انجمن لوتی
صفحه  صفحه 21 از 23:  « پیشین  1  ...  20  21  22  23  پسین »
داستان سکسی ایرانی

زندگی کتایون

 
#201   Posted: 6 Jul 2020 23:43


 1 Star

ارسالها: 883
قسمت صد و هفتاد و ششم: چوب، شار و سوراخ
قبل ظهر رسیدم به خونه آرتمیس. وای چقدر سردتره نسبت تهران. پالتوم رو کیپ کردم و زنگ خونه رو زدم. بعد چند لحظه انتظار صدای یه زن از پشت آیفون گفت بفرمایید داخل کتایون خانم. خیلی خوش اومدید. در رو برام باز کرد. فاصله در حیاط تا ساختمون خودش کلی راه بود. یه حیاط بزرگ مجلل توی شیب کوه که بیشتر به پارک شبیه بود. درخت های بلند و قدیمی داشت و شمشادهایی که مشخص بود مرتب بهشون میرسند. اونورتر پارکینگ بود و به جز یه تویوتا لندکروز سفید و ماشین مهدیس روی بقیه ماشین ها روکش کشیده بودند. به در ورودی امارت که رسیدم رویا به استقبالم اومد. رویا با یه شومیز سفید و دامن و شلوار تنگ مشکی پوشیده بود و موهاشو از پشت بافته بود. نه زیاد سن بالا به نظر میرسید و نه خیلی پایین. اما فکر کنم از افتادگی پلک ها و گونه هاش نزدیک چهل رو داشت. -سلام خوش اومدید. سوئیچ رو بدید بگم شهروز ماشین رو بیاره داخل. -نه مرسی پیاده اومدم. راه افتاد جلو و گفت دخترا بالا هستند. الان میگم بهشون اومدید. از پشت نگاه میکردم بهش چه کون بزرگی پیازی داشت. با اینکه از جلو اصلا به نظر نمیومد یه ذره اضافه وزن داشته باشه. -ارژنگ خان کجان؟ -بیرونه. کم کم میرسه. دفعات قبلی که اومده بودم فقط طبقه منفی یک و سالن پذیراییشون رو دیده بودم. لعنتی خونشون انگار ته نداره. از کاخ نیاوران هم بزرگتره. به نظر میومد خونه سه طبقه داشته باشه. مثل کاخ ها پر از تابلوهای بزرگ و مجسمه های مرمری یا برنزی و ظروف عتیقه بود. توی طبقه دوم هم دوتا سالن بزرگ که یکیش کتابخونه بود و یکی دیگش هم به اندازه کل خونه ما برای پذیرایی از مهمون. با یه راهروی باریک از کنارش که به اتاق ها میرسید. به دم اتاق آرتمیس رسیدیم. رویا در زد و گفت کتایون خانم اومدند. یهویی آرتمیس در رو باز کرد و با کلی ذوق گفت سلام کتی و خودشو انداخت توی بغلم. -سلام عزیز دلم. مهدیس هم بی تفاوت روی یه مبل راحتی لم داده بود و گفت سلام مامان. -سلام چطوری؟ همون دم در یه نگاه به کل اتاق آرتمیس انداختم. یه اتاق شصت متری بود که همه چیزش رو صورتی ست کرده بود. حتی پرده های اتاقش. یه تخت خواب بزرگ داشت که مثل تخت های پادشاه ها توی فیلم ها مسقف بود و پرده های توری دورش بودند. حموم شیشه ای با یه وان بزرگ مثل جکوزی که رو به ویو لواسون بود. درست مثل اونی که توی ویلای فشم هست. یه تابلو فرش خیلی بزرگ هم از تصویر آرتمیس توی اتاقش داشت و سینما خانگی مجهز. آرتمیس گفت کتی چیزی میخوری؟ -مرسی. یه چایی فقط. به رویا اشاره کرد و رویا گفت چشم. مهدیس گوشیش رو گذاشت کنار و بعد رو به من گفت مامان اینو ببین. از اونور کناپه راحتی یه سگ پشمالوی کاراملی رو برداشت و گفت ببین چه نازه. -این واسه توئه آرتمیس؟ -آره. اسمش باربیه. مهدیس بلند شد و در حالی که سگه بغلش بود میخواست بیاد سمتم. گفتم مهدیس نیارش سمت من. آرتمیس گفت عه چرا؟ حیوونی بی آزاره. مهدیس گفت مامانم کلا از سگ میترسه. گفتم آنا با این مشکلی نداره؟ -نه بابا این همیشه توی اتاقه. یه ساعت هایی شهروز یا رویا میبرنش توی باغ پیاده روی. -راستی بابات کجاست؟ -نمیدونم. دیگه باید پیداش بشه. مهدیس گفت مگه قرار نبود زودتر بیای؟ -خیر سرم زود راه افتادم. اسنپی حروم زاده وسط راه پیادم کرد. -اسنپ؟ مگه ماشینت دیروز حاضر نشد؟ -چرا اما گفتم دیگه دو ماشینه برنگردیم. -خب چی شده؟ -هیچی بابا از شانس مزخرفم گیر یه سگ حزب اللهی افتادم. گیر داده بود خانم حجابتو رعایت کن. منم جوابشو دادم وسط راه پیادم کرد. مهدیس یهو اوج گرفت. -عه چه مادر جنده ای بوده. زنگ زدی اسنپ شکایت کنی؟ -آره. آشغالا گفتند براتون کد تخفیف سفر رایگان میفرستیم. دیگه بمیرم از این آشغال دونی ماشین نمیگیرم. -کاش باهات بودم. یجوری طرف فحش کش میکردم که دیگه جرات نکنه زر زر زیادی کنه. -حالا ولش کن. شما دیشب چیکار میکردید؟ آرتمیس اومد یه چیزی بگه که مهدیس گفت آرتمیس رو نمیدونم اما من دیشب تا صبح پیش ارژنگ جون بودم. وای آرتمیس نمیدونی بابات چجوری با اون سیبیلاش کسم رو میخورد. آرتمیس رفت سمت مهدیس و گفت خفت میکنم بخدا. مهدیس در حالی که از دست آرتمیس در میرفت گفت چیه آرتمیس کونت میسوزه بابات نمیکنتت؟ عزیزم به من چه که دخترشی. -کتی ببین چی میگه. به مهدیس گفت میتونی دو دقیقه کسشعر نگی؟ آروم باشید. آرتمیس گفت هیچی جات خالی با بابام شام خوردیم. بعدشم ما اومدیم بالا یه فیلم دیدیم باهم. راستی کتی دورهمی خوش گذشت؟ -هی بدک نبود. مهدیس گفت کیا بودند؟ -نمیشناسیشون. چندتا از دوستای قدیمی. -آخ آخ دوستای صمیمی. کارای قدیمی. -کارای قدیمی چیه دیگه؟ -دیگه دیگه. همون کارایی که بخاطرش چند ساعت گوشیتو جواب نمیدادی. آرتمیس خندید و رو بهم گفت کتی جون تقصیر خودته. نه خودت ادبش میکنی نه میذاری من اینکارو بکنم. -کارش از ادب کردن گذشته. باید بفرستم کانون اصلاح و تربیت. تلفن توی اتاق آرتمیس زنگ میخورد. برداشت. بعد رو به من گفت کتی برات همینجا چایی بیاره یا میخوای بریم توی اتاق مهمان؟ واسم فرقی نمیکرد. مهدیس به جای من جواب داد نه بگو بریم اتاق مهمان. اینجارو همینجوری به اندازه کافی به گوه کشیدیم. بعد آرتمیس با تلفن گفت بیارش اتاق نشیمن. گفتم میتونم همینجا لباس عوض کنم؟ -آره آره حتما. لباس آوردی؟ کیسه ای که همراهم بود رو نشون دادم و گفتم آره. -من میرم اتاق نشیمن. کتی لباستو عوض کردی با مهدیس بیاید. شروع کردم به در آوردن لباسام و همه رو به جز شورتم در آوردم. از توی کیسه لباس مجلسیم رو که بیرون آوردم مهدیس با چشمای گرد شده گفت اینو میخوای بپوشی؟ -چطور؟ خیلی رسمیه؟ -رسمی چیه بابا. نه به اون کسشعرایی که دیشب میگفتی که بپا ارژنگ نکنتت. نه به این لباست. اگر برنامه ای هست بگو ماهم باشیم. -من که میدونی همیشه دوست دارم خوب بگردم. با شیطنت گفتم حالا اگر شد یکمی سربه سرش هم گذاشتیم چه بهتر. مهدیس یه لبخند شیطانی زد و گفت به به پس امروز چقدر خوش بگذره. -فقط حواست به آرتمیس باشه. نمیخوام فکر بدی کنه. -کس مامانش. دیگه باباش یه منو تو خودشو رو نکرده دیگه. فکر بده عنه؟ -انقدر هم بهش چرت و پرت نگو. حداقل توی خونشون حواست باشه. ناراحت میشه ها. -کی؟ آرتمیس ناراحت میشه؟ پس وایسا تماشا کن. انقدر حواسم به تجملات خونه و اتاق آرتمیس پرت شده بود که اصلا متوجه نشده بودم که مهدیس سینه ریزی که پریشب پویانفر بهم داده بود رو انداخته بود گردنش. تا فهمید نگاهم بهش افتاده گفت ببین مامان ببین چه خوشگله. حیف نبود میخواستی بندازیش بره؟ -جدی جدی برای خودت برش داشتی؟ -آره دیگه. گفتم که واسه هیچ کدومتون نیست پس خودم صاحبش میشم. به نظرم خیلی خوشگله. میخوام از این به بعد همیشه همراهم باشه. مهدیس کلا عادت نداشت گردن بند یا چیزی رو همیشه به خودش آویزون کنه. مشخص بود با این رفتارش میخواست باز توی مخم بره. مطمئن بود که داستان سینه ریز به من مربوط میشه و انگار میدونست که هر قضیه ای که پشتش هست توی مخمه. امان از این رفتارهای سادیسمی که بعضی وقت ها فقط دوست داره یجوری لج منو در بیاره.
باهم اومدیم توی اتاق نشیمن. یه سالن دیگه توی همون طبقه که بزرگی یه پذیرایی بود و چند دست مبل شیک و گرون قیمت توش چیده بودند. لعنتی فرش هاشون هم همه ابریشم بود و لوسترهای کریستالی رو که دیگه نگو. وقتی آرتمیس منو با اون لباس دید با تعجب گفت کتی نیاز نبود انقدر رسمی باشی. یه مهمونی خودمونیه. -اینجوری راحت ترم. مهدیس گفت منم بهش گفتم میگه اینجوری راحت تره اما نمیگه خب بابای بدبخت ضعف کس تو اینجوری ناراحته. آرتمیس با حرص با مزه ای گفت جنده. اگر بابام اونجوری بود که اینهمه اومده بودی تاحالا میشدی جنده شخصیش. -وای مامان ببینش چقدر بی ادبه. گفتم حقته. رویا با یه چرخ دستی استیل مخصوص پذیرایی اومد توی اتاق نشیمن. توی فنجون های بزرگ انگلیسی برام چایی ریخت و در پوش نقره ای چندتا ظرف رو برداشت. چند مدل شیرینی و دسر بود. یه تارت توت فرنگی کوچیک برداشتم و تشکر کردم. -رویا بابام نیومده هنوز؟ -چرا همین چند لحظه پیش رسید. الان میان اینجا. آرتمیس با یه شلوارک جین و بافت سفید پشمی براق یقه باز و صندل های پاشنه بلند بود و مهدیس هم یه تی شرت سورمه ای یقه باز کوتاه تا بالای نافش. تیشرت های مدل دیگه هم داره اما انگار این مدلی رو بیشتر دوست داره. اونم یه شلوارک مثل آرتمیس پاش بود. موهام رو باز کرده بودم و از جلو به دو طرف شونه کرده بودمشون. چایی عطر و طعم فوق العاده ای داشت. شیرینی ها هم کاملا تازه بود. انگار همین امروز درست شده بود. حدود یه ربع بعد ارژنگ از در ورودی سالن نشیمن وارد شد. –سلام به دخترای خوشگلم. تا منو دید با اون لبخند خنده دارش اومد سمتم و گفت به به خیلی خوش اومدید کتایون جان. بلند شدم و به رسم ادب بهش دست دادم. اما منو به سمت خودش کشید و دوتا بوس از دو طرف صورتم کرد. –ببخشید اگر معطلتون کردم. یه کاری بود که باید بهش میرسیدم. آرتمیس بابا چرا نگفتی رویا از خانم ها پذیرایی کنه؟ من گفتم نه مرسی خیلی ممنون. پذیرایی کامل و به اندازه بود. تیپ مردونه مرتبی داشت. شلوار پارچه ای مشکی کاملا اندازه و خیلی مرتب با کفش های ورنی سیاه و سفید و پلیور یقه هفتی و زیرشم پیرهن و کروات. گوشیش زنگ خورد و گفت ببخشید من این رو جواب بدم خدمتتون میرسم. وقتی از سالن بیرون میرفت گوشیش رو جواب داد. کلا لحن حرف زدنش هم با اینکه تن صدای مخملی و خوبی داشت اما خنده دار بود. از اون تیپ آدم هایی بود که کودک درونشون هنوز به شخصیتشون غالبه. آرتمیس گفت کتی میخوای خونه رو نشونت بدم؟ -باشه بعد. ارژنگ خان الان برمیگرده. –نه بابا الان میخواد یه ساعت با تلفن صحبت کنه و سرش یه جای دیگه گرم میشه. مهدیس گفت یادش نره ما اومدیم. خندیدم و گفتم خب اگر اینجوری که میگی اوکی بدم نمیاد یه دوری بزنم. با آرتمیس رفتیم طبقه بالا. طبقه سوم مثل یه خونه کاملا مستقل بود. برعکس دو طبقه پایینی خیلی فضای موزه نداشت اما لوازمی که چیده بودند هم همگی فوق العاده لاکچری و گرون قیمت بودند. کلا سبک طبقه بالا کاملا مدرن بود. حتی تابلو هایی که هم که روی دیوارها آویزون بود همگی به سبک های اکسپرسیونیسم و سورئال و مینیمال و این جور چیزا بود. اما قسمت جذابش یه استخر شیشه ای فوق العاده بود که ویوش کامل رو به کل لواسون بود و از توی خونه شروع میشد و تا لب تراس ادامه داشت. زیاد بزرگ نبود و حدود چهل پنجاه متری میشد. همینطور یه تراس خیلی بزرگ داشتند که مثل یه حیاط میموند. اصطلاحا رووف گاردن درست کرده بودند و یه مینی بار و باربی کیو کلی لوازم پذیرایی داشت. گرمایش اون تراس هم جوری بود که توی اون سرمای کشنده با اون لباسای کم سر سوزنی احساس سرما نمیکردی. از لب تراس به پایین نگاه میکردم. حیاطشون از اونجا کامل دیده میشد. شمشادها رو مثل دیوار مرتب کرده بودند و وسط حیاط هم یه آب نمای بزرگ بود. راستش به راحتی نمیشد باور کرد همچین خونه ای توی ایران باشه. دارندگی و برازندگی. شاید اگر خود ارژنگ میخواست توضیح بده کلی از دیزاین و متریال خونه واسم تعریف میکرد اما آرتمیس خیلی توجهی نداشت. مهدیس گفت ناهار کجا میخوریم؟ -همون سالن غذا خوری دیگه. واسه چی؟ -نمیشه اینجا ناهار بخوریم؟ خیلی منظرش عالیه. مهدیس دقیقا حرف دل منو زد. منم نظرم همین بود اما روم نمیشد که یجا دعوت شدم تعیین تکلیف کنم. –نمیدونم. اینجا اوکیید به رویا میگم همینجا ناهار رو آماده کنه. به سمت بار رفتم. ردیف بالا همه شیشه های مشروب کریستالی بدون برند بود. احتمالا دست ساز بودند و ردیف پایین هم چند شیشه شراب. آرتمیس گفت کتی اگر میخوای بردار بریز. فکر کن اینجا خونه خودتونه. مهدیس با پوزخند گفت مثلا ما مهمونیما. تو باید بهمون تعارف کنی. آرتمیس با خنده رفت پشت بار و با اون قد کوتاه به زور قد کشید و یه شیشه از مشروب های بالا رو برداشت. و دوتا شات برای منو مهدیس ریخت. مشروبش مزه شدیدا تندی داشت و منم سک یه نفس سرکشیدم. مهدیس هم خورد گفت اوغ خیلی سلیقت توی مشروب افتضاحه آرتمیس. آخه ویسکی اسکاچ؟ آرتمیس با تعجب گفت آخ ویسکیه؟ ببخشید نفهمیدم. فکر کردم مارتینیه. من گفتم ولش کن مرسی خوب بود. خودت نمیخوری؟ -نه الان توی مودش نیستم. مهدیس گفت این زیاد با مشروب حال نمیکنه اما عوضش براش گل بیار انقدر میزنه که پاره بشه. آرتمیس خیلی جدی گفت هیس یهو بابام میاد میشنوه. –عه مگه نگفتی ارژنگ همه چیزو میدونه. –گل رو نمیدونه دیگه. پشت به مهدیس رو به منظره زمستانی لواسان وایساده بودم و به منظره زیبایی که بود نگاه میکردم. فکر کن هر روز صبح بلند بشی و از پنجره همچین منظره زیبایی رو ببینی. خب مشخصه چقدر روزت با انرژی شروع میشه تا با یه منظره از ساختمون روبرویی و کلی سر وصدا و بوق و کثیفی هوا. متوجه شدم مهدیس داره همینطور از من عکس میگیره. برگشتم و چندتا هم از اینور گرفت. دو سه تا هم باهم گرفتیم. –نمیدونم چجوریه که هر مدلی ازت عکس بگیرم بازم عالی میوفتی. نه آرتمیس؟ خوب نمیشه عکساش؟ -آره. کتی واقعا خوش عکسه. باید مدل میشدی. واقعا خوش عکسم و از همون بچگی توی عکس هام با بقیه کلی فرق داشتم تا به امروز. نمیدونم شاید چون خوش چهره و خوش استیل هستم تاثیر داره. ارژنگ اومد بالا و آرتمیس بهش گفت که تصمیم داریم اینجا ناهار بخوریم. اونم کلی استقبال کرد.
رویا میز بالا رو آماده کرد و وسائل رو آورد بالا. ارژنگ گفت به شهروز بگو این منقل رو راه بندازه خودم کباب رو درست میکنم. چنجه و جوجه رو روی اون منقل حاضر کرد. مهدیس و آرتمیس اون طرف داشتند از خودشون عکس میگرفتند. من نشسته بودم کنار میز و ارژنگ کباب ها رو حاضر میکرد. گیلاس شرابم رو کم کم مزه میکردم و میخوردم. –خب چه خبرا؟ خوب هستید شما؟ -ممنونم به لطف شما. –آرتمیس جان خیلی از شما تعریف میکنه. –لطف داره. بیشتر بخاطر رابطه نزدیکش با مهدیسه. –اون که بله اما کلا مگه میشه شما رو دوست نداشت؟ یه تیکه چنجه از سر سیخ بهم تعارف کرد که مزه شرابم کنمش. برداشتم و گفتم مرسی. گوشتش انقدر نرم بود که توی دهن آب میشد و فوق العاده خوش طعم. –این کباب ها رو با دستور مخصوص خودم آماده کردم. –باریکلا. آشپزیتون هم خوبه پس. –حالا هنوز اصل کاریه مونده. –راستی جای آنا خانوم خالی نباشه. –نه بابا اونکه الان حسابی بهش خوش میگذره. یهویی ارژنگ رو به آرتمیس گفت به آرزو زنگ زدی بیاد؟ آرتمیس از اون ور جواب داد که بهش تکس دادم گفته میرن کوه نوردی تا برگردن شب میرسند. من گفتم حیف شد. دلم براش تنگ شده بود. –جدیدا خیلی کمتر بهمون سر میزنه. آرتمیس میگفت با شما رابطه خوبی داره. فکر کردم بخاطر شما امروز میاد. –راستش منم دو هفته ای هست ندیدمش. توی رفتار ارژنگ خیلی هول بازی دیده نمیشد. هرچند واقعا هیز بود چشمش همش روی چاک سینه ها و گردنم بود اما بازم بقول آرتمیس مثل یه جنتلمن واقعی رفتار میکرد. شایدم نمیخواست جلوی آرتمیس سوتی بده. بلند شدم و رفتم دوباره سمت لبه تراس و درحالی که گیلاس شرابم دستم بود به منظره نگاه انداختم. گیلاس رو روی لبه تراس گذاشتم و یکمی خم شدم. –اینجا واقعا قشنگه. جوابی نداد. چند لحظه توی اون حالت بودم که یهو صدای آرتمیس از پشت سرم اومد که با حرص گفت بابا. ندیدم داره چیکار میکنه اما از اینکه جوجه ها یکمی سوخته بود میشد فهمید که زل زده بود به کون من که توی اون لباس دل و هوش از هر مردی میبرد. مهدیس آروم بهم گفت حالا بذار ناهار رو درست کنه بعد هرکاری خواستی باهاش بکن. بهش یه لبخند زدم و گفتم حالا مونده هنوز.
ناهار فوق العاده خوب بود. ماهی سفید با سبزی و ادویه های مخصوص گریل شده که واقعا خوشمزه بود. در کنارش چنجه و جوجه هم بود که خود ارژنگ با باربی کیو توی تراس درست کرد. در کنار غذا هم یه شراب خوش خوراک و عالی سرو کردند که حسابی با کباب بهمون چسبید. ارژنگ کلی چوس نمک بازی در میاورد و کسشعر میگفت که ماها رو بخندونه. منم به زور به جوک های بی مزه و شوخی ها لوسش میخندیدم که توی ذوقش نخوره. چقدر هم با اعتماد به نفس رفتار میکرد که انگار بهترین کمدینه. ولی یه چیزی که خیلی واسم جذاب بود رفتار خودمونی و کاملا ساده و بی آلایشش بود. مثل آرتمیس حتی سر سوزنی توی صحبت هاش فخر فروشی نداشت و برعکس زنش و خانواده مسخرش هی دارایی هاشون و اصل نسبشون رو به رخ نمیکشید. یهو مهدیس گفت حالا من یکی بگم؟ یارو زنش میره ایتالیا از اونجا بهش زنگ میزنه عزیزم سوغاتی برات چی بیارم؟ شوهرش میگه یه دختر موبور چشم آبی خوشگل. وقتی زنش برمیگرده شوهره میگه سوغاتی من کو؟ زنه میگه عزیزم توی راهه. نه ماه صبر کن تا بیاد. ارژنگ خیلی کیری بلند زد زیر خنده. خنده هاش انقدر مسخره و با صدای بلند بود که حسابی روی مخ میرفت. منو آرتمیس هم میخندیدیم. مهدیس گفت خلاصه ارژنگ خان شما به آنا جان سفارش سوغاتی ندی که یهو برات یه دختر تایلندی میاره ها. ارژنگ اول شوکه شده به مهدیس نگاه کرد و بعد از خنده ترکید. منو آرتمیس خیلی جدی به مهدیس نگاه کردیم. تازه فهمید چه سوتی بدی داده. اومد سوتیش رو جمع کنه گفت منظورم واقعیش بودها. یه وقت فکر بد نکنید. آرتمیس گفت نمیخواد درستش کنی. بیخیال. جدی جدی مهدیس دیگه زبونش دست خودش نیست. هر کسشعری رو هرجا میگه. دوباره یکم که گذشت ارژنگ شروع کرد به کسشعر گفتن. مسخرگیش بیشتر این بود که خودش بیشتر از بقیه به حرفاش میخندید. اونم با صدای نکره و گوش کر کن. من که نزدیک بهش نشسته بودم داشتم کلافه میشدم. بیچاره آنا این یه مورد رو استثنائاً حق داره. فکر کن یکی بیست چهار ساعته دم گوشت کسشعر بگه و کیری بخنده. ارژنگ شروع کرد به تعریف کردن یه خاطره از سفر چند سال پیش که با خانواده رفته بودند لس آنجلس پیش بردارش. اونجور که میگفت اون موقع آرتمیس خیلی کوچیک بود و هنوز مدرسه نمیرفت. -یه روز خان داداش ما گفت ارژنگ خانم بچه ها رو بپیچون بریم ساحل. من گفتم ساحل اوکیه اما چرا خانم بچه ها رو بپیچونم؟ -گفت پسر آدم عاقل که ساندویچشو نمیبره رستوران بخوره. دیگه منم گفتم هم فاله هم تماشا. همونجا محو تماشای زیبایی های طبیعت ساحل لس آنجلس بودیم که یهویی نمیدونم آنا از کجا سبز شد. مهدیس گفت اوه اوه چه بد شانسی. راستی ساحل اونجا خیلی قشنگه؟ -آره دختر گلم. باید ببینی. البته نمیدونم برای خانم ها هم این حسو داره یا نه؟ -آهان پس ازاون ساحل هاییه که همه با بیکینی هستند. -آره دیگه. خلاصه مونده بودم چیکار کنم. فقط به ذهنم رسید سریع شیرجه زدم روی شنهای ساحل و دمر خوابیده بودم. انگار دارم آفتاب میگیرم. اونم کی دم غروبی. ایرج هم یه مجله پیدا کرده بود و گرفته بود جلوی صورتش که آنا رد بشه بره. گفتیم خداروشکر خطر رفع شد که نمیدونم یکی از دوست دخترهای ایرج از کجا پیداش شد و بدو بدو اومد سمتمون و با لهجه بلند جیغ میزد ایرج ایرج. مهدیس در حالی که میخندید گفت آخرش چی شد؟ آنا دیدتون؟ -نه اما بدجوری هول کرده بودیم. تا شبش استرس داشتم که نکنه آنا منو دیده باشه. آرتمیس گفت خوبه حالا بابا جان نمیخواد از شیرین کاری هاتون با عمو ایرج بگید. من گفتم چجوری آنا هم اون لحظه اونجا بوده؟ -ساحل نزدیک خونه ایرج بود. اومده بود با پنه لوپه قدم بزنه. آرتمیس گفت پنه لوپه زن عمو ایرجه. مهدیس با شیطنت گفت چه باحال. پس خان داداشتون هم مثل خودتون شیطونه. ارژنگ گفت اون که بدتر از منه. زن به اون خوشگلی و خوش هیکلی داره بازم کلی دختر دور و برشه. آرتمیس جدی به ارژنگ گفت بابا!! مهدیس گفت عه چیکار داری فاز منفی میدی هی؟ اصلا کار درست رو شما میکنید. والا آدم باید از زندگیش لذت ببره. بعدشم مگه آدم خونشون اجاق گاز داره رستوران نمیره؟ ارژنگ خان فقط شما درک میکنید من چی میگم. آدم باید خوش بگذرونه و حال کنه. مگه چند سال همش زندست؟ ارژنگ گفت آره بخدا حرف درست رو میزنی. -میگم شما خیلی خوب درک میکنید. قشنگ مشخصه از روی تجربه میگیدا. میخواستم یجوری به مهدیس حالی کنم که بهتره سکوت کنی و ادامش ندی. این یارو که پاک کسخله. تو هم بدتر از اون. به خاطرات سکس هاشون نرسه خوبه. پامو به آرومی دراز کردم و به پای مهدیس رسوندم و با نوک انگشت های پام از زیر میز ساق پاشو لمس کردم که متوجه من بشه. بهم نگاه کرد و یه لبخند از روی سادگی زد. وقتی میخواستم پامو جمع کنم انگار ارژنگ هم پاشو زیر میز دراز کرده بود و لم داده بود. بدون اینکه متوجه باشم ساق پام به پاش کشیده شد. بی اختیار یهویی بهش نگاه کردم. در حالی که گیلاس مشروبش رو روی لباش میذاشت با لبخند شیطنت آمیزی بهم نگاه میکرد. منم جوابشو با یه لبخند منظور دار دادم. صحبت هامون همینطوری ادامه پیدا میکرد و ارژنگ هم کلی از خاطراتش واسمون گفت که خیلی توجهی به حرف هاش نداشتم. بیشتر توی این فکر بودم که چطور به ارژنگ کرم بریزم. ارژنگ سمت راست من نشسته بود و روبروی من آرتمیس و سمت راستش هم مهدیس بود. دور یه میز گرد هشت نفره نشسته بودیم. وسط صحبت های ارژنگ به آرومی روی پامو به ساق پاش کشیدم و در حالی که منظره بیرون نگاه میکردم بی تفاوت داشتم با پام ساق پاشو از روی شلوار نوازش میکردم. ارژنگ که وسط صحبت بود یهویی یه نفس عمیق کشید و زیر چشمی یه نگاه شهوتی طور بهم انداخت و سعی کرد خیلی ریلکس به ادامه حرفش برسه. همون لحظه گوشیم رو در آوردم و به مهدیس تکس دادم ارژنگ رو به حرف بگیر. از روی اپل واچش پیامم رو خوند و بهم یه چشمک زد. -خب ارژنگ خان اون خاطره سفر مالزیتون رو یه بار دیگه میگید؟ ارژنگ هم که علاقه مند به اینکه هی خاطره کسشعر تعریف کنه شروع کرد با آب و تاب حرف زدن. -آره اون سری که رفته بودیم مالزی هر روز مثل دوش آب بارون میبارید. اصلا نمیشد بیرون رفت. ما هم ... من جوری که مثلا حواسم نیست با نوک انگشت های پام همینطور مدام ساق پاشو نوازش میکردم. به جایی رسیده بود که ارژنگ نمیتونست تمرکز کنه چجوری ادامش رو بگه. مهدیس گرفته بود قضیه چیه. به سختی خودش رو کنترل میکرد که تابلو نخنده. هرچی ارژنگ سعی میکرد خلاصه کنه مهدیس نمیذاشت و یجوری داشت با سوال هاش مجبورش میکرد که کامل توضیح بده که هیچ راه فراری نداشت. همش منتظر بودم که پاشو بکشه عقب اما انگار گیر کرده بود و نمیدونست از این لذت فوت جابی که بهش میدادم بگذره یا خطر تابلو شدن پیش دخترا رو به جون بخره. چند بار با انگشت شستم ساق پای لاغرش رو نوازش میکردم و حتی با انگشت ها پام یه نیشگون خیلی خفیف از توی صندلم از ماهیچه ساق پاش میگرفتم. وقتی اینکار رو میکردم صحبت کردنش سخت تر میشد و در عین حال مهدیس بیشتر میخندید. تا اینکه به قسمت خنده دار خاطرش رسید و مهدیس دیگه خودشو کنترل نکرد و از خنده سرخ شده بود. آرتمیس با تعجب به مهدیس نگاه میکرد و گفت انقدرها هم خنده دار نبود. مهدیس از شدت خنده نمیتونست حرف بزنه. منم ریز میخندیدم و گفتم آخه ارژنگ خان خیلی بامزه تعریف میکنه. ارژنگ که هم از فوت جاب و هم از تعریف من خر کیف شده بود با لبخند مسروری گفت شما لطف دارید.
 
     
  
 
#202   Posted: 6 Jul 2020 23:43


 1 Star

ارسالها: 883
بعد ناهار توی همون تراس اونور استخر روی کاناپه های راحتی نشسته بودیم. رویا با چایی و دسر ازمون پذیرایی میکرد. بعدش هم یه قلیون بلند با تنه چینی و برنزی در حالی که سرش به جای سری یه آناناس نصفه گذاشته بودند رو آورد بالا و خودشم ایستاده شلنگ قلیون رو گرفت دستش و چندتا کام گرفت ازش که اصطلاحا به کام بیارتش. بعد شلنگ قلیون رو به ارژنگ داد و ارژنگ هم بلافاصله به سمت من تعارف زد. -کتایون جان بفرمایید. -مرسی من قلیون نمیکشم. -اینو امتحان نکنی از دستت رفته ها. مهدیس گفت نه ارژنگ خان مامانم اهل قلیون نیست. ارژنگ به سمت مهدیس تعارف زد و مهدیس هم گفت نه مرسی بفرمایید. توی اون فضای فوق العاده بعد یه ناهار عالی دلم خیلی سیگار میخواست. داشتم فکر میکردم توی کیفم باشه اما یادم افتاد دیشب توی مسیر برگشت از کردان توی ماشین جا موند. اه حیفش. دخترا شیلنگ قلیون رو گرفته بودند و به نوبت میکشیدند. آرتمیس چندتا حلقه خیلی قشنگ پشت سر هم داد و بعد داد به مهدیس. -ببینم بلاخره یاد گرفتی یا نه؟ مهدیس چند بار امتحان کرد تا اینکه شانسی یه حلقه با دود درآورد. جوری ذوق کرده بود که انگار به چه موفقیت بزرگی دست پیدا کرده. -مامان ببین بلاخره تونستم. کسخل خان ارژنگ هم گفت آفرین مهدیس جان. بلاخره پشت کارت جواب داد. آدم با تلاش و پیگیری هر کاری میتونه انجام بده. انقدر حرفش کسشعر بود که نفهمیدم تشویق کرد یا رید به مهدیس با این حرفش. مهدیس شلنگ قلیون رو به طرفم گرفت و گفت مامان یه امتحان بکن. خیلی خوبه. از اونجا که بدجوری نسخ سیگار شده بودم تصمیم گرفتم واسه دومین بار توی زندگیم تجربش کنم. شلنگ رو گرفتم و یه کام سبک از قلیون گرفتم. مزه خیلی خوبی میداد. درست مثل یه اسموتی بود. اما نمیدونم چرا حس میکردم گلوم رو میزد. کام دوم سرفم گرفت. شلنگ رو به ارژنگ دادم. ارژنگ بهم گفت چطور بود؟ -خیلی طعمش عالیه اما راستش من کلا قلیونی نیستم. آرتمیس گفت میخوای بگم رویا سیگار بیاره؟ ارژنگ گفت عه چرا زودتر نگفتید. الان بهش میگم. من گفتم نه مرسی. ارژنگ یه کام گرفت و بعدش دست برد به سمت وسطای تنه قلیون و گفت انبرش کو پس؟ آرتمیس گفت داره میسوزه؟ ارژنگ با سر تایید کرد. آرتمیس رو به مهدیس گفت بیا بازم زدی سوزندیش. -چرت نگو تا الان که خوب کام میداد. یه لحظه ترسیدم که یهو مهدیس باز مامان آرتمیس رو فحش کش کنه. خوبه باز حداقل حواسش بود ارژنگ اینجاست. ارژنگ با گوشیش رویا رو گرفت و گفت بیا بالا. باکس سیگار رو هم بیار. رویا اومد و یه جعبه چوبی خیلی شیک رو که توش سه ردیف سیگار برگ توی سه سایز کلفت متوسط و باریک به اندازه یه سیگار معمولی بود گذاشت روی میز. ارژنگ در جعبه رو باز کرد و به سمت من تعارف کرد. -بفرمایید. از بوی تنباکوی تازه ای که از جعبه به مشامم میخورد خیلی خوشم میومد. یه نخ از اون باریکاش برداشتم و پشت لبم زیر بینیم کشیدم. بیشتر هیجان زده شدم چون درست بوی همون سیگارایی رو میداد که آرزو برام آورده بود. با ذوق گفتم وای از ایناست که توی واین خوابوندن؟ ارژنگ با سر تایید کرد. تا سیگار رو روی لبام گذاشتم ارژنگ خیلی فرز باکس چوبی رو روی میز گذاشت و از جیبش یه فندک زیپو طلایی در آورد و برام روشن کرد. چقدر سیگارش ملو و خوب بود. با اینکه سیگار برگ به نسبت سیگار معمولی خیلی سنگین تره اما این مدل سیگارها اصلا اینجوری نیست. رویا یکمی به قلیون ور رفت و بعد رفت پایین. چند دقیقه بعد با یه سینی با چهارتا لیوان بزرگ برگشت بالا که سه تاش موهیتو با مشروب بود و یکیش هم یه لیوان بزرگ با دسته مشتی پر آبجو که روش کلی کف کرده بود. ارژنگ آب جو رو برداشت و ماهم هرکدوم یه لیوان از موهیتو ها رو. یه لحظه رویا پشت به من خم شد تا به مهدیس تعارف کنه. کونش توی اون دامن چه نمایی داشت. به جرات یکی از خوش تراش ترین کون هایی بود که توی زندگیم دیده بودم. حاضرم شرط ببندم ارژنگ تاحالا هزار بار این کونو گاییده. یهویی مهدیس با ذوق گفت عه داره برف میباره. آخ جون. همونطور که از صبح معلوم بود امروز احتمالش زیاد بود که برف بگیره. مخصوصا اینجا که توی ارتفاعه. مهدیس بلند شد رفت اونطرف و آرتمیس هم دنبالش رفت و کلی با ذوق و شوق دخترونه شروع کردند به عکس گرفتن. هر لحظه منظره اونجا فوق العاده تر میشد. مخصوصا با این سیگار اعلا و نوشیدنی خوبی که الکلش گیرایی خودش رو داشت و کاملا ملو شده بودم. اگر این ارژنگ نبود همین الان لخت میشدم و میرفتم توی استخر و اونجا به اوج خوشی میرسیدم. توی اون حالت که نشسته بودم پای چپم رو گذاشتم زمین و پای راستم رو انداختم روی پای چپم. چاک کنار لباسم کنار رفته بود و کامل ساق پام رو پیشش لخت کرد بود. با یه حسرت خاصی به پام نگاه میکرد. اشتباه نکنم فتیش پا هم داره. موبایل ارژنگ زنگ خورد. جواب داد و شروع کرد به صحبت کردن در مورد کارش. بلند شدم و رفتم کنار نرده ها و روی نرده تراس خم شدم. اولش بی توجه به ارژنگ از دیدن اون منظره کیف میکردم اما وقتی متوجه شدم که دیگه صدای ارژنگ نمیاد حدس زدم که باز قفل کون من شده. گوشام رو تیز کردم ببینم چی میگه. -حمید جان بهت زنگ میزنم. قطع کرد و اومد کنارم. -واقعا خوش بحاتون. اینجا عالیه. -قابل شما رو نداره. هر وقت دوست داشتید بیاید. ما خوشحال میشیم. -از این استخر استفاده میکنید؟ -بعضی وقت ها. میخواید الان اوکیش کنم؟ -الان؟ آخه بعد ناهار اذیت میشیم که. -پس باید عصر بیایم. -حالا باشه بعدا. -با یه دست اسنوکر چطورید؟ -اسنوکر؟ آخه بلد نیستم. -اگر دوست داشته باشی میتونم یادت بدم. -بدم نمیاد یه امتحان کنم. باهم راه افتادیم به سمت پایین. توی مسیر سریع به مهدیس پیام دادم که فعلا حواست به آرتمیس باشه هر وقت پیام دادم بیاید پایین. جواب داد کجا؟ وقتی رسیدیم به اتاقی که میز اسنوکر اونجا بود گفتم اتاقی که میز اسنوکر هست. حواست باشه حتما تا پیام دادم زود بیای.
یکی از اتاق های طبقه دوم رو مخصوص بازی درست کرده بودند. یه میز اسنوکر خیلی شیک و قشنگ و درکنارش یه میز کوچیکتر برای ایت بال بود که روکش میز یا اصطلاحا ماهوتش آبی رنگ بود. توی اون اتاق یه میز پوکر و میز رولت هم داشتند و روی دیوار یه دارت هم بود. همچین چیزی رو فقط تاحالا توی کاخ نیاوران شاه دیده بودم. به قول سعید سکویی پدر سگا شما از کجا اومدید که اندازه شاه پول دارید. هرچی فکر میکنم امکان نداره همه این پول از مال و املاک پدری آنا باشه. قطعا بیزینسی که ارژنگ میکنه خیلی درامد داره. شاید بعدا بشه یجوری بهش کانکت شد و باهاش همکاری کنیم. توپ یا شارهای روی میز خیلی مرتب از قبل چیده شده بود و همه چیز آماده بود. ارژنگ از کمد کنار دیوار دوتا چوب برداشت و یکیش رو من داد و شروع کرد راجب قوانین بازی توضیح دادن. ضربه اول رو خودش زد و کل توپ ها رو پخش کرد. بعد به من گفت چطوری باید دستم رو بذارم و افه بگیرم. بعد چندتا ضربه بلاخره یاد گرفتم چجوری باید به توپ سفید یا پیتوک ضربه بزنم. حالا اینکه کجا میرفت بماند. خودش که انقدر حرفه ای بازی میکرد که هرچی میزد درجا میوفتاد توی سوراخ. اومدم یه دونه بزنم که سر چوب از کنار پیتوک سر خورد. -کتایون جان باید حالت بدنت رو درست بگیری. تو که چپ دستی پای راستت رو تکیه گاه کن. اون حالت شدم و گفتم الان درسته؟ اومد پشتم و خودشو بهم چسبوند و دستش رو گذاشت رو دستم. قشنگ کل بدنش در تماس با بدنم بود و دم گوشم میگفت اینجوری کتایون جان باید بزنی. همون رو زدم و یه شار قرمز که دم سوراخ بود خیلی شانسی افتاد. ارژنگ واسم دست زد و گفت آفرین داری راه میوفتی. -آره دیگه کم کم دارم حرفه ای میشم. همشو تا آخر میکنم توی سوراخ. ارژنگ با اون فیس خنده دارش و اون سیبیلای مسخره ترش خط لبخندش بیشتر شد. نوبت ارژنگ بود که بزنه. روبروش اینور میز وایساده بودم و به چوب جوری تکیه داده بودم که یه قسمتی از بالای چوب درست افتاده بودم بین سینه هام. ارژنگ وقتی افه گرفته بود که بزنه یه نگاه پر از شیطنت و شهوت بهم انداخت و یه شار دیگه رو انداخت. به حالت سه رخ جلوش وایسادم و درحالی که هنوز به چوب اسنوکر تکیه داده بودم تا اونجا که میشد به بدنم انحنا دادم و کون دیوونه کننده ام رو بیرون دادم که به اوج شهوتش برسه. ارژنگ چندتا شار دیگه هم انداخت. -ماشالا خوب همشو توی سوراخ میکنیدا. -دیگه کتی جون ما اینیم. دوتا دستم رو روی میز گذاشتم و خم شدم تا قشنگ چاک سینه هام رو تا ته ببینه. بعد با لحن خیلی شهوتی گفتم البته که اینکاره ای. هرکسی مثل تو نمیتونه توی سوراخها بندازه. ارژنگ بیشتر و بیشتر داشت حشری میشد. آخر یدونه ارژنگ زد و نیوفتاد. بیشتر شارهای قرمز افتاده بود و سه تا دونه گوشه میز مونده بود. من اول خواستم یه رنگ دیگه بزنم اما ارژنگ گفت باید قرمزها رو بزنی اول. پیتوک درست وسط میز بود و اصلا دستم نمیرسید. یه چوب دیگه که سرش یه بعلاوه بزرگ برنجی بود بهم داد و گفت بیا با رست بزن. من بلد نبودم و ارژنگ یادم داد چجوری ازش استفاده کنم. اما با این حال با اون رست هم انقدر فاصله پیتوک زیاد بود که به راحتی نمیتونستم بهش برسم. هرچی هم خم شدم بازم نمیرسید. ارژنگ اومد پشت سرم و گفت میخوای بیشتر برو روی میز. -آخه میز چیزیش نشه. -نگران نباش. کاملا قرص و محکمه. دستشو گذاشت پشت کمرم و تا اونجا که میشد روی میز خمم کرد. مجبور شدم یه پام رو بیارم بالاتر تا بیشتر خم بشم. ارژنگ گفت بذار کمکت کنم. خم شد و پایی که بلند کرده بودم رو گرفت و کمکم کرد که بیارمش روی میز. مطمئنم این کار رو کرد که بتونه زیر لباسم رو راحت ببینه. منم از قسمتی که لباسم چاک داشت گرفتم و بالا زدم که مثلا دست و پا گیرم نباشه و یه قسمتی از کونم کامل جلوش لخت شده بود. به محض اینکه زدم دست ارژنگ رو درست روی قسمت لخت کونم حس کردم. وقتی برگشتم به سمتش با چشمای کاملا خمار و کیر شق شده توی شلوار پارچه ای درست کنارم بود. -وای خیلی سخت بود عرقم در اومد. -آره اینجا هم خیلی گرم شده. خیلی بازیش هیجان داره نه؟ -فقط بازی هیجان داره؟ -چون همبازی شمایی هیجانش بی نهایته. خب وقت اجرای برنامه اصلیه. بدون اینکه ارژنگ بفهمه به مهدیس پیام دادم سریع بیا. -ارژنگ خان. -همون ارژنگ خالی رو بگی راحت ترم. -باشه عزیزم. ارژنگ. یه بار دیگه میگی چجوری باید افه بگیرم؟ -حتما. یه بار دیگه به اون حالت شدیم و از پشت کامل بهم چسبید. کیرش رو دیگه کامل روی کونم حس میکردم. یه تکون ریز به خودم دادم و یه ناله کوچیک کردم که نفس داغ و سنگین ارژنگ کاملا پشت گوشم رو سوزوند. وقتی برگشتم به فاصله چند سانتی متری صورتش بودم. چشماش فوق العاده خمار شهوت بود و منم با شیطنت و لوندی خاصی نگاهش میکردم. -نمیخوای بزنی؟ -بازی تمومه تو بردی کتایون. -فکر میکردم وقتی همه توپا توی سوراخ بیوفته بازی تمومه. چوب اسنوکر رو از دستم گرفت و روی میزی گذاشت و گفت وقتشه بریم سر بازی هیجان انگیز تر. با چوب و شار و سوراخ بهتر. رسما میخواست منو دعوت به سکس کنه. فضای اونجا هم بدجوری حشریم کرده بود اما منتظر یه اتفاق دیگه بودم. درست لحظه ای که چشماش رو بست و صورتش رو آورد سمت صورتم که لبام رو ببوسه دستم رو به آرومی گذاشتم روی سینه اش و گفتم نه. چشماش رو باز کرد و با حسرت گفت چرا؟ -آخه میترسم دخترا بیان. -نگران نباش عزیزم. اینبار بدون مقاومت گذاشتم بیاد سمتم و همون لحظه در اتاق باز شد و آرتمیس و مهدیس اومدند تو. من که آماده بودم سریع خودم رو عقب کشیدم. آرتمیس با تعجب گفت شما کی اومدید اینجا؟ مهدیس هم گفت عه نامردا داشتید تنهایی بازی میکردید؟ ارژنگ بیچاره سعی میکرد حالتشو و مخصوصا اون کیر شق کردش که داشت شلوارشو جر میداد رو مخفی کنه اما از دید مهدیس مخفی نموند. مهدیس گفت اووف چقدر اینجا گرمه. ارژنگ هم که حسابی عرق کرده بود گفت آره من برم ببینم چرا چیلر ها خنک نمیکنه. سریع از اتاق رفت بیرون. مهدیس همش با خنده و شیطنت بهم نگاه میکرد. بعد چوب رو از روی میز برداشت و گفت آرتمیس بچین بازی کنیم. -بلد نیستی هر بار میبازی جر میزنی. -حالا میبینیم. آرتمیس از توی سوراخ ها شارها رو در میاورد. مهدیس آروم بهم گفت بعدا باید همه چیزو برام تعریف کنی.
به بهانه اینکه باید برم دستام رو بشورم و بدنم رو که یکمی عرق کرده بود مام بزنم از اتاق اومدم بیرون. انتهای راهرویی که اتاق ها بود یه در دیگه بود. فکر کردم اونجا باید دستشویی باشه اما نور گیر و راه پله اضطراری بود. دوست داشتم اینور رو هم ببینم به کجا میرسه از پله هاش اومدم پایین. رسیدم به یه جایی مثل نورگیر پشت آشپرخونه. وای توی آشپزخونه چی میدیدم. ارژنگ اینور کابینت ها شلوارش رو کشیده بود پایین و رویا روی پاهاش نشسته بود و داشت واسش ساک میزد. خیلی هم حرفه ای میخورد. راحت کیر ارژنگ رو چند بار تا ته توی حلقش فرو کرد و در آورد. ارژنگ در حالی که چشماش بسته با شهوت میگفت بنازم به این لب و دهن که همیشه کارم رو راه میندازه. رویا کیر ارژنگ رو از دهنش بیرون کشید و در حالی که با دست میمالیدش گفت توهم که هروقت کیرت به سنگ میخوره زود میای سراغ من. خب یکم صبر میکردی میومدم تو اتاقت؟ -شیطون تو هم هوس کردیا. -نه به اندازه تو. -آخ من که بدجوری هوس کون دارم. رویا از روی زمین بلند شد و پشت به ارژنگ زیپ پشت دامنش رو باز کرد و با شلوارش تا زیر زانوش کشید پایید و روی زمین قمبل کرد. -بگو کی هوس نداری. بدو تا نیومدند پایین. -نگفتم که الان. خوشم میاد ازت همیشه آماده به خدمتی. رویا برگشت و دوباره شروع کرد به ساک زدن کیر ارژنگ. من تمام این صحنه های رو از بالای پله ها از زاویه بالای سرشون از لای پنجره کوچیک باز میدیدم. چند لحظه بعد ارژنگ با چندتا آه توی دهن رویا ارضاء شد. من از پشت سر ارژنگ میتونستم صورت رویا رو ببینم که دهنش رو باز کرد و آب کیر ارژنگ رو توی دهنش بازی داد و بعد دهنش رو بست همشو غورت داد و بعد دهن خالیشو به ارژنگ نشون داد که تا آخرش رو خورده. ارژنگ با دستاش صورت رویا رو نوازش میکرد و شستش رو توی دهنش گذاشت. اونم شروع کرد به مکیدن انگشتش. -آخ تو اگر نبودی منو آنا میخواستیم چکار کنیم؟ با خنده گفت خب یکی بهتر از منو میاوردی. آنا خانم که همیشه سر من غر میزنه و میگه یه توله سگ بهتر از من لیس میزنه. اینقدر این حرف برام عجیب بود که شک کردم درست شنیده باشم. یعنی رویا هم به ارژنگ با دهنش سرویس میده و هم به آنا؟ -زیاد جدی نگیر. میدونم همیشه ازت راضیه. هم از تو و هم از شهروز. -نباشه چیکار کنه؟ کدوم کلفت و نوکری اینجوری سرویس میدن که ما میدیم. -خوبه حالا توهم. دو کلمه نمیشه ازت تعریف کرد زود پر رو میشی. من برم بالا ببینم چجوری میشه دخترا رو پیچوند. رویا خندید و گفت آخی طفلکی. بدجوری توی کفه این زنه ایا. -بابا تو که نمیدونی چه لوندیه. این همه دختر و زن باهاشون بودم این یکی یه دونست. خوبم راه میده. فقط حیف که دخترا مزاحمند. اما مطمئن باش آخر باهاش سکس میکنم. توی دلم خندیدم و گفتم ارژنگ خان حالا حالاها باید نبالم بدویی. ارژنگ از آشپزخونه اومد بیرون و منم سریع برگشتم بالا. صدای دخترا از توی اتاق بیلیارد میومد که جیغ و داد میکردند. یهویی مهدیس با صدای بلند گفت مادر جنده هر دفعه با جر زنی منو میبری. -مهدیس جون به رویا میگم الان یه تشت بزرگ یخ برات حاضر کنه اون کون گندت رو بذاری توش بلکه خنک شی کمتر بسوزی. اومدم توی اتاق. -چه خبرتونه؟ -مامان این کونی همش جر میزنه. -عه کتی دروغ میگه. کلی بهش آوانس دادم بازم بیست خال بالا ازش بردم. خب به من چه بازی بلد نیستی. -وایسا همین چوب بکنم توی کونت تا دیگه واسه من شاخ بازی در نیاری. من گفتم مهدیس ساکت. الان ارژنگ میاد بالا میشنوه. -خب بشنوه. اصلا جلوی خودش آرتمیسو از کون میکنم. مهدیس چوب اسنوکر رو بین پاهاش مثل یه کیر راست نگه داشت و بدو بدو اومد سمت آرتمیس. -وایسا که کونتو پاره کنم. آرتمیس اومد پشت من که دفاع بگیره و سر چوب محکم رفت توی پهلوم. بلند گفتم آییی. مهدیس بخدا میکشمت انقدر دیوونه ای. -آخ چی شد مامان؟ -زهر مار. پهلوم سوراخ شد.
حدودای ساعت شش بود که تصمیم گرفتیم برگردیم. هنوز برف با شدت میبارید. مطمئن بودم کلی توی ترافیک میمونیم. یا باید میذاشتم نصف شب راه میوفتادم یا همین الان. هرچند الانشم دیر بود. موقع رفتن آرتمیس رو بوسیدم و گفتم عزیزم تو نمیای باهامون؟ -نه امشب میمونم فردا شب میام پیشت. ارژنگ گفت خیلی خوش گذشت. بیشتر به ما سر بزنید. موقع رفتن یه بار دیگه باهام روبوسی کرد و آروم دم گوشم گفت بازیمون هنوز نیمه تموم مونده. با خنده گفتم میز رو بچین تا بیام. تا اون موقع هم تمرین کن این بار بتونی شارهات رو توی سوراخ بندازی. –عالی هستی کتی جون. -مرسی میدونم. از همه خدافظی کردیم. شهروز زحمت کشیده بود و زنجیر چرخ های ماشین مهدیس رو بسته بود که راحت بتونیم تا خونه بریم. ولی باز بخاطر برف زیادی که اومده بود خودم نشستم پشت فرمون تا با خیال راحت به خونه برسیم. به محض اینکه از خونه ارژنگ بیرون اومدیم مهدیس سریع با ذوق آویزونم شد که مامان چی شد. یالا بگو. -عه وایسا. چرا انقدر هولی؟ -وای نمیتونم صبر کنم زود باش بگو. -کاملا حق با تو بود. ارژنگ بدجوری ضعف زن داره. حالا خیر سرش انقدر هم سکس میکنه بازم چشمش دنبال یکی دیگست. فهمیدی موقع ناهار داشتم باهاش فوت جاب میکردم؟ -دروغ میگی! یعنی قشنگ با پات کیرش رو مالیدی؟ -نه دیگه انقدر. پاشو میمالیدم. -برو بابا این که فوت جاب نیست. اما خب اونم باحال بود. آخ دهنت سرویس نمیدونی چه مادری ازم گاییده شد اون موقع. -ببخشیدا مادرت منم. -منظورم اینه که کونم پاره شد نخندم. خیلی باحال بود. پس هی میمالیدیش که وسط حرفش یهو مکث میکرد و نفس میزد. حالا اصلیه رو بگو. -رفتیم پایین تا تونست خودشو بهم مالوند و منم تا تونستم حشریش کردم. درست همون لحظه که میخواستید بیاید میخواست باهام سکس رو شروع کنه که مثلا بی خبر از همه جا شما دوتا اومدید. -آخ آخ قیافش شده بود عین کیر بعد جق. دیدی عین لبو سرخ شده بود و کیرش داشت شلوارشو جر میداد؟ وای چه ورقیه. -اوسکل فکر میکنه میتونه باهام راحت سکس کنه. -یعنی جور بشه باهاش سکس نمیکنی؟ -فقط در یه شرایط باهاش سکس میکنم. اونم اینه که آرتمیس کاملا با این داستان اوکی باشه. از نگاهاش و رفتارش مشخص بود اصلا خوشش نمیومد که انقدر باهم گرم بگیریم. -آرتمیس از طرف تو خیالش راحته. انقدر هم دوست داره که چیزی نمیگه. مشکلش با باباشه که هر روز روی یکیه و به مامانش خیانت میکنه. -میدونم. اما اگر با ارژنگ سکس کنم میخوام جلوی آنا باشه که کاملا لذت رو توی صورت شوهرش ببینه و حسابی حرص بخوره. بلند خندید و گفت وای تو دیگه چه مادر جنده ای هستی. -بیشعور دیگه به مادر منم فحش میدی؟ -اه چه چیز کسشعریه این وضعیت. نه میتونم بگم بهت مادر جنده و نه میتونم بگم مادرم گاییده شده. -باید یاد بگیری کمتر فحش بدی -راستی بعدش کجا رفتی؟ -گفتم که میرم دستام رو بشورم و بدنم رو مام بزنم. -عه من فکر کردم رفتی پیش ارژنگ. -آره حتما. شک نکن. آخه کسخل من میخواستم بهش بدم که دیگه شمارو نمی گفتم بیاید اونجا. یه لحظه نزدیک بود از دهنم در بره چی دیدم و چی شنیدم اما یادم افتاد این مهدیس بیشعور همینجوری دهن آرتمیس رو سرویس کرده. یه چیزی هم بفهمه دیگه آبرو واسه بدبخت نمیذاره. واسه همین ترجیه دادم چیزی نگم.
مثل همیشه تهران با یه بارون یا برف قفل میشه و مسیری که نهایت یه ساعته میایم رو حدود پنج ساعت توی رو راه بودیم. حسابی ترافیک دهنمون رو سرویس کرده بود. از همون اول لواسون قفل بود تا ته اتوبان بابایی و پل صدر. مهدیس که وسط های راه خوابش برد و تا خود خونه خواب بود. وقتی رسیدم توی کوچمون دیگه از خستگی چشمم سو نداشت. فقط دلم میخواد زودتر بخوابم. ماشین رو بردم توی پارکینگ و پارک کردم. -مهدیس پاشو رسیدیم. یکمی به خودش کش و قوص داد و بیدار شد. -عه رسیدیم؟ -ساعت خواب. آره پاشو بریم بالا. از ماشین پیاده شدم یه لحظه به یه چیزی شک کردم و دوباره برگشتم به در پارکینگ نگاه انداختم. -مامان چیه؟ -نمیدونم حس کردم یکی دم در داره نگاهم میکنه. -ولش کن حتما خیالاتی شدی. -نمیدونم شاید. سوار آسانسور شدیم. مهدیس که هنوز خوابش میومد مستقیم رفت توی اتاق من و لباساشو کند و با شورت و سوتین خودشو انداخت روی تختم. -آخیش چه قدر خوبه. -نمیخوای دوش بگیری؟ -ول کن تورو خدا. خوابم میاد. پتو رو روی سرش کشید و خوابید. لباسام رو عوض کردم. بخاطر نشستن زیاد پاهام درد گرفته بود. با روغن های مخصوص یکمی پاهامو ماساژ میدادم تا آروم بشه و راحت بخوابم. یه دم نوش گیاهی هم دم کردم تا حالم جا بیاد. با ماگم کنار پنجره پذیرایی که رو به کوچه بود وایساده بودم و به منظره برفی کوچه نگاه میکردم. داشتم فکر میکردم اون منظره تراس خونه آرتمیس کجا و این نمای خونه کجا. کوچه کاملا سفید پوش شده بود و فقط جای رد لاستیک ماشین مهدیس و احتمالا دو سه تا ماشین دیگه مونده بود. یه لحظه نظرم به یه چیزی جلب شد. یه بدبخت بیچاره کنار سطل آشغال توی این سرما وایساده. بنده خدا. امشب تا صبح چجوری میخواد دووم بیاره؟ اوا بیچاره زن هم هست. بذار حداقل یه لباس گرم و یکمی غذا بدم. از پیتزا های پریشب که مهدیس واسه مهمونیشون گرفته بود و توی یخچال مونده بود رو گذاشتم توی مایکرویو و یکی از کاپشن های قدیمی ترم رو که خوب هم گرم بود از کمدم برداشتم و پیتزا ها رو توی جعبه گذاشتم. رفتم پایین. اون زنه هنوز همونجا نشسته بود. -خانم. هی خانم. هیچ جوابی نداد. رفتم سمتش. کنار دیوار جایی که برف روی زمین نشسته بود کز کرده بود. لباساش خیلی کم بود اما کثیف و پاره مثل کارتن خواب ها نبود. -هی خانم. آروم با دست تکونش دادم. حرکتی نکرد و همونطور سست و بی حال به یه طرف افتاد. ناخودآگاه پیتزاها و کاپشن از دستم افتاد و رفتم عقب. وای خدای من نکنه مرده باشه. دوباره تکونش دادم. -خانم صدام رو میشنوی؟ خانم؟ شالش روی صورتش افتاده بود و چهرش رو نمیدیدم. آروم شالش رو که از صورتش کنار زدم تمام بدنم لمس شده بود و خشکم زد. به سختی چشماش رو یکمی باز کرد و با صدایی کاملا بی رمق گفت کتایون. خودتی؟ جوری شوکه شده بودم که نمیفهمیدم چه خبره. دوباره تکونش دادم و سعی کردم بهوش بیارمش. -شیرین چشماتو باز کن. شیرین. خواهش میکنم. شیرین....
 
     
  
 
#203   Posted: 17 Jul 2020 15:16


 1 Star

ارسالها: 883
قسمت صد و هفتاد و هفتم: دوست واقعی
روایت از شیرین:
بازم گرسنه، خسته و بی رمق توی این سرما سرگردون خیابان ها شدم. اولین باری نیست که توی همچین وضعیتی هستم. هر بار آرزو میکنم کاش آخریش باشه اما بازم هی تکرار میشه. آدم بدبخت همیشه بدخته. هیچ جایی نیست که بتونم توی این روز سرد اونجا باشم. نه کسی هست و نه جایی. آخ شایان. چقدر تو پست فطرتی که حتی به من که مادرت هستم رحم نکردی. کدوم حیوونی همچین کاری رو با مادرش میکنه که تو کردی؟ روز به روز ضعیف تر و ناتوان تر میشم. پول دوا و درمون خودم رو هم نداشتم. توی این سن و سال مثل یه پیرزن هشتاد ساله از کار افتادم. انقدر ضعیف شدم که دیگه حتی نمیتونستم خونه مردم کارگری کنم. شایان حروم زاده هم که هیچ رحمی بهم نداشت. یه حروم زاده واقعی. هم ذاتاً و هم اخلاقاً حروم زادست. به حدی این اواخر باهم بدرفتاری کرده بود و مدام دست روم بلند میکرد که دیگه اون حس و علاقه ای که باید رو بهش نداشتم. تازگیا معتاد به شیشه شده بود و با اون رفیقای حروم زاده تر از خودش یا بهتر بگم بکن هاش حتی توی خونه جلوی من بدون هیچ ابائی شیشه میکشیدند. یکبار که جلوی خود لجنش بهم خیلی شدید تجاوز کردند و شایان حتی ککش هم نگزید که دارند باهام چکار میکند. چند روز پیش گذاشت و رفت. توی اون چند روز نه خبری ازش بود و نه میدونستم کدوم قبرستونیه. منم روز به روز حالم بدتر میشد. تا دیروز که حتی جون نداشتم یه چیزی برای خودم درست کنم. دعا میکردم شایان برگرده بلکه دلش بسوزه و بدادم برسه. جمعه ظهر برگشت خونه و با وجود اینکه میدید چقدر حالم بده گفت از این خونه باید بری. تو که کار نمیکنی همش تمرگیدی اینجا. هرچی گفتم بخدا مریضم و نمیتونم تکون بخورم حالیش نمیشد. انگار تحت تاثیر اون مواد کوفتی بود. منو از خونه خودم بیرون انداخت. وای خدای من نمیدونستم باید چکار کنم؟ آشغال حتی گوشی ساده ای که داشتم و یه چند هزار تومن پولی توی کیفم مونده بود رو ازم گرفت و فقط با یه مانتو شلوار ساده از خونه پرتم کرد بیرون. من آدم های پست خیلی زیادی توی زندگیم دیدم و اما خیلی سخته که پسرم از همه اون عوضیا پست تر و کثافت تره. هوا به شدت سرد بود. انقدر سرد که تمام استخون هام تیر میکشید. هیچ چیزی به مغزم نمیرسید که باید چکار کنم یا کجا برم. به مترو پناه بردم. حداقل اونجا گرم بود. یجوری قایمکی سوار شدم و ته واگن روی یکی از صندلی ها خوابم برد. نمیدونم چقدر خوابیده بودم. یه آقایی با لباس فرم تکونم میداد. فکر کرد بی خانمانم. البته دیگه بودم. تا بیرون ایستگاه منو برد. بدون هیچ تصمیم و اراده ای رسیده بودم میدون تجریش. باز خداروشکر امام زاده صالح باز بود. توی امام زاده یه گوشه کز کرده بودم و به این فکر میکردم واقعا امشب باید چکار کنم. اینجا هم چند ساعت دیگه بسته میشه. با این حالی که من دارم و این سرما قطعا به صبح نمیرسم. فقط یه نفره که میتونم پیشش برم و مطمئنم دست رد به سینم نمیزنه. اما چجوری برم پیشش؟ کاش لااقل گوشیم رو داشتم و بهش زنگ میزدم. خیلی به ذهنم فشار آوردم تا بلاخره اسم خیابون و کوچشون یادم اومد. آخه قبلا آدرس و شمارش رو داده بود. چندین بار میخواستم باهاش تماس بگیرم اما نمیخواستم براش مزاحمت ایجاد کنم. هیچکسی از یه بدبختی مثل من خوشش نمیاد. حتی اگر اون دوست قدیمیم باشه. یکبار هم تا دم خونشون رفتم. اما خجالت کشیدم که خودم رو بهش نشون بدم. هرجوری بود خودم رو خونش رسوندم. برف خیلی شدید شده بود. جرات خودم رو جمع کردم و زنگشون رو زدم اما کسی باز نکرد. حتی همسایه هاشون هم نبودند. میخواستم برگردم اما کجا باید میرفتم؟ پیش خودم گفتم میشینم تا بیاد. اما اگر امشب نیومد چی؟ شاید مسافرت باشه. دیگه مهم نیست. نه پول دارم که بتونم تاکسی بگیرم و نه رمقی که بتونم پیاده برم. یه گوشه توی همون کوچه نشستم به امید اینکه بلاخر برگرده.
هر ماشینی که از کوچه رد میشد کورسوی امیدی توی دلم روشن میشد که خودش باشه اما هیچ کدوم اون نبودند. تمام لباسام خیس شده بود و تا حد مرگ سرما به بدنم نفوذ کرده بود. توی خواب و بیداری حس کردم یه نوری از کوچه رو روشن کرد. به سختی چشمام رو باز کردم. بلاخره در پارکینگ خونشون باز شد و یه ماشین رفت داخل. اما این ماشین اون نیست. باید میفهمیدم خودشه یا نه. حداقل باید بپرسم که خبری داره ازش؟ به سختی خودم رو تا دم پارکینگ کشوندم. وای خدای من خودشه. میخواستم صداش بزنم و بگم کتایون منم. خواهش میکنم به دادم برس. اما تنها نبود. با یه دختر خیلی خوشگل مثل خودش. باید دخترش باشه. نتونستم خودم رو نشون بدم. خجالت کشیدم. خیلی حقیرتر از اونم که بخوام مزاحمشون بشم. قطره های اشک از چشمام بی اختیار میریخت. اصلا چرا اومدم اینجا؟ چرا انقدر خودخواه بودم. نه توی زندگی قشنگ کتایون جای من نیست. جای من همونجاست. کنار همون سطل آشغال. وقتی زندگیم حتی برای افرادی که از گوشت و خون خودم بودم ارزش نداشت چرا باید برای یه دوست قدیمی ارزش داشته باشه. کنار اون سطل روی زمین نشستم. دیگه حتی نمیتونستم یه قدم دیگه بر دارم. پاهام رو حس نمیکردم. دستام رو هم همینطور. کم کم داشت بدنم سر میشد. به خواب عمیقی فرو رفتم. فقط یه لرزش خفیف و یه صدای نامفهوم رو میشنیدم. چشمام رو به سختی باز کردم. خودش اومده بود پیشم و صدام میزد.
چشمام رو که باز کردم توی بیمارستان بودم. پرستار بهم گفت دیشب یه خانمی شمارو آورد بیمارستان و تا صبح هم اینجا بود. گفت برمیگرده. در عین حال که خوشحال بودم احساس شرمندگی زیادی هم داشتم. طفلی دیشب تا صبح بخاطر من نخوابیده. منو باش که میخواستم مزاحمش نشم. چقدر بد شد. اما خوشحال بودم که یه نفر توی این دنیا هست که واسش اهمیت داشته باشم. پرستار گفت سعی کن استراحت کنی. بدنت خیلی ضعیف شده و عفونت توی کل بدنت پخش شده بود. فقط نپرسید با این وضعیتت چطور هنوز زنده موندی؟ عصری وقتی از خواب بیدار شدم دیدم اومده پیشم. سریع خواستم بلند شم و بشینم. -بلند نشو شیرین. -کتایون باورم نمیشه. مثل یه خواب میمونه واسم. نکنه واقعا مردم؟ با اون صورت جذابش بهم خندید. -نه عزیزم خداروشکر زنده ای. چه حرفایی میزنی. الان بهتری؟ -آره خیلی خوبم. فکر کنم بتونم برم. -کجا میخوای بری؟ تازه یادم افتاد که هیچ جایی ندارم. با بغض گفتم میرم خونه خودم. -با دکترت صحبت کردم. چیکار کردی با خودت شیرین؟ خیلی وضعیتت بد بوده. دکتر گفت دو روز دیگه باید بمونی. -اما کتایون فکر نکنم نیازی باشه. باور کن حالم خوبه. -وای خدا چرا تو انقدر تعارف میکنی؟ بحث سلامتی خودته. بعدشم کجا میخوای بری؟ فعلا تا دوره درمانت تموم بشه باید بمونی. -آخه من. حرفم رو خوردم. میخواستم بگم پولی ندارم که واسه بیمارستان بدم. -تو چی؟ -هزینه بیمارستان زیاد میشه. -دیگه چرت و پرت نگو خواهشا. تو چیکار به اونش داری؟ -کتایون تو خیلی لطف داری. همیشه همینطور با بخشندگی و بزرگواری با من رفتار کردی. اما من نمیتونم قبول کنم. -من کاری رو کردم که هرکسی باید برای یه انسان دیگه بکنه. دیگه اگر یه دوست باشه که میشه وظیفه. این حرفش دلم رو خیلی سوزوند. بی اختیار اشکام میریخت. -چی شده؟ -هیچی. ازت ممنونم کتایون. -شیرین. -جانم؟ -دیشب چرا توی این برف اومده بودی دم خونه من؟ -جایی رو نداشتم برم. -پس خونت چی؟ پسرت کجاست؟ -دیگه نه خونه ای دارم نه پسری. -چی شده؟ -دیروز منو از خونه انداخت بیرون. شده یه معتاد هرزه. دیگه اصلا نمیخوام اونجا برگردم. -منظورت چیه که نمیخوای برگردی؟ اونجا خونه توئه. پول اونجا رو تو دادی. -دیگه واسم مهم نیست. -خب میخوای چکار کنی؟ -هیچی. یه خاکی توی سرم میکنم.بلاخره یه لقمه نون توی سطل آشغال پیدا میشه که بخورم و نمیرم. -فکر کنم هنوز حالت سر جاش نیومده. هزیون میگی؟ توی این سرما فکر کردی میتونی دووم بیاری؟ -کتایون واقعا ازت ممنونم. تو جون منو نجات دادی اما باعث شدی که به زندگی نکبت بارم چند روز دیگه ادامه بدم. -نه انگار واقعا حالت بده. با دکترت صحبت کنم دز داروهات رو دوباره بررسی کنه. خیلی داره دری وری میگی. -کتایون میشه لطف کنی و کارای ترخیص منو انجام بدی؟ میخوام برم. خیلی جدی گفت غلط کردی. تا زمانی که کاملا خوب نشدی هیچ جایی نمیری. داری میمیری از سوء هاضمه و لاغری. چرا به خودت نمیرسی آخه؟ دیگه حداقل باید برای زنده موندن خودت یه کاری میکردی. -این حرف ها فقط مال شما مایه داراست. یه هفته بجز نون خشک و رب کپک زده چیزی دیگه نبود که توی خونه بخورم. بعد تو میگی چرا به خودت نمیرسی؟ با کدوم پول؟ هرچی پول در میاوردم شایان ازم میگرفت و خرج مواد خودش و دوستای حروم زاده تر از خودش میکرد. وقتی هم که زمین گیر شدم نیومد یکم تر و خشکم کنه. اون حروم زاده از هفت پشت غریبه هم بدتره. –میدونم کاری که باهات کرده حتی حیوون ها هم نمیکنند. اما نباید به پسری که از گوشت و خون خودته بگی حروم زاده. -چون واقعا هست. نتیجه یه تجاوز گروهی بهم بوده که نمیدونم نطفه کدوم یکی از اون بیشرفا توم نشسته. گریم شدیدتر شده بود و به شدت سرفه میکردم. کتایون کنارم نشست و شونه ام رو نوازش کرد. با اون صورت زیباش بهم لبخندی زد که دلم لرزید. -شیرین جان فعلا به هیچی فکر نکن. فعلا سلامتیت مهمه. بعدشم خدا بزرگه. نگران نباش درستش میکنیم. وقتی میخواست بره گفت برات یسری چیز میز گرفتم که اینجایی بهت بدن. خودت رو خوب تقویت کن. به زودی خوب میشی و یه زندگی جدید رو میسازی. روی کمک من حساب کن.
دو روز بعد از بیمارستان ترخیص شدم. کتایون همه کارها رو کرد. بیمارستان بهترین جایی بود که توی چند وقت اخیر بودم. من که به روزی یه وعده غذا عادت داشتم توی این مدت خیلی خوب غذا خوردم و استراحت کردم. روز آخر دیگه احساس خستگی و ضعف چند وقته آخر رو نداشتم. لرزش دستم کم شده بود و تقریبا از بین رفته بود. وقتی میخواستم برم کتایون یه دست لباس قشنگ و نو بهم داد. -امیدوارم اندازت باشند. راستش سایزت رو دقیق نمیدونستم. -لباسای خودم کجاست؟ یه کیسه زباله کنار اتاق بهم نشون داد و گفت اگر میخوایشون اینجاست. اما بهتره بندازیشون دور. -تو برام لباس خریدی؟ -با لباس بیمارستان که نمیتونستی بری بیرون. -آخه. -دیگه شیرین چیزی نگو. میخوای کمکت کنم لباسات رو عوض کنی؟ -نه نه. خودم میپوشم. خیلی خجالت میکشیدم که انقدر به کتایون زحمت دادم. از طرفی دوست نداشتم بدن لاغر و استخونی منو ببینه. -اوکی. من میرم بیرون راحت باشی. از اتاق رفت بیرون. با بیمارستان تسویه کرد و هرچی گفتم چقدر شد حاضر نشد بگه. اما از نوع بیمارستان مشخص بود که یه بیمارستان معمولی دولتی نیست و خیلی هم باید گرون باشه. مخصوصا که منم بیمه نداشتم. تا کنار ماشینش منو برد و سوارم کرد. -خب شیرین میخوای چکار کنی؟ -نمیدونم. توی این دو روز خیلی فکر کردم. تو راست میگی توی این سرما بیرون نمیتونم بمونم. -خب کجا میری پس؟ -میرم خونه. بهم جدی نگاه کرد و گفت با اون چیزایی که گفتی هنوزم میخوای برگردی اونجا؟ -آخه جایی ندارم. -ببین خودت میدونی. اما اگر بری اونجا فکر نکن چیزی عوض میشه. شایدم حتی راهت هم نده تو. -خب تو میگی چکار کنم؟ -میای خونه من. -نه کتایون. من نمیخوام. حرفم رو جدی قطع کرد و گفت حرف نباشه. اونجا فقط منو مهدیس هستیم. بیشتر وقت ها مهدیس هم خونه نیست. میای پیش خودم. -آخه من نمیخوام سربارت باشم. -تو سربار من نیستی. من بهت کمک میکنم که روی پای خودت وایسی. تا زمانی که شرایط اوکی بشه پیش من میمونی. وای چه خونه ای قشنگی داشت. از در خونه که اومدم داخل چشمم به تابلوی آقا منصور افتاد. بهش نگاه میکردم. -خدا بیارزتش. چه مرد نازنینی بود. -آره. فوق العاده بود این مرد. -این عکس واسه کی بوده؟ چقدر به نسبت اون موقع ها جا افتاده تر شده بود. -یادم نیست. فکر کنم یکی دو سال قبل از فوتش. -کتایون دیگه نخواستی ازدواج کنی؟ -بچه ها رو نمیدونستم چکار کنم. اینا با یه بابای جدید نمیتونستند بسازند. منو راهنمایی کرد به سمت یه اتاق. -اینجا اتاق مهیاره. فعلا خونه نمیاد. میتونی از تختش استفاده کنی. -سربازیه؟ -سربازی؟ نه بابا سربازیش که معاف شد. شمال کار میکنه. توی کار ساخت و سازه. -ماشالا پس مهندسه. -نه بابا دانشگاه یه ترم خوند و انصراف داد. ولی یه شهرک داره میسازه که خودشم سرمایه گذارشه. از اتاق رفت بیرون و چند لحظه بعد برگشت. -فکر کنم اینا اندازت باشه. یه دست لباس و شلوار پارچه ای راحتی بود. -بیا اینارو برای تو خونه بپوش. بعد باهم میریم وسائلی که نیاز داری رو میخریم. میخوای یکمی استراحت کن. ترینرم الان میرسه باید برم جیم. همینطور هاج و واج بهش نگاه میکردم. اصلا نمیفهمیدم چی میگه. اونم انگار فهمید که توی باغ نیستم کلا گفت منظورم مربیمه. یه باشگاه کوچیک واسه خودمون درست کردم. دوست داشتی تو هم بیا. -نه ممنونم. رفت توی اتاقش و با لباس های ورزشیش اومد بیرون. وای خدای من چه اندامی داشت. تاپ ورزشی تنگی که تنش بود سینه های خوشگلش رو کامل نشون میداد. چشمم افتاد به خالکوبی گل سرخی که روی شکمش بود. -خب شیرین جان چیزی خواستی بهم زنگ بزن. موبایلم همراهمه. تلفن هم اینجاست. یه ساعت دیگه برمیگردم. فعلا. از خونه رفت بیرون. کنار پذیرایی یه میز کوچیک بود که شیشه های مختلف روش گذاشته بودند. قبلا که واسه کارگری میرفتم خونه مردم توی خونه بعضیا دیده بودم. اما برام سوال بود که کتایون مشروب میخوره؟ خودش هم که میگه پسرش پیشش نیست که واسه اون باشه. اون تتو و شیشه های مشروب نشون میده این کتایون با کتایون که سالها قبل میشناختم خیلی فرق کرده. ولی مثل قالی کرمون هرچی گذشته بهتر شده. حتی یه چروک کوچیک هم توی صورتش نیست و مثل یه دختر بیست ساله میمونه. چه بدن زیبایی داشت. خوش بحالش.
توی اتاق پسر کتایون دراز کشیده بودم. صدای بازشدن در اومد. فکر کردم کتایون برگشته. از اتاق اومدم بیرون. دختر کتایون با یه دختر دیگه با تعجب به من نگاه میکردند. -سلام مهدیس خانم. -تو کی هستی دیگه؟ مامانم کو؟ -ببخشید من شیرینم. مهدیس یه لبخند زد و گفت عه سلام شیرین جون. خیلی خوش اومدید. اومد سمتم دست داد و به دختر خوشگل و نازی که همراهش بود گفت آرتمیس ایشون شیرینه. دیشب داشتیم راجبش با مامانم صحبت میکردیم. اون دختر خوشگل گفت سلام خوشوقتم. مهدیس گفت شیرین جان مامانم کجاست؟ -گفت میره باشگاه. با خنده گفت ببین کاراشو. مهمون دعوت میکنه میذاره میره پایین. آرتمیس گفت کتی رو میشناسی. باربد که بیاد امکان نداره برنامش رو بخاطر چیزی بهم بزنه. بعد خیلی مسخره خندید. مهدیس از یخچال سه تا پاکت آب میوه آورد و یکیش رو بهم داد. -ببخشید شیرین جون من خیلی بلد نیستم چجوری باید مهمون داری کرد. یدونه هم به آرتمیس داد. آرتمیس یجوری عجیب و غریب رفتار میکرد. اون چشمای گرد و خوشگلش کاملا قرمز شده بود. مثل اینکه حساسیت به چیزی داشت یا اینکه استخر رفته بودند. آرتمیس آب میوه رو یه نفس تا ته خورد و گفت آخیش چه کویری بودم. مهدیس رفت توی اتاقش و لباساشو عوض کرد. یه تاپ پشت باز با یه شلوارک کوتاه پوشیده بود. تاپش خیلی باز و شل و ول بود و کامل سوتین و حجم سینه های گردش دیده میشد. آرتمیس خیلی راحت یه نخ سیگار روشن کرد. -مهدیس زیر سیگاری کو؟ -اینجا نیست؟ -بود که نمیگفتم گلم. رفت توی اتاق بغل اتاق مهیار و آوردش. یه نخ سیگار هم خودش برداشت و روشن کرد. من هنوز خیلی برام عجیب بود که اون کتایونی که اون زمان انقدر از سیگار متنفر بود چجوری الان با سیگار کشیدن دخترش مشکلی نداره؟ مهدیس هم از روی سرش تا پاش خالکوبی داشت. -شیرین جان بیا بشین الان مامانم میاد. بعد رفت از توی آشپرخونه یه ظرف بزرگ پاستیل آورد و رو به آرتمیس گفت کره بزن. اومدم پیششون نشستم. مهدیس داشت توی گوشیش یه چیزی رو نگاه میکرد. گوشیش رو به آرتمیس نشون داد. آرتمیس گفت اوسکل بی لول. -ببین من چقدر بدشانسم که این میخواد باهام رل بزنه. اوسکل دول فندوقی. انقدر مهدیس و آرتمیس عجیب غریب رفتار میکردند که نمیتونستم بفهمم واقعا خونه کتایون اومدیم یا جای دیگست. مهدیس بلند شد و گفت یه چایی بذارم تا مامانمم هم بیاد. آرتمیس یجوری خاصی به من نگاه میکرد. با اون چشمای گرد که هنوزم سرخ بود. مثل وقتی که از خواب تازه بیدار میشی. -خب شیرین جان چه خبرا؟ مامانم خیلی ازتون تعریف میکنه. -کتایون جان لطف داره به من. -میگفت شما بهترین دوست دوران دانشجوییش بودید. -آره. یادش بخیر چه دورانی بود. خیلی دوست دارم برگردم به اون دوران. در خونه باز شد و کتایون اومد توی خونه. -سلام بچه ها کی اومدید؟ آرتمیس گفت سلام کتی. تازه رسیدیم. -شیرین دخترم مهدیس و دوست عزیزش آرتمیس که دیگه یجورایی عضو خانوادمونه. مهدیس گفت قبل اینکه بیای باهم آشنا شدیم. -چرا ازمهمونمون پذیرایی نکردی؟ -چایی ساز رو روشن کردم. -اوکی من یه دوش بگیرم میام پیشتون. کتایون رفت توی اتاقش و بعد رفت توی حموم و چند دقیقه بعد در حالی که حوله رو دور خودش پیچیده بود و حوله هم روی سرش بسته بود از حموم بیرون اومد. بعدش با یه تاپ صورتی و یه شلوار چسبون مشکی تو خونه ای اومد. مهدیس یه لیوان چایی بهش داد. -دستت درد نکنه عزیزم. آرتمیس گفت کتی تمرین چطور بود؟ -آخ پوستم کنده شد. باربد یجوری بهم فشار میاره که میخوام جیغ بزنم از درد. آرتمیس یهویی خیلی بلند خندید. مهدیس سریع گفت اینو ولش کن مامان. چِت پارست. رفتارهای این دختره خیلی عجیبه. چرا مثل دیوونه ها همش میخنده؟ نکنه مشکلی داره؟ آخی دختر بیچاره.
برای شام کتایون گفت بریم بیرون. من همون یه دست لباسی که کتایون برام خریده بود رو تنم کرده بودم. با اینکه لباس های خیلی شیک و قشنگی بودند اما به نسبت لباس های کتایون و دخترا خیلی ساده تر به نظر میومد. لباسای دخترا خیلی باز و در عین حال چسبون بود و جالب اینکه لباس های کتایون هم مثل اونا اما یکمی سنگین تر بود. کتایون گفت شیرین نظرت چیه واسه شام؟ گفتم نمیدونم. هرچی که خودتون دوست دارید. من راستش زیاد اشتها ندارم. -خب همون یکم اشتهات چی مطلبه؟ نمیدونستم چی بگم؟ خیلی وقت بود هوس کباب داشتم اما روم نمیشد بگم. کتایون گفت بچه ها شماها بگید چی میخورید؟ میخواید بریم کافه ژانت؟ مهدیس گفت پلمپش کردند. ظهری میخواستیم بریم با آرتمیس. -بیچاره پس حسابی دهنش رو سرویس میکنند. آرتمیس گفت نه بابا یه رشوه میده درستش میکنه. -خب چی بخوریم؟ نظرتون با کباب موافقه؟ مهدیس گفت تو که نمیخوری. چرا میگی؟ -تو به من کار نداشته باش. شماها هرچی دوست داشتید بگید. مهدیس رو بهم گفت شیرین جون تو بگو چی بخوریم. با کباب موافقی؟ گفتم آره. خوبه. تصوری که از کبابی داشتم نهایت یه رستوران معمولی بود اما رستورانی که رفتیم خیلی شیک و فوق العاده کلاس بالا بود. وقتی نشستیم دفترهایی با جلد چرمی آوردند که از روش غذا رو انتخاب کنیم. وای خدای من قیمت هاش رو ببین. پول یکی از این غذاها هزینه یه هفته زندگی من بود. گارسون که اومد کتایون سفارش ها رو داد. -سینی مخصوص لطفا. یه برگ هم اضافه کنید. فقط حتما بگید چرب نباشه. دو پرس هم چلو. مرسی. سالها بود همچین غذایی نخورده بودم. اولین باری بود که شیشلیک میخوردم. اما خیلی بد بود که انقدر معذب بودم. خب من در حد کتایون و دخترا نبودم. اونا به حدی خوب و جذاب به نظر میرسیدند که نگاه اکثر مردم بهشون بود. اما من چی؟ مثل یه پیرزن زوار در رفته آویزونشون شده بودم. اما از بودن کنارشون واقعا حس خوبی داشتم. از اینکه پیش کتایون هستم و انقدر بهم بی منت و خالصانه لطف داره. موقع شام مهدیس گفت مامان چهارشنبه رو اوکی میکنی دیگه؟ -برای چی؟ آرتمیس گفت دیشب صحبت کردیم که. عروسی فامیل فرزاد اینا. -نه شما برید. من هستم. مهدیس گفت خب چهارشنبه بعد کارت بیا. -نه عزیزم نمیتونم. آرتمیس گفت عه کتی بیا. خیلی خوش میگذره. -عزیز دلم من کار دارم نمیتونم بیام. وقتی اومدیم بیرون من داشتم به آرومی سمت ماشین میرفتم که دیدم کتایون و مهدیس اونطرف تر وایسادند. در کمال ناباوری دیدم کتایون یه پاکت سیگار از کیفش در آورد و یه نخ هم به مهدیس داد. دوتایی روشن کردند و صحبت میکردند. نمیدونم راجب چی حرف میزدند اما مهدیس یه نگاه جدی به من کرد و بعد دوتایی اومدند سمت ماشین. اون نگاه یجورایی نگرانم کرد. نکنه از حضور من ناراضی باشه. نکنه حس کنه من اینجا اضافیم؟ تا خونه مهدیس صحبت نمیکرد.
وقتی برگشتیم خونه همه رفتند توی اتاق هاشون. کتایون اومد پیشم و حالم رو پرسید. انقدر برای کسی اهمیت نداشتم که از همین یه ذره توجه کتایون توی پوست خودم نمیگنجیدم. نیمه های شب احساس تشنگی شدیدی میکردم. از اتاق اومدم بیرون و رفتم سمت آشپزخونه که یه لیوان آب بخورم. وقتی برگشتم از جلوی در اتاق کتایون که رد میشدم حس کردم دارند صحبت میکنند. بیشتر شبیه مجادله بود تا صحبت معمولی. نتونستم بی تفاوت بگذرم و گوشم رو به در چسبوندم تا صحبت هاشون رو بشنوم. مهدیس خیلی جدی گفت واسه چی برداشتی آوردیش اینجا؟ -مهدیس چند بار بگم. چرا نمیفهمی؟ به من پناه آورده بود. جایی نداره بره. آرتمیس گفت کتی من نمیخوام دخالت کنما. خونه خودتونه. اما فکر میکنم مهدیس درست میگه. تو خودت میگی خیلی وقته ندیدیش. ممکنه با کسی که بیست سال پیش میشناختیش کلی فرق کرده باشه. مهدیس گفت منم همینو بهش میگم. اگر فردا اومدیم خونه دیدیم کل خونه رو جمع کرده باشه برده باشه چی؟ -هیس مهدیس. آروم. میشنوه. -آخه نمیدونم واقعا یه کارهایی میکنی بعد به من میگی کسخل. سر اینکه سامیار با دوست دخترش اینجا سکس کرده بود و عطرت رو برده بودند مادر منو گاییدی. کتایون گفت مهدیس خونه خودمه هرکی رو بخوام اینجا راه میدم. من به شیرین مطمئنم. -میشه بگی چجوری مطمئنی که ماهم مطمئن بشیم؟ کتایون هیچی نگفت. -آها ببین. پس کسشعر نگو که مطمئنی. تو اینو اصلا نمیشناسی. من نمیدونم میخوای اینجا بمونه یا نه. فردا یه اتفاقی افتاد نگی که نگفتی. خیلی ناراحت شدم. حق با مهدیسه. هیچکی به یه بدبخت بیچاره که توی خیابون پیداش کردند نمیتونه اعتماد کنه. باید همین امشب برم خودم رو گم و گور کنم. برگشتم به اتاق مهیار. یه قلم و کاغذ پیدا کردم و روش نوشتم کتایون عزیزم. خیلی دوست دارم و ازت ممنونم که این مدت بهم لطف داشتی. هیچ وقت لطفت رو فراموش نمیکنم. من واقعا دوست دارم اما اینجا موندن من درست نیست. امیدوارم از دست من ناراحت نشی که بدون خدافظی دارم میرم. احتمالا دیگه هیچوقت همدیگه رو نبینیم. بعد از مرگ پدر و مادرم تو بهترین آدمی توی زندگیم بودی که میشناسم. امیدوارم خوشبخت باشی همیشه. دوست دار تو شیرین. چندجای نامه اشک هام ریخته بود. خیلی سخت بود واسم که واسه همیشه فراموشش کنم اما نمیتونستم سربارش باشم. تا یکی دو ساعت صبر کردم که خوابشون برده باشه. لباس هام رو پوشیدم و آروم آروم به سمت در رفتم. در ورودی قفل بود. کلید رو از روی جا کلیدی کنار در برداشتم که یهو چراغ روشن شد و مهدیس دست به سینه خیلی جدی بهم گفت کجا میری؟ -عه مهدیس جان بیداری؟ -بله بیدارم و حواسم بهت هست. اومد سمتم و کلید رو از دستم گرفت. -کجا میخواستی بری؟ آرتمیس از اتاق بیرون اومد. -چی شده مهدیس؟ -دزدکی داشت در میرفت. گفتم نه بخدا مهدیس جان اینجوری نیست. -اوکی معلوم میشه. آرتمیس برو مامان رو بیدار کن. گفتم نه مهدیس جان خواهش میکنم. -چرا میترسی؟ اگر کاری نکرده باشی که لازم نیست نگران باشی. آرتمیس رفت سریع تو اتاق کتایون و باهم اومدند بیرون. کتایون تازه از خواب بیدار شده بود. -چی شده نصف شبی؟ -از شیرین جان بپرس. -شیرین؟ چرا لباسای بیرون تنته؟ کجا میخواستی بری؟ هیچ جوابی نداشتم بدم. مثل همیشه باز گریم گرفت. مهدیس گفت اوکی خودم میگم بهش. داشت دزدکی از خونه میرفت بیرون. -چی!؟ واسه چی آخه شیرین؟ مهدیس گفت باید بگردیمش. یهو کتایون با صدای خیلی بلند سرش داد زد بسه مهدیس. اصلا میفهمی چی داری میگی؟ مهدیس اومد یه چیزی بگه که کتایون گفت برید توی اتاقتون. یالا. خودم حلش میکنم. دخترا رفتند توی اتاق. من هنوزم داشتم گریه میکردم. کتایون یه لیوان آب ریخت و بهم داد. -بشین شیرین. روی یکی از مبل ها نشستم. جلوم دست به سینه وایساد و خیلی جدی گفت شیرین پاک ناامیدم کردی. مگه من باهات صحبت نکردم؟ مگه قرار نشد فعلا پیشمون بمونی؟ در حالی که هق هق گریه میکردم بریده بریده گفتم کتایون... بخدا نمیتونم... نمیتونم سربار تو بشم....تو خیلی خوبی اما من یه بی کس و کار بدبختم... نمیخوام باعث بشم زندگیت به مشکل بخوره. -مهدیس حرفی بهت زده؟ -به خاک بابا مامانم نه. از روی میزی که شیشه های مشروب بود یه لیوان پایه دار مثل بستنی خوری برداشت و از شیشه ها تیره با لوله بلند یه چیزی مثل آب آلبالو توش ریخت. بهم اشاره کرد. -شراب میخوری؟ با سر اشاره کردم که نه. یکمی از لیوانش خورد و بعد گفت میدونی مهدیس نگران منه. چون نمیشناستت فکر میکنه درست نیست بهت اعتماد کنیم. اما این دلیل میشه که نصف شبی بی خدافظی بذاری بری؟ لابد یه نامه خدافظی هم نوشتی و توی اون اتاق گذاشتی که فردا من ببینم و توی دلم بگم شیرین جان. هرجا هستی خدا پشت و پناهت باشه. خجالت میکشیدم توی صورت زیباش نگاه کنم. اما جذبه ای که داشت واقعا سرتاپای آدم رو میگرفت. با صدای آروم اما محکم گفت به من نگاه کن. به سختی به صورتش نگاه کردم. -ساعت نزدیک سه نصف شبه. توی این سرما نصف شبی کجا میخواستی بری؟ به آرومی گفتم نمیدونم. -معلومه که نمیدونی. فقط حس کردی سربار منی و باید بری. اصلا فکر کردی که من صبح بیام ببینم نیستی چه حالی میشم؟ چقدر نگرانت میشم؟ -کتایون واقعا نمیخوام باعث اذیتت بشم. بهتره من برم. رفت سمت در ورودی و کلید رو توی در انداخت و باز کرد. -به سلامت. بهش همینطور هاج و واج نگاه میکردم. -مگه نمیگی بهتره بری. بفرما. اما اگر فکر میکنی من واست مهم هستم و ارزش دارم دیگه هیچوقت نه به من زنگ بزن و نه سراغم بیا. نمیتونم هر دفعه ببینم که چقدر ضعیف و داغون شدی. میخوای بری پیش اون پسر حروم زاده معتادت خب برو. برو التماسش کن بذاره توی خونه ای که پولش رو دادی راهت بده. قطعا فکر همه جاشو کردی. حتما میگی اگر اونجا هم راهت نداد کارتن خواب میشی. اختیار خودته که انتخاب کنی چجوری زندگی کنی. مطمئنم بین اون همه سختی وقت داری که فکر کنی به اینکه اینجا حداقل من هوات رو داشتم تا زمانی که بتونی برای خودت یه زندگی خوب بسازی. شایدم اینطوری نشه اما با این وضعیت فکر نکنم به جز این باشه. امیدوارم حسرت این کارت رو بعدا نخوری. حالا میل خودته. تمام حرفاش درست بود. همین چند روز بهترین روزهای زندگی منو رقم زده بود و اگر پام رو میذاشتم بیرون لحظه ای نبود که حسرت بودن در کنار کتایون رو نخورم. اما باید میرفتم. ولی وقتی کتایون اونجور با جذبه باهام صحبت میکرد توان هیچ کاری رو نداشتم. کاش لااقل خودش منو از خونه بیرون میکرد. چند لحظه گذشت و کتایون در حالی که دستش رو دستگیره در خونه بود بهم با اون نگاه جذاب و جدیش نگاه میکرد. در خونه رو بست و اومد کنارم روی کاناپه نشست. -شیرین تو نباید اینجوری باشی. چرا حق زندگی رو از خودت میگیری؟ تو باید زندگیت رو بسازی و ازش لذت ببری. من هنوزم داشتم گریه میکردم. با گریه گفتم آخه چجوری میشه؟ تو که میدونی این سال ها چی به من گذشته. من و تو یه زمانی توی یه شرایط بودیم اما ببین حالا چقدر فرقمونه. -فرقمون توی اینه که من وایسادم جنگیدم و تو همیشه تسلیم شدی. دیگه نباید تسلیم بشی. از الان به بعد زندگیت رو بساز. دستشو روی دستم که روی پام بود گذاشت و به آرومی نوازش کرد. با اون لبخند جذابش گفت شیرین عزیزم تا هر وقت که لازم باشه میتونی اینجا بمونی. من کنارت هستم و بهت کمک میکنم. این حرف و برخوردش خیلی دلم رو گرم کرد. -میدونم که واقعا هستی. ازت خیلی ممنونم کتایون. کاش میشد بغلش کنم. اما نمیتونستم حتی به خودم اجازه بدم که بهش با اون اندام و صورت زیبا که جزء به جزئش فقط زیبایی مطلق بود بدن زشت و لاغرم رو بچسبونم. چند لحظه ای با حسرت به چشماش که مثل به زیبایی ساحل زیبای دریا توی یه روز آفتابی بود نگاه کردم. یکی دیگه از اون لبخند های زیباش زد و گفت بریم بخوابیم. فردا صبح زود باید برم سرکار. لطفا دیگه دیوونه بازی در نیار. اون شب برای من شب خیلی خاصی بود. بعد پدر و مادرم هیچ کسی انقدر به من بها نداده بود. در واقع واسه هیچ کسی اهمیت نداشتم. بخاطر کتایون اون شب به خودم قول دادم که عوض بشم. دیگه نمیخوام مثل یه آدمی که روی پیشونیش بدبختی حک شده زندگی کنم. نامه ای که براش نوشته بودم رو از روی میز برداشتم و میخواستم پاره کنم. اما یه بار دیگه بهش نگاه کردم. اشک هام باعث شده بود چند جای نامه کثیف بشه و نوشته هام رو خراب کنه. نامه رو تا کردم و گذاشتم توی جیبم.
تا صبح نتونستم بخوابم. هوا داشت کم کم روشن میشد. نگران بودم یه وقت نکنه کتایون بخاطر من خواب بمونه و دیر برسه به کارش. از اتاق بیرون اومدم. ساعت یه ربع مونده بود به شیش. گفتم شاید هنوز زود باشه بخوام بیدارش کنم. گناه داره طفلکی. دیشب بخاطر من بدخواب شده. دوست داشتم یه کاری کنم که وقتی بیدار شد خوشحال بشه. در یخچال سایدشون رو که باز کردم دنبال وسائل صبحونه میگشتم. وای چه یخچالی. به اندازه یه سوپر مارکت توش چیز میز بود. از بین کابینت ها دنبال چایی و چیزای دیگه گشتم. زیاد طول نکشید تا جای لیوان ها و ظرف ها و چیزای دیگه رو پیدا کنم. دیدم نونی که توی یخچال هست یکمی بیاته. میخواستم برم نون بگیرم اما گفتم اگر یهو بیدار بشه و ببینه نیستم باعث ناراحتیش میشم. از طرفی یه هزارتومنی هم پول نداشتم. ساعت شیش و نیم بود که کتایون از اتاقش بیرون اومد. خواب آلود با موهای بهم ریخته و چشمای پف کرده به من نگاه کرد. -سلام کتایون جان. صبحت بخیر. -صبح بخیر. چرا انقدر زود بیدار شدی؟ -خوابم نمیبرد. گفتم حداقل صبحونه آماده کنم. -بابا نیازی نبود. این چه کاریه آخه. خیلی لطف کردی. رفت دستشویی و وقتی برگشت رفت توی اتاقش و چند دقیقه بعد با لباس های بیرونی برگشت توی آشپزخونه. کیفش رو گذاشت روی کابینت و نشست روی یکی از صندلی های آشپزخونه. براش چایی ریختم و املت کشیدم و جلوش گذاشتم. -وای چه صبحونه هیجان انگیزی. خیلی توی زحمت افتادی شیرین جان. -کاری نکردم کتایون. میخوای مهدیس جان و آرتمیس جان رو بیدار کنم باهم صبحونه بخورید؟ یکی از همون لبخند های خیلی نازش زد و گفت امکان نداره بتونی این وقت صبحی بیدارش کنی. دخترا تا بعد از ظهر بیدار نمیشند. مخصوصا مهدیس. نشستم درست روبروش و به خوردنش نگاه میکردم. لقمه ها رو خیلی کوچیک میگرفت و هر لقمه رو کلی میجویید. -راستی شیرین تو مدارکت دم دسته؟ -راستش خونست. برای چی؟ -دوست داری کار کنی؟ -آره خیلی. اما آخه دیگه رمق و توان قدیم رو ندارم. دیگه نمیتونم مثل قدیم زیاد سرپا وایسم و کار کنم. -چرا سرپا؟ منظورم کار توی شرکته. با ذوق گفتم واقعا کتایون؟ -آره. توی شرکت خودمون میتونم برات یه کار پیدا کنم. اما خب باید خودت بخوای. -راستش کتایون من هیچی بلد نیستم. خیلی وقت میشه کار کارمندی نکردم. حتی با کامپیوتر هم بلد نیستم کار کنم. -خب اینجوری که باید دوره ببینی. نگران نباش چند وقت میری دوره های مبتدی کامپیوتر و این چیزا. بعد که یاد گرفتی و مدرکشون هم به دستت رسید یه جای خوب توی شرکت استخدام میشی. -اینجوری باشه که خیلی عالیه. به ساعت طلایی قشنگ روی دست بلوریش نگاه کرد و گفت من باید برم. وقتی برگشتم بیشتر صحبت میکنیم. وقتی میخواست بره تا دم در بدرقش کردم. موقع خدافظی گفت شیرین جان مهدیس ممکنه یه رفتاری کنه یا چیزی بگه. بابت دیشب هم بخاطر رفتارش من ازت عذر خواهی میکنم اما چیزی توی دلش نیست. چون نمیشناستت یکمی نگرانه. -درک میکنم. -سخت نگیر. همه چیز اوکی میشه.
 
     
  
 
#204   Posted: 17 Jul 2020 15:16


 1 Star

ارسالها: 883
روایت از کتایون:
وای خدا چقدر خوابم میاد. همش به ساعت نگاه میکنم کی پنج میشه برم خونه؟ قبلش باید برم بیمارستان و به شیرین سر بزنم. ظهر که به بیمارستان زنگ زدم به هوش اومده بوده. هزار بار خداروشکر میکنم که دیشب متوجه شدم اونجاست وگرنه توی این برف مطمئنم به صبح نمیرسید. اصلا چرا باید این وقت شبی توی همچین وضعیتی اونجا باشه؟ بیچاره حتما راه دیگه ای نداشته. آخ که چقدر شیرین تو سختی کشیدی تا الان. منی که این همه جنگیدم توی زندگیم اگر توی شرایط اون بودم شاید تا الان صد بار مرده بودم. رشیدی در اتاقم رو زد و گفت خانم شریف از دفتر آقای س زنگ زدند و گفتند ساعت سه اتاق ایشون باشید. -باشه ممنون. چه خبرا دیگه؟ -یه نامه از کارگزینی اومده بود که به کارتابلتون ارجاع زدم. گفتند زودتر وضعیت خانم ستاری رو مشخص کنید. -هنوز که تا سر ماه مونده. -فکر کنم بحث نیروی جایگزینشونه. -باشه بهش رسیدگی میکنم. به شهلا خانم میگی یه لیوان قهوه دیگه برام بیاره؟ -چشم. به زور دو تا لیوان قهوه غلیظ و تلخ تا الان خودم رو سر پا نگه داشتم. از شنبه هایی که اینجوری شروع میشه متنفرم. پویانفر روی تلفنم زنگ زد. -سلام کتایون جان. -سلام جناب آقای پویانفر. حالتون چطوره؟ خیلی رسمی جوابشو دادم که بفهمه سر کار پشت تلفن شرکت که شنود میشه این اداها رو در نیاره. والا اون که به تخمش نیست منو بگا نده یه وقت. -مرسی خانم شریف. شما خوب هستید؟ خانواده چطورند؟ -ممنون. درخدمتم. بفرمایید. -خانم وقت دارید چند لحظه برسم خدمتتون؟ از لای در یه نگاه به سالن انداختم که مریم داشت به سمت اتاقش میرفت. از صبح که اومده با چهره به شدت گرفته و ناراحت دیدمش. هنوزم بابت اتفاقی که چهارشنبه افتاد خودم رو سرزنش میکنم. هرچند برای مریم لازم بود اما اینکه چجوری پیش رفت اذیتم میکنه. -اگر اجازه بدید من بیام. -اوه خیلی هم عالی. زحمتتون نباشه؟ انقدر بدم میومد از این تیکه تعارف های مسخرش که حد نداشت. شاید هرکی دیگه باشه بگه چقدر متین، چقدر با وقار، چه جنتلمنی. اما از نظر من همون آدم کسکش عوضیه که میشناسمش. -نه این چه حرفیه. الان میام. رفتنم به اونجا دوتا دلیل داشت. یکی اینکه اصلا نمیخواستم مریم منو با پویانفر ببینه. نمیدونم هنوزم استرس دارم نکنه واقعا مریم بو برده باشه اون شب من با حسام بودم. از صبح که اومده بجز یه سلام سرد دیگه هیچ حرفی نه با من و نه با کس دیگه ای نزده. یکی هم اینکه بدم نمیومد آرزو رو حتی واسه چند ثانیه ببینم. هم دلم براش تنگ شده بود و هم اینکه میخواستم پوزیشن جدید شغلیش رو خودم ببینم. رفتم پایین واحد قبلی خودم که الان دست پویانفره. وقتی اومدم مولایی که وسط واحد وایساده بود اومد سمتم. -سلام خانم شریف. -سلام. آقای پویانفر هستند؟ -بله. به اون دختر سیلیکونیه که پشت میز منشی نشسته بود اشاره کرد و اونم زنگ زد به پویانفر. بعد به من گفت بفرمایید. هرچی نگاه کردم آرزو رو ندیدم. نمیتونستم بپرسم کجاست. ممکنه دستشویی باشه یا اصلا امروز نیومده باشه. اما توی یه زاویه خاص دیدم توی اتاقی که شاهوردی بود ایستاده بود و روی وایت برد اتاقش داشت یه چیزایی رو توضیح میداد. نه مثل اینکه واقعا نقشمون داره خوب پیش میره. یه لحظه منو نگاه کرد و بدون اینکه حالتش رو عوض کنه یه چشمک ریز زد. در حد یه ثانیه فقط به صورتش نگاه میکردم. نگاهم رو که از روش برداشتم متوجه اون چشمای سبز شدم که هربار اومدم مثل ماری که به شکارش نگاه میکنه روم قفل شده بود. پویانفر خودش از اتاق اومد بیرون و به استقبالم اومد. -سلام خیلی لطف کردید اومدید. -خواهش میکنم. -بفرمایید داخل. وارد اتاق شدیم و در رو پشت سرش بست. -خب چه خبرا؟ راستی اونشب خیلی نگران شدم. امیدوارم حال دختر خانمت خوب باشه. -بله. البته موضوع مربوط به پسرم بود. -مشکلی که نبود؟ -نه یه درگیری ساده با همسایمون داشتیم. -همون همسایه مزاحم؟ -بله. -واقعا آدم نمیدونه با اینجور آدمها چکار کنه. حرفش رو قطع کردم و گفتم ببخشید حسام نیم ساعت دیگه باید بریم پیش س جلسه. اگر کاری داری زودتر بگو. بعدا واسه حرف های شخصی وقت هست. -آره اتفاقا میخواستم راجب همین صحبت کنم. یعنی چی این مرتیکه همرو مسخره خودش کرده؟ قرار بود جلسه صبح باشه یهویی گفتند نمیرسه بیاد. احتمالا واسه فردا اوکی میشه. الان یهویی زنگ میزنن میگن یه ساعت دیگه بیاید. -س کلا همینجوریه کاراش. هیچوقت نمیتونی روی زمان بندی باهاش جلو بری. -واسه همینه میگم آدم با لیاقتی نیست. -خب مگه کاری میشه کرد؟ به هرحال الان مدیر منو توئه. غیر اینه؟ -چرا فکر میکنی چون مدیرمونه باید گوش به فرمانش باشیم؟ این آدم درستی نیست. کتایون خواهش میکنم به حرفام گوش کن. ما باید این آدم رو از این مجموعه بیرون کنیم. -بعدش یکی دیگه میاد بدتر از این. عزیزم اینجا ایرانه. اصلا فکر نکن بهتر از این پیداش میشه. تو نبودی اما حتما شنیدی که معاونت قبلی چه بلایی سرمون آورد و بعد فلنگ رو بست و در رفت. -چرا اینجوری فکر نمیکنی که خودت جاش بشینی؟ -من؟ خندیدم و گفتم یه حرفایی میزنیا. گفتم اینجا ایرانه. یه همچین پست هایی از بیرون مجموعه انتخاب میشند و همشون با آشنای کت و کلفت هستند. حالا من بی کس و کار رو معاونت هلدینگ میکنند؟ -ببین من هرچی باید رو بهت گفتم. شک نکن به زودی به حرفم میرسی. میدونم تو هم دل خوشی ازش نداری. الان رو نبین که تورو ارتقاع داد. به وقتش ازت میخواد استفاده کنه. توی دلم گفتم حروم زاده اونم هرکاری بکنه بدتر از تو که نیست. بعدشم هرکاری میخواد بکنه. مهم چند میلیون دلار سودیه که به من میرسونه. تو چی؟ فقط میخوای باهام بخوابی و بعدش ازم سوء استفاده کنی. -خب حالا میخوای چکار کنی؟ -این داره یه کاری میکنه که خیلی پول توش هست. از طریق همین شرکت هم داره انجامش میده. من یه اطلاعاتی دارم که خیلی به نفعمونه. -چی هست این اطلاعات؟ -میدونستی توی سود قراردادهای سه ماهه دوم و سوم چقدر اختلاف هست؟ وای آرزو دمت گرم. چقدر حرفه ای ذهنشون رو به یه چیز دیگه سمت دادی و به بازیشون گرفتی. در حالی که به ریز میدونستم قضیه چیه. اصلا چیز مشکل داری نبود و فقط بخاطر مسائل حقوقی و سهام شرکت فعلا نباید بازگو میشد. یعنی بجز مدیر عامل و س و مشاورین حقوقی شرکت که پویانفر بهشون دسترسی نداشت بقیه در جریانش نبودند. ادامه صحبت رو گرفتم و گفتم نه چه اختلافی؟ -واقعا نمیدونی؟ مگر تو به ریز آمار قراردادهای خارجی رو نداری؟ -چرا اما هیچ اختلافی نبود. توی گزارش عملکرد فصلی هم همه چیز درسته. -مطمئنم اون گزارش ساختگیه. از تو بعیده که انقدر راحت همه چیزو قبول کنی. -آخه نمیدونم. من بر اساس داده هام کار میکنم. چیزی خارج از اون نیست. یه لبخند با منظور تحویلم داد و بعد گوشی رو برداشت. -به خانم شکوری بگو بیاد اتاق من. گزارش هزینه قراردادها رو همراهش بیاره. یه دقیقه بعد آرزو وارد اتاق شد. وقتی اومد با همون استایل منحصر به فرد خودش بهم سلام کرد. پویانفر گفت میشه گزارش رو به خانم شریف بدی؟ آرزو برگه ها رو بهم داد. با تعجب نگاه کردم و گفتم مگه میشه؟ امکان نداره. -بهت میگم که. -آخه چجوری؟ -خانم شکوری میشه توضیح بدید؟ آرزو شروع کرد به توضیح روی وایت برد اتاق داشت با اعداد و ارقام همه چیزو میگفت. وای از منم بهتر میتونه ارائه بده. کاش بشه بعد این داستان با خودم کار کنه. آرزو در کنار مریم ترکیب بی نظری میشند برای کار. زیر چشمی به پویانفر نگاه میکردم که به جای نگاه به تخته وایت برد چشمش به کون دیوونه کننده آرزو بود. مخصوصا با اون کفش های پاشنه بلند و شلوار جذبش که به زیبایی هرچه بیشتر عضلات ساق و رونش رو به نمایش گذاشته بود و مانتوی جذبش انگار کون خوشگل آرزو چشمای دریده پویانفر رو قفل خودش کرده بود. آرزو هم جوری به بدنش تاب میداد و با بعضی حرکت های ریز کونش رو بیشتر توی چشم میاورد که منم داشتم تحریک میشدم. چه برسه پویانفر که شک ندارم الان زیر میز کیرش داره شلوارشو پاره میکنه. وقتی کار آرزو تموم شد گفتم شما روی این کار کردید؟ -بله خانم شریف. البته با نظر آقای دکتر و کمک خانم شاهوردی. -واقعا عجیبه. چطوری من اینو نفهمیدم. آرزو یدونه از اون لبخند های خاصش که میشد هزارتا برداشت مختلف ازش کرد تحویلم داد. ولی این یکی مشخص بود که میخواد بگه کتی دهنتو سرویس. پویانفر گفت عرض کردم خدمتتون. اینجور که مشخصه خیلی داستان ها هست که ما ازش بی خبریم. -نه الان واسم عجیب شده که چطوری شما اینو فهمیدید؟ -خانم شکور متوجهش شدند. آرزو خودشو لوس کرد و با اداهای خاصی که به هیچ وجه توی رابطه شخصیم یدونش رو هم ندیده بودم گفت مرسی شما لطف دارید. -ایشون یکی از باهوش ترین و بهترین پرسنلیه که باهام کار میکنه. خوشحالم که با راهنمایی شما خانم شریف ایشون رو جذب کردم. خب مرسی خانم شکور. آرزو تشکر کرد و رفت بیرون. -ببین کتایون من آمار ریزشو درآوردم. حتی مرادی هم ازش بیخبره. بعید نیست دکتر ملکی هم در جریانش نباشه. این قضیه مستقیم از س میگذره. من نمیخوام واسه تو مشکلی پیش بیاد. -چرا واسه من؟ -کتایون فردا گندش در بیاد و س مثل قبلیا در بره باز تویی که گیر میوفتی. این دفعه چجوری میخوای ثابت کنی کاره ای نبودی؟ -نمیدونم. الان واقعا هنگ کردم. آخه چجوری تونسته؟ -دیگه به هر حال شده. تو با من هماهنگ باش. همه چیز حل میشه. -من باید چکار کنم؟ میخوای تمام دیتاهایی که دارم از داستان رو برات بفرستم؟ -نه اینو که خودم روش کار میکنم. تو یه لطفی کن دیتا های HSco رو واسم بفرست. هدف اصلی س اونه. ایول کارم راحت تر شد. یک دیتایی بهت بدم که تا بفهمی چی شده ما به کل پولمون رسیده باشیم و هنوز تو دنبال ربط هزینه ها بهم باشی. -باشه حتما.
وقتی جلسمون توی دفتر س تموم شد و همه رفتند بیرون به س گفتم باید صحبت کنیم. مطمئنم شدم کسی نیست گفتم آقای س یکی طلب من. -چرا؟ -گزارش سود بود که دکتر ملکی گفت فعلا اینو مخفی نگهش دارید تا سهاممون بره برای مجمع بعد تصمیم گرفتند اونور سال اعلام کنند. -خب؟ -پویانفر فکر میکنه کار شماست و شما دارید از سود شرکت واسه خودتون میزنید. -مرتیکه احمق. یه لحظه وایسا ببینم. چجوری دست اون افتاده؟ -زیاد مهم نیست. احتمالا یکی از نفرات نفوذیش اینو لو داده. مهم اینه که خیلی مُصر داره روش کار میکنه. -خب بکنه. اصلا سر این من دهنش رو سرویس میکنم. بیخود کرده اطلاعات طبقه بندی شده شرکت رو بخواد افشا کنه. فقط وایمیسم خودش بیاد بگه. یجوری خرابش میکنم که دمش رو بذاره روی کولش و جمع کنه از اینجا بره. -فکر خوبیه اما اگر نتونستید چی؟ اون کم آشنا واسه خودش جمع نکرده اینجا. بعدشم میگه من فقط به وظیفه وجدانیم عمل کردم و این چرت و پرت ها و به کمک کربلایی و بقیه جایگاهش رو حفظ میکنه. در مقابل واسه شما چه اتفاقی میوفته؟ درست دم برناممون همه روتون حساس میشند. یکمی جدی فکر کرد و گفت نه بابا بچه ای مگه؟ فکر کردی به این راحتیه؟ -آقای س الان وقت هیچ واکنشی نیست. فقط باید مخفیانه کار کنیم. بسپریدش به من. وقتش که برسه دست بسته خودم تقدیمتون میکنمش. با یه لبخند مغرورانه که منظورش نه بابا خوشم اومد گفت ببینم چه میکنی. راستی این دختره رو چیکارش کردی؟ زیاد تا سر ماه نمونده. کربلایی سوراخمون کرد انقدر که گفت. -این چه رزومه هایی که میفرستند آخه؟ لیسانس شیلات چه ربطی به کارمون داره که میگن بیاد مصاحبه؟ -بیست نفر تاحالا فرستادم واسه مصاحبه همشون مشکل مدرک داشتند؟ -نه اما خیلی ضعیفند. من اینارو بگیرم حداقل دو ماه طول میکشه روی کار مسلطشون کنم. -ول کن تورو خدا توهم سخت میگیری. همه که مثل خودت خبره کار نیستند. -منم روز اول اینجوری نبودم اما حداقل چهارتا چیز داشتم که به درد کار بخوره؟ اینا هیچکدوم همونم ندارند. -یکم از این پویانفر یاد بگیر. ماهی یدونه جذب داره. همین تازگی هم یه دختره جدید اومده توی واحدش. -منم اگر مثل اون بودم شاید به هر دختر خوشگلی که میومد واسه مصاحبه نه نمیگفتم. س یه نگاه بهم کرد و پوزخند زد. -برو خانم شریف. پویانفر دیگه انقدر هم شل نفس نیست. خاک بر سرت که هنوز نفهمیدی اونجا چه خبره. البته حق هم داره. یه بار هم نرفته واحد پویانفر و همیشه توی نماز جماعت و برنامه های مذهبی میبینتش. طبیعیه که خیلی متوجه نشده باشه. -اینو یجوری اوکیش کن. -چشم حتما. بلند شدم برم بیرون که گفت راستی. سرش رو آورد جلو که میخواد آروم صحبت کنه. رفتم نزدیکش. با لحن آروم گفت پولت آمادست؟ -توی همین هفته اوکیش میکنم. -خیلی وقت نداریما. زودتر کارات رو اوکی کن. خواستی من صرافی مطمئن آشنا دارم. -نه مرسی خودم یکی رو میشناسم. –طرف مطمئنه؟ حجم پول بالاست برات دردسر نشه. گفتم در جریان باشی. -نگران نباشید. اوکیه.
بعد از شرکت باید یه سر به شیرین میزدم. از یه آب میوه فروشی سر راهم چند بطری آب میوه طبیعی و چندتا کمپوت میوه خریدم که توی بیمارستان بهش بدن و خودشو تقویت کنه. خیلی داغون تر از آخرین دفعه ای که دیده بودمش شده بود. انقدر لاغر شده بود که انگار یه ذره گوشت روی تنش نمونده بود. سر همین تونستم دیشب تنهایی بلندش کنم بیارمش توی ماشینم و برسونمش بیمارستان. خیلی دلم واسش میسوزه. تنها دلیلی که باعث شده اون وقت شب با اون شرایط خودش رو به خونه من برسونه حتما اینه که دیگه هیچ پشت و پناهی براش نمونده. رفتم بیمارستان و تونستم باهاش صحبت کنم. طفلک بیچاره. همش یکی دو سال از من کوچیکتره اما مثل یه آدم هفتاد ساله شده. نصف بیشتر موهاش سفید شده و چشماش یجوری گود افتاده بود که انگار دور از جونش بعد یه هفته جسدش رو از زیر خاک کشیده بودند بیرون. تنها چیزی که هنوز مثل همون شیرین بیست سال پیش بود واسم اون برق ذوق نگاهش بود وقتی باهاش حرف میزدم. وقتی به کل اتفاقاتی که براش بعد مرگ پدر مادرش افتاده فکر میکنم، یجورایی خودم رو مقصر میبینم. سر یه تعصب احمقانه که از درک ضعیف اون موقعم بود، ارتباطم رو به کل باهاش قطع کردم. البته خب اون موقع کلا تعریفی واسه خیلی چیزا وجود نداشت. منی که تا قبل ازدواج سر سوزنی از سکس نمیدونستم و چارچوب های فکری خودم رو داشتم مشخص بود که چه تفکری راجب همجنس گرایی میتونستم داشته باشم. والا تا همین پارسال هم چندشم میشد. دیگه بخاطر مریم و بعدش مهدیس برام کاملا عادی شد و حتی بعضی وقت ها از خود سکس با یه کیر واقعی هم لذت بخش تر بود. بیچاره شیرین از هیچ چی شانس نیاورده توی زندگیش. میخواستم بیشتر پیشش بمونم اما حس کردم خیلی حالش سرجاش نیست و نیاز به استراحت داره. حرفهای ناراحت کننده ای هم که میزد بیشتر اعصابم رو بهم میریخت. توی راه برگشت به خونه بچه های کوچیکی رو میدیدم که توی ترافیک پشت چراغ قرمز توی این سرما با لباسهای کم گدایی میکنند. یسری میگن اینا درامدشون از من و تو هم بیشتره و از خداشونه این کار رو بکنند یا اینکه اینا باند هستند و این حرف ها. اما خب به عنوان یه انسان این بچه ها یا هرکس دیگه ای حق یه زندگی خوب رو داره. همیشه دوست داشتم بتونم یه کار مثبتی برای جامعه خودم بکنم. واسه همین میخواستم قبل از اینکه بیام اینجا استخدام هلال احمر بشم بلکه بتونم کمکی به این جامعه داشته باشم. دست تقدیر منو گذاشت توی موقعیت فعلی. بعضی وقت ها یه چیزایی یه تلنگر به آدم میزنه که یه چیزایی رو ببینه و یادش بیاد که باید یه کارهایی بکنه. یکی از برنامه های جدیم اینه که بعد رسیدن به سودمون یه خیریه تاسیس کنم برای بچه ها بی سرپرست و یا زنان بی بضاعتی مثل شیرین که بخاطر اینکه کسی پشت و پناهشون نبوده مورد سوء استفاده و تجاوز هر آشغالی قرار نگیرند. البته من همیشه خیلی آرمانی فکر میکنم اما واسه این یه مورد واقعا مصمم هستم.
توی زمانی که منتظر بودم در پارکینگ باز بشه مهدیس هم رسید پشت سرم. وقتی اومدیم توی پارکینگ موقع پیاده شدن تازه متوجه شدم همراه ما یه ماشین دیگه هم اومده داخل و اون یه پرادو دو در سفید بود. مهدیس و آرتمیس که پیاده شدند همراهشون آرش و یه دختره دیگه که اون شب خونمون اومده بود و اسمش رو یادم نمیومد هم پیاده شدند. سوار پرادو هم فرزاد و یه دختر جدید بودند. –عه چه بامزه مامان باهم رسیدیم. وای این مهدیس چرا اینجوری میکنه؟ نمیدونم واقعا چجوری حالیش کنم قبل اینکه برنامه ای بریزی یه زنگ به من بزن. دلم میخواست رسیدم خونه استراحت کنم. حالا مگه با حضور اینا میشه اصلا؟ آرش و فرزاد خیلی گرم باهام سلام کردند و بهم دست دادند و دخترهای همراهشون هم همینطور. فرزاد به شدت شیطون میزد و البته واقعا هم شیطون بود. نزدیک 180 قدش میشد و همیشه مدل موهاش یجور بود. حتی توی عکس هایی که مهدیس از برنامه هاشون نشونم داده بود هم فرم موهاش بهم نمیریخت. انگار همیشه خدا سشوار و تافت دستش بود و موهاشو مرتب میکرد. ته ریش مرتب و کم پشتی داشت و اکثرا عادت داشت که جوری لباس بپوشه که حتما کات سینش رو با زنجیر طلاش به نمایش بذاره. آرش به نسبت قد کوتاه تر بود. شاید دو سه سانتی از مهیار کوتاهتر. اونم هر وقت دیدمش موهاش رو مرتب کوتاه کرده بود و جفت گوشاش گوشواره نگین بزرگ مشکی بود و کل گردنش تتو. هیچ وقت فرصت نشده بود باهاشون گرم بگیرم و صحبت کنم. اون دختری هم که همراه آرش بود تقریبا هم قد آرتمیس بود با موهای شینیون طلایی و عینک ویفری خیلی قشنگ. پوستش مثل آرتمیس از سفیدی میدرخشید و چاک چونه اش به زیباییش کمک زیادی کرده بود. خیلی مودبانه و تو دل برو بهم سلام کرد. اسمش پانی بود و اون دختره که همراه فرزاد بود قد بلند و با پاهای کشیده و کاملا برنزه بود. چشمای کشیده با لنز های سبز داشت و دهنش با اون پروتزی که کرده بود یکمی بیش از حد گشاد نشون میداد. موهاش حتی از آرش هم کوتاهتر بود و همون موهای کوتاه رو یه رنگ عجیب ترکیبی زده بود که معلوم نبود صورتیه یا بنفش. با اون قد بلند و بدن لاغر درست مثل نی قلیون میموند. باهاشون همونجا سلام علیک کردم و خوش آمد گفتم. مهدیس باهام سوار آسانسور شد و باهم اومدیم بالا. گفتم برنامه ای دارید؟ -نه فقط میخواستم واحدم رو ببینند و با نظر همدیگه اونجا رو درست کنیم. –درست کنید؟ مگه کاری داره؟ -خب مامان نمیشه که همینجوری فقط اثاث توش بریزیم. به هر حال بعد میخوایم دورهمی بگیریم باید فضاش اوکی باشه دیگه. حالا چطور؟ -هیچی. همینطوری. من میرم بالا. کاری داشتی صدام کن. –راستی مامان بعد اینجا میخوایم بریم بیرون بگردیم. میای؟ -نه بهتون خوش بگذره. خیلی خستم باید یکم استراحت کنم. –دیشب خوب نخوابیدی؟ -وای خدای من اصلا نفهمیدی من دیشب خونه نبودم. مهدیس با تعجب زیاد گفت کجا رفته بودی؟ -بیمارستان. –بیمارستان واسه چی؟ -حالا بعد واست میگم. –نگرانم کردی. چرا الان نمیگی؟ چی شده بود؟ -من که چیزیم نشده بود. تو شیرین رو یادته؟ -کی؟ -همون دوست خیلی قدیمیم که چند وقت پیش دوباره پیداش کرده بودم. –آهان یادم اومد. من که ندیدمش خودت راجبش صحبت میکردی. خب چی شده بود؟ -دیشب دیدم توی کوچه روبروی در خونه کنار دیوار افتاده. –وا؟ چرا؟ -مفصله. همین دیگه دیشب بردمش بیمارستان. –نمیدونم والا چی بگم. کی برگشتی خونه؟ -فکر کنم سه چهار صبح بود. –الان حالش چطوره؟ -خوبه. یه چند روزی باید بیمارستان باشه تا حالش خوب بشه. کلید های واحد طبقه دوم رو به مهدیس دادم. موقع رفتن گفت مطمئنی نمیای؟ -گفتم که عزیزم نه. بهتون خوش بگذره. مهدیس رفت و منم بعد رفتنش خوابیدم.
یکشنبه قرار بود من و س بریم به جلسه بیرون از شرکت. توی پارکینگ شرکت کنار مگان مشکی که مال شرکت بود منتظر س بودم. ده دقیقه است که مارو کاشته. کلا اگر کار براش منفعت شخصی نداشته باشه به تخمشه. همیشه همینطوری بوده. حالا اگر قرار بود بریم یکی رو ببینیم قبل من اینجا بودا. به مسئول دفترش زنگ زدم گفت رفته یه سر دفتر آقای مرادی. به گوشیش زنگ می زدم رد تماس میداد. کسخل رو ببینا. دیگه داشت واقعا دیر میشد. بعد 5 دقیقه مسئول دفتر س زنگ زد و گفت خانم شریف آقای س گفتند سریع برید دفتر آقای مرادی. نمیدونستم قضیه چیه. وقتی رسیدم بالا دم دفتر مرادی کلی شلوغ بود. انگار یه جلسه رسمی داشتند و همه معاونین و اعضاء هیات مدیره هم بودند. از این جلسه ها زیاد برگذار میشه اما قضیه چی بوده که س اینطور با عجله منو احضار کرده؟ چشمم به س افتاد که خیلی مشخص سعی میکرد خودش رو خوشحال نشون بده اما حالتش شدیدا عصبی بود. خودم رو رسوندم به دم در و سعی کردم یجور سرک بکشم بلکه ببینم چه خبره. وای خدای بزرگ این اینجا چکار میکنه؟ -به سلام خانم شریف. حال شما. صدای زجه آور خلیل دوست بود که از پشت سرم میومد. سریع برگشتم به سمتش. –سلام. –خانم چرا تشریف نمیارید داخل؟ -نه من با آقای س کار داشتم منتظرم ایشون تشریف بیارند بیرون. شما اینجا چکار میکنید؟ مثل همیشه اون چشمای ورقلمبیدشو تنگ کرد و اون خنده کیریش با اون دندون های جلو زده و زردش که به رنگ کاسه توالت دستشویی عمومی بود رو بیشتر بیرون داد و با حالت حال بهم زنی گفت دیگه جلسه های مدیریتی ماهم هستیم. انقدر بوی دهنش گند بود که بی اختیار دستم رو جلوی صورتم بردم. از این واکنشم بهش برخورد و یکمی خودشو عقب کشید. مرتیکه کثافت حالم رو بهم زد. از فاصله نیم متری هم بوی گند دهنش به مشامم میرسید. میخواست بره توی اتاق که گفتم آقای خلیل دوست. –بله خانم؟ -ایشون دکتر راشدی هستند؟ -بله. میشناسیدشون؟ -آره. توی همایش ها دیده بودمش. اینجا چکار داره؟ با اون چهره چندش آورش یه پوزخند خیلی کیری زد و گفت هه خانم نمیدونی؟ مشاور جدید شرکت هستند ایشون. احتمالا از این به بعد بیشتر از این ببینیدشون. –چرا؟ -ظاهرا قراره ناظر حقوقی شرکت برای پروژه HSco باشه. –ببخشید متوجه نشدم. چی؟ -ایشون کارای تنظیم قرارداد شرکت رو انجام میده. –اما آقای س چی؟ -ایشون هم هست اما دکتر راشدی هم باید باشه. انگار که آب سرد روم ریخته باشند. خیلی وضعیت تخمی شد. از اون بدتر آخه چرا راشدی؟ من بیرون در هنوز منتظر بودم تا اینکه جلسه تموم شد و راشدی به همراه بقیه بیرون اومدند. درست همون لحظه پویانفر هم رسید. اول منو دید و با اون لبخند جذابش بهم سلام کرد. تا چشمش به راشدی افتاد سریع رفت سمتش. –همایون. تو اینجا چکار میکنی؟ -سلام حسام جون. همدیگه رو بغل کردند و روبوسی کردند باهم و شروع کردند احوال پرسی صمیمی باهم. اصلا نمیتونستم باور کنم چه اتفاقی داره میوفته؟ یعنی این دوتا باهم دوست هستند؟ اونم دوست خیلی نزدیک؟ س لعنتی گمشو بیرون دیگه. همش خودم رو مخفی میکردم که چشم راشدی بهم نیوفته. یهویی پویانفر منو صدا کرد. روم رو کردم اونور که برم یه سمت دیگه اما کسکش خان اومد سمتم. یه وضعیت گندی شده بود که نمیتونستم در برم. یه لحظه زیر چشمی بهشون نگاه کردم. وای راشدی بدجوری داره منو نگاه میکنه. حتما شناخته منو. وای خدای من حالا چکار کنم؟ نمیتونم در برم. بهتره خودم رو بزنم به کوچه علی چپ. –بله آقای پویانفر. –میخواستم ایشون رو معرفی کنم. دکتر همایون راشدی. دکترای اقتصاد از دانشگاه سوربن فرانسه از دوستای قدیمی من که قراره باهم همکاری داشته باشیم. وای انقدر معذب بودم که نمیتونستم حتی به صورت راشدی نگاه کنم. به سختی به چشمای غضب آلودش که روم قفل بود نگاه انداختم. –آآآ خیلی خوشوقتم از ملاقاتتون. پویانفر گفت همایون جان ایشون هم خانم شریف هستند. مدیر بخش قراردادهای بین المللی شرکت. فکر کنم خیلی باهم دیگه کار داشته باشید. به جرات بگم زبده تر از ایشون من توی کار ندیدم. راشدی در حالی که خیلی جدی به من نگاه میکرد گفت بله ایشون رو میشناسم. همینطور از پشتم عرق سرد میریخت. فشارم بد افتاده بود. خیلی شرایط مزخرفی گیر کرده بودم. –قبلا باهم آشنا شدید؟ من گفتم بله توی همایش وزارت صمت با ایشون ملاقات کرده بودم. پویانفر شروع کرد به تعریف کردن از خاطرات سوربن که باهم بودند و راشدی هم دیگه به من نگاه نمیکرد. ای خدا اینا دوستای صمیمی چندین ساله هستند. حالا چه خاکی توی سرم کنم؟ اصلا تمرکز نداشتم. حتی یادم رفت س گفته بود که بیام. گوشیم زنگ خورد. احمدیان بود. –خانم آقای س توی اتاقشون منتظر شما هستند. لطفا زود تشریف بیارید. این کی رفت پایین که من نفهمیدم. سریع اومدم پایین و رفتم دم اتاقش که درش بسته بود. احمدیان گفت بفرمایید داخل. در اتاق رو که باز کردم حسابی بوی سیگار توی اتاق پیچیده بود. در تراس هم کامل باز بود و س توی تراس وایساده بود. پشمام. با قوانین تخمی کربلایی هیچکسی خایه نمیکنه توی شرکت سیگار بکشه. هرکی هم میخواد بکشه باید از شرکت بره بیرون. بعد این انقدر راحت توی بالکن اتاقش سیگار میکشه. اونم توی چه شرایطی. اتاق کربلایی درست بالای اتاق س قرار داره. رفتم توی تراس. با عصبانیت شدیدی از سیگارش کام میگرفت و مدام زیر لبی فحش میداد. –آقای س چی شده؟ -گفتم بیا بالا پیش من. وایسادی با این مرتیکه خر و این بچه خوشگل جدیده بگو بخند؟ انقدر عصبانی بود که نمیدونستم چجوری جوابشو بدم که بدتر نشه. –حالا مگه چیزی شده؟ -اصلا فهمیدی این کیه و واسه چی اینجاست؟ -یه چیزایی شنیدم. –دهنم صاف شد که دکتر ملکی رو راضی کنم بیخیال سفر بشه. سه ماهه دارم واسه این برنامه تلاش میکنم. حالا دقیقه نود این یارو رو چپوندند توی این برنامه که چی؟ مسئول حقوقی قرارداد این باشه. حالا وایسا ببین با همین ملکی چکار که نکنم. نمیذارم کسی برینه توی برنامه من. –خب الان چکار میشه کرد؟ -واسه همین گفتم بیای. ببین هرجور میتونی اینو بپیچون. نباید کسی بفهمه ما چکار میکنیم. –آقای س یه چیزی میگیا. کل قرارداد حقوقی دست اینه. من چجوری دورش بزنم؟ یه جا شک کنه و ریز بشه و سوتی در بیاد درجا گزارش میکنه. اونوقت کربلایی رو چکار کنیم؟ یه نگاه وحشتناک با اون چشمای سیاه و گردش بهم کرد و کام آخر رو از سیگارش گرفت و سیگارش رو پرت کرد. –چه میدونم. تو بلدی از پسش بر بیای. تا حالا تونستی پویانفر رو کنترل کنی اینم حتما میتونی. –نه آقای س متاسفانه اینو دیگه نمیتونم. بدتر از اون هم اینه که پویانفر هم از کنترل من داره خارج میشه. –منظورت چیه؟ با ناراحتی و استرس گفتم دکتر راشدی رفیق قدیمی و نزدیک پویانفره. س چند لحظه خیلی قفلی نگاهم میکرد. کل رگ ها گردنش ورم کرده بود. –تو مطمئنی؟ -اینجوری از حرفاشون مشخص بود. اومد توی اتاقش و سه لیوان پشت سرهم آب از پارچش ریخت و یه نفس خورد. –خب الان چیکار داری اینجا؟ -قرار بود بریم جلسه. –من نمیام. خودت برو. –آقای س نمیشه که من تنها برم. –میخوای برو میخوای نرو. فقط اینجا واینستا. وقتی میخواستم برم بیرون گفت یه لحظه بیا. سریعتر با این یارو یه جلسه بذار و ببین چیا میخواد تا بفهمیم چه خاکی توی سرمون میتونیم بکنیم. –باشه حالا تلاشم رو میکنم. حرفم رو قطع کرد و گفت همین امروز. وقتمون خیلی کمه. وای خدای من حالا چکار باید بکنم؟ دیگه مغزم جواب نمیده. این چه وضعیت کسشعریه که توش گیر افتادم؟ سه روز پیش طرف سرتاپای منو لخت دیده و بخاطر اون زن دیوونش کلی توی دردسر افتاده که لابد همش رو هم از چشم من میبینه. از رفتارش و اون نگاه های قفلی که اصلا دوستانه نبود مشخصه دل خوشی ازم نداره. وای خدا نکنه به پویانفر بگه؟ واقعا دارم دیوونه میشم. نگرانی س فقط بخاطر سرمایه گذاریشه اینجوری مثل اسپند روی آتیش داره بالا پایین میپره. من بدبخت که بحث آبروم هم وسطه. ای تو روحت شراره. اون لفظ منفیتو گاییدم که از وقتی پام رو توی اون خراب شده گذاشتم یه بند داره بگایی میاد سرم. نمیدونم با اجنه در ارتباطه و از آینده خبر داره که انقدر مطمئن میگفت ممکنه برات مشکل درست بشه یا چی؟ حالا کاریه که شده. فقط نمیدونم باید چکار بکنم؟ واقعا نمیدونم.
 
     
  
 
#205   Posted: 25 Jul 2020 03:33


 1 Star

ارسالها: 883
قسمت صد و هفتاد و هشتم: شیطونک
این دیگه چه گیری بود افتاد توی کارمون؟ تا دیروز استرس اینو داشتم که چجوری از پس پویانفر و دار و دستش بر بیام، حالا این یکی هم اضافه شد. اونم کی؟ همایون راشدی که بخاطر اون اتفاق توی محفل برهنه گرایی کردان چشم نداره منو ببینه. انگار وقتی قراره بد بیاری سراغت بیاد همینطور پشت سر هم دومینو وار همه چیز ردیف میشه که تو دهنت سرویس بشه. فقط کافیه راشدی واسه پویانفر دهن باز کنه که منو لخت مادر زاد اونجا دیده. خیلی چیزا توی نقشم در رابطه با مریم بهم میریزه. از اون طرف اگر انقدر رابطه نزدیکی داشته باشند که احتمالا دارند، کلی از اطلاعات این قرارداد لعنتی رو به پویانفر میرسونه. باید همه احتمالات رو در نظر گرفت. فکر کنم اگر لازم باشه باید تغییر استراتژی بدم. حتی شاید مجبور شدم طرفم رو عوض کنم. نه اونجوری دیگه هیچ کمکی به مریم نمیشه کرد. تازه ممکنه قضیه سرمایه گذاری هم گندش در بیاد و دستم به هیچی نرسه. حالا همه اینا به کنار الان آبروم در خطره. نمیدونم چی میشه. الان که هرچی فکر میکنم چیزی به ذهنم نمیرسه. مشکلم هم الان یجوریه که نمیشه اصلا با کسی راجبش حرف زد.
اصلا حوصله هیچ چیزی رو نداشتم. توی این شرایط ترافیک هم بیشتر توی مخ آدم میره. ته دلم امیدوار بودم یه اتفاق خوب بیوفته که کمک کنه از این حال و هوای کلافگی در بیام. مثل دعوت شدن به یه مهمونی یا برنامه کردن یا دیدن یه دوست. یه دوستی که بشه باهاش حرف زد و مشکلت رو بفهمه، درکت کنه یا حداقل حرف زدن باهاش بهت کمک سبک بشی. قبلا شراره بود. البته هنوزم هست اما خب اون صحبت های حضوری و پر نشاط کجا و این تماس های راه دور و بی حس و حال کجا؟ آرزو هم که هیچی فعلا. آخ راستی آرزو. سریع بهش پیام دادم. ولش کن گور بابای تابلو شدن. الان مشکل من بیشتر از مساله مریمه. جوابی نداد. نمیتونستم حوصله کنم و منتظر بمونم. بیخیال همه چیز شدم و بهش زنگ زدم. زنگ دوم رد تماس داد و بعدش کلا گوشیش رو از دسترس خارج کرد. وا! یعنی چی؟ نکنه براش مشکلی پیش اومده باشه؟ بهش توی همون تلگرام پیام دادم که حتما به من زنگ بزن. جدا از اینکه کارش داشتم، دوست داشتم ببینمش و مثل همیشه منو سر شوق بیاره. تحریکم کنه و از دیوونه بازیاش بگه. وقتی فکرم خیلی مشغول میشه و به نتیجه ای نمیرسم کاملا بی حوصله میشم. اون لحظه کمبود یکی که پیشش به آرامش برسم کاملا برام محسوس میشه. آدم های زیادی نیستند که این خلاء رو برام پر کنند. حس میکنم به یه رابطه عاطفی نیاز دارم. از زمانی که با کامران کات کردم دیگه این حس رو نداشتم. نمیدونم بعضی وقت ها بدم نمیاد که با یکی اوکی بشم. چه میدونم کسی که بتونم راحت باهاش راجب همه چیز صحبت کنم و اونم درکم کنه. اگر همچین کسی توان سکسی خوبی داشته باشه که چه بهتر. وقتی رسیدم خونه مثل بیشتر اوقات تنها آدم اون ساختمون من بودم. یه حس مزخرفی مثل دلتنگی داشت اذیتم میکرد. بعضی وقت ها یجوری تنهایی دهن آدم رو میگاد که فقط دوست داری یکی دور و برت باشه. مهدیس که بازم خونه نیست و معلوم نیست کی میاد. با نگاه به میز مبلی کوچیک توی حال خونه یه خاطره تحریک کننده برام زنده شد و یه جرقه برای یه ایده خوب توی ذهنم که کمک کنه شب خوبی داشته باشم. با گوشیم شمارش رو گرفتم. -سلام بیبی. چطوری عزیزم؟ در حالی که صداش خیلی نامفهوم میومد و انگار توی مسیر شدید باد بود با همون لحن همیشگی شیطونش گفت سلام کتی جون. چطوری خوشگل خانم؟ -چقدر صدات بد میاد. کجایی؟ -پشت موتورم. یه لحظه صبر کن. چند ثانیه صبر کردم و ادامه داد –خب چه خبرا یاد ما کردی؟ -ای ای والا همیشه که من زنگ میزنم. نگفتی کجایی؟ -دارم میرم سمت خونه. –برنامه چیه؟ -دینی ورزش املا. –آخی هنوز مدرسه میری کوچولو؟ –نه بابا دانشگاهم تموم شده. یه دو واحد کارگاه تنظیم خانواده مونده باید پاسش کنم. –پر رو. اگر خالی هستی بیا سمت من. –برنامه ای هست؟ -نه تنها بودم حوصلم سر رفته بود. اگر ونداد هم هست باهم بیاید. –شیطون تری سام و گروپ بدجوری بهت چسبیده ها. –بیشعور میخواستم ببینمتون. حالا نیست به شما اصلا حال نداده. –بابا ما که حرفی نزدیم. –حالا میای یا نه؟ -دیگه شما بگی مگه میشه گفت نه. نیم ساعت دیگه خونتم. –مرسی گلم. فقط احتیاط کن. با موتور هستی بخاطر من خودتو بگا ندی. خندید و گفت سر تو ارزشش رو داره بگا برم. –ای بزنه از کمر به پایین ناقص شی تا حالیت بشه ارزشش رو داره یا نه. –دمت گرم یه دور از جونی چیزی. خندیدم و گفتم دور از جونت عزیزم. بیا دیگه منتظرم.
دوش گرفتم و کل بدنم رو لوسیون زدم. یکمی آرایش کردم و یکی از ست های سکسی مشکیم رو که سوتینش نیمه پایین سینه هام رو می پوشوند و رو با شورت ست خودش که درست قسمتی که روی کسم قرار میگرفت چاک داشت و باز بود رو پوشیدم. با اون سوتین سینه هام فرم خیلی خوبی وای می ایستاد. مخصوصا که نصف هاله دور نوک سینه هام بیرون از سوتین میوفتاد و برای پارتنرم جذابیت دیوونه کننده ای داشت. روش هم یه لباس حریر جلو باز بلند بنقش پوشیدم. بلاخره آراد رسید و موتورش رو داخل پارکینگ گذاشت. با دوربین مدار بسته پارکینگ نگاه میکردم که تنها اومده یا با کسیه. تنها بود. با یه موتور سبز متالیک که مثل موتور های معمولی نبود. روی موتور نوشته بود بنلی. کلا چیزی از موتور نمیدونستم اما به نظرم اومد یه موتور سیکلت معمولی نیست. کلاه کاسکت مشکیش رو از روی سرش برداشت و موهاش رو مرتب کرد. وقتی اومد بالا کاپشن چرمی مشکی تمام جذب تنش و دستکش های چرمی مشکی دستش بود. مثل همیشه خوش تیپ و جذاب. -سلام کتی جون. اومد بغلم کنه سریع گفتم اوه چه بوی دودی میدی. -دیگه با موتور اومدم لباسم بو گرفته. -زود باش لباساتو در بیار. با همون مسخرگی همیشگیش گفت از همین جا دم در شروع کنم؟ -نخیر پسره حشری. بوی دود لباست خفم کرد. چیزی میخوری؟ -هرچی حال کردی بیار باهم بزنیم. کاپشنش رو در آورد. زیرش یه پلیور یقه اسکی قرمز پوشیده بود. اونم به همراه شلوارش در آورد و رفت دستشویی دست و صورتش رو بشوره. با یه رکابی مشکی و شورت اسلیپ هفتی از دستشویی در اومد. -شلوارک میخوای؟ -نه بابا لباسای مهیار بهم تنگه. شلوارکش هم میشه اندازه شورت. -ببخشید دیگه آقای بلند قد. لباسای ما کوتوله ها تنتون نمیره. از اون خنده های جذابش یدونه بلندش رو سر داد. گفتم والا همچین میگه انگار بالای دو متر قدشه ماها زیر یک و پنجاهیم. البته آراد واقعا قد بلند بود. راحت نزدیک 190 قدش میشد. ونداد یکی دو سانت کوتاه تر بود اما توپر تر از آراد. آراد کلا بدن خشک و قشنگی داشت. - مهدیس کجاست؟ -بیرون. -صفا باشه. پیش بر بچ لاکچری باز. -مگه تو اکیپشون رو دیدی؟ -پستاش رو توی اینستا دیدم. وای پشمام ریخته بود. چه خونه ای بود اونجایی که جمعه رفته بود. -عکس های اونجا رو هم گذاشته بود؟ باهم رفتیم. خونه آرتمیسه اونجا. وای آراد باید ببینی چه خونه ای دارند. اینطوری بهت بگم خونه شاه جلوی خونشون آلونک هم نمیشه. -بهش میخورد خیلی مایه دار باشه. -حالا نری به خیال مال و منال مخشو بزنی. -دم شما گرم دیگه. -شوخی کردم دیونه. ونداد چطوره؟ -اونم هستش. -بذار زنگ بزنم بهش بیاد. -ای شیطون میگم هوس گروپ کردیا. امشب با مهسا و شوهرش میخواست شام بره بیرون. -تو چرا نرفتی؟ -حس و حالش نبود. پشت بهش داشتم دوتا چایی آماده میکردم که باهم بخوریم. توی همون حالت گفتم یعنی فقط بخاطر همین نرفتی اونجا؟ یهویی از پشت بهم چسبید و دم گوشم گفت نه عزیزم چون تو گفتی بیام پیشت. -نکن دیوونه. اما اصلا دوست نداشتم نکنه. گردن و گوشم رو میبوسید و میلیسید. به همین سرعت داغ شده بودم و دلم میخواست دیوونم کنه. دستشو برد پایین و به بین پاهام روی کسم رسوند. یه آهههه عمیق کشیدم و دم گوشم یه جووون سنگین گفت. -عزیزم مثل همیشه داغی. قشنگ حجم کیر راست شدش رو روی کونم حس میکردم. منو توی اون حالت بغل زد و عقب عقب اومد عقب تا روی کاناپه ای که جلوی آینه بزرگ توی حال بود نشست و منم روی پاهاش نشوند. برگشتم به سمتش چرخیدم و با دست راستم صورتشو نوازش میکردم. مثل همیشه از اون چشمای شیطونش شهوت و شیطنت میبارید. به اون لبخند دلربا و پر شیطنتش نگاه میکردم. دیگه واسم جوری شده بود که نگاه به اون حالت چهره میتونست منو حشری کنه. با دست راستم صورتشو نوازش کردم و لبام رو گذاشتم روی لباش. چند ثانیه از هم لب گرفتیم و حسابی لبای همو خوردیم. -جونمی کتی. -عزیزم. شیطونک کی بودی تو. لباس حریرم رو در آوردم و با یکمی پایین کشیدن سوتینم جفت سینه هام رو براش لخت کردم. سرش رو به سینه هام فشار دادم. درحالی که با دستاش کمر و کونم رو میمالید سینه هام رو لیس میزد و میخورد. سرش رو به سمت سینه چپم هدایت کردم و دهنش رو به نوکش رسوند. به محض اینکه توی دهنش گذاشت و یه گاز کوچولو گرفت انگار شعله های شهوت درونیم دوبرابر اوج گرفته بود. به نوبت سینه هام رو میمکید و با شیطنت خفیف نوکشون رو گاز میگرفت. -آآهههه نکن دیوث. دردم میاد. بهم یه نگاه کرد و خندید. -میدونم چی میخوای بگی. لابد اگر مامانت بودم تا همین الان شیر میخوردی. -عه فهمیدی؟ -من اگر مامانت بودم که عمرا به تو یکی شیر نمیدادم. باید از همون بچگی شیر خشک میخوردی. یهویی منو بلند کرد و به پشت انداخت روی کاناپه. جیغ زدم و با خنده گفتم چیکارم میکنی دیوونه وحشی؟ پاهام رو از هم باز کرد و از همون چاک شورتم که لبه های پف کرده خیس کسم ازش زده بود بیرون افتاد به جون کسم. محکم مک میزدش و میلیسید. سرشو به بین پاهام فشار میزدم و با شهوت ناله میکردم. پاهام رو جمع کرد و داد بالا و بند شورتم رو از لای کونم کنار زد و شروع کرد به لیسیدن سوراخ کونم. دیگه حسابی داشتم دیوونه میشدم. انقدر با زبونش کونم رو بازی داد تا تونست راحت بازش کنه. در حالی که کسم رو لیس میزد و با دندوناش چوچولم رو نرم گاز میگرفت انگشتش رو توی کونم کرده بود و جلو عقب میکرد. -واااییی دیووونه من. میخوام هر دوتاشو بکنی؟ نیم خیز بلند شد و اومد روم. -عزیزم باهات خیلی کار دارم امشب. لباشو گذاشت روی لبام و زبونم رو مکید توی دهن خودش. با اون یکی دست آزادش کیرش رو از شورتش در آورد و روی کسم میمالید. آخ که این کاراش چقدر دیوونم میکنه. انگار دوست داره اوج تمنای شهوت رو توی نگاه پارتنرش ببینه و بعد شروع به کردن بکنه. -آراد. -جونم عشقم. -بریم روی تخت؟ با بلند کردنم و بغل زدنم بهم فهموند که جوابش مثبته. باهمدیگه رفتیم توی اتاق. قبل اینکه بریم روی تخت همدیگه رو کامل لخت کردیم. کیر خوشگل رو به پایینش با اون تخمای سفید و شیو شده آویزونش نذاشت که از چشیدن طعمش بگذرم. نشستم روی زانوهام و با نوک زبونم با سر کیرش که پیش آب شفافش اومده بود بازی کردم و یکمیش رو چشیدم. بعد سر کیرش رو توی دهنم گذاشتم و یکمی مکیدم و یه گاز کوچولو از سرش گرفتم. یه آخ کوچولو گفت. کیرشو از دهنم در آوردم و با شیطنت گفتم دیدی چقدر درد داره؟ با دستم کیرشو میمالیدم. کیرش رو به سمت بالا گرفتم و از زیر تخماش تا وسط کیرش رو چند بار لیسیدم. تخماش یکمی بوی عرق میداد اما از نوعی که بیشتر شهوتی و دیوونم میکرد. سرم رو بیشتر بین پاهاش بردم و هر دوتا تخماش رو کردم توی دهنم. دستش رو لای موهام کرد و نوازش میکرد سرم رو. یه پاش رو لبه تخت گذاشت که راحت تر تخماش رو بخورم. از زیر تخماش میلیسیدم و زبونم رو دورانی دور تخمای نرمش میچرخوندم. همزمان با دستم کیرشو میمالیدم. آراد نفس هاش سنگین و سنگین تر میشد و آه میکشید. از زیر تخماش تا سر کیرش یه تیکه لیسیدم و بعد کیرشو تا اونجا که میشد توی دهنم کردم. کاش میتونستم تا ته مثل مهدیس توی دهنم بکنمش و براش دیپ تروث بزنم. فرم کیرش جوری بود که توی دهنم انگار مستقیم میخواست به سمت ته حلقم پایین بره. همزمان با جلو عقب کردن سرم و ساک زدن متوالی کیرش تخماشم میمالیدم. از پایین به صورتش نگاه میکردم و آراد هی قربون صدقم میرفت. -وای کتی چقدر خوبی تو. چه حالی داره با تو بودن عشقم. وقتی کیرش رو از توی دهنم کشیدم بیرون آب دهنم به سر کیرش و زبونم چسبیده بود و شره کرد روی سینه هام ریخت. بلند شدم و دستام رو انداخت دور گردنش و لباشو میخورد. توی همون حالت منو از زمین کند و روی تخت انداخت. دوباره افتاد به جون کسم. بعد از چندبار لیسیدنش اومد روم که بکنه توی کسم. -عزیزم کاندوم نمیخوای؟ خندید و گفت نگران نباش توش نمیریزم. -آخه آنال هم میخوای بکنی بهتره کاندوم بذاری. -داری؟ از توی همون کشوی دیلدو ها بقیه بسته کاندومی که دفعه پیش خودش گرفته بود رو در آوردم و خودم روی کیرش کشیدم. لعنتی کیرش توی دستم نبض میزد و با هر نبض دیوونه و دیوونه تر و حشری و حشریتم میکرد. پاهام رو تا اونجا که میشد باز کردم و سر اون کیر خوشگلش رو گذاشت لای کس داغ و خیس و پف کردم و نمه نمه آروم فرو کرد توش. -آآهههه آراد عزیزم. امممم بکن شیطونک من. دو سه بار به آرومی تا ته فرو کرد و تا سرش کشید بیرون. دفعه آخر همچین کیرشو تا ته توی کسم فشار داد که فکر کنم فقط تخماش بیرون مونده بود. یه درد خفیفی توام با لذت زیاد از روی شهوت از داخل کسم توی تمام بدنم پیچید. بلند ناله کردم و لحاف رو چنگ میزدم. با دستاش سرم رو گرفت و لباشو محکم به لبام چفت کرد و لبام رو میلیسید. شروع کرد به نرمی توی کسم تلمبه زدن. با هر فشار کیرش توی کسم شدت فشار ناخن هام رو پوست کمرش بیشتر میشد و همراهش ناله های من سعودی شدت پیدا میکرد. آراد عزیزم هم با تسلط کاملش روی سکس بیشترین لذت ممکن را داشت به من میداد. کم کم شدت تلمبه هاش به نهایت رسید و با تمام وجودش یه ضرب کسم رو میکرد. درست مثل سوزن خیاطی که به سرعت توی پارچه میره کیرش رو با سرعت و شدت پشت سر هم توی کسم میکوبید. چشمام رو بسته بودم و از شدت شهوت با صدای بلند جیغ میکشیدم. درست توی نقطه اوج قرار داشتم و خیلی طول نکشید که بشدت زیر آراد تکون میخوردم و جیغ میزدم. آراد سریع کیرشو کشید بیرون و دستش رو روی کسم گذاشت و با شدت و سرعت خیلی زیادی کسم رو میمالید. به شدت خیلی کمتری نسبت به قبل آب کسم اسکوئیرت میکرد و به بیرون میپاشید. سرم شدیدا گیج میرفت. چند دقیقه مثل جسد روی تخت ولو شده بودم و نفس نفس میزدم. آراد کنارم دراز کشیده بود موهای عرق کرده و بهم ریخته روی صورتم رو کنار میزد. هنوز بدنم مثل یه کوره داغ بود. آروم دم گوشم گفت کتی عزیزم اوکیی؟ حتی حال نداشتم جوابشو بدم. به پهلو شدم و پاهام رو جمع کردم سمت شکمم. آرآد از پشت بهم چسبید و دستشو گذاشت روی یکی از سینه هام. کیرشو حس میکردم که به لای کونم میماله اما مشخص بود کیرش شل شده. به آرومی چرخیدم سمتش. به اون چشمای شیطون نگاه کردم. همیشه با لبخند بهم نگاه میکرد و منم بهش لبخند زدم. صورتشو نوازش کردم و لباش رو بوسیدم. -بهتری؟ -عالیم عزیزم. خواستم بلند شم. -کجا میری؟ -یه چیزی بخوریم. یهویی بدجوری ضعف کردم. جونم در اومد. سریع بلند شد و گفت بذار من بیارم تو بخواب. -نه اوکیم عزیزم.
به کمک شراب و یکمی خوردنی ریکاوری کردم. برای آراد هم یه چایی با شیرینی آوردم و ظرف میوه هم بیرون گذاشتم که برداره. آراد روی کناپه قرمزی که برای پوزیشن های سکس عالی بود لش کرده بود. خسته به نظر میرسید. -چته؟ بی حالی چقدر؟ -یکمی فس شدم. -چرا؟ تو که هنوز نیومدی. در حالی که داشت از سیگارش کام میگرفت گفت دیشب تا سه و نیم بالای سر کار بودم. ظهری هم رفتم پیش یکی از دوستام مشروب خوردیم. -اگر خسته ای میخوای یکم بخواب. -نه اوکیم. -اذیت نشی گلم. در حالی که کیر نیمه خوابش رو توی دستش گرفت گفت من بخوام بخوابم هم این لامصب نمیذاره. -ای قربونش برم آبش نیومده دلش میخواد. چرا کاندوم رو در آوردی؟ -دیگه خوابید در اومد. یکی دیگه میذارم. ضبط رو پلی کردم. با آهنگ هیپ هاپی که پخش میشد به آرومی جلوی آراد کون خوشگلمو قر میدادم. توی یه دستم گیلاس شرابم بود و اون یکی یه تیکه شکلات. شکلات رو روی لبام گذاشتم و روی آراد خم شدم و لبام رو چسبوندم به لباش. با لبام شکلات رو توی دهنش گذاشتم و سیگارش که به یک سوم آخرش رسیده بود رو از دستش گرفتم و از همون سیگار چندتا کام گرفتم. در حالی که توی یه دستم گیلاس شراب بود و یه دست دیگه ام سیگار با آهنگ ریز قر میومدم و کونم رو جلوی آراد شیک میدادم. از وقتی که آرزو توی همین حالت اونجوری کون خوش تراشش رو جلوم شیک داده بود و دیوونم کرده بود، دلم میخواست که منم بتونم مثل اون اینجوری پارتنرم رو دیوونه کنم. توی این دو هفته بعضی وقت ها بعد تمرینم یه چند دقیقه ای تمرین بوتی دنس میکردم. کلی کلیپ از بوتی دنس توی یوتیوب دیده بودم و یکی دوتا حرکت یاد گرفته بودم. البته هنوز به نسبت آرزو خیلی مبتدی بودم. حرکات باسنم رو به خوبی تونسته بودم با آهنگ هماهنگ کنم. فقط سی ثانیه طول کشید که جواب بده و آراد با دوتا دستش حسابی کونم رو چنگ بزنه و بمالونه. به بدنم تا اونجا که میشد قوص دادم و کونم رو به سمت بیرون دادم. با ولع کونم رو چنگ میزد. روی زانوهاش نشست و صورتشو چسبوند به لای کونم و با زبونش کونم رو میخورد.غلغلکم میومد اما انقدر لذت بخش بود که حد نداشت. به واسطه آب دهن شیرینش که با شکلات مخلوط شده بود و به داخل کونم ریخته بود یه خارش خفیفی افتاده بود. لپ های کونم رو توی دستش سفت گرفت و تا اونجا که میتونست از هم بازشون کرد. از کلفتی انگشتی که به سوراخ کونم مالیده میشد میتونستم حدس بزنم که انگشت شستش باید باشه. انگشتش رو به آرومی فرو کرد توی کونم و من بلند آه کشیدم و پشت سرش جوووون کش دار آراد به گوشم خورد. در حالی که کونم به سمت آراد قمبل بود داگی استایل شدم و تا اونجا که میشد کونم رو بالا دادم. با دو انگشت داشت کونم رو میکرد. انقدر خوشم میومد که حد نداشت. آراد بلند شد و رفت سمت اتاقم. -چی میخوای آراد؟ -کرمی ژلی چیزی که لیزش کنم. -یه اسپری وازلین توی کشوی کنار تخت هست. همونو بیار. چند ثانیه بعد برگشت و کیرش رو با اسپری روغن حسابی چرب کرد. کل کون منم اسپری کرد. فکر کنم کل اسپری وازلین رو خالی کرد. بعدش حسابی کونم رو میمالید و حین مالیدنش هی میگفت جووون چه کون دیوونه کننده ای داری کتی. کونم رو براش تکون میدادم که بیشتر حشری بشه. کیرش رو لای چاک کونم میمالید. سر کیرش رو گذاشت روی سوراخ کونم و آروم توش کرد. بی اختیار یکمی به سمت جلو رفتم و ناشی از درد خفیفی که توی کونم پیچیده بود آی گفتم. آراد خیلی آروم و با حوصله کیرشو تا نصفه توی کونم فرو کرد و چند لحظه نگهداشت تا سوراخم به قطر کیرش عادت کنه و به آرومی کیرش رو در حد چند میلی متر توی کونم جلو و عقب میکرد. حس عجیبی داشت. تلفیقی از درد، خارش و شهوت که هرچی میگذشت دردش کمتر و شهوتم بیشتر میشد. رفته رفته مقدار بیشتری از کیرش رو توی کونم جلو عقب میکرد و من به آرومی آه میکشیدم. با اندازه دور قبلی سکسمون هنوز شهوتی نشده بودم اما حال آنال سکس یجور دیگه بود. یجوری که انگار باید از درد کشیدنش لذت میبردم. یه آن به خودم اومدم که کل کیر آراد توی کونم بودم و درست اونجور که کسم رو با چند بار فرو کردن کیرش تا ته شروع به کردن کرد، برای کونم هم همونطوری شروع کرد. سرم رو بالا آوردم و توی آینه بزرک روبرومون توی حال دیدم که روی پاهاش نیم خیز شده و توی اون پوزیشن کاملا مسلط به منه. کونم از چربی برق میزد و وقتی آراد کیرشو به کونم میکوبید تلالو بازتاب نور هالوژن ها روی موج های براقی که کونم داشت رو به وضوح میدیدم. دستم رو به کسم رسوندم و همزمان با کون دادنم کسم رو میمالیدم. توی دلم میگفتم کاش ونداد یا یکی دیگه بود دوتایی میکردنم. التهاب کونم انگار به کسم هم سرایت کرده بود و کسم هم به شدت نیاز به گاییده شدن داشت. -اممم آرادم. خوشگل من. بکن. کونم رو بکن. فاک می بیبی. آآههههه. -آآههه کتی. اوووف. یه آن کیرش رو کشید بیرون و سریع با دستم از پشت کیرش رو گرفتم و به کسم رسوندم و اونم یه ضرب کیرشو تا ته توی کسم فرو کرد و شروع کرد به تلمبه زدن. داشتم با شدت جیغ میزدم و اون نامرد هم با هر جیغ من دیوونه تر و حشری تر میشد. انگشت شستش رو توی کونم میچرخوند و همزمان با کردن کسم کونم رو هم به نوعی میگایید. ضربات آخر کیرش توی کسم مصادف شد با اوج گرفتن من و وقتی من به اورگاسم رسیدم آراد هم کیرشو کشید بیرون و قطرات داغ آب کیرش رو روی کونم و کمرم حس میکردم که میریخت.
روی زمین دمر افتاده بودم و اصلا حال نداشتم پاشم. آراد هم به کناپه تکیه داده بود و یه نخ سیگار روشن کرده بود و اونم همونجا ولو شده بود. در حالی که سیگارش توی دستش روشن مونده بود چشماش رو بسته بود. بلند شدم و بهش گفتم خوابت میاد برو توی اتاق بخواب. -نه اوکیم. -پاشو برو یکم بخواب. با اصرار بلندش کردم و فرستادمش توی اتاق خودم روی تختم بخوابه. خودم هم رفتم دوش گرفتم. پشت به آینه حموم خم شدم و کونم رو باز کردم. دور سوراخ کونم کاملا قرمز و ملتهب شده بود و هنوز یه کوچولو باز بود. آخ لعنتی کاش با دهن شکلاتی نمیخوردیش. خارشش دهنم رو سرویس میکنه. یه بار قبلا موقع لز با مهدیس با سیروپ نوتلا بدن همو میخوردیم. مهدیس توی کونم سیروپ نوتلا ریخته بود. فرداش سر کار کلی اذیت شدم. انقدر که دلم میخواست با یه چیزی توی کونم رو بخارونم یا بکنم. به کون چرب و براقم دست میکشیدم. بخاطر چرب شدنش حسابی جلوه پیدا کرده بود و حتی خودم رو حشری میکرد. اون خارش درونی کونم و این جلوه ای کونم داره انقدر خودم رو هم حشری کرده که الان حتی دلم میخواد یه کیر کلفتی مثل کیا کونم رو وحشیانه بگاد. دوش گرفتم و اومدم بیرون از حموم. بخاطر آراد دیگه موهام رو سشوار نکردم تا مزاحم خوابش نباشم. انقدر عمیق خوابش برده بود که انگار چند روزه نخوابیده باشه. یه پتوی نازک روش کشیدم و حوله ام رو دور بدنم بستم. ساعت نزدیک هشت شب بود. دلم میخواست بخوابم اما هر لحظه ممکن بود مهدیس برسه و مطمئنم بد خوابم میکرد. یه قهوه اسپرسو آماده کردم و خوردم که دوباره های بشم. آخ لعنتی هنوز کونم از تو میخاره. این دفعه خیلی بیشتر از اون باره. فکر کنم کونم به شکلات حساسیت داره. حالا هر چی که هست پاک داره اذیتم میکنه. همش دلم میخواست یه چیزی توش باشه و بخارونتش. اون بات پلاگه که به هومن دادم چیز خوبی بود. حیفش. آشغال بی لیاقت. حتی لیاقت بات پلاگی که از کونم در آوردم یا اون دیلدوی کثیف رو هم نداشت. چه برسه به اون شرایط کاری خوبی که براش درست کرده بودم. کون لقش. فقط از یه چیز بد کونم میسوزه و اینکه اگر میدونستم میخواد اینجوری واسم شاخ بشه و توی روم وایسه چرا واقعا کونش رو پاره نکردم. با یه دیلدوی خیلی کلفت باید جوری از کون میگاییدمش که اون سوراخ کون کریه و پر پشمش تا چند روز بسته نمیشد. آخ که چقدر اون حرکتش توی مخمه هنوز. اگر هیکل نحسش رو اونوروز تا اینجا نمیاورد مهیار نمیدیدش و این داستان ها رو باهاش نداشتم.
در خونه باز شد و دخترا اومدند تو. –سلام مامانی. –سلام کتی جون. جفتی اومدن سمتم و بغلم کردن و دو طرف صورتم رو بوسیدند. کلی سرحال و پر انرژی بودند. –سلام به روی ماهتون خوشگلای من. لواسون بودید؟ آرتمیس گفت نه بابا. کلید خونه فرمانیه رو داشتم با بچه ها رفتیم اونجا. –از دیشب اونجایید؟ مهدیس گفت بچه ها که دیشب آخر وقت رفتند. منو آرتمیس تا ظهر خواب بودیم. بعدش رفتیم بیرون الانم که اومدیم خونه. همش منتظر بودم آراد بیدار بشه و بیاد و دخترا حسابی سورپرایز بشن اما فکر کنم تا بیدارش نکنم بلند نمیشه. مهدیس و آرتمیس رفتند توی اتاق مهدیس و لباساشون رو عوض کردند. –مامان امروز تمرین داشتی؟ -نه. –آخه این موقع معمولا دوش نمیگرفتی. –دیگه پیش اومد. گفتم الان که مهدیس ادامه حرف رو بگیره و بپرسه شیطون چکار میکردی اما بیشتر ذوق داشت که راجب دورهمی دیشبشون صحبت کنند. جالبه حتی متوجه موتور آراد و کفش های جلوی در و لباساش که روی نزدیک ترین مبل افتاده بود هم نشدند. به نظرم هرچی بیشتر بگذره سورپرایزش جذاب تر میشه. –وای مامان جات خالی بود دیشب. –چرا؟ -انقدر خندیدیم و خوش گذشت که نگو. –عه پس مثل بچه های خوب گل گفتید و گل شنیدید. آرتمیس گفت هم گل گفتیم هم گل شنیدیم هم گل کشیدیم. مهدیس گفت بعد بگو چیکار کردیم؟ گفتم حتما بازم از اون بازی های مسخره انجام دادید. –عه چطور با آراد و دوستاش بازی کردیم مسخره نبود. –من نباشم مسخره میشه. آرتمیس خندید و گفت پس بگو ناراحتی که چرا بدون تو بازی کردیم. خندیدم و گفتم نه خوشگل من شوخی میکنم. خب چه بازی کردید حالا؟ -اتفاقا اصلا هم بازی نکردیم. آرتمیس اومد توضیح بده مهدیس گفت چه کاریه فیلمش رو میذارم خودت ببین دیگه. با بلوتوث به تلویزیون وصل شد و فیلم رو پخش کرد. چندتا فیلم اول که مثل اونشب توی خونمون آهنگ گذاشته بودند و با یه آهنگ ترنس خیلی سنگین میرقصیدند. مهدیس داشت فیلم میگرفت. گفتم خب این الان چیش جالبه؟ مهدیس گفت صبر کن حالا. آرتمیس با تعجب گفت مگه کلش رو گرفتی؟ -آره بابا شانس آوردم گوشیم فول شارژ بود. تازه اینم بگم که نه آرش نه فرزاد نفهمیدند که من فیلم گرفتم. هرچی میگذشت توی فیلم فقط رقصیدن و بالا پایین پریدنشون بود. –مامان نیگا آرتمیس چقدر مسخره الری میرقصه. یجوری همش بالا پایین میپرید و دستاش رو تکون میداد که واقعا هم مسخره بود. –این چه مدل رقصیه دیگه؟ آرتمیس گفت الری. –رقص مخصوصیه؟ مهدیس گفت نه بابا همینطور کسکلک بازی فقط خودشو تکون میده. البته وقتی سایکو بری همه اینجوریند. –سایکو؟ -آره دیگه مهمونی که دراگ سنگین میزنند و تا صبح یه ضرب میکوبند. اون دختر نی قلیونه هم خیلی غیر طبیعی داشت واسه خودش میرقصید. راستش من زیاد چیزی از انواع دراگ و تاثیرش سر در نمیارم اما مطمئن بودم چیزی که اینا زدند گل خالی نیست. این یکی کلیپ هم که تموم شد گفتم فقط گل بوده دیگه. مهدیس خندید و گفت دیدی آرتمیس فهمید. آرتمیس گفت تقصیر توئه همشو ریز توضیح میدی. گفتم چی زده بودید؟ -هیچی مامان جان. قارچ خوردند بعدشم تا صبح قاچ خوردند. –چه قارچی بوده مگه؟ -مجیک ماشروم. عکسشم نشون داد بهم. –وای مهدیس میکشمت تورو. هر بار باید یه چیز جدید امتحان کنی؟ لابد دو روز دیگه میای میگی مامان دلت نخواد رفتیم شیشه کشیدیم. –عه چرا جو گیر میشی باز؟ کی گفته من زدم؟ -تو نخوردی واقعا؟ -نه بابا کسخلم مگه. همون اینا بگا رفتند بسه. بعدشم بگایی میشد کی میخواست جمعشون کنه؟ آرتمیس هم گفت آره کتی این نخورد. –تو چی؟ یه لبخند خجالتی زد و به زمین نگاه کرد. –به به. آفرین دختر خوشگلم چشم مامانتو دور دیدی دیگه همه چیزو تست میکنیا. –کتی بخدا دفعه اولم بود. –والا همین دفعه اول هاست که تهش بدجور بگاتون میده دیگه. ببینم اصلا شماها رفیقی دارید که سالم باشه؟ چیزی مصرف نکنه؟ -اوه مامان همچین میگی انگار هیچکی نمیزنه فقط ماییم. الان به هرکی میگی گل و دراگ کم کم یه بار رو دیگه زده. بعدشم رفیقای خودت خیلی اوکیند؟ همون آرزو مگه نگفت یه مدت هر شب یه رول شخص میکشید. شک نکن تا حالا صدتا چیز دیگه هم امتحان کرده. مگه نه آرتمیس؟ آرتمیس با سر تایید کرد. –آرزو اگر هم میزنه حواسش به خودش هست. ورزشش رو میکنه. نمیذاره این چیزا به زندگیش گند بزنه. –وای خدا عجب گوهی خوردم. ببین جنبه نداری راستشو بهت بگم. –خب حالا بیخیال اینا. تا الان که هرچی نشون دادی هیچ جذابیتی نداشت. بذار ببینم چی میخواستی نشونم بدی. مهدیس کلیپ بعدی رو پلی کرد. –این کلیپ واسه دو ساعته بعده. اینا همشون دیگه پاچیده بودند واسه همین اصلا نفهمیدند من گوشیم رو گذاشتم کنار فیلم میگیره. با تعجب گفتم چرا همتون لختید؟ آرتمیس گفت لباس نمیتونستیم بپوشیم. همه لباسام خیس عرق شده بود. مهدیس گفت فکر کن توی این سرمای سگ کش مجبور شدم کل پنجره ها رو باز کنم. گفتم خب ایر کاندیشن رو خاموش میکردید. مهدیس خندید و گفت مامان یه چی میگیا. میگم روی متا سنگین بودند همشون. اینجا یه رول گل پیچیدم براشون بکشند. آرتمیس گفت عوضی به منم نداد. –اوسکل میدادم که باید میبردمت بیمارستان. روی همون ماشروم کم مونده بود اور دوز کنی. هنوزم نمیفهمیدم چیش قراره انقدر جالب باشه که انقدر با ذوق راجبش حرف میزنند و میخوان که منم ببینم. مهدیس یه چند دقیقه ای ازش رو جلو زد. مهدیس در حالی که با شلوارک و سوتین روی مبل نشسته بود روی پاش یه چیزی مثل شیر کاکائو میریخت و فرزاد داشت پاهاشو لیس میزد. از خنده روده بر شده بود توی فیلم. آرتمیس دوباره خندید و گفت مهدیس خیلی لاشی هستی. –این به اون در که منو تورو فرستاد اندرزگو اتو بزنیم. من گفتم خسته نباشی. همچین گفتی فکر کردم نوبتی با دیلدو از کون کردیدش. –همینم بفهمه چی شده جر میخوره از عصبانیت. توی همون حال خرابش ده بار گفت بچه ها جون مادراتون کسی نفهمه. –مگه چیز خاصیه؟ فقط داره پاتو میلیسه. آرتمیس گفت کتی تو نمیدونی قضیه چیه. این فرزاد خیلی پرروئه. ادعاش میشه تا حالا کس هیچ دختری رو نخورده. آرتمیس توی فیلم در حالی که فقط یه شورت فانتزی تنش بود یجوری میخندید که کم مونده بود پس بیوفته. اونورتر آرش روی یه کاناپه لش کرده بود و پانی که هیکل نسبتا تپلتری به مهدیس داشت، روش نشسته بود و کیرش رو میمالید. –پانی دیشب دهن خودشو گایید که آرش بکنتش آخرم نشد. –چرا؟ -راس نمیکرد. فکر کنم بهش نساخته بود نه آرتمیس؟ -آره. آخه اون همیشه قرص میخوره قبل سکس. احتمالا این بار یادش رفته بود. یهویی اون دختره نی قلیون از جلوی دوربین رد شد. فقط شلوار جین پارش تنش بود و بالا تنش کاملا لخت. سینه هاش کاملا تخت بود و از لاغری دنده هاش زده بود بیرون و سیکس پکش هم دیده میشد. مهدیس گفت عین مارمولک میمونه نکبت. –دوست دختر آرش بود آره؟ -نه بابا از آشناهاشونه. آمریکا زندگی میکنه تازگی اومده ایران. آرتمیس گفت اشتباه نکنم همین ندا رو آرش میگفت که ازدواج همجنسگرایی داشته. –چه میدونم والا. دختره هر دوتا دستش تا کتف پر تتو بود و روی شکم و سینه هاشم کلی تتو داشت. –از این مدل بدن هایی که دوست داری مامان. –نه این یکی اصلا قشنگ نیست. چیه مثل پوست و استخون میمونه. چرا اینجوریه این؟ آرتمیس گفت بخاطر اینکه همش روی دراگه. –یعنی معتاده؟ -نه اونجوری که فکر کنی کتی. همش سایکو و این داستان ها میرن بدنشون خشک میشه. –همین ؟ تموم شد؟ -آره دیگه جالب نبود؟ -من فکر کردم الان میخوای یه فیلمی نشونم بدی که خیس بشم. –آهان از اون لحاظ. آخه من هرچی بهت نشون میدم عصبانی میشی. –خب بخاطر اینکه میای یه کلیپ بهم نشون میده که. یه لحظه مکث کردم و به آرتمیس نگاه کردم بعد گفتم فیلم خراب بازی اندرزگوتون رو واسم میذاری بعد میگی مامان ببین چکار کردیم. لابد انتظار داری کلی تشویقتم بکنم. اصلا بیخیال فیلم و کلیپ. بچه ها هوس چیزی نکردید؟ مهدیس سریع گفت چرا من دلم شیک نوتلا بار میخواد. آرتمیس هم گفت آره منم دلم میخواد. بریم بیرون بگیریم؟ گفتم نه خوردنی. یه کاری بکنیم. مهدیس گفت آهان. خب بریم دور دور. آرتمیس گفت نه دور دور حال نمیده بریم لواسون خونه ما. گفتم بچه ها منظورم یه کار باحاله. مهدیس یکمی فکر کرد و گفت خب دور دور باحاله دیگه. میریم چند نفر رو کیر میکنیم یکی دوتا شماره هم میگیریم. نه؟ آرتمیس گفت اه چقدر چیپی تو مهدیس. همه اینایی که میان اندرزگو از پایین میان بعد میخوای از اینا شماره بگیری؟ -ببخشید دیگه من سطحم پایینه های لول بچ. شما خوبی اصلا. –بحث نکنید نمیریم بیرون. همینجا توی خونه چکار کنیم؟ اینبار آرتمیس گفت بگیم بچه ها بیان مهمونی بگیریم. –نه عزیزم تا وقتی پایین رو اوکی نکردید بیخیال مهمونی توی خونه من بشید. میان میرینند توی کل خونه زندگیم خوشم نمیاد. مهدیس تو نظری نداری؟ -نمیدونم آخه چی بگم. حالا هر وقت میگفتم چکار کنیم سریع میگفت اوکی کنیم یکی بیاد سکس کنیم یا باهم لز کنیم. الان تنگ بازیش گل کرده واسه من. –کتی نظر خودت چیه؟ -نظر من اینه که اممم. لبام رو یه گاز سکسی گرفتم و گفتم شما دوتا برید یه دوش بگیرید تا امشب بهمون حسابی خوش بگذره. آرتمیس گفت وای آخ جون. مهدیس گفت ول کن مامان حال نمیده اینطوری. –عه چرا؟ -من اگر خوب اورگاسم نشم اعصابم کیری میشه. اصلا هم بهم حال نیمده. –تو که اینجوری نبودی. آرتمیس این چشه هی ادا تنگا رو در میاره؟ -ولش کن کتی خودشو میخواد عن کنه. بیا منو خودت بریم. مهدیس یهویی جدی گفت آره شماها برید منم همینجا میشینم. بهتون خوش بگذره. گفتم اختیار خودته خوشگل من اما شک نکن امشب اگر پایه نباشی بعدا حسرتش حسابی روی دلت میمونه. –نوموخام. باهاتون قهلم. یهویی دستمو انداختم دور گردنش و کشیدمش سمت خودم و لپشو محکم بوسیدم و یه جیغ کوتاه زد. –دختره لوس دیگه ناز میکنی واسه با من بودن؟ با خنده گفت آیی ولم کن دیوونه حشری. خودم رو انداختم روش. میخواست بازی در بیاره و بهم لب نمیداد. هی با خنده صورتشو میچرخوند و میگفت ولم کن. روی زمین به پشت افتاده بود و منم روش بودم. گفتم آرتمیس زودباش بیا کمکم. –چکار کنم؟ -لختش کنیم. شلوارکشو در بیار. مهدیس هی تقلا میکرد و میگفت ولم کنید جنده ها. نمیخوام بیام. توی این تقلا ها حوله ام باز شده بود و کاملا لخت بودم. مهدیس بلاخره رام شد و با خنده گفت باشه تو بردی. پاشو از روم دیگه. از روش بلند شدم. مهدیس بلند شد و تاپ و شلوارکش رو در آورد و آرتمیس هم باهاش لخت شد. مهدیس روی مبل دراز کشید و پاهاشو به سمت من باز کرد و کس تپلش رو بهم نشون داد. دستمو گذاشتم روش و شروع کردم به مالوندن. آرتمیس از پشت بغلم کرد و سینه هام رو میمالید و گردنم رو لیس میزد. خودم رو انداختم روی مهدیس و شروع کردم به بوسیدن و خوردن لباش. آرتمیس هم از پشت با کس و کونم مشغول بود و انگشتای ظریفشو توی کسم فرو کرده بود و اون تو میچرخوند. دوباره شهوتم برگشته بود و از خماره چشمای مهدیس و کس داغش که تازه آب انداخته بود میشد فهمید که داره کم کم اونم حسابی حشری میشه.
 
     
  
 
#206   Posted: 25 Jul 2020 03:34


 1 Star

ارسالها: 883
مهدیس کسش رو به کسم چسبونده بود و میمالید و با دستاش سینه هام رو چنگ میزد. آرتمیس روی صورتم نشسته بود و اون کس ناز مینیاتوریش جلوی دهنم بود که حسابی اونم آب دار شده بود و خوردنی. وقتی چوچول صورتی خوش رنگش رو میمکیدم با اون تن صدا خواستنی و بامزش جوری آه میکشید که دلم میخواست بیشتر از این ها صداش در بیاد. واسه همین بینش با شیطنت از چوچول خوشگلش با دندونای جلوم گاز میگرفتم. –آههییی نکن. اومممم. مهدیس شروع کرد به لیس زدن و انگشت کردن کسم. پاهام رو دادم بالا و آرتمیس پاهام رو نگه داشت تا مهدیس راحت بتونه روی کس و کونم کار کنه. وقتی مهدیس انگشتش رو توی کونم کرد یه آه شهوتی خیلی بلند کشیدم. –مامان مثل اینکه خیلی امروز حشری بودیا. شیطون با کونت چیکار کردی که انقدر باز شده؟ هنوز موقعش نشده بود که سورپرایزشون کنم. واسه همین هیچی نگفتم. مهدیس گفت اینجوری نمیشه بذار یه چیز باحال بیارم برات مامان. هنوز آرتمیس روم بود و نمیدیدم مهدیس کجا رفت. چند لحظه بعد مهدیس گفت ایناهاش. ایول. آرتمیس به نظرت همینجوری دیگه. –آره آره خودشه اصلا. یه چیزی که یکمی سرد بود رو مهدیس به کس میمالید. آرتمیس از روم بلند شد و اومد کنارم و لباشو روی لبام گذاشت. از زردی چیزی که دست مهدیس بود حدس زدم باید موز باشه. –این همه دیلدو خوب داریم چرا موز؟ -میخوام حس کنی کیر سامیار چجوریه توی سکس. موز رو توی کسم میکرد و در میاورد. با توجه به خمیدگیش حس جالبی داشت و مخصوصا بخاطر برخوردش با جی اسپاتم از داخل فوق العاده تحریکم میکرد. اما چون یکمی هنوز یخ بود یجورایی مور مورم میشد. آرتمیس سینه هام رو میمکید و نازم میکرد و مهدیس با اون موز هنوز روی کسم مشغول بود. موز رو از مهدیس گرفتم و گفتم بسه عزیزم. –حال نمیده مامان؟ -نه بابا این یخه بیشتر حالم رو بد میکنه. آرتمیس گفت خب میخوای بذارش توی مایکروفر. –نه بابا چه کاریه. مهدیس گفت بذار برم پس دیلدو ها رو بیارم. سریع گفتم نمیخواد عزیزم الان خودم میارم. راستی دخترا آخرین سکستون کی بوده؟ مهدیس گفت چطور؟ -بگید دیگه. مهدیس گفت من که آخرین بارم با خودت بود مامان. آراد اینا اومده بودند. آرتمیس هم گفت منم فکر کنم دو هفته ای میشه. مهدیس گفت چطور مامان؟ گفتم پس شماهم خیلی وقته سکس کامل نداشتید. –آخ گفتی آره. آخرین بار چقدر خوب بود. کاش میشد گفت آراد اینا میومدند. به نظرم بهترین زمان ممکن بود. بلند شدم برم سمت اتاق. –کتی کجا میری. –برم اصل کاریه رو بیارم. مهدیس گفت رفت دیلدو ها بیاره. اومدم توی اتاق. آراد هنوزم خواب بود. با این همه سر و صدا نمیدونم چجوری تونسته عمیق بخوابه. خودم رو انداختم روش و لباشو بوسیدم. چشماشو به سختی باز کرد و با همون نوع نگاه شیطونش گفت ای جونم. –نمیخوای پاشی شیطونکم؟ -یه کوچولو دیگه بخوابم. –مهدیس اومده ها. چشماشو باز کرد و گفت خدایی؟ -آره عزیزم. فقط آروم بیا بیرون از اتاق. میخوام حسابی قافلگیرشون کنم. –مگه با کسیه؟ در حالی که چندتا دیلدو رو بر میداشتم گفت آره. فقط آروم بیا نفهمند. دیگه خواب از سرش پریده بود و شیطنتش حسابی گل کرده بود. اینو از روی کیرش که داشت جون میگرفت میشد فهمید. از اتاق اومدم بیرون و وسائل رو گذاشتم روی میز پذیرایی. آراد دم در بود اتاق وایساده بود و با شیطنت و خنده نگاهم میکرد. دخترا پشت به در اتاق من بودند. آرتمیس گفت وای کتی امشب خیلی هاتیا. این همه دیلدو واسه خودمون؟ مهدیس گفت آرتمیس جون امشب مامانم تا یکی رو جر نده ولمون نمیکنه. آرتمیس یکی از دیلدو ها رو برداشت و گفت چقدر خوش دستند اینا. کاش کیرای واقعی هم اینجوری بود. گفتم با این سایز کیر سکس نداشتی ؟ مهدیس گفت مامان دلت خوشه ها. یه مشت دول فندوقی دور و بر این جمع شدند کیر درست حسابی ندیده. آخ کاش یه پسر بود حداقل با کیر واقعیش امشب بهمون حال میداد. آراد در حالی که کیرشو از توی شورت دستش گرفته بود با خنده گفتم بیام؟ -آرتمیس تو هم دلت میخواد؟ -پسر؟ آره چرا که نه. میخوای هماهنگ کنیم یکی بیاد؟ یه اشاره کردم به آراد بیاد. آروم آروم اومد پشت سر مهدیس و دستاشو گذاشت رو چشماش و دم گوشش گفت خوشگلم من اینجام. مهدیس بلند جیغ کشید و آرتمیس هم همینطور و سریع با دستاش بدنشو پوشوند. مهدیس سریع برگشت و دوباره با صدای بلند جیغ زد آراد. لعنتی از کی اینجایی؟ عین بچه های کوچولو از سر ذوق از روی مبل پرید توی بغل آراد و خودشو ازش آویزون کرد. آرتمیس یکمی احساس غریبی میکرد. بهش اشاره کردم عزیزم راحت باش. طفلکی حق هم داشت. اینجوری بی مقدمه. مهدیس هنوز توی بغل آراد بهش چسبیده بود. –دیوث تو از کی اینجایی؟ -عصری اومدم. من گفتم مهدیس واقعا موتورش رو توی پارکینگ ندیدی؟ -چرا فکر کردم مال این مردست که میاد خونه رو تمیز میکنه.
آرتمیس سوتین و شورتش رو تنش کرد. منم اون همون لباس حریر رو پوشیده بودم. فقط مهدیس بود که کاملا لخت میگشت. همگی توی آشپزخونه نشسته بودیم و براشون یه معجون پر مغز درست کردم که شارژ بشند. البته بیشتر هدفم آراد بود که کمرش نباید کم میاورد. به آرتمیس اشاره کردم چرا نمیخوری عزیزم؟ -خیلی گرمی داره. جوش میزنم. مهدیس هم گفت این چیه مامان درست کردی؟ بخوریم پدرمون در میاد و کل جوشای پوستمون میریزه بیرون. براشون یکمی آب میوه آماده کردم تا بخورند و پر انرژی شروع کنیم. مهدیس گفت خب که این طور پس مامان خانم. تنهایی آراد رو میاری خونه دیگه. –دیگه چه کنم. تو که نیستی منم حوصلم سر میره. –خب پس چرا نمیگی زودتر بهمون که اومده؟ رو به آراد گفت تو چرا صدات در نمیومد؟ -عزیزم من خواب بودم. آرتمیس گفت چقدر سنگین خوابیده بودی پس. اون همه سر و صدا کردیم نشنیدی؟ -نه نفهمیدم. یکمی بچه ها گفتند و خندیدند و یخ آرتمیس هم نسبتا آب شده بود اما واقعا دو به شک بودم که حاضره اونم توی سکسمون امشب باشه یا نه؟ مهدیس که از خداش بود و همش خودشو به آراد می چسبوند. به نظرم برای شروع بد نبود یکمی مشروب میخوردیم تا با حال جالبتری بریم روی تخت. من و آراد پا به پای هم نفری سه شات خوردیم و مهدیس دوتا و آرتمیس همون یه شات اول رو اکتفا کرد. گوشی آراد زنگ میخورد. رفت توی اتاق من جواب داد. مهدیس هم رفت دستشویی. آرتمیس در حالی که خیلی ناز از سیگار باریکش کام میگرفت به من نگاه میکرد. رفتم سمتش و لبای خوشگلش رو بوسیدم و نزدیکش نشستم. –چیزی شده خوشگل من؟ -نه اوکیم. –میدونم. اگر دوست نداری همگی باهم باشیم میتونیم خودمونو جدا کنیم ازشون. –واقعا کتی؟ -آره. مهدیس به آراد برسه منو تو رو به کل فراموش میکنه. –راستشو بگم کتی بخاطر همینم خیلی با این اوکی نیستم. –چطور؟ -تا حالا تری سام با مهدیس داشتی؟ -خب آره. چطور؟ -میترسم مثل اون شب توی شله بشه. –خوشگل من نگران نباش. من هستم پیشت. نمیذارم بهت بد بگذره.
مهدیس که از دستشویی برگشت همگی باهم رفتیم توی اتاق من. قبلش کل ملافه ها رو جمع کردم و یه رو انداز زخیم روی تخت انداختم که دوباره تشک رو به گند نکشیم. دیلدو ها رو هم گذاشتم دم دست چون حتما نیاز میشد. کاندوم و ژل هم که بود. توی این فاصله آراد در حد پنج دقیقه یه دوش گرفت. بعد با همون شیطنت و دلقکی مخصوص خودش گفت چقدر مجهز. کتی جون احیانا توی وسائلت وگادول نداری؟ -وگادول چی هست؟ یه قرص ترکیبی از ویاگرا و ترا. مهدیس گفت لاشی اونو که دیگه ما نباید بهت بدیم. داشتی میومدی اینجا میگرفتی خب. –نگران نباش گلم همینطوری هم از اوکیم. آراد در حالی که لب تخت وایساده بود مهدیس خودشو سینه خیز به سمتش رسوند و دست انداخت و حوله دور کمرش رو باز کرد و کیر نیم خیزش رو توی دستش گرفت و یکم مالید و بعد سرش رو برد جلو و شروع کرد به ساک زدن کیر آراد. آرتمیس با توجه خاصی به آراد نگاه میکرد؟ از پشت بغلش کردم و توی بغل خودم نشوندمش. اولین باری بود که باهم سکس گروهی با پسر رو تجربه میکردیم. دوست داشتم مثل تجربه های لزمون عالی و پر حرارت باشه. البته اگر این مهدیس بذاره. آرتمیس رو به آراد در حالی که پشت به من توی بغلم نشسته بود سرش رو به سمت چپش برگردونده بود و به آرومی توی لب گرفتن همراهیم میکرد. یه دستم توی سوتینش روی سینه سفتش بود و اون یکی دستم رو هم آروم آروم بردم توی شورتش و انگشتم رو به کس ناز کوچولوش رسوندم. پرده نازکی گوشتی چوچولش توی دستم درست مثل یه گلبرگ لطیف بود. کاملا خیس و لزج و حرارتش رو از داخل واژنش حس میکردم. همراه نفس هاش ناله های ریزش رو هم میشنیدم. آروم دم گوشش گفتم خوشگل من اجازه هست درشون بیارم؟ سریع با سر تایید کرد و سوتینش رو از پشت باز کردم و شورتش رو خودش در آورد. آراد که دیگه توی اوج خوشی بود با اون چهره مملو از شیطنتش به بدن لخت آرتمیس نگاه میکرد. آرتمیس هم کاملا اون سردی که از شرم حیا در مقابل آراد داشت رو کنار گذاشته بود و اونم با چشمای خمارش به آراد نگاه میکرد و یه ارتباط چشمی شهوتناک برقرار کرده بودند. دستم روی کس آرتمیس بود. پاهاش رو کامل باز کرد و منم با انگشت هام کس کوچولوی صورتی خیسش رو برای آراد باز کردم و بهش یه چشمک ریز زدم. آراد به من نگاه کرد و لبش رو گاز گرفت. بعد چشماش رو بست و یه آه کوتاه کشید. مهدیس دوباره هنر نمایی هاش رو روی کیر آراد پیاده کرده بود براش دیپ تروت زده بود. مشخصه هربار که این کار رو میکنه پارتنرش خیلی لذت میبره. یه بار که میگفت چند ثانیه بیشتر نمیتونند تحمل کنند و اگر زیاد بتونم نگه دارم آبشون میاد. مهدیس از جلوی آراد اومد کنار و گفت بیا روی تخت. آراد اومد بینیمون و از بین ما سه تا رفت سراغ آرتمیس و لبای آرتمیس رو بوسید. آرتمیس همراهیش کرد و شروع کرد به لب گرفتن ازش. من دستم روی کیر آراد گذاشتم و کیرشو که با آب دهن مهدیس کاملا لیز شده بود میمالیدم. مهدیس سینه های منو میخورد و کسش رو روی ساق پام که دراز کرده بودم گذاشت و به ساق پام میمالید. حرارت کس مهدیس خیلی بیشتر از دمای بدنم بود و همون داغی به همراه لیزی آب کسش رو ساق پام از همونجا مستقیم به سمت بین پاهام سرایت کرده بود و کس منم به همون اندازه داغ شده بود. آرتمیس کاملا به پشت خوابید و آراد سرشو بین پاهای آرتمیس برد و شروع کرد به لیس زدن کس آرتمیس. مهدیس گفت آراد حالت داگی شو. آراد یه لحظه سرشو بلند کرد و گفت نکنه میخوای با اون دیلدوها کونم بذاری؟ مسخره دلقک نمیذاره یه لحظه حس بگیریم. ما سه تا از لحن گفتن حسابی خندمون گرفته بود. –نه دیوونه میخوام برات بخورم. من گفتم چه کاریه خب. آراد تو بخواب آرتمیس بیاد روت. مهدیس هم اینور به کارش برشه. –تو چی کتی جون؟ -دیگه من عرصه رو برای جوونا خالی میکنم. مهدیس گفت نه تورو خدا بازم بیا. تعارف نکنیا. والا اونجوری که این غش کرده بود و خوابیده بود مطمئنم یه جور سکس کردید که تا آبش اومده درجا بی هوش شده. آراد خندید و گفت دهنتو مهدیس. –مگه غیر اینه؟ -خب عزیزم تقصیر من نبود. وقتی با کتی سکس میکنی دیگه باید از دل و جون مایه بذاری انقدر که خوبه. –بیا باز شروع شد. کتی خوبه کتی فلانه کتی بهترینه. آرتمیس گفت بابا یخ کردیم. چقدر کل کل میکنید. با اینکه مهدیس دخترم بود اما بعضی وقت ها واقعا حال میکردم اینجوری کنف میشد. بالای بیست سال اختلاف سنیمون بود اما چه مهیار چه آراد و چه هرکی دیگه که با منو مهدیس سکس کرده بود به بهتر بودن من از هر نظر اعتراف کرده بود. همونطور که پیشنهاد دادم انجام دادیم. آراد به پشت روی تخت خوابید و آرتمیس روی صورتش نشست. مهدیس دوباره شروع کرد به ساک زدن کیر آراد. من رفتم سمت آرتمیس و لبای نازشو میخوردم. بعد نوک صورتی خوش رنگ رو به بالای سینه های سفتشو گذاشتم دهنم. همزمان حس کردم دست یکی داره کسم رو میماله و با دوتا انگشت توی کسم میکنه. دست آراد بود. مهدیس با دوتا دستش کیر آراد رو گرفته بود و میمالید و سرش رو برده بود پایین و داشت تخمای آراد رو میخورد. صدای ناله های آرتمیس کاملا در اومده بود و تنها کسی که ناله میکرد اون بود. ازش جدا شدم و خودشو خم کرد تا اینکه دهنش رو به کیر آراد رسوند و شروع کرد به ساک زدن کیر آراد. آرتمیس کیر آراد رو میخورد و مهدیس تخماشو. متوجه شدم مهدیس زبونش رو داره زیر تخمای آراد میکشه و انگار میخواد پایین تر ببره. آراد هم به این کارش واکنش مثبت نشون داد و پاهاش رو برد بالا تا مهدیس بتونه واسه آراد ریم جاب کنه و سوراخ کونه آراد رو لیس بزنه. با اینکه قبلا خودم هم اینکار رو انجام داده بودم اما نمیدونم چرا دیدن اینکارمهدیس انقدر برام تازگی داشت و بییشتر تحریک میکرد. اومدم اینور منم سرم رو بردم پشت آرتیمس و زبونم رو روی سوراخ کون کوچولوش گذاشتم. پوزیشن خیلی جالبی شده بود. آراد و آرتمیس حالت 69 داشتند واسه همدیگه کیر و کسشون رو میخوردند و منو مهدیس هم داشتیم براشون ریم جاب میکردیم. مهدیس یهویی با شهوت شدید گفت آراد با کاندوم میکنی یا همینطوری؟ نذاشتم آراد جواب بده و خودم گفتم کاندوم بذار. مهدیس با سرعت هرچه بیشتر یه کاندوم برداشت و بازش کرد و سریع روی کیر آراد کشید و خودش هم به عنوان اولین کسی یا کسی که کیر آراد توش میره روی کیر آراد چمباتمه زد و کیر آراد رو با کسش تنظیم کرد و نشست روش. همینطور که کیر آراد توی کس خیس و لیز مهدیس فرو میرفت مهدیس آه میکشید تا اینکه تا ته کیر آراد رفت توی کسش.
یه جورایی حس اینو داشتم که این سکس رو من باید مدیریت کنم. دوست داشتم هر چهارتای ما بیشترین لذت ممکن رو ببریم. حتی اگر خودم هم کمتر حال کردم بازم واسم مهم نبود. به هر حال من دو ساعت قبلش یه سکس عالی با آراد داشتم و سه بار اومده بودم. تصمیم داشتم اول دخترا اورگاسم بشن و توی تایم ریکاوریشون با آراد باشم. آرتمیس رو بلند کردم از روی آراد. کل صورتش از آب کس آرتمیس خیس شده بود. بیچاره دهنش گاییده شد. کس لیسیدن طولانی مدت واقعا سخته و رسما دهن آدم گاییده میشه. تنها کسی که دیدم یه سره میتونست کسم رو بخوره بدون اینکه خسته بشه شروین بود. حتی آرزو هم این توان رو نداشت. صدای شلپ شلوپ کس دادن مهدیس همراه با ناله هاش کل اتاق رو پر کرده بود. وقتی بالا پایین میشد رو کیر آراد سینه هاش خیلی ناز بالا پایین میپرید. –وایی فدات شم عشقم کجا بودی دلم واسه اون کیر نازت تنگ شده بود. آآآهههه بکن آراد. بکن. آرتمیس دستشو روی کسش گذاشته بود و با شهوت زیادی میمالیدش. دلم نیومد بیشتر از این منتظر بذارمش و یه دیلدو اندازه کیر آراد برداشتم و برعکس آراد کنارش خوابوندمش به پشت. پاهاش رو کامل باز کرد. اول یکم کسش رو خوردم. خیلی دلچسب بود. تنها کس آرتمیس و مریم بود که انقدر دوست داشتم بخورمشون. حس میکردم آب کسشون به شیرینی میزنه و یه مزه عالی میده. چوچولش رو شروع کردم به مکیدن و دیلدو رو هم توی کسش فرو کردم. با اون صدای نازش یه ناله بلند کرد. –آآآهههه وایییی کتی کسم میخواد. امممم. تند تند دیلدو رو توی کسش حرکت میدادم. یه لحظه سرم رو آوردم بالا و دیدم شدت تلمبه زدن های آراد توی کس مهدیس خیلی زیاد شده. صدای ناله های آرتمیس توی جیغ های مهدیس گم شده بود. یهو مهدیس رو آراد خم شد و ناخون هاشو با شدت توی سینه آراد فرو میکرد و یه جیغ کوچیک کشید و بی حال روی آراد افتاد. بدنش خیلی آروم میلرزید. آراد بوسیدش و در حالی که توی بغلش گرفته بودش چرخوندش به پشت و از روش بلند شد. کل کیرش پر آب سفید رنگ مهدیس شده بود.
آرتمیس رو رو خودم خوابونده بودم و لباشو میخوردم. آراد اومد پشتش و کیرش رو میخواست توی کس آرتمیس فرو کنه. گفتم آراد یواش. حواست باشه به آرتمیس. در حالی که موهای آرتمیس رو نوازش میکردم بهش گفتم این دختر ناز من خیلی ظریف مریفه. با احتیاط باید باهاش رفتار کرد. آرتمیس انقدر از این برخورد من خوشش اومده بود که حد نداشت. صورتم رو بوسید و گفت چقدر دوست دارم کتی عزیزم. از تکون های ریز بدن آرتمیس و ناله هایی که میکرد متوجه شدم که آراد شروع به تلمبه زدن توی کسش کرده و داره میکنتش. –اممم چقدر تنگه کست آرتیس. –آآییی یواش. آخ آخ یواش تر خواهش میکنم. با یکمی تندی به آراد گفتم مگه نمیگه یواش. –بخدا آروم میکنم. اما این مثل دختر چهارده ساله باکره میمونه کسش. مهدیس که انگار تازه به هوش اومده بود گفت تو مگه دختر اون سنی کردی؟ -مثال میزنم. گفتم مثالت اصلا قشنگ نیست. آراد با تعجب بهم نگاه کرد. مهدیس گفت مامانم بشدت مخالف سکس با کودکانه. اسمش چی بود؟ گفتم پدوفیلی. –آره همون. این آرتمیس هم انقدر ادای تنگا رو در آورده واقعا تنگ شده. آراد یهو وایساد و شروع کرد به خندیدن. آرتمیس در حالی که سرش روی سینه من بود و صورتش بین سینه هام گفت بکن واینسا. بیچاره آراد شده بود مثل یه نوکر. نمیدونست چکار کنه. یه بار آرتمیس میگفت آروم یه بار میگفت تند تر یه بار مهدیس میخندوندش بعد آرتمیس میگفت نخند بکن. دیگه میخواد با سه تا خانم خوشگل و عالی از هر نظر باشه باید تحمل کنه. اصلا از خداشم باشه. خوبیش این بود که واقعا روی سکس تسلط داشت. حتی به نظرم به نسبت ونداد هم بهتر بود. یهویی آرتمیس یه ناله بلند کرد و دستشو برد پشتش و میگفت اونجا نه. نکن. فکر کردم آراد میخواد کیرشو توی کون آرتمیس بکنه اما انگار با همون انگشت کردنش هم آرتمیس اوکی نبود. سر آرتمیس رو توی دستم گرفتم و به صورتش نگاه کردم. چشماش کاملا سرخ شده بود از شهوت و آراد تونسته بود به خوبی باهاش هماهنگ بشه و اونجور که باید بهش حال بده و در مقابل خودشم لذت ببره. من آرتمیس رو نوازش میکردم و همش قربون صدقش میرفتم. زیاد طول نکشید تا آرتمیس هم اورگاسم رسید. دیگه آراد واسه من اون انرژی باید رو نداشت و خسته شده بود. مهدیس به کمک آرتمیس آبش رو کشیدند و مهدیس کل آبش رو توی دهنش جمع کرد و یه لب جانانه از آرتمیس گرفت که اونم از مزه آب کیر آراد بی نصیب نمونه.
بعدش تصمیم گرفتیم شام بخوریم و مهدیس اوکیش کرد. وقتی داشتیم شام میخوردیم گوشی آراد زنگ خورد و رفت با تلفن صحبت کنه. مهدیس گفت مامان راستی یادم رفت بپرسم دوستت چطوره؟ -شیرین؟ بهتره. دیروز بهش سر زدم. –بیچاره خیلی ناراحت شدم. آرتمیس گفت نگفت چرا اومده بود اینجا؟ -چرا. جایی نداشته بره. –وای خدای من. صاحبخونه بیرونش کرده بود؟ -یجورایی. مهدیس گفت خب میخواد چکار کنه؟ -خودشم نمیدونه والا. میخوام بهش کمک کنم اما نمیدونم چطوری. –چطوری نداره که. یه پولی بهش بده بره یه جای دیگه اجاره کنه. حالا بهت پول رو پس داد هیچی نداد هم خودت میدونی. –آخه اصلا بحث پول نیست. –پس چیه؟ دلم نمیخواست اسرار زندگی شیرین رو برای دخترا بگم. آراد برگشت پیشمون. –یارو ننه مارو گایید با این دیزاین داخلیش. مهدیس گفت کی؟ -یه جنده کسخل. سفارش کار داده تا حالا سه بار طرحش رو عوض کرده. به ونداد گفته بودم بگو اینجور کارها رو نگیریما. هی میگه نه آشناست ضایعست. من گفتم آشناتونه که خب راست میگه دیگه. –یارو مادر دوست مبینامونه. سرویس کرد مارو سر این کار. مهدیس گفت میگم آراد. توی کار شما پول زیادی هست آره؟ -کار ما که حمالیه همش. –کسشعر نگو دیگه. جدی میگم. مگه کار ساخت و ساز پولش خوب نیست؟ -ساخت و ساز. ما کارمون تاسیساتیه. اون که آره. خیلی پول توشه. آرتمیس گفت خیلی دوستای بابای منم برج سازند و درامدشون خیلی زیاده. –البته بلا نسبت دوستای بابات آدم حروم زاده هم کم نیست توی این کار. حالا چطور؟ میخوای بیای توی این کار؟ مهدیس با تکبر گفت نه عزیزم ما توی این کار هستیم. مهیار شمال شهرک میسازه. –ای بابا چرا زودتر نمیگید پس. کار فنیش با کیه؟ من گفتم فکر کنم اونارو انجام داده باشه. مهدیس گفت بذار شمارشو بهت بدم باهاش هماهنگ شو. یدونه محکم زیر میز زدم به پای مهدیس که لطفا ساکت شو. –آی چرا میزنی مگه چیه؟ آرتمیس داشت میخندید. آروم دم گوش مهدیس گفتم برو ببین اول شمارتو جواب میده بعد بگایی جدید واسمون درست کن. مهدیس با یه لبخند احمقانه بهم نگاه کرد و گفت عه راست میگیا حواسم نبود. –اتفاقا یکی از دوستامون با یکی توی همون شمال کار میکرد که پول بدبخت رو خوردن و اون دوستمون هم دستش به جایی بند نبود. یعنی طرف با زرنگی چک هاش رو ازش گرفته بود. بعدم یه بلایی سرش آورد که زنش ازش طلاق گرفت. –مگه چی بوده قضیه؟ -اونجور که من فهمیدم اون دوست ما با زن یارو روهم ریخته بود. بعدا گندش در اومد که نقشه بوده. آرتمیس گفت چه حروم زاده ای بوده. –آره بابا. یارو خیلی هفت خطه. هم خودش هم زنش. جفتشونم باهم دیگه کار میکنند. جالبه یارو اصلا تخمش نیست که همه میدونند زنش به یکی دیگه داده اما هنوز باهم زندگی میکنند. اصلا یارو مشهوره به این داستان. گفتم خیلی جالبه این یارو. فکر کن زن طرف به یکی بده بعد طرف هنوزم باهاش زیر یه سقف باهاش باشه. مهدیس گفت از این کسخل بی غیرتاست که خودش نمیتونه بکنه دوست داره زنشو جلوش بگان. چی میگن بهش آها کاکولد. آراد گفت حتما دیگه. ولی اون دوستمون میگفت زنش هزاربرابر از خودش خارکسده تره. فکر کن یه کاری کرده بود این بنده خدا که اهل نماز و روزه و محرم نامحرم بوده عاشق زن شوهر دار یارو شده بود. با اینکه خودشم زن و بچه داشت. مهدیس گفت پس اینطوری حسابی زندگی دوستت بگا رفت. –آره بابا. تا مدت ها دنبال شکایت از یارو و زنش بود اما دستش به هیچ جا بند نبود. هم آبروش رفت هم زنش طلاق گرفت هم دویست پنجاه میلیون پولش رو خوردند. دیگه به اینجا رسیده بود بره یارو و زنش رو بکشه. ونداد میگفت قسم میخورد به جون بچم سر امید پالیکی و زنش رو میبرم. یهو یه لقمه توی گلوی آرتمیس گیر کرد به شدت سرفه میکرد. سریع رفتم سمتش و گفتم خوبی؟ یه لیوان نوشابه خورد و سر تکون داد آره. گفتم چه حرفایی میزنی سر شام آراد حالمون رو بد کردی. آراد هم برای عوض کردن فضا شروع کرد به مسخره بازی و دوباره کسشعر گفتن. اون شب با ادامه جذاب سکسمون تا نیمه های شب ادامه پیدا کرد و شب آراد و مهدیس روی تخت من خوابیدند و من و آرتمیس هم رفتیم توی اتاق مهدیس.
 
     
  
 
#207   Posted: 26 Jul 2020 18:54


 1 Star

ارسالها: 883
درود به همه عزیزان لوتی و دوستانی که تا به اینجا همراه داستان زندگی کتایون بودند. خیلی ممنونم که وقت گذاشتید و داستان من رو مطالعه کردید. به خودم واجب دونستم که به تمام نقدهایی که به داستان وارد دونستید جواب بدم و با کمک شما عزیزان به تعامل بهتری برای ادامه کار برسیم. واقعیت موضوع اینه که من خیلی تلاش میکنم که اثرم مورد رضایت همه باشه. تمرکز روی هر چیزی توی داستان واقعا کار راحتی نیست. برام مهمه هر خواننده ای که داستان من رو میخونه به واسطه وقتی که برای نوشتنش گذاشتم ازش لذت ببره و برای ادامه داستان مشتاق بشه. اما یه وقت هایی کار اونجور که باید خوب در نمیاد. هر سریال یا داستانی بخش های ضعیف ممکنه داشته باشه. نمیخوام اگر ضعفی هست توجیه کنم اما خب بارها گفتم کاری که من ارائه دادم و میدم هفته به هفته نوشته میشه و شرایط فکری و ذهنی من توی اون هفته روی خود اثر تاثیر مستقیم داره. امیدوارم در ادامه شرایط جوری باشه که از داستان لذت کافی رو ببرید.
farhan8: قصد انتقاد ندارم اما تنها نکته مثبت این چند وقت زمان شناسی به موقعتون هست که اون انتظارهای طولانی ملت به سر اومده ظاهرا

اگر اون قسمت گاییده شدن هومن توسط کتایون خانم رو هم تشریح کنی تشکرات بی بدیل حقیر را نثارتان خواهم نمود.
دوست عزیزم طبیعیه که هرکسی از داستان به نوعی لذت ببره و از اونجا که این داستان فقط یک مدل سکس رو تعریف نمیکنه ممکنه بعضی جاها لذت بخش و بعضی جاها اصلا جذابیت نداشته باشه. من قبلا هم گفتم. صبر داشته باشید تا به چیزهایی که مورد انتظارتون هست برسیم. همینکه تونستم سر وقت داستان رو با تمام مشکلاتی که برای نوشتن وجود داره برسونم خودش یه قدم مثبته.

Boysexi0098: به نظر من داستان الکی داره کش میاد
هیجان داستان کلا از بین رفته
داستان شرکت خیلی خسته کننده شده
و سکس های الکی الکی و تکراری

هرکسی یه سبکی داره. یکی توی داستانش اینجوری تعریف میکنه که یه خونه بزرگ یه خانواده پنج نفره شامل سه برادر و یک خواهر و مادر و یک عروس که فوتسال بازی میکنه. حالا اینکه اونا چه شکلی هستند و خونه چه فضایی داره به تصور خود خواننده مربوط میشه. منم سبک کاریم اینجوریه که تا اونجا که بشه راجب جزئیات شرح بدم تا خواننده فضا رو کاملا تجسم کنه. یه وقت سبک مورد پسنده یه وقت نیست. بسته به سلیقه اشخاص داره. اینکه هیجان داستان از بین رفته هم شاید مربوط به شرح زیاد داستان باشه. من در همین حد که بتونم هر هفته یه قسمت بنویسم میتونم وقت برای داستان بذارم و اگر وقت برای ویراستاری داستان داشتم کار خیلی بهتر در میومد. همونطور که گفتم هرکسی یه انتظاری از داستان داره و یه جاهایی از داستان مثل اتفاقات شرکت ممکنه برای یکی مثل شما و برخی دوستان خسته کننده بشه. اینکه میگید سکس های الکی الکی و تکراری رو درک نمیکنم. اگر منظورتون از الکی الکی غیر واقعی بودنه که کل جذابیت داستان سکسی به اتفاقاتیه که به راحتی پیش نیاد و حتی غیر واقعی باشه. شما اگر تمام متد های سکس رو بشناسی میبینی تقریبا نصف بیشتر متد ها توی داستان من اتفاق افتاده. حالا یسریاش با کیفیت خوبی تعریف شده بعضیاش به اون صورت که باید نه. اینم بستگی به حس و حال من نسبت به اون مدل سکس داره. به عنوان مثال میبینم که موضوع BDSM اصلا توی داستان جذاب نیست. طبیعیه چون من دوستش ندارم و اصلا هم ازش لذت نمیبرم. اما دوست داشتم توی داستانم بهش اشاره بشه.

arshiasi6969: hashar
دوست عزیز و نویسنده محترم سلام و درود برشما
راستش من هنوز این داستان رو جزء داستانهای تاپ و پرجاذبه و خوندنی این سایت میدونم و بهش ایمان دارم و توی این مدت دیدم که چجور خوب نقدها و کامنتهای دوستان رو جوابگو بودید ! داستان که با ورود شیرین خانم ، بخوبی از یکنواختی که مدت کمی دچار بود درامد و حکایت همچنان پر از سوال و تشنگی برای رسیدن به سوالاته ! دست شما درد نکنه و همچنان منتظر ادامه داستان در اواخر همین هفته هستیم .ارادتمند شما ، کیانمهر
ممنون از شما کیانمهر عزیز که همیشه با نظراتتون به من لطف داشتید. پاسخ به نظرات خواننده ها و احترام به دیدگاهشون جزء وظایف خالق هر اثریه حتی اگر براش مطلوب نباشه. امیدوارم بتونم به داستان سرعت بدم و از یکنواختی که گفتید خلاص بشیم

azaz110: بعضی از قسمت ها را اگه هم نخونی مشکلی در پیگیری روند داستان بوچود نمیاد چون واقعا تکراری هست

درست مثل اینکه سکانس های سکسی فیلم رو بزنی جلو. قائدتا چیزی از دست نمیدی اما اون لذتی هم که داره رو دیگه نمیبری. البته در مورد فیلم میشه اینجوری گفت که یکی با روحیاتش سازگار نیست و دلشم نمیخواد اما داستان سکسی رو همه بخاطر سکسش میخونند. از طرفی دیگه چجوری باید سکس تعریف بشه که جذابیت داشته باشه و تکراری نباشه؟ شاید انتظارتون ورود نفرات جدید باشه که همچین چیزی رو نمیشه خیلی راحت بدون مقدمه چینی تعریف کرد.

poffy: دلیل اینکه بعضیا میگن تکراریه به خاطر اینه که داستان، قبلش تو اوج یه اتفاق عجیب تموم شده بود و همه منتظر ادامه ی داستان اون اتفاق بودن تو اداره بودن. شکستن ریتم داستان با یه داستان سکسی که آدم جدیدی یا رابطه ی جدید توش نیست، اونم بعد از یه هفته انتظار همه رو سرخورده کرد. انگار نویسنده میخواد خواننده ها رو اذیت کنه. در ضمن اومدن شیرین داستان رو وارد فضای جدیدی کرده بود. برای همین همه مشتاق ادامه ی وضعیت چند بعدی داستان قبل بودن. من میگم دیگه پیشنهاد رابطه یا وضعیت جدیدی رو به نویسنده نکنین. چون میخواد همه رو راضی بکنه میزنه اینجوری چش داستانو درمیاره. وقت خوندن همش میگفتم پس چرا شیرین از اتاق نمیاد بیرون تا سکس اینا رو ببینه. انتهای داستان انگار خود نویسنده فهمیده چه سوتی داده یه جمله آورده که انگار این اتفاق قبل از اومدن شیرین به خونه ی کتایون افتاده. اما اینکه کتایون یه جور رابطه مادر و دختری با آرتمیس داره واسم جالب اومد. جزو معدود قسمتایی بود که خوشم اومد. انگار کتایون داره دون میپاشه تا آرتمیسو راضی کنه با بابای پولدارش یه رابطه سکسی درست کنه. یه کار دیگم که هر دفعه حالمو میگیره اینه که هر دفه خود نویسنده یه قسمتی از داستانشو لو میده ماجرای مهیار معلوم شد که با این کلاهبردارا امید پالیکی و زنش گره خورده و یه وضعیت تکراری مثل مهدیس هم برای مهیار هست.
اونطور که من برداشت کردم انتظار داشتید موضوع راشدی یا شیرین ادامه پیدا کنه اما داستان به یه قسمت کاملا سکسی نیاز داشت. این تصمیم نویسندست که چجوری ریتم داستان رو جلو ببره. فکر میکنم خدایی نکرده برای اذیت کردن خواننده ننوشتن ادامه داستان به هر منظوری حتی دریافت کامنت تشکر زیاد کار خیلی راحت تری باشه تا زمان زیادی رو برای داستان گذاشتن. اینجوری بیشتر خود من اذیت میشم چون چیزی که شما نهایت توی نیم ساعت میخونی حداقل ده پونزده ساعت از من وقت میگیره برای نوشتنش. اونم تحت شرایطی که از نظر فکری کاملا اوکی باشم. بصورت خلاصه بگم اگر این قسمت نوشته شد دلیلش این بود فضای داستان جوری جلو میره که ممکنه خواننده هایی که از بخش های کاملا سکسی لذت میبرند رو ممکنه نتونه به اندازه کافی به هیجان بیاره. البته نه اینکه سکسی اتفاق نیوفته. فقط نمیخوام خیلی دیگه به قول دوستمون الکی کشش بدم. پیشنهادات دوستان همیشه کمک حال ادامه داستانه. من تا اونجا که امکانش باشه و به اصل روند داستان لطمه وارد نشه از پیشنهاد ها استقبال میکنم. به نظرم اگر با تمرکز بهتری داستان رو دنبال میکردید متوجه میشدید که بخشی که شیرین تعریف کرد مربوط به اتفاقات شنبه یکشنبه و دوشنبه اون هفته بود و وقتی کتایون داستان رو روایت کرد از همون شنبه شروع کرد و اتفاق قسمت آخر بعد از ظهر یکشنبه بود که شیرین بیمارستان بود اون موقع. پس سوتی نبود و همزمان دو خط زمانی داستان رو تعریف کردم. هر چی این قسمت مورد نقد قرار گرفت اما باز خوشحالم که حداقل جزء معدود قسمت های مورد پسندتون بود. فکر کنم از اونایی هستید که کل سریال ها و فیلم ها رو برای بقیه اسپویل میکنید. نکن اینکارو جالب نیست. اما جدا از شوخی حق دارید این حرف رو بزنید. سبک من اینجوریه که دوست دارم راجب اتفاقی که میوفته صحبت کنم. البته اگر میتونستم کل داستان یا حداقل فصل به فصل بنویسم قطعا روی ویرایش اون بیشتر کار میکردم تا همچین مشکلاتی پیش نیاد.

در آخر فکر کنم میشه یه کار دیگه کرد که این مشکلات رو کمتر کنه. من ماهی یک بار چند قسمت رو باهم بدم که اینجوری وقت ویراستاری هم داشته باشم و همینطور وقت بیشتری برای فکر کردن و خلاقیت برای بهتر شدن داستان. از همه خواننده ها میخوام اگر موافق هستند تا آخر همین هفته که قسمت جدید میاد نظرشون رو کامنت کنند و بگن همون روال هفته ای یه قسمت باشه یه ماهی چهار پنج قسمت( ممکنه بیشتر یا حتی کمتر).
ممنون از همگی شما عزیزان
 
     
  ویرایش شده توسط: hashar  
 
#208   Posted: 1 Aug 2020 02:03


 1 Star

ارسالها: 883
قسمت صد و هفتاد و نهم: جاسوسی حرفه ای
تمام اعتماد به نقس و جراتم رو جمع کردم تا بلاخره با راشدی رو در بشم. راه دیگه ای نداشتم. سر صبحی س کلی غر و تشر زد که چرا دیروز باهاش صحبت نکردم. کسخل فکر میکنه همه چیزو میتونم یه تنه حل کنم. کاش میشد قبلش با آرزو صحبت کنم و ببینم اون چه اطلاعاتی از راشدی و ارتباطش با پویانفر داره که اونم امروز نیومده بود سر کار. امیدوارم باز براش مشکلی پیش نیومده باشه. از دیشب بهش زنگ زدم و رد تماس داد دیگه بهش زنگ نزدم تا امروز که بازم جوابم رو نداد. از رمضانی آمارشو گرفتم گفت امروز مرخصیه. اولین جلسه رسمیمون با راشدی بود. من و س نشسته بودیم. اینکه س هم حضور داشت بهم حداقل این کمک رو میکرد که فضای بین من و راشدی زیاد سخت جلو نره. س شروع کرد به توضیح دادن کلیات قضیه و راشدی هم سوالاتش رو میپرسید و به ریز من جوابش رو میدادم. تمام تلاشم رو کردم که فعلا روی چیزی از درصد ها ریز نشه. همه چیز خوب جلو میرفت تا اینکه س گفت من باید برم وزارت بقیه جلسه رو با خانم شریف پیش ببرید و رفت. دقیقا توی همون موقعیتی قرار گرفتم که ازش فراری بودم. راشدی نزدیک یک ربع با دقت داشت به اسناد و برگه ها نگاه میکرد. بعد به من خیلی جدی نگاه کرد و گفت فقط شما روش کار میکردید؟ -من با هماهنگی جناب س. -صحیح. یه چیزایی ازش باید مشخص بشه. -خب بفرمایید عرض می کنم. -چیزی که من میبینم نیاز به شفاف سازی بیشتری داره. واسه همین از اونجایی که وقتمون خیلی کمه توصیه میکنم همه برنامه های امروزتون رو لغو کنید. باید روی بند به بند قرارداد بحث بشه. با اینکه کاملا روی همه چیز قرارداد مسلط بودم اما این حرف استرس بدی رو بهم وارد کرد. همه چیز طبیعی داشت جلو میرفت تا اینکه دقیقا به جایی رسیدیم که بیشتر از همه حساسیت داشت. درصدهایی که با میزان واقعی تا حدی مغایرت داشت و توجیه اون مغایرت برای راشدی که اونطور روی قرارداد ریز شده بود اصلا کار ساده ای نبود. من و س هدفمون این نبود که با سند سازی بخوایم تخلفی انجام بدیم. برنامه این بود که تا زمانی که قرارداد بسته نشده آمارش به هیچ وجه افشا نشه تا بتونیم به سودمون برسیم. اگر درصد واقعی مشخص میشد، دست زیاد میشد و دیگه نمیتونستیم به چیزی برسیم. اگر س بود خودش میتونست به تنهایی همه چیز رو توضیح بده و راشدی و دکتر ملکی رو متقاعد کنه که قضیه از چه قراره. من شروع کردم به توضیح دادن راجب اون بخش و راشدی تمام مدت دست به سینه با جدیت تمام به حرفام گوش میکرد. وقتی صحبت هام تموم شد ازم خواست یه بخش رو دوباره توضیح بدم. در حین صحبت کردن من با لپتاپش داشت یه چیزی رو بررسی میکرد. -یه لحظه خانم شریف تشریف بیارید اینجا. رفتم کنارش. متن یه نامه به زبان انگلیسی توی سر برگ رسمی HSco بود. -با توجه به نوع قرارداد در سطح بین المللی امکان نداره توی مرحله اول زیر صد درصد سود اعلام بشه. -چطور؟ با یه نگاه خیلی سنگین سر تاپای منو بر انداز کرد و گفت آقای دکتر ملکی به همین خاطر از من خواسته که ناظر حقوقی شرکت توی این پروژه باشم. بر اساس آمار شما به نظر میرسه شرکت متضرر بشه. من اینجام که این اتفاق نیوفته. -ببینید آقای دکتر. -لطفا بفرمایید راشدی. شما که خوب فامیلی منو بلدید. بلاخره تیکشو انداخت. -آقای راشدی من بابت اتفاقی که افتاده. سریع حرفم رو قطع کرد و گفت خواهش میکنم تمرکزتون روی کارمون باشه.
پنج ساعت تمام بدون وقفه داشت مغز منو سرویس میکرد و راجب بند به بند که نه، و به و قرارداد سوال میپرسید. هرچی بیشتر توضیح میدادم بیشتر مشکوک میشد. تمام مدت حواسم بود که سوتی ندم و حتی از حرفم سوء برداشت نشه اما توضیح دادن بعضی چیزا براش مثل این بود که بخوای به یکی بقبولونی الان شبه در حالی که وسط ظهر تابستونی زیر آفتاب وایساده باشه. همون اول جلسه چند بار موبایلم زنگ خورد و ازم خواست که تا پایان صحبتمون گوشیم رو سایلنت کنم و جواب هیچکسی رو ندم. وای این س لعنتی چرا نمیاد؟ هرجا که نتونستم جواب بدم موکول کردم به بعد که خود س جوابشو بده. انقدر روی کار مسلط بود که نمیشد هیچ جوره دورش زد. رفته رفته بهم تلقین میشد که این آدم رو نمیتونم گول بزنم. نزدیک چهار بود که یه نگاه به ساعت کرد و گفت بقیش باشه برای فردا. با اجازتون من باید برم. به طرز عجیبی فرز و سریع کاغذ ها رو جمع کرد و توی کیفش گذاشت و لپتاپش رو بست و بلند شد و با یه خداحافظ ساده از اتاق رفت بیرون. فشارم افتاده بود. به گوشیم نگاه کردم. س چندین بار پیام داده بود که چی شده. با عصبانیت رفتم پیشش و بدون توجه به احمدیان رفتم توی اتاقش. -کجایی خانم؟ جی شد؟ -شما بفرمایید کجایید که پنج ساعته منو با راشدی تنها گذاشتید. -من همین یه ساعت پیش از وزارت برگشتم. -نباید یه سر بیاید ببینید چی شده؟ -حالا چرا انقدر عصبانی هستی؟ -اصلا الان حوصله ندارم توضیح بدم. فقط همین قدر بدونید که با بد کسی طرفیم. زیاد هم طول نکشید که بفهمه درصد هایی که اعلام کردیم پایین تر از مقدار واقعیه. -یعنی همه چیز لو رفت؟ -هنوز نه. -از کجا میدونست؟ -فکر میکنید چرا دکتر ملکی اینو آورده؟ این آدم به حدی اطلاعاتش به روز و کامله که ریز به ریز همه چیزو میفهمید. حتی آینده پروژه و رشد سود مشارکتی رو تا شش ماه بعد به ریز محاسبه کرده. -تا میتونی معطلش کن. آمار فیک بهش بده تا کارمون اوکی بشه. -آقای س اصلا فهمیدی من چی دارم میگم؟ تا آخر همین هفته به ملکی میخواد گزارش بده. اگر نتونیم قاتعش کنیم سر و کارمون با بازرسی و کربلاییه. بعدشم با کدوم آمار فیک؟ تمام آمارهای منو زیر سوال برد و با کلی نمودار و دیتا که نمیدونم از کدوم قبرستونی به دستش رسیده و از شانس بدمون هم همش درسته حتی مقدار مغایرتش رو هم گرفت. نباید آقای س جلسه رو ترک میکردید. -نمیتونستم خب. دکتر گفته بود برم اونجا. -اگر مربوط به همین قرارداد بوده که مطمئنم اهمیتش از راشدی بیشتر نبود. مثل هر دفعه که س حسابی عصبی میشد انگشت هاشو توی هم گره کرد و جلوی دهنش توی مشتش فوت کرد و گفت حالا باید چکار کرد؟ -ادامه صحبتمون افتاد برای فردا. لطفا تمام وقت توی جلسه باشید. باید کاملا هماهنگ باشیم و هیچ سوتی در نیاد. فکر کنم بهتر باشه با دکتر ملکی هم صحبت کنید. -با اون برای چی دیگه؟ -راشدی اول و آخر هرچیزی که فهمیده رو به اون میگه. اونه که باید تصمیم بگیره. -شدنی نیست. -چرا؟ -بعد اون افتضاحی که امسال پیش اومد ملکی زیر بار هیچی نمیره. چند بار سعی کردم از کانالش وارد بشم اما شدنی نیست. ملکی رو که میشناسی چقدر ترسوئه. -به هرحال این موضوع مستقیم از اون میگذره. -بذار به وقتش باهاش صحبت میکنم. البته به شرط اینکه فقط اون در جریان باشه. راستی از ارتباطش با پویانفر چیزی نگفت؟ -نه. -پنج ساعت باهاش فقط راجب کار صحبت میکردی؟ یعنی هیچی بجز این قرار داد نبود که راجبش حرف بزنید؟ -متاسفانه خیر. -چه آدم نچسبیه پس. اتفاقا اونقدرا هم راشدی عصا غورت داده و بداخلاق نیود اما خب از من واقعا بدش میومد. توی تمام مدتی که اونجا بودم حتی یه لبخند ساده هم تحویلم نداد. خشک و جدی فقط راجب قرارداد صحبت میکرد. -بذار فردا منم بیام ببینم چکار میشه کرد. یه وقت دیدی راممون شد. -امیدوارم اینجوری باشه. -نگران نباش شریف. هرکسی یه قیمتی داره.
بعد از شرکت رفتم بیمارستان و شیرین رو با خودم آوردم خونه. توی این سه روز خیلی فکر کردم که براش چکار میتونم بکنم. نمیتونستم بی تفاوت بهش بذارم که بره. مطمئنا وضعیتش از اینی هم که هست بدتر میشد. انقدر ضعیف و ناتوان هست که نتونه از خودش مراقبت کنه. اونطور که میگه حتی نمیتونه دیگه کار کنه. بدتر از اون هم اینکه ااعتماد به نفسش در حد صفره. وقتی اتفاقات زندگیش رو برام میگفت همش حرصم میگرفت که چرا هیچ کاری نکردی آخه؟ نه در مقابل شوهرش و خانواده شوهرش مقاومتی نشون داد و نه در مقابل اونایی که بهش تجاوز میکردند و نه حتی در مقابل اون یارو که چند سال خونش مونده بود. تونستم قانعش کنم که فعلا موقتی چند وقت بیاد خونه من بمونه. امیدوارم مهدیس هم درک کنه. دیشب پیش آراد و آرتمیس اصلا نمیشد صحبت کرد. پیش خودم فکر میکردم مهدیس با تصمیم اوکی باشه اما همون اول گارد گرفت. البته حرفش هم یجورایی درست بود ولی بیشتر بخاطر بدبینی از اتفاقاتی که برای خودش افتاده بود. راستش منم نمیدونستم شیرین واقعا چجور آدمی شده. دیگه تصمیم خودم رو گرفته بودم. نیتم خیر بود و باید بهش کمک میکردم. از اون گذشته شیرینی که میشناختم آدمی نبود که بهم نارو بزنه. هنوزم آرزو نه تماس هام رو جواب میداد و نه پیام هام رو. حتی سین هم نکرده بود. میترسیدم واقعا براش اتفاقی افتاده. میخواستم از آرتمیس بپرسم که ازش خبری داره یا نه اما گفتم وقتی جواب منو نمیده چرا باید جواب اونو بده؟ از طرفی نمیخواستم باعث نگرانی بقیه بشم.
فقط دعا میکنم این هفته مزخرف زودتر تموم بشه بلکه بتونم درست و حسابی بخوابم. دو شبه خوب نخوابیدم. اون از پریشب که آراد اومده بود و تا نزدیکای دو بیدار بودیم. اینم از دیشب که بخاطر مهدیس و شیرین بد خواب شده بودم. آرزو به پیامم جواب داد و گفت اگر میتونی یه وقت بذار حضوری همو ببینیم. جواب دادم خب همینجوری بگو. جواب داد اینجوری نمیشه. چند دقیقه بعد باید میرفتم پیش راشدی. خوشبختانه بهم خبر دادند که نه س اومده و نه راشدی. جلسه افتاد برای بعد از ظهر. به آرزو گفتم بیا همون جای دفعه قبلی. دوتا کوچه پایینتر از شرکت یه پارک کوچیک بود. توی ماشین منتظرش بودم. بیست دقیقه بعد من رسید. چشماش خیلی بی حال بود و ماسک زده بود. سوار ماشین شد. -سلام کتی. -سلام. کجایی تو؟ کلی نگرانت شدم. دستم رو سمتش دراز کردم که دست بدم بهش گفت آنفولانزا گرفتم باهات دست نمیدم. ببخشید مجبور بودم گوشیم رو از دسترس خارج کنم. دیروزم که بیدار شدم انقدر حالم بد بود که اصلا نمیتونستم بیام شرکت. -الان بهتری؟ -آره. حرکت کردم که رفتم یه جایی که هیچکدوم از پرسنل شرکت اون نزدیکی نباشند. چه خبرا؟ -تو بگو چه خبر. تا اومد چیزی بگه سریع گفتم تو این راشدی میشناسی؟ -همونی بود که قبلا بهت گفتم دیگه. شنیدم اومده اینجا شده مشاور حقوقی بین الملل. چطور؟ -با پویانفر رفیق صمیمی هستند. آرزو یه ابروش رو بالا انداخت با حالت خب که چی بهم نگاه میکرد. -خب؟ -خب نداره که. میگم با پویانفر دوستی قدیمی دارند. مثل اینکه دانشگاه سوربن باهم بودند. -فهمیدم چی گفتی اما خب که چی؟ پویانفر با خیلیا توی شرکت رفاقت داره. چرا باید این یکی نگرانت کنه؟ -چون دقیقا توی کار من داره ورود میکنه و ممکنه به پویانفر آمار کارهای منو بده. بی تفاوت گفت کتی سخت میگیری. تو که توی کارت مشکلی نیست که بخوای نگرانش باشی. مگر اینکه یه چیزی رو مخفی کنی و نخوای کسی بدونه. یه جای خلوت نگه داشتم و رو بهش گفتم منظورت چیه؟ -ببین من دلیل نگرانیت رو نمیفهمم. اطلاعاتی که راشدی به پویانفر میده چیز بدرد بخوری نباید باشه چون همه چیز مربوط به کار تو شفافه. درست نمیگم؟ -به هر حال جفتمون میدونیم پویانفر چه جونوریه. -نگران نباش. از طرف راشدی چیزی به پویانفر نمیرسه. -تو از کجا مطمئنی؟ -خودش گفت. پریشب توی خونه مجردیش. -چی؟ تو رفتی باهاش. -بله کتی. -یعنی به این سرعت اتفاق افتاد؟ -خودت گفتی وقت زیادی نداری. منم اصلا حوصله این شرکت رو ندارم و میخوام زودتر از اینجا خلاص بشم. خودت گفتی هر جور میتونی بهش نزدیک شو. -اما منظورم این نبود که باهاش بری خونش. صبر کن ببینم. باهاش سکس هم کردی؟ -آره عزیزم. -وای خدای من. باورم نمیشه. اون چجوری حاضر شده همچین ریسکی بکنه و با تو که فقط دو هفته است اومدی شرکت سکس کنه؟ -دیگه عزیزم واسه تو ببین چه کارهایی که نکردم. هنوز توی شوک بودم. انقدر برام عجیب بود که باورم نمیشد همچین اتفاقی افتاده باشه. البته به آرزو ایمان داشتم که از پس همچین کاری به راحتی بر میاد. اونجوری هم که پویانفر به بدن آرزو با نگاه خریدارانه زل زده بود میدونستم که این اتفاق به زودی میوفته. اما دیگه انقدر زود نه. -چطوری شد که رفتید؟ خودش پیشنهاد داد؟ -پریشب تا هشت اینطورا باهم شرکت بودیم. البته شاهوردی هم بود و راجب همون اختلاف صحبت میکردیم. کتی یه چیزی هنوزم واسم عجیبه. -چی؟ -چطوری پویانفر باورش شده که قضیه اختلاف درصدی که بهش گفتیم رو تو نمیدونی. -از بس که هوله همه فکرش اینه که چجوری هرکی به تورش خورد رو بکنه. -اینجوری هم نیست. اگرم باشه شاهوردی چی؟ -چه میدونم. مهم اینه که تونستیم گولشون بزنیم و باورشون شده. به هرحال تا اینجای کار خوب پیش رفتیم. خب بقیشو بگو خیلی وقت ندارم. -بعد اینکه شاهوردی رفت من چند دقیقه بیشتر موندم. اونروز هم ماشین نیاورده بودم. از قصد رفتم پیشش و جوری رفتار کردم که منتظر ماشینم و توی اون فاصله هم فرصت خوبی شد که بیشتر بهم نزدیک بشه. نقشم گرفت و بلاخره وا داد. گفت اگر موافقی تا یه جا برسونمت. وقتی سوار ماشینش شدم شروع کردیم به صحبت های شخصی و شوخی کردن. کم کم شوخی های کمر به پایینی باهاش کردم. بعد گفت میخوای این وقت شبی تا لواسون بری؟ -خب آره. -میخوای امشب بیا خونه من صبح باهم میایم شرکت. -بیام خونت؟ مگه خانمت خونه نیست؟ سریع گرفت چی میگم و گفت نه نیست. منم یجوری با حجب و حیا البته جوری که نشون بدم دلمم میخواد رفتار کردم. خونه مجردیش همینجا نزدیک شرکته. سرت رو درد نیارم اما بهت بگم چند ماهی میشد با کسی به این خوبی سکس نداشتم. فوق العاده بود کتی. -معلومه خیلی بهت مزه کرده ها. -آره خیلی. اگر تو هم باهاش سکس میکردی نظر منو داشتی. هرچند که فرصتش رو داشتی و خودت رد کردی. با بهت چند ثانیه بهش نگاه کردم و بعد گفتم همه چیزو بهت گفته؟ به شوخی گفت مهدیس راست میگه. خوب بلدی ادای تنگها رو در بیاری. -کوفت. مسخره اصلا هم اینجوری نیست. تو که دیگه میدونی واسه چی اینکار رو کردم. -آره میدونم اما نمیدونم چرا یهویی بهش کیر زدی و وسط خیابون پیادش کردی. -وای چه احمقیه. همه چیزو به ریز برات گفته؟ -این و خیلی چیزا. شب طولانی داشتیم. -من نمیخواستم بهش بدم. مهدیس زنگ زد و بهونش کردم و رفتم. چجوری این همه حرف ازش کشیدی؟ از پشت اون ماسکش با حالت چشم و ابروش میتونستم خط لبخند منحصر به فرد مغرورانش رو ببینم. –اگر قرار بود نتونم به ریز همه چیزو از زیر زبونش بکشم که نمیرفتم اونجا. -اما آخه چطوری؟ از توی کیفش یه بسته کوچیک پودر مانند در آورد. –تیوپنتال سدیم. یکی از داروهای بیهوشیه. با دوز کمش میتونی زبون هرکسی رو باز کنی. مخصوصا که توی فاز حرف زدن باشه. دوستم فوق تخصص بیهوشیه. اون برام آورد. -یعنی چیز خورش کردی؟ -آره وگرنه مگه میشد ازش حرف کشید؟ -وای آرزو تو بی نظیری. خوشحالم که کمکم کردی. خیلی ممنونم ازت. خب بگو چیا گفت. -برات همشو ضبط کردم. گوشیم روی حالت ضبط صدا گذاشتم تا همه حرفاشو مستند داشته باشی. بدون اهمیت به آنفولانزا محکم بغلش کردم و صورتشو بوسیدم. -دیوونه میگم مریضم. میخوای توهم مریض بشی. -گور بابای مریضی. نمیدونی چقدر خوشحالم کردی. میخواستم راه بیوفتم به سمت شرکت چون واقعا داشت دیر میشد. اومدم روشن کنم گفت کتی؟ -جانم. -چرا بابت راشدی انقدر نگرانی؟ -گفتم که سرش رو کرده توی کارم. -تو که کار خلافی نمیکنی. میکنی؟ دنده رو زده بودم روی D که حرکت کنم. تا این حرف رو زد دوباره زدم روی P. -چرا میپرسی؟ -توی همین مدتی که اینجام انقدر فرصت داشتم که از خیلی چیزا سر در بیارم. پریشب وقتی پویانفر فهمید راشدی اومده و داره با تو کار میکنه داشت از خوشحالی بال درمیاورد. اون دارو خیلی خوب جواب داده. -منظورت رو نمیفهمم. -باشه اگر دوست نداری راجبش حرف بزنیم خودت میدونی. به من ربطی نداره. -چرا انقدر با کنایه حرف میزنی. میشه واضح منظورت رو بگی. -منظورم اینه که من انقدر احمق نیستم که نفهمم پویانفر چرا انقدر به آب و آتیش میزنه که باهات وارد رابطه بشه. -ببین من همه چیزو بهت گفتم. منو و تو میخوایم پویانفر رو کله پا کنیم و زندگی مریم رو نجات بدیم. با تمسخر بدی گفت واقعا؟ خیلی بد این رفتارش توی مخم رفت خیلی جدی گفتم مگه غیر اینه؟ -نه درسته همینطوره که میگی. روشن کردم و به سمت شرکت راه افتادم. توی مسیر آرزو حتی یه کلمه حرف هم نزد. یه کوچه بالاتر از شرکت پیادش کردم و بازم تشکر کردم. موقع رفتن دست کرد توی کیفش و یه فلش بهم داد. -اینو توی خونه ببین. چیزایی توش هست که مطمئنم خیلی غافلگیرت میکنه. فعلا.
جلسه بعد از ظهر مثل روز قبل برگذار شد. اما اینبار فرقش این بود که راشدی اطلاعاتش رو تکمیلتر کرده بود و کارمون به مراتب سخت تر شده بود. به مرحله ای رسیده بودیم که من و س باید تمام زورمون رو میزدیم تا راشدی قانع بشه. اما هرچی بیشتر تلاش میکردیم انگار نتیجه منقی میداد. س گفت چند لحظه استراحت کنیم و به ادامه بحث برسیم اما راشدی موافق نبود. آخر نتونست س رو قانع کنه و س از اتاق رفت بیرون. توی این فاصله منم یه نگاه به گوشیم انداختم که سایلنت بود. مهدیس چندبار زنگ زده بود. میخواستم بهش زنگ بزنم که نوتیفکش پیام س روی گوشیم اومد تا میتونی وقت بخر. توی دلم گفتم آخه مرتیکه احمق این میخواد امروز به جواب برسه چه فایده ای داره وقت طلف کردن. بعدشم نمیتونیم دو هفته معطلش کنیم. احتمالا یه چیزی توی فکرشه که میخواد عملیش کنه. بهترین کار این بود هماهنگی صد در صدم رو با س حفظ کنم. وقتی برگشت س شروع کرد به فک زدن و برای هر جواب کلی حرف میزد و آخرم راشدی به جواب سوالش نمیرسید. راشدی از نزدیکای چهار همش به ساعت نگاه میکرد و میگفت خواهشا روی موضوع تمرکز کنید زودتر به جواب برسیم. اما بازم همینطور به وقت خریدینمون ادامه دادیم. آخر راشدی گفت من میخواستم امروز به یه جواب مشخص برسم. اینجور که مشخصه جناب آقای س و خانم شریف شما نتونستید میزان سود واقعی این قرارداد رو مشخص کنید و شرکتتون رو متضرر کردید. س گفت آقا این چه حرفیه. اجازه بده من بگم چی شده. -آقا من دیگه وقت ندارم واسه امروز. برای فردا باید به آقای ملکی جواب نهاییم رو بدم. س گفت خب پس اجازه بدید فردا به جمع بندی برسیم. -امروز فقط وقت طلف کردید. امیدوارم فردا بتونیم به یه نتیجه مشخص برسیم. وسائلش رو جمع کرد و رفت بیرون. س رو به من گفت اووف چقدر گیره. -آقای س میخواید چکار کنید؟ -نگران نباش. درستش میکنم. طرف حساب ما این نیست. –پس با ملکی صحبت میکنید؟ یه لبخند مغرورانه زد و گفت حالا ببینیم چی میشه. از اتاق رفت بیرون.
وقتی میخواستم بیام بیرون متوجه یه صدای ویبره از اونور میز شدم. گوشی راشدی جا مونده بود. گوشیش رو برداشتم و به طرف آسانسور رفتم. وقتی در آسانسور باز شد راشدی با عجله اومد بیرون. -گوشی موبایلتون رو جا گذاشته بودید. ازم گرفت و گفت مرسی. انقدر عجله داشتم که به کل فراموشش کردم. باهم سوار آسانسور شدیم و اومدیم پایین. مدام به ساعت نگاه میکرد.دیروز هم همینطور عجله داشت. گفتم خیلی دیرتون شده؟ -متاسفانه. انقدر این آقای س با حرفای بی سر ته وقت طلف کرد که به هیچ چی نرسیدیم. -آقای س عادتشه. خیلی حرف میزنه. -آدم به این پرچونه ای نوبره والا. -آره بخدا. شما ببین چه پدری از ما توی جلساتش در میاره. واسه اولین بار لبخندش رو دیدم. -آقای دکتر واقعا اینجوری نیست که شما فکر میکنید. -خانم میشه همون فردا صحبت کنیم؟ -چشم آقای دکتر. -خانم چند بار بگم همون راشدی صدام کنید. -آخه راستش میترسم دیگه فامیلیتون رو بگم باز یه شری درست بشه. انگار تونسته بودم یکمی یخش رو باز کنم یه خنده ریز کرد و گفت مثل اینکه استعداد خوبی توی به دردسر انداختن دیگران دارید. به تیکه ای که انداخت خندیدم. همون لحظه در آسانسور باز شد و در کمال ناباوری درست جلوی در آسانسور زن راشدی یعنی پری چهر وایساده بود. توی نگاه اول هر سه مون بدجوری شوکه شدیم. اما نوع نگاه پری چهر سریع تغییر کرد. دوباره اون دوتا چشم آبی روی چهرم قفل شده بود. نوع نگاهش حالتی داشت که انگار خوشحاله و در عین حال بشدت عصبانی. راشدی جوری به استرس افتاد که به سختی حرف میزد. انگار زنش اونو در حال سکس با من دیده بود. با تته پته گفت پری چهر اینجا چکار میکنی؟ پشت سرش یکی از بچه های حراست اومد و گفت خانم با اجازه کی اومدی تو؟ راشدی گفت مشکلی نیست الان میریم. پری چهر گفت عزیزم دیر کردی اومدم دنبالت. قرار بود چهار و بیست دقیقه خونه باشی. الان نزدیک پنجه. چه جالب کتایون جون هم اینجاست. همکارید باهم؟ راشدی با همون استرس شدید گفت پری چهر خواهش میکنم. بریم خونه صحبت میکنیم. من آسانسور رو زدم و برگشتم بالا. وقتی در آسانسور داشت بسته میشد به اون چشمای پر غضب پری چهر نگاه میکردم که روم قفل شده بود. حالا مشخص شد دلیل اینهمه عجله راشدی چیه. زنه واقعا دیوونست. همش نیم ساعت شوهرش دیر کرده پاشده اومده شرکت آبروش رو میبره.
موقع برگشت به خونه گوشیم رو چک میکردم. وای مهدیس زنگ زده بود به کل فراموش کرده بودم. بین پیام هام پیام مهدیس هم بود. نوشته بود من و آرتمیس رفتیم. بیشتر از این نمیتونستم منتظرت بمونم. دیگه به من ربطی نداره سر خونت چه بلایی میاد. فقط یادت باشه بهت گفته بودم. یعنی چی؟ منظورش چیه از این حرف مسخره؟ والا همینطوره ول میکنه میره شبم نمیاد بعد الان تازه نگران خونه شده؟ بهش زنگ زدم جواب نداد. وقتی رسیدم خونه شیرین مثل بچه ای که از صبح منتظر مادرشه که از سر کار برگرده با همون چهره پر از خوشحالی به استقبالم اومد. -سلام کتایون. خسته نباشی. -سلام شیرین جان مرسی. -بذار واست یه چایی بریزم خستگیت در بره. -وای مرسی. خیلی دلم میخواست. رفتم لباسام رو عوض کردم و یه تیشرت یقه باز سفید و شلوارک کوتاه تنم کردم. نگاه شیرین بهم جوری بود که میتونستم بفهمم خیلی چیزایی که از الانم میبینه با شاناختی که قبلا ازم داشته براش گیج کنندست. روی کناپه لم دادم و چشمام رو بستم کمی ریلکس کنم. شیرین داشت کتری برقی رو آب میکرد. -اگر چایی حاضر نیست ولش کن. -الان حاضر میشه. فکر کردم یه ساعت پیش میرسی واسه همین اون موقع دم کردم. گفتم عوضش کنم چایی تازه دم بخوری. به در اتاق مهدیس نگاه کردم که بسته بود. مهدیس معمولا عادت نداشت جایی میره پشت سرش در رو ببنده و اکثرا وقتی خونه نبود در اتاقش باز بود. -دخترا کی رفتند؟ شیرین یا کمی مکث گفت فکر کنم چهار بود. -برم بهش یه زنگ بزنم ببینم رسیده یا نه. گوشی تلفن سر جاش نبود. دکمه پیجش رو زدم که ببینم صداش از کجا میاد. از داخل اتاق مهدیس بود. رفتم در اتاقش رو باز کنم که با کمال تعجب دیدم در اتاق قفله. شیرین سینی چایی به دست از آشپزخونه اومد بیرون. -چرا در اتاق مهدیس قفله؟ کلیدشو ندیدی؟ -فکر کنم با خودش برد. -برای چی؟ -کتایون اتاق خودشه خب. دوست داشته درش بسته باشه وقتی نیست. این جوونارو که تو بهتر میشناسی. میدونستم معنی این کار مهدیس چیه. قطعا بخاطر عدم اطمینان به شیرین بوده این کارش. شاید کلید اتاقش رو گذاشته باشه یه جایی که دم دست نباشه. رفتم توی اتاقم و با گوشیم بهش زنگ زدم. -سلام. چطوری؟ -سلام. یه وقت گوشیتو جواب ندیا. -عزیز دلم جلسه بودم نمیتونستم جواب بدم. در اتاقت رو چرا قفل کردی؟ -نباید میکردم؟ تو بیخیالی به کیر نداشتت گرفتی همه چیزو. من نمیخوام یه چیزی از وسائلم کم بشه. -مهدیس این حرفا چیه میزنی؟ -یه غریبه رو همینجوری برداشتی آوردی خونه عین خیالتم نیست. از صبح که رفتی شش دنگ حواسم بهش بود که چیزی کش نره. بیشتر از اینم نمیتونستم منتظرت بمونم بچه ها منتظر بودند. -مهدیس خیلی این کارت زشته. -اینکه نگرانم خونمونم زشته؟ بحث کردن باهاش فایده نداشت. منم اصلا حوصله نداشتم که بخوام کل کل کنم. اینجوری گند میخورد به اعصاب جفتمون. -خب حالا کلید اتاقت کجاست؟ -گذاشتمش بالای ساعت. توی پذیرایی. -رسیدید؟ -نه بابا مگه با اینا به این سرعت میشه رسید؟ کاش میومدی باهم میرفتیم. -گفتم که نمیشه. -خوشت میاد همش کیر خر واسه خودت درست کنیا. -بهت خوش بگذره. رسیدی بهم زنگ بزن. -باشه مامانی. راستی. امم -جونم. -مامان. من نسبت به این دوستت اصلا حس خوبی ندارم. خواهش میکنم حواست به خودت باشه. -انقدر بد بین نباش. -امیدوارم همینجور باشه. -راستی شمالی تونستی یه سرم به مهیار بزن. پسره کله خر هیچ خبری از خودش نمیده که حداقل بفهمم زندست یا نه؟ خندید و گفت نگران نباش حالش از منو تو بهتره. باهاش صحبت کردم. -هنوز میخواد به لوس بازی هاش ادامه بده؟ -ولش کن مامان. این صد بار. دو روز دیگه خودش بهت زنگ میزنه. -امیدوارم همینجوری باشه. -مامان اگر چیزی شد بهم خبر بده سریع برمیگردم تهران. -برو بابا دیوونه. کاری نداری؟ -نه مواظب خودت باش. –تو هم همینطور. بهت خوش بگذره.
-دستت درد نکنه شیرین جان. خیلی چسبید. –یکی دیگه میخوای؟ -نه بسه. –کتایون گفتی اونجا مدیر شرکتی درسته؟ -یه قسمتی از اونجا زیر نظر منه. –خوشبحالت. تونستی درست رو ادامه بدی و یه کار خوب پیدا کنی. –عزیزم تو هم باید بتونی. مدارکت رو که از خونه آوردی چند وقت میری دوره میبینی. بعدشم میتونی یه جای خوب مشغول به کار بشی و یه جایگاه شغلی خوب با حقوق عالی داشته باشی. –ولش کن کتایون. من از پسش بر نمیام. –باز شروع نکن. همش انرژی منفی هستی. عزیز من زندگیت خوب نبوده درست. اما چرا نمیخوای برای بهتر شدنش یه قدم مثبت بر داری؟ -آخه از من دیگه گذشته. منو مثل خودت نبین. –کسشعر نگو لطفا. شیرین یهویی با تعجب بهت زده بهم نگاه کرد. یه لبخند زدم و گفتم ببخشید اما واقعا چرت و پرت زیاد میگی. چرا تورو مثل خودم نبینم؟ تو که خیلی از من سرتر بودی. اون موقع ها یادمه هر ترم تو شاگرد اول دانشکده میشدی. امتحانایی که من دهنم سرویس میشد نمره بالا پاس کنم تو راحت بیست میشدی. –دیگه اون موقع ها گذشته. –آره گذشته. اما الان چی؟ باید در حسرت اون موقع ها الانم از دست بدی؟ سرش پایین بود و به قالی نگاه میکرد. دستم رو گذاشتم روی دستش و نوازشش کردم. –شیرین عزیزم دوست ندارم جوری زندگی کنی که همش افسوس قبلت رو بخوری. تو واسه من خیلی عزیزی. موفقیت تو منم کلی خوشحال میکنه. همینجوری بی مقدمه یهویی زد زیر گریه. –وای خدای من باز چی شد؟ -هیچی کتایون. هیچی نیست. نشستم کنارش و کشیدمش توی بغلم. –بیا اینجا ببینم. قربون اون دل نازکت برم که هرچی میشه زود بند دلت پاره میشه و اشکت در میاد. در حالی که سرش توی بغلم بود گفت من تا قبل اینکه دوباره تورو ببینم واسه هیچ کسی ارزش نداشتم. خیلی خوشحالم که تو انقدر بهم بها میدی. –خوبه حالا. دیگه فیلم هندیش نکن. پاشو صورتت رو بشور. میخوام با کمک همدیگه یه شام خوشمزه درست کنیم. مثل اون موقع ها که میومدی خونه ما و باهم آشپزی میکردیم. –نه کتایون. اجازه بده خودم برات آشپزی کنم. تو خسته ای باید استراحت کنی. –عزیزم من هر روز همین موقع ها از شرکت بر میگردم پس لطفا انقدر تعارف نکن. دیگه هم روی حرف من حرف نزن که فحش کشت میکنما. خندید و گفت وای اصلا باورم نمیشه تو انقدر عوض شده باشی. –تغییر لازمه. اگر تغییر نکنی نمیتونی زندگیت رو بهتر کنی.
در یخچال رو که باز کردم یه قابلمه ماکرونی دست نخورده توش بود. –شیرین اینو تو درست کردی؟ -آره ظهر برای دخترا ناهار آماده کردم. –لازم نبود عزیزم زحمت بکشی. همینو گرم میکنیم میخوریم. –نه بذار واست یه غذای تازه درست کنم. –شیرین واقعا این تعارفات روی اعصاب میره. البته ببخشیدا انقدر رک میگم. بعدشم مهدیس تا شنبه نمیاد اینم بیشتر از این توی یخچال بمونه دیگه نمیشه خوردش.قابلمه رو که در آوردم از ته دیگ های چسبیده به دیواره های قابلمه مشخص بود که اصلا دست نخورده. –دخترا ناهار نخوردند؟ -نه. –کی بیدار شدند؟ -نمیدونم کتایون. بعد رفتنت منم خوابیدم. شیرین از اون دسته آدم هایی بود که هر حالتی که داشته باشند رو به وضوح توی چهرشون میشد دید. کوچکترین ناراحتی یا تردید یا هرچیزی که فکرش رو بکنی. از اون قدیم همینجوری بود. کلا آدم خیلی ساده ای بود. وقتی راجب مهدیس حرف میزدم بی اختیار یکی دو ثانیه با مکث کردن و خیره شدن به یه نقطه با لحنی که سردی توش حس میشد جواب میداد. امیدوارم این قضیه مربوط به اتفاقات دیشب باشه و امروز که نبودم اتفاق بدی بینشون نیوفتاده باشه. توی سطل آشغال آشپزخونه پاکت های فست فود بود. دیشب قبل خواب خودم سطل رو خالی کردم. باید خوشبین میبودم اما با شناختی که از مهدیس دارم و اون برخورد دیشبش و گاردی که در برابر حضور شیرین داره و اون پیام و صحبت هاش میتونستم حدس بزنم مهدیس از قصد اینکار رو کرده. بعضی وقت ها به حدی بچه گانه رفتار میکنه که نیمدونم باید چکار کرد. امیدوارم فقط امروز که نبودم حرف بدی به شیرین نزده باشه هرچند که از مهدیس بعیده. همون قابلمه کوچیک ماکرونی رو گرم کردیم و با یکمی سالاد کاهو که باهم آمادش کرده بودیم خوردیم. دست پختش خوبه. البته زیاد چربش کرده بود اما مزه خوبی به غذا میداد. –کتایون جان چقدر کم خوردی. ببخشید اگر بد شده. –نه خیلی هم خوب بود. من کلا شام کم میخورم. این هفته حسابی پرخوری کردم. این سومین شبه که رژیمم رو رعایت نکردم. –خدا مرگم بده. اگر میدونستم حتما برات یه چیز دیگه درست میکردم. تورو خدا ببخشید. بخاطر من رژیمت بهم خورد. –وای شیرین لطفا تمومش کن. گفتم خودم رعایت نکردم. –ببخشید نمیخواستم عصبانیت کنم. –من عصبانی نشدم اما اگر یه بار دیگه به این کسشعر گفتنات ادامه بدی بدجوری عصبانی میشم. اونوقت ممکنه فاز کیری بگیرم بدجوری برینم بهت. اینو گفتم پشت بندش یه لبخند شیطنت آمیز بهش زدم. شیرین با استرس و همون تعجب شدید بهم نگاه میکرد. خندیدم و گفتم شوخی کردم اما تو هم انقدر این حرف ها رو تکرار نکن. راحت باش. با خنده من خندید. –وای اصلا باورم نمیشه. اگر مامانم الانت رو میدید اصلا نمیذاشت باهات بگردم. –مگه چجوریم؟ -خیلی راحتی. –طبیعیه عزیزم. اما اگر اذیتت میکنه.. حرفم رو قطع کرد و گفت نه نه به هیچ وجه. –اوکی. موقع غذا خوردن یهویی یادم افتاد که فلش آرزو رو هنوز نگاه نکردم. بعد شام گفتم شیرین اگر زحمتت نیست ظرف ها رو بذار توی ظرف شویی. من یکمی کار دارم. با حالتی که انگار توی ذوقش خورده باشه گفت باشه. احتمالا میخواست الان که دوتایی تنها شدیم باهم دیگه کلی حرف بزنیم و دردل کنیم. اما واقعا واسش وقت نداشتم.
 
     
  
 
#209   Posted: 1 Aug 2020 02:03


 1 Star

ارسالها: 883
اومدم توی اتاقم و فلش رو به لپتاپم وصل کردم. یه پوشه بود که کلی عکس و PDF داخلش داشت و یه فایل صوتی. شروع کردم دونه به دونه فایل ها رو باز کردم. وای آرزو تو محشری. از ایمیل های پویانفر و بعضی پیام هاش کلی سند جمع کرده بود. پویانفر رو کامل تخلیه اطلاعاتی کرده. پیام هاش اسکرین شات های مربوط به صحبت هاش با دخترای شرکت و یسری افراد هم بود. وقتی پیام هاش با آقای زارع رو دیدم بقولی دیگه برام پشم نموده بود. زارع معاونت مالی و انسانی شرکته. از اون خشک مذهبی ها که جای مهر وسط پیشنویش با کله تاسش و ریشش که حتی از کربلایی هم بلندتره با اون پیرهن های یقه دیپلمات نشون میده چه تیپ آدمیه. توی پیام ها پویانفر نوشته بود حاجی جان مطمئن باشم دیگه. اوکیه؟ اونم جواب داده بود ما واسه هرکسی از این کارا رو نمیکنیم. اما خاطر شما واسه ما خیلی عزیزه حسام جان. از همون موقع که اون بازی رو سر پاداش ها در آوردند برام مشخص بود که زارع هم با پویانفر دستش توی یه کاسه است. فقط این نبود. خیلی های دیگه هم بودند. با دقت زیادی دونه به دونه پیام ها رو خوندم. فقط کربلایی و س و مرادی و چند نفر دیگه نبودند. هرچی بیشتر جلو میرفتم بیشتر پی میبردم که با چه جونورایی کار میکنیم. اونم اشخاصی که اصلا باورم نمیشد. همین باعث میشد که به استرس بیوفتم که نکنه یه وقت با کربلایی هم روی هم ریخته باشه. اونوقت دست مریم به هیچ جایی بند نیست. همینطور س که اونجوری واسه خودم خیلی بد میشد. اما خبری نبود. هرچند بیشتر پیام ها وضعیت مشخصی نداشت اما رد تخلف توی همشون محسوس بود. بعد از پیام ها رفتم سراغ فایل ها و اسناد. انقدر فکرم درگیر کار خودم بود که خیلی به موضوعات دیگه توجه نکردم. اما به چیز مشخصی نرسیدم. فقط یسری اطلاعات از منابع خارجی داشت که همه اونها رو راشدی توی این دو روز به ریز واسه من لیست کرده بود و باهاش کون من و س گذاشته بود. وقتی مطمئن شدم چیز خاصی راجب HSco گیرش نیومده، دوباره به فایل هایی که فرستاده بود نگاه دقیق تری انداختم. یه فایلی بود که پسورد داشت. چندتا رمز همینطوری که به ذهنم اومد زدم اما فایده نداشت. باید بعدا بیشتر روش کار کنم. رفتم سر وقت فایل صوتی. هدفونم رو وصل کردم به لپتاپ و فایل رو پلی کردم. بالای دو ساعت و نیم چیزی بود که آرزو برای من ضبط کرده بود. حدود یه ربع اولش که چیزی نداشت و اصلا نفهمیدم چیه. اما نمیخواستم چیزی رو ازش از دست بدم. واسه همین روی دور تند اینجاهاش رو گوش میدادم و اگر چیزی به گوشم میخورد میزدم عقب. بعد از گذشت بیست دقیقه با ناله های بلند آرزو و صدای یکنواخت تلمبه زدن معلوم بود وسط سکس هستند. طبیعتا سکسشون هم چیز خاصی نباید برای من میداشت اما شاید همون بین هم چیزی بینشون رد و بدل میشد که میتونست کمکم کنه. بیشتر صدای آرزو میومد که بلند ناله میکرد. –آآآههه فاک. فاک می. اممممم. یه لحظه گفتم کاش بجای ضبط صدا برام فیلم میگرفت. از بازتاب صدای سکسشون که درست یه ضرب آهنگ مشخص رو طی چند دقیقه پشت سر هم شنیده میشد میتونستم بفهمم پویانفر چه کمر سفتی داره. لعنتی کیرش هم فوق العاده بود. داشتم اون فضا رو تصور میکردم که آرزو توی یه پوزیشن خوب که اون لحظه بهترین پوزیشن کردن کس آرزو توی حالت داگی استایل داشت به پویانفر کس میداد. بین سکسشون هر چند لحظه صدای سکسشون قطع میشد و احتمالا پوزیشن عوض میکردند. یه آن صدای واضح جیغ آرزو رو شنیدم که بلند گفت آییی یواش. اممم آروم خواهش میکنم. واسه اولین بار توی اون فایل صدای واضح پویانفر هم اومد که وایسا الان جا باز میکنه. اوووف چه کونی. اممم وای من دیوونه این کونتم آرزو. مثل اینکه پویانفر خیلی اون شب بهش خوش گذشته. دیدم آرزو موقع سکس چجوری میتونه یه پسر رو دیوونه کنه و آبشو جوری بکشه که پارتنرش خشک بشه. حالا پویانفری که این همه توی کف کون خوش تراش و محشر آرزوئه دیگه با آنال سکسش با آرزو به کل اهدافش از سکسشون رسیده. بی اختیار چشمام بسته بود و خودم رو اونجا تصور میکردم. روی یه مبل روبروی تختشون نشستم و در حالی که پاهام رو کامل باز کردم دارم کسم رو میمالم و از دیدن سکس دو نفر با بهترین فیزیک ممکن و اندام ایده آل به اوج میرسیدم. تمام گوشم پر شده بود از صدای ناله های آرزو و صدای برخورد بدنشون و نفس های پویانفر که خیلی خفیف شنیده میشد. یهویی آرزو جوری سه بار پشت سر هم جیغ زد و مطمئنم اسکوئرت آب کسش حتی تا سقف هم پاشیده بود. با شنیدن صداهاشون و تجسم اون لحظه ها اصلا نتونستم خودم رو کنترل کنم. دستم توی شلوارکم روی کسم بود و تند تند میمالیدمش درست چند ثانیه بعد جیغ زدن های آرزو منم به اورگاسم رسیدم.
کرخت روی تخت ولو شده بودم. فایل صوتی رو استاپ کردم و چند لحظه ای چشمام رو روی هم گذاشتم. بدون اینکه حواسم باشه دستم رو لای موهام کشیدم. خیسی و لزجی انگشت های دستم که با کمی آب سفید رنگ کسم قاطی شده بود بین موهام رفت. اه کثافت کاری شد. یه دستمال برداشتم و خودم رو تمیز و مرتب کردم. دلم خیلی سیگار میخواست. بدجوری حوسش رو داشتم که درکنار یه نخ سیگار یه فنجون قهوه غلیظ هم بخورم. از اتاق بیرون اومدم. شیرین جلوی تلویزیون نشسته بود. موهای مجعدش که بخاطر سفیدی زیاد بینشون دیگه حالت جو گندمی پیدا کرده بود تا پشت کمرش اومده بود. قدیم موهای خیلی قشنگی داشت. مخصوصا یادمه انقدر بلند بود که تا پایین باسنش میرسید. تا از اتاق اومدم بیرون سریع بلند شد و گفت کارت تموم شد؟ -نه عزیزم. هنوز کلی از کارام مونده. –میخوای کمکت کنم؟ -نه ممنون. رفتم توی آشپزخونه و شیرین دنبالم اومد. دنبال فیلتر کافی میکر میگشتم. شیرین بهم زل زده بود. –بلدی قهوه آماده کنی؟ -مثل چاییه؟ بهش لبخند زدم و گفتم نه زیاد. بهش یاد دادم چجوری با کافی میکر کار میکنند. توی زمانی که قهوه داشت آماده میشد از توی کیفم یه نخ سیگار برداشتم و روشن کردم و ماگ قهوم رو هم پر کردم. شیرین هنوزم با تعجب و البته این بار با یه لبخند بهم نگاه میکرد. –کتایون یه چیزی بپرسم ناراحت نمیشی؟ -نه عزیزم بگو. –چند وقت سیگار میکشی؟ -چند ماهی میشه. چطور؟ -آخه اون موقع خیلی بدت میومد. یادته اون دفعه با راننده تاکسیه سر اینکه توی ماشین سیگار روشن کرد دعوات شد؟ به سختی یادم میومد. –من دعوام شد؟ نمیدونم یادم نیست. –اما من خوب یادمه. خندید و گفت یادش بخیر زیر برف وسط خیابون انقلاب پیادمون کرد و توهم جوری در ماشینش رو کوبیدی که طرف کم مونده بود پیاده بشه و بزنتمون. –آهان یادم اومد. تو هم کم موقع ها از بوی سیگار بدت نمیومد. الان چی؟ سرشو تکون داد و گفت راستش دیگه عادی شده. –میدونی شیرین هر کدوم از ما توی این سالها تبدیل به چیزی شدیم که یه زمانی ازش میترسیدیم یا نفرت داشتیم. با دقت زیادی به حرفهام توجه میکرد. ادامه دادم. این سیگار، اون مشروب ها، تتوهای من و مهدیس، دوستامون و دورهمی هامون و کلا سبک زندگیمون با چیزی که فکر میکردی قدیم خیلی فرق کرده. –من باورم نمیشه. تو اون موقع ها خیلی سفت و سخت بودی روی بعضی چیزا. خیلی سخت میشد چیزی رو بهت فهموند. حتی اگر اشتباه میکردی. خندیدم و گفتم آره حق با توئه اون موقع ها انقدر دگم بودم که فقط منطق خودم رو داشتم. از یه جایی به بعد اما دوتا راه داشتم. یا خودم رو عوض کنم و از زندگیم لذت ببرم یا بر اساس تفکرات قدیمم اطرافیانم رو از خودم دور کنم. من راه اول رو انتخاب کردم و الانم خیلی راضیم. خلاصه بگم خیلی چیزا برام عوض شده. به سختی گفت خیلی چیزا؟ -آره خیلی چیزا. با حالت کسی که میخواد چیزی بگه اما روش نمیشه به سختی گفت حتی شاید. بهش لبخند زدم و سیگارم رو توی زیر سیگاری خاموش کردم و با لیوان قهوه به سمت اتاقم رفتم. –شبت بخیر شیرین.
از همونجا که فایل متوقف شده بود پلی کردم. یه سری صحبت هایی رد و بدل شد که خیلی قابل فهم نبود. حدود ده دقیقه بعد سکسشون هم چیز خاصی نبود. یهویی کیفیت صدا به حد زیادی بهتر شد. مشخص بود آرزو گوشیش رو یه جایی گذاشته که بتونه بهتر صداها رو ضبط کنه. –آخ دختر تو معرکه ای. خیلی وقت بود یه همچین سکسی نداشتم که اینجور بهم حال بده. –مرسی حسام جان. تو هم عالی بودی. خیلی به منم خوش گذشت. حال داری یه دور دیگه بریم؟ حسام با خنده گفت اونجوری که فردا رو باید به کل مرخصی بگیرم. آرزو خودشو لوس کرد و گفت اشکال نداره آقای مدیر. عوضش امشب رو میتونیم تا صبح اضافه کاری کنیم. یه صدای ماچ بلند اومد و بعدش حسام گفت مثل اینکه دیگه راهی نذاشتی واسم. –میشه از اون شیشه مشروب های خوشگل موشگلت چند شات بزنیم؟ -باشه بذار بیارم. –نه عزیزم خودم میارم. انگار داشتم به یه تئاتر رادیویی گوش میدادم. نمیدونم آرزو کجا گوشی رو گذاشته بود که به این خوبی صدا ها رو با جزئیات ضبط کرده بود. حتی صدای برخورد شات ها رو هم میشنیدم. –ووییی چقدر قویه؟ تکیلاست؟ -آره. میبینم که مشروب ها رو هم میشناسی. –دیگه نخورده نیستیم. –آرزو بابات چکارست؟ آرزو شروع کرد یه مشت دروغ تحویل پویانفر دادن که حتی حوصله منم داشت سر میبرد. نمیدونم چرا هی میخواست الکی کشش بده. –وای خیلی خوردیم. من سرم سنگین شده. –اینم بزنیم بعد شروع کنیم؟ -آخه دیگه واقعا اوکی نیستم. میترسم حالم بد بشه. –نترس آقای مدیر. من کنارتم. بذار این یکی رو برات سبک میریزم. حالا فهمیدم این همه کش دادن حرف ها واسه چی بود. آرزو میخواست پویانفر کامل مست بشه و اینکه دارو هم به خوبی اثر کنه. دوباره یه مشت حرف های بی سر و ته بینشون رد و بد شد تا اینکه آرزو گفت رابطه تو خانمت چطور پیش میره؟ -کسشعر. ما فقط شناسنامه ای زن و شوهریم. پویانفر از مستی خنده کرد و بعد گفت اصلا چشم نداره منو ببینه. یه چیزی بهت میگم فقط تو میدونی. تا حالا نکردمش. –وا؟ این همه مدت ازدواج کردید. –من از اول واسه چیز دیگه میخواستمش. –خب چرا جدا نمیشی؟ -چرا باید بشم؟ واسم مهمه که شکل کارم حفظ بشه. یه مدیر متاهل که زنش از خانواده درست حسابی و موجهه بیشتر پیشرفت میکنه تا یه مجرد. –اینو میفهمم اما چرا باهاش سکس نمیکنی؟ -یه جوریه. کسخله رسما. همش ازم فراریه. منم اکثرا خونه نیستم. مریضم شده که دیگه اصلا رقبت نمیکنم بهش دست بزنم. با گفتن این حرف خدا خدا میکردم ادامه بده مشکل مریم چیه. اما خیلی راحت گفت کون لقش. من انگلیس بودم یه سگ ژرمن شپرد داشتم. از مریم بیشتر توی خونم تاثیر داشت. بدجوری نگران شده بودم. کاش آرزو میپرسید مشکل زنت چیه؟ اما اونم باید به مسائل مهمتری میپرداخت. –حسام خوبی؟ -آره خیلی حالم خوبه عزیزم. –راستی گفتی راشدی اومده خیلی خوب میشه واست. چرا؟ -منو همایون ده ساله بیشتر باهم رفیقیم. شنیدم شده ناظر حقوقی این قرارداد مهمه. وای آرزو اگر اون چیزی که فکر کنم بشه یه کیری به س بزنم. جوری مادرش گاییده بشه که دیگه انقدر واسه من آقا زاده بازی در نیاره. تخم حروم جاکش. آرزو خندید و گفت آره خیلی آدم کیریه. یه بار توی آسانسور دیدمش یجوری با تکبر به آدم نگاه میکنه و با زیر دستیاش حرف میزنه انگار همه نوکرشند. –از این آقازاده مفت خوراست دیگه. فقط گردن کلفت کرده. –خب راشدی چجوری میتونه بهت کمک کنه؟ پویانفر مکث کرد. آرزو سریع جمعش کرد و گفت منظورم اینه که واقعا انقدر باهات اوکیه همه چیزو بگه؟ -یجور باید رامش کنم. این لاشی از اون موقع شدید بچه مثبت بود. از اینایی بود که سر امتحان خودتو جر میدادی هیچی بهت نمیرسوند. یه اخلاقای فوق العاده گندی داشت که جون به جونش میکردی کار خلاف نمیکرد. –خب این چه کمکی بهت میتونه بکنه؟ -صبر داشته باش. با صبر خیلی چیزا حل میشه خوشگل من. آخر هفته میخوام یه مهمونی عالی بدم و دعوتش کنم. فقط میخوام یه چیز رو بگه. –اون چیه؟ دوباره صدای بلند ماچ و اممم اممم اومد که انگار داشتند لب میگرفتند. –اوووف قربون اون کیرت برم عزیزم. دوست داری وقتی برات میخورم باهام حرف بزنی؟ -لعنتی از کجا میدونی این پوزیشن رو دوست دارم؟ چند لحظه بعد حسام گفت اوووممم جونم چه خوب میخوری خوشگلم. یه صدایی مثل کشیدن تلمبه بلند اومد که معلوم بود آرزو کیر حسام رو با شدت از دهنش کشیده بیرون. به قول مهدیس یجور باید ساک بزنی که کیر پارتنرت از دهنت در میاد صدای تشتک نوشابه بده. فکر میکنم آرزو هم داشت کاری میکرد پویانفر باهاش هرچه بیشتر راه بیاد. –حسام. –جونم قربون اون چشمای نازت برم. –بگو دیگه. –چیو؟ -راشدی چیو بگه بهت؟ -اینکه س و شریف دارن چکار میکنند. –مگه کار خاصی میکنند؟ -میدونستی شریف الان رو معدن طلا خوابیده اما انقدر کسخله که نفهمیده قضیه چیه؟ -خب شاید واقعا چیزی نیست. هست؟ پویانفر جوری خندید که اصلا حالت طبیعیش نبود. –معلومه که هست. س خیلی حروم زادست. داره تا خایه توی کون شریف میکنه اما احمق نمیفهمه که داره چکار میکنه. –به شریف چه ربطی داره؟ -اون داره همه چیزو انجام میده. بهش پیشنهاد دادم که باهام همکاری کنه اما انقدر نفهمه که توی یه باغ دیگست. –عه پس با شریف هم میخواستی روی هم بریزی. –بگو کی دلش نمیخواد باهاش روی هم بریزه. بین این همه مورد خوب توی این شرکت کسخل خانم شده آویزون س. عین سگ هم ازش میترسه. آخ لعنتی اگر بامن اوکی میشد. –شیطون راستشو بگو. دنبال چی هستی بیشتر؟ با شریف سکس کنی یا اینکه باهات متحد بشه. –سکس کردن باهاش که کاری نداره. همین چهارشنبه ای باهم رفتیم بیرون و توی ماشین لب بازی کردیم. –نکردیش؟ -نه بابا عین این دختر بچه ها میمونه که تا حالا کیر ندیدند. –اما من شنیدم بیوه است. اگر با کسی نبوده باشه که خیلی راحت باید راه بده. –نمیدونم کسخل یهویی چش شد؟ یه زنگ زدند سریع پیچید رفت. آرزو خندید و گفت عجب جونوریه این خانم کتایون شریف. جوری اسم منو کشید که قشنگ حالیم کنه بله. اینجوری دستت رو میشه. –حسام دراز بکش بیام روت. اه لعنتی صداشون کم شد دوباره. گوشام رو تیز کردم بفهمم چی میگن. آرزو ریز داشت نفس میزد. به نظرم اومد که پویانفر خوابیده و آرزو روی کیرش نشسته. آرزو بریده بریده گفت حسام فکر میکنی شریف با س همدست باشند؟ -فکر نمیکنم. یعنی هیچ رد پایی نیست که نشون بده شریف با س همدست باشه. هرچند مارال هم یه بار گفته بود. کلی به ذهنم فشار آوردم تا بفهمم مارال کیه اما چیزی یادم نمیومد. تا آخر صحبت هاشون هم اسمی از مارال نبردند. دیگه صدایی نیومد تا صدای آروم آرزو توی فایل اومد که خب کتی جون ماموریتت انجام شد. وقتی این فایل رو شنیدی حتما به من زنگ بزن. بلافاصله بعد قطع ویس بهش زنگ زدم. –سلام آرزو. چندتا سرفه کرد و گفت سلام کتی. چطوری؟ -ممنون. بهتری؟ -آره. –دستت درد نکنه. فایل رو گوش کردم. کارت عالی بود. خیلی سرد گفت خواهش میکنم. –راستی مارال کیه؟ -شاهوردی. –آها. توی فایل گفتی بهت زنگ بزنم. –خونه ای؟ -آره. –میتونی یه سر بیای پیشم حضوری صحبت کنیم؟ -آرزو الان یازده شبه. –اوکی باشه بعد. اما بدجوری توی مخم بود که آرزو چی میخواد. بعدشم مشخص بود که این فایل انگار ناقصه. –باشه الان راه میوفتم. –ببخشیدا اصلا حالم خوب نیست وگرنه میومدم.
سریع خودم رو به خونشون رسوندم. اولین بار که خونه آرزو میرفتم. یه خونه حدود هفتاد پنج متری داشت که از مدل ساختمون مشخص بود قدیم ساز باید باشه. روی دیواراش کلی تابلو نقاشی و عکس هنری بود و یه کتاب خونه خیلی بزرگ داشت که یه طرف خونه رو کامل گرفته بود. آرزو با چشمای بی حال و بینی قرمز به استقبالم اومد. –سلام. –سلام. دکتر رفتی؟ -آره بابا دیروز رفتم. –نکنه از حسام گرفتی؟ -نمیدونم. کونم آبکش شد انقدر پنسیلین زدم. بد آنفولانزایی گرفتم. ماسکش رو برداشت و جلوی صورتش گذاشت و به منم گفت میخوای توی اون اتاق ماسک هست. یکی بردار. از اونجایی که به شدت از آنفولانزا میترسیدم رفتم توی اتاقش. گربه سفید پشمالوش یجوری لش کرده بود و به من زل زده بود که میترسیدم برم اون سمت اتاق. از اتاق اومدم بیرون. –پیدا نکردیش؟ -نه این گربت اینجاست. خودش رفت توی اتاق و گربش رو بغل کرد و برداشت تا من از روی میز ماسک برداردم. بعد گذاشتش سر جاش. هرچند از گربه هم به نسبت سگ وحشت دارم اما این گربه خیلی خوشگل بود. کاملا سفید با چشمایی که شبیه تیله آبی میموند. –چیزی میخوری کتی؟ -مهمونی نیومدم که. دراز بکش استراحت کن. آرزو روی کاناپه توی پذیرایی خونش دراز کشید و پتو روی پاهاش انداخت. –تمام فایل ها رو دیدی؟ -آره. دستت درد نکنه. دقیقا چیزی بود که میخواستم. –دقیقا؟ -آره. –اوکی همین کارت رو راه میندازه که خوبه پس. –آرزو این فایل ادامه هم داره درست نمیگم؟ -بستگی داره. –به چی؟ -به اینکه تو چکار میکنی. –منظورت رو نمیفهمم. –تموم چت ها و فایل هاشو دیدی؟ -آره. –خب به نظرت چیز غیر معمولی توش نبود؟ -چرا. مشخصه پویانفر با خیلیا رابطه سالمی نداره توی شرکت. راستی اینا رو چجوری بدست آوردی؟ -پویانفر چه گوشی داره؟ -یه آیفون مشکی. –اشتباه میکنی. دوتا آیفون مشکی داره. گوشی که همیشه دم دسته کاملا پاک و خالیه اما گوشی که ازش فایل ها رو برداشتم مثل جعبه سیاه میمونه. این دیتا ها از توی گوشی دومش در آوردم. همینطور اعترافات بیشتری هم داشت که کمک زیادی بهت میکنه. –چرا بهم ندادیش؟ در حالی که دمنوش کنار دستش رو برمیداشت گفت بهت گفتم بستگی به خودت داره. –میشه واضح حرفت رو بزنی؟ -کتی تو استعداد خیلی بالایی داری که به مردم جوری خودت رو نشون بدی اونجوری که میخوان راجبت فکر کنند. اگر منم مثل بقیه فقط توی شرکت دیده بودمت امکان نداشت باور کنم که خیلی کارها رو کردی. به خوبی تونستی پویانفر رو گول بزنی. همونطور که شنیدی دوبار ازش پرسیدم و خیلی واضح گفت احتمال نمیده که تو با س همدست باشی. –آرزو اصلا این چه ربطی بهم داره؟ کار منو س با قضیه پویانفر جداست. –بهترین تعریف رو مهدیس راجبت میکنه. همش ادای تنگها رو در میاری و خیلی راحت طرفت رو احمق فرض میکنی. –میخوای بگی منظورت چیه یا نه؟ -میدونی چرا من قبول کردم بیام؟ -چرا؟ -اون داستان هایی که راجب پویانفر و زنش گفتی البته نمیگم نیست. هست اما به حدی برام بی معنی و مسخره بود که دلیلی نمیدیدم توی این بازی وارد بشم. شب قبل از اینکه بیام پیشت شراره بهم زنگ زد. بطور اتفاقی بحثمون سمت تو اومد و بدون اینکه حواسم باشه گفتم پیشنهاد کار داده. همین شد که شراره تا وقتی به ریز براش توضیح ندادم چی گفتی ولم نکرد. بعدش میدونی چی گفت؟ -نه چی گفت؟ -میدونی من توی مدتی که با شراره آشنا شدم هیچ وقت ندیدم از احدی خواهش بکنه. از هیچکس تحت هیچ شرایطی. واسه اولین بار گفت آرزو ازت خواهش میکنم پیشنهاد کتایون رو قبول کن. به کمکت نیاز داره. عین صحبتش بود که گفت تو نمیدونی با کی داری وارد چه بازی میشی. –ای شراره فضول. صبر کن ببینم یعنی انقدر حرف من برات بی ارزش بوده که شراره باید ازت میخواست تا بیای؟ -نه من بخاطر هدف دیگه ای اومدم توی اون شرکت کتایون. همه حواست به پویانفر پرت شده و اصلا نمیفهمه چه خبره. از روزی که با شاهوردی روی فایل های HSco کار میکنیم به وضوح میدیم که یه اختلاف بزرگ وجود داره. شاهوردی هم میبینه اینو. –خب که چی؟ -کتایون س آدم قابل اعتمادی نیست. خودش هم ممکنه یه بازیچه باشه. –آره حق با توئه. زیادی ادای تنگ ها رو در آوردم. وقتشه بریزم بیرون و همه چیزو. من با س توی یه سرمایه گذاری بزرگ داریم شرکت میکنیم که قطعا میدونی چیه. و اینکه چرا اینکار انقدر مخفیانست چون نمیخوایم امثال این پویانفر و هزاران لاشخور دیگه برینند توی سرمایه گذاریمون. حالا اینکه س چجور آدمیه دیگه چیزیه که به خودم مربوط میشه. –اوکی از من گفتن بود. حداقل پیش خودم خیالم راحته که بهت هشدار دادم. –ممنون از هشدارتون. اگر کاری نداری من برم که صبح بتونم بیام شرکت. –کتایون. –بله. یه فلش دیگه در آورد و گفت بقیه صحبت هامون با پویانفر. انداخت سمتم. –شرمنده نمیتونم بدرقت کنم. امیدوارم موفق باشی. موقع رفتن حس خیلی خیلی بدی داشتم. عصبی بودم. آرزو با همه با معرفتی و خوبیش این رفتاراش انقدر روی مخه که میخوای تا میخوره بزنیش. نکبت خیلی راحت تو روی من میگه بخاطر شراره اومده شرکت نه بخاطر خواهش من. انگار حرف من به تخمشم نیست. بیشتر حرصم گرفته بود که چرا شراره خودشو قاطی کرده. بابا بچه که نیستم. یه بار گفتید فهمیدم. خب چکار کنم الان؟ نمیدونم والا.
 
     
  
 
#210   Posted: 8 Aug 2020 02:32


 1 Star

ارسالها: 883
قسمت صد و هشتادم: اتاق قرمز پنت هاوس
مشکل خیلی از آدما اینه که اگر چیزی رو نشناسند ترجیه میدن ازش فاصله بگیرند یا به چشم یه چیز مشکل دار بهش نگاه کنند. هیچکسی نمیدونه قضیه چیه و هرکسی فقط با دید منفی کل ماجرا رو تعریف میکنه و بعدش میاد برای منی که درجریان همه چیز به ریز هستم میخواد نسخه بپیچه. اگر این داستان سرمایه گذاری سر سوزنی مشکل حقوقی داشت به هیچ وجه حاضر نمیشدم واردش بشم اما اصلا اینجوری نیست. از اونجایی که دارایی من کاملا شفافه هیچ مشکلی هم برای سرمایه گذاریم وجود نداره. البته صحبت راجب اصل کار نیست بلکه فقط نگرانی بابت کسیه که من باهاش کار میکنم. س در عین حال که یه شخصیت ساده و حتی ابله به نظر میرسه اما پیچیدگی خاصی داره. الان دیگه یه جورایی مطمئنم فقط به خاطر سرمایه گذاری توی این پروژه و احتمالا چندتا چیز دیگه که من ازش بی خبرم اینجاست. به هرحال باید حواسم باشه. تا به اینجای کار هیچ مشکلی وجود نداشته و نمیذارم مشکل دیگه ای پیش بیاد. هرچند الان با یه مساله مهم درگیریم و اونم راشدیه. جلسه امروز واسمون خیلی حیاتیه. آرامش س بعد جلسه دیروز نشون میداد که خیالش یجورایی راحته. حالا چجوری نمیدونم. لابد با لابی گری و آشنا بازی هاش و زد و بندش با وزارت. نفوذ س به اندازه ای هست که بتونه به راحتی دکتر ملکی و هرکس دیگه ای رو دور بزنه و کارشو پیش ببره. به هرحال امیدوارم امروز بتونیم راشدی رو راضی کنیم تا کارمون به مشکل بیشتری نخوره.
دیشب دیروقت رسیدم خونه و انقدر فکرم درگیر صحبت های پویانفر و آرزو بود که نتونستم بی تفاوت ازش بگیرم بخوابم. دوبار کل فایل دوم رو با دقت گوش کردم و هرجایی که میشد نوت برداری کردم. فایل اول فقط راجب ارتباط من و س و سرمایه گذاری و اینچیزا بود اما فایل دوم سر نخ هایی داشت که کمک بسیار زیادی بهم میکرد. بخاطر دیر خوابیدن دیشب نتونستم مثل بقیه روزهای اخیر قبل هفت خودم رو برسونم شرکت. همون هشت هم به زور رفتم. اگر این جلسه کوفتی با راشدی نبود که یکم بیشتر میخوابیدم. ماشین رو توی پارکینگ مدیران شرکت جای همیشگی خودم پارک کردم و رفتم لابی تا انگشت ورودم رو بزنم. درست لحظه ای که انگشت زدم یه صدای آروم ولی زنگ دار از پشت سرم گفت کتایون جان. سریع برگشتم. پری چهر پشت سرم وایساده بود. با یه نگاهی که توی این دو سه بار مواجهه باهاش تا به حال ازش ندیده بودم. مثل یه بچه معصوم به صورتم زل زده بود. با لباس هایی که مشخص بود همگی برند و گرون قیمت هستند. با شک و تردید گفتم سلام. -سلام کتایون جان. خوبی؟ -ممنون. حال شما؟ -کتایون جان میشه یکم وقتت رو بگیرم؟ -برای چی؟ -اینجا نمیشه بگم. -ببینید خانم راشدی من الان اصلا وقت ندارم. -قضیه مرگ و زندگیه. خواهش میکنم. تورو خدا. خیلی برام مهمه که باهات صحبت کنم. پشت سر هم میگفت خواهش میکنم التماست میکنم و همزمان قطرات اشکش هم از اون چشمای فوق العاده زیباش سرازیر شد. بعضی همکارایی که اون موقع تازه داشتند میومدند شرکت با تعجب به من نگاه میکردند. داشتم بد تابلو میشدم. دستشو گرفتم و بردمش یه گوشه که جلوی چشم بقیه نباشم. -چی شده؟ چرا گریه میکنی؟ -موضوع خیلی مهمیه. خواهش میکنم. تو میتونی بهم کمک کنی. -خب چیه که انقدر مهمه؟ -کتایون باور کن نمیتونم اینجا بگم. -پس باشه یه وقت دیگه. میخواستم برم که دستم رو محکم گرفت و جوری کشید که نزدیک بود بیوفتم زمین. با عصبانیت گفتم چرا اینجوری میکنی؟ -کتایون وقت نداریم. لطفا با من بیا. همینطور اشک هاش مثل چی میریخت. جوری با حالت معصومانه گریه میکرد و خواهش میکرد که دل آدم به حالش کباب میشد. روی زانوهاش نشست و دست منو محکم گرفت. -خواهش میکنم کتایون تو میتونی کمکم کنی. -موضوع مربوط به دکتر راشدیه؟ -آره. همایون نباید بفهمه. جونش در خطره. -خب حداقل بگو چجور مشکلی هست؟ کشتی منو. انقدر اشک ریخته بود که شالش و یقه مانتوی شیکش خیس شده بود. -باور کن اینجا اصلا نمیشه صحبت کرد باید بریم یه جای مطمئن. -خب کجا بریم؟ -بیا خونم. -ببین الان اصلا نمیتونم. حرفم رو قطع کرد و گفت خواهش میکنم وقتمون خیلی کمه. جوری که پری چهر با گریه به دست و پام افتاده بود و التماس میکرد نمیتونستم بی تفاوت باشم. استرس خیلی بدی بهم وارد کرده بود. گوشیم رو برداشتم به س زنگ بزنم باید برم جایی و قبل جلسه برمیگردم که پری چهر مثل گربه گوشیم رو از دستم چنگ زد و کشید. -چکار میکنی؟ -نباید به هیچکسی چیزی بگی. -میخوام اطلاع بدم که دارم میرم بیرون. -تورو خدا نه. خواهش میکنم. اینجوری شک میکنند. -کی شک میکنه؟ -همایون در خطره. خواهش میکنم. یه حس خیلی بدی بهم داست داده بود که انگار این موضوع با قضیه سرمایه گذاری مرتبطه. اینجوری پای خودمم گیر بود. -اوکی. بیا بریم. -بهتره جدا جدا بریم. میترسم بفهمند و شک کنند. -باشه. خونتون کجاست؟ روی گوشیم لوکیشن خونش رو ثبت کرد و گفت زود بیا. خیلی وقتمون کمه. زیاد وقتت رو نمیگرم.
آدرسی که پریچهر داده بود تا شرکت فقط چند دقیقه فاصله داشت. یکی از برجهای کامرانیه بود. تا وقتی برسم هزارتا فکر مختلف به سرم افتاده بود که ممکنه قضیه چی باشه. بیشتر از همه یه ترس وحشتناکی که نکنه کار س باشه. یه وقت نکنه جدی جدی بخواد بلایی سر راشدی بیاره. استرس داشت خفم میکرد. ماشین رو توی کوچه جلوی مجتمع برج پارک کردم و با هماهنگی لابی من رفتم بالا. یه خونه فوق العاده لوکس بزرگ دوبلکس که پنت هاوس برج بود. یه پیر مرد چهارشونه با چهره بشدت گرفته در رو بروم باز کرد و راهنماییم کرد داخل. قد بلندی داشت و چهرش مثل یه مجسمه سر و بی روح بود. شلوار پارچه ای مشکی با پیرهن سفید و جلیقه ست شلوارش تنش بود. تیپش مثل پیشکارها میموند. ازش پرسیدم پری چهر خانم کجاست. حرفی نزد و فقط با دست اشاره کرد که برم روی مبل های استیل فوق العاده لوکسشون بشینم. درست مثل یه ربات میموند و حالت صورتش حتی سر سوزنی تغییر نداشت. با اون چشمای گود افتاده و زیر چشمای کبود و نگاه مرده ترکیب وحشتناکی داشت. یه دقیقه بعد پری چهر از پله ها پایین اومد. با یه ماکسی یقه باز قرمز و صندل های پاشنه بلند بود و موهای بلند طلاییش رو به دو طرف ریخته بود. با اون لباس خیلی ناز شده بود. از نظر ظاهری کاملا بی نقص بود. توی مواجه اول حس کردم یه چیزی درست نیست. چرا دیگه اون نگرانی و آشوب رو توی نگاه و برخوردش نمی بینم؟ برعکس یه لبخند موزیانه روی چهرش بود که بدجوری منو به شک انداخته بود. پیشکار خونه با یه سینه که توش یه لیوان شربت خنک بود اومد پیشم و تعارف زد. شربت رو برداشتم و به پری چهر گفتم خب میخوای بگی چی شده؟ -آروم باش عزیزم. الان چیزو میفهمی. اول گلوت رو تازه کنه. یکمی از شربت چشیدم. در عین حال شیرینی مزه عجیبی میداد. -خب؟ -بخور شربتت رو حالا صحبت میکنیم. -مگه نگفتی زیاد وقت نداری؟ -چرا اما خب لطفا شربتت رو بخور. -ببین من اصلا وقت ندارم زود باید برگردم شرکت میگی چی شده یا نه؟ -قضیه که میخوام بگم خیلی مهمه. واسه همین باید آماده باشی. -نگران من نباش من اوکیم. بگو دیگه. -اول شربتت رو بخور. کل لیوان رو یه نقس سر کشیدم و لیوانش رو گذاشتم روی میز. -بیا اینم از شربت. خب. ناگهان حالت چهره اش به طرز محسوسی عوض شد و با نگاه خیلی جدی گفت میخوای بری پیش همایون درسته؟ -آره امروز باهاش جلسه مهمی داشتم. -مطمئن بودم که تو واسه همایون مهمی. -منظورت چیه؟ -همایون رو دوست داری مگه نه؟ -نخیرم. این حرفا چیه؟ واسه چی نمیگی قضیه چیه؟ -من میدونم تو با همایون رابطه داری. با حرص بلند شدم و گفتم زنیکه دیوونه منو واسه این چرت و پرت ها کشوندی اینجا؟ خدا شفات بده. دو سه قدم که رفتم حس کردم همه چیز داره دور سرم میچرخه چشمام سیاهی میره. به سختی دستم رو به دیوار گرفتم که نیوفتم اما نتونستم خودم رو کنترل کنم و بی حس افتادم زمین. آخرین چیزی که دیدم پری چهر بود که با لبخندی که مثل شیطان بود بهم نگاه میکرد.
با حالت گیجی شدیدی چشمام رو باز کردم. اولین چیزی که به چشمم خورد تصویر مبهم یه زن کاملا لخت بود که روی شکمش تصویر یه گل سرخ نقش بسته بود. انقدر گیج بودم که نمیفهمیدم کجام. چشمام رو بستم و یه آن یه چیز شوکه کننده منو به خودم آورد. دوباره چشمام رو باز کردم. روی یه سطح چوبی با ارتفاع کمی از زمین به پشت دراز کشیده بودم و بالا سرم روی سقف یه آینه بزرگ بود که تصویر خودم رو که کاملا لخت بودم توش میدیدم. خواستم تکون بخورم اما دست و پاهام از دو طرف بسته بود. با تسمه های چرمی مثل کمربند دست و پام رو بسته بودند و تاق باز منو خوابونده بودند. خواستم جیغ بزنم اما یه چیزی توی دهنم بود. توی آینه میدیدم که یه گوی قرمز توی دهنم کرده بودند و از دو طرفش دور سرم بسته شده بود. محکم خودم رو تکون میدادم اما بی فایده بود. به اطراف نگاه کردم. یه اتاق بزرگ که کلش به رنگ قرمز بود. حتی سقف و کف زمین و توی اتاق طناب و شلاق و چیزای دیگه مثل ابزار شکنجه آویزون کرده بودند. انگار من وسط اتاق بودم. صدای قدم های سنگین یکی از بالای سرم به گوشم میومد. پری چهر اومد بالای سرم. -دیگه داشت حوصلم سر میرفت. میخواستم بیام بیدارت کنم اما خوب شد که خودت بیدار شدی. یه دکلته کوتاه چرمی مشکی پوشیده بود و دستکش های چرمی سیاه بلند تا دم آرنج داشت. رژ لب و سایه چش پر رنگ مشکی زده بود و کلاه گیس چتری مشکی روی سرش گذاشته بود. با عصبانیت بهش نگاه کردم و تا اونجا که تونستم سعی کردم داد بزنم و خودم رو با تکون دادن شدید دست و پاهام آزاد کنم اما بی فایده بود. خندید و گفت خیلی تقلا نکن. تو حالا حالاها پیش مایی. سعی میکردم بگم ولم کن دیوونه. بخدا پدرت رو در میارم. بذار برم جنده عوضی. اما فایده نداشت. بخاطر اون چیزی که توی دهنم گذاشته بود نه میتونستم حرف بزنم و نه داد. -همایون بیاد کلی قافلگیر میشه. بذار به عشقت خبر بدم زودی خودشو برسونه. توی گوشی که دستش بود دنبال یه چیزی میگشت. یهویی خندید و گفت مگه میشه آدم شماره عشقش رو توی گوشیش نداشته باشه؟ راستشو بگو اون یکی گوشیت کجاست که باهاش با همایون در ارتباطی. وقتی بی هوش بودم گوشی منو برداشته بود و با اثر انگشتم بازش کرده بود. گوشیم زنگ خورد و بلافاصله رجکت کرد. -چقدر زنگ میزنند به گوشیت. اصلا بهتره از دسترس خارجش کنم که بدون مزاحم به کارمون برسیم. گوشیم رو گذاشت کنارم و یه چیزی مثل شلاقی که سوار کارها استفاده میکنند برداشت و اومد بالای تخته ای که من رو بهش بسته بود. هرچی میگذشت ترس بیشتری بهم وارد میشد که چه بلایی میخواد سرم بیاره. پاهاش رو گذاشت دو طرف بدنم و روم خم شد با سر اون شلاق که یه تیکه چرمی پهن داشت از روی پیشونیم تا زیر گردنم کشید. -تو خیلی خوشگلی. صورت واقعا زیبایی داری. شلاق رو روی سینه هام کشید و گفت اندامت هم بی نقص و فوق العادست. فقط میدونی مشکل چیه؟ اخلاقت خیلی بده و به راحتی به اربابت توهین میکنی. خندید و گفت به نظرت من دیوونم؟ من از همتون سالم ترم. شماها لیاقت ندارید باهاتون مثل آدم رفتار بشه. همتون برده های بی ارزش منید. باید بهم سرویس بدید و کاری کنید که من خوشحال باشم وگرنه میدونی چی میشه؟ بهش با عصبانیت نگاه میکردم. یهویی اون شلاق رو برد بالا و محکم روی کسم کوبید. درد وحشتناکی توی تنم پیچید و با تمام وجود جیغ زدم. -باهات حرف میزنم همینطوری بهم زل نزن. جواب بده. فهمیدی یا نه؟ در حالی که از درد داشتم به خودم میپیچیدم تا تونستم داد و بیداد کردم و میگفتم خفه شو آشغال دیوونه. جرات داری دستام رو باز کن تا بفهمی چجوری پوستت رو میکنم. با پاشنه کفشش یکی روی رون پام کوبید و دو سه بار با شلاق به بدنم زد. -گفتم خفه شو و گرنه به آدام میگم زبونت رو از ته حلقت بکشه بیرون. فقط با سر جواب منو میدی. فهمیدی؟ دوباره شروع کردم به داد زدن و اونم چندتا لگد دیگه بهم زد. آخرین لگدش با نوک پوتین های ساق بلندش محکم به کسم خورد و دردش بطرز وحشتناکی امونم رو برید. اشکم در اومده بود. از درد داشتم زجه میزدم. کنارم نشست. -آخی دردت اومد؟ تقصیر خودته. چرا به حرفم گوش نمیدی؟ تو که انقدر خوشگلی چرا انقدر بد اخلاقی میکنی؟ دلت میاد ارباب خوشگلت ناراحت بشه؟ با دستاش اشک هام رو پاک کرد و با لحن بچه گونه ای گفت کتایون جون گریه نکن. همایون میاد پیشت. دوست نداره اینجوری ببینتت. آخ بذار براش فیلم بگیرم و بفرستم. مطمئنم کلی خوشحال میشه و زود میاد خونه. گوشیم رو برداشت. معلوم بود رمزش رو برداشته که به راحتی تونست باز کنه. در حالی که روی شکمم نشسته بود شروع کرد به فیلم گرفتن. -همایون ببین کی اینجاست. کتایون جون به عشقت سلام کن. عزیزم ما منتظرتیم. زود بیا خونه که میخوایم کلی خوش بگذرونیم سه تایی. البته بیشتر تو چون میدونم خیلی دوست داری با کتایون بخوابی. فیلم رو متوقف کرد و گفت الان براش میفرستم. اه اگر اون یکی گوشیت رو داشتم الان مجبور نبودم شمارش رو بزنم. اصلا ولش کن وقتی اومد سورپرایز میشه. اینجوری بیشتر خوشحال میشه مگه نه؟ بهش نگاه میکردم. با پشت دست یکی زد توی صورتم و با لحن خیلی محکم و جدی گفت مگه نگفتم وقتی ازت سوال میپرسم جواب بده. وای خدای من این دیگه چه جونوریه. انگار هر حالتی رو که بخواد به بهترین حالت میتونه همون لحظه اجرا کنه. حتی بهترین بازیگرای دنیا هم نمیتونند انقدر سریع تغییر حالت بدند. نه به اون گریه های از ته دل صبحش نه به این رفتارهای سادیسمی وحشتناکش. با اینکه دست و پام بسته بود اما خودم رو از تک و تا نمینداختم. با تمام وجودم عصبانی بودم. فقط دلم میخواست دستام باز نشه. بخدا که تیکه بزرگت گوشته دیوونه حروم زاده مادر جنده. با همه وجود توی اون شرایط تا میتونستم بهش فحش میدادم اما حیف که نمیشنید چی میگم. فکم هم درد بدی میگرفت وقتی میخواستم فحش بدم. -وای من که دیگه نمیتونم منتظر بمونم تا همایون بیاد. اصلا چرا باید منتظر اون باشم؟ تو اسباب بازی منی. همایون بخوادت از من باید اجازه بگیره. روی شکمم نشست و سینه هام رو از نوکشون گرفت و کشید بالا. –اوووم چه بزرگ و خوشگله. دوست دارم همش باهاشون بازی کنم. نوک سینه هام رو با انگشتاش بازی میداد و میمالید. با اینکه توی اون وضعیت بودم اما نمیتونستم واکنش های طبیعی بدنم رو کنترل کنم. تحریک کردن نوک سینه هام باعث شد سریع بیرون بزنه و پری چهر راحت تر توی دستش بتونه بگیرتشون. زبری دستکش هاش سینه های لطیفم رو اذیت میکرد. همینطور داشت با نوکشون بازی میکرد و کم کم داشت منو به تحریک شدن وا میداشت. بی اختیار چشمام رو بسته بودم. یهویی با شدت وحشتناک زیادی خیلی محکم همزمان جفتشون رو نیشگون گرفت که از ته دل جیغم در اومد. نوک سینه هام وحشتناک میسوخت و درد میکرد. پری چهر با صدای خیلی بلند شروع کرد از ته دل خندیدن. خنده هاش روی اعصاب ترین چیزی بود که توی عمرم دیده بودم. دوباره نوک سینه هام رو گرفت و میمالید. با همه زورم سعی میکردم دستام رو آزاد کنم و به سمت پری چهر حمله کنم اما فایده نداشت. خیلی محکم بسته شده بودم. ولی جوری زور میزدم که اگر دستام آزاد میشد درجا گلوش رو میگرفتم و انقدر فشار میدادم تا جونش در بیاد. پری چهر همینطور مدام میخندید و صدای خندش اون لحظه شکنجه آور ترین چیز ممکن بود واسم. علارقم اون ظاهر زیبا و فریبندش چقدر این جونور حال بهم زن و خطرناکه. -خب بذار ببینم اون پایین واسم چی داری؟ چرخید و پشت بهم روی شکمم نشست. انگشتش رو با اون دستکش زیر و زمخت با فشار توی کسم کرد و چون کسم خیلی خیس نبود خیلی اذیت کننده بود واسم. انگشتش رو همینطور توی کسم میچرخوند. اول با دوتا انگشت شروع کرد و بعدش سه تا و وقتی خواست چهارتاش کنه دیگه از ته دل داد میکشیدم. بلند شد و بالای سرم وایساد. -اه اصلا خوشم نیومد. چرا واسم خیس نمیکنی؟ حتما باید همایون جونت باشه که کست خیس بشه؟ ولی بر عکس تو من کلی خیسم. ببین. پایین دکولته اش رو بالا کشید. زیرش شورت نداشت. یه کس پف کرده و صورتی فوق العاده خوشگل. -ببین چه خیس شده. نشست روی صورتم و کسش رو به صورتم میمالید. کل صورتم رو با آب کسش خیس کرده بود. سعی میکردم صورتم رو برگردونم و تند تند سرم رو به اطراف میچرخوندم اما اون هی ادامه میداد. -دوست داری بخوریش مگه نه؟ میترسم دختر بدی باشی و شیطون گولت بزنه و کاری بدی بکنی. اون وقت میدونی چی میشه؟ دستشو برد سمت کسم و چوچولم رو با دوتا انگشتش گرفت و نیشگون محکمی ازش گرفت.چشمام رو از درد بسته بودم. فقط یه شانس اگر پیدا کنم و خودم رو آزاد کنم میدونم چجوری از خجالتت در بیام. از روم بلند شد و رفت اونور اتاق و از بین ابزار آلاتی که روی دیوار آویزون شده بود یه قیچی خیاطی خیلی بزرگ برداشت. دوباره با همون لحن معصومانه و دلسوزانه گفت کتایون واقعا نمیخوام به بدنت صدمه بزنم اما اگر باهام همکاری نکنی مجبور میشم. نشست بین پاهام و چوچولم رو با انگشتاش گرفت و کشید و بین تیغه های قیچی قرارش داد. بدجوری ترسیده بودم که نکنه این دیوونه واقعا بلایی سرم بیاره. -چون امروز روز اولته هنوز بهت فرصت میدم که کاری کنی بهم خوش بگذره وگرنه باید با یه قسمت هایی از بدنت خدافظی کنی. از اونجایی که خیلی ترسیده بودم سرم سریع به نشونه تایید کردن تکون دادم. –آفرین. داری تربیت میشی. قیچی رو گذاشت کنار و رفت بالای سرم. دیگه توی دیدم نبود که بفهمم چیکار میخواد بکنه و همین استرسم رو بیشتر میکرد. با یه صدایی حس کردم دارم از زمین بلند میشم. دست و پاهام به اهرم های مکانیکی وصل شده بود و انگار با اونا میتونست منو بلند کنه و به حالت های مختلف در بیاره. یه چیزی مثل کش های تی آر ایسک. یه چهارپایه بلند با سطح باریک زیر شکمم گذاشت و دست هام رو به زمین چسبوند و پاهام رو کاملا باز کرد. توی پوزیشنی بودم که کس و کونم کاملا باز شده بود و در دسترس کامل پری چهر قرار داشت. صدای قدم های پری چهر رو میشنیدم که اومد پشتم ایستاد. –واو چه خوشگله. دو طرف کونم رو گرفت و شروع کرد به مالوندن و بازی دادنش. با صدای بچگونه میگفت بوتی بوتی. نایس بوتی. همینطور که میمالید یهویی محکم با هر دو دستش به کونم سیلی زد و با صدای خیلی محکمی گفت پور اسلیو. توی اون حالت از یه چیزی بیشتر از همه میترسیدم و درست همون هم داشت سرم میومد. پری چهر با فشار انگشتش رو میخواست توی کونم فرو کنه. میخواستم بگم حروم زاده لااقل با یه چیزی لیزش کن. اینجوری حتما آسیب میبینه. –آخی بیمیرم. دردت میاد؟ بخاطر این دستکش هاست. بذار یه چیز بهتر برات بیارم. چند قدم دور شد و دوباره برگشت پیشم و نشست روی زمین. یه بات پلاگ استیل که تهش مثل دم اسب موهای بلند مشکی داشت رو آورد جلوی صورتم. –خوشت میاد ازش؟ ببین چه خوشگله؟ اینو بهت وصل کنم میشی اسب خوشگلم. بلدی اسب بشی و به ارباب پری سواری بدی؟ اشکال نداره یادت میدم. ببین اینجوریه. چهار دست و پا روی زمین شد و مثل یه اسب شیهه میکشید و موهاشو مثل یاد اسب تکون میداد. بعد بلند شد و عین دیوونه ها خندید. اومد پشتم و گفت امروز روز اول تربیتته. نمیخوام زیادم بهت بد بگذره. بلاخره تو واسه همایون عزیزی. مثل من. با صدای تف کردنش سوراخ کونم گرم و خیس شد. وقتی سردی بات پلاگ رو روی کونم حس کردم سعی کردم با متد هایی که واسه آنال سکس بلد بودم خودم رو شل کنم که حداقل درد کمتری بکشم. قطر بات پلاگ درست اندازه ای بود که به هومن داده بودم. ولی حیوون با فشار بدی بات پلاگ رو توی کونم فرو کرد که با همه وجود میخواستم خودم رو به جلو پرت کنم. حالا دیگه علاوه بر درد شدید دست و پاهام و جاهای دیگه بدنم کونم هم درد بدی داشت. چشمام رو از درد بهم فشار میداد. خیلی سعی کردم جلوی این عوضی اشک نریزم اما نتونستم و گریم در اومد. اومدم کنار سرم و سرم رو توی دستاش گرفت. –چرا گریه میکنی کتایون جون؟ اینکه درد نداشت. داشت؟ با تمام وجودم از ته دل جیغ میزدم و میخواستم خودم رو آزاد کنم. کاش فقط یه دستم آزاد میشد. انگار بدجوری ترسید و خودشو به عقب انداخت. شده بودم مثل یه شیر وحشی که بستنش و داره با همه وجود تقلا میکنه آزاد بشه تا شکم شکارچی ها رو پاره کنه. خودشو روی زمین کشون کشون به سرعت عقب برد. توی نگاهش ترس رو میدیدم. بلند شد و با عصبانیت گفت خودت خواستی. سریع یه چیزی مثل زنجیرهای دسته های عزاداری برداشت که بجای زنجیر تسمه های چرمی روش بود. اومد پشتم و با شدت شروع کرد به شلاق زدن کون من. دردش زیاد نبود اما سوزش خیلی اذیت کننده ای داشت. –فکر میکردم تو بهتر از بقیه باشی اما یه تیکه گوهی مثل بقیه. یکی از ضربه هایی که بهم وارد کرد از بین پاهام روی کسم بود که دردش به مراتب خیلی بدتر از کونم بود. با شدت از درد خودم رو تکون میدادم. –آهان حالا شد. خوشت اومد؟ هنوز مونده. یکی هم روی گودی کمرم زد که اونم درد وحشتناکی داشت. توی این تکون ها یه لحظه حس کردم دست راستم آزاد شده. انگار تسمه پاره شده بود یا چیزی ازش کنده شده بود. اول میخواستم همونجوری بهش حمله کنم اما شدنی نبود. خودم رو زدم به موش مردگی و بی حرکت موندم. حتی چندتا شلاق دیگه هم زد اما واکنشی نشون ندادم. شلاق رو انداخت و اومد کنارم. –چی شد از حال رفتی؟ حقته. باید تربیت بشی که بهم احترام بذاری. هوی با توام. موهامو بایه دست از بیخ گرفت کشید و سرم رو آورد بالا. با چشمای بی جون بهش زل زدم و یهویی با خشم زیادی توی چشماش نگاه کردم. با دست آزادم با تمام قدرت کوبیدم توی صورتش جوری که پرت شد روی زمین. با تمام سرعتی که میشد اون یکی دستم رو باز کردم و بلند شدم و بعدش پاهام رو. پری چهر شوکه شده بهم نگاه میکرد و از ترس حتی حرف نمیتونست بزنه. آخرین چیزی که بهم وصل بود اون دهنی آشغال بود که بازش کردم و انداختم کنار. روی زمین خوابیده بود و سرش رو گرفته بود. انقدر عصبانی بودم که میخواستم واقعا بکشمش. توی اوج عصبانیت یه لحظه خودم رو کنترل کردم که یه وقت کاری نکنم که بعدا دچار دردسر بدی بشم. دست انداختم پشتم و بات پلاگ رو از کونم بیرون کشیدم و همزمان با بیرون آوردنش جیغ بلندی زدم. درد کونم دوباره شدت عصبانیتم رو بیشتر کرد و با تمام قدرتم بات پلاگ رو پرت کردم سمتش و صاف خورد به کلش. انقدر محکم خورد که صداشو منم شنیدم. جیغ کوچیکی کشید و خودشو روی زمین جمع کرده بود و سرشو با دستاش گرفته بود. رفتم بالای سرش. –که تو میخواستی تربیت کنی؟ الان که پوستت قلفتی کندم میفهمی. از شدت عصبانیت حرفام بریده بریده بیان میشد. یهویی دیدم جوری میلرزه که طبیعی نیست. صورتشو برگردوندم. دهنش کف کرده بود و چشماش کامل سفید شده بود. انگار تشنج شدیدی کرده بود. –خودتو به موش مردگی نزن. اما انگار نمیشنید چی میگم. توی یه لحظه کل اون عصبانیت جاشو به ترس داد. ترسیدم نکنه اتفاقی براش بیوفته و پای منم گیر باشه. با سرعت میخواستم از اتاق برم بیرون اما وقتی در رو باز کردم پیرمرد رباتی جلوی در با همون نگاه مرده و صورت ترسناک پشت در بود. ترسیدم نکنه بهم حمله کنه و دوباره گیرم بندازه اما خیلی عادی از کنارم رد شد و با یه سرنگ باریک که توی دستش بود توی گردن پری چهر زد. لرزش شدید پری چهر متوقف شد. پیشکارشون پری چهر رو بلند کرد و از اتاق رفت بیرون. سریع گوشیم رو برداشتم و رفتم بیرون از اتاق. میخواستم از اونجا فرار کنم اما در ورودی قفل بود. پیشکار در حالی که لباسها و وسائلم توی دستش بود به سمتم اومد. اونارو روی یه میز عسلی گذاشت و با یه ریموت قفل در رو باز کرد.
خیلی حالم بد بود. همه بدنم درد میکرد و بخاطر فشار عصبی زیادی که بهم اومده بود همش حالت تهوع داشتم. وای خدای من ساعت دوازده و نیم شده. لعنت به خودت و پدر مادرت و همه کس و کارت پری چهر. من که با این دیوونه کاری ندارم. مصبب این بدبختی خود راشدیه. برسم شرکت بلایی سرش میارم که اون سرش نا پیدا. وقتی گوشیم رو از فلایت مود خارج کردم همینطور اس ام اس بود که میومد. کلی تماس از دست رفته داشتم. انقدر عصبی و تند بودم که مثل یه دیوونه تا شرکت رانندگی کردم. مستقیم رفتم به سمت اتاق راشدی. در اتاق باز بود و س همون لحظه با عصبانیت شدیدی از اتاق اومد بیرون و یه لحظه باهام چشم توی چشم شد. فقط یه نگاه عصبانی بهم کرد و بدون اینکه چیزی بگه راشو کج کرد و رفت و منم رفتم توی اتاق. راشدی با صورت گرفته و اخمالو با سگرمه های گره شده توی هم بدون اینکه به من نگاه کنه گفت جلسه تموم شده خانم شریف. من دیگه کاری با شما ندارم. با عصبانیت گفتم اتفاقا من خیلی با شما کار دارم. –من به آقای س هم گفتم. شما عمدا یا سهوا کلیه اطلاعات این قرارداد رو اشتباه. وسط حرف زدنش فیلمی که پری چهر دیوونه ازم با گوشی خودم گرفته بود رو پلی کردم و گوشی رو انداختم جلوش. یهویی انگار سکته کرده باشه. با استرس شدیدا زیادی به گوشی نگاه میکرد. –ش شما خو خونه ما بودید؟ -اون زن جنده دیوونت صبح اومد دم شرکت و با گریه زاری و التماس یه مشت اراجیف راجب اینکه جونت در خطره و باید کمکت کنیم گفت و منو کشوند خونتون تا این بلاها رو سر من بیاره. گوشی از دستش روی میز افتاد و با حالت شدیدا مستاصل با دستاش سرش رو محکم گرفت. –وای خدای من. -من از اینجا مستقیم میرم آگاهی و پزشکی قانونی. بدنم پر جای زخمه که اون هرزه بی همه چیز بهم زده. مطمئن باش تمام تلاشم رو میکنم که اون وحشی بیوفته همونجایی که باید باشه. زندان یا تیمارستان. بی توجه بهش گوشیم رو برداشتم و از اتاق میخواستم بیرون برم. راشدی سریع بلند شد و پشت سرم اومد. با التماس شدید جوری که کم مونده بود گریش بگیره گفت خانم شریف توروخدا اینکار رو نکنید. –برای چی نباید اینکار رو بکنم؟ زنت به من تجاوز کرده. میفهمی؟ -اگر ازش شکایت کنی این بار دیگه حتما یا زندانیش میکنند یا مدت طولانی میفرستنش تیمارستان. –کار درست هم همینه. پری چهر جان شما یه آدم روانیه آقای راشدی. با بغض شدید گفت میدونم. پری چهر بیماره. مشکلات روحی شدیدی داره. اگر شما ازش شکایت کنید حتما برش میگردونند تیمارستان. اون اونجا دووم نمیاره. خواهش میکنم خانم شریف. کاملا رنگش پریده بود و اون تن صدای محکمش جاشو به رعشه شدید داده بود. –التماستون میکنم خانم شریف. به بزرگی خودتون ببخشید. من هرجوری بتونم جبران میکنم. –من نمیخوام شما التماس منو بکنید. پری چهر باید بره جایی که مستحقشه. اینجوری دیگه یه بدبختی مثل منو اقفال نمیکنه و بیاره توی خونه و چیز خورش کنه. بعدشم اونجوری که میدونی بهش تجاوز کنه. –خانم شریف من قول میدم دیگه هیچوقت پری چهر و منو نبینید. همین الان میرم و دیگه هم پشت سرم رو نگاه نمیکنم. خواهش میکنم به کسی چیزی نگید. خواهش میکنم. عصبانیتم فروکش کرده بود. –امیدوارم سر حرفتون باشید وگرنه خیلی طول نمیکشه پلیس دم خونتون باشه. از اتاق رفتم بیرون.
وای خدای من چقدر حالم بده. سرم از درد داره میترکه و بدنم وحشتناک درد میکنه. از رشیدی دوتا قرص ژلوفن گرفتم و خوردم اما تاثیری نداشت. عضلات دست و پام بخاطر تکون های شدیدی که به خودم میداد گرفته بود و خیلی درد داشتم. کونم گزگز بدی میکرد. وقتی یادم میوفتاد که باهام چکار کرده بود انقدر حرصی میشدم که میخواستم از ته دل جیغ بزنم. حقش بود با همون شلاقی که منو زد انقدر بزنمش که کل تن سفید و بلوریش کبود بشه. بعد هم پاهاشو به همون دم و دستگاه میبستم و انقدر از دوطرف میکشیدم که از وسط جر بخوره. حروم زاده روانی. به کمک یه لیوان چایی نبات یکم حالت تهوعم بهتر شد اما هنوز درد داشت پدرم رو در میاورد. عجیبه س حتی یه زنگ هم نزنه بپرسه کجا بودم که جلسه رو نیومدم؟ ولش کن اینجور که معلومه همه چیز مالیده. سرمایه گذاری و سود 187 درصدی و بقیه چیزا ریده شد توش. اونم به لطف آقای دکتر راشدی و همسر راونی سادیسمیشون. رشیدی زنگ زد و گفتم امروز هیچ تلفنی وصل نکن و هیچ کسی رو هم راه نده دفترم. رفته رفته یه حس خلسه عجیبی داشتم و داشت خوابم میبرد. نفهمیدم چشمام کی رفت روی هم. صدای تلفن روی میزم منو بیدار کرد. احمدیان مسئول دفتر س بود. بهم گفت لطفا هرچه سریعتر تشریف بیارید بالا. نمیدوستم چی برم بگم بهش. وقتی رسیدم بالا علی رقم اینکه فکر میکردم س باید خیلی عصبانی باشه با یه چهره خوشحال بهم نگاه میکرد. –بله آقای س. –صبح کجا بودی؟ -یه اتفاقی افتاد که باید جایی میرفتم. –مربوط به راشدی بوده آره؟ باید راستشو میگفتم اما نمیدونم چرا نمیتونستم. شاید یجورایی روم نمیشد یا هر چی. –مربوط بوده یا نه؟ -چطور آقای س؟ -با راشدی چکار کردی؟ -من چکار کردم؟ در حالی که نمیتونست خوشحالیش رو پنهان کنه گفت درست بعد از اینکه جلسه امروزمون تموم شد و تو رفتی توی اتاقش میخواست بره پیش دکتر ملکی و گزارش کار رو بده. اونجوری هم که اطلاعات داشت مشخص بود همه چیزو فهمیده. من حتی بهش پیشنهاد دادم که چپشو پر میکنم اما انگار فحش ناموسی شنیده باشه بدجوری آتیشی شد. تو هم که بی خبر گذاشتی و رفتی و گوشیت رو از دسترس خارج کردی. دیگه کار تموم شده بود. اما بگو الان چی شده؟ -راشدی گزارشی نداده؟ -نداده؟ رفته به دکتر گفته من هیچ مشکلی توی کار نمیبینم و کل قرارداد به درستی جلو میره. در ضمن نیازی به حضور من نیست. دکتر هرچی اصرار کرده گفته نمیتونم و درگیر مسائل خانوادگیم. حتی از حق الزحمه اینجا هم گذشته و یک ریال نگرفته. شریف راستشو بگو چکارش کردی که اینجوری دمش رو گذاشت روی کولش و در رفت؟ وای باورم نمیشد. یعنی راشدی به همین راحتی همه چیزو گذاشت و رفت؟ میخواستم واسه س بگم چه اتفاقی افتاد اما دلم واسه راشدی سوخت. دیشب که فایل صوتی آرزو و پویانفر رو گوش میدادم پویانفر خیلی واضح به آرزو گفته بود راشدی آدمی نیست که خلاف مقررات کاری بکنه. ببین چقدر تحت فشار بوده که از یه مشکل بزرگ توی قرارداد که بخاطرش اومده چشم پوشی کرده تا بتونه منو ساکت کنه. اون لحظه دیگه درد بدنم آزار دهنده نبود بلکه حتی خوش آیند هم بود. بی اختیار خندم گرفت و همینطور جلوی س میخندیدم. اونم خندید و گفت نمیخوای بگی چی شده؟ -خب موضوع فقط توی قدرت قانع کردنه. یسری کسشعر پشت سر هم گفتم. وقتی تموم شد س یه نگاه سنگین بهم کرد و یدونه از اون نیشخند های نابود کنندش زد که میشد فهمید میخواد بگه انقدر کسشعر نگو. خر که نیستم میدونم داری زر میزنی. –من که نفهمیدم چکار کردی اما به هر حال دمت گرم کارت حرف نداشت. دیگه الان بدون هیچ سرخری میتونیم بریم دنبال برناممون. هفته دیگه چهارشنبه ساعت شیش بعد از ظهر پروازمونه. کارات رو زودتر جمع و جور کن بریم. –باشه ممنون. موقع رفتن یهویی یه چیزی یادم افتاد. –آقای س راستی یه سوالی داشتم. –بله؟ -من از وقتی واحدم عوض شده دیگه کارهای بنادر داخلی رو بررسی نمیکنم اما یادمه زمانی که بودم قرار نبود امسال بیشتر از همون حدی که گمرک مجوز داده بود ترانزیت داشته باشیم. درسته؟ -خب آره. –یعنی مجوز افزایش نداشتیم؟ یه پوزخند دیگه زد و گفت مجوز افزایش؟ همینم ملکی دست و پاش میلرزید امضاء کنه. فکر میکنه بالاتر ببریمش برای قاچاق فضا باز میشه. البته همینم هست. –پس همون سالی دویست و چهل هزار تن اجازه ترانزیت داریم؟ -آره. چطور مگه؟ -هیچی همینطوری. ممنون. از اتاق اومدم بیرون. سر نخ هایی که گرفته بودم انگار داره به بد جایی میرسه. به زودی هرچیزی که میخواستم داره اتفاق میوفته. فعلا دور دور منه.
 
     
  
صفحه  صفحه 21 از 23:  « پیشین  1  ...  20  21  22  23  پسین » 
داستان سکسی ایرانی

زندگی کتایون

پاسخ شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که بازگفت کردید برگردید
رنگ ها List Insert YouTube video   

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.

 

 
DMCA/Report Abuse (گزارش)  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
↑ بالا
Copyright © 2009-2021 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites

RTA