تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

زندگی کتایون

صفحه  صفحه 21 از 40:  « پیشین  1  ...  20  21  22  ...  39  40  پسین »  
#201 | Posted: 6 Sep 2018 17:22
قسمت نود و سوم: دور دور
خیلی چیزها و آدم هایی که اطرافمون هستند به مرور زمان بود و نبودشون واسه آدم فرقی نمیکنه. یعنی انقدر به حضورشون عادت کردیم که اصلا حتی فکرش رو هم نمیتونی بکنی اگر یک روزی جاشون خالی بشه چجوریه؟ منو بچه ها همیشه باهم بودیم. با اینکه این چند مدت اخیر بعضی وقت ها حتی بیشتر از یک روز از هم دور بودیم اما بازم جوری نبود که زیاد جای خالیشون حس بشه. با این حال وقتی چند روز مهدیس پیشم نبود همش دلتنگش بودم. حالا این قضیه در مورد مهیاره. البته دلشوره و نگرانی هم قاطیش هست. همیشه گفتم پولی که بهشون رسیده اصلا برام اهمیتی نداره. فقط دوست داشتم جوری ازش استفاده کنند که زندگی بهتری داشته باشند. حالا یه نگرانی دیگه هم دارم که مهیار واقعا میخواد چکار کنه؟ چجور سرمایه گذاری میخواد انجام بده. اصلا با کی؟ امیدوارم مشکلی پیش نیاد.
تا ظهر یه سره خواب بودم و بقیش هم بی حوصله و بیکار. همش با کارهای مسخره خودمو سر گرم میکردم. عصر میخواستم یه سر برم بیمارستان ببینم این بنده های خدا چیزی کم و کسر نداشته باشند. انقدر الکی لفتش دادم و این دست اون دست کردم که ساعت شد هفت بعد از ظهر. دیگه بیخیالش شدم. پریود هم شده بودم. البته میدونستم که اگر امروز نشم فردا میشم. از دیروز حالم یجوری بود. مهدیس هم کاری نداشت و واسه خودش الکی با تبلتش مشغول بود. بی هوا رفتم توی اتاقش ببینم چکار میکنه. داشت فیلم نگاه میکرد. متوجه حضور من شد. –چکار میکنی مهدیس؟ -هیچی حوصلم سر رفته بود داشتم سریال میدیدم. –چه سریالی؟ -گیم آو ترونز. دوستام خیلی ازش تعریف میکردند. وقت نکرده بودم ببینم. امروز دیدم توی هاردی که از مهیار گرفتم چند قسمتش هست. داشتم نگاه میکردم. –قشنگه؟ -زیاد خوشم نیومد. از این تاریخی های اروپایی و این چیزاست. تخیلی هم هست انگار. مامان اینجاشو ببین. برد روی یه صحنه ای که سکس یه مرد و زن مو طلایی بود. –خب که چی؟ -اینا خواهر و برادرند. پوزخند زدم و گفتم خیلی جذابه؟ -سکسشون رو میگی؟ -نه اینکه یکی توی فیلمش راجب چیزی که توی زندگی واقعیت هست آورده؟ -نه همینجوری گفتم. با لحن مسخره گفت حالا قسمت های بعدیشو باید ببینم سکس مادر و بچه ها هم داره یا نه؟ اون موقع شاید واسه تو هم جذاب باشه. –حالا مثلا خواستی جواب منو بدی دیگه. باشه. –شوخی کردم مامان. –شوخی شوخی حرفاتو میزنی. –راستی مهیار نگفت پروژه ای که میخواد سرمایه گذاری کنه چیه؟ -نه. سر صبحی فقط بیدارم کرد و گفت دارم چند روز میرم شمال. واسه یه پروژه کاری. –حیف شد. میموند میتونستیم برنامه دیشب رو اجرا کنیم. –فکر نکنم. اصلا حس و حالش رو امروز نداشتم. پریود هم شدم. –حس و حالش رو پیدا میکردی مامان جونم. پریود هم شدی مهم نبود. تو که یه سوراخ دیگه آماده کردی. مطمعنم مهیار هم فقط با اونجا کار داره. –لوس. اومدم بیرون از اتاقش و خودمو با لپ تاپ مشغول کردم. اولش میخواستم به کارهام برسم اما واقعا حوصله هیچ کاری نداشتم. یکمی توی اینترنت گشتم. لپ تاپ رو گذاشتم کنار. امان از این بیکاری. مهدیس از اتاقش اومد بیرون و رفت دستشویی. صداش کردم. –جانم. –حوصلم سر رفته مهدیس. میای بریم بیرون یه دوری بزنیم؟ -کجا بریم؟ -جای خاصی نمیریم. فقط میریم یکمی دور بزنیم حال و هوامون عوض بشه. یه لحظه لبشو گزید و با شیطنت گفت به یه شرط. –واسه بیرون رفتن شرط میذاری؟ خب چه شرطی؟ -من هرجور دوست دارم لباس بپوشم. –یعنی چی آخه مهدیس؟ اصلا بیخیال. میمونیم خونه. –وا مامان؟ چه اشکالی داره خب؟ -مهدیس من واقعا خوشم نمیاد اینجوری بگردی. –مگه چشه؟ -چشه؟ اون شب تو پارک ارم هر مردی تورو دید چشم از بدنت بر نمیداشت. واقعا خوشت میاد همه جاتو بریزی بیرون ملتو تحریک کنی؟ -خیلی سخت میگیری مامان. اینم خودش یه جور تفریحه دیگه. –جلب توجه با بدن نمایی واست تفریحه؟ -لابد دو روز دیگه هم. –دو روز دیگه چی؟ یه لحظه نگران شدم نکنه باز یه چیزی بگم ناراحتش کنه. میخواستم بگم دو روز دیگه میری واسه تفریح به هرکی به تورت بخوره سکس میدی. آخرشم باید از یجایی مثل زیر زمین خونت پیدات کنیم. -هیچی. هر جور دوست داری لباس بپوش. چکارت کنم. رفت حاضر شد. منم مثل همیشه ساده در عین حال شیک لباس پوشیدم. مهدیس آماده شد و از اتاقش اومد بیرون. قشنگ به همون بدی که از ترکیه اومده بود لباس پوشیده بود و آرایش کرده بود. یه تاپ خیلی تنگ با یقه خیلی باز که چاک سینه هاش قشنگ مشخص بود و سینه هاش داشت تاپو جر میداد. از پایین هم چند سانت بالاتر از نافش بود. یه ساپورت خیلی تنگ و کرم که قشنگ چاک کسش از زیر شلوار معلوم بود. پاچه هاشم تا یه وجب بالاتر از مچ پاش بود. با مانتو زرد حریر جلو باز و شال صورتی. از آرایش هم نگم براتون. –خوب شدم نه؟ -با اخم نگاهش کردم. –چی بگم. دوست داری دیگه اینجوری تفریح کنی. –تو همینجوری میخوای بیای؟ -مگه چمه؟ -یه ذره لااقل به خودت برس. واقعا تیپ بیرونت با شرکت هیچ فرقی نداره. فقط رنگ مانتو مقنعه ات فرق میکنه. –آدم همه جا باید سنگین باشه. حالا تو دوست داری اینجوری بگردی به خودت مربوطه. انتخاب خودته. منم اینجوری دوست دارم. –بیا حداقل یکم آرایش کنمت. –نمیخواد مهدیس دیر میشه. –نه نیار دیگه. انقدر پیله کرد تا بلاخره موفق شده منو مجبور کنه. بعضیا واقعا هنر آرایش کردن دارند. خیلی با سلیقه وقت میذارند و آرایش میکنند. بدبختانه یا خوشبختانه من از اون دسته خانم ها نیستم. البته خب بخاطر اینکه هیچ وقت به اون صورت روی این موضوع وقت نمیذارم. در حد اینکه کرم پودر بزنم به صورتم و خط چشم بکشم و ریمل و نهایتا رژ لب. دیگه خیلی بخوام وقت بذارم یکمم رژ گونه. اونم خیلی سطحی. جوری که فقط رژ لبم نشون میده یکمی آرایش کردم. –بفرما. ببین چه جیگری شدی. –وا؟ مگه میخوایم بریم عروسی؟ مهدیس خیلی قشنگ مثل آرایشگرا منو مکاپ کرده بود. با اینکه هیچ وقت حس خاصی به آرایش کردن نداشتم و آرایش و بدون آرایشم هیچ فرقی نداشت. اما این بار از دیدن صورت آرایش کرده خودم لذت میبردم. –مامان مانتو و شالتم عوض کن. –خوبه مهدیس. –یه لحظه صبر کن. رفت در کمدم رو باز کرد و یه شال سورمه ای بهم داد. –بیا اینو سرت کن. بیشتر بهت میاد. مانتو جلو باز نداری؟ -نه اصلا خوشم نمیاد. رفت اتاقش و با یه مانتو جلو باز مشکی توی دستش برگشت. –مهدیس من اینو نمیپوشم. –بپوش دیگه مامان. خیلی خوشگل میشی. –زیرش تاپ تنمه. پس حداقل بذار یه لباس یقه بسته بپوشم. –نه مامان آرایشت بهم میریزه. وایسا یه لحظه. یه تیشرت سفید یقه باز که یقش زیاد باز نبود از کمدم در آورد و گفت خب اینو بپوش. بذار کمکت کنم آرایشت خراب نشه. واسه اولین بار یه همچین تیپی میزدم. با اینکه کاملا پوشیده بودم اما یجورایی حس خوبی نداشتم. موقع رفتن یه لحظه پیش خودم گفتم الان که حال مهدیس خوبه بذار ببینم راضی میشه با ماشینش بریم یا هنوزم مقاومت میکنه. واسه همین هم سوئیچ ماشین خودمو برداشتم هم ماشین مهدیس رو. وقتی اومدیم پایین سوئیچ ماشین مهدیس رو برداشتم و دکمه ریموت درش رو زدم. یهو جا خورد. در ماشینشو باز کردم و به مهدیس گفتم چرا سوار نمیشی؟ با تعجب آمیخته با نگرانی گفت با این میخوایم بریم؟ -آره مشکلی داره؟ -نمیخوام مامان با این بیام. –چرا؟ -خب دوست ندارم دیگه. چرا انقدر اصرار میکنی؟ -مهدیس یا با همین ماشین میریم یا اصلا نمیریم. یه لحظه مکث کرد و بعدش گفت باشه بریم خونه. نمیریم. با عصبانیت گفتم مسخره تو که نیستم. یه ساعته هر جوری که دوست داشتی منو حاضر کردی حالا میگی نمیریم؟ بشین ببینم. –نه مامان. –مهدیس دیگه تکرار نمیکنم. سوار شو. با دلخوری در ماشین رو باز کرد. تا چشمش به داخل ماشین افتاد یه قدم رفت عقب. –عزیزم سوار شو. من کنارتم. نباید از اتفاقاتی که افتاده بیشتر از این ناراحت باشی. دستمو سمتش دراز کردم. به آرومی دستمو گرفت و سوار ماشین شد. مهدیس چند دقیقه ای حرف نمیزد. حس میکردم خیلی اضطراب داره. قلبا از اینکه توی این وضعیت قرارش دادم خوشحال نبودم اما باید با ترسهاش روبره بشه. نمیشه که تا آخر ابد این ماشین تو پارکینگ خاک بخوره چون مهدیس بخاطر اتفاقاتی که براش چند ماه قبل افتاده میترسه. کم کم با صحبت و شوخی از استرسش کم شده بود. –خب مهدیس کجا بریم؟ -نمیدونم مامان. –الان اومدیم دور دور درسته؟ -دور دور؟ -آره دیگه. همینکارایی که شما جوونا میکنید. اصلا میخوای بریم اندرزگو. –باشه بریم.
هر وقت توی ترافیک اندرزگو گیر میکردم به همه این بچه هایی که اومدن الکی ترافیک ایجاد کردند توی اندرزگو توی دلم فحش میدادم. حالا خودم اینجام و دارم همین مسخره بازی رو در میارم. سر چهار راه که رسیدیم یه تویوتا شاسی بلند سفید کنارمون وایساد که دوتا پسر جوون توش بودند. سمت چپ ماشین بودند. به مهدیس اشاره کرد شیشه رو بده پایین. مهدیس هم همینکار رو کرد. –سلام خانمی. برنامه چیه؟ -کاری نداریم. –ایول پس اگر اوکید بریم یه طرفی.شیشه طرف مهدیس رو دادم بالا و تا چراغ سبز شد گازشو گرفتم. –عه مامان وایمیسادی داشت حرف میزد. –حرف نمیزد میخواست مختو بزنه. با خنده گفت خب میذاشتی بزنه. –عزیزم اومدیم یه دور بزنیم و شام بخوریم. نیومدیم پسر بازی کنیم. مهدیس عقب رو نگاه کرد. -مامان داره میاد پشت سرمونه. بذار بیاد خوش میگذره. دوباره اومدند کنار ماشین ایندفعه سمت چپ ماشین و طرف من بود. یکمی شیشه رو کشیدم پایین. –از خانم متشخصی مثل شما بعیده وسط صحبت دوتای آقای محترم گازشو میگیری میری. گفتم آقای محترم؟ -پس چی؟ -چقدر پیله ای. تا اومد دوباره صحبت کنه گاز دادم و رفتم صدمتر جلوتر. باز اومد کنارم. –عادت داری وسط صحبت گازشو میگیری میری؟ -ناراحتی نیا دنبالمون. –حالا یه دقیقه بزن بقل صحبت کنیم. –کاری داری باهامون باید دنبالمون بیای و دوباره راه افتادم. مهدیس خندش گرفته بود. –ایول مامان جونم. خوب بلدی حال این پسرا رو بگیری. دیگه دنبالمون نیومدند. به مهدیس گفتم چرا همینطور ساکت؟ مثلا اومدیم دور دور. –الان یه آهنگ شاد میذارم. یه آهنگ شاد شش و هشتی با گوشیش که به بلوتوث ماشین وصل بود پلی کرد. منم صدای ضبط رو زیاد کردم. مهدیس به آرومی شروع کرد به رقصیدن با آهنگ و منم باهاش همراهی میکردم. چند تا ماشین دیگه هم بهمون چسبیدند و میخواستند شماره بگیرند یا اینکه بریم یه طرفی. همشون رو بعد چند کلمه صحبت کردند میپیچوندم. مهدیس خیلی ذوق کرده بود. خودمم خیلی از این مسخره بازی ها خوشم اومده بود. یکم جلوتر پلیس نگهمون داشت. شالمو کشیدم جلو و صدای ضبط رو کم کردم. –مدارک ماشین لطفا. –جناب سروان ما که کاری نکردیم. –مدارک رو بده. همین سر وضعتون و صدای بلند ماشین کاره دیگه. الکی یکم بهمون گیر دادند و چند دقیقه بعد ولمون کردند. از اون ور رفتیم تجریش و خیابون ولیعصر. ساعت نزدیک ده شب بود. –مهدیس شام چی بخوریم؟ -من هوس کباب کردم مامان. بریم همون رستوران دور تجریش. دور زدم و رفتیم همونجا.
خود رستوران فضای زیادی واسه نشستن نداشت و میز و صندلی ها رو جلوی رستوران چیده بودند. رفته رفته متوجه توجه مردها و پسرها به خودمو مهدیس میشدم. یه پسر قد بلند و حدودا سی ساله بود که ازم چشم برنمیداشت و همینطور زیر چشمی بهم نگاه میکرد. مهدیس هم متوجه شده بود. با دوستش چند تا میز اونطرف تر از ما نشسته بودند. –مامان این پسره فکر کنم بدجوری توی نخته. –خب چکارش کنم؟ -شرط میبندم چند دقیقه دیگه میاد جلو باهات حرف بزنه. یکی دوبار بهم اشاره کرد که بهت آمار بدم. –دیگه مهدیش جان وقتی اینجوری که دوست داری میای بیرون همین مشکلات رو هم داره. زد زیر خنده. –چیه؟ -یاد یه کلیپ مسخره افتادم که راجب مزاحمت ساخته بودند. مثل یکی از اون دخترا توی کلیپ حرف میزنی که میگفت اگر توهم حجابت رو رعایت کرده بودی به تو هم گیر نمیدادند. –بی مزه. –مامان تا حالا شده تصور کنی توی یه جایی باشی که کلی مرد بهت نگاه کنند. –همینطوری با مانتو و مقنعه کلی مرد توی شرکت نگاهم میکنند. –خب حس خاصی برات نداره؟ -اینکه یه سری آدم چشم چرونی کنند و روی بدنت زل بزنند چه حسی جز چندش داره؟ نکنه تو خوشت میاد؟ -یه چیزی بگم ناراحت نمیشی؟ -چی؟ -من بعضی وقت ها تصور میکنم چی میشد که یه جایی بودم بین 10 یا 20 مرد که همشون لخت بودند و لختم میکردند باهام ور میرفتم. وای فکر کن ده بیست تا کیر میومد میگاییدت. –مهدیس بعضی وقت ها واقعا بهت شک میکنم. –چرا آخه؟ -تو چرا اینجوری هستی؟ عزیزم سکس هم حد و حدودی داره. نکنه دوست داری مثل شراره باشی؟ -نه دیگه در اون حد. اما خب بعضی فانتزی ها یه بار تجربه کردنش جالبه. –حالا که بحثش رو پیش کشیدی خب خودت بگو. تو تجربه سکس با چندتا مرد با هم رو داشتی. اونجور که فکر میکنی لذت بردی؟ لبخندش محو شد. نگاهشو برد به سمت دیگه. –مهدیس نمیخواستم ناراحتت کنم. ببخشید عزیزم. اصلا فراموش کن این حرفمو. –نه اشکالی نداره. مهم نیست. راستشو بخوای آره. خیلی لذت بخش بود. فکرم سمت زیر زمین خونش بود. پیش خودم گفتم چجوری از بودن توی همچین وضعیتی لذت برده. بعد گفت البته فقط یه بار خودم خواستم اینجوری بشه. ترکیه که بودیم. –آهان. پس ترکیه رو میگی. –فکر کردی منظورم کجا بود پس؟ -هیچی ولش کن. –راستشو بخوای تجربش بد نبود. –چند تا مرد بودند؟ -اولش یکی با من بود یکی هم با یکی از دوستام. بعدش یکی دیگه هم اومد. –جلوی هم دیگه سکس کردید؟ -آره. –فکر کن مامان یه کیر توی کست تلمبه میزنه یکی هم توی دهنت. –نگو مهدیس. واقعا خوشم نمیاد از این فانتزی. –خب تو نگفتی تو دوست داری همچین جایی باشی. –که بیست نفر مرد لخت دور و برم باشند؟ -آره دیگه. –نه. دوست دارم هم مرد باشه هم زن. –ای جان پس تو هم مرد میخوای هم زن. –نه اونجوری که سکس کنیم. ولی بدم نمیاد همه لخت باشیم. یجایی که همه خیلی خیلی راحت باشیم. هیچ حجابی بینمون نباشه. –اگر همچین جایی باشه خیلی دوست دارم با تو اونجا باشم. یه آن اومدم بگم که همچین جایی با شراره رفتم اما سریع یادم افتاد که شراره چقدر اصرار داشت به هیچ وجه با کسی راجبش حرف نزنم. –من شنیدم همچین جایی هست. –از شراره شنیدی درسته؟ -آره اما خارج از ایران. –خارج از اینجا که پره. توی قبرس یا گوا یه سواحلی هست که همه باید کاملا لخت باشند. فکر کن یه روزی بشه باهم بریم. –مثل اینکه خیلی دوست داری همه جاتو بریزی بیرون و به همه نشون بدیا. –آره بعدشم بیان بکننم. –وای مهدیس. تو چقدر حشری هستی. یادم باشه از این به بعد توی غذات کافور بریزم. –مگه سربازیه. جفتمون زدیم زیر خنده.
موقع رفتن سمت ماشین همون پسره اومد سمتم. –خانم ببخشید یه لحظه. حتی برنگشتم سمتش نگاهش کنم و رفتم. اونم مشخص بود بیخیال شده. به مهدیس گفتم برگشت تو رانندگی کن. با اکراه قبول کرد. یه صدایی از پشت سرک صدا زد کتایون خانم. برگشتم به سمتش. هومن بود.

با احترام
من همجنسباز نیستم
درخواست ندید
     
#202 | Posted: 7 Sep 2018 13:09
به به داستان داره جون می گیره

matin
     
#203 | Posted: 7 Sep 2018 15:58
نمی دونم بقیه ام مثل من هستن یا نه
من داستان های قشنگ رو ۲ بار میخونم که البته تعدادشون خیلی کم مثل داستان حس خاص یا داستان فوق العاده ای به نام بهشت یا اقای مهندس و کارگر افقان
این داستان به کاملی داستان های بالاست با این تفاوت که خیلی کم خواننده سورپرایز میشه و داستان قابل پیش بینی بجز اون قسمت تتو زدن کتایون یا اومدن شیرین
البته این نظر من و در کل منم یکی از طرفدارای این داستانم

matin
     
#204 | Posted: 8 Sep 2018 07:24
اون داستان هایی که شما میگی خوندم ، اصلا قابل مقایسه نیست
زندگی کتایون با اختلاف زیاد بهتر از همه اونا هست
خوبیش اینه که داستان مسخره تمام سکسی نیست و هر اتفاقی توش تعریف میشه و با فکر نوشته شده
     
#205 | Posted: 8 Sep 2018 18:54
قسمت نود و چهارم: رای دادسرا
هومن!؟ -سلام خانم کتایون. –سلام. خوبی؟ اینجا چکار میکنی؟ -کار داشتم. اتفاقی دیدمتون. –چه خبرا؟ -هیچی سلامتی. مهیار رفت؟ -آره امروز صبح زود رفت. راستی هومن تو میدونی میخواد چکار کنه؟ -دقیقا نه. ولی فهمیدم میخواد یکاری با میلاد و خواهرش توی شمال شروع کنه. البته بیشتر خواهرش. –میلاد کیه؟ -نمیشناسیدش. یکی از دوستامونه. باباش شرکت ساخت ساز ساختمونی داره. خواهرشم کار باباشو دنبال میکنه. در همین حد میدونم. –چی بگم. –شما میدونی کی برمیگرده؟ -والا گفت چند روزه میره. به تو هم حتما نگفته کی میاد. درسته؟ -نه نگفت. به پشت سرم نگاه کردم. مهدیس توی ماشین نشسته بود و منتظر من بود که برم. –خب هومن جان. من برم مهدیس منتظره. –یه لحظه کتایون خانم. –جانم. –اون پسره که مهیار بهش زده بود. حالش خوبه؟ -آره خداروشکر خوبه. چند روز بیمارستان بستریه. بعدشم ترخیص میشه. مشکلی پیش نمیاد نگران نباش. بازم ازت ممنونم که کار مهیار رو گردن گرفتی. خواستم برگردم و راه بیوفتم سمت ماشین که اومد جلوم رو گرفت. –چیه هومن؟ چیزی میخوای بگی؟ یکم این دست اون دست کرد. آخر با کلی زور زدن و من من گفتی میتونم شمارتونو داشته باشم؟ همینطور هاج واج بهش نگاه کردم. –شماره منو واسه چی میخوای؟ -یه موضوعی بود میخواستم باهاتون صحبت کنم. الانم که عجله دارید. نمیشه گفت. –در مورد چیه هومن؟ یکمی مکث کرد. مهدیس دوبار پشت سر هم بوق زد که چرا نمیای. –اگر نمیخوای بگی باشه یه وقت دیگه. –نه آخه راستش چطوری بگم. –خب چیه؟ -حالا شما شمارتونو بدید. تلفنی بهتون میگم دیگه. –همم. شمارتو بده بعدا بهت زنگ میزنم. شمارشو گفت و زدم توی گوشیم. خدافظی کردم و رفتم سوار ماشین شدم. مهدیس پشت فرمون نشسته بود. –مامان چرا نمیای؟ هومن چکار داشت باهات؟ -نمیدونم. شمارمو میخواست بگیره. –شمارتو؟ واسه چی؟ -نمیدونم والا. گفت یه کاری داره. هرچی گفتم بگو گفت الان نمیشه. –خب شمارتو بهش دادی؟ -نه ولی شمارشو گرفتم. فردا از شرکت بهش زنگ میزنم ببینم چکار داره. به سمت خونه میرفتیم. توی راه از مهدیس پرسیدم تو این پسره رو میشناسی؟ -هومن؟ -آره. –نه چیز زیادی ازش نمیدونم. راستش من کلا رفیق های مهیار و نمیشناسم. فقط در حد اینکه اسمشونو جلو آورده. چطور؟ -نمیدونم چرا حس خوبی بهش ندارم. –وا؟ چرا مامان؟ این بدبخت که تا گفتی تصادف رو گردن بگیره قبول کرد. کی اینکار رو میکنه تو این دوره زمونه؟ -مشکل همینه. فکر میکنم مهیار بخاطر همین قضیه دیشب انقدر اوقاتش تلخ شده بود. آخه بهم گفت چرا هومن. –ولش کن زیاد سخت نگیر مامان. با خودم فکر میکردم منظور هومن از اینکارا چیه؟ مطمعنم انقدر موضوع خاصی نیست که بخواد تلفنی سر وقت بهم بگه. اگر مساله مهیاره که هرچی بخواد بگه قطعا خود مهیار بهم گفته. قضیه تصادف هم که تموم شده. نکنه مساله شخصی باشه. پیش خودش چه فکری کرده؟ یهو بدجوری استرس همه وجودمو گرفت که نکنه از طریق مهیار یا هر طریق دیگه ای فهمیده منو مهیار سکس کردیم. میگم مهیار یهویی بد شاکی شد. آدمی نیست که الکی شاکی بشه. فکر کردن به این چیزا پاک اعصابمو بهم میریزه. راه حل منطقی اینه که خوش بین باشم و تا زمانی که دقیق نگفته موضوع چیه الکی گارد نگیرم. نهیایتش اینه که میخواد بگه باهات سکس کنم که منم خیلی محکم و قاطع جوابشو بدم. فقط نمیدونم به مهیار بگم کار درستیه یا نه؟ بلاخره مهیار مرده. مثل من به قضیه نگاه نمیکنه. واقعا نمیفهمم چرا بعضی وقتها فکرم سمت همچین چیزهای مسخره ای میره.
با اینکه کلی کار داشتم توی شرکت اما با این حال صبح زود رفتم دنبال شیرین تا با هم بریم دادسرا. درسته شیرین یه زمانی دوستم بود و هنوزم حس میکنم باید کمکش کنم. با این حال بیشتر نگران سند زمین شمال بودم. بلاخره آدمی که این همه سال دچار مشکل و بدبختی بوده ممکنه دچار کج روی و خیلی مسائل بشه. واقعا دوست نداشتم توی این وضعیت برام مشکلی بوجود بیاد. از اون مهمتر. من بهش اطمینان کردم. از این که جواب اعتمادمو جور دیگه بده واقعا برام به هیچ عنوان قابل پذیرش نبود. دیشب قبل خواب بهش زنگ زدم و هماهنگ کردم که فردا اول وقت میام دنبالت باهم بریم دادسرا. ساعت هفت نیم دم در خونش بودم. بعد نیم ساعت معطلی بلاخره اومد. خیلی مضطرب بود. از قیافش میشد فهمید شب قبل اصلا نخوابیده. با همون لباسای مانتو و شال کهنه و رنگ رو رفته اومد. چشمای گود رفته و صورت لاغرش نشون از مشکلات سلامتیش داشت. خیلی رنگش پریده بود. برنامم این بود که بریم دادسرا و حکمش رو اعلام کنند. اگر امکان خریدنش بود که هیچ. اگر نه که بعید میدونستم باید منتظر زمان اجرای حکم میشدیم. با وکیلی که روی پرونده مهدیس کار میکرد تماس گرفته بودم. به نظر نمیرسید مشکلی باشه. فقط مشروط به اینکه سوء سابقه نداشته باشه. حالا درسته که میگم بیشتر بخاطر آزاد کردن سند ویلا اومده بودم اما بخاطر شیرین نگران بودم. توی ماشین نشست و سلام کرد. –چه خبرا؟ خوبی؟ -مرسی. خیلی زحمتت دادم. ببخشید. –نه بابا این چه حرفیه. ما باهم دوستیم. از لرزش دستاش میتونستم بفهمم که ضعف داره. –شیرین صبحونه خوردی؟ -نه. –هنوز وقت هست. نظرت چیه اول بریم صبحونه بخوریم؟ -آخه دیرت میشه. –نگران من نباش. باهم رفتیم یجا که آش و حلیم داشت. من در حد دوسه لقمه نون پنیر و چایی خورده بودم. زیاد میل نداشتم. واسه همین یه ظرف کوچیک آش گرفتم که فقط با شیرین همراهی کنم. –تو چی میخوری؟ -فرق نمیکنه. –من نمیدونم اینجا چیش خوبه. اما به نظر شلوغ میاد. احتمالا حلیمش خوب باشه. –باشه همون حلیم رو بگیر. موقع حساب کردن تعارف زد که حساب کنه اما خب درست نبود که اجازه میدادم. پشت یه میز دو نفره نشستیم. –کتایون کارت چیه؟ -تو یه شرکت بین المللی کشتیرانی مدیر قراردادهای بین المللیم. –خوش بحالت. تونستی درستو تموم کنی و یه کار عالی پیدا کنی. وضعت هم توپه. –خب نمیدونی واسه این که به اینجا برسم چقدر سختی کشیدم. تو چیزی از خانواده منصور یادت میاد؟ -زیاد نه. یادمه میگفتی رابطه خوبی باهم ندارید. –رابطه که چی بگم. دیگه خدا بیامرزتشون. همشون فوت شدند. چند ماه پیش کلی ثروت از پدر منصور به بچه ها ارث رسید. این ماشین هم که میبینی بچه ها برام خریدند. –خوش بحالت. واسه چی دیگه کار میکنی؟ برید با همدیگه خوش بگذرونید. مسافرت برید. بخدا من انقدر آرزومه بتونم یه مسافرت برم. –آره بچه ها هم میگن. به این راحتی ها هم نیست که یهو از شرکت بیام بیرون دیگه کار نکنم. یه چیز دیگه هم هست. دوست ندارم پول بچه ها رو خرج خودم کنم. –تو هنوزم مثل سابق دوست داری مستقل باشی. ساکت شد. سرشو انداخت پایین. توی دلم میگفتم چقدر سختی کشیده وگرنه میتونست زندگی بهتر از من داشته باشه. به آرومی دستشو گرفتم و نوازش کردم. –شیرین غصه نخور. از این به بعد همه چیز درست میشه. چشمم به ساعد لاغر دستش افتاد که کلی جای زخم و کبودی روی دستش بود. بیشتر که دقیق شدم یه چیزی دیدم که بدجوری اذیتم کرد. زخم دور مچ دستش مثل زخم های مچ دست مهدیس بود زمانی که از توی زیر زمین خونش پیداش کردیم. البته نه دقیقا همونجوری اما مشخص بود که دستاش رو بستند. وقتی متوجه نگاه متعجب من به مچ دستش شد دستشو کشید و آستین مانتوش رو تا پایین تر از مچ دستش کشید پایین. به خودم جرات دادم و گفتم شیرین دستت چی شده؟ -چیز خاصی نیست. فکر کنم حساسیته. پیش خودم گفتم حتما همینه دیگه. الکی حساس شدم. صبحونمون رو خوردیم و به سمت دادسرا راه افتادیم.
خدا نکنه هیچ وقت کارت به همچین جایی بیوفته. یه عالمه آدم که یا شاکی هستند یا متهم یا همراهاشون که همه هم با داد و بیداد و دعوا دنبال کارشون هستند. هنوز مامور کلانتری نیومده بود تا پرونده ها رو بیاره. ساعت داره ده میشه. از شرکت چند بار زنگ زدند. یه بارش خود س بود که کلی کنایه چرا هنوز نیومدی و ظهر قراره یه جلسه بذاریم و این حرف ها. شیرین گفت کتایون اگر خیلی دیرته برو. –نه مشکلی نیست. فوقش یکی دو ساعت دیرتر میرسم. اما توی دلم به زمین و زمان فحش میدادم و پر استرس بودم. بلاخره چند تا سرباز با سه چهار نفر که بهشو دستبند زده بودند اومدند. چهره دوسه تاشون آشنا بود. فهمیدم که از همون کلانتری ونک اومدند. یکیشون که دستش پرونده ها بود رفتم سمتش. –آقای سرکار. شرمنده میشه پرونده خانم ملکی رو بذارید اول؟ خیلی عجله دارم. یه چند نفر دیگه هم اومدند و توی همهمه صدا نفهمیدم کی چی میگفت. یهو سربازه بلند داد زد برید عقب. برید وگرنه کارتون رو انجام نمیدم. بعد به من رو کرد و با تندی گفت برو بشین صدات میکنند. بیا حالا خوب شد. یه وقت لج نکنه پرونده شیرین رو بندازه عقب. خیلی کفری شده بودم. یه چند دقیقه ای نشستیم تا آخر همون سربازه صدا زد شیرین ملکی. سریع گفتم شیرین پاشو نوبت ماست. شیرین رنگ به صورتش نمونده بود. خیلی استرس داشت. منم خواستم برم داخل که سربازه نذاشت. اما دم در صداشون رو میشنیدم. یه چند دقیقه ای صحبت کردند و بعد قاضی یه چیزی نوشت و داد دست سرباز همراهش و اومدند بیرون. –چی شد؟ شیرین هیچ نمیگفت. –شیرین چرا حرف نمیزنی؟ رفتم سمت سربازه. –سرکار این پرونده خانم ملکی چی شد؟ -قاضی هشتاد ضربه شلاق نوشته. –یعنی چی؟ نمیشه خریدش؟ -نه اینجا نوشته لازم الجرا و بدون تعضیر. شیرین روی صندلی نشسته بود و به یه نقطه خیره شده بود. –سرکار میتونم با قاضی صحبت کنم؟ -نخیر. برو بیرون. –خب یه لحظه وایسا. من واسه ایشون سند گذاشتم. –وایسا کارمون تموم بشه. بیا کلانتری سندت رو بگیر. –من الان عجله دارم. بعدا هم میتونم بیام؟ -آره. اینجا واینسا. برو. انقدر عجله داشت و داد و بیداد میکرد که نمیشد دو کلمه باهاش حرف زد. بلاخره سر و کله زدن با این همه مجرم و متهم کار راحتی نیست. از یکی دیگه پرسیدم خب حالا باید چکار کنیم؟ -یه تاریخ اعلام میکنند باید بیاید برای اجرای حد. البته قبلش میتونید درخواست تجدید نظر بدید. برگشتم پیش شیرین. چشماش خیس شده بود. –شیرین چرا گریه میکنی؟ چیزی نیست. نگران نباش. درخواست تجدید نظر میدیم و درست میشه. بهش فکر نکن. تو حد نمیخوری. حالا پاشو بریم من کلی کار دارم. دستشو گرفتم و بلندش کردم و از دادسرا اومدیم بیرون. حس کردم زیاد حالش خوب نیست. با اینکه خیلی دیرم شده بود اما نمیخواستم همینجوری ولش کنم. واسه همین تصمیم گرفتم تا خونه برسونمش. توی راه هرچی سعی میکردم بهش روحیه بدم و حالشو عوض کنم فایده ای نداشت. حتی زد زیر گریه. –دیوونه تو چته؟ چرا خودتو باختی؟ نگران نباش. درخواست تجدید نظر میدیم. اصلا خودم با قاضی صحبت میکنم. –کتایون من ناراحت حد نیستم. –پس چته؟ -دوست نداشتم اینجوری بشه. خیلی بدبختم. –باز شروع کردی؟ بس کن دیگه. توی صحبت هام کلی سعی کردم امیدوارش کنم و بهش این اطمینان رو بدم که من در کنارشم. نمیدونم شاید نمیتونست به من اعتماد کنه. توی زندگیش نزدیکانش خیلی بهش خیانت کردند. طبیعی بود که نمیتونه باور کنه دوستی که بعد بیست سال یهویی اتفاقی پیداش میشه مثل یه قهرمان بیاد و همه جوره کمکش کنه. شیرین به یه تکیه گاه نیاز داشت. به یکی که بتونه بهش تکیه کنه.
رسیدیم دم خونش. اصرار کرد بیام بالا. نمیدونم چرا قبول کردم. من که خیلی دیرم شده بود. شاید حس کردم اگر رد کنم ناراحت بشه. نه یه چیز دیگست. دوست داشتم با وضعیت زندگیش بیشتر آشنا بشم که بتونم تا اونجا که بشه کمکش کنم. مثل یه ممدکار اجتماعی. یه آپارتمان پنجاه متری ته یه کوچه شلوغ که ماشین به سختی توش میرفت. طبقه چهارم ساختمون بدون آسانسور. ساختمون هم که نگم برات. انقدر داغون بود که آدم نمیدونست چی بگه. کلید انداخت و وارد خونه شدیم. دیوارهای زرد شده. مبل های مستعمل و نخ نما. فرش پاره که بیشتر شبیه یه پادری شده بود. یه اتاق هم بود که درش بسته بود. –بذار برات یه چایی بیارم. –نه مرسی عزیزم. عجله دارم باید برم. اومدم یه سر پیشت باشم. –آخه زشته. –ولش کن. غریبه که نیستم. اینجا رو خریدی؟ -نه رهن کامله. کل پولی که تونستم از عموم بگیرم شد هزینه رهن اینجا. در اتاق باز شد. شایان از اتاق اومد بیرون. اونم با چه وضعی. هیچی تنش نبود. فقط یه شورت سفید که از پشت نصف باسنشو مشخص بود. بدن لاغر و سفید داشت. چیزی که بیشتر منو متعجب کرد ناخون های بلند و لاک زدش و ابروهای تمیز کردش. مثل دخترها ابروهاشو تمیز کرده بود. شیرین داد زد شایان این چه وضعیه. یه چیزی بپوش. مگه نمیبینی مهمون داریم. بدون اینکه چیزی بگه رفت دستشویی و برگشت توی اتاقش و در رو بست. انگار اصلا منو ندید و حرف شیرین رو نشنید. شیرین با افسوس گفت یکی از بدبختی های من همینه. نمیدونم با این چکار کنم؟ -سخت نگیر شیرین. دیگه پسرهای الان رو نمیشه مثل قدیم تربیت کرد. –هه پسر. مشخص بود منظورش از این حرف چیه. –مهیار هم کم منو حرص نداده. فکر کن یه شب اومد خونه دیدم کل دستشو تتو زده. نمیدونی چه اعصابی ازم خورد کرد اون شب. –خوش بحالت کتایون. مشکلاتت هم جوریه که آدم بهش حسودی میکنه. کاش فقط در همین حد بود. –خب باهاش صحبت کن. بلاخره تو تنها کسی هستی که میتونی روش تاثیر بذاری. –کار از صحبت گذشته. شایان مشکل داره. –چه مشکلی؟ -بیماری تی اس. یه لحظه فکرم رفت سمت ام اس و این چیزا. –وای نه؟ درمانش چی؟ دکترش چی میگه؟ -اونجور مریضی نیست که فکر میکنی. –پدرش میدونه؟ -یه لحظه مکث کرد و با بغض گفت نمیدونم پدرش کیه؟ به خودم اومدم و فهمیدم حاملم. واقعا نمیدونستم چی بگم. چند لحظه ای سکوت بینمون حکم فرما بود. گوشیم زنگ خورد. خود س بود. اصرار که تا نیم ساعت دیگه جلسه شروع میشه و خودتو برسون. بلند شدم و با شیرین روبوسی کردم و ازش خدافظی کردم. –عزیزم دیگه ناراحت اون موضوع نباش. حل میشه. –مرسی کتایون. تو خیلی خوبی. تنها کسی هستی که بعد این همه مدت بفکرمه. –منو تو دوستای جون جونی هم بودیم و هستیم. دیگه غصه نخور. از این به بعد نباید مشکلی برات پیش بیاد.

با احترام
من همجنسباز نیستم
درخواست ندید
     
#206 | Posted: 8 Sep 2018 19:50
اول اون داستان بخون بعد نظر بده
داستان حص خاص کمتر از نصفش سکسی بود و مانور داستان رو شخصیت اول و نوع پوشش و رفتار سکسی بود بازم میگم رفتار سکسی نه لزوما خود سکس دقیقا مثل قسمت نود و سه این داستان
مثلا چه اشکالی داشت وقتی کتایون می خواست بره پیش شیرین همون تیپی که تو قسمت ۹۳ زده بودو می زد و از شرکت مرخصی می گرفت یا مثلا تو مهله شیرین با اون تیپ میرفت واقعا این هیجان داره یا این که الان تو قسمت جدید که میخواد بیاد کتایون بدو بدو بره شرکت پیش اقای س اقاس ش

matin
     
#207 | Posted: 9 Sep 2018 06:55
شما که اینقدر فکرتون خوب کار میکنه و ایده های خوب دارید خوب شروع کنید به نوشتن !
     
#208 | Posted: 9 Sep 2018 11:20
manipepero64:
مثل قسمت نود و سه این داستان
مثلا چه اشکالی داشت وقتی کتایون می خواست بره پیش شیرین همون تیپی که تو قسمت ۹۳ زده بودو می زد و از شرکت مرخصی می گرفت یا مثلا تو مهله شیرین با اون تیپ میرفت واقعا این هیجان داره یا این که الان تو قسمت جدید که میخواد بیاد کتایون بدو بدو بره شرکت پیش اقای س اقاس ش

دوستان یه نکته ای که بد نیست بهش توجه داشته باشید اینه که داستان بر اساس دیدگاه نویسنده نوشته میشه. توی بعضی داستان ها خیلی غیر واقعی کارکتر ها به سرعت تغییر میکنند. درسته که این تغییرات خیلی جذاب و باب طبع خواننده هاست. اما وقتی نود چهار قسمت داستان یه روال رو ادامه میده خیلی جالب نمیشه که یهویی شخصیت و رفتار کارکتر ها اونطوری خاص تغییر کنه. این داستان رو اگر بخوای قسمت به قسمت بخونی کسل کنندست اما وقتی چند قسمت
رو پشت سر هم می تونید میبینید که واسه هر اتفاقی مقدمه چینی شده و کاراکتر صرفا یه سیاهی لشکر یا توی داستان های سکسی یه آلت تناسلی اسم دار نیست. اون چیزی هم که شما میخوای اتفاق میوفته اما نه یهویی.

با احترام
من همجنسباز نیستم
درخواست ندید
     
#209 | Posted: 10 Sep 2018 19:06
قسمت نود و پنجم: قطع و وصل
با سی و پنج دقیقه تاخیر رسیدم به جلسه. چشم غره س بهم همون اول بهم فهموند که شاکیه. خب چکار کنم؟ کار واسه همه پیش میاد دیگه. بعدشم مگه تقصیر منه یهویی جلسه میذاری. فکر کن اصلا من امروز مرخصی بودم و نمیومدم. به اون صورت نیازی هم به حضور من نبود. بیشتر س میخواست که باشم تا هر جا بخاطر سواد و دانش کاری کمش کم میاره من بجاش صحبت کنم. یه اصلی هست که میگه هشتاد درصد کار یک مجموعه رو بیست درصد مجموعه انجام میده و بقیه همون بیست درصد کار رو. این افراد معمولا مدیران میانی یا سرپرست هایی هستند که بجای مدیران هم کارهای برنامه ریزی و تصمیم گیری خرد انجام میدن. خب طبیعیه که من انتخاب کردم جزء این بیست درصد باشم. بعضی وقتا به خودم میگم کاش یکم سیاست داشتم تا حداقل از این نیازی که هلدینگ بهم داره یا حداقل س به نفع خودم استفاده میکردم. من همین الان اگر بگم از فردا دیگه نمیام س واقعا چه خاکی میخواد توی سرش کنه؟ اگر چند سال قبل بود ازش میخواستم که سمت بالاتر بهم بده یا اینکه یه رقم قابل توجهی به حقوق و مزایام اضافه کنه. اما حالا نه دیگه سمت بالاتر منو به ذوق میاره نه در آمد. واقعا نمیفهمم با چه انگیزه ای هنوزم اینجا موندم.
جلسه تموم شد و س خیلی خشک و با اخم گفت بیا دفترم. یا خدا. این دیگه چشه؟ پشت سرش راه افتادم و با آسانسور اومدیم طبقه پایین و به سمت دفترش راه افتادیم. وارد اتاق شدم. –بفرما بشین. –بله آقای س. –خانم این چه وضعیه؟ -ببخشید آقای س. من امروز یه کاری برام پیش اومد که واقعا گیر بودم. ولی درستش این بود که همچین جلسه ای زودتر اعلام میشد. –قضیه دیر اومدنت که جداست. کار واسه همه پیش میاد. چرا انقدر از کار عقبی؟ -اونقدری که فکر میکنید عقب نیستیم. پوزخند زشتی زد و گفت یعنی واقعا متوجه نشدی چی شده؟ استرس گرفتم. نمیدونستم منظورش چیه؟ میترسیدم نکنه باز این مرتیکه حرومی خلیل دوست واسم داستان درست کرده باشه. اخم های س انقدر توی هم بود که جرات نمیکردم بپرسم قضیه چیه. میخواستم از توی حرف هاش بفهمم. –آقای س شما گزارشات بخش منو که مطالعه کردید. نیازمندی ها رو میدونید. با این حال کجا کار مونده زمین که شما میگید عقبیم؟ تن صداشو برد بالاتر و گفت خانم امروز مرادی جلوی منو گرفته و سرتا پای منو شسته که این اداره جدیدت نه تنها کاری نکرده بلکه کار واحد بازاریابی شرکت رو هم مختل کرده. اون ور هم این مرتیکه پفیوز خلیل دوست رفته به معاونت اجرایی گفته ما آماده به کاریم مدیریت اداره شما تمایل نداره با ما کار کنه. یعنی یجورایی مارو بازی نمیده. تو جلسه هم قبل اینکه بیای دکتر مقدم راجب عملکردتون توضیح میخواست که من نمیدونستم چی بگم. توی واحدت چه خبره خانم شریف؟ -آخه ما هنوز بخش اجرایی کارمون رو شروع نکردیم که بخوایم با واحد های دیگه در گیر بشیم. مانیتورش رو به سمت من برگردوند و گفت این مگه طرح توسعه شما نبود؟ -بله. –مگه خود شما اینو واسه من نفرستادی؟ -درسته. –پس چرا انقدر عقبی از برنامه خودت؟ تا هفته قبل باید برنامه ریزی و تحلیلتون تموم میشد. من هنوز گزارش نهایی طرحت رو نگرفتم. –آقای س گزارش کامل شده. به زودی بهتون ارائه میکنم. –به زودی یعنی کی؟ امروز میتونی بدی به من. –امروز نه. آخه. حرفم رو قطع کرد و گفت من مجبور شدم تو جلسه تعهد کنم تا آخر این ماه که میشه جمعه همین هفته سه تا قرارداد جدید ببندم. یعنی اینکه اگر از همین الان هم شروع کنیم باز عقبیم. من فردا اول وقت گزارشت رو میخوام. تا قبل ظهر باید تاییدش رو از مدیر عامل بگیرم تا مجوز کار صادر بشه. –آقای س!؟ -مگه نمیگی گزارشت آمادست. خب بهم برسونش دیگه. اگر هم خودت نمیرسی بده این دختره ستاری. دلم میخواست بگم بخاطر اسکل بازی تو ستاری حتی واسه من تره هم خورد نمیکنه. –ببینید آقای س واقعا نمیشه آخه. –خانم شریف نمیتونی بدم دست کس دیگه. خیلی راحت دارم میگم. بجای وقت تلف کردن اینجا زودتر برو به کارهات برس. با عصبانیت و دلخوری بلند شدم از اتاق برم بیرون گفت راستی یه چیز دیگه. ساعت چهار جلسه با هلدینگ ... داریم. صبح که مارو سنگ روی یخ کردی. این یکی رو به موقع بیا. با حرص زیاد از اتاق اومدم بیرون. کم مونده بود گریم بگیره. توی کل دوران کاریم هیچ وقت کسی منو اینطوری توبیخ نکرده بود.
اومدم توی واحد. بجز رشیدی و دو نفر دیگه کسی توی واحد نبود. رشیدی هم وایساده بود وسط واحد و با اون دو نفر صحبت میکرد. تا منو دیدند سعی کردند خودشون مشغول نشون بدند. توی اوج عصبانیت بلند داد زدم شما کار ندارید همش الکی ور میرید و بازی میکنید. خانم رشیدی این چی وضعیه؟ -ببخشید خانم. از استرس میلرزید. هیچ وقت منو اینجوری ندیده بود. داشتم میرفتم سمت اتاقم گفتم آقای صادقی هنوز نیومده؟ -نه خانم شریف. تا دو شنبه نمیان. یادم نبود. این بنده خدا درگیر بیماری پدرشه. نمیدونستم چکار کنم. کاملا تنها مونده بودم و دستم هم به جایی بند نبود. پیش خودم گفتم به خودت مسلط باش. تو توی شرایط بدتر از اینم بودی. سریع سیستمم رو روشن کردم و مشغول کار شدم. وای خیلی کار داره. یه کله بخوام کار کنم تا هفت و هشت شب طول میکشه. ساعت چهار هم باید با س برم جلسه. کلی استرس داشتم. به رشیدی گفتم به هیچ وجه هیچ تلفنی بجز س رو وصل نکن. وسط کار بودم که یهو برق رفت. داشتم دیوونه میشدم. این چه وضعیه دیگه. توی این همه مدتی که اینجا بودم سابقه نداشته برق اینجا قطع بشه. یا اگر هم شده در حد چند ثانیه بوده. ساختمون ژنراتور داره. امروز همه چیز دست به دست هم داده که مشکل واسم درست کنه. بعد از ده دقیقه دوباره برق اومد. دوباره سیستم رو روشن کردم و مشغول کار شدم. بعد نیم ساعت باز برق رفت. داشتم روانی میشدم. از اتاق اومدم بیرون. –رشیدی برقها چرا هی میره؟ -مثل اینکه مشکل از سیستم ساختمونه. –دقیقا امروز که این همه کار دارم باید اینجوری بشه. نگفتند تا کی اینجوریه؟ -نمیدونم بخدا.
ساعت چهار جلسه برگذار شد. بعد جلسه س بازم تاکید کرد که حتما گزارشت رو برسون. همینطور استرس پشت استرس. هنوز ناهار نخوردم. کل کارم مونده. نمیدونم امشب کی میتونم برم خونه. سوار آسانسور شدم که برگردم پایین. به جز من کس دیگه ای نبود. در آسانسور داشت بسته میشد که لحظه آخر دوباره در باز شد و پویانفر با عجله سوار شد. –سلام خانم شریف. چه خبرا؟ با بی میلی بدون اینکه بهش نگاه کنم خیلی سرد گفتم سلام. –کارا چطور پیش میره؟ همه چیز اوکیه؟ -والا شما که خوب در جریان کارها هستید. گزارش هم به آقای س و مرادی دادید. –خانم شریف تورو خدا یه وقت سوء برداشت نشه. باور کنید کار واحد من چند روزه گیره شماست. یه لحظه اومدم بگم برو به زنت بگو که هیچ کاری نمیکنه. خواستم هی یجوری حرف رو بندازم اما گفتم آخرش میگه مگه خودتون درخواست ندادید که بیاد. بعدشم خیلی شکل خوبی نداشت مشکلم با مریم رو بخوام با نامزدش مطرح کنم. یهو آسانسور وایساد و چراغش خاموش شد. همینو کم داشتم. باز برق رفت. توی تاریکی مطلق صدای پویانفر رو شنیدم که گفت ای بابا ایناهم شورشو در آوردن امروز. با عصبانیت گفتم گندشون بزنه با این کار کردنشون. انقدر نمیفهمند که حداقل کارای تاسیساتی رو روز تعطیل انجام بدند. –شما ناراحت نباش الان درست میشه. ای بابا گوشیم روی میزم جا موند. شما اگر گوشیتون همراهتونه میشه لطفا چراغ فلششو روشن کنید حداقل توی این تاریکی نمونیم. گوشیمو از جیبم در آوردم که حداقل نور فلشش رو روشن کنم. گوشیم از دستم لیز خورد و اتفاد زمین. توی اون تاریک خم شدم که پیداش کنم. دستمو روی زمین آسانسور میکشیدم و دنبالش میگشتم. توی همون حال حس کردم یه چیزی لای پام و مخصوصا لای باسنم رو لمس کرد. بی اختیار سریع سرپا وایسادم. اولش فکر کردم پویانفر به عمد اینکار رو کرده. اما اونجا انقدر تاریک بود که هیچی قابل دیدن نبود. جالبه که اصلا به روی خودشم نیاورد. خب حتما خجالت زده شده. توی وضعیت امکان نداشت که عمدی در کار باشه. گوشی رو پیدا کردم و چراغ فلشش رو روشن کردم. خیلی بهتر شد. چند دقیقه ای گذشت اما خبری از اومدن برق نبود. فضای بسته و گرم آسانسور داشت حالم رو بد میکرد. کم کم حس میکردم نفس کشیدن سخت شده. گوشیم آنتن نمیداد. چند بار خواستم زنگ بزنم که حداقل یکی بیاد مارو نجات بده. بعد چند بار امتحان کردن بلاخره تونستم به رشیدی زنگ بزنم. تلفنش رو جواب نمیداد. لعنتی باز کدوم گوری پاشده رفته. بخدا پام برسه توی واحد درجا براش توبیخ میزنم. –جواب نمیدن؟ -نه متاسفانه. به هرکی زنگ میزدم تا میومد جواب بده انتن قطع میشد. هرچی هم به در زدیم کسی صدامونو انگار نمیشنید. تمام سر و کلم خیس عرق شده بود. واقعا حالم داشت بهم میخورد. یکمی با پایین مقنعم خودم باد زدم. پویانفر گفت میخوای اس ام اس بده. –فایده نداره. آنتن ندارم. –چند بار پشت سر هم ریسند کن بلاخره میره. گوشی رو دادم که خودش بزنه. حالم خیلی بد بود. به یکی اس ام اس زد و چند بار پشت سر هم هی ریسند زد. بعد چند بار امتحان گفت بلاخره رفت. خواست گوشیمو بهم برگردونه که از دستش سر خورد. از اونجایی که نزدیک من بود واسه اینکه گوشیم نیوفته پایین یکمی زانوهامو خم کردم و سعی کردم بین پاهام نگهش دارم. همون لحظه پویانفر هم واسه اینکه گوشیم رو بگیره به سرعت دستشو برد سمت گوشی که تقریبا بین پاهام بود. اتفاقی که افتاد بقدری شوکه کننده و عجیب بود که هیچ توضیحی نمیتونم بدم. زمانی که پاهام رو قفل کردم دست پویانفر کاملا بین پاهام و نزدیک کسم گیر کرده بود. در حد یکی دو ثانیه توی همون حالت مات و مبهوت مونده بودیم. سریع دستشو کشید و منم پامو باز کردم. گوشیم افتاد زمین. چند ثانیه بعد برق اومد و آسانسور اومد پایین. پویانفر بدون اینکه به من نگاه کنه و چیزی بگه به سرعت از آسانسور اومد بیرون. واقعا توی شوک بودم که چه اتفاقی افتاده.
ساعت از هفت گذشته و هنوزم کارم تموم نشده. دیگه مغزم نمیکشه. عصری به مهدیس زنگ زدم و گفتم امشب خیلی مشغولم. تا ده اینطورا میام خونه. خسته، عصبی و از نظر فکری کاملا بهم ریختم. داغون داغونم. دیگه نمیتونم تمرکز کنم. صدای پای یه آشنا رو میشنیدم که چند بار توی واحد میرفت و میومد. صدای پای مریم بود. با همون ریتم قدم زدن همیشگی. برام عجیب بود که تا این وقت اینجا چکار داره. قطعا منتظره پویانفره دیگه. از وقتی باهاش رودرو نشدم. ای کاش به مشکل نخورده بودیم. توی یک ساعت همه این کار کوفتی رو جمع میکرد. حتی اگر انقدر احمق بازی در نمیاوردم و اجازه میدادم پیش حسام جونش بمونه الان توی این وضعیت بدی که گیر کردم توی عالم رفاقت میتونستم ازش خواهش کنم برام انجامش بده. شک ندارم قبول میکرد. توی حین کار فکرم رفت سمت اتفاقات آسانسور. توی همون نیم ساعتی که اونجا بودیم دو بار بهم ناخواسته تعرض کرد. دستمالی شدم. اما اگر ناخواسته نباشه چی؟ اگر واقعا با قصد از روی غرض کرده باشه چی؟ چه آدم مریضی. بیچاره مریم. باز به خودم میگم خل شدیا. توی اون تاریکی چشم چشم رو نمیدید. از طرفی قصدش کمک کردن بود که گوشیمو بگیره. بعدشم که قیافش داد میزد چقدر خجالت زده شده. اتفاقی بوده که افتاده. حالا دو بار یا صد بار. مهم اینه که از قصد نبوده. بهتره بجای این تفکرات احمقانه بچسبم به کار تا زودتر تمومش کنم. دیگه آخراش بودم. داشتم جمع بندی میکردم که یهو بازم برقا رفت. وای خدا. سیو نکرده بودم. دیگه نمیتونستم تحمل کنم. بی اختیار زدم زیر گریه. خدایا این چه شانسیه دارم آخه. خاک تو سرم چرا سیو نکردم آخه؟ دیگه نمیتوستم بمونم. توی اون وضعیت سرم رو آوردم بالا و دیدم مریم داره نگاهم میکنه. سریع اشک هام رو پاک کردم. اونم انگار نمیخواست بیشتر از این نمیخواست باهام توی این حالت رودرو بشه. چند قدمی رفت سمت در اصلی. بعد چند لحظه مکث کرد و برگشت توی اتاقم. –خانم شریف حالتون خوبه؟ صوتمو پاک کردم و خیلی حق به جانب و جدی که انگار نه انگار اتفاقی افتاده باشه گفتم آره. یه نفس عمق کشید و زیر لبی گفت باشه. از اتاق رفت بیرون. مغزم کار نمیکرد. فکر اینکه بخوام دوباره از اول همه اون کارها رو انجام بدم حسابی بهم ریخته بود. وسائلم رو جمع کردم. میرم خونه. کون لق س و این شرکت و کار. فردا ازش وقت میگیرم. قبول کرد که کرد. نکرد هم بده یکی دیگه انجام بده. از اتاق اومدم بیرون. مریم توی اتاقش نشسته بود. بدون اینکه برم ازش خدافظی کنم رفتم بیرون.
توی خونه همش فکرم درگیر بود. فکر اینکه فردا س باهام چجوری برخورد میکنه یه لحظه ولم نمیکرد. مهدیس چند بار هی بهم گفت چته؟ چرا بی حوصله ای؟ حوصله نداشتم توضیح بدم چی شده. فقط میگفتم بخاطر کار و این داستان ها. سرم جوری درد میکرد که حس میکردم الانه منفجر بشه. دو تا ژلوفن خوردم بلکه یکم سردردم بهتر بشه بتونم بخوابم. موهام حسابی کثیف شده بود و بهم چسبیده بود. بخاطر وقتی که توی آسانسور بودم. حتی حوصله دوش گرفتن هم نداشتم. حدودای ساعت نه رفتم بخوابم. طفلی مهدیس میخواست پیشم بخوابه اما وقتی حس و حالم رو دید دیگه اصرار نکرد.
صبح با فکر اینکه جواب س رو چی بدم و چی میشه رفتم شرکت. حتی یه لحظه گفتم ته تهش میخواد اخراجم کنه. توی فکرم خودمو حتی واسه اخراج شدن هم آماده کرده بودم. وقتی سیستمم رو روشن کردم سریع فایل گزارش رو باز کردم که ادامه کارم رو شروع کنم. چیزی که دیدم باورم نمیشد. گزارش تکمیل شده بود. نگارش و طراحی قالب گزارش هم مشخص بود که فقط یک نفر میتونه اون رو انجام داده باشه. مریم. اما پسورد سیستمم رو از کجا داشته؟ آهان سه ماه پیش یه دفعه بهش دادم و از اون موقع پسوردم رو عوض نکرده بودم. خواستم گزارش رو واسه س بفرستم. ایمیلم رو باز کردم و رفتم تو ایمیل های ارسالی. متوجه شدم گزارش همون دیشب واسه س ارسال شده. ساعت ارسالش نه و چهل هشت دقیقه شب بود. یعنی تا این موقع شب مونده و گزارش منو کامل کرده. اما چرا؟ واسه چی؟ اون که دیگه دلیلی نداره بخواد بهم کمک کنه. رفاقتی هم بین ما نیست. حتما دلش سوخته. از دلسوزی برای خودم متنفرم اما اینبار حس بدی ندارم بهش. نه بخاطر اینکه یه مشکل بزرگی رو برام حل کرده باشه. بخاطر اینکه یه قدم به سمت من اومده یه نقطه مثبت توی رابطمون رقم زده. مریم ساعت نه اومد. صبر کردم تا واحد یکم خلوت تر بشه بعد باهاش صحبت کنم. ظهر همه رفته بودند ناهار. از اتاق اومدم بیرون. مریم توی اتاقش بود. رفتم توی اتاقش. خودشو مشغول نشون میداد و سرش توی مانیتور بود. حتی بهم یه نگاه هم نکرد. –خانم ستاری من ازتون. سریع حرفم رو قطع کرد و شلاقی گفت خواهش میکنم. یعنی اینکه دیگه چیزی نگو و برو بیرون. چند لحظه بهش نگاه کردم بعد گفتم به هر حال ممنونم ازت که وقت گذاشتی و واسم اون کار رو تموم کردی. شاید بعد بشه راجبش صحبت کرد. در هر صورت مرسی. هیچی نگفت و همونطور به کارش ادامه داد. حسی که اون لحظه داشتم رو نمیشه راحت توضیح داد. مثل سرخوردگی در عین سر افرازی. ناراحتی در عین خوشحالی. اما چیزی که بود به این اتفاق خوشبینم.

با احترام
من همجنسباز نیستم
درخواست ندید
     
#210 | Posted: 10 Sep 2018 21:30
من داستان شمارو خیلی دوست دارم و با علاقه ی تمام دنبالش میکنم و خیلی هم ممنونم
شخصیتهاش خیلی خوب و دوستداشتنی هستن و خواننده تشنه ی سرگذشتشون میشه
     
صفحه  صفحه 21 از 40:  « پیشین  1  ...  20  21  22  ...  39  40  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / زندگی کتایون بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2018 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites