تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

زندگی کتایون

صفحه  صفحه 21 از 45:  « پیشین  1  ...  20  21  22  ...  44  45  پسین »  
#201 | Posted: 22 Feb 2019 00:45
قسمت صد و هجدهم: تابلو اروتیسم از من
هر انسانی توی جامعه دارای یه شخصیت اجتماعی و ظاهریه که بهش پرستیژ گفته میشه. پرستیژ هر کسی از روی معیارهای متفاوتی سنجیده میشه که قابل مشاهده و درکه. از ملموس ترین های ممکن مثل وضع ظاهری و شغلی تا تعامل اجتماعی اون فرد. اما چیزهایی هست که به راحتی قابل مشاهده نیست. ذات هر شخص چیزی نیست که بشه به راحتی بهش پی برد. مخصوصا اگر اون فرد خیلی تمیز و محافظه کارانه طرز فکر و مقاصدش رو بپوشونه. اما وقتی به ذاتش پی میبری به این جمله معروف میرسی که هیچ چیز از هیچ کس بعید نیست. اکثر آدم ها به این جمله اعتقاد دارند اما وقتی بهش ایمان پیدا میکنند که باهاش مواجه میشوند. شخصی مثل پویانفر برای تمام اشخاصی که میشناسنش فرسنگ ها با شخصیت واقعیش فاصله داره. آدمی که هر چیزی رو فدای اهداف خودش میکنه. خطرناکترین نوع آدم های زندگی این نوع اشخاص هستند. در مواجهه با این موضوع خیلی عصبانی هستم اما بازم خوشحالم که بصورت اتفاقی متوجه ذات و اهداف کثیف این آدم شدم. انقدر پرستیژ این آدم عالی بود که اگر تمام این اتفاقات رو به چشم خودم نمیدیدم حتی سر سوزنی باور نمیکردم. با اینکه بعضی چیزها خیلی واضح جلوی چشمم بود. البته هیچ ایرادی به من نیست. اما از این به بعد باید آماده مواجهه با برنامه هاش باشم. خیلی دلم میخواد با مریم راجبش صحبت کنم و بتونم کمکی بهش کنم. اما اگر بخواد. چیزی که خیلی فکرم رو درگیر کرده اینه که مریم چیزی میدونه یا نه؟
بعد از ظهر جمعه بود. از بیرون برگشته بودیم خونه. مهیار داشت آماده میشد که برگرده شمال. دلم میخواست بیشتر باهاش در مورد برنامه های کاریش صحبت کنم اما از دیروز بعد از ظهر انقدر اعصابم بهم ریخته بود که راحت نمیتونستم متمرکز بشم. بر عکس شب قبلش که سکس خیلی داغ و دیوونه کننده ای داشتیم، دیشب واقعا بی حس بودم. هر چقدر سعی کردم حواسم رو پرت کنم و به اندازه دفعات قبلی از سکس لذت ببرم اما واقعا نمیتونستم. انگار حس نداشتم. تمام اتفاقات لعنتی که از پشت در مشبک کمد توی اتاق پویانفر دیدم از جلوی چشمم یه سره مثل یه فیلم که روی بازپخشه رد میشد. خیلی طول نکشید بچه ها متوجه این بشن که اصلا حس و حالم سر جاش نیست. هر چقدر مهدیس سعی کرد منو های کنه نتونست و نتیجه بر عکس داد. انگار سردی من باعث شد اونم سرد بشه. همخوابی همیشه سکس تعریف نمیشه. سکس فقط یه بخش از همخوابیه. برای یه زن مهمه که کنار کسی که میخوابه بتونه بهش احساس امنیت و آرامش بده. اون شب هیچکدوممون ارضاء نشدیم اما بچه هام رو توی بغلم کشیدم و محکم بغل کردمشون. سر مهدیس روی سینم بود و سر مهیار کنار صورتم. همدیگه رو نوازش میکردیم. همین احساس امنیت و آرامش که کنار هم هستیم به اندازه سکس شب قبل لذت بخش بود. مهدیس کنار من نشست و تبلتش رو بهم نشون داد. چند روزه که توی اینترنت دنبال خونه میگرده. - وای مامان بیا اینو ببین. 1200 متر زیر بنا. فول امکانات تازه ساخت. متریال همه از بهترین جنس و خارجی. دارای سالن ورزش و استخر و جکوزی. خوب نیست؟ -نمیدونم باید بریم ببینیم. –کاش مهیار نمیرفتی میومدی با هم میرفتیم ببینیم. –من دو روزه اینجام الان میگی؟ -نیست این دو روز خیلی از خونه بیرون اومدی؟ -اصلا چه اصراری داری من باشم. شما هرچی انتخاب کنید منم اوکیم. گفتم یعنی برات مهم نیست خونه ای که میخوای زندگی کنی چجوری باشه؟ هر چی باشه قبول میکنی؟ -نه کتایون. تو هر چی انتخاب کنی من قبول میکنم. مهدیس گفت لوس خودشیرین. مامان زنگ بزنم امروز بریم ببینیم؟ -مهدیس ولش کن اصلا حوصله ندارم. –اه مامان چت شده تو؟ از دیروز که از شرکت برگشتی همش تو فکری. هر چی میگم میگی حوصله ندارم. اونم از دیشبت. منو مهیار خودمون رو کشتیم اما انگار نه انگار. مثل یه تیکه یخ افتاده بودی روی تخت. چت شده مامان؟ -عزیزم گفتم که چیز خاصی نیست. یه سری مسائل کاریه. –گوه بگیرن اون شرکت تخمیتون رو که همش اعصاب خوردیت مال ماست. کی میخوای بیخیال این کار مسخره بشی آخه. –مهدیس تورو خدا دوباره شروع نکن. حالا چه عجله ای داری یه روز دیگه میریم میبینیم. مهدیس دمق شده بود. اصلا حواسم نیست که از دیروز دارم ناراحتی قضیه پویانفر رو توی خونه بروز میدم. دلم نمیخواد دوباره بینمون فاصله بیوفته. مخصوصا حالا که انقدر بهم نزدیک شدیم. مهدیس میخواست بلند شه که دستشو گرفتم و به زور نشوندمش توی بغلم. محکم لپشو بوسیدم و گفتم عزیز دلم از دستم ناراحت شدی؟ به صورتم نگاه کرد و خندید. –عشق من. نمیتونم از دستت ناراحت بشم. لباشو بوسیدم. –دختر کوچولوی ناز من. سر مهدیس روی سینم بود و موهاشو نوازش میکردم. مهیار از اتاقش اومد بیرون. –کتایون این لباس سورمه ایه منو شستی؟ به من و مهدیس با لبخند شیطنت آمیزی نگاه کرد و گفت بهتون بد نگذره. بهش خندیدم. –حسود خان بیا تو هم بغلم. مهیار کنارم نشست و خودشو چسبوند بهم. نوازش هامون کم کم داشت تحریکم میکرد. میخواستم خودم پیش قدم بشم که بریم سمت اتاق و تلافی دیشب رو در بیاریم که یهو مهیار بلند شد و گفت آخ داره دیرم میشه. با حرص گفتم الان میخوای بری؟ -آره دیگه. زودتر برم شب یه قرار کاری دارم واسه شام باید شمال باشم.
مهیار رو بدرقه کردیم بره. موقع رفتن گفت راستی یادم نبود بگم. یکی از دوستام هست باباش املاکی داره. خودشم همونجا کار میکنه. میخوای بهت شمارشو بدم باهاش صحبت کن. گفتم حالا بذار بهت زنگ میزنم. کدوم دوستته؟ -میلاد. تا حالا ندیدیش. –کدوم دوستت رو دیدم که اینو دیده باشم. –چرا دیگه هومن و امیر علی رو که میشناسی. میلاد هم از فامیلای هومنه. تا اسم هومن رو آورد سریع فکرم رفت سمت قضیه محبوبه. هر چقدر سعی میکنم بیخیال این قضیه باشم اما واقعا برام سخته. شاید خیلی مسخره به نظر بیاد اما یجورایی احساس میکردم مهیار بهم خیانت کرده. با اینکه این قضیه ثابت نشده و فقط یه مشت حدس و گمان بچه گانست اما بازم نمیتونم راحت ازش بگذرم. –خب دیگه. کاری ندارید؟ -عزیزم مواظب خودت باش. رسیدی بهم زنگ بزن. سعی کن آخر هفته بیای. –تونستم حتما. مهدیس هم گفت خدافظ داداشی. موقع رفتن لبای مهدیس رو بوسید. بعد مهدیس گفت پس مامان چی؟ بوس خدافظی رو بهش نمیدی؟ لبام رو آوردم جلو که لباشو ببوسم. مهیار دستشو انداخت پشت گردنم و خیلی داغ لبام رو خورد. منم باهاش همراهی کردم. –داداشی نامرد. لبای منو فقط میبوسی اما از مامان لب میگیری؟ حالا دارم برات.
بعد از رفتن مهیار مهدیس بهم گفت ببین مامان وقتی باهمیم همه حواسش به توئه. میخواست بره که یه نیشگون آروم از قسمت لخت باسنش که از توی شلوارک خیلی کوتاه و چسبونش بیرون افتاده بود گرفتم. یه آی خیلی تحریک کننده گفت و منم از پشت محکم بقلش کردم. –دخترک حسود من. گردنش رو بوسیدم. –وای مامان چه داغی. –این بوسه ها و نوازش قبل رفتنش منو حشری کرده بود. بیشعور یهویی پاشد گفت دیرم شده باید برم. مهدیس خندید و گفت خب حق داره بدبخت هم دیرش شده بود و هم اینکه دیگه جون نداشت. –میدونم. مهیار از پس هر دوتامون نمیتونه بر بیاد. اون شبی چند بار آبش رو آوردیم. دفعه آخر که دیگه جونی نمونده بود براش. –قبلا اینجوری نبود مامان. بعضی شب ها تا خود صبح میکرد. –تو هم که نبودی وقتی خونه بود اصلا کم نمیاورد. اما همون موقع هم مشخص بود داره ضعیف میشه. به هر حال اون موقع همش خونه بود و تغذیه و استراحتش هم به اندازه بود. الان نمیدونم به خودش میرسه یا نه. مهدیس از روی لبام بوسید و گفت مامان اگر داغی هنوزم موافقی خودمون دوتا سکس کنیم. -وای مهدیس تو هم که اصلا سیر نمیشی ازم. با خنده گفت از بس که تو حشریم میکنی. لبامون توی لبای هم گره خورد و زبون همدیگه رو میمکیدیم. مهدیس دستاش رو برد پایین و از زیر تاپم گرفت که درش بیاره. فقط یه تاپ نخی با شورت لامبادا سفید تنم بود که زیرش سوتین هم نبسته بودم. دست هام رو بردم بالا که تاپم رو در بیاره و اونم کامل از تنم در آورد. در حین خوردن لب هام و گردنم دستهاش روی سینه هام بود و میمالیدشون. خیلی داغ شده بودم. من هم تاپ توری مهدیس رو از تنش در آوردم. سینه هامون رو توی دست هامون گرفته بودیم و نوکش رو به نوک سینه های هم میمالیدیم. با این حرکت نوک سینه هام کاملا سفت و برجسته شده بود. –آخ مامان چه خوردنی شدن. مهدیس خم شد و یکی از سینه هام رو محکم میک میزد. ناله های من بلندتر شده بود. بعضی وقت ها شیطنت میکرد و آروم نوکشون رو گاز میگرفت. دردی همراه با لذت دیوونه کننده داشت. با حالت خیلی شهوتی گفتم مهدیس بریم توی اتاق. کسم بدجوری میخواد. -مامان من خیلی جیش دارم. دارم میترکم. تو برو من برم دستشویی میام. اصلا دلم نمیخواست توی اون حال حتی یک ثانیه هم وقفه بیوفته اما خب مگه میشد کاری کرد. وقتی توی اوج شهوت میگه باید برم دستشویی مطمئنا خیلی بهش داره فشار میاد. –میخوای باهات بیام؟ با لحن بچه گونه گفت تو هم جیش دالی؟ -نه عزیزم میخوام تنها نباشی. –دوست داری بیا. مهدیس دم دستشویی شلوارکش رو از پاش در آورد و لخت بود. خشتک شلوارک جینش کامل خیس شده بود. آخ کاش نمیرفت جیش کنه. چقدر کس خیس و آبدارش خوردنی شده بود. میخواستم باهاش برم توی دستشویی که صدای زنگ گوشیم از توی اتاق میومد. –مهدیس گوشی منه؟ -فکر کنم. میخوای برو جواب بده الان منم میام. اومدم توی اتاق. وای باورم نمیشه. شراره بود که با اسکایپ زنگ زده بود. بدون اینکه حواسم باشه بالا تنم کامل لخته جواب دادم. –سلام عزیزم. –سلام عشق من. خوبی خانمم؟ ای جانم. آخ بد وقتی زنگ زدم؟ -چرا اتفاقا وسط سکسم. –واقعا؟ مهیار اونجاست؟ -نه دیوونه. تو اتاق تنهام. مهدیس رفته دستشویی الان میاد. وای کتایون چقدر هوست رو کردم. یه ذره گوشی رو عقب تر بگیر خسیس ببینمت قشنگ. –نمیخواد زیادیت میکنه. –کتایون. انقدر بدجنس نشو دیگه. دستم رو تا اونجا که میشد بردم عقب که کامل بتونه صورت و سینه هام رو ببینه. –بیا عزیزم. –عزیزم. –خب بسه دیگه. چه خبرا؟ کارات اوکی شد؟ -آره. ببخشید انقدر درگیر بودم فرصت نکرده بودم بهت زنگ بزنم. کتایون میتونی فردا یه سر بری سفارت؟ انقدر عجله ای شد اومدنم که فرصت نکردم بهت وکالت بدم. –وکالت دیگه برای چی؟ مگه همه چیز رو نفروختی؟ -دفتر رو نتونستم بفروشم. بجز تو کسی رو ندارم بتونم بهش اعتماد کنم. – شراره من خیلی شرمندم. این روزها خیلی سرم شلوغه. اصلا نمیتونم برم سفارت. –اشکال نداره. یه روز که وقت داشتی برو. یه سری اسناد و مدارک و کلید دفتر و ویلای فشم رو برات میفرستم. –خب میخوای چکار کنی با دفترت؟ -اگر میتونی براش یه مشتری پیدا کن. –یعنی تو دیگه هیچوقت نمیخوای برگردی؟ -عزیزم میام ایران. اما نمیخوام دیگه بمونم. –ویلای فشم رو هم میفروشی؟ -گفته بودم که میخوام نگهش دارم. کلید اونجا رو برات میفرستم. دست خودت باشه. وقت کردی بهش سر بزن. کاملا در اختیار خودته. هرجور خواستی میتونی ازش استفاده کنی. چه میدونم. مهمونی بگیری یا آخر هفته ها برید اونجا. -باشه من مواظب ویلات هستم نگران نباش. بهش سر میزنم –کتایون اونجا فکر کن مال خودته. هر برنامه ای داشتی اونجا بذار. اینجوری باور کن منم خوشحال میشم. دیگه چه خبرا؟ بچه ها خوبند؟ -بد نیستند. –رابطتون همونجوری داغه هنوز؟ -خیلی. –حیف نشد که بیشتر باهات باشم. مطمئنم کلی چیز داشتی که برام تعریف کنی. –حالا اگر فرصت شد بهت میگم. –کتایون عزیزم خیلی خوشحالم که باهات صحبت میکنم. خیلی دلم برات تنگ شده بود –منم عزیزم. دل منم برات خیلی تنگ شده. امیدوارم زودتر برگردی ایران. اصلا برنامه ای داری که بیای؟ -اگر تونستم ژانویه میام. اگر جور نشد بعد عید حتما میام اونجا. تو چرا نمیای؟ -شراره من هی میگم کار دارم تو باز میگی چرا نمیای؟ -بسه دیگه این همه کار. نمیخوای خودتو بازنشست کنی؟ -چه همتون گیر دادید به من که دیگه نرم سر کار. –عزیزم واسه خودت میگم. تو دیگه الان باید بشینی خونه و کارهایی که دوست داری رو انجام بدی. –اونوقت با کدوم پول؟ -شما که این همه پول دارید. –ما نه بچه ها. من که نمیتونم سربار بچه ها باشم. –این استقلالت رو همیشه دوست داشتم و تحسین میکردم. اما بد نیست یکمی به فکر خودت هم باشی. دیگه الان نمیتونی هم وقت زیادی رو کار کنی و هم اونجور که دوست داری زندگی کنی. –من همینجوری هم از زندگیم راضیم. مهدیس همونجور لخت اومد توی اتاق. –مامان با کی صحبت میکنی؟ شراره پشت خط گفت این صدای مهدیسه؟ مهدیس پرید روی تخت و خودشو انداخت توی بقلم که توی فریم دوربین بیاد. –سلام شراره. خوبی؟ -سلام مهدیس جون. قربونت برم عزیزم. وای خدا چه تصویر قشنگی. دوتا فرشته خوشگل و خوش هیکل لخت توی بقل همدیگه. آخ چقدر حیف که پیشتون نیستم. مهدیس دستاش رو دور گردن من انداخت و لبام رو بوسید و گفت واقعا حیف که نیستی اما عوضش از اینجا جات خیلی بهتره. خوشبحالت شراره. رفتی از ایران. –تو هم دست مامانتو بگیر پاشید بیاید. –این نمیاد. من که از خدامه. –خب باید تو و مهیار راضیش کنید. –راضی نمیشه. تو باهاش صحبت کن سر عقل بیاد. گفتم خوبه دیگه دوتایی دست به یکی کردید منو بکشونید اونجا. شراره و مهدیس خندیدند. مهدیس گفت وای شراره چقدر جات خالیه. انقدر دلم میخواست بازم میتونستیم سه تایی باهم باشیم. –شما دوتا جای منو خالی کنید. نگران نباش اومدم قول میدم حتما یه برنامه مفصل باهم داشته باشیم. مهدیس یه کاری بخوام برام انجام میدی؟ -چی؟ -میشه از مامانت در همین حالت که کاملا لخته یه عکس بگیری برام بفرستی؟ من گفتم عکس لخت منو واسه چی میخوای؟ مهدیس گفت آره حتما. سریع از اتاق رفت بیرون و با گوشیش برگشت. برای اینکه مهدیس ازم عکس نگیره لحاف رو انداختم روی خودم اما پایین تنم از لحاف بیرون بود. توی همون حالت مهدیس سریع شورت منو از پام درآورد. جیغ زدم مهدیس دیوونه نکن. صدای بلند خنده شراره از پشت دوربین گوشی میومد. مهدیس به زور لحاف رو از روم کشید کنار. –مامان مقاومت نکن. فقط یه عکسه. پاهام رو توی شکمم جمع کردم و گفتم نمیخوام ازم عکس بگیری. شراره از پشت خط گفت کتایون بذار بگیره. میخوام داشته باشم. داد زدم بیخود. دیوونه ببین چه کار میکنی؟ حالا وایسا میدونم باهات چکار کنم.
بعد کلی کلنجار رفتن و اصرار شراره و مهدیس آخر رضایت دادم که ازم عکس بگیره. مهدیس چندتا عکس ازم گرفت و برای شراره فرستاد. توی حالت های مختلف. یکی بود که خیلی هنری و خوب افتاده بود. جوری که من به پهلو دراز کشیده بودم و روی یه دستم تکیه دادم و نیم رخ صورتم مشخص بود. مهدیس از پشت ازم عکس گرفته بود و قوس و انحنای بدنم جوری توی عکس افتاده بود که بدن و حجم کونم با تتو روی کمرم خیلی قشنگ دیده میشد. با فیلتر هایی که مهدیس روی عکس گذاشته بود عالی ترم شده بود. شراره وقتی این عکس رو دید گفت ای جانم چه عکسی شد. مرسی مهدیس. انقدر قشنگه که حیفه فقط توی گوشی و لپ تاپم داشته باشم. با تعجب پرسیدم یعنی چی؟ میخوای چکارش کنی؟ -میخوام بدم روی تابلو برام چاپش کنند توی خونم بذارم. عین فنر از جام پریدم و گفتم شراره دیوونه میخوای عکس لخت منو توی خونت بذاری؟ مهدیس با ذوق زدگی گفت وای خیلی باحال میشه مامان. –مسخره هر کی بیاد لخت منو میبینه چیش باحاله؟ شراره همین حالا عکس ها رو پاک کن وگرنه دیگه نه من نه تو. شراره هم که بدجور روی فاز کرم ریختن و اذیت کردن بود گفت شرمندم عزیزم. اما تصمیمم رو گرفتم. واقعا حیفه این عکس روی تابلو چاپ نشه. –شراره بیشعور. مگه اینکه دستم بهت نرسه. مهدیس هم با شراره هم فاز شده بود و گفت چه فکر خوبی منم میدم همین عکس رو برامون روی تابلو چاپ کنند. وای فکر کن روی دیوار اتاقت چقدر قشنگ میشه مامان. –مهدیس کسخل بازیا چیه در میاری؟ حالا اگر شراره چاپ کنه کسی اونجا منو نمیشناسه ولی اینجا آبروم میره. شراره گفت وای مهدیس عالیه. حتما این کار رو بکن. مهدیس از عصبانیت من و مسخره بازی های شراره انقدر خندید که دیگه نمیتونست بشینه و روی تخت ولو شده بود. –وای مامان تو عالی هستی. هرچی میشه زود باورت میشه. –از دست کارای شما دوتا. بیا شراره ببین مهدیس رو هم مثل خودت کسخل کردی. جنده لندنی. مهدیس بلندتر خندید و شراره هم باهاش خندش گرفت. بعد با خنده گفت جنده لندنی دیگه چه صیغه ایه؟ -صیغه نیست. جندست شراره. خب من با شراره انقدر راحت بودم که هر چی میگفتم ناراحت نمیشد اما هیچوقت به همدیگه اینجوری بی احترامی نمیکردیم. اما بعضی وقت ها انقدر توی مخ من میرفت که دلم میخواست بزنم سیاه و کبودش کنم. یه لحظه گفتم شراره ببخشید منظور بدی نداشتم. خندید و گفت دیوونه من که از تو ناراحت نمیشم. اتفاقا فحش دادنت برام تحریک کنندست. دمر خوابیدم و گوشی رو جوری جلوی صورتم بود که پشت سرم کونم توی فریم دوربین دیده میشد. –شراره قضیه رو تابلو چاپ کردن عکس رو که جدی نگفتی؟ درسته؟ مثل همیشه سر به سرم گذاشتی. –اتفاقا این بار واقعا میخوام انجام بدم. –شراره!؟ خیلی لوسی. مهدیس خودشو انداخت روی من و گفت شراره مامانم رو ناراحت نکنیا. اذیتش نکن. –امم بخاطر تو مهدیس. اما یه شرط داره؟ -چی؟ -برنامتون قبل زنگ زدن من چی بود؟ گفتم میخواستیم لز کنیم که مثل همیشه مزاحم شدی. –عه اینجوریه؟ پس وایسا عکس تابلوی تورو برات بفرستم. –مسخره بازی در نیار. خب شرطت چیه؟ -جلوی من شروع کنید. دوست دارم لزتون رو ببینم. تا اومدم چیزی بگم بوسه های داغ مهدیس روی گردنم و کمرم بهم فهموند که لزمون شروع شده. گوشی رو یجور گذاشتم که شراره بتونه کامل منو مهدیس رو ببینه. اونم خودشو کامل لخت کرده بود و با کسش ور میرفت. از لب گرفتن داغمون شروع شد و با خوردن سینه ها و نوازش و مالش بدن هم ادامه پیدا کرد تا اینکه منو مهدیس حالت 69 شدیم و کس همدیگه رو میخوردیم. ناله هامون خیلی بلند شده بود و صدای بلند ناله های شراره هم از پشت گوشی شنیده میشد. قبلا وب کم سکس با کامران و مهیار داشتم اما این مدل در عین تازگی واقعا عالی بود. بیشتر بخاطر اینکه یک نفر شاهد سکس منو مهدیسه باعث میشد داغتر بشم.
بعد حدود چهل و پنج دقیقه که ارضا شدیم یکم دیگه با شراره صحبت کردیم و آخر شراره گفت خب بچه ها مواظب خودتون باشید. من دیگه باید برم. گفتم مرسی که زنگ زدی. بیشتر تماس بگیر خیلی دلم برات تنگ شده بود. –منم عزیزم. یادت نره. یه روز حتما برو سفارت. میبوسمت عزیزم. بعد قطع کردن مهدیس گفت مامان سفارت برای چی؟ -میخواد وکالت بده بهم. دفتر مشاوره رو نفروخته. ویلای فشمش هم هست. –اونجارو هم میخواد بفروشه. –نه میگه بهش سر بزن. در اختیار خودته. –وای مامان چقدر عالی. میتونیم هر وقت خواستیم اونجا مهمونی و دور همی بگیریم. دیگه کسی هم نیست مزاحممون بشه. –مهدیس حالا شراره یه چیزی گفت. درست نیست امانت مردم رو هرجور میخوایم استفاده کنیم. –مامان شراره که با تو این حرف ها رو نداره. وای چقدر خوش بگذره اونجا. دوباره اومد روم و لبام رو بوسید و در حین نوازش کردنم گفت مامان نمیخوای بگی دیروز که رفتی شرکت چی شد که انقدر اعصابت داغون بود؟ حس کردم جلوی مهیار نمیخوای صحبت کنی و فرصتی هم نشد که دوتایی باهم حرف بزنیم. –مهدیس عزیزم بعضی وقت ها یه چیزایی اتفاق میوفته که نمیتونی باور کنی. فقط در همین حد می تونم بهت بگم که به ذات کثیف یه آدم پی بردم. –کی؟ -یه کسی که تازگی اومده توی شرکت و از قضا با یکی از همکارام که خیلی برام مهم بود ازدواج کرده. دیروز فهمیدم که چقدر آدم پست و بی شرفیه. –زنش هم میدونه؟ -مشکل اینجاست که نمیدونم میدونه یا نه. میخواستم بهش زنگ بزنم و بگم اما گفتم اگر در جریان نباشه چی؟ -بلاخره یه روز میفهمه. –مهدیس من دوست ندارم خبرهای به این بدی رو به کسی بگم. نمیخوام اثر بدی توی زندگیش داشته باشم. –مامان من قبلا هم گفتم تو خیلی روحیت حساسه. البته برای یه زن طبیعیه اما تو یجوری هستی که هر اتفاق بدی مدت ها توی ذهنت میمونه. نباید اجازه بدی اتفاقات اینطوری انقدر بهم بریزتت. –میدونم مهدیس اما چکار باید بکنم. –زمانی که شراره بود خیلی بهت میتونست کمک کنه اما حالا که کمتر باهاش در ارتباطی به نظرم باید بیشتر روی خودت کار کنی. ورزش خیلی روی روحیت تاثیر میذاره. منو ببین. چند وقت پیش انقدر داغون بودم که حوصله هیچ چیزی رو نداشتم اما با کمک تو و ورزش کردن خودم رو پیدا کردم. تو هم باید اینکار رو بکنی. علاوه بر اون یوگا و اسپا هم خیلی بهت کمک میکنه که آروم بشی. –درست میگی مهدیس. باید بیشتر روی خودم کار کنم. دوست دارم منظم ورزش کنم. اما خب میدونی دیگه با این شرایط کار زیاد نمیتونم وقت بذارم. اگر میشد یه جایی نزدیک خونه باشه که هر وقت بخوایم تمرین کنیم عالی میشد. –نگران نباش. خونه جدیدی که میخریم حتما باید سالن ورزش و استخر داشته باشه. –راستی میدونستی اینجا استخر داره؟ -واقعا؟ چطور تا حالا نگفته بودی؟ -خب آخه کاربردی نشده بود. یعنی پیمانکار ساختمون نتونست تمومش کنه. آخ اگر میشد درستش کرد. –میریم خونه جدیدمون اونجا استخر داره. دیگه مشکل وقت هم نداری.
صبح شنبه وقتی رسیدم شرکت همش با خودم فکر میکردم چجوری میتونم خودم رو عادی نشون بدم. انگار نه انگار اتفاقی افتاده. واقعا دلم نمیخواست با پویانفر مواجه بشم. وقتی اومدم بصورت تصادفی با مریم جلوی در ورودی واحد روبرو شدم. با دیدن اتفاقیش حس بدی بهم غالب شد. با یه نگاه خیلی سرد بهم سلام کرد. –سلام خانم ستاری. صبحتون بخیر. خیلی بی اعتنا گفت بفرمایید. –شما بفرمایید. منتظر بودم که بگه اول شما اما دیدم خیلی راحت سرشو انداخت پایین و رفت داخل. همونطور پر توقع و ناراحت ازم. مثل چند هفته گذشته. رفتارش هیچ فرقی نکرده اما نمیدونم چرا انقدر منقلب شدم. ناراحتیم یجوری بود مثل اینکه آدم بفهمه یکی یه مریضی لاعلاجی داره و زیاد زنده نمی مونه و خودش هم در جریان نیست. آدم احساس عذاب وجدان میگیره که چرا بیشتر از این نتونسته بهش خوبی کنه یا اینکه توی حال بدش خودشو شریک میبینه. با حالی که زیاد جالب نبود رفتم اتاقم و مشغول کار شدم. نیم ساعت بعد س بهم زنگ زد و ازم خواست برم دفترش. –خب خانم شریف گزارش تجمیعی آقای پویانفر رسید دستتون؟ -تا قبل اینکه بیام بالا چیزی برام نفرستادند. اخماش رفت توی هم. –پس چکار داره میکنه این مردک؟ شما کی براش فرستادی که جواب بده؟ -یکشنبه هفته گذشته. –یک هفته دستش بوده هنوز جواب نداده؟ میخواستم بگم اصلا بهش نگاه نکرده. آخ اگر بفهمه که این مرتیکه بی همه چیز جاکش چکار داره میکنه توی واحدش. واقعا واکنشش دیدنیه. س به مسئول دفترش زنگ زد و گفت به آقای پویانفر زنگ بزن بگو سریع بیاد اینجا. گفتم حالا آقای س شاید دلیلی داشته که تا الان حاضر نشده. شما نمیخواد باهاش بحث کنی راجب این قضیه. –نه خانم اینا کار نمیکنند. میبینی وضعیت رو دیگه. –خب اگر اجازه میدید من برم. –نه بشین. میخوام تو هم باشی. چند دقیقه بعد پویانفر اومد دفتر س. –بله آقای س. درخدمتم. –آقا این گزارش ارزیابی و جمع بندی چرا هنوز آماده نشده؟ -کی گفته که آماده نشده؟ -پس چرا هنوز به دست خانم شریف نرسیده؟ پویانفر یه نگاه خیلی سنگین به همراه پوزخند زد و گفت ایشون مطمئن هستند که دستشون نرسیده؟ خیلی جدی گفتم بله. به صندلیش تکیه داد و خیلی حق به جانب گفت باید بررسی کنم ببینم چرا براتون هنوز نفرستادند بلاخره آقای س خودتون بهتر در جریانید. واحد بازرگانی بین الملل فقط روی یه پروژه متمرکزه اما بخش من حجم زیادی از پروژه ها رو داره جلو میبره. س تن صداشو بالاتر برد و گفت خب دلیل نمیشه کار رو سر وقت نرسونی آقا. اگر نمیتونی باید اعلام میکردی که وقت بیشتری لازمه. –من امروز پیگیری میکنم و حتما تا ظهر به دست ایشون میرسونم. امر دیگه ای نیست؟
مطمئن بودم که پویانفر بلوف زده و امکان نداره تا ظهر آمادش کنه. حداقل دو روز زمان میبرد. نزدیک 200 صفحه گزارش بود که روی خط به خطش باید نظر داده میشد. این بار دیگه نمیخوام بهش رحم کنم. یه نامه خیلی سنگین برای س می نویسم که علارقم تعهدات قبلی آقای پویانفر هیچ گزارشی به دست من نرسیده. درست راس ساعت دوازده رشیدی در زد و وارد اتاق شد. گزارش رو برام آورده بودند. باورم نمیشد این کس کش آشغال بتونه سر وقت برسونه. اولش گفتم که حتما سرسری جواب داده و خواسته از سر خودش باز کنه ولی خیلی جامع و کامل تر از اون چیزی بود که فکر میکردم. این دقیقا همون نسخه ایه که پنجشنبه روی میز. یعنی برگشته شرکت و روش کار کرده؟ امکان نداره. اینجوری باید کل پنجشنبه و جمعه رو وقت میذاشت. کم کم به یه چیز بدجوری شکم برد. اینکه نکنه این کار مریم باشه. ادبیاتش که به نظر میاد همونه. دلم میخواست مطمئن بشم. اما آخه همینجوری که نمیتونم ازش بپرسم. اونم تو این شرایط که اصلا بعید نیست خیلی آب نکشیده بهم بگه به تو چه ربطی داره. به هر حال کون لقش. قرار بود گزارش رو آماده کنه که کرد. چند دقیقه بعد رفتم دفتر س و راجب ادامه پروژه صحبت کردیم. بین صحبت ها به یه قسمت مبهم رسیدیم که باید زنگ میزدم از خانم بهادری میپرسیدم. تماس گرفتم و گفت دقیق در جریان نیست و خانم ستاری روش کار کرده و میدونه. صدا روی اسپیکر بود و تا اومدم بگم ازش بپرس خود س گفت بگو بیاد بالا. نمیدونم این چه مرگشه که هی میخواد مریم رو با من رودر رو کنه. انگار فهمیده مریم نمیخواد منو ببینه و هی میخواد کرم بریزه. مریم اومد بالا و دقیقا روبروی من نشست. صحبت های مربوط با کار رو کردیم. آخر صحبت س گفت راستی خانم شریف یادم نبود ازت تشکر کنم. پنجشنبه زحمت کشیدی اومدی شرکت برام درخواست رو فرستادی. نمیدونستم چی بگم یه لحظه به مریم نگاه کردم که با عصبانیت خیلی وحشتناکی بهم نگاه میکرد. بعد بلند شد و خیلی تند گفت ببخشید آقای س با اجازتون. بدون اینکه منتظر اجازه س باشه از اتاق رفت بیرون. س هاج واج بهم نگاه کرد و گفت چی شد؟ حرف بدی زدم. –نمیدونم آقای س. واسه خود منم رفتار مریم عجیب بود. موقع رفتن به اتاقم یه لحظه پیش خودم گفتم مریم میدونسته که پویانفر پنجشنبه شرکت بوده. نکنه یه وقت فکر کنه که با من. وای نه. پیش خودش میگه از پویانفر هیچ چیزی بعید نیست حتی اینکه با بهترین دوست سابقش روی هم ریخته باشه. وقتی اومدم پایین آخر ساعت کاری بود. ترجیه دادم برم توی اتاق بشینم و امیدوار باشم مریم بره که باهاش رودرو نشم. واقعا نمیدونستم چی باید جوابشو بدم. بچه ها دونه دونه اومدن خدافظی کردند و رفتند. منم وسائلم رو جمع کردم برم. از اتاق که میخواستم بیام بیرون یهو مریم با عصبانیت اومد سمتم. –خانم شریف باید با هم صحبت کنیم. –آآآ خانم ستاری ببخشید من خیلی عجله. حرفم رو قطع کرد و داد زد همین الان باید حرف بزنیم. انقدر با عصبانیت داد زد که یه لحظه ترسیدم. برگشتم توی اتاق و اومد تو. با عصبانیت گفت شما پنجشنبه اینجا بودی درسته؟ -بله. –میشه بپرسم تا کی شرکت بودید؟ -ببین خانم ستاری من نمیدونم منظورت. دوباره حرفم رو قطع کرد و گفت فقط جواب سوالم رو بده. –من یه سر اومدم فقط کاری که آقای س ازم خواسته بود رو انجام بدم. –یعنی آقای پویانفر رو ندیدید؟ همیشه یه عادت بدی که داشتم این بود که نمیتونستم دروغ بگم. وقتی یکی اینجوری توی چشمام زل میزنه و ازم سوال میپرسه میترسم توی چشمش نگاه کنم. نگاهم رو به سمت سقف انداختم و خیلی شل گفتم نه. چندتا نفس عمیق با بینیش کشید. عقب عقب رفت و نشست روی صندلی. به پنجره چشم دوخته بود. در حالی که به سختی بغضش رو قورت میداد گفت تو پنجشنبه با حسام بودی درسته؟ -مریم به روح شوهرم قسم نه. من آقای پویانفر رو دیدم که. چشماش رو بست و کف دستش رو به نشانه توقف کار به سمتم گرفت. –بسه کتایون. نمیخوام بدونم چه اتفاقی افتاده. نفس عمیقی کشیدم و گفتم مریم تو میدونی؟ بهم نگاه کرد. قطرات اشکش از کنار چشمش سرازیر شد. به قدری این صحنه دردآور بود که بی اختیار اشک منم در اومد. رفتم سمتش و دستش رو گرفتم. گفت تو چطور فهمیدی؟ -خیلی اتفاقی. الان وقت خوبی نیست راجبش صحبت کنیم اما اگر میخوای بدونی. –گفتم دوست ندارم چیزی راجبش بشنوم. جلوش زانو زدم و درحالی که دستشو نوازش میکردم گفتم مریم متاسفم. –متاسفی؟ تاسف تو میتونه زندگی منو درست کنه؟ در حالی که گریش شدیدتر شد گفت هیچکدومتون رو نمیبخشم. نه اون حسام نامرد رو و نه تمام کسانی که باهاش ارتباط دارند. از همه بیشتر از تو متنفرم توی این قضیه. این تو بودی که با پس زدن من از خودت و اصرار به ازدواج با حسام منو به این روز کشوندی. هیچ وقت نمیتونی بفهمی با من چکار کردی. –مریم من. –هیس. هیچی نگو. دیگه نمیخوام حتی یه کلمه بشنوم. سریع بلند شد و با همون شدت گریه در حالی که دستش جلوی دهنش بود از اتاقم رفت بیرون. وای خدای من. با زندگی این دختر من چکار کردم؟
     
#202 | Posted: 25 Feb 2019 19:45
قسمت صد و نوزدهم: وضعیت قرمز لعنتی
هزاران بار پیش اومده که آرزو میکنی کاش میشد به عقب برگردم و بعضی چیزها رو عوض کنم. اما متاسفانه همچین امکانی توی زندگی وجود نداره. اصلا چرا انقدر اصرار کردم که مریم با اون کثافت ازدواج کنه؟ چون در ظاهر آدم خوبی بود؟ چون خوش برخورد و با شخصیت به نظر میرسید؟ مریم حق داره انقدر از من متنفر باشه. با این که مریم آدم خیلی منطقی و فهمیده ایه اما اون موقع تشویق های من و از اون مهمتر اینکه از خودم پسش زدم باعث شد به ازدواج با پویانفر تن بده. از دیروز همش با خودم کلنجار میرم که چرا انقدر خودخواه بودم که میخواستم مریم رو از سر خودم باز کنم. رفتارم مثل دوستی خاله خرسه بود. میخواستم بهش لطف کنم اما بدتر باعث یه مشکل بزرگتر که چه عرض کنم باعث تباهی زندگیش شدم. حالا هرچی هست گذشته. نمیذارم وضع از اینی که هست بدتر بشه.
از این دوگانگی و تضاد شخصیتی خودم بین کار و خونه یا پرستیژ کاری و خود واقعیم خسته شدم. توی شرکت هیچ اتفاق خوشایندی دیگه نمیوفته و هرچی هست فقط خستگی فکریه و تاثیر بد روی روحیم داره. از صبح که میام شرکت همش لحظه شماری میکنم ساعت کاری تموم بشه و برم خونه پیش مهدیس. وقتی پیش مهدیس هستم تمام خستگی هام و ناراحتی هایی که توی طول روز برام پیش میاد رو فراموش میکنم. با این حال نمیتونم تمام توجه و انرژیم رو برای مهدیس بذارم. دیگه نباید اینجوری باشم که هر مساله ای انقدر منو ناراحت و بهم ریخته کنه. به قول مهدیس باید روی خودم کار کنم. چه از نظر فکری چه از نظر ظاهری. با همین تصورات رسیدم خونه. داریم به اواخر آبان میرسیم. هوا سرد شده بود و بارون نمه نمه میبارید. مهدیس هنوز نیومده بود. عادت کردم که به محض ورودم به خونه بیاد سمتم و محکم بغلم کنه و لبام رو ببوسه و با اون ادا و اطوارهای بچگونه و ناز کردن های خودش ازم دلبری کنه. لباسام رو عوض کردم و رفتم دستشویی. وقتی داشتم صورتم رو میشستم یه حشره ریز سیاه کنار آینه داشت از دیوار بالا میرفت. تازگیا خیلی زیاد شدند. یادم افتاد اکبری بهم گفته بود که از محوطه استخر میان و باید یه فکری براش کرد. بد نیست تا مهدیس نیومده برم یه سر بزنم به اونجا. بلاخره بعد این همه مدت بد نیست حداقل یه بار به اونجا یه نگاه بندازم. دوباره لباس های بیرونم رو پوشیدم. البته منظورم از لباسای بیرون اون مانتوهای مشکی و یا سورمه ای با مقنعه نیست که برای شرکت میپوشم. الان دیگه بیشتر لباس های بیرونم شده رنگ های شاد و آزاد. حتی بعضی هاش خیلی بازه. نظر مهدیس در مورد پوششم درست بود. خیلی توی روحیم تاثیر گذاشته. یقه اسکی سفیدم رو با جین یخی استرچ تنگم پوشیدم. این تازه از لباس های خیلی معمولی منه. روش هم یه مانتو جلو باز کوتاه و شال سفید که همینطوری روی سرم انداختم. آخه میخواستم برم دم خونه اکبری وگرنه همین شال و مانتو جلو باز هم لازم نبود. رفتم دم خونشون. خودش اومد دم در. –سلام خانم شریف. حالتون خوبه؟ -سلام آقای اکبری مرسی. شما خوبید؟ خانم حالشون خوبه؟ -شکر خدا خوبه. بفرمایید داخل. –نه مزاحم نمیشم مرسی. –خب بفرمایید در خدمتم. –مزاحمتون شدم در مورد استخر صحبت کنیم. –بله بله. بفرمایید. –میشه اونجا رو دید؟ -چیزی نداره آخه. اما چشم چند لحظه صبر کنید کلیدها رو بیارم. استخر درست یک طبقه زیر پارکینگ و انباری ها بود. از پله ها رفتیم پایین. اکبری گفت من چند سال پیش گفته بودم یه فکری به حالش کنیم. حیف بود. الکی همچین فضایی خالی افتاده. الانم که پر شده از سوسک و جک و جونور. اکبری در اونجا رو باز کرد. کاملا تاریک بود. با چراغ قوه موبایلش دنبال جعبه کلید های برق گشت که چسبیده به دیوار کنار در ورودی بود. بلاخره پیداش کرد و چراغ ها رو روشن کرد. وای چه خبره اینجا. یه عالمه جک و جونور ریز مرده ریخته بودند زمین و یسری هم همه جا وول میخوردند. بازم فوبیای لعنتی جک و جونور اذیتم میکرد که نکنه یکیشون بره تو لباسم و بیوفته به جونم. اما خیلی جالب بود که همه چیز استخر کامل و آماده بود. کاشی کاری ها و چراغ ها کاملا صحیح و سالم بودند. حتی یه جکوزی کوچیک که نهایت پنج نفر میتونستند توش بشینند و سونای خشک و سونای بخار هم داشت. البته چوب های سونای خشک کاملا پوسیده بود و باید عوض میشد. –آقای اکبری واقعا حیف بوده اینجا همینطور دست نخورده بلا استفاده افتاده. چرا زودتر نگفتید؟ -ای خانم زبونم مو در آورد از بس گفتم. شوهر مرحومتون موافق بود اما وقتی هزینه هاش رو در آوردم که چقدر میشه گفت فعلا نمیتونیم همچین هزینه ای کنیم. بقیه هم که از همون اول گفتند نه. کی میخواد استفاده کنه؟ -مگه چقدر میشد؟ -یادم نیست دقیقا اما فکر کنم نزدیک هشتاد نود تومنی فقط پول پایان کار شهرداری میشد که صاحب قبلی نداد. آخرشم با کلی بدبختی و زد و بند تونست مجوز فروش بگیره اما دیگه برای استخر هزینه نکرد. –خب اگر پایان کار برای فروش داشته میتونسته استخر رو هم راه بندازه. –نه دیگه. اینجا رو هم باید خراب میکرد که نکرد. شهرداری هم مثل اینکه فراموش کرده اما اگر بفهمه احتمالا بازم با حکم تخریب میان. ببینید حتی آسانسور هم براش گذاشته بود. –پس چطور توی پنل خود آسانسور دکمه نداره؟ -نمیدونم شاید بعد پنلش رو گذاشته باشه. برگشتیم بالا. –خب خانم شریف میخواید چکار کنید با اینجا؟ -حالا فعلا سم پاشی کنیم تا بعد ببینیم میشه ازش استفاده کرد یا نه. –سم پاشی فایده نداره. تاحلا چند بار سمپاشی کردیم اینجارو. تا وقتی بلا استفاده باشه وضع همینه. اگر میتونید هزینه کنید راهش بندازید خیلی بهتر میشه. –بدم نمیاد اما راستشو بخواید ما هم معلوم نیست زیاد بمونیم. –عه!؟ شما هم میخواید از اینجا برید؟ -هنوز قطعی نیست. فعلا که در حد حرفه. راستی مشتری هنوز پیدا نشده برای خونتون؟ -چرا میان اما با قیمتی که میخوایم بفروشیم راضی نمیشند. –مگه چند گذاشتید؟ -نظرم متری هشت و نیم بود اما بیشترین پیشنهاد هفت و هفتصد هشتصد بوده. بدبختی ملک الان خیلی تو رکوده. –حالا زیاد عجله نکنید. بلاخره مشتری با اون قیمت که میخواید پیدا میشه. –نه بابا خانم جان. این واحد آقای پورحاجی اینا هست طبقه بالایی ما. چند ماهه میخوان بفروشن هنوز مشتری پیدا نشده براش. –مگه برگشته ایران؟ -نه بابا. بنده خدا چند وقته سکته کرده از کار افتاده. بچه هاش گفتن بفروشیمش. –خب اونم حتما قیمت بالا میخواد بده. شما مطمئنی قیمت خونتون همین قدره؟ -آره بابا جان. تازه تا متری 9 تومن هم راه داره. همش پونزده ساله که ساخته شده. –به هر حال بهتر میدونید. میگن خونه بالای ده سال کلنگی میشه. از پارکینگ صدای ماشین اومد که وارد شده. حدس زدم شاید مهدیس باشه. –خب آقای اکبری اگر امری نیست من مرخص بشم. –تشریف میاوردید داخل حداقل یه چایی در خدمتتون باشیم. –نه مرسی. دخترم دیگه کم کم میاد. باید برم خونه. علی الحساب شما زحمت هماهنگی سم پاشی رو بکشید. بعد اگر موندنی شدیم که یه فکری براش میکنیم. –چشم خانم شریف. –خدمت خانم سلام برسونید. با اجازه.
آسانسور از پارکینگ به سمت بالا میومد. دکمه آسانسور رو زدم و سوار شدم. حدسم درست بود. مهدیس اومده بود و با آسانسور میخواست بره بالا. –سلام مامان جونم. –سلام عشق خوشگل من. لباشو بوسیدم. دهنش بوی تند سیگار میداد. –مهدیس؟ کجا بودی؟ -کلاسم تشکیل نشد با بچه ها رفتیم کافه. –سیگار کشیدی؟ -یه نخ. ببخشید مامان. –عزیزم فکر کردم دیگه نمیخوای طرف دود و دم بری. –راستشو بخوای هوس کردم. دیگه نمیکشم. –عزیزم نمیخوام به خاطر من نکشی. تو دیگه بزرگ و عاقل شدی و خودت باید تصمیم بگیری. اما خب حیف نیست تو که انقدر به خودت میرسی بخاطر سیگار خرابش کنی؟ -میگم هوسی شد. ببخشید. سرشو انداخته بود پایین. انگار ازم خجالت زده شده بود. بغلش کردم. –عزیز دلم اشکالی نداره هوس کردی بکشی. اما عادتت نشه. –چشم مامانی. وارد خونه شدیم. راستی پایین چکار میکردی؟ -با اکبری صحبت میکردم. در مورد خونه و استخر. رفتیم باهم استخر رو هم دیدیم. –چطور بود؟ -واقعا حیف که این همه سال بدون استفاده افتاده و شده محل زندگی کلی حشره. –نمیشه راهش انداخت؟ -هزینه بره. اینا هم که پول نمیدن. –خب خودمون درستش کنیم. –وا!؟ مگه نمیخوای از اینجا بریم؟ -آخ راست میگی. مامان خوب شد گفتی حوصله داری بریم یکی دو جا خونه ببینیم؟ -کاری که ندارم. بریم. مهدیس لباساش رو عوض کرد و منم توی این فرصت آرایش کردم. با همدگیه رفتیم و دو جا خونه دیدیم. خونه که چه عرض کنم. قصر بود واسه خودش. با امکانات کامل. یکیشون ویلایی و دوبلکس و یکیشون تریبلکس مثل ویلای شراره. البته به نسبت قدیمی تر بود و کوچیکتر. همون دو سه ساعت وقتمون رو گرفت. موقع برگشت از اونجا مهدیس گفت اووف خسته شدم. چه کار اعصاب خورد کنیه. –تازه دوتا خونه دیدی. انقدر زود خسته شدی؟ -اصلا حوصله این کارا رو ندارم. کاش یکی پیدا میشد اون واسمون خونه پیدا میکرد. –بلاخره اونم باید میومدیم می دیدیم. خونه ولنجک رو برات کسی پیدا کرده بود؟ -آره. یکی از همونایی که باهاشون ترکیه بودم. البته فکر کنم کلی هم کرد توی کونم. کسخلی بودم اون موقع من همینطور ندیده و نشناخته با یکی معامله کردم. –دیگه گذشته فکرش رو نکن. راستی اونجا رو هم باید بفروشیم. –آره تو دیوار و سایت های دیگه آگهی کردم. –کسی زنگ نزد؟ -چرا اما میترسم باز تو کونم بکنند. تو آشنا نداری توی کار املاک باشه؟ -من که نه اما مهیار موقع رفتن یکی رو معرفی کرد و گفت شمارشو برام میفرسته. –خب بگو بفرسته. به همون میسپریم هم خونه ولنجک رو بفروشه و هم یه خونه خوب پیدا کنه. –باشه. خب الان کجا بریم؟ -کار خاصی نداریم که. یکم بگردیم.
بعضی وقت ها که منو مهدیس بیرون میریم تقریبا مثل هم لباس میپوشیم. البته به خاطر اینکه بیشتر مهدیس برام لباس میخره و اگر از چیزی خوشش بیاد دوتا میگیره. میگه دوست دارم با هم ست باشیم. اینم بگم که برای خودم خیلی لذت بخشه که مثل دوتا دوست همسن به نظر میرسیم تا مادر و دختر. حتی یادمه یکی دو شب قبل اینکه مهیار بیاد بیرون رفتیم. جفتمون تقریبا یه مدل آرایش کرده بودیم و ساپورت و بافت نازکی هم که زیر مانتو هامون بود یه مدل بود. تنگ و نازک. انقدر تنگ که حتی رد بند سوتینم هم از روی بافت معلوم بود و انقدر نازک که میتونستم رنگ سوتین مهدیس رو از روی بافت بفهمم. مثل هر دفعه که برنامه دور دور داشتیم با چند تا پسر به کل کل و شوخی و خنده گذشت. حتی بعضی هاشون تیکه های جنسی بدی مینداختند. البته من و مهدیس هم خیلی شیک و سنگین جوابشون رو میدادیم. ولی این تیکه باعث نمیشد بهم بر بخوره یا ناراحتم کنه. حتی تصور بعضی از این متلک ها تحریکم میکرد. برای شام یه فست فودی رفتیم که مهدیس میگفت خیلی توی اینستا تبلیغش رو کردند. اونجا کامل میتونستم توجه کل مردها رو به خودمون حس کنم. کی باورش میشد منی که چند وقت قبل توی پارک ارم سر پوشش مهدیس و نگاه های هیز پسرها بهش کلی اعصابم خورد شد از این توجه به خودمون لذت ببرم و کلی کیف کنم. امشب هم دوست داشتم لباسامون مثل هم بود. یکمی دور دور کردیم اما به باحالی شب های قبل نبود. ساعت نزدیک 10 شده بود. تصیم گرفتیم بریم شام بخوریم. به پیشنهاد مهدیس رفتیم یه رستوران سنتی که موسیقی زنده داشت. بیشتر کسایی که اومده بودند دختر و پسرهایی بودند که یا دوتایی یا اکیپی اونجا نشسته بودند و قلیون میکشدند. انگار اونجا بیشتر برای قلیون میان تا غذا. سر هر میزی یه دونه از این قلیون بلند ها بود. جالبه بیشتر دخترهایی که اونجا بودند بیشتر قلیون میکشیدند تا پسر ها. بعضی هاشون هم که با دود قلیون هنر نمایی میکردند و شکل حلقه دود رو از دهنشون بیرون میدادند. از همون بدو ورود متوجه نگاه های سنگین بعضی پسر ها روی خودم و مهدیس شدم. یکیشون که پشت سر مهدیس نشسته بود به ما زل زده بود و اصلا چشم بر نمیداشت. بعد از یه مدتی بعضی چیزها برای آدم طبیعی میشه. مثل همین توی چشم بودن و مورد توجه نگاه های هیز مردها و پسرها شدن. هرچند زیاد پوشش من و مهدیس با بقیه خانم های اونجا تفاوت نداشت. بیشتر بخاطر زیبایی و استایل خوبمون بود که با این پوشش ترکیب اغوا کننده ای ایجاد میکرد. گارسون اومد و سفارش دادیم. آخرش گفت قلیون هم میخواید؟ مهدیس اومد یه چیزی بگه که من سریع گفتم نه مرسی. مهدیس نیم نگاهی بهم کرد و هیچی نگفت. پیش خودم گفتم شاید دلش میخواست. –مهدیس؟ -جانم؟ -میخواستی قلیون سفارش بدی؟ -نه. چطور؟ -حس کردم میخواستی یه چیزی بگی. –نه من قلیونی نیستم. یکم بعد پرسید مامان تو تا حالا قلیون کشیدی؟ -هیچ وقت. –حتی یه کام؟ -نه. راستشو بخوای کلا از دود و دم بیزارم. –از سیگار هم متنفری؟ -دیگه زیاد برام فرقی نمیکنه. –دیدم اونشبی از دست مهیار یه کام گرفتی. البته مشخص بود که نمیکشی. –چطور؟ -دودش رو تو ندادی. –فقط میخواستم مزه دهنم عوض شه. –قبلا هم اینکار رو کرده بودی؟ -سیگار رو میگی؟ -آره. –دروغ چرا. آره. –این مهیار لاشی حسابی خرابت کرده ها. هم بهت سیگار داده هم گل. –واقعا نمیدونم چرا بعضی وقت ها به حرف های احمقانش گوش میدم. همیشم آخرش به گوه خوردن میوفتم. –چرا؟ مگه گل بهت حال نداد؟ -چرا خیلی خوب بود. واقعا حالم به کل عوض شد و شاد بودم. اما خب کار اشتباه اشتباهه دیگه. –مامان ول کن این حرف ها رو. اگر از اون تجربه حس خوبی داشتی نمیتونی بگی اشتباه بوده. –نمیدونم. –راستی میدونستی بعد سکس ماریجوانا خیلی حال میده؟ -تو تجربش کردی؟ -نه. شنیدم فقط. یعنی خود گل رو که توی ترکیه کشیدم اما بعد سکس رو تجربه نکردم. میگم نظرت چیه دفعه بعد که مهیار اومد بعد سکس بزنیم؟ -مهدیس تو هم یه چیزیت میشه ها. هر چیزی ارزش نداره تجربه بشه. خیلی مردها فقط بخاطر اینکه مواد مخدر باعث میشه که کمرشون سفت تر بشه و آبشون دیرتر بیاد معتاد میشن. -خب چه ربطی داره؟ به جنبه طرف بستگی داره. –یکی مثل آقا داداش بی جنبه ات رو اگر ول کنی بیست و چهار ساعتی پای منقل میکشه بعدشم منو تورو میکنه. مهدیس زد زیر خنده و گفت نه مامان مهیار انقدر هم کم ظرفیت نیست. –عزیزم چرا دقیقا هست. شمال که دوتایی رفتیم یه ساعت تمام منو کرد. دیگه جون نداشتم اما آبش نمیومد. آخرش فهمیدم یه ذره تریاک پیدا کرده خورده. –وا؟ چه کسخلیه. –میگم دیگه. تو باور نمیکنی. شام رو آوردند و شروع به خوردن کردیم. در حین شام خوردن از مهدیس پرسیدم امروز کدوم کافه رفتید؟ -یه کافه نزدیک دانشگاهمون. -همون دوست های قدیمیت بودند؟ -هم اونا بودند و هم یسری جدید. این سوالا برای چیه؟ -مهدیس. تو دیگه نمیخوای با پسری باشی؟ غذا خوردن رو متوقف کرد و بهم نگاه کرد. یجورایی انگار بهم بفهمونه میشه ساکت باشی. -همینطوری پرسیدم عزیزم. -مامان فعلا نمیخوام با کسی فاب بشم. -حالا فاب نه اما یکی که باهاش وقت بگذرونی. -مهمونی و برنامه و دورهمی اکثر دوست های آرتمیس میان. در همین حد بسه دیگه. -آره. راستی سروش هم میاد هنوز؟ -مثل اینکه خیلی چشمت گرفتتش. آره؟ -همینجوری پرسیدم. چرا دیگه نمیخوری؟ -سیر شدم. تازه امشب زیاده روی هم کردم و رژیمم رو بهم زدم.
توی ماشین مهدیس به سمت خونه برمیگشتیم. –مهدیس توی ماشینت آدمس داری؟ -توی کنسول هست. در کنسول رو که باز کردم در کنار کرم ضد آفتاب و چندتا خرت و پرت دیگه یه بسته سیگار سیاه هم بود. –مهدیس هوس میکنی پاکتی میخری؟ -چی؟ -سیگار رو میگم. –آخه نخی نداشت. منم از اینا دوست دارم. وقتی میکشی لبات مزه شکلات میگیره. یه آدامس برداشتم و کنسول رو بستم. دوباره بارون شروع شد. پاکت سیگار فکرم رو درگیر کرده بود. خود سیگار به تنهایی چیزی نیست که توی مخم باشه. بلاخره بدتر از این هاش رو دیده بودم اما نگرانیم بابت این بود که نکنه مهدیس دوباره بخواد اشتباهات گذشتش رو تکرار کنه. به خودم گفتم تا وقتی من کنارش باشم نمیذارم این اتفاق بیوفته. مهدیس الان از من حرف شنوی زیادی داره . مطمئنم اگر بگم دیگه نباید بکشی میگه چشم و دیگه نمیکشه. اما دوست ندارم بخاطر من بگه. از طرفی بعضی چیز ها رو خودش باید تشخیص بده. خدارو شکر بی جنبه بازی در نمیاره. حتی به نسبت من خیلی کمتر مشروب میخوره. البته منم زیاد نمیخورم اما خب بازم مهدیس از من کمتر میخوره. یجورایی انگار پیرو منه. البته بخاطر وابستگیش به خودم میگم وگرنه استقلال شخصیتش حتی از منم به نسبت سنش بیشتره. این حالتی که بینمون هست رو خیلی دوست دارم. مثل دوتا دوست خیلی نزدیک که همه چیشون باهمه. حتی شراره هم به عنوان یه دوست به من انقدر نزدیک نبود. به نظرم احتمالا مهدیس دوست داره خیلی چیزها رو دوتایی انجام بدیم. ممکنه حتی قلیون رو هم به همین خاطر میخواست بگیره. بخاطر اینکه باهم بکشیم و از این تجربه جدید در کنار هم لذت خاص خودشو ببره. –مهدیس معمولا چه وقت هایی هوس سیگار میکنی؟ -وا!؟ این چه سوالیه؟ من از چند ماه پیش تا امروز نکشیده بودم. –بلاخره هوس کردی که رفتی خریدی. اونم یه پاکت. درسته؟ -بذار بندازمش دور خیالت راحت بشه. میخواست از توی کنسول پاکت سیگار رو در بیاره. من نذاشتم. –دیوونه نگفتم بندازیش دور. –مامان چی توی مخته؟ -الان هم هوسش رو داری؟ -الان؟ -آره دیگه. بعد غذا معمولا میچسبه. اونم تو همچین هوایی. –مثل اینکه مهیار خیلی روت تاثیر گذاشته ها. نکنه قایمکی سیگار میکشی. راستشو بگو. –نه عزیزم. –پس چرا الان هی میگی؟ -دوست داری باهم بکشیم. به تعجب در حالی که ته نگاهش هیجان رو میشد دید گفت خل شدی مامان؟ -نه عزیزم. اما اگر تو دوست داشته باشی منم میخوام باهات تجربه کنم. یکمی مکث کرد و گفت چی بگم. پاکت سیگار رو از کنسول برداشتم و دو نخ از توش در آوردم. فندک هم توی همون کنسول بود. هر دوش رو گذاشتم روی لبام و با فندک روشنشون کردم و یکی به مهدیس دادم. –حق با توئه. چه با مزه لبام مزه شکلات گرفته. خیلی به نسبت اون سیگارهای مزخرفی که مهیار میکشه بهتره. چیه؟ -کاپیتان بلک. البته سیگار خیلی سنگینیه. یه آهنگ از لانا دل ری داشت پخش میشد که تم قشنگی به فضای بارونی و سیگار کشیدنمون میداد. مهدیس با دست راستش دست چپ منو گرفته بود. انگشتهام رو لای انگشت هاش کردم و با شستم پشت دستش رو نوازش میکردم. هر چند لحظه یکبار با نگاه پر حسی بهم زل میزد. بهم نگاه می کرد و با لبخند دل فریبی منو سمت خودش میکشوند. بی اختیار صورتم رو بردم جلو و اونم انگار آماده برای همین لحظه بود. لبای همو بوسیدیم. شالش از روی سرش افتاد. در همین حال دستم رو روی پهلوش گذاشتم و به آرومی نوازشش میکردم. چند لحظه فقط صدای بارون و صدای دلنشین لانا دل ری پخش میشد. دلم میخواست زودتر برسیم. کاش الان روی تخت بودیم. بدبختانی توی ترافیک گیر افتاده بودیم. مهدیس دیگه شالشو سرش نکرد. -مامان تو چرا دیگه با کسی دوست نمیشی؟ -من؟ با کی دوست بشم؟ ول کن مهدیس. -نه جدی میگم. مثلا عموی آرزو مجرده و تقریبا هم سن توئه. وضعشم خیلی خوبه. -مهدیس حالت خوبه؟ یه آدم توی این سن و سال دیگه برنامش مشخصه. بعدشم من به کسی نیاز ندارم که بخوام باهاش وقت بگذرونم. -پس چطور فکر میکنی من نیاز دارم؟ -خب تو جوونی و نیاز به هیجان و تجربه های جدید داری. -تو نداری یعنی؟ -نه به اندازه تو. -مامان بعضی وقت ها یجور حرف میزنی احساس میکنم نمیخوای همیشه باهم باشیم. -نه عزیزم اصلا اینجوری نیست. اتفاقا دقیقا همینجوری بود و برعکس میل باطنیم بهش دروغ گفتم. بخاطر خودشه. مهدیس زیادی بهم وابسته شده. برای کمتر کردن این وابستگی فکر میکردم اگر بتونه با یه پسر وارد رابطه بشه ایده خوبی باشه. اما ظاهرا اصلا دلش نمیخواد یا شایدم اینجوری نشون میده. مهدیس یه پک دیگه به سیگارش زد و درحالی که نصف بیشتر سیگارش مونده بود از پنجره انداخت بیرون. از حالت صورتش میشد ناراحتی رو فهمید. انگار حرفم در مورد همیشه باهم بودن رو باور نکرد. طعم شکلات روی لبام که از مزه فیلتر سیگار بود رو دوست داشتم. اما کام سیگار واقعا برام سنگین بود و گلوم رو میسوزوند. منم سیگارم رو از پنجره به بیرون انداختم. مهدیس بدون اینکه چیزی بگی با همون حالت صورت چشم به خیابون دوخته بود. بارون شدیدتر شده بود.
بلاخره رسیدیم خونه. مهدیس میخواست بره اتاقش و لباساش رو عوض کنه. با اینکه همیشه پیش من و توی اتاقم میخوابه اما لباساش رو توی اتاق خودش گذاشته. البته از لوازم همدیگه زیاد استفاده میکنیم. دستشو گرفتم و کشیدمش توی بقل خودم. صورتم رو چسبوندم به کنار صورتش و موهاشو بو کردم. تلفیق بوی سیگار و عطرش ترکیب خاص و وحشی بود که تحریکم میکرد. صورتم رو بوسید و گفت مامان بذار لباسام رو عوض کن. –نه عزیزم نمیخوام. –عشق من انقدر داغی؟ با لحن خیلی تحریک آمیز گفتم خیلی عزیزم. -اما مامان. معطل نکردم و لبام رو به لباش چسبوندم. لب های همو میخوردیم. در حالی که توی بغل هم بودیم وارد اتاق شدیم. شروع به لخت کردن هم کردیم یه آن مهدیس گفت مامان نه. –چی شد مهدیس؟ در حالی که خیلی ناراحت بود گفت ببخشید مامان امشب نمیتونیم برنامه داشته باشیم. –چرا عزیزم؟ -عصری پریود شدم. خیلی ضد حال بدی بود. دلم میخواست سریعتر لختش کنم و به جون کسش بیوفتم. تقصیر خودم شد. بدون اینکه بدونم اوکیه یا نه انقدر تحریکش کردم و خودمم تحریک شدم. با حرص گفتم چرا نگفتی پس؟ سرش انداخت پایین. معلوم بود اونم خیلی ناراحت شده بود. –ببخشید. دستم رو گذاشتم زیر چونش و صورتش رو آوردم بالا. –اشکالی نداره عزیز دلم. مهم اینه که پیش همیم. تمام اون التهابم فروکش کرده بود و فقط اعصاب خوردیش واسم مونده بود. پریود لعنتی. کاش میشد این وضعیت مزخرف رو حداقل کنترل کرد. مثلا میذاشت فردا میشد. البته میشه اما نه اونجور که هر وقت بخوای. باید برنامه ریزی کنیم تا پریود شدن هامون هماهنگ انجام بشه. با قرص ضد بارداری میشه اما بهتره باز با یه دکتر زنان صحبت کنم. مهدیس به همون شلوار بیرون و تاپ بود روی تخت دراز کشید. بدون اینکه تاپشو در بیاره از زیر تاپ سوتینش رو باز کرد و درش آورد. خیلی اعصابم بهم ریخت. شده بودم مثل مردهایی که با کلی انتظار و شهوت سراغ زنشون یا دوست دخترشون یا هرکسی که پارتنر سکسشون هست میرند اما بخاطر پریود برنامشون کنسل میشه. البته اگر از مهدیس میخواستم منو ارضاء کنه این کار رو میکرد اما ترجیه دادم کاری نکنه چون واقعا سخته برام طرفم از سکس به اندازه من لذت نبره. درست مثل اون دفعه که آرزو ماساژم داد و قضایای بعدش. بدون اینکه حواسم باشه از روی عادت شروع به درآوردن کل لباسام کردم و داشتم لخت میشدم. مهدیس بهم نگاه میکرد. میخواستم شورتم رو در بیارم که مهدیس گفت مامان یادت رفته من پریودم؟ نمیتونم امشب باهات باشم ها. –آخ ببخشید عزیز دلم حواسم نبود. توی اون حالت با عشوه به بدنم انحنا دادم و در حالی که به کمرم جلوی مهدیس پیچ و تاب میدادم در حالی که کونم رو قر میدادم به حالت یه وری واسه مهدیس بوس فرستادم. لب پایینش رو خیلی سکسی گاز گرفت و گفت مامانی بد. میخال دخملی پلیلودیت رو حشلی تنی؟ -اممم عزیزم. حیف نیست امشب این بدن داغ بدون حال دادن بهش بخوابه؟ مهدیس زد زیر خنده و در حالی که بالش رو جلوی دهنش گرفته بود گفت وای مامان حشری میشی دیگه نمیشه کنترلت کرد. از خنده نازش دلم براش ضعف رفت. رفتم سمتش بغلش کردم و خیلی داغ بوسیدمش. –مامان انقدر نبوس منو. دوباره حشری میشما. بلند شدم. –مهدیس میخوام یکم مشروب بخورم. تو هم میخوری عزیزم؟ -آره. –چی دوست داری برات بریزم؟ -هرچی دوست داری واسه منم بریز. توی اتاقم هم شراب داشتم و هم ویسکی اسکاچ. اما دلم یه چیز سنگین تر میخواست. چیزی که این حالت عصبی بعد حشری شدن رو بشوره و ببره. اما نمیخواستم زیاد مست بشم. شیشه جک دنیل رو با دو تا لیوان برداشتم و اومدم توی اتاق. مهدیس به پهلو روی تخت دراز کشیده بود و چشماش اندام منو به شکل خریداری برانداز میکرد. –عزیزم نمیخوای لباس هات رو عوض کنی؟ -مامان اگر پسر بودم همین الان میوفتادم به جونت و تا یه دل سیر نمکردمت ول کن تو نبودم. رفتم کنارش و لیوان ها رو گذاشتم روی میز کنار تخت. کامل خم شدم تا مشروب توی لیوان ها بریزم. سینه هام کاملا آویزون شده بود و با تکون های کوچیک من تکون میخورد. لیوان مهدیس رو بهش دادم و پیشونیش رو بوسیدم. –پس که اینطور اگر کیر داشتی منو حسابی میگاییدی. –آره چه جورم. وقتی لختی استایلت خیلی عالیه. مخصوصا کون خوش تراشت توی شورت لامبادا دیوونه کنندست. –تو هم عزیزم بدنت خیلی خوبه. –اما نه به اندازه تو. تو هم قدت بلنده و هم تناسب اندامت عالیه. مخصوصا فرم سینه هات و انحنای کمرت. انقدر دوست داشتم کونم مثل تو تاقچه ای بود. –عزیزم مشروبت رو بخور و لباسات رو در بیار. یکم از لیوانش خورد و گذاشت روی میز کنار تخت. –مامان نظرت چیه بازم بدنت رو تتو کنی؟ -فکر نکنم بخوام. مگه اینا خوب نیست؟ -اینا که عالی هستند اما بد نیست بازم بزنی. راستی آرتمیس گفت یه کلینیک میشناسه با چند بار لیزر کردن کل تتوهام رو پاک میکنه. با ذوق گفتم واقعا؟ -آره. میخوام همشون رو پاک کنم و دوباره تتو بزنم. صبر کن تبلتم رو بیارم. از اتاق رفت بیرون و یک دقیقه بعد در حالی هیچی بجز شلوارک کوتاه چسبونش تنش بود با تبلتش اومد توی اتاق. انقدر توی خونه تاپ لس گشته بودیم که واسمون کاملا عادی شده بود و هیچی بجز لذت برامون نداشت. خودشو انداخت توی بغل من و محکم بغلش کردم. تبلتش رو باز کرد و شروع کردیم به دیدن مجله Inked که در مورد فشن تتو هست. باور نکردنی بود. بعضی از تتو ها انقدر قشنگ کار شده بود که بدجوری تحریک میشدم که بزنم. یه طرحی رو مهدیس نشون داد که روی مچ و ساعد زده شده بود. دست دو نفر بود که کنار هم بودن و طرح ها رو کنار هم تکمیل میکردند. –مامان نظرت چیه اینو بزنیم؟ -یعنی هر دوتامون؟ -آره. ببین کنار هم چقدر قشنگ میشه. –نمیدونم حالا بعد میشه تصمیم گرفت. مهدیس با تبلتش صفحات مجله رو رد میکرد. –یه لحظه وایسا مهدیس. بزن قبلی. –اینو میگی؟ -آره. ببین چه قشنگه. شکل یه شاخه نازک غنچه های گل سرخ بود که روی قوزک پا زده شده بود و به نظر میرسید دور مچ پا ادامه پیدا میکنه. –آره بدک نیست. فکر کنم طرح گل سرخ خیلی دوست داری. –آره خیلی.
گرمای بدن همو بازم حس میکردیم و نرمی و داغی سینه های هم که بهم سابیده میشد شهوت همراه مستی قشنگی داشت. صحبت هامون قبل خواب به سمت خونه و برنامه های مالی رفت. –مهدیس از ارثتون چیزی مونده؟ -آره مگه یادت نیست؟ خونه بابا بزرگ و نصف اون پاساژه هنوز هست. –دوتا مغازه هم بود درسته؟ -آره یادم نبود. –چقدر از پولت مونده؟ -اگر خونه ولنجک رو بفروشم که نزدیک بیست و سه چهار تومنی پول میشه. بجز اونم فکر کنم پنج شیش تومنی داشته باشم. چطور؟ -برنامه ای داری براش؟ -مامان قبلا هم صحبت کردیم. اگر بتونم همه رو تبدیل به دلار میکنم و بعدش از ایران میرم. یعنی دوتاییمون باید بریم. –خب تا اون موقع چی؟ -نمیدونم. –دوست داری با پولت سرمایه گذاری کنی که بیشتر بشه؟ -اگر بشه که خیلی خوبه اما چه کاری؟ -پروژه ای که توی شرکت دارم روش کار میکنم خیلی فرصت خوبیه. اشخاص زیادی هم هنوز در جریان نیستند. میخوام اگر موافق باشی برات سرمایه گذاری کنم تا سر سال کلی سود میاد روی سرمایت. –من مشکلی ندارم اما یه شرط داره. –چی؟ -تو هم باید با من شریک باشی. –مهدیس من که پولی ندارم بخوام شریک بشم. –من بهت میدم. یعنی میشه پول جفتمون. دوست دارم مامان همه چیز زندگیم با تو شریک باشم. همه چیز. –اما مهدیس این پول برای توئه. –پس ولش کن مامان. یا باهم شریکیم و هرچی هست باهمه یا اینکه هیچی.من با این پول هیچ کاری بلد نیستم بکنم. فقط الکی خرج میکنم و میرینم توی سرمایم. عوضش مطمئنم تو با این پول خیلی کارها میتونی بکنی و بیشترش کنی. مهدیس دیگه سرش سنگین شده بود و به سختی چشماش صحبت میکرد. نمیدونستم چی بگم. نه اینکه خیلی غیر منتظره باشه ولی قبول کردنش برام اصلا راحت نبود. حداقل اگر میتونستم ازش قرض بگیرم راحت تر میتونستم باهاش کنار بیام. نمیخواستم اینجوری زیر دینش باشم. مهدیس در حالی که سرش روی دست من خوابش برده بود.
     
#203 | Posted: 2 Mar 2019 01:56
قسمت صد و بیستم: هزار چهره
صبح چهارشنبه بود. بعد چند وقت بلاخره یه دل سیر خوابیدم. دیشب واقعا خسته بودم و قبل ده رفتم بخوابم. خیلی روزهای خسته کننده ای شده. لعنتی این پروژه هرچی جلوتر میره بیشتر دچار چالش و پیچیدگی میشه. از طرفی بخاطر خستگی بدنی هم هست. درسته که مهدیس پریود شده و سکس هامون کمتر و کم حرارت تر اما از یکشنبه منظم برنامه گذاشتم که شش صبح برم یه باشگاه ورزشی نزدیک محل کارم و تمرین کنم و بعدش برم شرکت. خب هفته اول تمرین همیشه سخته و تا بدن عادت کنه خستگی و درد رو باید تحمل کرد. باشگاه مجهزیه و مربی های خوبی هم داره. مهدیس هم خیلی تعریف میکرد ازش اما وقتی ازش خواستم باهام بیاد گفت صبح زود بیدار شدن و تمرین کردن براش زیاد راحت نیست. از طرفی هم حالا که پریود شده خیلی سبک و کم تمرین میکنه. منم نخواستم زیاد بهش فشار بیارم چون این قضیه مقطعیه و بعد خرید خونه دیگه زمان تمرینمون دست خودمونه. فکر میکردم شش صبح کسی باشگاه نمیاد اما برعکس تصورم بودند کسایی بودند که مثل من همون موقع تمرین کنند. البته نه زیاد درحد هفت هشت نفر. یه مشکل دیگه هم که داره این زمان اینه که مربی ها اکثرا هشت به بعد میان و کسی نیست که بتونه باهام تمرین کنه. برنامم جوریه که دو روز پیلاتس کار میکنم و دو روز هم اروبیک. دوست داشتم شنا رو هم برم اما استخر مناسبی پیدا نکردم که اون ساعت صبح باز باشه. استخری هم که قبلا میرفتم قرار دادش با شرکت تموم شده و بخاطر استقبال کم پرسنل خانم معلوم نیست بخوان دوباره قرارداد ببندند. حق هم دارند. قبلا فقط منو مریم و یکی از خانم های شرکت از یه واحد دیگه میرفتیم که بعدش نه مریم دیگه اومد و نه من. بازم پیش خودم میگم زیاد اهمیت نداره میریم خونه جدید درست میشه. بعد تمرینم همونجا توی باشگاه دوش گرفتم و اومدم شرکت. انقدر مسائل کاری هست که کمتر وقت میکنم در مورد مریم فکر کنم اما بازم این قضیه نفرت انگیز جلوی چشممه. یه وقت هایی هست که یک موضوعی رو نمیدونی و حتی کوچکترین سوء ظنی هم نسبت بهش نداری. اگر هر اتفاقی هم بجز اون موضوع اصلی در رابطه باهاش جلوی چشمت اتفاق بیوفته باور کردنی نیست برات و نمیتونی بهم ربطش بدی. اما وقتی قضیه رو فهمیدی دیگه داستان فرق میکنه. همه چیز مرتبط میشه با اون موضوع. توی این هفته روزی نبود که بصورت ناخودآگاه یا خودآگاه متوجه ارتباطات پویانفر نشم. از بعضی صحبت های در گوشی توی راه رو ها بین پرسنل واحدش بگیر تا اتفاقات ملموس تر. دیروز آخر وقت فهمیدم که کربلایی فقط تا آخر سال اینجاست. اونور سال میره سازمان بازرسی کل کشور. البته از همونجا هم اومده و یجورایی از طرف وزارت مامور بوده. قبل اون هم سال ها توی قوه قضائیه بود. همیشه ازش میترسیدم. واقعا هم آدم ترسناکی بود. کلا از آخوند جماعت و حزب الهی متنفر بودم. واقعا دوست داشتم از شرکت بره و تیم خودش رو هم با خودش ببره که بشه اینجا نفس کشید. اما حالا از رفتنش بیشتر میترسم. اونم بخاطر پویانفر. لعنتی معلومه خیلی اطلاعاتش دقیقه و روی همه چیز برنامه ریزی کرده. شاید مریم هم بخاطر همین چیزهاست که تا حالا ازش جدا نشده. وقتی مریم رو توی شرکت میبینم کلی اعصابم خورد میشه. با این حال میگم شاید یه چیزی هست توی زندگیشون که من نمیدونم و نباید دخالت کنم. تنها چیزی که به من مربوط میشه اینه که پویانفر دیر یا زود با برنامه قبلی سمت من میاد و میخواد منو توی بازی کثیفش وارد کنه. باید کامل آماده باشم.
رشیدی بهم زنگ زد و گفت آقای پویانفر میخوان ببیننتون. عذری نداشتم که بیارم و بپیچونمش. مخصوصا اینکه دیروز هم میخواست بیاد و من س رو بهونه کردم که باید برم جلسه توی اتاقش. البته واقعا هم باید میرفتم اما نه اون موقع که پویانفر میخواست بیاد. سعی کردم با تمرکز کامل و توجه باهاش روبرو بشم. -خانم رشیدی بفرمایید بیان. چند دقیقه بعد پویانفر در اتاقم رو زد و بعد اینکه گفتم بفرمایید داخل شد. با همون پرستیژ عالی و فریبنده خودش به گرمی سلام کرد و نشست. انقدر عالی و با شخصیت حرف میزد و گیرا بود که حتی داشت یادم میرفت که پشت این ظاهر فریبندش چه جونور کثیفیه. شروع صحبت هاش در مورد کار و پروژه بود. در خلال حرف هاش گفت خانم شریف عذر خواهی میکنم بابت تاخیر در ارسال گزارش. میدونید دیگه بعضی پرسنل جدید زیاد با وظایفشون آشنا نیستند و تا مسلط بشن زمان میبره. -البته خب وظیفه مدیره هر بخشه که نیروی آماده و مسلط جذب کنه و وظایفشون رو کامل بهشون تفهیم کنه. لبخند زیبایی زد و گفت بله درست میفرمایید. قصور از من بود. امیدوارم اینجور موارد دیگه تکرار نشه و اگر احیانا دوباره پیش اومد بدون اینکه قضیه رو خیلی باز کنیم با مراوده با هم حلش کنیم. -من کلا همیشه سعی میکنم با تعامل مسائل کاری رو جلو ببرم. اما اگر اشخاص دیگه بخوان تعامل کاری داشته باشند. -متوجه نمیشم خانم شریف. -در مورد قضیه گزارش تجمیعی من از طریق آقای رمضانی که رابط بین دو واحده چند بار پیگیری کردم و هر بار گفتند که هنوز آماده نیست. -خیلی عجیبه چون اصلا آقای رمضانی هیچی به من نگفت. حتما باهاش صحبت میکنم و دلیل این کارش رو میپرسم. واسم مثل روز روشن بود که پویانفر دروغ میگه. اما ادامه این بحث هیچ فایده ای نداشت. فقط میخواستم زودتر بره اما انگار کلی چیز توی ذهنش آماده کرده بود که راجبش صحبت کنه. یکی دو بار خواستم بگم اجازه بدید توی یه فرصت دیگه صحبت کنیم اما نمیدونم چرا سختم بود. یجورایی انگار خجالت میکشیدم. لامصب منو داشت مسخ خودش میکرد. از یجایی به بعد خودمم داشتم از این توجه گرمش و هم صحبتیش لذت میبردم. واقعا گیرا و مجذوب کننده بود. با اون صورت کشیده و فک زاویه دار طبیعی و خط لبخند فوق العاده و دندون های سفید و مرتبی که میدرخشید مثل مدل های مشهور میموند. صداش جوری بود که وقتی حرف میزد تمام توجهت رو جلب میکرد. دوست داشتی فقط باهات حرف بزنه. بی دلیل نیست که دست روی هر دختری میذاره به راحتی بدستش میاره. با تملق خاصی که واقعا به آدم حس برتری میداد گفت خوشحالم که همسرم خانم ستاری با همچین مدیر موفقی کار میکنه. برای چند ثانیه بود که فراموش کرده بودم که با چه شخصی طرفم. تا اسم مریم رو آورد سریع شخصیت واقعیش جلوی چشمم اومد و گفتم بله خانم ستاری مستعد ترین و یکی از بهترین افرادیه که توی دوران کاریم افتخار همکاری باهاشون داشتم. امیدوارم همیشه موفق باشند. لبخند دلفریبش محو شد و به صندلیش تکیه داد. چهرش مثل یه آدم غمگین و سردرگم شده بود که اطرافیان رو وادار به دلسوزی میکرد. عجب مارموزیه. توی یه لحظه میتونه انقدر خوب حالتشو عوض کنه. سرشو انداخت پایین و گفت خیلی دوست دارم مثل قبل باشه. اینجا میتونستم بگم حتما خواهد بود و بحث رو تموم کنم اما یجور حس کنجکاوی منو به اینجا رسوند که بپرسم چطور؟ مگه الان نیست؟ سرشو پایین انداخت و با چهره ناراحت و با افسوس گفت نمیدونم چرا دیگه مثل سابق نیست. توی دلم گفتم بخاطر تو کس کش بی شرفه. حروم زاده اگر یه سر سوزن براش ارزش قائل بودی نمیرفتی دنبال کثافت کاری هات. میدونستم اگر بخوام بحث رو ادامه بدم بیشتر اعصاب من بهم میریزه و ممکنه نتونم به خودم مسلط باشم و یه چیزی بگم. اونوقت تابلو میشم. -ایشالا اونم درست میشه آقای پویانفر. خب امر دیگه ای هست هستم در خدمتتون. قشنگ مشخص بود که ازم انتظار داشت باهاش همراهی کنم و حداقل توی بازی احساسی که میخواست باهام داشته باشه درگیر بشم. با همون حالت متاثر بلند شد و گفت ممنون که وقت گذاشتید سرکار خانم. بلند شدم که تا دم در بدرقش کنم. وقتی میخواست در رو باز کنه یه لحظه صبر کرد و گفت خانم شریف اونجور که مریم میگفت یه زمانی شما خیلی باهاش رابطه صمیمانه ای داشتید. خیلی بیشتر از ارتباط کاری مثل دو تا دوست صمیمی بودید. درسته؟ -بله. -ممکنه ازتون بخوام یجوری باهاش صحبت کنید. من واقعا نمیدونم چرا انقدر بی حال و حوصله شده. باور کنید واسم خیلی سخت بود که ازتون بخوام اما برای نجات زندگیم حاضرم هر کاری بکنم. اومدم حرف بزنم اما گفت خواهش میکنم. بخاطر مریم. این بخاطر مریم آخر جوری منو آتیش زد که دوست داشتم با دست هام خفش کنم و در حالی که جون میداد بگم تنها کاری که بخاطر مریم دلم میخواد انجام بدم اینه که بکشمت تا هم اونو راحت کنم هم همه اون بدبختایی که براش برنامه ریختی. عصبانیتم رو کنترل کردم و خودمو خوشحال نشون دادم. از اتاق که اومد بیرون چهره غم زده مریم که از ته سالن به ما نگاه میکرد نگاه منو درگیر خودش کرد. سرشو انداخت پایین و برگشت توی اتاقش. منتظر شدم پویانفر از واحد بره بیرون. اومدم توی اتاقم. چند تا نفس عمیق کشیدم که به خودم مسلط بشم اما به راحتی نمیشد. به گوشی روی میز مریم زنگ زدم. جواب نداد. سریع از اتاق اومدم بیرون و رفتم توی اتاق مریم. قبل رسیدن من خانم بهادری توی اتاقش بود. خانم بهادری خیلی نیروی خوبی بود اما یه بدی داشت و اونم این بود که زیادی توی کار سخت گیری میکرد. اصطلاحا از اون جوگیرها بود که با سخت گیری ها و استرس دادن های الکی اعصاب بقیه رو بهم میریزه. البته واسه من خیلی عالی بود اما واسه بقیه نه. چندین بار بقیه پرسنل از رفتارش شکایت کرده بودند بهم. یکبار هم بهش گفتم ممنون انقدر پیگیر کار هستی اما سعی کن یکم بیشتر با بچه ها مراوده کنی تا یه وقت دلخوری پیش نیاد. بلاخره شخصیت کاریش اینجوری بود. شبیه اونایی که توی کار به هیچ کسی رحم نمیکنند. راستش دلیل اینکه گذاشتم مریم زیر نظر اون کار کنه واسه همین بود که یکمی تنبیه بشه. به هر حال مریم خیلی رفتار خوبی باهام نداشت و احترام منو نگه نمیداشت. اما این قضیه واسه اون موقع بود. بهادری بالای سر مریم وایساده بود و میگفت خانم ستاری مگه من نگفته بودم اونجوری که میگم انجام بشه. بازم کار خودتو کردی؟ اینجوری باشه من به خانم شریف باید بگم. مریم پشت میزش نشسته بود و سرش پایین بود. منو ندید و زیر لبی گفت هرکار دوست داری بکن. بهادری دست به سینه و خیلی متوقع گفت باشه پس که اینطور. من وارد اتاق شدم. بهادری گفت خانم شریف خوب شد تشریف آوردید میخواستم بگم. خیلی جدی گفتم خانم بهادری لطفا مارو تنها بذارید. –ببخشید خانم شریف اگر در مورد کاره که باید بگم خیلی. محکم تر جدی تر توی صورت بهادری گفتم لطفا برید بیرون. از اتاق رفت بیرون و منم پشت سرش در رو بستم. مریم سرش رو آورد بالا و با بی حالی محض گفت خانم شریف ببخشید من الان واقعا نمیتونم راجب به چیزی. حرفشو قطع کردم و گفتم گور بابای کار. مریم تو باید هرچه سریعتر ازش جدا بشی. خیلی جدی توی صورتم نگاه کرد. میخواست بهم بفهمونه به تو هیچ ربطی نداره که گوه خوری میکنی. -مریم تو میدونی چه جونوریه. ازش طلاق بگیر. هرکمکی بتونم بهت میکنم. -من ازت کمک خواستم؟ -مریم اما. –قبلا هم بهت گفتم نمیخوام برام کاری انجام بدی. تو نمیتونی چیزیو درست کنی. –اما اینجوری نمیشه. اگر الان جلوش رو نگیریم بعد نمیشه جلوی اون کثافت بی شرف رو گرفت. –بهت گفته باهام صحبت کنی درسته؟ جا خوردم. مریم از کجا میدونست؟ -تو از کجا میدونستی!؟ -واضحه. تو هدف بعدیشی. از طریق تو میخواد س رو کنار بزنه. میخواد بهت نزدیک بشه و از طریق من اینکار رو میکنه. هاج واج به مریم نگاه میکردم. –چطور فهمیدی مریم؟ -وای کتایون تو خیلی احمقی. دیگه واضح تر از این؟ بهم برخورد. گفتم درست میگی. من خیلی احمقم. تو که عقلت میرسه بگو چرا ازش جدا نمیشی؟ حتما میدونی که هدفش از ازدواج باهات نزدیک شدن به کربلایی و رسیدن به پول باباش بوده. مریم خیلی سخت بغض کرد و دست هاشو گذاشت روی پیشونیش. بی صدا شروع به گریه شدید کرد. خاک تو سرم. این چه حرفی بود زدم. حالا این اعصابش خورده یه چیزی بهم گفته. خیلی بچه گانه رفتار کردم. وای خدا نکنه یه وقت در جریان نبوده باشه. عجب گندی زدم. حسابی ریدم. –مریم ببخشید منظوری نداشتم. در حالی که سعی میکرد گریشو کنترل کنه گفت کتایون لطفا تنهام بذار. نمیتونستم ولش کنم. –مریم من واقعا منظوری نداشتم. میخوای برو خونه. اومدم اینور میز بغلش کنم که خیلی سریع منو پس زد. کل صورتش خیس شده بود چشماش کاملا قرمز. دلم خیلی خیلی سوخت واسش. بهترین کار این بود که تنهاش میذاشتم. اما واقعا دوست نداشتم حس کنه من با منظور این حرف رو زدم. از اتاقش اومدم بیرون و در رو بستم. اتاق بهادری دقیقا روبرو اتاق مریم بود و میزش هم کاملا روبروی میز مریم. با اخم و خیلی متوقع با اون چشم های گرد قهوه ای روشنش بهم نگاه میکرد. بهادری یه دختر مجرد 34 ساله که اخلاق های کاریش خیلی خاص بود. قد بلند و ورزیده بود و صورت بیضی شکل و چونه کشیده ای داشت. بینیش عمل کرده بود و گونه ها و لب هاشم در حد کمی پروتز بود. بشدت جاه طلب بود. عین خیلی ها که قبلا همکارم بودند و یه جاهایی قشنگ زیر آبم رو زدند. از زمان حضور مریم مخصوصا وقتی خیلی باهم نزدیک بودیم میتونستم توی بعضی رفتارهاش حسادتش رو بفهم. وقتی که بهش گفتم مریم باید زیر نظر تو کار کنه نمیتونست خوشحالیش رو مخفی کنه. حالا وقتی بهش گفتم بعد من همه کاره واحدی دیگه چقدر خر کیف شده بود. -خانم بهادری. یه لحظه تشریف بیارید اتاق من. پشت سر من وارد اتاق شد. -چه موضوعی بود میخواستید بگید؟ -در مورد خانم ستاریه. اصلا کارشو درست انجام نمیده. هرکاری بهش میدم همش میخواد به روش خودش انجام بده. البته ببخشید خانم شریف بخاطر شما هم هست. خیلی بهش رو دادید. با اخم خیلی سنگینی بهش نگاه کردم. از ابهتم ترسید و بقیه حرفش رو خورد. -خانم بهادری قبلا هم بهتون تذکر داده بودم. نیاز نیست انقدر سخت بگیرید. -خب اگر سخت نگیریم که کار جلو نمیره. میره؟ -شما باید یاد بگیری با هرکسی چجوری رفتار کنی. در مورد خانم ستاری هم امروز کلا بهش کاری ندید. -مرخصی میره؟ -فکر کنم زیاد حالش خوب نیست. -خانم شریف این کی حالش خوبه؟ هر روز میاد عین برج زهر مار میشینه پشت میزش. نه یه کلمه با کسی حرف میزنه و نه کاری به کسی داره. طرفش هم میری یجور رفتار میکنه که دیگه نیای. -به هر حال همونطور که گفتم امروز باهاش کاری نداشته باشید. از این به بعد هم اجازه بدید به سبک خودش کار کنه. در مورد کیفیت کارش خودم تصمیم میگیرم. مشخص بود زیاد از این حرف من خوشش نیومد.
مهدیس زنگ زده بود و گفته بود داره میره لواسون. مثلا میخواست اطلاع بده کجاست اما یجورایی میخواست منم بکشونه اونجا. نه حوصلشو داشتم نه وقتشو. تا برم خونه آماده بشم راه بیوفتم هشت نه شب میرسم. بخوایم برگردیم دیروقت میشه. فردا هم میخواستم اول وقت برم سفارت دنبال کارهای شراره. یهو یادم افتاد به دوست مهیار که آشنای هومن اینا بود و توی کار املاک بود زنگ نزدم. دیشب صحبت کردیم امروز منتظر تماس من بود. باهاش تماس گرفتم. جالب بود چه شماره رندی داشت. زنگ زدم. -بله؟ -سلام آقا میلاد؟ -بله خوب هستید؟ -شریف هستم. مادر مهیار. دیشب صحبت کردیم. -آها ببخشید به جا نیاوردم. چی شد برنامتون؟ -فردا هستید بیایم. -خیلی شرمندم. فردا من کلا نیستم. ولی خب میسپرم بچه ها ببرنتون چند جا رو ببینید. یه خونه توی همون حدود که میخواستید اوکازیون براتون پیدا میکنیم. -راستش آخه فقط موضوع خرید نیست. ما یه ملک هم داریم که میخوایم بفروشیم. یعنی اول اون باید فروش بره تا بتونیم بخریم. -مشکلی نیست حالا. همون که گفتید سمت ولنجکه؟ -آره. -اگر امروز میتونستید بیاید خوب بود. میرفتیم ملکتون رو میدیدیم باهم. -امروز!؟ والا من الان که سرکارمم. شما تا کی هستید؟ -من هستم فعلا. اگر خواستید بیاید بهم زنگ بزنید قبلش. -چشم. فعلا. به خود مهدیس هم زنگ زدم که اگر میتونه بیاد. اما خب واضح بود که نمیاد. همینجوری حتی دوست نداره اون سمتی بریم. چه برسه دوباره وارد اون خونه بشه. حالا که لواسون هم رفته دیگه عمرا نمیاد.
از همون سیستم مدار بسته واحد چند بار به در اتاق مریم نگاه کردم. بسته بود. کم کم داشتم نگران میشدم. به گوشی روی میزش چند بار زنگ زدم. جواب نمیداد. صبر کردم همه پرسنل از واحد برن. لعنتی بهادری مونده بود. اومدم توی اتاقش. -خانم شریف تشریف می برید؟ -نه هستم هنوز. تو چرا نرفتی؟ -دیگه کارهای خانم ستاری رو یکی باید انجام بده. صدای پای یک نفر توی واحد پیچید. برگشتم ببینم کیه. پویانفر بود. به اتاق مریم و درب بسته نگاه کرد و گفت خانم ستاری رفته؟ -نه فکر نکنم. کاش میرفتم توی اتاقش و قبل اومدن پویانفر باهاش حرف میزدم. در رو باز کرد و رفت داخل اتاق. چند لحظه بعد باهم از اتاق اومدند بیرون. پلک های مریم از شدت گریه چروکیده شده بود. رنگش پریده بود. پویانفر جوری که من متوجه بشم گفت مریم عزیزم چرا انقدر حالت بده؟ چی شده؟ من خیلی نگرانتم. میخواست دستشو بگیره که مریم دستشو کشید و رفت سمت دستشویی. پویانفر با چهره خیلی مستاصل بهم نگاه کرد. این بازیش حال بهم زن ترین کاری ممکن بود. میخواست خودشو آدم خوبه نشون بده که زنش مشکل روحی داری و داره براش فدا کاری میکنه. بی پدر آخه چه فکری کردی که من گول این کارات رو بخورم؟ مریم از دستشویی اومد و باهم رفتند.
رفتم خونه و لباسهام رو عوض کردم و آرایش کردم. دیگه توی میکاپ کردن خودم حرفه ای شده بودم. بیشترش بخاطر مهدیس بود. هم یادم میداد و هم کلی پیج میکاپ منو تگ کرده بود. البته وقت نداشتم همه رو ببینم اما همونم اثر گذار بود. با این حال آرایش کردن خود مهدیس یه چیز دیگست. از طرفی خودمم وقتی میخوام آرایش کنم نمیدونم چرا دلم نیست زیاد شلوغ کاری کنم. واقعا هم نیازی به شلوغ کاری نیست. لباس هم یه پالتو چرم مشکی کوتاه و اندامی با شلوار استرچ مشکی پوشیدم. یقه پالتوم باز بود. زیرش هم جوری نبود که کیپ باشه. یه لحظه جلوی آینه قدی هم شدم پاچه شوارم رو درست کنم که دیدم وای توی اون حالت چاک سینم معلومه. ولش کن. بخوام لباس یقه کیپ بپوشم آرایشم بهم میریزه. کسی نمیبینه. کلیدها رو برداشتم و با میلاد تماس گرفتم. دفترشون سمت الهیه بود و زیاد طول نمیکشید برسه. توی دوران افسردگی مهدیس بعد اینکه دادگاه کامل به نفع ما رای داد و مسائل حقوقی خونه تموم شد کلید ها و اسناد خونه رو از دادگستری تحویل گرفتم. خداییش شانس آوردیم چون ممکن بود خونه به نفع دولت مصادره بشه. وکیلمون اون موقع گفت خداروشکر کنید قاضی پرونده آدم منصفیه وگرنه احتمالش زیاد بود خونه رو مصادره کنه. توجیهشون این بود که از اونجا برای تولید و پخش مواد مخدر استفاده میشد. آخرین بار همون موقع بهش سر زدم و دیگه نیومدم. دم خونه مهدیس که رسیدم یه سراتو سفید هم اونجا بود که دو نفر سوارش بودند. به میلاد زنگ زدم و از همون سراتو پیاده شدند. میلاد یه پسر لاغر با موهای کم پشت بود. صورت استخونی و سیبیل نازک داشت اما بشدت زبون باز بود. اونی هم که همراهش بود مثل خودش. مثل کاسب های کوچه بازار حرف میزد و میخواست خودشو خبره نشون بده. میلاد اومد سمتم و سلام کرد و دستشو به سمتم دراز کرد. با خودش و دوستش دست دادم و رفتیم سمت در. کلید انداختم و رفتیم داخل. میلاد وارد خونه که شد گفت اینجا چند وقته خالیه؟ -یه چند ماهی میشه. –واسه خودتونه؟ -برای دخترمه. رفیقش که اسمش حسین بود گفت چرا خودتون نمیشینید؟ -دیگه تصمیم گرفتیم بفروشیم. –انقدر خونه شلوغ و بهم ریخته بود که نگو. مثل آشغال دونی میموند. برای خود من یادآور بخشی از عذاب آور ترین خاطرات زندگیم بود. مخصوصا انباری. بخاطر همین وقتی رفتند پایین رو ببینند من همراهشون نرفتم. خیلی برام سخت بود دوباره با اون فضا مواجه بشم. حسین گفت اینجا کلنگیه. زمینش بدک نیست. چقدر مورد نظرتونه؟ -نمیدونم شما باید قیمت بدید. –چند متره؟ - سیصد متر زمینه. ساختمون هم صد و بیست پنج متر زیر بنا داره. حسین یه نگاه به میلاد کرد و گفت نظرتو چیه؟ میلاد هم گفت تو اوستای این منطقه ای. –ملکش که مشتری نداره. هرکی هم بخره میخواد بکوبه بسازه. بالاترین قیمتش متری دوازده. با تعجب پرسیدم چقدر؟ شما مطمئنی؟ -بله خانم. ما کارمون همینه. تازه انقدر هم نمیخرند. کسی الان پول نقد نداره. اگر میخواید یکی هست برج سازه. باهاتون شریک میشه. یا اینکه 30 درصد الان میده بقیش رو طی چندتا چک. یکجا نقد بعید میدونم ازتون بخرند. من زیاد از املاک سر در نمیارم اما مشخص بود بدجوری داره توی کونم میکنه. زمین توی ولنجک گرون ترین منطقه تهران متری دوازده؟ پوزخند زدم و گفتم مشخصه اون آدم هم خیلی سخت میتونه خونشو بفروشه که با این شرایط میخره. حسین یکمی خودشو جمع و جور کرد و گفت ملک خودتونه اختیارش رو دارید. به هرکی خواستید بفروشید. معلومه که به هرکی بخوام بفروشم. نه پس به تو مادر جنده میفروشم که بعدا بخندی بهم بگی تا خایه فرو کردم توی کونشون.؟ حسین گفت شماره منو داشته باشید اگر خواستید بفروشید معامله رو جوش بدم. ازش شمارش رو گرفتم. البته سیو نکردم. معامله با همچین آدمی مطمئنا همش ضرره. موقع رفتن فهمیدم سراتو برای حسین بوده و میخواست جایی بره. میلاد هم اومد سر خیابون تاکسی سوار بشه. براش بوق زدم که سوار بشه. –پیاده میری؟ -آره دیگه حسین باید میرفت جایی نمیرسید منو ببره. –خب بشین تا یه جایی برسونمت. بدون اینکه تعارف بزنه مرسی یا مزاحم نمیشد نشست توی ماشین. از اون کونده پر رو هاست. –خانم اگر میتونید شریک بشو با یکی بسازیدش. پول خوبی ازش در میادا. –ترجیه میدم یکجا بفروشم. بعدشم آدم مطمئن پیدا نمیشه. –چرا نمیشه؟ این همه آدم باهم شریک میشن ملک میسازند. –امثال همین حسین رو میگی؟ نه مرسی. خندید و گفت چطور؟ چی شد مگه؟ -بچه جون از پشت کوه که نیومدم. قیمتی که میگه خیلی پایینه. –نه خانم بخدا همینه. الان کسی نمیخره. -راستش منم عجله ندارم. –اما شما تا اینو نفروشی که نمیتونی خونه جدید بخری. بعدشم مشتری ملک اینجوری کمه. یه مشکلی هم داشته باشه که دیگه عمرا کسی نمیخره. یا تعجب گفتم مشکل؟ -آره دیگه. حسین آمار کل ملک های اینجا رو داره. این خونه چند با حکم پلیس پلمپ بود. فکر کنم مواد مخدر قاچاق میکردند درسته؟ خودمو زدم به اون راه و گفتم آره. ما ایران نبودیم تازگی خبر دار شدیم. –میگم دیگه. –آقا جون هرچی بوده الان دیگه مشکلی نداره. تمام پرونده هاش بسته شده. –حالا باز براتون میسپرم اما فکر نکنم مشتری بهتر پیدا بشه. شما زیاد سخت نگیر ما یکار میکنیم راضی باشی. ما که نمیذاریم مامان مهیار از من ناراحت باشه. راستی چکار میکنه؟ -همین کار شما رو توی شمال. –عه؟ بابا دمش گرم. معلومه خیلی بچه زرنگیه که تو این سن و سال همچین کاری رو انجام میده. کلا بچه زرنگ و با جنمیه. –شما باهاش خیلی زیاد در ارتباطی؟ -نه بابا چند دفعه توی مهمونی ها دیدمش. –مهیار میگفت از دوست های مشترک هومن و خودشی -نه بابا من چه سنمی با اون اوسکل دارم آخه؟ دم مهیار گرم که حسابی پرچم مارو آورده پایین. –بچه بدی نیست که. –خیلی اوسکله. –اما با مهیار خیلی رابطش خوبه. مهیار با هرکسی اینقدر صمیمی نمیشه. –نمیدونم یه چیزی دیده باهاش حال کرده. یه مدت باباش که با بابای ما رفیق بود گفت بیاد پیش من کار یاد بگیره. شما بگو اندازه یه تخم مرغ آبپز آی کیو داشته باشه. دو ماه میومد بعدش گفتم دیگه نیا. دلم واسه هومن میسوخت. درسته حق با میلاد بود و خیلی خنگ و احمق بود اما یه نفر توی این دنیا پیدا نمیشد که آدم حسابش کنه. همیشه تو سری خور هر جمعی بوده. تا جایی که مسیرم بود میلاد رو رسوندم و پیادش کردم. –خانم باز اگر مشتری پیدا شد بهتون زنگ میزنم. –اگر مثل همین حسینه نمیخواد وقتتو طلف کنی. این قیمت ها نمیفروشم. –آخه بالاتر هم نمیخرند. –عجله ای هم نداریم. موقع برگشت به خونه فکر میکردم میتونیم خودمون هم بسازیم. بعدش گفتم بیخیال. کی حوصله داره سر کار وایسه. امقدر دنگ و فنگ داره که پدرمون درمیاد. به هر حال مهدیس راغب نیست اونجا رو نگه داره. پس قضیه ساختن کلا کنسله. آخ اگر میتونستم یه مشتری خوب پیدا کنم. اونوقت میریدم به کل هیکل میلاد و حسین که فکر نکنند با بز طرفند. خارکسده فکر کرده نمیفهمم ارزش اونجا چقدره. پشت ترافیک بودم. ثانیه شمار چراغ راهنمایی روی 150 ثانیه بود. گوشیم رو برداشتم و توی این فاصله یه نگاه انداختم. یه پیام توی اینستاگرام از طرف هومن؟ نکنه هنوزم بهم فکر میکنه؟ پیامش یه کلیپ راجب اهمیت آدم های توی زندگی بود که کامل ندیدمش. کم کم یه فکری به ذهنم افتاد و داشتم توش غرق میشدم که صدای بوق ماشین ها بهم فهموند چراغ سبز شده.
     
#204 | Posted: 4 Mar 2019 20:25
قسمت صد و بیست و یکم: سولو: فضای شخصی
بعد از مدت ها امشب اولین شبیه که توی خونه تنهام. یکی دو ساعت بعد اینکه رسیدم خونه به مهدیس زنگ زدم که کی میاد خونه. انقدر مست بود که میدونستم نمیتونه تنهایی بیاد. خودمم اصلا حسش رو نداشتم دنبالش برم. آرتمیس ازم خواست که بذارم شب پیشش بمونه و منم مخالفت نکردم. مهیار هم گفت فردا اینجا کار داره و بعد از ظهر راه میوفته که شب برسه تهران. ساعت از نه گذشته بود. توی تخت خواب با یه شرت بندی سفید و پیرهن حریر جلو باز دراز کشیده بودم و از تلویزیون توی اتاقم داشتم برنامه های ماهواره رو میدیدم. لیوانم دوباره خالی شد. این سومین لیوان شرابه. دلم بازم میخواد. شراب خوبیه. از همون ساقی که برای آرتمیس شراب میاورد گرفته بودیم. اما به پای شراب هایی که شراره توی ویلای فشم داشت نمیرسه. یادم باشه تا کلیدهای ویلاش به دستم رسید برم از ویلاش چندتا شیشه بیارم خونه. واقعا حیفه همچین شراب های عالی توی زیر زمین اونجا خاک بخوره. هرچند هرچی بمونه بهتر هم میشه اما خب چرا من ازش استفاده نکنم. گوشیم رو برداشتم تا اینستاگرام رو چک کنم. چیزی که هومن برام فرستاده بود رو باز کردم. یه کلیپ سه دقیقه ای بود راجب اینکه در برابر اشخاصی که براتون عزیز هستند حاضرید چه کارهایی انجام بدید؟ چقدر از خود گذشته هستید؟ دوباره به همون فکری که توی راه توی ذهنم بود رسیدم. بعضی حرف های هومن یادم اومد که چقدر بهم ابراز علاقه کرده بود. مخصوصا اون حرفش که گفت دوست دارم شما بهم بگی چکار کنم چکار نکنم. حتی اگر سکس هم کنیم بخاطر اینه که شما بهم گفتی نه لذت خودم. من اونشب اصلا به حرفهاش توجه نکردم و جدی نگرفتم. اما الان که فکر میکنم بعید میدونم که الکی گفته باشه. بعضی شب ها با مهدیس پورن میدیدیم. باعث میشد بیشتر تحریک بشیم و پر حرارت تر سکس کنیم. البته بیشتر وقت ها لز میدیدیم. اما یه شب به پیشنهاد مهدیس پورن های دیگه هم دیدیم. یکیشون که خیلی واسم جالب بود سکس زن های میان سال یا به اصطلاح میلف با مرد های سیاه پوست کیر گنده بود. حتی توی یکی از فیلم ها چندتا مرد سیاه پوست با کیرهای خیلی بزرگ یه زن رو میگاییدند. به مهدیس گفتم زنه چه حالی میکنه –فکر میکنی مامان. اینجوری سکس کردن پدر آدم رو در میاره. انقدر درد داره که نگو. همون شب مهدیس یه فیلم گذاشت که به نظرم هیچ ربطی به سکس نداشت. یه مرد لخت توی یه اتاق تاریک نشسته بود و دستهاشو روی یه صندلی بسته بودنش. توی دهنش یه چیز گرد قرمز رنگ بود که از دو طرف بند مشکی داشت و باهاش دهنش رو بسته بودند. بعد یه زنه اومد که لباس چرمی مشکی تنش بود و آرایش عجیبی داشت. به مرده فحش میداد و با شلاق میزدش. دیدن این فیلم خیلی عصبیم کرده بود و بشدت روم تاثیر بدی داشت. اما عجیب بود که مهدیس از دیدنش لذت میبرد. واقعا حال بهم زن بود. بدترین و حال بهم زن ترین قسمتش هم این بود که با یه دیلدو خیلی گنده مرده رو از کون گایید. وقتی این صحنه رو دیدم بی اختیار بلند گفتم اه مهدیس قطعش کن. حالم داره بهم میخوره. –باحال نیست مامان؟ -خیلی حال بهم زنه. خاک تو سر مرده. –بعضی مردها دوست دارند برده باشند. همچین آدم هایی به درد همین کارها میخورند. زجرشون بدی و از زجر کشیدنشون لذت ببری. –مهدیس کدوم آدم سالمی از زجر کشیدن یه آدم دیگه لذت میبره؟ -برده ها هم حال میکنند اینجوری باهاشون رفتار کنی. فکر میکنی سختشونه اما از خداشونه که برینی توی دهنشون یا کونشون رو جر بدی. –بسه مهدیس. دیگه واقعا داره حالم بهم میخوره. –تو ایران خیلی زیاد شده. الان خیلی زن ها برده دارند. –مگه قرون وسطاس که برده داری باشه؟ -هست دیگه مامان. فک کنم شراره هم داشت درسته؟ -فکر نمیکنم. –خیلی سخت نگیر مامان. اگر توی موقعیتش قرار بگیری حس برتری که بهت میده بدجوری ازش لذت میبری. –عمرا هیچ وقت نمیخوام توی موقعیتش قرار بگیرم. مهدیس نکنه تو برده داری؟ -نه بابا من از این شانس ها ندارم. انقدر دوست داشتم یدونه از این توله سگ ها داشتم. –دیگه چی؟ چشمم روشن. –ولش کن مامان. دیگه داری کم کم میری توی فاز منفی.
اصلا توی ذهنم حتی یک درصد هم به این فکر نمیکردم که روزی بخوام با یکی همچین رابطه ای داشته باشم. اما حرف مهدیس در مورد حس برتری درست بود. اون بار که من توی خونه شراره با یه دیلدو خیلی کلفت کس و کونشو رو برای اولین بار گاییدم یه حس عجیبی داشت. یه لذت خاصی، انگار در مقابل شراره قدرت کامل دست منه. در مقابل هومن هم همون حس دوباره تکرار شد. با خودم گفتم اگر هومن واقعا اونجوری که گفته، باشه، خیلی کارها هست که میتونه برای من بکنه. آدم سوء استفاده گری نیستم اما بدم نمیومد با این حجم کاری که توی شرکت سرم ریخته یکی دنبال کارهای دیگم میرفت. از طرفی برای خودش هم خوب بود. ازش میخوام بیوفته دنبال کارای فروش خونه. اگر موفق بشه هم کار منو راه انداخته هم توی روحیه خودش خیلی خوبه و هم از اینکه دستور منو انجام داده لذت میبره. ولش کن. تورو خدا ببین به چه کسشعرهایی دارم فکر میکنم. کنترل رو برداشتم و بین شبکه های ماهواره دنبال یه چیز خوب میگشتم که سرم رو گرم کنه تا خوابم بگیره. اما بجای اینکه خوابم بگیره کم کم با دیدن ویدئو موزیکهای مختلف داشتم تحریک میشدم. یه کلیپی بود که یه چندتا دختر با بدن های خیلی قشنگ و ورزیده با پسرهای خوش هیکل میرقصیدند. نمیدونم چرا انقدر این تصاویر تحریکم میکرد. بی اختیار دستم رو گذاشتم رو کسم. دلم بیشتر میخواست. واسه همین وصل شدم به شبکه های کارتی سکسی که مهدیس زحمت خریدنشون رو کشیده بود. چندتا شبکه بود که سیو کرده بود و بیشتر لز پخش میکردند. یکیشون داشت یه دختری رو نشون میداد که اندام بشدت ورزیده و بدن فیتنس و خشکی داشت. سیکس پک داشت و کون گرد و سینه های کوچیکش که حتی از مریم هم کوچیکتر بود تناسب قشنگی بهش میداد. کمرش فوق العاده باریک بود. توی یه باشگاه تنهایی تمرین میکرد. همون چند ثانیه نگاه کردنش منو مجذوب خودش کرد. اون دختر بعد تمرینش لخت شد و بدنش رو با یه چیزی مثل روغن ماساژ میداد. اندامش واقعا عالی بود. بعد شروع به نشون دادن اندامش کرد و روی همون دستگاه های ورزشی با یه دیلدو خود ارضایی میکرد. کسم کاملا خیس شده بود. بدجوری تحریک شده بودم. به سرعت شورتم رو در آوردم و کسم رو میمالیدم. اما کسم از تو میخارید. میدونستم دقیقا چی میخواد. سریع جعبه دیلدو ها رو از زیر تخت برداشتم و با یکی از اون ها که یکمی خمیده بود و خارهای کوچیکی داشت شروع کردم به گاییدن کسم. درست همونجور که دختره با دیلدو خودشو میکرد منم همون کار رو میکردم. انگار داشت بهم یاد میداد که باید چکار کنم. همون دیلدو رو در آورد و به آرومی توی کونش کرد. بی اختیار دیلدو رو از کسم کشیدم بیرون و به پهلو خوابیدم با لیزی که از آب کسم روی دیلدو بود سوراخ کونم رو خیس کردم و سرشو توی کونم فرو کردم. آهههه چه لذتی داشت. انقدر با دیلدو کونم رو بازی دادم تا اینکه راحت دیلدو رو تا نصفه توی کونم میتونستم فرو کنم و در بیارم. اما التهاب کسم بیشتر شده بود و بدجوری از داخل میخارید. یه دیلدو دیگه برداشتم و توی کسم کردم. همزمان کس و کونم رو میگاییدم. دیلدویی که توی کسم بود ویبره داشت و منم ویبرش رو روشن کرده بود. آخخخخ چه حالی دارم. میخوام خودمو به فاک بدم. میخوام کس و کونم رو پاره کنم. آهههه. آههه. اممم. آهههههههه.
چشمام رو باز کردم. اتاق کاملا روشن بود. تلوزیون هنوز روشن بود. یهو یادم افتاد دیشب چکار داشتم میکردم. آخ چه شبی بود. بخاطر عادتم به سکس زیاد با مهدیس و اینکه چند روز سکس نداشتیم بدجوری حشری بودم. البته بخاطر نزدیک بودن به پریودم هم هست. واقعا دیگه نمیتونم خودمو کنترل کنم. دمر خوابیده بودم. اومدم برگردم که یه درد خفیفی توی کونم بود. وای دیشب با یه دیلدو توی کونم خوابیدم. به آرومی ازتوی کونم کشیدمش بیرون. اه کثافت. دیگه به درد نمیخوره باید بندازمش دور. بلند شدم و با گوشیم به ساعت نگاه کردم. نزدیک هشت بود. خوبه دیر نشده. میرسم برم سفارت. حولم رو برداشتم که برم دوش بگیرم. اون دیلدو رو هم انداختم توی سطل آشغال. نمیدونم بخاطر خود ارضایی قبل خواب یا اثر مشروب یا چی بود که بدنم حس کرختی داشت. میخواستم این کرختی و درد خفیفی که توی کونم حس میکردم رو با آب گرم از بین ببرم. وان حموم رو تا نصفه با آب گرم پر کردم و شامپو بدنم رو توش ریختم و آب رو به هم زدم تا کف کنه. بعدش توی وان حموم خوابیدم. جدیدا یه حسی پیدا کردم که وقتی تنهام و لخت میشم دوست دارم خودم رو تحریک کنم. این حس رو توی مواقع دیگه مثل زمانی که با مهدیس هستم ندارم. شاید بخاطر اینه که اون موقع از سکس مطمئنم. دستم رو روی کسم گذاشتم و به آرومی شروع به مالیدن و بازی کردن با کلیتوریسم کردم. اممم بازم داغ شدم. بدی این حس اینه که نمیتونی متوقفش کنی و تورو با خودش میکشونه. سر دوش رو برداشتم و فشار آبش رو تنظیم کردم و روی کسم بازیش میدادم. خیلی عالیه. مثل این میمونه که یکی با شدت کسم رو میخوره. اما بازم به پای کس لیسی واقعی نمیرسه. با اون یکی دستم سینه هام رو میمالیدم. آخ چقدر دلم میخواست الان یکی کنارم بود و یه سکس داغ باهم میکردیم. فعلا تنهام و باید خودم به خودم حال بدم.
قبل رفتنم با شراره تماس گرفتم و همه چیز رو ازش پرسیدم تا اونجا اگر مشکلی بود بدونم چکار کنم. عکس یسری مدارک رو هم برام فرستاد. کارهای سفارت تا ظهر طول کشید. آخرش انجام شد. ولی کلی اعصابم رو خورد کردند. الکی دو ساعت معطلم کردند که یه کار چند دقیقه ای رو انجام بدند. توی راه برگشت خونه بودم که میلاد زنگ زد. –بله؟ -سلام خانم شریف. خوبی؟ -سلام مرسی. جانم؟ -خانم شریف حسین چند بار زنگ زد بهتون جواب ندادید. –آره جایی بودم. –پرسید میخواید چکار کنید؟ این مشتریش دست به نقده ها. –دیروز میگفت که 30 درصد نقد میده بقیه چک. حالا دست به نقد شد؟ -نه دیگه. مخشو زده و راضیش کرده یکجا نقد بخره. ولی خب متری یازده و هفتصد بیشتر نمیده. با صدای بلند خیلی جدی گفتم چقدر!؟ نه مرسی. خیلی زیاد میخره ما راضی نیستیم ضرر کنه. –خانم شریف بخدا همینقدره. –الکی قسم نخور. خودتم میدونی انقدر نیست. –خانم اون زمین مشکل داره. –داره که داره. دیگه اونش به شما مربوط نیست. اصلا میدونی چیه؟ کمتر از 16 تومن مشتری پیدا نکردی به من زنگ نزن. –بخدا نمیخرن انقدر. –قیمتم همینه. خواستی مشتری بیار. نخواستی به سلامت. –اما خانم شریف. –همین که گفتم. روش قطع کردم. جاکش پدر حرومی. چقدر بعضیا عوضین آخه؟ والا انگار با یابو طرفه. چند دقیقه بعد دوباره حسین زنگ زد. شمارش رو چون سیو نداشتم جواب دادم. –بله؟ -خانم شریف خوبی؟ حسینم. –آقا حسین من به آقا میلاد هم گفتم کمتر از 16 نمیفروشم. –خب باشه منم مشتری دارم اونقدر بخره. –یهو از دوازده اومدی 16؟ خیلی جالبه. اینجوریشو ندیده بودم والا. –نقد نمیخره که. توی چند فقره چک. حرفشو قطع کردم و گفتم آقا ما با شما نمیتونیم معامله کنیم. –خانم چرا عصبانی میشی؟ -بخاطر اینکه حرف چرت میزنی. –من حرف چرت میزنم؟ باشه حالا وایسا ببین کسی میاد زمینتو بخره یا نه؟ اگر نیومدی خواهش کنی ازم که برات مشتری پیدا کنم. –من اونجا رو مفت هم بدم بره دیگه به تو زنگ نمیزنم. دیگه هم لطف کن به من زنگ نزن. یکی از یکی جاکش تر. آشغالای ننه هرجایی. فقط دنبال اینن که توی کون ملت بکنند. پسره دیوث یجور حرف میزنه انگار مالک کل زمین های تهرانه. نه اینجوری نیمشه. خودم باید بیوفتم دنبالش. اینم از رفیقای تخمی مهیار.
رسیدم خونه آرومتر شده بودم. مهدیس هنوز نیومده بود. گفت ناهار با بچه ها میخوره بعد میاد خونه. نشستم منطقی فکر کردم که باید چکار کنم. نه واقعا الان از پسش برنمیام که تنهایی دنبال مشتری بگردم. بهتره از مهیار بخوام اما اونم انقدر مشغوله این چند وقته که نمیکنه و نهایتش به یکی مثل میلاد یا حسین میسپره. اگر شراره بود انقدر آشنا داشت که سه سوته برام زمین رو میفروخت. نه بابا اون اگر میتونست دفتر خودشو میفروخت. قضیه جابر هم شانسی بود. یکی باید باشه که به این مسائل آشنایی داشته باشه. یهو یادم افتاد میلاد گفت هومن دو ماه پیشش کار کرده. حالا هر چقدر هم که خنگ و اسکل باشه دیگه میتونه یه مشتری با اون قیمتی که میخوایم پیدا کنه. تازه ممکنه حتی بالاتر هم پیدا کنه. چرا که نه. بهش میسپرم کارهای خونه رو انجام بده. اه شمارشو پاک کردم. توی اینستاگرام بهش پیام دادم بهم زنگ بزنه. به ثانیه نکشید که زنگ زد. –سلام کتایون خانم. –سلام هومن جان چطوری؟ خوبی؟ -مرسی. شما خوبی؟ مهیار و دخترتون چطورند؟ -اونام خوبند. چه خبرا؟ یادی از ما نمیکنی؟ -من که همیشه به یادتونم. شما سراغی از من نمیگیری. –ببخشید خیلی مشغول بودم. راستی یه کاری باهات داشتم. یکم مکث کرد و گفت جانم. –الان کجایی؟ -خونه. –میتونی یه سر بیای خونه ما؟ میخواستم برام یه کاری انجام بدی. –چشم حتما سریع خودم رو میرسونم. –باشه منتظرتم. دیرنکنی. –نه حتما سریع میام. قطع کرد. فکر کنم تا خونه ما رو یه نفس میدوئه تا زود برسه. توی آینه قدی توی حال که روبروم بود به خودم نگاه کردم. هنوز لباس های بیرونم رو در نیاورده بودم. به آرومی دکمه های مانتوم رو باز کردم و روی سینه هام دست کشیدم. وای الانه که بازم حشری بشم. چرا اینجوری شدم من؟ به فکرم زد یکم هومن رو بذارم سر کار. خیلی حال میده. مثل اون دو دفعه توی ماشین. واسه همین یه دامن کوتاه که تا بالای زانو هام بود پوشیدم جوراب های شیشه ای مشکی بلندم رو پام کردم. شورتم رو در آوردم و با ساسبند دور کمرم به جوراب هام وصل کردم. دامنم انقدر تنگ بود که قشنگ حجم کونم رو نشون میداد. اما راضیم نمیکرد. واسه همین صندل های پاشنه بلندم رو پام کردم که موقع راه رفتن قشنگ طاقچه کونم معلوم بشه. یه پیرهن سفید یقه باز که تا پایین از جلو باز بود پوشیدم. چاک سینه هام و یه حجمی از گردی پایینش کامل معلوم بود. موهام رو هم دم اسبی بستم و دوباره آرایش کردم. مهدیس برام یه عطر خریده بود که خیلی بوی ملایم و تحریک کننده ای داشت. اونو به خودم زدم و جلوی آینه با اغواگری راه میرفتم و از استایل خودم لذت میبردم. زنگ خونه رو زدند. هومن بود. وای خدای من نیم ساعته خودشو رسوند. در رو زدم و اومد بالا. در بدو ورودش تا منو دید با چشمای گرد شده بهم زل زده بود. با لحن خیلی تحریک کننده گفتم سلام آقا. چرا دم در وایسادی؟ نمیای تو؟ آب دهنش رو غورت داد و سلام کرد. هنوز هیچی نشده داره پس میوفته. خندم گرفته بود از این مسخره بازی. خیلی حال میداد. دستم رو سمتش دراز کردم و باهاش دست دادم. با اینکه از بیرون اومده بود اما دستش گرم بود. معلوم بود داغ کرده. جلوتر راه افتادم و هومن پشت سر من وارد خونه شد. زیر چشمی به پشت سرم نگاه کردم. نگاهش به کونم دوخته شده بود. یه لحظه سرش رو آورد بالا و دید دارم بهش نگاه میکنم سریع روشو کرد اونور. لبخند زدم و گفتم راحت باش عزیزم. بهش گفتم برو بشین برات یه چیزی بیارم. –نه مرسی زحمت نکشید. اول میخواستم بهش شراب بدم اما گفتم یه وقت ممکنه ظرفیت نداشته باشه و مشکل ساز بشه برام. واسش آب میوه ریختم و یکمی هم توی اون آب میوه اسمیرینوف. یکی هم برای خودم ریختم که بیشترش اسمیرینوف بود. لیوان رو دادم دستش. خواست بلند شه و تشکر کنه که دستم رو گذاشتم روی شونش و گفتم بشین عزیزم. نوش جونت. همزمان با پشت دستم صورتشو نوازش کرد و رفتم روبروش نشستم و پاهام رو روی هم انداختم. زاویم جوری بود که میتونستم خودم رو کامل توی آینه قدی که پشت سر هومن بود ببینم. –خب تعریف کن چه خبرا؟ -سلامتی. مهیار نیومده هنوز؟ -امشب میاد. مامانت چطوره؟ -خوبه. –هنوزم همونجوریه؟ -چه جوری؟ -تو مخت میره؟ -آره بابا. بدتر هم شده. –عه؟ یعنی چجوری؟ -نمیدونم چرا چند وقته خیلی بداخلاقی میکنه. همش بهم گیر میده. راستشو بخوای یه چند وقتی قبل قضیه دادگاه خوب بود. خیلی کار نداشت بهم اما از اون موقع همش توی مخمه. مغزمو گایی. آخ ببخشید. –نه عزیزم راحت باش. خب مغزتو گاییده پس. یه قلوپ از نوشیدنیش رو با صدا غورت داد و گفت آره همون که شما میگی. واقعا مغز نداره این پسر. خب خیلی واضحه دیگه. تا کیر مهیار بود مامان مذهبی نمات هم حالش خوب بود. الان که دیگه نمیکنتش اعصابش بهم ریخته. یکمی دامنم رو بالاتر کشیدم و پام رو از روی پام برداشتم و با فاصله یه وجب گذاشتم کنار اون یکی پام. توی آینه خودمو میدیدم که کسم از زیر دامن مشخص بود. چشمای هومن یه لحظه به کسم افتاد و نمیتونست نگاهشو به سمت دیگه ای منحرف کنه. من بلافاصله تا دیدم نگاهش به همون جاییه که باید باشه سریع اون یکی پام رو انداختم روی پام. –چته هومن؟ چرا انقدر سرخ شدی؟ گرمه اینجا؟ -آآآ آره یکمی. –آره منم دارم میپزم. شوفاژ ها رو زود روشن کردیم. یکمی یقم رو بازتر کرده و مثلا با لبه یقه لباسم خودمو باد زدم. –خب شما گرمتون نمیشه؟ -چرا اما مهدیس سرماییه. –خب پس شما چکار میکنید؟ -من توی خونه زیاد لباس نمیپوشم. –یعنی لباس گرم نمیپوشید؟ -نه عزیزم کلا بعضی وقت ها لباس نمیپوشم. –اما دخترتون چی؟ -ما یه خانواده روشن فکریم. زیاد با این مسائل کار نداریم. دیگه دوره این امل بازی ها گذشته. رسما داشتم کسشعر میگفتم. آخه لخت شدن چه ربطی به امل بازی داره؟ ادامه دادم بدم میاد از اینایی که خیلی بسته فکر میکنند. ببخشید اینو میگم اما مثلا مامانت. توی خونه خودش جلوی من حجاب گرفته بود. فکر کن. –آره مامانم زیادی حساسه. –امل بازیه دیگه. میخواستم با توهین به محبوبه اندازه غیرتش روی مامانش رو بفهم و هم اینکه در مورد رابطش با مهیار خودمو خالی کنم. –قبول داری مامانت امله و طرز فکرش عقب افتادست؟ درحالی که بهم زل زده بود گفت آره کتایون خانم مامانم خیلی امله. بدبخت مغزش دیگه جواب نمیداد. تمام خون بدنش توی کیر پنج سانتیش جمع شده بود. به سختی جلوی خندم رو گرفته بودم. شرط میبندم اگر میگفتم بگو مادرت جندست میگفت. –خب هومن گفتم بیای چون راجب یه موضوع مهم میخواستم باهات صحبت کنم. –جانم در خدمتم. –تو چند وقت پیش میلاد کار میکردی درسته؟ -میلاد رحمتی رو میگید؟ آره یه دوره میرفتم بنگاهشون برای کار آموزی. –خب چرا اومدی بیرون. –دیگه نشد. –یعنی چی نشد؟ قشنگ توضیح بده. –همه خر کاری ها رو مینداخت گردن من. آخرشم یه معامله خوب جور کردم که کلی صاحب بنگاه سود کرد اما میلاد به اسم خودش تمومش کرد و یه ریال هم بهم پول نداد. مامانمم گفت نمیخوام بری دلالی کنی. –عه؟ پس بلدی کارشو. –هی کم و بیش. صاحب بنگاه میگفت خوب پیگیری میکنی. ازم راضی بود. –چه بد که اومدی بیرون. موقع خوردن کوکتلم یکمی بیشتر کجش کردم که از کنار دهنم چند قطره بریزه. انگشت رو دور لبام کشیدم و خیلی سکسی کردم توی دهنم و مکیدم. هومن یکمی خودشو جابجا کرد. معلوم بود بدجوری راست کرده. برام سوال بود با اون کیر نخودی مگه اذیت میشه؟ -خب چطور کتایون خانم؟ پام رو از روی پام برداشتم و کسم رو در معرض دیدش گذاشتم. اما سریع به جلو خم شدم که راحت نتونه ببینه. –ببین هومن جان. مهدیس یه خونه توی ولنجک داره. میخوام براش مشتری پیدا کنی. به سختی میتونست چشماش رو از بین پاهای من برداره. یه بشکن زدم و گفتم حواست کجاست؟ -آخ ببخشید. یه لحظه حواسم پرت شد. خندیدم و گفتم آخی طفلکی. معلومه بدجوری توی کفی. بیشتر سرخ شد. –فهمیدی چی گفتم. –بله. –میتونی؟ -بله حتما. - اگر بتونی یه مشتری خوب پیدا کنی و معامله رو جوش بدی بهت پول خوبی میدم. یعنی درصد خودتو میگیری. چشماش از خوشحالی برق زد. –واقعا کتایون خانم. –بله. بعدشم چندتا کار دیگه هم دارم که مثل همینه. اما اول باید نشون بدی عرضه این کار رو داری و حق با میلاد نبود. –شما با میلاد حرف زدی؟ -آره. –راجب من چی میگفت؟ -ولش کن ناراحت میشی بگم. –نه دوست دارم بشنوم. –میگفت خیلی احمق و کودنی. آی کیو نداری. چه میدونم بی عرضه ای. حتی میگفت بچه کونی هستی. توی قیافه هومن داد میزد خیلی ناراحت شده. –واقعا گفت بچه کونی؟ -آره. چرا ناراحت شدی؟ -آخه چرا اینجوری راجب من حرف زده؟ -حالا یه چرتی گفته. مگه تو کونی هستی که ناراحت بشی؟ آره هومن؟ واقعا کونی هستی؟ -نه کتایون خانم. –نباید به این حرف ها واکنش نشون بدی. اگر بهت گفته کونی دلیل نمیشه واقعا کونی باشی یا حتی بدتر از اون اگر به مامانت فحش بده و بگه مادر جنده. مامانت که جنده نمیشه. میشه؟ سرشو تکون داد و گفت نه. آخ چه حالی میداد هرچی فحش دلم میخواست بهش میدادم و هیچی نمیگفت. حتی ناراحت هم نمیشد از حرفم. -ولش کن کون لقش. تو باید خودتو ثابت کنی. صاف تر نشستم و کمرم رو دادم جلو. توی آینه قشنگ بالا تا پایین کسم رو میدیدم. دیگه هومن که هیچی. با دهن باز بهش زل زده بود. یهو بلند داد زدم هومن کجارو نگاه میکنی؟ رید به خودش و از ترس گفت بخدا هیچ جا. –دروغ نگو. پس چرا به لای پای من زل زدی؟ -مممن کتایون خانم بخدا نگاه نکردم. –هومن بدم میاد دروغ میگی. –نه به جون مادرم. –عه؟ اگر راست میگی پاشو وایسا ببینم. –وایسم؟ -آره پاشو. پاشد وایساد. –شلوارتو بکش پایین. –کتایون خانم. –هومن زود باش شلوارتو بکش پایین. مثل چی ازم حساب میبرد. خیلی خودم رو عصبانی نشون دادم. سریع شلوارشو تا دم زانو کشید پایین. یه شورت گشاد پاچه دار پاش بود که معلوم نمیکرد راست کرده یا نه. داد زدم اونم در بیار. –اما آخه. –نمیخواد ادای تنگ ها رو در بیاری. من قبلا اون دول موش رو دیدم. بلند شدم و خیلی جدی گفتم بکش پایین شورتت رو. نمیدونم بخاطر ترس از من بود یا اینکه بی اختیار خودش سریع کشید پایین. بی اختیار خندم گرفت. تازه اون شب درست ندیده بودمش. واقعا کیر کوچولویی داشت. طفلی حسابی خجالت زده شده بود. –این چیه پس؟ واسه چی راست کردی؟ -ببخشید کتایون خانم. -راستشو بگو. این دول موش برای چی بلند شده؟ -بخاطر شما. –بخاطر چی من؟ -ببخشید تورو خدا. –جواب منو بده. –چشمم به اونجاتون افتاد. –به کجا؟. –کتایون خانم روم نمیشه. –بگو. هیچی نگفت. –باشه انگار حق با میلاد بود. تو نه تنها احمق و کودن هستی بلکه زبون هم نداری حرف بزنی. اینجوری عمرا نمیتونی زمین رو برام بفروشی. قشنگ نقطه ضعف هومن رو پیدا کرده بودم. تا اینو گفتم سرشو بالا آورد و گفت بین پاهاتون. –اونجا اسم داره. یالا بگو. –کتایون خانم خیلی شرمندم. ببخشید. –باشه نمیگی خودم میگم. کسم رو دیدی آره؟ سرشو تکون داد. –میتونم شلوارم رو بکشم بالا؟ –نه. هنوزم جق میزنی؟ -بعضی وقت ها. –یعنی چقدر؟ چند بار در هفته. –هفته ای دو سه بار. با نیشخند گفتم خاک تو سر جقیت کنم که یه دوست دختر نداری ارضات کنه. آخرین بار کی زدی؟ -چند روز پیش. با همون یادگاری که بهت دادم؟ -راستش نه. –چرا؟ -نزدیک بودم مامانم پیداش کنه. واسه همین مجبور شدم بندازمش دور. –هییی هومن!؟ یادگاری منو انداختی دور؟ -بخدا کتایون خانم مجبور بودم. –واقعا که. اینجوری ادعای رفاقت میکردی؟ پاک ازت نا امید شدم هومن. –نه کتایون خانم بخدا مجبور شدم. من نمیخواستم اما اگر مامانم پیداش میکرد سرم رو میبرید. طفلی داشت التماس میکرد که ناراحت نشم. -دوست داری یکی دیگه بهت بدم؟ آب دهنشو غورت داد و با اشتیاق گفت واقعا میشه؟ -آره اما شرط داره. –چه شرطی؟ -تحت هیچ شرایطی نباید گمش کنی. یعنی دفعه دیگه بفهمم گمش کردی دیگه نه من نه تو. فهمیدی؟ -چشم. –حتی اگر مامانتم پیداش کرد نگهش میداری. –پیداش نمیکنه. –اگر کرد هم باید ازش پس بگیری و پیش خودت نگهش داری. فهمیدی؟ -چشم حتما. رفتم توی آشپزخونه. وقتی راه میرفتم کت واک میکردم که قشنگ کونم رو به نمایش بذارم. از توی سبد لباس ها یکی از شورت هام که کثیف بود رو برداشتم و جلوش نشستم. از قضا کثیف ترینش بود. وقتی پام بود که خیلی حشری شده بودم و کامل شورتم رو خیس کرده بودم و حتی فکر کنم چند قطره ای هم توش شاشیده بودم. جلوش نشستم و شورتمو بهش نشون دادم. –اینو میخوای؟ با ذوق گفت بله. مثل کش که با دست پرتاپ میکنند اونجوری کش کمرش رو به انگشتم قلاب کردم و با اون یکی دستم کشیدمش و به سمتش انداختم. صاف افتاد روی کیرش و خیلی جالب آویزون شد. تا اومد برش داره گفتم دست نزن. خیلی باحال شده بود. با گوشیم ازش یه عکس گرفتم. انتظار این کار رو نداشت اما بهش گفتم نگران نباش صورتت نیوفتاده. –میتونم برش دارم؟ -آره عزیزم واسه خودته. شورت رو برداشت و سریع آورد جلوی صورتش بوش کرد. بدبخت چندش. –خب هومن باهاش چکار میکنی؟ -نگهش میدارم. –نه منظورم اینه که وقت هایی که تنهایی باهاش چکار میکنی؟ -جق میزنم. –خب انجامش بده. –الان؟ جلوی شما؟ -آره عزیزم. دقیقا همونجوری که خونه ای. روی زانو هاش نشست و آروم کیرشو میمالید. –قشنگ انجامش بده دیگه. –همینجوری میزنم. –شورتم رو بو نمیکنی یا لیسش نمیزنی؟ یکم مکث کرد و گفت آخه. –عزیزم بکن. میخوام ببینم چه حسی داری موقع ارضا شدن. توی شورتم رو لیس میزد بند پشتش که لای کونم میرفت رو توی دهنش میکرد. بهش گفتم آبت رو نریزی روی فرش. –کجا بریزم؟ یهو یه فکر شیطانی به سرم زد. –توی همون لیوان بریز. –توی لیوان؟ -آره. لیوان رو برداشت و گذاشت جلوی کیرش. فکر میکردم زودتر از اینا ارضا بشه. –چرا آبت نمیاد؟ -نمیدونم یکم سختمه آخه اینجوری. –چرا؟ -آخه جلوی شما. –هومن من خیلی از آدم های کم رو بدم میاد. همین الان کسم رو دیدی. پس راحت باش. اگر نمیتونی ولش کن. بعضی آدم ها از پس یه کارهایی بر نمیان. حتی کارهای خیلی معمولی مثل این. قشنگ مشخص بود بهش برخورده. با جدیت و سریعتر کیر کوچولوش رو میمالید. بلند ناله کرد و اولین جهش آب کیرش روی فرش پاشید. سریع لیوان رو زیر کیرش گرفت و بقیه آبشو ریخت توی لیوان. –واو چقدر آبت زیاد بود. بیشعور مگه نگفتم روی فرش نریز. –ببخشید دست خودم نبود. –سریع تمیزش کن. چندتا دستمال برداشت و آب کیرش رو از روی فرش پاک کرد. لیوان رو گذاشت کنار. یکمی از کوکتل هنوز توی لیوان بود که با آب کیرش قاطی شده بود. –خب شلوارتو پات کن. در مورد خونه هم یادت باشه باید چکار کنی؟ اوکی؟ -چشم حتما. میخواست بلند شه گفتم هومن چرا نوشیدنیت رو تموم نکردی؟ با خنده گفت دیگه نمیشه بخورمش. با لحن خیلی جدی گفتم میدونی من خیلی بدم میاد برای مهمونم چیزی بیارم نخوره. –اما آخه کتایون خانم. –تو میخوای منو ناراحت کنی؟ -نه. –آفرین پس تا ته کوکتل خوشمزت رو بخور. با اکراه به لیوانش نگاه کرد. بعدش با التماس به من. منم با خنده گفتم بخور عزیزم. باورش نمیشد واقعا همچین چیزی ازش میخوام. فکر میکرد باهاش شوخی میکنم. –هومن اگر نخوریش واقعا ناراحت میشم ها. دیگه نه من نه تو اون وقت. آروم سمت دهنش برد. هنوزم با التماس بهم نگاه میکرد. رفتم سمتش. دستم رو گذاشتم زیر لیوان و به آرومی به سمت بالا فشار دادم که همش توی دهنش بریزه. به سختی غورتش داد. دیگه نمیتونستم خودم رو کنترل کنم و بلند زدم زیر خنده. –وای هومن تو عالی هستی. دور لبش و سیبیل هاش یکمی از آب کیرش سفید شده بود. با همون دستمالی که فرش رو پاک کرد دهنشم تمیز کرد. –هومن یادت باشه مشتری خوب پیدا کنیا. واسه این زمین خیلی ها میمیرند. میلاد از دیروز صد بار زنگ زده که بهش بفروشم اما من میخواستم به تو بسپرم که نشون بدی میلاد کسشعر گفته و تو از پسش بر میای. –چشم حتما کتایون خانم. کار دیگه ای ندارید؟ -آآآ چرا. لیوانت رو بشور. سریع لیوان رو برداشت و رفت توی آشپزخونه شستش. دستمال ها رو هم برداشت که بندازه توی سطل. –کتایون خانم سطل آشغالتون کجاست؟ -همونجا توی کابینت زیر سینک. اسکل با اینکه دقیقا بهش گفتم کجاست باز نتونست پیداش کنه. اومدم و بهش نشون دادم. در سطل آشغال رو که باز کرد یهو چشماش گرد شد. دیلدویی که صبح توی سطل آشغال انداخته بودم رو دید. دلم میخواست یه حرکت خیلی شیطانی تر کنم. ازش بخوام برش داره و جلوم باهاش ساک بزنه. اما گفتم عمرا این یکی رو انجام نمیده. بعدشم خیلی نامردی بود. اون دیلدو کامل کثیف شده بود. همینطور مهدیس هم کم کم دیگه پیداش میشد. –هومن بی زحمت آشغال ها رو هم ببر. با خوشحالی گفت چشم کتایون خانم. کیسه آشغال ها رو برداشت و منم تا دم در بدرقش کردم.
هومن خدافظی کرد و رفت. یک دقیقه بعد مهدیس وارد خونه شد. همدیگه رو بغل کردیم و لبای همو بوسیدیم. –سلام عزیز دلم. کجایی دلم برات تنگ شده؟ -قربونت بشم مامانی گلم. ببخشید دیگه. مهدیس از بغلم در اومد و گفت مامان هومن رو دیدم توی کوچه. –آره من بهش گفته بودم بیاد. –واسه چی؟ -میخواستم بهش بسپرم خونت رو بفروشه. –کی!؟ هومن!؟ آدم از این بهتر نبود. –درسته خیلی احمقه اما فکر کنم بتونه از پس این بر بیاد. –خب چرا به همون دوست مهیار نسپردی؟ -ولش کن کس ننش مادر جنده کس کش پدر رو. –وا چی شده اینجوری فحش میدی؟ -میدونی خونتو چند میخره؟ -چقدر؟ -متری 12. –چی!؟ مگه آپارتمان 30 سال ساخته؟ عجب کس کشیه بی شرف. –میگم دیگه. منم ریدم بهش و گفتم دیگه زنگ نزن. –خوب کاری کردی. اما چرا هومن؟ -ببین عزیزم من خیلی به این موضوع فکر کردم. نگران نباش از پسش برمیاد. –امیدوارم. رفتم توی اتاق لباسام رو عوض کنم که مهدیس گفت مامان راستی یادم نبود بگم. هومن یه کیسه آشغال دستش بود که میخواست بندازتش توی سطل سر کوچه. –خب؟ -حدس بزن چکار کرد؟ توی دلم گفتم وای نه پسره احمق. خودم رو زدم به اون راه و گفتم چکار کرد؟ -دستشو تا آرنج کرده بود توی کیسه و دنبال چیزی میگشت. –دروغ میگی مهدیس. –به جان خودم. –چی میخواست از توی اون کیسه آشغال؟ -دیگه نفهمیدم. واقعا مطمئنی که از پس فروش خونه بر میاد؟ -نگران نباش. همزمان با هومن من هم چند جا میسپرم. مشکلی پیش نمیاد.
     
#205 | Posted: 8 Mar 2019 18:06
عالی بود
دمت گررررم
     
#206 | Posted: 9 Mar 2019 01:31
عاشق این داستانم
جا داره یه تشکر و خسته نباشی عرض کنم خدمت نویسنده عزیز
امیدواریم زود به زود آپ کنی
قسمتهای سکسیش و هیجاناتش رو هم بیشتر کن
چند قسمته فقط کتایون و مهدیس لز میکنن
     
#207 | Posted: 9 Mar 2019 02:27
قسمت صد و بیست و دوم: حال عالی در بیحالی
روی صندلی مدیریتی بزرگم تکیه داده بودم و لیوان چای داغ مخلوط با آب لیمو و عسلم رو نمه نمه میخوردم. وای چقدر حالم بده. سرم به شدت سنگینه. مشخصه بدجوری دارم سرما میخورم. دیشب هم به اندازه کافی نتونستم بخوابم. خیلی احساس خستگی میکنم. صبح شنبه همینجوریش حس و حال کار کردن نیست. حالا هم که با همچین حالی هستم که دیگه هیچی. در حالی که با همون حالت بی حال روی صندلیم ولو شده بودم در اتاقم رو زدند و تا اومدم بگم بفرمایید س اومد تو. سریع صاف شدم. –سلام خانم شریف. صبح بخیر. –سلام آقای س. صبح شما هم بخیر. خیر باشه سر زده تشریف آوردید. –وقت ندارم توضیح بدم. پاشو بریم یه جلسه مهم توی وزارت داریم. –جلسه؟ آقای س مگه امروز قرار جلسه داشتیم؟ -نه یهویی پیش اومد. –اما ساعت 10 صبح جلسه مدیران بنادر هستش. –ولش کن. الان کارمون خیلی مهم تره. –خب جلسه با کیه؟ راجب چی؟ -پاشو بریم توی راه برات توضیح میدم. –چیزی نمیخواد؟ گزارشی یا آماری؟ -جلسه رسمی نیست که. پاشو بریم ماشین دم در منتظره. با بی حالی گفتم آقای س واقعا لازمه که بیام؟ با تعجب بهم نگاه کرد. انتظار داشت که تا میگه داریم میریم وزارت سریع دنبالش راه بیوفتم و کلی ذوق کنم. –میل خودته. اما واقعا به نفعته که بیای. اصلا آمادگیش رو نداشتم. یه همچین جاهایی آدم میتونه خودشو نشون بده اما نه دیگه توی این وضعیت. با ماشین و راننده شرکت به سمت وزارت حرکت کردیم. احساس میکردم س توی راه سربسته میخواست یه چیزی بگه اما انقدر گوشیش پشت سر هم زنگ زد که رسیدم و فرصت نشد راجبش حرف بزنه. هرچی میگذشت حالم بدتر میشد. امروز سردتر از روز های قبل بود. فکر کنم کامل از مهیار سرماخوردگی رو گرفتم.
پنجشنبه عصر بود و منتظر اومدن مهیار بودیم. مهدیس کلی ذوق و شوق داشت. هر دفعه که مهیار میاد همینجوریه. یادمه حتی اون موقع ها که تازه متوجه سکسشون شده بودم مهدیس بیشتر از مهیار برای سکس اشتیاق نشون میداد. توی پذیرایی روبروی تلوزیون نشسته بودم و بیشتر فکرم درگیر اتفاقات امروز بود و اینکه چطوری هومن حاضر شد هرکاری ازش بخوام بدون چون و چرا انجام بده. چطورش مهم نیست. مهم اینه که تا کجا میتونه در مقابلم تسلیم باشه و گوش به حرفم باشه؟ اون دیلدو رو چرا برداشت؟ نکنه واسه استفاده شخصی میخوادش؟ نه بابا حتما از روی کنجکاوی برش داشته و بعد اینکه دیده کثیفه سریع انداختش دور. ولی خب یجواریی هم ضایع بود. بلاخره میفهمه یا مال منه یا مهدیس. خب بفهمه. اصلا هومن سگ کی باشه که بخوام بهش فکر کنم. مهدیس از اتاقش اومد بیرون. با ماکسی سرمه ای یقه باز که یه قسمت هاییش توری بیرنگ بود و یه قسمت هاییش هم سرمه ای که زیرش مشخص بود. میدیدم که فقط یه شورت فانتزی سکسی زیرش پوشیده. با کفش های پاشنه بلند و روباز بندی مشکی که پاشنه 8 سانتیش خیلی باریک بود. ناخن های لاک زده و مرتب پاش از جلوی کفشش به زیبایی خود نمایی میکرد. –مهیار نگفت کی میرسه؟ با یه نگاه خریدارانه براندازش کردم و گفتم چه چیزی شدی خوشگلم. گفت تا عصر میرسه. راستی مگه تو هم میخوای سکس کنی؟ لباشو به حالت لج کردن جمع کرد و به یه ور صورتش برد و بعد گفت چه مشکلی داره مگه؟ -مهدیس؟ مگه پریود نیستی؟ -امشب نه مامان جونم؟ -چطور؟ از پریودت که خیلی نگذشته. –درسته اما خب امروز صبح قرص ضد بارداری خوردم. اگر مرتب هر 12 ساعت بخورم خون ریزی ندارم. با تندی گفتم مهدیس؟ کی بهت گفت اینکار رو بکنی؟ میدونی اینا عوارض داره؟ -اه مامان یه شبه دیگه همش. –دیگه این کار رو تکرار نمیکنیا. بدون هماهنگی با من هم دیگه قرص نمیخوری. –خب واسه چی؟ -واسه اینکه اگر یه چیزیت بشه من چکار کنم؟ یه سکس انقدر ارزش داره؟ خندید و گفت نترس هیچی نمیشه. خیلیا اینکار رو میکنند و پریودشون رو تنظیم میکنند. همون موقع صدای زنگ آیفون اومد. مهدیس از توی مانیتور آیفون نگاه کرد و گفت آخ جون اومد. در رو برای مهیار باز کرد. به محض رسیدن مهیار دم در مهدیس خودشو انداخت توی بغل مهیار و محکم ازش لب گرفت. مهیار گفت دیوونه بذار برسم. –آخ داداشی انقدر دلم برات تنگ شده بود. مهیار اومد توی خونه و منو که دید اومد سمتم. محکم بغلم کرد و از روی لبام بوسید. –سلام کتایون. تو هم اندازه مهدیس دلت تنگ شده؟ -مگه میشه که دلم برای تو تنگ نشه. اولین چیزی که از اومدن مهیار توجه منو به خودش جلب کرد گرفتگی صداش بود. حس کردم ممکنه گلوش گرفته باشه. اما به نظر نمیرسید مریض باشه. مهدیس همش خودشو به مهیار میمالید و دورش میچرخید. انگار مدت ها از مهیار دور بوده. مهیار هم به بهانه بغل کردن جلوی چشم های من قشنگ مهدیس رو مالوند. یکمی رفتار های مهدیس برام عجیب بود. تا دیروز همش بند من بود و حتی موقعی هم که با مهیار بودیم بیشتر به من میرسید. حالا چی شده یهویی انقدر داره سعی میکنه برای مهیار دلبری کنه؟ انگار میخواد همه توجه مهیار رو برای خودش بکنه امشب. از درون حس خوبی نداشتم. دوست نداشتم به این راحتی از مهدیس عقب بیوفتم. مهیار گفت مهدیس تازه رسیدم بذار برم یه دوش بگیرم. –آخ قربونت بشم عزیزم. بذار منم بیام مثل اون موقع ها بدنتو توی حموم بشورم حالت سر جاش بیاد. موقع گفتن اون موقع ها ناخواسته به من نگاه کرد تا ببینه واکنشم چیه؟ نمیدونم هدف مهدیس چی بود اما قشنگ داشت حسادتم رو تحریک میکرد. شایدم منظوری نداشت واقعا. مهدیس هم لباساش رو در آورد و با مهیار رفتن توی حموم. مهیار دم حموم گفت کتایون تو نمیای؟ با بی میلی گفتم نه من تازه دوش گرفتم دوتایی برید. یه لحظه پیش خودم گفتم از وقتی سکس سه نفری ما شروع شده من همش بین مهیار و مهدیس بودم. شاید مهدیس دلش برای فضای قدیم خودشو مهیار تنگ شده. اما دوست داشتم شیطنت هاشون رو توی حموم ببینم. واسه همین رفتم جلوی در حموم. مهدیس دست هاشو دور گردن مهیار انداخته بود و خودشو هی به مهیار میمالوند. کیر مهیار به کس مهدیس مالیده میشد و مهدیس میخواست اینجوری راستش کنه. بلا این جنده بازیا رو از کجا یاد گرفته؟ اما کیر مهیار کامل بلند نمیشد. دیگه جوری شد که مهدیس گرفتش توی دستش و میمالیدش. –عزیز دلم. چقدر دلم برات تنگ شده بود. مهیار موهاش در اومده ها. بذار برات تمیزش کنم. رفت یه تیغ نو برداشت و کیر مهیار رو کفی کرد که موهای کیرش رو بزنه که مهیار گفت مهدیس شاش دارم. بذار بشاشم. اومد زیر دوش وایساد. مهدیس هم کیر مهیار توی دستش گرفت و موقع شاشیدن مهیار کیرش رو تکون میداد و میخندید. انگار محو شده بودم. حواسشون دیگه به من نبود. اما این صحنه ها تحریک کننده یجورای حس ناراحتی هم برام داشت. بعدش مهدیس نشست جلوی مهیار و کیر مهیار رو به همراه تخماش و زیر تخماش کامل شیو کرد و آخر سر هم محکم سر کیر مهیار رو بوسید. –جوووون عزیزم. کیرت امشب منو میکنه. فقط منو مگه نه عزیزم. مهیار به من نگاه کرد و بعد گفت میخوای فقط تورو بکنم؟ -آخ کاش میشد فقط واسه من بودی امشب. از این حرف مهدیس اصلا خوشم نیومد. نه مثل اینکه انگار منو میخواد دک کنه. خوبه میدونه من اینجا وایسادم و دارم نگاهشون میکنم. گفتم مهدیس خیلی کست هوای کیر داداشیت رو کرده. آره؟ -آره عزیزم خیلی. مهیار گفت وای به حال من امشب با دوتا زن حشری چه جونی ازم تا صبح در بیاد. خندیدم و گفتم آره مهیار از پس من بر بیای از پس مهدیس عمرا بر بیای. فکر کنم بدونی که مهدیس بعضی وقت ها توی پریود حشری تر از حالت عادیشه. یهو مهیار خیلی جدی گفت مهدیس تو پریودی؟ مهدیس چپ چپ با اخم نگاهم کرد و گفت نه عزیزم تموم شده. مهیار هرچقدر که اهل دیوونه بازی توی سکس بود اما باز جای شکرش باقیه که واقعا از پریود حالش بهم میخورد. حتی خیلی بیشتر از من و مهدیس. از شانس من توی دوره پریودم با من نبود اما مهدیس میگفت قبلنا اگر مهدیس پریود میشد مهیار نهایت حاضر به میشد بذاره براش ساک بزنه و حتی لا باسنش هم نمیذاشت. الانم مشخصه دیگه مهیار زیاد با رغبت سمت کس مهدیس نمیره. بلاخره انقدر میفهمه که توی پنج شش روز پریود کامل تموم نمیشه. خب مهدیس جون. خوبت شد؟ حالا امشب هم بشین و تلمبه زدن های کیر مهیار توی کس و کون منو ببین و حالشو ببر. دلم نیومد این حرف ها رو بهش بزنم. گناه داشت طفلی. چقدر جدیدا آدم عوضی میشم. حوله آوردم و جفتشون رو خشک کردم. مهدیس هنوزم دلخور به نظر میرسید. مهیار دوباره پرسید مهدیس واقعا پریودت تموم شده؟ این حرف مهیار مهدیس رو عصبی و ناراحت کرد. حس اینکه خیلی راحت قافله کیر مهیار رو به من باخته یا اینکه از من انتظار نداشت اینجوری تو ذوقش بزنم. سریع مهدیس رو بغل کردم و روی کناپه خوابوندمش و لبام رو گذاشتم روی کسش و چند بار محکم کسش رو لیسیدم. بعد رو به مهیار گفتم دیوونه شوخی کردم. مهدیس اصلا پریود نشد این هفته. و دوباره کس مهدیس رو خوردم. مهیار به جای اینکه بیاد سمت ما رفت سمت میز بار و برای خودش مشروب ریخت و بعدش رفت از توی جیب کاپشنش پاکت سیگارش رو برداشت و روشن کرد. من با تعجب به مهدیس نگاه کردم و اونم همینطور به من. یعنی چشه که سمت ما نمیاد؟ حتی کیرش هم بلند نشده. بین سیگار کشیدنش چندین بار سرفه کرد.
مهیار چند کام از سیگارش گرفت. من هنوزم مشغول لیسیدن کس مهدیس بودم و چوچولش را با زبونم بازی میدادم و با لبام میکشیدمش و میمکیدمش. مهدیس خیلی حشری تر شده بود. دیگه به مهیار توجهی نداشت. همین ناله های بلند مهدیس باعث شد مهیار هم به ما ملحق بشه. مهیار کنار مهدیس وایساد و مهدیس خیلی سریع جوری که انگار مدت ها منتظر این بوده که کیر مهیار رو بدست بیاره کرد توی دهنش و مشغول مکیدن ساک زدن شد. انقدر با حس و دیوونه وار میخورد که آب دهنش از روی کیر مهیار شره میکرد و روی سینه هاش میریخت. دوسا داشتم امشب مهدیس به اوج لذت برسه و میدون دار سکس امشبمون باشه. خیلی خوب میدونستم که اگر بخوام میتونم نذارم که مهیار اصلا سمتش نره اما میخواستم کاملا برعکس امشب کیر مهیار فقط مال مهدیس باشه و تا اون به یه ارگاسم عالی نرسید من شروع نکنم. اما لازم بود که مهیار به اون شدت دیوونگی برسه که به جون کس خواهرش بیوفته حسابی بگادش. از سر زانو های مهیار شروع به بوسیدن و خوردن کردم تا به زیر تخماش رسیدم و در حالی که کیرش توی دهن مهدیس بود من تخماش رو میخوردم و میلیسیدم. دستش رو گرفتم به سمت اتاق بردمشون. مهیار از من شروع به لب گرفتن کرد و سینه هام رو میخورد. میخواست بیشتر درگیرم بشه اما صورتش رو به سمت صورت مهدیس بردم. لبای مهیار با لبای مهدیس جفت شد. عشق بازی بچه هام جلوی من جیز غریبی نبود اما احساس لذت بخشی از دیدن هر دفعش پیدا میکنم. مهدیس یه ساک محکم دیگه به کیر نیمه راست مهیار زد تا کامل سفت بشه و پاهاش رو دو طرف بدن مهیار گذاشت. موقع نشستنش من کیر مهیار رو گرفتم و با کس خیس و پف کرده مهدیس هماهنک کردم که بره توش و مهدیس به کیر داداشش که مامانش توی کسش گذاشته کس بده. من هم در همون حین تخمها و کون مهدیس رو لبس میزدم و با کس خودم ور میرفتم. اما خیلی عجیب بود. کیر مهیار کامل سفت نمیشد و یکی دوبار از توی کس مهدیس در اومد. از مهدیس خواستم تا پوزیشنش رو عوض کنه و از حالتی که بود برگشت و پشت به مهیار رو به من نشست. مهیار علنا هیچ کاری نیمکرد و فقط همه فعالیت ها با مهدیس بود. خیلی واضحه که مهیار دیگه اون کشش سابق توی سکس رو نداره اما چرا؟ واقعا برام سواله. توی همین پوزیشن با تلمبه هایی مهدیس با شدت روی کیر مهیار زد و لیسیدن ها و بازی کردن من با کس مهدیس ارگاسم خوبی رو تجربه کرد.
مهدیس یکبار دیگه هم با کمک من ارضاء شد. یعنی بیشتر بخاطر حالی بود که من به کس و بدنش میدادم و گرنه کیر کاملا سفت نشده مهیار که حتی نای تلمبه زدن نداشت کاری نمیتونست بکنه. مهیار انگار واقعا حس یا جون نداشت. آخرشم با زور ساک آبش رو کشیدیم. من ارضاء نشده بودم و یکمی عصبی بودم. مهیار همینطور بی حال افتاده بود روی تخت. و مهدیس هم برای اینکه اونو دوباره سر حال بیاره افتاد به جون کس من و انقدر خورد و انگشت کرد و مالید تا موفق شد ارضام کنه. توی مدتی که مهدیس با کسم مشغول بود همش چشمم به مهیار بود که پاشه بیاد سمت ما اما همینطور لش کرده بود روی تخت و با کیر خوابیدش بازی میکرد. بعد بلند شد بره دستشویی. –مامان این چشه؟ -نمیدونم. انگار خیلی خستس. –نه کیرش راست میشه و نه اینکه آبی از میاد. چی بود این؟ چند قطره رقیق. به ذهنم زد نکنه مهیار با کسی سکس میکنه یا اینکه زیاد جق میزنه که انقدر بیحال بود؟ در هر حال بعد اینکه اومد گفت اصلا انرژی برای ادامه ندارم. مهدیس هم توی این فاصله برای اینکه ریکاوری بشیم زنگ زد یه پیتزای بزرگ گرفت. پولش رو اینترنتی داده بود و یارو هم که آورد بهش گفت بذاره توی آسانسور و طبقه چهارم رو بزنه تا از آسانسور برش داره. دیگه به خودش حتی زحمت نداد لباس هاش رو بپوشه. پیتزا رو همزمان با دیدن یه فیلم رمانتیک و پر صحنه سکسی خوردیم. یه جاهایی از فیلم خیلی تحریکم میکرد و خودم رو به مهیار میچسبوندم یا به کیرش ور میرفتم اما اصلا اون حس همیشگی رو نداشت. وسط های فیلم هم خوابش برد.
صبح که بیدار شدیم مهیار اصلا حالش خوب نبود. تازه متوجه شدیم که آقا سرماخورده بوده و به ماهم نگفته بود. احمق دیوونه. خدا خدا میکردم ازش نگرفته باشم. دیشب یکمی بی حال بودم. کلی دارو و آب لیمو و آب پرتقال خوردم و به مهدیس دادم که اونم نگیره. اما انگار ویروس توی بدنم افتاده. همینطور رفته رفته سرم سنگین تر میشد و احساس میکردم تبم بیشتر میشه. به زور قرص سرماخوردگی و یه لیوان بزرگ چایی داغ و آب لیمو عسل سعی کردم خودم رو سرپا نگه دارم.
قبل ورودمون به داخل ساختمون س خیلی تند و دستوری گفت خانم شریف موهات رو بکن زیر مقنعه. حرصم گرفت. با تندی بهش نگاه کردم. –اینجا گیر میدن. بخاطر خودت میگم. مرتیکه گاو منو به زور با حال ناخوش آوردی اینجا بعد میگی به خاطر خودت میگم؟ انقدر بدم میاد از اینکه مجبورم به زور چندتا عقب مونده معتقد همین چند تار موی بیرون زده از مقنعه رو بپوشونم که چی؟ آقایون تحریک نشن. لامصب ها معلوم نیست چی کوفت میکنند که انقدر حشرشون بالاست و با هرچیزی مثل چندتا تار مو یا لاک ناخون یا حتی صدای پاشنه کفش پاشنه بلند تحریک میشن. ای گوه بگیرن خودتون و همه کستون رو که مملکت رو به گای سگ دادید و افتادید دنبال اینکه کسی با چیزهای پیش پا افتاده تحریک نشه. مقنعم رو کامل جلو کشیدم جوری که بجز گردی صورت چیزی بر اساس اصول مسخره این ها معلوم نباشه. ولشون کنی میگن اصلا چرا صورتت معلومه، مثل این کشورهای عربی چادر و پوشیه بزن یا اصلا چرا حرف میزنی؟ صدات تحریک کنندست باید خفه خون بگیری و نهایت اصلا کی بهت اجازه داده از خونه بیرون بیای. توی لابی وزارت، س با اطلاعات هماهنگ کرد و کارت شناسایی نشون داد. با آسانسور رفتیم بالا اتاق یکی از معاونین وزیر. س دم اتاق اون یارو گفت خانم شریف این معاون وزیره و این پروژه رو همین برامون گرفته. آدم گنده ایه. یه چیزی فقط بهت میخوام بگم حواست باشه اصلا راجب پروژه و روند کاری حرف نزن. ام بذار کلا من صحبت کنم. تو چیزی نگو. خیلی جدی به صورتش نگاه کردم و گفتم پس واسه چی من رو همراه خودتون آوردید. لبخند معنی داری زد و گفت عجله نکن میفهمی. با مسئول دفتر هماهنگ کرد و وارد اتاق شدیم. اتاق که چه عرض کنم از اتاق جلسه هلدینگ ما بزرگتر بود. س به محض ورود بسرعت به سمت میز آقای معاون رفت و باهاش خیلی صمیمانه دست داد. اون شخص بعد سلام و احوالپرسی از س به من سلام کرد اما نگاهش کاملا کنجکاو بود. س گفت خانم شریف هستند. مدیریت بخش قراردادهای بین الملل شرکت و مجری اصلی پروژه. ایشون کاملا حرفه ای و از اون مهمتر مورد اعتماد کامل ما هستند. س هیچوقت اینجوری از کسی تعریف نمی کرد. یا طرف رو با حرف هاش میزد یا اینکه نسبت به اسم و رسم ها بی تفاوت بود. واسم واقعا عجیب بود. شروع کردن در مورد یه سری مسائل غیر کاری صحبت کردند. از برخورد اون آقا با س و رفتار دوستانش معلوم بود انگار آشناییشون بیشتر از محیط کاریه. البته س اونجا کاملا یه شخصیت دیگه بود و از اون آدم مستبد و پر ادعا هیچ اثری دیده نمیشد. کلی هم با حرف هاش خایه مالی اون طرف رو کرد. هنوزم برام سوال بود واسه چی منو با خودش آورده؟ هرچند جایی که اومدیم و توی اتاق کسی که هستیم آرزوی خیلی از مدیرای شرکته که حتی این شخص معاون وزیر جواب سلامشون رو بده. اما برای من ارزشی نداشت و مهم نبود. فقط دلم میخواست برگردم شرکت. صدام هم گرفته بود و گلوم بدجوری میخوارید. –خب آقای س چه خبر از پروژه؟ -همونطوری که میدونید کاراش داره پیش میره. –ماه آینده خود وزیر تشریف میارن پاریس و معاهده حمل و نقل رو امضاء میکنند. بعد اون اولین قرارداد همین قرارداده که اجرا میشه. تا اون موقع اجازه ندید شرکت های خصوصی و دوستان خاص اجازه ی ورود پیدا کنند. –چشم آقای دکتر. میدونم منظورتون چیه. متوجه منظورش نشدم. دوستان خاص دیگه کیا هستند؟ آقای معاون وزیر یکمی دیگه راجب مسائل حرف زد اما بین حرف هاش خیلی چیزهایی گفته شد که تاحالا نشنیده بودم. هر جمله ای که میگفت برام هزاران سوال جدید مطرح میکرد. حتی یه لحظه شک کردم نکنه انقدر حالم بده که متوجه نمیشم اینا راجب چی دارن حرف میزنن. اسامی شرکت و نفرات همونه. اما وضعیت مالی و شرایط سود دهی زمین تا آسمون فرق میکرد. دوست داشتم زودتر تموم بشه و بریم یا اینکه حداقل یه چایی برامون بیارند. بدجوری به چایی نیاز داشتم. بی اختیار چند بار سرفه کردم. س متوجه شده بود که حالم همینطور داره بدتر میشه اما نکبت هی بازم صحبتش رو کش میداد. برامون چایی آوردند. از شانس بدم چایی زعفرونی بود و اگر میخوردم حالم رو بدتر میکرد. اینم از شانس ما. آقای معاون با من هم یه صحبت هایی کرد اما بیشتر انگار جهت آشنایی بود تا موضاعات کاری. آخر سر هم گفت شرمنده من باید چند دقیقه دیگه برم خدمت وزیر. ایول بلاخره تموم شد. از اتاق اومدیم بیرون و با س اومدیم پایین. بارون شدیدی گرفته بود. با ماشین و راننده شرکت اومده بودیم. رسیدیم پایین. -خانم شریف شما اسنپ داری روی گوشیتون؟ -نه. مگه راننده شرکت نیستش؟ -نه فرستادمش بره شرکت. -چرا؟ -جلسمون معلوم نبود چقدر طول میکشه و یه چیز دیگه. یه چیز هایی بود باید خصوصی بهت میگفتم. من گفتم ببخشید آقای س من اصلا حالم خوب نیست نمیتونم زیاد بیرون وایسم. اگر امکانش هست بریم توی لابی. س قبول کرد و از اطلاعات اونجا خواست برامون آژانس بگیرند. معمولا با س جایی میرفتیم عادت داشت جلو بشینه اما امروز هم موقع اومدن و هم موقع برگشت عقب پیش من نشست. هنوزم کامل متوجه نشده بودم که این کارهاش برای چیه؟ بدون هماهنگی قبلی منو میاره یه جلسه به این مهمی و برنامه های دیگه. خودش سر صحبت رو باز کرد و گفت واقعا پروژه عظیمیه خانم شریف. اگر به سر انجام برسه خیلی سود آوری داره. -درسته اما به نظر میومد آقای دکتر خیلی بیشتر از چیزی که واقعا هست رو فکر میکنند. مگه آمارهای تحلیلی رو به ایشون ندادید؟ س با نیشخند سنگینی گفت خانم شریف اون آمار ها همه ساختگیه. طبق اون ها سود آوری هر سال نهایت چهل درصده درسته؟ -بله. -اما واقعیت اینه که بالا 187 درصد فقط سود سه ماه اول میشه. یهو هنگ کردم. -چقدر!؟ -همون که گفتم. -اما چطوری؟ -دیگه بماند. -منم حدس زده بودم خیلی بیشتر از اینهاست. -ما به دو دلیل این رقم رو اعلام نکردیم. یکی برای دور زدن مالیات و بازرسی چون خودت بهتر میدونی که چقدر باید به این و اون هزینه الکی پرداخت کنیم. و یکی اینکه توی این یک ماه یه سری ها نیان با لابی و باند بازی به زور سهاممون رو بخرند. -پس منظور آقای دکتر از دوستان خاص همین ها بود. دوستان خاص کیا هستند؟ دستش رو گذاشت جلوی دهنش و آروم گفت سپاه. -البته اونا هم بیکار نمیشینند. مطمئن باش بعد قرارداد همه چیز رو برای خودشون بر میدارند. -خب چه فرقی میکنه؟ چیزی که گیر شرکت ما نمیاد. -شاید گیر شرکت ما نیاد اما بعضیا میتونند از همین فرصت بهترین استفاده رو بکنند. سود 187 درصدی قطعیه. تازه این یه طرف ماجراست. میدونستم س یه چیزی میخواد بگه اما واقعا هنوز نمیتونستم تشخیص بدم که چه ربطی به من داره؟ -پس خوش به حال اونایی که توی این داستان هستند. با لبخند منظور داری بهم نگاه کرد. جوری که دیگه داشتم به رفتار هاش شک میکردم. -بله خوش بحالشون. بهتر بگم خوش بحالمون. -خوش بحال ما؟ -بله ما. یادته گفتم جبران میکنم برات؟ -یعنی منم میتونم توی این طرح سرمایه گذار باشم؟ -بله. -اما خب بقیه چی؟ کسی کاری نداره؟ -واسه همین امروز آوردمت پیش آقای دکتر. میخواست بدونه کسی رو که واسه سرمایه گذاری دارم معرفی میکنم چقدر مطمئنه. نمیتونستم باور کنم. این کار، وحشتناک سود بالایی داشت. با خوشحالی گفتم خیلی ممنونم آقای س. -فقط یه چیزی. کف هر سهم حدود دو میلیون دلار میشه. انقدر داری دیگه. -بله آقای س مشکلی بابت اون موضوع نیست. -بابا ایول. فقط با من هماهنگ باش. رسیدیم شرکت. سریع رفتم توی اتاقم که به مهدیس زنگ بزنم و این خبر خوش رو بدم. وای خدای من 187 درصد واسه سه ماه. به زودی مولتی میلیاردر میشم. چند بار زنگ زدم اما مهدیس جواب نداد. دفعه آخر برداشت. صداش به شدت گرفته بود. -جانم. -مهدیس حالت خوبه؟ -نه مامان دارم میمیرم. خیلی حالم بده. -الهی بمیرم. مگه اینکه دستم به این مهیار کونده نرسه. جفتمون رو مریض کرد. وایسا الان میام خونه بریم دکتر. خودمم واقعا حال نداشتم. به س زنگ زدم و گفتم من باید دخترم رو ببرم دکتر. گفت مشکلی نیست. خودتم برو خونه استراحت کن. با رشیدی و بهادری هماهنگ کردم کارها رو رفتم خونه.
مهدیس روی تخت من کلی پتو پیچیده بود دور خودش و خوابیده بود. یه عالمه دستمال کاغذی استفاده شده هم دور و برش ریخته بود. طفلکی رنگش به کل پریده بود. مهدیس خیلی بدمریض بود و هر وقت سرما میخورد یه هفته حداقل درگیرم میکرد. به هر زوری بود آمادش کردم که بریم دکتر. توی راه حرف نمیزد و چشماش هم نیمه باز بود. سرفه های شدیدی میکرد. امیدوارم فقط آنفولانزا نباشه. هرچند حال منم زیاد بهتر از مهدیس نبود. اولین کلینیکی که رسیدیم همونجا رفتیم. دکتر یه پسر جوون بود. البته واقعا اهمیتی برام نداشت. فقط میخواستم زودتر معاینمون کنه. دکتر اول مهدیس رو نشوند روی تخت و بعد گرفتن فشار و معاینه حلق و گوش های مهدیس گفت مانتوش رو در بیاره. بعد گفت پلیورش رو بده بالا تا بتونه صدای ضربان قلبش رو با گوشی بشنوه. مهدیس هم پلیورش رو تا بالای سینه هاش کشید. بی اختیار گفتم هییی. دکتره خندش گرفت. وای اصلا یادم نبود مهدیس سوتین نبسته. اما مهدیس خیلی طبیعی رفتار کرد. ممکنه بخاطر مریضیش باشه اما بیشتر به خاطر بی اهمیتیش به مساله پوشش و این چیزاست. بعد از اون دکتر منو معاینه کرد. -دخترتون هستند؟ -بله. -چی شده باهم سرما خوردید؟ -وقتی پیشگیری نکنی و یه آدم بیشعور هم پیدا بشه که سرما خورده باشه اینجوری میشه دیگه. دکتر من رو هم مثل مهدیس معاینه کرد و برای هر کدوممون یه نسخه نوشت. دارو هامون تقریبا یکی بود اما برای من یه آمپول نوشته بود و برای مهدیس سه تا با یه سرم. دارو هارو از داروخونه گرفتیم. ترجیح دادم به جای اینکه بریم تزریقات و کلی معطل بشیم خودم براش بزنم. من قبل اینکه توی این شرکت استخدام بشم یه مدت شش ماهه دوره های هلال احمر رو گذروندم و قرار بود همونجا مشغول بشم که نشد. ولی از اون موقع کامل تمام مسائل کمک های اولیه رو یاد گرفتم و کلی هم تا الان ازشون استفاده کردم. منصور هر وقت مریض میشد خودم آمپول ها یا سرمش رو میزدم.
بعد از ظهر شده بود و بارون شدیدتر. با همون حال خرابم سوپ درست کردم و دارو های مهدیس رو بهش دادم و آمپول و سرمش رو هم زدم. شراره روی اسکایپ زنگ زد. -سلام عزیزم. چطوری؟ -سلام مرسی بد نیستم تو خوبی؟ -کتایون حالت خوبه؟ -نه بدجوری سرماخوردم. -الهی بمیرم. مهدیس چطوره؟ -اونم بدتر از من. خندید و گفت تو از اون گرفتی یا اون از تو؟ -هیچکدوم. جفتمون از مهیار گرفتیم. پسره دیوونه یه کلمه نگفت سرماخوردم که اینجوری ما رو هم درگیر نکنه. شراره در حالی که شدید میخندید گفت وای از دست شماها. دیگه کتایون خانم رسم اینه. پارتنرت مریض بشه تو هم باید پابه پاش مریضی رو تحمل کنی. دیگه چه خبرا؟ -هیچی سلامتی. راستی کلیدها و مدارک هنوز به دست من نرسیده ها. -میدونم. -چطور؟ -دست آرزوئه. -پشیمون شدی که بفرستی واسه من؟ -کتایون!؟ این چه حرفی بود؟ من به هیچ کسی اندازه تو اعتماد ندارم. -پس کلید ها و مدارک دست آرزو چکار میکنه؟ -همون روزی که میخواستم با پست برات بفرستم یکی از دوست های آرزو که چند وقته اینجا زندگی میکنه رو دیدم. چهار شنبه میومد ایران. دادم اون بیاره. -خب چرا نگفتی پس؟ -یادم نبود ببخشید. راستی بازم دستت درد نکنه رفتی سفارت. -خواهش میکنم. شراره یه زحمتی داشتم برات. -جانم. -یه سری اطلاعات از یه شرکت برات میفرستم. میتونی آمارشون رو برام در بیاری؟ -آمار چیش رو میخوای؟ -اینکه این شرکت دقیقا کارش چیه و تو چه حوزه ای کار میکنه و چقدر معتبره و آمار درصد سهامش رو هم برام بگیر. -میخوای سرمایه گذاری کنی؟ -یجورایی حالا بهت بعدا توضیح میدم. -باشه. برام اطلاعاتش رو بفرست. یه کمی دیگه راجب هر چیزی صحبت کردیم و ناخواسته صحبتمون رفت سمت اتفاقاتی که تازه افتاده بود. شراره گفت راستی کتایون این لینک رو ببین. -الان که دارم با تو صحبت میکنم. -نه همین الان ببینش. یه سایت بود که برترین عکس های آماتوری سکسی هنری هفته رو رتبه بندی میکرد. برام مفهوم خاصی نداشت. -خب که چی؟ -کامل ببین. صفحه خیلی طولانی بود و فکر کنم حدود 50 تا عکس میشد. عکس 27 یه لحظه آشنا اومد. برگشتم دوباره روش. با حرص گفتم شراره بخدا میکشمت. -عزیزم ببین چقدر لایک گرفته. -خیلی آشغالی. عکس منو واسه چی گذاشتی روی سایت؟ -نگران نباش زیاد صورتت مشخص نیست. بعد کی میخواد بفهمه تویی؟ حالم خوب نبود و اصلا حوصله کل کل کردن باهاش رو نداشتم. خودم رو ناراحت نشون دادم و گفتم من باید برم استراحت کنم. -کتایون ناراحت شدی؟ -دیگه عادت کردم به این مسخره بازی هات. -همین الان برای سایت ایمیل میزنم و میگم عکس رو برداره. -دیگه چه فایده؟ کلی آدم دیدن. البته اصلا برام اهمیتی نداشت. واقعا کسی هم میدید ته تهش میگفت چقدر شبیه منه. -من دیگه برم. -باشه عزیزم. اگر حوصله داشتی شب بهم زنگ بزن. -قول نمیدم. -عزیزم منتظرتم. -حالا ببینم چی میشه. مواظب خودت باش. -بای.
داروها و سوپم رو خوردم. لازم بود یه چند ساعتی بخوابم تا حالم کامل بهتر بشه. از اونجا که مهدیس از تخت خودش استفاده نمیکرد و روی تخت من همیشه میخوابید الان هم اونجا بود. دلم نمیخواست پیشش بخوابم. میترسیدم بدتر بشه و هم اینکه کل پتو ها رو برداشته بود روی خودش کشیده بود. حوصله هم نداشتم برم از بالای کمد پتو بیارم. رفتم توی اتاق مهیار و روی تختش خوابیدم. یهو یادم افتاد آمپول خودم رو نزدم. با اینکه چندین بار هم به منصور و هم به بچه ها آمپول زده بودم و حتی یکبار هم انسولین یکی از خانم های شرکت رو تزریق کردم براش، اما هیچوقت جرات اینو نداشتم که برای خودم بزنم. الان که به شدت خوابم میاد. بذار بعد. تا ساعت 7 خواب بودم. آخ اصلا حس و حال ندارم. کاش مثل شراره که مژده همه کاراش رو میکرد داشت یا آرتمیس اینا که مستخدم داشتند، منم یکی رو داشتم که کارهای خونه رو میکرد. بعضی از این فیلم های خارجی رو که میبینم که هم مستخدم مرد دارند و هم زن واقعا دلم میخواد منم میتونستم داشته باشم. اونم توی این شرایط که جون ندارم بلند شم و دارو های مهدیس رو بدم. گوشیم توی حال روی میز مونده بود. از قصد گذاشتم اونجا که بتونم بدون مزاحمت راحت بخوابم. جالب بود فقط 2 تا میس کال داشتم. یکیش از هومن بود و یکیش هم یه شماره جدید. حوصله حرف زدن با هومن رو نداشتم. بعد بهش پیام میدم. اما این شماره کیه؟ ده دقیقه پیش زنگ زده. بهش زنگ زدم. با همون بله سریع شناختمش. -سلام آرزو جان خوبی؟ -سلام کتایون مرسی. خوبم. شما چطوری؟ خونه نیستید؟ -چرا. خواب بودیم متوجه نشدیم. -من اومدم دم در خونتون که امانتی شراره رو بهت برسونم. زنگ زدم به گوشیت جواب ندادی. -عه ببخشید. الان کجایی؟ -میخواستم برگردم. هنوز زیاد دور نشدم. -باشه پس بیا منتظرتم. آرزو چند دقیقه بعد رسید. منم توی این فاصله دست و صورتم رو شستم و موهام رو مرتب کردم. پلیور یقه اسکی زخیم با شلوار گرم و جوراب های پشمی پام پوشیده بودم. آرزو زنگ زد و بهش گفتم زنگ چندم و طبقه چند؟ وارد خونه شد. مثل همیشه همونطور شیک و مرتب و با استایل زیبا. سلام کرد و خواست بهم دست بده که گفتم ببخشید عزیزم سرما خوردم. بعد این انتظار داشتم که بگم بیا تو حداقل بخاطر خودش که مریض نشه بگه نه مزاحم نمیشم و این حرف ها و بره اما سرش رو انداخت پایین و اومد توی خونه. خیلی شخصیت جالبی داره. پاکت رو گذاشت روی میز توی پذیرایی و روی یکی از مبل ها نشست. چایی ساز رو روشن کردم. -آرزو چایی میخوری؟ -مرسی. یه فنجون برای آرزو و برای خودمم توی یه ماگ بزرگ چایی ریختم. در اتاقم باز شد و مهدیس در حالی که دوتا پتو دور خودش پیچیده بود اومد بیرون از اتاق. قیافش واقعا خنده دار شده بود. چشمای پف کرده و موهای بهم ریخته. چشماش انقدر قی کرده بود به سختی میتونست بازشون کنه. با صدای گرفته گفت عه آرزو کی اومدی؟ -سلام عزیزم. همین الان. -ببخشید من خیلی حالم خوب نیست. با همون پتو ها رفت توی حموم که از دستشویی فرنگی استفاده کنه. آرزو با خنده گفت با پتو رفت دستشویی. -وقتی مریض میشه بدجوری میوفته. پدر منم در میاره. چه خبرا؟ -هیچی. نیستی خانم. کم پیدایی. -این اواخر بدجوری سرم شلوغ بود. خونه مارو چجور پیدا کردی؟ -آرتمیس آدرس و شماره تلفنت رو داد. راستی آرتمیس گفت اون شب که خونشون بودی با دلخوری رفتی. توی دلم گفتم یعنی تو نفهمیدی واقعا دلخور شدم؟ خیلی باحالی به خدا. همه چیز کلا به یه ورش گرفته. اما دلم نمیخواست بهش یادآوری کنم. خداییش هم چیزی خاصی نبود. من الکی بزرگش کردم و ناراحت شدم. -نه بابا این چه حرفیه. اون شب من کار داشتم باید زود برمیگشتم خونه. -ساعت 11؟ -دیگه باید میرفتم خونه. مهدیس از حموم اومد. قبل اینکه برگرده توی اتاق صداش زدم و قرص هاش رو دادم. چشمم توی کیسه دارو ها به سرنگ خودم افتاد. اصلا حالش رو نداشتم برم بیرون. اینم نزنم خوب نمیشم. پیش خودم گفتم شاید آرزو بلد باشه. -آرزو. تو بلدی آمپول بزنی؟ یکمی هیجانی تر از قبل گفت آره. مهدیس باید بزنه؟ -نه عزیزم. برای مهدیس رو خودم زدم بهش. برای خودم. -برای خودت رو نمیتونی بزنی؟ -نمیدونم دستم نمیره انگار. بلند شد و گفت باشه. سرنگ رو خودم آماده کردم و بهش دادم. شلوارم رو کشیدم پایین و خودم رو روی کابینت خم کردم در حالی که فشاری روی عضلات باسنم نباشه. انصافا خوب زد. توی کلینیک ها فقط میخوان زود بزنند و حوصله نمیکنند. سر همین حسابی باید دردش رو تحمل کنی. اما وقتی با حوصله کم کم میزنی درد زیادی حس نمیکنی. -بفرما. تموم شد. وقتی تزریقش رو تموم کرد روی باسنم دستش رو کشید و یدونه آروم زد. برگشتم بهش نگاه کردم و اونم با لبخند جوابم رو داد. -دستت درد نکنه. تو هم دوره کمک های اولیه دیدی؟ -نه. -پس کجا یاد گرفتی تزریق کنی؟ -کار خاصی نداره. بیشتر توی باشگاه. -توی باشگاه؟ -آره. البته بیشتر آقایون. -مگه باشگاهی که تمرین میکنی مختلطه؟ -آره یجورایی. -واقعا؟ -باشگاه که نیست به اون صورت. یه جای خصوصیه که بچه های اکیپمون میان اونجا تمرین. منم بهشون تمرین میدم. -مهدیس گفته بود که مربی هستی. -بودم. دیگه حوصلش رو ندارم. -چرا؟ -اکثر کسایی که میان فقط میخوان دو ماهه بالای ده کیلو کم کنند. دو سه جلسه میان و بعد میرن لیپوساکشن یا لیپوماتیک یا با رژیم میخوان هیکلشون رو درست کنند. یکیش همین آرتمیس گشاد. باباش توی خونشون یه باشگاه مجهز درست کرده اما گشاد خانم زورش میاد تمرین کنه. باز آفرین به مهدیس که انقدر پیگیر، ورزشش رو ادامه میده. -خب هرکسی انگیزه خودشو داره. من خیلی دوست دارم بتونم با یه مربی خوب تمرین کنم. از شانسم ساعت 6 صبح مربی خوب نمیاد باشگاه. -کدوم باشگاه میری؟ -اکستریم. -اونجا که مربی های خوبی داره. -آره اما فقط یکیشون ساعت 6 میاد که نمیتونه به همه برسه. آخ کاش میتونستم با تو تمرین کنم. -خب چرا نمیای همینجا که من و دوستام هستیم. -واقعا نمیرسم. تا بیام لواسون و برگردم خیلی دیر میرسم. -اگر بتونی یه جایی رو درست کنی حتما میام. آرتمیس گفت مهدیس دنبال خونه میگرده. از اینجا میخواید بلند شید؟ -آره. میخوایم بریم یه خونه مستقل. دیگه آرزو زیاد نموند و رفت. هی تو دلم میگفتم برو دیگه. میبینه حال ندارم همینجور نشسته و داره داستان میگه. با همه این اخلاقاش آدم نچسبی نیست. اتفاقا بر عکس همه رو مجذوب خودش میکنه. از اوناست که هرکسی رو مجاب میکنه به حرفش گوش کنه.
با این که حالم اصلا خوب نبود، اما سکس با مهیار، روز پنج شنبه منو خیلی حشری کرده بود ولی چون ارگاسم نشدم، کسم به شدت میخارید. از طرفی هم نمی تونستم از مهدیس بخوام که با هم سکس کنیم، چون حالش بدتر از من بود. برای همین یواش بدون اینکه از خواب بیدار بشه، رفتم و از زیر تخت یکی از اون دیلدوهای ویبره دار رو برداشتم و رفتم به حمام. وان رو تقریبا تا نصف با آب نسبتا داغ پر کردم و سرم رو با حوله ی سر بستم. بعد هم برای خودم یه گیلاس شراب قرمز آوردم، شراره میگفت برای سرماخوردگی خوبه. نشستم توی آب و اول یکم بدنم رو مالیدم و بعد شروع کردم به بازی با چوچولم. تاثیرآب داغ زودتر از چیز که فکر می کردم حالمو منقلب کرد، جوری که پنج دقیقه بعدش داشتم با دیلدو و دستم خودمو می گاییدم. به نظرم اومد که اینطوری حموم کردن چقدر لذت بخشه. اگه موزیک هم پخش میشد، لذت بیشتری داشت. بعد تقریبا یه ربع ارگاسم شدم. یکم از شرابم خوردم و به سکس پنج شنبه با مهیار فکر کردم. ممکنه این بی حالی مهیار از سرماخوردگی نباشه، چون کیرش خوب راست نمی شد. آبشم به نظرم کم بود. احتمال داره با کسی در ارتباطه که اینطوری شیره ی بدنشو کشیده. بعدش به یاد س و سود ۱۸۷ درصدی. به نظرم خیلی دیگه همه چیز مهیا و هلو برو تو گلو به نظر میرسه. بهتره قبل از سرمایه گذاری، هم با یه نفر که تو قراردادهای بین المللی خبره هست مشورت بکنم و هم با مریم یه سری اطلاعات جمع کنم، البته اگه بخواد بهم کمک بکنه. انقدر خوابیدن تو حموم لذت بخش بود که یه بار دیگه با دیلدو خودمو ارضا کردم. دیگه دارم به کیرمصنوعی عادت میکنم.
صبح روز بعد حالم خیلی بهتر بود. یه ساعت زودتر رفتم شرکت که بعضی از کارهای دیروز رو جمع و جور کنم. دیروز هیچ کار اداری انجام نداده بودم. معمولا بچه ها ساعت 8 به بعد میان. فقط رشیدی قبل هشت میاد چون اخلاقم رو میدونه که دوست ندارم مسئول دفترم بعد من بیاد شرکت. سیستمم رو روشن کرده بودم و ایمیل هام رو میخوندم. صدای پای یه کسی که توی واحد قدم میزد توجهم رو جلب کرد. از صدای باز شدن در اتاق آخری حدس زدم باید مریم باشه. از پشت میزم بلند شدم و از اتاق اومدم بیرون. حدسم درست بود. از اتاقش اومد بیرون و باهام رودررو شد. -سلام مریم. خیلی شل جواب داد و گفت علیک سلام و رفت توی آبدار خونه. دنبالش رفتم. میخواستم یه جوری سر صحبت رو باز کنم. از طرفی بدجوری سر قضیه سرمایه گذاری به وجودش نیاز داشتم. نمیدونم چرا همش این استرس بهم افتاده که نکنه س بخواد منو دور بزنه و اون داستان فرح منش رو دوباره پیاده کنه. آخه همه چیز درسته اما من واقعا میترسم. ولی از اون مهمتر ادامه صحبت چهارشنبه بود که نیمه تموم موند و من از دلش در نیاوردم. -مریم. -خانم شریف قبلا هم خواهش کرده بودم ازتون من رو به اسم کوچیک صدا نکنید. -ببخشید خانم ستاری. دیروز بعد رفتن من خبری نبود؟ -خانم بهادری بهتون اطلاع ندادند؟ -چیو؟ مگه اتفاقی افتاده بود؟ -نه. اگر اطلاع نداده پس خبری نبوده. دیگه داشتم کلافه میشدم از این برخوردهاش. رفتم توی اتاقش و خیلی جدی گفتم مریم بس کن این بچه بازی ها رو. از من تنفر داری قبول. هرچی بگی در موردم باشه قبول. اما چرا با زندگی خودت لج کردی؟ -من با کسی و چیزی لج نکردم. -پس اینکارا واسه چیه؟ اگر هنوز شک داری که اون شوهر بی. حرفم رو خوردم. گفتم شاید دوست نداشته باشه بهش فحش بدم. ادامه دادم آقای پویانفر اونجوری که فکر میکنی نیستش. داد زد بسه. به تو هیچ ربطی نداره زندگی من چی شده. اون هر کسی که هست و هرکاری که میکنه به خودم مربوطه نه تو. -مریم من واقعا نمیتونم اینجوری تحمل کنم. این خیلی برام سخته که باعث این وصلت شوم شدم. خیلی جدی و با اعتماد به نقس کامل گفتم مریم من خودم تورو نجاتت میدم. خودم تورو از اون آشغال، پَسِت میگرم. برای اولین بار بعد از مدت ها با نگاه خواستنی و امیدواری در حد چند لحظه خیلی کوتاه بهم نگاه کرد. معلوم بود ته دلش امیدوار شده بود. -کتایون به این راحتی نمیتونی. -چرا؟ اگر بخاطر پویانفر میگی که. -نه. مشکل اون نیست. -چیه؟ -من بخاطر خوشحالی پدرم ازدواج کردم. چون آرزو داشت قبل مرگش عروسی منو ببینه. در حالی که شدید بغض کرده بود ادامه داد دکترش گفت کوچکترین خبر بدی خیلی روش اثر میذاره. نمیتونم بهش بگم میخوام جدا بشم. درحالی که با انگشت هاش اشکش رو پاک کرد گفت واقعا نمیتونم جدا بشم کتایون. نمیتونم. نمیدونستم چی بگم. صدای بچه های واحد رو از بیرون اتاق میشنیدم. آروم دست مریم رو گرفتم و گفتم مریم تو میدونی که اگر قولی بهت بدم واقعا انجامش میدم. قول دادم همیشه پشتت باشم و هستم. من تورو از اون حیون پست پس میگیرم. قول میدم مریم.
     
#208 | Posted: 11 Mar 2019 04:56
مثل همیشه عالییییی
دست مریزاد
     
#209 | Posted: 12 Mar 2019 16:42
برگشتن مریم و هومن و شاید مادرش به داستان خیلی جذابه مرسی
     
#210 | Posted: 12 Mar 2019 19:31
یکی از بهترین داستان های ک خوندم کارت عالیه و بیست با قدرت ادامه بده .

"آتش اگر ميدانست سرانجامش خاكستر است ، اينگونه زبانه نميكشيد"
     
صفحه  صفحه 21 از 45:  « پیشین  1  ...  20  21  22  ...  44  45  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / زندگی کتایون بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites