تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

زندگی کتایون

صفحه  صفحه 2 از 5:  « پیشین  1  2  3  4  5  پسین »  
#11 | Posted: 30 Sep 2017 15:35
اگه تونستی چند تا عکس هم بزاری اکی اکیه داستانت
     
#12 | Posted: 30 Sep 2017 16:20
hashar:
رسی از دوستان بزودی قسمت های جدید رو میذارم

منتظریییییییییم
     
#13 | Posted: 30 Sep 2017 17:56
من دنبال سكس وبدري هستم خودم ٢٨ خانومم ٢٧ سالمونه توروخدا الكي پيام نديد من اصلا دوست ندارم هي اعصابم بهم برزيه كسي فكر ميكوه اكيه با موضوع پيتم بده
     
#14 | Posted: 30 Sep 2017 19:32
behroz_enrique
شماره بده
     
#15 | Posted: 2 Oct 2017 19:13
behroz_enrique
Salam bia tel
     
#16 | Posted: 4 Oct 2017 01:29
خیلی خوبه ، خیلی
کنجکاو کننده است
منتظریم
لایککککککککککک
     
#17 | Posted: 4 Oct 2017 19:51
قسمت سوم: پرسش
شرایط سختی بود. هر رفتار من میتونست تاثیر مثبت یا منفی زیادی داشته باشه. وقتی به حرفای شراره فکر میکنم بیشتر به این نتیجه میرسم که اشتباه ترین کار برخورد مستقیم با مهیار و مهدیسه. مهدیس دختر بی حیایی نبود. ولی خیلی حساس و وابسته بود از اون تیپ های شخصیتی داره که بخاطر طرف مقابل از خودگذشتگی زیادی میکنه تا راضی نگهش داره. یجورایی شبیه منصور بود. خیلی کارها رو بخاطرم انجام داد. خیلی تلاش کرد تا به هم برسیم. با اینکه خانوادم مخالف وصلتمون بودن ولی انقدر تلاش کرد تا آخر به هم رسیدیم. حیف که زود رفت. هرچی بیشتر فکر میکردم بیشتر میفهمیدم که من اصلا انگار تو زندگی این دوتا بچه نیستم. چند ساله دارم تمام وقت کار میکنم. بعد از مرگ مسعود قسم خوردم زندگی برای بچه هام سازم که کمبود هیچی نکنند. انقدر قرق کار شدم که نفهمیدم کی اینا بزرگ شدن. کی اینجوری شد. چرا اینجوری شد. چجوری میشه که یه پسر به خواهرش حس داشته باشه و یا بر عکس. آخه این دوتا که زیاد با هم نمی ساختن. وای خدا من چقدر غریبه شدم با خانوادم. حتی دیگه بچه هامم نمیشناسم.
-مهدیس دختر خوشگلیه. احتمالا پسرهای زیادی عاشقش میشن ولی اون برادرش رو انتخاب کرد. -این قضیه در مورد مهیار هم همینطوره. –کتایون نبود پدر بی تاثیر نیست اما بیشترش کمتر بودن تو توی خونست. من حدس میزنم این دوتا مدت زیاد به هم حس داشتن. –من فکر نمی کنم. پارسال مهیار با مهدیس دعواش شد چند هفته حتی با هم نمی زدند. – چیزی که مشخصه اینه از پارسال خیلی اتفاق ها افتاده که تو خبر نداری.
دوباره بغضم گرفت. واقعا چرا من انقدر بی خبر بودم از خانوادم. از بچه هام.
-شراره چیکار کنم؟- فعلا صبر کن و بهشون نزدیک شو . باید بفهمن که هنوز حضور داری. وقتی حضورتو حس کنند تو حرمتت هم بر میگرده. فعلا هیچ کاری نکن. حتی اگر متوجه بشن که تو میدونی چه رابطه ای بینشون هست بازم به روی خودت نیار.
فکر کردن راجبش واقعا سخته. نمیدونم چجوری این قضیه رو درست کنم فقط میدونستم نیاز به زمان دارم. اون شب پیش کتایون موندم. به کمک قرص های آرام بخش تونستم بخوابم. صبح بیدار شدم سرم سنگین بود. خیلی گیج بودم. تو اتاق ساعت نبود و کیفم هم دم دستم نبود تا گوشیمو چک کنم. فقط از آفتاب تندی که از پنجره می تابید مشخص بود که باید دیر شده باشه. از اتاق اومدم بیرون. شراره روی کاناپه دراز کشیده بود و قهوه می خورد. یه لباس یه سره حریر قرمز پوشیده بود. –صبح بخیر هانی. بهتری؟ - صبح بخیر شراره یکم سرگیجه دارم. ساعت چنده؟
وقتی قهوشو می خورد با نگاه به ساعت دیواری اشاره کرد. ساعت از 10 گذشته بود. با دیدن ساعت انگار با برق بهم شوک داده باشن. وای امروز دوتا جلسه مهم داشتم. سریع رفتم سمت کیفم گوشیمو برداشتم. خاموش شده بود. –شراره شارژرت کجاست؟ -تو اتاق. تا رفتم سمت شارژرش تازه یادم افتاد گوشیش آبفونه و به سامسونگ من نمی خوره. اه گند بزنن به شانس. سریع تلفنو برداشتم زنگ زدم به مسئول دفترم.
-الو خانم رشیدی سلام –سلام خانم شریف خوب هستید؟ -ببخشید من جاییم دیر میرسم چه خبر؟- جلسه صبحتون کنسل شده بود دیروز بعد رفتنون تماس گرفتم بگم اما جواب ندادید. بعد از ظهر آقای مهندس مهرابی تشریف میارن –باشه مرسی من تا 1 ساعت دیگه میام خدانگهدار –خداحافظ
وای چقدر آروم شدم انقدر با گیجی و منگی از خواب بیدار شدم اصلا نفهمیدم لباسای دیروز تنم نیست. –شراره!؟ لباسام کجاست؟ کی لباسمو عوض کردی؟ -دیشب خوابت برد انقدر سنگین بودی گفتم به یه خواب راحت نیاز داری. واسه همین تو خواب عوضشون کردم. –خب کجاست؟ -نمیخوای دوش بگیری؟
باید دوش میگرفتم خیلی داغون بودم
-برو دوش بگیر صبحونتو آماده کنم. رفتم سمت حمومش. وای چقدر لوکسه خونش. سرامیک و سنگ حمومش خیلی قشنگ بود. یه لباس حریر آبی کم رنگ تنم کرده بود. یه لحظه گفتم نکنه تو خواب لختم کرده باشه. شراره چند بار بهم گفته بود که دوست داره باهام لز کنه اما از اونجایی که خیلی از همنجسگرایی متنفر بودم اصلا روی خوش نشون نمیدادم. امیدوار بود لختم نکرده باشه. تنها کسی که بدن لخت منو دیده بود فقط منصور بود. دوست نداشتم کس دیگه ببینه حتی هم جنس خودم. از طرفی واقعا خجالت آور بود اگر کسی لخت منو میدید. بعد از مرگ منصور دیگه کسمو اصلاح نکردم. یجورایی با این کار میخواستم مهر و مومش کن تا ابد. شاید به نظرتون خیلی غیر منطقی و غیر بهداشتی باشه اما انتخابم این بود. وقتی لباس حریرم رو باز کردم لباس زیرم تنم بود. خداروشکر شراره شیطونی نکرده بود. زود دوش گرفتم. و با یکی از حوله های تو حموم خودمو خشک کرد. اومدم بیرون لباسام تو اتاق بود.آماده شدم و یه صبحونه مختصر با شراره خوردیم و با آژانس رفتم شرکت.

با احترام
من همجنسباز نیستم
درخواست ندید
     
#18 | Posted: 4 Oct 2017 19:52
قسمت چهارم: نقطه عطف
عزیزم چقدر داغی. داغی تنت داره بدنمو میسوزونه. همسر خوشگل من.
آههههه.لبامو بخور عشقم. دوست دارم تو وجودم حست کنم. بری توی بدنم. به هم وصل بشیم. با کیر خوشگلت بهم وصل شو. منو بکن عشقم. آه. باهام عشق بازی کن.
کتایون تو خیلی زیبایی. از دیدنت زیباییت حض می کنم. خیلی بدن قشنگی داری. وای چقدر کست داغه. میخوای باهات چیکار کنم عشق من؟
بکن منو. هرجور دوست داری بکن فقط بکن. حاملم کن.بازم بچه می خوام ازت. عشقم کسم کیرتو میخواد. کیر خوشگل و سفیدتو میخواد تا بره تو بدنم. تو کسم.
کتایون دیونتم. بدجوری مست اون بدنتم. دوست داشتم همیشه پیشم بودی. اما ...
اما چی منصور!؟
اما کتایون من خیلی وقته مردم. من دیگه پیشت نیستم عشقم
با مهو شدنش تو بقلم یهو از خواب پریدم. وای این چه خوابی بود. خیلی بهم ریخت منو . عکس منصور رو برداشتم و بقلش کردم. بی اختیار صورتم خیس اشک شد. نمی تونستم خودمو کنترل کنم. انگار همین الان پیشم بود واقعا. خیلی بهش نیاز داشتم. یکمی که آروم شدم ترجیه دادم صورتمو آب بزنم تا حالم جا بیاد. از اتاق اومدم بیرون.
برای رفتن به آشپزخونه از اتاقم باید از جلوی اتاق مهدیس رد می شدم. از زیر در مشخص بود چراغ اتاقش روشنه. چرا بیداره الان؟ بذار بهش یه سر بزنم. دستم رو که بردم سمت دستگیره در یادم افتاد ممکنه مهیار پیشش باشه و مشخصه واسه چی. اعصابم ریخت بهم. خواستم بی خیال شم اما حس فضولیم گل کرده بود. گوشمو چسبوندم به در.
-مهیار من خیلی نگرانم. می ترسم مامان بفهمه. –دیوونه نگران چی هستی؟ اون که هیچوقت خونه نیست. الانم که خوابه.-من کلی گفتم مهیار. اگه بفهمه-خوب بفهمه. چیکار میکنه؟ فکر کردی برام مهمه؟-مهیار واسه من مهمه. مامان خیلی ناراحت میشه.-نباید مهم باشه. بهتر از اینه که با اون خارکسته بودی. عزیزم دیگه فکرشو نکن. بخوای استرس الکی داشته باشی نمیتونیم حال کنیما. بیا عزیزم.
نمیدونم چی شد که دلم خواست ببینم اون تو چه خبره. اما نمیتونستم برم تو. از سوراخ کلید نگاه انداختم اما چیزی مشخص نبود.بعد چند ثانیه بیخیال شدم اما چیزی دیدم که منو محو تماشا کرد.کیر مهیار کاملا مشخص بود. انگار اومده بود جلو تا بهم نشونش بده. زیاد بزرگ نبود اما سفید و بی مو بود. سر بالا با تخمای سفید آویزون.یکمی بالاش مو داشت. رگ هاش زده بود بیرون و سرش بزرگتر از بدنش بود و به سرخی میزد و از همه بدتر شبیه کیر منصور بود. توی یه ثانیه جوری ضربان قلبم رفت بالا که نفسم داشت بند میومد. فقط چند لحظه کوتاه دیدمش. در حد 2 یا 3 ثانیه. اما تصویرش کامل تو ذهنم نقش بست. مثل یه بوی عطر آشنا که تو خیابون برای یه لحظه میشنوی یا یه چهره خیلی آشنا میبینی. نه خیلی بیشتر از این چیزا. بعدش سر مهدیس اومد جلوی دیدم رو گرفت. نیاز به گفتن نیست که داره چیکار میکنه.
سریع برگشتم تو اتاقم. کاملا ماتم برده بود. من کیر پسرمو دیدم. اونم وقتی کاملا شق بود. قسمت مسخره قضیه اینه که بجای اینکه خجالت داشته باشم یا ناراحت باشم یه حسی توم بود. یه حسی که داشت قلقکم می داد. اه سرمو گذاشتم رو بالش سعی کردم بخوابم. اما مگه میشد. یه لحظه تصویرش از جلو چشمم دور نمیشد. یجورایی دلم می خواست بیشتر می تونستم ببینمش. اه مهدیس. چرا نذاشتی راحت کیر مهیار رو ببینم. اصلا خاک تو سرت که کیر دادشتو ساک میزنی. من هیچوقت کیر منصور رو نخوردم. البته بعضی وقتا می بوسیدم سرشو. اما نمی ذاشت تو دهنم بکنم. می گفت تو با این لبا بچه هامونو میبوسی. دوست ندارم لبای قشنگت کیر منو بخوره. بهش می گفتم تو چرا کس منو میخوری پس. تو هم میبوسی اونارو. می گفت اونجات بهشته. جایی که بچه هام ازش اومدن. بگذریم خیلی فاز مزخرفی بود. کم کم داشتم داغ می شدم. باید سعی کنم بی خیال شم و بخوابم. اگه بتونم البته.

با احترام
من همجنسباز نیستم
درخواست ندید
     
#19 | Posted: 4 Oct 2017 19:56
عالیییییییییییییییییییییییییییییییییییی
بود
     
#20 | Posted: 5 Oct 2017 02:48
عالییییییی
     
صفحه  صفحه 2 از 5:  « پیشین  1  2  3  4  5  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / زندگی کتایون بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2017 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites