تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

یک تابستان رویایی

صفحه  صفحه 4 از 113:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  109  110  111  112  113  پسین »  
#31 | Posted: 5 Apr 2016 11:25
یک تابستان رویایی فصل دوم قسمت سوم



فرداش توی اتاقم ولو بودم و کتاب هندسه تحلیلی رو تو دستم گرفته بودم و به بدن سولماز جونم فکر میکردم ، تو ذهنم باهاش حرف میزدم و اون با ته لهجه شیرینش جوابمو میداد ، دلم براش خیلی تنگ شده بود ، تنها کسی که از حالم خبر داشت کامبیز بود که خیلی پیشش درد دل میکردم ، با اینکه در مورد سکس با سولماز چیزی بهش نگفته بودم اما میدونست که چقد زنداییمو دوست دارم و چقدر دلم واسش تنگ شده ، تو حال و هوای خودم بودم که مامانم با یه پیرهن رنگ و رو رفته و یه پیژامه گل گلی اومد تو اتاقم و گفت اینقد نشین توی اتاق کله تو بکن تو کتاب پاشو آبی به سر و روت بزن و یه دوری بزن حال و هوات عوض بشه ، بی اختیار یاد زنداییم افتادم که توی خونه با لباسهای شیک و تمیز با پاهای لخت و ناخونهای لاک زده میگشت و با مقایسه اون با مامانم اعصابم بهم ریخت ، گفتم اصلا حال ندارم لطفا شما هم وقتی میخوای بیای تو اتاق من در بزن ، شاید لخت باشم ! ، مامانم که عادت نداشت من جوابشو بدم یکم مردد موند ، بدون اینکه چیزی بگه پشتشو کرد که از اتاق بره بیرون ، ادامه دادم شما اگه بیل زن بودی یه بیل به باغ خودت میزدی ! ، ایندفعه دیگه واقعا تعجب کرد و برگشت رو به من و خیلی محکم گفت چی گفتی ؟ دو ماه پیش اگه اینجوری ازم میپرسید چی گفتی همونجا از ترس تو خودم میشاشیدم ، اما من دیگه همون حمید قبلی نبودم ، یکم ابهتش منو گرفت اما گفتم خوب مامان یه نگاه به خودت بنداز ، لباسهای آسیه خانم از تو شیک تره ! ، آسیه خانم همون خانمی بود که میومد خونه کامبیز اینا کارهاشون رو میکرد ، قیافه خودت عین آدمهای دپرسه بعد به من میگی پاشم هوا بخورم ؟ نمیدونستم که ممکنه این حرفا چقد روی مامانم اثر بذاره ، اومد سمت منو دستشو برد بالا که یه چک بزنه تو گوشم ، خودمو آماده کردم که هفت جد و آبادمو یاد کنم ، اما دستش رو هوا خشکید و یهو بغضش ترکید و گریه کنان از تو اتاقم رفت بیرون ، هیچوقت مامانمو این شکلی ندیده بودم ، عادت داشتم همیشه عین کوه باشه ، فکر نمیکردم ممکنه اینقد ساده بشکنه ، انگار تمام گناههای دنیا رو یکجا رو کولم گذاشتن و من از سنگینی بارش زانوهام خم شد ، دنبالش دویدم و صداش کردم ، مامان ، مامان ، رفت توی اتاقشون یه گوشه نشست و سرش رو بین زانوهاش قایم کرد و شروع کرد ریز ریز اشک میریخت ، بغضم گرفت و همراهش شروع کردم به گریه کردن ، وقتی دید دارم اشک میریزم بغلم کرد و سرم رو به سینه اش چسبوند تو یه لحظه یادم افتاد آرامش یعنی چی ! ، با بغض گفت زندگیمو پای شماها گذاشتم ، جوونیمو پات گذاشتم ، اینجوری جوابمو میدی ؟؟ منو با آسیه خانم مقایسه میکنی ؟ هنوز صدام میلرزید ، گفتم مامان بخدا منظوری نداشتم ، گفتم یکم به خودت برس ، مگه تو چیت از زنهای دیگه کمه که اصلا به خودت نمیرسی ؟ گفت مگه کارهای خونه و شماها میذاره من به فکر خودم باشم ؟ گفتم مامان مگه تو کلفتی که همه کارها رو خودت میکنی ؟ خوب تو هم مثل پروانه خانم یکی رو بگیر تو کارها بهت کمک کنه ، مگه ما کم داریم مامان ؟ زنداییم شوهرش کارمنده دو ماه اینجا بود هر روز یه رنگ میپوشید ، وسط گریه گوشهاش تیز شد ! ، ادامه دادم پروانه خانم دوست خودته شوهر هم نداره ، هر روز لباسهای خوشگل و تمیز میپوشه و به خودش میرسه ، آخه اینا چیه تو میپوشی ؟ ، اما من غلط کردم مامان هر چی دوست داری بپوش ، هر چی بپوشی واسه من قشنگی ، سرم و ماچ کرد و چشماشو پاک کرد ، خیلی تو پرش خورده بود ، منم فک میکردم که چه گهی خوردم ...! ، میخواستم از اتاق بیام بیرون که رویا هم بدو بدو اومد توی اتاقو مامانمو بغل کرد و گفت چی شده عمه ؟ یه نگاه به رویا انداختمو تو دلم گفتم کس پاره رو میبینی چجوری کس لیسی میکنه ، انگار نه انگار تا دو روز پیش شبها میومد تو همین اتاق ور دل شوهر عمه اش میخوابید ، حالا همچین عمه عمه میکنه که بیا و ببین ! ، رویا عصبانی نگاهم کرد ، گفتم من کاری نکردم یه چیزی گفتم مامان هم ناراحت شد ، مامانم گفت طوری نیست رویا جون ، حق با حمیده ، اگر جونتم برای بچه بدی آخرش طلبکاره ! ، گفتم مامان من غلط زیادی کردم ، معذرت میخوام ، از اتاق اومدم بیرون و لباس پوشیدم و از خونه زدم بیرون ....
روزهایی که میخواستیم با رویا بریم پیش کامبیز بیرون قرار میذاشتیم که مامانم نفهمه با هم بیرون میریم ، مامانم ساعت کلاسهای ما رو نمیدونست ، رویا تا ساعت چهار کلاس داشت اما مثلا میگفت تا ساعت هشت کلاس داره بعد با هم قرار میذاشتیم و میرفتیم خونه کامبیز اینا ، یکی دو ساعت مینشستیم و بعد برمیگشتیم خونه ، یه روز که با کامبیز از کلاس پیاده برمیگشتیم بهم گفت حمید یه خواهش ازت دارم ، گفتم بگو ، گفت من خیلی دلم میخواد با رویا سکس کنم ، یکم مکث کردم و بعد گفتم خوب اگه خودش میخواد بکنید چرا به من میگی ؟ گفت هنوز مطمئن نیستم اما خوب شرایطش هم پیش نمیاد که بفهمم ، همیشه هر سه تامون با همیم مامانم هم که خونه است ، گفتم خوب ؟ گفت فردا شب مامانم میره خونه خاله ام ، میشه خواهش کنم فردا بیاید خونه ما اما یه فرصتی به من بدی که ببینم میشه با رویا سکس کنم یا نه ؟؟ رسما ازم تقاضای کس کشی داشت ! ، یکم عصبانی شدم اما صمیمی تر از اون بودیم که بخوام روشو زمین بندازم ، گفتم اگه خودش بخواد که باهات توی خونه تنها بمونه من حرفی ندارم ، بهش میگم و فردا میارمش خونتون ، مامانت چه ساعتی میره و چه ساعتی برمیگرده ؟ گفت خاله هام و چند تا از دوستاشون مهمونی دوره ای دارن ، وقتی میره یا نصفه شب با آژانس میاد یا روز بعد برمیگرده حدود ساعت 5 یا 6 هم از خونه میره بیرون ، بعد هم گفت خیلی باهات رفیقم که همچین خواهشی ازت کردم ، اگر ناراحتی بیخیال شو من رفاقتمونو با دنیا عوض نمیکنم ، دیگه با این هندونه ای که زیر بغلم گذاشته بود همون یه ذره تردید هم از دلم رفت و بهش گفتم باشه باهاش صحبت میکنم و فردا میارمش ...، شب موقع درس خوندن به رویا گفتم فردا شب میای بریم خونه کامبیز اینا ؟ گفت آره بریم ، بهش گفتم مامانش نیست ...، گفت خوب ؟ گفتم منم نیستم !! ، با تعجب نگاهم کرد و گفت خوب پس کجا میخوای بریم ؟ گفتم میخوام برسونمت خونه کامبیز اینا و برم پیش یکی از دوستام دو سه تا فیلم بگیرم ، رویا گفت خوب برو پیش دوستت دو سه تا فیلم بگیر به من چیکار داری ؟ گفتم کامبیز ازم خواسته که با تو چند ساعت تنها باشه ..، چند ثانیه ساکت بود و گفت من از کامبیز خوشم میاد اما هنوز اینقدی ازش مطمئن نیستم که باهاش تنها توی یه خونه بمونم ، اما از صداش میخوندم که بدش هم نمیاد ! ، گفتم تضمین کامبیز منم ، مطمئن باش کاری نمیکنه که ناراحتت کنه فقط میخواد بیشتر باهات صمیمی بشه ، رویا گفت باشه فقط زود بیا دنبالم ، مطمئنش کردم که زود میام دنبالشو قرارمون رو گذاشتیم .

AriaT
     
#32 | Posted: 5 Apr 2016 23:40
یک تابستان رویایی فصل دوم قسمت چهارم



اول ممنون از نظر لطف همه دوستان

رفتم توی آشپزخونه که یه چایی واسه خودم بریزم ، مامانم داشت غذا درست میکرد ، یه بلوز آبی یقه باز تنش بود با یه دامن بلند کلوش مشکی ، مدلش یکم قدیمی بود اما بازم خیلی شیکتر از لباسهای قبلی بود ، بهم لبخند زد و گفت حالا خوبه ؟، گفتم خیلی بهتره ، گفت یعنی هنوز خوب نیست ؟ گفتم مامان اینا مال عهد شاه وزوزک و تیر کمون سنگیه ، یه چیز جدید بخر بپوش ، گفت همینه که هست ، پسره پرروی زبون دراز ، این چه اصطلاحیه ، شاه وزوزک چیه دیگه ، زمان ما میگفتن عهد دقیانوس ، گفتم اصطلاحتون هم مال زمان شاه وزوزکه ، خندید و گفت آخه در مقابل شما منم مال همون زمان دقیانوسم دیگه ، گفتم نه اگه خودت نخوای ، جوون و خوشگلی ، مثلا عاطفه از تو هم بزرگتره اما لباسهاش اینقد شیکه که انگار همین الان از روی جلد بوردا پاشده اومده ، اخماشو توی هم کرد و لبخند زد ، موقعیت رو مناسب دیدم و ادامه دادم مامان چرا از دست زن عمو عصبانی هستی ؟ اون که خیلی دوستت داره ..، یه نگاه بهم کرد و گفت از کجا میدونی دوستم داره ؟ گفتم یه آخر هفته بابام من رو با زنداییم و رویا برد ویلا ، عمو فرهاد و زن عمو هم که نمیدونستن ما اونجاییم فرداش اومدن ، کنار استخر بابام و عاطفه و عمو فرهاد نشسته بودن ، بابام یه ویشگون به دست زن عمو گرفت ، زن عموم هم شروع کرد به داد و بیداد سر بابا ، میگفت همین شوخیهای مسخره ات باعث شد میونه من و شهین بهم بخوره ، اینقد احمقی که فکر نمیکنی ما نه دیگه جوون و دانشجو هستیم نه اینجا فرانسه است نه اینکه ما دیگه مجردیم !! ، راستی مامان مگه بابام چه شوخی با زن عمو کرده که تو عصبانی شدی ؟، مامانم یه آهی کشید و گفت هر چی میکشم از دست بابای هرجاییته ، گفتم مامان تقصیر خودتم هست آخه ..، باز یه نگاه بهم کرد که حساب کار دستم اومد و فوری گفتم ..، غلط کردم همش تقصیر باباست ، خیلی هرجاییه !! ، گفت خفه شو آدم به باباش در بری میگه ؟ گفتم حرف شمارو تکرار کردم ، چشماشو تنگ کرد و گفت تو غلط کردی !، کفگیر و برداشت و اومد سمتم ، منم دستمو دراز کردم یه کتلت کش رفتمو بعدش دممو گذاشتم روی کولمو با سرعت از جلوی چشماش غیب شدم !
فرداش توی کلاس بعد از ظهر کامبیزو دیدم ، با نگرانی پرسید ردیفه ؟ میاین ؟ گفتم نه رویا گفت نمیاد ، گفت چرا آخه ؟ گفتم گفته خوشش نمیاد با تو تنها باشه ، رفت توی لک ، بعد از چند دقیقه گفت خوب باشه با هم بیاین ، گفتم دیگه باهاش قرار نذاشتم وقتی گفت نمیام دیگه چیکارش کنم ، گفت باشه خوب پس دو تایی بریم خونه ما ، تنهاییم میشینیم یکم تعریف میکنیم ، باشه ؟ گفتم باشه ، اونروز کلاس یکم بیشتر از همیشه طول کشید ، کلاس که تموم شد دو تایی راه افتادیم سمت تاکسیهای انقلاب به تجریش ، با رویا تو میدون تجریش ساعت 6 قرار گذاشته بودم ، ساعتمو نگاه کردم ، 5.5 بود و ما هنوز حتی تاکسی سوار نشده بودیم ، کامبیز گفت بیا یه چیزی بخوریم بعد بریم ، گفتم بیا بریم همون تجریش یه چیزی میخوریم اینجا همه آشغال فروشن ، گفت باشه و سوار تاکسی شدیم ، تا تاکسی پر بشه و راه بیفته ده دقیقه ای طول کشید ، نگران بودم که رویا تنها تو میدون منتظره و فکر میکردم اگه طول بکشه احتمالا میره ، ساعت 6 و بیست دقیقه بود که رسیدیم تجریش ، رفتم سمت ورودی بازار که با رویا قرار گذاشته بودم ، کامبیز گفت پس کجا میری ؟ گفتم بریم یه کاسه آش بزنیم به رگ ، کامبیز در حالی که دنبالم میومد گفت اصلا دلم غذای آبکی نمیخواد ، میخواستم یه ساندویچی چیزی بخورم ، چشمم به رویا افتاد که کلافه داشت این پا و اون پا میکرد ، خیالم راحت شد که هنوز نرفته ، با دست رویا رو به کامبیز نشون دادم و گفتم از این غذاهای آبکی میلت میکشه ؟ یه آه بلند کشید و گفت ای دهنتو سرویس !، سه ساعته ریده شده تو حالم ، مردشورتو ببره چرا از اول نگفتی ؟ گفتم حالش به همینه ، اما دو تا شرط داره ، کامبیز گفت نشنیده قبوله ، گفتم اول اینکه اگه خودش نخواست کاری نکنی البته خیالم از تو راحته اما واسه محکم کاری میگم ، دوم اینکه هر کاری کردی با جزئیات کامل واسه من تعریف میکنی !، کامبیز گفت قبول ، قبول ، رسیدیم به رویا ، باهاش سلام علیک کردم و عذر خواهی کردم ، بهش گفتم تا تاکسی بگیریم و بیایم طول کشید ترافیک هم زیاد بود ، کامبیز هم به نوبه خودش حسابی کس لیسی کرد و خود شیرینی کرد تا اخمای رویا از هم باز شد و اونم خندید ، یکم که پیاده رفتیم به کامبیز گفتم اگه کاری نداری من برم پیش وحید فیلمی چند تا فیلم بگیرم و بیام پیشتون، کامبیز گفت باشه پس ما تو خونه منتظرت میشیم ، رویا نگاهم کرد و یکم با خجالت گفت پس زود بیا حمید ، گفتم باشه و ازشون جدا شدم و رفتم سمت خیابون دربند سراغ وحید فیلمی ...
اونوقتا اگه فیلم ویدئو ازت میگرفتن حداقل کاری که میکردن این بود که شب تو کمیته میخوابیدی فیلمهات رو هم میگرفتن ، اگر فیلم سکسی بود که دیگه حسابت با کرام الکاتبین بود ، ده تا شلاق رو شاخش بود ، قوانینشون با قوانین داعش همخوانی داشت !! ، فیلمارو از وحید گرفتم و انگار که یه کیلو هروئین همراهمه با ترس رفتم سمت خونه ، مامانم وقتی منو دید گفت دوباره رفتی فیلم گرفتی ؟ مگه تو کنکور نداری امسال ؟ میشینی این چرت و پرت هارو نگاه میکنی مغذت پوک میشه ، یه تابستون دندون سر جیگر بذار ، دانشگاه که قبول شدی هر غلطی دلت میخواد بکن ، گفتم باشه مامان درس هم میخونم ، مگه نمیبینی ؟ بالاخره یکم تفریح هم لازمه دیگه ...، فیلمها رو گذاشتم توی کمد زیر تلوزیون ، مامان یه لباس بلند و قدیمی دیگه تنش کرده بود که واسه زمان خودش لابد خوشگل بوده ، از وقتی اون حرفارو بهش زده بودم سعی میکرد بهتر لباس بپوشه ..، دوباره پرسید میدونی رویا تا کی کلاس داره ؟ دوباره یاد کامبیز و رویا افتادم ..، یعنی الان داشتن سکس میکردن ؟ این کثافتا دارن سکس میکنن و من سه هفته است توی کفم ! ، دستم نا خود آگاه رفت سمت کیرم ، یهو به خودم اومدم و گفتم نه مامان نمیدونم ، لابد تا هشت کلاس داره تا تاکسی بگیره برگرده 9 میرسه خونه ، مامان گفت این دختر امانته دست ما ، کاشکی میرفتی دنبالش ، گفتم مامان پاشم برم انقلاب دنبالش ؟ میاد دیگه ..، والا مامانش هم که اینجا بود 9-9.5 میومد کسی هم دنبالش نمیرفت ، مامان گفت خوب اون مامانشه اختیارشو داره اما من عمه اش هستم و اون امانت پیش ماست ، کاشکی میرفتی دنبالش ، اصلا زنگ میزنم فریدون سر راه که داره میاد خونه بره اونم ورداره و بیاد ، دیدم دیگه داره سه میشه گفتم بابام از ورامین که میاد تا بره میدون انقلاب و برگرده ساعت میشه یازده شب ، باشه خودم میرم دنبالش ، پا شدم و دوباره از خونه رفتم بیرون ، که مثلا برم دنبال رویا ، ساعت هفت هم نشده بود تصمیم داشتم ساعت 8.5 برم دنبالش که هم به کامبیز وقت داده باشم که اگه میخواد کاری بکنه هم بموقع برگردیم خونه که مامانم شک نکنه ..، تو ی خیابون ول میگشتم و فکر میکردم چیکار کنم که اوضاع بهتر بشه ، بقول قدیمیا تا نبیند کودکی که سیب هست ، او پیاز گنده را ندهد زدست ، تا سکس نکرده بودم و تو خونه اینهمه هیجان رو تجربه نکرده بودم میتونستم با اوضاع کنار بیام اما الان دیگه برام سخت بود که بخوام دوباره عقب گرد کنم به عقب ، دلم دوباره هوای سولماز رو کرده بود ، دلم سکس میخواست ، رفتم سمت بازار تجریش که یکم وقت تلف کنم ، دم یه مغازه لوازم صوتی تصویری وایساده بودم و به جنساش نگاه میکردم یهو یه صدای آشنا از پشت سرم گفت آقا اون پارچه قرمزه رو هم بیار ببینم ، مثل برق گرفته ها برگشتم و دیدم پروانه خانم دم مغازه روبرویی وایساده و داره از پارچه فروشی خرید میکنه ، با خودم گفتم اینکه باید الان تو مهمونی دوره ای باشه ...، نکنه زود برگرده خونه و آبروریزی بشه ..، به ساعت نگاه کردم ، 8 بود ؛ سریع رفتم سمت خونه کامبیز اینا ، زنگ زدم ، دو سه دقیقه طول کشید تا کامبیز آیفونو جواب بده ، گفتم منم ، درو زد ، رفتم تو و کفشامو تو کفشکن در آوردم و رفتم تو کامبیز اومد پایین به استقبالم ، به پهنای صورتش میخندید ، تو دلم گفتم باید هم بخندی ، مامان خوشگلت که تو خونه واست لخت میگرده ، اینم از دختر داییم که با دست خودم آوردم تو ترتیبشو بدی ..، تو نخندی کی بخنده داداش ! ، کامبیز گفت چی شد زود اومدی دهن سرویس ، گفتم ننه ات تو بازار تجریش داره خرید میکنه ، مهمونی نیست که دلت خوشه ..، الان پیداش میشه مچتو میگیره ، یکم فکر کرد و گفت باشه ، حالا که اومدی ، بهر حال هم من امروز کار دیگه ای نمیتونستم بکنم ، دخترداییت خیلی سفته ! ، با هم رفتیم بالا ، رویا مانتوشو در آورده بود و با یه بلوز آستین رکابی و شلوار نشسته بود ، روی میز جلوشون آجیل و دو تا پیک مشروب بود ، تا رسیدم کامبیز یه پیک دیگه گذاشت رو میز ، گفتم نمیخورم ، دهنم اگه بوی مشروب بده که مامانم کونم میذاره ..، رویا منو که دید خندید ، گفت دیر کردی ، گفتم تا فیلمارو ببرم بزارم خونه دیر شد ، الان مامانم منو فرستاده انقلاب دم کلاس دنبال تو !! ، رویا پاشد و مانتوشو پوشید و راه افتادیم که بریم ، کامبیز به من گفت با اجازه و لپ رویا رو بوسید ، رویا هم رنگ داد و رنگ گرفت ، راه افتادیم سمت خونه ، رویا سکسکه میکرد و هر بار بوی تند مشروب میومد ، گفتم رویا اگه مامانم اینطوری ببینتت هم کون تو پاره است هم کون من ، خندید و گفت چیکار کنیم ؟ گفتم وارد خونه که شدیم من سر مامانو گرم میکنم تو سریع برو تو اتاق ، دستمو گرفت تو دستشو گفت باشه عزیزم !! ، اونوقتا اصلا عادی نبود که پسر و دختر تو خیابون دست همدیگرو بگیرن ، دیدم هوا خیلی پسه رویا واقعا خیلی مسته ، قدمهام رو سریع کردم تا زودتر برسیم خونه ، رویا دستمو کشید و گفت حمید ...، امشب میای سکس کنیم ؟ دلم خیلی سکس میخواد ..، میدونستم مسته ، گفتم باشه رویا جون تو وقتی رسیدیم برو سریع دست و صورتتو بشور برو بخواب ، نصفه شب میام که سکس کنیم ، خندید و گفت باشه ..، بعد ادامه داد کامبیز خیلی سعی کرد باهام سکس کنه نذاشتم ، اونوقت فک میکنه من جنده ام که جلسه اول بهش بدم ، دهنشو سرویس میکنم بعد باهاش میخوابم ، بعد دوباره سکسکه زد ، نمیفهمید چی میگه ، گفتم مگه چقد مشروب خوردی رویا ؟ گفت من سه چهارتا شات خوردم ، بیشترشو کامبیز خورد ، با خودم گفتم بنده خدا ظرفیتش کمه زود گرفتتش وگرنه یه ته شیشه مشروب که کسی رو اینقد گوز نمیکنه ، به خونه که رسیدیم در نزدم ، کلید انداختم و به رویا گفتم زود برو تو اتاق ، میخواستم مامانم نبینتش ، رویا داد زد عمه سلام ، مامانم هم از تو آشپزخونه با یه پیاز و چاقو توی دستش اومد بیرون و گفت سلام عمه جون خوش اومدی ، تا من برم رویا رو برسونم و برگردونم مامانم لباسشو عوض کرده بود و حالا یه تیشرت و دامن تنش بود !! ، پیشبند بسته بود ، با خودم گفتم والا آخر زمون شده ، مامانم و این کارا ..؟ حتی رویا هم با وجود مستی متوجه شد و گفت عمه چه خوشتیپ شدی ماشالله ، مامانم گفت والا از بچه های این دوره زمونه است ، به لباس پوشیدن آدم هم کار دارن ..، دوباره برگشت تو آشپزخونه ، سر و صدای دوقلوها از توی حیاط میومد ، با رویا رفتم سمت اتاقش ، داشتم میمردم از بس دلم سکس میخواست ، درو بستم و دستمو گذاشتم روی کونش ، مست بود اما نه اینقد که نفهمه این کار الان خطرناکه ، گفت حمید مامانت میاد کونمون میذاره ، گفتم تو آشپزخونه است ، یه دست به کونت بزنم دلم تنگ شده ، منتظر اجازه اش نموندم ، شلوارو شورتشو با هم پایین کشیدم کونشو بوسیدمو چرخوندمش سمت خودم دستم رفت لای چاک کسش ، به اندازه یه دریاچه آب وسط پاش بود ، معلوم نیست کامبیز باهاش چیکار کرده بود که اینقد تحریک شده بود ، کسشو بوسیدم و از اتاق اومدم بیرون ، میترسیدم مامانم بیاد و یه آتیشی به پا کنه که بیا و ببین ..، کیرم داشت میترکید ، سردرد گرفته بودم از بس دلم سکس میخواست ، از وقتی مامان برگشته بود حتی اینقد راحت نبودم که برم تو اتاقم جق بزنم واسه خودم !! ، رفتم توی آشپزخونه ، مامانم کتلت سرخ میکرد ، عاشق کتلتهاش بودم ، یدونه برداشتم و شروع کردم داغ داغ خوردن ، گفت الان شما از لباس پوشیدن من راضی هستین ؟ گفتم بله ، بله ، بعد هم با نهایت پررویی که خودم هم تعجب کردم ادامه دادم اگه یه فکری هم به حال موهای پاتون میکردین بد نبود ، مامانم یه نگاه به ساق لختش که از پایین دامن معلوم بود کرد و با بهت بهم نگاه کرد و گفت مرتیکه بی حیا ..، چشمات کجاها رو میگرده ؟ گفتم مگه این موهای پات که از موی پاهای من بلندتره احتیاجی به گشتن داره ؟ خودشون دارن داد میزنن ...! ، گفت خفه شو مرتیکه مگه آدم با مامانش اینجوری حرف میزنه ؟ گفتم سوال کردی جواب دادم ..، گفت ایراد دیگه ای ندارم ؟ گفتم خوب اگه ابروهات رو هم برداری یکم هم موهاتو مرتب کنی ...، داشتم ادامه میدادم که دیدم دوباره اخماش رفت تو هم گفتم جون مامان اگه میخوای دوباره ننه من غریبم بازی در بیاری من نیستم ، اصلا از من سوال نکن خودت میدونی! ..، گفت من نبودم کسی شما رو چیزخور کرده ؟ چت شده حمید ؟ گفتم هیچی والا طلا بودم الماس شدم ! ، گفت تو هم یه گهی هستی مثل بابات آخر اعتماد به نفس الکی..، گفتم بابام که یه تیکه جواهره ..، گفت مگه اینکه خودتون همدیگه رو تحویل بگیرید وگرنه هیچکدوم هیچ گهی نیستید جز دو تا از خود راضی پرمدعا ..! ، یکی به دو کردنم که با مامان تموم شد دوباره حسهام برگشت ، دلم سکس میخواست ، یکی دو ساعت بعد فریدون خان برگشت ، تو یه فرصت مناسب بهش گفتم بابا پنجشنبه و جمعه منو رویا رو ببر دماوند یکم تنهایی تو سکوت درس بخونیم ! .، بابام یه فکری کرد و گفت حوصله دعوا مرافعه با مامانتو ندارم ، خودت بهش بگو اگه اجازه داد میبرمتون ، با خودم گفتم بالاخره یه نقشه ای میکشم ..

AriaT
     
#33 | Posted: 5 Apr 2016 23:51
باور کنید اینقد کتلتهای مامانمو دوست دارم که اگه ده بار دیگه هم مامانمو در حال آشپزی تصور کنم باز داره کتلت سرخ میکنه ، ببخشید که تکراری شد .

AriaT
     
#34 | Posted: 6 Apr 2016 23:38
یک تابستان رویایی فصل دوم قسمت پنجم



خواب میدیدم شیراز بودیم ، دسته جمعی رفته بودیم پیک نیک ، از آشنا و غریبه خیلی آدم دیدم ، عین سیزده بدر که همه شیرازیها میرن دشت ارژنگ !! ، به همون شلوغی ، کنار یه چشمه دستمو کرده بودم لای پاهای سولماز و کسشو میمالیدم ، اونطرف بابام و رویا مشغول ور رفتن به همدیگه بودن ، کامبیز زل زده بود به بابام و رویا و سرشو به علامت تاسف تکون میداد ، پروانه خانم با دایی اسد سرشون رو شونه همدیگه بود ...، مامانم دامنشو داده بود بالا و توی چشمه بود ، علفهای چشمه توی آب میرقصیدن و موهای پای مامانم همراه علفهای آب میرقصیدن موهای پاش از موهای سرش بلند تر شده بودن و مامانم قاه قاه میخندید ..، چند تا مرد غریبه داشتن قربون صدقه پاهای پشمالوی مامانم میرفتن و ازش میخواستن دامنشو بیشتر بده بالا ، اونم ناز میکرد ، سولماز که از مالیدن کسش و آفتاب داشت لذت میبرد یهو قیافه اش قرمز و عصبانی شد و نگاهم کرد ، چشماش از عصبانیت کاسه خون شد ، داد زد تو خجالت نکشیدی من تو اتاق بغلی تنها خوابیدم تو با اون جنده عوضی خوابیدی ؟ تو خواب میدونستم که عاطفه رو میگه ، گفتم نه بخدا فکر کردم میخوای با فرهاد سکس کنی ، گفت حرف مفت نزن فک کردی میتونی منو خر کنی ؟ دستتو بکش هرجایی عوضی ، دستشو بلند کرد و یه چک محکم خوابوند توی گوشم ، دنیا پیشم تیره و تار شد مامانم عین دیوونه ها از توی چشمه بهم میخندید ، کامبیز بهم میگفت حقته عوضی ، عمو فرهاد از دور میدوید سمت من و یه چوب تو هوا تکون میداد ، داد میزد کدوم کثافتی جرات کرد با زن من بخوابه ... و یهو عین جن زده ها از خواب پریدم ، عرق کرده بودم و نفس نفس میزدم ، به ساعت نگاه کردم ، سه صبح بود ، با خودم گفتم ببین از بی سکسی زده به سرم کس خل شدم ..، رفتم دستشویی و شاشیدم ، وقتی برمیگشتم تو اتاق خودم یادم افتاد که به رویا گفته بودم شب میرم پیشش ، یکم با خودم کلنجار رفتم چون با وجود مامانم خیلی خطرناک بود اما بعد با خودم گفتم چرا که نه (البته اونموقع هنوز ندا برنامه ای به این اسم درست نکرده بود !!) ، پاورچین رفتم سمت اتاق دوقلوها ، دستگیره رو گرفتم و خیلی آروم درو باز کردم ، رویا یه بلوز و دامن پوشیده بود و یه وری روی تخت افتاده بود ، دامنش بالا رفته بود و رونهای سکسیش زیر نور ملایمی که از پنجره میومد معلوم بود ، کنار تخت نشستم و به موهاش دست کشیدم ، نفس بلندی کشید و چشماشو باز کرد ، انگشتمو گذاشتم روی لباش ، لباش به خنده باز شد ، گفت دیوونه ای ؟ عمه شهین هر بار پا میشه بره دستشویی حتما یه سر هم میاد تو اتاق من یه سری به من میزنه و بعد میره ، گفتم خوب بیا دعا کنیم عمه شهین شاشش نگیره چون من دلم سکس میخواد ، رویا گفت منم خیلی دلم میخواد اما خیلی خطرناکه ، بدون اینکه به حرفش توجه کنم شورتشو بیصدا از پاش در اوردم و بعد شلوارک و شورتمو پایین کشیدم و با کیر راست رفتم توی تخت خودمو چسبوندم بهش ، دستمو که یکم به چاک کسش مالیدم دوباره خیس خیس شد ، از پشت بغلش کردم و یه تف به کیرم زدم و شروع کردم بین پاهاش لاپایی تلنبه میزدم ، با یه دستم سینه اش رو گرفته بودم و یه دست دیگه ام وسط چاک کسش بود ، میمالیدمش و تلنبه میزدم ، نفسهای جفتمون صدا دار شده بود و با هیجان ادامه میدادیم ، اینقد آب از کسش اومده بود که دیگه نیازی به خیس کردن نداشت ، لاپایی تلنبه میزدم و اصلا کیرمو احساس نمیکردم ، یه لحظه وسط سکس حس کردم که نوک کیرم رفت توی یه سوراخ تنگ ، اینقد لذت داشت که یه آه بلند کشیدم ، فهمیدم سوراخ کونشه ، رویا هم یه نفس بلند کشید اما چیزی نگفت واسه همین هم فکر کردم دردش نیومده کیرمو کشیدم بیرون و دوباره فرو کردم ، رویا از خوشی داشت میمرد ، حال من از اونم بدتر بود سفت گرفتمشو یه ربع از پشت باهاش سکس کردم ، حال خودمو نمیفهمیدم ، اصلا تو این دنیا نبودم ، محکمتر و محکمتر میکردم ، بخودم گفتم چقدر کون کردن راحته ، من فکر میکردم خیلی درد داره و سخت فرو میره ، رویا خیلی کیف میکرد دستشو از پشت دراز کرده بود و کونمو بخودش فشار میداد ، نفسهاش تند و تندتر شدن و یهو پاهاش و دستاشو فشارداد و تو بغلم و شل شد ، یادمه تو همون حال با خودم فکر میکردم مگه آدم از کون هم ارضا میشه ؟ ، دو تا تکون دیگه دادم و آبم مثل فشفشه پاشید بیرون تمام کون و کمرش از آب من خیس شد ، یه مقدار هم چکید روی ملحفه تخت ، بعد از دو سه هفته بی کسی چه دلی از عزا در آوردم ، چه کون تنگی داشت رویا ، کورمال کورمال دستمالو پیدا کردم و هر دوتامون رو تمیز کردم شورت و شلوارکمو پام کردم ، دستمالها رو برداشتم و گونه رویا رو بوسیدم و پاورچین اتاقشو ترک کردم ، رفتم سمت دستشویی چراغو روشن کردم و دستمالها رو ریختم توی کاسه توالت ، اومدم سیفون بکشم که با دیدن دستمالها خشکم زد ، دستمالها همگی پر از خون بودن ، با ترس و لرز کیرمو از تو شورت بیرون کشیدم و با دیدن باقیمانده خونی که روی کیرم خشکیده بود فهمیدم چه کاری دست خودم دادم و دو دستی توی سر خودم زدم ، سیفونو کشیدم و در حالی که پاهام از شدت ترس و هیجان میلرزید رفتم سمت اتاق خودم ، داشتم درو باز میکردم که یهو صدای مامانم از پشت سرم گفت وقتی نصفه شب جیش میکنی چرا سیفون میکشی همه از خواب میپرن ، با صدای مامانم یه متر از جام پریدم ، طوری که خنده اش گرفت ، بزور یه لبخند زدم و گفتم شاش نبود که وگرنه خودم بلد بودم ..، با یه پس گردنی که مامانم بدرقه راهم کرد رفتم توی اتاقم و درو بستم ، کلا خواب از کله ام پریده بود ، گفتم رویا بفهمه سکته میکنه ، من که پسرم و چیزیم نشده حالم اینه ، اون بدبخت اگه پاشه و ببینه دیگه دختر نیست معلومه چه حالی میشه ، هی تو فکرم دودوتا چهارتا میکردم که بفهمم چه خاکی تو سرم کنم ، تو رختخوابم دراز کشیدم و با خودم گفتم فعلا که نمیدونه ، بزار فردا یه فکری میکنم و بعد کم کم بهش میگم تا سکته نکنه .. با این فکرا کم کم خوابم برد.

AriaT
     
#35 | Posted: 7 Apr 2016 01:07
یک تابستان رویایی فصل دوم قسمت ششم



فرداش من تا بعد از ظهر کلاس نداشتم ، رویا صبح زود یه کلاس داشت که رفته بود و وقتی برگشت ساعت حدود یازده بود ، با هم نشستیم توی اتاق من که شیمی بخونیم ، دل تو دلم نبود که اگه بفهمه چه بلایی سرش اومده چطور میخواد عکس العمل نشون بده ، کتابهامون روی میز ولو بود و من جزوه شیمی رو پیدا نمیکردم ، یهو دیدم جزوه ام زیر تخته ، خیلی تعجب کردم ، وقتی درش آوردم دیدم از وسط پاره شده ، از عصبانیت میخواستم موهامو بکنم ، حتما دو قلوها اومده بودن توی اتاقم ، با خودم گفتم الان موقعشه که نقشه ام رو اجرا کنم ، با داد و بیداد از اتاق رفتم بیرون ، مامان توی هال جلوی تلوزیون ولو بود و داشت سریال میدید ، گفت چت شده دیوونه شدی ؟ جزوه شیمی رو نشونش دادم و گفتم ببین چیکار کردن این دو تا توله جن ..! ، از صبح تا شب سر وصداست وقتی هم ساکتن حتما دارن یه گندی میزنن ، اینم جزوه شیمی من ، بنظرت ما چجوری درس بخونیم ؟ مامانم گفت چیکار کنم عزیزم بچه ان دیگه ! ، گفتم من نمیدونم ، دو هفته دیگه هم میموندی شیراز دیگه ، دوباره اخماش رفت تو هم ، گفت برگشتم که تو نمک نشناس گرسنه نمونی یه لقمه غذا درست کنم تو حلق تو بکنم که بعدش دستمو تا مچ گاز بگیری ، بعد هم روشو کرد اونور ، رفتم جلو بوسیدمش گفتم مامان معذرت میخوام اینا دفترمو پاره کرده بودن عصبانی شدم ، ولی واقعا اینجا نمیشه درس خوند ، خیلی سر و صداست ، با اجازه من و رویا فردا با بابام میریم دماوند ، اونجا ساکته ما هم آخر هفته است کلاس نداریم ، زن آقا کریم هم هست واسمون یه چیزی درست میکنه شاید دو کلمه درس خوندیم ...! ، مامانم یکم فکر کرد و گفت خوب باشه ، برید ! ، به همین راحتی اجازمونو گرفتم ! ، برگشتم توی اتاق و به رویا گفتم فردا دوتایی با بابا میریم دماوند ، نیشش به خنده واشد ، مشغول درس خوندن بودیم که حس کردم یه چیزی لای پاهامه ، دستمو بردم و پای رویا رو گرفتم ، با انگشتاش کیرمو از روی شلوارک میمالید و ریز ریز میخندید ، با خودم گفتم اگه بدونه چه خاکی توی سرمون شده دیگه نمیخنده ..، هنوز توی فکرای خودم بودم که رویا دست کرد تو کیفشو یه تیکه پارچه انداخت روی میز نگاه که کردم دیدم شورتشه ، اشاره کرد که بازش کن بازش کردم و دیدم جلوش کاملا خونیه ، با تعجب نگاهش کردم و دیدم هنوز داره میخنده ، گفتم پس دیشب تو فهمیدی ؟ با سر اشاره کرد که آره و باز میخندید ، گفتم پس دفعه اول که فقط نوکش رفت تو چرا هیچی نگفتی ؟ من دیشب تا حالا داشتم سکته میکردم ، نگران نباش، حالا یه فکری واسش میکنیم ، گفت آخه خیلی کیف داد ، حالا هم هیچ فکری نمیخواد بکنی ، بذار موقع ازدواجم بشه بعد یه فکری میکنیم ..، وقتی خونسردی اونو دیدم منم نسبتا خیالم راحت شد ، باز با پاهاش کیرمو ماساژ میداد ، دوباره راست کردم ، میدونستم که احتمالا فردا با خیال راحت توی ویلا باهاش سکس میکنم ، پاهامو از هم باز کردم و گذاشتم با هر دوپاش کیرمو بماله ...، چه حالی میداد !!
وقتی میخواستم برم کلاس مامانم یه تیکه کاغذ داد دستمو گفت برگشتن سر راهت این لیستو هم خرید کن ، سر کلاس به کامبیز گفتم کونی دیشب چیکار کردی ؟ تا کجا پیش رفتی ؟ گفت کار زیادی نتونستم بکنم اما موقع برگشتن واست تعریف میکنم ، تو راه برگشت کامبیز بهم گفت خیلی بهم حال دادی حمید ، اما رویا خیلی سخت میگیره ، پایه بگو بخند هست ، پایه مشروب خوری هم هست اما وقتی میخوام برم تو مایه های سکس خیلی سخت میگیره ، میذاره یکم دستمالیش کنم اما نمیذاره لباسهاشو در بیارم ، البته خوب طبیعیه ، دختره و دفعه اولشه میترسه ، تو دلم گفتم اگه بدونی چه جونوریه ، نه دختره نه دفعه اولشه فقط واست نقشه داره که جلدت کنه !! ، ، کامبیز ادامه داد وقتی رفتیم خونه بوسیدمش ، اونم خودشو لوس کرد ، فکر کردم دیگه حله ، شروع کردم سر به سرش گذاشتم و بعد بهش گفتم نمیخوای مانتوتو در بیاری ؟ گفت چرا و شروع کرد به باز کردن دکمه هاش ، یکم بهش نزدیکتر شدم و وقتی میخواستم مانتوشو بگیرم دستمو مالیدم به شکمش و سینه اش ، اونم سرشو انداخت پایین و سرخ شد ، منم فکر کردم دیگه کردمش ، اما دیگه هر کاری کردم بلوزشو در بیارم نذاشت ، بهش گفتم مشروب میخوری یکم ناز و نوز کرد ولی وقتی پیکشو پر کردم یه نفس سر کشید ، موقع مشروب خوری واسش جوک میگفتم و اون غش غش میخندید ، دستمو کردم زیر بلوزشو با بند سوتینش بازی کردم ، سرش که گرم شده بود یکم نرمتر شده بود و میذاشت دست بمالم بهش ، اما باز هم نمیذاشت بلوزشو در بیارم ، بغلش کردم و لباشو بوسیدم ، گردنشو ماچ کردم و از روی شلوار کون و کسشو مالیدم ، اما دیگه بیشتر نتونستم ، تو هم که دهنت سرویس زود برگشتی خونه ، گفتم حالیت نیست میگم مامانت تو بازار تجریش بود ؟ گفت مامانم شب خونه خاله پری موند اصلا برنگشت خونه ، خاله پری کامبیز رو زیاد تو خونه شون دیده بودم ، سفید و تپل مپل بود ، شیطنت تو نگاهش موج میزد ، اما بنظرم ماها رو جوجو حساب میکرد و خیلی تحویلمون نمیگرفت ، شوهرش قد بلند و ورزیده بود اما از سیاهی به شوکولات یه سور زده بود ، پونزده روز تهرون بود و پونزده روز خارک ، پری هم از پونزده روزی که شوهرش نبود هفت هشت روز مهمونی بود و هفت هشت روزش رو هم خونه کامبیز اینا پلاس بود واسه همین هم من زیاد میدیدمش ، گفتم کامبیز غیرتی نشیا اما از اون روز که مامانتو لخت دیدم حالم بده ، گفت پس ببین من چه میکشم ، گفتم اون داستانی که گفتی واقعی بود یا از خودت در آوردی کیر منو بشکنی ؟ گفت جون جفتمون واقعی بود ، گفتم پس چرا باهاش سکس نکردی ؟ تو که گفتی بعدش لخت لخت بغلش کردی ..، دیگه میزدی توش میرفت ..، گفت اونروز که اصلا شرایط خیلی خاص بود ، مامانم هم خیلی عصبی بود ، بعدش هم دیگه شرایط پیش نیومد ، گفتم اما معلوم شد دلش سکس میخوادها ، گفت خوب آره ..، اگه میشد یواشکی میبردمت خونه که هرچقد دلت میخواد با شورت و سوتین تماشاشون کنی ، اما نمیشه..، دوباره کیرم راست شد و میخواست از تو شلوار لی بیاد بیرون ..، گفتم تماشاشون کنم ؟ کیارو ؟ گفت پری و مامانمو ، پری از مامانم هم بدتره ! ، هروقت میاد خونه فکر میکنه زمان شاهه و اینجام ساحل متل قو ، تو خونه با لباس شنا میگرده ! ، داشتم از حسادت به خودم میپیچیدم ، وای خدا خوش بحالش ، دو تا کس مثل هلو هر روز جلوت لخت و عور رژه برن و تو تماشاشون کنی و بهشون دست بزنی ..، وای ، کم مونده بود تو خیال خودم ارضا بشم ! ، به تجریش که رسیدیم یاد کاغذ خرید مامانم افتادم گفتم کامبیز بیا بریم من یکم خرید کنم ، با هم رفتیم توی یه مغازه و خرت و پرت هایی که مامانم میخواست رو خریدیم ته لیست خرید مامانم نوشته بود هات وکس ، هر کاری کردم نتونستم درست بخونمش ، به کامبیز نشونش دادم و گفتم کامبیز اینو میتونی بخونی ؟ خندید و به یارو گفت موم داغ دارید ؟ خرید کردیم و اومدیم بیرون ، گفتم کامبیز موم داغ دیگه چیه ؟ گفت مامانت میخواد خودشو خوشگل کنه ، گفتم یعنی چی با موم داغ مگه کسی خودشو خوشگل میکنه ؟ گفت با موم داغ موهای بدنو میکنن ، بعد هم توضیح داد که چطور کار میکنه ، گفت مامانت داره به خودش میرسه ها..، چه خبره ؟ با بابات آشتی کردن ؟ اونم خوب چیزی میشه اگه یکم به خودش برسه ، بعد بحثو عوض کردو گفت حمیید فردا میتونید بیاید خونه ما بلکه من یه سعی دیگه بکنم ؟ گفتم مگه مامانت نیست ؟ گفت چرا هست شاید یجوری پیچوندیمش ، گفتم فردا قراره بریم دماوند ، بلکه یه دو روز درس خوندیم ، اینجا وروجکها دیوونه امون میکنن ، کامبیز اخماشو یکم کرد تو هم و بعد یه آهی کشید و گفت آخ حیف شد . فهمیدم حسودیش شده و میترسه من دوباره برم تو کار رویا کاسه کوزه اش بهم بریزه، خواستم خیالش راحت بشه گفتم رویا از وقتی با تو دوست شده دیگه با من بزور دست میده ! ، چیکارش کردی پسر ؟ نیشش به خنده باز شد و گفت نه بخدا پیش من که همش داره از تو تعریف میکنه و حمید حمیدش به راهه ، گفتم راستی رویا ظرفیت مشروبش خیلی کمه ، جون اون مامان خوشگلت ایندفعه اگه خواستی بهش مشروب بدی کم بده ، وقتی اومده بود خونه کس شعر میگفت ، داد میزد ، آروغ میزد و بوی مشروب همه جا رو برمیداشت ، داشتم یواشکی میفرستادمش تو اتاقش که مامانم نبیندش داد زده و با مامانم سلام علیک میکنه ، شانس آوردم که مامانم دستش بند بود و نتونست بیاد جلو ، کم مونده بود مامانم بفهمه ..، بلند بلند خندید و گفت باشه ، اون دفعه رویا یکی دو تا شات بیشتر نخورد همه شیشه رو خودم خوردم ! ، اینبار فقط یه شات بهش میدم که سرش گرم بشه ، بقیه شیشه رو خودم میخورم که آبم دیر بیاد !! گفتم جون ننه ات کمتر بخور که حواست باشه پرده اش رو نزنی گرفتار بشیم ..، خندید و گفت باشه ، حالا بزار ببینم این دختر دایی سفت و سختت اصلا به من کس میده که من بخوام پرده اش رو بزنم یا نه ..!

AriaT
     
#36 | Posted: 7 Apr 2016 23:18
یک تابستان رویایی فصل دوم قسمت هفتم



خریدها رو که به مامانم دادم یه نگاهی بهشون انداخت و یه سری تکون داد ، گفت مرسی عزیزم به پیشونیم یه ماچ کرد ، به تنش نگاه کردم ، کامبیز راست میگفت مامانم هیکل خوبی داشت ، تقریبا همقد من بود و هیکلش عین ساعت شنی بود ، بالاتنه و باسن نسبتا بزرگ و کمر نسبتا باریک ، بازوها و ساقهاش هم گوشتالو و خوش فرم بودن ، اصلا به خوشگلی و ظرافت سولماز جونم نبود اما خوشگل بود ، اگه به خودش میرسید احتمالا از عاطفه هم خوشگلتر میشد ، با اینکه از شنیدن داستانهای سکس بین مادر و پسر خوشم میومد اما مامانم تا اونوقت هیچ جذابیت جنسی واسه من نداشت ، بیشتر دلم میخواست این کارها رو بکنه که با بابام آشتی کنن و وقتی با یکی مثل کامبیز حرف میزنم حس نکنم مامانش خیلی با کلاسه و مامانم در مقابلش مثل دهاتی ها میمونه ، بال بال میزدم زودتر صبح بشه و با بابام بریم دماوند ، میترسیدم یه اتفاقی بیفته و برنامه فردا کنسل بشه ، با اینکه کامبیز واسم تعریف کرده بود که موم داغ چیه و چیکار میکنه با شیطنت از مامانم پرسیدم مامان هات وکس چی بود که نوشتی به فروشنده که گفتم نمیدونست چیه ، مامانم یکم رنگ عوض کرد و دوباره یه نگاه به خریدها انداخت و گفت اما تو که خریدیش ..! ، گفتم من نمیدونستم اما کامبیز به یارو فروشنده یه چیزی گفت اونم داد ولی نفهمیدم چیه ، مامان یکم این پا اون پا کرد و گفت مگه کامبیز کاغذ خریدتو دید ؟ بعد هم زیر لب گفت خیلی زشت شد ..! ، گفتم مگه چیه ؟ گفت هیچی مامان وسایل زنونه است ، دیگه نخواستم بیشتر سر به سرش بزارم ، مکالمه رو کوتاه کردم و رفتم تو اتاق خودم .
بابام حدود ساعت نه صبح ما رو جلوی ویلا پیاده کرد و رفت کارخونه ، با رویا رفتیم توی ویلا ، هوا خنک و خوب بود ، هنوز توی در بودیم که دستم رفت سمت کون رویا مانتوشو بالا دادم و از روی شلوار شروع کردم به مالیدن کونش ، غش و ضعف میرفت ، توی هال روی یه مبل نشستیم کنار هم و شروع کردیم به ماچ و بوسه دکمه های مانتوشو هول هولکی باز کردم و دستمو کردم زیر تیشرتش ، سینه هاشو از روی سوتین میمالیدم و دستمو دور شکم و کمرش میمالیدم ، دکمه و زیپ شلوارشو باز کردم و شلوارشو پایین کشیدم ، با شورت و تیشرت وایساده بود جلوم ، شورتشو نصفه پایین کشیدم و سرمو لای پاش فرو کردم ، کس کوچولوش خیس خیس شده بود ، با زبون بالا تا پایینشو لیس میزدم و رویا کیف میکرد ، شلوار و شورتمو با هم پایین کشیدم کیر راستمو تو دستم گرفتم ، نشستم روی کاناپه و رویا خم شد روی کیرم ، حسابی از خجالت کیرم در اومد ، بلندش کردم و بقیه لباسهاشو در آوردم ، جفتمون لخت لخت شدیم و کنار هم نشسته بودیم ، با هیجان بهش گفتم یعنی الان دوباره بکنم توش ؟ سرشو به علامت تایید تکون داد ، خوابوندمش روی کاناپه و دو تا پاشو تو دستام گرفتم و کیرمو یه تف زدم و مالوندم به کسش ، آروم سرشو فرو کردم تو ، یه صدای ناله بلند از خودش در آورد که منو جری تر کرد ، کیرمو کشیدم بیرون و اینبار با فشار بیشتری فرو کردم ، رویا با یه صدای بلند دوباره آه کشید ، کسش تنگ و عالی بود ، گفتم خوبی ؟ گفت عالی عالی ، خندیدم و با فشار بیشتری کیرمو فرو کردم ، اینقد کیف داد که منم با صدای بلند آه کشیدم ، حتی کس مامانش هم به این خوبی و تنگی نبود ، کونشو تو دستم گرفتم و کیرمو تا دسته فرو کردم تو کسش ، دادش در اومد ، سرعت سکسمو بیشتر و بیشتر کردم ، رویا داد میزد و کونشو بالا و پایین میبرد ، بلندش کردم و وادارش کردم که سرشو بزاره روی مبل و کونشو قنبل کنه ، با دو تا دست کون کوچولوشو تو دستم گرفتم وکیرمو فرو کردم توی کسش دوباره شروع کرد به داد زدن ، من با هیجان بیشتری از پشت میکردمش ، از صدای نفسهاش فهمیدم که داره ارضا میشه با شدت بیشتری کارمو ادامه دادم وقتی که با یه داد بلند ارضا شد و با مشتاش کاناپه رو چنگ زد منم چند تا تکون دیگه به کیرم دادم و وقتی داشتم ارضا میشدم کشیدمش بیرون و آبمو روی چاک کونش خالی کردم بعدش هم فوری با دست جلوی چکیدن آبمو روی کسش گرفتم ، هنوز از شوک پاره شدن پرده اش در نیومده بودم واقعا حوصله یه شوک دیگه رو با حامله کردن رویا نداشتم ، وقتی تمیزش کردم و خیالم راحت شد بغلش کردم و کنار هم رو کاناپه ولو شدیم ، بهش گفتم چطور بود ؟ در حالی که صداش به زور در میومد گفت عالی عالییی ..! ، گفتم به منم خیلی حال داد مرسی رویا جون ، ماچش کردم و سرشو گذاشتم روی پام ، دستشو دراز کرد و کیرمو که دیگه حالت نیمه خوابیده داشت توی دستش گرفت و گفت بیخود نبود مامانم عاشق این شده بود ، این خیلی خوبه ..! بعدش هم سرشو به کیرم نزدیک کرد و نوکشو بوسید ، بهش گفتم بیا بریم بالا ، اینطوری لخت افتادیم تو هال یهو بابام یا کس دیگه میاد غافلگیر میشیم ، بریم توی اتاق ، با بی میلی بلند شد لباسهامون رو دستمون گرفتیم و دست تو دست هم لخت و عور از پله ها بالا رفتیم و توی تخت مامان و بابام ولو شدیم ، یک ساعتی خوابیدیم و بعد مثل یه زن و شوهر خوشبخت که تازه رفتن مسافرت ماه عسل در حالی که من فقط یه شورت داشتم و رویا یه تیشرت و شلوارک پاش کرده بود اومدیم پایین و یه صبحونه مفصل خوردیم .
رویا یه لقمه رو فرو داد و بعدش نگاهم کرد و با یکم من و من گفت حمییید ، در حالی که دهنم پر بود گفتم هوم ؟ گفت مامانم بود خیلی بهمون خوش میگذشت ، نه ؟ با حسرت گفتم آره ..، دلم واسه زنداییم تنگ شده بود ، میدونستم رویا هم دلش واسه همخوابگی با بابام تنگ شده که این حرفو پیش کشید ، گفتم بیا بعدا با هم ازدواج کنیم ، خندید و لقمه پرید تو گلوش ، بریده بریده گفت مسخره..، گفتم فکرشو کن ، خونه خودمونو داشته باشیم ، بعد بابام و زنداییم میان بهمون سر میزنن ، بعد با خنده ادامه دادم خیلی حال میده ، یه اتاق میذاریم واسه اونا یه اتاق واسه خودمون ، بعد هروقت دلمون خواست جاهامونو عوض میکنیم ، رویا هم با لبخند و حسرت چشمش به لبهای من بود ، گفت اوهوم ..، دنباله حرفو منو گرفت و گفت بعد من به مامانم حسودیم میشه ، اگه اون بیاد دیگه من نمیتونم تورو از لای پاهاش بیرون بکشم ، با خنده گفتم نه اینکه اگه بابام باشه تو منو تحویل میگیری ..، خندید و گفت نه..، من تو رو هم خیلی دوست دارم ..، گفتم چهار تایی راحت زندگی میکنیم ، مثل اونوقتی که مامانم هنوز نیومده بود ، ببینم ..، اگه حامله شدی من از کجا بفهمم بچه ات پسرمه یا برادرمه ؟ با خنده گفت حالا از کجا معلوم پسر باشه ؟ گفتم من و بابام اینکاره ایم ، پسر میشه ! ، اگه دختر شد کار کامبیزه ! ، با خنده گفت درد بگیری حمید ، مگه من جنده ام ؟ ، خندیدم و گفتم تا اونوقت لابد کامبیز هم زن گرفته ، میاریمشون خونه خودمون من با زن اون میخوابم اونم با تو بخوابه ..، چه عیبی داره ، اونم دل داره خوب عاشق زن من شده ، اما راستی اگه باهات ازدواج کنم چه کونی ازش میسوزه ، گفت دوست داری زن کامبیز چه شکلی باشه ؟ بدون مکث گفتم خوب معلومه شبیه سولماز ..!، گفت نگفتم اگه مامانم باشه تو سمت منم نمیای ! ، دستشو برد سمت کیرمو از روی شورت مالیدش ، گفت احتمالا فردا دیگه نمیتونیم سکس کنیم ، با تعجب پرسیدم چرا ؟ گفت دلدرد و کمردرد دارم فکر کنم دارم پریود میشم ، میدونستم پریود چیه ، کامبیز برام کامل توضیح داده بود ، اما تا اونروز زن پریود ندیده بودم ، زنداییم وقتی پریود میشد حتی نمیذاشت به پاهاش دست بزنم چه برسه که بخوام شورتشو در بیارم ، با خودم فکر میکردم بزار پریود بشه ببینم چه شکلی خون میاد ..، گفت میخوام یکم دراز بکشم ، اگه میخوای بیا با هم یکم درس بخونیم .، کتاب و دفترامونو باز کردیم و ولو شدیم کف هال و یکم مسئله حل کردیم و تست زدیم ، دستم تو شورتش بود و کونشو ماساژ میدادم ، نصف حواسم به دست چپم بود که تو شورت رویا بود و نصف حواسم به دست راستم که خودکار توش بود و مسئله حل میکردیم ، واسه همین هم هر کاری میکردم این سطح زیر نمودار کوفتی رو در بیارم جوابهام با جواب تست اصلا همخوانی نداشت ، اوضاع رویا از من هم بدتر بود فکر کنم اون قبل از اینکه از کس پریود بشه از مخ پریود شده بود چون وقتی ازش سوال میکردم کاملا کس شعر جواب میداد ، دو سه تا مسئله رو حل نشده ول کردیم و رفتیم سراغ تست بعدی ، اما بعد از یکی دو تا تست آسون باز رسیدیم به یه انتگرال دیگه و جفتی عین منگها زل زدیم به دفترامون ، تصمیم داشتم بهش بگم ولش کن بریم بخوابیم فعلا مغزمون کار نمیکنه که تلفن ویلا زنگ خورد ، گوشی رو برداشتم ، بابام پشت خط بود ، گفت چیزی لازم ندارید ؟ به آقا کریم گفتم براتون ناهار شام بیاره ، چیز دیگه ای نمیخواید ؟ گفتم نه و اومدم گوشی رو بزارم که یهو گفتم بابا ..، گفت جان ، گفتم چیزی از سطح زیر نمودار یادت هست ؟ بابام خندید و گفت نه ، گفتم عمو فرهاد چی ؟ گفت اون که کلا زمان دانشجوییش هم ولمعطل بود حالا که پونزه بیست سال هم گذشته ، باز اگه عاطفه بود یه حرفی ولی اونم تهرانه تا شنبه نمیاد دماوند ، بعد یهو یه فکری کرد و گفت بزار ببینم خانم محمودی بلده یا نه ..، بعد بلند گفت سها میشه خط دو رو برداری ببینی حمید چی میگه ؟ خانم محمودی منشی کارخونه بود و شنیده بودم که تازگی دانشگاه قبول شده ، شوهرش هم مرتضی محمودی گنده ترین عضو کارخونه و گردن کلفت محله توی بخش تولید سر کارگر بود ، خانم محمودی در اصل اسمش سها رنجبر بود اما همه به اسم فامیل شوهرش صداش میکردن خانم محمودی ، سها گوشی رو برداشت و گفت سلام حمید آقا ، سلام کردم و گفتم مسئله های سطح زیر نمودار و انتگرال مشکل داریم گفت انتگرال دوگانه و سه گانه اگه نباشه میتونم کمکتون کنم ، بابام گفت چند دقیقه دیگه میگم علی آقا سها رو بیاره

AriaT
     
#37 | Posted: 8 Apr 2016 14:52
یک تابستان رویایی فصل دوم قسمت هشتم




علی آقا یه پسر نسبتا جوون و تحصیلکرده بود که حسابی خودشو تو دل بابام و عمو فرهاد جا کرده بود و تقریبا آچار فرانسه کارخونه شده بود و همه کاری بهش میسپردن از خرید خونه بابام و عمو فرهاد تا رفتن به دارایی و ثبت برند ، بگذریم که بعدها همین علی آقا واسه بابام اینا شاخ شد و بهشون خیانت کرد و اطلاعاتشونو برد واسه رقیب بابام اینا ، اما تو اون زمان چشم و چراغ کارخونه بود ، به رویا گفتم پاشو بریم یه چیزی بپوشیم که سها میاد زشت نباشه ، لباس که پوشیدیم برگشتیم پایین ، رویا دستش رو گذاشت رو دلش و گفت دلم درد میکنه ، فک کنم بخاطر پریوده ، بردمش توی حیاط که حال و هواش عوض بشه یه تاب دو نفره زنگ زده توی حیاط بود که با شمشادهای بلند از بقیه حیاط جدا میشد توی تاب نشسته بودیم و رویا یه دستش روی شکمش بود ، دلم بحالش میسوخت و مستاصل بودم که کاری از دستم بر نمیاد ، در حیاط ویلا باز بود که سها و علی آقا اومدن تو ، ما رو نمیدیدن چون ما توی سایه پشت شمشادها بودیم و اونها توی آفتاب بخاطر همین هم نمیتونستن مارو ببینن ، سها شکمش حسابی برجسته بود ، نمیدونستم که حامله است علی آقا همون دم در سها رو بوسید و یه دستی به شکمش کشید و گفت مواظب دخترمون باش ...! ، بعد هم از ویلا رفت بیرون و سها رفت سمت ویلا ، مغزم داشت منفجر میشد ، یعنی اگه آقای محمودی صحنه ای رو که من دیدم دیده بود احتمالا علی آقا رو هزار تیکه میکرد و هر تیکه اش رو یه جای دماوند آویزون میکرد که مایه عبرت خلق بشه ، احتمالا سها رو هم با بچه اش زنده بگور میکرد ! ، رویا که نمیدونست چه خبره فکر میکرد علی و سها زن و شوهرن ، سها دم در ویلا که رسید صدا زد حمید آقا ..، حمید آقا ، وقتی من از پشت سرش جواب دادم تقریبا با حال سکته زده ها برگشت سمت ما ، گفت آه شما کجا بودید ؟ گفتم رویا دلدرد داشت اومدیم یکم هوا بخوریم ، نفهیمدم که شما اومدین تو ، رویا با حالت استفهامی منو نگاه کرد که ببینه چرا دروغ میگم ، نگاهش رو نادیده گرفتم و ادامه دادم ، مبارک باشه چند ماهشه ؟ خندید و گفت هفت ماهش تموم شده از ماه دیگه با آقا مهندس صحبت کردم دیگه سر کار نمیام ...، با هم رفتیم توی هال ، چشمای فضولش تمام ویلا رو جستجو میکرد ، دو تا مجسمه برنزی بودا کنار در ورودی بود که سها اول رفت سراغ اونا ، بعد بی تعارف رفت سراغ بوفه مامانم و کریستالهاش رو چک کرد و وقتی حسابی از فضولی سیر شد اومد سراغ ما ، از اول هم دختر شیطونی بود ، سها وقتی دید دفتر و کتابمون رو زمین ولو شده گفت من نمیتونم رو زمین بشینم اگه میشه دفتر کتاباتونو بیارید رو میز نهار خوری ، همه رفتیم روی میز و سها شروع کرد به توضیح دادن مسئله ها و من شروع کردم به تماشای سها ! ، سها لاغر بود و شاید در بهترین حالت 60 کیلو بود ، قدش متوسط ، باید اعتراف کنم از آخرین باری که دیده بودمش خیلی خوشگلتر شده بود ، یه بلوز زرد تنش کرده بود و روش یه مانتو که دکمه هاشو نبسته بود ، با یه دامن روی زانو و جورابهای مشکی کلفت..، هر وقت حواسش نبود به شکمش زل میزدم که حسابی گرد و قلنبه شده بود ، یه ساعتی که از درس گذشته بود رویا از جاش بلند شد و گفت من میرم بالا دراز میکشم ، زیاد حالم خوب نیست ، سها گفت چته ؟ رویا سرشو گذاشت توی گوش سها و یه چیزی گفت ، سها سرشو تکون داد و گفت باشه میخوای یه قرص بهت بدم ؟ رویا گفت ممنون امشب خوب میشم ، سها دست کرد توی کیفشو یه قرص به رویا داد و گفت این مفنامیک اسیده اگه دردت زیاد شد یه دونه بخور ، ضرری نداره .... رویا که رفت سها نیمساعت دیگه هم در مورد درسهامون حرف زد و توضیح داد اما من تو مغزم به یه چیزهای دیگه فکر میکردم ، تقریبا توضیحات سها تموم شده بود که یهو بی مقدمه پرسیدم سها تو از آقای محمودی جدا شدی ؟ با حیرت نگاهم کرد و گفت نه ..، چرا میپرسی ؟ گفتم آخه دیدم علی آقا ماچت کرد و دست کشید رو شکمت و گفت مواظب دخترمون باش ...، بعد هم یه قیافه معصومانه به خودم گرفتم و ادامه دادم حالا مگه معلومه که دختره ؟ سها رنگ از رخسارش پرید ..، گفت مم مم مم نهه حتما اشتباه شنیدی ..، گفتم رویا هم اشتباه شنید ؟ اون فکر میکنه تو و علی آقا زن و شوهرید ..، سها دست و پاش به لرزه افتاده بود گفت حمید آقا تو رو خدا چیزی به کسی نگید..، مرتضی منو بچه ام رو میکشه ..، گفتم نه بابا به من چه مربوطه سها جون زندگی خودته ..، بعد در حالی که دستم از هیجان میلرزید بردمش نزدیک سها و گذاشتم روی شکمش ، سها لرزید ، گفتم سها جون من تا حالا شکم زن حامله از نزدیک ندیدم میذاری یه نگاه به شکمت بندازم ؟ دستش میلرزید اما جوابمو نداد ، پر رو شدم دست دیگه ام رو هم روی شکمش گذاشتم ، چیزی نگفت ، سرشو پایین انداخت با دستهام شکمشو میمالیدم و اون ساکت تماشام میکرد تمام خون بدنم جمع شده بود تو کیرم ، طوری راست کرده بودم که کیرم درد گرفته بود ، دستم رفت زیر دامنش ، دستمو گرفت ، نگاهش کردم و گفتم فقط یه نگاه میندازم ..، باشه ؟ دستمو ول کرد و بلند شد وایساد ، ولی چیزی نگفت ، دستمو بردم زیر دامنشو رونشو لمس کردم ، میلرزید ..، دامنشو دادم بالا و شکم ور قلنبیده اش پدیدار شد ، جورابهاش تا بالای زانوش رو میپوشوند و بقیه رونش لخت بود ، رنگ تنش یکم به زردی میزد ..، یه شورت ارزون قیمت نخی ابی کمرنگ پاش بود که روش چند تا قلب کوچولو داشت ، شکمشو بوسیدم و پرسیدم حالا واقعا دختره ..؟ یکم من و من کرد و گفت میگن وقتی مادر زمان حاملگی خوشگل میشه بچه دختره ..! ، گفتم از وقتی امروز دیدمت میخواستم بگم خیلی خوشگلتر شدی اما روم نمیشد ..، یه لبخند زورکی تحویلم داد ...، دستمو میکشیدم به شکم لختش و سرمو چسبوندم به شکمش ، گفتم لگد هم میزنه ؟ سها گفت آره ، خیلی شیطونه ، به تو رفته ..، بلافاصله گفتم چرا به من ، علی آقا هم کم شیطون نیست که !، گفت تورو خدا دیگه اسم اونو نیار ، خندیدم و دوباره شکمشو بوسیدم ، دستم رفت که شورتشم بکشم پایین ، سها دوباره دستمو گرفت ، گفت دیگه بسه ..، گفتم فقط یه نگاه...، دستاش میلرزید ، با خجالت گفت آخه کثیفم ، اصلا اونجامو نمیبینم که تمیز کنم ، گفتم عیب نداره سها جون من فقط میخوام ببینم شکمت از کجا قلنبه شده و در حالی که این حرفو میزدم دو طرف شورتشو گرفتم و پایین کشیدم ، یه گلوله پشم سیاه از تو شورتش بیرون زد ، کسش اصلا معلوم نبود ، ضمنا یه بوی بدی هم میداد که کاملا حالمو بهم زد یه دستی به کونش کشیدم و بعد خط شکمش رو که از بالای کسش قلنبه شده بود تماشا کردم در همون حال به رونهاش دست میکشیدم ، کاملا مشخص بود که حالش بد شده بود و نفسهاش تند شده بود اما با اون بویی که به دماغ من خورده بود و اونهمه پشم سیاه روی کسش دیگه قصد نداشتم از اون جلوتر برم ، میدونستم با این اتفاقاتی که افتاده دیگه سها در دسترسم هست و هروقت بخوام باهاش سکس میکنم ، شورتشو دوباره بالا کشیدم و دامنشو انداختم روش ، پاشدم و لپشو بوسیدم ، گفتم مرسی سها جون خیلی دوست داشتم شکم یه زن حامله رو ببینم ، یه لبخند زد و با خجالت سرشو تکون داد ، گفتم سها جون میخوام پررویی کنم و یه سوال بپرسم ..، گفت تو دیگه چه پررویی میخوای بکنی که تا الان نکردی ؟ خندیدم و گفتم سها چطور میشه با زن حامله نزدیکی کرد ؟ به جنین آسیب نمیرسه ؟ گفت خیلی پررویی حمید ..! ، گفتم بگو دیگه ..، گفت باید خیلی مواظب باشی وگرنه خطرناکه ..، ممکنه کیسه آب پاره بشه و بچه خفه بشه ..، دوباره ماچش کردم ، گفت از اون مهندس دیگه کمتر از این هم انتظار نمیره ، ارث که به زمین نمیمونه ..، کم نذاشتی از شیطونی بابات ..، با شیطنت خندیدم و فکر کردم حتما بابام به اینم یه حالی داده که اینطوری حرف میزنه ، گفتم وقتی زاییدی میای دوباره تو درسها کمکم کنی ...؟ خندید و گفت آره میام .. بعد گفت اگه میشه زنگ بزن علی بیاد دنبالم برگردم کارخونه دیگه کم کم ساعت یک هست و کارخونه تعطیل میشه مرتضی میاد دنبالم ، زنگ زدم به بابام و دوباره رفتم سراغ سها یکم دستمالیش کردم که کیرم دوباره بسرعت راست شد ، چند دقیقه بعد علی اومد دنبال سها ، میخواست دست سها رو بگیره که اون دستشو پس زد و با هم رفتن سوار ماشین شدن که برگردن کارخونه از همونجا قیافه متعجب و حیرون علی رو میدیدم وکیف میکردم ، مونده بود تو این دو ساعت چه اتفاقی افتاده که سها اینطوری شده ، تو دلم ذوق میکردم که اگه علی بفهمه من چی دیدم و چی شنیدم چه حالی میشه و چطور از ترس مرتضی به خودش میرینه ..، برگشتم تو اتاق مامان اینا ، رویا با شکم روی تخت افتاده بود و خواب خواب بود ..، برگشتم پایین و منتطر کریم موندم که برامون ناهار بیاره ..

AriaT
     
#38 | Posted: 10 Apr 2016 15:23
یک تابستان رویایی فصل دوم قسمت نهم



یادمه خیلی گرسنه ام بود ، یهو صدای ماشین بابام اومد ، رفتم از پنجره طبقه بالا نگاه کردم و دیدم بجای کریم آقا بابام خودش برامون ناهار آورده ، در ماشین رو بست و از صندوق عقب یه کیسه پلاستیک که توش چند پرس غذا بود در آورد ، سریع رفتم توی اتاق بابام اینا ، دیدم رویا هنوز خوابه ، یه فکر شیطانی تو مغزم میچرخید ، آروم طوری که رویا بیدار نشه رفتم کنارش روی تخت دراز کشیدم ، رویا چشماشو باز کرد ، گفتم رویا بابام برامون ناهار اورده ، چشماش کامل باز شد ، معلوم بود از شنیدن اسم بابام کبکش خروس میخونه ، گفتم جون حمید یه چیزی میگم نه نگو ، گفت باشه چی میگی ؟ گفتم بیا خودمونو بخواب بزنیم ، بابام که اومد همینجا کنار من باهاش سکس کن ! ، رویا گفت خفه شو نمیتونم ، گفتم جون حمید ، خیلی دوست دارم ، صدای در ویلا اومد و بابام صدا زد حمید ..! ، دستمو گذاشتم رو لب رویا و گفتم هیس ... ! و دوباره گفتم جون من ..! ، خندید ..، خوابوندمش کنارم و چشمامون رو بستیم ..، بابام مثل اینکه حدس زد ما خوابیم چون دیگه صدا نزد ، اومد بالا و در اتاقو یواش زد وقتی جواب ندادیم در رو آروم باز کرد ، دید ما خواب خوابیم ! ، برگشت پایین فکر کردم دیگه احتمالا ریده شده تو نقشه ام ..، رویا چشماشو باز کرد و یواش گفت : رفت ..! ، گفتم دو سه دقیقه صبر کن اگه برنگشت تو برو پایین پیشش تو آشپزخونه ولی لای در رو باز بزار که من چند دقیقه دیگه بیام یه دید بزنم ! ، خندید و گفت آخه نمیتونم..! دوباره التماسش کردم تا قبول کرد ، هنوز تو حرفای خودمون بودیم که صدای قدمهای بابام از توی راهرو بلند شد ، جفتمون لبخند زدیم و چشمامون رو بستیم ..، بابام رفته بود غذاها رو گذاشته بود توی آشپزخونه و برگشته بود بالا پیش ما ، صدای لباسهای بابام رو میشنیدم که داشت جورابها و پیرهنش رو در میاورد ، قلبم طوری بلند بلند میزد که صداشو میشنیدم ، خدا خدا میکردم لباسهاش رو که عوض کرد دوباره نره ..! ، اما وقتی تخت زیر تنم تکون خورد فهمیدم که الان توی تخت سه نفر هستیم ! ، دو سه دقیقه هیچ صدایی نبود ، بعدش صدای خش خش لباس بلند شد ، طوری هیجان داشتم که الان دوباره داره ادرنالین تو خونم تزریق میشه ..، آروم لای چشمامو باز کردم و از لای مژه هام دیدم که دست بابام تو سینه رویاست و از پشت بغلش کرده و کونشو چسبونده به کیرش ، روی رویا به من بود و پشتش به بابام ، متوجه شد که من چشمامو آروم باز کردم ، بهم لبخند زد ، بابام تو حال و هوای خودش بود ، دستش از تو سینه رویا رفت روی شکمش و بعد خزید تو شورت رویا ، با دیدن دست بابام که تو شورت رویا بالا و پایین میرفت کیرم داشت شورتو پاره میکرد که بیاد بیرون و شریک حال کردنشون بشه ، اما واقعا همه عشقش به یواشکی دیدنش بود ! ، رویا کونشو میمالوند به کیر بابام ، وقتی بابام حسابی دستمالیش کرد رویا کونشو کرد به منو چرخید سمت بابام ، داشتن ماچ و بوسه میکردن و اینبار دست بابامو میدیدم که تو کون رویا بود و دست رویا که معلوم بود کیر بابام رو داره میماله ..، بعد رویا نیم خیز شد زاویه من طوری بود که صورت بابام رو نمیدیدم ، بخاطر همین هم خیالم راحت بود که اونم صورت منو نمیبینه ..، واسه همین هم چشمامو بازتر کردم و با خیال راحت تماشا میکردم ، رویا کیر راست بابامو از تو شورت در آورد شروع به ساک زدن کرد ، داشتم از خوشی میمردم ، یه لحظه دیدم که بابام رون رویا رو با دستش فشار داد و وقتی رویا سرشو از رو کیر بابام بلند کرد و بهش نگاه کرد با دستش به من اشاره کرد ، رویا یه نگاه به من کرد و بعد رو کرد به بابام و چشماشو بست و اشاره کرد که خواب خوابه ..، بعد دوباره سرشو برد سمت کیر بابامو شروع کرد به ساک زدن ، بابام خیلی خوش خوشانش بود چون هی کونشو روی تخت جابجا میکرد ، بعد رویا رفت روی شکم بابام نشست و میخواست کیر بابامو بکنه تو کسش که بابام دستشو گذاشت زیر کون رویا که نزاره و با اون یکی دستش دیدم داره اشاره میکنه که نکن ..، رویا خم شد روی بابام و در گوش بابام پچ پچ کرد ، مطمئنم داشت بهش میگفت که دیگه دختر نیست ..، بابام یه خنده ای کرد که صداشو شنیدم ، بعد دستشو از زیر کون رویا برداشت و کیرش آروم خزید توی کس رویا ..، رویا کونشو بلند میکرد و دوباره مینشست روی کیر بابام ، کیر گنده بابام توی کس رویا بالا و پایین میرفت و من از هیجان میلرزیدم و تماشا میکردم ، چند دقیقه بعد بابام رویا رو از روی خودش بلند کرد و بهش اشاره کرد که پاشو بریم بیرون ، رویا تو یه لحظه که بابام حواسش نبود بهم نگاه کرد و شونه هاشو بالا انداخت و بعد دنبال بابام از در اتاق بیرون رفت و در رو روی هم انداختن ، همینکه در رو بستن کیرمو که داشت میترکید از توی شورت بیرون کشیدم و با شدت و هیجان شروع کردم به جق زدن ، چند تا تکون که دادم آبم مثل فشفشه از نوک کیرم بیرون پرید ، تنها چیزی که روی تخت دم دست بود شلوار رویا بود ، که وقتی اومده بود بخوابه در آورده بود و پرت کرده بود روی تخت ، اونو جلوی کیرم گرفتم و آبمو روش خالی کردم ، وقتی یکم هیجانم کم شد سریع خودمو جمع کردم که برم اگه بشه بقیه این شو سکسی رو تماشا کنم، لای در رو باز کردم ، هیچ صدایی نبود پاورچین تا لب نرده رفتم و پایین رو نگاه کردم که اگه تو هال یا پذیرایی سکس میکنن از همون بالا تماشا کنم اما اونجا هم نبودن ، پاورچین پاورچین تا دم راه پله رفتم که برم پایین و تو آشپزخونه رو هم چک کنم که یه صدایی از راهرویی که به اتاق عمو فرهاد و اتاق مهمون میرفت شنیدم ، آروم برگشتم و دیدم صدا از اتاق مهمونه که درش هم بسته بود ، سرم رو گذاشتم روی سوراخ کلید و دیدم که رویا خم شده روی تخت و کونش سمت بابامه ، فریدون هم کیرشو میکشید روی کون رویا و یهو از لای کونش فرو کرد تو کس رویا ، صدای آه رویا رو شنیدم ، بابام سرعت تلنبه زدنش رو زیاد کرد و با هر ضربه تمام هیکل رویا تکون میخورد و موهای بلندش عین پاندول عقب و جلو میرفت ، بابام کیرشو بیرون کشید و رویا رو بغل کرد ، رویا دو تا پاشو حلقه کمر بابام کرد و بابام کیر کلفتشو فرو کرد تو کس رویا ، بعد هم با بلند کردن کون رویا و تکون دادنش شروع به سکس کرد ، تا حالا اینجوریشو ندیده بودم ، کیرم دوباره عین آنتن رادیو راست وایساده بود ، دوباره داشتم کیرمو میمالیدم و تماشا میکردم ، بابام رویا رو برگردوند و اینبار در حالی که هنوز با پاهاش به کمر بابام چسبیده بود دستش به لبه پنجره بود و کیر بابام تو کسش ..، تو کف بابام بودم که اینهمه روش سکسی بلده ، داد رویا در اومد و فهمیدم داره ارضا میشه ، رویا با دو تا صدای بلند دیگه ارضا شد ، بابام رویا رو روی تخت خوابوند و کف پاهاشو بهم چسبوند ، بعدش هم کیرشو گذاشت وسط پاهای رویا و شروع به عقب جلو کردن کرد ، چند بار که خودشو عقب و جلو کرد کیرشو از بین دو تا پای رویا بیرون کشید و با دست چند تا تکون داد ، بعدش آب بابام با شدت پاشید روی کف پاهای رویا و یه مقدارش هم ریخت روی فرش ، کارشون که تموم شد سریع برگشتم تو اتاق بابا اینا ، شلوار رویا رو پرت کردم زیر تخت و از تو ساکش یه دامن در آوردم و گذاشتم روی تخت و مثلا دوباره خوابیدم ..!

AriaT
     
#39 | Posted: 11 Apr 2016 17:13
یک تابستان رویایی قسمت دهم فصل دوم


تو اون چند دقیقه فهمیدم که چقدر توی سکس تازه کار و شوتم ، بابام تو ده دقیقه به ده روش مختلف رویا رو گاییده بود ، رویا سبک نبود ، حداقل 55 کیلو وزن داشت اما بابام عین پر کاه بلندش میکرد و سر کیرش بالا و پایینش میکرد ، بیخود نبود که زنها عاشق سکس باهاش میشدن ، چند دقیقه بعد رویا در رو باز کرد و اومد تو ، گفت حمید ، چشمامو باز کردم ، چشماش از خوشحالی برق میزد ، تو کونش عروسی بود ، گفت بابات منو فرستاده که شلوارمو پام کنم و بیدارت کنم بریم ناهار بخوریم چسبوندمش به خودم و زبونم رو تا ته کردم تو حلقش و با شدت ازش لب گرفتم ، گفت چتهههه دیوونه شدی ؟ گفتم از دیوونه بدتر فریدون بره حالیت میکنم ، کست رو جر وا جر میکنم ، میخندید و دنبال شلوارش میگشت ، شلوارمو ندیدی ؟ گفتم زیر تخته ! ، گفت اونجا چیکار میکنه ؟ گفتم پر آب منی منه ! ، گفت ای مرده شور خودتو کیر بی طاقتت رو ببرن ، تو که ظرفیت نداری خودتو نگه داری غلط میکنی نقشه میکشی ! ، همین یه شلوارو داشتم ، گفتم شب تو حموم میشوریمش تا صبح خشک میشه ، ما پس فردا میخوایم برگردیم تهران ..! دامنشو پوشید و رفتیم پایین ، فریدون خان میز رو چیده بود و غذاها رو گذاشته بود روی میز ، گفت خواب بودید غذاها از دهن افتاد ، بیاید زودتر بخورید تا هنوز قابل خوردنه ، تو فکرم گفتم آره جون خودت هممون خواب بودیم! ، نمیدونم از کس رویا چیزی واسه من گذاشتی یا نه ! ، با بابام روبوسی کردم و نشستم به خوردن ، اشتهام زیاد شده بود و اون کبابهای سرد و ماسیده رو عین لولو میخوردم ، بابام ناهارشو که خورد گفت شما دوتا میمونید یا با من میاید ؟ بجای هردومون من جواب دادم فردا رو میمونیم ، شنبه باهاتون برمیگردیم ! ، رویا لبخند زد و بابام وسایلشو جمع کرد و بعد رفت بالا لباسهاش رو پوشید و با هردومون روبوسی کرد و رفت ، هنوز صدای روشن شدن ماشین بابام نیومده بود من دامن رویا رو دادم بالا و دستم تو شورتش بود ، بابام که رفت و خیالم راحت شد گفتم رویا بریم یه دوش بگیریم ، بیشتر تو فکر این بودم که رویا رو تمیز بشورم و عرق و آب منی بابامو از تنش تمیز کنم و آب دهن بابام هم از روی سینه و دور دهنش پاک کنم که هر وقت فکر میکردم بابام دو دقیقه پیش سینه های اینو لیسیده چندشم میشد که بخوام بهش دهن بزنم ، رویا گفت میز غذا رو جمع کنم بریم ، دستشو کشیدم و گفتم نمیخواد ...، شب جمع میکنیم ، کشون کشون کشیدمش بالا و رفتیم توی اتاق حوله هامون رو در اوردیم و گذاشتیم لبه تخت و لباسهامون رو کنیدیم و لخت مادر زاد دست تو دست هم رفتیم تو حموم ، زیر دوش کیر راستمو هی به تنش میمالیدم و لب میگرفتیم ، دستامون تو بدن همدیگه میچرخید ، با اینکه از صبح هر کدوم چند بار سکس کرده بودیم و ارضا شده بودیم باز هم عین آدمهای سگ حشری که شیش ماه بی سکس موندن از سر و کول همدیگه بالا میرفتیم ، رویا آب دوش رو جوش جوش کرده بود میگفت اینطوری کمر درد و دلدردش آرومتر میشه ، تو دلم گفتم اونوقت که عین میمون سر کیر بابام بالا و پایین میرفتی دلدرد و کمردرد یادت نبود ؟ گفتم به بابام چی گفتی که گذاشت کیرشو بکنی تو کست ؟ گفت تو گوشش گفتم حمید پرده منو زده ، زیر دوش عین دیوونه ها میخندیدم ، گفتم راست میگی ؟ دروغم چیه ..، بابات گفت خیالت راحت یه دکتر میشناسم به موقع میبرمت پیشش دو ساعته مثل روز اول درش میاره ، خیالم از این موضوع هم راحت شد ، گفتم بابام کیرش خیلی کلفته میره تو دردت نمیگیره ؟ با خجالت گفت یکم که درد میگیره اما خیلی کیف میده ، با خودم گفتم دختر دایی جنده شد رفت ! ، خم شد شیر دوشو کم و زیاد کنه لای چاک کونش وا شد و کیرمو چپوندم تو کسش داد زد ، اوف وحشی ..! ، دوباره شروع کردم به کردن در حالی که از عقب کسشو میگاییدم انگشتمو کردم تو کونش ، یه دادی زد که حموم لرزید ..، نکننننن ! ، گفتم چته ..، یه انگشت بود امروز فردا بابام کیر کلفتشو میکنه توش ! ، رویا گفت عمو فریدون خیلی باحاله ، عمرا از کون بکنه ..، گفتم عاطفه که چیز دیگه ای میگفت ..! پاشد و گفت کی ؟ دست گذاشتم رو کمرشو گفتم برو پایین تا بعد برات تعریف کنم ..، گفت جون رویا الان بگو ..، گفتم یادته اونشب من رفتم تو اتاق عمو فرهاد اینا خوابیدم ؟ در حالی که صداش با تاپ و توپ کیر من که تو کسش تلنبه میزدم بلند و کوتاه میشد گفت آره ..، گفتم فهمیدی من باهاش سکس کردم ؟ خندید و گفت منتظر بودم خودت برام تعریف کنی ، نکردی که ..، در حالی که از یاد آوری اونشب کیرم راست تر شده بود و حشری تر شده بودم گفتم فرداش عاطفه اعتراف کرد با بابام سکس داره و از عقب هم به بابام میده ..، رویا کونشو قلنبه تر کرد و لای پاشو بیشتر باز کرد ، انگار اونم حشری تر شده بود ، کیرمو تا دسته فرو کردم تو کسش ، دادش در اومد ، آرومتر کثافت جر خوردم ..، راست میگی ؟ عمو فرهادت میدون ..؟ خندیدم و گفتم عمو فرهاد حال هم میکنه من نمیدونستم اما اونشب خبر داشت عاطفه میخواد با من بخوابه ، کلا یه بیغیرتیه که بیا و ببین ، رویا در حالی که سمت من میچرخید یه آهی کشید و گفت درست مثل بابام !! ، یکم مکث کردم و گفتم چی میگی ؟ گفت همینطوری گفتم ، بعد هم با خجالت گفت زورت میرسه بغلم کنی ؟ فهمیدم بابام اونطوری کردتش خیلی بهش چسبیده ..، دستامو حلقه دو تا رونش کردم و تا روی کیرم بلندش کردم پاهاشو حلقه کمرم کرد و دستاشو دور گردنم پیچوند ، همونطوری به دیوار حموم چسبوندمش و کیرمو هل دادم تو کسش ، سخت بود اما بالاخره لمش دستم اومد ، لباش رو لبام بود و کیرم تو کسش ، خودشو بالا پایین میکرد و کیرم عرشو سیر میکرد ، عجب حالی میداد ، همونطوری رفتیم زیر دوش ، آب از سر و کولمون پایین میریخت و لب میگرفتیم و سکس میکردیم ، خدا قسمتتون بکنه ! ، با انگشتم سوراخ کونشو میمالیدم و اون خودشو رو کیرم بالا و پایین میکرد صابونو برداشتمو کمرشو صابون زدم با دست صابونو رو تنش میمالیدم و سوراخ کونشو با صابون لیز میکردم ، اینبار وقتی انگشتمو آروم تو کونش کردم فقط یه آه کوچولو کشید ، آره..، هر کاری یه لمی داره ، خوابوندمش کف حمام و خودم نشستم روی شکمش کیرمو سر دادم توی کس کوچولوش قیافه اش هنوز جلوی چشممه ، آه میکشید و شکمشو بالا و پایین میبرد ، دستمو روی دو تا سینه هاش گذاشتمو دوباره کیرمو تو کسش عقب و جلو کردم ، عشق دنیا رو میکرد ، میشد از قیافه اش اینو فهمید ، وقتی میخواست ارضا بشه کمرمو با دوتا دستش گرفت و ناخونهای بلندشو تو کمرم فرو کرد خیلی درد گرفت اما دردش با لذت سکس قاطی شد و هیجانمو بیشتر کرد ، وقتی داشتم ارضا میشدم کیرمو کشیدم بیرون و آبمو بین دو تا سینه اش ریختم و خوابیدم روش ، چند دقیقه همونطور زیر دوش کف حمام افتاده بودیم و هیچکدوم حال تکون خوردن نداشتیم ، وقتی بالاخره از جام بلند شدم از دیدن خط خونی که از بین پاهای رویا شروع میشد و با آب گرم دوش قاطی میشد و تا راه آب ادامه پیدا میکرد ترسیدم ، رویا قیافه منو که دید گفت نترس ، باز شدم ! ، فهمیدم این دیگه جای نگرانی نداره و خون پریودشه ..، گفت کمک کردی زودتر باز شم راحت بشم ، گفتم یعنی چی ؟ گفت دلدرد و کمر درد مال وقتی هست که هنوز پریود نشدم ، وقتی خونریزی شروع میشه دلدرد و کمردردم هم بهتر میشه ..، بوسیدمش اما هنوز چشمم به خط خون کف حمام بود ، همونطور که دراز کشیده بود پاهاشو از هم باز کردم و چاک کسشو معاینه کردم ، میخواستم ببینم خون از کجا میاد ، چه بویی میده ..، آخه کامبیز میگفت خونش خیلی بد رنگ و بد بو هستش ، اما این خونی که از رویا میرفت خون سرخ معمولی بود و فقط بوی خون میداد ..، گفتم رویا این که بوش بد نیست ، خندید و گفت این چون اولشه اینطوریه ، روزهای آخر چون خون چند روز توی رحم بوده رنگش برمیگرده و یکم هم بوی بد میده ..، مگه کجا دیدی که بد بو هستش ؟ گفتم ندیدم کامبیز میگفت ..! ، چشماشو تنگ کرد و گفت اون از کجا دیده ؟ گفتم من نپرسیدم چرا خودت نمیپرسی ؟ گفت مگه چیکارمه که از این سوالها ازش بپرسم ؟ گفتم اگه کاره ایت نیست چرا تو بهت برخورد که کامبیز از کجا خبر داره ؟ خندید و گفت راست میگی ..، چمیدونم ، حسهای زنونه است دیگه ..، شلوار کثیف رویا رو شستیم و بعدش دوش گرفتیم و رفتیم بیرون ، از تو ساکش بهش یه نوار بهداشتی دادم و با دقت تماشا کردم که چطوری روکش چسبشو میکنه و به شورتش میچسبونه ..، ساعت فکر کنم حدودهای پنج بود ، هیچکدوم دیگه نا نداشتیم ، نزدیک دو ساعت تو حموم و زیر آب جوش و اونهمه فعالیت و سکس جفتمونو از پا انداخته بود ، همیدگه رو بغل کردیم و خوابیدیم ، نفهمیدم کی خوابم برد ..

AriaT
     
     
#40 | Posted: 13 Apr 2016 12:31
یک تابستان رویایی فصل دوم قسمت یازدهم



با صدای رویا بیدار شدم که میگفت حمید پاشو کریم اومده ، خودشو کشت از بس صدات کرد..، بلند شدم اما هنوز نیمه خواب و نیمه بیدار بودم ، از همون بالا داد زدم اومدم آقا کریم ، خواب بودم ، کریم صدای منو که شنید خیالش راحت شد که زنده ایم ، ساکت شد و منتظر من موند ، در ویلا رو باز کردم ، با دو تا قابلمه غذا دم در وایساده بود ، گفت قرمه سبزیه ، خانمم پخته ، اگه دوست ندارین از رستوران براتون غذا میگیرم ، در ظرف خورشتو باز کردم و گفتم وای آقا کریم ، بوش که عالیه ، دستت درد نکنه ..، گفت اگه میخواید به زهرا بگم بیاد ویلا رو رفت و روب کنه و ظرفاتونو بشوره ، گفتم نه آقا کریم ، دو سه تا تیکه ظرفه خودمون میشوریم ، گفت پس اگه چیزی لازم داشتین بگین ، خداحافظی کرد و رفت ..، داد زدم رویا بیا پایین یه چیزی بخوریم جون بگیریم ..، ظرفهای ناهار ظهر رو از روی میز جمع کردم و ریختم توی ظرفشویی ، میز رو یه دستمال کشیدم و دوباره سفره رو چیدم ، کریم اندازه یه گردان برامون غذا آورده بود ، از تو یخچال دو تا شیشه نوشابه زمزم در آوردم ، آخه اونموقع همون نوشابه زمزم هم راحت پیدا نمیشد ، زمزم و پارسی کولا !! ، شام رو خوردیم و رفتیم توی حیاط کنار استخر نشستیم ، پام توی آب بود و رویا با بلوز و شورت کنارم نشسته بود ..، گفتم رویا..! ، هوم ؟ چرا گفتی دایی اسد بیغیرته ؟ یکم اخماش رفت تو هم و گفت همینطوری ..، منظوری نداشتم ، گفتم راستشو بگو مگه ما چیزی رو از هم پنهان میکنیم ؟ روشو برگردوند و چشماشو پاک کرد ، داشت گریه میکرد .، گفتم چته عزیزم ، معذرت میخوام نمیخواد جواب بدی ..، گفت آخه چی بگم حمید تف سربالاست ، گفتم ولش کن اگه نمیخوای بگی خودتو اذیت نکن ، اما تو دلم کنجکاوی داشت منو میکشت ..، گفت اخه گفتنی نیست ، بابام چند سال پیش شبها با دوستاش مینشست و تریاک میکشید ..، با تعجب گفتم چی ؟ دایی اسد ؟ گفت اوهوم ..، بعضی شبها هم تا صبح قمار میکرد ..، ایندفعه دیگه چشمام گشاد شد ..، دایی اسد ؟ اوهوم ..، بعد یهو بغضش ترکید و شروع کرد های های گریه کردن ، بغلش کردم و گفتم چته رویا جون ؟ عزیزم ، نمیخواد تعریف کنی ، ولش کن ، فهمیدم ، آدم قمار باز که دین و ایمون نداره ، حتما اونموقع اذیتتون کرده ولش کن ، نمیخواد تعریف کنی ..، تو حال گریه گفت مردک یه بار سر قمار مامانمو به دوستش باخته بود ..، با شنیدن این حرف طوری از جام پریدم که کم مونده بود بیفتم تو استخر ، حال رویا موقع تعریف این حرف یه جوری بود که مطمئن بودم قضیه جدی بوده ، ولی هنوز نمیتونستم بفهمم که معنی حرفش چیه ، گفتم یعنی چی ؟ گفت مرتیکه بیغیرت یه شب حسابی تریاک کشیده بود و بعد نشسته بود پای قمار نزدیکهای صبح هرچی پول داشته باخته بود ، هیچی نداشته باهاش شرط ببنده رو مامانم شرط بسته بود و اونم باخته بود ..، فرداش اون مرتیکه رفیقش که مامانمو برده بود اومد خونمون ما هم نمیدونستیم چه خبره تا نصفه شب نشستن چرت و پرت گفتن و مشروب خوردن ، مامانم هم پا به پاشون میخورد ، حسابی که مست شده بودن مرتیکه جلو بابام مامانمو کرده بود و همونطوری هم خوابشون برده بود ، صبح من بیدار شدم برم مدرسه دیدم مامانم لخت و عور تو بغل دوست بابام خوابه ، با چشم گریون رفتم مدرسه ، وقتی برگشتم دیدم هیشکی خونه نیست ، شب زن همسایه اومد منو برد خونشون گفت بابات مریض شده مامانت بردتش بیمارستان ، فرداش مامانم اومد خونه ، بند و بساطمونو جمع کرد که بریم تبریز همونوقت بابام رسید ، سرشو باند پیچی کرده بودن ، افتاد به دست و پای مامانم و عذر خواهی و التماس میکرد ، میگفت گه خوردم ، تقصیر این بیصاحاب مشروب کوفتی بود ، مست بودم ، حالیم نبود ، مامانم هم میگفت برمیگردم تبریز بابامو داداشامو میفرستم حالیت کنن ، تیکه پاره ات میکنن مردک کثافت بیغیرت ..، بعدش هم های های گریه میکرد ، منم پا به پاش گریه میکردم ، بابام دوباره به پای مامانم افتاد و غلط کردمهاش شروع شد ، مامانم بالاخره با دیدن گریه های منو التماسهای بابام یکم نرم شد ، سر منو بوسید و گفت فقط بخاطر این میمونم ، اما اگه یبار دیگه سمت من اومدی اینبار دیگه میزنم واقعا ناقصت میکنم ! ، بعدها فهمیدم که مامانم وقتی بیدار شده بود و خودشو تو اون حال دیده بود وافور بابا رو برداشته بود و تو سر بابام و رفیقش که هنوز جفتشون خواب بودن خورد کرده بود و جفتشون رو فرستاده بود بیمارستان ، همسایه ها از سر و صدا ریخته بودن که ببینن چه خبره و وقتی سر و کله خونی بابام و رفیقشو دیده بودن پلیس رو خبر کرده بودن و پلیسها مامانمو برده بودن پاسگاه ، اما چون نه بابام و نه رفیقش از مامانم شکایت نکرده بودن فرداش مامانمو ول کرده بودن ..، بابام از اونروز دیگه تریاک نمیکشه پای رفیقهاش هم از خونمون بریده شد ، اما نه دیگه واسه من بابا شد و نه واسه مامانم شوهر ..، داستانش که به اینجا رسید دوباره شروع به هق هق کرد ، سرشو رو شونه ام گذاشتمو گذاشتم خودشو خالی کنه ، اما تو دلم به داییم یه کینه پیدا کردم و اون احساس گناه که از سکس با زنداییم داشتم به یه حس آزادی و انتقام تبدیل شد و خوشحال بودم که از داییم که اینقد زنداییمو آزار داده بود انتقام گرفته بودم !
شب نخوابیدیم ، بیهوش شدیم ، وقتی چشمامو باز کردم رویا هنوز با یه شورت کنارم خواب بود ، اومدم پایین و چایی گذاشتم ، ظرفهای دیروز و دیشب رو شستم و نمیرو درست کردم و میز صبحانه رو چیدم و رفتم سراغ رویا ، آروم بیدارش کردم ، ماچ و بوسه کردیم و دست و صورتشو شست و اومدیم پایین ، با دیدن میز صبحانه کلی ذوق کرد و بعد از صبحانه مفصلی که خوردیم رفتیم توی باغ قدم بزنیم ، هیچکدوم حس درس خوندن نداشتیم ، نا خود آگاه به همون سمتی رفتم که توش با عاطفه سکس کرده بودم ، وقتی رسیدیم با یاد آوری شاش بازیهای عاطفه خنده ام گرفت و لبخند زدم ، رویا پرسید به چی میخندی ، گفتم هیچی یه چیزی یادم افتاد..، پاپیچ شد که واسش تعریف کنم و من از زیرش در میرفتم ، گفت آره دیگه ، منم میخواستم یه چیزی در مورد کامبیز بهت بگم اما چون قسمم داده بهت نگم نمیتونم واست تعریف کنم ..، بهتره هر کدوم اسرار کوچولوی خودمونو داشته باشیم ! ، رگ خوابمو میدونست ، میدونست که دیگه فضولی بهم امون نمیده ، گفتم چی بوده حالا ؟ گفت همینطوری یه چیزی گفتم ..، گفتم باشه واست تعریف میکنم حالا بگو ، گفت نه دیگه ..، شما اول تعریف کن ..، درباره سکس با عاطفه شاش بازی توی باغ واسش تعریف میکردم و قاه قاه میخندید ، وقتی بهش گفتم بابام و عاطفه از اول با هم سکس داشتن چشماش چهارتا شده بود ، داستانم که تموم شد بهش گفتم من به کامبیز درباره عاطفه گفتم اما از بیغیرتی عمو فرهاد و چیزهای دیگه چیزی نگفتم ، تو هم به کامبیز چیزی نگو ، حالا تعریف کن بینیم تو چی میخواستی بگی ، گفت شوخی کردم ، کامبیز که چیزی بهم نگفته بود ..، دلم میخواست تو استخر باغ خفه اش کنم ..، وقتی خوب منو کز داد گفت میدونستی خاله کامبیز دوست پسر داره ؟ گوشام تیز شد و گفتم کی ..؟ پری؟ گفت آره مگه میشناسیش ؟ گفتم آره بابا اون همیشه خونه کامبیز اینا پلاسه ، گفت کامبیز قسمم داده به کسی نگم اما تعریف کرد یبار مچشونو موقع سکس گرفته ..، گفتم چی تعریف کرده ؟ گفت ظاهرا شوهر خاله اش بیشتر وقتها خونه نیست و وقتی میره چند روز برنمیگرده ، کامبیز هم گاهی شبها میره پیش خاله اش میمونه ، واسه همین هم به کامبیز کلید داده ، تا اینجا رو میدونستم ، رویا ادامه داد ظاهرا کامبیز یه شب که قرار نبوده بره پیش خاله اش از اونورا رد میشده ، زنگ میزنه و خاله اش جواب نمیده ، کامبیز هم کلید میندازه و میره تو ، میبینه سر و صدا میاد ، فکر میکنه دزد اومده هول هولکی میره تو میبینه بله..، خاله جان لخت مادر زاد خوابیدن و پاهاشون از هم بازه ، یه آقای خوشتیپ هم وسط پاهای خاله مشغول لیس زدن هستن ، نگو وقتی کامبیز زنگ زده خاله فکر کرده کسی سرزده اومده واسه اینکه مزاحم نمیخواسته جواب نمیده و آقا کامبیز که کلید داشته اومده تو ! ، کامبیز وضعیت رو که میبینه درو میبنده و از خونه میاد بیرون و خاله جان لخت و عور یه چادر سرشون میکنه و دنبال کامبیز تو کوچه میدوه ، خلاصه کامبیز رو برمیگردونه خونه و مردیکه رو دک میکنه میره ، بعد زورشو میده به التماس که تورو خدا به کسی نگو ..، رویا گفت کامبیز هم دلش سوخته و دیگه به کسی نگفته ، حالا به من گفت و ازم خواست به تو هم نگم ، میخواستم موهای خودمو از حسادت بکنم ، تصور میکردم که اون خاله شیطون لخت لخت نشسته جلو کامبیز و داره التماس میکنه با ذهنیتی که از کامبیز داشتم فکر میکردم شاید از خیر کس مامانش گذشته باشه اما مسلما از خیر کس خاله شیطونش نمیگذشت خصوصا که از شوهر خاله اش هم اصلا دل خوشی نداشت ، تو فکر خودم کامبیزو میدیدم که کیرشو در آورده و گذاشته لای پای خاله و داره با سینه های پری بازی میکنه و از جلو و عقب ترتیب خاله رو میده ، لابد الان دیگه کیرش تو روغنه ..، اون مرتیکه شوهر سیاه پری پونزده روز نیست و کامبیز هفته ای دو روز میره خونه خاله و تا صبح پیش اون لعبت طناز میخوابه ..، ای خدا چرا به بعضیا اینقد شانس میدی و به بعضیا اینقد بدشانسی ..؟ اینهمه نعمت واسه کامبیز و واسه من اینهمه بد بیاری ، دلم به یه زندایی خوشگل خوش بود که اونم رفت شیراز ور دل شوهر بیغیرتش ...، رویا بلند صدام زد حمیییید ..، گفتم ها ...هان ؟ بدجوری دوباره راست کرده بودم ، گفت چته سه بار صدات زدم اصلا نمیشنوی ..، تو فکر چی هستی ؟ گفتم یاد زنداییم افتادم دلم تنگ شد ، برگشتیم ویلا بهش یه زنگ بزنیم ، گفت باشه حالا .. دو تا سیب آبدار کندیم و توی استخر باغ شستیم و در حال گاز زدن برگشتیم سمت ویلا

AriaT
     
صفحه  صفحه 4 از 113:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  109  110  111  112  113  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / یک تابستان رویایی بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2017 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites