تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

زندگی کتایون

صفحه  صفحه 1 از 9:  1  2  3  4  5  6  7  8  9  پسین »  
#1 | Posted: 24 Sep 2017 18:10 | Edited By: hashar
سلام
من درخواست ایجاد تاپیک داستان سکسی دارم
اسم داستان: زندگی کتایون
بیش از ۲۰ قسمت
سکس محارم، همجنسگرایی، لز

با احترام
من همجنسباز نیستم
درخواست ندید
     
#2 | Posted: 24 Sep 2017 21:21
قسمت اول: برخورد
ونروز خیلی حالم بد بود. سردرد عجیبی داشتم احتمالا به خاطر فشار کاریو استرس این چند وقت اخیر کارم باید باشه . هر کاری کردم نتونستم زیاد بمونم سرکار مجبور شدم با آژانس برگردم خونه استراحت کنم. معمولا سابقه نداشت که زودتر از ساعت 6 بیام خونه. من بخاطر کارم به عنوان مدیر پروژه های یکی هلدینگ های کشتی ران یبیشتر زندگیم رو توی کارم خلاصه کردم. بعد از مرگ شوهرم مجبور بودم خیلی سخت کار کنم تا بتونم زندگی برای بچه هام بسازم که هیچ کمبودی نداشته باشند و جای خالی پدرشون حس . وقتی رسیدم خونه خیلی سر گیجه داشتم بزور خودمو رسوندم به جلوی در خونه. کلید که انداختم اولین چیزی که توجه منو به خودش جلب کرد صدای زیاد تلویزیون بود. که اومدم برم سمتش تا خاموشش کنم پام روی یه تیکه لباس رفت. تیشرت مهیار بود و اونطرف ترش چیزی که منو میخکوب کرد. یه تاپ دخترونه و سوتین رو مبل افتاده بود. وای خدای من. حدس میزدم مهیار دوست دختر داشته باشه اما فکرشو نمی کردم که بیارتش خونه و باهاش سکس کنه. به سمت اتاقش رفتم در اتاقش باز بود و کسی تو اتاقش نبود حس کردم صدای ناله از اتاق خواب من میاد. بیشتر عصابانی شدم که به خودش اجازه داده یه غریبه رو تختی که من و مرحوم پدرش می خوابیدیم بکنه. در اتاق خوابم نیمه باز بود میخواستم در بزنم و مهیار صدا کنم که این بساطش رو جمع کنه اما چیزی دیدم که نزدیک بود سکته کنم. ناخود آگاه سرم گیج رفت نشستم زمینه. مهیار به پست دراز کشیده بود و دختری که روش نشسته بود و بهش میداد خواهر اون و دختر من، مهدیس بود.
6 سال پیش منصور بر اثر سکته مغزی فوت شد. من و منصور خیلی عاشق هم بودیم و بعد اون خیلی تنها شدم. من 19 سالم بود که با منصور ازدواج کردم وقتی مرد 35 سالم بود. چون از نظر خیلی از اطرافیانم زیبا به نظر میرسم خیلی خاستگار داشتم اما نمی توستم قبول کنم مرد دیگه ای تو زندگیم وارد بشه. از طرفی حساسیت بچه ها رو هم حس میکردم دلم نمیخواست ازم دور بشن. مهیار الان یه پسر 20 سالست و دخترم هم مهدیس 19 سالشه. 2 سال اول بعد از فوت منصور خیلی سختی کشیدیم. واقعا قبول نبودنش برام سخت بود و مجبور شدم به سختی کار کنم تا بتونم با این وضعیت کنار بیام. وقتی منصور مرد فقط یه آپارتمان تو دیباجی برامون به جا گذاشت که هنوزم همونجا زندگی می کنیم. من کتایون هستم و الان 41 سالمه. بلوندم و قدم 173 هست.

با احترام
من همجنسباز نیستم
درخواست ندید
     
#3 | Posted: 24 Sep 2017 21:25
قسمت دوم: دوست قدیمی
بعد از دیدن اون صحنه نمیدونستم چیکار باید بکنم. خیلی حالم بد شده بود چشام سیاهی میرفت. به زور خودمو به در ورودی رسوندم و از خونه رفتم بیرون. انقدر بد بودم که بالا آوردم. یه جا نیاز داشتم که بشینم و آروم بشم. خیلی حس بدی داشت وقتی اون صحنه رو دیدم. آرزو میکردم کاش مهیار با یه دختر دیگه اونجا بود. کاش خونه نمیومدم. کاش هیچوقت این اتفاق نمیوفتاد. کاش منصور زنده بود. آخ منصور چقدر از وقتی رفتی همه چیز سخت شده واسم. من خیلی تلاش کردم همه چیز رو درست کنم. اما این با این چیکار کنم. وای خدا سرم داشت می ترکید.
رفتم سمت پشت بود تو راه پله ها نشتم و گریه کردم انقدر که بتونم آروم بشم اما فایده نداشت. صدای زنگ موبایلم یکم منو به خودم آورد. نمیدونم چرا تو اون حال خواستم ببینم کیه. من که جوابشو نمیدادم. اصلا چرا گوشیم سایلنت نیست. گوشی رو که برداشتم دیدم شراره داره زنگ میزنه.
شراره دوست قدیمیم بود. 5 سال از من بزرگتر بود و مجرد. هیچوقت ازدواج نکرد. یه روانپزشک پولدار. خیلی پولدار و خیلی هم داغ. بقدری داغ بود که حد و مرزی تو رابطه جنسی برای خودش نداشت. چند ماهی بود ازش خبر نداشتم. بیشتر وقتا خارج از ایران بود. با طرز فکرش در مورد سکس هیچوقت نتونستم کنار بیام و نخواستم که بیام. اما هیچ مشاوری رو به اندازه اون قبول نداشتم. زمانی که منصور مرد خیلی کمکم کرد. واقعا وجودش اون موقع برام نعمتی بود. حالا هم دقیقاً زمانی بهم زنگ زد که نیاز داشتم یکی آرومم کنه. بی معطلی جواب دادم. - سلام خانوم خانوما، چطوری؟ - سلام شراره مرسی تو خوبی؟ کی اومدی – مرسی عزیزم 4 روز پیش رسیدم. کتایون حالت خوبه؟ چرا صدات گرفته؟ داری گریه میکنی؟
همین لازم بود که من دوباره بزنم زیر گریه
-شراره خیلی حالم بده ببخشید نمی تونم صحبت کنم –کجایی الان؟ خونه ای؟- اوهوم -همین الان میام پیشت صبر کن تا برسم زود میام
تا اومدم بگم نه قطع کرد. سرم تکیه دادم به دیوار تا یکم چشامو بستم تا آروم بشم. نمیدونم چقدر گذشت که با صدای تلفنش از بیدارشدم. –سلام در رو باز کن بیام بالا –نه شراره صبر کن من میام پایین- اوکی من منتظرم
رفتم پایین نشستم تو ماشینش وقتی قیافه بهم ریخته چشمای پف کرده منو دید چیزی نگفت فقط یه بطری آب بهم داد و ازم پرسید چیزی خوردی؟ گفتم نه نمیتونم چیزی بخورم. تو راه زیاد دستمو زیاد باهام حرف نزد. فقط پرسید حالت چطوره؟ بچه ها چطورن و این چیزا. رسیدیم به خونش. یه خونه خیلی بزرگ تو فرشته داشت. رفتیم بالا برام یه قرص آرام بخش آورد و شراب قرمز. گفتم نمی خورم –بخور برات خوبه- نمیخوام با این چیزا آروم شم- به جهنم که نمی خوری، بگو ببینم چی شده. ناخودآگاه باز گریم گرفت – مهیار با مهدیس رابطه داره –خب که چی؟- منظورم اینه که سکس دارن با هم می فهمی؟ مهیار خواهرشو میکنه . قیافش یجوری بود انگار یه مساله خیلی معمولیه براش البته انتظارم هم ازش همین بود. اگر دختر پسر خودش جلوش سکس می کردن قطعا خودشم بهشون ملحق می شد. – خب خداروشکر فکر کردم اتفاق خیلی بدتری افتاده البته منظورم این نیست که موضوع مهمی نیست اما عزیزم این بخوای اینجوری فکر کنی چون تابوی این دوتا شکسته دیگه دنیا تموم شده و تو بچه هاتو از دست دادی هر چقدر موضوع سخته باید باهاش کنار بیای و بپذیری که اونا با هم سکس دارن و تو هم نمی تونی خیلی راحت جلوی این اتفاق رو بگیری. تو حتی نمیدونی چند وقته با هم سکس می کنن. – یعنی چی؟ تو می فهمی چی میگی؟ یعنی باید قبول کنم دخترم به پسرم میده؟ این چه حرفیه میزنی!؟ چند وقت دیگه هم که بچه دار شدن میگی باید بپذیرم بچه حرومی شون نومه؟ -منظورم این نیست که کاری نکنی اما نباید مثل فیل تو اتاق پر از ظروف چینی عمل نکنی. با شناختی که من از مهیار دارم طبق چیزایی که تو بهم گفتی اون از تو هیچ ترسی نداره و میتونه روی مهدیس هم تاثیر بذاره یادته دوسال پیش وقتی فهمیدی سیگار میکشه وقتی باهاش برخورد کردی چیکار کرد؟ مگه خوردت نگفتی بعد از اون دیگه راحت تو خونه سیگار می کشه و انگار میخواد لج تورو در بیاره
راست می گفت مهیار خیلی بچه تخسی بود. هرکاری میگفتیم نکن لج میکرد. از وقتی منصور مرده خیلی بدتر شده. یه مدتی همش با دوستاش تا دیروقت بیرون بود وقتی دعواش کردم 3 روز خونه نیومد که فقط به من حالی کنه هر کاری بخواد میکنه. بعد از اینکه دعواش کردم سیگار نکش دیگه تو خونه سیگار میکشید. بیرون هم جلوی من سیگار میکشد که لجمو در بیاره. البته وقتی که من بیخیال شدم فقط تو اتاقش میکشه
-خب میگی چیکار کنم؟ من حتی الان نمیتونم برگردم خونه. باور کن شراره خیلی سختمه باهاشون روبرو بشم –عزیزم راهش باید صبور باشی و سعی کنی بهشون نزدیک بشی. اونا الان جلوت گارد دارن و اصلا حرفاتو نمی پذیرن. باید بهشون نزدیک بشی تا بتونی وارد حریمشون بشی بعد کاری کنی که رابطشون قطع بشه. امشب هم خونه نمیری میمونی پیش خودم. نمیتونم بذارم با این حالت بری خونه.
حرفاش خیلی آرامش بخش بود انگار که اتفاقی نیوفتاده بود. ولی هنوز یه مشکل وجود داشت و اونم این بود که من میدونستم بین دختر و پسرم چه اتفاقی داره میفته ولی نمیدونستم چجوری باید جلوشو بگیرم.

با احترام
من همجنسباز نیستم
درخواست ندید
     
#4 | Posted: 24 Sep 2017 21:26
دوستان این اولین داستان منه لطفا منو با نظراتتون راهنمایی کنید

با احترام
من همجنسباز نیستم
درخواست ندید
     
#5 | Posted: 4 Oct 2017 19:51
قسمت سوم: پرسش
شرایط سختی بود. هر رفتار من میتونست تاثیر مثبت یا منفی زیادی داشته باشه. وقتی به حرفای شراره فکر میکنم بیشتر به این نتیجه میرسم که اشتباه ترین کار برخورد مستقیم با مهیار و مهدیسه. مهدیس دختر بی حیایی نبود. ولی خیلی حساس و وابسته بود از اون تیپ های شخصیتی داره که بخاطر طرف مقابل از خودگذشتگی زیادی میکنه تا راضی نگهش داره. یجورایی شبیه منصور بود. خیلی کارها رو بخاطرم انجام داد. خیلی تلاش کرد تا به هم برسیم. با اینکه خانوادم مخالف وصلتمون بودن ولی انقدر تلاش کرد تا آخر به هم رسیدیم. حیف که زود رفت. هرچی بیشتر فکر میکردم بیشتر میفهمیدم که من اصلا انگار تو زندگی این دوتا بچه نیستم. چند ساله دارم تمام وقت کار میکنم. بعد از مرگ مسعود قسم خوردم زندگی برای بچه هام سازم که کمبود هیچی نکنند. انقدر قرق کار شدم که نفهمیدم کی اینا بزرگ شدن. کی اینجوری شد. چرا اینجوری شد. چجوری میشه که یه پسر به خواهرش حس داشته باشه و یا بر عکس. آخه این دوتا که زیاد با هم نمی ساختن. وای خدا من چقدر غریبه شدم با خانوادم. حتی دیگه بچه هامم نمیشناسم.
-مهدیس دختر خوشگلیه. احتمالا پسرهای زیادی عاشقش میشن ولی اون برادرش رو انتخاب کرد. -این قضیه در مورد مهیار هم همینطوره. –کتایون نبود پدر بی تاثیر نیست اما بیشترش کمتر بودن تو توی خونست. من حدس میزنم این دوتا مدت زیاد به هم حس داشتن. –من فکر نمی کنم. پارسال مهیار با مهدیس دعواش شد چند هفته حتی با هم نمی زدند. – چیزی که مشخصه اینه از پارسال خیلی اتفاق ها افتاده که تو خبر نداری.
دوباره بغضم گرفت. واقعا چرا من انقدر بی خبر بودم از خانوادم. از بچه هام.
-شراره چیکار کنم؟- فعلا صبر کن و بهشون نزدیک شو . باید بفهمن که هنوز حضور داری. وقتی حضورتو حس کنند تو حرمتت هم بر میگرده. فعلا هیچ کاری نکن. حتی اگر متوجه بشن که تو میدونی چه رابطه ای بینشون هست بازم به روی خودت نیار.
فکر کردن راجبش واقعا سخته. نمیدونم چجوری این قضیه رو درست کنم فقط میدونستم نیاز به زمان دارم. اون شب پیش کتایون موندم. به کمک قرص های آرام بخش تونستم بخوابم. صبح بیدار شدم سرم سنگین بود. خیلی گیج بودم. تو اتاق ساعت نبود و کیفم هم دم دستم نبود تا گوشیمو چک کنم. فقط از آفتاب تندی که از پنجره می تابید مشخص بود که باید دیر شده باشه. از اتاق اومدم بیرون. شراره روی کاناپه دراز کشیده بود و قهوه می خورد. یه لباس یه سره حریر قرمز پوشیده بود. –صبح بخیر هانی. بهتری؟ - صبح بخیر شراره یکم سرگیجه دارم. ساعت چنده؟
وقتی قهوشو می خورد با نگاه به ساعت دیواری اشاره کرد. ساعت از 10 گذشته بود. با دیدن ساعت انگار با برق بهم شوک داده باشن. وای امروز دوتا جلسه مهم داشتم. سریع رفتم سمت کیفم گوشیمو برداشتم. خاموش شده بود. –شراره شارژرت کجاست؟ -تو اتاق. تا رفتم سمت شارژرش تازه یادم افتاد گوشیش آبفونه و به سامسونگ من نمی خوره. اه گند بزنن به شانس. سریع تلفنو برداشتم زنگ زدم به مسئول دفترم.
-الو خانم رشیدی سلام –سلام خانم شریف خوب هستید؟ -ببخشید من جاییم دیر میرسم چه خبر؟- جلسه صبحتون کنسل شده بود دیروز بعد رفتنون تماس گرفتم بگم اما جواب ندادید. بعد از ظهر آقای مهندس مهرابی تشریف میارن –باشه مرسی من تا 1 ساعت دیگه میام خدانگهدار –خداحافظ
وای چقدر آروم شدم انقدر با گیجی و منگی از خواب بیدار شدم اصلا نفهمیدم لباسای دیروز تنم نیست. –شراره!؟ لباسام کجاست؟ کی لباسمو عوض کردی؟ -دیشب خوابت برد انقدر سنگین بودی گفتم به یه خواب راحت نیاز داری. واسه همین تو خواب عوضشون کردم. –خب کجاست؟ -نمیخوای دوش بگیری؟
باید دوش میگرفتم خیلی داغون بودم
-برو دوش بگیر صبحونتو آماده کنم. رفتم سمت حمومش. وای چقدر لوکسه خونش. سرامیک و سنگ حمومش خیلی قشنگ بود. یه لباس حریر آبی کم رنگ تنم کرده بود. یه لحظه گفتم نکنه تو خواب لختم کرده باشه. شراره چند بار بهم گفته بود که دوست داره باهام لز کنه اما از اونجایی که خیلی از همنجسگرایی متنفر بودم اصلا روی خوش نشون نمیدادم. امیدوار بود لختم نکرده باشه. تنها کسی که بدن لخت منو دیده بود فقط منصور بود. دوست نداشتم کس دیگه ببینه حتی هم جنس خودم. از طرفی واقعا خجالت آور بود اگر کسی لخت منو میدید. بعد از مرگ منصور دیگه کسمو اصلاح نکردم. یجورایی با این کار میخواستم مهر و مومش کن تا ابد. شاید به نظرتون خیلی غیر منطقی و غیر بهداشتی باشه اما انتخابم این بود. وقتی لباس حریرم رو باز کردم لباس زیرم تنم بود. خداروشکر شراره شیطونی نکرده بود. زود دوش گرفتم. و با یکی از حوله های تو حموم خودمو خشک کرد. اومدم بیرون لباسام تو اتاق بود.آماده شدم و یه صبحونه مختصر با شراره خوردیم و با آژانس رفتم شرکت.

با احترام
من همجنسباز نیستم
درخواست ندید
     
#6 | Posted: 4 Oct 2017 19:52
قسمت چهارم: نقطه عطف
عزیزم چقدر داغی. داغی تنت داره بدنمو میسوزونه. همسر خوشگل من.
آههههه.لبامو بخور عشقم. دوست دارم تو وجودم حست کنم. بری توی بدنم. به هم وصل بشیم. با کیر خوشگلت بهم وصل شو. منو بکن عشقم. آه. باهام عشق بازی کن.
کتایون تو خیلی زیبایی. از دیدنت زیباییت حض می کنم. خیلی بدن قشنگی داری. وای چقدر کست داغه. میخوای باهات چیکار کنم عشق من؟
بکن منو. هرجور دوست داری بکن فقط بکن. حاملم کن.بازم بچه می خوام ازت. عشقم کسم کیرتو میخواد. کیر خوشگل و سفیدتو میخواد تا بره تو بدنم. تو کسم.
کتایون دیونتم. بدجوری مست اون بدنتم. دوست داشتم همیشه پیشم بودی. اما ...
اما چی منصور!؟
اما کتایون من خیلی وقته مردم. من دیگه پیشت نیستم عشقم
با مهو شدنش تو بقلم یهو از خواب پریدم. وای این چه خوابی بود. خیلی بهم ریخت منو . عکس منصور رو برداشتم و بقلش کردم. بی اختیار صورتم خیس اشک شد. نمی تونستم خودمو کنترل کنم. انگار همین الان پیشم بود واقعا. خیلی بهش نیاز داشتم. یکمی که آروم شدم ترجیه دادم صورتمو آب بزنم تا حالم جا بیاد. از اتاق اومدم بیرون.
برای رفتن به آشپزخونه از اتاقم باید از جلوی اتاق مهدیس رد می شدم. از زیر در مشخص بود چراغ اتاقش روشنه. چرا بیداره الان؟ بذار بهش یه سر بزنم. دستم رو که بردم سمت دستگیره در یادم افتاد ممکنه مهیار پیشش باشه و مشخصه واسه چی. اعصابم ریخت بهم. خواستم بی خیال شم اما حس فضولیم گل کرده بود. گوشمو چسبوندم به در.
-مهیار من خیلی نگرانم. می ترسم مامان بفهمه. –دیوونه نگران چی هستی؟ اون که هیچوقت خونه نیست. الانم که خوابه.-من کلی گفتم مهیار. اگه بفهمه-خوب بفهمه. چیکار میکنه؟ فکر کردی برام مهمه؟-مهیار واسه من مهمه. مامان خیلی ناراحت میشه.-نباید مهم باشه. بهتر از اینه که با اون خارکسته بودی. عزیزم دیگه فکرشو نکن. بخوای استرس الکی داشته باشی نمیتونیم حال کنیما. بیا عزیزم.
نمیدونم چی شد که دلم خواست ببینم اون تو چه خبره. اما نمیتونستم برم تو. از سوراخ کلید نگاه انداختم اما چیزی مشخص نبود.بعد چند ثانیه بیخیال شدم اما چیزی دیدم که منو محو تماشا کرد.کیر مهیار کاملا مشخص بود. انگار اومده بود جلو تا بهم نشونش بده. زیاد بزرگ نبود اما سفید و بی مو بود. سر بالا با تخمای سفید آویزون.یکمی بالاش مو داشت. رگ هاش زده بود بیرون و سرش بزرگتر از بدنش بود و به سرخی میزد و از همه بدتر شبیه کیر منصور بود. توی یه ثانیه جوری ضربان قلبم رفت بالا که نفسم داشت بند میومد. فقط چند لحظه کوتاه دیدمش. در حد 2 یا 3 ثانیه. اما تصویرش کامل تو ذهنم نقش بست. مثل یه بوی عطر آشنا که تو خیابون برای یه لحظه میشنوی یا یه چهره خیلی آشنا میبینی. نه خیلی بیشتر از این چیزا. بعدش سر مهدیس اومد جلوی دیدم رو گرفت. نیاز به گفتن نیست که داره چیکار میکنه.
سریع برگشتم تو اتاقم. کاملا ماتم برده بود. من کیر پسرمو دیدم. اونم وقتی کاملا شق بود. قسمت مسخره قضیه اینه که بجای اینکه خجالت داشته باشم یا ناراحت باشم یه حسی توم بود. یه حسی که داشت قلقکم می داد. اه سرمو گذاشتم رو بالش سعی کردم بخوابم. اما مگه میشد. یه لحظه تصویرش از جلو چشمم دور نمیشد. یجورایی دلم می خواست بیشتر می تونستم ببینمش. اه مهدیس. چرا نذاشتی راحت کیر مهیار رو ببینم. اصلا خاک تو سرت که کیر دادشتو ساک میزنی. من هیچوقت کیر منصور رو نخوردم. البته بعضی وقتا می بوسیدم سرشو. اما نمی ذاشت تو دهنم بکنم. می گفت تو با این لبا بچه هامونو میبوسی. دوست ندارم لبای قشنگت کیر منو بخوره. بهش می گفتم تو چرا کس منو میخوری پس. تو هم میبوسی اونارو. می گفت اونجات بهشته. جایی که بچه هام ازش اومدن. بگذریم خیلی فاز مزخرفی بود. کم کم داشتم داغ می شدم. باید سعی کنم بی خیال شم و بخوابم. اگه بتونم البته.

با احترام
من همجنسباز نیستم
درخواست ندید
     
#7 | Posted: 6 Oct 2017 10:46
قسمت پنجم : خماری
یه روز پر مشغله دیگه تو شرکت. وقتی میام سرکارم انگار دیگه خودم نیستم. پرستیژم خیلی با بیرون متفاوت میشه. یادم نیست چطور اینجوری شدم. از نظر نیروهای زیر دستم خیلی آدم خشک و منظبتی هستم که همه چیز رو فدای کارم کردم. اونا اشتباه می کنند. اول اینکه خشک و منظبت نیستم فقط تو کار خیلی جدیم و خیلی هم سخت کوش. همین سخت کوشی من باعث پیشرفتم تا مدیر پروژه های شرکت شد. اونم تو شرکت نیمه دولتی که انقدر آدم با آشنا و پارتی توش ریخته. دومین اشتباهی هم که راجبه من میکنند اینه که اونا نمیدونن چقدرمن تا چه حد درگیر کارم شدم که از همه چیز حتی خانوادم موندم. از بچه هام.
همه روز تمام تمرکز روی کار بود. خیلی بیشتر از وقتای دیگه. دلیلش هم اتفاقات شب گذشته بود. اون تصویر کذایی از سوراخ کلید اتاق مهدیس. واقعا چرا اونکارو کردم. اصلا چرا فکرم در گیرش مونده؟ قبلا وقتی با صحنه های عشق بازی تو سریال های ماهواره و بعضا بعضی صحنه ها که تحریکم می کرد روبرو میشدم خیلی سریع ازش می گذشتم. یجوری شده بودم که از سکس بدم میومد. چندشم میشد. حتی زمانی که خیلی خیلی تحریک میشدم سریع خودمو آروم میکرد. به مدت 6 سال. تو این همه سال حتی یه بار هم به بدنم دست نزدم. حتی ترجیه دادم موهای کسمو اصلاح نکنم تا تحریکم نکنه. یادش بخیر همیشه منصور منو اصلاح میکرد. بعدش هم جوری باهام عشق بازی میکرد که دیوونه میشدم. دلم نمیخواست کسی به جز منصور ببینتش. حتی خودم.لابد فکر میکنید خیلی به خودم سخت میگیرم اما اینجوری راحت ترم.
یه چیز مسخره امروز داره منو اذیت میکنه. اینکه زمینه ذهنم شده کیر مهیار. هر چیزی که اون اندازه باشه و شکلش باشه یادم می ندازتش. داشتم کارامو انجام میدادم و نامه های کارتابل رو تایید می کردم. چشمم افتاد به امضاء آقای شهسواری. مرتیکه اسکل چرا اینجوریه امضاش. جوری امضاء کرده که ترکیب افتادن خطها روی هم دیگه مثل نمای کیر از بقله. من تا حالا هزار بار امضاشو دیدم. هفته ای چند تا نامشو تائید و پاراف میکردم. این دیگه چیه. چرا تاحالا ندیده بودم. نامه های قبلیشم دیدم. تقریبا امضاش همه اینجوریه. این یکی یکم فرق داره. انگار دستش راحت نبوده. ای بابا. دارم خل میشم. بلند شدم پنجره رو باز کردم. یکم هوای تازه برام خوبه. صدای در اومد.
-خانم شریف اینم پروپازول شرکت مهندسی که خواسته بودید. –مرسی رشیدی جان خبر دیگه نیست؟-نه فقط جلسه نیم ساعت دیگه با هیئت مدیره شروع میشه آآ در ضمن خانم ستاری ساعت 3 میاد واسه مصاحبه- خانم ستاری؟-آره همون دختره که قراره استخدام بشه.-آهان باشه مرسی
بازم یه سفارش شده دیگه. اصلا نتونستم تاحالا با اینا کار کنم. اکثرشون خدا رو بنده نیستن. چون با پارتی اومدن انتظار دارن هر کاری می خوان بکنن و کسی چیزی نگه بهشون. چند تاشون بودن حالمو بهم میزدن. از تریپ مذهبی های پر مدعا. البته یسریشون خوبن. همه چیشون رو نظمه و واقعا با استعدادن و همیت کاری دارند. ولی از اونجایی که خودم از صفر تا صد اینجای کار رو پای خودم بودم. همیشه هم سعی کردم هوای بچه هایی که با تلاش خودشون بدون معرف و پارتی بازی استخدام میشند رو داشته باشم.
کارام رو جمع کردم برم جلسه. دم اتاق جلسه که رسیدم. دستمو بردم به دستگیره در. این دستگیره هم یجوریه. مثلا خواستن خیلی شیک درستش کنند؟ یه میله برنجی کلفت و کشیده یا طراحی و شیار های خاص. اینم یجوری اندازه کیر مهیار میمونه. اه حالم بهم میخوره از این وضعیتم. لعنتی چرا دیشب رفتم دم اتاقش. رفتم تو بعد سلام کردن نشستم. هنوز همه نیومده بودن. جلومون میوه گذاشته بودن. همیشه اینکارو میکنند. بیشتر میوه های فصله ولی موز خیار اکثرا هستند. اونروز یه سیب قرمز هلو انجیری و خیار بود. یه خیار سیزده چهارد سانتی که قسمت تهش بزرگتر بود و خمیده. لعنتی امروز همه چیزو دارم کیر مهیار میبینیم.دارم عقلم رو از دست میدم.
بلاخره رئیس اومد. شروع کرد به حرف زدن. همیشه 10 دقیقه اول حرفاش چرتو پرته. من نمیدونم تو چرا انقدر دوست داری وقت بقیه رو بگیری. گوش مفت گیر آوردی؟ عین این سخنران های برنامه های رسمی میمونه که میخوان حرف بزنن یه ربع مقدمه می گن. حوصله حرفاشو نداشتم. باز چشمم افتاد به خیار و فکر دیشب که چی دیدم. –خانم شریف؟ خانم شریف؟-بله آقای فرح منش-شما با ما هستید؟-بله-ولی انگار نیستید.-ببخشید حواسم نبود امرتون. مرتیکه عوضی همیشه عادت داشت به همه تیکه بندازه. اگر این اخلاقشو فاکتور بگیری کلا آدم بدی نبود و خیلی هم هوای منو داشت. یه زمانی فکر می کردم شاید با سوء قصد داره بهم لطف میکنه و بهم نظر داره اما توی این مدت دیگه مشخص شد اینجوری نیست. آدم معتقد و با اخلاقی بود. خیلی خانواده دوست بود. البته می گفتن. من که توی زندگیش نبودم ببینم.-میشه وضعیت قراردادهای این ماه شرکت رو اعلام بفرمایید.-بله خب همینطور که می دونید...و صحبت های توی جلسه که به موضوع ربطی نداره
جلسه طولانی شد. ساعت 2 و 45 دقیقست. هنوز ناهار نخوردم. موقع اومدن بیرون فرح منش صدام کرد. –خانم شریف میشه یه لحظه صبر کنید-بله بفرمایید.- امروز یه خانمی میاد واسه مصاحبه لطفا برای استخدام همکاری کنید.- مشکلی نیست اگه شرایطش اوکی باشه چرا که نه.هنوز وقت نکردم.رزومش صبح رسیده دستم هنوز نخوندم.-میدونی خانم شریف من همیشه جدیت کار شما رو تحسین میکنم اما بعضی وقتا لازمه ما برای حفظ وضعیتمون با بعضیا مراوده داشته باشیم-منظورتون چیه آقای فرح منش؟-این خانم توسط حاج آقا کربلایی معرفی شدن و حاج آقا به من گفت حتما توی بخش قراردادها استخدام بشه چون سابقه کاریش و مدرکش مرتبته
حاج آقا کربلایی؟؟. چقدر از این مرتیکه بدم میومد. از اون آخوند دیوثا که از نظرش همه جهنمین بجز خودشو خانواده بیخودش و جنده چادری های صیغه ایش. انقدر آشناهاش اومدن اینجا رد کردم که که یه مدتی بدجوری باهام سر لج برداشت. از این مفت خورای نظام که باید تو ارگان های دولتی و نیمه دولتی چپاول کنند. یکم مکث کردم و گفتم-اگر رزومش خوب باشه من حرفی ندارم-خانم شریف تورو سر جدت این یکی رو بگیر. بخدا این همینطوری با واحد شما سر لجه.-خب من چیکار کنم آقا؟ کسایی که فرستاده رو دیدی؟ والا کریم پور خدماتی با فوق دیپلم خیلی بهتر از اینا میتونه کار کنه. همشون فقط ادعا. فردا اگه کارو نرسونیم نمیگی شریف چرا نیروهات نالایقند. میگی خودت نمیتونی کارو جمع کنی.- در هرصورت سر این یکی زیاد سخت نگیر. من دارم خواهش میکنم.
چقدر این بدبخت تحت فشاره گذاشتن که اومده اینطوری دست به دامن شده. نمیتونستم راحت ردش کنم. خدا وکیلی فرح منش خیلی گردنم حق داره اما آخه آشای کربلایی؟. اصلا ببینیم کیه شاید بهتر از قبلیا بود. نباید یه طرفه به قاضی برم.
اومدم اتاق و گفتم یه نفر خدماتی غذامو بیاره. مشغول خوردن بودن رشیدی زنگ زد.-بله-خانم شریف خانم ستاری تشریف آوردن. (اه چرا انقدر زود اومد هنوز نخوردم.)-الان؟-میخواید بگم صبر کنند. وقت شناسی خیلی برام مهم بود. مخصوصا تو مصاحبه کاری. همیشه کسایی که با چند دقیقه تاخیر میومدن یا رد میشدن یا نمره منفی ازم می گرفتن. ولی حالا خودم داشتم قانون خودم زیر پا میذاشتم.-نه بگو بیاد. سریع ناهارمو جمع کردم گذاشتم جایی که توی دید نباشه.
در زد و اومد تو.یه دختر چادری بود با قد تقریبه 165. صورت گرد. چشمای مشکی و پوست گندمی. لب دهن جمع و جور.کلا خوشگل بود و لحن صدای قشنگی داشت. –بفرمایید خانم ستاری-مرسی از وقتی که گذاشتید. اولین چیزی که توی رزومش دیدم معرفش بود. حاج آقا کربلایی. لعنتی چندش. جوری مینویسن حاج آقا که دکتر و پروفسور مملکت اینجوری خودشو صدا نمیزنه. مثل همه اشخصای که میان واسه مصاحبه باهاش صحبت کردم. دنبال چیزی بودم که ردش کنم اما لعنتی انقدر رزومش کامل بود که نمیشد. کارشناسی ارشد بازاریابی از دانشگاه علامه با معدل 19. شش سال سابقه کار در حد کارشناس خبره. با اینکه 28 سالش بیشتر نبود. حتما با پارتی این سمتو داره ولی آخه جاهایی که کار کرده کم جایی نبود. نوع برخورد و صحبتش بر عکس کسایی که توسط این مرتیکه معرفی میشند خیلی موجه بود. کاملا با شخصیت ولی یکی پر رو میزد. یه چیزی دیدم که توی رزومش که عجیب بود واسم. چرا مجرد. حتی کپی شناسنامشو دیدم .المثنی نبود و طلاق هم نگرفته بود. امثال این تو این سن سال تا حالا شوهر که هیچی حداقل دو شیکم زائیدن. قطعا از اون صیغه ای های حاج آقاست. چرا که نه. خوشگله. خوش برخورده. به دل میشینه. اصلا به من چه. کاری که میخوام رو انجام بده به هرننه قمری که میخواد بره بده.به خودم جرات دادم و پرسیدم- چرا هنوز ازدواج نکردید؟.- توی رزومه کاری مهمه؟-همینطوری پرسیدم-خب هرکسی یه زندگی خصوصی داره و اگر قرار بود توی جایی مثل رزومه یا مصاحبه کاری مطرح بشه دیگه خصوصی نیست.درسته؟ چقدر گستاخ این دختر. لعنتیا همشون همینن. میان تو جلسه مصاحبه یجوری حرف میزنن انگار نوکرشونی. البته این اینطور نبود. تا اینجا اصلا نشون نداد که هست. من سوال چرتی کردم.
-خب باهاتون تماس می گیریم. ممنون از وقتی که گذاشتید.- مرسی.
همین مرسی؟ حداقل یکم روی خوش نشون بده آدم بتونه تحملت کنه. بعد رفتشن بازم حالم از کربلایی بهم خورد. همیشه این حصو نسبت بهش بعد از مصاحبه با آشناهاش داشتم. اما اینبار خیلی کمتربود. نباید انقدر گارد داشته باشم. شاید واقعا خوب باشه. فرح منش زنگ زد. –سلام خانوم چطور شد؟-سلام آقای فرح منش. خوب بود-یعنی استخدامه؟-چی بگم شما که گفتید استخدام کنید منم روی حرف شما حرفی ندارم.- از کی بیاد سر کار-هروقت شما صلاح می دونید.-از همین شنبه خوبه؟-اوکیه-دستت درد نکنه خانم شریف. فرح منش یکی طلبت. کاری کردی اصلا دلم نمیخواست. اگر بدونه معرفی میومد در جا استخدامش میکردم با هر حقوقی که میخواست. نمیخواستم کربلایی حس کنم تونسته حرفشو بهم اجبار کنه. در هر صورت دیگه تایید کردم تا ببینیم چی پیش میاد

با احترام
من همجنسباز نیستم
درخواست ندید
     
#8 | Posted: 6 Oct 2017 10:49
قسمت ششم: خواب و بی خوابی
تقریبا یه هفته می گذشت از اون شب و من سعی کرده بودم دیگه بهش فکر نکنم. در مقابل تمرکزم روی این بود چطور جلوی ادامه رابطه مهیار و مهدیس رو بگیرم. راحت نبودم. وقتی میومدم خونه فکر اینکه این دوتا باهام چیکار میکردن عذابم میداد. مهیار زیاد درس خون نبود. سال اول کنکورش دانشگاه آزاد قبول شد.حتی یه ترم هم نخوند و رفتیم دنبال کارای معافیت سربازیش و معاف شد. بعد اون گفت نمیخوام درس بخونم. هر کاری کردم ادامه نداد. اکثر وقتاش تو خونه بود یا پیش رفیقاش. به خیال خودش آهنگ سازی میکرد و اکثراً تو خونه با گیتارش مشغول بود. البته واقعا حرفه ای میزد ولی خب اینجور زندگی خیلی خوشایند نبود. مهدیس سال دوم دارو سازی بود. اونم دانشگاه آزاد می خوند. امیدوار بودم این یکی حداقل درسشو تموم کنه. وقت نکردم هنوز برم دانشگاهش و وضعیت تحصیلیش رو بررسی کنم. خدا کنه درسش افت نکرده باشه.
شب بی خوابی زده بود به سرم. ساعت تقریباً از 1 گذشته بود. صدای در اتاق مهیار توجهمو جلب کرد. اتاق مهیار چسبیده به اتاق من بود و بین اتاق مهدیس و من حموم قرارداشت. آشپزخونه اون سمت اتاق مهدیس بود. نمیدونم چرا زد به سرم بازم سرک بکشم. یه حسی منو بلند کرد و برد دم اتاق مهیار. در اتاقش بسته بود و صدایی نمیومد. اما یه صدایی مثل تکون دادن وسایل اتاق میومد. شاید الان روی تخت مشغول عملیاتن اما چرا انقدر بی صدا. من گوشای خیلی تیزی دارم. خیلی وقتا حتی صدای فندک مهیار وقتی می خواست سیگار روشن کنه رو راحت شنیدم. نشستم زمین. از سوراخ کلید توی اتاق رو ببینم. چیزی معلوم نبود. بلند شدم و به محض اینکه برگشتم مهدیس از اتاقش اومد بیرون. اول متوجه من نشد دو سه قدیمی که سمت اتاق مهیار اومد منو دید یهو جا خورد.
-مامان!!؟ اینجا چیکار میکنی؟-اممم میخواستم برم سمت آشپزخونه آب بخورم تو چرا نخوابیدی؟-میخواستم برم دستشویی-دستشویی که اون وره-خب آشپزخونه هم اونوره. چند ثانیه سکوت کردیم. انگار مچ همو گرفته باشیم. ولی نمیخواستم اینجوری بشه.-آآآ به نظرم یه چیزی رو زمین بود بعد دیدم چیزی نیست میدونی مهم نیست. من برم بخوابم. اومدم برگرد سمت اتاق خواب مهدیس گفت مامان مگه نمی خواستی آب بخوری؟. وای چقدر سوتی شد.-چرا عزیزم اصلا حواسم پرت شد. به جایی که وایساده بودم نگاه کرد و یه نگاه متعجب و نگران بهم کرد. از یخچال آب برداشتم خوردم و رفتم خوابیدم. بابت اینکه مهدیس منو دید ناراحت بودم. ولی حداقل امشب دیگه فکر نکنم سکس کنم.
دو شب بعدش خیلی خسته بودم و بازم سردرد داشتم. این سردردا منو آخر میکشه. مهیار بیرون بود. به مهدیس گفته بود استدیو دوستشه و شب دیر میاد. مهدیس یه شام مختصری درست کرد خوردیم. زیاد نتونستم بشینم و زود رفتم خوابیدم. بازم منصور اومد به خوابم. خواب دیدم تو اتاقم کاملا لخت به پهلوخوابیدم. و یکی داره بدنمو نوازش میکنه. توی خواب چشمام رو باز نکردم.
- عزیزم دلت میخواد بازم.
-عشقم من همیشه دلم میخواد. مگه از این بدن تو میشه سیر شد.
-وای منصور خیلی خوابم میاد نمیتونم چشمام رو باز کنم
اومد کنارم خوابید و کیرشو از پشت کرد توی کسم.
-عزیزم بکن منو. میدونی چقدر تشنه ی کیرت بودم. میدونی چند ساله دورم ازت. منو بکن. کسمو بگا. میخوام کل کیرتو تو بدنم حس کنم. توی کس داغم حست کنم.
-عزیزم دیگه حس نمیکنی.
-چرا منصور؟ توی خواب با گفتن این حرف چشمامو باز کردم دیدم منصور لخت با کیر شق در حالی که بهم داره لبخند میزنه اونور تخت وایساده داره نگام میکنه.
-منصور چرا نمیکنی پس؟ اما...صبر کن. پس کیر کی توی کس منه؟ کی داره منو میکنه؟
یهو از خواب پریدم. اه لعنتی. این چه خوابی بود؟ یعنی چی؟ قاب عکس منصور رو برداشتم. منصور تو چی میخوای بهم بگی؟ چرا با من اینجوری میکنی؟ دوباره برگشتم توی تخت. یه صدای ناله نحیف می شندیدم. بله آقاپسرم با خواهرش دارن باز سکس میکنند. تو اتاق مهیار بودن. از طرفی بخاطر خوابی که دیده بودم ناراحت بودم از طرفی اینا اعصابمو بهم ریختن. بالشتومو گذاشتم روی سرم فشار دادم تا صداشونو نشنوم. با اینکه اصلا صداشون نمیومد و خیلی ضعیف بود اما واسه من کر کننده ترین صدای دنیا بود. داشتم شکنجه میشدم. مثل اینکه با هدفون با بالاترین حد صدا صدای سکسشون رو برام گذاشته باشن. با خودم گفتم الان تموم میشه ولی چرا یه نگاه نندازم. چرا اینجوری شدم؟ تو یه ثانیه خواستم عوض میشه. مثل زنی که ناز میکنه نمیده ولی یهو خودشو می بازه یهو میاد سمت مردش. قطعا روی تخت بودن و از سوراخ کلید مشخص نبود. پس چکار کنم. باید بیخیال بشم. یهو یادم افتاد تراس اتاق منو مهیار مشترکه.برم یه نگاه بندازم.خیلی آروم با ترس و لرز رفتم. خودمو واسه دیدن هر چیزی حاضر کرده بودم.
پرده اتاق مهیار کلفت بود و همیشه کشیده بود. حدس زدم شاید نشه اما رفتم ببینم. شانسم یکم لای پرده بازبود و میشد دید. فقط بدیش این بود که چراغ خاموشه. اما تاریک مطلق نبود. بازم مهدیس روی مهیار نشسته بود و داشت خودشو بالا پایین میکرد. کونش کامل سمت من بود. فکر کنم از این پوزیشن خوششون میاد. حداقل خوبیش اینه که احتمال بارداری خیلی کمی داره. مهدیس خم شد لبای مهیار رو میخورد. وای دارم داغ میشم. خیلی داغ.دارم آتیش میگیرم. نا خودآگاه لبمو گاز می گرفتم. پاهامو بهم فشار میدادم. دارم خیس میشم. یهومهدیس بلند شد و من تونستم کامل کیر مهیار ببیم. تو حالت کامل شق. اوووففف قشنگ دوبرابر داغتر شدم. مهیار گفت خیلی گرم شده بذار پنجره رو باز کنم. نه، الان نه. زود رفتم اتاقم. یه چند دقیقه بعد دوبارخ شروع کردن. فکر کنم خیالشون راحت بود که من بدجوری خوابم چون صداشون بیشتر میشد.
-آههه مهیار آروم دیونه. مامانو بیدار میکنی-اشکال نداره بذار پاشه. اصلا میخوام همه عالم بدونم دارم خواهر عزیزم که عاشقشم رو دارم میکنم.
صبر کن ببینم. وای عین این دیالوگ رو منو منصور میگفتیم با این تفاوت که اون میگفت کتایون عزیزم. آخ لعنتی. مهیار چرا گفتی آتیشم زدی. دیگه سختم بود تحمل کنم کاری نکنم. داشتم به صداهاشون گوش میدادم و دستم رو سینم بود. خودمو میمالیدم. نمیدونم چجوری دستم رفت توی شرتم. چرا نمیتونم خودمو کنترل کنم. دیگه اختیار بدنمو ندارم. مغزم دیگه فرمان نمیده. به جهنم. نده. چند لحظه بعد کاملا لخت بودم.پاهام باز بود و داشتم کسمو میمالیدم. لبامو گاز میگرفتم ناله نکنم. داشتم تصور میکردم منصور داره منو میکنه. و چیزی که این وسط عجیب بود اینه که صدای این دوتا بیشتر میشد. مگه نمیدونن من خونم و تو اتاق دیوار به دیوارشون خوابم. مگه من کرم یا انقدر خوابم عمیقه. چرا مغزم کار نمیکنه. نمیخوام فکر کنم.بعد شش سال دارم با خودم ور میرم. بعد شش سال روی تختمون لخت شدم پاهام بازه و یه چیزی داره کسمو میماله. انگشتمو کردم تو. ناخود آگاه نالم در اومد.یه لحظه ترسیدم. ولی اونا به کارشون ادامه دادن. آههه منصور بکن. کتی جونتو بکن. منصور محکتر بکن. قشنگ اون کیر نازتو بکن. قربون اون کیر خوشگلت بشم عشق من. تصورم کامل شده بود کیر مهیار و همینطور بدن مهیار.بدن منصور پر مو بود و تو پر. مهیار لاغر بود و خیلی کمترمو داشت. منصور بکن. بکن منو عزیزم. منصور بکن همممم. عزیزم بکنم منو بکن آآآهههه عشقم آآآههه بکن ممن هممم
مَ مَ هممم مَ امممم آههههه مَ مهیار منو بکن. مهیار مامانتو بکن.
نمیدونم چرا؟ چی شد؟ تو یه لحظه دلم مهیار رو خواست.دلم خواست اون منو بکنه. وای کتایون. چی کردی با خودت؟ دستم کاملا خیس بود. بین پاهام تا لای باسنم خیس شده بود. لحاف هم خیس شده بود. خیلی آبم اومده بود و من تو شوک بودم. من چیکار کردم. خدا من چیکار میکنم. به عکس منصور رو دیوار نگاه کردم توی دلم خالی شد. عکسش داره بهم میخنده. اون عکس با لبخند گرفته بود اما الان جوریه انگار داره از ته دل بهم میخنده. کتایون چیکار میکنی با خودت. پتو رو کشیدم رو خودم مثل یه مار که میره توی لونش خزیدم توی رخت خواب.

با احترام
من همجنسباز نیستم
درخواست ندید
     
#9 | Posted: 8 Oct 2017 18:50 | Edited By: hashar
قسمت هفتم: فصل جدید
بعضی وقت ها زندگیت جوری میشه که از کنترل خارجه. تمام عمر می خوای چیزی باشی که دوست داری اما یهو به خودت میای چیزایی رو دوست داری که زندگی برات در نظر گرفته. اونجاست که از خودت می پرسی من کیم؟. تا چند روز قبل حتی یادم نمیومد که حس جنسی درونم وجود داره یا نه. دیگه یجورایی مطمعن بودم که هیچ چیزی تحریکم نمیکنه تا اینکه شرایط جدید توی زنگیم حکم فرما شد. من چیکار کردم؟ وایسادم و اجازه دادم که این شرایط منو با خودش همراه کنه. چی!؟ من کنار اومدم با این وضع؟ من این نیستم. من یه زن اخلاق مدار بودم که اصلا حتی فکر همچین چیزایی رو هم اندازه سر سوزنی در زندگیم نمیکردم. حالا چی؟ چی شده!؟ دیشب خیلی داغ کردم. اتفاقی نیوفتاده. یا اگرهم افتاده فقط یه تصور بوده. زیاد به خودم سخت گرفتم. اما چرا نمیتونم بیخیال شم. چرا حالا که نمی تونم بیخیال شم پس چرا دیشب اونجوری شدم؟ وای رسماً دارم دیوونه میشم. خوبه که یه دوست روانشناس پیشم هست.
صبح از خواب بیدار شدم. البته بیدار که نه چون اصلا نخوابیدم. فقط صدای زنگ ساعت میگفت که ساعت 7 شده و باید بلند بشم. خودمو از رخت خواب جدا کردم نشستم لب تخت. آخ لعنتی باز این سردردهای کوفتی شروع شد. چند لحظه سرمو با دستام گرفتم و شقیقه هام رو مالوندم. معمولا تاثیر داره. البته تلقین میکنم که داره. بلند شدم برم سمت در تصویر قدی یه زن کاملا لخت با اندام خوب و موهای بلند خرمایی تو آینه دیدم. رفتم حولمو برداشتم پوشیدم رفتم دوش گرفتم. زیر دوش آب گرم همونجایی که آدم علاقه مند میشه زیاد فکر کنه. افکاری که توی ذهن منه مشخصه. و تمام فکرا به اینجا میرسه چرا اینجوری شد؟ چرا ؟ هزارتا چرا توی مغزم می چرخید. صدای در منو بخودم آورد.
-مامان اون تویی؟ -عزیزم الان میام بیرون. –زودباش کلاسم دیر شد.-اه مهدیس صبر کن اومدم دیگه.
اومدم بیرون. مهدیس با موهای ژولیده وسایل حموم به دست با قیافه درهم منتظر وایساده. انگار بدهکارم شدم. حالا خوب شد. تقصیر منه که دیشب تا صبح سکس میکرده و کلاسش بخاطر دوش گرفتن من دیر شده. تقصیر منه؟ وقتی از خودم می پرسم می گم آره کتایون خودت مقصری که مهدیس دیشب رو کیر مهیار بالا پایین می شد. دوباره اون لحظه اومد جلوی چشمم. باید ناراحت بشم. باید چندشم بشه اما چرا نمیشه؟ بیشتر دلم میخواد بگم که کوفتت بشه کیر به اون نازی رو داری. لباسامو پوشیدم صبحونه خوردم زدم بیرون. کل روز گیج بودم. حتی کوچکترین تمرکزی نداشتم. از طرفی خستگی و بی خوابی از طرفی آشفتگی فکری بابت اتفاقات دیشب و سردرد که امونمو بریده. چرا با شراره صحبت نکنم. اون باید کمکم کنه. اون روانشناس منه. اما نه بگم چی؟ وایستادم دید زدم؟ خب نمیگه تو که مخالف این موضوع بودی حالا تحریکت شدی؟ ای بابا این چه وضعیه دیگه.
شراره خودش زنگ زد-سلام خانومم چطوری؟ -سلام شراره خوبم تو خوبی؟- چه خبرا همه چی خوبه؟-خوب که چی بگم زیاد چیزی تغییر نکرده-اشکال نداره درست می شه –آره فقط-فقط چی؟ مکث کردم و گفت هیچی فقط سخت تر از اونه که فکر می کردیم.-منم گفتم آسون نیست.-آره نیست. امروز مراجعه کننده داری؟- آره اما اگه می خوای بیای کنسل میکنم- نه نه نکن شراره. –کی میای؟-مراجعه کنندت چی؟- تو پاشو بیا چیکار داری- باشه ساعت 5 میام پیشت-اوکی میبینمت بای-باشه خدافظ.
کارهام رو جمع کردم که به موقع برسم پیش شراره. خیلی دلم میخواست با یکی راحت صحبت کنم. راحت همه چیز رو بهش بگم. از خواب هایی که میبینم و حسی که درونم ایجاد شده. اما روم نمیشد. همیشه این دلشوره همراهم بود که آبروم میره. شاید شراره کسی باشه که من خیلی باهاش راحتم و می تونم بهش اعتماد کنم که البته اعتماد کامل داشتم اما از نظر شخصی با این موضوع راحت نیستم. قرار نیست دیگه هر غلطی که کردم در جریان باشه. قبل از اینکه برم به دستشویی رفتم. وقتی خواستم دکه شلوارم کنده شد. وای خدا. این چه وضعیه. مگه چقدر چاق شدم؟ یه کچولو شکم آوردم. خیلی بده. توی این شش سال هفته ای حداقل 3 جلسه میرفتم استخر. خیلی به شنا علاقه داشتم. واقعا وقتی توی آب بودم آروم میشدم. از دو ماه پیش بخاطر مشغولی زیاد رسیده بود به هفته ای یبار و بعدش دو هفته یکبار و الان بیشتر از دو هفته هست که نرسیدم برم.
با اینکه ترافیک زیاد بود اما سر وقت رسیدم و ماشین رو پارک کردم رفتم بالا. توی مطب، دفتر، مرکز مشاوره یا هرچیزی که اسمشو میذارید بجز دختری که کارای منشی گری شراره رو انجام میداد کسی نبود. سلام کردم. مشغول کار با کامپیوتر بود و بدون اینکه حرکتی کنه و یا تغییری توی حالت صورتش ایجاد بشه چشم هاش رو به سمتم چرخوند و مثل همیشه اون نگاه سردشو بهم انداحت-سلام - خانم دکتر هستند؟ -بله. تلفن رو برداشت و به شراره زنگ زد-خانم دکتر خانم شریف تشریف آوردن. اوکی –تشریف ببرید داخل. مژده خیلی وقت نبود که با شراره کار میکرد. صورت بیضی شکلی داشت موهای طلایی. بینی عمل شده و لب های جمع و جور. پوستش خیلی روشن بود و چشم های قهوه ای داشت. لحن صدای خیلی آرومی داشت. کلا صداش در نمیومد و مثل یه تیکه یخ بود. نگاه عمیقی داشت جوری که بهت زل میزد انگار داره همه چیزو اسکن می کنه. زیاد ندیده بودمش و تو این چند دفعه که برخورد داشتم ندیدم حالت صورتش عوض بشه. آدم آرومی بود. عصبی و پرخاشگر به نظر نمی رسید. مثل ربات های آدم نما توی فیلم ها میموند. ولی خوشگل و خوش هیکل بود. قدی بین 165 تا 170 و بدن ورزیده توری که منحنی های بدنش کاملا شکل گرفته بود. اکثرآ مانتو های تنگ می پوشید اما خیلی شیک. جوری که قالب باسنش کاملا مشخصه.
رفتم تو . اتاق شراره یه حالت سوئیت طوری بود. خیلی بزرگ تقریبا 40 یا 50 متر میشد. باکلی تابلو و مجسمه پوشیده شده بود. و دو بخش داشت. یه بخش که سمت چپ در ورودی بود حالت رسمی داشت و میز بزرگ کاریش و مبل و میز عسلی برای مراجعه کننده بود. پشت میز کاریش کلی تابلو زده بود که مدارکشو به رخ می کشید. البته شراره علاقه ای به اینکارا نداشت ولی کلاس کارش بود دیگه. اون طرف کاملا فرق میکرد. رنگ دیوار ترکیبی از قرمز و بنفش بود با تابلو های نقاشی شده به این سبک های جدید که خیلی راحت نمیشه سر درآورد. شش تابلو بزرگ و چند تابلو کوچک روی دیوار بود با 3 مجسمه. اکثر تابلو ها با موضوع سکس بودند. همه جور سکسی اما خیلی مشخص نبود. با یه نظر نمیشد فهمید.یه آینه بزرگ هم روی دیوار بود. وسط اتاق یه مبل راحتی بزرگ و جوری خمیده که آدم دوست داشت اونجا ریلکس کنه. و روبروش مبل استیل یک نفره که جای نشستن خانم دکتر هست.
-سلام عزیزم –سلام شراره ... روبوسی و احوال پرسی
شراره با یه مانتو جلو باز بلند نشسته بود. موهاش کاملا باز و روی شونش ریخته. زیر مانتوش یه تاپ یقه باز بود که خط سینه هاش به خوبی دیده میشد. یه شلوار سفید پارچه ای پاش بود که بند های شورت قرمز رنگش راحت دیده میشد. آرایش ملایمی کرده بود ولی خیلی سکسی بود در کل. واقعا پیش مراجعه کننده هاش هم همینجوریه؟. بیچاره مردایی که میان پیشش. چرا بیچاره. جوری مجذوبش میشند که مشکلشون یادشون میره. موزیک لایت پخش می شد که با فضای اتاق خیلی همخونی داشت. فضای اتاق جوری آماده شده بود که انگار یک زن منتظر معشوقش برای هم آغوشی و سکس رمانتیک هستش. فقط مشروب و تخت پر از گلبرگ گل سرخ رو کم داشت.
-خوب تعریف کن چه خبر –هیچی چیز خاصی عوض نشده –از کجا میدونی؟ -خب مشخصه که مهیار و مهدیس هنوز سکس می کنند –مگه بازم دیدی؟ شاید دیگه نمی کنند –نه مطمعنم. یه شب دم اتاق مهیار بودم فهمیدم. یهو نگاهش عوض شد. جوری که نگاهش روم سنگینی می کرد. –چیه؟ -هیچی فقط برام سواله تو که اون شب دم اتاق مهیار چیکار میکردی مگه سر شب بود که بیدار بودی؟ –نه نیمه شب بود اصلا که چی؟ مهم اینه که فهمیدم چیکار می کردند. ابروش رو انداخت بالا و با یه لبخند خیلی مرموز بهم نگاه میکرد. به صندلیش تکیه داد و گفت درسته تو فهمدیدی که اونا هنوز دارن ادامه میدن. شراره خیلی خبره بود اصلا نمیشد جلوش خودتو نبازی کاملا می تونستم ذهنش رو بخونم که فهمیده من اونشب چیکار کردم. نگاه جوری بود که می گفت انقدر نقش بازی نکن من که میدونم تو چته. سعی کردم فضا رو عوض کنم و یجوری به مشکلم برسم. –شراره واسه یه چیز دیگه هم اومدم پیشت –بگو عزیزم چی شده –من چند شبه خواب های عجیب میبینم. یه اشتیاق عجیبی توی نگاهش موج میزد. –بگو خواب چی میبینی؟ -اممم منصور میاد به خوابم ولی نه اونطوری که قبلا میومد. توی این چند سال شاید 2 بار خواب منصور رو دیدم که واسه همون 2 یا 3 سال اول بود اونم مثل بازسازی یه خاطره بود اما الان توی این چند روز 2 بار اومده به خوابم. –خوب چی دیدی؟ -یکم من من کردم واقعا واسم سخت بود بگم اما بلاخره برای کمک گرفتن پیشش بودم و بلاخره گفتم. –خواب دیدم با هم سکس میکردیم. –چند بار خوابشو دیدی؟ -2 بار –چی دیدی دقیقاً؟ -ولش کن شراره واقعا سختمه بگم –خواب دیدنت تو این شرایط میتونه یه معنی خاص داشته باشه و برای تحلیل خوابت لازمه بدونم دقیقا چی دیدی. خب حالا تعریف کن. انقدر لحنش قاطع بود که نمی تونستم بگم باز میخواد شیطونی کنه. خواب هامو کامل براش تعریف کردم و اونم یه چیزایی داشت یاداشت می کرد. وقتی تموم شد دفتر و قلم رو گذاشت کنارو گفت کتایون معنی خواب اولت خیلی مشخصه و نیازت رو تعریف میکنه وقتی منصور میگه من نیستم یه نشونست. القاء یه واقعیت با بازسازی خاطرات. بدنت نیاز رو احساس کرده اما ذهنت هنئز درگیره چهارچوب های فکریت مونده. اینجوری فقط خودت شکنجه میشی. در رابطه با خواب دومت که خیلی عجیبه . منفکر میکنم ذهنت درگیر موضوع خاصی با مظمون سکس هستش. –مثلا چی؟ -نمیدونم تو باید بگی. شاید یه تصویر یا یه ایهام. شاید یه چیز خاص. یا اندام بدن مردونه. شاید یه آلت مردونه باشه.
بی شرف. دقیقا زد به هدف. چه مغزی داره که انقدر سریع فهمید داستان چیه. نمیتونستم خودمو ببازم. شاید اگر می باختم به نفعم بود اما دوست نداشتم اینجوری به این راحتی تا ته قضیه رو بفهمه. نا خودآگاه حالت بدنم شکل تدافعی گرفت. انگار که برهنه شده باشم و سعی میکنم خودمو با دستام بپوشونم. صدای در اومد. شراره گفت بله. مژده اومد تو و روسریش رو در آورده بود. یه مانتو مشکی خیلی شیک تنش بود که تا بالای رونش بود و یه ساپورت مشکی با کفش های پاشنه بلند و ناخن های مرتب با لاک قرمز. با همون لحن آروم پرسید ببخشد خانم دکتر پرونده آقای صمدی پیش شماست؟ -آره روی میزمه. مژده یه نگاه به پرونده های روی میز بنداز فکر کنم نا مرتب شده. –باشه پس ببرمشون –نمیخواد همونجا انجامش بده. به شراره یه نگاه انداختم که یعنی مثلا ما داریم خصوصی حرف میزنیما. بهم لبخند زد گفت نگران نباش هیچ حرفی از اینجا قرار نیست بیرون بره. اونم الان میره. در هر صورت به خودت سخت گرفتی و تا الان تونستی دووم بیاری. به نظر می رسه دیگه نتونی بیشتر از این با این شرایط مثل قبل راحت باشی. –خب چکار کنم؟ دارم تخریب میشم از تو کمکم کن. –واقعا کمکم رو میخوای؟ -آره –خودتو آزاد کن رها شو. به امیالت تن بده. بذاره احساست تورو جلو ببره. تو ربات نیستی تو باید با حست زندگی کنی.
صحبت هاش انقدر تاثیر گذار بود که یکپارچه گوش شده بودم. هر چی میگفت بدون کوچکترین تحلیلی برام قابل پذیرش بود. آهنگ عوض شد و صدا هم بلندتر. نمیدونم چرا حس کردم نور اتاق کمتر شد و فضا ملایم تر. شاید ایده آل ترین مکان برای سکس بود. بلند شد و دستم رو گرفت و بلندم کرد. بردم سمت آینه بزرگ روی دیوار. از پشت بهم چسبید آروم دم گوشم نجوا می کرد. و با دست هاش بدنم رو خیلی آروم لمس می کرد. حس خوبی داشت. و کم کم داشتم تحریک میشدم. شاید اگر به جای شراره الان یه مرد پشت سرم ایستاده بود خودمو کامل در اختیارش میذاشتم. نوع قرار گیری آینه جوری بود که می تونستی اون ور اتاق رو کامل ببینی. صدای موسیقی ترکیب نور و رنگ حرکات شراره حسابی منو داشت نرم می کرد. کاملا داشتم در اختیارش قرار می گرفتم ولی همین ها کافی نبود. از آینه پشت سر ما کاملا معلوم بود. مژده دکمه های مانتوش رو باز کرد و به آرومی درش آورد. زیر مانتوش هیچی نپوشیده بود و بالا تنش کاملا لخت بود. سینه های گرد قشنگی داشت با نوک سربالا. برگشت پشت به ما خم شد و ساپورتشو در آورد و زیرش یه شورت بندی سفید بود. روی میز نشست و پاهاشو باز کرد. دستشو برد سمت بین پاهاش و چشماشو بست و با شهوت بی صدا ناله میکرد. و بعد شورتشو در آورد. یه پاش روی میز بود و یه پای دیگش آویزون از میز. روی دستش تکیه داد و با اون دستش کسش میمالید. دهنم کامل خشک شده بود. سرم داغ کرده بود. نوازش های شراره و دیدن این صحنه ها بی اختیارم کرده بود. آرو پشت مقنعه ی من رو داد بالا و لب های داغشو پشت گردنم گذاشت. مدام زیر گوشم نجوا میکرد رها کن. خودتو رها کن. نا خود آگاه یه نفس عمیق کشیدم و آروم آه گفتم. کسم خیس شده بود. آروم دستشو برد پایین و از اونجا که دکمه شلوارم کنده شده بود فقط زیپش رو باز کرد و آروم دستش رو برد توی شرتم. همین کارش مثل این بود که موقع خنثی کردن بمب سیم اشتباه رو قطع کنی. یهو به خودم اومدم و خودمو کشیدم کنار. داد زدم چیکار میکنی؟ یکی شکه شد ولی به آرومی گفت عزیزم دارم کمکت میکنم رها بشی. بعد به شوخی گفت من عاشق بیشه های علفزار بارونیم تو چی مژده؟ منظورش استعاره از کس خیس و پر موی من بود. مژده هنوز روی میز بود به حالت شهوت بهمون نگاه میکرد. شراره انگشت وسطش رو کرد توی دهنش و مکید –اوووم عزیزم میدونستم باید خیلی خوش مزه باشی. اعصابم حسابی ریخت بهم. کیفم رو از روی مبل برداشتم با سرعت رفتم بیرون. پشت سرم میشنیدم که صدام میزنه اما توجه نکردم. سوار ماشین شدم. خیلی عصبانی بودم. لعنتی میخواست ازم سوء استفاده کنه واسه کثافت کاری های خودش. چقدر پستی تو شراره. بی شرف تو دوستمی مثلا؟ من واسه کمک اومده بودم پیشت اما تو چیکار کردی؟ انقدر عصبانی بودم که با سرعت از فرعی اومدم تو اصلی و نفهمیدم چطور شد که یکی زد بهم. لعنتی فقط همینو کم داشتم این وسط.

با احترام
من همجنسباز نیستم
درخواست ندید
     
     
#10 | Posted: 8 Oct 2017 18:54 | Edited By: hashar
قسمت هشتم: تصادف
با اعصاب خورد از ماشین پیاده شدم. خودم رو واسه یه مجادله کامل آماده کرده بودم. زیاد اهل دعوا مرافعه نبودم از طرفی موقع رانندگی برخورد مردهایی که فکر میکردند خیابون فقط واسه اوناست متنفر بودم. –ببخشید خانم شما خوبید؟ آسیب ندیدید؟ -وای چقدر متشخص. با اینکه مقصر من بودم و با سرعت از فرعی اومدم بیرون. واقعا بعضی ها تو شخصیت حرف ندارند. رفتارش باعث شد یکم آروم بشم و به خودم بیام. –ببخشید واقعا عذر میخوام جناب خیلی بی احتیاتی کردم. –اشکالی نداره خانم محترم. ماشین من زیاد صدمه ندیده. ماشینش یه پرادو سفید بود و به گلگیر جلوی من زد یکی فقط خط افتاده بود ولی ماشین من داغون شده بود. وای زانتیا قشنگم. از صفر دست خودم بود. قبل مرگ منصور خریده بودیمش. همون موقع به نامم زد. خیلی حالم گرفته شد. همیشه مراقب بودم تصادف نکنم. البته زیاد خط و خش برداشته بود که اینم خاصیت رانندگی تو شهر های بزرگه و اصلا هم ربطی به رانندگی من نداره. الکی مثلا من خیلی دست فرمونم خوبه. –خب میخواید افسر بیاد کروکی بکشه؟ -من که گفتم شکایتی ندارم اگر می خواید از بیمه بدنتون استفاده کنید بفرمایید. –باشه صبر میکنیم. وایسادیم افسر بیاد. حالا مگه میاد؟ اه کلی معطل شدم . حالا من هیچی این آقا چقدر الکی الاف من شد. –آقا شما اگه دیرتون میشه برید. من عذر خواهی میکنم. –نه خانم حالا صبر میکنیم الان پیداش میشه. تا زمانی که بیاد فرصتی بود تا یکم هم کلام بشیم. –من یه تعمیر کار خوب سراغ دارم. میخواید معرفی کنم تشریف ببرید؟. –نه آخه نمی خوام زحمتتون بدم. –نه زحمتی نیست. واقعا کارش خوبه عین روز اولش درست میکنه اصلا هم معلوم نمیشه. آدمی نیستم که راحت به هر کسی اعتماد کنم اما نمیدونم چرا انقدر به دلم نشست. واقعا خوش برخورد بود. یه مرد قد بلند و چهار شونه. موهای کم پشت و کوتاهی داشت. هیکل ورزشکاری و پوست روشن با چشمای گرد عسلی. اسمش کامران بود. بعد اینکه افسرها منت گذاشتن سرمون و تشریف آوردن برای کشیدن کروکی. کامران زنگ زد تعمیر کار با یه نیسان جرثقیل اومد و ماشینم رو برد تعمیر گاه. کامران منو با ماشینش تا تعمیر گاه برد و بعد از بررسی تعمیر کاره گفت یه هفته دیگه حاضره. بدجوری خسارت خورده بود. از فردا باید برم دنبال کارای بیمه. کامران اصرار داشت منو تا خونه برسونه اما خودم قبول نکردم. با آژانس رفتم خونه. توی راه گوشیمو نگاه کردم. 6 تا میس کال از شراره و چند تا پیام که خلاصه می خواست بگه نمی خواسته ناراحتم کنه و این حرفا. انقدر خسته بودم که اصلا حوصلشو نداشتم. وقتی رسیدم خونه ساعت از 8 گذشته بود. یه جوری رفتم تو که اگر مهدیس و مهیار وسط حال مشغول سکس بودن کوچکترین توجهی ازم جلب نمی کرد. مهدیس تو آشپزخونه بود داشت یه چیزی واسه شام آماده میکرد –سلام مامان –سلام مهدیس جان. عزیزم چرا تو زحمت کشیدی. ببخشید عزیزم تصادف کردم واسه همین دیر شد.- وای مامان؟ طوریت نشد؟ الان خوبی؟ -آره عزیزم خوبم اما ماشین داغون شد. –بردم گذاشتمش تعمیر. مهیار کجاست؟ -بیرونه. گفتم یکم چیز میز از بخره واسه شام الان میاد. صدای در اومد. –سلام مهیار جان –سلام مامان چقدر دیر اومدی –داستانش طولانیه بعدا واست میگم. وسایل رو گذاشت رو کابینت و رفت از یخچال آب چیزی برداره. پشتم بهشون بود. اما صدای پچ پچشون با مهدیس رو می شنیدم.
بعد از شام ظرف ها رو جمع کردم بذارم ظرف شویی. مهدیس و مهیار رفته بودند اتاق هاشون. کیسه خالی خرید ها رو هم بردم بندازم سطل آشغال که دیدم توش یه برگه ست. فاکتور خرید بود این چیه!؟ کاندوم میوه ای!؟ مهیار؟ وای مهیار. از دست شما دوتا حالا باز جای شکرش باقیه که می خوان از کاندوم استفاده کنند.رفتم اتاقم لباسام رو عوض کنم. دکمه کنده شلوارم منو یاد اتفاقاتی که پیش شراره بودم انداخت. داشتم تصور می کردم اگر پیش میرفتم چی میشد. جلوی آینه وایسادم و دونه دونه لباسامو در آوردم. تصور می کردم شراره داره اونا رو در میاره و مژده هم داره نگاه می کنه. رسیدم تا اینجا که فقط شورت و سوتین تنم بود. سعی می کردم همیشه ست بپوشم. دوست داشتم. ست مشکی که پوشیده بودم با رنگ پوستم خیلی قشنگ شده بود. یجورایی دوست داشتم که شراره و مژده منو اینجوری میدیدن تا بفهمن کی از همه خوشگلتر و سکسی تره. سوتینم رو باز کردم. سینه هام واقعا خوب بود. یکمی شل شده اما هنوز فرمش عالیه. هشتادو پنج نیست اما از هرچی هشتادو پنج بهتره. وقتی جوان بودم خیلی قشنگ بود. گرد و تو پر و سربالا دستامو بردم بالا و حالت سه رخ وایسادم تا قشنگ فرمش رو ببینم. حیف این بدن که دور از دسترس همه بوده. شورتمو در آوردم پشتمو کردم سمت آینه و کمی خم شدم. انصافا بدنم حرف نداره. یکی کمرمو به داخل قوص دادم آروم لای باسنمو باز کردم. هممم دلت بسوزه شراره که این اندام قشنگمو ندیدی. لیاقتشو نداری. هیچکسی نداره. فقط منصور داشت. شایدم مهیار داشته باشه. چی؟ باز فکر مهیار زد به سرم. خیلی بد شدم. دست خودم نیست. برگشتم و دستامو زدم به کمر سینمو دادم بالا قشنگ به خودم نگاه کردم. حیف یکوچولو شکم آوردم. باید دوباره شنا رو شروع کنم. نباید این هیکل قشنگ از فرم بیوفته. به پایین شکمم نگاه کردم. چه خبره. بدنم کلا کم مو داره وگرنه چی میشد؟ از چند انگشت پایین تر از نافم موها شروع شده بود و شکل یه مثلث بزرگ بر عکس رو گفته بود. یه مثلث از موهای سیاه که توی نور روشنتر به نظر میرسید.دستمو بردم سمت کسم. انگشتمامو بردم لای موهاش. چقدر بلند شده بود. با دوتا انگشاتم چند تا از موهاشو کشیدم ببینم چقدر شده. نزدیک چهار پنج سانت. وای چه خبره؟ شش سال نزدم موهاشو. دلم می خواست قشنگ ببینمش. کسمو میخواستم ببینم. حولمو برداشتم پوشیدم رفتم توی حموم. اول کامل با صابون خیس و کفی کردمش. بعد با تیغ افتادم به جون این همه مو. تقریبا 20 دقیقه طول کشید تا تا کامل شیو کنم. بلاخره تموم شد.دستمو کشیدم روش. وووییی چه نرم بود. آینه حموم رو برداشتم گذاشتم زمین.جلوش نشتم پاهامو کامل باز کردم. سلام عزیزم.چه حالی داری بعد از شش سال آزاد شدی؟ بازم خیس شدم. دستمو کشیدم روش اوووف دلم ریخت. دلم یه چیزی میخواد. کسم می خواد. کسم کیر می خواد. انگشتمو کردم تو. اممممم در آوردم. خیس شده بود. چرا شراره گفت می دونستم خوش مزه ای؟ منظورش مزه آب کسم بود؟ مگه مزه داره. بذار بچشم. کردم تو دهنم. سریع تف کردم. حالا اون هر غلطی میکنه تو هم باید بکنی. پاشدم دهنمو شستم. دوش گرفتم و اومدم بیرون. اومدم تو اتاق . موهامو خشک کردم. حولمو در آوردم و دوباره به بخودم نگاه کردم. حالا شد. چقدر زیبا. چقدر سکس. حیف این شکم اومده جلو. دستامو گذاشتم زیر سینه هام یکم دادن بالا و شکمم دادم تو. حرف نداره. همون طور لخت رفتم تو رخت خواب. یه لحظه حس کردم یه سایه دم در دیدم. سریع برگشتم چیزی نبود. وای چرا در رو بازه؟ مگه نبستم؟ مطمعنم بستم پس چرا الان بازه. خیلی ترسیدم حولمو پوشیدم. –مهیار مهدیس؟ مهدیس از تو اتاقش جواب داد چیه مامان؟ و از اتاق مهیار هم صدای گیتار اومد. حتما خودم باز گذاشته بودم. خیالاتی شدم. برگشتم تو اتاق و رفتم سر کمد که لباس زیر بردارم. دوباره خودمو تو آینه دیدم. بیخیال لباس زیر شدم. و لخت رفتم توی رخت خواب. دلم سکس میخواست. دیگه به دیدن سکس دو مهیار و مهدیس راضی نبودم. ولی دلم میخواست امشب هم با هم سکس کنند. تو همین فکرا بودم خوابم برد.

با احترام
من همجنسباز نیستم
درخواست ندید
     
صفحه  صفحه 1 از 9:  1  2  3  4  5  6  7  8  9  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / زندگی کتایون بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2017 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites