تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

زندگی کتایون

صفحه  صفحه 4 از 31:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  27  28  29  30  31  پسین »  
#31 | Posted: 12 Dec 2017 19:52
قسمت بیست و نهم : کشف جدید
هیچ وقت درگیر لاکچری بازی و این چیزا نبودم. من توی زندگیم سختی زیاد کشیدم. این چند ساله اخیر واقعا پیرم کرد با این حال دوست نداشتم یهویی ثروتمند بشم. کل خواستم از دنیا فقط موفقیت بچه هام بود. تمام خواستم اینه که بتونم زندگی خوبی براشون فراهم کنم. جوری که خودم رو فراموش کرده بودم. حالا شرایط داره تغییر میکنه اما واقعا رضایت ندارم. نه اینجور زندگی ایده آل من نیست. دوست دارم همه چیز رو خودم بدست بیارم تا اینکه از کسی بهم برسه. اما نمیدونم بچه ها هم مثل من فکر میکنند؟ ابداً. اونا هنوز جوونند و اول راه. مطمعنم با وجود این همه ثروت خیلی چیزا تغییر میکنه. هرکاری میکنم تا خانوادم رو حفظ کنم.
-کامران به نظرت چکار کنم؟ -گفتم که اول میری اونجا آمارشو در میاری چقدر هست. اگر واسه فروششون خواستی اقدام کنی اونوقت میسپرم برات همرو به قیمت بفروشند. البته به اسم بچه هاست و اونا باید در جریان باشند. یعنی باید رضایتشون باشه. –کامران من مشکلم بچه هاست وگرنه اینارو که میدونم. من بچه ها رو میشناسم. اگر این همه سرمایه یهویی تو این سن کم در اختیارشون گذاشته بشه معلوم نیست چی میشه. –چی میخواد بشه؟ مگه هرکسی که سرمایه داره دنبال عیاشی و کارهای خلاف میره؟ خود من یکیش. بعد دانشگاه مشغول به کار شدم و تقریبا هر چی دارم خودم به دست آوردم. البته کمک پدرم و اعتبار اون هم تاثیر گذار بوده اما نه اونطوری که فکر میکنی. –کامران خودتو با مهیار مقایسه نکن شما خیلی فرق دارید. –چه فرقی؟ -حداقلش اینکه تو پدر بالای سرت بوده. –خب تو هم هستی. –من هستم اما نمیتونم مجبورش کنم خیلی کارها رو نکنه. همین الانش خیلی کارا میکنه. –مثلا چه کارایی؟ -بماند. –خب بگو. –اکثراً تا دیر وقت با دوستاش بیرونه. سیگار میکشه. حتی میدونم بعضی وقتا مخدر میزنه. فکر کن چند هفته پپیش رقته کل دستشو تتو زده. حالا اگر پول زیادی دستش باشه این کاراشو چقدر بیشتر میشه. –همه اینا موقتیه. هنوز بچست. –منم میدونم بچست و بزرگترش باید بهش راه رو نشون بده. –خب مگه تو نیستی؟ -من هستم اما اون اصلا به حرفای من اهمیت نمیده. –تو اگر نتونی روش تاثیر بذاری هیچ کس دیگه ای هم نمیتونه. –اگر پدرش زنده بود اینجوری نمیشد. –هیچ کسی نمیتونه جای پدر رو براش پر کنه اما خب تو باید انقدر بهش نزدیک بشی که روش تاثیر بذاری. –نمیدونم. واقعا این بچه ها با این کاراشون اعصابمو بهم میریزند. –فکرشو نکن عزیزم. اومد سمتم و بقلم کرد. بعد از سکسمون کامران شلوارشو پوشیده بود و بالا تنش لخت بود. منم سوتین شورتمو پوشیده بودم و پیرهن اونو تنم کرده بودم. با اون هیکل عضلانیش وقتی بقلم میکرد خیلی حس خوبی داشتم. بوی عطر تنش تحریکم میکرد. با نوازش هاش و حرفایی که در گوشم زمزمه میکرد بازم داشتم تحریک میشدم. برگشتم و دستامو انداختم دور گردنش. سرشو آورد پایین و لبای همو بوسیدیم. آروم دکمه های پیرهن رو باز میکرد. –عزیزم بازم میخوای؟ -مگه میشه از تو سیر شد. بقلم زد و بلندم کرد گذاشتم روی میز. جوری که پاهام از لب میز آویزون بود. سرشو برد بین پاهام. شورتمو کنار زد و شروع به خوردن و لیس زدن کسم شد. خیلی سریع داغ شدم. دستمو گذاشتم پشت سرش و به کسم فشار میدادم. بیشتر میخواستم. بلند شد. دکمه و زیپ شلوارشو باز کرد. یکم کشید پایین. کیر نیمه راستشو در آورد یکمی مالوند تا سفت بشه. گذاشت لب کسم و فشار داد تو. لبام رو گاز گرفتم و چشمام رو بستم. خیلی دیوونه کننده بود برام. آروم شروع کرد به عقب جلو کردن. یکم که گذشت خوابوندم روی میز و پاهامو گذاشت روی شونش و سرعت کردنشو بیشتر کرد. تو اوج لذت بودم. ناله میکردم کامران سریعتر. محکمتر بکن. جووونم. عزیزم عاشقمی؟ عشقتو محکمتر بکن. داشتم ارضا میشدم. اونم سرعتشو بیشتر کرد و درست همون لحظه که ارضا شدم کیرشو کشید بیرون و آبشو ریخت روی کسم و شورتم. –خیلی لذت بخش بود کتایون. من ازت سیر نمیشم. تو چطوری میتونی تحمل کنی من واقعا دوریت برام سخته. دستشو برد زیر کتفم و اون یکی دستش زیر پاهام. بلندم کرد. تو همون حالت لبای همو میخوردیم. از بقلش اومدم بیرون. دستمال برداشتم خودمو تمیز کنم. وای ببین چی شده. کاش شورتمو در میاوردم. آخه شورتم سورمه ای بود و اثر آب کیر کامران روش میموند. خیلی تابلو بود. با اون حال رفتم دستشویی. خودمو مرتب کردم و آرایش کردم. وقتی اومدم بیرون لباسامون رو پوشیدیم و با هم از دفتر اومدیم بیرون. قبل رفتن موقع خدافظی گفت کتایون پیشنهاد میکنم هر چه سریع تر با بچه ها صحبت کنی. این مساله کاملا به اونا مربوط میشه. فکرش رو نکن. ایشالا هیچ مشکلی پیش نمیاد. راستی عطرت رو ببر. تو ماشینم مونده. برام آوردش. ازش کلی تشکر کردم و خدافظی.
تو راه فکرم این بود چجوری بگم به بچه ها. حالا گفتنش که مشکلی نیست اینکه میخوان چکار کنند مساله منه. با همین فکرها رسیدم خونه. اولین کاری که باید میکردم دوش گرفتن بود. به نظر نمیاد کسی خونه باشه. رفتم توی اتاقم لباسامو در آوردم فقط سوتین شورت تنم بود. حولمو برداشتم برم دوش بگیرم. قبلا هم گفته بودم حموم درست کنار در اتاق منه. تا در اتاق رو باز کردم دیدم مهدیس جلوی در حمومه و میخواد بره تو. اونم لخت. کاملا لخت. –عه مامان تو میخواستی بری؟ -حالا که میخوای بری برو. من بعد تو میرم. رفت تو. وقتی از جلوم رد شد اثر چنگ زدگی خیلی مشخصی روی باسن و کمرش بود. یهو خشکم زد. بعد یادم افتاد که صبح هم دوش گرفته. خیلی مشخص بود که سکس داشته. اما با کی؟ یعنی یجایی بیرون خونه با مهیار؟ اگر میخواست با مهیار باشه که خونه میموند. پس کی؟ نکنه دوست پسر داره. ای وای مهدیس. چکار میکنی با خودت؟ مهیار راضیت نمیکنه که با کسه دیگه هم هستی؟ نشتم روی مبل. چنگ زدگی کمرش به نظر نمیرسید کار پسر باشه. مردها توی سکس به باسن سیلی میزنند اما بدن طرفشون رو چنگ نمیزنند. شایدم میزنند. باید بفهمم قضیه چیه. رفتم تو اتاق مهدیس. کیفشو باز کردم. چیز خاصی توش نبود. پاکت های خریدش کنار اتاق بود. نگاه کردم. دوتاشون شرت و سوتین بود. خیلی فانتزی بودند. رسید پرداختش توش بود. چی؟ 115 هزار تومن؟ واسه لباس زیر؟ دیگه شورشو در آوردی مهدیس. یه آن چشمم خورد به گوشه یه کیسه زیر تختش. درش آوردم. توش یه جعبه بود. روش نوشت بود Toy Sex. بازش کردم. از دیدن چیزی که داخلش بود شکه شدم. باورم نمیشد. یه آلت مصنوعی مردانه توش بود. قبلا خونه شراره از این آتشغالا دیده بودم. مهدیس چکار میکنی تو؟ مگه مهیار نمیتونه ارضات کنه؟ این چه کوفتیه آخه؟ گذاشتم سر جاش. صدای گوشیش اومد. نوتیفیکشن گوشیش روی صفحه اومده بود. از طرف سارینا. نوشته بود عزیزم خیلی دوست دارم امروز باهات ... بقیشو نمیتونستم بخونم. رمز گوشیش رو هم نداشتم. سارینا؟ همون دختره که اومد دنبال مهدیس؟ نکنه با هم. وای حتی فکر کردن بهش هم حالم رو بهم میزنه. حتی چندش تر از سکس با مهیاره. اصلا نمیتونم باور کنم. –مامان اینجایی؟ یهو جیغ زدم گوشی از دستم افتاد. مهیار تو چهار چوب در وایساده بود نگام میکرد. گفتم سلام. چیزی گم کردم داشتم اینجا دنبالش میگشتم. حسابی هول کرده بودم. اصلا یادم نبود فقط سوتین و شورت تنمه. نگاه مهیار خیلی سنگین بود روم. –توی گوشی مهدیس دنبالش میگشتی؟ -به تو ربطی نداره. من مادرتونم باید بدونم چکار میکنید. با کی میرید میاید. هنوز نگاهم میکرد. نگاهی لبریز از شیطنیت. –چیه؟ فقط نگاه میکرد و لبخند شیطنت آمیزش روی لباش بود. یهو به خودم اومدم. سعی کردم خودمو بپوشونم گفتم نگاه نکن. برو بیرون. همونجوری وایساده بود. اومدم برم بیرون از کنارش که رد شدم حس کردم خیلی سنگین بو میکشه. وای حتما فهمیده بدنم بوی عطر مردونه میده. تا رفتم اتاقم مهدیس اومد بیرون. صداشون میشنیدم. –سلام. کی اومدی؟ مامان کو؟ -تو اتاقشه. زود برو اتاقت الان اینجوری ببینتت داستان میشه. –نیست خیلی بدت میاد. فهمیدم مهدیس همونطوری لخت اومده بیرون جلوی مهیار رفته اتاقش. یکم گذشت صدای در اتاق مهیار رو شنیدم. فهمیدم رفته اتاقش. خواستم برم تو یهو یادم افتاد اگر مهدیس بفهمه اتاقشو گشتم داد بیداد راه میندازه. اصلا آمادگیشو ندارم. همونجوری با سوتین شورت رفتم اتاق مهیار. حولمو جلوی خودم بقل کرده بودم که یکمی خودمو بپوشونم. با دیدنم جا خورد. بهش گفتم مهیار یه خواهش دارم ازت. به حالت خنده و شیطنیت گفت چرا اینطوری اومدی؟ -تو نگاه نکن. –چشم. سرشو انداخت پایین و دستشو گذاشت روی چشمش. همه کارهاش از روی مسخره بازی بود. بیشتر حرصی شدم. حالا خوبه چند لحظه قبل داشت با چشماش منو میخورد. –لطفا به مهدیس نگو تو اتاقش بودم. میشه رازدار باشی؟ -به من چه که بگم. –آفرین لطف کن نگو. دستشو از روی صورتش برداشت و نگاهش یه آن روی پایین تنم قفل شد. سرشو تکون داد و روشو کرد اونور. این کارش دیگه خیلی عجیب بود. یعنی چی؟ میخواستم بپرسم ها؟ چیه؟ ولی خیلی بی حیایی میشد. رفتم حموم. لباسام رو که در میاوردم شورتم رو نگاه کردم. چه تابلو لک شده. وای مهیار دید. دیگه صد در صد میدونه که به کامران دادم. آخ که چقدر احمقانه سوتی میدم. دوش گرفتم و اومدم بیرون.

با احترام
من همجنسباز نیستم
درخواست ندید
     
#32 | Posted: 18 Dec 2017 09:32
قسمت سی ام : چاره

صبح با اعصاب خورد بیدار شدم. بازم دیشب خواب دیدم. از اون خواب های کذایی. تو خواب دیدم که وارد اتاق شدم و مهدیس و مهیار لخت در حال عشق بازی بودند. هرچی صداشون میزدم نه منو میدیدند و نه صدام رو میشنیدند. تو خواب تلاش کردم جلوشون رو بگیرم اما حتی نمیتونستم بهشون دست بزنم. یهو یه حس کردم یه دست پشتمو لمس میکنه و از پشت کمر رفت لای باسنم و تا برگشتم دیدم منصوره. جلوم لخت وایساده. یهو داد زدم منصور این چه وضعیه. چرا لختی؟ خجالت نمیکشی؟ ببین بچه هات دارند چکار میکنند. بهم خندید و گفت تو نمیخوای بهش ملحق بشی؟ با تمام قدرتم میخواستم داد بزنم نه اما صدام در نمیومد. یه لحظه برگشتم دیدم مهیار و مهدیس دارند بهم با خنده نگام میکنند. مهدیس گفت مهیار مامانو ببین. چه آمادست برات. به خودم نگاه کردم و دیدم کاملا لختم و از کسم داره همینطور آب میاد. از شهوت زیاد. بقدری زیاد میومد انگار دارم دستشویی میکنم. نمیدونم چجوری از خواب پریدم. چه اتفاقی داره واسم میوفته؟
آماده شدم برم سر کار. صبحانم رو خوردم و موقع اومدن بیرون از خونه مهدیس با عجله اومد سمتم. –مامان خواب موندم کلاسم دیر شد منو میرسونی؟ حالا خودمم عجله داشتم. گفتم باشه زود بیا. رفتم ماشین رو روشن کردم از پارکینگ اومدم بیرون. چند دقیقه منتظر نشستم تا بیاد. وقتی اومد گفتم زود باش دیگه حالا خوبه میگی دیرم شده. به سمت دانشگاهش حرکت کردیم. بهش گفتم مگه ساعت نذاشته بودی بیدارت کنه؟ -چرا نمیدونم چرا متوجه زنگ خوردنش نشدم. –از بس شبا دیر میخوابی. همش سرت توی گوشی و تبلت واموندته. –اه مامان. یه روز خواب موندما. اصلا نخواستم. همین بقل پیادم کن خودم میرم. –خوبه حالا. حرف هم نمیشه بهتون زد. –عین پیر زنا همش غر میزنی. بسه دیگه. از حرفش ناراحت شدم. دیگه بهم بی احترامی هم میکنه. هیچی نگفتم دیگه. ترافیک زیاد بود و اگر میخواستم برسونمش تا 10 هم نمیرسیدم شرکت. دم مترو پیادش کردم و گفتم من ساعت 9 جلسه دارم نمیتونم برسونمت. با مترو سریعتر هم میرسی. زیر لب غر غر میکرد و از ماشین پیاده شد. حتی خدافظی هم نکرد. چیه؟ انتظار داشت برسونمش؟ من واقعا نمیدونم دیگه با اینا چکار کنم. هر کاری میکنی بازم ازت طلبکارند. یکم رفتم جلوتر از تو آینه دیدم یه تاکسی براش نگهداشت سوارش شد و رفت. حالا خوبه بهش میگم با مترو برو زودتر برسی. حتما دربستی هم حساب کرده. دختره خیره سر. به سمت شرکت حرکت کردم.
مثل همیشه همه چیز تکراریه و خسته کننده. دیگه مثل قدیم اشتیاق کار کردن ندارم. تنها چیزی که دلم میخواد اینه که زودتر این چند سال تموم بشه بازنشست بشم. واقعا دیگه حس و حال کار کردن رو ندارم. پشت میزم نشستم. خودکارم افتاد زمین. خم شدم برش دارم حس کردم کمر شلوارم زیادی تنگ شده. سر جام که برگشتم پهلو ها و شکممو با دستم گرفتم. چقدر چاق شدم. قبلا حتی یه ذره هم چربی و اضافه وزن نداشتم. عوارض افزایش سنه یا زندگی کارمندی. در هر حال نباید اینجوری باشه. از همین امروز دوباره ورزش رو شروع میکنم. به رشیدی گفتم برام فرم درخواست ثبت نام دوره استخر رو بفرسته. حداقل 3 روز تو هفته میرم. استخر هلدینگ نزدیکه. تنها حسنش همینه. وگرنه هیچ علاقه ای ندارم با یه سری همکار برم استخر. همه استخر های زنونه فقط سانس صبح دارند. قبلا مجموعه انقلاب میرفتم اما هم دوره هم اگر بخوام برم بیام کلی تو ترافیک میمونم. اما اینجا استخر مجزا زنونه داره. امیدوارم زیاد شلوغ نباشه. حالا چند جلسه میرم ببینم چی میشه. بیرون اتاقم بودم که دیدم رشیدی به خانم ستاری گفت آقای کربلایی گفتند تشریف ببرید اتاقشون باهاتون کار دارند. مثل اینکه داستان جدیدی داره شروع میشه. نشستم پشت میزم و منتظر موندم. چند ساعتی گذشت و نزدیک عصر بود. خبری نشد. تو تلگرام هم پیام نداد. نکنه داره منو دور میزنه. اصلا نباید بهش اعتماد کنم. این دختره هم از قماش هموناست. من ساده رو بگو که داستان مسخرشو باور کردم. حالا دارم واسش. موقع رفتن اومد دم اتاقم و خواست خدافظی کنه. گفتم بیا تو درم ببند. –خب خانم ستاری بگو جدیداً چه خبر؟ -هیچی همه چیزو که در جریانید. گزارش عملکرد شرکت... سریع حرفشو قطع کردم و گفتم نه منظورم اون قضیست. دیگه خبری نشد؟ -نه همه چیز عادیه. مثل قبل. –مطمعن باشم؟ -از چی؟ -از اینکه منو تو توی یک جبهه هستیم؟ ابروهاشو انداخت بالا و خیلی حق به جانب گفت مطمعن باشید چیزی بشه حتما در جریان قرارتون میدم. –امیدوارم. من بهت قول دادم و سر قولم میمونم. سر قرارمون هستم. –منم هستم. –امیدوارم. حرفم جوری بود که یکم عصبیش کرد. تازگیا خیلی آسیب پذیر شده. –خانم شریف اگر امری ندارید من برم.- بسلامت خسته نباشی.
دلم میخواست شراره رو ببینم. حتما باید راجبه مهدیس باهاش حرف بزنم. بهش زنگ زدم. خونه بود. گفت برم پیشش و منم رفتم. بعد سلام و احوال پرسی و حرفای معمولی بحث مهدیس رو کردم. –شراره من واقعا دیگه نمیدونم از دست اینا چکار کنم. –چی شده مگه؟ اتفاق جدیدی افتاده؟ -پنجشنبه مهدیس با یه دختره رفت بیرون. درست نتونستم دختره رو ببینم. –خب؟ مشکلش چیه؟ -وقتی برگشت خونه میخواست بره دوش بگیره در حالی که صبحش رفته بود حموم. اتفاقی روی کمرش اثر چنگ زدگی دیدم. مشکوک شدم. وقتی حموم بود رفتم اتاقش و وسائلی که خریده بود رو گشتم. توی اون وسائل یدونه از این آتشغالا که تو هم داری بود؟ -از چیا؟ -چه میدونم. همینا که شبیه کیر میمونه. روی جعبش نوشته بود toy sex. –یعنی دیلدو خریده بود؟ -نمیدونم اسمش چه کوفتیه. فکر کنم همونه که تو میگی. خندید. –خب مشکلش چیه؟ خیلی دخترا برای ارضا کردن خودشون از دیلدو یا چیزای مشابهش استفاده میکنند. هرچیزی که مثل کیر باشه. –سوال اینه که مهدیس مگه با مهیار سکس نمیکنه؟ یعنی ارضاش نمیکنه؟ -بستگی داره. –به چی؟ -به اینکه کیر مهیار چقدر باشه. با شیطنت حرف میزد. –اولا که اندازه ای هست که ارضاش کنه بعدش هم هر چقدر باشه مگه باید با مصنوعی ارضا کنه خودشو. –تو مگه واسه مهیار رو دیدی. یه لحظه موندم. –آآ نه حدس میزنم. خب میدونی یه اندازه طبیعی باید داشته باشه. –عزیزم راستشو بگو دیدی؟ -اه شراره میشه یه دقیقه به حرفام گوش بدی؟موضوع یه چیز دیگست. –چی؟ گوشیش رو دیدم. یه دختره به اسم سارینا پیام داده بود بهش. نتونستم کامل پیامشو بخونم اما به نظرم مهدیس اونروز با یکی غیر مهیار سکس داشته. –یعنی میگی با یه دختر؟ -فکر کنم. –پس مهدیس لزبینه؟ -فکرش هم حالم رو بهم میزنه. –اینا همه چیزایی که تو فکر میکنی. پیدا کردن یه دیلدو و یه پیام و یه اثر چنگ زدگی نمیتونه ثابت کنه که با یه دختر سکس داشته. –پس چی؟ -اصلا شاید دیلدو واسه خودش نباشه. اگر هم باشه که برای رفع نیازشه. شاید انقدر شهوتش زیاده که مهیار نمیتونه از پسش بر بیاد. اثر چنگ زدگی هم میتونه طی یه شوخی باشه یا هرچی. زیاد حساس نباش. –وای شراره چرا انقدر همه چیزو راحت میگیری. همیشه قضیه رو واسه خودت توجیه میکنی. –اصلا نهایتش اینه که لزبینه. خب که چی؟ به داداشش میده و اینم در کنار اون. –ببخشید میشه بگی حد و مرز روابط جنسی برای تو معنی داره یا نه؟ اینجوری فقط هرزگیه. –بحث من این نیست که خوبه یا بد. میگم تو اگر میخوای درستش کنی باید یه چیزایی رو قبول کنی. –میخوای بگی بپذیرم دخترم هرزست؟ آره؟ -دیدگاه ها فرق میکنه. تو یه دیدگاه سنتی داری باید نباید های خودتو تعریف میکنی. اون یه دیدگاه داره و منم یه دیدگاه. –خب میگی چکار کنم؟ -اگر فرض رو بر این بذاریم که واقعا همجنسگرا باشه. خوبیش اینه که نسبت به مهیار سرد میشه و حداقل دیگه مشکل شماره یک حل میشه. –اینا به هم سرد نمیشن روز به روز بدتر هم میشند. –پس باید بازم تلاش کنی بیشتر بهشون نزدیک بشی. مسافرت شمال ایده خوبی بود. –نمیدونم شاید تو راست میگی. –دیگه چه خبر؟ -هیچی. شراره یه سوال ازت بپرسم راستشو بهم میگی؟ -چی؟ -تو توی طلاق صدف و کامران نقش داشتی؟ -خودت چی فکر میکنی؟ -ببخشید سوال چرتی پرسیدم. اما کامران بشدت اعتقاد داره تو صدف رو تحریک کردی بهش خیانت کنه. –پس هنوزم اونجوری فکر میکنه. چی بگم؟ -بهم راستشو بگو خواهش میکنم. –صدف یه دختر بشدت تنوع طلب بود. به دوستیمون قسم من وقتی فهمیدم طرز فکرش روی زندگیش داره تاثیر میذاره راهمو ازش جدا کردم. –یعنی هیچ وقت بهش نگفتی با مرد دیگه ای باشه؟ -منو تو چند ساله باهم دوستیم. زمانی که خدابیامرز منصور زنده بود هیچوقت همچین چیزی از من شنیدی؟ تازه منو تو خیلی بهم نزدیکتر بودیم تا منو صدف. –تو عاشق کامران بودی و اون فکر میکنه از قصد صدف رو تحریک کردی بهش خیانت کنه تا تو بهش برسی. –اصلا اینجوری نیست. –پس چرا توی هتل میخواستی باهاش سکس کنی؟ -همه چیز رو بهت گفته؟ -آره. –اون مست بود و منم مست بودم. دلم خواست اونشب باهاش باشم. –تو بهش گفتی همیشه عاشقش بودی. –آره بودم. –الان چی؟ یکم مکث کرد و گفت الان با توئه و تو هم دوسش داری. من دیگه عاشقش نیستم. –سخته باورش. –میخوای قرار بذار صحبت کنیم. فکر کنم باید این سوء تفاهم حل بشه. –نمیدونم. اصلا به نظر نمیرسید بخواد ببینتت. –یکاریش بکن. -باشه سعیمو میکنم. خب من باید برم دیرم شده. راستی یه موضوع خیلی مهمی میخواستم بهت بگم باشه بعدا. –خب وایسا الان بگو. –پدر منصور رو یادته؟ -آره چقدر آدم بدی بود. –مرده. –فدای سرت. از مردنش نکنه ناراحت شدی؟ -نه زیاد. –خب پس چی؟ -کلی ارث برای بچه هامون گذاشته. –واقعا؟ -آره کامران میگفت چندین میلیارد میشه. –خوش بحالتون. وصیت کرده ؟ -نه بابا خواهر منصور برام آورد. –خوبه واقعا خوش بحالت کتایون. میخوای باهاش چکار کنی؟ -مشکلم همینه. همه به نام بچه هاست و اگر اونا هم یهویی این همه پول دستشون بیاد چکارها که نمیکنند. نگرانم. –هنوز بهشون نگفتی؟ -نه. –وای کتایون تو چرا اینجوری هستی؟ این پول حقشونه. –اینا همینجوری عین ریگ پول خرج میکنند و هر کاری دوست داشته باشند میکنند. حالا این همه پول چکارشون میکنه؟ -همین نگفتنت بدترش میکنه. بهشون بگو و خیلی منطقی راهکارهاتو باهاشون درمیون بذار. –الان آمادگیشو ندارم. وای من باید برم دیگه خیلی دیرم شد. بعداً صحبت میکنیم. –قربونت عزیزم. خدافظ. بیشتر بهم سر بزن. –خدافظ مرسی که وقت گذاشتی. دلم میخواست بیشتر باهاش صحبت کنم. باید این قضیه یجوری حل بشه. شراره راست میگی هر چقدر به تاخیر بندازم اثرش بدتر میشه. شاید زیادی گندش کردم. اما نمیتونم بپذیرم همه چیز مثل گذشته بمونه. انقدر وقتم کم بود حرف زیاد که نتونستم راجبه خوابم به شراره چیزی بگم. واقعا معنی این خوابها چیه؟ هر وقت که خوابی میبینم تغییری توم ایجاد میشه. نمیدونم بخاطر شرایط و افکارم همچین خوابهایی میبینم یا همینجوری میاد به سراغم. دیگه نمیخوام راجبش فکر کنم. فقط یه خواب بود. بیخیالش. همین امشب باهاشون حرف میزنم و همه چی رو میگم.

با احترام
من همجنسباز نیستم
درخواست ندید
     
#33 | Posted: 21 Dec 2017 20:41
قسمت سی و یکم : شناخت نادرست
وقتی رسیدم خونه بچه ها خونه بودند. لباسام رو عوض کردم و یه شام مختصر آماده کردم. والا مهدیس که دیگه آشپزی نمیکنه. با هم شام خوردیم و بعد شام ظرف ها رو گذاشتم تو ماشین. بعد شام به بچه ها گفتم بشینید میخوام راجبه یه موضوع مهم باهاتون صحبت کنم. رفتم از اتاق اسناد رو آوردم. مهیار گفت چی شده مامان؟ -هفته پیش عمه منیژه اومده بود و گفت پدر بزرگتون مرده. –عه کی مرد؟ -یه چند وقتی میشه. مهدیس گفت اومده بود همینو بگه؟ -نه یه مساله مهم تری هست که مربوط به شماست. بحث میراثشه. مهیار برگشت به سمتم جوری که مشتاق شنیدن ادامش باشه گفت خب؟ برگه های توی پاکت رو در آوردم بهشون نشون دادم و گفتم اینا برای شما دوتاست. از پدربزرگتون بهتون ارث رسیده. مهدیس وقتی داشت نگاهشون میکرد بی اختیار از خوشحالی جیغ زد و گفت وای خدای من چقدر زیاد. نگاه کن مهیار بفروشیمشون کلی پولدار میشیم. مهیار هم نمیتونست خوشحالیش رو مخفی کنه اما به ذوق و شوق مهدیس نبود. –مامان اینا همش واسه ماست؟ -آره مامان جان همش به نام شماست. فقط باید بریم ثبت احوال کارای اداری و ثبت رو انجام بدیم. مهیار گفت خود عمه منیژه چی؟ -نمیدونم والا. فرصت نشد بیشتر باهاش صحبت کنم. بدبختی شمارش رو هم ندارم. موبایلش رو که پاک کردم فقط شماره خونشونه که اونم دیگه اونجا زندگی نمیکنه. –خب باید میپرسیدی این چند درصد از ارث بابابزرگه. شاید خیلی بیشتر از این بوده حقمون. –وا مهیار؟ همینم کم نیستا. –باشه خب هرچی باشه حقمونه. –بچه ها میخوام یه چیزی بهتون بگم. میخواید با پولتون چکار کنید؟ مهدیس همینطور با خوشحالی بالا پایین میپرد و گفت من ماشین میخرم. بعدش هم میخوام مسافرت برم. برم کل اروپا رو بگردم. اصلا کل دنیا. همه با هم بریم. مامان تو هم دیگه نمیخواد سر کار بری. مهیار هم گفت نمیدونم الان. –بچه ها میشه یه خواهشی کنم ازتون؟ فعلا از پولتون زیاد خرج نکنید. بذارید توی بانک بمونه و بعدش منطقی راجبش تصمیم بگیرید. اصلا حواسشون به حرف های من نبود. همینطور داشتند برنامه هاشونو واسه پولشو با ذوق و شوق واسه هم تعریف میکردند. انگار نه انگار من دارم حرف میزنم. یهو با صدای بلند گفتم اصلا گوش میدید من چی میگم؟ -آره مامان میذاریم تو بانک سودشو میخوریم. ولی سودشم خیلیه. –من میگم الکی ول خرجی نکنید. مهدیس گفت اه مامان حالا که این همه پولدار شدیم بازم میگی ولخرجی نکنیم. نترس به این زودی تموم نمیشه. ای خدا درست همونجوری که فکر میکردم شد. مگه میشه اینا رو جمعشون کرد. کاش منیژه به نامشون انتقال نمیداد تا من میتونستم به عنوان کفیل یا قیمشون براشون نگه دارم. بحث کردن الان فایده ای نداره. باید سروقت جدی باهاشون حرف بزنم. پاشدم برگه های سند رو جمع کردم. رفتم اتاقم بخوابم. فکر کنم اصلا متوجه نشدن که دارم میرم. خیلی دلم آشوب بود. حالا چی میشه؟
روز بعد کامران زنگ زد و گفت ببینیم همو. گفتم برای ساعتش بهش زنگ میزنم. یکم بعدش شراره زنگ زد. یه آن به فکرم رسید که برنامه کنم این دوتا همو ببینند. به شراره گفتم. –ببین کتایون من مشکلی ندارم اما فکر نکنم کامران زیاد موافق باشه. –تو چکار داری اونش با من. –باشه کی کجا باشم؟ -ساعت 6 بیا همون کافه همیشگی. –باشه عزیزم میبینمت. لحن صداش یجورایی نگران بود. امیدوارم مشکلی پیش نیاد. به کامران پیام دادم کجا بیاد. اولش تصمیم داشتم بهش بگم شراره هم هست اما گفتم بذار یهویی با هم رودرو بشند. اگر میگفتم شراره هم هست احتمالش زیاد بود بگه نمیام. بعد از کار مستقیم رفتم اونجا. وقتی رسیدم کامران رسیده بود. پشت یه میز دو نفره نشسته بود. –کامران میشه بریم اونجا بشینیم؟ -چرا؟ اینجا مگه خوب نیست؟ -اونور دنج تره. چیز دیگه ای به ذهنم نرسید بگم ولی باید یه میز حداقل 3 نفره رو میشستیم. هیچی نگفت و قبول کرد. –خب اینم جای دنج. چی سفارش بدیم؟ -فرق نمیکنه هرچی دوست داری. پیش خدمت رو صدا کرد و سفارششو داد. –خب چه خبرا؟ با بچه ها حرف زدی؟ -آره کامران دیشب بهشون گفتم. –چی شد؟ -چی میخواست بشه. کلی ذوق کردند و برنامه چیدند پولشون رو چکار کنند. –گفتم که مشکلی پیش نمیاد. –اصلا به حرف هام توجه نکردند. وقت خوبی برای حرف زدن راجبه برنامشون با پول نبود. –حالا اشکال نداره قدم قدم. کامران به صورت خنده رو روبرو داشت حرف میزد. صدای شراره رو از پشت سرم شنیدم. برگشتم و بلند شدم باهم روبوسی کردیم. به کامران سلام کرد و کامران با صورت خیلی عصبانی جوابشو خیلی سرد داد. شراره که نشست کامران دست به سینه تکیه داده به صندلیش گفت این اینجا چکار میکنه؟ -کامران من گفتم بیاد. –درستش این بود به من میگفتی. خیلی ناراحت به نظر میرسید. –کامران چیزی نشده گفتم صحبت هاتونو بکنید سوء تفاهم ها حل بشه. –من صحبتی با ایشون ندارم. بلند شد کیف و موبایل و سوئیچشو برداشت که شراره هم بلند شد گفت ببخشید مزاحم شدم. شما باشید من میرم. دستشو گرفتم گفتم شراره وایسا. خواهش میکنم. بعد به کامران گفتم چرا اینجوری میکنی. فقط اومده صحبت کنید و هر چی بوده برطرف بشه. –هر چی بوده مشخصه. نیازی به تفسیر کردنش نیست. ایشون گند زدند به زندگیم و من دیگه نمیذارم این اتفاق بیوفته. شراره به زور نشوندم. –چه کار کرده مگه؟ ببین من چند ساله شراره رو میشناسم. خیلی بیشتر از تو. حاضرم قسم بخورم اشتباه فکر میکنی. –من اشتباه میکنم؟ رو کرد به شراره گفت چرا خودت نمیگی چکار کردی؟ بهش گفتی صدف رو اون موقع که هنوز زنم بود چه مهمونی هایی بردی؟ بهش گفتی اون نر خر انگیسی که با صدف روی تخت من بود از دوستات بوده؟ شراره گفت من هیچ کاری نکردم صدف بهت خیانت کنه. –آره منم باور کردم. گفتم کامران آروم باش. همه نگاهمون میکنند. –ببین کتایون در جریان نیستی هیچی نمیدونی. شراره گفت نه تو هیچی نمیدونی. صدف تنوع طلب شده بود. تو دیگه براش کافی نبودی. –خب کی اینجوریش کرد؟ تا قبل اینکه پای تو توی زندگیمون باز بشه که نبود. شراره لبخند زد و گفت الان مطمعنم که نمیدونی. صدف قبل از اینکه من بیام هم همزمان همسر تو بوده و دوست پسر داشته. میتونم ثابت کنم. میخوای زنگ بزنم بهش بذارم روی آیفون ازش بپرسم؟ میخوای؟ کامران با عصبانیت دستشو زد روی میز بسه دیگه. گفتم کامران. –تو حرف نزن. مگه نگفتم حق نداری با این ارتباط داشته باشی؟ فکر میکردم بیشتر از اینا برات ارزش داشته باشم. دلم میخواست بگم تو چکاره ای که به من بگی چکار کنم چکار نکنم؟ شراره ادامه داد تقصیر کتایون نیست خودم خواستم بیام. –آهان پس هنوز دنبال اینی که زندگیمو بیشتر به گند بکشی. –من تقصیری نداشتم تو اون قضیه. –باور نمیکنم. گفتم کامران آخه چرا انقدر سخت میگیری؟ -چون ایشون یه علاقه که عمدتاً از روی هوس بوده به من داشته و بخاطر رسیدن بهش حتی تورو هم زیر پاش میذاره. –کامران بسه. دیگه داری تند میری. یعنی میخوای بگی اینجوری نیست شراره؟ بهم علاقه نداشتی؟ شراره یکم ساکت شد و بعد آروم گفت نه–اون شب هتل چی پس؟ - من مست بودم و نیاز به یه مرد داشتم. –پس خودت اقرار میکنی که یه جنده کیر دزدی که به هرکسی برسه بدی. گفتم کامران درست صحبت کن. دیگه شورشو در آوردی. شراره با لحن خیلی ناراحت و به سختی جواب داد آره. –پس هرکسی جای من بود بهش میگفی عاشقشی چون تو کف کیر بودی. شراره سرش پایین بود. واقعا بدجوری داشت بهش توهین میشد و نمیخواست جوابشو بده. میتونم حدس بزنم چرا. بخاطر من. میدونست دوسش دارم. کامران بهم گفت کتایون حق با تو بود من اشتباه میکردم. فکر میکردم خانم دکتر شراره عاشق من بوده حالا میفهمم که خانم دکتر یه جنده عاشق کیر مرداست و فرقی نداره کی باشه. شراره بلند شد و گفت هرچی بوده تموم شده. من علاقه ای به تو ندارم. صداش کاملا میلرزید و لغض کاملا توی لحنش موج میزد. گفت قول میدم دیگه هیچوقت همو نمیبینیم. وقتی میرفت یه دستمال جلوی صورتش گرفت. به کامران گفتم واقعا برات متاسفم. –منم برات متاسفم کتایون. فکر نمیکردم با همچین آدم هایی در ارتباط باشی. باعصبانیت کیفمو برداشتم و رفتم بیرون. هرچی صدام کرد بهش گوشن کردم. از کافه که اومدم بیرون دنبال شراره گشتم. توی پیاده رو داشت قدم میزد و به سمت ماشینش میرفت. دویدم سمتش تا خواست حرکت کن رسیدم دم ماشینش. به شیشه زدم. با دستمال اشکاشو پاک کردو شیشه رو داد پایین. –شراره در رو باز کن. قفل در رو زد و سوار شدم. –شراره ببخشید منو تقصیر من بود. اگر میدونستم کامران اینجوریه هرگز قرار ملاقات باهاتون نمیذاشتم. اشتباه کردم. شراره یهو زد زیر گریه. –عزیزم گریه نکن. اشکل نداره. بقلش کردم آروم نوازشش کردم. سرش روی سینم بود همینطور اشک میریخت. گذاشتم تا خودشو خالی کنه. خیلی ناراحت شده بود. یکم که آروم شد گفت میخوام برم خونه. –نمیتونم بذارم تنها باشی. –کتایون خوبم برو به زندگیت برس. با اسرار من قبول کرد. بلندش کردم و خودم نشستم پشت فرمون. با هم رفتیم خونش. وقتی رسیدیم گفت مگه نمیخوای بری خونه؟ -حالا یکم دیرتر میرم. –کتایون من خوبم برو دیرت میشه. –دیگه حرف نباشه. با هم رفتیم خونشون. رفت اتاقش لباس عوض کنه. کامران 2 بار زنگ زده بود جواب نداده بودم. پیام داد بهم زنگ بزن باهات کار دارم. از دستش ناراحت بودم. چرا این آدم انقدر کینه ایه؟ کاش زودتر فهمیده بودم. شراره توی خونش یه بار کوچیک داشت. یه شیشه مشروب به دوتا لیوان برداشتم رفتم اتاقش. بدون در زدن رفتم تو. داشت لباساشو در میاورد. تو دستم شیشه مشروب رو که دید لبخند زد. –پس حالا دیگه میخوری. –چه اشکالی داره با دوست صمیمیم یکم مست کنم. –مگه خونه نمیخوای بری؟ -حالا که هستم. تو همین حین سوتینشو هم در آورد. و فقط با شورت بود. یه لباس حریر صورتی پوشید. بهش نگاه میکردم. براش ریختم و کنارم نشست. یکم خورد و گفت کاش اسکاچ میاوردی. –این مگه بده؟ -اون بهتر بود. –والا زیاد نمیشناسم. برم بیارم؟ -نه خوبه. خودت نمیخوری؟ واسه خودمم ریختم. –شراره چجوری میشه یه زن به یه زن دیگه حس پیدا میکنه؟ از نظر جنسی میگم. من اصلا نمیتونم درک کنم. –بعضی چیزا رو باید تجربه کنی تا درک کنی. چطور؟ -آخه برام سواله چرا مهدیس اینکارو میکنه. –بهت گفتم هنوز معلوم نیست واقعا اینجوری باشه. بعدش هم هرکسی یه سلایقی داره. –آخه من واقعا از بدن یه زن لذت نمیبرم. –حتی بدن خودت؟ -اون فرق میکنه. –چه فرقی؟ مگه زن نیستی؟ -چرا اما خب مال خودمه. –اگر عاشق یکی بشی حتما ازش لذت میبری. –فکر نکنم بتونم عاشق هیچ زنی بشم. –اگر موردش پیش بیاد میشی. –شراره چند شب پیش خواب دیدم باز. –چه خوابی؟ -خواب دیدم لختم و مهیار و مهدیس دارم جلوم سکس میکنند. تو خواب منصور هم اونجا بود و انگار داشت لذت میبرد. بهم با لبخند نگاه کرد و هیچی نگفت. –به نظرت یعنی چی؟ -نمیدونم. –شراره لوس نشو. بگو دیگه. -باور کن نمیدونم. –باشه. -شام هستی؟ -برم دیگه کم کم ماشینم هم دم کافه مونده باید برم برش دارم برم خونه -باشه عزیزم مرسی اومدی -قربونت بشم.
از خونه شراره اومدم بیرون. بازم کامران زنگ زد. دوست ندارم الان جوابشو بدم. هرچقدر از شراره ناراحت بود حق نداشت اینجوری بهش بی احترامی کنه. یجورایی به منم بی احترامی کرد. باید تو در رابطه با رابطمون بیشتر فکر کنم.

با احترام
من همجنسباز نیستم
درخواست ندید
     
#34 | Posted: 25 Dec 2017 16:45
قسمت سی و دوم : جلسه اول
بعد از ظهر به گوشیمو چک میکردم چندتا پیام از سمت کامران اومده بود. اصرار به صحبت کردن باهام داشت. دیشب نه زنگ زد نه پیام داد. احتمالا عصبانی بوده و حالا که آروم شده میخواد عذر خواهی کنه. اگر بخوام منصفانه برخورد کنم به من اصلا بی احترامی نکرد و یجورایی هم حق داره از من دلخور باشه. بلاخره درستش این بود بهش خبر میدادم که شراره هم میاد اما یه برنامه ریزی احمقانه کردم و باعث شد یه زخم کهنه سر باز کنه. ناراحتی من بخاطر خود کامرانه. حس بدبینی وقضاوت یکطرفانه داره. هر چقدر قضیه سخت باشه بازم نباید اینطوری برخورد کنه. اونم بعد چند سال. دوباره زنگ زد –سلام –سلام چرا جواب نمیدی؟ کجایی؟ با عصبانیت حرف میزد. –سرم شلوغ بود. –باید راجبه دیشب صحبت کنیم. –چه صحبتی؟ دیگه همه چیز مشخصه. –یعنی چی؟ -ببین کامران رفتارت واقعا زشت بود. تو حق نداشتی با کتایون اینجوری برخورد کنی. یهو داد زد اون عوضی زندگیمو به گند کشید. چرا متوجه نمیشی کتایون. –داد نزن سر من. بهت گفتم خیلی ساله شراره رو میشناسم. اصلا باور نمیکنم که چیزی میگی درست باشه. اما تورو واقعا نمیشناسم. اگر شخصیت واقعیت یه آدم عصبی و کینه ایه فکر نکنم بهم بخوریم. –من اصلا اینجوری نیستم. تو نمی تونی درک کنی چه بلایی سر من اومده. همش داری طرف اونو میگیری. یکمی منطقی فکر کنی میفهمی حق با منه. –اتفاقا منطقی فکر کردم و هیچ توجیهی واسه کارات نمیبینم. تو فقط واسه خودت یسری فرضیات تعریف کردی و تو توهم موندی. تا حالا فکر کردی اگر زنت بهت خیانت کرده شاید یه درصدی خودت مقصر بودی؟ بدجوری این حرفم آتیشیش کرد –تو اصلا نمیدونی قضیه چیه. من هیچی کم نذاشتم تو زندگیش. –گفتم آروم باش میخوای داد و بیداد کنی قطع میکنم. –آرومم. –ببخشید شاید صدف واقعا دوست نداشته. –اون عاشقم بود. –من تو زندگیتون نبودم اما یه زنم. خوب میدونم زنی که عاشق همسرش باشه همه چیشو براش میذاره. –کتایون لطفا ادامه نده. –من نمیخواستم راجبش حرف بزنم. خودت باید با گذشتت و کارهات کنار بیای. من بخاطر یه چیز دیگه ناراحتم. –چی؟ -خیلی راحت بی احترامی میکنی. حتی یک ذره هم مراعات نکردی. این موضوع واقعا منو آزار میده کامران. –عزیزم من واقعا عصبانی بودم. اصلا این چه کاری بود کردی؟ همینطوری کسی رو که میدونی چقدر ازش نفرت دارم دعوت میکنی؟ باید بهم میگفتی. –میگفتم که نمیومدی. –معلومه که نمیومدم. هیچ وقت حاضر نیستم باهاش رودرو بشم. دیروز هم خیلی خودم رو کنترل کردم. –ببین کامران جان من متاسفم. اگر میدونستم اینجوری هستی هرگز به شراره نمیگفتم بیاد تا اینجوری بهش بی احترامی بشه. کم مونده بود به من هم فحش بدی. واقعا نمیتونم درک کنم. –کتایون اینجوری نمیشه باید رودرو صحبت کنیم. –الان اصلا نمیتونم. –خب کی میتونی؟ -باید بیشتر در رابطه خودمون فکر کنم. –یعنی میخوای منو تنها بذاری؟ اونم بخاطر شراره؟ -باید فکر کنم. –پس من چی؟ احساسمون به هم چی میشه؟ میخوای همه چیزو بذاری کنار؟ لحن خیلی ملتمسانه بود. دلم میسوخت براش. ولی لازم بود یکم به خودش بیاد. –نگفتم واسه همیشه میرم. –کتایون نکن. –چی کار نکنم؟ من این حق رو ندارم در رابطه با کسی که قراره باهاش باشم فکر کنم؟ -آخه .-کامران دیگه هیچی نگو. زیاد طول نمیکشه. بهت خبر میدم. –باشه فقط زود لطفا. –من باید برم. کاری نداری؟ -مواظب خودت باش. –تو هم همینطور. خدانگهدار. –خداحافظ
بعد چند وقت اولین بار بود که دوباره ورزش میکردم. از بچگی عاشق شنا بودم. گفته بودم تا همین چند وقت پیش هم مرتب هر هفته حداقل یک جلسه میرفتم. استخر زیاد بزرگی نبود. تنها خوبیش این بود خلوت بود. نزدیک ده نفر. دو سه نفری از شرکت بودند و بقیه از بیرون اومده بودند. شاید امروز فقط خلوت بوده. لذت بخش ترین قسمت شنا برای من غوطه ور شدن توی آبه. حس آرامش خوبی بهم میده. چند بار عرض استخر رو شنا کردم و خودمو به کنار رسوندم یکم استراحت کنم. عضلاتم یکمی گرفته بود. همینطوری به محیط اطراف نگاه میکردم. یه دختر وارد شد. مایو یه تیکه آستین دار مشکی پوشیده بود و کلاه شنا هم داشت. در حد چند لحظه دیدمش. چهرش آشنا بود. مریم ستاری؟ مگه اونم اینجا میاد؟ از استخر اومدم بیرون و رفتم سمتش. نفهمیدم کجا رفت. گمش کردم. حتما اشتباه دیدم یا اینکه یکی خیلی شبیهش بوده. دوباره برگشتم تو آب. بعد از چند دور دیگه شنا کردن میخواستم برم. واسه جلسه اول بسه. میترسم عضلاتم بگیره. اصلا حس و حال بدن درد ندارم. ساعت کاری استخر تا هفت شبه فقط. رفتم سمت رخت کن. تنها بودم. همه رفتند. حوله ولباسام رو برداشتم که برم دوش بگیرم و لباس بپوشم. –سلام خانم شریف. صدا از پشت سرم بود. درست حدس زدم خود مریم ستاری بود. –سلام تو هم اینجا میای؟ -چطور؟ -هیچی خوبه. کلاه شناشو از سرش در اورد و موهاشو از هم باز کرد. وای چه موهای بلند و مشکی داره. تا نزدیک کمرش اومده بود. بدن قشنگی داشت. کاملا انحنای قشنگی شکل داده بود. اولین بار بود میتونستم حجم بدنشو ببینم.رنگ پوست روشن و موهای بلند و پرپشت مشکی. ترکیب قشنگی داشت. –شما زیاد میای اینجا؟ -نه جلسه اولم بود. جاش خوبه. –آره من هم زیاد نیست که میام. 3 هفته اینطورا میشه. –شنا کردن رو دوست داری؟ -آره خیلی. –من عاشق شنام. خبر جدیدی نشده؟ -از اون موضوع؟ -آره. –اینجوری که قطعی باشه نه ولی یه حدس هایی میزنم. –چه حدسی؟ -بلاخره کربلایی بی کار نمیشینه. –خب مورد خاصی هست؟ -هنوز نه ولی اگر شد حتما بهتون میگم. لباس هامو عوض کردم و آماده رفتن شدم. اونم همینطور. –چجوری میری خونه؟ اگر وسیله نداری برسونمت. –نه مرسی ماشین آوردم. –باشه یادت نره تا چیزی فهمیدی بهم بگو. –حتما. موقع برگشت تو فکر ستاری بودم. چند وقت یکی رو همش پوشیده و با چادر میبینی هیچوقت اندامش به چشمت نمیاد اما حالا که اینجوری دیدمش برام جالب بود. چیش جالبه آخه؟ من تا حالا زیاد به اندام دخترا و زنها توجه نمیکردم. قدش کمتر از 170 به نظر میرسید و اندامش متناسب بود. با چادر به نظرم لاغرتر میزد. سینه های کوچک اما خوش فرم. باسنش از اون فرم هایی بود که بهش میگند خوش تراش.
رسیدم خونه مهدیس تو اتاقش با تلفن صحبت میکرد. صداش بلند بود و میتونستم بشنوم. –وای سارینا فکر کن چکارا که میخوام بکنم. بنظرت اول ماشین بخرم یا برم مسافرت؟ ها؟ آره اصلا جفتشو با هم انجام میدم. پورشه خیلی دوست دارم. معلومه حسابی خواب دیده واسه پولش. اگر همشو در اختیارش بذاری چند ماهه تا ریال آخرش خرج میکنه. نمیدونم چجوری جلوشو بگیرم؟ چجوری کنترلش کنم؟ وقتی تلفنش تموم شد از اتاق اومد بیرون. –سلام مامان کی اومدی؟ -سلام نیم ساعت پیش. چه خبر؟ -هیچی تو چه خبر؟ مامان کی میریم کارای املاک پدر بزرگ رو انجام بدیم؟ -چطور؟ عجله داری؟ -آره دیگه. زودتر وضعیتمون معلوم بشه. –اگر منظورت بحث های انحصار وراثت و این چیزاست که وضعیتمون معلومه. همه چیز به نامتونه. –خب بریم ببینیم چقدره. –تو سندهاش نوشته چقدره دیگه. –اه مامان نمیخوایم که نگهش داریم. –آهان میخوای زودتر به پولش برسی؟ -آره دیگه. –مهدیس تا الان چیزی کم داشتی؟ -مامان چه ربطی داره. این پول حق منو مهیاره میخوایم زودتر به پولمون برسیم. –آره خب حقتونه. دیگه چیزی نگفتم. رفتم آشپزخونه شام رو آماده کنم. –مهدیس میخوای با پولت چکار کنی؟ -اول میخوام برم سفر. میخوام کل تابستون بریم اروپا رو بگردیم. بعدش که برگشتم میخوام یه پورشه سفید خوشگل بخرم. لکسوز هم دوست دارم. اصلا هر دوتاش رو میخرم. میگم مامان نظرت چیه خونه رو عوض کنیم. یه پنت هاوس تو الهیه بخریم. سیصد چهارصد متر. با کل امکانات. نه؟ خوب نیست. بلاخره از خونه کوچیک هم میریم. از این حرفش اصلا خوشم نیومد. من عاشق این خونم. جوری حرف میزنه انگار نه انگار اینجا یادگار پدرشه. همینطور داشت حرف میزد یهو حرفش رو قطع کردم من از این خونه جایی نمیرم. –آخه مامان ما که الان کلی پول داریم. –گفتم که نه. دیگه هیچی نگفت. گوشی تلفن رو برداشتم به سوپر مارکت زنگ زدم چندتا چیز سفارش دادم که واسه شام نیاز داشتیم. بعدش هم به مهیار زنگ زدم. گفت نزدیک خونم.
بعد شام هردوشون رو صدا زدم و گفتم باید خیلی جدی صحبت کنم باهاتون. –بچه ها امیدوارم شرایط رو درک کنید. شما الان صاحب ثروت نسبتا زیادی شدید. لطفا با فکر ازش استفاده کنید. مهدیس گفت مامان این پول انقدر زیاده که تموم نمیشه اما باشه بقول تو اسراف نمیکنیم. داد زدم منظورم اسراف نبود. به من ربطی نداره میخوای چکارش کنی. سرمایه گذاری کنی یا باهاش کار کنی یا اصلا همشو آتیش بزنی. به فکر خودتون باشید. واقعا نمیتونم ببینم که بواسطه این پول خانوادم از هم بپاچه. لطفا منطقی باشید. مهدیس کاملا مشخص بود نسبت به حرف هام گارد گرفته. مسخره فکر میکنه نمیخوام پولدار بشیم. یه اووف بلند گفت و بلند شد و بعدش گفت اگر تموم شد برم کار دارم. –برو. مهیار هنوز نشسته بود. بهم نگاه میکرد. بعدش گفت من درک میکنم حرفاتو مامان. کاملا درست میگی. ولی یه چیزی رو قبول کن نمیتونی مهدیس رو مجبور کنی اونجور که تو دوست داری فکر کنه و زندگی کنه. –من خیر و صلاحتونو میخوام. –ما هم شک نداریم که همینطوره اما به نظر من زیاد سخت نگیر. –مهیار تو باهاش صمیمی تری بیشتر ازت حرف شنوی داره میشه تو سر عقل بیاریش. –تا تعریفت از سر عقل آوردن چی باشه. –اینکه خودشو گم نکنه. از ماها دور نشه. همین فقط. –نترس نمیشه. –مطمعن نیستم که نشه. –زیاد فکرشو نکن مامان جان. –نمیدونم چی بگم والا

با احترام
من همجنسباز نیستم
درخواست ندید
     
#35 | Posted: 28 Dec 2017 14:09
قسمت سی و سوم : خاطره شیرین
تو دهه هفتاد دانشجوی بودم. سال اول دانشگاه با یه دختری به اسم شیرین دوست شدم. رابطه منو شیرین خیلی صمیمی بود. شیرین مجرد بود. دوستی منو شیرین خیلی زیاد بود. جوری که اگر یک روز باهاش حرف نمیزدم دلم براش تنگ میشد. اون موقع ما سمت شرق تهران ساکن بودیم و شیرین از پیروزی میومد. با این حال هر روز که کلاس داشتیم میومد سمت خونه ما تا با هم بریم. با اینکه اون موقع ها زیاد شرایط برای ورزش خانم ها نبود اما خیلی حرفه ای ورزش میکرد. پدرش مربی ژیمناستیک بود و خودش هم ژیماناست کار بود. تقریبا هم سن بودیم و از همه چیز زندگی هم باخبر. یه روز داشتیم صحبت میکردیم که گفت یه خواستگار خیلی خوب براش اومده و پسره همه جوره خوب بود اما ردش کردم. –چرا شیرین مگه نمیگی خیلی خوبه چرا ردش کردی؟ مشکلی داشت؟ -نه همه جوره خوبه اما دلم نمیخواد.-اگر مشکلت درس و دانشگاهته که بلاخره تموم میشه. –اونم هست اما این که اومده بود مشکلی نداشت. –پس چی؟ -دلم نمیخواد ازدواج کنم. یعنی میدونی چیه –چی؟ -مشکل من خود ازدواجه. نمیتونم با یه مرد زندگی کنم. –وا شیرین!؟ این حرفه میزنی؟ نمیتونی که تا آخر عمرت تنها بمونی. –میدونم اما –اما نداره دیگه. سخت نگیر. اون روز گذشت و هر بار که شیرین میگفت خواستگاراشو رد کرده من بیشتر تعجب میکردم چرا. این دختر همه چی تمومه. البته شرایط اون موقع مثل الان نبود که دخترا بعد از ازوداج آزادیش بیشتر بشه. اون موقع بخاطر طرز تفکر غالب اجتماع اگر شوهر با موضوعی مخالفت میکرد تموم بود. دختر نه حق داشت درس بخونه نه کار کنه و نه از خونه بیرون بره. همیشه فکر میکردم شیرین بخاطر این موضوعاته که ازدواج نمیکنه. دوست داشتم یجوری کمکش کنم.هر دومون تک بچه بودیم و خواهر نداشتیم. برای هم مثل خواهر بودیم. راستش من شرایط خودمو میدیدم و فکر میکردم همه مردا مثل منصور میمونند. منصور همیشه منو تشویق میکرد که درس بخونم و پیشرفت کنم. یه روز شیرین ازم خواست بعد دانشگاه برم خونشون. اون موقع هنوز بچه نداشتیم و وقتم آزادتر بود. اون روز کاری نداشتم و قبول کردم بریم. مادرش خیلی منو دوست داشت. هر وقت میرفتم کلی تحویلم میگرفت. با هم رفتیم اتاق شیرین و گرم صحبت شدیم. مادر شیرین یکم بعد اومد اتاق و گفت باید بره به خواهرش سر بزنه. عصر میاد و مارو تو خونه تنها گذاشت. –کتایون کی میخوای مامان بشی؟ -دوست دارم زودتر بچه دار بشم ایشا چند وقت دیگه. –کتایون یه سوالی بپرسم؟ -بپرس. –رابطتتون چجوری؟ -میدونی که خیلی خوبه. منصور خیلی عاشقمه هیچ چیزی برام کم نمیذاره. منم همینطور برای اون. –نه منظورم چیز دیگست. –چی؟ -ولش کن کتایون. –نه بگو. –بیخیال سوالم خیلی زشت و مسخره بود. فهمیدم منظورش چیه. از اینکه بخوام رابطه مسائل خیلی خصوصی خودمو به کسی بگم بیزارم. حتی اون فرد اگر بهترین دوستم باشه. ولی برام سوال بود چرا میپرسه؟ شیرین از اونایی نیست که به خودش اجازه بده وارد همچین بحثی با کسی بشه. –شیرین چرا میخوای بدونی؟ -همینجوری گفتم. ولش کن کتایون. خیلی سوال احتمانه ای بود. یه لحظه فکر کردم شاید بتونه به مساله تصمیم گیری ازدواجش کمک کنه. با شناختی که از شیرین دارم هیچ حرفی رو بی دلیل نمیزنه. –شیرین جان یه چیزایی حریم خصوصی هر کسیه. درست نیست راجبش از کسی سوال کنی. –میدونم کتایون ببخشید. –ولی اگر بخوای میتونم بهت بگم. فقط قبلش باید بدونم واقعا چرا میخوای بدونی. –آخه نمیدونم چجوری بگم. روم نمیشه. –بگو عزیزم. منو تو دوست همیم. هرچی بگی بین خودمون میمونه. –من میترسم. –از چی؟ -از اینکه با یه مرد. –واقعا؟ آخه چرا؟ -حس میکنم خیلی چندشه و خیلی هم عذاب آور. اینکه یکی فقط بخاطر تخلیه خودش باهات اونکارو بکنه. –تو چقدر از این موضوع اطلاع داری؟ -یه چیزایی میدونم. –میشه بگی. –کتایون واقعا سخته برام. روم نمیشه. –ببین باید اطلاع کامل داشته باشی راجبش تا بعدا توی ازدواج به مشکل نخوری. –چجوری بگم. یکی بیوفته روت و اونجاشو بکنه توی بدنت. خیلی دردناکه. فکرشم حالمو بهم میریزه. یه توضیح باید بدم که اون موقع انقدر دخترا چشم و گوش بسته بودند که تا قبل ازدواج هیچ چیز نمیدونستند. پس طبیعی بود که شیرین همچین دیدگاهی رو داشته باشه. –اینجوری هم نیست که فکر میکنی. نه تنها چندش نیست بلکه واقعا لذت بخشه. لذتش جوریه که اصلا نمیشه با چیز دیگه مقایسش کرد اما بستگی داره چطور انجام بشه. آمادگیشو داشته باشی و طرفت هم جوری انجام بده که لذت کامل رو ببری. –منصور واسه تو اینجوری انجام میده؟ یه لحظه نگاهش کردم. سریع گفت ببخشید. –نه عزیزم اشکال نداره. آره خیلی خوب انجامش میده. جوری که بیشترین لذت رو ببرم ازش. –آخه من یه مشکل بزرگ دارم. از مردها خوشم نمیاد. –یعنی چی؟ هرکسی یه جوریه دیگه. پدرت هم مرده. منصور هم مرده. پدر من هم مرده. اینا خیلی خوبند. چجوری میگی ازشون خوشم نمیاد. یکمی مکث کرد و سرشو انداخت پایین آروم گفت از نظر اینکه باهم اونکارا رو انجام بدیم. –وا شیرین!؟ بلاخره باید با یه مرد انجامش بدی. دو نوع جنسیت که بیشتر نداریم. با زن که نمیتونی بخوابی. همینطور سرش پایین بود و آروم گفت اما دوست دارم. –چی؟ -با زن بخوابم. بقدر تعجب زده شده بودم که نمیتونستم تحلیل کنم چی میگه. تا اون موقع اولین بار بود که با موضوع همجنس گرایی آشنا میشدم. همینطور بهت زده نگاهش میکردم. –من نمیفهمم. یعنی چی؟ زنارو دوست داری؟ آخه چطوری میشه؟ اصلا مگه میشه؟ خل شدی شیرین؟ همینطور ساکت بود و سرش پایین. –چرا ساکتی؟ چی شد؟ سرشو آورد بالا دیدم چشماش قرمزه و یه قطره اشک اومد. –شیرین؟ چرا گریه میکنی؟ چی شده؟ -کتایون واقعا نمیتونم. هیچکسی درکم نمیکنه. هیچکسی نمیفهمه چی میگم. بقلش کردم –عزیزم گریه نکن. واقعا نمیدونستم چی بگم. انقدر برام موضع گنگ بود که هرچی تلاش میکردم چیزی بگم آرومش کنم نمیتونستم. یکم بعدش آروم شد و بقلم کرد. جنس بقل کردنش با همه بقل کردنای قبلی فرق داشت. جوری که همسرتو توی تخت برای عشق بازی بقل میکنی یا مادر بچشو با علاقه فراوان. –کتایون خیلی دوست دارم. –منم دوست دارم. آرو صورتشو آورد جلو و کاری کرد که حتی یک درصد هم به فکرم نمیرسید. لبامو بوسید. خشکم زده بود. نه میتونم بگم لذت بردم و نه میتونم بگم بدم اومده بود. تنها حالی که اون لحظه داشتم بهت زدگی و تعجب خیلی شدید بود. از اینکه کاری نکردم شجاعتر شده بود و دوباره لباشو گذاشت روی لبام. اینبار زبونشم روی لبام حس کردم. سریع از خودم جداش کردم. بلند شدم و با صدای بلند گفتم شیرین چکار میکنی. با من من میخواست جواب بده که من سریع وسایلم رو جمع کردم مانتوم رو که مثل تمام مانتو های اون موقع مثل یه زره بلند و سنگین میموند پوشیدم. مقنعه رو سرم کردم و فقط بهش گفتم من نمیدونم مشکلت چیه. دیگه اینکار رو تکرار نکن. هر چقدر تلاش کرد بمونم گوش نکردم و رفتم. واقعا این برخوردش عجیب بود. دستم رو روی لبم کشیدم. حس خوبی بهش نداشتم. فکرش برام چندش آور بود.
اون موضوع تاثیر زیادی تو رابطه منو شیرین گذاشت و رفته رفته اون حس صمیمیت زیاد کم میشد. دو ماه بعد فهمیدم که باردارم و همون باعث شد که دیگه کمتر برم دانشگاه. ترم بعدش مرخصی زایمان گرفتم از دانشگاه و بعد از تولد مهیار تصمیم گرفتم بعد از اینکه مهیار رو از شیر گرفتم ادامه بدم که بدون برنامه ریزی و ناخواسته فهمیدم مهدیس رو حاملم. همین موضوع باعث شد سه سال و نیم تحصیلم عقب بیوفته. تو این مدت با شیرین ارتباطم تلفنی بود. ولی اون دلبستگی شدید رو نداشتم بهش. آخرین خبری که داشتم این بود که بخاطر مادرش رفتند شهرستان. مادرش مشکل قلب داشت و تهران اذیت میشد. یکبار شیرین رو توی خونشون با لباس کشی مخصوص ژیمناستیک دیدم. با اینکه هیچوقت علاقه ای به اندام خانم ها نداشتم اما خیلی به نظرم زیبا و جذاب اومد و این حس تنها باری بود که توی زندگیم اتفاق افتاد. تمام این خاطرات رو گفتم چون این حس دوباره سراغم اومد و وقتی بود که مریم ستاری رو توی استخر دیدم. یه جورایی شباهت های زیادی دارند. چهرشون اصلا شبیه هم نبود اما اندام و قد و از همه مهمتر موهای بلند مشکی مریم ستاری منو کاملا یاد شیرین انداخت و یه نکته مهم توی زندگی جفتشون عدم علاقه به ازدواج با دلایل متفاوت بود. اینکه چرا ازدواج نمیکنند یه مساله دیگست اما برام سواله چجوری با تنهایی کنار میان. شاید همونجوری که من شش سال کنار اومدم. اما من کنار نیومدم تحمل کردم. نمیدونم ...
بعد از چند روز بلاخره از خر شیطون پایین اومدم و قبول کردم منو کامران همو ببینیم. اما نه خونش نه دفترش و نه ویلای لواسون. یه جای عمومی. واسه همین رفتیم پل طبیعت. کامران بازم برام کادو گرفته بود. یه ساعت خیلی قشنگ و بنظر خیلی گرون. هرچقدر اصرار کرد قبولش نکردم. دوست نداشتم فکر کنه چون کادو های گرون میگیره و احساسشو فقط با این چیزا نشون میده میتونه بهم حس مالکیت داشته باشه. کامران اکثرا ساکت بود. جوری که حتی چند دقیقه ای رو توی سکوت قدم میزدیم. من که یجورایی تو قیافه بودم براش اما اون انگار از یه چیزی ناراحت بود. آخر دیگه نتونستم تحمل کنم و گفتم چیزی شده؟ -یکم اوضاعم بهم ریخته. –چرا؟ وضعیت دفتر لندن به مشکل خورده. –خیلی بده؟ -نه چیز خاصی نیست حل میشه. –اوکی. دیگه بریم. –کتایون لطفا اینو قبول کن. –عزیزم گفتم نه. شما هم دیگه از اینکارا نکن. –چرا انقدر تو یه دنده ای. چقدر دیگه ازت معذرت خواهی کنم. –معذرت خواهیت قبول شده اما فقط دلم نمیخواد ازت کادو بگیرم. دیگه اصرار نکن. کامران پیش من مثل یه بچه بود که هرچی میگفتم قبول میکرد. هنوز بصورت قطعی نمیتونم بگم که واقعا اینجوریه یا وانمود میکنه. موقع رفتن بهم گفت کتایون میدونم شاید الان وقت خوبی نباشه اما میشه روی قضیمون جدیتر فکر کنی؟ -جدی تر؟ -آره چند هفتس داری فکر میکنی. –فکر کردی من از اونام که همینطوری الکی میخوان با یکی باشن وقت بگذرونند؟ -نه منظورم این نبود. –من از اولش هم گفتم مطمعن نیستم که بشه. یعنی احتمال زیاد اصلا نمیشه. اما بازم فکر کردم یه راهی پیدا کنم. اگر واقعا منو میخوای باید صبر کنی. –آخه چقدر من زیاد وقت ندارم. –چرا زیاد وقت نداری؟ -شاید برم انگلیس. –خب میری بر میگردی. مگه واسه همیشه میری. سکوت کرد. –کامران!؟ واسه همیشه میری؟ -هیچ چیز معلوم نیست. همه چی شایده. تو لطفا فکرهاتو بکن. خواهش میکنم زودتر بهم جواب بده. –باشه. از هم خدافظی کردیم و رفتیم.

با احترام
من همجنسباز نیستم
درخواست ندید
     
#36 | Posted: 30 Dec 2017 21:23 | Edited By: hashar
قسمت سی و چهارم : بازی ناجوانمردانه: مرحله جدید

معنی حرف کامران رو کاملا متوجه نمیشدم. منظورش از وقتم کمه چیه؟ اگر میخواد برگرده انگلیس چرا خودشو درگیر رابطه با من کرده؟ بچه که نیست. خب بجای پیشنهاد ازدواج از همون اول میگفت زیاد نمیمونم. منم تکلیفمو میفهمیدم. احتمالا یه مشکلی پیش اومده. امیدوارم مجبور نشه بره. حالا درسته که هنوز کاملا نارحتیم از دستش بر طرف نشده اما خب دوسش هم دارم. خوبیه وقتی که تو شرکتم اینه که وقت زیادی راجبه فکر کردن مسائل حاشیه ای ندارم. راستش وقت سر خاروندن هم ندارم چه برسه به اینکه فکرم درگیر حرف های کامران بشه. کلا این مشغله زیاد چیز خوبی نیست اما تو این یه مورد به خصوص حداقل کمکم میکنه. نزدیک های ظهر بود که ستاری روی خطم زنگ زد. –جانم عزیزم. –سلام یه مساله ای پیش اومده. راجبه همون موضوع. –چی شده؟ -تلفنی نگم بهتره. تلگرامتونو چک کنید. فعلا. –باشه خدافظ. دلم هری ریخت. چی شده یعنی؟ سریع تلگرامو باز کردم. چرا نتم وصل نمیشه. به ستاری زنگ زدم جواب نمیداد. رشیدی رو گرفتم. –بله خانم شریف. –رشیدی خانم ستاری پشت میزش نیست؟ -باید برم ببینم. یه چند لحظه ای طول کشید. چه سوال احمقانه ای پرسیدم. حتما نیست که جواب نمیده. –نه خانم شریف نیستند. کاری داشتید بهشون بگم. –نه بعدا بهش زنگ میزنم. رشیدی اینترنت موبایل چرا قطعه؟ -والا نمیدونم خانم واسه من که وصله. –باشه مرسی. کجا پاشده رفته؟ چند بار نتمو قطع و وصل کردم فایده نداشت. یه بار گوشیمو روشن خاموش کردم بازم اتفاقی نیوفتاد. دارم عصبی میشم. بلند شدم و وسط اتاقم قدم میزدم. یهویی بدجوری استرس گرفته بودم. با صدای زنگ تلفن رو میزم سریع اومدم سمتش. رشیدی بود. –چیه رشیدی؟ -خانم ببخشید آقای فرح منش گفتند اگر ممکنه تشریف ببرید اتاقشون. ظاهرا یه جلسه فوری پیش اومده. –باشه الان میرم. استرسم چند برابر شد. قرار جلسه نداشتیم امروز. هرچی فکر میکنم نمیتونم بفهمم برای چیه. از اتاق اومدم بیرون و میرفتم سمت آسانسور. یه آن ستاری رو دیدم که از سمت سرویس بهداشتی میره به سمت اتاقش. سریع رفتم سمتش صداش کردم بیاد. خیلی سراسیمه گفتم چی شده؟ -مگه نخوندید؟ -نت کوفتیم بالا نمیاد. زود بگو باید برم بالا جلسه. تا اومد حرف بزنه رشیدی گفت خانم ستاری آقای فرح بخش تماس گرفتند شما هم برید بالا. با هم راه افتادیم به سمت آسانسور. دفتر فرح بخش طبقه هفتم بود. طبیعتا زیاد طول نمیکشید تا برسیم اونجا. تا سوار آسنسور شدیم پرسیدم چی شده؟ -الان فرصت نیست کامل توضیح بدم راجبه پروژه مشارکت بندر انزلیه. –اون که سمت ما نیست. –کی گفته اینو؟ طرز پرسیدنش کاملا مشخص بود که دارم بد بازی میخورم. رسیدیم طبقه هفتم. –خانم شریف حتی یک درصد هم ابراز بی اطلاعی نکنید. هرچی گفتند بگید در دست بررسیه. و چیزی رو هم سمت من پاس ندید. خیلی گیج شده بودم. کاملا تو منگنه قرارم داده بودند. باید به خودم مسلط میشدم. وارد اتاق شدیم فرح منش و یه آقایی به اسم هاشم پور اونجا بود. هاشم پور یکی از کله گنده های سازمان مناطق آزاد و بنادر بود که بندر انزلی هم یکی از قسمت هایی که مستقیم روش کار میکنند. آدم قد بلند و چهار شونه ای بود. ته ریش و موهای جو گندمی داشت. از ته لحجش میشد فهمید که شمالیه. نشستیم دور میز. با غضب به فرح بخش نگاه میکردم. اونم با تعجب جوابمو با نگاهش میداد. شروع به صحبت کردیم که در زدند و دو نفر دیگه وارد شدند که یکیشون آقای مرادی جوان ترین عضو هیئت مدیره بود. فقط با سی چهار سال سن. با اینکه دکترا علوم ارتباطات داشت و سابقش هم بالای ده سال در حد مدیریتی بود اما خب باز راحت میشد فهمید که با آشنا بازی این سمتو داره. آدم سخت گیری بود توی کار. زیاد پیش نیومده بود که با هم مراوده کاری داشته باشیم اما تو جلسات دیدم که چجوری با حساسیت کار رو دنبال میکنه. بله دیگه. قشنگ مشخصه چه بلایی قرار بود سرم بیارند. کور خوندید. عمرا بذارم ازم آتو بگیرید. برگشتم به سمت آقای هاشم پور و صحبتم رو ادامه بدم که دوباره در زدند و همون صدای تخمی چندش آور از پشت سرم شنیدم. –از همگی بابت تاخیرم پوزش میخوام. خلیل دوست عوضی بود. همون مرتیکه چاپلوس. با همون شمایل عین گوهش. تکه های پازل کامل شد. آقای مرادی گفت آقای خلیل دوست شما هم هستید تو جلسه؟ با لحن متعجب و در عین حال متلک بار این حرف رو زد. –بله دیگه سعادتی شد که خدمت شما و دوستان برسیم و عرض ادبی کنیم. –خدمت از ماست ولی جدا از تعارف میتونم بپرسم چرا؟ -شما دیگه چرا آقای مرادی. مگر در جریان نیستید. حاج آقا فرمودند بخش ارزیابی و عملیات سازمانی بویژه شخص حاج آقای کربلایی باید در جریان ریز امور قرار بگیرند. یجوری دهنشو پر میکنه حاج آقا کربلایی انگار خداست. مرتیکه خایه مال. ببخشید اگر بعضی وقتا بی ادبی میکنم اما واقعا در وصف این جونور هیچ صفت درخورتری پیدا نمیکنم. مرادی با بی میلی تمام گفت باشه. مرادی هم از تیم کربلایی خوشش نمیومد. چند بار توی جلسات مدیریتی خوب جلوی کربلایی در اومده بود. خوبی مرادی اینه که خیلی سفته و اصلا براش مقام و منصب اشخاص مهم نیست.البته خیلیا تو هلدینگ شرط بستند که سرشو به باد میده. حیف که حوزه کاریمون تا حالا مرتبط نبوده وگرنه از خدامه با همچین آدمی کار کنم تا یه آدم ترسو و شل و ول مثل فرح منش. با اعلام فرح منش جلسه دیگه تقریبا حالت رسمی پیدا کرده بود. در رابطه با موضعاتی صحبت شد که تو حوزه کاری من نبود. البته نه اینکه هیچی ندونم اما خب کارمون نبود. طرف صحبت هاشم پور مستقیم خود مرادی بود و هر از گاهی فرح منش هم حرف میزد. این وسط صدای وز وز خلیل دوست هم شنیده میشد که وسط صحبت ها خودشو مینداخت وسط که مثالا ما هم هستیم. واقعا کیف میکردم از اینکه مرادی یکی دوبار به نحوی قشنگ نشوندش سر جاش. صحبت رسید به اینجا که هاشم پور پرسید خب بحث قراردادهای بنادر و مجوز های لازم از وزارت چی میشه که فرح منش در حد یکی دو جمله گفت و برگشت سمت من خانم شریف شما بفرمایید. دقیقا نمیدونستم چی بگم. سعی کردم که خیلی کلی توضیح بدم چون واقعا نمیدونستم کارشون تو چه مرحله ایه و در چه حد انتظار دارند. مرادی گفت خب خانم شریف همه این ها درست اما ایشون میخوان بدونند که ما چکار میکنیم براشون؟ -همون طور که مستحضر هستید طبق روال رسمی باید تو سر برگ نامه شرکتشون درخواست بدند. اگر اون لحظه میگفت دادیم اصلا تعجب نمیکردم که به دست من نرسیده باشه. هاشم زاده گفت ما فرستادیم درخواستمونو. خیلی جدی گفتم واقعا؟ میتونم بپرسم کی؟ -تقریبا بیست روز پیش. –خیلی جدی گفتم به دست من نرسیده. مرادی کاملا حالتش عوض شد و خیلی جدی پرسید؟ نرسیده؟ من خودم نامشون پاراف کردم. –آقای مرادی میتونید از دبیرخونه پیگیری کنید. یه لحظه به فرح منش نگاه کردم بشدت نگران و متعجب بود. انگار که اونم در جریان نبوده. هاشم پور گفت اشکال نداره دوباره میفرستیم. گفتم اگر ممکنه ایمیل کنید برام که سریعتر کارهاشو انجام بدیم. اصلا هم نگران نباشید ما خیلی سریع براورد میکنیم و قول میدم همون روز بهتون جواب بدم. به تک تک اعضاء دور میز نگاه کردم. مرادی تکیه داده بود و دستش رو مشت کرده جلوی دهنش گرفته بود. عصبانیت تو چهرش میشد دید. فرح منش نگران بود و خلیل دوست حروم زاده سرش پایین بود و نیش خند میزد. کار خود کثافتشه. به ستاری نگاه کردم با همون حالت همیشگی. صحبت هامون رو ادامه دادیم. خلیل دوست تلفنش زنگ خورد و رفت بیرون. ستاری سریع از فرصت استفاده کرد و توی دفترش نوشت برای کارشون از طریق وزارت پیگیری میکینم. واقعا برام سوال بود مگر میشه؟ فقط میتونستم اعتماد کنم بهش و اینو گفتم. یهو مرادی پرسید چطوری؟ زیر چشمی به دفتر ستاری نگاه انداختم یه توضیح در حد یه خط نوشته بود و بعدش نوشته بود بده سمت من. گفتم و ستاری بقیه توضیحات رو داد. بلاخره جلسه تموم شد. هاشم پور رو بدرقه کردیم که مرادی برگشت خیلی جدی گفت آقای فرح منش چجوری نامه به این مهمی به دست ایشون نرسیده. آبرمون رفت. –آقای مرادی باور کنید خود من هم تا امروز صبح بی اطلاع بودم. –من پیگیری میکنم کمکاری از هرکسی بوده باید پاسخگو باشه. خانم شما هم اینو پیگیری کنید امیدوارم واقعا از طریق وزارت خونه بشه حلش کرد وگرنه اصلا برای اعتبارمون خوب نیست. یجوریایی یعنی اینکه روی هوا قول نداده باشی. همه رفتند فقط منو فرح منش تو اتاق بودیم. –آقای فرح منش اینجوری داریم به مشکل میخوریم. بدون اطلاع همچین جلسه مهمی میذارید بعد توی جلسه تازه میفهمم چه خبره. این دفعه اول نیستا. –خانم شریف اگر بگم من خودم بی اطلاع بودم باور میکنید. –نمیشه که یعنی به شما چیزی نگفتند؟ -هفته پیش بهم خبر دادند اما بعد گفتند که کنسل شد. –کی بهتون گفت؟ -همین خلیل دوست. مثل اینکه من تنها نیستم. انگار فرح منش بدتر از من داری بازی میخوره. –پس اون نامه رو هم شما ندیدید؟ -بخدا هیچی نفرستادند برام. –باشه. با عصبانیت اومدم بیرون. باید با ستاری حرف بزنم. دم آسانسور دیدم خلیل دوست باهاش حرف میزنه. اصلا وقت خوبی نیست. رفتم تو اتاقم. گوشیمو دوباره چک کردم و دیدم نتم وصل شده. ستاری کامل ماجرا رو توضیح داده بود و تصویر نامه هم بود. خیلی عصبی بودم. بهش پیام دادم هر وقت تونستی حرف بزنی بهم بگو. جواب داد الان نمیتونم. حضوری باید توضیح بدم. امروز استخر میاید؟ -آره –باشه میبینمتون.
بیشتر زمان استخر رو راجبش حرف میزدیم. –این موضوع رو کی فهمیدی؟ -امروز صبح ساعت 10 –خیلی ببخشیدا ولی این آشناتون یه عوضی تمام عیاره. فرح منش چه گناهی کرده؟ -وقتی قرار به تغییر بشه تر و خشک با هم میسوزند. –تو از کجا فهمیدی که از طریق وزارت میشه پیگیری کرد؟ -بررسی کردم و مطمعن شدم بر اساس اساسنامه قوانین شدنیه. –مرسی عزیزم. بازم نجاتم دادی. –ما یه توافق کردیم. گفته بودم که بهش پایبندم. –خب دیگه بریم. موقع بلند شدم یهو پام گرفت. –آییی. –چی شد؟ -نمیدونم پام گرفت چرا؟ کمکم کرد بریم کنار استخر روی تخت ها دراز بکشم. –میخوای یکم ماساژتون بدم. –نه عزیزم الان خوب میشه. –اگر سیاتیک باشه دردش میمونه. بذارید انجامش بدم. –باشه. برگشتم و دمر خوابیدم. نیشگول های یواش و فشارهایی که به عضلاتم میاورد واقعا مواثر بود. –مرسی واقعا بهتر شد. –خواهش میکنم. رفته رفته حس کردم نوع حرکت دستاش فرق کرده و آرومتر داره نوازش میکنه. حرکت دستاش به سمت قسمت داخلی رون هام رو حس میکردم. نمیدونم چرا دلم خواست ادامه بده. میخواستم بدونم چکار میخواد بکنه. به طرز عجیبی حس کردم دارم داغ میشم . برای اولین بار تو عمرم تو همچین شرایطی اینو حس کردم. تو حال خودم بودم که برخورد خفیف انگشتش با کسمو حس کردم اما خیلی سریع دستشو کشید. شاید تماس در حد یک ثانیه بود. اما بدیش این بود که کسم داغ بود. خدا کنه نفهمیده باشه. جوری که دستشو کشید بهم اطمینان میداد که داغیشو حس کرده. هم حس شرمساری داشتم هم خوشم اومده بود. نمیدونم کدوم بیشتر. نمیتونستم برگردم سمتش و نگاهش کنم. بعد از چند لحظه به خودم جرات دادم برگشتم دیدم اونجا نبود و میرفت سمت رخت کن.

با احترام
من همجنسباز نیستم
درخواست ندید
     
#37 | Posted: 1 Jan 2018 17:46 | Edited By: hashar
قسمت سی و پنجم : خداحافظ کامران
چند روزی از اون ماجرا گذشت. همه چیز مثل گذشته. رفتار بچه ها برام طبیعی شده بود. مهدیس هنوزم اصرار به رفتن به اصفهان میکنه تا زودتر به پولش برسه. چند بار سر این موضوع صحبت کردیم و یک بار هم تا جر و بحث پیش رفتیم. ظاهراً چاره ای نیست و باید بریم تکلیف این قضیه رو یکسره کنیم. تو این چند روز با کامران تماس نداشتم. یجوری که انگار فقط دارم وقت میخرم. برای چی؟ خودمم دقیق نمیدونم. جواب دادن بهش واقعا سخته. مشکل اینجاست که هنوزم نتونستم به جواب برسم که آیا واقعا با این شرایطی که من دارم و شناختی که از کامران زیاد نیست میتونیم با هم باشیم یا نه. دوست دارم با شراره راجبش حرف بزنم اما به نظرم الان درست نیست. اگر واقعا هنوزم عاشق کامران باشه باعث سرخوردگی دوبارش میشه. بعد اون همه لطفی که بهم داشت نمیتونم به خودم اجازه بدم باعث ناراحتیش بشم.
اونشب بد خواب شده بودم. نمیتونستم بخوابم. دیر وقت بود. یادم افتاد فردا باید یه گزارش از عملکرد چند ماهمون ارائه بدم. ستاری آمادش کرده بود. تصمیم گرفتم یه نگاه بهش بندازم مشکلی نداشته باشه. لپ تاپ رو روشن کردم و فلشم رو زدم بهش. مثل همیشه کاملا دقیق و بی نقض. از این دختر کوچکترین ایرادی نمیتونی توی کار بگیری. ناخودآگاه ذهنم رفت سمت ماجرای اون روز استخر. یعنی واقعا کسم رو لمس کرده بود؟ چرا دارم بهش فکر میکنم؟ و چرا از فکر کردن بهش چندشم نمیشه؟ چرا در رابطه با این موضوع احساس بدی ندارم. شاید چون اتفاقی بوده. اگر نبوده باشه چی؟ معمولا وقتی از نیمه شب میگذره هرچی فکر چرت و پرته میاد سراغم. همون بهتر که بخوابم. یکمی تو سایت های خبری ایرانی گشتم. هنوز خوابم نمیاد. به چندتا سایت خارجی سر زدم. چشمم به یه تیتر خورد. گردهم آیی زنان همجنس گرا در روز نه به خشونت علیه زنان در انگلستان. زنان همجنس گرا. برای یک بار فقط همین یکبار تصمیم گرفتم راجبش یکم اطلاعات کسب کنم. در مورد همجنس گرایی و لزبین. توی سایت های ایرانی و خارجی یکم راجبش مطلب خوندم. اکثر سایت ها فیلتر بود. قبلا یه فیلتر شکن مهیار برام نصب کرده بود چون برای یسری کارای تحقیقی لازم داشتم. دوباره وارد شدم. تو یکی از سایت ها یه ویدئو گذاشته بود که وقتی بازش کردم بیشتر مصاحبه بود. این کار حریصترم کرد تا بیشتر ببینم. اصلا میخواستم بدونم واقعا چجوری انجامش میدن. چجوری باهم سکس میکنند؟ واسه همین تو گوگل لزبین مووی رو سرچ کردم و اولین لینکی باز کردم یه سایت پورن بود. از قضا فیلمش از یه استخر روباز بود که دوتا دختر جوون با بیکینی کنار هم خوابیده بودند و یکیشون دمر خوابیده بود و اون یکی ماساژش میداد. وقتی رونها و باسنشو ماساژ میداد دستشو برد لای پاش و کسشو میمالید. این صحنه منو میخکوب کرد. کاملا مثل کاری که مریم ستاری با من کرد. باور کردنی نبود. یعنی واقعا مریم ستاری کارش عمدی بود؟ دوباره زدم عقب آره دقیقا همونجوری بود. اصلا موضوع این نیست که منو دستمالی کرده. خیلی برام سخته بتونم باور کنم که همنجسگرا باشه. صحنه های فیلم که جلوتر میرفت از دیدنشون حالم بد میشد. اصلا خوشم نمیومد. لپ تاپ رو بستم و سعی کردم بخوابم.
شب بعدش زود اومدم خونه و به کارهای خونه رسیدم. شام درست کردم و با بچه ها مشغول خوردن شام بودیم. موبایلم زنگ زد. توجه نکردم. دوباره تماس گرفت. مهیار گفت نمیخوای جواب بدی؟ -حتما در رابطه با کارهای شرکته بذار بعدا تماس میگیرم. بازم گوشیم زنگ خورد. –حتما کار مهمی داره. بلند شدم رفتم تو اتاق دیدم کامرانه. جواب دادم. –سلام کامران چطوری؟ -سلام کتایون خونه ای؟ -آره چطور؟ -من چند دقیقه دیگه دم در خونتونم. باید ببینمت. –چی شده؟ -بهت میگم. –کامران میدونی که الان راحت نمیتونم بیام بیرون اگر تلفنی میتونی بگی بگو. اگر نه بذار بعدا. –نمیشه بذارم واسه بعد همین امشب باید ببینمت. –کامران چی شده؟ داری نگرانم میکنی. –من یک ربع دیگه اونجام. بیا. تا اومدم حرف بزنم قطع کرد. چکار داره این وقت شبی که حتما باید ببینمتم؟ اونم اینجا جلوی در خونه. برگشتم آشپزخونه بچه ها شامشونو تموم کرده بودند. بقیه شامم رو نخوردم و میز رو جمع کردم. مهیار گفت چرا مامان غذاتو تموم نکردی؟ -میل ندارم. مهدیس رفت توی اتاقش و مهیار هم رفت سمت بالکن سیگار بکشه. رفتم اتاقم و لباسام شلوارمو عوض کردم. مانتو و شالمو پوشیدم. میخواستم کمی آرایش کنم که کامران زنگ زد رسیدم بیا پایین. بیخیال آرایش کردن شدم. از اتاق اومدم بیرون مهیار منو دید. –مامان کجا میری؟ -جایی کار دارم زود میام. دیگه صحبتم رو ادامه ندادم و از خونه رفتم بیرون. یکم جلو تر از در خونه کامران تو ماشین منتظرم بود. تو ماشین نشتم و سلام کردم. –چی شده این وقت شبی اصرار داشتی باید همو میدیدیم؟ -فکرات رو کردی؟ -ببین کامران ما هنوز هیچ شناختی از هم نداریم پس لازمه یکم بیشتر. حرفمو قطع کرد و گفت من دیگه وقت ندارم. –یعنی چی وقت نداری؟ -فردا از ایران میرم. –میری؟ کجا؟ تا کی میری؟ -انگلیس. معلوم نیست زمانش. –منظورت چیه معلوم نیست. –یه مشکلی برام پیش اومده حتما باید برم. –پس اومدی خدافظی کنی درسته؟ سرش پایین بود و هیچی نمیگفت. بغضم گرفت. چقدر راحت داره همه چیزو تموم میکنه. سعی کردم به خودم مسلط بشم و گفتم. بسلامت خدافظ. از ماشین پیاده شدم. اونم سریع پیدا شد و دستم رو گرفت –کتایون برای من خیلی سخته اما بخدا چاره ای ندارم. –تو حتی نمیگی چی شده. نمیگی تا کی نیستی. واقعا نمیدونم چی بگم کامران. همینجوری میگی دارم میرم و معلوم نیست کی بیام. –باور کن نمیدونم شرایطم اصلا خوب نیست. –بهم بگو. –برگرد تو ماشین. دوباره برگشتیم توی ماشین. –من به یه مشکل مالی برخوردم و اگر تا فردا از اینجا نرم ممنوع الخروج میشم. از طرفی پدرم مریضه و زودتر باید برم پیشش. نمیدونم مشکلم تا کی حل میشه. اگر نرم میترسم بمیره و اگر برم تا چند ماه نمیتونم برگردم. –حداقلش این بود از اول همه چیزو بهم میگفتی. کامران میدونی با من داری چکار میکنی؟ پس اونهمه اصرارت برای ازدواجمون چی؟ -کتایون من عاشقتم. هنوزم دلم میخواد با هم ازدواج کنیم. اما شرایط جوری شده که نمیتونم بمونم. خواهش میکنم درکم کن. –درکت کنم که چی؟ درکت کنم مشکلت حل میشه؟ خیلی ناامیدم کردی کامران. دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم و گریم گرفت. خواست بقلم کنه که پسش زدم. –من حرفی ندارم. برو به سلامت. امیدوارم مشکلاتت حل بشه. انقدر ناراحت بودم که فقط میخواستم برگردم خونه و فقط گریه کنم. چرا همه میخوان بازیم بدند؟ دیگه بسمه خدا. خواستم از ماشین پیاده شم کامران دستمو گرفت و به زور کشید تو بقلش. توی اون نور کم چشمای خیسشو دیدم. اونم مثل من ناراحته. در حد یک لحظه نگاهمون تو چشمای هم گره خورد. سریع لباشو گذاشت روی لبام. دیگه سست شدم و همراهیش کردم. سرمو چسبوند به سینش و نوازشم میکرد. بغض قشنگ توی لحن صداش شنیده میشد. –کتایون خیلی ناراحتم که باید برم اما بابام نمیتونم ول کنم. دکترها میگن زیاد زنده نمیمونه. تنها کسی که توی دنیا داره منم. بخدا نمیتونم ترکت کنم اما مجبورم. موهای سرم رو آروم با انگشت هاش نوازش میکرد. منم به همون آروم موهای دستشو. آخ چقدر دوست داشتم این حالتو. –اگر بری کی میای؟ -وکیلم گفته که امروز حکم گرفتن برات و سریع الاجراست. کاش راهی بود که نرم. نمیدونم. وکیلم میگفت کم کم دو سه ماه حداقلشه. –مگه چکار کردی؟ -یه معامله بزرگ که نتونستم تمومش کنم. بخدا مشکل بابام نبود میموندم یجوری حلش میکردم. –کامران. –جونم عشق من؟ -واقعا عاشقمی؟ -هنوز شک داری؟ -دوست دارم بگی. –آره عزیزم دیوونه وار عاشقتم. سرمو آوردم بالا و دوباره لبامون روی لبای هم قرار گرفت. اینبار خیلی پر حرارت تر. جوری که تحریکم کرد. –کتایون میشه ازت یه خواهشی کنم؟ میدونم برات سخته اما لطفا قبول کن. –چی؟ -امشب رو با من باش. بریم خونه من. واقعا تصمیمش سخت بود. از طرفی نمیدونستم بچه ها رو چکار کنم و از طرفی نگاه پر از التماسش دلمو میشکوند. چشمام رو بستم و گفتم بریم. بیست دقیقه بعد خونش بودیم. بخاطر بچه ها استرس داشتم. حتی موبایلم هم نیاورده بودم. مانتو و شالم رو در آوردم و روی مبل گذاشتم. کامران از پشت بقلم کرد و دستش روی سینه هام بود و از پشت گردنمو میخورد. برگشتم به سمتش. دستامو دور گردنش انداختم. بقلم کرد و از زمین بلندم کرد. تو همون حالت لبای همو میخوردیم. خیلی داغ بود. این کاراش داشت دیوونم میکرد. یک لحظه بعد منو انداخت روی مبل و شروع کرد به باز کردن دکمه های پیرهنش بعد افتاد روم. همینطور لبامو میخورد و لباسمو در میاورد. خیلی با شدت داشت اینکارو میکرد. دیگه زیاد برام اهمیت نداشت که اثری روی بدنم بمونه فقط سعی میکردم لذت ببرم. یکم بعدش هردومون کاملا لخت بودیم و کامران از گردن تا سینه هامو میخورد. تمام این حرص و ولعش بخاطر دفعه آخر بودن رابطمون بود. منم خودمو آزاد کردم و بلند ناله میکردم. رفت لای پاهام نشست و کسمو میخورد. سرشو فشار میدادم و لبامو گاز میگرفتم. انگشت اشارشو کرد تو کسم و تند تند فرو میکرد و تو در میاورد و همزمان قسمت بالای کسم رو میلیسید. آه چقدر خوب بود انقدر ادامه داد تا ارضا شدم. چشمام رو بسته بودم و نفس نفس میزدم. ضربان قلبم خیلی شدید بود. کنارم روی مبل نشست و نوازشم میکرد. خم شدم به سمتش و سرم رو گذاشتم روی پاهاش. –کامران کاش میشد بیشتر بمونی. –کاش میشد. موهامو نوازش میکرد. از کیر نیمه راست شدش مشخص بود که میخواد ادامه بدیم. یکمی زمان میخواستم تا دوباره آماده بشم اما یادم افتاد وقتم خیلی کمه. یکم سرمو آوردم جلوتر و کیرشو به لبام رسوندم بوسیدمش و کردم توی دهنم. توی دهنم بزرگ شدنشو کامل حس میکردم. چند بار سرمو بالا و پایین بردم و سعی کردم تا اونجا که میشه توی دهنم فرو کنمش. فقط نصفش رفت. از دهنم درش آوردم. کل کیرش از آب دهنم خیس شده بود. روی مبل ولو شده بود و پاهاش باز بود. بلند شدم و نشستم بین پاهاش. کیرشو با دستم میمالیدم و تخماشو میلیسیدم. دهنم رو باز کردم و یکیشون رو مکیدم و آخر سر از پایین تخماش تا سر کیرشو لیسیدم و دوباره کردم توی دهنم. وقتی به سفت ترین حالت ممکنش رسید بلند شدم و نشستم توی بقلش. کیرشو با کسم تنظیم کردم و سرشو کردم توی کسم. اووهههه خیلی خوب بود. آروم نشستم تا با فشار وزنم به آهستگی تا ته بره توش. بعد خودمو بالا پایین میکردم. دیگه داشتم به کامران کس میدادم. سینه هامو میمالید و شروع به خوردنشون کرد. خودمو کامل آزاد کرده بودم و از روی شهوت جیغ میزدم. خیلی سریع محکم بقلم کرد و چرخیدیم طوری که من زیرش بودم و کامران روی من تلمبه میزد. انقدر محکم زد که دوباره ارضام کرد. اینبار آب کسم با فشار میپاشید. همونجوری که توی کسم بود افتاد روم و لبای همو میخوردیم. چند لحظه ای صبر کرد و دوباره شروع به عقب جلو کردن کیرش توی کسم به آرومی کرد. بعد کیرشو در آورد و لای کسم میمالید. دستمو بردم سمت کیرش و توی مشتم گرفتم. کاملا خیس و لزج شده بود. آروم اومد بالاتر و گذاشت لای سینه هام. چقدر لذت بخش بودم واسم. سینه هامو بهم فشار میدادم و اونم کیرشو لای سینه هام عقب جلو میکرد. یکم سرمو آوردم بالاتر و دستامو روی باسنش گذاشتم یکم به سمت خودم کشیدمش تا بتونم براش ساک بزنم. فقط دهنم رو باز کرده بود و کامران خودش توی دهنم عقب جلو میکرد. مزه عجیبی میداد. یجور لزجی توی دهنم حس میکردم. بخاطر آب کسم بود. کیرشو در آورد و روی سینه هام تند تند میمالیدش. آبش با فشار روی سینه هام و گردنم پاشیده شد. با دستام آبشو روی سینه هام پخش کردم و سینه هامو میمالیدم. نمیدونم چرا اما انگشت وسط دست راستمو بردم سمت دهنم و تا ته کردم توی دهنم و مکیدم. کامران با دیدن این صحنه گفت کتی شیطون من و بقلم کرد و لبامو خورد. –عزیزم دوست داشتی؟ -خیلی عشق من. هربار که باهات سکس میکنم بیشتر دیونم میکنی. نشوندم توی بقلش. –کامران پروازت ساعت چنده؟ -ساعت پنج صبح –پس باید حداقل 3 فرودگاه باشی. عزیزم یکم بخواب اذیت میشی. –مگه دیوونم که بخوام این لحظات آخر با تو بودن رو بخوابم. –آخه عزیزم باید استراحت کنی. –اشکالی نداره. بلند شد و رفت سمت یخچال یه شیشه نصف خالی آورد. –ما امشب با همیم مگه نه. واقعا نمیدونستم چی بگم. ساعت یازده و نیم بود. از طرفی اصلا دلم نمیخواست برم ولی بچه ها خونه اند و فردا هم باید برم سرکار. یکمی دلشوره داشتم. با این حال نتونستم بیخیال بودن با کامران بشم و پیک هایی رو که پر میکرد باهاش همراهی کردم. نمیدونم چند دقیقه گذشت اما واقعا مست شده بودم. توی اون حالت مستی یه بار دیگه سکس رو شروع کردیم. تلفن کامران زنگ زد. بهش گفتم جواب نده. گفت شاید وکیلم باشه باید جواب بدم. نگاه کرد و گفت شمارش نا آشناست. جواب داد گفت سلام شماره منو از کجا داری؟ آره اینجاست. گوشی رو سمت من آورد و گفت بیا شرارست. تو اون لحظه انقدر مست و گیج بودم که اصلا برام سوال نبود شراره شماره کامران رو از کجا داره؟ گوشی رو گرفتم و گفتم جانم شراره. –کتایون؟ خونه کامران چکار میکنی؟ با خنده و حالت مستی گفتم خودت چی فکر میکنی؟ -دیوونه مهیار بهم زنگ زد نگرانته. زود برو خونه یا بهش زنگ بزن. آخ یادم افتاد بچه ها رو به کل فرامشو کرده بودم. کامران همینطور داشت منو میکرد یهو بلند گفتم کامران یه لحظه نکن. شراره پشت خط گفت چی؟ -هیچی شراره مرسی خدافظ سریع قطع کردم. –وای ساعت چنده؟ -یک و نیم. –وای داره دیرت میشه بریم کامران. –عزیزم الان وسط سکسیم. –اممم باشه زودتر تمومش کن. دوباره شروع به تلمبه زدن کرد. کاملا سرد شده بودم. فقط دوست داشتم کامران زودتر ارضا بشه جمع کنیم بریم. بعد چند دقیقه ارضا شد و توی کسم آبشو خالی کرد. تا از روم بلند شد اومدم بلند شم برم سمت دستشویی که سرم گیج رفت و لیز خوردم سرم خورد به پارکت زمین. کامران با نگرانی اومد سمتم گفت چی شده؟ خوبی؟ -آره خوبم. –بذار کمکت کنم. –مرسی عزیزم. منو برد سمت دستشویی و کمکم کرد روی دستشویی فرنگی بشینم. خودمو تمیز کردم یکم آب به صورتم زدم. کامران دو تا فنجون قهوه آماده کرد و گفت بخور عزیزم بریم. دیگه فرصتی برای دوش گرفتن نداشتم. لباسام رو پوشیدم و قهوه رو خوردم. کامران وسائلش رو قبلا جمع کرده بود و فقط یه ساک مسافرتی سایز متوسط همراهش بود. تو این فاصله در حد 5 دقیقه دوش گرفت و آماده شد که بریم. منم یکمی خودمو مرتب کردم. هنوز اثر مستی توم زیاد بود. سر گیجه داشتم. آژانس گرفتیم و اول منو رسوند دم خونمون. دم در پیاده شدم اونم پیاده شد. –کتایون تمام سعیمو میکنم زود برگردم. منتظرم باش عشق من. –کامران زود برگرد. من از خودت بی خبر نذاری. همونجا توی کوچه بقلم کرد و لبای همو بوسیدیم. واقعا گیج بودم و بخاطر مستی اونجا خیلی راحت اجازه اینکار رو بهش دادم. وقتی سوار ماشین شد با نگاهم تا ته کوچه تعقیبش کردم. دلم براش تنگ میشه. خوش بختانه کلیدهای خونه همراهم بود. در رو باز کردم رفتم توی خونه. چقدر سرم گیج میره خدا. چراغا همه خاموش بود خواستم وارد اتاقم بشم مهیار از اتاقش اومد بیرون. جا خوردم. –سلام مامان جان نخوابیدی هنوز؟ یهو یه سکسکه بلند زدم که بوی الکل هم همراهش بلند شد. مهیار دستشو به حالت از بین بردن بو جلوی صورتش تکون داد و خیلی جدی گفت کجا بودی؟ -فردا توضیح میدم الان خیلی گیجم. –آره مشخصه. –مهدیس چیزی نگفت؟ -نذاشتم بفهمه نیستی. اومدم دستمو بذارم رو دیوار ناگهان سر خوردم نزدیک بود بیوفتم مهیار منو گرفت. –مرسی کامران. ببخشید مهیار. –اشکال نداره بذار ببرمت توی تخت خوابت. روی تخت که ولو شدم توی چند ثانیه خوابم برد.

با احترام
من همجنسباز نیستم
درخواست ندید
     
#38 | Posted: 3 Jan 2018 18:47
قسمت سی و ششم : خماری
شش هفته گذشته. از اون روز کذایی که متوجه رابطه مهیار و مهدیس شدم. الان دیگه یادم نمیاد چرا انقدر ناراحت بودم. تمام چیزی که تو این شش سال و سال های قبلش خط فکریم در رابطه با موضوع سکس بود توی این شش هفته دستخوش تغییر شده. این همون تغییریه مهیار گفته بود و ناخواسته انجام شد. اگر من متوجه رابطه این دوتا نمیشدم احتمال زیاد هنوز اون آدم سابق باقی مونده بودم. اصلا از این تغییر ناراحت نیستم اما خب هر کاری عواقب خودشو داره.
وقتی بیدار شدم نور شدید آفتاب چشمم رو میزد. چقدر حال سنگینی دارم. اصلا نمیدونم ساعت چنده؟ با حالت گیجی شدیدی از تخت بلند شدم. رفتم سمت پنجره. پرده رو کشیدم. تو آینه قدی به خودم نگاه میکردم چه قیافه ای. موهای بهم ریخته و چشای پف کرده و قرمز. آب دهنم از گوشه لبم اومده بود و خشکیده بود. به سمت کمد اتاق نگاهم افتاد یادم اومد من دیشب اومد خونه لباس عوض نکرده بودم. آخ کار مهیاره. چه نیازی بوده که اون لباسام رو عوض کنه. بعید نیست که کامل همه جام رو دید زده باشه و حسابی دستمالیم هم کرده باشه. انقدر مست و گیج بودم که اگر منو میکرد متوجه نمیشدم. یه آن به خودم اومدم. چی؟ نکنه کرده باشه؟ سریع شلوار و شورتمو کشیدم پایین و دستمو لای کسم کشیدم و بعدش بو کردم. شدیدا به حموم نیاز دارم. اینجوری نمیشه فهمید. تنها کاری که میتونم بکنم اینه تا زمانی که قطعا مطمعن نشدم امیدوار باشم فقط لباسام رو عوض کرده. حالا اگر بدنمو دید زده باشه یا دستمالیم کرده باشه هم اهمیت نمیدم. واقعا نمیدونم کرده یا نه. گوشیم روی میز بود و خاموش شده بود. زدمش به شارژ. با ساعتم نگاه کردم باورم نمیشد. یک و نیم؟ وای چقدر خوابیدم مگه!؟ آخ کارای شرکت چی؟ تا گوشیم روشن شد اول به رشیدی زنگ زدم و گفتم حالم خوب نبوده و تا یک ساعت دیگه میام. چند لحظه بعد ستاری بهم زنگ زد و گفت کار خاصی نیست امروز استراحت کنید. بازم خوبه چون اصلا حس و حال شرکت رفتن رو نداشتم. با همون وضعیت از اتاقم اومدم بیرون رفتم سمت دستشویی. صورتمو که میشستم یاد کامران افتادم. الان دیگه باید رسیده باشه. یه سوالی که بشدت ذهنمو درگیر کرده اینه که واقعا قضیه ممنوع الخروج شدنش چیه. نکنه بهم دروغ گفته باشه و خواسته دورم بزنه. نکنه یه گندی بالا آورده و میخواد فرار کنه. نمیدونم چجوری میتونم باور کنم حرفاشو. از دستشویی که اومدم بیرون بوی سیگار به مشامم خورد. مهیار خونست. رفتم سمت اتاقش و در رو باز کردم. هدفون توی گوشش بود و سیگار میکشید و یه چیزی توی دفتر نوت های موسیقیش مینوشت. منو دید هدفون رو در آورد و گفت سلام مامان. ظهر بخیر. –سلام. –امروز نمیری سر کار؟ -نه خواب موندم. چرا صبح بیدارم نکردی؟ -اونجوری که دیشب اومدی خونه بعید بود بشه صبح زود بیدارت کرد. اومدم کنارش نشستم و گفتم مهیار بابت دیشب متاسفم. کاری پیش اومد که باید میرفتم. قرار بود در حد چند دقیقه باشه. –اشکال نداره مامان. به خودم جرات دادم که اعتراف کنم تا جلوی هر سوظنی رو گرفته باشم. –کامران امروز صبح از ایران رفت اومده بود خدافظی کنه. –مهم نیست. من نگرانت شده بودم وقتی فهمیدم کجایی خیالم راحت شد. خیالش راحت شد؟ اینکه فهمیده مامانش خونه یه مرد غریبست خیالشو راحت میکنه؟ گفتم مهیار میدونی کجا بودم؟ -آره. –کی فهمیدی؟ -از پنجره دیدم سوار ماشینش شدی و رفتی. بقیش هم علاقه ای ندارم بدونم چی شده؟ -مهیار جان ببین ... –مامان خیلی بدنت بو میده لطف کن برو یه دوش بگیر. راست میگفت و بدنم واقعا بوی بدی میداد. بشدت دیشب عرق کرده بودم و کامران هم با ریختن آب کیرش رو دیگه حسابی خوش بوم کرده بود. اما با این حال این رفتارش از ناراحتی بود. غیرتی شده؟ شاید. شاید هم حساسیت میخواد نشون بده. بلند شدم از اتاق برم بیرون دم در برگشتم گفتم تو دیشب لباسهامو عوض کردی؟ -آره. –واقعا لازم بود؟ -خب آدم که با لباس بیرون نمیخوابه. منظورتو نمیفهمم. –مهیار خیلی واضح دارم حرف میزنم. کسی لباسای مادرشو توی خواب عوض نمیکنه. –خواستم راحت تر بخوابی. اگر به نظرت کار اشتباهی بوده معذرت میخوام. دوست نداشتم ادامه بدم باهاش بحث کنم از اتاق اومدم بیرون و رفتم حموم. تمام لباسام رو در آوردم و دوش گرفتم. خواستم بیام بیرون دیدم وای حوله برنداشتم. از لای در نگاه کردم ببینم مهیار هست یا نه. سریع رفتم تو اتاقم خودمو خشک کردم و لباسام رو پوشیدم. همه لباس های دیروزمو ریختم لباس شویی. یه چایی برای خودم ریختم. مهیار اومد توی آشپزخونه. رفت از یخچال بقیه غذای دیشب رو برداشت و ریخت توی دیس کوچیک و گذاشت توی ماکروفر. –بخاطرش ناراحتی؟ -بخاطر چی؟ -اینکه کامران رفته. –خب دیگه وقتی یکی از دوستا از آدم دور میشه دل تنگش میشیم. –برنامتون چی بود؟ -دوست بودیم فقط. –دوسش داشتی؟ -الان دیگه رفته. –واسه همیشه رفت؟ -نه ولی تا چند ماهی نمیتونه برگرده. –چرا؟ -بخاطر پدرش. باباش مریضه و زیاد زنده نمیمونه. صدای بوق ماکروفر بلند شد. مهیار بلند شد و دیس غذا رو گذاشت روی میز. دوتا بشقاب هم گذاشت. –دیشب خوب بود؟ از این حرفش جا خوردم. اونکه دقیقا میدونه چکار کردیم چرا انقدر وقیحانه میخواد راجبش حرف بزنه؟ با اخم بهش نگاه کردم. –چیه؟ -واقعا که مهیار. –باشه ناهارمونو بخوریم. شروع به خوردن غذا کردیم. –مامان کی بریم اصفهان؟ -تو هم مثل مهدیس عجله داریا. –خب چه اشکالی داره. زودتر تکلیف رو مشخص کنیم. –یکم کارم کمتر بشه یه روز مرخصی میگیرم با هم میریم. –هفته بعد فکر کنی بشه؟ -نمیدونم. –مامان داری میپیچونی همش. –پیچوندن چی؟ باور کن خیلی مشغولم. یه امروز رو نرفتم کلی کارام میمونه. –مهدیس اصرار داره خودمون دوتایی بریم. من قبول نمیکنم میگم باید مامان هم باشه. –خوبه باز یخورده عقل تو کله تو یکی هست. –من نمیدونم تا کی میتونم جلوشو بگیرم. انقدر هول داره که اگر همین چند روزه نریم خودش بلند میشه تنهایی میره. –دختره انقدر حول ولا برداشتش که معلوم نیست میخواد چکار کنه؟ -نگران نباش مامان یکم ول خرجی میکنه بعدش مثل سابق میشه. –میخوام نشه. اصلا حواستون هست چکار میکنید؟ مهیار تورو خدا حواستون به خودتون باشه من همش نگرانتونم. کاری نکنید که براتون فقط پشیمونی بمونه. –بخدا باور کن منم همینو بهش میگم اما باز حرف خودشو میزنه. –من فکر میکردم بیشتر از اینا حرفتو میخونه. –دیگه نه. –دیگه نه؟ چرا؟ -چند وقته با یه دختره دوست شده همه وقتشو با اون میگذرونه. –کدوم دوستش؟ -سارینا. –تو سارینا رو میشناسی؟ -یه بار دیدمش زیاد نمیشناسم. مهدیس راجبش حرف نمیزنه. یا مهیار داشت بهم دروغ میگفت یا سارینا انقدر روی مهدیس تاثیر گذاشته که رابطش با مهیار رو کمتر کرده. –نمیدونم چی بگم. ما یه خانوده ایم باید حواسمون به هم باشه. غذامون تموم شده بود ظرفا رو گذاشتم توی ظرف شویی. –مامان از اینکه لباساتو عوض کردم ناراحت شدی. –نه اما کارت خیلی غیر عادی بود برام. دلیلی نداشت بخوای لباسامو عوض کنی. –گفتم که میخواستم راحت بخوابی. آروم گفتم کاری که نکردی؟ -چی گفتی مامان؟ -هیچی میگم نیازی نبود. –در هر صورت ببخشید.
عصری به شراره زنگ زدم. –سلام شراره چطوری؟ -سلام خانم حال شما؟ چه خبرا؟ -هیچی سلامتی چه خبرا چکارا میکنی؟ -هستیم دیشب خوش گذشت؟ -شراره فضول از دست تو. کامران امروز میخواست بره انگلیس ازم خواست پیشش بمونم. نتونستم درخواستشو رد کنم. –پس بوسه خدافظیشو با مخلفات بهش دادی. با خنده گفتم پر رو. –امروز کی رفت؟ -ساعت پنج صبح پرواز داشت. –چقدر یهویی. –میگفت بابام مریضه و مثل اینکه آخراشه. باید بره بهش برسه. یه چیز دیگه هم هست. مثل اینکه اگر امروز نمیرفت ممنوع الخروج میشد. –واسه چی؟ -درست حسابی توضیح نداد. میتونی یه آمار در بیاری قضیه چیه؟ -باشه بذار ببینم چی میشه بهت خبر میدم. –مرسی عزیزم. –دیگه چه خبرا؟ -هیچی سلامتی. –پاشو بیا یه سر ببینمت. –نه عزیزم امشب میخوام خونه باشم. دیشب خیلی ضایع شدم. –چرا؟ -وقتی اومدم خونه مهیار بیدار بود و منم زیاد هوش و حواسم سر جاش نبود. –زیاد خورده بودی؟ -نه خیلی اما نمیدونم چرا اونجوری شدم. –دیگه سکس و مشروب باهم اینجوریت هم میکنه. با خنده میگفت. میدونستم داره مسخرم میکنه چون حرفش هیچ ربطی نداشت. –حالا هرچی. –پس مهیار فهمید که مامانش کجا بوده چکار میکرده. –آره. –واکنشش چی بود؟ -معمولی نه عصبانی شد نه راجبش حرف زد اما ناراحت بود. –خب طبیعیه ناراحت بشه بلاخره مامانشی. –ناراحتیش از جنس غیرتی شدن و این چیزا نبود. –مگه چجوری بود؟ -مثل بچه ای که ناراحت شده باشه جایی نبریش. یه چیزی تو این مایه ها. –پس حسادت میکنه. –به کی؟ -به هرکی که با تو باشه. –خب اونکه میدونه نمیتونه اونجوری با من باشه. –شاید اینجوری فکر نمیکنه. –از کجا میدونی؟ -بهش فکر کن متوجه میشی. رابطه با محارم رو تجربه کرده. –شراره!؟ منظورت چیه؟ یعنی میخواد با من رابطه داشته باشه؟ -گفتم شاید حالا هر چی بیخیال. –اصلا حرف قشنگی نبود. –فقط نظرمو گفتم. وقتتو خالی کن ببینیم همو. –حالا ببینم چی میشه. من برم دیگه کاری نداری؟ -نه مواظب خودت باش. راجبه اون موضوع هم میپرسم بهت میگم. –قربونت عزیزم. خدافظ. –بای. حرف شراره کاملا درست بود مهیار بهم نظر داره اینو خوب میدونم اما نمیخواستم شراره هم بفهمه. فقط همین

با احترام
من همجنسباز نیستم
درخواست ندید
     
#39 | Posted: 6 Jan 2018 17:53
قسمت سی و هفتم: اصفهان

بلاخره تسلیم شدم و قرار شد که فردا صبح بریم اصفهان و شب برگردیم. همه کارها رو هماهنگ کردم و تونستم کسی رو اونجا پیدا کنم که به مسائل املاکی توی اونجا آشنایی کامل داشته باشه. آشنای یکی از دوستای شراره بود. دیگه به کامران نگفتم. گفتم اون ور دنیا درگیر باباشه مزاحمش نشم. واسه ساعت 6 بلیط داشتیم و سر وقت یک ساعت قبل پرواز فرودگاه بودیم. از شانسمون پرواز تاخیر خورد و بلاخره یک ساعت خورده ای بعد بلند شد. ساعت از 9 گذشته بود که به اونجا رسیدیم. مهدیس که کلی عجله داشت که همین امروز به پولش برسه و تا اینجا دهنمون رو رسما سرویس کرد. به محض اینکه رسیدیم با آقا رسول تماس گرفتم. همون آشنایی که معرفی کرده بودند. قبل از اینکه بیام از شراره این اطمینان رو گرفتم که واقعا آدم قابل اعتمادی باشه و سرمون کلاه نذاره. شراره گفت من خودم بیشتر نگرانم. اون کسی که معرفی کرده خودش خیلی آدم خوش حساب و با وجدانیه. این رسول رو هم گفته آدم قابل اطمینانیه. امیدوارم همینجوری باشه. از فرودگاه تاکسی گرفتیم و رفتیم دفتر آقا رسول. رسول یه مرد میان سال بود که تقریبا میخورد بالای پنجاه سال سنش باشه. دفتر معاملات املاک داشت. بعد از صحبت کردن و این حرفا توی کاغذ لیست املاک با متراژ و جزئیات اعلام شده تو سند بهش دادم. –سرکار خانم اینا خیلیس. مخوای همرو یکجا بفروشید؟ تا اومدم حرف بزنم مهدیس پرید وسط حرف گفت آره هر چه سریعتر. اگر میشه کارهاشو بکنید. رسول نیشخند زد و گفت به این زودی که نمیشه. باید براتون بسپریم مشتری پیدا بشه. –خب چقدر طول میکشه. –هر وقت مشتریش پیدا بشه. من گفتم میتونید همینجوری یه قیمت بذارید کلش چقدر می ارزه؟ -باید بریم ببینیم. الان مشکلی نداره؟ گفتم نه فقط سریعتر ما وقتمون کمه باید عصر برگردیم. به یکی از کارمنداش سپرد مارو ببره املاک رو ببینیم. اولین جایی که رفتیم پاساژ بود و مستقیم رفتیم املاکی محل. یه سری صحبت هایی شد و قرار شد روی قیمت حدودی بهمون خبر بدند. مغازه هم زیاد دور نبود و زمین هم چون بیرون شهر بود تصمیم گرفتیم تلفنی خبر بگیریم. آخرین جایی که رفتیم خونه بود. تو پاکتی که منیژه بهم داده بود کلید خونه هم بود. اول رفتیم توی خونه. بچه ها اینجارو زیاد یادشون نمیاد چون خیلی نیومدیم اینجا. خونه قدیم با حیاط بزرگ و دیوارهای کاه گلی. خاطرات اینجا اصلا واسم خوش آیند نیست. چقدر باهام بد رفتاری شد. چقدر اذیتم کردند. بگذریم هرچی بوده دیگه گذشته. ما تو حیاط بودیم یهو یکی از دم در بلند گفت یا الله و اومد تو. یه پیر مرد بلند قد با کلاه نمدی. حاج مصلح بود. از قدیمی های محل و یه جورایی ریش سفید بود. قبلا دیده بودمش. آخرین بار تو ختم مادر منصور بود. اومد سمتم و سلام کردم. –اومدید خونه رو ببینید؟ -آره حاج آقا. –خدارحمت کنه جهانگیر رو وقتی مرد هیچکسی پیشش نبود. از بوی گند جسدش همسایه ها اومدن تو و فهمیدن مرده. دکتر میگفت پنج روز بود مرده بود. اینا نوه هاشند؟ -آره اومدیم خونه رو ببینیم و قیمت گذاری کنیم. راستی از منیژه خبری ندارید. –مگر نمیدونی؟ -چیو؟ -منیژه بیمارستان بستریه. اون بدبختم هیچ کسی رو نداره. شکه شدم. بستریه؟ چند هفته قبل که به نظر نمیومد چیزیش باشه. –چرا بستریه؟ کدوم بیمارستان؟ -نمیدونم والا اما وضعش زیاد خوب نیست. –شنیدم حتی شوهر سابقش هم بهش سر نمیزنه. همین بیمارستان سر میدون. –نمیدونستم. –تنهایی بد دردیه. اون بدبخت هم مثل باباش شده آخر عمری. –آخر عمری؟ هیچی نگفت. –حاج مصلح اگر چیزی میدونی بهم بگو باید کمکش کنم. –خدا کمکش کنه. دکترا جوابش کردند. میگن سرطان داره. من باید برم. سرشو انداخت پایین و به سمت در میرفت. تو چهار چوب در یه لحظه وایساد و گفت. منیژه همه چیزو برای بچه های منصور گذاشته. از ارث جهانگیر یک ریال هم برای خودش برنداشته. همون موقع اون آقایی که همراهمون اومده بود اومد پیشم و داشت راجبه خونه حرف میزد. یک کلمه از حرفاش رو نفهمیدم. خیلی ناراحت شده بودم. آخه چرا بهم نگفت؟ حرفهای اون آقا رو قطع کردم و گفتم بیمارستان سر میدون نزدیکه به اینجا؟ -آره خانم چطور؟ -چجوری میشه رفت؟ -بخواید میرسونمتون. –اگر زحمتتون نیست منو برسونید. مهیار اومد سمتم وقتی ناراحتیم رو دید پرسید مامان چی شده؟ -هیچی یه جایی میرم زود میام. –مثل اونشب دیگه. با عصبانیت نگاهش کردم یکم خودشو جمع کرد گفت خوب بگو حداقل کجا میری؟ -بیمارستان. –بیمارستان برای چی؟ -میشه مهیار انقدر سوال نکنی؟ همینجا منتظر بمونید بر میگردم. با اون آقا رفتیم بیمارستان. ازش خواستم برگرده خونه پیش بچه ها من خودم برمیگردم. رفتم تو و از پذیرش پرسیدم خانم منیژه فربد اینجا بستری هستند؟ یکم توی سیستم گشت و گفت آره تو بخش هستند اما الان نمیتونید برید ملاقاتشون. –وقت ملاقات کیه؟ -ساعت سه تا چهار. –دکترشون کیه؟ میشه باهاشون حرف بزنم؟ -بله آقای دکتر ناجی منتظر باشید الان توی بخش هستند اومد بیرون اطلاع میدم. رفتم توی سالن نشستم. خیلی حس بدی نسبت به منیژه داشتم. تمام خاطرات بدی که ازش توی ذهنم بود جاشونو به دلسوزی داده بود. تقریبا یک ربع بعد دوباره رفتم دم اطلاعات و گفتم نیومدن هنوز؟ گفت صبر کنید تلفن رو برداشت توی همون لحظه گفت اوناهاش داره میره سمت آسانسور. سریع خودمو رسوندم بهش. –سلام آقای دکتر میتونم چند لحظه وقتتون رو بگیرم؟ -ببخشید خانم عجله دارم. –زیاد طول نمیکشه راجبه خانم فربد میخواستم صحبت کنم. همون لحظه میخواست سوار آسانسور بشه یکم مکث کرد و گفت شما از اقوامشون هستید؟ -بله آقای دکتر. –خانم کجا بودید تا حالا؟ این خانم میگه هیچ کسی رو توی دنیا نداره. –راستش ما زیاد با هم در ارتباط نبودیم. تازه متوجه شدم. حالشون چطوره؟ -اصلا خوب نیست. ایشون سرطان پیشرفته ریه دارند و متاسفانه باید بگم زیاد زنده نمیمونه. انگار آب یخ ریخته باشند روم. خیلی ناراحت شدم. –آقای دکتر یعنی چقدر؟ -شاید کمتر از یک ماه. عمر دست خداست براش دعا کنید دیگه از دست ما کاری بر نمیاد. اگر اجازه میدید من باید برم. سوار آسانسور شد و رفت بالا. به دیوار تکیه دادم. خیلی براش ناراحت شدم. حقش نبود اینجوری بشه. گریم گرفت. مهیار زنگ زد و گفت مامان کی میای؟ میخوایم بریم دفتر اسناد رسمی. کارای انتقال حساب بانکی رو انجام بدیم. –شما برید من لازم نیست بیام. –مامان گریه میکنی؟ چی شده؟ -چیزی نیست حالا بعدا بهتون میگم. –باشه. همینطور منتظر نشسته بودم تا بتونم برم منیژه رو ببینم. برفتم یه دست گل هم خریدم. بلاخره اجازه دادن برم توی بخش از پشت شیشه ببینمش. زیر اونهمه دستگاهی که بهش وصل بود چقدر داغون شده بود. تو همین چند هفته فقط. با کلی اصرار بلاخره اجازه دادند برم تو. به سختی چشماش رو باز کرد و به آرومی گفت چرا اومدی؟ -منیژه چرا بهم نگفتی؟ هرچی باشه ما با هم فامیلیم. ساکت بود هیچی نمیگفت. ادامه دادم اصلا دوست نداشتم اینجوری ببینمت. حالت چقدر بده؟ -میبینی که. دیگه آخراشه. یکم مکث کرد و با همون سختی که حرف میزد گفت چجوری فهمیدی من اینجام؟ -با بچه ها اومده بودیم. حاج مصلح بهم گفت. به سقف نگاه میکرد. –تهران بیمارستان های مجهز تری داره باید ببریمت اونجا. –فایده ای نداره. –نباید روحیتو از دست بدی من برات دعا میکنم. هیچی نمیگفت. یه قطره اشک از چشمش چکید –کتایون –جانم چیزی میخوای؟ -منو ببخش. در حقت خیلی بدی کردم. –این چه حرفیه من هیچی ازت به دل نگرفتم. دستشو گرفتم. –ما هیچوقت با تو و منصور خوب نبودیم. من ببخش. گریم گرفته بود. –لطفا ادامه نده. باور کن من ازتون ناراحت نیستم. دیگه نیستم. من بخشیدمت. چشماشو بست و آروم لبخند میزد. پرستار اومد و گفت خانم مریض باید استراحت کنه لطفا برید بیرون. –خانم لطفا یکم دیگه. –همینجوریش هم برای من مسئولیت داره سریع برید. منیژه به آرومی گفت میشه به بچه ها بگی بیان؟ میخوام قبل مردنم یه بار دیگه بچه های منصور رو ببینم. –چشم حتما. از بخش اومدم بیرون سریع زنگ زدم به مهیار. –الو مهیار کجایی؟ -رفتیم کارامون رو کردیم. بانک هم رفتیم. الان میخوایم بریم ناهار بخوریم. نمیخوای بیای؟ -مهیار همین الان بیاید اینجا. آدرسشو آقا بلده. –چرا؟ -عمه منیژتون میخواد ببینتتون. زیاد زنده نمیمونه. صدای مهیار رو میشنیدم که با مهدیس حرف میزد. مهدیس گفت اه پاشیم بریم بیمارستان این زنیکه رو ببینم که چی؟ ول کن بابا گشنمه. مهیار دوباره خواست با من صحبت کنه با لحن خیلی جدی و تند گقتم گوشی رو بده به مهدیس. –مهدیس بیا مامان کارت داره. –چیه مامان؟ کجا پاشدی رفتی؟ -همین الان میاید اینجا فهمیدی؟ -مامان ول کن ناهار نخوردیم. –بهت گفتم همین حالا راه بیوفت بیا. –آخه مامان. صدام بردم بالا مهدیس با من بحث نکن گفتم بیا بگو چشم. زود اومدیدا. قطع کردم. توی سالن انتظار نشسته بودم که حدود نیم ساعت بعد رسیدند. مهدیس با اخم گفت چی شده مارو کشیدی اینجا؟ -عمه منیژه میخواست ببینتتون. –حالا خیلی مهم بود؟ -مهدیس تو مثل اینکه حالیت نمیشه. میگم داره میمیره. دنبالم بیاید بریم. با هم رفتیم دم بخش. سر پرستار رو پیدا کردم. –خانم میشه چند لحظه خانم فربد رو ببینیم؟ -تازه دیدشون که. نه خیر مسئولیت داره واسم. –فقط چند لحظه از پشت شیشه. بعد کلی اصرار کردن قبول کرد فقط دو دقیقه از پشت شیشه بخش ببینیمش. با بچه ها رفتیم. نذاشتن تو بخش برم. بلاخره سرشو سمت با برگردوند و بهمون لبخند زد. حداقل کاری بود که میتونستم براش بکنم. با دکترش صحبت کردم و شمارمو بهش دادم اگر مشکلی پیش اومد تماس بگیره. دکترش گفت قبل بستری شدنش یه چک برامون نوشت و گفت کل دارایمه. هزینه های بیمارستان رو ازش کم کنید و بعد مرگش باقی هزینه رو خرج کفن و دفنش کنید. حتی قبرش رو هم خریده. دکتر ادامه داد خانم من مریض اینجوری زیاد داشتم خیلی ها به این شرایط میرسند دیگه امید به زندگی ندارند اما ایشون انگار منتظر مرگشه. به دکتر گفتم پنجشنبه ها میام بهش سر میزنم. خبری شد حتما بهم بگید. از بیمارستان اومدیم بیرون. ساعت نزدیک 4 بود و بچه ها میخواستند بریم ناهار بخوریم هرچند که دیر بود. دیگه الان به سختی بشه غذای ایران پیدا کرد واسه همین رفتیم یه فست فود که به نظر خوب میومد. من اصلا تو حال و هوایی نبودم که غذا بخورم هرچقدر بچه ها اصرار کردند چیزی نخوردم. همه فکرم پیش منیژه بود. چرا یه آدم باید انقدر تنها بشه. همیشه فکر میکردم تنهایی زندگی کردن خیلی بده اما حالا میبینم تنها بودن و بدون هیچ امیدی به زندگی در انتظار مرگ بودن بدترین چیزیه که آدم میتونه توی زندگیش باهاش مواجه بشه. هرکسی به یه نحوی قصه زندگیش رو تموم میکنه. واسه منیژه خیلی تلخه. خیلی.
کار خاصی دیگه نداشتیم و پروازمون ساعت 7 بود. یکمی توی شهر چرخیدیم و ساعت 6 رفتیم فرودگاه. مهدیس یه سره راجبه فروش املاک حرف میزد و مهیار هم باهاش هم صحبت بود. گیت باز شد و ما رفتیم تو سالن انتظار بعد گیت. مهیار رفت اسموکینگ روم تا سیگارشو بکشه. منو مهدیس همونجا نشسته بودیم و مهدیس با موبایلش مشغول بود. بهش گفتم فهمیدید کلا چقدر میارزه؟ -حدودی فکر کنم نزدیک 25 تا 30 میلیارد. ولی باید صبر کنیم مشتری پیدا بشه. رسولی گفت براتون به قیمت میفروشم. –حساب بانکی چی؟ -چیز زیادی نبود همش صد و پنجاه تومن. –حتما نیازی نداشته به پول نقد. –کاش همشو نقد میکرد راحت میشدیم الان. پدر بزرگ خیلی خسیس بوده آره؟ -مهدیس پشت سر مرده حرف نزن. هرکسی یجوری زندگی میکنه دیگه. –آخه این همه ملک داشته تو یه خونه قدیم داغون زندگی میکرده و همش صد و پنجاه میلیون تو حسابش. –صد پنجاه میلیون پول کمیه!!؟ -زیاده؟ -نمیدونم والا کم پولی نیست. –مامان دیگه اینا واسمون پول خورده. باز شروع شد. اینجوری حرف میزنه دست و دلم میلرزه که میخواد چکار کنه. –حواستون به خودتون باشه. –مامان خانم نترس انقدر زیاد هست که حالا حالا تموم نشه. با عصبانیت گفتم گور بابای پول من خودتونو میگم. خیلی راحت هدفونشو از کیفش در آورد گذاشت گوشش یعنی خفه شو. اصلا چرا دارم بحث میکنم. به درک. دیگه چه گهی میخوای بخوری که نخوردی؟ به مهیار دادی الانم داری به اون دختره هرزه نمیدونم چه کثافت کاری میکنی و فردا هم هزاران گند و کثافت کاری دیگه. آخرشم با سرشکستگی و بدبختی برمیگردی. اصلا برو هر غلطی میخوای بکن. به هرکی میخوای بده. مهیار اومد گفت پروازمون تاخیر نخورده؟ با عصبانیت گفتم نمیدونم تابلو اعلانات اونجاست چشم داری برو ببین. –چی شده باز چرا عصبانی هستی؟ هیچی نگفتم. از بلندگو اعلام کردند که میتونیم بریم سوار شیم. سوار شدیم و دو ساعت بعد رسیدیم تهران. تا خونه یک کلمه حرف نزدم. مهدیس هم قهر کرده بود. به خونه که رسیدیم خونه به مهیار گفتم واسه شام یه چیزی بگیر من شام نمیخورم. –آخه مامان ناهار هم نخوردی که. –به تو ربطی نداره.

با احترام
من همجنسباز نیستم
درخواست ندید
     
#40 | Posted: 8 Jan 2018 17:16
قسمت سی و هشتم : خارج از کنترل

سه روز گذشت. همه چی عادی. بعضی وقتا با کامران صحبت میکنم و حتی سکس تل هم کردیم . من روز به روز بدتر میشم. اون روز یجوری بودم. حس میکردم دلم سکس میخواد اما مطمعن نبودم واقعا سکس باشه. توی مدتی که شرکت بودم بهش توجه نکردم. زیاد کارم طول نکشید و تا شیش اومدم خونه. یکمی پای تلویزیون وقتمو گذروندم اما یه چیزی از درون غلغلکم میده. مهیار که مثل اکثر وقتا خونه نیست و مهدیس هم بیرون بود. احتمالا داره با اون دختره وقتشو میگذرونه. اصلا دوست ندارم بدونم چکار میکنند. رفتم لپ تاپمو باز کردم خودمو با یه چیزی مشغول کنم. نمیدونم چجوری اما حوس کردم فیلتر شکن رو باز کنم و برم سایت های پورن. انواع و اقسام بود. از دیدن بیشترشون حالم بد میشد. سکس یه چهار چوبی داره. سکس گروهی، همجنس بازی و مدل های دیگه واقعا به نظرم چیز حال بهم زنیه. نمیدونم چجوری کسی از اینا میتونه لذت ببره. از اون سایت اومدم بیرون. یه چیزی توی ذهنم رد شد. انگار که بهم ایهام شده باشه. توی گوگل سرچ کردم penis به معنی آلت مردونه توی قسمت عکسها چیز بدرد بخوری نبود. همینطور که میگشتم به عکس یه کیر واقعی رسیدم. بازش کردم. وای چه گنده و خوش فرم بود. یاد کیر کامران مینداخت منو. دلم خواست. عکسهای بیشتری رو دیدم و با دیدن هر عکس داغ تر میشدم. دستمو بردم توی شرتم. اووف چه داغ و خیس شده. توی بخش های مختلف سایت گشتم و عکسهای همه جوره کیر رو میدیدم. از سیاه پوست های گنده گرفته تا معمولی و کوچیک. همه مدلی بود توی بخش های مختلف. به قسمتی رسیدم که مجذوبم کرد. پسرای نوجوان. اکثرا بدنهاشون و فرم کیرهاشون مثل مهیار بود. همینجوری عکسها رو میدیدم تا اینکه یه لینک جدید باز شد. Mom and son !؟. مادر و پسر؟ در حالت عادی اگر یکی عکسی بهم نشون میداد که مادر و پسر دارن سکس میکنند همونجا حالم بهم میخورد. اما خیلی عجیب بود که من همینطور داشتم نگاهشون میکردم. به یه لینکی وصل شدم که یسری عکس پشت سر هم از سکس یه مادر و پسر گذاشته بود. قد و هیکل و بدن زنه شباهت زیادی به من داشت و ولی پسره هیکلی بود و کچل. عکسها رو که میدیدم بدجوری داغ شده بودم. توی یه لحظه تصور این اومد جلوی چشمم که منو مهیار بجای اوناییم. چشمام رو بستم بهش فکر میکردم. مثل همون عکس از هم لب بگیریم. همو لخت کنیم. سینه هام رو بخوره. منم کیرشو براش بخورم. منو بکنه. آخخ چی میشد. یه لحظه به خودم اومدم. من دارم چکار میکنم؟ خاک توی سرم این چه فکریه. سریع لپ تاپ رو بستم و انداختمش یه اونور تو حال. همونجوری که روی مبل نشسته بودم پاهام روی جمع کردم توی بقلم و سرم گذاشتم روی پام. از خودم بدم میومد. با این حال هنوز خیلی حشری بودم. چند دقیقه ای تو همون حال بودم به ساعت نگاه کردم. باید شام آماده کنم. رفتم سراغ یخچال. توی فکرم ماکارونی بود. گوشت رو گذاشتم توی ماکروفر تا یخش آب بشه. برای مایع ماکرونی پیاز سرخ کردم و قارچ رو خورد کردم. هویج هم میخواد. معمولا زیاد هویج نمیزنم چون بچه ها دوست ندارند. اما خودم دوست داشتم واسه همین گفتم بیخیال بچه ها. والا هرچی درست کنی بازم غر میزنند. پلاستیک هویج رو که برداشتم یه دونشون خیلی صاف و خوش فرم بود. کلفتی یه دستی داشت و سرش کاملا گرد بود. قشنگ مثل کیر بود. توی دستم گرفته بودمش. هنوزم داغم. پیش خودم گفتم چرا با خودم سکس نکنم. همون خود ارضایی. نمیدونستم دارم چکار میکنم. هویج رو چند بار شستم. رفتم توی اتاقم و لباسام رو در آوردم. کاملا لخت شدم. هویج رو روی تخت جوری نگه داشتم انگار یه مرد با کیر کاملا راست شده خوابیده و منتظر منه. شاید خندتون بگیره اما با هویج شروع کردم به ساک زدن. توی فکرم اول کامران بود. داشتم خاطرات سکسمون رو مرور میکردم و کارهایی که باهم کردیم رو انجام میدادم. به پشت دراز کشیدم و پاهام رو کامل باز کردم. هویج رو آروم آروم کردم توی کسم. با صدای بلند ناله میکردم. سرعت حرکتشو توی کسم زیاد کردم. تند تند عقب جلوش میکردم. سینه هامو میمالیدم و با صدای بلند ناله میکردم. انقدر ادامه دادم تا ارضا شدم. جوری که آب کسم با شدت می پاشید. و همراه با جیغ زدنهام بود. روی تخت ولو شدم. به هویج نگاه میکردم. خیس خیس شده بود و آب لزجی که از کسم اومده بود ازش میچکید. دیوونه. با خودت چکار میکنی؟ بلند شدم تا بچه ها نیومدن برم سریع دوش بگیرم بیام. دلم نمیومد که دیگه از اون هویج واسه غذا استفاده کنم گذاشتمش روی اپن آشپزخونه بعدا بندازم توی سطل. رفتم حموم. تقریبا بیست دقیقه ای طول کشید تا بیام بیرون. الکی طول کشید. عین خل ها زیر دوش وایساده بودم و به هر چیز مسخره ای فکر میکردم. از حموم که اومدم مهیار اومده بود. از سر و صداش توی اتاق فهمیدم. سریع رفتم اتاقم لباسام رو پوشیدم و برگشتم آشپزخونه به بقیه کار شام برسم. مهیار هنوز توی اتاق بود. پیش خودم فکر کردم اگر نیم ساعت پیش میومد چه آبرویی ازم میرفت. خندم گرفته بود. یهو بهم شک وارد شد. برگشتم دیدم هویج هنوز روی اپن آشپزخونست. وقتی برش داشتم همونطوری لزج بود. وای خدا نکنه دیده باشتش. همون لحظه مهیار اومد بیرون. –سلام مامان. با حالت هول شدگی گفتم سلام مامان جان تازه رسیدی؟ -آره اون هویج برای شامه. لحن صداش کاملا مشخص بود با منظور میپرسه. –آآ آره ماکارونی درست میکنم توش هویج هم میزنم. –اون هویج رو میخوای توش بریزی؟ وقتی این سوال پرسید شیطنت خاصی توی صورتش بود. –خیلی جدی گفتم چطور؟ -هیچی همینجوری. آخه معمولا با هویج درست نمیکردی. –حالا یبار با هویج بخورید. میشه؟ -با هرچی دوست داری بزن. راستی من کامپیوترم مشکل پیدا کرده میشه از لپ تاپت چند لحظه استفاده کنم. اعصابم خورد بود و فقط میخواستم بره. –آره برش دار. تا اومد بره سمتش یاد افتاد سایت ها رو نبستم. یهو جیغ زدم بهش دست نزن. همینطوری خشکش زده بود. –چرا؟ مگه نمیگی برش دار؟ -امم میدونی چیه. یه سری کارهای مربوط به شرکت روش دارم میترسم بهم بریزه. –اشکال نداره به اونا دست نمیزنم. تا اومد برش داره دویدم سمتش از دستش بزور گرفتم. –چکار میکنی؟ -ولش کن میترسم خراب بشه. خیلی بهش برخورد. –فکر کردی بلد نیستم ازش استفاده کنم؟ اصلا نخواستم مهدیس اومد از اون میگیرم. با ناراحتی رفت توی اتاقش. ای خدا ببین چه گندکاری شد. چیزی نمونده بود همه چیز رو بفهمه.
ساعت 9 شده بودم و شام آماده بود. مهدیس هنوز نیومده خونه. –مهیار به خواهرت زنگ بزن ببین کجا مونده هنوز نیومده. –به من چه خودت زنگ بزن. عوضی مثلا میخواد بگه از دستم ناراحته. کی میخوان این دوتا بزرگ بشند؟ همش بچه بازی. گوشی رو برداشتم بهش زنگ زدم. صدای بلند ضبط از توی ماشین میومد. مهدیس با خنده جواب داد سلام مامان. –سلام معلوم هست کجایی؟ ساعت 9 شبه. –پیش سارینام. –هرجا هستی پاشو بیا خونه. –شام بخورید ما شام بیرونیم. –مهدیس!؟ یعنی چی؟ چه معنی داره بی خبر میری بیرون. –اه مامان رو اعصاب من تردمیل نرو. گفتم شام نمیام دیگه. –خبرت کی میای خونه؟ -تا 10 اینطورا میام. -10 خونه ایا. بدون خدافظی قطع کردم و گوشیه تلفن رو انداختم اونور. زیر غذا رو خاموش کردم و رفتم اتاقم. اعصابم حسابی بهم ریخته بود. با سارینا چه غلطی میکنه تا این وقت شب؟ اصلا این سارینا کدوم خریه دیگه که وارد زندگی بچم شده. بذار بیاد خونه حالیش میکنم. دیگه حق نداره با این دختره هرجایی که معلوم نیست کیه بگرده. مهیار اومد و گفت شام چی شد مامان؟ -شام آمادست برو بخور. –مهدیس چی؟ نمیاد؟ -نخیر با اون دختره معلوم نیست کدوم گوریه. –خودت چرا نمیای؟ صدام رو بردم بالا مهیار انقدر رو اعصاب من نرو. برو شامتو بخور دیگه. –چیه!؟ چرا اینطوری میکنی؟ -فقط برو بیرون حوصلتو ندارم. –اوکی. رفت بیرون در رو بست. منتظر مودندم مهدیس بیاد. ساعت یازده و نیم بود. بلاخره اومد. خیلی جدی رفتم سمتش. –کدوم گوری بودی؟ -گفتم که با سارینام. –بیخود کردی رفتی؟ با اجازه کی؟ -خب چی شده حالا؟ -چی شده؟ ساعت چنده؟ کی قرار بود بیای؟ -یهو صداشو برد بالا اه چقدر گیر میدی حالا ده شده یازده. –اصلا حالیت نیست که تو خونه منتظرتم و نگرانتم؟ -حالا که اومدم. –دیگه حق نداری با این دختره بگردی. –باشه حالا من خستم میخوام بخوابم. همینطوری سرشو انداخت رفت تو اتاقش. مهیار اومد بیرون گفت چی شده؟ -از خواهرت بپرس. –مامان حساس نشو. –حساس نشم چی؟ این وقت خونه اومدنه؟ اونم دختر تو این سنو سال. –یه شب با دوستش بوده دیگه. میشه حالا شام بخوریم؟ -مگه تو نخوردی؟ -نه گفتم با هم بخوریم. –بهت که گفتم تو شامتو بخور. رفتیم تو آشپزخونه براش کشیدم. غذا سرد شده بود. اولین قاشقی که خورد گفت اممم چقدر خوشمزه شده. با بی حوصلگی جواب دادم نوش جونت. –خودت نمیخوری؟ -الان اشتها ندارم. –مامان چکار کردی انقدر خوب شده؟ فکر کنم بخاطر هویجه. حرفش انقدر با منظور بود که واقعا نمیتونستم جواب ندم. فقط با عصبانیت نگاهش کردم. –هنوز عصبانی هستی؟ -نمیدونم چکار کنم باهاتون. هر روز یکیتون یه داستان جدید دارید. –سخت نگیر همش یه شب با دوستش بیرون بوده. –مهیار!؟ تو اصلا غیرت نداری نه؟ مهم نیست برات خواهرت کجا بوده تا این وقت شب؟ -اولا که با یه دختر بیرون بوده. دوما من چکار میتونم بکنم؟ بهتون بگم نرید؟ چجوری جلوتون رو بگیرم؟ -جلوتون؟ مگه من چکار کردم؟ همینطوری بهم نگاه کرد بعد گفتم قضیه من اینجوری نیست. الکی جمع نبند. –چه فرقی میکنه؟ تو هم شب میری خونه یه مرد غریبه نصف شب سیاه مست میای. –ببند دهنتو خودت میدونی قضیه من و کامران چی بوده. –بلاخره که چی؟ همون چیزی که ته تهش فکر میکنی برای مهدیس اتفاق بیوفته همونه دیگه. بدبختانه راست میگفت. خونه آخرش این بود که میخواد بره بده یا مست کنه. کاری بود که چند شب من انجام دادم گفتم در هر حال اصلا میدونی چیه؟ من میدونم دارم چکار میکنم. من زندگیمو تباه نمیکنم. –باز شروع شد. چیه این زندگی تباه کردن افتاده توی دهنت هی میگی؟ -همین کارهایی که میکنید. الانم که کلی پول مفت گیرتون اومده معلوم نیست میخواید با خودتون چکار کنید. –مامان چی میگی واسه خودت. اصلا کس خار پول. نخواستم. بسه دیگه گاییدمون. –درست حرف بزن. یذره شعور نداری که. –من میگم انقدر به خودت سخت نگیر همین. –کاش به همین راحتی بود که میگفتی. باید مادر باشی تا حال منو درک کنی. بلند شد و یه بشقاب دیگه برای خودش کشید. –از این هویجا زیاد بزن تو غذا. خیلی خوشمزه میشه. دلم میخواست پاشم یکی از همون هویجا رو بکنم توی کونش یکی هم توی حلقش تا صداشو دیگه نشنوم. با حرص بلند شدم رفتم توی اتاقم.

با احترام
من همجنسباز نیستم
درخواست ندید
     
صفحه  صفحه 4 از 31:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  27  28  29  30  31  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / زندگی کتایون بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2018 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites