن با ماندگاری اثر طولانی
نکته: درجات سه گانه شدت تنبیه و شرایط اداره تنبیه بسته به سن، وظعیت جسمانی و تشخیص اسپنکر تا حدی قابل تغییر می باشد.
د: حالت اسپنکی هنگام اجرا
ه: وضعیت اسپنکی هنگام اجرا: بسته یا باز
و: سرعت ضربات : سریع ( در هر 2 ثانیه یک ضربه) با سرعت کم ( در هر ثانیه یک ضربه) معمولی ( هر 2 ثانیه یک ضربه ) کند ( فاصله زمانی بیش ار 2 ثانیه بسته به نظر درخواست دهنده)
ز: تهیه گزارش تصویری : نه / یا بله : عکس / یا فیلم (در صورت انتخاب گزینه بله
ح: نوع جریمه درصورت عدم همکاری هنگام اجرا:
ط: مراقبتهای پزشکی بعد از تنبیه جهت التیام محل تنبیه: ارئه شود / نیاز ندارد.
ی: تاریخ و زمان اجرا:
در آخر فرم هم یک خط صاف کشیده شده بود و زیرش جای امظای 3 نفر بود: ارائه دهندة درخواست / مدیر موسسه / تنبیه شونده
بعد از فرم شماره 2 هم یک فرم دیگه بود به نام فرم شماره 3 تحت عنوان: گزارش جلسة تنبیه مربوط به فرم دخواست شماره ( ... ) که مسلماً داخل پرانتز شمارة درخواست نوشته می شد.
محتویات فرم هم از قرار زیر بود:
کد اسپنکر:
نحوة اجرا: (مختصراً شره داده شود)
تطابق اجرا با نظر درخواست دهنده: کاملا! مطابق / مطابقت با کمی تغییرات جزیی / اجرا دچار اشکال و وقفه های مکرر شد ( در صورت انتخاب این گزینه شرح داده شود )
میزان همکاری اسپنکی با برنامه: عالی / خوب / همراه با بی قراری موجه / همراه با گستاخی و عدم همکاری
میزان جریمه اجرا شده:
در پایان هم باز محل امضاهای قبلی درنظر گرفته شده بود.
مرجان با مطالعه این همه گزینه و موارد جزیی گیج شده بود، معلوم بود تو این موارد فکر همه چیز شده بود.
مرجان مشغول خوندن کاتالوگهای وسایل و دیدن عکسهای نیمکتها و صندلیهای مخصوص اسپنکیگ موسسه بود که صدای باز شدن در اومد و خانم تربیت وارد شد، مرجان جلوی پای ایشون به نشانه احترام بلند شد و خانم تربیت با لبخندی اون را به نشستن دعوت کرد و خودش هم پشت میزش نشست.
ت: ببخشید که امروز همینطور پشت سر هم معطل میذارمتون، آخه جمعه ها پر کارترین روز هفتة ماست، به خاطر تعطیلات آخر هفتة شنبه و یک شنبه که فرصت خوبی واسه استراحت بعد از تنبیه هاست خیلیها برنامه های تنبیه را به ابن روز موکول می کنن. خوب فرمها را مطالعه کردید؟ اگر سوالی هست من در خدمتتون هستم.
م: بهتون تبریک می گم، از فرمها، نحوة طراحی سربرگ، موارد و جزییاتی که در فرمها درنظر گرفتید و از همه مهمتر این تصاویر تجهیزات و وسایل معلومه که با درجه کیفیت بالا دارید فعالیت می کنید. من کاملاً شگفت زده شدم. بعد با لبخند شیطنت آمیزی گفت: من الان با کمال میل مشتاقم که فرم شماره یک عضویت را پر کنم
خانم تربیت لبخندی زد و گفت: باعث افتخار موسسة ماست که شما دو هزارمین عضوش باشید!
مرجان: چییی!!! 2000 عضو؟! یعنی این موسسه 2000 نفر عضو داره؟
ت: 2000 نه عزیزم، 1999 نفر، اگر شما افتخار عضویت را به ما بدید اونوقت میشه 2000 نفر.
م: وای خدای من! البته با این کیفیت ارائه خدمات و سابقه طولانی بعید هم نیست. من با کمال میل مشتاقم که این عنوان را کسب کنم.
مرجان این جمله را با شوخی گفت اما خانم تربیت به جد گرفت و خودنویسش را برای تنظیم فرم به مرجان تعارف کرد. مرجان یک دفعه جا خورد و تا اومد به خودش بیاد فرم 1 را پر کرده بود و درحال پر کردن فرم 2 بود.
همین که مرجان خواست فرم شمارة 2 که درواقع درخواست تنبیه بود را پر کنه به خودش اومد و کمی مکث کرد، خوانم تربیت که حواسش به اون بود به آرومی گفت: می تونم کمکت کنم دخترم؟
این را گفت و پاشد اومد این طرف میز روبروی مرجان روی مبل نشست و گفت:
ت: من اینجام که اگر مشورتی خواستی بهت ارائه بدم. البته این برام جالبه که بدونم چطور شما که برای مصاحبه اومده بودید اینجا بعد از نزدیک به یک ساعت آماده تنظیم درخواست تنبیه شدی.
مرجان سرش را پایین انداخت و تمام ماجرا را برای خانم تربیت تعریف کرد، از چگونگی دیدن آگهی موسسه در روزنامه تا کار اشتباهی که انجام داده بود و انگیزش برای آشنایی با موسسه و تصمیمش برای تنبیه شدن برای اشتباهش.
خانم تربیت عینکش را از روی چشمش برداشت و با دستمال پاک کرد و دوباره به چشمش زد و با دقت محل قرار گرفتنش روی بینیش را تنظیم کرد و با آرامی گفت:
ت: کاملا حق داری که بخوای بخاطر این اشتباه بزرگ تنبیه بشی دخترم. می دونی تو من را یاد دختر مرحومم میندازی . با همون نگاه اول متوجه شباهت زیاد تو با اون شدم. اینجا نوشتی که 26 سالته اون هم 25 سالش داشت تمام می شد که توی تصادف فوت کرد
م: الهی ی یی!! خیلی متأسفم خانم تربیت، واقعاً دردناکه.
ت: بله، هنوز نتونستم مرگش را باور کنم،
بعد قاب عکس روی میز را برداشت و داد به دست مرجان
ت: این عکس فارغ التحصیلیش از کالج پرستاری آکسفورده
مرجان با دیدن عکس جا خورد. خانم تربیت راست می گفت این شباهت باور نکردنی بود. پس بگو چرا در نگاه اولی که به اون انداخت با چهره ای گرفته نگاهش کرد و با لحن خاصی مرجان را با دخترم خطاب می کرد
ت: خوب دخترم بگذریم، به هرحال زندگی جریان داره و در حال گذره، برگردیم سر کار خودمون، الالنه که یکی از مشتریامون برای اجرای تنبیه دوست دختر 21 سالش سر برسه، تا یک ربع دیگه سزر می رسن و بنا به درخواستشون خودم شخصاً باید مجری تنبیه باشم پس بهتره سریع فرم را تکمیل کنیم و اگر موافق باشی بقیه صحبتامون را بگذاریم برای یک جلسة دیگر.
م: با لحنی نگران : بله موافقم، خیلی وقت شما را گرفتم، امیدوارم بتونیم به زودی دوباره برای مصاحبه خدمتتون برسم.
ت: خوب. تا کجای فرم را تکمیل کردی؟
مرجان که فقط فقط کد مشخصه ، شماره درخواست ، اشتباه مرتکب شده و شرح مختصرش را نوشته بود فرم را دو دستی به خانم تربیت تعارف کرد و سرش را پایین انداخت و گفت:
م: من تجربه زیادی در زمینه تنبیه ندارم، فقط چند بار تو بچگی توسط مادرم اونم با دست به حالت OTK و چند بار هم از روی لباس توسط مدیر عامل نشریه تنبیه شدم اما خودم در زمینه انتخاب جزییات کاملاً بی تجربه هستم. اگر امکان داره شما لطف کنید بر اساس تجربتون تنبیه من را درنظر بگیرید. من کاملاً به نظر شما اطمینان دارم و هرچی باشه می پذیرم.
ت: فرم را از مرجان گرفت و گفت، باشه دخترم من با مداد یک پیشنهاد اولیه بر اساس شناختی که ازت پیدا کردم، اشتباهی که مرتکب شدی و تجربه های قبلیت تنظیم می کنم، بعد خودت پاکنویسش کن و بذار روی پروندت رو میز من تا بعد که از اجرا برگشتم بخونمش، تو این وقت کم فکر کنم این بهترین راهه.
بعد کمی در باره بعضی نکته ها مانند جریمه های رایج، حالتهای مناسب وسایل و... به اون گفت و چند تا سوال در موارد مختلف مانند وسایل، روز و ساعت اجرا و غیره ازش پرسید و مطالبی را در فرم یاد داشت کرد و به مرجان داد.
خانم در حال مرور فرم بود که سرایدار به همراه یک پسر و دختر جوان وارد شد و گفت:
پیرمرد سرایدار: ببخشید خانم مدیر، آقای اسمیت به همراه خانم ناتالیا برای ملاقات شما اومدن
همونطور که خانم تربیت گفته بود دختر حدود 21 ساله و پسر هم به نظر هم سن اون میومد. خانم که به اونا سلام کرد و بهشون تعارف کرد وارد اتاق بشن هر دو با لبخند جواب دادن و وارد شدن و در ردیف مرجان روبروی خانم نشستن. لبخند دختر از رو چهرش سریع محو شد و چهرة مضطربش طپش قلب مرجان را زیاد کرد و حالت نگرانش را به اون هم انتقال داد، مرجان می دونست خودش هم به زودی در شرایط اون قرار می گیره.
ت: رو به تازه واردها : منتظرتون بودم. بعد به سرایدار خطاب کرد: به لئوناردو بگو خانم تاتیانا را به اتاق رخت کن هدایت کنه و اتاق 4 را برای اجرا آماده کنه، من تا چند دقیقه دیگه میام خدمتتون آقای اسمیت.
اسمیت: اگر اشکال نداشته باشه، من همینجا منتظر میمونم خانم تربیت.
ت: چه اشکالی، پس ناتالیا دخترم شما به همراه مورگان (پیرمرد سرایدار) برو آماده شو تا من بیام
دختر که می خواست پاشه با نگاه مضطربی به دوست پسرش نگاه کرد، اون به آرامی بقلش کرد و گفت: عزیزم می دونی که برات لازمه، من اینجا منتظرت می مونم.
خانم تربیت بعد از رفتن اون فرم را به دست مرجان داد و گفت: بیا دخترم، من دیگه باید برم، حدوداً 30 دقیقه کارم طول میکشه، و بعد هم برناممون فشرده تر میشه، پس باهام تماس بگیر. بعد پاشد و پروندة ناتالیا را از داخل قفسه برداشت و بعد از کمی تورق فرم هایی را از داخلش برداشت و مطالعه کرد بعد یک شماره گرفت و به فرد پشت تلفن گفت: لئو ناردو همه چیز آمادست؟ ... باشه پس من الان میان بالا.
خانم تربیت بعد از خداحاظی گرمی اتاق را ترک کرد.
مرجان با رفتن خانم تربیت به فرم یک نگاه کرد که اینطوری تنظیم شده بود:
کد مشخصه: 2000
شماره درخواست: 1
اشتباه مرتکب شده یا دلیل تنبیه: ایجاد مزاحمت برای یک فرد کهنسال
شرح مختصر ماجرا: بی توجهی به یک فرد کهنسال که دچار مشکل شده بود. آسیب رسوندن به وسایل اون به صورت شدید و ترک محل بدون هیچ کمکی
تنبیه پیشنهادی شامل موارد ذیر:
الف: وسیله یا وسایل : برس چوبی سنگین و کمربند
ب: تعداد ضربات : برای برس 50 ضربه و برای کمر بند 20 ضربه
ج: شدت تبنیه شامل موارد : برای هر دو وسیله 3 !
د: حالت اسپنکی هنگام اجرا : OTK برای برس و خوبیده روی نیمکت برای کمربند
ه: وضعیت اسپنکی هنگام اجرا: برای کمربند بسته
و: سرعت ضربات : با سرعت کم برای برس و معمولی برای کمربند
ز: تهیه گزارش تصویری : بسته به نظر خودت داره مرجان، پیشنهاد می دم حد اقل عکس تهیه بشه
ح: نوع جریمه درصورت عدم همکاری هنگام اجرا: برای هر مورد سرپیچی 5 ضربه با پدل در حالت خم شده روی چهارپایه اسپنکینگ
ط: مراقبتهای پزشکی بعد از تنبیه جهت التیام محل تنبیه: ارئه شود
ی: تاریخ و زمان اجرا: شنبه (تاریخ فردا را داشت!!!) ساعت 4 عصر
مرجان خوب که فکر کرد دید که همه شرایط کاملاً مناسبه و همه موارد درست در نظر گرفته شده، پس سریع پاکنویسش کرد و فرم را به همراه پرونده روی میز گذاشت و پا شد.
از در که داشت خارج می شد تو درگاه در با یک خانم رودر رو شد. یک زن میان سال با موهای مشکی بلند. اون خانم که سرش را پایین انداخته بود و قتی با مرجان مواجه شد کمی مکث کرد، هر دو یک نگاه کوتاه به هم انداختن، اون خانم چهرة نسبتاً گرفته ای داشت و چشماش کمی قرمز بود، انگار که گریه کرده باشه! تو اون لحظة کوتاه با نگاهشون به هم تعارف کردن که اون یکی اول از در رد بشه، نهایتاً مرجان کنار رفت و اون زن با صدای آرومی از مرجان تشکر کرد و وارد اتاق شد. مرجان دو سه قدم که از اتاق دور شد یک لحظه درجا خشک شد، از لهجة اون زن معلوم بود که اهل انگلستان نیست، رنگ موهای مشکی و چشمای سیاهش، پوست کندمگون چهرش، چشمای قرمز از گریش و حالت اندوهگین نگاهش، همه و همه نشون می داد که احتمالاً اون زن باید مادر نازنین باشه که از تنبیهش داره بر میگرده!
مژگان برگشت و داخل اتاق را نگاه کرد که ببینه اون خانم داره چیکار می کنه، زن که یک سری کاغد و کیف دستیش دستش بود رفت به سمت میز، کیفش را روی مبل گذاشت و یک خودکار برداشت و پایین یکی از برگه ها را امضا کرد و اونا را گذاشت روی میز و دوباره به سمت در اومد که خارج بشه، زن یک کت و شلوار نخی به تن داشت و همین که دولا شد کیفش را از روی مبل برداره هنگاه راست شدن ناخودآگاه از دردی که به خاطر کشیده شدن عضله باسنش حس کرد دست راستش را به باسنش کشید و به آرومی کمی مالید، اما ناگهان متوجه پسر جوانی شد که داخل اتاق بود برای همین به خودش اومد و سریع به سمت در اتاق برای خارج شدن حرکت کرد. دیگه برای مرجان مسلم شده بود که اون زن مادر نازنینه، خیلی دلش می خواست بره و با اون صحبت کنه، مخصوصاً حالا که فهمیده بود اونم ایرانیه و همین الانم یک تنبیه سخت را پشت سر گذاشته. اما آخه الان اصلا موقعیت مناسبی نبود، ولی از طذفی هم اگر این موقعیت را از دست می داد دیگه محال بود بتونه با اون زن آشنا بشه و صحبت کنه، تو همین فکرا بود که زن بهش نزدیک شد، مرجان یک لحظه ترفندای خبرنگاریش به دادش رسید و یک ایده خوب برای اینکه بتونه سر حرف را با اون زن باز کنه به ذهنش خطور کرد. همین که زن نزدیک اون رسید مرجان با لحن صمیمی به اون سلام کرد:
مرجان: سلام، ببخشید من یک مشکلی دارم که فقط شما می تونید کمکم کنید! می تونم تا دم در همراهیتون کنم؟ (مرجان تو حرف زدنش سعی نکرد لهجش را مخفی کنه، برخلاف همیشه این بار کاملاً با لهجة خاص فارسی زبانیش جملات انگلیسی را ادا کرد
زن: سلام، من!خوشحال می شم کمکی کنم ولی الان...
مرجان پرید تو حرفش: می دونم الان تجربه سختی را پشت سر گذاشتید و من کاملا مزاحمتونم اما راستش از استرس دارم می ترکم، من قراره فردا اولین اسپنکم را با این موسسه تجربه کنم. قول می دم خیلی وقتتون را نگیرم، فقط کمی می خوام با آمادگی بیشتر برای تنبیهم حاظر بشم
زن: شما لهجه انگلیسی ندارید، فکر کنم (کمی مکث) اگه درست حدس زده باشم باید خاور میانه ای و فکر کنم ایرانی باشید.. آره؟
مرجان تو دلش گفت : آخجون متوجه شد و با حالت تعجب ساختگی گفت: دقیقاً ! از کجا متوجه شدید؟!
زن: آخه من هم ایرانی هستم: نرگس ، خوشبختم، شما؟ ( این را گفت و دستش را برای دست دادن به سمت مرجان دراز کرد)
مرجان: مرجان هستم . وای خدای من چقدر باحل!! خیلی خوشبختم از آشناییتون. من اینجا تو لندن کلاً دوست ایرانی خیلی کم دارم.
مرجان با دست به نرگشس اشاره کرد که به سمت در برن و گفت:
م: سر پا نگهتون ندارم زیاد ، الهی ی ی ی!!
حتماً اسپنک سختی داشتید؟! منم خروس بی محل شدم این وسط
نرگس: کمی چهرس تو هم رفت و گفت: بله! ( این را گفت و سرش را پایین انداخت)
مرجان برای همدردی باهاش گفت: خوش به حالتون! باز از شما تمام شد، من تا فردا ساعت 4 صد بار می میرم و زنده می شم، الان باز مزحلة اصلی و دردناکش را پشت سر گذاشتید.
نرگس: گفتی بار اولته؟ چی شد که به اینجا مراجعه کردی؟
مرجان: من دیروز برا یک خانم پیر مزاحمت ایجاد کردم، طوری که ناخواسته چرخ دستیش را زیر گزفتم، بعد هم واینستادم کمکمش کنم، از زور شرمندگی و عذاب وجدان دیدم که باید حسابی تنبه بشم
نرگس: چه جالب، دختر منم تقریباً برای همچین رفتاری چند روز پیش همینجا تنبه شد
مرجان: پس نازنین دختر شماست؟ ... خلاصه مرجان به این طریق با نرگس حسابی آشنا شد و با هم گرم گرفتن، تا جایی که نرگس که به ماشین اومده بود مرجان را سوار کرد و رسوندش تا نزدیکیای دفتر نشریه و برای صرف چایی عصرانه دعوتش کرد.
نرگس تو راه براش تعریف کرد که چطور با اسپنکینگ آشنا شده، اون از بچگی به همراه والدینش به انگلستان اومده بود و پرستار بود، همسرش که دندانپزشک بود اهل انگلستان بود. اونا که هر دو دانشجوهای کالج پزشکی آکسفورد بودن تو سال دوم دانشگاه با هم آشنا شده بودن و ازدواج کرده بودن و 2 تا دختر داشتن: نازنین 16 ساله و ناتاشا 14 ساله. نرگس توسط جرج همسرش با این شیوه تنبیه آشنا شده بود، ماجرای اولین تنبیهش برای مرجان خیلی شنیدنی بود، بعداً تو یک قسمت جدا مطرحش می کنم. الان هم نزدیک به 12 ساله که با موسسه تربیت آشنا بود و هم برای تنبیهای خودش و هم دختراش بارها به اونجا مراجعه کرده بودن.
مرجان سر کار دل تو دلش نبود . هم منتظر بود که عصر بشه و بره با نرگس صحبتای ناتمومشون را ادامه بده و هم اینکه نگران تنبیه فرداش بود
زنگ آیفون را که زد صدای نرگس به گوش رسید که تعارفش کرد داخل. آپارتمان بزرگ و زیبایی داشتن، نرگس پس از یک روبوسی گرم بردش به پذیرایی، الان چهرش با صبح کاملاً فرق می کرد، زن سر زنده و خوش برخوردی بود، وقتی آب میوه را به مرجان تعارف کرد و رفت بسینه با احتیاط و آروم روی مبل نشست، همین مساله توجه مرجان را جلب کرد و با یک لحن همدردی گفت: آخی ی ی!! هنمز درد داره؟
نرگس: آره خوب، تا دو سه روزی فکر کنم نتونم راحت بشینم، جاشم که حسابی داغون شده، مدتها بود اینطور اسپنک نشده بودم
مرجان با لبخند شیطنت آمیزی گفت: می تونم ببینم چه وضعیتی داره؟
نرگس: بذار برسی دختر ( این را یا خده گفت و پا شد از جاش) بیا بریم داخل اتاق خاب، ممکنه دخترا برسن، اینجا خوب نیست
نرگس پشت به مرجان که کنجکاوانه منتظر وایساده بود کمی خم شد و دامن نسبتاً کوتاهش را بالا زد، لباس زیری که پوشیده بود سطح باسنش را نپوشونده بود و کاملا تمام سطح اسپنک شده برهنه بود، مرجان با دیدن اون منظره یک دفعه شکه شد!!!، تمام سطح باسن نرگس قرمز تیره ای شده بود و بیشتر جاهاش رو به ارغوانی می رفت. معلو

اسپنکرمجید
     
#7 | Posted: 1 Dec 2015 03:14
سلام خسته نباشی.عالیه داستانت.معرکست.حرف نداره.ادامه بده.فدات
     
#8 | Posted: 1 Dec 2015 21:15
ادامه داستان قبل :
نرگس پشت به مرجان که کنجکاوانه منتظر وایساده بود کمی خم شد و دامن نسبتاً کوتاهش را بالا زد، لباس زیری که پوشیده بود سطح باسنش را نپوشونده بود و کاملا تمام سطح اسپنک شده برهنه بود، مرجان با دیدن اون منظره یک دفعه شکه شد!!!، تمام سطح باسن نرگس قرمز تیره ای شده بود و بیشتر جاهاش رو به ارغوانی می رفت. معلومبود به خاطر ضربات کمربند همه سطح باسنش قرمز و کبود شده، روی قرمزی تیرة سطح باسن می شد به خوبی جای ترکه ها رو که معلوم بود خیلی استادانه و با دقت هم اجرا شدن را دید: یک سری خطوط ارغوانی و کبود که به صورت موازی در تمام سطح باسنش پخش شده بود و از بالا تا پایین سطح باسن را پوشش داده بود. لبه های خطوط جای ترکه ها به وضوح متورم بود ، بیشتر ضربات هم که به وسط سطج باسن خورده بود باعث شده بود اون قسمت کبودتر شده باشه. مرجان هنوز محو وارسی نتیجه اسپنک نرگس بود که نرگس دستی به سطح باسنش کشید و گفت:
نرگس: من قبلا اسپنکای شدیدتر از این هم داشتم، اما ضربات caning تا بیاد بهبود پیدا کنه واقعاً آدم را بیچاره می کنه. این را گفت و بعد دامنش را پایین کشید و به همراه مرجان به پذیرایی بگشت.
بعد از اینکه نرگس کمی از تجربه هاش و برخی از ماجراهای اسپنک خودش و دختراش برای مرجان تعریف کرد مرجان گفت:
م: نرگس جون من فردا حتما وسط اسپنکم بی هوش می شم! اینطور که تو میگی واقعاً غیر قابل تحمله. اون وسط هم که دیگه نمیشه پشیمون شم، من خیلی استرس دارم
نرگس: اما به هر حال تنبیهته و باید بپذیریش، گفتی اسپنکت ساعت چنده؟
مرجان: 4 عصر
ن: من امشب تو بیمارستان شیفت هستم تا 7 صبح و بعدش دیگه بیکارم. میخای همراهت بیام؟
م: کمی مکث کرد و بعدش گفت، با اینکه روم نمیشه، اما اگه این لطف را در حق من بکنی خیلی ممنونت می شم. من اصلا تمی تونم تصور کنم بعدش چی میشه و یکی همراهم باشه خوب خیلی بهتره.
ن: بابا خیلی سخت نگیر! اینطوری برات سخت تر میشه. بیا حرف و عوض بکنیم، بالاخره فردا معلوم میشه تنبیهت چطور اجرا میشه و تاًثیرش هم کاملا! مشخصه، کمی بیشتر از کارت برام بگو، من همیشه دوست داشتم روزنامه نگار بشم ...
صدای زنگ ساعتش بلند که شد یک دفعه مثل آدوی که بهش نیشگون گرفته باشن از رو صندلیش پرید بالا و سریع ساعت مچیش را نگاه کرد. آلارم ساعتش را رو 2:30دقیقه تنظیم کرده بود تا 15 دقیقه وقت داشته باشه کاراش را جمع و جور کنه و برای 2:45 که با نرگس جلوی در دفتر نشریه قرار داشت حاظر بشه. مرجان اول می خواست با مترو برن ولی نرگس پیشنهاد داد که با ماشین بیاد دنبالش، کتش را از چوب لباسی برداشت، بنا به پیشنهاد نرگس اون روز به جای شلوار جین کت و دامن پوشیده بود تا عضلات باسنش قبل اجرا تحت انقباض نباشن. فایل گزارشی که دشات تایپ می کرد را ضخیره کرد و سیستمش را شات دان کرد، برای احتیاط فردا را تا ظهر مرخصی گرفته بود، بخاطر همینم یک سری سفارش به همکارش کرد و رفت به سمت آسانسور.
تو راه از هر دری صحبت کردن به جز اسپنکینگ. همین که مرجان سوار شد نرگس با هیجان ماجرای یک بیمار اورژانسی که دو صبح براشون آورده بودن را تعریف کرد و بعدشم که حرف افتاد دست مرجان اون هم شروع کرد به تعریف خاطره های مشابه. فقط وقتی مرجان به خودش اومد که پیچیدن داخل کوچه باغی که یک سمتش موسسه قرار داشت. همین که از دور در ورودی موسسه را دید تپش قلبش تند تر شد.
وقتی خانم تربیت وارد شد و اونها را با هم دید کمی تعجب کرد ولی همین که پشت میزش نشست بهشون یک لبخند زد و گفت: پس دیروز با هم آشنا شدید، مدتها بود که تو این ساختمون سه تا ایرانی از سه تا خانواده مختلف با هم جمع نشده بودن
با این حرفش جو سنگینی که تا اون وقت حکمفرما بود شکسته شد و همه چند دقیقه ای لبخند زنان با هم از وطن و سختیای زندگی تو لندن و این جور چیزا صحبت کردن تا اینکه گوشی تلفن خانم تربیت زنگ خود:
ت: (خانم تربیت) خطاب به فرد پشت خط: ممنون رابرت، اتفاقا! الان اینجا هستن، الان می گم که آماده بشن. / گوشی را گذاشت و گفت:
ت: دخترا اصلاً حواسمون به گذز زمان نبود. مرجان عزیزم اتاق آمادست. بعد پا شد و از بین پرونده های داخل قفسة کارهای روزانشون پوشة مرجان را برداشت و با حالت عادی گفت:
ت: دنبال من بیا تا بریم از داخل اتاق لباسها یک لباس برات انتخاب کنم و بعد بریم برای اجرا، آماده هستی که دخترم؟!
مرجان یک دفه دوباره استرس همه وجودش را گرفت و به نرگس خیره شد. نرگس دستای اون را تو دستاش گرفت و گفت:
ن: میخوای منم باهات بیام؟
م: نه... بهتر تنهایی برم ، روم نمیشه بعد شنیدن جیق و دادام هنگام اسپنک بعدش تو روت نگاه کنم.
این را گفت و پا شد و به دنبال خانم تربیت راه افتاد.
اتاق لباسها همون طبقه همکف انتهای سالن روبروی دفتر مدیر موسسه بود. اونجا پر بود از یونیفرمهای یک دست فقط در سایزهای مختلف. لباس ساده ای بود: یک شلوار پارچه ای راحتی و نهآنچنان راسته، یپرهن ساده و یک جفت دمپایی. وقتی لباس سایز مرجان را پیدا کردن مسوول اتاق تنبیه مرجان که البته بعدا فهمید که اون همون اسپنکرشه لباسها را داخل یک ساک گذاشت و با یک کلید کمد به مرجان داد. بعد خانم تربیت مرجان را به سمت راه پله های طبقه زیر همکف راهنمایی کرد. از یک راه پله که گذشتن مرجان با یک سالن نسبتاً بزرگ مواجه شد که معماری و تزییناتش به کل با طبقه همکف فرق می کرد: دیوارهای ساده با رنگ آبی روشن و نور مملایم و در دوطرف سالن هم چند در که با کیفیت بالایی عایق بندی صوتی شده بود. دو در هر اتاق یک تابلو کوچیک بود که از شماره1 شروع می شد و تا شماره 6 ادامه داشت، خانم تربیتت به سمت اتاق 6 حرکت کرد که در انتهای سالن سمت چپ بود، اون آخر در روبرو هم یک اتاق بود که رو تابلوی دم درش عبارت « مراقبتهای پزشکی »نوشته بود. مرجان حدس زد که این همون اتاقیه که احتمالا باید بعد تنبیه برای مالیدن پماد و یک سری مراقبتهای پزشکی بهش مراجعه کنه. اون خانمی که داخل اتاق لباسها بود و پشت سرشون حرکت می کرد جلو اومد و در را برای خانم تربیت باز کرد و با احترام بهشون تعارف کرد که وارد بشن. وقتی خانم تربیت بهش گفت: ممنون رابرت، مرجان متوجه شد که او همونیه که پشت تلفن با خانم تربیت صحبت می کرد .
مرجان هم که وارد شد رابرت در را بست و یک کلید برقی که پشت در بود را زد، با زدن کلید چراغی که بالای در بود از رنگ سبز به قرمز تغییر رنگ داد. مرجان وقتی وارد سالن شد این چراغای بالای درها نظرش را جلب کرده بود، درست بالای در پشت اتاق هم چراغی مثل همی که داخل بود نصب شده بود. تو سالن که بودن 2 تا از اتاقها چراغشون قرمز بود و بقیه سبز، الان این اتاقی هم که برای اسپنک مرجان در نظر گرفته شده بود چراقش قرمز شد، این نشون میداد که تو اون دوتا اتاق دیگه هم جلسة تنبیه درحال اجرا بوده.
اتاقی که داخلش بودن اندازش خیلی بزرگ نبود، یک اتاق 3 در 4 بود تقریباً. دیوار روبروی در یک پنجره یکپارچه بزرگ داشت که به اتاق مجاور دید داشت. چون اتاق مجاور تاریک بود چیزی نمی شد دید. کنار پنجره یک میز کوچیک و دوتا صندلی قرار داشت، روی میز یک پارچ آب با یک لیوان و یک جعبه دستمال قرار داشت، یک وسیله مثل تلفن هم روی میز بود اما گوشی نداشت و فقط چندتا دکمه داشت. کنار پنجره بزرگ هم یک در بود که این اتاق را به اتاق مجاور وصل می کرد. این در هم مانند در اتاق کاملاً عایق بندی صوتی شده بود. بالای پنجره یک باند بلندگو نصب شده بود به دیوار. مرجان رو به میز که ایستاده بود در دیوار سمت چپش یک در قرار داشت. کنار در یک تابلو نصب شده بود با متن: رختکن. سمت راستش هم روی دیوار یک ساعت نصب شده بود و زیر ساعت هم یک تابلو که مطالبی روش نوشته شده بود و بالای اون مطالب به خطط درشت تری نوشته شده بود: توصیه های ضروری! مرجان شروع به خواندن تابلو کرد:
1- همراه گرامی به این نکته توجه داشته باشید که با ورود فرد تنبیه شوده و مجری تنبیه به ااخل اتاق اجرا درب کاملا بسته شده و ایشان صدا و یا تصویر شما را ندارند، لذا تا پایان زمان اجرا هیچگونه امکان برقراری تماس از جانب شما با داخل برقرا نیست، اکیداً توصیه می شود در تمام طول اجرا بر روی صندلی نشسته و از تلاش برای تغییر در برنامه اجرا خودداری فرمایید!
2- شما می توانید به وسیله دستگاه روی میز صدای داخل اتاق را شنیده و یا قطع نمایید: با فشار دادن دکمه سبز صدا از باند بلندگوی بالای پنجره پخش شده و با زدن دکمه قرمز صدا کاملا قطع می شود. در حالت پیشفرض صدا پخش می شود.
3- بر اساس آیین نامه موسسه که به تایید و امضای شما رسیده است، حضور و یا عدم حضور شما در اتاق انتظار ( اتاقی که اکنون داخل آن قرار دارید) کاملا به اختیار شماست، لذا درصورتی که توان روحی مشاهده مستقیم اجرای تنبیه را ندارید اکیداً توصیه می شود از حضور خود صرف نظر فرموده و با زدن دکمه زرد مراتب را جهت خروج خود به دفتر مدیریت اطلاع فرمایید تا سریعاً اقدام گردد.
4- تمامی تلاش پرسنل و امکانات این موسسه در راستای ارائه خدمات با کیفیت مطلوب و استاندارد بالای بهداشتی و حرفه ای به شماست. بدین منظور نسبت به رعایت تمامی جوانب و نکات ضروری به شما اطمینان خاطر داده می شود.
5- درخواست می گردد قبل از تایید نهایی فرم صورت جلسه اجرا مروری بر آیین نامه مقررات و تعهدات طرفین داشته باشید. پس از تایید شما جلسه اجرا بلافاصله اجرا شده و امکان هیچگونه تغییر در جزییات برنامه نمی باشد.
با تشکر از حسن انتخاب و اعتماد شما، موسسه تنبیهات بدنی تربیت
خانم تربیت پشت میز نشسته بود و از داخل پرونده یک فرم را پر می کرد. به ساعتی که روی دیوار روبروش نصب شده بود یک نگاه کرد و یک چیزایی تو فرم نوشت، همینطور که داشت می نوشت به مرجان گفت:
خ ت : می تونی لباست را تو اتاق کناری عوض کنی، فقط همین پیراهن و شلوار تنت باشه.
این دفعه لحن خانم تربیت کمی جدی تر و خشکتر از چند دقیقه پیش توی اتاق بود
مرجان داخل اتاق سمت چی شد و رابرت پشت سرش چراغ را براش روشن کرد. این اتاق کمی کوچیکتر از اون اتاق قبلی بود و یک در هم داشت که کنارش تابلوی دستشویی نصب شده بود. مرجان ساک را روی نیمکت وسط اتاق گذاشت و لباساش را در آورد و به چوب لباسی آویزون کرد و بعد پیرهن و شلوار فرمش را پوشید. تو آینه روی دیوار یک نگاه به خودش انداخت، یک دستی به موهاش کشید و به اتاق کناری رفت. قلبش با یک ریتم تند می زد و احساس می کرد که یک تردید عجیبی همه وجودش را فرا گرفته، پیش خودش فکر کرد آخه این چه کاری بود دختر کردی! گزارشت را می گرفتی و می رفتی پی کارت، دیگه عضو شدنت و فرم پر کردنت چی بود!؟
وارد اتاق که شد پنجره بزرگ شیشه ای نظرش را جلب کرد، رابرت چراغ اتاق اجرا را روشن کرده بود و در اتاق هم باز بود. الان دیگه از پنجره همه چیز کاملا قابل دید بود. داخل اتاق یک نیم کت و چهار پایه مخصوص اسپنکینگ قرار داشت که در چند قسمتشون تسمه های چرمی برای بستن داشتند. یک چار پایه کوچیکتر هم برای اجرای Otk بود. به دیوار هم یک ست کامل از انواع وسایل اسپنک داخل یک پانل نصب شده بودن و روی میز زیر تابلو هم برخی دیگه از وسایل مثل برسهای مو و بقیه وسایلی که نمی شد به دیوار نصبشون کرد. چند جای اتاق دوربینهای مدار بسته برای ضبط مراحل اسپنک از همه زوایا نصب شده بود. البته این مورد فقط به درخواست سفارش دهنده انجام می شد، در پوش همه دوربینا گذاشته شده بود چون مرجان فقط درخواست تهیه عکس را انتخاب کرده بود، بخاطر همین هم رابرت داشت سه پایه و دوربین عکاسی را تنظیم می کرد.
خانم تربیت از جاش بلند شد.
خ ت : خوب مرجان من صورت جلسة اجرا تنبیه را تنظیم کردم، بخونش لطفا و قسمت درخواست کننده را امضا کن.
مرجان فرم را خوند و قسمت مربوط را امضا کرد. توی فرم مجری اسپنک رابرت معرفی شده بود، پس این زن قد بلند با اندام ورزیده مجری اسپنکش بود! خانم تربیت جند جمله ای درباره قوانین کلی به مرجان گوشزد کرد و بهش گفت که تو اتاق انتظار می مونه و از اونجا تنبیه را نظارت میکنه، البته به مرجان گفت که برای اون تا آخر جلسه حضور خواهد داشت. بعد به سمتش اومد و بقلش کرد و یک دستی به موهش کشید گفت:
خ ت : مرجان من از همون نگاه اول تو را به چشم دختر خودم دیدم و الان هم مثل یک مادر نگرانت هستم. هر دو می دونیم که این تنبیه برات کاملاً لازمه پس می خوام که با آمادگی کامل بپذیریش، باشه دخترم؟
مرجان با این حرکت خانم تربیت و صحبتی که کرد یک دفعه باز صحنه اشتباهش از ذهنش گذشت و با احساس امنیت خاطری که از حرفای خانم تربیت پیدا کرده بود گفت:
م: بله خانم، ممنونم که انقدر بهم لطف دارید، امیدوارم شایستگی این همه توجهتون را داشته باشم. این را گفت و بعد وارد اتاق شد.
رابرت در اتاق را بست، به سمت میز رفت و یکی از برس های چوبی که نسبتاً بزرگ بود را برداشت و رفت روی چهار پایه مخصوص OTK نشست. مرجان داخل اتاق را یک براندازی کرد: اون پنجره شیشه ای از این طرف به صورت یک آینه بود و دیگه از اون نمی شد داخل اتاق انتظار را دید. رابرت دست چپش را روی زانوش گذاشت و همینطور که با برس به آرومی به روی رون چپش می زد گفت:
ج: خانم جوان بیا اینجا شلوارت را تا زانو بده پایین و روی زانوی من خم شو ...
مرجان به آرومی همراه با کمی شرم شلوارش را تا زانو پایین داد و خم شد، رابرت بازوی راست مرجان را گرفت و کمی که بالا اومد مچ دستش را گرفت و آورد پشت کمرش و محکم گرفت.
رابرت برس را روی سطح باسنش گذاشت و کمی به صورت چرخشی مالش داد و گفت: آماده ای خانم جوان؟
مرجان با صدای لرزان و آرومی گفت: بله
ضربه اول که به سمت راست باسنش خورد به طور ناخوآگاه یک تکون جهش مانند به بدنش داد ، تصورشم نمی کرد درد برس اینطوری باشه، ضربات بعدی با یک ریتم یکنواخت و شدت زیاد به طور یکی در میان به سمت چپ و راست باسنش فرود می اومد. مرجان که شک شده بود فقط داشت سعی می کرد خودش را کنترل کنه ولی بعد از چند ضربه اول صداهای نالش بلند شد و با نا آرامی تکون می خورد، رابرت ضربلات را کمی محکمتر کرد و مچ دستش را محکم فشار داد. مرجان دیگه نمی تونست جلوی خودش را بگیره، بلند بلند ناله می کرد، مدام می گفت: خواهش می کنم... کافیه... آی! تورو خدا بسه دیگه ... نمی تونم ..... اما رابرت بدون توجه به حرفای اون محکم و یکنواخت به ضربات ادامه می داد... اشک تو چشمای مرجان جمع شده بود و آروم آروم شروع کرد به گریه کردن. ضربات که به قسمتهای بالاتر باسنش می خوررد یک سوزش شدید در تمام سطح عضلات پاش حس می کرد و سعی می کرد خودش را از روی پای رابرت نجات بده اما رابرت محکم گرفته بودش. شمارش تعداد ضربات از دستش در رفته بود و فقط خدا خدا می کرد که هرچه زودتر تمام بشه، رابرت یک ضربه خیلی محکم زد و یک مکث کوتاه کرد و گفت: خانم جوان بر اساس اظهارنامه تنبیه اگر هنگام اجرا اینطوری ادامه بدی مجبور میشم برات جریمه تعیین کنم!! ضربات برس به نیمه رسیده، حالا ازت می خوام که کمتر وول بخوری و سعی نکنی حالتت را بهم بزنی، روشنه؟
مرجان هق هق کنان گفت: نه، خواهش می کنم دیگه ادامه نده.... دیگه به اندازه کافی تنبیه شدم، خواهش می کنم ... هنوز جملش تمام نشده بود که ضربه محکمی به باسنش خورد و ادامه ضربات محکمتر از نیمه اول شروع شد، رابرت که خیلی به کارش تسلط داشت همینطور محکم و با ریتم یکنواخت و البته سریعتر از قبل ادامه داد، مرجان حس می کرد با هر ضربه که به باسنش می خوره قسمتی از پوست باسنش متورم میشه. همون 25 ضریة اول براش مثل 100 ضربه درد داشت و فکر نمی کرد که هنوز نصف ضربات با برس باقی مونده باشه، همینطئر که رابرت ضربات را با قدرت می زد مرجان با دست چپش پایة چهار پایه را محکم گرفته بود و از شدت درد فشار می داد، جایی از سطح باسنش نمونده بود که ضربه نخورده باشه، حالا ضربات داشت روی جاهی قبلی می خورد و دردشون را چند برابر می کرد، مرجان که دیگه کنترلش را از دست داده بود داشت مثل بچه های 10-12 ساله که روی پای مادرشون اسپنک میشن زار زار گریه می کرد، رابرت هم ضربات را با یک ریتم منظم به چپ و راست لاسنش می زد، یک از ضربات که به زیره باسنش جایی که به رونها متصل میشه خورد سوزش خیلی زیادی داشت، مرجان یک جیق بلند کشید و تکون شدیدی خورد، رابرت به سختی خودش را کنترل کرد که در اثر شدت تکون مرجان از رو چهار پایه نخوره زمین، همین که خودش را جمع و جور کرد با صدای بلند و تحکم آمیزی گفت: خانم جوان بهت اختار دادم که اگه سعی کنی حالت تنبیه را بهم بزنی و تو اجرا اختلال ایجاد کنی چی میشه!! بخاطر این حرکتت 5 ضربه با پدل در آخر کار به تنبیهت اضافه میشه، مرجان همین که داشت می گفت: نههههههه!!! خواهش می کنم دست خودم نبود، که ضربه محکمی با برس روی همونجای قبلی فرود اومد و دوباره اسپنکش به جریان افتاد، ضربات یکی پس از دیگری روی هم می خورد و مرجان سطح پهن پشت برس که برای خودش مثل یک پدل سایز متوسط بود را رو سطح باسنش احساس می کرد، هر ضربه که رده می شد یک درد شدید داشت و همین که برس از سطح باسن برداشته می شد جاش یک سوزش شدیدی حس می شد، انگار که تمام سطه باسنش آتیش گرفته باشه، مرجان همچنان با چشمای خیس اشک داشت خاهش و تمنا می کرد، بالاخره آخرین ضربه برس که شدیدترین ضربه هم بود به باسنش خورد و رابرت یک مکث کوتاه چند ثانیه ای کرد. بعد برس را زمین گذاشت و دست راست مرجان را رها کرد، کمی سطح باسن مرجان را وارسی کنان با کف دستش مالش داد، بعضی جاها را با انگشت کمی فشار می داد، اون قسمتها، جاهایی بودن که بیشتر سرخ شده بودن و رابرت می خواست ببینه چقدر عضله در او قسمتا سفت شده، این کارش از متورم شدن سطح پوست باسن هم جلوگیری می کرد، اما این عمل درد شدیدی داشت و مرجان هق هق کنان با فشار دادنای سطح باسنش ناله های بلندی می کشید و سعی می کرد با دست راستش که حالا رها شده بود مانع این کار بشه.
رابرت اجازه داد که اون پاشه. مرجان که هنوز داشت به آرومی گریه می کرد سر پا به حالتی خمیده و دردمندانه ایستاد و همینطور که با دوتا دستاش سعی می کرد باسنش را مالش بده با قدمهایی آروم به سمت دیوار رفت، رابرت بهش گفت که رو به دیوار بایسته و دستاش را ببره بالای سرش و برای گرفتن عکس از وضعیت باسنش صاف و بدون حرکت بایسته، رفت و دوربینی که روی چهار پایه بود را آورد و چندتایی عکس گرفت، بعد به مرجان گفت، 5 دقیقه دیگه تنبیهت ادامه پیدا میکنه، می تونی اگر خواستی یک لیوان آب خوانم جوان. این جمله را که گفت به پارچ آب میوه ای که روی میز به همراه چند تا لیوان یک بار مصرف بود اشاره کرد. چند جرعه از نوشیدنی تو لیوان خورد و سعی کرد به پشت بچرخه و سطح باسنش را ببینه، وایییی!!!! باورش نمی شد، تمام سطح باسنش یک تیکه سرخ شده بود، بعضی جاهاش هم به شکل بیضی کف پشت برس رو به ارغوانی تیره رنگ شده بود و لبه های دور بیضی ها هم کبود کبود! با دیدن این صحنه دوباره گریش شروع شد و آروم آروم هق هق می کرد، می دونست که به هیچ وجه نمی تونه بخواد که تنبیه را تمام کند، آیین نامه را خوب خونده بود: با اینکه خودش سفارش دهنده و تعیین کننده تنبیه بود اما بر اساس قرار داد و اظهار نامه ای که امضا کرده بود اگر مقاومت می کرد یا پس از ورود به اتاق اجرا پشیمون می شد موسسه اجازه و وظیفه داشت که با توصل به زور تنبیه را اجرا کنه!! این قانون را برای این گذاشته بودن که هرچقدر هم کسی به تنبیهش و نیاز به تنبیه شدنش واقف باشه باز در اون شرایط به طور طبیعی مقاومت میکنه و حتی ممکنه کاملا پشیمون بشه. پس هر مقاومتی کار خودش را سخت تر می کرد، تو این فکرا بود که پا شدن رابرت از رو صندلیش که در گوشه اتاق پشت یک میز کوچک بود توجهش را جلب کرد، رابرت یک بالش که البته سطحش از جنس لاستیک سرمه ای رنگی بود و حالت استوانه ای شکلی داشت را برداشت و وسط نیم کت گذاشت و گفت: خانم جوان بیا اینجا و حالت بگیر!
مرجان به آرومی و با حالتی امتناع آمیز به سمت نیمکت رفت و دراز کشید، رابرت بالشتک را زیر شکمش طوری تنظیم کرد که سطح باسنش کاملاً بالا بیاد. بعد شروع کرد یکی یک دستها و مچ پاهاش را با تسمه های مخصوصی که به چهارطرف نیمکت وصل بود، بستن و همینطور هم با تسمه هایی دور کمرش و دور پاهاش، در قسمت کمی بالاتر از پشت زانو ها را به میز محکم کردن. همین که از محکم بسته شدن مرجان به میز اطمینان پیدا کرد به سمت میز وسایل رفت و یک کمربند نسبتاً پهن چرمی را برداشت و به سمت نیمکت بر گشت، کمربند را دولا کرد و چند بار با نزدیک کردن و دور کردن دستاش از هم از انعطاف پذیریش اطمینان پیدا کرد، هر بار که این کار را می کرد صدای شترق به هم خوردن دو تکة کمربند کل فضای اتاق را پر می کرد، مرجان با هر دفعه شنیدن این صدا به طور ناخودآگاهی باسنش را منقبض می کرد، جرأت نگاه کردن به رابرت را نداشت، سرش را از سمت چپ که رابرت قرار داشت به روبرو چرخوند و نگاهش را پایین انداخت و منتظر شد، رابرت چندبار کمربند را بالا برد و محکم تو هوا پایین آورد تا حالت ضربه زدنش را تنظیم کنه، صدای نفیر حرکت کمربند تو هوا مو را به تن مرجان سیخ می کرد، رابرت با صدای محکم و رسایی گفت: آماده باش خانم جوان ...
مرجان محکم پایه های نیمکت را گرفت ، صدای نفیر حرکت کمربند را شنید و چشماش را بهم فشرد و بلافاصله با سوزش کمربند که با ضربه سنگینی به وسط سطح باسنش خورد سرش را بالا آورد و بلند جیق کشید : آخ خ خ خ خ خ خ .... خواهش می کنم یواش ترررررر ..... وای ی ی ی ... تو رو خدا .... مرجان می خواست یک جمله دیگه بگه که ضربه دوم فرود اومد ..... رابرت ضربات را طوری می زد که تمام قسمتی از کمربند که با باسن مرجان برخورد می کرد به هر دوطرف سطح باسنش می خورد و با هر ضربه مرجان که با سختی فقط می تونست به یک سمت کمی بچرخه یک طرف باسنش بیشتر ضرب می خورد و به ناچار کمرش را به سمت طرف دیگه کمی می چرخوند و برای ضربه بعدی آماده می شد... با هر ضربه کمربند سطح باسنش شعله ور می شد و سورزش شدیدی همه سطح باسن داغش را فرا می گرفت. کمربند که از سطح باسنش جدا می شد انگار قسمتی از پوستش را با خودش می کند! مرجان تا به حال به این دردناکی اسپنک نشده بود، بین 2-3 ثانیه ای که تا ضربه بعدی فاصله می افتاد جای ضربه قبلی رو باسنش را کاملا حس می کرد. تا می اومد کمی خواهش و تمنا کنه که ضربه بعدی فرود می اومد، از اواسط ضربه ها دیگه فقط عذرخواهی می کرد و قول می داد که دیگه اشتباهش را تکرار نکنه، با اینکه می دونست فایده ای نداره اما ناخودآگاه باز خواهش و تمنا می کرد. برای یکی از ضربه ها باسنش را منقبض کرد تا شاید درد کمتری حس کنه اما با اصابت ضربه کمربند از شدت سوزش جیق بلندی کشید، حالا فهمید چرا مادر نازنین بهش انقدر سفارش می کرد که هنگام اسپنک خودش را کاملا شل بگیره، اینطوری خیلی سوزش ضربه بیشتر بود. همینطور بی امان گریه می کرد، سطح صورتش کاملا خیس شده بود، بی اختیار مثل دختر بچه های 15-16 ساله خواهش و تمنا می کرد. وقتی یکی از ضربات فرود اومد مرجان که آماده دریافت ضربه بعدب بود احساس کرد کمی فاصله ضربات طولانی شد، سرش را رگردوند و دید که رابرت درحالتی که صاف وایستاده و دست چپش به کمرشه و کمربند را به آرومی به بقل پاش میزنه داره با نگاه دقیقی سطح باسنش را برانداز می کنه، بعد هم کمربند را به دست چپش داد و کمی خم شد و با دوتا انگشتای اشاره و وسط دست راستش شرو کرد به مالش دادن و فشار دادن بعضی از قسمتای باسن مرجان، مرجان که از این کار خیلی دردش گرفت بلند بلند گریه می کرد و خودش راتکون می داد، رابرت بعد از این معاینه کوتاه گفت: خوب!! 3 ضربه دیگه مونده که بر اساس اصول تنبیه باید محکم و سریع اجرا بشه، چون قسمتای بالای باسنت خیلی ضربه خورده این سه ضربه را به پایین باسنت می زنم، حالا باسنت را بده بالا و آماده باش. مرجان با نگاه ملتمسانه ای رو به رابرت گفت، نه !!! خواهش می کنم، دیگه کافیه، قول می دم م م .... گریه کنان سرش را تکون می دان و می گفت، دیگه حسابی تنبیه شدم، خواهش می کنم.... رابرت کمربند را برد بالا و با لحن تحکمانه ای تکرار کرد: برای آخرین بار می گم خوانم جوان: باسنت را بده بالا، اگر نه به جریمت اضافه میشه! مرجان همین که اسم جریمه را شنید باسنش را تا جایی که تسمه هایی که به میز بسته بودنش بهش اجازه می دادن دا بالا و گریه کنان گفت: تو رو خدا یواشتر ررر .... رابرت با دقت هرچه تمام و با شدت بیشتر از 17 ضربه قبل 3 ضبه آخر را به قسمت پایین باسن مرجان در یک ثانیه سریع زد... مرجان حین خوردن سه ضربه آخر با صدای بلند گریه می کرد، خیلی غیر قابل تحمل بود، وای! اگه می خواست همه تنبیهش به اون صورت اجرا بشه چی می شد!! رابرت به سمت میز رفت و کمربند را سر جاش گذاشت و اومد بالای سر مرجان که داشت زار زار گریه می کرد و گفت، خانم جوان چند دقیقه ای به همین حالت می مونی تا کاملا آروم بشی، بعد اجازه می دم که از رو نیمکت پاشی. و بعد از این که کمی صدای گریه مرجان کمتر شد شروع کرد به باز کردن تسمه ها ، اون آروم از نیم کت پا شد و به ترتیب دفعة قبل رفت و کنار اتاق رو به دیوار ایستاد و دستاش را بالای سرش گذاشت تا رابرت عکسای آخر تنبیه را هم بگیره. هنگام عکسبرداری از نتیجه تنبیه هنوز هق هق می کرد. خیلی درد داشت، اصلا فکرش را نمی کرد که اسپنکش انقدر سخت اجرا بشه، الان دیگه کاملاً متوجه شده بود نتیجة کار اشتباهش چیه. اشکای صورتش را پاک کرد و دوباره دستش را گذاشت بالای سرش. رابرت گفت: خب خانم جوان الان وقت اجرای جریمة تخلفاتت هنگام اسپنکه!
وا ی ی ی ی!! اصلا حواسش نبود که قراره 5 ضربه با پدل بخاطر اون حرکتش هنگام اجرای OTK بخوره، خیالش راحت شده بود که هرچقدر هم اسپنک سختی بوده اما دیگه تمام شده اما الان باید 5 ضربه با سخت ترین وسیله اسپنکینگ بخوره و این براش خیلی غیر منتظره بود.
رابرت ادامه داد: خوب بیا اینجا و خم شو دستات رو بگیر به زانوهات، امیدوارم مجبور نشم از صندلی اسپنکینگ استفاده کنم و بخوام به جریمت اضافه کنم!
مرجان که می دونست اسرار و سرپیچی فایده ای نداره در حالی که گریش شروع شده بود به سمت رابرت برگشت و رفت طرفش، یک پدل پهن تو دست رابرت بود و با همون به مرجان اشاره کرد که کجا بایتسه. مرجان ایستاد و خم شد و دستاش رو گذاشت رو زانوهاش، رابرت گفت: کمرت را بده تو و باسنت را کاملا بده عقب،پاهات رو هم به هم بچسبون. مرجان چیزایی که بهش گفت را رعایت کرد و منتظر شد، رابرت پدل را برد عقب و ضربه اول را محکم زد به وسط باسنش.... سطح پدل انقدر بزرگ بود که ضربه به هر دو طرف باسنش بخوره .... مرجان بی اختایار از جاش پرید بالا و در حالی که زانوهاش کمی خم شد با دوتا دستاش دو طرف باسنش را گرفت و شروع کرد بلند بلند گریه کردن
مرجان: آخ خ خ خ ..... وا ی یی ی ی ییی .... خواهش می کنم.... دیگه تکرار نمیشه .. تو رو خدا ... خیلی درد داره ه ه ...
رابرت : مگه نگفتم حالتت را حفظ کن ؟! ضربه تکرار میشه!!! سریع برگرد به حالتت اگر نه به تعداد ضربات اضافه میشه...
مرجان با ناله برگشت سر حالتش
رابرت: باسنت را بده عقب.. با هر ضربه میشماری
ضربه تکراری محکمتر از قبلی درست به همون قسمت زده شد .... مرجان خیلی خدش را کنترل کرد و فقط با یک تکون بلند گفت : آی ی ی ییی یییی ... یک
ضربه دوم را طوری زد که بیشتر به سمت چپش بخوره ....... آخخ خ خخ خخ تو رو خدا یواشتر ... دو و و
ضربات سوم و چهارم هم با یک ریتم یکنواخت و محکم به راست و چپ باسنش خورد، مرجان که می دیگه می دونست ضربه آخر از همه ضربات محکمتره در حالی که محکم زانوهاش را گرفته بود زیر چشمی رابرت را نگاه کرد که پدل را تا جایی که می تونست عقب برد و وقتی داشت ضربه را فرود می آورد مرجان چشمای پر اشکش را بست و .... آ خ خ خ ..... و از جاش پرید بالا بی اختیار ..... این ضربه هم به دو طرف خورد و از همه ضربات اسپنکش محکمتر بود .... مرجان گریه کنان باسنش را می مالید .... رابرت بهش اشاره کرد که بره سمت دیوار ... آخرین عکسا که گرفته شد رابرت جعبه دستمال را برای مرجان آورد و بهش گفت : آروم باش خانم جوان ... تنبیهت تمام شد ... من منتظر می مونم تا هر وقت که آمادگیش را داشتی به خارج از اتاق تنبیه بریم ... این را گفت و رفت رو صندلیش نشست و مشغول تنظیم گذارش شد ... مرجان بعد جند دقیقه دیگه گریش تمام شد و هق هقش هم بند اومد .. از آینه نصب شده رو دیوار می تونست ببینه باسنش در چه وضعیتیه ... تاحالا بعد اسپنک باسنش اینطوری نشده بود ؛ تمام سطح باسنش قرمز و بعضی جاهاش هم ارغوانی شده بود که معلوم بود کم کم کبود میشه ... رابرت که گزارش را تنظیم کرده بود به سمت دورین رفت و کارت حافظش را در آورد و عکسها را با لبتاب روی میزش روی یک سی دی رایت کرد و کارش که تمام شده سی دی را داخل کاور گذاشت و کنار برگه های روی میز گذاشت. بهد با تلفن یک شماره اخلی را گرفت و گفت: لطفاً یک پرستار به اتاق شماره 6 بفرستید . این را گفت و رفت در را باز کرد ... بعد 2 دقیقه یک پرستار 50-55 ساله با لباس فرم در حالی که یک چرخدستی بیمارستانی که روش چندتا وسیله مثل دستگاه فشار سنج و کلی پماد و باند و دوتا کیسه یخ قرار داشت وارد اتاق شد. پرستار به رابرت سلام کرد و رابرت هم در جوابش گفت: سلام ماریانا ... و به مرجان گفت: خانم جوان می تونی روی اون تخت کنار اتاق دراز بکشی تا ماریانا معاینت کنه . مرجان یادش اومد که توی فرم دخواستش قسمت مراقبتهای پزشکی بعد تنبیه را هم پر کرده بود، وقتی دراز کشید ماریانا اول با یک پماد ژلاتینی سطح باسنش را کاملاً مالش داد. این کار روی اون باسن ملتحب حسابی درد داشت، مخصوصاً همون اول که کف دستای آغشته به پماد را رو سطح باسنش گذاشت مرجان یه ناله دردناکی کرد و گفت : نه !! میسوزه .. خواهش میکنم
ماریانا: کمی تحمل کن دخترم... اولش درد داره اما برات لازمه، این ژل باعث میشه جای ضربات متوم نشه، نمی خوای که تا یک هفته مجبور باشی رو بالش بشینی!! بعد در حالی که به آرومی به مالیدن پماد به سطح باسن ادامه می داد سرش را به سمت رابرت چرخوند و با لحن شوخی آمیزی گفت: رابرت مثل همیشه کاملاً حرفه ای عمل کردی، بعد خطاب به مرجان گفت، امیدوارم درس خوبی گرفته باشی دخترم، معلومه که اشتباه بزرگی انجام دادی که لازم شده اینطور اسپنک بشی...
بعد از یه پماد مالی حسابی کیسه های یخ را روی دو طرف باسنش گذاشت و گفت که 5 دقیقه بی حرکت بمونه و بعد می تونه بره، پرستار از اتاق خارج شد و مرجان که الان دیگه خیلی آروم شده بود سرش را گذاشت رو دستاش و چشماش را بست ...
از اتاق اجرا که خارج شد دید که خانم تربیت روبروی در منتظرش ایستاده، فکر نمی کرد که خانم تربیت تمام مدت را اونجا مونده باشه، یک لحظه احساس خجالت کرد، آخه اون تمام صحنه اسپنک را دیده بود و جیق و دادها و التماسای مرجان را شنیده بود، مرجان سرش را پایین انداخت، خانم تربیت که متونجه شد به سمتش رفت و بقلش کرد و درحالی که نوازشش می کرد گفت: مهم اینه که الان دیگه خوب متوجه شدی نتیجه کار اشتباهت چیه. دیگه نگران چیزی نباش دخترم، سعی کن دیگه چنین اشتباه غیر میسوولانه ای را انجام ندی.
وارد دفتر خانم مدیر که شدن نرگس با دیدن مرجان از جاش پاشد و اومد به سمتش و دوتا دستاش را گرفت و به آرومی گفت: خوبی عزیزم؟ بمیرم چقدر چشمات قرمزه، حتماً حسابی گریه کردی، بیا بشین اینجا ....
مرجان که حواسش نبود همین که سطح باسنش با سطح مبل تماس پیدا کرد به آرومی گفت :: اوخ خ خ .... بعد با احتیاط نشست، خانم دیر فرم صورت جلسه اجرا را داد امضا کرد و خودش هم امضا نهایی را کرد و فرم ها را داخل پوشه گذاشت و سی دی را به مرجان داد و گفت: این مجموعه عکسای تنیجه اسپنکه، امیدوارم با دیدنشون خوب به یاد تنبیهت بیفتی و باعث بشه که بیشتر حواست راجمع کنی! بعد خطاب به نرگس گفت: من دیگه سفارش نمی کنم چون شما خوب می دونی که بعد تنبیه یاید چه کارایی انجام بده، بهتره زودتر برید خونه و استراحت کنه. بعد از جاش پا شد و به سمت اونا اومد از پشت میز، اونا هم از جاشون پاشدن. خانم تربیت ادامه داد: من باید به 3 تا جلسه اسپنک که کم کم شروع میشه رسیدگی کنم. اگر نه خوشحال می شدم باهاتون تا در باغ همراهی می کردم... اونا با هم دست دادن، مرجان با لبخند از خانم تربیت تشکر کرد و از اتاق خارج شدن و به سمت ماشین رفتن.
تو اتاق یک زوج میان سال همراه با دوتا دختر جوانشون کنار نرگس نشسته بودن. مرجان همون بدو ورود احساس کرد که اونا برای اجرا اسپنکینگ مراجعه کردن. پدر حدوداً 50 – 45 ساله و مادر که جوونتر به نظر می رسید 40-45 ساله بود، اما خیلی جوون تر به نظر می رسید و با وقار کنار دوتا دخترش نشسته بود، دوتا دخترا هم 20-17 ساله بودن... داخل ماشی که نشستن مرجان از نرگس پرسید: خانم تربیت گفت 3 تا جلسه اسپنک پیش رو داره؟
نرگس: آره چطور مگه؟
م: آخه اونجا که فقط دوتا دختر با والدینشون اومده بودن! درست می گم؟ پدر و مادرشون بودن دیگه؟
نرگس: آره ... اما چرا تعجب می کنی که اوانا 3 نفر برای اسپنک دارن؟ جلسه اسپنک برای دخترا و مادر خانواده قراره اجرا بشه!
نرگس تو اون مدتی که اسپنک مرجان داشت اجرا می شد، چند دقیقه ای با مادر خانواده صحبت کرده بود و ته و توی قضیه را در آورده بود ، مادر خانواده وقتی دیده بود نرگس هنگام نشستن با احتیاط می شینه متوجه شده بود که اون به تازگی اسپنک شده و از همینجا بود که سر حرف درباره اسپنکینگ را باهاش باز کرده بود، خانواده « سانتاکوروز » که اصالتاً اسپانیایی بودند به گفته مادر خانواده 5 سالی می شد که با موسسه آشنا شدند و به صورت ماهانه برای اجرای اسپنک ماهانشون به اونجا مراجعه می کنن. اونا همیشه آخرین شنبه ماه ساعت 5 نوبت اسپنک دارن و به طور منظم به موسسه مراجعه می کنند. مادر خانواده به نرگس گفته بود که این نوبت خودش هم به اسپنک نیاز داره، برنامه اسپنکشون به این صورت بود که مادر 20 ضربه پدل درجه 3 برای فراموش کردن یک قرار کاری مهم می خورد و دختر کوچکترش 25 تا ترکه برای افت تحصیلی این ماهش با درجه 3 و 30 ضربه کمربند با درجه 3 هم برای دروغ گفتن داشت. همینطور هم دختر بزرگتر برای دورغ گفتن 30 ضربه کمربند با درجه 3 داشت و 20 ضربه هم پدل برای دیر اومدن به خونه بعد از یک مهمونی شبانه که بی اجازه رفته بود می خورد. ماجرای اسپنک این 3 نفر را بعداً سر فرصت براتون تعریف می کنم.
...
نسیم سردی که از پنجره نیمه باز وارد اتاق می شد پاهای برهنه اش را قلقلک می داد . از این دنده به اون دنده غلتید و بالش را بغل کرد. دمر خوبیده بود تا باسنش با سطح تخت تماس نداشته باشه . نرگس بعد از اینکه اون را به خونه رسونده بود بهش گفته بود که یک دوش آب ولرم بگیره و بعد هم باسنش را زیر آب سرد مالش بده تا کمتر کبود بشه، بیشتر قسمتای باسنش کبود شده بود، مخصوصاً جای اون پدلای جریمة اخر تنبیهش کاملا مشخص بود. قل خواب یک نگاهی به عکسای تنبیهش انداخته بود، الان که بهش فکر می کرد از رفتارش هنگام تنبیه خندش می گرفت. چقدر جیق و داد کرد و مثل بچه ها وول خورد. اما خوب چیکار باید می کرد واقعاً تنبیه سختی بود.
کمی سردش شده بود. پتو را روی خودش کشید و به خواب رفت.
صبح زود بعد یک خواب دل پسب بیدار شد و تصمیم گرفت قسمتی از راه تا دفتر نشریه را پیاده بره. تا ایستگاه مترو ده دقیقه ای پیاده روی داشت ، داخل پیاده رو یک خانم کهن سال از پشت بهش گفت: دخترم یک دسمال بخر، گلدوزیش کار دسته، بخر ... وقتی برگشت و چره پیر زن را دید یک دفعه جا خورد... همون پیرزن دوره گرد بود، دستة عینکش را با بند بسته بود و یکی از قابهای عینکش هم شیشه نداشت، مرجوان ناخودآگاه اشک تو چشماش جمع شد و پیرزن را بقل کرد و گفت، معذرت می خوام مادر ... پیرزن بیچاره که از جایی خبر نداشت و قیافه مرجان را هم به یاد نمی آورد گفت: دخترم یک دستمال بخر ...
مرجان اون طرف خیابون یک عینک فروشی دید، پیر زن را داخل مغازه برد و براش یک عینک جدید خرید و بعد هم آدرس کلیسایی که شبها اونجا می خوابید را ازش گرفت و قرار گذاشت که شب بره پیشش، قصد داشت یک چرخدستی براش بخره آخه پیرزن چرخدستی همراه نداشت و معلوم بود بعد اون که مرجان چرخ دستی را زیر گرفته دیگه چیز قابل تعمیری ازش نمونده
نم نم بارون شروع شده بود. با سرعت خودش را به ایستگاه رسوند و سورا شد، لبخند رضایتی به چهره داشت، دیگه به خاطر کارش عذاب وجدان نداشت. اما همین که اومد بشینه درد باینش را حس کرد، با اینکه خیلی کمتر شده بود اما هنوز درد داشت، از با چهره گرفته از جاش پاشد و جاش را به یکی دیگه تعارف کرد. از این مساله خندش گرفته بود، باید بیشتر حواسش را هنگام نشستن جمع کنه

اسپنکرمجید
     
#9 | Posted: 2 Dec 2015 21:52
درود به همه دوستان
نخست باید عذرخواهی کنم بابت اینکه هنوز درست دستم نیومده که چطور مطالب را ارسال کنم و این داستان اخیر با عنوان دوهزارمین عضو موسسه به صورت نامرتب و تو دو قسمت ارسال شد.
در این پیج سعی می کنم هم داستان های خودم در رابطه با اسپنکینگ را ارئه بدم که بیشتر با هدف آموزش و اطلاع رسانی صحیح نوشته شده و همینطور مقالات مرتبط با مسائل مختلف این رابطه را ارائه بدم. اگر کسی از دوستان مشورت خواست میتونه در بخش پیام خصوصی باهام در تماس باشه.
اگر هم کسی مطلب یا نکته ای درزمینه اسپنکینگ را مناسب و ضروری میدونه خوشحال میشم که بهم اطلاع بده تا دربارش مطلب بنویسم

اسپنکرمجید
     
#10 | Posted: 3 Dec 2015 10:12
ریشه درونی گرایش به اسپنکینگ و لزوم شناخت صحیح آن

این سوالیه که از همون بدو شناخت این گرایش درونی، ذهنم را مشغول کرده و باید اعتراف کنم که براش پاسخ قاطع و کاملی پیدا نکردم اما خیلی دربارش کنکاش کردم و الان می تون بگم که زمینه درونی گرایشم را خوب درک می کنم. من همیشه بحث در این رابطه را با ذکر مثالهای روزمره همراه می کنم ،چرا ؟ خوب معلومه ، چون که این مساله برای کسانی که به اسپنک گرایش دارند یک مساله روزانه و همیشگیه و جزیی از زندگی و درصدی از دلمشغولی ها شونه، پس در همین مرحله اول باید متذکر بشم که گرایش به اسپنک یک امر عمیقاً درونی و همیشگیه ، بله ؛ همیشگی، یعنی کسی که این گرایش را داره از ابتدا باهاش همراه بوده و همیشه هم خواهد بود و من نگرشهای غلط که گرایش به اسپنکینگ را نوعی ناهنجاری روحی – روانی اکتسابی می دونند را کاملا رد می کنم و رها کردن، نادیده گرفتن یا فراموش کردنش را امری ناممکن می دونم. این چیزی که میگم مسلماً یرای تمام کسانی که به اسپنکینگ یا حالات دگرباشی روحی و جسمی و جنسی گرایش دارند کاملاً ملموس و قابل درکه چون بارها بهش فکر کردند و در صدد تغییر یا رها کردن و فراموش کردنش بودند ولی موفق نشدند، مثال بزنم؛ هر کسی ذاتاً و اخلاقاً یک روحیات و خلق و خویی داره؛ یکی زودجوشه، یکی دیگه خونسرد، یا خلق و خوهایی مثل قدرت طلبی، هنر دوستی، سخنوری و خوش بیانی، سیاستمداری یا قدرت حل مسایل ریاضی و لذت بردن از مطالعات عمومی و و و ... همه این گرایشات مختلف و سلایق گوناگون برای انسانها وجود داره، اولا این که خیلی از اینها اصلاً اکتسابی نیست و در واقع به نوعی استعداد به حساب میاد ، بله استعداد و اگر حدس زدید باید تایید کنم که گرایش به اسپنکینگ هم یک نوع استعداده، یعنی دسته ای از افراد هستند که این حس را با خودشون دارند و خیلی های دیگه اصلا درکش نمی کنن، حتی بهش با دید تعجب یا نفی کردن نگاه می کنن. کسی که به اسپنک دارند معمولاً با دیدن تصاویر، صحنه های اسپنکینگ یا تنبیهات توی فیلمها یا خوندن یک مطلبی دربارش حسشون توی وجودشون بیدار شده و بهش پی بردند و این بیدار شدن حس درونی تازه اول راه میشه براشون، از این به بعده که به شدت نسبت بهش جذبه پیدا می کنن، افکار جورباجور به ذهنشون خطور میکنه، دچار تضادها و تفاوتهای شناختی مختلف میشن و پی در پی مطالب نفی کننده ای که دربارش میشنوند ذهنشون را درگیر میکنه. عدم دسترسی به تجربه صحیح یا اطلاعات مفید هم مزید بر این درگیریهای ذهنی میشه بخاطر همینه که لازمه خوب بشناسند و به طور صحیح بهش بپردازند . اگر صحیح بهش بپردازند نقش سازنده ای تو زندگیشون داره و اگر درست بهش نپردازند میتونه مخرب باشه و اگر هم سعی در بیتوجهی بهش داشته باشند به یک عقده پیچیده روحی و جنسی بدل میشه. به همون مثال های روزمره قبلی برگردم: یک فرد قدرت طلب و مدیر گر به طور صحیح به گرایشش عمل کنه میتونه مثل فردی مثلاًمادالا بشه و یک کشور را از بند بردگی دربیاره و به دنبال خودش بکشونه و کشوری بهتر را ایجاد کنه یا مثل هیتلر بشه و یک کشور را به دنبال خودش به سمت ویرانی جهان بکشه. به همین سادگی گرایش به اسپنکینگ هم نیازمند شناخت و تجربه صحیح داره.

اسپنکرمجید
     
صفحه  صفحه 1 از 5:  1  2  3  4  5  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / داستان و مقالات آموزشی درباره اسپنکینگ بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2018 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites