تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

وقتی مامانمو شناختم

صفحه  صفحه 3 از 7:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  پسین »  
#21 | Posted: 22 Feb 2016 13:42
۲۰
فردا صبحش مامان یه سری خرید داشت که رفتم انجام دادم...دلم دوباره سیگار خواست.2 نخ گرفتم و کشیدم و اومدم خونه خریدارو دادم مامان.رفت آشپز خونه تا ناهارو آماده کنه.ساعت 11 بود که پارمیدا یه مانتو جلو بازه آبی با یه تاپه سفید زیرش با یه شلوار جینه آبیه تنگ که تا بالای مچه پاش بود پوشیده بود.یه شاله سفیدم سرش بود که بخاطره باز بودنش سینه هاش معلوم میشد راحت.خداحافظی کرد و رفت بیرون.مامانم رفت اتاق که آماده شه.
بعده یه ربع اومد بیرون.وای دوباره تیپه سکسیشو زده بود.اونم واسه عرفان.یه لاس یه سره بلند تا یکم پایین تر از رونه پاش پوشیده بود به رنگه گل بهی.از پوشتش بندای ضربدری داشت که کمرش معلوم بود تا یه وجب بالاتر از کونش.یقشم که یجوری بد چاکه سینش کامل معلوم میشد.با یه صندل که حالته کونش عالی شده بود موقع پوشیدنش.این دفعه مامانم خیلی بی پرواتر از قبل بود.انگار مهم نبود حتی سععیده ام فکره بد کنه درموردش.
-وای این چیه پوشیدییییی؟
+چیه؟بده؟
-مامان این دیگه خیلی یجوریه...
+چجوری اونوقت؟
-یجوری دیگه...
+تا نگی چجوری عوض نمیکنم
-نه عوض که نکن...ولی خب خیلی سکسیه
+هههه میدونم امیر جان.واسه دوستت پوشیدم.به تو چه.دوست دارم اینطوری باشم جلوش اصلا
این تحقیر شدن دیوونم کرده بود.لبخندی زدم و حرفی نزدم دیگه.ساعت 12 بود که عرفان اینا اومدن.عرفان همینکه مامانمو دید مات موند یه لحظه.سعیده خانومم که تعجب کرده بود از تیپه مامانم اول اخماش رفت تو هم.ولی کم کم یجور انگار داشت حرص میخورد.مامانم تو آشپز خونه بود و ما 3 تام داشتیم همینطوری حرف میزدیم.سعیده خانوم رفت آشپز خونه پیش مامانم.دیدم صداش کرد و نشستن پای میز ناهارخوری یکم یواش حرف زدن با هم.برام عجیب بود.کنجکاو بودم چی میگن
#امییییییییر مامانت چقققققدر کس شدهههه
دوباره عرفان حشری شده بود
-آره بهم گفت واسه تو پوشیده...خواستم بگم عوض کنه گفت بهم ربط نداره...فکر کنم خیلی دوست داره سکسی باشه پیشتااا
#جوووون دارم دیوونه میشم.دلم میخواد همونجا لباسشو بدم بالا بکنمش...وای کاش مامانم نبود اینجا...
-دیگه پر رو نشو...حالا که هست...فکر کنم عصبیم شده از تیپه مامانم تازه...
#نه فکر کنم حسودیش شده فقط.نگا رفتن اتاق با هم الان...
دیدم نیستن .فهمیدم رفتن تو اتاقه مامانم.بعده 10 دقیقه اومدن بیرون...وای چی میدیدم.
سعیده خانوم یه دامن از مامانم گرفته بود پاش کرده بود که تا بالای زانوش بود.به رنگه کرم.با یه کته کوتاه که ست همون دامن بودش.
*ببخشیدا بچه ها.لباسم اذیتم میکرد از مهشید جون گرفتم
عرفان سرخ شده بود از خجالت...دره گوشش گفتم
-مثیکه مامان توام همچین بدش نمیادا
+امییر خفه شووو
یه خنده ای کردم...کم کم خجالتش ریخت ولی هنوز عصبی بود.رفته بود پیش مامانش و حرف میزد باهاش آروم.منم رفتم پیشه مامان
-وای چرا اینطوری شده مامان عرفان؟
+هیچی بابا دیوونم کرد...میگفت تو داری این تیپارو میزنی که پسرم از راه ب در شه.منم گفتم اگه اینجوری فکر میکنی توام همین تیپارو بزن جلو پسرم.حالا نیست توام خیلی بدت میاااااااد
-خیلیم عالی.چه خوش هیکلم هست ماشاللا
+از من بهتره یعنییی؟
-نخیر شما یدونه ای مامان گلم...من یکم با عرفان برم اتاق عصبیه از اینکاره مامانش...ببینم میتونم آرومش کنم یا نه...
+آره برو بش بگو اینا عادیه و از لذت بردنه خودت بگو بهش...اینطوری اونم میاد تو خط کم کم
-عرفان بیا بریم پای کامپیوتر
#باشه امیر الان میام
رفتم اتاق و نشستم رو تخت.بعده چند دقیقه عرفان اومد.کیرش خوابیده بود دیگه
-چرا اینطوری میکنی؟
#هیچی...یکم عصبیم
-چرا خب؟
#نمیدونم...الان باید عصبی باشم از کاره مامانم...ولی اینکه عصبی نیستم عصبیم میکنه...انگار خوشمم اومد حتی از اینکارش
-به بهههه پس توام مثله منی که
#گه نخور بابا
-جدی میگم...یکم فکر کن...مثلا الان مامانت برای من خوشگل کرده...حشریت نمیکنه این
#نه اصلا
کیرشو نشون دادم...سیخ شده بود...نمیتونست دیگه چیزیو انکار کنه.آروم دست بردم و مالیدم کیرشو.رو صندلی کامپیوترم نشسته بود
یدفعه در اتاق باز شد.مامانم یجور که حول بود سریع اومد تو اتاق.دستمو سریع برداشتم.
+به به دارین حال میکنین که
اصلا نفهمیدم چی شد.همینکه اومد تو سریع اومد صندلی عرفان و چرخوند یدفعه نشست رو پاش.یه پاش این طرف و یه پاش اونور عرفان بود.کسش از رو لباس رو کیره عرفان بود تقریبا
سینه هاشو برد جلوتر.
+دیدی لذت داره اینکارااااا؟
عرفات بهت زده نگاش میکرد.ممامانم تند تند خودشو میمالید رو کیر عرفان.اونم کم کم به خودش اومد و دستشو گذاشت رو کمره مامانم همراهیش میکرد.کیرم به نقطه اوجه خودش رسیده بود.هیچی نمیتونستم بگم.یدفعه مامانم یه تکون دیگه خورد و پاشد لباسشو مرتب کرد
+بسه دیگه الان مامانت میاد از دسشویی
سریع رفت بیرون و درو بست.هنوز بهت زده و متعجب بودم.داشتم فکر میکردم چیشده که یدفعه دیدم عرفان موهامو کشید محکم کیرشو کرد دهنم.نفهمیدم کی درش اورده بود اصلا.تا اومدم سرمو ببرم عقب یه تلنبه زد و یهو دهنم تلخ شد.
عرفان عقب عقب رفت و افتاد رو صندلی.انگار هرچی انرژی داشت تخلیه شده بود
آبشو اروم قورت دادم
#وای امیر چه کسی داره.وای چقدر بدنش سکسیه.اههههه دیوونم کرد با اینکارش جنده خانووووم
-چرا اینطوری کردی یهو
#مامانت حشریم کرررررد میفهمی؟؟؟ابمو کشوند بیرون.منم ابی که مامانت کشید و ریختم دهنت.فهمیدی مادر جنده؟
خیلی لذت برده بود از کاره مامانم.منم نگاه کردم دیدم آبم اومده تو شلوارم.حتی نفهمیدم کی.سریع پاشدم لباسامو عوض کردم و با عرفان رفتیم بیرون.مامانمو سعیده خانوم نشسته بودن پیشه همو مامانم تا مارو دید یه خنده ای کرد و دهنشو نشون داد.بی اختیار دستم رفت سمت لبم.دیدم یه تیکه پایینه لبم هنوز آبکیره عرفان مونده.با دست برداشتمش.مامانم همون انگشتشو یکم برد سمت دهنش.بی اختیار اون ابو کردم تو دهنمو انگشتم و لس زدم.یه پوزخنده تحقیر امیز زد و دوباره روشو کرد به تلویزیون که با سعیده خانوم ادامه سریالاشونو ببینن.عرفانم داشت میدید منو.نگاش کردم یه خنده ای کرد و بی توجه به من رفت نشست رو مبل روبروی مامانم.سعیده خانوم سمت راست مامانمو رو به تلویزون نشسته بود و وقتی اینا کاری میکردن اگه روش به تلویزیون بود نمیدیدشون.
از همه این تحقیر شدنا و بی توجهیا کیرم بی اختیار دوباره سیخ شده بود...چقدر امروز واسم لذت داشت...
(ادامه دارد ...)

تو زندگیم مشکلایی داشتم که واسه خیلیا "داستان"ه
با نویسندگی خیلی از دردام کمتر میشن
     
#22 | Posted: 23 Feb 2016 16:08
۲۱
رفتم رو مبل تکی جلوی تلویزیون نشستم.سمت راستم مامان و سمت چپم عرفان بود.سمت راست مامانمم سعیده خانوم رو به تلویزیون بود.داشتم مامانمو نگاه میکردم.یه نگاه کرد و دید که سعیده محو تلویزیونه روشو کرد به عرفان و یواش و ارومدست چپشو گزاشت رو سینش و یکم مالیدش محکم و چشماشو یه لحظه بست لبشو گاز گرفت.عرفان داشت مات نگاش میکرد.سیخ شدنه کیرش کامل از زیر شلوار تابلو بود.مامان دستشو برداشت.پاهاشو انداخت رو هم.لباسش یکم رفته بود بالا و رونه پاش کامل معلوم بودش دستشو گزاشترو پاش و انگشتاشو کرد بین روناش یکم مالید.داشت عرفان میمرد از حشر.یدفعه پاشد رفت آشپز خونه و عرفان و تو کف گزاشت.عصبیش کرده بود باز.منم رفتم پیشه مامان که میز ناهارو بچینیم
+چه خوب بود امروز
-آره خیلی اذیت کردی این بچرو دیگه
+خیلی حال داد خب.به هممون
-اونکه آره...ایشاللا خوش بگزره تا آخره روز
+الانم میخوام یکم باز اذیتش کنم سره میز.مثله همون سری میشینیم.حواس باشه...
-چشم
میزو چیدیم و عرفان اینارو صدا کردیم.وقتی از نشستنشون مطمئن شدیم من جلوی سعیده خانومو عرفان جلوی مامانم نشست.چون فاصله صندلیا زیاد بود متوجه زیر میز نمیشد راحت.شروع کردیم به ناهار خوردن .سعیده خانوم که فکر کنم خیلی این سریالو دوست داشت هنوز سرش تو تلویزیون بود.مامانم یه تلنگر زد بم و زیر میزو نشون داد.دیدم یه پاش دراز شده تقریبا.قاشقمو انداختم.یه لحظه سعیده خانوم سرشو برگردوند ولی وقتی دید قاشقم افتاده و چیزی نشده دوباره تلویزیونشو نگاه کرد.رفتم زیره میز که قشقو بردارم و ببینم چه خبره.باورم نمیشد.
عرفان زیپه شلوارشو باز کرده بود و مامانم پاشو گزاشته بود رو کیرش و داشت با انگشتاش جق میزد واسش.کیرم سیخ شد دوباره.اومدم بیام بالا که جا خوردم.صحنه ای دیدم که اونم باورم نشد.سعیده خانوم داشت از زیره میز دستشو هی تکون میداد به طرفه من.یجوری تکون میداد یعنی بیا اینجا.مردد بودم.گقتم حتما تیک عصبی داره دستشو تکون میده...اما کنجکاوی جلو این فکرو کرد.اروم دستمو بردم سمت دستش.یدفعه دستمو گرفت و از لای دامن گزاشت رو رونش.خیلی صحنه وبی بود.اولین باری که رونه یه زنو لمس میکردم.اونم مامانه دوستم.دیگه مطمئن شد اونم میخواره.با دستم یکم مالیدمو سریع اومدم بالا...داشت ضایع میشد.
سعیده یه نگام کرد و خیلی عادی روشو کرد به تلویزیون که کسی شک نکنه.
+حال کردی دارم چیکار میکنم؟
یاده این افتادم که مامان داره زیره میز واسه عرفان جق میزنه.خوشبختانه متوجه کاره سعیده خانوم نشده بود.
-وای آره خیلی خوب بود...آبش نیاد یهو
+حالا بیاد چی میشه مگه
عرفانو یه نگاه کردم.حشریه حشری بود.یه لحظه چشماشو بست و تنش کلا تکون خورد.مامانو دیدم یه خنده یواشکی کرد.بعده چند لحظه دیدم پاشو انداخت رو اون یکی پاش سمته من.وای...پاشو دیدم آبه عرفان ریخته بود روش...عرفان با پاهای مامانم اونم رو پاهاش ارضا شده بود.
+حالا با غذامون یچی دیگم داریم
مامانم دست چپشو برد پایین.یه انگشتش و یکم کشید رو پاش.وقتی مطمئن شد حواس سعیده نیست اورد بالا سریع گزاشت دهنش و در آورد.رو به عرفان یکم دهنشو تکون داد و قورتش داد...چقدراین صحنه شهوت انگیز بود...مامانم داشت آبه یکی دیگرو مزه میکرد.عرفان خیلی خوشش اومده بود...یه لبخند رو صورتش بود.
+حالا نوبته توئه
-یعنی چی؟
+بخور دیگه...تو که جدید نی واست...واسه من جدید بود که دیدم خیلیم خوشمزس اتفاقا.
با تعجب نگاش میکردم که یدفعه دستمو گرفت کشید رو پاش.انگشتم با آب کیر عرفان خیس شد.دیدم مامان دوباره داره عرفان و نگاه میکنه و غذاشو میخوره.آروم دستمو آوردم بالا گزاشتم دهنم و سریع در آوردم.چون جلوی سعیده خانوم نشسته بودم خطرناک بود.اما خداروشکر چیزی نفهمید.خلاصه تا آخره غذا هر چند لحظه یبار یا مامانم یا من آبه عرفانو میخوردیم و اونم نگامون میکرد و فقط لذت میبر و با نگاهاش منو تحقیر میکرد.
غذا که تموم شد پاشدیم و لوازمو بردیم تو آشپزخونه هممون.بعدشم نشستیم به صحبت کردن و دیگه اتفاق خاصی نیفتاد وساعت 5 اینا بود که خداحافظی کردن و رفتن.بعدشم پارمیدا اومد وقت نشد با مامان صحبت کنیم در مورده روزمون.ولی اون شب رفتم حمومو و با یاده همه صحنه هایی که دیده بودم جق زدم و اومدم بیرون...
شب موقع خواب کلی فکرو خیال تو سرم بود...
اگه یه موقع عرفان به کسی بگه چی...حالا اون به کنار...اون کاره سعیده خانوم چی بود...یعنی ممکنه اونم از اینکارا با من کنه؟
عرفانم که فهمیدم مشکلی نداره...کاش بشه یروز بدونه مشکل 4 تامون از وجده همدیگه لذت ببریم...البته عرفان رو آبجیمم سیخ کرده بود...اونم باید وارده این خوشگذرونیا میشد...
(ادامه دارد...)

تو زندگیم مشکلایی داشتم که واسه خیلیا "داستان"ه
با نویسندگی خیلی از دردام کمتر میشن
     
#23 | Posted: 28 Feb 2016 10:14
ببخشید بابته تاخیر.

۲۲
چند روز به رواله عادی گذشت.3 شنبه شب بود که تو اتاقم داشتم درس میخوندم.مامان در زد
-بیام تو پسرم؟
+بیا مامان...جانم؟
-روبراهی؟
+اوهوم...مرسی
-میگم فردا تا ساعت چند کلاسی؟
+12:30 کلاسم تموم میشه تا 1 خونم دیگه.چطور مامان؟
-پارمیدا فردا میخواد با یکی از دوستاش بیاد خونه...نمیتونی دیر تر بیای؟
+چرا میتونم با دوستام برم جایی...کدوم دوستش حالا؟
-حالا آخره شب لپتابو میدم بهت ببینی...داستان دارن دیگه
حشری شدم از این راحتیه مامانم...یعنی انقدر راحت میزاشت دخترش به کسی دیگه بده؟
+خب خودت چیکار میکنی؟
-منم با عباس جونم میرم بیرون.
+خب باشه...فردا ساعت 3 اینا میام خونه
-خوبه...پس من برم به پارمیدا بگم نیستی فردا تا 3
هیجان باحالی داشتم...آبجیم میخواست فردا به کسی تو خونه خودمون بده...مامانمم میخواست با بی افش بره بیرون...رسما منو هیچی حساب نمیکردن دیگه!
اون شب گذشت و فرداش بعده مدرسه زنگ زدم به عرفان
+چطوری عرفان؟
-جوووون مادر جنده من...خوبی تو؟
اونقدر از این حرفش لذت بردم که یه لحظه وسط خیابون چشامو بستم یه آهه کوتاه کشیدم.
+اوووف آره حشری...خونتون کسیه؟
-نه تنهام...چطور؟
+هیچی میخوام یه سر بیام اونجا برم تا 3 اینا
-جووون قدمت رو چشم.بدو پ منتظرم
نمیدونم چجوری زمان گذشت که چشممو باز ردم جلو خونشون بودم.زنگ زدم و درو باز کرد.رفتم بالا.بعده سلام و احوال پرسی رفتم دستشویی و دست صورتم و شستم و لباسمو عوض کردم یکی از لباسای عرفان و پوشیدم.رفتیم پای کامپیوتر نشستیم
+خوش گذشت 5 شنبه بهتاااا
-جووون به تو و مامانت که بیشتر خوش گذشت.طعمشو دوست داشتیناااا
یاده خوردنه آبش با شام افتادم...کیرم سیخ شده بود
-نه مثیکه اونقدر خوش گذشته که یادآوریش الانم کیرتو سیخ میکنه
دستشو گذاشت رو کیرم و مالید یکم
-عکسارو نگاه کن حال کن
مانیتور و که دیدم میخ کوب موندم.عرفان از مامان مهشیدم و پارمیدا کلی عکسه یواشکی گرفته بود...تو حالاته مختلم...موقع دولا شدن...وایسادن...نشستن
عرفان دستمو گرفت و گذاشت رو کیرش.آروم میمالیدم واسش و عکسارو عوض میکردفکر کنم حدوده 200 تا عکس بود تو حالاته مختلم
شلوارشو کشید پایین و سرمو کشید سمت کیرش...اول نمیخواستم بخورم ولی با دیدنش دوباره حشری شدم...کیری بود که واسه مامانمو آبجیم سیخ بود.مگه میشه نخوردش.آروم آروم شروع کردم به ساک زدن
-اووف...یروز میره دهنت...فعلا که مامانت روش نشسته با لباس...به پاشم که مالیدمش...واسم جقم زده...یروزم از کس میکنمش...یروزم ساک میزنه واسم
موهامو گرفت و تلنبه زدنشو با سرعت تر کرد
-بیا رو تخت دراز بکشیم...میزاری بکنمت؟
+نه عرفان تا حالا ندادم...الان نه
-خب لاپایی میزنم فقط
+نکنی توشا...
-باشه دیگه
دمر دراز کشیدم.عکسای کامپیوتر رو اسلاید شو بود و جلو رومو عوض میشد.عرفان اومد رو کمرم دراز کشید...اولین باری بود این حسو داشتم...خیلی خوب بود و دوست داشتمش.دستاشو گزاشت رو شونه هام و کیرشو کرد لای رونای پام...آروم تلنبه میزد
مانیتورو نگاه کردم...عکسی بود که عرفان با گوشیش وقتی گرفته بود که مامانم داشت با پاهاش جق میزد...کیره عرفان لای انگشتای لاک زده پای مامانم
-اوففف امیر چقدر پاهای مامانت نرمه...مقله رونه پاته...خیلیخوب بود وقتی جق میزد واسم
دلم میخواست عرفان بکنتم...نمیدونم..شاید این کارای مامانم...این بیغیرتی منو اوبی کرده بود...ولی واقعا از اینکه مثله یه زن عرفان باهام برخورد کنه لذت میبردم
+عرفان بلدی کون بکنی؟
-جوووون...دیدی خودتم خوشت میاد...درد نمیگیره حواسم هست
+اروم کار کنیا
-باشه
رفت و از رو میز آرایش اتاق مامانش یه کرم آورد.اروم میمالید در کونم...بدنم موی زیادی نداشت و تقریبا یکم تپل ولی 4 شوننه بودم.محو مانیتور بودم...عکس مامانم بود وقتی جلوی عرفان نشسته بود و پاهاشو انداخته بود رو هم...چقدر رونای مامانم سکسیه...چه حالی کرده عباس
به خودم اومدم دیدم عرفان 2 تا انگشتش تو سوراخمه...انقدر ناکس وارد بود که اصلا نفمیده بودم..
-اماده ای؟
+اوهوم
عرفان دستاشو گذاشت دوره سرم...اروم اومد روم...کیرشو تنظیم کرد...هیجان خاصی داشتم...اینکه تا چند لحظه دیگه کسی که خودم میکردمش قرار بود بکنتم...اونم وقتی کیرش واسه آبجیو مامانم سیخ شده حسه باحالی بود...
عکسه آبجیمرو صفحه بود در حالیکه دولا شده بود تا از رو زمین چیزی برداره...چه استیله خوبی داشت بدنش...وای راستی الان ساعت 2ه...حتما آبجیم داره به یکی دیگه میده
-اوووووف چه داغهههه
با صدای عرفان به خودم اومدم...کیرش تا نصف تقریباا تو کونم بود...درد داشتم...دلی لذتش بیشتر بود...چاقاله خودم داشت منو میکرد...حالا مثله زنش شده بودم...هم منو میکنه هم یروز مامان و آبجیمو....دوست داشتم این فکرارو...یه آه اروم میکشیدم
-جون داری حال میکنی؟مامانتم زیره کیرم انقدر حال میکنه...سگ حشره...همین روزا میکنمش...پارمیدامم میکنم...جنده های خودمن مرتیکه بیغیرت..توام میتونی فقط نگاشون کنی یا پیششون بهم کون بدی...
چقدر گستاخانه حرف میزد...لحنشو دوست داشتم...پر از تحقیر بود...پر از شهوت...واقعا لذت میبردم زیرش..تلنبه های عرفان با تعریب از کونه خودمو مامانم و پارمیدا ادامه داشت تا بعده 10 دقیقه احساس داغی تو کونمو حس کردم...آبه عرفان بود که خالی شده بود
-اوووووف چقدر خوب بودددد...دیگه منمو نکنیاااا حالا فقط کونیه خودمی...مامانتم جنده خودمه...3 تاتونو میکنم
عقب عقب رفت و افتاد رو تخت...منم پاشدم برم خودمو تمیز کنم ...همونجا جقم زدم واسه خودم...اومدم لباس پووشیدمو نشستم پیش عرفان و اونم شروع کرد به تعریف از مامانمو پارمیدا...دیگه ساعت 4 شده بود...حتما رفته بود پسره...از هیجانه دیدنه فیلمای دوربین داشتم میمردم...خداحافظی کردم و موقع رفتن عرفان یدونه چک زد به کونم که یه جوووونم پشتش گفت...
اولین کون دادنم...اونم به کسیکه مامانم واسش جق زده بود...حسه جالبی بود...یعنی آبجیم از کسم داده؟
یعنی پرده نداره؟
(ادامه دارد...)

تو زندگیم مشکلایی داشتم که واسه خیلیا "داستان"ه
با نویسندگی خیلی از دردام کمتر میشن
     
#24 | Posted: 29 Feb 2016 18:22
سلامی دیگه به همه خواننده های عزیز این داستان
دوستان گلم از اونجایی که نزدیکه عیده و یکم سرم شلوغه تصمیم به این گرفتم داستان و تو چند فصل منتشر کنم.
این داستان خاتمه فصل اول میشه.فصل دوم از ۱۵ فروردین استارت میخوره ایشاللا.مرسی تا اینجا همراهی کردید.
این قسمتم به خاطتون طولانی تر نوشتمش...
از ۱۵ فروردین با کلی سورپرایز تو داستان میام پیشتون
دوستون دارم

۲۳ (پایان فصل اول)

ساعت 5 بود که رسیدم خونه.
پارمیدا رفته بود حموم و مامانم پای تلویزیون بود
+سلام پسرم...خسته نباشی...خوبی مامانی؟
-سلام مامان...مرسی...توام خسته نباشی...خوبی؟خوش گذشت؟
+وای آره جات خالی ...رفتم خونه عباس اینا...انقدر خونش بزرگ و شیک بود که خدا میدونه
-به بههه پس کلیم حال کردین با هم...
+دیگه دیگه...امروز سه تامون حال کردیم خلاصه
-من؟چیکار کردم مگه؟
+عرفان به مامانش گفته بود تو داری میری اونجا...دیگه تنها باشیدم که خیلی حال میکنین خلاصه
خجالت کشیدم و سرمو انداختم پایین
-خوبه خوبه...برو لباسات عوض کن بیا عصرونه بخوریم
لباسامو عوض کردم و یه آب به دست صورتم زدم...پارمیدام از حموم اومد و سه تایی رفتیم نشستیم عصرونه بخوریم...حرفای عادی و روزانمونو میزدیم و مامان که میگفت سره کاره...پارمیدام میگفت کلاس بوده...اما موقع این حرفا هی همو نگاه میکردن و یه لبخند میزدن...وقتیم که سره پارمیدا پایین بود مامان منو نگاه میکرد و یه چشمک میزد بهم
+خب دیگه بسه...پارمیدا جان مامان؟
#جونم مامی؟
+ببین داداشت از خودمونه...خیلی چیزارو میدونه...لازم نیست جلوش تظاهر کنیم
یه لحظه مات موندم...مامانم چی میخواست بگه؟این چه حرفی بود؟
-چی میگی مامان؟
+هیس حرف نزن تو...ببین پارمیدا امیر یه سری حسا داره که فقط با من درموردشون حرف زده...مثلا از اینکه کسی با دیدنه ناموسش لذت ببره نه تنها ناراحت نمیشه خیلیم لذت میبره
گیج داشتم مامانو نگاه میکردم...چرا اینکارو میکرد؟پارمیدام همینطوری بود...تعجب کرده بود..خیلی زیاد
#یعنی چی مامان؟
+ببین مثلا اینکه من با عباسمو امروز خونشون بودمو امیر میدونه...خیلیم لذت میبره از این حرفا...اون سریم که اومده بود خونمون امیر تو اتاقش بود و از دوربین داشت مارو نگاه میکرد...همین الانم از حرفامون لذت برده...شرط میبندم باهات
سرمو انداخته بودم پایین و نمیدونستم چی بگم...هم خجالت کشیده بودم هم از اینکه دیگه رازی بینمون نمونه لذت میبردم
#یعنی چی؟مگه دوربین داره خونمون؟یعنی چی الان داره لذت میبره؟چی ماگی مامان؟
+امیر پاشو
مبهوت مامانو نگاه میکردم...منظورش چی بود؟
+گفتم پاشو
اینبار که گفت بدونه فکر به حرفش بلند شدم
+بیا نگاه کن چه لذتی برده
با چشاش کیرمو نشون داد...تازه فهمیدم ناخوداگاه دوباره کیرم از این جنده بازاشون سیخ شده...پارمیدا نگام کرد و یه نیشخندی زد...سریع نشستم سره جام
#پس داداشمون انقدر بیغیرته و ما نمیدونستیم
+اذیتش نکن ااااا...اینم یجور لذت بردنه دیگه...هرکی یه سری رفتارا داره...
#آره خب...نگفتی...منظورت چی بود از دوربین؟
+پاشو میزو جمع کنیم تا بگم بهت
اونا انگار واسشون مهم نبود این حرفا...پارمیدا خوشحالم بود از این که دیگه میدونست من میدونم همه این چیزارو...بعده جمع کردنه میز من هنوز تو خودم بودم و حرفی نمیزدم...
+خب پارمیدا برو لپتابمو بیار
پارمیدا با یکم استرس رفت لپتابو آورد
+وصل کنش به تلویزیون تا بیام
وصلش کرد و اومد پیش من رو مبل نشست
#که اینطور....چرا زود تر نگفتی آقای بیغیرت؟
-خیلی وقته به مامان گفتم...خیلی بده نه؟
#نه اتفاقا داداشی...من افتخار میکنم که انقدر روشن فکری
هنوز سرم پایین بود که با بوسه پارمیدا رو لپم یکم خوشحال شدم و بغلش کردم
-قربونه آبجیم برم که انقدر خوبه
همینطوری حرف میزدیم که مامان از آشپزخونه با یخورده چیپس و پفک و تخمه اومد پیشمون نشست.بعدش رفت سره لپتاب...نمیدونستم میخواد چیکار کنه..یه لحظه جا خوردم از صفحه تلویزیون...
مامان فیلمه ظهر که پارمیدا با بی افش بودن و گزاشت رو پخش...
#مامان قطعش کننن چیه اینکاااار
پارمیدا هم عصبی بود هم خجالت زده
-به تو چه فیلمه دخترمه میخوم ببینم
پارمیدا سرشو انداخته بود پایین و عصبی شده بود...منم خیلی هیجان داشتم
-داداشی فدات شه خجالت نداره کهههه بزار ببینم آبجیم چیکارا کرده امروز
فیلم ساعت 2:15 رو نشون میداد.
پسره آبجیمو بغل کرده بود و دوتایی وارد اتاق مامانم شدن...انداختش رو تخت و شروع کردن به لب گرفتن از هم.
آبجیم یه تاپ سبز تنگ پوشیده بود که سینه هاش تقریبا معلوم بود با یه شلوارک کوتاه که کمتر از یه وجب زیره کونشو میپوشوند و فرقی با شرت نداشت تقریبا.چند دقیقه ای لب گرفتن و حرفی نمیزدن...پسره دست انداخت تاپ آبجیمو در اورد و سوتین مشکی توریشو باز کرد و افتاد به جونه سینه هاش.آبجیم داشت اه میکشید و میگفت:
#وای آرمین بخورشون اههههه چقدر گرمه زبونتتت وای دیوونم کردی
اینجا بود که فهمیدم اسمه پسره آرمینه...مامانم سمت راستم نشسته بود و داشت تخمه میخورد
+وای چه حالی کردیا ناکس
#میشه بسه مامان؟زشته اینکارا
+برو توااااام..خال کن از این آزادیت...نیگا داداشت چه حالی داره میکنه
جفتشون کیرمو نگاه کردن که سیخه سیخ شده بود...دیگه خجالت نمیکشیدم
-بعله دیگه چه هیکله خوبیم داره ابجیماااا
#مرسی داداش دیوونه
دیگه پارمیدامخجالتش ریخته بود...شروع کرد به پفک خوردن و با هیجان نگاه کردنه فیلم.
آرمین شلوارک آبجیمم در آورده بود و با زبونش افتاده بود به جونه کسی و میخوردش
#وای مامان نمیدونی چقدر خوب میخورد کههه...یعنی 2 بار با همین خوردنش منو ارضام کرد
دیگه از این گستاخی لذت میبردم...همینو میخواستم...انقدر راحت باشیم جلو هم که از هرچیزی لذت ببریم...
+بعله از جیغ و دادت معلومه دختر...امیر پاشو لباستو درآر
-چی مامان؟
توقع اینو دیگه نداشتم
+همینکه گفتم بگو چشم
-ولی آخه
+گفتم در آر
با تکلی خجالت پاشدم و شلوارمو پیرنمو در آوردم.با یه شرت و بالا تنه لخت بودم
+اونم درش بیار
بدون حرفی درش آوردم...کیرم از استرس داشت میخوابید
+حالا بشین و قشنگ از فیلم لذت ببر
وای چه حسه خوبی...بشینم کناره مامانمو آبجیم با فیلم جق بزنم...دوست نداشتم کاری کنن که با سکس محارم چیزی تو خونواده به هم بخوره...اما این ...این ایده عالی بود.نشستم و فیلم و نگاه کردم
آرمین دراز کشیده بود و آبجیم برعکس دراز کشیده بود داشت کیرشو میخورد.آرمینم دستش رو باسن آبجیم بود داشت میمالیدش.گاهی اوقات دستشو میبرد سمت کسش و میمالید که اه کشیدنه آبجیم بلند میشد.
کیرم سیخ شده بود و با دستم تقریبا داشتم جق میزدم.مامان و پارمیدام خوراکیشون و میخوردن و فیلمشونو میدیدن.هر ازگاهیم پارمیدا میگفت این جا خیلی حال داد یا حرفایی که میزدن و بخاطره آروم بودن ضبط نشده بودن و میگفت.بعضی وقتام زیر چیمی کیره منو نگاه میکردن و یچی میگفتن که دوتاییشون میخندیدن.منم خوشحال بودم خیلی زیاد
ارمین آبجیم و خوابوند رفت بین پاهاش.پاهاشو انداخت رو شونه هاش.کیرشو رو کسه آبجیم حرکت میداد.هیکله خوبی داشت و سیکس پک بود شیکمش...خیلی لذت میبردم
مامانم پاشد دستمال کاغذی آورد گذاشت کنارم...
+زندگیمو کثیف نکنی بچه بیغیرت
دوتاشون دوباره خندیدن بم
آبجیم تو فیلم بلند داد میزد:
#اههه آرمین بکن تووووش جرم بدههه...آههههه
با تعجب پارمیدارو نگاه کردم
-مگه دختر نیستی تو؟
#نه باو...کی دختره تو این دوره زمونه...اینطوری خیلیم بهتره
با بیخیالی روشو برگردوند به تلویزیون
آرمین آروم کیرشو فرستاد تو کسه آبجیم...یه آه بلند کشید و شروع کرد به تلنبه زدن و تعریف از بدن آبجیم...آبم داشت میومد از لذت...چنتا دسمال برداشتم وآماده کردم...
آرمین آبجیمو برگردوند و حالت سگی نشوندش .از پشت کرد تو کسش و دوباره ادامه داد...داد زد:
=واااای پارمیدااا جندهه داره میاد آبم کجا بریزم
#جووون بریزش رو کمرممم میخوام بسوزممم
کیرشو یهو کشید بیرون و آبشو ریخت رو کمره آبجیم...همون لحظه از لذت آبم اومد و ریختم تو دستمال که یهو پارمیدا و مامان شروع کردن با صدای بلند خندیدنن
+هاهاهااا...چه همزماااان....وای عالی بود امییییر
#آرهههه یعنی منتظر بودیا داداشششیییی...پاشو برو اه اه بو گند را انداختی
رفتم دسمالارو انداختم تو سطلو شستم دست صورتمو...اومدم لباسامو تنم کردم و ولو شدم رو مبل
-واییی خیلی خوبی پارمیدااا چه حالی کردیا ولی نامرد
#دیگه ما اینیم بالاخره...
+بچه ها چقدر باحال شده زندگیمونا...کاش از اول اینطوری بودیم...
-اره مامان خیلی خوبه...واقعا لذت میبرم از رو بودنمون با هم دیگه...
#آره خیلی خوبه...همیشه دوست داشتم انقدر با هم راحت باشیم...به داداشم اعتماد کنم همه چیو بگم... از مخفی کاری...
نفهمیدم کی خوابم برد وسطه حرف زدنش...زندگیه مذهبیه ما کلا عوض شد...چه عوض شدنه خوبی بود...کاش از اول اینطوری بود...اما حالا باید نهایته استفاده رو بکنیم...

پایان فصل اول

تو زندگیم مشکلایی داشتم که واسه خیلیا "داستان"ه
با نویسندگی خیلی از دردام کمتر میشن
     
#25 | Posted: 27 Mar 2016 12:26
سال نو همتون مبارک باشه دوستای گلم.
مرسی که داستانو دنبال میکنید
همه نظراتو میخونم و سعی میکنم به همشون عمل کنم
آغاز فصل دو
قسمت اول
هنوز عید تموم نشده و ممکنه بعضی وقتا وقفه بیفته بینه قسمتا..اما از ۱۴ام مثله قبل ادامه میدم.

یه مدتی بدونه اتفاق خاصی گذشت...نزدیک عید بود و درگیره خونه تکونیو خریده عید بودیم.برای لباس عید پارمیدا یدونه مانتو صورتی جلو باز خرید که تقریبا حالت کت داشت.با یدونه ساپورتهمشکی که رونش تقریبا معلوم بود از زیرش.یه شال سفیدم داشت که ترکیبش با صورتیه مانتوش عالی بود.کفششم به رنگ صورتی ست مانتوش و پاشنه بلند بود.مامانمم یه مانتو خفاشی رنگ آبش خرید با یه شلوار لگ که خیلی بهش میومد.اونم کفشش پاشنه بلند مشکی بود.خلاصه دافایی شده بودن واسه خودشون.بعده سال تحولی 3 4 روزه اولو خونه همه فامیل رفتیم.هیز بازیای پسرای فامیل از جمله پسر خاله و پسر عموم از دیدم پنهون نمیموند.5ام بود که قرار بود عرفان و سعیده خانوم بیان اینجا.من و مامانم ذوقه خاصی داشتیم.روزه قبلشم سره میزه شام مامانم به پارمیدا قضیه عرفان و کارایی که کرده بودیم و گفته بود و قرار بود موقع اومدنشون پارمیدام تیپه سکسی بزنه و اونم عرفان و اذیت کنه.اما بهش گفتم مثله مامان تابلو بازی در نیاره.هنوز زود بود واس اینکارا.حاضر شدیم و منتظر بودیم برسن.مامانم یه دامنه چرم قرمز با یه نیم تنه رنگ مشکی پوشیده بود و کفش عیدشو پوشیده بود.بخاطره بلند بودنه پاشنه کفشاش کونش یه حالته برآمدگی باحال داشت که خیلی سکسیش کرده بود.آبجیمم یه شلوار لی آبی آسمونی با صندل سفید پاش کرده بود و یه تاپ که تا بالای نافش بود و بند سوتینشو از بغله بنده لباسش کاری کرده بود که معلوم باشه
-اه اه نخوردتون عرفان یوقت
+بزار بخوره حالا...چی میشه مگه
-خب تموم میشین اون موقعاااا
#عب نداره داداشی...بزار بقیه حال کنن باهامون که مام لذت ببریم
کیرم حالت نیم خیز شده بود از حرفاشون
-یکم پر رو شدیناااا
+همینه که هست...توام مشکل داری با سعیده جون برو بیرون ما کار داریم با پسرش
-نه نه تسلیم...هرچی شماها بگین
3 تاییمون زدیم زیر خنده که همون موقع صدای زنگ اومد
سعیده: سلاااام عیدتون مبارککک.وای چقدر دلم تنگ شده بود واست مهشید...چه خوشگل شدییی...پارمیدا چطوری خاله؟به به یکی از یکی خوشگلتر
با هم دست میدادن و رو بوسی میکردن.عرفان اومد تو اول یه نگاه خریدارانه به مامان و آبجیم کرد.بعد اومد با من دست داد و روبوسی کرد.موقع روبوسی دره گوشم گفت:
/چه جنده هایی شدن جووون.کیرم سیخ شد همین اولش که
یه لبخند پره لذت زد و منم با لبخند جوابشو دادم.در کمال ناباوری مامانم با عرفان دست داد و رفت که روبوسی کنه.موقع روبوسی چون قده عرفان بلند تر بود دیدم که نگاهش به چاکه سینه های مامانمه.سعیده که دوباره فکر کنم حسودیش شده بود یهو حمله کرد طرفه من
سعیده:وای خاله عیده توام مبارک باشهههه...ایشاللا ساله خوبی داشته باشی.
باهام دست داد و بعدش روبوسی کرد و منو محکم تو بغلش فشار داد که با برخورده کیرم به بدنش یه لحظه حس کردم الانه که آبم بیاد...چه هیکله نرم و خوبی داشت این سعیده خانوما
رفتن نشستن رو مبل و مام شروع کردیم به پذیرایی.موقع تعارف کردن چایی مامانم که خم شده بود تا عرفان چایی برداره بخاطره سوتین نبستنش از یقه بازه لباسش سینه هاش معلوم بودن و عرفانم از قصد لفتش داد تا قشنگ دید بزنه.
خانوما شروع کردن به صحبتای همیشگیشونو غیبت کردن.به عرفان گفتم و اومد کنارم روی مبل دو نفره نشست.درست روبروی مامانم که پاشو انداخته بود رو هم و عضلات پاش حالت سکسی گرفته بودن.
-خب چخبر؟
/واللا خبرا که فعلا اینجاس.امیر خیلی مامان و آبجیت سکسین
-مثله مامانه تو
/هووی بیشعور من که میگم چون مامانت جندمه
-مامانه توام جنده من میشه یروز
/حالا فعلا که نشده
از این حرف زدنمون دوتایی به خنده افتادیم.
سعیده:مهشید جون میشه یه دست لباس راحتی بدی به من؟
+آره عزیزم حتما...پارمیدا میبری خالرو لباس بدی بهش؟
#آره مامان جونم.
همینکه پاشدن برن مامانم یه چشمک به ما زد.صدای بسته شدن در اتاق خواب که اومد مامانم از جاش بلند شد اومد سمت عرفان.دستاشو گذاشت رو زانو های عرفان و خم شد رو بهش
+خیلی هیز شدیاااا
/جووون مگه میشه شمارو دید و دیدتون نزد آخه خاله
+عععع؟یعنی انقدر سینه هام خوبن؟
صورتش نزدیک صورت عرفان بود و حرفاشو با حالته سکسی میزد.دست راستشو برداشت و کشید روی کیر عرفان
+ای وای اینم که همیشه آمادس
/شمارو میبینه آماده میشه.
برگشت بره سره جاش که یهو با دامنش نشست رو پای عرفان.دوتامون مبهوت موندیم که عرفان یه آه آروم کشید.
مامانم یه تکون به کونش داد و پاشد . روشو برگردوند یه چشمک زد و رفت سره جاش نشست و تلویزیونو روشن کرد
سعیده و پارمیدام اومدن.یه لباس یه سره تا رون پاش به رنگ زرد پوشیده بود.سکسی بود اما نه اندازه لباسای مامانم
/وای امیر خیلی کونه مامانت خوبه
-دیگه دیگه...همه چیه مامانم خوبه اصلا
/اووم واسه خودمه
-آبجیم چی؟
/اون هنوز به دستم نیومده...ولی خیلی دوست دارم بمالمش چند بار
-تو که واردی...اونم بمال دیگه...
/حالا موقعیت پیش بیاد حتما اینکارو میکنم.
دوباره صحبتای معمولی شروع شد و منو عرفانم از درسامون حرف میزدیم که با اصرار ما قرار شد برای ناهار بمونن پیشمون...
دوباره میزه ناهار خوریو شرایط قبل...دوباره سکسی بازی...چقدر این آزادی تو خونمونو دوست داشتم!
(ادامه دارد...)

تو زندگیم مشکلایی داشتم که واسه خیلیا "داستان"ه
با نویسندگی خیلی از دردام کمتر میشن
     
#26 | Posted: 29 Mar 2016 14:51
فصل ۲
فسمت ۲
مامان و سعیده خانوم پاشدن که ناهار آماده کنن.پارمیدام رو مبل داشت با گوشیش ور میرفت و طبق معمول با بی افاش پی ام میدادن به هم.عرفان بهم گفت بیا بریم تو اتاق تا ناهار آماده شه.رفتیم درو بستیم.مثله همیشه من نشستم رو تخت و اونم رو صندلی
/امیر خیلی کسه مامانت
-میدونم خودم...خیلی حال میکنیااا
/آره پس چی...اصلا همیشه قبل اینجا اومدن پشمامو میزنم که شاید یهو شرایط جور شه یه سکس حسابی کنم
-منو که کردی...ولی فکر نکنم حالا حالاها دستت به مامانم برسه
/هه...برو بابا...همین الانشم موقعیت جور شه از کس و کون کردمش.اون که هیچی آبجیتم میکنم.همتون کونیه های من میشین به زودی
کیرم سیخ شده بود با حرفش.یه دست کشیدم به حرفم
/چیه بیغیرت میخوام ناموستو بگام کیرت سیخ شده؟خاک بر سرت کنن که انقدر کونیو بیغیرتی یعنی
تحقیراش خیلی واسم لذت داشت...نمیدونن چی به سره غرورم اومده بود ...هرچی بود راضی بودم...این لذت و خیلی دوست داشتم
تو همین فکرا بودم که یهو پارمیدا درو باز کرد اومد تو
-بلد نیستی در بزنی تو؟
#به تو چه...اتاقه داداشمه...امییییییییر؟
-جونم آجی؟
#فیلماتو میاری واسم؟میخوام چنتا بردارم برم ببینم...
همه دیوی دی های فیلمام تو کمد پایین کامپیوترم بود.دیدم موقعیت خوبیه یکار کنم پارمیدا تو اتاق علاف شه تا عرفانم یکم دیدش بزنه
-آره ععزیزم...برو اون کمد پایینه کامپیوتر ببین خودت
#میسی
وقتی دیدم سره عرفان تو گوشیشه یه چشمک تحویل آبجیم دادم اونم با یه لبخند کوچیک بهم فهموند که متوجه قصدم از اینکار شده.رفت جلوی کمد...یکم با عرفان فاصله داشت و پشتش به عرفان بود.دو زانو نشست جلوی کمد و شروع کرد به گشتن.به خاطر کوتاه بودن تاپش یک سوم کمرش با چاک کونش کاملا معلوم بود.عرفان یه نگاه کرد و لبشو گاز گرفت.منو نگاه کرد و کیرشو محکم با دستش مالید.آبجیم داشت میگشت فیلمارو که یکی از دی وی دی ها از دستش افتاد و رفت زیر تخت
-اووووی فیلمام خراب نشن عوضی
#خبب حالااااا انگار بچه هاشن
-از بچه هام عزیز ترن
#خب بابا حواسم هست.
اومد سمت من که روی تخت بودم.میخواست فیلمو از زیر تخت بیاره بیرون.حالته سگی شد.سرشو گزاشت زمین.به کمرش یه قوصی داد که کونش تو اون شلوار جین تنگ خود نمایی میکرد.رفت که دیویدی و پیدا کنه.عرفان که پشت پارمیدا بود محکم کیرشو میمالید.ولی تکون نمیخورد که متوجه نشه.بعده 1 دقیقه فیلمو پیدا کرد و برگشت سره جاش.چند دقیقه بعدم فیلمایی که میخواست و برداشت و رفت درم بست.همینکه درو بست
/جوووووووووون چه کونی داره اینننننن
-خببببب آروم باش حشریییی
/چیو آروم باشمممم...قوصه کمرشو دیدی؟؟؟؟ یعنی کونش تنگ تنگه خوراکه اینه که جرش بدم
کیرم سیخه سیخ شده بود از حرفای عرفان.
+امییییییر ... عرفاننننننن ... بیاید ناهار بچه ها
/چشم خاله الان میایم
یواش یه جونی گفت و پا شد کیرشو درست کنه که تابلو نباشه.رفتیم سره میز.طبقه معمول پارمیدا و سعیده جلوی هم.منو مامان بغله پارمیدا و روبرومونم عرفان بودش.شروع کردیم به غذا خوردن و به جز نگاهایی که رد و بدل میشد اتفاق خاص دیگه نیفتاده بود هنوز
/وای ماماااان سرتو میاری جلو هی نمیبینم تلویزیونو
سعیده: خب به من چه دارم غذا میخورم دیگه...برو سره میز بشین راحت ببین
عرفان که انگار منتظره همین حرف بود صندلیشو برداشت و گذاشت سره میزحالا بیشتر از یه وجب بینه مامانمو عرفان فاصله نبود.یواش به پارمیدا آمار دادم که یه موقع سرشو بر نگردونه که اینا ضایع نشن.اونم بهم فهموند که حواسش هست.دوباره همه به غذا مشغول شدیم که حس کردم مامانم یکم داره دستش حرکت میکنه.یجور که جلب توجه سعیده رو نکنم نگاه کردم دیدمه بعله...مامان خانومم دست به کار شده و داره جق میزنه واسه عرفان...نفهمیدم کی کیرشو تونست از لای زیپش در بیاره.کیرم سیخ شده بود که با برخورد یه جسم گرم به کیرم یه لحظه ترسیدم.یواش نگاه کردم دیدم سعیده خانوم پاشو دراز کرده و داره کیرمو از رو شلوار میماله.خیلی حسه عالی ای بود.نخواستم به عرفان بگم که یوقت دوباره عصبی نشه...فقط یه نگاه کردم دیدم سعیده طبیعی داره اونور و نگاه میکنه و فقط از رو شلوار کیرمو میماله با پاهاش.مامانمم با دست چپش ماکارونیشو میخورد و با دست راستش آروم و بی صدا واسه عرفان جق میزنه.یه دستمو بردم پایین آروم پای سعیده رو گرفتم دستم و یکم مالیدمش.یه لحظه پارمیدا دره گوشم گفت
#داداشی توام داری حال میکنیااا این سعیده ام خوب بلده و ما نمیدونستیماااا
یه خنده آرومی کردیم دو تایی.خیلی آروم کیرمو از لای زیپم در آوردم و دوباره پای سعیده رو گزاشتم روش.شروع کرد با پاهاش جق زدن.لذت غیر قابل توصیفی داشت.یدفعه پارمیدا دستشو آورد پایین و پای سعیدروگرفت دستش.برق از کله منو سعیده خانوم پرید.با تعجب آبجیمو نگاه میکردیم که یه لبخند شرورانه داشت روی صورتش.یدفعه دیدم پای سعیدرو برگردوند دوباره روی کیره منو به دیدنه فیلمش ادامه داد.اولش از ترس هیچکاری نمیکردیم.اما یواش یواش دوباره سعیده کیرمو مالید.اونطرفم مامانمو عرفان انقدر درگیره یواشکیای خودشون بودن که مارو یادشون رفته بود اصلا.یه لحظه حس کردم داره آبم میاد تا اومدم بگم پاشو برداره آبم پاشید زیره میزو رو چای سعیده خانوم.خجالت کشیدم اما اون یه نگاه پیروزمندانه بهم کرد.پاشد از سره میز و
سعیده: پارمیدا جون اگه غذات تموم شده میشه یه لحظه بیای اتاق؟یه کاریت دارم
#آره خاله جون الان میام
دوتایی رفتن.همینکه صدای در اتاق زهره اومد عرفان صندلیشو کشید عقب تر و موهای مامانمو گرفت سرشو کشید سمت کیرش.
با اینکه همون موقع آبم اومده بود دوباره کیرم سیخ شد.
مامانم با شهوت تموم کیر عرفانو سریع کرد دهنش و شروع کرد ساک زدن.یبار که سرشو عقب جلو کرد یهو عرفان یه آه اروم کشید و سره مامانمو نگه داشت همونجا.بعده چند ثانیه مامانم اومد بالا وو دیدم دهنش پره آب کیر عرفانه.زل زد تو چشام.یکم با آبش بازی کرد جلوم.بعد کلشو قورت داد.نگاهش پره تحقیر بود.نگاه عرفانم همینطور...مامانم دستمو بلند کرد کشید دوره لبه خودشو هرچی آب مونده بود و با انگشتم جمع کرد.انگشتمو آورد سمته دهنه خودم.از هیجان هیچ کاری نمیتونستم بکنم و بی اختیار دهنم باز شد و همه اون آبو تو خودش جا داد.با لذت قورتش دادم.مامانم جوری که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده به غذا خوردنش ادامه داد و عرفانم خودشو جمع و جور کرد و نشست سره غذاش.بعده چند دقیقه سعیده و پارمیدا اومده بودن
یعنی چی به هم گفته بودن؟
هم لذت ساک زدن مامانم برای کسی که قبلا خودم میکردمشو حالا کونیه خودش شده بودم
هم این حرکت یدفعه ایه پارمیدا که نمیدونم چه نقشه ای کشیده بود واسه خودش و چه حرفایی زده بودن تو اتاق...
(ادامه دارد...)

تو زندگیم مشکلایی داشتم که واسه خیلیا "داستان"ه
با نویسندگی خیلی از دردام کمتر میشن
     
#27 | Posted: 2 Apr 2016 08:04
فصل ۲ قسمت ۳
حرف دیگه ای زده نشد و بعده جمع کردن میز عرفان و مامانش رفتن.من خیلی کنجکاو بودم که ببینم چه حرفایی زدن پارمیدا و سعیده.همینکه خونرو جمع و جور کردیم و 3 تایی نشستیم روی مبل
-پاررمیدا؟سعیده چیکارت داشت؟؟؟
#به تو چه
-بگو دیگه مردم از فضولی
#هیچی بابا...فهمیده بود مامانت داره با عرفان جونش حال میکنه.میخواسته تلافی کنه آروم شه.گفت نگم به مامان
+تلافی کنه؟چیکار کرده مگه؟
#هیچی شما که درگیر عرفان بودی سعیده با پاش با دودول پسرت بازی میکرد تا ارضا شد
+ععععع واقعا؟پس اونم دیگه پایس؟
#پایه که نه...از این به بعد احتمالا عرفانو اذیت میکنه.بهش نگفتم ما از کارای همدیگه خبر داریم...
+اونش با من
-میخوای چیکا کنی مامان؟
+هیچی...یه صحبتی میکنم باهاش حالا...
-یموقع آبرومون نره؟اینطوری فقط من بیغیرت خطاب میشما
#برو بابا...همین الانشم بهت میگن بیغیرت.سعیده شاکی بود که چرا توئه بیغیرت هیچی به مامانت نمیگی
از این گستاخیشو تحقیر تو حرفاش لذت میبردم.
+بچه ها؟
جونم مامان؟
+امیر...ببین این کارایی که من میکنم فقط برای شهوت 3 تاییمونه...یوقت فکر نکنی دیگه برات احترام قائل نیستیم...یا فکر نکنی دیگه دوست نداریم...
#آره مامان راست میگه...هنوز واسه من همون داداشی هیچ تغییری نکردی
-مرسی مامانن...مرسی آجی...
+خب حالا چیکار کنیم؟حوصلمون سر میره خونه که
#پاشید پیاده بریم قدم بزنیم یکم بگردیم...
-آره خوبه...شمام حسابی خوشکل کنین واسه بقیه اااا
+توام که کلا با اینجور چیزا پایه ای...باشه بابا...الان حاضر میشیم
مامان و پارمیدا رفتن اتاق که حاضر شن.بعده نیم ساعت اومدن بیرون...وای چی میدیدم
مامانم یه شلوار کتون تنگ سفید با مانتوش که حالت کت داشت به رنگ سفید پوشیده بود.زیرشم یه تاپ آبی داشت.آبجیمم یه مانتو جلوباز طوسی که با یه بند فقط وسطش به هم وصل میشد.با یه ساپورت طوسی و تاپ سفید که واقعا خوشکلش کرده بود.همینکه اومدن بیرون بی اختیار یه "جووون" گفتم که با خنده و "مرگ" و تیکه های مامانم اینا جوابشو گرفتم.اومدیم بیرون و راه افتادیم.مامان یه کفش پاشنه دار آبی و پارمیدام یه کفش اسپرت سفید پاش کرد.رفتیم اول بستنی فروشی .
#داداشی میخوای یکاری کنم همه نگام کنن حال کنی؟
-چیکار؟
#میخوای یا نه؟
-آره خب...
#پس صبر کن.
رفتیم بستنی سفارش بدیم.من و مامان بستنی سنتی و پارمیدام یه بستنی قیفی سفارش داد.رفتیم بیرون تو پارکی که بغل بستنی فروشی بود نشستیم و شروع کردیم به خوردن.مامانم پاهاشو انداخته بود رو هم و رون بزرگش چشم هرکی نزدیکمون بود و خیره به خودش میکرد.پارمیدا رو نگاه کردم...وای...حالا فهمیدم میخواست چیکار کنه...
بستنی قیفی و گرفته بود جلو خودش و با یه حالت سکسی میخورد.بعضی وقتی زبونشو در میورد دورش میکشید و اصلا کارایی میکرد که واسه چند لحظه مات موندم.
#چته جن دیدی؟
-بابا اینکارا چیه مثله آدم بخور دیگه
#مگه نگفتی دوست داری ملت نگام کنن...پس صبر کن
بدون منتظر موندن پا شد رفت سمت آبخوری که از ما فاصله داشت.با مامان بستنی میخوردیم و نگاش میکردیم.رسید به ابخوری.حس کردم داره با یه نفر تو پارک حرف میزنه.روش به پارک بود که بستنیو آورد بالا و زبونشو کشید به سرش.دلم ضعف میرفت با اینکاراش.واقعا سکسی بود.بعد لپشو گذاشت بالای بستنی قیفیو یخورده میک زد و بعدش زبونشو کشید به دوره لبشو رو به همون جا که بود یه خنده ای کرد و رفت جلو.از دید ما پنهون بود.بعده 2 3 دقیقه دیدم با خنده اومد بیرون و جلو آبخوری خم شد که آب بخوره.اما جوری خم شد که واقعا کونش میخواست ساپورتشو جر بده.دو تا پسر اون سمت بودن که یه لحظه کونه آبجیمو نشون دادن و معلوم بود دارن درموردش حرفای سکسی میزنن به هم.آب که خورد اومد پیش ما
-کجا رفتی تو؟
#رفتم شماره گرفتم
-شماره؟
#از بستنی خوردنم خوشش اومد خب
با مامان دوتایی زدن زیر خنده که از خندشون منم به خنده افتادم.بعده چند دقیقه پاشدیم و راه افتادیم سمت خونه...آخرای عید بود...
مامان گفت بعده تعطیلات یروز با مامان عرفان صحبت میکنه...
خبر خوبی بود...خدا کنه بتونم سکس کنم...ما عاشقه این آزادیو روشن فکریه خودمونیم!

دوستان گلم ، از این به بعد بعده چند قسمت از داستان،یه قسمت و جوری تموم میکنم که فضای داستان بعدی آزاد باشه.بعدش براتون وقت میزارم...2 یا 3 روز.تو این مدت شما اون یه قسمت داستانو هرجوری که میخواین مینویسین و برام میفرستین.بهترینشو ویرایش میکنم و میزارم.هم یه تنوعه هم 2 3 روز استراحت میشه برای من.هر قسمتی که خواستم اینکارو کنم بهتون میگم
ممنو از دنبال کردنتون

تو زندگیم مشکلایی داشتم که واسه خیلیا "داستان"ه
با نویسندگی خیلی از دردام کمتر میشن
     
#28 | Posted: 3 Apr 2016 13:52
قسمت ۴ فصل ۲
13 بدرمون خیلیم خوب بود...با کل فامیل رفته بودیم پارک و بازی و خوش گذرونی...مالیده شدنای ابجیم تو وسطی بازی کردنمون از چشم دور نموند...تو راهه خونه پارمیدا گفت که پسر خالم رضا بهش پیشنهاد دوستی داده و اونم پیچونددش...لا اقل واسه فعلا میگفت حوصله ندارم با کس دیگه ای باشم.
دوباره کلاسامون و سره کاره مامانم شروع شده بود و کم تر موقعیت داشتیم واسه این کارامون.دلم یه تنوع دیگه میخواست...مثلا سکس با سعیده..یا نمیدونم...دیدنه دوباره سکس مامانم یا آبجیم.2 هفته ای گذشته بود و کلافه بودم.به مامان گفته بودم دلم از این تغییرا میخواد و قول داد عملیش کنه زود...5 شنبه بود و سره میز شام بودیم.پارمیدا گیر داد مامانم فیلم سکسش با عباس و براش بزار و بالاخره با کلی اصرار قبول کرد.شام میخوردم و سکس مامانم با دوست پسرشو از تلویزیون میدیدم.
+پارمیدا؟
#جونم مامی؟
+میگم میتونی فردا با دوستات هماهنگ کنی برید بیرون؟
#چطور؟
+دلم میخواد یکم حال کنم دیگه
#خب یعنی فقط من اضافیم؟
+نه امیرم گفته میره بیرون فردارو...
شوکه شدم...آخه همچین حرفی ننزده بودم به مامان .اما چیزی به روم نیوردم و غذا خوردنمو ادامه دادم.از دیدنه دوباره سکسه مامانم تو تلویزیون حشری شده بودم...با اینکه بارها دیده بودم این فیلمو اما همیشه واسم تازگی داشت
#خب پس منم فردا با آرمین میرم بیرون
+بیرون دیگه؟
#حالااااا چه فرقی داره مگه
هممون زدیم زییر خنده...
+خوبه پس...
شاممونو خوردیم و ساعت 12 اینا بود که رفتیم بخوابیم که برای گوشیم از مامانم اس اومد
+یه اس بده به عرفان فردا بیاد اینجا...سوتیم ندی جلو پارمیدا
وای بهترین خبر بود واسم...اگه عرفانم بتونه بیاد بالاخره بعده چند ماه چیزی که میخواستمو میدیدم...ذوقه خاصی داشتم...اس دادم
-عرفان بیداری؟
بعده چند دقیقه جواب داد
/آره...چطوری مادرجنده؟
دیگه تحقیر کردنو دوست داشت...منم تحقیر شدنو!...خوشم میومد از آزادی بیانش
-فردا میتونی تنهایی بیای اینجا یه سر؟
/چیه باز دلت کیر میخواد؟
-من که نه...یکی دیگه
/چی؟منظورت چیه؟
-حالا بیا فردا خودت میفهمی
/الان بگو دیگه...خواهش
-عمرا...سورپرایزه...پس بیای حتما
/باشه همه تلاشمو میکنم.شب خوش
گوشیم و گذاشتم کنارو به سقف خیره شدم...همه هم سن و سالام درگیر دوست دختر بازیو خوش گذرونین اونوقت من اینطوری خوشحال میشم...با جور کردن کیر واسه مامانم...چرا اینطوری ؟ خوبه؟ بده؟چرا نمیتونم فرقه خوب و بدو دیگه تشخیص بدم؟
تو همین فکرا بودم که خوابم برد.صبح ساعت 11 از خواب پا شدم و سریع خودمو جمع و جور کردم و با عرفان هماهنگ کردم واسه ناهار بیاد اینجا...بهش گفتم تنهام فعلا تا بیای و هماهنگ کنم اون طرفم بیاد...جوری نشون دادم فکر کنه میخوام کس بیارم واسش بکنه...خب حقیقتشم همونه...اما اون کس واسه مامانم مهشیدمه...غریبه نیست!
طبق قراری که با مامان گزاشتم یجور نشون دادم که میخوام برم بیرون تا پارمیدا شک نکنه...با اینکه دیگه فرقی نداشت ولی نمیدونم چرا مامانم اینو ازش پنهون کرده بود.بیرون که بودم دلم یاده چند وقت پیشو کرد...با اینکه همه چی خوب بود اما یوقتا به هم میریختم...شاید منم دیم اون زندگیه قدیمو میخواست....نه همه چی الان بهتر بود...این دوگانگی...این که نمیدونستم چه زمانیو بیشتر دوست داشتم دیوونم میکرد...رفتم چند نخ سیگار خریدم و کشیدم تا 1 ساعت بعد که مامان اس داد پارمیدا رفته...بیا خونه.
سریع خودمو رسوندم.عرفانم زنگ زده بود که تا یه ساعت دیگه اینجاس.مامانم رفت تو اتاقش.بعده 5 دقیقه صدام کرد برم اتاق
همینکه درو باز کردم پشت در حیرت زده موندم.مامانم لخت لخت وایساده بود داشت تو کمدشو میگشت
+چیه؟خوشگل ندیدی؟
-خوشگل دیدم...شما فوق العاده ای ولی
+خب دیگه زل نزن...بیا واسم لباس انتخاب کن.میخوام با انتخابه خودت با دوستت بخوابم
حرفش پر از تحقیر بود که لحن حرف زدنش اونو دوبرابر میکرد.مثله یه برده مطیع رفتم سمت کشو لباس زیراش و گشتم...گشتم تا چیزه مورد نظرمو پیدا کردم.یه سوتین سرخابی خوشگل با شرت لامبادا ست خودش.
+ماشاللا چه سلیفه ایم داره.وایسا تنم کنم
رفتم عقبتر و منتظر موندم...بدن مامانم عالی بود...واقعا هیچی کم نداشت.سوتینشو بست و شرتشم پاش کرد.خیلی میومد بهش
+چطوره؟
-خیلی سک...
+چیه چرا حرفتو میخوری؟سکسیه؟واسه دوستت پوشیدم دیگه...بده مگه؟البته بد باشه ام همینه که هست.اینطوری دوست دارم
هنوز مبهوت هیکلش بودم...
+خب حالا لباس چی بپوشم؟
-نمیدونم دیگه
+زود باش انتخاب کن..دیر میشه آ...هنوزم میخوام آرایش کنم
رفتم جلو کمدشو شروع کردم به گشتن...بالاخره اونم پیدا کردم.یه لباس آبی ساتن .آستیناش حلقه ای بود.یقش به صورت ضربدری میومد تا چاک سینه هاش و یه مقدار از چاکش با سوتینش معلوم میشد از زیرش.کمرش تنگ تنگ بود که واقعا سکسی کرده بود هیکلشو.از پایینم تا رونش بود.
+نخوردم یه وقت با این؟
ساککت نگاش کردم
+البته اون که به هر حال میخوره
یه چشمک زد بهم و تنش کرد لباسشو و برگشت
+بیا زیپشو از پشت ببند
رفتم جلو و زیپشو بستم...فوق العاده شده بود...واقعا مثله فرشته ها بود.
+خب حالا بشین رو تخت نگاه کن مامانت واسه دوستت داره آرایش میکنه
هرچند این مدت اتفاقی نیفتاد...ولی همین امروز مامان داشت جبران همه چیو میکرد.نشستم.مامانم آرایششو کرد.رفت سراغ لاکاشو دوتا لاک آبی یه رنگ آورد.
+نمیخوای حرف بزنی؟
-واقعا شکه شدم مامان.
+چیه میخوای بس کنم؟جدی میگما امیر
-نه مامان حسم عالیه...حرفات...همه چی بهم لذت وصف ناپذیری میده...نمیخوام تموم شن
+هرجا حس کردی زیاده روی کردم بگو پسرم..باور کن دوست دارم...اینا فقط واسه اینه که میدونم شهوتی میشی باهاشون
-میدونم مامان...مرسی...خیلی دوست دارم
+خب دیگه بسه.حالا این لاک و بگیر ناخونای پامو لاک بزن
نشست رو تخت و دراز کرد پاهاشو.خودشم شروع کرد به لاک زدن انگشتای دستش.پاهاش سفید بودن...مثله برف...چون قبلا واسه مامان و آبجیم چند بار لاک زده بودم بلد بودم و بد نمیشد.اما اینبار پاهای مامانم بود...خیلی سکسی بود اون صحنه
شروع کردم به لاک زدن.پای راستش که تموم شد دیدم خیلی خوشگل شده...عالیه...پاشو گرفتم و شروع کردم فوت کردن...بی اختیار لبم رفت روی پاشو یه بوسه زدم روش.
+اه اه...دیگه خیلی خوشگل شده فکر کنم...دفعه دیگم بی اجازه من بوس نمیکنیا بی غیرت فهمیدی؟
-آره مامانی...واقعا خوشگلن پاهات...
+حالا این یکی...
اون یکیم لاک زدم.
-میشه اینم بوس کنم؟
+نه پر رو میشی.پاشو دیگه من کفشمم پام کنم.
پاشدم .همون موقع زنگ درو زدن...عرفان بود...هیجان داشتم...بالاخره به چیزی که میخواستم میرسیدم...مامانمو عرفان...باید خیلی خوش بگذره...
(ادامه دارد...)

تو زندگیم مشکلایی داشتم که واسه خیلیا "داستان"ه
با نویسندگی خیلی از دردام کمتر میشن
     
#29 | Posted: 4 Apr 2016 12:52
فصل ۲ قسمت ۵
عرفان اومد بالا.همینکه اومد تو دست دادیم با هم دره اتاق باز شد .یه فرشته بود واقعا...با اون لباسایی که پوشیده بود و کفش آبی پاشنه دارش واقعا سکسی شده بود.عرفان بهت زده داشت قدم زدن مامانم به سمتشو نگاه میکرد.نمیدونست خوابه یا بیدار.شکه شده بود.مامانم با یه لبخند روی لبش و با عشوه فراوون اومد جلومون
+چیه خوشگل ندیدی؟
عرفان حرفی نمیزد
-هووو خوردی مامانمو با نگات
مامانم اومد جلو تر.فاصلش با عرفان خیلی کم بود
+ بزار بخوره مگه چشه
زل زده بود تو چشمای عرفان.عرفان بی اختیار اومد جلو.دستشو به پهلوی مامانم گرفت و یدفعه صورتشو برد جلو.مامانمم همینوطور.لباشون قفل شد رو لبای همدیگه.باورم نمیشد.داشتم از فاصله کمتر از 1 متر لب گرفتن مامانمو دوستمو میدیدم.سکسی ترین صحنه ای که میشد تصور کرد.لبای همو میخوردن و عرفان پهلوهای مامانمو میمالید.مامانمو یه دستش دوره گردنه عرفان بود و دست دیگش شیکم عرفانو میمالید.همونطوری عرفان یواش یواش مامانمو هل داد تا رسیدن به مبل.چرخیدو نشست اما لباشون هنوز ججدا نشده بود.مامانمرو پاهای عرفان نشست جوری که کونش تقریبا روی کیر عرفان بود.لب گرفتنو ادامه میدادن و مامانم هر از گاهی یه تکونی به کونش میداد که عرفانمو با هل دادن کمر مامانم اونو بیشتر به کیره خودش فشار میداد.روی مبل کنارشون نشستم و نگاه میکردم و کیرمو از روی شلوار میمالیدم.مامانم دکمه های پراهن مردونه عرفانو باز کرد.دستشو برد داخل پیرنشو قفسه سینه عرفانو میمالید.لباشو جدا کرد و برد سمت لاله گوش عرفان.عرفانم دستشو برده بود پایین ترو کونه مامانمو میمالیدو ول میکرد.مامان لباشو حرکت داد و اول گردنه عرفانو یکم بوسید و همینطوری رفت پایینتر.یدفعه از روی پاش پا شد و روی زمین زانو زد.کمربند شلوار عرفانو دکمشو باز کرد و شلوارشو تا زانو کشید پایین.کیر عرفان داشت شرتشو جر میداد.مامانم یکم صورتشو مالید به کیرش از روی شرت و به صورت عرفان نگاه میکرد
#اهههه
+پس زبونم داشتی ما خبر نداشتیم؟
#شکه شدم بابا...باورم نمیشه هنوز
+چیو؟
#همین شرایطو دیگه
+مگه چشه این شرایط؟
#داری میبینی دیگه
+میخوام بشنوم
#اینکه الان داری اینکارارو میکنی واسم
+چیکار؟
مامانم بعده این سواله آخر شرت عرفانو کشید پایین و یدفعه کیرشو کرد تا نصف توی دهنش.همچنان با اون چشمای بزرگش به عرفان زل زده بود
#اهههه همینکه داری واسم ساک میزنیییی
مامانم یه صدای شهوتناک از خودش در آورد و کیر عرفانو کامل کرد توی دهنش.شروع کرد ساک زدن...منم داشتم بهترین لذت دنیارو میبردم.شلوارو شرتمو کشیدم پایین و با کیرم ور میرفتم.عرفان یه نگاهی بهم کرد و یه لبخندی زد و همچنان که منو نگاه میکرد با دستاش موهای لخت مامانمو جمع کرد و سرشو فشار میداد به کیرم
#امیر چه حسی داری مامانت داره اینکارارو میکنه
-بهترین حسه دنیاس
یه خنده ای کرد که یه لحظه حس کردم کیرم گرم شد.مامانم بود.همینطور که برای عرفان ساک میزد با دستش کیره منو گرفته بود و هر از گاهی یه تکون میداد.چند دقیقه دیگه گذشت .مامانم پاشد و بین منو عرفان روی مبل نشست.لم داد روی من و پاهاشو دراز کرد روی پای عرفان.پاشد.حالا نوبته عرفان بود.سرشو اورد جلو و با فصله چند سانتی از من شروع کرد لبای مامانمو خوردن.رفت روی گردنش یکم مانور داد.مامانم چشاشو بسته بودو با یه صدای آروم از لذت آه میکشید.عرفان رفت پایین ترو چاک سینه های مامانمو میبوسید و لیس میزد.کم کم دستشو از بلا کرد تو و سینه هاشو میمالید.نمیدونم چرا لباسو در نمیورد...شاید اینطوری بیشتر دوست داشت.مامانم صداش بلند شده بود.با یه دست با سره عرفان بازی میکرد و دست دیگش روی گونه من بود.منم همینطوری که سره مامانم روی پام بود با کیرم بازی میکردم.عرفان یه دستشو در آورد و از پیین لباسه مامانمو داد تا شیکمش بالا.حالا مامانم با یه نیم تنه بالا با لباس و یه شرت لامبادا قرمز و کفش پاشنه دار آبیش بین منو دوستم بود.داشتم از لذت میمردم.
عرفان دست راست منو گرفت
#بیا سینه های مامانتو بمال تا من بقیه کارمو کنم.
حرفش دستوری بود.بدون حرف اجرا کردم.اولین بار بود دستم به سینه یه زن میخورد.اونم سینه مامانم!سفت شده بود و نوکش سیخ بود.با جفت سینه هاش بازی میکردم.اون یکی دستمم آوردم .عرفان رفت پایین ترو رونای سفیدو درشت مامانمو بوس میزد.مامانم سعی میکرد سرشو به سمت کسش برسونه اما موفق نمیشد.زوره عرفان خیلی بیشتر بود.داشت له له میزد واسش.عرفان اومد بالا تر.با دستاش شرته مامانمو تا زانوش کشید پایینو کم کم با زبونش با دوره کسش بازی میکرد
+ااااه بخورش عررررفاااان خواهش میکنم بخورش...وای دارم میترکم
#جووون چه ترو تمیزم کردی...دوست داری چیو بخورم؟
+کسممممو بخووووور بزار پسرم ببینهههه آههههه
مامانم کنترش از دستش رفته بود و میپیچید به خودش.عرفان شروع کرد.اول از بالا تا پایینه کس مامانمولیس زد و کم کم زبونشو میکرد داخلشو میلیسیدش.مامانم نمیتونست خودشو نگه داره.بلند آه میکشید...پاهاشو تکون میداد
+اااههه وای چه داغههه امیر میبینیییی؟ دوستت عرفانه آآآا آهههههههه با سینه ها مامانت بازی کننن
کیرم داشت میترکید.دلم میخواست بمالمش اما مامانم گفته بود با سینه هاش بازی کنم.نمیخواستم از حرفاش سرپیچی کنم.عرفان محکم میمکیدو لیس میزد.یه انگشتشم گه گداری میکرد تو و تکون میداد.مامانم دیگه نتونست خودشو کنترل کنه...یه جیغ بلند کشید و محکم سره عرفان هل داد سمت خودش و رو پای من ارضا شد.آروم گرفته بود...انگار یه آتیش از توش خاموش شده...عرفان سرشو آورد بالا و یه نگاه به کیرمو بعد یه نگاه به من کرد و خندید
#لذت میبری مامانتو رو پات ارضا کردماااا
-آرههه خیلی خوب بود عرفاننن
#جوون حالا میخوام مامانتو بکنم امییییر
+آههه آره عرفان بدو...
مامانم با اینکه تازه ارضا شده بود ولی هنوز حشری بود.عرفان سره جاش نشست رو مبل.مامانم با کمک دوتاییمون بلند شد و نشست رو پای عرفان.یکم خودشو بلند کرد و کیر عرفان و تنظیم کرد.اما یدفعه عرفان کیرشو تکون داد و نزاشت بکنه تو کسش
+چرا اینطوووری میکنییی؟
#باید امیر تنظیمش کنه
-چرا من؟
#همینکه گفتم.وگرنه نمیکنم
+امیر بدو...خواهش میکنم
بدون حرف دیگه ای گوش دادم و خم شدم.کیر عرفانو گرفتم دستمو رو کسه مامانم نگه داشتم.مامانم دستش رو شونه من بود.آروم آروم نشست.تا نصف که رفت تو پاشد دوباره نشست .اینبار کیرش تا ته رفت تو.یه صدای آه حشری کشیدن دوتایی و مامانم جفت دستاشو گذاشت رو شونه ها عرفان و دوباره لبشون قفل شد.بعده چند ثانیه مامانم شروع کرد.آول آروم آروم خودشو بالا پایین میکرد.صدای برخورد رونه مامانم با پاهای عرفان خیلی سکسی بود.بهترین لحظه های عمرمو سپری میکردم.عرفان با دستاش سینه ها مامانمو گرفته بود و نفس نفس میزد.به خودم اومدم دیدم از وقتیکیر عرفانو تنظیم کرده بودم همونطوری خمم و با فاصله چند سانتی دارم رفت و آمد کیر دوستم تو کس مامانمو میبینم.خواستم بلند شم اما حیفم اومد.مامانم خسته شد.پای چپشو آورد بالا و تقریبا جلوی صورته من رو مبل گذاشت و دوباره به بالا پایین کردن خودش ادامه داد.خواستم مثله تو اتاق پاهاشو ببوسم اما یاد حرفش افتادم
-مامان اجازه هست؟
+آههههه آرهههه
بدون وقفه پاشو آورد جلو و شصت پاش بین لبام جا گرفت.داشتم از شهوت میترکیدم.دهنمو باز کردمو شصت پای مامانمو آروم مک میزدم.با کیرمم همزمان بازی میکردم.یه لحظهسرم درد گرفت و حس کردم محکم سرم به شصتش فشار داده شد.عرفان با دست راستش موهای سرمو گرفته بود و با حرکاتش حالته ساک زدن به پای مامانمو گرفته بودم.بهترین لحظه ها بود.
#آهههه خاله داره میااااد چیکا کنمششش
مامانم حرفی نزد و فقط چنتا تکون دیگه به خودش داد و از جیغ مامانم و آه و ناله عرفان فهمیدم هردو ارضا شدن.سرعتشون کم شد.ثابت شدن.عرفان دستشو دوره کمره مامانم انداختو دوباره لباشون قفل شد.بعده چند لحظه آروم عرفان پاشد و مامانمو جای خودش نشوند.مامان یه پاشو بالا مبل انداخت و کسشو روبه من باز کرد
+وای امیر خیلی حال داد.نگاه کن داره میریزه بیرون
کسشو نگاه کردم.آبه عرفان داشت کم کم میومد بیرون ازش.عرفان شرتشو پاش کرد و رو مبل جلومون نشست.مامانم یه انگشتشو سمت کسش برد و یخورده از آبه عرفانو برداشت آورد سمت دهنه من.بی اختیار انگشتشو با لذت میک زدم.موهامو گرفت سرمو به سمت کسش کشید.
+همشو تمیز کن پسرم
مثله یه برده مطیع زبونمو در آوردم و کشیدم رو کس مامانم.اولین باری بود که کس لیس میزدم.آبه عرفانم همون مزه همیشگیشو میداد.بعده 2 3 بار لیسیدن مامانم بم گفت بلند شو.پاشدم و روبروش وایسادم جفت پاشو آورد بالا انداخت دوره کیرم که هنوز سیخ بود.یه تکون کوچیک داد که همون لحظه آبم با فشار خیلی زیاد رو لباس مامانم خالی شد.
+اه اه چقدرم بی جنبه ای تووو
-اهههه مامان دوست دارم...وای داشتم میترکیدم.ببخشید...خیلی حسه خوبی بود.
آبم خالی شد و دیگه جونی نداشتم...همون جا بقله مامانم رو مبل نشستم...عرفان همچنان مارو با خنده نگاه میکرد.انگار لذت میبرد از دیدنمون.لباساشو پوشیده بود و حاضر بود رو مبل.مامانم لباشو گاز گرفت و عرفانو نگاه کرد.پاشد اومد سمت ما...بدون اینکه منو نگاه کنه لباشو برد سمت لبای مامانم
#من دیگه باید برم...مرسی خاله ...خیلی خوب بود
+بازم از این برنامه ها داریم...مواظب خودت باش...
یه چشمکی زد بهش و بعده چند لحظه صدای در اومد...عرفان حتی از من خداحافظیم نکرده بود...
+چطور بود؟
-فوق العاده..بهترین روزه زندگیم...
+واسه منم خیلی خوب بود...اینکه جلو تو بودم یه لذت خاصی داشت...از دستم ناراحت که نشدی؟
-ناراحت؟مامانم هرکری دوست داشتمو انجام دادی...مرسی...خیلی خوبی...
+خوبه خوبه...حالا پاشو باید خودت این لباسمو بشوری
پاشدم و مامانم لباسشو در آورد داد بهم...رفتم سمت حموم...باید به اتفاقای امروز فکر میکردم...خیلی روز خوبی بود...
(ادامه دارد...)

تو زندگیم مشکلایی داشتم که واسه خیلیا "داستان"ه
با نویسندگی خیلی از دردام کمتر میشن
     
#30 | Posted: 5 Apr 2016 15:15
فصل۲ قسمت ۶
لباس مامانمو شستم و یه دوش گرفتم.فکر کردم...به امروز...به این همه تغییر تو زندگیمون...از همه چیش راضی بودم...جز اینکه به عرفان زیاد رو داده بودم...لحظه های سکسی کنار ولی این خدافظی نکردنش...این بی محلیاش بیش از حد بود...خوشم نیومد از اینکارش...تو حموم روی سکس با سعیده خانوم مصمم تر شدم...اینطوری عرفان میفمید سر تر نی از من که اینطوری باهام رفتار کنه...
بعده نیم ساعت اومدم بیرون.مامانم یه تاپ شلوارک پوشیده بود و پای تلویزیون نشسته بود.
+شستیش؟
-آره مامانی
+مرسی پسرم...اگه زحمتی نی پهنش کن تو بالکن تا خشک شه.
-چشم
اینکه هیچ تغییری تو مهربونی مامانم یا رفتارش پیش نمیومد خوب بود.لباسو پهن کرم و اومدم پیش مامانم نشستم.سرشو گذاشت رو پامو دراز کشی و شروع کرد با موهاش بازی کردن
+پسرم؟
-جونم مامان؟
+زیاده روی کردم امروز؟
-نه اصلا...چرا این فکرو میکنی؟
+آخه حس میکنم ناراحتی...دلخوری...
-نه قربونت برم اصلا اینطوری نی...از دسته عرفان شاکیم...ندیدی چجوری برخورد میکرد؟
+خب منم مثله همون بودم...
-نه مامانی...اون موقع سکس من اینکارارو دوست دارم...اما در حالت عادی ...توی دوستیمون دوست ندارم اثری بزاره...اون بهم بی محلی کرد...حتی خدافظیم نکرد باهام...
+خب منم دیگه باهاش کاری نمیکنم یه مدت تا خودت بخوای
-نه مامی...خوشت اومد توام که...هروقت خواستی مشکلی نی اصلا...
+نه دیگه نشد...خب تو اولین فرصت با سعیده میحرفم...اگه اونم با تو کاری کنه و عرفان بدونه دیگه نمیتونه بهت بی محلی کنه
-آره اتفاقا خودمم میخواستم بگم بهت اینو
+درستش میکنم پسرم
صدای زنگ در اومد...پارمیدا بود.
#سلااااااام
+سلام دخترم...چطوری؟خوش گذشت
-سلام آجی
#مرسی خیلی خوب بود...فقط باید برم یه دوش بگیرم
+پس توام رفتی خونه
#آره دیگه...فکر کردی فقط خودت بلدی تنهایی حال کنیییی؟
3تایی خندیدیم
+وایسا منم میام با هم بریم
مامانمم پا شد و لباساشون و برداشتن و رفتن حموم...چیزی جدیدی نبود...بارها شده بود که دوتایی حموم میرفتن.صدای خنده ها و شوخیاشون میومد.تلویزیون میدیدم که یه اس برام اومدش.از عرفان
#اووووف چه خوب بود کس مامانت امیر...از کونه توام تنگ تر بود.بازم جورش کن واسم
با خودم گفتم به همین خیال باش...فعلا میخوام یه حالی به مامانت بدم که دنباله کیرم تو خیابونا راه بیفته...جوابشو ندادم و گوشیو گزاشتم کنار.پارمیدا از حموم داد زد
#امیر خیلی نامردییییییییییی
رفتم جلو در
-چی میگی باز؟چرا؟
دره حمومو باز کرد.با یه شرت سوتین جلو در بود
#عوضی دوستتو میاری خونه منو دک میکنییییید؟
مامانم گفته بود قضیه عرفانو
-بابا به من چه...مامان دوست نداشت بفهمی اولش
نگاهم قفله سینه های خوش فرم آبجیم شده بود
#اووووو کجارو نگا میکنی توله سگ.دفعه دیگه نپیچونیدماااا خواستید اینکارو کنید بهم بگید خودم میرم یجا
-حالا نیست به توام خیلی بد گذشت امروووز
#نه خو ولی به مامان خیلی بیشتر خوش گذشته
-ا؟ راست میگه مامان؟
+نه داره چرت میگه
#بابا خودت گفتی الان عععع چه نامردیه آ...خب منم جلو تو کاری کنم خیلی خوش میگذره بهم...خیلی حسه جالبیه کلا...داداشیییییی؟
-ای بابا...چی میخوای دیگه
#منم میخواااام از اینکارا
-نه باو پر رو نشی یوقت
#خب میخوام دیگه
-نمیشه...الکی که نیست
با دستاش سوتینشو یکم داد پایین .سینه چپش افتاد بیرون...بهت زده نگاهش میکردم...فکر نمیکردم هیچوقت لا اقل جلوم اینکارو کنه...
#جایزه میدم بهتاااا
-چه جایزه ای؟
#حالا تو اینکارو کن بعدش میگم بهت دیگه...باشه داداشی؟؟؟
-ای بابا...دیوونم کردی...باشه باشه
یهو اومد لپامو چچنتا بوس کرد
#وای مرسی مرسی...بزار بیام بیرون ببینم چپیکار میتونیم بکنیم
کیرم دوباره سیخ شده بود...درو بستم و اومدم نشستم سره جام...بعده چند دقیقه مامان اینام اومدن بیرون.
لباس پوشیدن...عصر بود.
#خب چیکار کنیم؟
-چیو چیکار کنیم؟
#عععع نامرد خودت گفتی میزاری منم لذت ببرم از اینکااااار
+اذیت نکن بچمووو پارمیداااا
#ع مامان چیکار دارم...منم میخوام دیگه...داداشی تورو خدا
این لوس بازیای پارمیدا همیشه همرو به سمت خاصه خودش میبرد...دوسش داشتم...خیلی زیاد...
-باشه بابا دیوونه
#خب حالا چیکار کنیم؟
-چمیدونم...خودت چی میگی؟
#عرفان نمیشه؟
-نه فعلا نمیخوام بهش رو بدم...بعده اینکه یکم مامانشو اذیت کردم اونم اوکی میکنم واست
#اممم...خو کیو پیدا کنیم پس؟
+خب حتما نباید کسی باشه که میشناسیم که
-یعنی چی؟
+یعنی اینکه الان من میخوام یکم دکوره خونرو عوض کنم.تو و آبجیت پاشید برید یجا شام بیرون.اون بلده خودش چیکار کنه
یه نگاه کردم به پارمیدا...با یه لبخند خنده دار داشت نگام میکرد.همینکه دیدمش زدم زیر خنده.
-پاشو پاشو حاضر شو کشتی منو تو
#چشم چشم هرچی داداشیم بگه
سریع پاشد و رفت حاضر شد
-یچی بپوش همه بفهمن قصدمون چیه آآآآآآآ
#اونم چشم داداشی
+حواست باشه میرید بیرونا...اون خودش میدونه چیکار کنه که طرف بفهمه هم تو مشکلی نداری با اینکاراش هم خودش.
-باشه مامی...
رفتم حاضر شدم...اومدم بیرون...بعده چند دقیقه پارمیدام آماده شده بود...انگار داشت داد میزد "بیاید منو بکنیییید"
یه ساپورته سفید مشکی با یه تاپ سفید تا بالای ناف.با یدونه مانتو جلو باز سکسی مشکی ساتن . آرایشی که قشنگ مثله دخترای خیابونی شده بود
-اهههه این چیه پوشیدی توووو
#چیه؟همین خوبه دیگه
-هعییی...هیف امشب میخوام حال کنی فقط...بیا بریم.
کفشامونو پامون کردیم.یه کفش اسپورت مشکی پاش کرد.خداحافظی کردیم و راه افتادیم.تو راه همه بر میگشتن استیله آبجیمو نگاه میکردن...رفتیم تا پارک دمه پاساژو نشستیم دوتایی...وقتش بود که شروع کنیم...
(ادامه دارد...)

تو زندگیم مشکلایی داشتم که واسه خیلیا "داستان"ه
با نویسندگی خیلی از دردام کمتر میشن
     
صفحه  صفحه 3 از 7:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / وقتی مامانمو شناختم بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites