تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

وقتی مامانمو شناختم

صفحه  صفحه 6 از 7:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  پسین »  
#51 | Posted: 30 Jun 2016 16:15
قسمت ۱۰ فصل ۳

همینکه رفتیم داخل سریع لباسامونو عوض کردیم و صبحونه خوردیم.سره میزه صبحونه ام که شیطنتای همیشگیه عرفان و مامان و پارمیدا ادامه داشت!از بعده شهر بازی و قضیه حسین و اشکان،سعیده با من سرد شده بود...حس میکردم از دستم دلخوره.
بعده صبحونه خیلی خسته بودیم و همه رفتیم بخوابیم.بیدار که شدیم 6 عصر بود.یه عصرونه مشتی خوردیم و قرار شد بریم تو ساحل اختصاصی خوش بگذرونیم.منو عرفان هردومون قلیون خریده بودیم و همراهمون آورده بودیم.ذغال گزاشتیم و وقتی آماده شد،قلیونارو برداشتیم و رفتیم کنار ساحل.پارمیدا یه ساپورت مشکی نازک با یدونه تاپ که تا بالای نافش بود تنش بود و کفش اسپرت بنفشم داشت.مامانمیه شلوارک استرچ با سارافون و سعیده هم مثله مامانم بود ولی رنگ لباساشون فرق داشت.لا اقل خیالمون راحت بود ساحلا با دیوار جدا شدن و کسی نمیبینتمون!هرچند کیر منو عرفان به محض دیدنشون سیخ شده بود!
منو عرفانم شلوارک پامون بود با تی شرت.تو اون موقع از سال توقع هوای خیلی سردیو داشتیم.ولی هوا دم داشت و بازم مثله همیشه گرم بود...اونقدر گرم که آخرش منو عرفان پیرنمونو در آوردیم.نشستیم همه روی ساحل و قلیون میکشیدیم و حرف میزدیم...از اینکه چی بودیم و چی شدیم...بعد از درست شدن همه اوضاع مامانم خیلی برای سعیده اینا مرام گزاشت و تقریبا زندگیشونو از این رو به اون رو کرد.
عرفان:ولی قبل از این تغییرا خیلی بیشتر خوش میگزروندیماااا
-خوش میگذروندیم؟ الانکه خیلی بهتره!
عرفان: نه منظورم یه چیز دیگه بود
پارمیدا با صدای بلند و خنده: بابا منظورش سکسامونهههههه
عرفان: آها از همینا
هممون زدیم زیر خنده.پارمیدا حیارو خورده بود و یه آبم روش!رومو کردم سمتشون.عرفان دستشو گزاشته بود روی رونه آبجیمو دوباره داشت میمالیدش!اون رونه بزرگش تو ساپورت واقعا خودنمایی میکرد.
پارمیدا:خوشت میادااا
عرفان: مگه میشه نیاد خوشگله من
سراشون چرخید سمت همو در عرض چند ثانیه لباشون قفل هم شده بود.مامانم و سعیده هم هنوز قلیون میکشیدن و بحثای خودشنو میکردن.من حشری شده بودم و کیرم سیخ شده بود.پارمیدا دستاشو دور کمر پارمیدا گرفت و کشوندش روی خودش.حالا عرفان بدون پیراهن و با کیر سیخ شده که از روی شلوارکم معلوم بود،با کمر روی شنهای ساحل خوابیده بود و پارمیدام کونش از روی ساپورت رویکیر عرفان بود و خم شده بود روی صورتش.لب میگرفتن و با شهوت همو میمالیدن...بعد از این همه مدت عادی بود.یه دوره بود که همه ما هر روز پیش هم بودیم و از هم لذت میبردیم...اما این مدت تمام لذت بردن و یادمون رفته بود...عرفان از پشت دستاشو میزاشت روی لپای کونه پامیدا و محکم فشارشون میداد.اونم کون خوش استیلشو روی عرفان قر میداد.هوا تقریبا تاریک شده بود.
یدفعه دیدم مامانم اومد بغله عرفان اینا دراز کشید.
مامان: تک خورا منم میخوااااااام
پارمیدا: اوووم چشم مامان خوشگلم قدمت رو چشم.
اینو گفت و سرشو برد سمت مامانم و لباشون قفل هم شد.عرفان همینطوری که با دستاش کونه پارمیدا رو میمالید،یه دستشو آورد بالا و تاپ پارمیدا رو با کمک خودش در آورد.سوتین زیرش نداشت و سینه هاش یهو پرید بیرون.عرفان دهنشو گذاشت روی سینه های پارمیدا و شروع کرد میک زدن.میمکید و هر از گاهی لیس میزد...دیگه لباش پارمیدا از مامانم جدا شده بود و ناله میکرد.مامانم خودش سارافونشو در آورد.اونم سوتین نبسته بود.پا شد و سینه هاشو گرفت دمه صورت پارمیدا.حالا عرفان سینه های پارمیدا و پارمیدا سینه های مامانمو میخورد!صدای همشون بلند شده بود.سرمو چرخوندم دیدم سعیده ام داره لباشو گاز میگیره...خب طبیعی بود با دیدنه این صحنه ها حشری بشه...
میدونستم هنوز دلخوری برطرف نشده.اما اینم میدونستم که حاضره زمان سکس حد اقل دلخوریشو کنار بزاره.رفتم سمتش.اول همو با تردید نگاه کردیم...میدونستم داره توی ذهنش اماده سکس میشه.خودش سرشو آورد جلو و لبامون قفل شد.رفتم سمتشو خوابوندمش روی شن.لب میگرفتیم و دستاش دوره گردنم بود.بعده چند لحظه رفتم لاله گوششو خوردم.جایی که واقعا روش حساس بود!گردنشم یه مقدار بوسیدمو لیس زدم.وقتی نفسام با گردنش برخورد میکرد،از شدت لذت به خودش میپیچید.سارافونشو در آوردم و بدون مکث سینه راستشو توی دهنم جا دادم.محکم میمکیدمش.بعد سینه چپشو همینطوری ادامه میدادم.صدای آه کشیدنش در اومده بود.سرمو چرخوندم.
اونطرف پارمیدا و مامانم بغله هم روی شن خوابیده بودن.پاهای جفتشون باز بود و عرفان دهنش روی کس مامانم بود.مامانم موهاشو گرفته بود و سرشو حرکت میداد که همون جاهایی که میخواد و بخوره...با صدای بلند بعضی وقتی جیغ میکشید...واسش اهمیت نداشت اگه کسی صداشو بشنوه.عرفان سرشو بلند کرد و گذاشت رو کسه پارمیدا...صدای آبجیمم در اومده بود.همینطوری نوبتی کساشونو میخورد.با کشیده شدن موهام سرمو برگردوندم
سعیده: حواست کجاااست...سوختم امیر ااداااامه بدههههه
-چشم عزیزه دله من
برگشتم به کارم.رفتم شکم سعیده رم یکم بوسیدم...روی اطراف نافشم خیلی حساس بود.شلوارکشو در آوردم.یه شورت توری قرمز پاش بود.اطراف کسشو میبوسیدم...همینطور رونشو...دیگه نمیتونست خودشو کنترل کنه...فقط خواهش میکرد که برم سراغه کسش...اما من با این کارام حشری ترش میکردم...بالاخره شرتشو کشیدم پایین و لبامو گزاشتم روی کسش.به محض برخورد یه آه بلند کشید...خیس خیس بود...با زبون باهاش بازی میکردم و بعضی اوقاتم انگشتمو داخل میکردم که خیلی بهش حال میداد...دوباره اون طرفو نگاه کردم...خیلی صحنه جالبی بود!
عرفان روی شن خوابیده بود و پارمیدا داشت روی کیرش بالا پایین میرفت...معلوم بود کرده توی کسش.اما صحنه جالب تر اونجا بود که مامانم با کس روی صورت عرفان نشسته بود و زبون عرفان با صورت حرکت میکرد...مامانم خیلی حشری شده بود و موهای اونو میکشید...پارمیدام خیلی لذت میبرد از کارش...مامان صداش بلند تر شد...خودشو رو صورته عرفان حرکت داد و بالاخره با یه جیغ بلند ارضا شد.تماما صورته عرفان خیس شده بود!
مامان همونطوری بغله عرفان روی زمین افتاد و نفس نفس میزد...حالا عرفان دستشو گرفته بود دوره کمر پارمیدا و بهش کمک میکرد که بالا پایین بره
با کشیده شدن موهام دوباهر برگشتم...سعیده چشماشو بسته بود و انگشت سبابه دست راستش توی دهنش بود و میکش میزد...با زبونم ادامه دادم...خیلی حشری شده بود و ناله میکرد
سعیده: آههههه امیر کیر میخوام...بسه دیگه بکنننن فقط...آهههههه
پا شدم و شلوارک و شرتمو در آوردم . دستامو گزاشتم اطراف سره سعیده و کیرمو تنظیم کردم روی کسش...میخواستم روش بازیش بدم که اونقدر خیس شده بود ، با اولین مالش تا ته رفت تو!منکه توقع نداشتم انقدر حشری شده باشه نا خودآگاه یه آهی کشیدم...
سعیده دستشو دوره گردنم انداخته بود و نفس نفس میزد...شروع کردم تلنبه زدن...اول میخواستم آروم بزنم که دیدم انقدر خیس شده حیفه لذت نبرم...سرعتو بردم بالا و با قدرت تلنبه میزدم.جحوری که با هر بار برخورد تخمام با کونه سعیده،سینه های بالا و پایین میرفت.چنتا تلنبه زدمو دوباره سرمو برگردوندم.
پارمیدا روی زمین دراز کشیده بود بغله مامانم و عرفان پاشت مامانم دراز کشیده بود.دستش رو سینه مامانم بود و از بغل داشت تلنبه میزد...پایین و نگاه کردم و دیدم که کیرش تا آخر میره داخل کسش و در میاد...حشیریم میکرد دیدنه این صحنه ها.پارمیدا رویو کرد سمت مامانم و رفت سمت سینه هاش.اول دست عرفان یه بوس کرد و بعد لباشو گزاشت رو سینه ها مامانم.عرففان موهای پارمیدا رو گرفته بود دستشو بهش تو خوردن سینه ها کمک میکرد.یه لحظه عرفانم منو نگاه کرد و یه چشمک با لبخند زد بهم.منم جوابشو با لبخند دادم.برگشتم به کاره خودم دوباره
هنوز داشتم تلنبه میزدم و سعیده زیرم آه و ناله میکرد
سعیده: واااااااای آههههههه امیر محکم بزن...آخ یکم تندتررررر اووووف
یدفعه اطرافه کیرم خیس شد و سعیده صداش قطع شد و بیحال شد.منم سرعتمو کم کردم تا یکم حالش جا بیاد.آروم تلنبه میزدم و لباشو چند بار بوس کردم...بعده تقریبا 3 4 دقیقه چشماشو باز کرد و بهم یه لبخند شد...منم که اوضاع و مساعد دیدم دوباره سرعتمو بردم بالا.بازم صدای ناله های آرومش در اومده بود.نزدیک ارضام بود...سرعتو بردم بالا...بردم بالاتر و همینکه دیدم آبم داره میاد ، کشیدم بیرون و آبم با فشار ریخت روی شکم و سینه سعیده جونم...از لذت آه میکشیدم و سعیده اما به پاهای از پشت پاهامو میمالید.بالاخره آبم تموم شد و کنارش دراز کشیدم و بغلش کردم.اونطرفو نگاه کردم.عرفان وایساده بود و مامان و پارمیدا جلوش زانو زده بودن...کیرشو گرفته بود دستشو حرکت میداد.اون دوتام دهنشاون باز بود و یدفعه،آبه عرفان پاشید بیرونو صورته مامان و آبجیم پره آب شد.وقتی آبش تموم شد،دوتایی لباشونو گزاشت رو هم و با آبش بازی میکردن.اونم از خستگی همونجا افتاد رو زمین.مامان و پارمیدام از هم دل کندن و پا شدن...اومدن دست سعیده رم گرفتن و 3 تایی رفتن تو ویلا...سرمو برگردوندم که رفتنشونو ببینم...همونطوری لخت راه میرفتن.موقع چرخش سرم،متوجه شدم که فاصله ویلا تا لب ساحل سراشیبیه...ولی کله دیوار یه اندازس.یعنی اگه تو بالکن ویلا باشی،میتونی لب ساحل خونه بغلیو ببینی.چشام بالکن ویلای سمت راستمونو دید.
یه پسر تقریبا 20 21 ساله با یه فنجون چایی توی دستش...یه لبخندی زد بهم.سرشو به نشانه تاسف تکون داد و رفت تو...
یعنی همه چیو دیده بود؟قرار بود چی بشه؟یعنی موقع حرف زدنامون نسبتامونم فهمیده؟
به عرفان گفتم.گفت بیخیال حالا هرچی بخواد بشه میشه دیگه!
دیدم راست میگه...شروع کردیم به حرف زدن از قدیم...خوشحال بودم از داشتن دوستی مثله عرفان!
(ادامه دارد...)

تو زندگیم مشکلایی داشتم که واسه خیلیا "داستان"ه
با نویسندگی خیلی از دردام کمتر میشن
     
#52 | Posted: 2 Jul 2016 17:18
قصل ۳ قسمت ۱۱

بعده حرف زدنمون رفتیم تو و یه دوش گرفتیم و شام خوردیم.سعت 11 شب بود که زیر انداز و قلیونو برداشتیم و دوباره رفتیم کنار دریا.هوا تقریبا سرد شده بود.
پارمیدا یه ساپورت سیاه سفید با یه تاپ پوشیده بود ولی یه سوییشرت مشکیم روش پوشیده بود که سردش نشه.مامانم یه ست ورزشی پوشیده بود که شلوارش استرچ بود و اندامش خودنمایی میکرد از زیرش.سعیده ام که یه شلوار لی آبی پوشیده بود با یه تاپ سفید .سوییشرت آبیشم روش تن کرد...رفتیم کنار دریا و تو هوای فوق العاده شروع کردیم حرف زدن و قلیون کشیدن...هنوز نیم ساعت گذشته بود که
صدای غریبه: همسایه؟هم صحبت نمیخواید؟
سرمون برگشت سمت راست ... همون مردی بود که از تو بالکن نگاهمون کرده بود.
مامان: چرا نخوایم پسر...بیا اینور بشین
اونم از قسمت کوتاه دیوار اومد اینطرف.دستش یه شیشه ویسکی بود که تقریبا 1 سومشو خورده بود.فکر کردم کسی همراش باشه اما تنها بود.اومد پیشمون نشست.اول صحبت آشنایی بود.اسمش هومن...23 ساله...دانشجو برق صنعتی شریف!
وقتی از وضع و حال داغونش پرسیدیم گفت 3 سال با یه دختره نامزد بوده....اما یه هفته پیش دختره میگه یه خواستگار بهتر برام اومده و یک هفته قبل مراسم عقد همه چیو به هم میزنه...اینم از اون موقع میاد تو همین ویلا و فقط میخواسته تنها باشه یه مدت..گفت از وقتی اومد به جز ساقیا و مغازه دارا،تنها کسایی که باهاشون حرف زده ماییم!
با پیشنهاد هومن و همراهی ما،ویسکی بینمون میچرخید و نفری یه قلپ میخوردیم ازش.جنسش ناب بود و خوب گرفته بودمون.پارمیدا یکم ناراحت بود...دلیلشو نمیدونستم.بغلم نشسته بود و بغلم کرده بود و به دریا نگاه میکرد.مامان و سعیده ام با هومن حرف میزدن...عرفانم مامانشو تو بغلش جا داده بود و باهاشون هم صحبت شده بود.
-پارمیدا؟چی شده عزیز دلم؟
پارمیدا: هیچی داداشی...یکم احساساتی شدم...خیلی دریارو دوست دارم...زیاد!
-خب اگه خواستی از چیزی حرف بزنی داداشی همیشه هستااااا
یه بوسم کرد.دستمو گزاشتم رو گونش که یه قطره اشک روش چکید...ولی سریع خودشو جمع و جور کرد و با بگو بخند بحث و عوض کرد.نصف دیگه شیشه ام خورده بودیم و یک سومش مونده بود.ساعت 12:30 شد.
سعیده: بچه ها هوا سرد شده...بریم داخل دیگه؟
مامان:آره موافقم
پاشدیم راه افتادیم به سمت خونه
هومن: خب دیگه ببخشید مزاحمتون شدم...خیلی خوش گذشت!با اجازه
پارمیدا: با اجازه؟ کجا میخوای برای؟تازه میخوایمر بریم تو بشینیم بخندیم
با اصرار زنا و بیخبریه هومن از همه چیز و از یه طرف تحریک شدنش بخاطره لباسای مامان اینا،بالاخره قبول کرد و اومد تو.
روی کاناپه کنار شومینه نشستیم و هومن روشنش کرد.مامان اینام رفته بودن لباس عوض کنن...بالاخره در باز شد و اومدن بیرون...
امون از دست اینا!نمیتونستن غریبه ببینن و دلبری نکنن!
پارمیدا همون ساپورت پاش بود و همون تاپ...فقط یه آرایش خیلی غلیظ و خوشکل کرده بود...مامانم یه شلوارک پاش بود که یه وجب بود کلا!تو این سرما خیلی عجیب بود پوشیدنش...یه دو بنده ام تنش بود که تقریبا تا یکم بالاتر از شلوارکش بود.سعیده ام یه دامن پاش بود که تا زانوش میومد و یه پیراهن مجلسی سفیدم تنش بود که برآمدگی سینه هاش کاملا معلوم بو د از زیرش...
پارمیدا دوباره اومد بغله من و سعیده بغله عرفان
مامان: خب خوبه حالا لباس من زیاد گرم نیستاااااا...یخ زدم بابا
منتظر جواب نموند.رفت رو کاناپه بغله هومن نشست و
مامان: هومن جون عیب نداره ؟ سردمه خیلییییی
هومن دست راستشو برد بالا و مامانم از بغل تو بغلش جا گرفت...هومن معلوم بود قصدش سکس نیست و فقط برای سرد بودنه مامانم بغلش کرده...دوباره ویسکی خوردن و تا آخرش ادامه دادیم...هممون بالای بالا بودیم...پارمیدا یه نگام کرد...چشماش خمار شده بود...نا خودآگاه لبامون رفت سمت هم و شروع کردیم به خوردنشون.هومن با اینکه عصر از بالکن دیده بود ولی خودش زد به تعجب کردن
هومن:یه سوال...مگه شما خواهر برادر نیستید؟
-خب..چطور؟اونیم که الان بغلته مامانمه!
هومن یه نگاه به مامانم کرد...یادمون رفته بود نسبتمو با همو بگیم...فکر میکرد خواهر سعیده اس.
هومن:هیچی پس راحت باشید!
یه خنده ای کردیم و دوباره لبامون قفل هم شد.پارممیدا چرخید و روی پاهام نشست.دستمو از پشت انداختم روی کونشو میمالیدمش...همینطوری لبامونم میچرخید
عرفان: بچه ها میشه عوض کنیم؟من نمیتونم از اینکارا...حال نمیده بهم
ای مرده شورتو ببرن که میخوای پاررمیدای فرشته منو بگیری ازم...پارمیدام مثلیکه منتظر بود...سریع رفت اونور با عرفان ادامه داد.حالا هومن با یه دهنه باز شده از تعجب داشت مارو نگاه میکرد...دیگه این سورپرایزا واسه من عادی شده بود!سعیده اومد بغلمو جای پارمیدا نشست...با عشق نگاش کردم...ولی هنوز اون حرض قبلیو داشت....نمیفهمیدم چرا...دلم میخواست تنهایی باهاش یه صحبتی بکنم...اما جاش نبود.دستمو دوره صورتش گزاشتمو نوازشش کردم..اون تنفر داشت جاشو به شهوت میداد...لبامون دوباره قفل هم شد.چون مامان اینا دقیقا جلوم نشسته بودن،موقع لب گرفتنم میدیدمشون .مامانم دستشو رو پای هومن میکشید و یه حرفی میزد بهش...هومن مست مست بود...نمیفهمید...فقط خودشو سپرده بود به مامانم.اونمنه لبی گرفت نه چیزی.فقط نشست روی زمین و زیپو دکمه شلواره هومنو باز کرد و کشیدش پایین.شرتشم در آورد.
تااون موقع بزرگترین کیر به چشمم کیره اشکان بود.اما با دیدنه اون کیر دهنم باز موند...حداقل 24 25 سانتی میشد!البته با اینکه اصالتش اهوازی بود جور در میومد.مامان اول با دستش باهاش بازی کرد
مامان:بچه ها سندو ببینییییید
پارمیدا و سعیده همزمان نگاش کردن و یه جوووون گفتن...سعیده بی توجه به من پاشد و رفت پیش مامانم نشست...پارمیدا ولی هنوز روی پای عرفان تکون میخورد و لب میدادن به هم....حسودیم شد بهشون.دوباره تک افتاده بودم...مامان کیر هومنو کرد توی دهنش و سعیده ام با تخماش بازی میکرد.هومنم چشماشو بسته بود و دستش روی سره مامانم بود و ناله میکرد.یه لحظه چشماشو باز کرد و منو دید.سرشو برد پایین و تعجب کرد.انگار متوجه نشده بود که سعیده ام رفته اونجا.مستی این چیزارم داره دیگه!این وسط فقط سره من بی کلاه مونده بود.پارمیدا از روی پای عرفان پا شد و جلوش نشست...شلوارک عرفانو شرتشو در آورد وکیرشو تا ته کرد توی دهنش...عرفان یه آه بلند کشید...شروع کرد به ساک زدن.من حشری شده بودم...به گی...به کون...کس...به همه چی راضی بودم...فقط میخواستم تک نیفتم اون لحظه...ولی هیچ چیزی نبود برم طرفش تا اینکه
پارمیدا: داداشی کمک آبجی نمیای؟
بدون هیچ کنترلی پا شدم و کنارش روی زمین نشستم.دوبندشو در آوردم.سوتین تنش نکرده بود.هممون مست بودیم و خارج از این دنیا!سینه ها پارمیدارو گرفتم دستمو میمالیدم.یهو دهنشو از رو کیر عرفان برداشت و با چشمای خمار نگاهم کرد.کیره عرفانو گرفته بود سمتم.دهنمو باز کردم و خوردمش...آروم ساک میزدم و سینه های پارمیدارو میمالیدم.بعد چند بار ساک زدن پارمیدا سرمو کشید عقبو دوباره کیره عرفان و کرد توی دهنه خودش.عرفان چشماشو بسته بود و لم داده بود رو مبل.رومو اونطرفی کردم.سعیده و مامانم روی مبل نشسته بودن.دامن و شلوارکشونو در آورده بودن و پاهاشون جمع شده بود.هومن داشت کسه سعیده رو میلیسید و اونم ناله میکرد.پارمیدا وایساد جلوم.ساپورتشو از پاش کشیدم پایین.یه بوسه از رونه پاش کردم.شرت لامباداشم در آوردم.یه پاشو گزاشت اون طرفو آروم نشست روی کیر عرفان.من زانو زده بودم و دستم روی رونه پارمیدا بود.داشتم میمالیدمش.عرفان یه دستشو گزاشت روی کونه پارمیدا و یه دستشم روی شونه من.پارمیدا چند دقیقه وایساد تا کسش جا باز کنه.بعد شروع کرد و با قدرت بالا پایین میپرید.یه بوسه دیگه از رونه پارمیدا کردم.سرمو چرخوندم سمت مامان اینا.
تو همون حالت روی مبل بودن.هومن وایساده بود.پای راست مامانمو رو شونش انداخته بود و کیرش تا نصف توی کسش بود.فکر نمیکردم تا آخر جا شه...مامان چشماشو بسته بود و لباشو گاز میگرفت.شروع کرد تلنبه زدن.با هرتلنبه یخورده دیگه از کیرشو فرو میکرد.سعیده همونجا نشسته بود و کسشو میمالید.فرصتو مناسب دیدم.یه بوسه دیگه از رونه پارمیدا گرفتم و پاشدم رفتم سمت مامان اینا.سعیده با دیدنه من کسشو با انگشتاش باز کرد و لبشو گاز گرفت.رفتم بغلشو خودمو کامل لخت کردم.شونه های منو هومن چسبیده بود به هم.فصله ای نداشتیم.یه نگاه کردم.کیرشو تا آخر فرو کرده بود!ناله های مامان تبدیل شده بود به جیغکیرمو میمالیدم روی کسه سعیده...با دستش کمرمو میمالید...داشت از شهوت خفه میشد!مامانم چنتا جیغ زد و یدفعه آروم گرفت....همینکه دیدم ارضا شد حشری شدمو یدفعه کیرمو فرو کردم تو کسه سعیده...یه ناله کش دار کشید و پاشو انداخت دوره کمرم....شروع کردم تلنبه زدن.با قدرت فشار میدادمیه لحظه چیزی لپ کونمو گرفت.برگشتم.هومن با دستش که سمت من بود لپه کونمو داشت میمالید.یه لبخندی زدم و به تلنبه زدنم ادامه دادمسرمو چرخوندم سمته پارمیدا و عرفان...پارمیدا زانوهاشو گزاشته بود رو مبل و قمبل کرده بود.عرفانم از پشت با قدرت تو کسش تلنبه میزد.با زیاد شدنه صدای سعیده بر گشتم سره کارم.داشت ارضا میشد...سرعت تلنبه هامو کم کردمو با زبون افتادم به جونه سینه هاش...چنتا لیس زدم که یه جیغی کشید و اطراف کیرم خیس شد....مامانم سرشو بلند کردو برد سمته سعیده...سعیده ام چشماشو باز کرد و لباشون رفت روی هم دیگه...یدفعه سوزشی به وجود اومد که سرمو برگردوندم.انگشت اشاره هومن توی کونم بود!یکم طول کشید تا به خودم مسلط شم و دردم اروم بگیره...ولی کم نیاوردم و شروع کردم به تلنبه زدن!لذتش فوقالعده بود...2 3 تا تلنبه بیشتر نتونستم بزنم که یدفعه نعره ای کشیدم و آبم توی کسه سعیده خالی شد...نفس نفس میزدم و تلنبه میزدم تا آبم تموم شه...هومن انگشتشو از کونم در آورد...با چشمای خمار نگاهش کردم و یه چشمکی بهم زد.تلنبه هاش محکم تر شد و یدفعه ناله ای کرد و کیرشو تا آخر نگه داشت...صدای مامانم بلند شده بود
مامان: آهههه سوختم هومننن....وای چقدر داغههههه
بعده 1 دقیقه کیرشو بیرون کشید.از کلفتیه کیرش کسه مامانم باز مونده بود و منیه هومن آروم آروم ازش بیرون میومد.همونجا رو زمین دوتایی نشستیم و تکیه دادیم به کاناپه...مامان و سعیده ام دوباره لب میگرفتن و سینه ها همو میمالیدن...عرفان یدفعه کیرشو بیرون کشید و آبشو ریخت روی کمر پارمیدا...اونقدر خسته شده بودن که پارمیدا همون طوری روی کاناپه دمر دراز کشید...عرفانم رو زمین نشست و تکیه داد به مبل...
فضا ساکت شده بود.فقط صدای نفس نفس زدنمون میومد...10 دقیقه ای به همین منوال گذشت.صدای نفسا که قطع شد عرفان سرشو بلند کرد و مارو نگاه کرد.منم هومنو نگاه کردم و یدفعه خندیدیم...
هومن: وای عالی بود...چقدر جو خونواده شما خوبه...کاش منم عضوی از این خونواده بودم
مامان: خب الان شدی دیگه
هومن: نه جدی میگم...میشه بیشتر در ارتباط باشیم با هم؟
سعیده: حالا که 2 3 روز اینجا هستیم...از این شیطنتا زیاد داریم!توام که تنهایی...خواستیم بریم کیس جدید پیدا کنیم بیا باهامون دیگه
عرفان: همچین عادی شده انگاری میخوایم پفک بخریم!
دوباره صدای خندمون بلند شد
مامان: همون جون من فکر کنم واسه همین اون دختره نامزدیو به هم زده...میترسیده عقدت شه زنده نمونه!
دوباره هممون خندیدیم...هومنم خندید اما بعده خندیدن رفت دوباره توی فاز خودشو دپ بودن...مامان که فهمید نباید این حرفو میزد اومد پایینو هومنو بغل کرد
مامان: عزیزم ناراحت نباش دیگه...یه زندگی جدید میسازیم برات که کلا این چیزارو یادت بره
پارمیدام هومنو نگاه میکرد...اونم دمق بود...چراشو نمیدونستم!هم به یه تایم برای صحبت با سعیده نیاز داشتم...هم یه تایم واسه صحبت با پارمیدا...تو فکر بودم که یدفعه سعیده اومد بغلم...مثل قبل مهربون شده بود...شایدم فقط نیاز به یه آغوش داشت...بغلش کردم...سرشو گزاشت رو سینم...منم سرمو گزاشتم رو کاناپه و تو همون حالت هممون خوابمون برد...
(ادامه دارد...)

تو زندگیم مشکلایی داشتم که واسه خیلیا "داستان"ه
با نویسندگی خیلی از دردام کمتر میشن
     
#53 | Posted: 4 Jul 2016 13:54 | Edited By: Amir5885
قسمت ۱۲ فصل ۳

یک ساعتیو چرت زدیم و بخاطره اینکه حالتمون بد بود تقریبا هممون بیدار شدیم دیگه...خونه دوتا تخت خواب دو نفره داشت.واسه همین میتونستیم هممون خودمونو روی تختا جا بدیم.با این حال هومن خداحافظی کرد و رفت سمت خونشون.اما هنوز از در بیرون نرفته بود که مامانم دویید سمتشو گفت که میخواد باهاش بره.دوتایی رفتن و پارمیدا و سعیده ام رفتن سمت یه اتاق که پیش هم بخوابن...منم سر درد خفیفی داشتمو سریع خودمو به اتاق دیگه رسوندم و زودتر از چیزی که فکرشو بکنم خوام برد.
چشمامو باز کردم و از تابیده شدن نور خورشید به صورتم لذت بردم.اومدم از اتاق بیرون.مامان و سعیده داشتن صبحونه آماده میکردن.هومن سره میز ناهار بود و معلوم بود که توی فکره.پارمیدام رفته بود حموم..ساعت 11 و نیم صبح شده بود!بعده اینکه صبحونمونو خوردیم به پیشنهاد هومن ، هممون حاضر شدیم تا بریم یه چرخی بزنیم.
پارمیدا یه شلوار لی تنگ به رنگ مشکیو مانتو بلند جلو باز رنگ خاکسرتیشو پوشید.ی سارافونم زیرش تن کرد و کفش اسپرت خاکستریشو پاش کرد.مامانم ساپورت مشکی و مانتو سفید کوتاهشو پوشید با یه کفش پاشنه دار سفید.سعیده ام یه مانتو ساتن ابی که به بدنش میچسبید و همه برآمدگیاشو بیرون میریخت با شلوار کتون تنگ به رنگ زرشکی و کفش سبز.
هومن: واااااای چقدر خوشگل شدین شماها...ندزنتون از من
مامان: دیگه باید عادت کنی دیگه!یکم از پسرم یاد بگیر...نگا هیچی نمیگه
هومن نگام کردو یه خنده ای کرد.چون تعدادمون زیاد بود،با ماشین هومن که یه کیا "موهاوی" بود راه افتادیم.ماشین 4 در بود ولی هفت نفره .خودش پشت فرمون نشست و مامانم بغلش.من رفتم عقب عقب نشستم و ردیف وسطم که قرار بود عرفان و سعیده و پارمیدا بشینن.اما پارمیدا گفت میخوام برم عقب و اومد پیش من...همینکه راه افتادیم سرشو گزاشت روی شونم...حس میکرد یچی خیلی اذیتش میکنه.....دستمو انداختم دوره گردنشو بغلش کردم...هنوز موقعیت جور نشده بود که حرف بزنیم.بعده یه ربع هومن یجا وایساد.همه پیاده شدیم و خرید کردیم...زیتون و کلوچه و آروچه و لواشک و ... هومن یه ماهیم گرفت که شب سرخ کنیم و بخوریم.
دوباره سوار شدیم و بعده یه ربع نگه داشت...یه ساحل عمومی بود که جت اسکی و قایق موتوریم داشت.تو اون تایم از روز و کلا اون تایم از سال،اصلا شلوغ نبود.وقتی دیدیم ساحله از پشته ماشین قلیون و زیر اندازو خوراکیامونم برداشتیم و رفتیم.عرفان ذغالارو برداشت تا آمادشون کنه.مامان و هومن دست همو گرفته بودن و داشتن قدم میزدن کنار دریا...سعیده ام داشت تلفنی با کسی حرف میزد...دست پارمیدارو گرفتم و بلندش کردم.بهترین موقعیت بود...اول دنبال خودم کشوندمش تا یکم قدم بزنیم...
-چی شده آبجی؟
پارمیدا: چی چی شده؟
-اصلا حالت خوب نیست...با داداشی حرف بزن دیگه
پارمیدا: چیز خاصی نیست امیر...جدی میگم...یاد یه سری خاطره میفتم که اذیتم میکنه...یعنی عادی شده بود واسم...اما دریا رو که میبینم دیوونم میکنه
-خب تعریف کن دیگه...منم دوست دارم بیشتر بدونم...از اون دورانی که هنوز انقدر با هم نزدیک نبودیم که از همه چیه هم دیگه با خبر باشیم...
پارمیدا:به عشق اعتقاد داری؟
یدفعه صدایی از پشت سرم گفت: و عشق،یک،بیماری بدخیم روحی بود
برگشتم....هومن بود.مامانمو سعیده رفته بودن کنار ساحل و داشتن حرف میزدن و کفشاشونو در آورده بودن.ساپورتشون تا مچ پا بود و یکم توی آب جلو میرفتن و تا آب میومد جلو میومدن عقب.
دوباره حرکتمونو ادامه دادیم و هومنم حالا بهمون ملحق شده بود.جوری که من بین هومن و پارمیدا قرار گرفته بودم.
پارمیدا:بیماری بدخیم روحی...قشنگ بود آقا هومن...
-پس آبجیه خوشگله مام یروز عاشق بوده...
پارمیدا: یروز که...3 سال از جوونیه آدم میشه یه عمر...
-خب چی شد؟کی بود؟
پارمیدا: دوست دورانه 19 سالگیم...ترم اول دانشگاه.من تا قبل اون زیاد تو این فازا نبودم اما وقتی دیدم یه نفر انقدر پا پیچه که باهام دوست شه و هر روز برام گل و هدیه میاره،بالاخره دلو به دریا زدم و پیشنهادشو قبول کردم...همه چی خوب بود اما 1 سالی که گذشت،کم کم تغییر رفتارشو میدیدم...اون محیط دانشگاه داشت عوضش میکرد...دیگه باهام سرد شده بود...ماییکه از صبح تا عصرو همش پیش هم بودیم...هر جای شهرو دوتایی رفته بودیم.تا قبل اون دوران اصلا حرف سکسم نزده بود!اما یروز گفت من یه نیازایی دارم...دیگه نمیتونم سرکوبشون کنم و باید یه شب با هم باشیم...خب منم 20 سالم شده بود و تا حالا با هیچ پسری نخوابیده بودم...هم عاشقش بودم هم بالاخره منم یه شهوتی دارم دیگه!
هومن: یه شهوت؟
پارمیدا: خب حالااااا
یه خنده ای کردیم که یکم فضا عوض شه...
پارمیدا: خلاصه که بالاخره راضی شدم و همون شب اتفاقی افتاد که دیشب دیدی دوست جونت چقدر راحت از جلو کارشو کرد دیگه!اما خوبیش این بود که واقعا جفتمون لذت بردیم...از اون به بعد برای یه سال دوباره رابطمون عالی شده بود...هفته ای یبار با هم سکس داشتیم و جفتمونو راضی میکرد...اون یه سالم گذشت و یدفعه بدون هیچ مقدمه ای بهم گفت:"من باید با دختر عموم ازدواج کنم...چیزیه که خونوادم تصمیم گرفتن...معذرت میخوام ولی دیگه به من زنگ نزن و هیچوقت توی زندگیم نیا"..
اینو که گفت روی ساحل نشست...زانوهاشو بغل کرد و بغضش شکست...نمیدونستم چی بهش بگم...تا حالا تجربه عاشقیو نداشتم که بفهممش...که درک کنم سختیشو
هومن:امیر جون میشه جامونو عوض کنیم؟من یه صحبت کوچولویی کنم با پارمیدا؟
پاشدم و اونطرف نشستم...هومن جای من نشست
هومن:پارمیدا خانوم...پارمیدا جون؟ گریه نکن دیگه
پارمیدا خودش سرشو گزاشت روی شونه هومن.هومن یکم با دستش سره پارمیدا رو نوازش کرد تا آروم بگیره
پارمیدا:هنوز کلمه به کلمشو یادمه...خیلی برام سختی بود انقدر راحت تنها شم...انقدر راحت مثل یه آشغال باهام برخورد شه...توی دانشگاه میدیدمش اما سلامم نمیکردم بهش...بعدا از یه دوست مشترکم فهمیدم که عروسیو اینا همش حرف کسشعر بوده برای دک کردنه من...تصمیم گرفتم فقط از پسرا انتقام بگیرم...تا یه سال با 30 40 تا پسر حداقل دوست بودم که با همشونم سکس داشتم...پسرای ساده ای که همشونو به عشق میکشوندم...شاید اون وسط 6 7 تاشونم لاشی بودن ولی مطمئنم بقیشون از دستم شکست خوردن...چون حال و روز بعدشونو میدیدم!بالاخره توی 22 سالگی به خودم اومدم کلا روحم بزرگ شد...ولی شمال که میام یاده اون دوره میوفتم...شده بود روزایی که دانشگاهو میپیچیدیم و از 7ه صبح دوتایی میومدیم شمال ...شبم به مامان اینا میگفتم پیش دوستامم و ساعت 9 و 10 شب میرسیدیم خونه...همش واسم خاطراتو تداعی میکنه...
دوباره بغضش ترکید
هومن:خب پارمیدا تا کی میخوای شمالو تداعی برای اون بزاری؟این همه خاطره خوب تو شمال هست و میشه ساخت...فکر میکنی چرا من اینجارو انتخاب کردم برای دوری از بقیه؟منم شکستم خیلی بد بود...بعده این دوستی طولانی بالاخره نامزدیمون اوکی شده بود و میخواستیم عقد کنیم که اون رفیق حرومزادم عشقمو بر زد...ما جفتمون شکست خوردیم...فرقمون اینه تو تونستی خودتو جمع کنی و من هنوز زمان لازم دارم...بعدشم اینکه تو 2 ماه دیگه میخوای عقد کنی...باید عاشق نامزد باشی...حتی اگه نیستیم باید بشی
پارمیدا: اونو که ولش کن...معلومه هرز میپره پسره عوضی...قبلا وضع مالیمون خوب نبود...میخواستم برای زندگی تو رفاه باهاش عروسی کنم...اما اینو نمیدونم دیگه چیه...نه میتونم همه چیو بعده این همه وقت به هم بزنم نه کار دیگه ای کنم
هومن: خب تو که ز هرزگردیش مطمئن نیستی...شاید واقعا دوست داره...پارمیدا اگه اینطوری باشه داری فرصت خودتو و اونو میگیری...
پارمیدا:نمیدونم هومن...
اروم شده بود...سرشو گزاشت روی سینه هومن...
صدای مامان از پشت سر: بسه دیگه بیاید اینجا یکم خوش بگذرونیم
هومن: پاشو پارمیدا....فکر نکن بهش دیگه...لذت ببر از این سفر...خاطرات جدید بساز
بروز بلندش کردیم و رفتیم پیش مامان اینا تا بریم تو دریا و خوش بگذرونیم...
(ادامه دارد...)

تو زندگیم مشکلایی داشتم که واسه خیلیا "داستان"ه
با نویسندگی خیلی از دردام کمتر میشن
     
#54 | Posted: 9 Jul 2016 17:59
ببخشید دوستان سفر بودم این چند روز
قسمت ۱۳ فصل ۳
پارمیدا اول نمیخواست بیا تو آب...بزور با هومن راضیش کردیم و بالاخره انداختیمش تو آب...بدش میومد اولش اما وقتی یکیم والیبال بازی کردیم خوشش اومدو دیگه عادت کرده بود.لباسای زنا خیس شده بود و چسبیده بود به بدنشون...واقعا هرکس میدیدشون تحریک میشد.میومدیم قلیون میکشیدیم و دوباره میرفتیم تو آب...کلا 10 15 نفر اونجا بودن و همه از سروصدای ما عاصی شده بودن.عصر شده بود دیگه و هوا کم کم سرد میشد.ولی بچه ها نمیخواستن دل بکنن
-یبار دیگه بریم تو آب و تا نیم ساعت دیگه بیایم بیرون که سردمون نشه...موافقین؟
همه اعلام رضایت کردن و دوییدیم سمت آب.زیاد نمیرفتیم جلو .
هومن: پارمیدا بیا اینجا
رفت و جلوی هومن وایساد.هومن پارمیدارو چرخوند و از پشت کمرشو گرفت اما کیرش فاصله داشت که یوقت ضایع نشه.وای میستاد تا موج بیاد و پارمیدارو یکم بلند میکرد .خیلی حال میکرد اونم...با هربا این حرکت کلی دوتایی میخندیدن.یه موجه بزرگ اومدو همونکارو کردن.اما هومن خودشو سفت نگه داشت و پارمیدا که سبک بود یکم با موج اومد عقب...جوریکه دقیقا کونش رو کیر هومن قرار گرفت!سعیده و مامانم و عرفانم همونجا رو هم آب میریختن و شوخی میکردن...هومن و پارمیدا چند لحظه همونطوری موندن...دیگه به جز 2 تا خونواده کسی اونجا نبود که اونام سرگرم خودشون بودن و نمیدیدن مارو.هومن یکم کمر پارمیدارو مالید...اونم دستاشو رو دستای هومن گزاشت...آخر یه لبخندی زدن و دیگه جدا شدن...اومدیم بیرون و همونطوری خیس تو ماشین نشستیم...هومنم بخاری روشن کرد و رفتیم سمت خونه.سریع لباسامونو عوض کردیم و هومنم بعده یه ربع اومد.ساعت 8 شده بود.یه شیشه ابسولوتم دستش بود.مامانم یه لباس یه سره تا رونه پاش پوشیده بود که رنگش زرد بود.سعیده ام یه تاپ و شلوارک کرم رنگ و پارمیدام یه شلوار استرج با تاپ سفید.هومن رفت تو ساحل اختصاصیو ذغالو به راه کرد.مامان اینام روی گاز برنج گزاشتن و ماهیو آماده کردن و به سیخ کشیدن.من ماهیو برای هومن بردمو پیشش نشستم...
یه نخ سیگار در آورد و روشن کرد
-میشه یدونه ام به من بدی؟
هومن: مگه سیگاری ای؟
-نه بابا...کلا 2 3 بار کشیدم ولی حوس کردم الان...
یه نخ داد بهم.وینیستون عقابی بود...خوراکه کنار دریا!سری روشنش کردم ...چون هوا سرد شده بود میدونستم مامان اینا نمیان اینجا...از توام اینجایی که ما بودیم دید نداشت.
هومن:امیر؟
-جانم داداش
هومن: نزار پارمیدا این کارو با آرمین کنه...نزار آینده خودشو تباه کنه...الان دورانه شیطنتشه...ولی یروز عشقو پیدا میکنه دوباره...اون موقع میتونه خوشبخت بشه!
-نمیدونم چیکار کنم هومن...واقعا نمیدونم چجوری جلوشو بگیرم...اون خیلی وقته این تصمیمشو گرفته...
هومن: ببین امیر...نمیدونم چجوری...منم همه تلاشمو میکنم...ولی باید یکار کنیم تا قبل عروسی اینا بیخیاله هم بشن...قول بده همه تلاشتو برای اینکار میکنی
برام جالب بود که انقدر هومن به پارمیدا اهمیت میده...انقدر نگرانه آیندش بود!...ای کاش...ای کاش هومن جای آرمین بود...من از همون اول با اون حال نمیکردم...خیلی بچه سوسول و رو مخی بود...
-باشه قول میدم
یه ربع دیگه نشستیم و ماهیام سرخ شدن...برداشتیم و رفتیم تو ویلا...مامان اینا میزو چیده بودن...اما عرفان روی مبل نشسته بود و مامانم روی پاش بود.داشتن از هم لب میگرفتن...پارمیدا تا مارو دید لبخندش پیدا شد!نمیدونم از دیدنه من بود یا هومن...
پارمیدا: خسته نباشید ...بیاید سریع شام بخوریم...
بعده اینکه شاممون تموم شد ، همه روی مبلا لش کردیم...خیلی غذای سنگینی بود و در عین حال هومن ماهیارو فوقالعاده خوشمزه درست کرده بود...خیلی شام خوبی بود...یه ساعتی اونطوری نشستیم و بعد مشروبو برداشتیم.زنام هرکدوم یه شلوار سوییشرت پوشیدن که سردشون نشه.رفتیم کنار دریا...
هومن: تا بشینید من اومدم.
رفتیم زیر انداز انداختیم و عرفانم داشت ذغال گردونو میچرخوند که هومن با یه گیتار اومدش.
پارمیدا: گیتارم بلدی؟
هومن:هی...یه چیزایی با اجازتون!
نشست کنارمونو شیشه رو باز کرد و پیکای هممونو پر کرد...
پیک دوم...پیک سوم...پیک چهارم
نصف شیشه مونده بود...گرم شده بودیم...ناکس نمیدونم جنساشو از کجا میگرفت!
مامان: حالا یه چی بخون برامون دیگه...
هومن:موافقین همه؟
همه موفقت کردیم و گیتارشو برداشت...
//چی تو چشماته که تورو...انقدر عزیز میکنه....این خاطره داره منو...بیتو مریض میکنه ...//
صدای خیلی خوبی داشت...بعد از تموم شدنه آهنگ گیتارو گزاشت کنار.پارمیدا اشکشو پارک کردو لباشو گزاشت روی لبای هومن...اونم دستشو گزاشت دوره سره پارمیدا و چند دقیقه ای لب بازی کردن...
سعیده: بسه حالا مشروب بخوریم بعدش برنامه داریمممممم
از هم جدا شدن و دوباره هومن پیکامونو پر کرد...تا آخرشو خوردیم!هممونو خیلی گرفته بود...مامان که جنبش کم بود و دیگه تلو تلو میخورد...عرفان و مامنم تو بغله هم بودنو از هم لب میگرفتن...همینطور پارمیدا و هومن.منم دراز کشیده بودم که سعیده خودشو کشوند رومو خم شد و لبامون چفت هم دیگه شد...چند دقیقه ای همینطوری بودیم که دیگه هم از شدت سرما هم از شهوت پاشدیم و اومدیم تو خونههمینکه وارد شدیم پارمیدا هومنو هول داد سمت مبلو نشست روی پاش...دوباره لباشون قفل شد...عرفانم مامانمو چسبونده بود به دیوارو لب میگرفت ازش..منوسعیده ام دست تو دست هم روی یه مبل دیگه بغل هم نشستیم و لبامونو چسبوندیم به همدیگه.بعده چند دقیقه هومن پارمیدارو بغل کرد و بردش سمت اتاق خواب.دمه در برگشت
هومن: امشب ما میخوایم دوتایی باشیم...لطفا
بعدش رفتن تو و درو بست.ما یکم با تعجب به هم نگاه کردیم و دوباره ادامه دادیم...مامانم اومد جلو و عرفانو یه هل داد که چسبید به دیوار.بعد خودش رو زانوهاش نشستو شلوار ورزشیو شرت عرفانو با هم درآورد که کیرش پرید بیرون.یکم با دستش با کیر عرفان بازی کرد و بعد آروم آروم شروع کرد به ساک زدن.
من روی سعیده خم شدم و همینطوری که لب میگرفتم ازش،تاپشو در آوردم و دستمو رسوندم به سینه هاش که سوتینی تنش نبود...محکم میمالیدمشونو زبونمو تو دهنش میچخوندم...دوباره از لاله گوشش بوس گرفتم و دهنمو گزاشتم روی سینه هاش...نوبتی میمکیدمشون...صدای نالش پیچیده بود...
مامانم روی زمین دراز کشیده بود و پاهاش باز بود....عرفان از زیر لباس مامانم شرتشو بیرون کشیده بود و داشت کسشو میخورد...جوری میخوردش که صداش تا ویلاهای بغلم دیگه میرفت!مامانم موهای عرفانو میکشیدو هر ازگاهی پاهاشو به هم دیگه فشار میداد...
رفتم پاین ترو شلوارک سعیده رو در آوردم...رونای پاشو بوس میکردم وبا دستم سینه هاشو میمالیدم...دهنم نزدیک کسش بود و نفسام بهش میخورد...داشت دیوونه میشد و هرکاری میکرد نمیتونست کسشو بچسبونه به دهنم...آخ با یه صدای پره التماس گفت:
سعیده: آهههه تورو خدا بخورششششش
دلم نیومد بیشتر اذیتش کنم...با دندونام شرتشو گرفتمو تا زانوش کشیدم پایین...دهنمو گزاشتم رو کسشو شروع کردم مک زدن...کم کم با زبونم میلیسیدمشو حشری ترش میکردم
مامانم قمبل کرده بود...عرفان داشت با انگشتش با سوراخ کونه مامانم بازی میکرد...فکر کنم دلش کون میخواست!آروم انگشتش کردو تا 3 انگشت فرو کرد...یه تف انداخت رو سوراخو یه تف روی کیره خودش...آروم تنظیم کرد و دستاشو روی پهلوهای مامانم گرفت...خیلی با دقت و سرعت کم کیرشو فشار داد...چند بار عقب جلو کرد تا مامانم یه آخی کشیدو سره کیرش رفت تو...مامان درد داشت و لباشو گاز میگرفت اما معلوم بود که دلش میخواست کون بده...از مستی نمیتونست خودشو نگه داره و سرشو گزاشته بود رو زمین و چشماشم بسته بود...عرفان یه تف دیگه انداخت و دوباره کیرشو فرو کرد...چند بار عقب جلو کردشو بالاخره تا نصفشو تونست جا کنه.
دیگه زبونم بی حس شده بود...سعیده موهامو کشید
+آهههه داره میاد ادامه بده قطعش نکن
سرعتمو بیشتر کردمو فشارای سعیده به سرم بیشتر شد که یدفعه یه جیغی کشید و صورتم خیس شد...همنیکه ارضا شد اومدم بالا و دوباره لبامو گزاشتم روی لباش...چند دقیقه ای لب گرفتیم تا سره حال اومد..منم اومدم بینه پاهاش.یه پاشو انداخت روی شونمو اون یکیو از مبل آویزون کرد...کیرمو رو کسش تنظیم کردم...دلم کون میخواست ولی اصلا حوصله مراعتشو نداشتم...واسه همین ترجیح دادم کس بکنم.کیرمو گزاشتم روشو آروم فشار دادم داخل...یه ناله ای کشید...دیگه نتونستم تحمل کنمو تا آخرشو فرو کردم...صدای جیغ کشیدنش بلند شده بود...یکم دقت کردم و از اتاق هومن اینا صدای ناله های آبجیمو شنیدم...حشری تر شدم...سرعت تلنبه هامو بیشتر کردم...محکم میزدم.جوریکه با هر بار برخوردش صدای برخورد رون پاهامون تو همه اتاق میپیچیدو جیغ سعیده ام بلند میشد.
عرفان یه نگاهی به ما کرد...با هم چشم تو چشم شدیم.وقتی دید انقدر محکم مامانشو میکنم فکرکنم خواست انتقام بگیره.هر چی که بود کیرشو کامل از کونه مامانم در آورد و یدفعه فرو کرد تو...مامانم یه دادی کشید ولی هنوز رو آسمونا بود و دردو زیاد حس نمیکرد...محکم تلنبه میزد.از پشت موهای مامانمو توی دستاش جمع کردو کشید بالا...مامانم سرش اومد بالا و به کمرش قوس داد...خیلی صحنه شهوتناکی بود.موهارو میکشیدو تلنبه میزد
با دیدنه این صحنه ها حشرم خیلی زیاد شده بود...سعیده با شهوت نگام میکرد و منم محکم تلنبه میزدم...از اون مدل خسته شدم و نشستم روی مبل...سعیده اومد سریع کیرمو تنظیم کرد و یدفعه نشست روی پاهام و شروع کرد بالا پایین رفتن.از جلو سینه هاشو میخوردمو میمالیدم.چشماشو بسته بود و آه میکشید...این دفعه که بلند شد با دستام کونشو گرفتمو تو همون حالت نگه داشتم...یکم صبر کردم و یدفعه شروع کردم با سرعت زیاد تلنبه زدن...ناله های پی در پی میکشید...تند تند کیرمو عقب جلو میکردم...صداش به جیغ تبدیل شد و یدفعه دوره کیرم خیس شد و سعیده آروم گرفت
عرفان یه نگاهی به ما کرد و یه نگاه به مامانم...همونطوری موهاشو میکشید.کیرشو در آورد و از پشت فرو کرد توی کسش...مامان یه آهی کشید...شروع کرد تلنبه زدن...با سرعت کارشو میکرد...همزمان از زیر سینه مامانمو میمالید و فشار میداد...مامانم خودشو عقب جلو میکرد و یدفعه،بعد چنتا جیغ ارضا و بیحال شد...اما عرفان دست بردار نبود و کارشو ادامه میداد.
بعد چند لحظه که سعیده دوباره سره حال شد خودش شروع کرد بالا پایین شدن...از اتاق صداهای پارمیدا و هومن میومد که به جیغ و داد تبدیل شده بود...معلوم بود خیلی دارن خوش میگزرونن.هم این صداها هم دیدنه مامانم تو اون حالت منو آماده ارضا شدن کرده بود.سعیده که متوجه شد آروم تر کارشو میکرد...تا آخر بلند میشد و یدفعه کیرمو فرو میکرد تو...یدفعه پاشد و جلوم روی زمین نشست.کیرمو کرد توی دهنشو شروع کرد ساک زدن...چند باری که دهنشو عقب جلو کرد حواسم نبود که بهش خبر بدمو یدفعه آبم با شدت توی دهنش خالی شد...اما ساک زدنو قطع نکردو همینطوری دهنشو نگه داشت تا همه آبم خالی شد...یه نگاهی تو چشمام کرد و کیرمو در آورد...جلو روم همشو قورت داد...خیلی لذت برده بودم و خسته شده بودم...واسه همین روی زمین دراز کشیدم و سعیده رو کشیدم توی بغله خودم...
عرفان یدفعه کیرشو کشید بیرون و همونطوری آبشو روی کمر مامانم خالی کرد...همینکه مامانمو ول کرد از خستگی افتاد زمین...عرفان دسمال آورد و کمر مامانو پاک کرد...بعد کشیدش بغلشو دراز کشید...4 تامون یه نگاهی به هم کردیم و لبخندی زدیم...صدای هومن و پارمیدا قطع شده بود...
(ادامه دارد...)

تو زندگیم مشکلایی داشتم که واسه خیلیا "داستان"ه
با نویسندگی خیلی از دردام کمتر میشن
     
#55 | Posted: 10 Jul 2016 18:24
قسمت ۱۴ فصل ۳
صبح روز بعد،پارمیدا و هومن مثل زن و شوهر شده بودن...همش به هم میرسیدن و هوای همو داشتن...مام تعجب کرده بودیم!
از شرکتی که مامانم روشون سرمایه گزاری کرده بود تماسی گرفتن و گفتن باید برای امضای چنتا برگه فرداش تهران باشیم...خیلی بهمون خوش گذشته بود اما دیگه باید برمیگشتیم...با صحبتامون تونتسم هومنم راضی کنیم تا از فکر عشقش دل بکنه و برگرده تهران تا به زندگیه عادیش برگرده.بالاخره ساعت 3 ظهر بعده ناهار خوردن راه افتادیم سمت تهران.پارمیدا با ماشین هومن اومد و ما 4 تام با ماشین خودمون .وقتی رسیدیم خونه ساعت 9 شب بود.بخاطره ترافیک دیر رسیده بودیم.هرچی اصرار کردیم هومن بیاد بالا اثر نکرد و گفت که چند روز دیگه بهمون سر میزنه...این وسط دله پارمیدا و هومن بدجور به هم پیوسته شده بود و معلوم بود که چیزی بیشتر از سکس بینشونه...همون چیزی که بینه منو سعیده ام بود!با این فکر یاده سعیده افتادم و اینکه آخرم وقت نشد باهاش حرف بزنم و ببینم چش شده...لوازمو بردیم بالا و زنگ زدیم از بیرون برامون شام آوردن.بعده شام عرفان و سعیده خداحافظی کردن و با ماشینشون رفتن خونه.مام اونقدر خسته بودیم که خیلی زود خوابمون برد...
چند روزی به رواله عادی گذشت.مامان که تازه میتونست از زندگیش لذت ببره دوستای جدیدی پیدا کرده بود و حالا درگیر رفیق بازیو استخرو دوره همی و این جور چیزا بود...پارمیدام که چون سفر بودیم این چند روز همش پیش آرمین بودش.زندگی عادی میگذشت و این وسط،چیزی که داشت از هم میپاشید خانواده بود!همه چیز با پولو سکس قاطی شده بود و داشتیم همو فراموش میکردیم...منم که اونقدر درگیر درس بودم نمیتونستم کاری درموردش کنم...
4 شنبه شب هومن به پارمیدا زنگ زد و گفت که فردا میخواد بیاد خونمون...مامانم عصبی شد چون با دوستاش توی جمشیدیه دوره همی داشتن...اما باید بخاطره هومن کنسلش میکرد.من خوشحال بودم...چون هم عرفان هم هومن بهترین دوستام شده بودن و اینکه تو اون اوضاع "قاراشمیش!" ببینمشون واقعا روحیمو عوض میکرد...از اون طرفم حسین و اشکان کلید کرده بودن یه دیدار داشته باشیم و واقعا وقتشو پیدا نمیکردیم...عصر شده بود و مامان بالاخره دوره همیشو کنسل کرد و با عرفان اینا و هومن هماهنگ کرد که ساعت 8 پنج شنبه شب اینجا باشن...حالا این پارمیدا بود که گیر داده بود لباس جدید میخواد!آخر حرفه اون شد و 3 تایی حاضر شدیم تا به پاساژ کوروش بریم و خرید کنیم.
مامانم یه پالتو مشکی چرم پوشید با ساپورت و چکمه پاشنه دار..مثل ملکه ها شده بود!با آرایشش واقعا تو زیبایی بی همتا بود.
پارمیدام یه پالتو پشمی سفید پوشید که دوره گردنش خزه طوسی داشت با شلوار لی تنگ که رونه پاهاش میخواست جرش بده!یه چکمه طوسیم پوشید که تا پایین زانوش بود.حرکت کردیم به سمت پاساژ
-تو ماشین-
-مامان؟
مامان:چیه؟
-میشه تا میرسیم یکم حرف بزنیم؟
پارمیدا: چی شده داداشی؟
-خب نمیدونم چجوری بگم...من از وضع الان راضی نیستم...خونوادمون از هم دور شده...مامان ما نباید بخاطره شرایط جدید خودمونو گم کنیم....یادت بیار اون اولارو!همیشه میگفتی این چیزا فقط موقع سکسه و هیچوقت علاقه خونوادمون عوض نمیشه...الان همش درگیر رفیقات شدی....پارمیدام که کلا پیشه آرمینه...دلم براتون تنگ شده ...
با گفتن این حرف یه قطره اشک از چشمم اومد بیرون..پارمیدام صورتش خیس شده بود و مامانم ناراحت بود
پارمیدا: داداشی...راست میگی...ببخشید امیر...بخدا خیلی نگرانه عروسیم...از اون روز که هومن اینطوری گفت دو دل شدم...دلم نمیخواد دیگه...نمیدونم چیکار کنم...منم دلم برا همه چیه قبلا تنگ شده...همه اون شیطنتا...
مامان:خب منم همینطور...ولی پسرم من هم عمرم بخاطره کار هدر رفت...تازه این دوستامو پیدا کردم..نمیخوام از دست بدمشون
-مامان من همچین چیزی نمیگم...فقط میگم بیشتر با ما باش...بزار همه چیو به قبل برگردونیم...همونطوری همه چیو به هم بگیم...همونطوری خوش بگذرونیم...
مامان: باشه..همه سعیمو میکنم...اصلا از همین امشب شروع میکنیم...دخترم گریه نکن دیگه
پارمیدا یه لبخندی زد و اشکاشو پاک کرد.سرمو برگردوندم و ماچش کردم که کلا گریش قطع شد
مامان: خب خب...حالا مثل قبلا میریم کلی شیطونی میکنیم که جفتتون حال کنید...درست مثل قدیما!
پارمیدا: آخ جوووون
از صندلی عقب دولا شد جلو و مامانمو یه ماچ کرد...رسیدیم به پاساژو ماشینو تو نزدیک ترین مکان به پاساژ پارک کردیم.3 تامون پیاده شدیم و کنار هم وارد پاساژ شدیم...از همون اولش نگاه همه مردا میخکوب مامان و آبجیم بود...یکی دوتا مغازه رو گشتیم . لباس مجلسی میخواستن بگیرن...که برای فردا خوشگل کنن!بالاخره به یه مغازه رسیدیم که پره لباس مجلسی بود.یکم داخلو گشتیم و پارمیدا یدونرو انتخاب کرد تا پرو کنه.فروشنده ها دو تا زن بودن و میدونستم اینجا دیگه اتفاق سکسی ای نمیفته حداقل!از اینکه حرفامو زده بودم خوشحال بودم...خیلی چیزا میخواست درست شه!پارمیدا رفت تو اتاق پرو.ته مغازه یه راهرو کوچیک بود که اتاق پرو اونجا بود تا از ویترین دید نداشته باشه.ماییم که تو مغازه بودیم تا وارد راهرو نمیشدیم نمیدیدمش.بعده چند دقیقه پارمیدا صدامون کرد.رفتیم اونجا تا لباسو ببینیم...
واقعا بهش میومد!یه کت دامن زرشکی تنگ که کتش را روی نافش بود و دامنشم تا روی زانوش...واقعا کشیدگی پاهاش آدمو تحرک میکرد!همینطور هیکله بی نقصش...کلی ازش تعریف کردیم و خودشم عاشقش شده بود...قرار شد همونو بخریم.لباساشو عوض کرد و مامانم یه لباس انتخاب کرد و پروش کرد...یه ساتن بلند که دنباله هاش وری زمین کشیده میشد و به رنگ سورمه ای بود...آستیناش حلقه ای بودن و یقش تا چاک سینش باز بود.همینطور پایینش از بغله رونه سمت رستش یه چاک داشت که تا پایین میومد و موقع قدم زدن پای از اون چاک بیرون میومد...اونم عاشق لباسش شد و اومدیم بیرون که جفتشو حساب کنیم
#من حساب میکنم
سه تامون با تعجب برگشتیم...وای خدای من اینا اینجا چیکار میکردن؟همینو کم داشتیم...
اشکان و حسین پشت سرمون وایساده بودن و اون لبخند مرموز همیشگیشون روی لبشون بود
مامان: عععع شما اینجا چیپکار میکنیییید؟
اشکان: یادمون رفته بود بگیم که 3 تا مغازه شریکی تو این پاساژ خریدیم دیگه...حالا زهرا خانوم اینا چقدر شد
فروشنده که حالا فهمیدیم اسمش زهرائه: قابلی نداره اشکان خان...جدی میگم
اشکان: این حرفا چیه!شما ثابت شده این...
یه چشمکی زد بهش که زهرام جوابشو با یه لبخند داد.
زهرا: میشه 550 تومن
بدون اینکه منتطر جواب ما بمونه کارتشو در آورد و کشید...
مامان: نمیخواد اینکارو کنی اشکان...خودم حساب میکنم
حسین: شما نمیخواد از این حرفا بزنید...تا ما هستیم این کارا چیه
خریدمون تموم شد و اومدیم بیرون...مامان وپارمیدا گرم صحبت با اشکان و حسین شده بودن و داشتن قضیه این تغییر یدفعه ای زندگیمونو پولدار شدن و میگفتن...البته در اصل پزشو میدادن!دوتا کفش پاشنه دارم خریدن و حسین حساب کرد براشون...دیگه وقت خونه رفتن بود
پارمیدا: بچه ها خیلی لطف کردین...اگه ماشین ندارید بیاید برسونیمتون!
حسین: نه دیگه مزاحم نمیشیم...
مامان: مزاحم چیه...بیا عینه ماشین قبلیه خودتونه!
ریموت ماشینو زد و اشکان چشمش به ماشین افتاد
اشکان: واو...مبارکتون باشه...چه رنگه نابیم داره!
حرکت کرد سمت ماشینو یکم وراندازش کرد
پارمیدا: خب دیگه سوار شین بریم پس
مامان سوییچو داد به اشکان و خودش بغلش نشست.من و پارمیدا و حسینم عقب نشستیم.سریع روشن کردو راه افتاد
حسین: آخ که چقدر دلم برا اون شب تنگ شدههههه
خندیدیم
مامان: نه که خیلیم بد گذشت بهتووووون!
اشکان: عالی بود...راستی سعیده و عرفان کجان؟
پارمیدا:خونشونن...مام اومده بودیم خرید حالا میخوایم بریم جایی
اینطوری گفت که یوقت نخوان چتر شن و بیان خونمون
حسین: خب اینطوری که نمیشه برید...ما دلمون تنگههههه
اینو گفت و دستشو گزاشت روی رونه پارمیدا
پارمیدا: نکن دیوونه تو ماشین زشته...حالا یه شب دیگه هماهنگ میکنیم باهاتون
اشکان: خوب یاد گرفتید بپیچونیدموناااا...عمرا امشب ولتون کنیم...حیف که خونه ما مامان اینام اومدن و نمیشه رفت!
مامان با خنده:خب خدارو شکر پس قسمت نیست!
دوباره خندیدیم اما زیاد خندمون دووم نیاورد...چشمم به خیابون افتاد...دوباره همونجایی بودیم که اون سری اشکان منو پارمیدارو آورد...کوچه بن بستی که توشم ساختمونای نیمه کاره بود!ساعت 10 شده بود و رفت و آمدی نداشت
اشکان ماشینو خاموش کرد و برگشت سمت مامان:قسمتو خودمون میسازیم!
منتظر جواب نموندو لباشو گزاشت روی گردنه مامانم.اونم که مثله همیشه خودشو باخت و تسلیم شهوتش شد...سمت راستمو نگاه کردم.لبای پارمیدا و حسین روی هم دیگه بود و با اینکه حوصلشونو نداشتم ولی با دیدنه این صحنه ها دوباره کیرم سیخ شده بود.
مامان:وای اشکان نکن دیوونه میشم...اینجا خطرناکه نمیشه که!
اشکان: استرس نداشته باش دیگه گلم...سریع تمومش میکنیم...فقط خیلی هاتم بزار یه امشبو حال کنیم
دکمه ها پالتو مامانمو باز کردو دستاشو گزاشت رو سینه هاش و با فشار میمالید.اونم دیگه بیخیال ترس شده بود و با لذت آه میکشید.
حسین بین منو پارمیدا نشسته بود.پارمیدا دست انداخت و دکمه و زیپه حسین و باز کرد.کیرشمثل فنر پرید بیرون...سیخ سیخ شده بود!حسین یه دستش دوره گردنه من بود و با اونیکی دستش سره پارمیدارو هول داد سمت کیرش...اونم معطل نکردو تا نصفشو کرد توی دهنش.خیلی حشری شده بودم!دستمو گزاشتمو روی سره پارمیدا و موهاشو نوازش کردم...طولی نکشید که با فشار حسین منم بغله کیرش خم شده بودمو از نزدیک ساک زدنه آبجیمو میدیدم.یدفعه دهنشو کامل برداشت و سرشو آورد سمت من...لبام با لبای آبجیم قفل شدن . طعمه کیره حسینو میداد!چند لحظه بعد پارمیدا کیره حسینو توی دستش گرفت و با فشاری که به سرم وارد شد،کیره حسینو کردم توی دهنم.اونم بدون مکث شروع کرد توی دهنم تلنبه زدن.فضا با صدای آه کشیدن مامانمو حسین پر شده بود.بعده چند دقیقه سرمو ول کرد و کیرشو از دهنم در آوردم...از کلفتیش به نفس نفس افتاده بودم.دره جلو باز شد و مامانمو اشکان پیاده شدن.اشکان دره سمت خودشو باز گذاشت و رفت بغله کاپوت وایساد.حالا اگه کسی وارد کوچه ام میشد دره ماشینو میدیدو نمیفهمید بغله کاپوت چه خبره.مامانم رفت اونجا و سریع ساپورتشو شرتشو کشید پایین و خم شد روی کاپوت . اشکان یکم با دستاش لپای کونه مامانو مالید...سریع شلوارشو کشید پاینو کیرشو تنظیم کرد روی کسش...آروم آروم میمالیدش که دیگه صدای ناله ها مامانم داشت به جیغ تبدیل میشد.واسه اینکه کسی نفهمه دستشو گزاشت روی دهنه مامانمو آروم کیرشو فشار داد تو.با حرکت حسین سرم چرخید سمتشون.پارمیدا شلوارشو کامل کشید پایین و با کفشش در آورد...شرت لامباداشم در آورد و انداخت همونجا.آروم بلند شد و یه پاشو گذاشت سمت من و کسشو روی کیر حسین تنظیم کرد...سقف ماشین زیاد بلند نبود و حرکت اونطوری سخت بود...اما داشتن انجامش میدادن...یکم کیرشو مالید و آروم آروم نشست روش...با صدای بلند ناله میکشید...وقتی کامل کیرشو کرد توی خودش،حسین سریع لباشو گزاشت روی لباش آبجیم تا صدای نالش کم بشه و کسی متوجهمون نشه...از هیجان داشتم دیگه ارضا میشدم!دکمه ها پالتو پارمیدارو باز کردمو با دستام سینه هاشو میمالیدم...اونم یکم بلند میشد و دوباره میشست...تقریبا اینطوری داشت تلنبه میزد . چون بیشتر از اون نمیتونست بلند شه...با فشار دست حسین خم شدم روی شیکمش...حالا تو فاصله یه ثانتیم داشتم کیریو که تو کسه آبجیم میرفت میدیدم!نا خودآگاه زبونمو درآوردمو گزاشتم روی کسش که یه آه بلند کشید.با زبونم یکم لیس زدمش و کم کم رفتم پایین تا رسید به کیر حسین...حالا هم کیر اونو میلیسیم هم کسه آبجیمو...ب هرباری که پارمیدا بلند میشد کیرشو کلی لیس میزدم و پارمیدا راحت تر میشست
پارمیدا: آههه داداشی بخور...لیس بزن...میبینی دارم جلوت به حسین کس میدم؟؟؟آهههه
خیلی بی پروا حرفاشو میزد...چون پارمیدا جلو بود چشمام مامان اینارو نمیدید...ترجیح دادم به کاره خودمون برسم...چند دقیقه دیگه همینطوری تلنبه زد
حسین: آههه داره میاد دارههه میاد
یدفعه پامریدا کج شد و سره جای خودش نشست...حسین سره منو کشید سمت کیرشو تا اومدم دهنمو ببندم آبش با فشار توی دهنم خالی شد...آب که چه عرض کنم... یه گالن آب!دهنم پره پر شده بود.سرمو ول نکردو چند باری تلنبه زد...اما همینکه ول کرد درو باز کردم و هرچی آب توی دهنم بود تف کردم بیرون...اما مزش نمیرفت...دروغ چرا!خوشم میومد از اون مزه...فکر به اینکه آبه بکنه آبجیم تو دهنم ریخته شده بود خیلی حشریم میکرد...پارمیدا لباساشو پوشید و یدفعه از من لب گرفت...لب میگرفتو زبونشو توی دهنم میچرخوند...
پارمیدا: اومممم چه مزه ای میده...حال کردی داداشیییییی؟
حسین: مگه میشه حال نکرده باشه!غلط کرده از آبه من بدش بیاد!مگه نه ؟
پارمیدا: اونکه ببببعععععله
یاده مامان اینا افتادم...اشکان مامانمو خوابونده بود رو کاپوت و با سرعت تلنبه میزد...چنتا تلنبه زد و یدفعه کیرشو کشید بیرون و آبشو ریخت روی زمین.سریع لباساشونو پوشیدن و اومدن تو ماشین...تا چند دقیقه همه نفس نفس میزدیم و کسی حرفی نمیزد...یدفعه همه همو نگاه کردیم و یه نفس راحت همراه با خنده کشیدیم...
حسین: وای عالی بود...اصلا کس تر از شما دوتا و کون تر از این پسر ندیدم من!
پارمیدا: خاک تو سرت با این تعریف کردنت!!!
دوباره خندیدیمو اشکان حرکت کرد سمت خونشون...
(ادامه دارد...)

تو زندگیم مشکلایی داشتم که واسه خیلیا "داستان"ه
با نویسندگی خیلی از دردام کمتر میشن
     
#56 | Posted: 12 Jul 2016 11:56
فصل ۳ قسمت ۱۵

بالاخره رسیدیم دمه خونشونو بعده یه خداحافظی جاننه سمت خونمون راه افتادیم.
مامان:امون از دست این دوتا پسر...
پارمیدا: حالا نیست خیلیم بد گذششششششت...راستی...داداشی من ارضا نشدشاااا!!!
مامان:آره امیر؟
امیر:اوهوم...مهم نیست مامی...خیلی خوب بود امشب ولی
مامان:مگه میشه مهم نباشه پسر گلم!پارمیدا زحمتشو میکشی؟
پارمیدا: چشم مامانم
پارمیدا از وسط صندلی های جلو اومد عقب پیش من نشست
پارمیدا: حال کردی دو نفر با مامانت و آبحیت حال کردننن؟
اینو با یه لحن شهوانی گفت...دستشو از رو شلوار گزاشت روی کیرمو آروم مالیدش...از لذت چشمامو بستم و یه آه کشیدم
پارمیدا: اوممم یعنی انقدر بیغیرتی داداش کوچولوی من؟
از اونیکی دستشم کمک گرفت و شلوارو شرت منو تا زانوهام کشید پایین....کیرم کاملا سیخ شده بود.مامان داشت به سمت خونه حرکت میکرد.پارمیدا دستشو دوره کیرم حلقه کرد و حرکتش داد
پارمیدا:دیدی چجوری کردنممون؟ آبه حسین چه مزه ای بود؟خوش اومد وقتی خوردیش؟حالا فهمیدی؟منو مامان هرکاری بخوایم میکنیم
دولا شد روی کیرم...اصلا طاقت نداشتم و میدونستم اگه ساک بزنه با اولین حرکت همه آبم خالی میشه
-آهههه...نکن آبج...
نزاشت حرفم تموم شه و یدفعه کیرمو توی دهنش جا داد...یبار دیگه در آوردشو دوباره کرد توی دهنش اما من طاقتم تموم شد و با چنتا پرش،همه آبمو توی دهنش خالی کردم.پارمیدا سرشو آورد بالا و جلوم همه آبارو قورت داد
پارمیدا: خب اینم از این خروس...چقدر سریع ارضا میشه
-خیلی لذت بردم امشب پارمیدا...ببخشید
مامان:بچمو اذیت نکن...با بیغیرتیش حال میکنه دیگه
دوتایی خندیدنو منم هنوز نفس نفس میزدم.طولی نکشید که رسیدیم خونه.بعده اینکه همه کارامونو کردیم خوابیدیم.روز بعد، ازصبح درگیر خرید بودیم برای مهمونی شب.تدارکاتمون تکمیل شد و مامانم ماکارونی درست کرد.دیگه ساعت 5 بود که مامان اینا رفتن حاضر شن.بعده یه ربع از اتاق صدام کردن.رفتم توی اتاق و بهت زده دمه در موندم.مامان و پارمیدا لخت روی تخت نشسته بودن
مامان: بیا اینجا...میخوام تو واسمون لباسامونو انتخاب کنی
با یه کیر سیخ شده رفتم سراغ کمد لباسا...اول مات و مبهوت نگاه میکردم
پارمیدا: بدو دیگه داداشی....شرت و سوتینمونو انتخاب کن!
داشتم برای یه سکس جانانه آمادشون میکردم...با دستای خودم!یکم گشتم و برای پارمیدا،یه ست قرمز توری و برای مامانم،یه سوتین مشکی با شرت لامبادای مشکی انتخاب کردم و دادم بهشون.پاشدن و شرتشونو پا کردن
مامان: پسرم میشه بند سوتینمونو ببندی؟
با حسرت به بدنشون نگاه کردمو پشتشون وایسادم...اول بند سوتین مامانو بعد ماله پارمیدارو بستم.رفتن عقب تر و رو به من فیگور گرفتن...انگار دوتا مانکن جلوم بودن!خدای من چجوری میشه هیکل دو نفر انقدر بی نقص باشه؟پارمیدا یدفعه هولم داد روی تخت و خودش سریع روی پام رو به من نشست
پارمیدا:چیه داداشی؟ ذت میبری از اماده کردن ناموست برای کسه دیگه؟
آروم کونشو روی پاهام حرکت داد
پارمیدا: همینجا بشین
به حرفشون گوش دادم و نشستم روی تخت.دوتایی لباسایی که دیشب خریده بودن و آورد ن و تنشون کردن.زیپ دامنه پارمیدارم خودم بستمش.پارمیدا با همون کت دامن زرشکی فوق العاده بود.مامانمم با همون لباس دنباله دار سورمه ای!
مامان: چطوره؟
-مثله همیشه عالی...مثله فرشته ها شدین!
پارمیدا: غلط کردی بگی نه! عه!
رفت از روی میز آرایش،دوتا لاک،یکی زرشکی و اون یکی مشکی برداشت و اومد سمت من.دوتایی روی تخت دراز کشیدن.پاهاشون سمت من بود
مامان: خب پسرم زحمتشو خودت بکش
لاکارو از پارمیدا گرفتمو دولا شدم سمت پاهاشون...اون پاهای فوقالعاده...زیبا...کشیده....همه چیه این لامصبا عالی بود!فقط دلم میخواست ببوسمشون...دلم میخواست تا آخر عمرم روی اون پاها بمونم...یاده حرف مامان افتادم
-مامان اجازه هست پاتو بوس کنم؟
مامان: الان نه...فعلا لاکتو بزن توله سگه من
با این تحقیر لذتم به اوجه خودش رسید...مثله یه برده مطیع لاک مشکیو برداشتمو پای راسته مامان و شروع کردم با تمام ظرافت لاک زدن...حتی یه ذره ام کج نشد.بعد همینکارو برای اون یکی پاش کردم.وقتی تموم شد تنها چیزی که دلم میخواست بوسیدنشون بود...اما نمیخواستم مامانم – که حالا حکم اربابو داشت برام – از دستم عصبانی شه.واسه همین لاک زرشکیو برداشتمو رفتم سراغ پای پارمیدا.واقعا از زیبایی هیچی کم نداشت!پاهای اونم با دقت لاک زدم
-مامان تموم شد...حالا میشه ببوسم؟خواهش میکنم!
مامان: گفتم نه!پاشو دخترم
با یه حسرت خیلی زیاد نگاشون کردم.دوتایی کنار هم روی صندلی میز آرایش نشستن و شروع کردن آرایش کردن.با خودم گفتم امشب قرار نیشست با این پاها حالی کنم...
مامان: بیا اینجا امیر
رفتم کنار دست مامان
مامان:بشین زیر پامونو هرچقدر میخوای لذت ببر...شاید هومنو عرفان تمومون کنن امشبا!
سریع روی زمین جلوی پاشون زانو زدمو خم شدم روی پاهای مامان...اول جفت پاهاشو غرق بوسه کردم...بعد آروم انگشتاشو میک زدم.مامانو پارمیدام داشتن واسه شب آرایششونو میکردن.از اون پاهای زیبا سیر نمیشدم....اما نمیشد از پای پارمیدا گذشت.شروع کردم همون کارارو با پاهای اون کردن تا بالاخره بعد نیم ساعت بهم گفتن که پاشم...تا چشمام افتاد به صورتشون دهنم باز موند!
واقعا مثل جنده های آرایش کرده بودن....جوری که اگه یه غریبه میدید میگفت اینا قراره امشب کس بدن!بدون توجه به من پاشدن و موهاشونو ریختن دوره گردنشون...زیباییشون دو برابر شد.ساعت یه ربع به 7 بود که بهم گفتن حاضر شم.منم رفتم اتاق و یه شلوار لی و تیشرت پوشیدم.با صدای زنگ رفتیم سمت آیفون...قرار بود سعیده و عرفان و هومن باشن ولی...
(ادامه دارد...)

تو زندگیم مشکلایی داشتم که واسه خیلیا "داستان"ه
با نویسندگی خیلی از دردام کمتر میشن
     
#57 | Posted: 14 Jul 2016 22:21
فصل ۳ قسمت ۱۶

3 تامون با دیدنه آرمین تو کادر آیفون خشکمون زد.با صدای دوباره آیفون به خودمون اومدیم.پارمیدا جواب داد
پارمیدا: اینجا چیکار میکنی؟ ... آها آخه امشب مهمونی داشتیم... ... چی ؟ کجا دیدیشون؟ ... آها بفرمایید بالا
آیفونو برداشت و برگشت سمت ما
پارمیدا: همین الان هومنو سعیده و عرفانم رسیدن...دمه در با همن...من برم سریع لباس عوض کنم
مامان: لازم نکرده
پارمیدا: یعنی چی مامی...درسته اپن مایندن اونام ولی نه تا این حد....جرم میده ارمین با این لباس
مامان: بالاخره باید خودت باشی جلوش...چیزیم گفت به درک...از خداشم باشه تورو به دست آورده...اون باید بسازه با ما
تو همین حرفا بودیم و من هنوز هیچی نمیگفتم که دره خونرو زدن...سریع باز کردم و آرمین و هومنو عرفانو سعیده تو 4 چوب وایساده بودن
-سلااااام خیلی خوش اومدین...از اینورا آقا آرمین؟
آرمین:درگیر کار بودیم بابا...دیگه تا سرم خلوت شد اومدم...
-خوش اومدین...راستی دوستم هومن
آرمین: آره سعیده خانوم معرفی کردن دمه در...خیلی خوش...
یدفعه حرفشو خوردو دیدم داره پشت سرمو نگاه میکنه...برگشتمو پارمیدا و مامانو دیدم پشتم
پارمیدا: سلاااام چه عجب اومدین بالاخره...چطوری عزیزم؟چه خوب شد اومدی
منتظر جواب نموند و اومد جلو...اول با همه دست دادو بعد آرمینو بغل کرد.آرمین هنوز مردد بود اما بالاخره به خوش اومد و پارمیدارو تو بغلش فشار داد
مامان: بسه دیگه بچه...بفرمایید داخل...بفرمایید
پارمیدا رفت کنار و من رفتم کنار و سرمو انداختم پایین.زیر چشمی کیر آرمینو هومنو دیدم که سیخ سیخ شده بود!تیپ مامان اینا جوری بود که هرکی میدید میفهمید قراره کس بدن!همه اومدن داخلو با مامانم دست دادنو رو بوسی کردن.پلستیک دست هومنو گرفتمو بازش کردم...2 تا شیشه شراب قرمز که روشون تاریخ 1870 و 1893 ثبت شده بود...اینا امشب پارمون میکردن!
همه اومدن رو مبل نشستن که یدفعه ارمین از جاش پاشد و به پارمیدا اشاره کرد که بره تو اتاق.رفتن تو و درو بستن..سعیده ام رفته بود تو اتاق دیگه تا لباسشو عوض کنه.همینکه صدا دره اتاق اومد مامانم از جاش پاشد و رفت کنار مبلی که هومنو عرفان روش بودن.بدون مکث م شد و لباشو گزاشت روی لبای هومن.اونم دستاشو دوره کمره مامانم گرفتو شروع کرد مالیدنش...چند ثانیه ای لبه همو خوردن که مامانم کنار کشیدو لباشو گذاشت روی لباش عرفان...عرفان جفت دستشو آورد بالا و سینه های مامانمو یکم مالید و همچنان لباشو میخورد...چند ثانیه گذشت که لباشو جدا کرد و اومد رو مبل کنار من نشست...کیرم سیخ شده بود که یدفعه مامانم دستشو روی رونه پام گذاشت و شروع کرد الکی حرف زدن که آرمین به سکوتمون مشکوک نشه...همینطوری با دستش رونمو میمالید...از لذت چشمامو بستم که صدای دره اتاق اومد...سریع منو مامان خودمونو جمع کردیم و رومونو برگردوندیم سمت عقب...با دیدنه سعیده خیالمون راحت شد...مامانم با صدای آروم
مامان: دهنتو سرویس جنده...ریدیم تو خودمون
ما 3 تام از این حرف یهو زدیم زیر خنده...خندمون که تموم شد تازه نگام به سعیده افتاد...یه دامن کوتاه تا رونه پاش به رنگ فسفری پوشیده بود که موقع نشستن شرتش معلوم میشد.با یه تاپ پر رنگ تر از دامنش که چاک سینه هاش از زیرش معلوم بود.یه کفش سفید پاشنه دارم پوشیده بود که قوس کونش چند برابر کرده بوداروم اومد سمت منو مثله یه خانوم خیلی شیک خم شد و لباشو روی لبام گذاشت...منم همکاری کردمو چند ثانیه ای لب همو خوریدم.بعد رفت و رو مبل کنار عرفان نشست...صدای آرمین از اتاق بلند شده بود...یکم نگران بودیم
هومن: چرا یهو این اومد؟
مامان: نمیدونم بخدا...اصلا قرار نبود اینوری افتابی شه...
عرفان: رید تو شبمون قشنگ
مامان: غلط کرده...نمیزارم برنامه امشبمون خراب شه...خیالتون راحت
صدای در اومدو آرمین و پارمیدا اومدن بیرون...پارمیدا یه لبخند شیطنت آمیز داشت و آرمین از عصبانیت سرخ شده بود...این اخلاق پارمیدارو میشناختم...هروقت رو لجبازی میفتاد همینطوری لبخند میزد که کونه طرفش کلا آتیش میگرفت!اومدن و روی دوتا مبل تک نفره کناره هم نشستن.پارمیدا یه پاشو انداخت روی اونیکی پاشو اینطوری همه رونشو تو دید قرار داد
پارمیدا: خب چطورین؟ چه خبرا؟
صحبتای عادیو شروع کردیم...مامانمم کم کم پاشو مثله پای پارمیدا رو هم انداخت و از چاک لباسش رونش بیرون افتاده بود.سعیده ام تا موقعیتو مناسب میدید یکم پاشو باز میکرد و شرت لامباداشو به من نشون میداد...رنگش سبز بود و فقط روی کسشو گرفته بود...چند تا نگین سفیدم روش داشت....تنها چیزی که اون لحظه میخواستم،در آوردن این شورت و فرو کردن کیرم تا آخر تو کسش بود!هومنو عرفانم دقیقا همینو میخواستن...از چشمای خمارشون معلوم بود...آرمین سعی میکرد خودشو راحت جلوه بده ولی نمیتونست عصبیتشو پنهون کنه.نیم ساعتیو به حرفای کسشعر همیشگی گذروندیم و زنام ما 3 تارو حشریو آرمینو عصبی تر کرده بودن. بالاخره به پیشنهاد مامان،پاشدیم تا میز شامو بچینیم و بعدشم شراب بخوریم.منو عرفانو مامانو سعیده پاشدیم و اون 3 تا نشستن به حرف زدن با همدیگه...آشپز خونمون اپن بود اما دقیقا پشت سره آرمینو پارمیدا بود.ولی هومن دید داشت به سمت ما.رفتیم آشپزخونه و مامان رفت از کابینت بشقابو لیوانو کاسه برداره...کابینت کاسه ها بالا بود
مامان: بچه ها یکیتون از این بالا کاسه میده؟
عرفان: آره خاله جون...
عرفان سریع رفتو از پشت کامل چسبید به مامانم...یکم با دستاش سر شونه هاشو مالید بعد به بهونه بلند کردن قدش محکم مامانو هول داد...جوری که دستاشو گزاشت رو کابینت تا نیفته...عرفان محکم با کیرش مامانمو به کابینت فشار میداد و از اون بالا کاسه بر میداشت...کلا 10 ثانیه طول کشید اما همین 10 ثانیه کیره منو سیخ سیخ کرد.بالاخره کاسه هارو آوردو رفت عقب تر...مامان حشری شده بود و چشماش نیمه باز بود...روشو کرد به عرفانو لبشو گاز گرفت...عرفانم یه چشمک زد و کاسه هارو گرفت سمت مامانم.به اماده کردن بقیه چیزا مشغول شدیم...سعیده نشسته بود رو زمین پشت اپن و سالاد درست میکرد...کلا از بیرون آشپزخونه دید نداشت.سریع نشستم کنارشو لبامونو چسبوندیم به هم...عرفان کارشو میکرد و حواسش به ما بود.بهش یه اشاره کردم که حواسش باشه اگه آرمین خواست بیاد یه ندا بده...اوکی دادو به بقیه کارا ادامه داد.دستمو گزاشتم رو سینه سعیده و محکم میمالیدم...خیلی خودشو کنترل میکرد که هیچی نگه...اروم یه دستمو از زیر دامن رسوندم به کسش که چشماشو بست و لبشو گاز گرفت...همینطوری لب میگرفتمو با دستام سینه و کسشو میمالیدم...تاقریبا 2 دقیقه اینکارو کردیم که دیگه نزدیک بود صدای سعیده بلند شه...واسه همین بیخیال شدم و پاشدم.عرفانو دیدم که کیرش تابلو بود از زیر شلوارش...یه اشاره زدم بهشو سریع کیرشو جا سازی کرد.چیزی که اونجا متوجه شدم این بود که این کارای یواشکی حالشون خیلی بیشتره...کلا از همون اول همه چی به همین خاطر شروع شده بود اما لذت سکس از یاد من برده بودش...بالاخره لوازم آماده شد و همرو سره میز چیدیم...از وقتی خونمونو عوض کرده بودیم یه میز ناهار خوری 10 نفره گرفته بودیم که خیل سلطنتیو خوشگل بود...همرو صدا کردیم که بیان سره میز.
آرمین رو اولین صندلی نشست که نزدیک تلویزیون بود.پارمیدا بغلش...مامان بغل پارمیدا.من بغله مامانم.
روبرومون هومن جلوی پارمیدا،عرفان بغلش روبروی مامانمو سعیده ام جلوی من نشست و شروع کردیم به شام خوردن...
حالت این میز جدیدمون جوری بود که لبه داشت...لبه بزرگی که موقع شام خوردن،کلا پاهاتو نمیدیدیو اگه چیزی میریخت ،روی میز بود.نه روی زمین.واسه همین خیالمون این بار راحت تر بود.هنوز چند ثانیه ای از شروع غذامون نگذشته بود که متوجه قرار گرفتن پای سعیده روی کیرم شدم.اما چون تابلو بود،دستمو زیر میز نبردم و ریلکس به شام خوردنم ادامه دادم...اما کیرم با مالشای سعیده در حال انفجار بود.نمیدونستم اونطرف چه خبره ولی احتمالا مامانمم داشت همین کارو با عرفان میکرد...پارمیداو هومنو خبر نداشتم ولی بعید میدونستم وقتی شوهرش بغلشه،کاری بکنن با هم.5 دقیقه ای همونطوری ادامه داشت و دیگه عادی شده بود برام تا اینکه با برخورد یه دست با شلوارم یه لحظه جا خوردم...بعد چند ثانیه متوجه شدم دسته چپه مامانمه.با یه دستش پای سعیده رو گرفت و گزاشت روی رونم.سریع دستشو گزاشت رو دکمه شلوارمو بازش کرد...بعدم زیپشو کشید پایین و کیر سیخمو از شورتم در آوردو انداخت بیرون...دمش گرم.دقیقا همون کاری که میخواستمو نمیتونستم انجام بدم و کرده بود.بعد پای سعیده رو برداشتو دوباره گزاشت رو کیرم.اونم که خوشحال شده بود سریع کیرمو لای انگشتای پاش حرکت دادو این دفعه با لذت بیشتر میمالید.
فکر به اینکه زیر میز اینکارو مامانم داره با عرفان میکنه یا پامیدا حتی با وجود شوهرش دست از جنده بازیش بر نمیداره،حشریم میکرد.میدونستم اگه سعیده ادامه بده امکان داره ارضا شم اما نمیوتنستم جلوشو بگیرم...مالشاش تند تر شده بود و من نفسام تند تر شده بود.سعیده نگام کرد همون لحظه بهش فهموندم که بسه و اونم پاشو برداشت...خیالم راحت شد و با پام به پای مامانم ضربه زدم که متوجه شه و زیپو دکمه شلوارمو ببنده...دستشو دوباره برد زیر میز و به کیرم مالید...یکم سره کیرمو مالید که یدفعه دستشو دوره کیرم حلقه کرد و با 3 تا حرکت جق ، یدفعه همه آبم زیر میز خالی شد.با پرش اولش یهو تکون خوردمو دستم با میز برخورد کرد که یه صدایی دادو همه برگشتن سمتم...یه ببخشید گفتم که به غذاشون ادامه دادن...هنوز گیج بودم که چرا مامانم اینکارو کرده...نگاش کردمو یه خنده ای داشت میکرد که مطمئن بودم اگه آرمین اونجا نبود،از خندش خونه منفجر میشد...با دیدنش یهو خودمم خندم گرفت...آخه خیلی کارش جالب بود.رومو برگردوندم سمت سعیده...یهو انگشتشو از زیر میز آورد بالا و به من نشون داد...متوجه شدم موقع ارضا یه خوردش ریخته روی پای سعیده...همون یه ذره آبو با انگشت برداشتو وقتی نگاش میکردم کرد توی دهنش.عرفانم که فهمیده بود اینور چه خبر شده با دیدنه خنده ما دوتا یه لبخندی رو لبش شکل گرفت.مامان دکمه شلوارمو بست و به ادامه شام مشغول شدیم تا بالاخره تموم شد...میزو جمع کردیم و سریع پیکای شرابو مزه آماده کردیم .آشپزخونه بودیم که
عرفان: ناکس زیر میز حال کردیا
-حالا نیست تو حال نکردی
عرفان: من؟ نه بابا مامانت اولش با پاش کیرمو مالید...تازه داشتم حال میکردم که یدفعه پاشو برداشت و یه خنده شیطانی کرد بهم...فهمید فقط خواسته بزارتم تو کف...آخ کاش جای تو بودم
-حسود...به منکه خیلیم خوش گذشت...
عرفان: آره به هومنم خیلی خوش گذشت فکر کنم
-به هومن؟ چطور؟
عرفان: آخه دستمو روی پام گذاشته بودم که یدفعه هومن دست منو برداشتو برد سمت کیرش.دیدم پارمیدا داره با پاش کیر هومنو میماله...پشمام ریخت پسر...شوهرش پیشش بود و داشت اینکارو میکرد
-اوفففف...چه حرکت سکسی ای!
عرفان: آره خیلی خوب بود...ولی بعید میدونم اون گراز ارضا شده باشه!
-آره البته آبه اون به این سادگیا نمیاد
خوشم میومد انقدر ما دوتا بیغیرت شده بودیم...اینکه راحت با هم حرف میزدیمم جالب بود...نشستیم رو مبلا که شروع کنیم به مشروب خوردن...
(ادامه دارد...)


قسمت بعدو فردا آپ میکنم
لازم به ذکیره بهتون بگم که این فصل ۲۰ قسمته...احتمال زیاد فصل آخر داستان باشه...
اما اگه استقبالتون از قسمت آخر زیاد باشه فصل جدیدو تا هفته بعدش شروع میکنم
ممنون از پیگیریتون

تو زندگیم مشکلایی داشتم که واسه خیلیا "داستان"ه
با نویسندگی خیلی از دردام کمتر میشن
     
#58 | Posted: 16 Jul 2016 09:17
فصل۳ قسمت ۱۷

نشستیم و مثل همیشه،هومن ساقی شد.پیکامونو پر کرد و سلامتی اولو گفت...همینطوری ادامه دادیم تا نفری 5 تا پیک خوردیم که شیشه تموم شد...همون 5 تا بس بود که هممونو بگیره...معلوم بود جنسش خیلی قدیمیو خوبه...دیگه تو حال خودم نبودم...پاشدم و رفتم سمت تلویزیون و فلشی که آهنگ ریخته بودمو وصل کردم.رو حساب خودمون بودم و امشب،فقط آهنگای لایت سکسی ریخته بودم که خوراکه رقصای دو نفره بودن.آهنگ که پلی شد همه پاشدن...آرمین دستشو گزاشت دور کمر پارمیدا و شروع کردن هماهنگ رقصیدن...دیدیم ضایس مثل همیشه ادامه بدیم.واسه همین منو مامانم با همو عرفانو سعیده با هم شروع کردیم به رقصیدن...هومن یه نخ سیگار دیگه روشن کرده بود و مارو نگاه میکرد.آهنگ اول تموم شد که آرمین رفت بشینه
پارمیدا: نرو دیگه...یه آهنگ دیگم برقصیم
آرمین:خسته شدم بابا ول کن
هومن:اجازه هست من برقصم باهاشون؟
آرمین بدون معطلی گفت: آره آره فقط ول کنه منو خسته شدم
هومنو پارمیدا با خوشحالی اومدن وسط.اول هومن خیلی مراعات کردو فقط دستشو گزاشت رو پهلوی پارمیدا.اون یکی دستشونم تو هم دیگه قفل شد و رقصیدن.آرمین نشست رو مبل و سیگار روشن کرد.منو عرفان تو اولین فرصت جاهامونو عوض کردیم و حالا من با سعیده میرقصیدم...دستمو بردم پایین ترو بغله باسنش گذاشتم...با اون لباسا مثله فرشته ها شده بود...با عشق نگاش میکردمو میرقصیدم...اونطرفو نگاه کردم...دسته هومن از پشت رو کمره پارمیدا قرار گرفته بود و پارمیدا سرش رو سینه هومن بود...اینم یجور رقص بود...اگه آرمین نبود بهش میگفتیم رقص سکسی...آرمین خیلی بالا بود و فقط داشت نگاه میکرد...آهنگ پنجمم تموم شدو دیگه هممون نشستیم.دوباره کسشعر گفتنمون شروع شد تا اینکه ساعت 11 شده بود...یدفعه گوشی آرمین زنگ خورد
آرمین: سلام ... آها باشه...خب الان؟مهمونیم بابا....حالا خودت برو دگیه جون من....ای بابا...آخه کی شبه جمعه ماشین میاره...باشه باشه....باشه دیگه میرم...خدافظ
از ته قلب آرزو میکردم آرمین بخواد بره که یدفعه گفت:
یکی از تاجرا 4 تا بی ام و آورده دمه نمایشگاه...فردا میخواد برگرده آلمان.باید برم سریع کارای قولنامشو کنمو پولشو بهش بدم...ببخشید عزیزم...دیگه ساعت 12 اینا میشه کارم تموم شه.میرم خونه یه سره...ایشاللا سری بعدی بیشتر پیش همیم
هومن:ایشاللا داداش...خوش گذشت خیلی
با هممون دست داد و دمه در از پارمیدا یه لبی گرفت و بهش یچی گفت.پارمیدا درو بستو اومد کنار ما نشست....هممون گوشامونو تیز کرده بودیم.به محض اینکه صدای در حیاط اومد پارمیدا دوییدو پرید بغله هومن...مامانم سریع نشست روی پای عرفانو سعیده ام که رو مبل کناریم بود،اومد بغلم نشست و لبامون رفت روی همدیگه...
پارمیدا: وای هومن...نمیتونم دیگه ارمینو تحمل کنم...اصلا دستمو میگیره چندشم میشه...ولی تو...
یه نگاهی به چشمای هم کردنو دوباره لباشون رو همدیگه قرار گرفت...مثلیکه جدی جدی پارمیدا عاشقه هومن شده بود!
با هدایت دستم،سعیده رو روی پاهام نشوندم.رویر کیرم حرکت میکرد و با ولع زبونمو میمکید.روبرومون هنوز هیچی نشده عرفان لباس مجلسی مامانمو تا کمرش در آورده بود و داشت سینه هاش محکم میمکید و لیس میزد.هومنو پارمیدام مثلیکه نمیخواستن از لبای همدیگه دل بکنن.سعیده از رو پام پا شدو روی زمین نشست.دکمه و زیپمو باز کرد و سریع کیرمو تو دهنش جا داد.با برخورد کیرم با حلقش عق زد و من یه آه بلند کشیدم.پامریدا پیراهن مردونه هومنو در آورده بودو هیکله قشنگش لخت شده بود.هومنم دکمه های پارمیدارو باز کردو سرشو لای سینه هاش فرو برد و ناله پارمیدا در اومد.عرفان و مامان خیلی سریع پیش میرفتن.مامان لخت روی مبل بود و سره عرفان لای پاهاش قرار داشت و با زبونش داشت کسه مامانمو نوازش میداد.جوری که ناله هاش به جیغ تبدیل شده بود
پارمیدا:آهههه داداشی...میشه امشب یکم برنامه هارو عوض کنییییییم؟
-چیکار آبجی جونم؟
پارمیدا:اومم...سعیده رو بفرست اینور...خواهش میکنم...سگمو میخوام
با ناراحتی سعیده رو نگاه کردم...بهم یه علامت داد که هیچی نگم...اما مثلیکه خودش از خداش اومد!از خوشحالیش معلوم بود...برای آخرین بار کیرمو میک زد و 4 دست و پا رفت کنار پارمیدا.همینکه رسید بهش پارمیدا پاشو آورد بالا و سعیده اونارو مثل یه جسم با ارزش گرفت و شروع کرد بوسیدن...با اولین لیس زدنش پارمیدا یه آه بلــــــند کشید...نشسته بودمو فقط اونارو نگاه میکردم.پارمیدا رو زمین نشست و کیر بزرگ هومنو تا نصف توی دهنش جا داد...سعیده ام پشت پاهاش روی زمین دراز کشیده بود و انگشتاشو مک میزد.این تحقیر شدنه سعیده منو اذیت میکرد...ولی مثلیکه خودش خیلی لذت میبرد.واسه همین سعی کردم نسبت بهش بی تفاوت باشم...لا اقل امشب!رومو برگردوندم سمت مامان اینا.عرفان وایساده بود و مامانم جلوش نشسته بود.عرفان موهای مامانو گرفته بود و محکم توی دهنش تلنبه میزد...مامانم دستاش رو کمر عرفان بود و با هر تلنبه اون،عق میزد.
بعده 10 دقیقه پارمیدا پا شد...دامنو شرتشو در آورد و آروم کیره هومنو رو کسش تنظیم کرد...آروم آروم حرکت کرد سمت پایین تا بالاخره کیرشو تا آخرش جا داد...چشماشو بسته بود و درد میکشید...2 دقیقه بعد درد یادش رفته بود...شرورع کرد بالا و پاین شدن...لباشو گزاشت روی لبای هومن...دستشو گزاشت روی سر سعیده و موهاشو کشید سمت کونش.سعیده جرینو فهمیدو زبونشو از پشت روی محل رفت و آمد کیر هومن میکشید....با برخورد زبونش با کس پارمیدا،به لذت بالایی میرسید...دیگه نمیتونستم خودمو کنترل کنم...پاشدم و رفتم سمت مامان اینا.مامان رو مبل دراز کشید و عرفان لای پاهاش قرار داشت...کیرشو فرو کرده بود و با قدرت عقب جلو میرفت.رفتم بالا سره مامانو کیرمو سمت صورتش گرفتم ... بلافاصله دهنشو باز کرد و کیرمو خورد...چشمامو از لذت بستم.با هر تلنبه عرفان ، سینه های مامان با شدت بالا و پایین میشد کیرمو یبار ساک میزد.خیلی بهم حال میداد.
مامان:آهههههه امیییییر...پسرم میشه اون کاری که اونا میکنن و بکنیم؟
-اوووف یعنی چی مامان؟
مامان: یعنی بیا اینجا
هرکاری که مامان گفتو انجام دادم..حالت 6 شدیم.من روی مبل دراز کشیدمو مامانم روی من برعکس به روی شکم خوابید.کیرمودوباره فرو کرد توی دهنش...منم با زبونم کسشو لیس میزدم...تا اینجا همه چی عادی بود...البته تا لحظه ای که عرفان اضافه شد و یهو کیرشو تا خایه جا کرد تو کسه مامانم!نمیتونستم سرمو حرکت بدم....با ناله های مامانم ناچار زبونمو در آوردمو عینه سعیده،محل رفت و آمد کیر عرفانو لیس میزدم.حالا خودمم مثله سعیده شده بودم...واقعا این تحقیر شدن لذت داشت!برای هرکس به نوبه خودش...
لذت خیلی بالایی داشتم...عرفان تلنبه هاش تند تر شدو مامانمم تند تر برام ساک میزد.نه میتونستم کیرمو از دهنه مامان در آرم نه میتونستم از اون شرایط حرکتی کنم.حرکت زبونمو تند تر کردم.مامان دیوانه وار خودشو رو صورتم حرکت داد و با یه جیغ عمیغ،ارضا شد و صورته منو خیس کرد!صورته عرفانو نگاه کردم...تلنبه هاش تند شده بود ...یه خنده ای به صورتم کرد و یدفعه با دستش موهامو کشید و کیرشو توی دهنم جا کرد و بعده 2 ثانیه پرشای محکم آبشو توی گلوم حس کردم...انقدر این لحظه برام لذت داشت که منم توی دهنه مامانم ارضا شدم!!!!چشمامو بستمو فقط نفس نفس میزدم.بعده 1 دقیقه عرفانم بالاخره کیرشو در آورد...مامانم از روی من پاشد و بغله عرفان روی زمین دراز کشید...خیس عرق شده بودم...خیلی پوزیشنه سنگینی بود.بالاخره آبه عرفانو قورت دادم و برگشتم سمت پارمیدا اینا که ببینم چه خبره...
سعیده و پارمیدا روی مبل بودن و هر دو قمبل کرده بودن سمت هومن...هومن کیرشو توی کس پارمیدا فرو کرد و چنتا تلنبه زد...سریع در آورد و کرد تو کسه سعیده.همینطوری اینکارو ادامه میداد...دفعه آخر کرد تو پارمیدا و تلنبه هاشو قطع نکرد...بی وقفه ادامه داد و با یه تلنبه قوی و توقف ، توم آبشو خالی کرد.پارمیدا از داغیش ناله میکرد و هومن نفس نفس میزد.یه دقیقه ای در اون حالت بودن که هومن کشید بیرون و روی مبل ولو شد...پارمیدا همونطوری قمبل کرده بود.موهای سعیده رو کشید سمت کسش...سعیده فهمیدو روی زمین،جلوی کونه پارمیدا نشست...زبونشو گزاشت رو کسه پارمیدا و شروع کرد میک زدن و زبون کشیدن....پارمیدا آه و ناله میکرد...همینطوری ادامه داد...سرعتش تند تر شد و پارمیدا با چنتا جیغ،یدفعه ارضا شد و با کمک سعیده روی مبل دراز کشید...سعیده اومد بغله من ...رفتیم روی مبل دو نفره نشستیم ...سرشو گزاشت روی سینم
-خوب فرار کردی از مناااا
سعیده:آره خب...یه بدترش گیرم اومد!
-حالا حال داد بهت؟
سعیده:به شما که بیشتر حال داد
-اره خب...من خیلی حال کردم امشب...تو ارضا نشدی...نه؟
سعیده:ارضا؟ 3 بار!
-چیییییی؟ یعنی انقدر حال کردی؟
سعیده:امیر من کلا از این تحقیر شدنم لذت میبرم...واقعا بیشترین لذت دنیارو میده بهم...
یاده خودم افتادم که با همین تحقیر شدنا داشتم ارضا میشدم!تو همین فکرا بودیم و حرف میزدیم که روی مبل ، خوابمون برد.
(ادامه دارد...)

تو زندگیم مشکلایی داشتم که واسه خیلیا "داستان"ه
با نویسندگی خیلی از دردام کمتر میشن
     
#59 | Posted: 17 Jul 2016 11:00
فصل ۳ قسمت ۱۸

روزه بعد،سعیده و عرفان رفتن خونشون.چون مهمونی داشتن ظهر و بایدتدارک میدیدن.ساعت تقریبا 9 بود پاشدم و با سعیده و عرفان خداحافظی کردم.مامان با یه شرت و سوتین تو بغله هومن خوابیده بود.با دیدنه پارمیدا با تیپ بیرون ازش پرسیدم کجا میری؟
پارمیدا: آرمین گیر داده بریم یه دور بزنیم...میخواد بینتم
-چیزی شده یعنی؟
پارمیدا: نه بابا...چی قراره بشه
ولی من دلم شور میزد...برام عجیب بود که ساعت 9 صبح انقدر آرمین برای دیدنه پارمیدا مصمم باشه...قبل رفتنش یکم هومنو نگاه کرد...یه لبخندی زد و لبشو بوسید و رفت.منم یه دوش گرفتم و وقتی اومدم،مامان یه شلوارک و تاپ تن کرده بود و تو آشپزخونه بود.هومنم یکی از شلوار ورزشیا منو پوشیده بود و پای تلویزیون بود.کنارش نشستم
هومن: پارمیدا کجاس؟
-نمیدونم...9 که سعیده اینا میرفتن گفت آرمین میخواد ببینتش ...حاضر شد و رفت
هومن:آرمین؟ این موقع؟
-آره دیگه
هومن: واسه چی آخه...یه زنگ بزن بهش
زنگ زدم پارمیدا اما جواب نداد...مامان صبحونه رو آماده کرد و نشستیم پای میز...اما از گلوی هیچ کدوممون غذا پایین نمیرفت...ساعت 10:30 بود که با زنگ آیفون،3 تامون دوییدیم سمتش.صدای پارمیدا میلرزید...
پارمیدا:امیر...یه دقیقه میگی هومن بیاد دمه در؟کارش دارم
با تعجب هومنو نگاه کردم و بهش گفت.یه تیشرت پوشید و رفت...
-بیام من؟
هومن:نه شاید میخواد چیزی بگه جلو تو روش نمیشه
بعد از 1 دقیقه،یعنی در همین حد که هومن دره حیاطو باز کردو رفت بیرون،پارمیدا با جیغ دویید سمت خونه...هق هقش نمیزاشت حرف بزن
پارمیدا: امیر....دادا..شی....برو....دمه....در ...آرمین....هومنو...دعوا
مثله جت دوییدم دمه در...2 نفر دستای هومنو گرفته بودن و آرمین داشت مشت میزد بهش...سریع رفتم و با لگد یکی از اونارو زدم که هومنو ول کرد...هومنم سریع برگشت و اونیکیشونو زد و افتاد به جونه آرمین...آرمین یه سوتی زد و 2 3 نفر دیگم اومدن...اما فراموش کرده بود که حالا دیگه اونجا محل مائه و منم دوستای خودمو دارم!با داد و بیداد 3 4 تا از رفیقامو صدا کردم...اونام همه عشق دعوا!نفری یه چوب یا قمه برداشتن و اومدن دمه در...همراهای ارمین منو انداخته بودن زمین و با لگد میزدن و هومنم گرفته بودن و خونین و مالیش کرده بودن...همین که دوستای منو دیدن سریع در رفتن...آرمین موقع در رفتن برگشت سمت ما:
آرمین: واقعا مادر جنده این...به اون آبجیه جندت بگو فردا بیاد محضر برای طلاق...دیگه ما با شماها هییییچ کاری نداریم...فقط سمت زندگی ما نیاین
چشمام تار میدید...دوستام رسیدن و مارو بلند کردن و بردن تو حیاط و روی پله نشوندنم...هومنم بغله من نشست...
-بچه ها مرسی...نمیدومدید داغون میشدیم...نامردا مف بری زدن...دمتون گرم
یکم تشکر کردم و رفتن ...همینکه رفتن مامان و پارمیدا با اشک و جیغ اومدن بیرون...مامانم منو بغل کرد و پارمیدا هومنو.بردنمون تو خونه و با دسمال و بتادین و باند خونمونو پاک کردن و زخمامونو گرفتن...یکم که سره حال اومدم
-ولی چرا؟چی شد اصلا یهو؟
پارمیدا: دیشب آرمین نرفت خونه...فقط جو مارو که میبینه وانمود میکنه و میره حیاط.درو یبار باز و بسته میکنه اما میاد پشت در راهرو و گوش میکنه بهمون و همه چیو میفهمه...دیشب مست بوده و کاری نکرده ولی امروز...دستش بشکنه...هومن ببخشید...داداشی ببخشید
دوباره زد زیر گریه که هومن بغلش کرد و دلداریش داد
-راستی...موقع رفتن گفت فردا بری محضر برای کارای طلاق
پارمیدا گریش بیشتر شد...
هومن: پارمیدا...یه دقیقه گریه نکن...عزیزم چیزی نشده که ...خواهش میکنم گریه نکن
پارمیدا بعده چند دقیقه آروم شد
هومن:خب ...آفرین...اون آدم پست فطرتیه...به نظرم از اولشم این رابطه اشتباه بود...خب؟حالا یه چیزی میخواستم بگم...
پارمیدا:چی؟
هومن رفت سمت جیب شلوارشو یه چیزی در آورد...اومدکنار پارمیدا و دستشو باز کرد...یه حلقه برلیان ...مثل اون تابحال ندیده بودم...فوق العاده زیبا بود!
هومن:با من ازدواج میکنی؟
پارمیدا:چی؟ یعنی چی هومن؟
هومن:ببین...من دیشب میخواستم اینو بگم بهت...وقتی آرمین یهو رسید و گند زد تو برناممون،گفتم شاید واقعا به هم میاین و من اشتباه میکنم...ولی امروز...حتی اگه منو نخوایم نمیزارم با اون پست فطرت عروسی کنی...فردام که همه چی تموم میشه...حالا...
با من ازدواج میکنی؟
پارمیدا بهت زده نگاه میکرد...تو اون ناراحتیو اوج گریش این خبرو شنیده بود...با توجه به رفتارش فهمیده بودم هومنو دوست داره...ولی نمیدونستم چی میخواد جواب بده...
هومن:برای باره سوم ...با من ازدواج میکنی؟
پارمیدا یکم دیگه نگاه کرد...بعد دستشو آورد بالا و حلقه رو دست کرد و با یه خنده بلند لباشو گزاشت روی لبای هومن
مامانو نگاه کردم...اونم اشک میریخت...منتها فکر کنم اشک شوق بود
پارمیدا: ولی هومن...چجوری میشه...آخه این همه اتفاق افتاده
هومن:قرارم نیست چیزی به هم بخوره!هنوزم برنامه مثل قبلا داریم...هرکاری خواستی کن...فقط با من ازدواج کن!همه بدونن رسما زنه منی!پارمیدا من دوست دارم...از اون روز که تو شمال دیدمت ...از همون روز میخواستم مال من باشی....اگه به من بود از همون روز نمیزاشتم تیپه باز بزنی...ولی عوض کردم این اخلاقامو...جوری شدم که تو دوست داشته باشی...پس بیا زندگیمونو بسازیم...همه چی بهتر میشه!
پارمیدا هومنو بغل کرد و کلی اشک ریخت تو بغلش....بالاخره همه چی به حالت عادی برگشت...فقط من یکم بدنم کوفته بود و هومنم پیشونیش باد کرده بود که در اثر افتادنش تو دعوا بود.اتفاق خاصی نیفتاد تا شب...بعد از شام نشستیم پای تلویزیونو هومن رفت اونیکی شیشه شرابو آورد
هومن:امشب اینو میخوریم...به سلامتی زندگی جدیدمون...به سلامتی خانوم خونم(با دست پارمیدارو نشون داد) سلامتی گذشته ای که از الان فراموشش میکنیم...سلامتی خاطره هایی که میسازیم...سلامتی برادر خانومم که امروز بخاطرم کتک خورد!سلامتی خودمون...سلامتی سعیده و عرفان که امشب نیستن
اینارو گفت و در بطری و باز کرد و پیکامونو پر کرد...اون شیشه رو تا تهش خوردیم...چون تعدادمون کم بود خیلی بیشتر از دیشب گرفت...آخرین پیکو که خوردیم هومنو پارمیدا دوباره لب تو لب شدن...بعده چند دقیقه
هومن:میشه بریم تو اتاق خواب؟ امشب و میخوام اینطوری باشه
مامانم با لبخند بهش فهموند که مشکلی نیست...هومن پارمیدارو بغل کرد و دوتایی رفتن تو اتاق مامان که تخت دو نفره داشت...منو مامان مونده بودیم...پارتنرای جفتمون نبودن
مامان:خب اینم که از دوماده جدیدمون...خیلیم عالی!
-اره...منکه راضیم
مامان:حرف نزن امشب شوهرم عرفان نیست...باید ابه مامانتو بیاریا توله سگه من...بیا اینجا
خیلی مست بودیم...سریع خم شدم روی پاهاشو شروع کردم دونه دونه انگشتاشو مکیدن...تبدیلش کردم به لیسیدن و کم کم اومدم روی ساق پاش...مامان به مبل تکیه داده بود و چشماشو بسته بود.هر از گاهیم آه میکشید.زیپه دامنشو کشید پایین و خودش درش آورد...یه شورت بنفش توری مانند پاش بود...دستمو گزاشتم روی رونشو میمالیدم...مامان بلند شد و روی مبل نشست.منم روی زانوهام بین پاهاش روی زمین نشستم...دهنمو گزاشتم روی رونه پاشو حرکت دادم...ناله میکشید و پاهاشو به هم فشار میداد...موهامو گرفت توی دستشو سرمو فشار داد به شرتش...با اینکه سخت بود ولی از روی شرت با زبونم کسشو چنتا لیس زدم...دیگه موهامو ول کرد و منم از فرصت استفاده کردمو شرتشو در آوردم.تو این فاصله خودشم تاپو سوتینشو در آورد و حالا لخت لخت روی مبل بود و من همه لباسام تنم بود.دوباره سرمو فشار داد به کسش...هم میک میزدم و هم میلیسیدم...بعده چند دقیقه که حسابی حشری شد دیگه سرمو ول کرد و لم داد روی مبل...دستامو اوردم بالاو گزاشتم روی سینه هاشو همینطوری به خوردنه سینه هاش ادامه دادم..خواستم از موقعیت استفاده کنم و به یاده شب تولدم،دوباره بکنم مامانو...
-میشه امشب کارای عرفانو کنم من؟
مامان: کارای عرفان؟ آها منظورت کردنه کسمه؟مگه توله سگا بلدن؟
-مامان اذیت نکن دیگه...میشه؟
مامان: اذیت؟مامان؟اینجا من اربابتم ... واقعا میخوای بکنیم؟
-اوهوم...اگه اجازه بدی
مامان: پس صبر کن...نه نه به کارت ادامه بده
به کس لیسیم ادامه دادم.مامان گوشیشو از کنارش برداشت و یه شماره گرفت
مامان:الو...سلام گلم...خوبی؟...یه لحظه گوشی
گوشیو گزاشت روی آیفون
مامان:خب حالا از ارباب عرفانت اجازه بگیر تا بزاره منو بکنی
-چی؟چی میگی مامان؟
پاهاشو محکم دور گردنم فشار داد...جوری که داشتم خفه میشدم...کیرم از این تحقیر شدنا بزرگ شده بود
-چشم چشم...
پاشو شل کرد
-سلام...خوبی؟
عرفان:سلام...قربونت
-میشه...میشه بکنم مامانو امشب که نیستی؟
عرفان:نه...مامانت فقط واسه منه...واسه کیره خودمه
مامان یه اشاره ای به من کرد که یعنی هرچی این بگه
عرفان: خب کار دیگه ای نداری؟
مامان:یکم خواهش کن شاید بزاره خب
-خواهش میکنم...
عرفان: خواهش میکنی چی؟
-خواهش میکنم بزار بکنمش...
عرفان:کیو؟
-عه اذیت نکن دیگه...مامانمو
عرفان:یبار با جمله بندی کامل بگو...التماس کن البته
-التماس میکنم بزار مامانمو بکنم
عرفان:آفرین حالا شد...اجازه داری
اینو گفت و گوشیو یهو قطع کرد...مامان یه لبخندی به من زد...با اینکه همه اینا حرف پشت تلفن بود ولی کیرم از قبلشم بزرگتر شده بود...پاشدم و پای مامانو باز کردم...همونطوری کیرمو روی کسش کشیدم...صدای آه کشیدنش در اومده بود...دیگه نتونستم تحمل کنم و کیرمو یهو فرو کردم تو.اونم با یه جیغ از کیرم استقبال کرد...چند ثانیه ای نگه داشتمو شروع کردم تلنبه زدن...سینه هاش مثله ژله تکون میخوردن و منو حشری ترم میکردن.تلنبه هامو محکم تر کرده بودم...جوری که ناله های مامان به جیغ تبدیل شده بود....بین خودمو مبل گیرش انداخته بودم و با سرعت توش تلنبه میزدم.چنتا دیگه ادامه دادم که مامان یدفعه یه جیغی کشید و بیحال شد...همینکه ارضا شد ، منم داشتم میومدم که سریع کیرمو کشیدم بیرون و روی شیکمش و سینه هاش نگه داشتم که بایه حرکت دستم،تموم سینه هاش پره آبم شد...به نفس نفس افتادم و کنارش روی مبل نشستم
مامان:آههه...آفرین پسرم...مردی شدی واسه خودتا...
-مرسی مامی...
مامان:امیر؟
-جونم؟
مامان:ناراحت شدی؟
-ناراحت ؟ واسه چی مامان؟
مامان:همون اولشو تلفن و اینا...دست خودم نیست...حشری میشم فقط دلم میخواد یکیو تحقیر کنم...
-دیوونه ایا...تو که خودت میدونی من از تو بیشتر لذت میبرم وقتی همچین کاراییو میکنی
مامان:واقعا؟
-باور کن مامان
مامان: پسره دیوونه خودمی
اینو گفت و منو بغل کرد و چشماشو بست...
(ادامه دارد...)

تو زندگیم مشکلایی داشتم که واسه خیلیا "داستان"ه
با نویسندگی خیلی از دردام کمتر میشن
     
#60 | Posted: 17 Jul 2016 22:02
بچه ها این قسمتم داشته باشید...
فردا قسمت آخره این فصله...حتما بخونیدش که پره قسمتای سکسی و هیجان انگیزه...
بعدش یه مدت کوتاه به مغزم استراحت میدم و فصل بعدو خیلی زود شروع میکنم
ممنون تا اینجا با من بودید

فسمت ۱۹ فصل ۳
روز بعد،هممون ساعت 9 حاضر شدیم و بعد از هماهنگی با آرمین رفتیم دادگاه و به وسیله آشناهایی که هم مامان و هم آرمین داشتن،کارای یه طلاق توافقی و کردیم و وقتمون افتاد برای هفته بعد.تو اون دوره اتفاق خاصی نیفتاد و هومن بیشتر میومد پیش پارمیدا و نمیزاشت فازش غمگین بشه...چند باریم آرمین خواست تو محل شر درست کنه کهبا رفیقام یبار حسابی از خجالتش در اومدیم!بالاخره یه هفته گذشت و وقت دادگاه فرا رسید.چون طلاق توافقی بود،زیاد طول نکشید و رسما پارمیدا و آرمین از هم جدا شدن.همون روز زنگ زدیم عرفان و سعیده و هومنو دعوت کردیم واسه شب...اما برنامه به هم خورد...بخاطره یه سورپرایز جدید!اونم این بود که هومن گفت قراره شب با خونواده بیان خواستگاری!هیچکدوممون توقع همچین چیزیو به این سرعت نداشتیم...هومن به خونوادش حتی قضیه طلاق پارمیدام گفته بود و چون خوده هومنم یه نامزدی نا موفق داشت،کسی باهاش مخالفتی نکرده بود و مشتاق بودن که زودتر مارو ببینن تا خیالشون از بابته روحیه پسرشونم راحت شه.از دادگاه مسیرمونو کج کردیم سمت پاساژ...البته یجورایی از قصد رفتیم سمت پاساژ کوروش...هم میخواستیم حال و هوامون عوض شه و هم اشکان و حسینو ببینیم!اینطوری لباسایی که میخواستن برای خواستگاری بگیریمم دوباره مجانی در میومد!درسته وضع مالیمون خوب شده بود...ولی خب این چیزا یه مزه دیگه داشتن!پس با ماشین راه افتادیم سمت پاساژ کوروشو یه راست رفتیم به مغازه اشکان...اما 3 تامون ضایع شدیم...مغازه بسته بود!مامان گوشیشو در آورد و زنگ زد به اشکان ... فهمیدیم رفتن ترکیه تا جنس بیارن...وقتو هدر ندادیم و گشتیم تا لباس پیدا کنیم.بالاخره وارد یه مغازه شدیم که فروشندش یه خانوم و یه آقا ، ظاهرا زن و شوهر، بودن.پارمیدا از پشت ویترین،یه کت دامن سفید مشکی چشمشو گرفته بود . اونو برای پرو آوردن و وارد اتاق پرو شد.بعد چند دقیقه
پارمیدا:امیر...مامان...یه لحظه میاین
رفتیم جلوی در که ببینیم چیکار داره.
پارمیدا: این دکمه بالای پیراهنش بسته نمیشه
دکمه ای که جلوی سینه هاش بود،بخاطره بزرگیشون بسته نمیشد!
-خب ماشاللا عرفان و آمرین و هومنو اشکان و حسین و نصف تهرون تلاش کردن که اینا انقدر شده
پارمیدا: برو گمشو بیشعوووور...چیکا کنم...سایز بزرگترش بد میشه.
مامان: خب اگه این دکمه رو یکم بزنن جلوتر بهتر میشه...نه؟
پارمیدا: میشه بگی فروشنده بیاد؟
بهشون گفتم و خانومه اومد داخل اتاق
فروشنده(خانوم):چه مشکلی پیش اومده؟
پارمیدا:این دکمه روی سینه هام بسته نمیشه...نمیشه هیچ کاریش کرد؟
فروشنده(خانوم):میخواید یه سایز بزرگترشو بدم؟
پارمیدا:نه آخه این فیته تنمه...فقط همینه مشکلش
فروشنده(خانوم):خب ماشاللا سایزشون زیادیه یکم...مشکل نداره بگم همسرم بیاد؟اون خیاطه...من زیاد سر در نمیارم
مامان:نه خانوم راحت باشین...ما از این مشکلا نداریم
یه لبخندی زد و رفت.بعده چند لحظه مرده اومد
فروشنده(مرد):میشه بپرسم سایز سینه هاتون چنده؟
پارمیدا:80ه آقای محترم
فروشنده(مرد):ماشاللا...این پیراهن واسه سایز 75ه..ولی میتونم یکم دکمشو بیارم جلوتر که راحت بسته شه...یکیم پایینش میزنم که موقع خم و راست شدن باز نمونه...فقط اگه امکان داره چند لحظه وایسید من جای دکمشو در بیارم.
با یه سوزن اومد جلو و همون اول یه دستشو گزاشت روی سینه پارمیداو با اون یکی دستش که سوزن توش بود،پیراهنو یکم کشید.پارمیدا یه چشمک به من و مامان زد که یعنی یکاری کنیم...حوس شیطونی کرده بود!
مامان: میخواید من اینجارو نگه دارم شما سوزن بزنید
فروشنده: ممنون میشم.
مامان جای دست فروشنده،دستشو گزاشت رو سینه پارمیدا و قشنگ سینه هاشو گرفت توی دستش
مامان: اینطوری بهتره فکر کنم...ماشاللا دخترم چه بزرگ شده
فروشنده یه خنده ای کرد و درگیر پیدا کردن جای درست دکمه شد.اصلا تو این باغا نبود...داشتم به کاراش نگاه میکردم یه دفعه پارمیدا یه آه آروم کشید که 3 تامون سمتش نگاه کردیم...چشماشو یهو باز کرد و گفت:ببخشید!حواسم نبود
مامان دستشو داشت روی سینه پارمیدا حرکت میداد و اینطوری اذیتش میکرد که با دیدنه دستش،یهو با صدای بلند زدم زیر خنده که 3 تایی از خندم به خنده افتادن!
فروشنده:خب خب...خانواده عزیز تموم شد دیگه...کاراتونو بزارید برای خونه
یه خنده ای کرد و رفت...پارمیدام رفت داخل و لباسشو عوض کرد و اومد بیرون.بعده حساب کردن راه افتادیم سمت خونه و تو راه یخورده میوه و شیرینی خریدیم.بالاخره ساعت 7 شد و هومن اینا رسیدن خونه...پدر هومن یه مرد خوش هیکل قد بلند،با موهای جو گندمی بود که بعدا فهمیدیم اسمش رضاس و 48 سالشه...مادرش یه خانوم مانتویی با وقار که علی رغم مانتویی بودنش،خیلی پوشیده بود.اما خواهرش...یه دختر مجرد که از پارمیدا یه سال بزرگتر بود...واقعا از زیبایی هیچی کم نداشت.انگار دوقلویه هومن بود!یه ساپورت مشکی و مانتو کوتاه صورتی طرح فانتزی پوشیده بود که زیبایی خودشو هیکلشو چند برار کرده بودش!تموم مراسم مثل خواستگاری قبلی گذشت و من تا موقعیت پیش میومد به هیکله خواهره هومن – که اسمش سارا بود – نگاه میکردم.قرارای همه چیو گذاشتیم و هم ما از اونا و هم اونا از ما خوششون اومده بود.اینو از رفتاراشونو ذوق مامان بابای هومن میشد فهمید...هومنو پارمیدا همش با عشق همو نگاه میکردن...از همون اول که پارمیدا چایی آورد تا آخرش که رفتن.قرار شد ماه دیگه مراسم عقد و عروسیو با هم بگیریم و برن سره خونه زندگیشون...بر خلاف تنفری که از آرمین داشتم،واقعا هومنو دوست داشتمش...میدونستم خواهرمو میتونه خوشبخت کنه و وقتی که قرار شد خونه تو کوچه خونه خودمون بگیره،خوشحالیم چند برابر شد!دیگه قرار نبود از آبجیم دور بمونم.
خلاصه اون شبم به خیرو خوشی گذشت و یک ماه مثل برق و باد گذشت...
بالاخره روزه عروسی فرا رسید...
برای عروسی خیلیا دعوت بودن...از جمله اشکان و حسین که تازه رسیده بودن تهران!
(ادامه دارد...)

تو زندگیم مشکلایی داشتم که واسه خیلیا "داستان"ه
با نویسندگی خیلی از دردام کمتر میشن
     
صفحه  صفحه 6 از 7:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / وقتی مامانمو شناختم بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites