تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

داستان و مقالات آموزشی درباره اسپنکینگ

صفحه  صفحه 3 از 5:  « پیشین  1  2  3  4  5  پسین »  
#21 | Posted: 28 Dec 2015 23:19
ادامه داستان جسیکا قسمت سوم:

ضربات به آخر تنبيه نزديك مي شد ، هميشه ضربات آخر مخصوصاً‌پنج ضربه ي آخر محكمترين ضربات بودند كه خيلي هم سريع اجرا مي شدند. مادر خم شد و دستش را روي گودي كمر جسيكا گذاشت كه تكون نخوره و پنج ضربه ي محكم و سريع آخري را زد. ديگه جسيكا صورتش را از رو بالش برداشته بود و بلند بلند گريه مي كرد و رويه ي بالش زير صورتش را از شدت درد محكم چنگ زده بود، ضربات كه تموم شد مادر عقب رفت و گذاشت جسيكا چند ثانيه اي آروم بشه، دخترك دستاش را گذاشته بود روي سطح باسنش و بلند بلند گريه مي كرد. مادر بهش گفت : كي بهت اجازه داد باسنت را بمالي؟! تنبيهت هنوز تموم نشده. پاشو برو تركه را بيار.
هر كدوم از دخترها داخل کمد لباسشون به جداره ي داخلي در كمد يك سري وسايل شخصي برا تنبيهشون داشتند: يك تركه ، يك پدل كه مال جسيكا بخاطر سايز باسنش داراي سطح كوچكتري بود ولي پدل مونیکا پهن تر بود و يك برس چوبي بزرگ حمام. وقتايي هم كه قرار بود با كمربند تنبيه بشند مادرشون كمربند را از داخل كمد اتاق خود مي آورد، تنها يادگاري كه از پدرشون تو اين خونه داشتند ،‌يك كمربند پهن از چرم ضخيم گاوميش !
جسيكا گريه كنان به سمت كمد رفت،‌در را باز كرد و تركه را برداشت و اومد دو دستي به مادرش داد و سرش را پايين انداخت و هق هق كنان منتظر دستور مادر وسط اتاق ايستاد. گونه هاش از اشك خيس شده بود و آروم گريه مي كرد. مادر تركه را گرفت و گفت : سريع حالت بگير . جسيكا مي دونست كه حالت تركه به صورت خم شده دست به زانو و خم شده رو به كمد لباسه، رفت تو محلي كه بايد قرار مي گرفت ايستاد، پيراهن خوابش را بالا زد و خم شد و زانوهاش را چنگ زد. مادر اومد و پشت سرش سمت راستش ايستاد و همينطور كه آروم آروم تركه را به سطح دست چپش مي زد گفت : ديگه نبينم قبل از تنبيه اينطور بيخيال خوابيده باشيا ! آماده اي ؟! جسيكا : چشم مامان، قول ميدم ديگه تكرار نشه ،‌بخدا يكدفعه نميدونم چرا خوابم برد، دست خودم نبود، قول مي دم. لطفا اونطوري كه حقمه تنبيهم كنيد، ديگه تكرار نميشه!
مادر ترکه را عقب برد و با شتاب به سطح باسنِ ارغوانی و کبود جسیکا زد، جای ترکه بلافاصله به صورت یک خط کبود و متورم روی سطح باسن دختر نمایان شد، جسیکا ناخوداگاه راست ایستاد و با دو دستش سطح باسنش را گرفت و درحالی که صورتش را به سمت سقف بالا برده بود جیق بلندی کشید، تاحالا اینطور محکم ترکه نخورده بود، بعد از این عکس العمل ناخوداگاه بلافاصله دوباره به حالتش برگشت و گریه کنان و حق حق کنان گفت: ببخشید، خیلی درد داشت، خواهش می کنم یواشتر، غلط کردم دیگه تکرار نمیشه..
مادر با عصبانیت گفت: مگه نمیدونی که نباید حالتت را بهم بزنی؟! از اول تکرار می کنم!!! دفعه ی بعد اگه حالتت را بهم بزنی 5 ضربه اضافه میشه!!!
ج: (گریه کنان): چشم.. چشم. غلط کردم، اینو گفت و محکم زانوهاش را چنگ زد
ضربه ی بعدی با همون محکمی و شدت به سطح باسنش خوردو یک خط کبود دیگه به موازات خط قبلی بالای اون خط رو سطح باسنش نمایان کرد. جسیکا فقط بلند بلند گریه می کرد، خواهش و تمنا می کرد و عذر می خواست. ضربات محکم و با مکث 2- 3 ثانیه ای روی سطح باسنش فرود میومد. مادر اسپنک با ترکه را با ظرافت خاصی اجرا می کرد؛ کاملاً با تومانینه و با فاصله بین ضربات که بتونه هر ضربه را به موازات ضربات قبلی رو کلی سطح عرضی باسن اجرا کنه. همیشه بعد از اتمام اسپنکهای با ترکه کل ضربات از بالا به پایین رو سطح باسن با دقت پخش شده بودند و جاشون به صورت یک ردیف خط متورمنمایان میشد.
حالا دیگه کل سطح باسن نسبتا کوچیک جسیکا پوشیده از خطوط متورم کبود و ارغوانی شده بود. پنج ضربه آخر هم سریع و محکم ارجا شد، صدای نفیر ترکه ها زوزه کشات تو فضا می پیچید و یکی پس از دیگری رو سطح باسن جسیکا فرود میومد. جسیکا کاملا کنترلش را از دست داده بود و بلند بلند گریه می کرد و بعد فرود هر ضربه جیق می کشید. بعد اتمام بیست ضربه ی ترکه مادر بهش گفت:
امیدوارم خوب متوجه شده باشی که اگر دیگه چنین کار اشتباهی ازت سر بزنه چی در انتظارته؟! دیگه نشنوم از این غلطا کرده باشیا!! می تونی بری بخوابی.
جسیکا درحالی که با پشت دستش اشکهای صورتش را پاک می کرد طبق رسم همیشگی به سمت مادرش رفت و جلوش ایستاد و هق هق کنان گفت: چشم مامان، قول میدم که دیگه تکرار نشه. مادر ترکه را بهش داد و اون همه ترکه را گرفت و برد سر جاش گذاشت و رفت روی تختش به پهلو دراز کشید، مادر اومد و پتو را روی دخترش کشید، با دستش اشک های روی صورت جسیکا که همچنان جاری بود را پاک کرد ، موهاش را نوازش کرد و با لحن ارام و مادرانه ی همیشگیش گفت: دختر خوبم میدونی که چقدر برای من مهمه که رفتار و کردارت درست باشه و خطاهای این چنینی که هیچ، حتی کمتر از اینش هم ازت سر نزنه! آخه سیگار کشیدن چه کاریه؟! من حتی فکرشم نمیکردم که تو یک روزی بخوای همچین اشتباهی بکنی، خوب میدونی که وقتی به پدرت بگم اون هم چه حالی بهش دست میده!!! از صبح تا حالا دارم با خودم کلنجار میرم که چطوری بهش بگم؟!
تازه چند ثانیه بود که هق هق جسیکا کمی بند اومده بود ولی وقتی که اینو شنید باز بلند بلند زد زیر گریه و التماس کنان گفت: خواهش می کنم مامان!! خواهش می کنم به بابا چیزی نگید؟! دیگه تکرار نمیکنم.
مادر: دخترم آروم باش، خوب میدونی که نمیتونم به بابات نگم، الان بهش فکر نکن، به وقتش اون خودش تصمیم میگیره که باید چه تنبیهی برات درنظر بگیره، ولی از همین الان میدونم که میخواد چقدر به من سرکوفت بزنه که تو تربیتت دارم کوتاهی می کنم و از این حرفا.
جسیکا که می دونست اصرارش فایده ای نداره فقط گریه می کرد و دوباره داغش تازه شده بود، از همین الان صدای ضربات پدل باباش رو روی باسنش حس می کرد. حتماً باباش هم بخاطر اینکار تنبیهش می کرد، این از اون مواردی بود که اون هم از تنبیهش نمیگذشت و جداگانه خودش تنبیهی براش درنظر میگرفت.
مادر گونه ی خیس دخترش را بوسید و آروم از لبه ی تخت پاشد، رفت شروع کرد کمربند را جمع کردن، با دقت خاصی ار لبه شروع به پیچیدن کمربند کرد، همینطور که داشت کمربند را جمع می کرد و جنس چرمی ضخیمش را تو دستش لمس می کرد یک اضطراب خاصی تو دلش افتاد! نگرانی سراپای وجودش را فراگرفت. سریع رفت و چراغ اتاق را هم پشت سرش خاموش کرد که جسیکا متوجه اضطراب و تشویشش نشه.
پایان این داستان اما ماجرا همچنان ادامه دارد !!! ...

اسپنکرمجید
     
#22 | Posted: 31 Dec 2015 23:15
منتظر سایر قسمتهای تجربه های اسپنکینگ نگین هستم
     
#23 | Posted: 2 Jan 2016 19:20
spanker01
درود دوست من
چکنویس داستان مربوط را در دست اقدام دارم و براش یک طرح کلی نوشتم اما ابتدا ماجرای اسپنک شدن مادر جسیکا را براتون تکمیل می کنم تا بعد به ماجرای اسپنک کردن نگین بپردازیم
ممنون از پیگیریت
اسپنکر مجید

اسپنکرمجید
     
#24 | Posted: 4 Jan 2016 23:33
ممنون دست گلت درد نکنه
     
#25 | Posted: 14 Jan 2016 09:18
تنبیه شدن سوزانا ، مادر جسیکا
قسمت اول :

ساعت به نیمه ی شب نزدیک می شد. قرار بود سر ساعت 12 جلوی در اماده باشه که با دوست پسرش برای شام و قرار بعدش به خونه ی اون برند. مادر جسیکا دوسالی می شد که با یکی از همکاراش دوست شده بود و با هم در رابطه بودند، مرتب به خونه ی هم می رفتند ولی به خاطر اینکه دخترا تو خونه تنها نباشند این ژاکوب ، دست پسر مادرشون ، بود که بیشتر اوقات به خونه ی اونها می اومد و تقریبا با اونها زندگی می کرد، مگر مواقعی که قرار بود سوزانا‌، مادر جسیکا، تنبیه درپیش داشته باشه، در این مواقع اونها شب را خونه ی ژاکوب میگذروندند.
ماجرا از این قرار بود که سوزانا چند روز پیش هنگام رانندگی با ماشین ژاکوب چراغ قرمز را رد کرده بود و نزدیک هم بود که بخاطرش یک تصادف شدید داشته باشه ولی راننده ای که از کنار وارد چهار راه شده بود تونسته بود به خوبی ماشینو کنترل کنه و فقط سپر جلوی ماشینش به سپر عقب ماشین سوزانا اشاره شده بود که بخاطرش کمی سپر ماشن هر دوطرف تورفتگی پیدا کرده بود، تا اینجای کار خود بی احتیاطی تو رانندگی می تونست تنبیه مفصلی برای سوزانا به همراه داشته باشه ولی چیزی که تنبیهش رو شدیدتر کرده بود این بود که سوزانا که می دونست اگه راستش را به ژراکوب بگه بخاطر بی احتیاطی و قانون شکنی تو رانندگی حسابی تنبیهش میکنه ، سر صحته تصادف خسارت راننده اون یکی ماشینو داده بود و بدون اینکه پلیس بیاد به خونه اومده بود و به ژاکوب گفته بود حین دنده عقب رفتن ماشینش به تیر چراغ برق خورده، ژاکوب هم بخاطر چنین بی احتیاطی اون رو تنبیه نمیکرد چون خیلی خیلی دوستش داشت و فقط بخاطر بی احتیاطی هایی که خطر جانی برای خودش داشت و یا خسارت خیلی زیاد بهش وارد می کرد براش تنبیه درنظر می گرفت اما! اما سوزانا غافل از این بود که دوربینهای ثبت تخلف سر چهار راه صحنه عبورش از چراغ قرمز را ثبت کرده بوند و اتفاقا تو تصویری که همراه برگه جریمه ی سنگین به آدرس ژاکوب اومده بود صحنه قبل از برخورد هم کاملا مشخص بود! ژاکوب هم از همون برگه جریمه و تصویر کاملاً پی به تخلف سوزانا و دروغش برده بود، بخاطر همین هم تنبیهی که شاید براش 30 ضربه کمربند درنظر گرفته میشد تبدیل به 100 ضربه شده بود!!! به همین دلیل بود که سوزانا هنگام جمع کردن کمربند شدیداً مضطرب شده بود، اون تاحالا بیشتر از 50 ضربه کمربند نخورده بود و می تونست تجسم کنه که چه تنبیه شدیدی در انتظارشه. از طرفی هم ژاکوب خیلی از دروغ گفتن متنفر بود و این کار رو مثل خیانت می دونست. قبلاً بخاطر دروغ های کوچکتر و حتی دروغ های شوخیوار سوزانا رو حسابی تنبیه کرده بود. پس مسلماً‌ اینبار هم شدیداً تنبیهش میکرد.
سوزانا سریع دوش گرفت و لباسش را از داخل کمد بیرون آورد و روی تخت گذاشت. ست شورت و سوتین قرمزی که ژاکوب چند روز پیش براش خریده بود را پوشید، سینه های درشتش توی سوتین خوش فرم تر از همیشه خود نمایی می کرد. لبه ی باریک شرت بندی لای کپل های درشت باسنش رفته بود و باسن خوش فرمش را به خوبی نمایان می کرد، آروم و با نگرانی پشت به آینه خودش را برانداز کرد و با استرس دستی به سطح باسنش کشید، می دونست که فردا بعد از صبحونه قراره این پوست نرم و لطیف زیر ضربات کمربند ژاکوب کبود و متورم بشه! لباسش را پوشید و از پنجره به بیرون خیره شد و منتظر رسیدن ژاکوب به فکر فرو رفت.
ژاکوب از ماشین پیاده شد، در را بست و به ماشین تکیه داد. نگاهی به ساعتش انداخت، سرش را بالا آورد و به پنجره ی اتاق سوزانا نگاهی انداخت که پرده کنار رفت و سوزانا پشت پنجره نمایان شد، او لبخند زنان برای ژاکوب دست تکون داد و با دست اشاره کرد که الان میاد پایین. ژاکوب هم دستاشو تو جیب شلوارش کرد و دوباره به ماشین تکیه داد و منتظر موند.
هنوز یک دقیقه نگذشته بود که در خانه باز شد و سوزانا به سمت ژاکوب اومد. لباس مشکی نازک و چسبونی که به تن داشت برجستگی های خوش فرم بدنشو نمایان می کرد، قدم های اهسته و خرامانی که به برمی داشت ارتعاش خوشایندی به اندامش می داد، ژاکول تز دیدن این منظره سر جاش میخکوب شده بود، از حالت تکیه به ماشی خارج شد، دستاش را از جیبش در آورد و محو تماشای سوزانا شد. با اینکه دوسالی از رابطشون میگذشت ولی همیشه حضور سوازنا براش مثل بار اول مهیج و پرشور بود، ضربان قلبش بالا می رفت و با دیدنش خون تو رگاش داغ می شد.
همین که سوزانا بهش رسید خیلی گرم همو در آغوش کشیدند، یک بوسه ی نرم از لبای هم گرفتند، ژاکوب براش در را بازکرد و سوزانا سوار شد. توی راه رستوران مثل میشه اتفاقات طول روزشون را برای هم مرور کردند و خنده کنان درباره ی مسائل مضحک پیش اومده بین همکارا و رئیس برای هم حرف زدند.
نزدیکای رستوران پشت چراغ توقف کردند، ژاکوب از حال بچه ها پرسید. جسیکا و مونیکا اونو عمو ژاک صدا می کردند، رابطه ی خیلی گرم و صمیمی بین اونا حاکم بود و خیلی دوستش داشتند.
سوزانا: خوبند،.. هر دو خوبند.. اما یک دفعه چهرش درهم رفت و ادامه داد: اما امان از دست این جسیکا، با کاری که امروز کرد پاک آبرومو پیش مدیرشون تو مدرسه برد. بچه ی بی فکر!
ژاکوب: مگه چیکار کرده؟!
سوزانا: هیچی، انتظار داری چیکار کرده باشه، باوروم نمیشد؛ امروز تو مدرسه با یکی از بچه ها سیگار کشیدند.
ژ: چی؟!!؟!! سیگااار
سوزانا یکدفعه حرف ژاکوبو قطع کرد: نه اینکه فکر کنی دختر من سیگار میکشه و به مدرسه سیگار برده باشه ها!‌اون دوستش بهش تعارف کرده و با اونم احمقانه قبول کرده، امروز همش سر این قضیه عصبانی و ناراحت بودم، همین نیم ساعت قبل از اومدن تو تنبیهشو تموم کردم، طوری تنبیهش کردم که دیگه حتی فکر این کار هم به سرش نزنه. پدرشم اگه بفهمه حتماً حسابی از دستش عصبانی میشه و تنبیهش میکنه.
ژ: باورم نمیشه، جسی و سیگار؟! خیلی باید مراقبش باشی، الان تو سن خطرناکیه!
این جمله را که گفت چراغ سبز شده بود و به راهشون ادامه دادند. حرف تنبیه که پیش اومده بود یک سکوت سنگینی تو ماشین حکمفرما شد. تو این چند ثانیه مونده به رستوران دیگه صحبتی بینشون رد و بدل نشد.
چون هر دو قبلاً شام خورده بودند یک دسر سبک و شراب سفارش دادند، بیشتر قصد داشتند شام آخر هفته را باهم تو یک فضای رمانتیک سپری کنند. حین صحبت مدام دستشون تو دست هم بود و چشم تو چشم خیره می شدند. سوزانا عشق واقعی را با ژاکوب تجربه می کرد، تو زندگی قبلیش با پدر جسیکا و مونیکا بخاطر روحیات خیلی سختگیرانه و اخلاق خاص همسر قبلیش خیلی فضای صمیمانه و رمانتیکی بینشون حاکم نبود، فردریک مرد کاملاً مقرراتی و ش و رقی بود، اما ژاکوب جدای از اینکه آدم منظم و دقیق و با آداب و اصولیه، خوب میدونه که تحت هر شرایط خاص و به وقتش چه حالتی داشته باشه و به خوبی می دونه که چطور قدر شناس این عشق پرشور و روحیه ی احساساتی سوزانا باشه.
حسابی نوشیدند و گرم شدند، ژاکوب که باید رانندگی می کرد محتاطانه تر از سوزانا می نوشید اما سوزانا حسابی نوشید و مست کرد، اونا با هم تا ماشین بازو در بازوی هم حرکت کردند، سوزانا که حسابی سرش داغ شده بود مدام می خندید و شوخی می کرد، حالش خوب بود،‌ مست مست نشده بود ولی با ادا و اطوار خودشو به ژاک.ب چسبوده بود، ژاکوب هم خنده کنان مدام می بوسیدشو به خوش فشارش می داد. مثل همیشه در را براش باز کرد و به سمت خونه راهی شدند.
همین که وارد خونه شدند و درو بستند دیگه هردو طاقت نداشتند صبر کنند، ژاکوب که نفهمین چطور کتشو به گیره لباسی دم در آویزون کنه و کی لباش رو رل های سوزانا قرارگرفت، هم رو محکم در آغوش کشیدند،‌چند ثانیه بوسه های اتشین بینشون رد و بدل شد. ژاکوب سوزانا رو روی دست بغل کرد و از پله ها به سمت اتاق خواب بالا برد، صدای خنده های مستانه ی سوزانا تا اتاق ادامه داشت و کم کم به ناله ها و قهقهه های شورانگیز بدل شد و تا ساعتی ادامه داشت..
ادامه دارد ...

اسپنکرمجید
     
#26 | Posted: 17 Jan 2016 22:44
تنبیه شدن سوزانا ، مادر جسیکا
قسمت دوم :

ژاکوب زودتر از سوزانا بیدارشده بود تو آشپزخانه مشغول آماده کردن صبحانه بود که صدای شرشر آب دوش حمام اومد، سوزانا بیدار شده بود و رفته بود یک دوش آب سرد بگیره که حسابی خماری بعد مستی دیشب از سرش بپره. حوله به تن وارد آشپزخانه شو و همینطور که داشت موهاش را خشک می کرد با میز صبحانه ی مفصل و با سلیه ای که ژاکوب آماده کرده بود مواجه شد.
سوزانا: وای! عزیزم چقدر قشنگ و باسلیقه ( و با لبخندی به سمت ژاکوب رفت)
ژاکوب هم با یک بوسه ی طولانی به استقبالش رفت بعد براش صندلی را عب کشید تا بشینه.
آنها صبحانه را به آرامی و در یک فضای سکوت نسبی صرف کردند، هردو می دونستند که بعد از صبحانه برنامه چیه بخاط همین خیلی دست و دلشون به صحبت نمیرفت، گاهی هم که چشم تو چشم هم میشدند یک لبخند کوتاهی بینشون رد و بدل می شد و یا سوزانا که از بابت میز صبحانه سورپرایز شده بود به هر حال با مزه کردن و چشیدن هر چیزی یک تعریف مختصری می کرد ولی اون هم به یک جمله ی کوتا و لبخند رضایت بخش ژاکوب یا یک نوش جونت عزیزم گفتن منتهی می شد. معلوم بود که ژاکوب داره جو را برای اجرای تنبیه آماده میکنه.
سوزانا از سر میز پاشد و چند تکه از ظرف های خالی شده را با خود به سمت ظرف شویی برد و مجدد برای بردن به ظرف ها به سمت میز برگشت و گفت: خیلی ممنون عزیزم، عالی بود! به من که حسابی چسبید. ژاکوب: نوش جونت عزیزم. این را گفت و آخرین لقمه را به دهن گذاشت. سوزانا پشت به ژاکوب مشغول شستن ظروف بود که ژاکوب از سر جاش بلند شد. با بلند شدن صدای کشیده شدن پایه ی صندلی روی کف آشپزخونه سوزانا با یک تکون قابل توجهی از جاش پرید و سرش را به عقب چرخوند. ژاکوب در حالی که از جاش بلند می شد :‌عزیزم من توی کتابخونه منتظرتم، کارت که تمام شد سریع بیا اونجا.
سوزانا با صدای گرفته و آروم: چشم، الان میام
ژاکوب از پدرش یک کتابخانه مجلل با چند صد جلد کتاب و یک میز یا اونطور که بعضی ها ترجمه کردند صندلی اسپنکینگ به ارث برده بود. پدرش توی چک اسلواکی استاد دانشگاه در رشته ی علوم تربیتی بود و پدربزرگش هم مدیر یک پانسیون شبانه روزی بود. در اصل این میز اسپنکینگ متعلق به پدر بزرگ ژاکوب بود و چندین سال عمر داشت و قدیمیترین اسثاثیة منزل ژاکوب بود. تا چند ماه پیش که ژاکوب برای اولین بار از این میز برای سوزانا استفاده کرده بود مدتها بود که میز کنار قفسه های کتاب به عنوان میز زیر گلدونی قرار گرفته بود و اگر هم کسی نمونش را ندیده بود اصلا متوجه نمیشد که این میز یک کاربرد خاص داره. پدر ژاکوب هم در اصل میز را به عنوان یک یادبود از دوران رواج اسپنکینگ به عنوان شیوه ی اصلی تنبیهی به یادگار از پدرش نگهداشته بود و چون تحصصش در علوم تربیتی بود چند باری به عنوان نمونه تصویرش را تو درس تاریخ تعلیم و تربیت به دانشجوهاش نشون داده بود و استفاده ی دیگری از این میز نشده بود و از وقتی هم که به عنوان یک شیء عتیه و یادبود خانوادگی به ژاکوب رسیده بود تنها مثل یک میز زیر گلدونی کنار اسباب کتابخونه نگهداری می شد. ولی اولین باری که سوزانا به یک تنبیه مفصل با ترکه (caning) نیاز پیدا کرده بود ، چون با ژاکوب تو فیلم ها دیده بودند که هنگام اسپنک با ترکه ،اسپنکی به چهارپایه مخصوصی مثل اون بسته میشه و ژاکوب هم از تاریخچه ی میز برای سوزانا تعریف کرده بود برای اولین بار بعد از چندید سال ازش استفاده کردند. البته امروز قرار نیست که از این میز استفاده بشه چون فقط برای اسپنک با ترکه ازش استفاده می شد. بعداً یکی از ماجارهای اسپنک با ترکه که روی این چهارپایه انجام شده را براتون تعریف می کنم. تنبیه این جلسة سوزانا 100 ضربه کمربند بود که برای کمربند یا به حالت خم شده لب دستة کاناپه اجرا میشه یا خوابیده رو تخت و یا نیم کت طوری که یک بالش هم زیر شکم باشه که باسن خوب بیاد بالا و ضربه ها رو کامل دریافت کنه.
ژاکوب مشغول مطالعة روزنامة عصر دیروز بود که صدای در زدن سوزانا را شنید، ژاکوب گفت بیا داخل و سوزانا برهنه و کمربند به دست وارد شد و در را پشت سرش بست. با ورود سوزانا ژاکوب سرش را از روی روزنامه برداشت و سوزانا را دید که برای بستن در پشت به اون چرخید و باسن توپر و خوش فرمش به سمت ژاکوب قرار گرفت. ژاکوب از روی صندلی راحتی بلند شد، روزنامه را آروم تا کرد و کنار گذاشت، دستاش را تو سینه به هم گره زد و به سمت سوزانا که الان وسط اتاق ایستاده بود اومد. سوزانا سرش را زمین انداخته بود و پایین را نگاه می کرد،‌حالت شرمندگی سراپای وجودش را گرفته بود، کمربند دولاشده را از وسط جلوی خودش مقابلش گرفته بود طوری که شونه هاش کمی جلو اومده بود، این حالت کمربند گرفتن از زمین تا آسمون با حالتی که دیشب کمربند به دست وارد اتاق جسیکا شده بود فرق می کرد!
ژاکوب: خوب !‌( یک چند ثانیه ای سکوت کرد و دور سوزانا چرخی زد و خوب براندازش کرد اما سوزانا فقط به پایین خیره شده بود) چند قدمی دور اتاق قدم زد و همینطور که آروم آروم با دست راستش به پشت دست چپش می زد شروع به موعظه کردن کرد:
ژ: خودت خوب می دونی که اشتباهاتب که انجام دادی چقدر زشت و قبیح بوده و چقدر هم برای خودت مخاطره آمیز بوده؛ تو به عنوان یک مادر و زن میانسال باید خیلی بیشتر از اینا مسوولیت پذیر باشی و سنجیده تر رفتار کنی، عبور از چراغ قرمز، رانندگی با سرعت بالا.. اینا همه اشتباهاتیه که ممکنه از یک بچه دبیرستانی سر بزنه اما تو که یک زن بالغی و مسوولیت یک زندگی به دوشته چرا باید انقدر بی احتیاط و بی فکر باشه!!؟؟هان!!
سوزانا: درست میگی، اون روز خیلی اعصابم به هم ریخته بود و رفتار احمقانه ای ازم سر زد.
ژاکوب: اما این باعث نمیشه که جون خودتو به خطر بندازی و برای اطرافیانت دردسر درست کنی! اگه تصادف شدیدتری می کردی چی؟!‌خسارت سنگین، جراحت خدایی نکرده، بیمارستان و شایدم بدتر!
سوزانا دیگه چیزی نگفت و فقط ساکت بود و با شرمندگی پایین را نگاه می کرد.
ژاکوب بعد از کمی مکث: و بدتر از اون هم دروغ! چند بار بهت گفتم که من از دروغگویی به شدت متنفرم و دروغ گفتن از دید من بدترین خیانته! دیگه حسابش از دستم در رفته که تا حالا چقدر برای دروغ گفتن روی این کاناپه خم شدی یا روی اون چهارپایه ترکه خوردی. پس کی دیگه میخواد برات درس بشه.
ژاکوب که دیگه موعظه را کافی می دانست به سوزانا با لحن آمرانه ای دستور داد: بیا خم شو رو دسته کاناپه
سوزانا رفت کمربند را دو دستی به ژاکوب داد و بعد به سمت کاناپه رفت و طوری که کف پاهاش روی زمین بود خم شد شکمش را رو دسته کاناپه گذاشت و صورتش و دستهاش را روی محل نشستن کاناپه، وقتی خم شد تقریباً کف پاهاش از زمین جدا شد و فقط نوک پنجه هاش به روی زمین می مالید. دستهاش از آرنج طوری که همه ساعدش روی سطح کاناپه بود قرار گرفت و سینه هاش هم روی سطح کاناپه فشرده شد، سرش را بین دستاش گذاشت طوری که صورتش به سمت چپ رو به ژاکوب بود، موهای بلندش پخش شد روی سطح کاناپه و دستاش.
ژ: خوب ! آماده ای که نتیجه ی اشتباهاتت را ببینی؟
س: بله قربان! لطفا بخاطر این بی فکری و رفتار اشتباه و دروغی که گفتم حسابی تنبیهم کنید.
ژاکوب کمریند را بالا برد و محکم به وسط سطح باسن سوزانا فرود آورد، سوزانا جیق خفیفی کشید و چشماشو بهم فشرد. ضربات بعدی و بعدی هم فرود اومد و با هر ضربه سوزانا آروم به خود می پیچید ، ضربه دست ژاکوب به مراتب محکمتر از سوزانا بود و به ضربه ی پنجم – ششم رسیده بود که اشک سوزانا جاری شد و شروع کرد ناله کنان گریه کردن و با هر ضربه صدای گریش بلندتر می شد ولی شدیداً خودش را کنترل می کرد که حالتش بهم نخوره که یموقع جریمه بشه. ضربات که روی باسن نسبتاً بزرگ و حجیمش فرود میومد ارتعاش خاصی رو سطح باسنش مینداخت و حسابی فشردش می کرد. ژاکوب همینطور که دعواش می کرد و اشتباهاتش را بهش یادآوری می کرد محکم و با ریتم یکنواختی به زدن ضربات ادامه می داد. صد ضربه واقعاً تعداد زیادیه و چنین تنبیهی حسابی شدید و نفس گیره ، هنوز ضرات به نیمه نرسیده بود که تمام سطح باسن سوزانا قرمز شده بود و رو به ارغوانی شدن می رفت، جای ضربات کمربند به صورت خطوط پهنی روی باسن سوزانا نمودار شده بود و دیگه دشات تراکمشون طوری زیاد می شد که از خوطو پهن قرمز کنار هم به یک قرمزی یکپارچه تبدیل شده بود.
ژاکوب به محکمی ضربات اضافه کرد و کمی هم سرعت زدن ضربات را زیاد کرد. با این وضعیت دیگه تحمل کردن برای سوزانا سخت شده بود و بلند بلند گریه می کرد و هق هق کنان التماس و خواهش می کرد و غلط کردم کنان می خواست که کمی یواشتر بزنه و اونو ببخشه اما ژاکوب بدون توجه به سوزانا با جدیت به اجرای اسپنک ادامه داد تا اینکه ضربات به نیمه رسید، ژاکوب دست از ضربه زدن برداشت و اومد از نزدیک باسن سوزانا را برانداز کرد،‌جای یعضی از ضربات شروع به کبودی کرده بود، ژاکوب کمی باسن سوزانا را مالش داد، بعضی جاهاش کمی سفت شده بود ، با فشرده شدن اون قسمتها زیر دست ژاکوب صدای گریه ی سوزانا بلندتر می شد اما این مالش برای جلوگیری از سفت شدن باسن بعد اتمام اسپنک لازم بود.
ادامه دارد...

اسپنکرمجید
     
#27 | Posted: 2 Feb 2016 22:43
تجربه های اسپنکینگ نگین. قسمت دوم: اسپنک شدن میترا توسط نگین

تمام طول مسیر را تو مترو ایستادم، با اینکه نصف صندلیای واگنی که سوارش بودم خالی بود و یک خانم مسنی هم هی بهم تعارف میکرد که : دخترم بیا بشین، صندلی خالی که هست! اما با لبخند تلخ و زوز زوری بهش می گفتم: مرسی مادر جان، اینطوری راحت ترم و درواقع تو دلم پیش خودم میگفتم: نمی تونم بشینم! تا چند روز نمی تونم!! حتی با ترمزهای قطار وقت رسیدن به سوی توقف هر ایستگاه که برا حفظ تعادل ناخودآگاه عضلاتم منقبض می سد یک درد خفیف و سوزش محسوسی رو تمام سطح باسنم حس می کردم، چه برسه به اینکه بخوام بشینم.
با اینکه کلید داشتم ولی زنگ آیفونو زدم که میترا از اومدنم مطلع بشه،
میترا پشت آیفون تصویری: سلام عزیزم، الهی!! چقدر چهرت ناراحته!! بیا بالا، بیا
از شانس بد من دو سه روزی بود که آسانسور ساختمان خراب بود و واحد ما هم طبقة سوم بود، مجبور شدم از پله ها بالا برم، تو آخرین پاگرد که رسیدم دیدم میترا بیرون در دم پله ها دستاش را جلو دهنش به نشانة همدردی روی هم گذاشته و با نگاه مهربون و ترحم باری منتظرم ایستاده، با اینکه از دستش خیلی عصبانی بودم و نصف تنبیهم و تقرباً همة شدت زیادش بخاطر اشتباه اون بود ولی با دیدن این استقبال مهربانانه و نگاه معصومانش یک لحظه همه چیز فراموشم شد و حس کردم که شدیداً نیازمند آغوش گرم و نوازش های دوستانش هستم، برای همین وقتی که رسیدم بالا کیفممو ناخودآگاه ول کردم رو زمین دم در و همون بیرون از واحد پشت در خودمو انداختم تو بغلش که برام باز کرده بود و سرمو گذاشتم رو دوشش و حسابی گریه کردم، اونم مدام دلگرمی بهم میداد و موهامو نوازش می کرد:
میترا: بمیرم الهیییی !!! عزیزززم ... الهی قربووونت بشم ...
بعد کیفمو از رو زمین برداشت و با هم رفتیم داخل. با هم مستقیم رفتیم داخل اتاق خوابمون و من خودمو به شکم انداختم روی تخت، دیگه گریه نمی کردم اما خسته و بی حس بودم.
میترا : الان برات یه لیوان شیر موز درست می کنم، بمیرم برات اصلا دیگه نایی برات نمونده.
همینطور که خوابیده بودم داشتم به این فکر می کردم که چطوری مساله را برا میترا مطرح کنم، باید بهش می گفتم که چه اشتباه فاحشی انجام داده و حتماً هم باید بخاطرش حسابی تنبیهش کنم، می دونم که میترا با اسپنکینگ حسابی آشناست، حتی خیلی وقت ها هنگام سکس با هم از اسپنکینگ های اروتیک هک استفاده کردیم، همیشه بعد از اسپنک های آقای مینایی و قتی به خونه میام جای اسپنک هام رو بررسی کرده و برام پماد مالیده و خوب میدونه اسپنکینگ چی به سر باسن میاره و جدیتش تا چه حده اما خوب شک داشتم با اینکه همه چیز رو طرف من می پذیره تنبیه شدن به شیوه اسپنکینگ را هم پذیرا باشه. تو همین فکرا بودم که صدای مخلوط کن بلند شد و بعد از کمی هم میترا با یک لیوان شیر موز وارد اتاق شد. لیوان را روی دراور کنار تخت گذاشت و امود کنارم لب تخت نشست، دستش را گذاشت رو کمرم، معلوم بود میخواد باسنمو بماله، منم آروم دستام را گذاشتم زیر سرم و از کنار نگاهمو انداختم تو چشماش، همینطور که داشت دلداریم میداد دستش لغزید سمت باسنم و آروم آروم شروع به مالش باسنم کرد.، کمی دردناک بود ولی حس ملایم و آرامشبخشی داشت،
این داستان ادامه دارد ...

اسپنکرمجید
     
#28 | Posted: 4 Feb 2016 01:43
سلام
اول داستانت داره قشنگ داره میره جلو خیلی خوشم امد
دوم یه گلایه خیلی دیر داستانت رو اپلود میکنی سعی کن سریعتر ادامه بدی داستانتو

غریبه ترین آشنا در میان دوستان
     
#29 | Posted: 5 Feb 2016 21:29
امیدوارم بقیشو زودتر بزاری
با سپاس
     
#30 | Posted: 12 Feb 2016 20:08
درود خدمت همه دوستانی که نوشته های منو پیگیری می کنند و با تشکر و سپاس فراوان از این همه لطفشون. باید عرض کنم خدمتتون که من برای نوشتن یک صفحه داستان گاهی وقت ها یک روز رو به صورت پراکنده وقت میذارم و بارها جمله ها و فضاهای داستانم را تغییر میدم برای همینه که خیلی نوشتنم کنده برای همین ازتون پوزش می طلبم اما بدونید که همیشه فکرم مشغول نوشتن داستان ها و مطالب جدید براتون هست و از حمایت و پیگیریتون سپاسگذارم. و اما ادامه داستان اخیر:

تجربه های اسپنکینگ نگین. قسمت دوم: اسپنک شدن میترا توسط نگین
ادامه داستان:

هنوز لباس های بیرون تنم بود، میترا آروم آروم از روی شلوار باسنمو مالش می داد، با کف دست و نجه های ظریفش آروم سطح باسنمو و به پایین فشار می داد و به صورت دورانی حرکت می داد، کمی به سمتم خم شد، فشار سینه های نرمش را روی کمرک حس کردم، دست چپش را برد زیر بدنم و شروع به باز کردن دکمه شلوارم کرد، برای اینکه راحت تر بتونه کارشو انجام بده شکمم رو از روی تخت آوردم بالا تا راحت زیپ شلوارمو پایین بکشه، آروم آروم شلوارمو از پام کشید پایین، شلوار های فرم ما خیلی تنگ و چسبونه، بخاطر همین همین که از روی سطح باسنم پایین کشیده می شد حسابی با سطح باسنم تماس پیدا کرد و سوزش زیادی داشت و یک آخ خفیف کشیدم، همین باعث شد که میترا باز شروع به دلداری و ابراز همدردی بکنه و قربون صدقم بره. وقتی که شرتمو در آورد و سطح باسنمو دید با تعجب و حالت شوکه شده ای گفت: واااای !! چقدر وحشتناک شده، نگین چی کرده با باسن خوشگلت !!! بمیرمممم، چقدر کبود شده، وای وای وای .. جای ترکه ها رو ببین چه ورمی کرده
حالا دیگه پاهام کاملا برهنه بود و میترا داشت با پماد ضد التهاب باسنمو ماساژ میداد، سطح باسنم چرب و داغ شده بود، بخاطر خاصیت مسکن بودن پماد خیلی از دردم کم شده بود و فقط داشتم از ماساژ ملایم و حرفه ایه میترا لذت میبردم، میترا چون پرستار بود خودش بصورت مستقل و کاملا حرفه ای دوره های مختلف ماساژ را گذرونده بود و یک ماساژ دهندة کاملا حرفه ای بود، بیشتر زمانی که با هم سکس داریم درواقع همراه با ماساژه و حین این ماساژ دادنهاست که میترا با تخصص و شناختی که به نقاط حساس و تحریک پذیر بدن داره خوب میدونه که چطور همدیگه را به ارگاسم کامل و اوج لذت برسونیم، الانم که دیگه حسابی باسنمو ماساژ داده بود و عضلات ملتهب و گرفته شدش را خوب آروم و شل کرده بود کمک کمک با دستش اندام های جنسیم را تحریک می کرد، حس خیلی اروتیک و لذت بخشی پیدا کرده بودم و اگر مثل دفعات قبل بود هیچ بدم نمی اومد که این مالش های بعد از تنبیهات ماهانه به یک سکس داغ و به یاد موندنی تبدیل بشه اما باید امشب هرجور بود مساله اشتباه بزرگ میترا را بهش گوشزد می کردم و بخاطرش حسابی تنبیهش می کردم، برای همین همینطور که میترا داشت آروم آروم به کارش ادامه میداد تو فکر این بودم که چطور مساله را بهش مطرح کنم که ناگهان با یک سوال به موقع خودش کارم را راحت کرد، میترا همینطور که داشت به ماساژ ادامه میداد با صدای نازک و عشوه آمیزی گفت: عزیییزممم حالا بخاطر چی این مینایی بی رحم کون خوشگلتو اینجوری خط خطی و کبود کرد؟ ( و همینطور که انگشتشو به اطراف سوراخ باسنم میمالید و قصد دخول داشت گفت ) حالا من چطور امشب باهاش حال کنم ؟ ( میترا توی سکس هایی که باهم داریم عاشق اینه که با استرپ-آن = Strapon )آلت مصنوعی که زنها با کمربند های شرت مانند می پوشند و حین سکس برای شریک جنسیشون نقش مردانه را بازی می کنند) تو حالتهای داگ استایل با من از پشت سکس کنه و البته منم همیشه این کار را دوست دارم و هر دو هم حین سکس با کف دست حسابی باسن طرف مقابلو اسپنک می کنیم و الان از این ناراحت بود که امشب نمی تونه حین کردن باسن درب و داغون شدمو اسپنک کنه.
من که منتظر این موقعیت بودم بعد از یک مکث دو ثانیه ای بعد از سوال میترا گفتم : بیشترش بخاطر یک پرستار بی حواس بود که چند روز پیش سر کار خوابش برده بود، تو هم خوب میشناسیش !!!
میترا بعد از این که جمله من تمام شد هنوز دو سه ثانیه ای با انگشتش دم سوراخمو آروم آروم میمالید و من فکر کردم که متوجه حرفم نشد اما یک دفعه حس کردم انگشتش متوقف شد و بعد یهو کشید بیرون و از جاش پاشد و یک قدم از لبة تخت رفت عقب و ایستاد و دستاش را رو گونه هاش گذشت و گفت:
میترا : واااااییییی !!! یعنی بابت اون روزی که من خوابم برده بود سر کار اینطوری تنبیه شدی ؟! خاک بر سرم کنن، الهی من نباشم !!! چه وحشتناااک
من به پهلو چرخیدم و رو آرنج دست چپ به بغل لم دادم و چشامو انداختم تو چشماش و گفتم : همه تنبیه که نه اما نصف ضربات و انتخاب ترکه و این محکم زدنه این دفعه بخاطر این مساله بود .. کمی مکث کردم و ادامه دادم : میترا باید بیشتر از این تو دفتر ما حواست به کارت جمع باشه، هم آبروی من حسابی رفت، هم این تنبیه شدید و بدتر از اون اینکه جون یک آدمو به خطر انداختی حین کار
میترا حسابی شوکه شده بود و هاج و واج نگاهم میکرد اما بعد از کمی حس شرمندگی و خجالت تمام وجودشو فرا گرفت و سرشو پایین انداخت و حس کردم که بغض کرده و بعد شروع کرد به گریه کردن، صورتشو پشت دستاش پوشوند و شروع کرد آروم آروم گریه کردن، من طاقت نیاوردم که اینطور گریه کردنشو ببینم و بلند شدم ورفتم بغلش کردم، میترا دستشو انداخت دور گردنم و من هم همینطور که گریه می کرد و حین گریه هاش سعی داشت با جملاتی مثل این که اصلا فکرشو نمی کرده که بخاطر این اشتباه من تنبیه بشم و خیلی پشیمونه و از این حرفا ازم عذرخواهی کنه دستمو کردم لای موهاش و نوازشش می کردم که آرامششو بدست بیاره و داشتم به این فکر می کردم که حالا چطوری مساله تنبیهی که براش درنظر گرفتمو مطرح کنم که باز خودش به کمکم اومد و یهو خودشو از بغلم کشید بیروم و همینطور که داشن با پشت دستاش اشکارس صورتشو پاک می کرد گفت:
میترا: نگین ، عزیزم من باید بخاط این اشتباه وحشتناک که باعث ششد تو اینطور تنبیه بشی تنبیه بشم، حقمه که حسابی تنبیه بشم!
من که این جمله را شنیدم کمی مکث کردم و تو دلم از بابت اینکه کار منو راحت کرد خوشحال شدم چون واقعا برام سخت بود که برای دوست به این خوبی و صمیمی ای تصمیمم به تنبیهش را مطرح کنم دستام را گذاشتم روی شونه هاش و گفتم:
من : عزیزم خودم هم همین تصمیم را داشتم، الان دیگه موقعیت شغلیت تو مجموعه ما و همینطور هم رابطمون باهم در سطحیه که باید درباره بعضی اشتباهات و مسایل که پیش میاد خیلی جدی تر با هم صحبت کنیم.
میترا دوباره اومد تو بغلم و گفت: هر تنبیهی که برام درنظر بگیری من قبول دارم
میترا آماده بود که همون موقع تنبیه بشه اما هم من الان خسته بودم و هم اینکه تو این ساعت روز زمان مناسبی برا تنبیه نیست بخاطر همین بهش گفتم:
من: میترا بهتره تنبیه را بذاریم برای قبل از خواب
میترا : باشه عزیزم، هرچی تو بگی، بعد رفت و لیوان شیر مروزم را برداشت برام آرود داد دستم
میترا: بخور عزیزم، رنگت مثل گچ شده، بخور و کمی استراحت کن تا من برم برای شام یه چیزی آماده کنم.
با لبخند جواب این همه محبتشو دادم و لیوانو از دستش گرفتم
ادامه دارد...

اسپنکرمجید
     
صفحه  صفحه 3 از 5:  « پیشین  1  2  3  4  5  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / داستان و مقالات آموزشی درباره اسپنکینگ بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2018 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites