تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

رمان شيوا

صفحه  صفحه 14 از 15:  « پیشین  1  ...  12  13  14  15  پسین »  
#131 | Posted: 25 Nov 2017 00:49
????
     
#132 | Posted: 7 Dec 2017 20:26
میشه لطف کنید ادامه قسمت پایانی زندگی پس از ضربدری هست رو کامل کنید خیلی خیلی ممنونم

سکس با زن دوجنسه که منو بکنه یا برده یه زن باشم
     
#133 | Posted: 7 Dec 2017 20:27
ازتون خواهش میکنم ادامه اونو بفرستین ....

سکس با زن دوجنسه که منو بکنه یا برده یه زن باشم
     
#134 | Posted: 10 Dec 2017 01:31
فردا تمام قسمت هایی که ناقص هست رو کامل میکنم

غریبه ترین آشنا در میان دوستان
     
#135 | Posted: 10 Dec 2017 09:40 | Edited By: Boysexi0098
اصلاحیه

ادامه قسمت ۳ ضربدری ناخواسته

نویسنده : شیوا

بلند شد و دوباره منو خوابوند و اومد بین پاهام نشست و شرتمو درآورد، مثل سعید پاهامو از هم باز کرد و شروع کرد خوردن کسم، من و مانی جفتمون خیلی کم پیش میومد که ساک بزنم و یا کسمو بخوره اما همون چند باری که خورده بود مطمئنم اینجوری نبود، لباش و زبونشو تو شیار کسم و رو چوچولم حس میکردم و دیگه کامل کامل تحریک شده بودم، سرمو باز برگردوندم سمت سعید و الهه که سعید بلند شد و سریع لباساشو در آورد و لخت شد، کیرشو تو همون نور کم میدیدم،‌ همونجور وایستاده موهای الهه رو گرفت و برد سمت کیرش ،‌الهه با ولع شروع کرد براش ساک زدن، داشتم از دیدن این صحنه از نزدیک دیوونه میشدم و لبای مانی رو کسم هم بیشتر باعث دیوونگیم میشد، نگاهم رفت بالا تر و دیدم که سعید چطور داره منو نگاه میکنه، با هم چشم تو چشم شدیم، پوزخند خاصی بهم زد و از موهای الهه گرفت و بیشتر به سمت کیرش فشار داد،‌گفتم الانه که الهه خفه بشه،‌ مانی اومد بالاتر رو شروع کرد خوردن سینه هام، دستامو پشت کمرش میکشیدم و حالا منم صدامو آزاد کردمو آه و نالم بلند شده بود، مانی شلوار و شرتشو درآورد و کیرشو یکمی مالوند به کسم و فشار داد تو ، شروع کرد تو کس خیسم تلمبه زدن،‌ صورتشو با دستم نزدیک صورتم کردم و لباشو با شدت هر چی بیشتر میمکیدم، متوجه ناله بلند تر الهه شدم ،‌باز سرمو سمتشون چرخوندم و دیدم الهه به حالت چهار دست و پا به سمت ما هستش و سعید از پشت داره میکنش،‌ و چند بار با دستش محکم زد به کونش، الهه دستاش رو زمین بود و به شدت جلو و عقب میشد، نگاه سعید کاملا به ما بود ، باز باهاش چشم تو چشم شدم و بازم همون پوزخند... نگاهمو آوردم پایین تر و دیدم همین نگاه داره بین چشمای الهه و مانی رد و بدل میشه و تلمبه زدن مانی شدید تر و محکم تر... مانی حرکتشو متوقف کرد و از روم بلند شد،‌ بهم فهمون مثل حالت الهه بشم و منو به سمت اونا چهار دست و پا کرد، کیرشو از پشت کرد تو کسم و شروع کرد تلمبه زدن،‌سعید و الهه هم وضعیتشونو عوض کردن،‌ سعید الهه رو صاف خوابوند و کاملا آوردش نزدیک ما جوری که سر الهه زیر سر من بود،‌با دستاش پاهاشو از هم باز کرد و شروع کرد تلمبه زدن تو کسش،‌ چند بار متوجه شدم موهام داره میره تو صورت الهه و با دستم خواستم بزنم کنار که با صدای شهوتیش و نازکش گفت:‌نمیخواد عزیزم عیبی نداره و دوباره شروع کرد ناله کردن، تو وضعیتی بودیم که نا خواسته با الهه چشم تو چشم شدم، چقدر چشمای شهوتی الهه موقع دادن فرق کرده بود و خماری سکس چقدر تغییرشون داده بود، یا الهه اینجوریه یا ما همه زنا اینجوری بودیم و من خبر نداشتم، تو بحر چشما و لبای الهه بودم که دست یکی رو روی سینه هام حس کردم، دیدم دست سعید هستش که حالا کامل خوابیده رو الهه و اونم بهم نزدیک شده تا جایی که دستشو به سینه هام برسونه، اولین دستی به غیر دست مانی بود که سینه هامو لمس میکرد، اصلا قابل مقایسه با دستای لطیف مانی نبود و خشن و زبر بود، مانی همچنان داشت تلمبه میزد و با صدای نفس نفس زدنش گفت:‌ شما سه تا کلتون رفته تو هم دارین چیکار میکنین؟؟؟ منو دوباره صاف خوابوند و مثل الهه شدم و سرامون به هم چسبیده بود ،‌ مانی اومد روم و شروع کرد تلمبه زدن،‌ چشامو بستم و دیگه تشخیص دستای زبر سعید کار سختی نبود و اینکه دستای مانی الان روی سینه های الهه هم هست فهمیدنش سخت نبود، صدای شالاپ و شولوپ تلمبه زدن کیرای مانی و سعید تو کس منو الهه و آه و ناله های بلندمون کل خونه رو برداشته بود، هر چهار تاییمون حسابی عرق کرده بودیم و عطر لوسیون من به خاطر اینکه عرق کرده بودم بیشتر به مشام میرسید، تلمبه زدنای محکم و سریع مانی یه طرف و دست خشن و زبر سعید رو سینه هام یه طرف و دیدن اینکه سعید چجور محکم و قوی داره الهه رو میکنه یه طرف، همه اینا رو تو ذهنم تکرار میکردم، صدای ناله منو الهه کر کننده شده بود و یک دفعه همه وجودم به لرزه افتاد و نفسم بند اومد، دستامو گذاشتم پشت کمر مانی و چنگ زدم و یه هو همه بدنم خالی شد... خیلی ارضای عمیقی بود ، برای چند دقیقه بی حال بودم و هیچی نفهمیدم، مانی رو دیدم که به پهلو کنارم دراز کشدیه و میگه خوبی عزیزم؟؟؟ با سرم بهش فهموندم خوبم و سعی کردم بشینم که ریختن آب از کسم رو حس کردم، فهمیدم مانی هم ارضا شده، کمک کرد رفتم کنار و تکیه دادم به پایه کاناپه و نشستم، سعید همچنان داشت وحشیانه و با شدت بیشتر الهه رو میکرد، جوری محکم تلمبه میزد که گفتم الانه که کیرش از حلق الهه بزنه بیرون، بعد چند دقیقه با صدای نعره مانند کیرشو درآورد و آبشو ریخت رو شیکم الهه،‌ مشخص بود جفتشون با هم ارضا شدن چون الهه هم بی رمغ شد و صداش ضعیف تر شد، خودمو تو بغل مانی جمع کرده بودمو باز اون حس خجالت بهم برگشته بود... اما اون دو تا بعد چند دقیقه خیلی راحت همونجور لخت بلند شدن وایستادن ، الهه به مانی گفت: حالش خوب نیست براش آب قند بیارم، مانی گفت: اگه بیاری ممنون میشم، سعید اومد جلمون خم شد و گفت چطوری ویدا؟؟؟ سرمو آوردم بالا و میتونستم کیر بزرگش که حالا شل شده بود و یه قطره آب ازش آویزون بود رو ببینم، بهش گفتم چیزیم نیست خوبم،‌ آب قندی که الهه آورد و خوردم ،حالم بهتر شد، اما عمدا به مانی گفتم سرم درد میکنه و خوابم میاد،‌ الهه گفت:‌ شما برین تو اتاق ما بخوابین ما همینجا جا میندازیم،‌ با کمک مانی رفتم رو تخت ، همنیکه اونا جاشونو برداشتن و رفتن، به مانی گفتم امشب از پیشم جم نمیخوری،‌ پشتمو کردمو که بخوابم اما میدونستم عمرا اگه حالا حالا ها خوابم ببره...

ادامه...

"آتش اگر ميدانست سرانجامش خاكستر است ، اينگونه زبانه نميكشيد"
     
#136 | Posted: 10 Dec 2017 09:55 | Edited By: Boysexi0098
اصلاحیه

ادامه قسمت ۴ زندگی پس از ضربدری (فصل۲)

نویسنده : شیوا


دیگه طاقت دردشو نداشتم، کامل لختم کردن، سعید هنوز پشتم بود و الهه جلوم،‌ جای دستاشون عوض شده بود،‌ دستای الهه رو سینه هام، وقتی سعید سعی کرد انگشتشو برسونه به سوراخ کونم ،‌نفس کشیدنم از ترس شدید تر شد، اشکای لعنتی به آرومی از چشام سرازیر شدن، با فشار محکم انگشت سعید تو سوراخ کونم ، نا خواسته خودمو از بین جفتشون جدا کردم، گفتم: خواهش میکنم اذیتم نکنین، تو رو خدا نه، هر کاری باهام بکنین اما پشتم نه... الهه اومد جلو و دستمو گرفت، گفت: نترس عزیزم، منو سعید قبل از ازدواجمون فقط از عقب سکس داشتیم، ما که ازت عذرخواهی کردیم و گفتیم اون دفعه همش سوتفاهم بود، امشب خودم یادت میدم چطور راه بیوفتی، تازه خوشتم بیاد و از مانی بخوای همش از پشت سکس کنی... میترسیدم مقاومت زیاد کنم ، دوباره کتکم بزنن، به صورت غریزی خودمو سفت گرفتم، اما اینقدر نبود که نتونن منو دمر رو تخت بخوابونن، هنوز حس میکردم جای زخمم خوب نشده و سوزش داره،‌ از ترس تحمل دوباره اون درد لعنتی تنم به لرزه افتاده بود، با دستام محکم رو تختی رو مشت کرده بودم... الهه گفت:‌ راست میگی سعید،‌ وقتی اینجوری نفس میکشه چه موج سکسی و قشنگی به اندامش میوفته، پاشو برو اون کرمو بیار، ایندفعه اول با انگشتت بازش کن ،‌بعدشم مثل آدم و آروم بکنش... دستمو گرفت و گفت:‌نترس عزیزم یکمی اولش سخته، چند دقیقه تحمل کنی عادت میکنی، صورتم سمتش بود، ایندفعه خودم سرمو فرو کردم تو بالشت که قیافه الهه رو نبینم، همین که خنکی کرم رو روی سوراخ کونم حس کردم،‌ نفسم بند اومد، بعدشم انگشت سعید که داشت به آرومی میکرد توش، بازم درد داشت، سرم از درد داشت منفجر میشد، اشکای لعنتی ول کن نبودن، امیدی نداشتم بگم خدایا کمکم کن، درد ورود و خروج انگشتش هر لحظه بیشتر میشد اما قابل تحمل تر از اون درد یه هویی وحشتناک اون روز بود ، یه هو سوارخ کونم از انگشتش خالی شد، بدنم نا خواسته لرزید، سعید با دستش زد رو کونمو گفت: جووووون عاشق این لرزیدناتم، لخت شده بود و خوابید روم، اون سری از درد وحشتناک زیاد هیچی از ورود و خروج کیرش نفهمیده بودم، اما اینبار وقتی سر کیرشو به آرومی داخل کونم کرد ،‌ کامل حسش کردم، دردش به اون شدت نبود اما اینقدر بود که شدت اشکام بیشتر بشن، سرمو با فشار هر چی بیشتر به بالشت فشار میدادم، هر چی بیشتر داخل میکرد،‌دردش بیشتر میشد، دردش در حدی شد که دیگه حس نمیکردم چقدر از کیرشو کرده داخل، حالا دوباره فقط درد بود، یکمی صبر میکرد و دوباره فشار میداد، موقع صبر کردناش تحملش بهتر میشد، با فشاری که بدنش به بدنم آورد فهمیدم همشو کرد تو،‌ دوباره صبر کرد و شروع کرد به آرومی تلبمه زدن، بعد چند دقیقه درد زیاد ، کم کم برام قابل تحمل تر شد، الهه راست میگفت مثل سری قبل نبود، سرمو آوردم بالا که بتونم نفس بکشم... الهه پشتش به ما بود، خیلی خونسرد لبه تخت نشسته بود و سرش تو گوشیش بود، دیگه نگاهش به سمتمون نبود، سری قبل فکر میکردم اون صحنه رو درست کرده که پیشکش مانی کنه، حالا چی بهش میرسید؟؟؟ حدود یه ربع سعید تلمبه زد،‌ درسته که تحمل درد بهتر شد اما همچنان درد و سوزش ول کن نبود، حتی نفهمیدم کی ارضا شد، از تکون خوردناش و صدای مسخره موقع ارضا شدنش فهمیدم، از روم بلند شد و تونستم یه نفس راحت بکشم، دستشو کشید به کونمو گفت: کاش جفتتون مرد بودین و تجربه میکردین همچین کون تنگی رو،‌عزیزم استراحت کن که نوبت کس خوشگلته... الهه گفت: جفتتون باید برین حموم تمیز شین، بهداشتی باش سعید... چند دقیقه بعد سعید منو برد حموم ، ور رفتنای مسخرش که فکر نکنم هیچ مردی حتی با جنده ها اینجوری مثل یه تیکه گوشت و فقط برای لذتش ور بره، برگشتیم تو اتاق ،‌اما این سری الهه تو هال موند ، نشسته بود رو کاناپه و همچنان سرش تو گوشیش بود، چقدر بی تفاوت بود!!! سعید یه بار دیگه منو کرد اما از جلو... دوباره رفتم حموم البته تنهایی، خودمو خشک کردم، لباس پوشیدمو یه پتو برداشتم ، تو هال و رو زمین دراز کشیدم، پشتم خیلی درد میکرد،‌ فقط قابل تحمل تر از سری قبل بود...
به الهه گفتم میشه یه سوال ازت بپرسم؟؟؟ بدون اینکه بهم نگاه کنه ، گفت:‌بپرس عزیزم...
گفتم: چجوری باهاش کنار میایی؟؟؟ اگه احساس باشه چطوری میشه آدم هم زمان دو یا چند تا مرد رو دوست داشته باشه؟؟؟ اگه بشه هم روح آدم چند تیکه میشه، من یه ذره به ماهان تعلق خاطر داشتم،‌ این وابستگی به مرد دیگه تا جنون منو برد... اگه صرفا به لذت باشه، بازم چجوری میتونی از ته دلت لذت ببری و عذاب وجدان نداشته باشی؟؟؟ چجوری نمیترسی که زندگیت و شوهرتو از دست بدی؟؟؟ چجوری با همه اینا به این راحتی کنار میایی الهه؟؟؟
سرش هنوز تو گوشیش بود و از نیم رخ پوزخندشو میدیدم، گفت: جوابتو نمیتونم بدم، شاید بعدها جوابتو دادم، اما یه چیزو بدون ویدا، تو هیچی نمیدونی،‌ بارها بهم ثابت شده تو حتی از خودت هم خبر نداری چه برسه اطرافیانت، وحیده راست میگه، تو غرق غرورتی ،تو ‌ضمیر ناخوداگاهت همه رو پایین تر میدونی و خودتو همیشه توجیه میکنی، فقط میتونم بهت پیشنهاد بدم نسبت به شرایطی که هستی احساساتتو درگیر نکن، حداقل لذتشو ببر ...
شب که از تشنگی بیدار شدم، الهه همونجا رو کاناپه خوابش برده بود، سعید هم تو اتاق...

ادامه...

"آتش اگر ميدانست سرانجامش خاكستر است ، اينگونه زبانه نميكشيد"
     
#137 | Posted: 10 Dec 2017 10:27 | Edited By: Boysexi0098
اصلاحیه

ادامه قسمت ۵ (پایانی) زندگی پس از ضربدری (فصل ۲)

نویسنده : شیوا




‏‎
الهه خیلی خونسرد اومد جلمون نشست، مانی هم رفت کنارش نشست... چند ثانیه همو نگاه کردیم، جفتشون ساکت بودن ، ماهان شروع کرد حرف زدن، رو به مانی گفت: همین امروز و همینجا برای همیشه تکلیف ویدا رو روشن میکنی مانی، من باهاش صحبت کردم، دیگه تحمل کردن شماها بسه، ویدا تصمیمشو گرفته، جلوی وحیده همه حقیقتو میگین، ویدا رو طلاق میدی، میری پی کارت، این بهترین پیشنهادیه که دارم بهت میدم ، دیگه بازی خوردن از شماها بسه، فکر نکن من از اون داستان مسخره تون میترسم، ثابت کردن حقیقت کاری نداره،شهر هرت نیست هر کاری دلتون میخواد بکنین,اگه هم شهر هرت باشه اما من اینجام که از هرت بودن درش بیارم, اما بیا از راه راحتش حلش کنیم، البته اگه دوست داری میتونیم راه سخت هم امتحان کنیم، فقط بدون من اینجا نشستم مانی،‌ امروز ،‌فردا، هفته دیگه،‌سال دیگه،‌ ده سال دیگه، هر چقدر طول بکشه هستم، تا ویدا رو از این وضع نجات بدم،‌ انتخاب با خودته...
مانی اومد حرف بزنه که الهه حرفشو قطع کرد،‌ گفت: اوکی جناب عاشق پیشه،ما تصمیم مونو گرفتیم، مانی ویدا رو طلاق میده ، به ما هم ربطی نداره وحیده چی فکر میکنه و دلیلی نداریم چیزی رو ما بهش بگیم...
اومدم بگم مانی خودش زبون داره تو چرا حرف میزنی که ماهان با دستش بهم فهموند هیچی نگم...
به الهه زل زده بود، بهش گفت: این ما که میگی یعنی چی؟؟؟ الهه پوزخند زدو گفت: یعنی منو مانی... ماهان گفت: آهان تو و مانی، سعید چی؟؟؟ از تیم حذف شد آره؟؟؟
الهه خندش گرفتو رو به من گفت: یادته ازم سوال کردی چطور میتونم کنار بیام؟؟؟ چطور میشه دو تا مرد رو دوست داشت؟؟؟ خیلی احمقی ویدا، هر بار بیشتر میفهمم چقدر احمقی، یعنی فکر کنم خانوادگی احمقین، حتی اون آبجی کودنت، به نظر منم هیچ زنی نمیتونه هم زمان دو تا مرد رو دوست داشته باشه،‌ هیچ زنی نمیتونه دلش نلرزه از اینکه عشقش با کس دیگه ای باشه، تو این مورد منم مثل تو فکر میکنم ویدا، اما تو اینو هیچ وقت نفهمیدی، فکر کردی از نگاهت به خودم نمیفهمیدم که انگار داری به یه هرزه نگاه میکنی، میدونستم اما برام اهمیت نداشت، من همون شب عروسیم فهمیدم که سعید چه آشغالیه، چه کثافت چشم هیزیه، به خودم دلخوشی دادم خوب میشه ، اما به ماه نکشید مطمئن شدم بهم خیانت کرده، به سال نکشید فهمیدم یه کثافت به تمام معناست و هیچ آینده ای باهاش ندارم، یه خودخواه عوضی، با اون اخلاق گهش, فکر کنم خودخواه بودنش رو تو یکی خوب تجربه کردی (‌طعنه به اینکه سعید براش ارضا شدن و لذت طرف مقابل مهم نیست) هر روز که بیشتر باهاش زیر یه سقف بودم بیشتر غیر قابل تحمل بود برام، درست تو روزایی که بعد آزمایشی که جفتمون دادیم فهمیدم سعید عقیمه ، با وکیل هماهنگ کرده بودم که پروسه طلاق رو شروع کنم، اون شب برای اولین بار تو و مانی اومدین خونه ما، سعید همیشه از فانتزی سکس ضربدری برام میگفت، حتی مشخصات زن رویاهاش هم میداد، با دیدن شما کمتر از چند ثانیه فهمیدم چی تو سر سعید میگذره، اولش منم حرص خوردم، اما مانی رو دیدم، یه حسی بهم گفت جریان طلاق رو که هنوز از سعید مخفی کرده بودم متوقف کنم، درست حدس زده بودم،‌ عاشق مانی شده بودم، سعید باورش نمیشد که من بهش پیشنهاد ضربدری بدم ، از خوشحالی و هوس رونی همیشگیش سریع گزینه مد نظرشو که قابل حدس بود گفت، منم گفتم آره گزینه خوبیه، اما چطور میخوایی اونا رو راضی کنی؟؟؟ یا اصلا مطرحش کنی؟؟؟ گفت: ‌از طرف شوهرش حله ، ‌منو مانی چند ماهه داریم برای این برنامه ریزی میکنیم، فکر کردی اون فیلم هندی چی بود پس؟؟؟ ما عمرا اگه مجردی حس فیلم هندی داشتیم. همه چی چه خوب داشت پیش میرفت، مانی خودش از قبل منو انتخاب کرده بود، تنها مشکل ویدا بود، به سعید گفتم مانی رو بیار خونه سه تایی مشورت کنیم که چطور ویدا رو راضیش کنیم، مانی چند تا قدم خوب برداشته بود،‌ از طریق یه آدم آزاد اندیش رو زنش تا حدی تاثیر گذاشته بود، ویدا خانومی که الان یادش اومده زن پاکیه ، خودش تنش میخوارید، همه مون خوب میدونیم آخرش تن به این کار میداد، فشار مانی بهش بهونه بود، انگار بدش نمیومد یکمی تنوع داشته باشه، حالا به نظرتون کی هرزه است؟؟؟ من که داشتم برای رسیدن به عشقم اینکارو میکردم و قرار بود بهش برسم یا اون کسی که مدعی عشق همسرش بود و راضی به این کار شد، راستی ویدا جون شنیدم اون شب عروسی داداش ماهان بدجور هوایی شده بودی؟؟؟ بازم میپرسم ,به نظرتون کی این وسط هرزه است؟؟؟ اونوقت به من مثل هرزه ها نگاه میکردی؟؟؟ من به عشقم رسیدم، من هم زمان عاشق دو نفر نبودم، من استرس از دست دادن کسی رو نداشتم، استرس زودتر بهش رسیدن رو داشتم، حتی با اینکه هر بار بهم میگفت هنوز ویدا رو دوست داره‌، کم نیاوردم،‌ عقب نشستم، حتی روزی که ویدا تهدید کرد ترکش کنه ، گفت ویدا رو دوست داره و نمیخواد که ازش جدا بشه،‌برای اثبات عشقم بهش کمک کردم که ویدا رو نگه داره، حالا کی باید مدعی عاشق پیشگی باشه؟؟؟ کی هرزه واقعیه؟؟؟ حالا دیگه تو رو هم دوست نداره،‌ بعد مسافرت شیراز بلاخره قبول کرد که منو بیشتر دوست داره، مانی عزیزم به هر فانتزی ای که تو دلش بود رسیده، به لذت دیدن سکس زن جندش تا خیلی چیزای دیگه، البته غیر یه مورد، که خیلی مهم نیست، به مانی نگاه کرد و جفتشون پوزخند زدن...

‏‎من متوجه علاقه جفتشون به هم شده بودم ،‌شنیدنش برام خیلی عجیب نبود، اما اینکه از اولش الهه به چه هدفی وارد این رابطه شده بوده و همه چی تحت کنترلش بوده منو شوکه کرد، الهه راست میگفت،‌ من یه احمق به تمام معنا بودم، کثافت واقعی من بودم، فهمیدم چطور خونسرد میذاشت سعید اونجوری باهام سکس کنه، ‌آره با نابود کردن من، مطمئن میشد دیگه راه برگشتی به مانی ندارم... تو مسافرت شیراز هر قدمی که برای حرص درآوردن سعید برداشتم که مثلا خودمو نجات بدم, در اصل برای الهه بود, اون برای به دست آوردن مانی همه این مسیرو اومده بود، چقدر دقیق , موفق هم شده بود...
ماهان گفت: چرا وحیده دیروز سراسیمه بود؟؟؟ چرا اومد پیش من و گفت میخواد حقیقتو بدونه؟؟؟ الهه گفت: من چه میدونم، ‌به ما چه... ماهان بلند شد وایستاد،‌ صداش نعره مانند شد و داد زد، دارم بهت میگم وحیده دیروز چش بود؟؟؟ مانی وایستاد به ماهان گفت: صداتو بیار پایین... ماهان چنان با مشت کوبید به چونش که پرت شد رو کاناپه، یقه مانتو الهه رو گرفت و بلندش کرد،‌گفت: میگی یا نه؟؟؟ الهه هم صداشو برد بالا و گفت: ‌دست کثیفتو از رو من بکش، هیچکاری باهاش نکردم، خودش نخ میداد که لز دوست داره، مانی هم دوست داشت برای آخرین خواسته اش ،هرزگی خواهر زن عزیزش رو ببینه،‌ قرارم نبود غیر من کسی بهش دست بزنه، ‌قرار بود مانی فقط نگاه کنه، من به مانی قول داده بودم هر کاری براش بکنم، اونم اگه تنش نمیخوارید جلوم لخت نمیشد، اما انگار اینا خانوادگی یادشون میاد وسط هرزگیشون عذاب وجدانشون فعال بشه، هیچ کاری باهاش نکردم، لباس پوشید و رفت...
از حرفایی که میشنیدم روانی شده بودم، بلند شدم با فریاد بهش گفتم، کثافت عوضی با وحیده چیکار کردی؟؟؟
مانی دستش رو صورت مشت خوردش بود ، گفت:‌ شلوغش نکنین،‌ کاری با وحیده نکرده، خود آبجیت نخ داده و تنش میخواریده ، حتی گذاشته لختش هم کنه، نترس باهاش کاری نکرده، اونم عین خودته، ذاتش یه جندس ، خودت بهتر از هر کسی میدونی و میشناسیش...
با همه وجودم جیغ زدمممممممم خفه شو مانی ، در مورد وحیده اینجوری صحبت نکننننننننن،‌ من بچه نیستم ،هیچی از حرفاتونو باور نمی کنم، ماهان گفت: تا وحیده نیاد و خودش نگه که جریان چی بوده شما دوتا از اینجا تکون نمیخورن، ویدا ‌بهش پیام بده خلاصه جریان رو بگو، بلکه پاشه بیاد...
یقه مانتو الهه رو ول کردو گفت: امیدوارم راست گفته باشی و با وحیده کاری نکرده باشی...
از استرس داشتم سکته میکردم، میخواستم جفتشونو بکشممممممممممممممممممم...
الهه خونسرد گرفت نشستو گفت: دارم میگم کاری باهاش نکردم، باشه صبر میکنیم تا بیاد، پاشو انداخت رو پاش ،‌رو بهم گفت نمیخوایی ازمون پذیرایی کنی؟؟؟
ماهان بلند شد و شروع کرد قدم زدن، یه ربع گذشت و خبری از وحیده نشد، ماهان گرفت نشستو به الهه گفت: به سعید هم گفتین قراره چه کلاهی سرش بذارین؟؟؟
الهه گفت: آره اتفاقا همین دیشب بهش گفتم ،‌ بعد اینکه منو مانی فهمیدیم وحیده بیشتر از این ارزش وقت تلف کردن نداره، همین دیشب به سعید گفتم که تصمیمون چیه ، فهمید که طبق مشکلی که داره حق طلاق دارم، طفلک نمیدونین چقدر ناراحت شد، تا صبح داشت خودشو با مشروب خفه میکرد که من زدم بیرون، دیگه نمیخوام ببینمش،‌ مهم اینه که بلاخره به مانی عزیزم رسیدم و فهمید که عاشق واقعی کیه...
از استرس بلند شدم، ‌به ماهان گفتم: دارم دیوونه میشم ماهان چرا نمیاد، ماهان نگاهش به الهه و مانی بود، گفت: آروم باش ویدا، گفتم تا وحیده نیاد این دو تا اینجان...
الهه یه پوفففففف کردو از تو کیفش گوشیشو برداشت، داشتم با حرص نگاهش میکردم که چقدر خونسرده، یه لحظه چشماش نگران شد،‌ فهمیدم که یه چیزی شده،‌ هنوز چیزی نپرسیدم که گفت: وحیده پیام داده داره میره خونه ما، من بعد تماس مانی گوشیمو گذاشتم سایلنت، یه مکث کردو گفت: سعید...
ماهان با دستش کوبید تو پیشونیش، چند ثانیه طول کشید تا علت نگرانی الهه و کوبیدن دست ماهان به پیشونیش رو بفهمم، احساس کردم قلبم دیگه ضربان نداره. ***

‏‎وحیده...
تا صبح خوابم نبرد، چیزایی که ماهان تعریف کرده بود قابل باور نبود، اصلا امکان نداشت،‌ باید از زبون الهه بشنوم،‌ باید تو چشماش نگاه کنم و بهم بگه همش دروغه، بهش پیام دادم الهه هستی یا نه، جوابمو نداد، بهش پیام دادم باشه میام خونه، ‌باید با هم حرف بزنیم...
زنگ اف افو زدم، کسی جواب نداد، یکی از همسایه هاشون اومد بیرون، در آپارتمان که باز شد سریع رفتم داخل، هر چی در خونه رو زدم کسی باز نکرد، حتما الهه باهام قهرکرده، گفتم الهه اگه هستی درو باز کن،‌ باید با هم صحبت کنیم، نه انگار نیست، اومدم برگردم که در باز شد، به حالت نیملا باز شد، درو باز کردم، کسی نبود، وارد راهرو شدم، گفتم:‌ الهه چرا اینجوری میکنی، اومدم حرف بزنیم، چند قدم برداشتم که صدای بسته شدن در اومد،‌ برگشتم دیدم سعید پشت دره، نزدیک بود از ترس جیغ بزنم...
س س سلام آقا سعید،‌ ببخشید انگاری خواب بودین،‌ مزاحم شدم، با الهه کار داشتم، نیستش؟؟؟ چشماش قرمز بود، قیافش یه جوری بود ، انگار بدجور خواب بوده، بهم خیره شد و گفت: الهه نیست... گفتم پس ببخشید مزاحم شدم، من برم بعدا میام، بازم ببخشید که از خواب بیدارتون کردم... اومدم برم بیرون که درو بست، درو قفل کرد ،کلیدو دراورد و گرفت تو دستش، گفت:‌ کجا با این عجله، برو بشین میاد بلاخره... قیافش ترسناک شده بود، خیلی ترسناک ، بهش گفتم نه میرم، ‌بعدا میام، اومدم باز برم سمت در که گفت: دارم میگم برو بگیر بشین تا بیاد، شروع کرد به سمتم قدم زدن، تلو تلو میزد و انگار تعادل نداشت، هر چی به سمتم میومد من یه قدم عقب تر میرفتم، ترسیده بودم، هنگ کرده بودم، آب دهنمو قورت دادمو گفتم،‌ اجازه بدین من برم، دیرم میشه تا الهه بیاد... همینجوری بهم نزدیک تر میشد، چشمای قرمز شدش هر لحظه ترسناک تر میشد، اینقدر رفتم عقب تا به دیوار هال خوردم، بهم نزدیک شد، خیلی نزدیک،‌چه بوی گندی میداد، نفسم از ترس داشت بند میومد، بهش گفتم بذارین برم آقا سعید،‌ دیرم میشه ,ویدا دلواپس میشه...
شروع کرد خندیدن، گفت:ویدا دلواپس میشه, آره؟؟؟ به یه شرط میذارم بری، یه سوال منو جواب بده ،‌میذارم بری... مچ دستمو محکم گرفت ، کشوندم سمت اتاق، از ترس زبونم بند اومده بود، به تخت اشاره کرد و گفت این چیه؟؟؟ شرت و سوتین من بود،‌ یادم رفته بود عوضش کنم، خدایا چی باید بگم؟؟؟ گفتم:‌ ن ن نمید د دونم، ب ب بذارین ب ب برم آقا سعید... شروع کرد خندیدن، شرتمو برداشت و بو کرد، گفت: اومممممممم چه بویییییی، الهه میگفت داره مختو میزنه، نگو زده من خبر ندارم، یه بار دیگه میپرسم این چیه؟؟؟ همه تنم به لرزه افتاده بود، داشتم سکته میکردم، بغض کردم، بهش گفتم: م م من دیروز ا اومدم اینجا، ف ف فقط ل ل لباس عوض کردم، م م ما هیچ ک کاری ن ن نکردیم، ب ب به خدا راست میگم...
خندش یه هو متوقف شد و سرم داد زد دارم میپرسم این چیههههههههههههه؟؟؟ به نفس نفس افتاده بودم،‌ گریم گرفته بود، صورتم خیس اشک شده بود... دوباره داد زد میگی این چیه یا یه جور دیگه از زیر زبونت بکشم،‌ هان؟؟؟ گفتم: این ل ل لباس ز ز زیره... گفت:‌ اسمش چیه؟؟؟ برای کیه؟؟؟ با توامممممممممممممممممممممممم... بی وقفه اشک میریختم، با همون حالت بهش گفتم: این ش ش شرته م م منه... دوباره پوزخند زد، شرتمو برد سمت بینیش، بو کردو گفت: جووووننننننن، پس شرت وحیده جونه، بگو پس چرا بوی به این خوبی میده، خب اینجا چیکار میکنه؟؟؟ گفتم:‌ آقا س س سعید به به خ خ خدا ما ک ک کاری نکردیم، ‌الهه گفت دوست داره ل ل لباس زیری که برای من خریده رو توی تنم ببینه،‌ ه ه همین، ‌بعدشم من یادم رفت ل ل لباس زیر خودمو ب ب بپوشم...
خندش دوباره محو شد، گفت: که اینطور، که اینطور، الان پس لباس زیری که الهه برات خریده باید تنت باشه، منم کنجکاو شدم ببینم، الهه دیده چرا من نبینم، ‌هان درست نمیگم؟؟؟ کامل هنگ شده بودم،دیگه هیچی نمیتونستم بگم، چند بار دیگه سوالشو تکرار کرد، همینجوری گریه میکردمو هیچی نمیگفتم ،چشمای قرمزش عصبانی شد،‌ یه چک محکم زد تو گوشم. ***

‏‎ویدا...
سرم گیج میرفت ،‌تلو تلو میخوردم، ماهان داشت به سمت ماشین میدوید، سعی میکردم خودمو بهش برسونم، کلید خونه الهه رو ازش گرفته بودیم، خدایا خودت کمک کن، ماهان با سرعت میگازوند، هنوز همه چی رو تار میدیدم، نمیخواستم به هیچ احتمالی فکر کنم، کیلومتر ماشین ماهان به هر جایی که یکمی جلوش خالی بود، بالای صد میشد، خدایا چرا نمی رسیم...
ترمز کرد، پیاده شد، دوید به سمت ساختمون،‌ اومدم منم بدوم که خوردم زمین، با عجله برگشت بازوی منو گرفتو بلندم کرد، در آسانسور که باز شد حمله کرد سمت در ،‌کلید انداختو درو باز کرد، صدای فریاد سعیدو میشنیدم، دنبال ماهان دویدم، صدا از اتاق خواب میومد...
نعره ماهانو شنیدم که گفت: نامرد عوضی، وارد اتاق شدم، ماهان سعیدو انداخته بود روی میز آرایش و مشت بود که روونه سعید میکرد، سرم چرخید سمت تخت، نه نه نه... با همه زورم جیغ زدممممممممممممممممم، نهههههههههههههههه، چنگ زدم به صورتم، این وحیده بود، از لباسای پاره کنارش معلوم بود لباساشو به تنش پاره کرده، صورتش پر خون بود، کل بدنش کبود بود، سرشو تو دستم گرفتم، هر دو تا چشمش از بس کبود شده بود باز نمیشدن،‌ فقط جیغ میزدمو به صورتم چنگ میزدم, یه هو شروع کرد خون بالا آوردن, نمی تونست نفس بکشه...
جیغ زنان گفتم: ماهان وحیده از دست رفت، ‌ماهانننننننن، ماهان به دادم برس،‌ ماهان اونو ولش کن، به دادم برس... سعیدو ولش کرد، اومد سمت وحیده، روتختی رو دورش پیچید،‌ سعید روی همین رو تختی لعنتی بهم تجاوز کرده بود...
ماهان گفت:‌ نمیشه صبر کرد تا آمبولانس بیاد، وحیده رو بغلش کردو رفت سمت در، منم گریه کنان دنبالش میرفتم، چند تا از همسایه ها جمع شده بودن، همشون هاج و واج، یکیشون گفت چی شده آقا؟؟؟ ماهان گفت: زنگ بزنین پلیس، اون در لعنتی رو ببندین،‌ اون کثافت فرار نکنه...
چند بار تو ماشین بهم گفت: بس کن ویدا، وحیده زندس، داره نفس میکشه، صدای خودش بغض داشت، ورودی اورژانس هر کسی وحیده رو میدید تعجب میکرد، من به التماس افتاده بودم که زودتر بهش برسن، گذاشتنش رو تخت، بردنش داخل اورژانس،‌ دکتر اومد بالا سرش، شوکه شد وقتی وحیده رو دید، سریع گفت بفرستینش برای عکس برداری و سیتی اسکن... وقتی روتختی رو از روش پس زد که ببینش، دوباره چشمم به بدن کبودش افتاد، به صورت داغونش افتاد، همه چی سیاه شد ، هیچی نفهمیدم...
نمیدونم چقدر بیهوش بودم، رو تخت بودم،‌ اومدم بلند شم،‌ سرم گیج رفت،‌یه پرستار داشت رد میشد که گفت: خانوم بلند نشو، باز بیحال میشی، زمین میخوری یه چیزیت میشه... گفتم آبجیم چی شد؟؟ کجاست؟؟؟ ماهان اومد بالا سرم، قیافه اش داغون بود، گفتم وحیده کجاست؟؟؟ دستاشو به تخت تکیه داد، گفت: سرش سالمه چیزی نشده، دست راستش و سه تا از دنده هاش شکسته، آسیب خطرناک ندیده... سرمو فقط میکوبیدم به تخت، خدایا منو بکش ،‌خدایا تمومش کن، ماهان سرمو گرفتو گفت:‌ معلومه داری چیکار میکنی؟؟؟ تو این گیر و دار میخوای خودتو بندازی؟؟؟
دستشو کشید تو موهاشو گفت: ما که رسیدیم سعید لباس تنش بود، حدس زدم که کاری با وحیده نکرده، ‌برای اطمینان از دکتر خواستم چک کنه، بهش تجاوز نکرده ویدا، یعنی فرصت نکرده کاری بکنه، فقط کتکش زده، همین یعنی به موقع رسیدیم، اینقدر خودتو نزن ویدا، میتونست خیلی خیلی بدتر از اینا بشه...
یه ساعت بعد دو تا مامور اومدن، بهم گفتن باید اظهارات اولیه رو بگم، حالم بهتر بود و میتونستم تا پاسگاه باهاشون برم، از ماهان هم خواستن بیاد... توی راهرو نشسته بودیم، سرباز دم در بهم گفت: بفرمایید تو خانوم...
ماهان بلند شد ، ‌رو به روم وایستاد، زل زد به چشمام، گفت: برام مهم نیست چه اتفاقی بیفته، بهت قول میدم تلافی همشو سرشون در بیارم،‌ بدتر از اونی که سرت آوردن ، فقط اینو بدون که تنها نیستی ،هر چی که بشه من تا تهش باهاتم ویدا...

‏‎یه برگه سفید جلوم گذاشتن با یه خودکار، گفتم چی بنویسم؟؟؟ مامور گفت: شما و اون آقا خواهرتونو با اون وضع بردین اورژانس، شرح کامل اینکه از کجا و چجوری ، یا هر چیز دیگه که مربوط به این حادثه میشه رو بنویسید...
خودکارو گذاشتم اول برگه، گفت هر چی که مربوط به این اتفاق میشه، میدونستم باید از کجا شروع کنم...

پایان

"آتش اگر ميدانست سرانجامش خاكستر است ، اينگونه زبانه نميكشيد"
     
#138 | Posted: 10 Dec 2017 10:57
اصلاحیه

ادامه قسمت ۸ ( پایانی ) بازی غریبانه عشق

نویسنده : شیوا


دویدم سمتشونو شروع کردم زدن یکیشون که برگشت یه مشت کوبید تو شیکمم،‌ به خودم اومدم دوتاشون افتادن به جونمو تا میخورد به لگد وحشیانه میزدن،‌ صدای میلاد رو شیندم که اونم نعره میزد ولش کنین نامردا،‌ تو چند دقیقه هر چی میشد به بدنم و صورتم لگد زدن و خون بود که از دهنم میریخت بیرون، سارا یه چیزی گفت و بس کردن،‌ اومد بالا سرم و پاشنه کفشش رو گذاشت رو شونه سمت راستم،‌ با نهایت زورش فشار میداد و گفت: شیوا امروز روز تسویه حساب منو تو هستش و اینقدر سختش نکن، چه بخوای چه نخوای دوستای عزیزتو جلوت سلاخی میکنم،‌خودتو زنده نگه میدارم ،‌چون حالا حالاها باهات کار دارم...نمیدونم سمانه چجوری با اون چاقوی بزرگ خودشو داشت به سارا میرسوند ، با همه توانش گفت:‌کثافت عوضییییی،‌که با صدای کر کننده ای شلیک اسلحه که تیر به قفسه سینه اش خورد یه مکث کرد و خورد زمین، برگشتم و دیدم دود از سر تفنگ یکی از اون کثافتا داره بلند میشه،‌ کاری جز جیغ کشیدن نمیشد بکنم و اومدم برم سمت سمانه که با یه لگد محکم سارا که به پهلوم زد سر جام بی حس موندم، سارا به طرف گفت:‌ هنوز زندش بزن خلاصش کن،‌ قدماش رو با اسلحه میدیدم که دارهبه سمت سمانه میره و به سختی تونستم دو زانو بشینم و التماس کردم که تو رو خدا نه تو رو خدا نه...همه چی داشت سیاه میشد و کاش اون اسلحه رو به سمت من میگرفت، سینا با یک تنه محکم طرف و پرت کرد و اسلحه رو از دستش قاپید، سر سارا نعره زد که بس کن سارا تمومش کننننننننننننننن،‌ میفهمی داری چیکار میکنی؟؟؟؟ سارا که از عصبانیت چشاش قرمز شده بود و به لرزه افتاده بود،‌ گفت از اولش ضعیف بودی ،‌از اولش احمق بودی و من بودم که باید همیشه دستتو میگرفتم بهت میفهموندم چیکار کنی یا نکنی، اگه یه ذره عرضه داشتی هیچ وقت به اینجا نمیرسیدیم سینا،‌ اتفاقا راست میگی باید تمومش کنم، همه اینا برای اینه که برای این جنده عوضی دل میسوزونی،‌چی شده هان چی شده حالا برات عزیز شده؟؟؟ این که یه تیکه گوشت بیشتر نبود برات چی شده سینا هان؟؟؟؟ باید تمومش کنم و خودم با دستای خودم تمومش میکنم،‌رفت سمت چاغویی که از دست سمانه افتاده بود برش داشت،‌ داشت به من نزدیک میشد که صدای مصطفی رو شنیدم که گفت: فکر نمیکردم نتیجه فداکاری محمد این بشه،‌اینه جواب اون مردونگی ؟؟؟ آره اینه جوابش؟؟؟سارا خندش گرفت و گفت:‌این دیگه کیه؟؟؟ چی داره میگه؟؟؟ مصطفی با قیافه و صورت خونی به سختی بلند شد و گفت:‌من مصطفی بهترین دوست پدرتون از دوران نو جوونیش هستم،‌البته الان دیگه انصاف نیست بگم پدرتون چون باورم نمیشه چیزی که میبینم نتیجه اون مردونگی محمد باشه نسبت به شما نمک نشناسا...سارا خنده بلندی کرد و گفت:‌این از کجا پیداش شد ؟؟؟ چرا چرت و پرت میگی؟؟؟ تو چی از پدر ما و زندگیمون میدونی آخه؟؟؟خیلی چیزا میدونم دخترکه شما دوتا نمیدونین،‌ محمد قبل از اینکه مادرتون ازدواج کنه عاشقش بود اما مادرتون کس دیگه ای رو انتخاب کرد... چندین سال گذشت و محمد سعی کرد فراموشش کنه تا اینکه یه شب که داشت برمیگشت خونه از قسمت تاریک کوچه صدایی میشنوه و میره جلو و زنی رو میبینه که بهش پناه آورده،‌زنی که گیر چندین مرد افتاده و بهش تجاوز کرده بودن... فداکاری ای که محمد کرد هیچ مردی نمیکنه، بعد 4 ماه که مشخص شد اون زن حامله هستش و از اونجایی که شوهر اون زن وازکتومی کرده بود و دیگه بچه دار نمیشد و اصلا پدر اون بچه ها مشخص نبود که کیه و کدوم یکی از اون آدمایی هستش که با اون زن همبستر شدن،‌ محمد رفت پیش شوهر اون زن و اعلام کرد که عشق به اون زن باعث شده که باهاش باشه و اون بچه تو شیکمش برای اون هستن،‌ که البته وقتی به دنیا اومدن مشخص شد بچه ها هستن نه یک بچه... حالا همون بچه ها دارن سر دخترای مردم بلایی رو میارن که سر مادر خودشون اومده، با بی حیایی و نامردی دارن فداکاری اون مرد رو ضایع میکنن، شرم کنین و به خودتون نگاه کنین، بذارید این طفلای معصوم برن و فداکاری پدرتون رو البته اگه به عنوان پدر قبولش دارین حروم نکنین...سارا خنده جنون آمیزی کرد و گفت: پیرمرد نمیخواد با این داستانای مسخره ما رو خر فرض کنی، من امروز به حرف داداشیم گوش میدم و همه چی رو تموم میکنم،‌ چاقو به دست اومد به سمت من،‌ با لگد محکم به شونه ام پرتم کرد رو زمین و جلوم دوزانو نشست ، با لبخند جنون وارش به چشام نگاه کرد، قیافش غضبناک و عصبانی شد و چاقو رو برد بالا، چشام و بستم و به نگار فکر میکردم،‌ حداقل خوشحال بودم که حداقل با کشتن من کینه هاش تموم میشه و بقیه رو ول میکنه...صدای چند لحظه پیش که سمانه گلوله خورده بود تکرار شد...چشامو باز کردم و دیدم گلوی سارا حدودا پاره شده وخون به شدت ازش بیرون میاد،‌ سرمو چرخوندم و این بار دود از تفنگی میومد که سینا دستش بود...چشمای لرزون و پر از وحشت سارا به سمت سینا خیره شده بود و افتاد کنارم، ‌نیمدونم چرا اما نا خواسته با همه انرژیم بلند شدم و دستمو گذاشتم رو گلوش که کمتر خون ریزی کنه،‌ هیچ وقت چشمای وحشت زده سارا ندیده بودم که حالا فقط ترس بود که از چشمای لرزونش دیده میشد،‌ خیره شده بود به من،‌ صدای هم همه بین آدمای اونجا که به ترکی حرف میزدن بلند شد و نمیدونم مصطفی چی بهشون گفت که دونه به دونه پا به فرار گذاشتن، سارا همینجور به من نگاه میکرد و خون ریزیش شدید تر میشد، یک قطره اشک از چشمش اومد... تصویر سارا که تو آموزشگاه و برگه هایی از دستش افتاد و اون قطره اشک رو گونه اش دلیل و شروع دوستیمون شد ،‌جلوم زنده شد...نمیدونم اون داشت به چی فکر میکرد ،‌فقط به من خیره شده بود با چند تا تکون شدید تنش از دنیا رفت...مصطفی سریع زنگ زد به اورژانس و به پلیس، میگفت فکر نمیکرده که همچین شرایطی بوده باشه و میخواستن با میلاد بررسی کنن و بعدش به پلیس خبر بدن که ریختن سرشون، هاینه و سمانه رو سوار برانکارد کردن، اومدم بلند بشم که دیدم خودم هم لازمه ببرن، سارا دیگه تموم کرده بود و سینا رفته بود اسلحه به دست نشسته بود ،‌زل زده بود به زمین و قیافه اونم دست کمی از چهره مرده سارا نداشت، پلیسا به دستاش دستبند زدن و بردنش... رو تخت بیمارستان بودم و هوشیاریم خوب بود و متوجه شدم که تیر به قفسه سینه سمانه خورده اما به قلب آسیب نرسونده، هانیه هم اوضاع خوبی نداشت اما دکتر گفت:‌خطر برای اونم رفع شده و قابل بازگشته، به میلاد گفتم که به ندا خبر بده و فعلا لازم نیست به بابای هانیه چیزی بگیم و خودش که بهوش اومد تصمیم میگیره...چشام و بسته بودم و هنوز باورم نمیشد که چه اتفاقایی افتاده،‌ از خستگی که چندین شب نخوابیده بودم و ضعف داشتم خوابم برد... با صدای مهربون ترلان از خواب بیدار شدم که میگفت :‌بیدار شو شیوا چقدر میخوابی، بیشتر از 12 ساعته که خوابیدی دختر، پاشو دکتر برات دارو تجویز کرده و باید بخوری، اولین چیزی که بهش گفتم سمانه و هانیه بود... ترلان گفت:‌نگران نباش دختر خطر از جفتشون گذشته و به زودی از من و تو هم سرحال تر میشن ، دختر بزرگم و خبر کردم و تختشون کنار همه و پیششونه اگه کاری داشتن انجام بده... دست ترلان و گرفتم و گفتم چطوری میتونم این همه محبت و جبران کنم؟؟؟من حالم بهتر از هانیه و سمانه بود و پلیس از من شروع کرد، چندین بازجویی و سوالای زیاد،‌ صادقانه به همش جواب دادم و گفتن تا اجازه ندادن حق ترک ترکیه رو نداریم،‌ بعد یک روز موفق شدم از جام بلند شم و هر چند با درد راه برم، رفتم تو اتاقی که هانیه و سمانه بستری بودن، کل قفسه سینه سمانه بانداژ بود و بهش از بس مسکن میزدن خواب بود، صندلی گذاشتم و شروع کردم به صورت تمام کبود هانیه،‌ جز اشک ریختن کاری نمیشد بکنم، دیدم لباش داره تکون میخوره و شروع کرد حرف زدن و گفت: به این لعنتیا بگو آب که نمیذارن بخورم حداقل یه لیوان چایی برام بیارن، نا خواسته لبخند رو لبام نشست و گفتم از دست تو دختر،‌ به سختی لبخند کم رنگی رو صورت کبود شدش نشست...بلاخره بعد دوماه پلیس دیگه با ما کاری نداشت و میتونستیم برگردیم آلمان، مشکل اصلی سمانه بود که باید دیپورت میشد ایران، طی یه تماس تصویری که با صادق گرفتم گفت: اصلا جای نگرانی نیست و سمانه بیاد ایران هم مشکلی براش پیش نمیاد و با پرونده ای که پلیس ترکیه تکمیل کرده مشخص شده که ربوده شده و من هواشو دارم و هر لحظه که اراده بکنه و بخواد میفرستمش پیش خودتون... از سرنوشت سینا هیچی بهمون نگفتن و گفتن دیگه به ما مربوط نمیشه...سمانه هنوز به شدت افسرده و داغون بود و معلوم بود دو سال شکنجه روح روانش رو نابود کرده بود، ازش قول گرفتم که تو اولین فرصت بیاد پیش ما و هر جور شده پناهندگیش رو میگیریم و پیش بهترین دکترای روانشناس درمانش میکنیم، هنوز ترس و تو چشاش میدیدم و بهش اطمینان دادم که صادق تو ایران هواشو داره و مثل کوه پشتشه... به میلاد گفتم که ببینه سمانه با کدوم پرواز داره دیپورت میشه که خودشم همون بلیط رو بگیره،‌ میلاد مکث کرد و گفت:‌ دیگه قرار نیست برگرده ایران،‌ میخوام بیام آلمان و کاراش و هماهنگیاشم کردم... ادامه داد که: ندا ازم خواسته که برم و منم براش شرط گذاشتم، به خنده و تعجب بهش گفتم چه شرطی؟؟؟ سرشو انداخت پایین و گفت:‌ازدواج...هاج و واج مونده بودم و نمیدونستم چی بگم، هاینه از پشت هورا کشید و گفت:‌مبارکه،‌بلاخره رقیب سر سخت من از میدان به در شد،‌ شیوا در بست برای خودم شد، بهش اخم کردمو گفتم هانیه خفه شو مصطفی خونست و میشنوه...تو سفارت از سمانه خدافظی کردیم ، رسید ایران و صادق رفته بود فرودگاه تحویلش گرفت و خیالمون راحت شد، میلاد هم چند روزی طول میکشید ویزاش حاضر بشه و ما زودتر حرکت میکردیم،‌ مصطفی و ترلان رسوندنمون فرودگاه، خودمو مدیون جفتشون میدونستم، بهشون قول دادم بازم بیام ترکیه و بهشون سر بزنم... سوار هواپیما شدیم و دلم داشت برای دیدن نگار عزیزم پرواز میکرد... حالا ایندفعه من بودم که دستای گرم و پر محبت هانیه رو تو دستام فشار میدادم...

پایان

"آتش اگر ميدانست سرانجامش خاكستر است ، اينگونه زبانه نميكشيد"
     
#139 | Posted: 10 Dec 2017 12:23 | Edited By: Boysexi0098
اصلاحیه

ادامه قسمت ۱ سراب عشق

نویسنده : شیوا


و رفتم سر جای خودم و فرداش دوباره با درد شدید بیضه هام بیدار شدم و سرم داشت منفجر میشد و به گفته خود سارا چشمام قرمز شده بود...
امتحانای ترم اول و دادیم و قرار شد یک هفته ای بریم تهران، مامان با اینکه قول داده بود بهمون سر بزنه اما غیر از همون بار اول که اومد خونه رو دید و وسایل خونه و تهیه کردیم و چیندیم دیگه نیومده بود. چند روز سه تایی با هم بودیم و تا اینکه شهرام زنگ زد بهمون و پیشنهاد یک سفر به کیش داد،‌گفتش با تور میریم و 4 روزه برمیگردیم،‌ مامانم به خاطر شرایط مالی داشت من و من میکرد که شهرام بهش گیر داد و گفت من خودم بلیطا رو میگیرم و تور و ثبت نام میکنم و بعدا هر وقت داشتی باهام حساب کن،‌سارا خیلی استقبال کرد و مادرم تو رودروایسی قبول کرد،‌ توی فرودگاه که داشتیم سوار میشدیم از شهرام حسابی تشکر کردم که باعث خوشحالی مادرم و سارا شده،‌زد رو شونه هام و گفت این حرفا چیه پسرم، هیچ فرقی بین تو و شهروز (‌پسرش) و سارا و دخترم نیست،‌شما هم بچه های خودمین و دیگه لازم نیست هی ازم تشکر کنی. با همه وجودم شهرام و زنش و دوست داشتم که تو این شرایط سخت مادرم، که دیگه عموهام شرایط کمک بیشتر نداشتن اینجور حامی ما شده بود و هوامونو داشت. توی کیش دو تا اتاق سه نفره گرفته بودیم و روز اول حسابی همگی برامون تازگی داشت و خوش گذشت بهمون،‌ سارا یک مانتو نارجی و با یک ساپورت سفید تنش کرده بود و یک شال سفید که بود و نبودش فرق چندانی نداشت رو سرش گذاشته بود،‌ آخر شب بعد خوردن شام رفتیم یه پارک که توش یه دریاچه مصنوعی بزرگ بود که میشد با این قایق های دو نفره تو آب رفت،‌شهرام و پسرش سوار یه قایق شدن و من و سارا هم سوار یه قایق ،‌مادرم و سهیلا نشسته بودن رو نیمکت و گفتن ما دیگه خسته شدیم،‌ هوای معتدل و عالی ای بود و واقعا با این همه که کل روز بیرون بودیم هنوز انرژی داشتیم،‌بعد چند بار شوخی کردن با شهرام و به هم کوبیدن قایقا از هم جدا شدیم و من و سارا به سمت دیگه قایقمون رو هدایت کردیم که کمی تو سکوت اون دریاچه باشیم. سارا داشت اطراف و نگاه میکرد و دستاشو از هم باز کرده بود و حسابی از این سکوت و تاریکی دریاچه داشت لذت میبرد، نگاهم افتاد به پاهاش و رونای جمع شده و به هم چسبیدش که تو این ساپورت سفید رنگ زیبایی چند برابر گرفته بودن به خودشون،‌ مانتوش کاملا بالا رفته بود و کل پاهاش و روناش دیده میشد،‌ تو رویام بود که بتونم دستامو ببرم بین رونای به هم چسبیده و نرمش و مالش بدمشون،‌ سارا صدام زد و به خودم اومدم، بهم گفت خب چطوری سینا جونی؟ خوش میگذره یا نه؟؟؟ به نظرت روز اول چطور بود؟؟؟ بهش گفتم عالی بود سارا، واقعا باید ممنون شهرام و سهیلا باشیم که اینجور هوامونو دارن و بهمون توجه میکنن... منتظر تایید حرفم توسط سارا بودم که یادم نبود که هیچ وقت سارا قابل پیشبینی نیست،‌سارا تو جوابم گفت مطمئنی که شهرام داره از سر دلسوزی و مفت و مجانی، اینجوری بهمون حال میده و هوامونو داره؟؟؟ از جوابش جا خوردم و گفتم خب چه دلیلی میتونه داشته باشه آخه؟ ما که چیزی نداریم که بهش بدیم،‌تازه چند وقته حسابی شرایط مالی مامان به هم ریختس و اصلا سودی برای شهرام نداریم. سارا یه لبخندی زد و گفت اوکی بیخیال ، فعلا و خوش باشیم و بهش فکر نکن،‌بعد این جملش دست من و گرفت تو دستش و گفت چقدر این دریاچه آرامش بخشه سینا...
میدونستم که اون لحظه دیگه نمیتونم بهش اصرار کنم که بهم بگه چی تو سرشه و منظورش از این جملش درباره شهرام چی بوده،‌تصمیم گرفتم بعدا سر فرصت حتما ازش بپرسم. خیلی دیر وقت رسیدیم هتل و حسابی خسته بودیم،‌ اتاق ما یه تخت دو نفره بود و یه تخت یه نفره،‌من داشتم تخت یه نفره رو مرتب میکردم که مامان اومد و با خنده گفت چیکار میکنی سینا،‌جا خواستیم و جا نشین نخواستیم، شما جفتتون خیلی خوش خوابین که حالا اون سارای وحشی رو میخوایی بندازی به جون من با این همه خستگیم نذاره بخوابم و تا صبح لگد بارونم کنه؟؟؟ حسابی خندم گرفت و گفتم باشه بیا برای تو مرتبش میکنم،‌سارا هم نشسته بود رو تخت دو نفره و داشت به ما میخندید، خیلی زود مامان از خستگی زیاد بیهوش شد و صدای خر و پفش اتاق و برداشته بود. من و سارا هم زمان داشتیم با هم بهش نگاه میکردیم که تو خواب غلط زد و پشتشو به ما کرد،‌ سارا یه آهی کشید و گفت مامانمون داره کم کم پیر میشه،‌ بهش گفتم این چه حرفیه سارا هنوزم جوونه و خیلی هم خوشگله، سارا نگام کرد و با پوزخند مرموزی گفت آره راست میگی ،‌فقط تو اینجوری فکر نمیکنی... بهش گفتم سارا امشب چت شده همش رمزی و مرموز حرف میزنی،‌خب درست بگو ببینم چته تو امشب چرا دنده لجی آخه هر چی من میگم. صورتشو آورد نزدیک صورتمو لپمو بوس زد و گفت من غلط بکنم با داداش کوچولوم لج کنم،‌الان روتو اونور کن من میخوام لباسمو عوض کنم. از لمس لباش رو گونه صورتم همه احساسم به سارا دوباره بیدار شد و دلم لرزید، تصور اینکه الان سارا داره پشتم به فاصله نزدیک لخت میشه و لباسشو عوض میکنه داشت دیوونم میکرد. بعد چند دقیقه گفت خب آزادی میتونی برگردی، وقتی برگشتم دیدم شلوار ساده و پیرهن ساده تنش کرده و دیگه خبری از اون شلوارک و تاپای سکسی که تو خونه تنهایی تنش میکنه نیست. منم بلند شدم و بهش گفتم حالا خودت پشتتو بکنم من لباس عوض کنم،‌به خنده گفت برو بابا چی حالا داری که من بخوام دید بزنم،‌ گرفت دراز کشید رو تخت و اصلا پشتشو نکرد، لباسمو عوض کردم و یه شلوارک و زیرپوش پوشیدم و رفتم منم دراز کشیدم رو تخت. سارا به پهلو روش به من بود و همونجوری خوابش برد، با اینکه منم خیلی خسته بودم تصمیم گرفتم چند دقیقه صورت قشنگش که تو خواب قشنگ تر هم میشد نگاه کنم و بعد بخوابم،‌ بعد چند دقیقه نگاه کردن دستم و بردم تو موهاش و آروم شروع کردم به نوازش موهاش،‌ آروم صورتمو بردم نزدیک صورتش و لبام و گذاشتم رو گونش و بوسش کردم ،‌نمیدونم کی خوابم برد ،‌وقتی بیدار شدم دیدم دستم کامل در کمر سارا هستش و یه پام هم رو پاش هستش و همینجوری به پهلو رو به روی هم خوابیدیم و حدودا بغلش کردم،‌ سریع دست و پام و برداشتم تا بیدار نشده ،‌ که سارا از خواب پرید و خواب آلود گفت عه چته سینا ، چیکار میکنی بیدارم کردی، گفتم ببخشید منم خواب بودم که به تو خوردم، سارا همونجوری خواب آلود پشتشو کرد و گفت مطمئنی فقط بهم خوردی و خواب بودی؟؟؟

ادامه...

"آتش اگر ميدانست سرانجامش خاكستر است ، اينگونه زبانه نميكشيد"
     
     
#140 | Posted: 10 Dec 2017 12:40
اصلاحیه

ادامه قسمت ۲ سراب عشق

نویسنده : شیوا


چند بار خواستم ارضا بشم که با متوقف کردن تلمبه زدنم سعی خودمو کردم که آبم نیاد،‌ سارا چند بار با صدای خمارش بهم گفت فقط توش نریزی سینا. تلمبه زدنام شدید تر شده بودم و شروع کردم لبای سارا رو مکیدن، تو همین حین بدن یه هو یخ کرده و کرخت شده سارا رو حس کردم که متوجه شدم ارضا شده و این حالتا رو از پسرای دیگه شنیده بودم، حس خوبی داشتم که اونم ارضا شده و مثل سری قبل فقط اذیت نشده، ‌شدت تلمبه زدن تو کس سارا رو بیشتر کردم و لحظه ای که آبم میخواست بیاد درش آوردم و آبم و ریختم رو شیکم سارا...
بی حال کنار هم دراز کشیده بودیم و ایندفعه خبری از اون عذاب وجدان نبود و حسابی سر حال بودم، دیگه از رفتن بقیه خیلی میگذشت و باید سریع خودمونو جمع و جور میکردیم، سارا همونجوری لخت پاشد و گفت من باید برم دوش بگیرم،‌بهش گفتم منم میتونم بیام؟؟ پیشنهادم کمی غیر منتظره بود براش و با مکث نگام کرد و گفت باشه فقط زود باش که الانه که برسن. دو تایی رفتیم حموم و سارا داشت خودشو زیر دوش میشست و آب منی منو که رو شیکمش خشک شده بود با دستش پاک میکرد، اولین بار بود بدن تمام لخت خیس شده سارا رو تو روشنایی روز و اینجور دقیق و از نزدیک میدیدم، قطره های آب که از رو سینه هاش غلت زنان به سمت پایین میرفتن و این برجستگی رویایی رو رد میکردن میرسیدن به کون گرد و قشنگ سارا و روونه میشدن سمت رونای سفیدش... رفتم سمتش و دستاشو گرفتم و بغلش کردم و بهش گفتم دوست دارم سارا... دستای اونم رو کمرم حس کردم که داره فشارم میده و گفت که: منم دوست دارم لعنتی...


ادامه...

"آتش اگر ميدانست سرانجامش خاكستر است ، اينگونه زبانه نميكشيد"
     
صفحه  صفحه 14 از 15:  « پیشین  1  ...  12  13  14  15  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / رمان شيوا بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2017 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites