تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

داستان سکسی عبور ممنوع

صفحه  صفحه 1 از 5:  1  2  3  4  5  پسین »  
#1 | Posted: 18 Sep 2017 20:40
داستان سکسی عبور ممنوع

موضوع: محارم
تعداد قسمت: بالای 30
نویسنده: ارمان

خلایق هرچه لایق
     
#2 | Posted: 19 Sep 2017 04:32
داستان اول
متلک..
اسم من سهرابه تو یه خانواده شیش نفری هستم دو تا برادر و دوتا خواهریم برادر و خواهر بزرگتر ازدواج کردند و من و خواهر کوچکترم اسمش ساحل موضوع این داستانه..
ساحل تازه رفته بود اول دبیرستان من هم دوم دبیرستان بودم مدرسه ما نزدیک دبیرستان ساحل اینا بود و من اونموقع تازه تازه دختر بازی رو یاد گرفته بودیم من صبحی بودم خواهرم ظهری.. همیشه ساعت تعطیلی مدرسمون جوری بود که دخترا هم دیگه مدرسه شون باشن کمتر اتفاق میافتاد یا تک توک چند تا از دخترا تو راه میدیدم اونا هم از گزند متلک های ما بینصیب نمیشدن..
من یه مدت بود با دوست دخترم به هم زده بودم و تو سال جدید تحصیلی دنبال یه کیس مناسب بودم..و غروب که میشد با بچه ها میرفتیم دم همون دبیرستان دختر بازی..این اتفاقی که واسه اکثر نوجوون ها تو این سن افتاده اما کمتر پیش میاد که با دوستات باشی و یکی از کسایی که بهشون متلک بگی خواهرت باشه..
اما ساحل دختر تپلی البته نسبت به دخترای همسنش بود وسینه هاش تازه شکل گرفته بود و قیافه بامزه ای داشت و تو خونه مثل بیشتر دخترا لوس و چغولی منو زیاد میکرد..اصلا ادم جرات نمیکرد جلوش کاری کنه زودی میزاشت کف دست بابام..و اما جو خونه ما هم مثل بیشتر خانواده حداقل چند سال پیش سنگین بود یعنی شاید خواهرم بزرگترم قبل ازدواجش تو خونه طبیعییه بدون روسری باشه اما لباس راحتی تو خونه همش سنگین بود مثل تیشرت دامن بلند شلوار..البته نه به شوری شور.. اما تقریبا مثل بیشتر مردم..و ساحل هم حالا چون یه کم سنش پایین بود و ته تغاری بود راحتتر بود..
ماجرا از زمانی شروع شد اون موقع دیگه قلق پیچوندن مدرسه و دبیرستان اومده بود دستمون.. با یکی از بچه ها که تازه به شهر ما اومده بودند و اراکی بود..سامان خیلی عیاق شده بودم .. دوشنبه بود که زنگ اخر تاریخ معاصر داشتیم معلم به خاطر کاری که داشت ما رو زودتر تعطیل کرد..
موقع برگشتن با این رفیقم داشتیم باقالی میخوردیم که یهو سه تا دختر از پشتمون رد شدن که شروع کردیم به متلک گفتن و اونا هم پروتر ازما جواب میدادن و دوباره چند تا دختر دیگه رد شدن اینها رو هم بی نصیب نزاشتم سامان یه کم ساده و بچه شهرستانی بود از متلک های من به دخترا و حاضر جوابی من داشت لذت میبرد..و کمتر حرف میزد و داشت اموزش میدید.دیگه انقدر تابلو بازی دراوردیم که منو جو گرفته بود که مثلا سامان پیش خودش فکر کنه من عجب کس بازیم..
تقریبا تو اون راسته همه رو از متلک های خودم بی نصیب نزاشتم ..داشتم سامان تا یه مسیری میرسوندم که از اونجا به بعد سوار ماشین باید میشد بره خونشون..که یهو دیدم خواهرم داره با یه دختر خوشگل خوش هیکل سبزه از روبرو میان دختره بیشتر موهاش بیرون بود..و البته خواهرم همینطور..وای اصلا فکر اینو نمیکردم ساحل از جلومون در بیاد.اونم اینجوری تا اومدم به خودم بیام که منو نبینه و یه جوری از کنارشون رد شم برم دیدم سامان یه دفعه گفت سلام خانم خشکله..و وقتی رد شدیم قشنگ هر دوتاشون برگشتن یه سامان رو کرد به دوست خواهرم خیلی مودب گفت البته شما هم خوشگلی و به خواهرم اشاره کرد گفت ولی ایشون به دلم نشسته...
وای دوست داشتم زمین دهن وا کنه من برم توش خواهرم با یه قیافه خیلی معمولی به نیشخند موذیانه از اونایی قبلا تو خونه میزد بعد چغلی میکرد زد و بدون هیچ حرفی دست دوستشو که هنوز تو شوک متلک سامان بود کشوند برد که من قفل بودم سامان دستمو گرفت گفت بیا بریم دنبالشون اونا دونفرن ما هم دونفر..
وای این تا الان لال بود درست جایی که نباید ضر بزنه متلک گفت..
کاشکی همونحا جلو خواهرم میزدم تو گوشش..حداقل ساحل میفهمید من بیخبرم..البته با اون اتفاقی یهویی که افتاد و چهره شوکه من باید فهمیده باشه که اتفاقی بود..ولی کاش میزدم تو گوش سامان اینطوری بهتر بود..اصلا کاش از اینطرف نمیومدیم ..اصلا به من چه کاش از مسیر خودم جدا میشدم میرفتم اینم تنها میومد..داشتم به این چیزا فکر میکردم که یه دفعه با ارنج سامان که پهلوم زد به خودم اومدم گفت سهراب با توام نگاه دختر سفید تپلی برگشت بیا بریم دنبالشون سرمو اوردم بالا دیدم خواهرم داره از فاصله صد متری ما رو نگاه میکنه و دوباره برگشت به مسیر ادامه بده منم بزور خودن خونسرد نشون دادم گفتم مگه بیکاریم..این همه دختر رد کردیم بریم دنبال اینا..تازه الان دارن میرن مدرسه زیاد نمیشه کاری کرد..سامان فکر میکرد من تجربه بالایی دارم دیگه زیاد گیر نداد رفت ایستگاه اتوبوس نشست تا ماشین بیاد بره یه کم هنگ بودم همونجا تو ایستگاه نشستم داشتم به شبم فکر میکردم که بابام بیاد خونه بشنوه روزگارم سیاهه..داشتم به نقشه ای فکر میکردم که جطور مخ خواهرمو بزنم به بابام نگه ..ساحل عجب آتویی از من دستش بود روزگارم سیاه بود ..باید یه فکری میکردم..
که با رسیدن اتوبوس یه دفعه سامان گفت ولی من از اون دختر تپلیه خوشم اومد..ایندفعه ببینمش شاید بتونم باهاش دوست بشم..بعد گفت فعلا سهراب ما رفتیم دمت گرم ما رو تا اینجا رسوندی..خیلی خوش گذشت و رفت داخل اتوبوس..
من چرا انقدر بیغیرت شده بودم .چرا نزدم تو دهنش اون داره در مورد خواهر من صحبت میکنه..
وای انقدر استرس کتک خوردن و برخورد بابام با خودم داشتم اصلا همه چیز تو روح وجسمم خشک شده بود
بله اقا سهراب چیزی که عوض داره گله نداره..
من خودم تو کل زمان دختر بازیم انقدر مثل امروز متلک نگفته بودم..اما بدجور جو گرفته بود منو داشتم عشق میکردم احساس برتری..
ولی با اومدن ساحل و دوستش سامان بدجور گزاشت تو کاسم بدون اینکه از ماجرا خبر داشته باشه..
تو مسیر برگشت خونه بالاخره به یه نتیجه رسیدم که از چی بگذرم و چطور التماس ساحل بکنم که به بابام نگه..اصلا فکرشو میکردن تنم میلرزید..اصلا تنها فقط چند درصد امید داشتم ساحل بتونم راضی کنم به بابام نگه..
وقتی رسیدم خونه اصلا نتوستم غذا بخورم رفتم به بهانه خستگی دراز کشیدم و به این اتفاق لعنتی و سرانجامش فکر میکردم..
و تا یکی دوساعت دیگه ساحل از مدرسه میاد باید یه جوری تو خیابون جلوشو بگیرم و التماسش کنم شاید راضی بشه..
که دوباره با اومد مادرم و گفت حمید دامادمون تصادف کرده و زنگ زده که من برم خونشون مدارک ماشینش جا گذاشته براش ببرم..
وای بدترین خبر ممکن.نه میشد بپیچونم نه زمان داشتم که موقع برگشت ساحل از مدرسه بتونم باهاش صحبت کنم..
تا رفتم مدارک بیارم از اون سر شهر ببرم برای دامادمون اونجام کلی الاف شدیم ساعت شده بود نه نیم شب..و ساحل ساعت پنج رب تعطیل میشد..
و وقتی دامادمون به خونه زنگ زد گفت الان دیر وقته من سهراب با خودم میبرم خونه خودمون..و مادرم مخالفت کرد گفت که صبح باید بره مدرسه وسایلش همه اینجا هست گفتم حتما خبری شده..ای ساحل کاشکی اصلا تو نبودی...
رسیدم خونه ساعت ده بود مادرم در برام باز کردبا گفتن الهی سهراب جان خسته شدی مادر بیا شام کتلت برات درست کردم نهار درست حسابیم که بچم نخورد..بهترین زمان اون روز بعد اتفاق ظهر برام بود فهمیدم ساحل به بابام نگفته ..بعد شام ساحل بعضی موقع ها یواشکی یه نگاهی بهم میکرد اما من سعی میکردم نگاهمو ازش بدزدم تا حداقل تو استرس تهدید با نگاهش نباشم به غیر از این بقیه رفتارش عادی بود.

خلایق هرچه لایق
     
#3 | Posted: 20 Sep 2017 00:18
panibal:
داستان سکسی عبور ممنوع

خیلی باحاله بقیشوبزار لطفا و ادامش بده خواهشن
     
#4 | Posted: 20 Sep 2017 07:58
خب اینطور که مشخصه تم این داستانم مثل داستان نیمه کاره(اون مانتو تنگه) قبل هستش، خب چه کاریه همونو تموم میکردی
     
#5 | Posted: 21 Sep 2017 12:36
ادامه بده
     
#6 | Posted: 21 Sep 2017 18:26
متلک2
تا چند روز استرس همراهم بود اما خبری نشد خودم سعی میکردم گزند دست خواهرم ندم که یه موقع دهن لقی کنه .. یه چند هفته ای گذشته بود.اوضاع اروم شده بود و منم کم کم خیالم راحت شده بود البته تو این چند وقت کمتر با ساحل روبرو میشدم ولی به هر حال پیش خودم قشنگ حس کردم خطر از بیخ گوشم گذشت..
دوباره اون شادابی قبل پیدا کردم و اینبار هم غروب که میشد مو ها ژل زده تیپ ترو تمیز دم مدرسه دخترونه البته همیشه مخالف جهت خونمون بیشتر به دخترای که اون مسیر میرفتند زوم میکردم که یه موقع تو مسیر خونه دوباره با ساحل روبرو نشم..
هرروز دختر بازی جزو برنامه ام بود هنوز مخ نزده بودم..یه روز پنجشنبه بود خونه بردارم شام دعوت بودیم پدرو مادرم زودتر رفته بودند قرار بود وقتی ساحل از مدرسه اومد من و اون باهم بریم.. اونروز با دوتا از بچه های اویزون مدرسه دخترونه واستاده بودیم که اینبار با اشاره یاشار رفیقم که گفت اونجارو فکر کنم اون بچه سوسولا مخ اون دو تا دختره زدند سرمو برگردوندم دیدم ساحل خواهرم با همون دوستش خوش هیکل سبزه که بعدا فهمیدم اسمش یاسمنه..
اون دوتا پسر سوسول از ما پلاس تر همیشه مثل ما اون دوربرا بودند چسبیده بودند به خواهرم یاسمن یکی از اونطرف داشت مخ یاسی میزد یکی از این طرف مخ خواهرمو .معلوم بود که یاسی و ساحل رام شده بودند اینو از خنده و جواب دادن به پسرا میشد فهمید ..
کلم داشت سوت میکشید نمیدونسنم باید چیکار کنم چه عکس العملی نشون بدم خونم به جوش اومده بود به قول معروف رگ غیرتم باد کرده بود اونا درست انور خیابون روبروی ما بودند سریع نقشه ای به ذهنم اومد گفتم بزار برن جلوتر بعد از بچه ها خداحافظی کنم برم حال اون دوتا سوسولو بگیرم تا رفیقام نفهمند اونی یکی از اون دخترایی که داشت با پسرا دل و قلوه میداد خواهره من تا رفیقام پیچوندم سرمو کردم ببینم کدوم سمتی میرن ساحل هم از پنجاه متری داشت اطرف شو نگاه میکرد با یکی از اون پسرا گرم گرفته بود که از اون فاصله منو دید انگار هنگ کرده بود ..منم بدتر از خواهرم انگار پاهای منم قفل شده بود حس بدی داشتم تمام تنم میلرزید از این اتفاق شاید بهتر بگم بی ابرویی از خودم خجالت میکشیدم و هی دعا دعا میکردم که رفیقام نفهمن خواهر من بود حتی وقتی ساحل منو دید رغبتم برای دعوا کردن کم شده بود و دوست نداشتم اون پسرا که هرروز هم میدیدم بفهمن اینی که مخشو زدن خواهر منه..
اما ساحل که تازه به خودش اومده بود نمیدونم به اونا چی گفت و از دور انگار داشت فحش میداد از همینجا هم معلوم بود که حتی دوستشم از رفتار ساحل تعجب کرده بود که خواهرم بعد با سرعت از اونا دور شد..این رفتار ساحل انقدر تابلو که قشنگ میشد فهمید میخواد به من یه جورایی بفهمونه که مزاحم بودند و منم مسیر برگشت خونه رو در پیش گرفتم و پشت سر خواهرم با فاصله میرفتم انگار میخواستم زود برسیم خونه تا من بکشمش..تمام دق دلی اون تحقیر که تا لحظات پیش تحمل کرده بودم میخواستم سر خواهرم که باعث این بود در بیارم یه کم راه رفته بودم از عصبانیتم کم شده بود و حتی یه حسی که دیگه آتوی من از ساحل دارم خیلی خیلی بدتر از ماجرای اونروز با سامانه..
نمیدونستم باید چیکار کنم بزنمش بعد به بابا خانواده بگم نگم..کلا سردرگم بودم اگه بگم خو اونم مال منو تعریف میکنه..حتما برام گرون تموم میشه اگه بابام بفهمه من با رفیقم به خواهر خودم جلوی خودم متلک گفتیم.حالا که بیشتر اروم شده بودم تصمیم گرفتم فقط بهش تشر بزنم تهدیدش کنم و بترسونمش تا دور این کارارو خط بکشه
یه کوچه بود به نزدیک خونمون برسیم که یه پسره انقدر با صدای بلند به ساحل متلک گفت و با کلمه نازتو بخورم خشگله..
انقدر سرعت خواهرم زیاد بود که پسر نتونست به جمله دومش برسه و سر خرو کم کرد به سمت من حرکت کرد..میخواستم وقتی رسید بهم چنان بی هوا با مشت بزنم تو صورتش دستامو سفت کردم چند قدمو مونده بود بهم برسه اونم بیخبر از همه جا خیلی عادی داشت مسیرشو میرفت من سرجام واستادم چند ثانیه مونده بود بهم برسه سرمو بالا کردم که درست بزنم زیر چشمش تا یه بادمجون براش یادگاری بزارم دیدم ساحل واستاده داره نگاه میکنه..همه چیز تو صدم ثانیه فراموش کردم تمام حواسم به خواهرم بود که با تنه پسره که محکم خورد بهم که بدنمو جابه جا کرد بازم بلند مثل همون متلک چند لحظه پیشش به خواهرم بلند گفت حواست کجاست ..من عاشقم تو چته عمو ..قفل قفل مثل مجسمه بودم اونم یه نگاه بهم کرد گفت رد دادی داداش خدا شفات بده
بعد اروم مسیرشو گرفت رفت تا به خودم اومدم دیدم ساحلم دیگه تو مسیر دیدم نیست...به حرکتم به سمت خونه ادامه دادم..وای چرا به این بچه پرو جیزی نگفتم چرا جرات نکردم بزنم تو صورتش..کاشکی میزدمش..چرا اونطوری شدم من!! نمیدونستم چم شده دلهره شدیدی گرفته بودم .وقتی رسیدم دم خونه یه یه ربی همون در خونه سر خودمو گرم کردم و یه کم فکر کردم که از کجا شروع کنم و اصلا باید با خواهرم چه برخوردی داشته باشم .رفتم تو خونه ساحل رفته بود حموم یه کم منتظرش شدم دیدم نیومده رفتم پشت در حموم بهش بگم زودتر بیاد بیرون ..صدای گریه میومد از تو حموم ..دلم حری ریخت ..اه قشنگ فهمیدم خواهرم الان چه حالی داره ..وای درست شبیه حال اونروز من.. البته میدونستم این دختره پس صد برابر بیشتر از ماجرای اونروز من حالش بده و حتما داشت پیش خودش فکر میکرد من اگه به خانواده بگم راجب اون چه فکری میکنن اصلا اون باید چیکار کنه .و دقیقا خواهرم درک کردم دلم براش سوخت تصمیم گرفتم مثل خودش ماجرا به روش نیارم درسته اون دختر بود و داستانش با من فرق میکرد اما شنیدن گریه هاش نظرمو عوض کرد..نمیدونم شاید طرز فکرم عوض شده بود..به هر حال از در حموم فاصله گرفتم و صدامو صاف کردم گفتم ساحل بجنب باید زودتر بریم داداش اینا منتظرن..
صدای ساحل با یه عالمه غم بغص بعد گری..ه یواش گفت باشه دارم میام..
رو مبل نشسته بودم داشتم به این فکر میکردم ساحل چقدر عوض شده..این تا پارسال اصلا موهاش معلوم نبود الان اصلا مقنعه مدرسه شو نزاره سنگین تره ؟!حتما اون دختره دوستش خوش هیکله خرابش کرده..
یعنی اگه منو نمیدید الان دوست پسر داشت!..اصلا نمیتونستم اینو هضم کنم خواهرم ساحل باورش برام سخت بود داشت اونجوری با اون پسره حرف میزد ..بله اقا سهراب اون دخترایی که تو بهشون متلک میگی هم خواهر یکی دیگه اند..تو افکارم غرق بودم دیدم ساحل گفت بریم سهراب
سرمو بلند کردم تازه متوجه شدم خواهرم چه تو دلبرویی شده چه استیلی داره با اینکه یه خورده تپل بود اما بیشتر به جذابیتش کمک کرده بود چه تیپی هم زده بود یه بارونی کوتاه البته سنگین سرمه ای با یه شلوار لی تنگ وقتی رفتیم حیاط بوت پاش کرد قشنگ متوجه شدم این ساحل پارسال نیست خواهرم بزرگ شده بود قیافه دخترانه قشنگ شکل گرفته بود..پس معلوم بود برای چی اون سوسول میخواسته مخ خواهرمو بزنه الان که دقت کردم نه تنها از اون دوستش یاسمن کمتر نیست بلکه خیلی خیلی بهتره..تازه یاد اون سوسولا افتادن که پسر خوش تیپ تره داشت با ساحل حرف میزد..
یه دفعه انگار اونم دقیقا همون نقشه منو کشیده بود که اول مخ منو بزنه تا ماجرا به خانواده کشیده نشه..گفت سهراب به خدا همش تقصیر دوستم یاسمن بود اون میخواست با اون پسره دوست بشه بچه پرو دوست اون پسره هم اومد مزاحم من شد منم بهش فحش دادم..به خدا اصلا نمیدونستم اینجوری میشه..و بعد دوباره شروع کرد به گریه..دلم داشت براش میسوخت حتی با دروغ هایی که برای تبریه خودش سر وهم میکرد..
گفتم خوب گریه نکن برو صورتت بشور مامانیا از قیافه تابلوت نفهمن ..
با جمله من انگار دنیا رو بهش دادند ..سریع گفت باشه و پیش خودش شاید فکر میکرد که من چه زود حرف هاشو باور کردم یا منم به خاطر سکوت اون تو ماجرای قبلی الان دارم اونو جبران میکنم..
اما واقعا دلیل من اینایی نبود که شاید تو ذهن خواهرم بود و یا هر چیزی که خودش داشت به سکوت من و اعتراض نکردم به اون برای ماجرای امروزش استدلال میکرد..
انگار درون من انقلاب شده بود اصلا یه چند ساعتی بود که چه جور باید بنویسم نمیدونم! شاید باورش سخت باشه حتی برای خودم..!!؟چه جوری بگم اصلا طرز فکرم عوض شده بود !اون جوش خروش غیرت تعصب یه نوجوون و جوون برام یه چیز مسخره شده بود احساس میکردم دارم منطقی تر فکر میکنم درست عین بزرگترا..فکر کنم اینم از اون لحظه به سراغم اومده بود که سهراب تو مخ هرکی بزنی اونم خواهر کسی هست..و کلا دلم دل اشوب بود انگار یه انقلاب یه شگفتی جدید یه چیز عجیب تو درونم به وجود اومده بود ..تمام طول راه یه جور دیگه به ماجرای امروز نگاه میکردم..
شبش چون مهمونی به خاطر خونه جدید داداشم بود و من ساحل دیر رفته بودیم قرار شد ما اونشب اونجا بمونیم صبح یه خورده خورده اساس و جابه جایی بود بهشون کمک کنیم موقع رفتن مادرم بابام مجبور کرد یه کم بهم پول بده که هوا داره سرد تر میشه و کاپشن پارسالم دیگه برام کوچیک شده یه تازه اش بخرم ..و بابام نمیدونم انگار حالش خیلی خوب بود بیشتر از اون کاپشنی که خودم مد نظرم بود و قیمتش پرسیده بودم بهم پول داد ..
اونشب موقع خواب اصلا نتونستم بخوابم نمیدونم شاید چون جام عوض شده بود اما نه منو هر جا ول میکردی میخوابیدم..و کلا قضیه ساحل و نزدیک شدن پسره به خواهرم و بیشتر از همه به این فکر میکردم اون پسره که اسمش شاهین بود با یکی از دخترای شاخ و از اون سال سوم دبیرستانی ها رفیق بود و همه بهش حسادت میکردند حتی شنیدم خودشم با اون دختره بهم زده بود ..بعد حالا اومده داشت مخ خواهر منو میزد..دیگه وقتی به این ماجرا فکر میکردم اصلا غیرتی نمیشدم و انگار خیلی منطقی داشتم فکر میکردم شاید ممکنه برای همه این اتفاق پیش بیاد..خوبیش این بود یه جورایی انگار ختم به خیر شده بود..
اما فرداش من چون شوق خریدن اون کاپشنی که چند وقت بود دوست داشتم داشته باشم داشتم..چنان به بردارم کمک کردم که ساعت یازده صبح کارا تموم شد ..برادرم میگفت فکر میکردم حداقل تا غروب اسیر این خورده کاری ها باشیم منم بهش گفتم باید برم خرید و بعد ساحل صدا کردم که بریم ..داداشم بیشتر منو خوشحال کرد صد و پنجاه هم اون داد به من هر چی الکی تعارف میکردم مثلا من نمیخوام اونم با خنده گفت نهار که پیش ما نموندی حداقل از این پولی که بهت دادم ابجی کوچیکه ما رو ببر بهش یه نهار توپ بده باقیش برای خودت خرج کن.
من که نقشه ام بود سریع ساحل ببرم خونه خودم برم اونجا کاپشن بخرم با پولی که حالا تقریبا نزدیک سه برابر نیم اون کاپشن بود بقیه اشم یه حالی به تیپ خودم بدم..
اما با جمله اخر داداشم گفتم خو ولش کن میریم یه نهار میخوریم بعدشم میبرمش خونه و بعد میرم..از ترس اینکه یه موقع بسته نشه یا کاپشنو رو یه موقع نداشته باشه گفتم پس اول بریم کامشنو رو بخریم..
تو تاکسی نشستیم خواهرم اول نشست بعد من بعد یه خانم چاق من جسبیده بودم به ساحل انقدر جا تنگ بود که یه لحظه اومدم کرایه تاکسی بدم ارنج دستم خورد به سینه ها ی خواهرم یه لحظه فکر بد اومد سراغم اما سعی میکردم بهش فکر نکنم اما دوباره موقع میاده شدن اینبار الکی به بهانه درست کردن زیپ سویشرتم دوباره با ارنج سینه ها خواهرم حس کردم در جا کیرم سیخ شد خیلی خواستم ذهن خودمو از این قضیه دور کنم تا حداقل کیرم بخوابه اصلا نمیتونستم وقتی میاده شدیم از ماشین دیدم خیلی تابلو شلوارم سریع سویشرت از تنم دراوردم گرفتم تو دستم جلوی شلوارم ..
رفتیم به سمت پاساژ منو ساحل از دیروز که رسیدم خونه داداش اینا فقط چند کلمه باهم صحبت کرده بودیم..
ولی نمیدونم این پاساژ بود دوباره رو افکارم تاثیر گذاشت یا اصلا انقلاب فکری که از دیروزش دجار شده بودم..
عجب روزی.عجب جمعه..

خلایق هرچه لایق
     
#7 | Posted: 22 Sep 2017 02:39
متلک 3
دوباره سیستم فکریم بهم ریخته بود تمام ذهنم شده بود خواهرم صحنه ها ی لاس زدن دیروز ساحل جلوی چشمام رژه میرفتن و حس برخورد چند لحظه قبلم دستم با سینه هاش شهوتیم کرده بود ..به خودم فحش میدادم من چرا انقدر فکرم خراب شده تمام سعیمو میکردم ذهنمو به یه چیز دیگه منحرف کنم وارد پاساژ شدیم ..یه چند تا مغازه رو که رد کردیم تا رسیدم به مغازه مورد نظر رفتیم داخل تقریبا از اون فکرای بد اومده بودم بیرون و از مغازه دار کاپشنو رو خواستم وقتی پوشیدمش ساحل گفت چه قدر قشنگه خیلی بهت میاد مبارکت باشه..خودم خیلی با کاپشنه حال کردم و بعد یه شلوار لی هم خریدم یه کم پاچه اش بلند بود مغازه دار گفت خیاطمون بیرون پاساژ چند تا مغازه پایین تره برو اونجا برات ردیف کنه ..گفتم خو داخل پاساژ یه دور میزنیم بعد میرم خیاطی..از ردیف زنونه فروش ها داشتیم می اومدیم کنار یه مغازه خواهرم واستاد و لباس و مانتو زنونه ها رو میدید انگار خیلی خوشش اومده بود رفت تو قیمت یکی دوتا رو پرسید بعد مغازه بعدی هم هی صبر میکرد..منم گفتم ساحل بمون من برم شلوار بدم خیاطی بیام .اومدم خیاطی تا پوشیدم اندازه گرفت یه کم وقت رفت و بهم گفت یه ربع دیگه حاضره برگشتم پاساژ..از پله ها که اومدم بالا دیدم یه پسره مزاحم خواهرم شده و هی داره یه چیزایی میگه ساحل هم یه جوری داشت از دستش در میرفت تا منو دید اومد سمت من ..پسره هم رفت داخل یکی از مغازه ها ...اینبار دیگه اصلا غیرتی نشدم..نمیدونم چم بود ولی دوباره اون افکارخراب اومد تو ذهنم..ساحل دوباره تو چشماش ترس بود ولی من اصلا بروش نیوردم ا نگار اتفاقی نیافتاده ..و همین حرکت من به اونم ارامش داده بود انگار اونم داشت یه تغییراتی تو رفتار من متوجه میشد..و قشنگ میشد حس کرد که از این رفتارم راضیه..و بعد ازم خواست بریم یه مغازه که اون نشون کرده یه پالتو رو قیمت بگیره رفت داخل اومد بیرون گفت اوه چه گرونه بعد دوباره شروع کردیم مغازه ها رو دیدن و دقیقا یکی دوتا به اون مغازه که پسره رفته بود داخلش واستاده بودیم پسره هم از مغازه اومده بود بیرون انگار فروشنده اونجا بود و داشت یواشکی ما رو میپایید یه حسی بهم گفت ساحل تنها بزارم برم یواشکی ببینم چی میشه گفتم من برم خیاطی شلوارمو تحویل بگیرم ساحل گفت منم میام ..کلکم نگرفت شاید پیش خودش فکر کرده بود میخوام امتحانش کنم ..بهش گفتم ساحل اگه چیزی خواستی بگیری من پول دارما بهت قرض میدم از بابا بگیر بهم بده..گفت راستش دلم میخواد حالا بریم شلوارتو بگیر برگردیم یه دور بزنیم شایدچیزی پسند کردم خریدم ..تمام این صحبت های ما رو معلوم بود اون پسره گوش میده..بدجور تو فکرم رفته بود دوباره یه جوری این پسره با خواهرم تنها بزارم..دنبال بهانه بودم رفتیم شلوار گرفتیم برگشتیم داخل پاساژ اینبار پسره انگار نبود داشتیم دور میزدیم وقتی رسیدیم پشت ویترین مغازه پسره داشتیم نگاه میکردیم اومدیم بریم که با صدای پسره به خودمون اومدیم گفت اگه جیزی پسند کردید ما در خدمتیم مدل های خیلی شیک و کارای جدیدم اوردم تشریف بیارید داخل مغازه شاید مشتری شدید بفرمایید ساحل یه نگاه به من کرد گفتم بریم داخل رفتیم داخل پسره یه پالتو که نمیشد بهش گفت تقریبا کت زمستونی بود خیلی تنگ کرم اورد و شروع به تعریف از کار کردانقدر زبون ریخت تا ساحل هم بدش نیومد یه تست بزنه رفت پرو وقتی پوشید اصلا یه داف فنج شده بود چقدر بهش میومد گفتم واقعا قشنگه..خودشم که انگار خیلی خوشش اومده بود با ذوق گفت اره و من قیمتو پرسیدم بعد کلی تعارف چونه خریدیمش و پسره که هر از گاهی یه نیم نگاهی به خواهرم میکرد و چشمشو میدزدید.نمیدونستم چیکار کنم تنها بمونه با خواهرم یا بیشتر اونجا معطل بشیم ..که به ساحل گفتم خیلی بهت میومد یه شلوارم بگیر باهاش ست کن مهمون من..ساحل ذوق کرد و پسره چند تا شلوار تنگ اورد که ساحل پرو کنه تو اون حین دو تا دختر داف هم اومدن تو مغازه و شروع کردن به لاس زدن با پسره برای خرید ..پسر هم هم لاس میزد هم داشت بهشون جنس میفروخت ساحل که یکی دوتا شلوار امتحان کرده بود و خوشش نیومده بود اومده بود بیرون وداشت مدل های دیگه رو میدید یه لحظه نگاه کردم دیدم خواهرم بیشتر موهاشو ریخته بیرون و قصد درست کردن روسریشو نداشت ..یه حسی بهم میگفت حسادتش زده بود بالا و دیده بود پسره با دخترا گرم گرفته خواسته بود خودنمایی کنه دخترا با چند تا انتخابی که بیشتر سلیقه فروشنده بود رفتن اتاق پرو پسره اومد سراغ ما و داشت مدل شلوار شو دوباره نشون میداد همون موقع تلفنم زنگ زد مادرم بود که داشت سراغمونو میگرفت از مغازه اومدم بیرون جوابش بدم و قتی برگشتم خواهرم به من دید داشت اما پسره نه من میدیدم نه اون منو فقط دستاشو میدیم یه کاغدی رو سمت خواهرم گرفته بود ..ساحلم قشنگ دید من دارم این صحنه رو میبینم زود یکی از شلوارو برداشت گفت پس من اینو هم امتحان میکنم ..با این کارش پسر متوجه ورود من شد سریع خودشو جمع جور کرد..
واقعا درون من از چند روز پیش تا حالا یه تحول عجیبی شده بود..اصلا یه ذره حس غیرت دیگه نداشتم و فقط تشنه شهوت بودم به هر قیمتی..
خلاصه از اونحا اومدیم بیرون و رفتیم ناهار برگشتنی دوباره تو تاکسی سعی میکردم خودمو به ساحل بچسبونم..افکارم کلا بهم خورده بود و تمام فکرم تصاویر ساحل بود رسیدیم خونه و فرداش دوباره همه چیز از ذهنم رفته بود یا اینطور بگم کمرنگ تر شده بود دوباره غروب کنار مدرسه دخترونه بودم یه جند بار یاسی دیدم تو راه برگشت به خونشون عجب خشگل دلچسب بود این دوست خواهرم..اما خواهرم دیگه خودشو با اون هم مسیر نمیکرد انگار ترسیده بود بازم منو ببینه! و از مدرسه از مسیر اصلی میرفت خونه ..
بعد یه مدت دوباره دوشنبه درس تاریخ معاصر دبیرمون نیومد و من با سامان برگشتیم تو یه مسیر اینبار اون داشت منو تا یه جایی میرسوند وقتی برمیگشتیم من از یه طرف دیگه اومدیم که به سمت خونمون نبود و داشتیم میرفتیم یه مغازه صوت تصویر تا برای سامان هدفون بگیریم رفتیم داخل خریدیم بیرون مغازه داشتم با سامان خداحافظی میکردم ..و اون داشت اسرار میکرد تا یه جایی برسونمش که منم قبول نمیکردم یه دفعه به پشت سر من نگاه کرد گفت عه همون خانم خشگله اونروزیه ؟یه لحظه دیدم خواهرم تنها از کنارمون رد شد سامان گفت سلام..خواهرم بدون جواب از کنارمون رد شد بره دوباره سامان گفت جواب سلام لازمه ها..بعد رو کرد به من گفت اصلا همون بهتر که بری ادم با یه خانم به این خشگلی هم مسیر باشه دیوانه است مگه منتو تو رو بکشه و سریع دست داد خداحافظی کرد و خودشو رسوند به ساحل..
انقدر این اتفاق سریع گذشت اصلا مخم فرصت نکرد بفهمه چی شده..
دیگه اصلا نمیتونستم جلوی سامانو بگیرم خیلی دیر شده بود..
فقط داشتم به خودم لعنت میفرستادم چرا دوباره با سامان اومدم..و به خواهرم که اینجا چیکار میکنه..
و راه افتادم با فاصله که ببینم چه خاکی تو سرم باید بکنم..

خلایق هرچه لایق
     
#8 | Posted: 22 Sep 2017 09:39
خوبه خوبه ، بنویس دیگه پس چی شد

. کی هستش که بخوریم همو
من شهره،همسرم آریا عاشق هستیم
عاشق شما
     
#9 | Posted: 23 Sep 2017 13:13
داستانت جالبه ولی تجربه نشون داده نویسندگان اینجور داستانا خیلی خیلی بد قولن
لطفا اگه میشه زود به زوت اپ کنیدوتاریخ دقیق بدید ادم الکی معطل نشه
     
#10 | Posted: 23 Sep 2017 20:56
عالیه
     
صفحه  صفحه 1 از 5:  1  2  3  4  5  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / داستان سکسی عبور ممنوع بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2017 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites