تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

زندگی کتایون

صفحه  صفحه 3 از 8:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  پسین »  
#21 | Posted: 15 Oct 2017 23:39
واقعا خوب داری پیش میره
     
#22 | Posted: 18 Oct 2017 23:05




نویسنده داستان کیه؟ اینو باید بگی تا توی پست اول بذاریم

.What's life? Life is love
.What's love? A kissing
.What's kissing? Come here and I'll show you


Sexy
     
#23 | Posted: 19 Oct 2017 15:26
SexyBoy:
نویسنده داستان کیه؟ اینو باید بگی تا توی پست اول بذاریم

نویسندش خودمم

با احترام
من همجنسباز نیستم
درخواست ندید
     
#24 | Posted: 19 Oct 2017 15:31
قسمت سیزدهم: شروع جدید
وارد خونه که شدم مهدیس تو اتاقش بود و یه آهنگ با صدای بلند گذاشته بود. در اتاقش باز بود و روی تخت دراز کشیده بود و واشت با تبلتش کار میکرد. متوجه اومدنم نشد. سلام که کردم جا خورد –سلام مامان ترسوندیم کی اومدی؟ -سلام عزیزم همین الان رسیدم –کجا بودی؟ -رفته بودم ماشینو بگیرم. مسخره ها گفتن امروز درست میشه آخرشم نشد – از صبح رفتی ماشین رو تحویل بگیری الان اومدی؟ . حس کردم خیلی مشکوک بهم شده –نه چند جا هم کار داشتم. مهیار امشب نمیاد؟ -نه تا فردا شب بر نمی گرده. –واسه شام چکار کنیم؟ -نمیدونم من میخوام رژیم بگیرم. –خوبه پس سالاد میخوریم. رفتم لباسام رو عوض کردم. هنوز بوی عطر کامیار رو حس میکردم. خس خوبی بهم میداد. معمولا توی خونه تی شرت های بلند با شلوار اسلش می پوشم. دیگه اینجوری عادت کردم. نمیدونم چرا ولی حس میکنم سختمه بخوام با تاپ پیش مهیار باشم. هرچند که مهدیس اکثرا با تاپ و شلوارک تو خونه میگرده. ساعت نزدیک های 7 بود. خودم هم زیاد میل نداشتم. ناهار زیاد خورده بودم. یه کاهو از یخچال برداشتم. قشنگ شستمش. خوردش کردم و گذاشتم خشک بشه. بعد گوجه ها هویج و خیار. بین خیار ها یدونه بود که خیلی بزرگ و کلفت. فکر کن یه مردی با یه کیری این اندازه باهات سکس کنه. چه شود. پیش خودم گفتم کیر کامران چقدره؟ فکر کنم بزرگ باشه اما نه به اندازه این خیار. شایدم باشه. وای اگر انقدر باشه پارم میکنه. چی!؟ چرا دارم به سکس با کامران فکر میکنم؟ ما فقط یه ناهار باهم بودیم و یکمم زیاد روی کردیم. من نمیشناسمش. اصلا از کجا معلوم راست گفته باشه؟ منم که مثل احمقا همه چیز زندگیم رو گفتم وای چه حماقتی کردم. ولی ته دلم اصلا حس بدی نداشتم. یجورایی راضی بودم. مثل دختر پسر ها که توی نوجوانی دوست پسر دوست دختر پیدا میکنند عاشق هم میشند. خندم گرفته بود از خودم.
شام رو آماده کردم. مهدیس اومد باهم شام خوردیم. بعد شام باهم نشستیم پای تلویزیون. قسمت جدید شهرزاد میدیدم. من زیاد نگاه نمیکنم چون وقت نمیکردم اما مهدیس میدید. بیشتر فکرم توی اتفاقای امروز بود. –مامان این قباد چقدر نامرده مگه نه؟ اصلا حواسم بهش نبود. –ها چی مامان جان؟ -میگم این قباد خیلی نامرده ها ببین چه بلایی سر شیرین آورد. –آره نمیدونم. –مامان حواست کجاست؟ –نه عزیزم دارم میبینم. چیزی نگفت و ادامشو دیدیم. وقتی تموم شد ساعت از 10 گذشته بود. بلند شدم رفتم سرویس و مسواک زدم. یهو مهدیس گفت مامان میری بخوابی؟ -آره عزیزم یکم خستم. –باشه مامان جونم شب بخیر. –شبت بخیر عزیز دلم. اومدم توی اتاق افتادم روی تخت. فکرم همش به کامران بود. رفتم سراغ گوشیم. زنگ زده بود متوجه نشده بودم. بهش زنگ زدم. زنگ دوم برداشت. –سلام خانم زیبا. –سلام آقای خوشتیپ. خوبی؟ ببخشید متوجه تماست نشدم. –مرسی عزیزم خوبم تو خوبی؟ اشکال نداره دلم تنگ شده بود خواستم باهات حرف بزنم. –چه زود دلت تنگ شده برام. همش چند ساعت پیش هم بودیم. –میدونم اما تو این چند ساعت انگار مدت زیادی میشناسمت. کتایون نظرت چیه فردا برنامه کنیم بریم بیرون؟ -فردا!؟ نمیدونم آخه بچه ها چی؟ -خب با اونا بیا –وای کامران یه چیزی میگیا. با اونا بیام بگم چی؟ -خب نمیخوای بیشتر با هم آشنا بشیم؟ -چرا اما الان خیلی زوده بخوایم بچه ها رو درگیر این موضوعات کنم. کامران امروز خیلی خوش گذشت. –به منم عزیزم خیلی وقت بود یه همچین حسی رو نداشتم. یکمی صحبت کردیم و رسوند به اینجا که گفت دوست داشتی الان پیش هم بودیم. –آره اگر پیشم بودی چکار میکردی؟ -هر کاری که دوست داشتی. –دوست داشتم کنارم دراز بکشی و نوازشم کنی. –نوازش کنم. لباتو ببوسم بهت بگم که چقدر دوست دارم. بدجوری داشتم داغ میکردم. دلم میخواست واقعا پیشم بود. –کتایون دوست داشتی چطور تو بقلت باشم؟ -همینطور پر احساس مثل امروزت. –دوست نداشتی یکمی بشتر پیش میرفتیم. کاملا منظورشو فهمیدم اما دلم میخواست خودش بگه دقیقا چی میخواد. –یعنی چطوری؟ -یعنی اممم تن همو لمس میکردم. یه نفس عمیق کشیدم خیلی داغ شده بودم کسم حسابی خیس شده بود. –بگو کامران چیکار میکردی؟ -لباتو میخوردم آروم لباستو در میاوردم تا به لباسای زیرت برسم. خودمم لباسمو در میاوردم و با شورت میومدم روت. نوازشت میکردم لباتو میخوردم خودمو بهت میمالیدم. جوری داغ شده بودم همه بدنم میسوخت. از کسم آب سرازیر شده بود. به سختی نفس نفس میزدم. اون یکی دستم رو بردم لای پام آههه کشیدم. –جووونم عزیزم خیلی داغی نه. –کامران بسه. خواهش میکنم. یکمی مکث کرد بعد گفت باشه. –فکر کنم بهتر باشه بخوابیم اگر اشکالی نداشته باشه. –باشه عزیزم بخوابیم. –کامران ناراحت شدی؟ -نه نه اوکیم. ولی مشخص بود حالش گرفته شده. خودم دلم میخواست بیشتر پیش برم اما واقعا سختم بود. –عزیزم شبت بخیر میبوسمت. –منم میبوسمت شبت بخیر.
بعد از قطع کردنش هنوز داغ بودم. شلوارمو تا زانو کشیدم پایین. وای شرتم کاملا خیسه. بلند شدم شلوار و شورتم کامل در آوردم و کسمو تمیز کردم. چقدر زیاد آب اومده. این همه آب تا حالا کجا بوده؟ به مدت شش سال ذخیره شده بود. پاشدم وایسادم. کسم حسابی ورم کرده بود. بدجوری داغ بودم. دیوونه با خودت چیکار کردی. دستمو کشیدم رو کسم. آآهههه خیلی نیاز دارم. کاش کامران الان پیشم بود. اگر اینجا بود حتی یک ثانیه هم برای سکس باهاش درنگ نمیکردم. تیشرتمو در آوردم و سوتینمو باز کردم لخت افتادم روی تخت. همه بدنم آنیش بود. نوک سینه هام کاملا زده بود بیرون. یه دستمو گذاشتم روی سینم میمالیدم. اون یکی دستم روی کسم بود.اووفف خیلی داغم. کیر میخوام. یکی که منو بکنه. ارضام کنه. نوک سینمو با انگشم میمالیدم داشت دیوونم میکرد. سینه سمت چپمو به سمت دهنم کشیدم. سینه هام واقع بزرگه و از اونجا که میدونم خیلی پیگیر سایزش هستید 80 خوش فرم و سربالاست. نوک سینم رو رسوندم به دهنم میمکیدم و کسمو میمالیدم. انگشت وسطمو کردم توی کسم تند تند حرکت میدادم دیگه صدام کامل دراومده بود. یکمی گذشت تا یه مقدار آروم بشم. هنوز کامل ارضا نشده بودم اما یهو سرد شدم. دستم کاملا خیس بود. لای پاهام و رونام هم همینطور و بد بختانه لحاف هم خیس شده بود. بلند شدم خودمو تمیز کردم. باید میرفتم دستشویی. حسشو نداشتم لباس بپوشم. آروم در اتاق رو باز کردم. دیدم در اتاق مهدیس بستس. رفتم دستشویی. خیلی هم دستشویی داشتم و خودمم تمیز کردم. باز با احتیاط اومدم بیرون. هنوز در اتاقش بسته بود. رفتم تو اتاق لخت خودمو انداختم روی تخت. کسم هنوز میخواد. هنوزم داغم. بالشتم بقل کردم بدون اینکه روی خودمو بکشم سعی کردم بخوابم. نمیتونستم بخوابم. دلم میخواد. نمیدونم چقدر طول کشید تا خوابم ببره.
ما معمولا صبح های جمعه زود بیدار میشیم. خیلی بخوابیم تا 8:30، 9 اینطورا. از صدای تلویزیون و سر صدای آشپزخونه فهمیدم مهدیس بیدار شده داره صبحونه حاضر میکنه. عاشق نیمرو و پنکیک با نوتلا برای صبحونست. معلوم بود شب خوب خوابیده انقدر با انرژی بیدار شده. بر عکس من. اصلا حال نداشتم از تخت بلند شم. یکی دوبار صدام کرد مامان بیا صبحونه حاضره. انقدر گیج خواب بودم جواب ندادم. دفعه سوم بدون در زدن اومد تو اتاق و از اونجایی که من شب قبش روی خودمو ننداخته بودم منو لخت دید که به پهلو طوری که یه پام جمع شده بود دید. –مامان بیا صبحونه. بزور چشمام رو باز کردم. برگشتم نگاهش کردم. اینبار دیگه روشو بر نگردونده بود و زل زده بود بهم. گفتم برو عزیزم الان میام. رفت ولی در رو باز گذاشت. از تخت اومدم پایین. دنبال شورتم میگشتم. یادم افتاد دیشب خیلی با آب کسم خیس شده باید بشورمش. سوتینم اونور تخت بود حوصله رفتن تا اونجا رو نداشتم. فقط شلوار و تیشرت پوشیدم رفتم دستشویی صورتمو شستم. به قیافم نگاه کردم توی آینه. موهای ژولیده چشمای پف کرده صورت خواب آلود. اه مهدیس کاش بیشتر میذاشتی بخوابم. رفتم موهامو شونه کردم با کش از پشت بستمشون. صبحونه آماده بود ولی مهدیس دیگه مثل اول صبح با انرژی نبود. مثل آدمی شده بود که سعی داره یه مساله خیلی پیچیده رو حل کنه و همه فکرش درگیر اونه. خیلی ریلکس شروع کردم به صبحونه خوردن. –عزیزم دستت درد نکنه خیلی خوشمزه شده. –مرسی. مامان دیشب خوب نخوابیدی؟ -چطور؟ -خیلی چشمات خواب آلو هستش –نمیدونم چند روزه راحت نمی خوابم. –واسه همینه اونجوری میخوابی؟ -چجوری؟ -لخت –خب آره تاثیر داره تو هم بد نیست امتحان کنی . –من شبا راحت میخوابم اما شاید امتحان کردم. تو دلم گفتم نیست تاحالا کم لخت با مهیار خوابیدی –فقط خواستی امتحان کنی در اتاقتو قفل کن مهیار نیاد. کاملا با لحن شوخی گفتم اما اصلا انتظارشو نداشت. –خوب چرا خودت در اتاقتو قفل نمیکنی؟ -خب مهیار اتاق من که نمیاد. دیگه کاملا قفل کرده بود و فهمیده بود دارم تیکه میندازم. –اتاق تو نمیاد ولی اتاق من میاد؟ -گفتم یوقت شاید بیاد. –نمیخواد نگران من باشی. با خودم گفتم کار از نگرانی گذشته. صبحونه رو باهم خوردیم. بعد صبحونه مشغول تمیز کاری خونه شدم. خونه زندگیم گند برداشته. چقدر لباس کثیف بود که شستمش و حسابی همه جارو تمیز کردم. نزدیک ظهر بود که کارم تموم شده بود. مهدیس تو اتاقش مشغول درس بود. رفتم اتاق مهیار. معمولا بعضی وقتا اتاق مهیار رو تمیز میکردم همیشه هم غر میزد که تمیز نکن فلا چیزم گم شده و این چیزا. اتاقش کثافت گرفته بود. بوی سیگار میومد. حتی نمیکنه زیر سیگاریشو خالی کنه. آشغالای اتاقشو جمع میکردم زیر تختش چشمم خورد به جعبه کاندوم. بازش کردم. چندتا ازش استفاده شده بود. قاطی آشغالای سطلش چندتا کاندوم استفاده شده بود. کاندوم هایی که روی کیر مهیار کشیده شده و تو کس مهدیس رفته. یهو به فکرم افتاد پرده مهدیس رو هم مهیار زده؟ احتمالا دیگه. اتاقشو جمع کردم لباساشو جمع کردم بشورم. جیب های لباساش پر از خورده ریز بود. توی جیب سوئیشرتش یه بسته پلاستیکی کوچیک بود و یه چیزیی مثل خورده های سبزی توش بود. این چیه؟ نکنه مواده مخدره؟ واقعا دارم نگرام میشم. اون تیشرت جدیدش هم بود. لای لباسای کثیف یه شورت دخترونه هم پیدا کردم که رنگ صورتی بود که حالت لامبادا داشت. خیلی سکسی بود. برند ویکتوریا سکرت. بگو این همه پول رو چجوری خرج میکنند. حتما خواسته داداششو خوشحال کنه شاید هم مهیار براش خریده. شورت روهم برداشتم قاطی لباسا زیر های مهدیس گذاشتم و بعد همرو شستم. اتاقشو جارو کردم. کف اتاق پر خاکستر سیگار بود. اتاقش خیلی تر تمیز تر شده بود. ولی خودم حسابی کثیف شدم. رفتم دوش گرفتم. به اون شورته فکر میکردم. فکر میکردم منم بد نیست چندتا از لباس زیر های فانتزی بپوشم. اما واسه کی بپوشم؟ شاید واسه کامران یا شاید هم یکی دیگه. بیشتر فکرم درگیر اون بسته پلاستیکی توی جیبش بود. از حموم که اومد ساعت نزدیک 1 بود. لباسامو پوشیدم و ناهار آماده کردم. با مهدیس ناهارمون رو خوردیم. –مامان عصری می خوام برم خونه نازی دور همی داریم. –باشه مامان جون فقط زود برگردی. میدونی مهیار کی برمیگرده؟ -فکر کنم تا 6 7اینطورا برمیگرده. بعد ناهار رفتم سراغ لپ تاپم. کلی کارام مونده بود. تا ساعت 4 اینطورا مشغول بودم که مهدیس گفت مامان من دارم میرم خدافظ. بعد رفتنش یکم استراحت کردم.

با احترام
من همجنسباز نیستم
درخواست ندید
     
#25 | Posted: 19 Oct 2017 15:33
قسمت چهاردهم : قافلگیری

با یه صدایی یهو ازخواب پریدم. وای کی خوابم برده بود؟. چند ساعته خوابیدم؟. نگاه کردم به ساعت از 6:30 گذشته بود. بدترین حلبت وقتیه که بعد از ظهر بخوابی یهو پاشی. بدجوری گیج میشی. یادم افتاد مهدیس خونه نیست. پس صدای چی بود؟ دارم میترسم کم کم. صدای دوش آب میومد. سکس داشت حموم میکرد. از بوی ضعیف سیگاری که پیچیده بود فهمیدم مهیار اومده. خیالم راحت شد. رفتم یه آبی به دست صورتم بزنم که مهیار از حموم اومد و بدون اینکه منو ببینه در حالی که حوله دور کمرش پیچیده بود رفت اتاقش. در رو نبسته بود. رفتم دم اتاقش. حولشو باز کرد و باهاش موهاشو خشک میکرد. قشنگ بدنش تو دید من بود. مهیار بدن لاغری داشت اما ورزیده بود. تا 2 سال پیش ورزش میکرد. موهای مشکی پوست روشن و صورتی که بیشتر به من رفته بود. قدش حدودا 175 میشد. رنگ پوستش سفید بود و بدنش کاملا بدون مو. از بقل وایساده بود و داشت سرشو خشک میکرد. یک آن برگشت سمت من در حالی که حوله روی سرش بود نمیتونست منو ببینه. کیرش تو حالت خوابیده آویزون شده بود با تکون های بدنش خیلی قشنگ تکون میخورد. بی اختیار لبامو گاز گرفتم دارم داغ میشم. تا اومد حوله رو برداره سریع اومدم اینور که نبینه منو. صداش زدم مهیار. –بله مامان. اومدم دم اتاقش یه شورت سیاه پاچه دار کشی تنش بود که حجم کیرش قشنگ مشخص بود. در زدم اومدم تو. سلام مامان جون. کی اومدی؟ -نیم ساعتی میشه. خواب بودی بیدارت نکردم. –خسته نباشی خوش گذشت؟ -آره خیلی خوب بود. یه چیزی اینجا خیلی عجیب بود و اون رفتار ما دوتاست. من هیچوقت موقع لباس پوشیدن بچه ها تو اتاقشون نبودم. حتی مهدیس. اما الان وایسادم خیلی راحت و عجیبتر اینکه مهیار از اینکه با شورت جلوی منه اصلا خجالت نمیکشه. شاید قبلا هم اینطوری بوده اما چرا من انقدر تابلو رفتار میکنم؟ -من میرم چایی بذارم بخوریم خستگیت در بره. یه عصرونه مختصری آماده کردم به همراه چایی بخوریم. با شلوارک و آستین حلقه ای سفید اومد پیشم نشست. به تتوش نگاه میکردم. –اذیتت میکنه؟ -نه کاریه که شده دیگه –نمیخوای برم پاکش کنم؟ -مگه میشه؟ -نمیدونم فکر نکنم –پس چرا میگی؟ -آخه تو گفتی باید بری پاکش کنی. –چه حرف گوش کن شدی. حالا هیچ حرف منو گوش نمیدی فقط این یکی رو یادت مونده. خندید. –میشه گیتارتو بیاری آهنگ اونشبی رو بزنی؟ -آخه هنوز کار داره. –اشکال نداره بیار بزن. توی رفتاراش بی میلی و از سر اجبار نبود. انگار خودشم مشتاقه. گیتارشو آورد. نشست روی صندلی و زد. داشتم گوش میکردم. واقعا خوب بود کارش. تموم که شد براش دست زدم. گفتم کار درخواستی هم میزنی؟ -تا چی بخوای؟ -فرامرز اصلانی بزن. به من بگو بی وفا. –به یه شرط. –چی؟ -خودت بخونی باهاش. –من!؟ -آره –بیخیال عزیزم الان آماده نیستم. شروع کرد به زدن. –یالا دیگه وگرنه نمیزنم. –باشه فقط نخندیا. یادش بخیر قدیما. وقتی مرفتیم شمال منصور ازم میخواست بخونم. صدام بد نیست. بعضی وقتا واسه خودم میخونم. یه مدت خیلی کمی واسه اینکه حالم بهتر بشه کلاس آواز میرفتم اما فقط چند جلسه بود. به نقطه اوج آهنگ که رسید صدای منم باهاش آزاد شد.
به من بگو بی وفا حالا یار کی هستی
خزون عمرم رسید نوبهار کی هستی
کاملا حس آهنگ رو گرفته بودم. از این آهنگ خیلی خاطره داشتم. وقتی تموم شد مهیار گیتارش رو گذاشت زمین برام دست زد. –وای مامان عالی بود. باید با هم یه گروه بزنیم. –برو بابا دیوونه. اینم کاره آخه. –دستت درد نکنه همیشه گند بزن به هنر من. –نه عزیزم منظورم این نیست که کار تو چیز کمیه. اما آخه دیگه واسه من وقتش گذشته. –چرا؟ صدا به این خوبی داری که –دیگه ولش کن. بلند شد گیتارش رو ببره. –مهیار بشین میخوام صحبت کنم باهات. –صبر کن بذارم اینو چند دقیقه دیگه میام. –چند دقیقه واسه چی!؟ -سیگار میطلبه. مسخره میخوای چیو ثابت کنی جلوی من میخوای بری سیگار بکشی؟ نمیخواستم اعصاب خودمو مهیارو خراب کنم. –باشه مامان. –میخوای بیا اتاقم صحبت کنیم. –نه اونجا نفسم میگیره. –میخوای همینجا بکشم تو هم حرفتو بزنی؟ تو دلم گفتم خب اون کوفتی انقدر واجبه که نمیتونی بعد صحبتمون بکشی. بازم مثل همیشه باید کوتاه بیام. چه فرقی میکنه تو اتاقش بکشه یا اینجا. بوش در هر صورت میاد. یه نفس عمیق کشیدم و گفتم برو بیار همینجا بکش. خیلی راحت شکستم داد و امتیاز گرفت. اومد تو آشپزخونه. پنجره رو کامل باز کرد. زیر سیگارش هم آورده بود. روشن کرد و گفت خب چی میخواستی بگی؟ -ببین مهیار میدونم الان تو سنی هستی که خیلی نیاز ها رو داری و خیلی هیجان خواهی و ماجراجو. اما دلیل نمیشه انقدر زیاده روی کنی؟ -منظورت چیه؟ -خب من همیشه تو و مهدیس رو حمایت میکنم. هرچی بخواید سعی میکنم فراهم کنم. اما دیگه نمیتونم مثل وقتی بچه بودید 24 ساعته مواظبتون باشم. حق بده بعضی وقتا نگرانت باشم. نگران آیندت. –اگر میخوای راجبه درس خوندن اینا بحث کنی اصلا حوصله ندارم. قبلا 1000 بار گفتم. من علاقه ای به دانشگاه رفتن ندارم. من چیزی که دوست دارم موسیقیه. میخوام با همین کار زندگی کنم. –خب منم نگفتم نکن. من که دارم تشویقت میکنم و هرچی خواستی فراهم میکنم. راجبه درس هم هر چند نظر خودم اینه که بخونی اما خب به تصمیمت احترام میذارم. بحث من چیزای دیگست. –چی؟ -من دوستات رو نمیشناسم. حق بده نگران باشم. تا اومدم به خودم بیام دیدم داری سیگار میکشی و تا دیر وقت پیش دوستاتی. حالا هم که رفتی تتو زدی. البته نمیخوام راجبه خوب و بدش صحبت کنما. خودت دیگه عاقلی همه چیزو میدونی. اما من واقعا نگرانتم. نمیدونم با کیا در ارتباطی. با دوستات چکار میکنی؟ -نترس کار خاصی نمیکنیم. فقط دور هم جمع میشیم و آهنگ سازی میکنیم. –فقط همین؟ -خب آره. –چیزی نمیزنید؟ -ساز دیگه پس با چی آهنگ میزنیم؟ -مهیار خنگ بازی در نیار اعصابم خورد میشه. دوست دارم با هم صادقانه حرف بزنیم. –منظورتو نمیفهمم. –خوب هم میفهمی. اون کیسه رو بهش نشون دادم این چیه؟ -یه تیکه آشغاله –میدونم آشغاله اما تو جیب تو چکار میکرد؟. –چه میدونم. –مهیار من از دست تو چکار کنم؟ -مگه چکار کردم. –عزیزم من نمیدونم این تو چه کوفتی بوده اما مطمعنم مواد مخدره حالا چی هست من نمیدونم. تو بزرگ شدی. خواهشن بچه بازی در نیار. –چون گفتی راستشو میگم. حق با توئه. اون تو گل بوده که با ارشیا زدیم. ولی باور کن من زیاد نمیزنم. –اصلا نباید بزنی. من دارم بدجوری نگرانت میشم. –چشم مامان دیگه نمیزنم. –قول بده. قول میده تا وقتی اوکی ندی نمیزنم. چرا گفت تا وقتی اوکی ندی!؟ مگه من قراره اجازه بدم که مواد بکشه؟ حالا هرچی. –آفرین قول دادیا. مرسی که شجاعتشو داشتی حقیقت رو گفتی. – فقط همین از لباسام در اومد.؟ نوع نگاه یجوری بود که با شیطنت خاصی سوال می پرسد. –نکنه چیز دیگه هم بود من نفهمیدم. اگر هست بنداز دور و دیگه سمتش نرو. –گفتم انقدر ریز گشتی لباسامو شاید چیزای دیگه هم دیده باشی –مثلا؟ -نمیدونم من که لباسارو جزء به جزء بررسی نکردم. تو انقدر دقیق میبینی که میفهمی کدومش نو هست کدومش ماله من کدوم نیست. خیلی مشخص داشت به شورت مهدیس اشاره میکرد اما چرا؟ میخواد سر حرف رو باز کنه؟ میخواد بهم بگه با خواهرش سکس میکنه؟ -نه چیز خاصی ندیدم. –اوکی خوبه باز. –اصلا هم خوب نیست. من از وقتی اینو تو جیبت دیدم از نگرانی داشتم میمردم. –ببخشید انقدر نگرانت کردم . کاملا مشخصه وقتی آدم خیلی نگران میشه عمیق خوابش میبره که حتی رفت آمد کسی رو نمیفهمه. قشنگ داشت بهم تیکه مینداخت. چرا سعی میکنه عصبانیم کنه؟ چرا هی حرص منو در میاره؟ -هیچ ربطی به هم نداره. نمیخوام کشش بدم مثل یه مرد قول دادی و نباید زیرش بزنی. –آره مثل یه مرد قول دادم تا وقتی اجازه بدی چیزی نزنم نئشه نکنم. –هیچوقت نباید بزنی منم مطمعنم که هیچوقت به بچم همچین اجازه ای نمیدم. هنوز با اون لبخند شیطونش نگام میکرد. –مامان این چند وقته خیلی کارت زیاد شده؟ -یکمی چطور؟ -احساس میکنم خسته ای و یکم هم رفتارات فرق کرده –از چه نظر فرق کرده؟ -راستش اینکه بابت چیزایی که تو اتاق پیدا کردی نزدی تو گوشم جای تعجب داره. –بده باهات آروم رفتار میکنم منطقی صحبت میکنیم. –بد نیست عجیبه. –آره عجیبه اما دیگه عادت کردم که. پرید وسط حرفم –به چی عادت کردی؟ -به اینکه هرچی میبینم ازت قافلگیر نشم. –مطمعنی هر چی؟ -چی!؟ -مطمعنی هر چی ببینی قافلگیرت نمیکنه؟ -مگه میخوای چکار کنی؟ -کلی گفتم. –ببین مهیار من نمیدونم باید چکار کنم. خیلی وقت ها گیج میشم. سردر گم میمونم. –خب همیشه تغییر این چیزا رو هم داره همراه خودش. –تغییر؟ مگه چی تغییر کرده؟ -خیلی چیزا عوض شده و عوض هم خواهد شد. –منظورت چیه؟ -خب من دارم تغییر میکنم. مهدیس هم همینطور تو هم کم کم تغییر میکنی چون به این تغییر نیاز داری. خیلی واضح منظورشو فهمیدم. اما از کجا میدونه نیاز دارم. نکنه چیزی دیده؟ نکنه یه وقت منو لخت تو اون حال دیده باشه –من نمیدونم چی میگی؟ -میدونم خیلی خوب میدونی. خیلی چیزا رو میدونی اما نمیخوام الان چیزی بهم بگی. منم خیلی چیزا رو میدونم. حس کردم کاملا گیرم انداخته . از الان به بعد هر یه کلمه ای که بگم بیشتر به منظورش میرسم. مثل اینکه کاملا میدونه که من در جریان رابطه اون و مهدیس هستم و بدتر از اون میدونه که من نیاز به سکسم رو توی اتاق خوابم چجوری بروز دادم. اما چجوری فهمیده؟ داشتم سعی میکردم بحث رو عوض کنم و بپیچونم که مهدیس اومد خونه. –سلام همگی. –سلام مهدیس جان. –من نبودم مادر و پسر خوب با هم خلوت کردیدا. مهدیس خواست یه لیوان از تو کابینت بالای لباس شوئی برداره یهو گفت عه مامان این شورت من اینجاست؟ کجا بود؟ همون شورت تو اتاق مهیار رو میگفت که انداخته بودم توی سطل لباس کثیف های مهدیس که بشورم. مهیار دست به سینه با یه لبخند شیطنت و پیروزی داشت نگاهم میکرد. و گفت نمی خوای جوابشو بدی از کجا پیداش کردی. نمی خواستم حرف بزنم. فقط باید به نشانه تسلیم دستامو ببرم بالا. چقدر اینا وقیحند آخه. اگر صحبتو ادامه میدادم خیلی راحت میخواستند بگن که آره با هم سکس میکنیم. تا قبل از این دور از چشم تو از این به بعد حتی جلوی چشمت هم مشکلی نداریم. –مهدیس فکر کنم از اتاق من پیداش کرده. یهو مهدیس جا خورد. فکر کنم خودش هم میدونست که کجا باید باشه اما اینکه مهیار جلوی من میگه شوکش کرد. مهیار میخواد چه بازی راه بندازه!؟ واسه اینکه وضع بدتر نشه از آشپزخونه اومدم بیرون وقتی کنار مهیار رسیدم آروم بهش گفتم خیلی گستاخ شدی.

با احترام
من همجنسباز نیستم
درخواست ندید
     
#26 | Posted: 19 Oct 2017 15:46
واقعاازهرلحاظ بی نظیره متشکرم
     
#27 | Posted: 20 Oct 2017 16:12
عالی
منتظریم
     
#28 | Posted: 22 Oct 2017 15:25
عالی هستش داستانت منتظرادامش هستیم
     
#29 | Posted: 22 Oct 2017 20:04
قسمت پانزدهم: کمک های غیر مطرقبه
چه اتفاقی داره میفته؟ من قرار بود همه چیز رو درست کنم اما نه تنها چیزی درست نشده بلکه داره بدتر هم میشه. مگه قرار نبود جلوی اینا رو بگیرم؟ شراره درست میگفت هر رفتار من وضعیت رو بدتر میکنه. مثل شطرنج میمونه. وقتی داری مات میشی هر حرکتی میکنی بیشتر گیر میفتی. اما تو شطرنج این شانس هست که با چندتا حرکت حریفتو قافلگیر کنی و اوضاع به نفعت بشه اما مثل شطرنج نیست. الان مهیار منتظره من بگم که میدونم چه غلطی میکنید و دیگه علنی بکنن و دیگه نمیشه جمعش کرد. دارم فکر میکنم مهدیس چیکار میکنه اگر اوضاع اینجوری پیش بره. مشخصه دیگه طرف مهیار رو میگیره. همیشه بین منو مهیار اونو انتخاب کرده. الان هم که هم منافعش با اونه هم کیف و حالش. حالا این وسط یه اگر پیش من آبروش بره که نباید مهم باشه براش. مغزم کار نمیکنه. باید با یکی مشورت کنم اما کی؟ با کی میتونم درد و دل کنم و این رسوایی خانوادگی رو بهش بگم؟ شراره خیلی خوب بود اما خودش گند زد. نباید اونکارو باهام میکرد. خیلی بهم برخورد. قشنگ حس اینو داشتم که مورد سوء استفاده قرار گرفتم. در هر حال نمیتونم تنهایی حلش کنم لازمه با یکی در میون بذارم و کسی بجز شراره نمیتونه باشه.اما هنوز از دستش عصبانیم. شاید چند روز دیگه بهش زنگ زدم. یوقت دیر نشه. نمیدونم. واقعا نمیدونم.
کل روز شنبه سرم شلوغ بود. کلی کارهام از هفته قبل مونده بود. فکر میکردم شرایط خیلی بدتر باید باشه اما انگار یکی همه چیزو مرتب کرده بود. یه چیزی جور در نمیومد. انگار من همه کارا رو کردم در حالی که اصلا هیچ کاری نکردم. اول به نظرم اومد که همه چی شانسی اتفاق افتاده اما نمیتونستم به راحتی بپذیرم. فرح منش به تلفن دفترم زنگ زد –سلام خانم شریف حال شما بهترید؟ -سلام آقای فرح منش. بهترم؟ مگه چطور بودم؟ -هفته پیش به نظر میومد کسالت دارید. در هرصورت بگذریم. چه خبرا؟ -سلامتی. در مورد قرار جلسه با شرکت ... زنگ زدم. –اون که همون چهارشنبه بود. خیلی زنگ زدیم باهاتون هماهنگ کنیم پاسخگو نبودید. خانم ستاری زحمتشو کشیدن –خانم ستاری؟ -آره ایشون بجای شما ارائه دادن و خیلی هم خوب انجامش دادند. –بله کاملا متوجهم. ایشون خیلی زرنگ و فرصت طلب هستند. خندید و گفت نه اونجوری که فکر میکنی خیلی از شما تعریف کرد. راستی چی شد نیومودید؟ -عه ببخشید آقا فرح منش پشت خطی دارم باید جواب بدم بهتون زنگ میزنم. حسابی قاطی کردم. این دختره دنبال چیه؟ اگر میخواد جامو بگیره چرا هی بازیم میده؟ میخواد مثلا خودشو خوب جلوه بده تا کسی شک نکنه که زیرآبمو زده؟ زیرآبمو که نمیزنه چون خودم دارم حسابی گند میزنم و اونم استفاده میکنه. تو همین لحظه آقای عسگرپور مسئول تحقیق توسعه بخش اومد تو اتاقم. قبل از اومدنش خانم رشیدی گفته بود این ساعت میاد و من تازه یادم افتاد که حتما راجبه یه موضوع خیلی مهمی روز چهارشنبه می خواستم باهاش صحبت کنم. خیلی آدم بد عنق و گوشت تلخی بود. انتظار یه برخورد سنگین داشتم. وقتی صحبت میکرد اصلا به موضوع هفته گذشته اشاره نکرد. –ببخشید من روز چهارشنبه اصلا از نظر روحی آمادگی نداشتم. –اشکال نداره مهم اینه که با اینکه حالتون خوب نبود زحمت گزارش مارو کشیدید. یهو هنگ کردم سعی کردم خودمو تابلو نکنم واسه همین گفتم باز خوبه کار رو رسوندیم. ببخشید آقای عسگر پور کی گزارش رو براتون آورد. – خاطرتون سرکار خانم؟ خانم ستاری زحمت کشیدن. دیگه مطمعن شدم این داستان از کجا آب میخوره. –ببینید آقای عسگر پور من واقعا نرسیدم اون گزارش رو کامل بررسی کنم امیدوارم نقصی نداشته باشه. –نقص؟ خانم شکسته نفسی نفرمایید. جمع بندی و تصمیم گیریتون خیلی کامل بود. واقعا لذت بردم. صحبتمون تموم شد و رفت. من حتی به اون گزارش نگاه هم نکرده بودم. چجوری میتونسته جمع بندی و نظر من پای اون باشه؟ به رشیدی زنگ زدم و گفتم یه نسخشو برام ایمیل کنه. بهش که نگاه میکردم دیدم بله خیلی کامل جمع بندی شده و بهترین نوع ممکنه راهکار داده شده. اما کار من نبوده. ستاری. چی می خوای از جون من؟ به رشیدی زنگ زدم و گفتم سریع ستاری رو بفرسته اتاقم. وقتی اومد مثل همیشه با اون چهره حق به جانب و پر اعتماد به نفس بهم نگاه میکرد. –در خدمتم خانم شریف –خانم ستاری میشه یه توضیح راجبه گزارش تحقیق و توسعه بفرمایید. –مگه شما در جریان نیستید؟ -عزیزم با من بازی نکن. خیلی خوب میدونم که به جای من جمع بندی کردی و راهکار ارائه دادی. من اصلا در جریان نبودم. یکمی مکث کرد و با لحن آروم گفت من خواستم بهتون بگم اما خودتون توجهی نکردید. –کی؟ -چهارشنبه عصر وقتی اومدم اتاقتون. شما دم پنجره بودید. یهو یادم افتاد قضیه چی بود. –خب من اصلا آماده نبودم اما بهتر نبود صبر میکردی خودم نظر میدادم؟ -با کمال احترام فکر نمیکنم. –چطور؟ -آخه آخرین زمان ما چهارشنبه بود و یه نسخه از گزارش هم باید میرفت دفتر مدیر عامل میترسیدم برای شخص شما خوب نباشه. –اون دیگه مشکل من بود امیدوار بودم حرفه ای تر عمل کنی و جایگاه فعلیتو بدونی. قشنگ سعی کردم تخریبش کنم تا حالیش بشه نباید جای من تصمیم بگیره. اینجا هنوز من مدیر این بخش هستم. سرشو انداخت پایین و گفت متاسفم. فقط میخواستم کمکتون کنم. شما اونروز حالتون خوب نبود. نمیتونستم بذارم اتفاقی بیوفته که باعث ناراحتی بیشترتون بشه. اگر ناراحتتون کردم ازتون عذر میخوام. لحن حرف زدنش جوری بود که آدم دلش میسوخت. نمیخواستم از موضعم کوتاه بیام و به مکالمه خاتمه دادم. موقع رفتن گفتم یه لحظه صبر کن. بشین کارت هنوز کارت دارم . دوباره نشست .-چرا؟ -چرا چی؟ -چرا میخوای کمکم کنی؟ -همه ما لازمه بهم کمک کنیم. –ببین عزیزم این صحبت های کلیشه ای رو بزار کنار. کمک تعریفش مشخصه. کاری که تو میکنی همکار چندین ساله برام نکرده چجوری میتونم باور کنم تو که کمتر از یک ماه با من کار میکنی می خوای کمک کنی؟ -آدما با هم فرق میکنند. –خیلی دوست داری جای منو بگیری؟ -متوجه نمیشم؟ -دقیقا چی شو متوجه نمیشه؟ لطفاً واقعی باش. به اندازه کافی باهوش هستی که بفهمی منظورم چیه؟ سرشو آورد بالا چهرش در هم رفت و با لحن خیلی محکم و جدی گفتبرام مهم نیست که باور میکنید یا نه اما اصلا علاقه ای به سمت شما ندارم. اگر چیزی مربوط به کار هست بفرمایید وگرنه منو ببخشید باید به کارهام برسم. گفتم بفرمایید. موقع رفتن گفت کاملا قابل درکه آدمی که تنهاست به هیچکس اعتماد نداره امیدوارم همیشه اینجوری نباشه من دیگه هیچ دخالتی تو کارهای شما نمیکنم. از اینکه تونستم حالشو بگیرم حس غرور داشتم. قشنگ حالشو گرفتم. اما ناراحت هم بودم. با هر نیتی که داشت لطف بزرگی بهم کرده بود. اونم دو دفعه. ته دلم ناراحت بودم. حرفی که زد خیلی تحت تاثیر قرارم داد. من یه آدم تنهام. اونم فهمیده بود.
ساعت نزدیک 6 بود یهو یادم افتاد باید امروز ماشینو تحویل میگرفتم. ای بابا پاک یادم رفته بود. زنگ زدم و سریع رفتم ماشین رو گرفتم. ماشین نازنینم. خداروشکر بلاخره برگشتی پیش خودم. خوبه که آشنای کامران بود و تخفیف خوبی هم گرفت برام. آخ راستی کامران. باید بهش زنگ بزنم.
-سلام کامران جان –سلام کتایون عزیزم خوبی خانمی؟ -مرسی عزیز تو خوبی؟ -ممنونم ماشینتو گرفتی؟ -آره مرسی ازت –بابت چی؟ -اینکه که این تعمیرگاه رو معرفی کردی. –قابل شما رو نداره. مگه چندتا کتایون دارم که بخوام براش از این کارا بکنم. باهات خوب حساب کرد؟ -آره خیلی تخفیف داد مرسی ازت. خواهش میکنم. الان کجایی؟ -دارم میرم خونه –اه حیف شد میخواستم ببینمت. –اشکال نداره حالا وقت هست. بعدا منو میبینی. –مثلا کی؟ -حالا میگم بهت. –کتایون –جونم؟ -میشه فردا ببینمت. فردا!؟ -آره فردا عصر خوبه؟ اگر افتخار بدی ناهار هم درخدمتتون باشیم. نمیدونم آخه فردا یکمی زوده. –چرا زوده؟ -بذار شب بهت خبر میدم. –باشه عزیزم منتظر تماست هستم. –قربونت خدافظ.
وقتی رسیدم خونه فکرم همش درگیر کامران بود. از یه طرف خیلی دلم میخواست برم پیشش و باز هم بریم لواسون از یهطرف شک داشتم که درسته هست یا نه؟ همینطوری فکرم درگیرشه و یجورایی دوسش دارم از یه طرف میترسم. از اینکه بخوام یه رابطه شروع کنم میترسم. حق با ستاری بود آدمایی که خیلی تنها میمونند میترسن اگر کسی بهشون نزدیک بشه. منم میترسم. فردا بعد از ظهر کار خاصی ندارم میتونم از شرکت بزنم بیرون. خیلی دودل بودم. آخر شب قبل خواب داشتم فکر میکردم. فکر اتفاقات امروز توی سرم می چرخید.بیشترش مربوط به کامران بود. دیگه داشتم کامل خودمو قانع میکردم که نرم. هرچند گفته بودم نمیرم. بعد شام دیده بودم پیام داده و جوابشو دادم که نمیام. چشمام رو آروم بستم که بخوابم که صدای در از اتاق مهدیس به گوشم خورد. اولین چیزی که به ذهنم اومد اینه که این دوتا میخوان باز شروع کنند. ساعت نگاه کردم. یازده و ربع بود. چرا انقدر زود؟ معمولا بعد از نیمه شب مشغول میشدند. عجبا. مهیار انقدر خیالش راحته از بابت من. دارم عصبی میشم. مسخرشو در اورده. شایدم اون نباشه. ولش کن حتما که اگر صدای در اتاق نصف شب میاد دلیل نمیشه که. اصلا ولش کن بخوابم. اما این فکر منو ول نمیکرد. چند دقیقه تو تخت خواب به خودم پیچیدم.نمیتونم بخوابم. باید ببینم چه خبره. نمیتونم آروم بشم. خیلی آروم از اتاق اومدم بیرون. اول یه نگاه به در اتاق مهیار انداختم. لای در رو باز کردم. حدسم درست بود. مهیار اتاقش نیست. رفتم دم اتاق مهدیس. گوشمو چسبوندم به در. آروم حرف میزدند اما میتونستم یه قسمتاشو بشنوم. –مهیار واقعا میخواستی بگی؟ -آره –دیوونه اگر مامان میفهمید شرتم اتاقته چی میگفت؟ -چی میخواست بگه. –وای مهیار تو چرا انقدر بیخیالی آخه؟ -بلاخره میفهمه. –تو عین خیالتم نیست نه؟ -تو دوست نداری از این وضع در بیایم راحت باشیم تو این خونه؟ -مهیار ما خواهر برادریم. اونم مامانمونه. درک کن نمیتونه راحت کنار بیاد. –نترس میاد. –ازکجا انقدر مطمعنی؟ -میدونم. –از کجا؟ -اونشو بعدا میفهمی الان وقت کار دیگست عزیزم. مهدیس راست میگه از کجا میدونه من راحت کنار میام؟ اصلا کی گفته کنار میام. این پسره با خودش چه فکری کرده؟ و واقعا چرا انقدر مطمعنه؟ این همه از خودم ضعف نشون دادم اینجوری شده. نکنه فردا بخواد با منم سکس کنه. چرا دارم به همچین چیز حال بهم زنی فکر میکنم. اعصابم خورد بود. گوشیمو برداشتم و به کامران اس دادم. عزیزم من فردا واسه ناهار پیشتم.

با احترام
من همجنسباز نیستم
درخواست ندید
     
     
#30 | Posted: 22 Oct 2017 20:05
قسمت شانزدهم: آزاد
صبح زودتر بیدار شدم و رفتم دوش گرفتم. موهای کل بدنمو شیو کردم. انگار کاملا برای سکس با کامران آماده بودم. یه ست سفید دیگه پوشیدم و یه دست لباس شیک مجلسی توی ماشین گذاشتم. کل روز جوری کارهام رو انجام میدادم که انگار خیلی عجله دارم. همش نگاهم به ساعت بود که کی 1 میشه. بلاخره ساعت 1 شد و به سرعت رفتم سمت پارکینگ. تو آسانسور ستاری رو دیدم. بهش سلام کردم خیلی سرد جوابمو داد. قشنگ معلوم بود که میخواد بگه باهام قهره. تو شرایطی نبودم که بخوام بهش توجه کنم. پارکینگ شرکت سه طبقه بود. طبقه اول پارکینگ مدیران طبقه دوم کارمندها و طبقه آخر انبار و موتور خونه بود. هیچوقت طبقه آخر نرفته بودم. با ماشین رفتم اونجا. هیچکسی نبود. فرصت داشتم لباسامو عوض کنم و آرایش کنم. همش استرس اینو داشتم یکی نیاد یه موقع. وقتی آماده شدم فقط رژ لبم مونده بود. عینک آفتابیم رو زدم که آرایشم زیاد معلوم نباشه. موهامو زیر شالم پوشوندم به سرعت از شرکت رفتم بیرون. زیاد نرفته بودم یادم افتاد موقع خروج انگشت نزدم. وای چه بد. حالا چجوری برگردم؟ تو همین فکرها بودم کامران زنگ زد. –سلام عزیزم کجایی؟ -سلام کامران جونم من تو راحم. تو کجایی؟ -من میدون نزدیک میدون ارتشم. –باشه تا 10 دقیقه دیگه پیشتم. گازشو گرفتم زود برسم پیشش. وقتی رسیدم ماشین رو یجای مطمعن پارک کردم و اومدم تو ماشین کامران. –سلام خانم قشنگم. –سلام عزیزم. اومد سمتم و لبامو بوسید. –دیوونه وسط خیابون؟ خندید و راه افتادیم. رفتیم یه رستوران جدید. غذاش واقعا خوب بود. بعد از ناهار گفت حالا برنامه چیه؟ -من کاری ندارم هرچی توبگی. –بریم ویلا؟. منتظر همین حرفش بودم اما نمیخواستم فکر کنه خیلی هول دارم. –اممم کامران میدونی میترسم دفعه قبل خیلی ما جلو رفتیم. –مگه بد بود؟ -نه عزیزم اما. –اما نداره عشقم با من بیا.منتظر همین حرفش بودم. رفتیم سمت ویلا. شال و مانتومو رد در آوردم و با یه تاپ زرد نشستم روی مبل. موهامو باز کرده بودم و ریخته بودم روی شونه هام. کامران دوباره شامپاین آورد. یه موزیک لایت پلی کرد. اومد کنارم نشست. –کتایون هنوزم میترسی؟ -نمیدونم. –نباید بترسی تو الان یه زن بالغی. اختیار زندگیت دست خودته. –میدونم عزیزم اما هنوز. هنوز حرفم تموم نشده بود که صورتشو آورد جلو و لبامو بوسید. منم باهاش همراه میکردم. خیلی حس خوبی بود. زبونشو گذاشت توی دهنم و من میمکیدم. آروم اومد روم. گردنمو میبوسید. صدای ناله هام در اومد. –هنوزم مطمعن نیستی؟ به چشماش نگاه میکردم. نگاهی سراسر شهوت. دوست دارم از زبونت بشنوم اگر بگی نه ادامه نمیدم. هیچی نمی گفتم. –من منتظرم عزیزم. –همم ادامه بده کامران. –مطمعنی؟ -مطمعنم عشقم میخوام مال تو باشم. دستاشو برد پایین از پایین تاپم گرفت و درش آورد. دوباره لبامو میخورد. بلندم کرد نشستیم با هم. دکمه های پیراهنشو باز میکرد و منم کمکش میکردم. زیر پیرهنش هیچی نپوشیده بود. بدن عضلانی داشت سینشو بوسیدم. دوباره رفتم سمت لباش. دستمو بردم پایین کمربندشو باز کردم. یهو هولم داد روی کناپه و شلوارمو باز کرد و در آورد.زانوهام رو میبوسید. چشمامو بسته بودم بدجوری داغ بودم. روم خوابید بقلم کرد. سوتینمو باز کرد و درش آورد. و سینه هامو میخورد. وقتی سینه هامو میمکید صدام بلند شده بود. خیلی بلند ناله میکردم. اومد پایین و شورتمو در آورد. و گفت اووفف واویلای من. پاهامو کامل بازکرد اولین لیسی که به کسم زد ارضا شدم. بدنم میلرزید. داشتم میسوختم. 6 سال از آخرین باری که واقعا ارضا شده بودم میگذشت. یه جوری بودم از بیرون سردم بود از تو داشتم میسوختم.بقلم کرد و دوباره لب و گردنم رو میخورد. وقتی رسید به سینه هام دوباره داغ شدم. وقتی کسمو میخورد داشتم دیوونه میشدم بلند ناله میکردم. انگشت وسطشو کرد تو و نا خودآگاه جیغ زدم. بلند شد و شلوار و شورتشو در آورد. وای چه کیر بزرگی داشت. یه کیر سفید و کلفت. اندازه یه موز رسیده بزرگ بود. هیچوقت کیر به اون بزرگی ندیده بودم. راستش فقط کیر مرحوم شوهرم و مهیار رو دیده بودم که از این خیلی کوچکتر بودند. کیرشو گذاشت روی کسم و میمالید. خیلی داشتم ناله میکردم. سرشو گذاشت لاش و فشار داد داخل. کیرش با یکمی زور جا شد تو کسم. هم اون خیلی کلفت بود هم من تنگ بودم. دیگه ناله نمیکردم. جیغ میزدم. دوباره ارضا شدم. تو کمتر از ده دقیقه دو بار ارضام کرد. اشکم در اومده بود. خیلی خوب بود بیشترین حد لذت جنسی رو داشتم تجربه میکردم. شروع کرد به عقب جلو کردن. داشت کسمو میکرد. پاهامو کامل باز کرده بود و کم کم داشت حرکت کیرشو تو کسم سریعتر میکرد. خودش هم حسابی عرق کرده بود. معلوم خیلی داره لذت میبره. مدام قربونم میرفتم. روم میخوابید لبامو میمکید. سینمو میمالید. میخورد. بازم ارضام کرد. کیرشو از کسم کشیذ بیرون. آب غلیظ و شفاف کسم از کیرش چکه میکرد. یه لحظه به فکرم افتاد شاید ازم بخواد براش بخورم. هیچوقت این کارو نکرده بودم. حتی واسه منصور رو. البته خودش دوست نداشت. تو این وضعیت اصلا دوست نداشتم کیرش رو با اون همه آب کسم روش تو دهنم بذارم. به پهلو خوابوندم پاهامو جمع کردم. پشتم نشست و تو همون حالت کیرشو تو کسم فرو کرد. لذت زیادی داشت. به ملایمی داشت میکرد. با دست چپش دست راستمو گرفته بود. به چشمامش نگاه میکردم اونم به من. حرکتشو سریع تر کرد و با چند ضربه کیرشو کشید بیرون و آبشو روی رونم ریخت. قبل اینکه بکشه بیرون ارضا شده بودم. 4 بار توی یک ساعت. یک رکورد خاص توی زندگیم بود. بعد از 6 سال سکس رویایی داشتم. خیلی عالی بود. –عزیزم دوست داشتی؟ -کامران خیلی خوب بود خیلی. مرسی عزیزم. به آرومی آب کیرشو از روم با دستمال کاغذی پاک کرد. بلندم کرد نشوندم توی بقلش. –کتایون یه چیزی بگم؟ -جونم عشقم بگو –تو بهترین کسی هستی تا حالا باهاش برخورد داشتم. مدت زیادی نیست همو میشناسیم اما خیلی وابستت شدم. سرشو توی بقلم گرفتم و به سینم فشار دادم و سرشو بوسیدم. –عزیزم این یه حس دو طرفست منم خیلی دوست دارم. –کتایون بیا واسه همیشه با هم باشیم. این حرفش یهو سردم کرد. یخ شدم. هنوز واسه اینکه بخوام دوباره ازدواج کنم آمادگی نداشتم. نگرانی بچه ها هم یه طرف. –نظرت چیه کتایون؟ ازدواج کنیم با هم. –ببین کامران تو شرایط منو میدونی. واسه اینکه بخوام دوباره ازدواج کنم نیاز به زمان بیشتری دارم. من عاشقتم اما. –اما چی؟ بخاطر بچه هات میگی؟ قول میدم واسشون پدری کنم. قول میدم همه جوره کنارت باشم تا ابد. –کامران خواهش میکنم. الان نه. نا خودآگاه گریم گرفت. –کتایون. –عزیزم خواهش میکنم ادامه نده. بذار فعلا همینطوری ادامه بدیم. وقتی دید دارم اشک میریزم ساکت شد. با شستش اشکامو پاک کرد. گونه هامو بوسید. و بعد لبامو. بلند شدیم. بدبختانه سیستم آب گرم خونش مشکل داشت و امکان دوش گرفتن نداشتیم. مجبور شدیم با همون وضع لباسامون بپوشیم. توی راه همش سرم روی شیشه بود و به بیرون نگاه میکردم. به اندازه یه پر به بی وزنی رسیده بودم. انگار همه جوره خالی شدم. مثل کسی که زنجیر از پاش باز کردن و میتونه بدوئه. آزاد شده بودم. آزاد آزاد. فقط فکر حرفای کامران مثل یه سوز زمستانی توی ذهنم میپیچید. دچار تردید بودم. استرس داشتم که چی میشه. کامران کل مسیر دستمو گرفته بود و یه آهنگ قشنگ هم پلی کرده بود. رسیدیم دم ماشینم. با هم روبوسی کردیم. –عشقم بهت زنگ میزنم. –کتایون میدونم الان سختته ولی خواهش میکنم به حرفام فکر کن. من از روی هوس حرف نزدم. –کامران باور کن الان نمیتونم. تو شرایط منو نمیدونی. –خب بگو بدونم. –میگم عزیزم اما الان نه. –پس کی؟ -صبر کن عزیزم صبر کن. –رسیدی خونه بهم زنگ بزن. –باشه عشق من. و لبای همو بوسیدیم. تو خیابون راه میرفتم تلو تلو میخوردم. پاهامو حس نمیکردم. خیلی خوب بودم. رو ابرا بودم. نشستم تو ماشین و حرکت کردم. ضبتمو که روشن کردم خالکوبی هنگامه داشت پلی میشد. خیلی حس خوبی بهم داد. با آهنگ میخوندم. رسیدم خونه و اولین کاری که باید میکردم دوش گرفتن بود.

با احترام
من همجنسباز نیستم
درخواست ندید
     
صفحه  صفحه 3 از 8:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / زندگی کتایون بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2017 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites