تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

زندگی کتایون

صفحه  صفحه 4 از 5:  « پیشین  1  2  3  4  5  پسین »  
#31 | Posted: 10 Oct 2017 20:06
قسمت نهم : معما

صبح بیدار شدم با حال خوبی بیدار شدم. یه حس شادی درونی دارم. اما برای چی؟ مگه چی فرق کرده؟ اتافاق مهمی قراره بیوفته؟ پس چرا الکی سرخوشم. شب قبلش خیلی خوب خوابیدم. معمولا انقدر راحت نمی خوابم. حس خوبی داشتم. از طرفی دوست نداشتم از رخت خواب بلند شم. امم خیلی حس خوبیه وقتی بدنت رها باشه..توی رخت خواب لخت باشی. بلند شدم روی تخت نشستم و دستامو بردم بالا کشیدم خودمو . صدای در اومد. –مامان بیداری؟ هنوز جواب نداده بودم که مهدیس اومد تو اتاق یهو چشاش گرد شد. هیچوقت منو اینطوری ندیده بود. منم همینطوری بهش زل زده بود. بعد چند لحظه که مبهوت این وضعیت من شده بود گفت ببخشید رفت بیرون. درب رو بست. صداش کردم بیاد تو. ملحفه رو دور خودم پیچیدم. –جانم مامان جان چیزی می خوای؟ -آره کارتمو دیروز دستگاه خورده. یکم پول می خواستم. –باشه عزیزم. بلند شدم در حالی که ملحفه رو دور خودم پیچیده بودم رفتم سمت کیفم. نگاه مهدیس مملو از حیرت بود. قشنگ میشد بالای سرش یه علامت سوال تصور کرد. از کیفم دوتا 50 تومنی برداشتم دادم بهش و برگشتم سمتش با دست راستم ملحفه رو نگه داشتم و با دست چپم پول رو دادم بهش. وقتی اومدم جلوش روش یه لحظه جا خورد و روش رو برگردوند. بدون اینکه بهم نگاه کنه پول رو گرفت. تشکر کرد و رفت بیرون پشت سرش در رو بست.برام رفتارش عجیب بود که چرا روش رو کرد اونور. مگه خودمو نپوشوندم؟. به آینه نگاه کردم وای چقدر بد شد. بالای ملحفه رو گرفته بودم و سینه هامو پوشونده بودم اما پایینش باز بود و از شکم به پایین در معرض دید قرار داشت. خندم گرفت. از این خنگ بازیم. حالا مهدیس چه فکری که نمیکنه. مهدیس منو حتی با لباس زیر هم ندیده تا حالا. الان اینجوری. خب حق داره بیچاره هنگ کنه. به سلامت روانی مامانش شک کنه. جلوی آینه ملحفه رو انداختم. خودمو لخت کردم. به خودم نگاه می کردم. صبح بخیر زیبای خوش اندام. لباسمو پوشیدم. وسایلمو جمع کردم. آژانس گرفتم رفتم شرکت.
امروز یک هفته میشه که مریم ستاری اینجا مشغول شده. همون دختره که آشنای کربلایی بود. تو این یه هفته خیلی کارش قابل توجه بوده. یکی دو بار سعی کردم امتحانش کنم و هر دفعه خیلی خوب از پسش بر میومد. در مقابلش گاردمو آورده بودم پایین و انتظارمو بردم بالا.وقتی ازش کاری رو میخواستم نه تنها به صورت کامل انجام میداد بلکه تو مواردی پیشنهاد هم داشت که برای بهتر شدن فرآیند کاری چکار کنیم. ولی هنوز با حضورش راحت نبودم. قابل اعتماد نبود. زبون تیزی داشت. نا خودآگاه نیش میزد. خیلی دقیق بود. اعتماد به نفس وحشتناکی داشت. آزاردهنده ترین چیزی که برای من داشت سایه سنگین یه جانشین برای من بود. از وقتی مدیر این بخش شدم خیلی حرف ها رو میشنیدم که دنبال عوض کردن منن. حتی دوسال یکی از آقا زاده ها اومد که مدیر بشه و کربلایی چقدر تلاش کرد این اتفاق بیفته. کار خدا بود که سر بزنگاه رسوا شد. قبلا توی تو هیئت مدیره یکی از موسسات مالی بود و زمانی که پیش ما گند اختلاص و کلاه برداریش در اومد. اون موقع خیلی دلم می خواست برم توی صورت کربلایی بگم بیا عوضی اینم کسی که تو پشتشو گرفتی. یه حروم خور مثل خود کثافتت بود. ولی این یکی فرق می کرد. نا امنی شغلی داره تهدیدم میکنه. چند سال بیشتر از بازنشستگیم نمونده. امیدوارم بودم به راحتی بگذره.
فرح منش بهم زنگ زد و ازم خواست یه گزارش مهم رو برای جلسه امروز آماده کنم. جلسه امروز خیلی مهم بود. از وزارت خونه میومدند و برای آینده هلدینگ خیلی اهمیت داشت. وای خدا چرا انقدر دیر به من گفت. چجوری برسونمش؟ کل بچه ها رو بسیج کردم تا ساعت 2 آماده کننش. خیلی زمانم کم بود. ما باید این گزارش رو زودتر آماده می کردیم. فرح منش هیچوقت یهویی اینجور چیزا رو نمیخواست. اگر نرسه خیلی بد میشه. به هر زوری بود رسوندیم و رفتیم جلسه. همه جلسه دعا می کردم که یه وقت چیزی از اون گزارش نخوان. با اینکه دستمون خالی نبود اما چیزی نبود که مناسب جلسه در این سطح باشه. همه چی داشت خوب پیش میرفت تا اینکه یکی از نفرات وزارت گفت اگر ممکنه گزارش عملکرد عملیاتی رو اعلام کنید. وای لعنتی. نگاه نگران فرح منش به سمت من اومد. وای خدا امیدوارم سوالی نپرسن راجبش. همیشه موقع ارائه مشکل داشتم. این بار خیلی بیشتر. استرس داشت خفم می کرد. وقتی خواستم شروع کنم دیدم وای خدا این گزارش با محتوای درخواستی خیلی فرق داره و فقط خیلی جست و گریخته اشاره کرده. آبرومون پاک میرفت. –خانم شریف منتظریم بفرمایید. یکی از اون وزارت خونه ای ها بود. یه مرد میان سال با وجه ای خیلی موجه. دکتر برنامه ریزی و توسعه بود. و انقدر توی صحبت های فرح منش سوال می کرد که میخواست گیرش بندازه. برای قرارداد حدید هلدینگ و مجوز کاری تایید اون لازم بود و خیلی سخت هم چیزی رو می پذیرفت. این گزارش میتونه تیر خلاص به هلدینگ من باشه و همینطور فاتحه تمام سال های کار سخت منو بخونه. وقتی خواستم شروع کنم موبایلش زنگ خورد. –ببخشید آقای وزیر هستند باید جواب بدم. دستشو گذاشت روی دهنی موبایل و آروم صحبت می کرد. خیس عرق شده بودم. فشار داشت میوفتاد. مسئول جلسه رفت بیرون و چند لحظه بعد برگشت. یه فلش بهم داد. –خانم شریف اینو خانم ستاری دادن گفتن گزارش کامل هستش. با تعجب گرفتم و زدم به سیستم. وقتی نگاهش کردم باورم نمیشد. تمام چیزی که میخواستم کامل آورده شده بود. انقدر کامل که نیازی به سوال نداشت. خیلی خوشحال شدم. تلفن اون آقا که تموم شد با اعتماد به نفس کامل شروع کردم به توضیح دادن. همش سوال می کرد و منم کامل جواب میدادم. در آخر گفت خیلی عالی. معلومه واحد شما خیلی دقیق کارشو انجام میده. داشتم بال در میاوردم. انگار معجزه شده بود. موقع رفتن اون آقا به فرح منش گفت نظر وزیر روی مجموعه شما مثبته. به زودی گواهی نامه و مجوز های لازمه برای شروع کار براتون صادر میشه. فرح منش می خواست از خوشحالی داد بزنه. وقتی همه رفتن اومد سمتم گفت خانم شریف انقدر خوشحالم که دلم می خواد بقلت کنم. رو سفیدمون کردی. خیلی متشکرم ازت. –خواهش میکنم آقای فرح منش. کاری بود که باید انجام میدادم. من هرکاری بتونم برای ارتقاء هلدینگ انجام میدم. در ضمن این حرفو جلوی آقای کربلایی بزنی جفتمونو اخراج می کنه ها. خندید و گفت ببخشید انقدر خوشحال بودم که نفهمیدم.
آخیش راحت شدم. وقتی برگشتم دفترم روی صندلی نشستم تکیه دادم و داشتم فکر می کردم. دست کردم توی جیب مانتوم و فلش رو در آوردم. یه فکری مثل خوره افتاد به جونم که حال خوشمو کامل ازم گرفت. ستاری؟ چرا؟ چرا اینکارو کرد؟ اگر اون که اصلا روش کار نمی کرد؟ اینارو از کجا داشت؟ اصلا داشت چرا زودتر بهم نداد؟ می خواست منو تا سکته کردن ببره؟ یا یه چیزی؟ اگر من اون گزارش چرت رو ارائه میدادم و نمیتونستم درست دفاع کنم که بدجوری همه چیز بهم میریخت. این واسش یه فرصت طلایی بود که جامو بگیره. هم تحصیلاتش بالاست هم رزومش قویه. میتونست صبر کنه تا من خراب کاری کنم و بعدش جامو بگیره. یعنی چی؟ میخواست مدیونم کنه؟ یا میخواست حالیم کنه خیلی راحت میتونه جامو بگیره؟ باید حواسمو جمع کنم.
یه ساعت بعد ستاری اومد دفترم. –سلام –سلام خسته نباشید. –مرسی میخواستم در رابطه با پروژه فلان صحبت کنم باهاتون و چند دقیقه راجبش با هم حرف زدیم. موقع رفتن بهش گفتم راستی خانم ستاری مرسی که گزارش رو رسوندید. –خواهش میکنم. –می تونم بپرسم چطور به این اطلاعات دسترسی داشتید؟ چون تا اونجا که من میدونم این اطلاعات تو یه هفته به دست میاد و آنالیزش زمان زیادی می بره. –از دوستان اینجا گرفتم و آنالیزشون کردم. کاملا حرفش برام غیر قابل باور بود. ولی اطلاعاتی داشت که بقیه نداشتن. بعید میدونستم تو یک روز بشه اینجوری آماده کردش. –آنالیزشون کردی؟ تو دو سه ساعت؟ -دقیق ترش توی یک ساعت و پنجاه دقیقه –امکان پذیره؟ جوری گفتن حالیش بشه که با یابو طرف نیست. –امکان پذیر بوده که انجام شده. هرچی میخواستم بگم یه جوابی داشت. اگر میخواستم زیاد سوال پیچش کنم مثل بازجویی میشد. یک درصد شاید نیتش خیر بوده و واقعا خواسته کمکم کنه. –در هرصورت ممنونم ازت. البته گزارش ما کامل بود ولی واسه تو یکمی مرتب تر بود. یجوری گفتم که بفهمه خیلی هم کار خاصی نکردی هر چند که واقعا کرده بود. اگر یکی از بچه ها اینو آماده می کرد هزار بار ازش تشکر میکردم ولی نمی خواستم پر رو بشه. یه بادی به قبقبش انداخت و خیلی با اعتماد به نفس گفت خواهش میکنم. خوشحالم که یه کوچولو بهتون کمک کرد. فن بیانش عالی بود. تاکیدش روی کلمه کوچولو قشنگ کنایه رو میرسوند. بعدش از اتاق رفت.
معمولا سر کار گوشیم روی ویبرست. امروز کلا گوشیمو نگاه نکرده بودم. موقع رفتن گوشیمو دیدم. چند تا تماس داشتم که بیشترشون از سمت شراره بود. مهدیس هم همین یه ربع پیش زنگ زده بود. به مهدیس زنگ زدم –الو عزیزم سلام –سلام مامان چرا تلفنتو جواب نمیدی؟ -ببخشید سایلنت بود کاری داشتی؟ -آره میشه یکم پول کارت به کارت کنی؟ -مگه صبح بهت پول ندادم –دادی ولی خرجش کردم اگه میتونی چهار صد تومن دیگه بریز. من پدرم در میاد خرج زندگی رو بدم این بچه ها فقط پول خرج میکنند –خرج کردی؟ اصلا واسه چی این همه پول میخوای؟ -اه مامان نمیخوای بدی بگو نمیدم –باشه عزیزم شماره کارتتو اس ام اس کن. خداحافظ –خداحافظ این بچه ها اصلا حالیشون نیست که با چه مشقتی پول در میارم. در آمد من بالاست اما این دوتا انقدر خرج می کنند که چیزی نمی مونه. چند وقت پیش مهدیس گیر داده بود آیفون جدید که اومده می خواد در حالی چند ماه قبلش یه گوشی گرون خریده بود. خیلی دختر ولخرجی بود. از وقتی رفت دانشگاه بدتر شد. مهیار هم وضعش بهتر نبود اما انقدر قد و یه دنده بود زیاد نمیگرفت. معمولا هر چند وقت یه بار می خواست اما وقتی میخواست یه خرج سنگین بود. شش ماه پیش واسه گیتار جدیدش 5 تومن پول گرفت ازم. من هر ماه 700 تا یک میلیون پول به کارت جفتشون میریزم. دوست نداشتم احساس کمبود مالی داشته باشن اما متاسفانه صرفه جویی و برنامه ریزی مالی رو یادشون ندادم. شاید نخواستم سخت بگیرم.
شراره اس ام اس داد گفت ترو خاک منصور جوابمو بده. لعنتی نقطه ضعف منو میدونست. وقتی منو یکی اینجوری قسم میداد نمی تونستم جواب رد بدم. زنگ زد جوابشو دادم. –بله –کتایون خوبی؟ -خوبم –کتایون بابت دیروز زنگ زدم. ببخش منو. نمی خواستم ناراحتت کنم. فقط خواستم کمکت کرده باشم. –به من کمک کنی؟ فکر نکنم هرزگیت بهم کمکی بکنه –نه کتایون اینجوری که تو فکر میکنی نیست –من چیزی که فکر میکنم اینه که تو یه آدم هوس رانی که از اطرافیانت سوء استفاده میکنی. من مثل اون جنده های اطرافت نیستم که اراده کنی باهام هرکاری بخوای بکنی. فقط سکوت کرده بود و چیزی نمی گفت. –چیزی که منو بیشتر از همه به هم ریخته اینه که من همه چیز زندگیمو بهت گفتم و نقطه ضعف رو فهمیدی و می خواستی ازش سوء استفاده کنی. متاسفم واسه خودم که فکر می کردم دوستمی و روی کمکت حساب کنم. –نه بخدا کتایون. خواهش میکنم با من اینجوری نکن. لحن صداش خیلی ناراحت بود و یه بغضی توی صداش بود. دوست نداشتم به گریه بندازمش اما خیلی اعصابمو خورد کرده بود. خیلی حرص خوردم از دستش. –کتایون من اشتباه کردم. حاضرم هر کاری کنم منو ببخشی. خیلی ناراحتم که باعث شدم اینجوری بشه –خودتو ناراحت نکن اشتباهی بود که کردی. –یعنی منو میبخشی؟ -یکم زمان میبره. فعلا بذار با خودم تنها باشم و فکر کنم. تو هم به کارهای خودت فکر کن. –آخه کتایون من نگرانتم. –نمیخواد نگران باشی. دیگه یاد گرفتم با مشکلاتم کنار بیام. مرسی که کمک می کنی ولی فکر کنم بهتره باشه تنهایی خودم با مشکلاتم روبرو بشم. –کتایون هر وقت آروم شده بهم زنگ بزن. –اگر شدم میزنم. اما الان ناراحتم ازت. احتمالا زمان میبره که آروم بشم. –چقدر؟ -نمیدونم شاید خیلی زود شاید خیلی دیر شایدم هیچوقت –کتایون؟ خواهش میکنم –من دیگه باید برم مواظب خودت باش –تو هم همینطور خدانگهدار –خدافظ. لحن صداش خیلی ناراحت بود اما حقشه باید آدم بشه با هر کسی قرار نیست هر کاری کنه. حالا چند روز دیگه بهش زنگ میزنم فعلا بذار حالش جا بیاد. مهدیس دوباره زنگ زد –چی شد مامان ریختی؟ -عزیزم هنوز نرفتم دم عابر بانک –اه مامان! بدو دیگه منتظرم. خدافظ. و قطع کرد. این دیگه چه برخوردیه خیلی پر رو شدن این بچه ها. باید توی تربیتشون تجدید نظر کنم.

با احترام
من همجنسباز نیستم
درخواست ندید
     
#32 | Posted: 10 Oct 2017 20:12
قسمت دهم : خالکوبی
تو لابی ساختمون هلدینگ یه عابر بانک بود. رفتم پای اون و کارت رو وارد کردم. وقتی شماره کارت مقصد رو میزدم به نظرم آشنا میومد. به مرحله تایید که رسید دیدم به نام مهیاره. یادم افتاد که دیروز کارتشو دستگاه خورده. اما اگر کارت میخواست چرا به من نگفت؟ من که چند تا کارت از بانک های مختلف دارم. همشون موجودی دارند. مگه مهیار خودش کارتشو نمی خواست؟ احتمالا خیلی با هم راحت شدن و وسایل شخصی هم رو به هم میدن. چرا که نه؟ بایدم همینطور باشه. پول رو ریختم و به مهدیس زنگ زدم. –سلام عزیزم ریختم. –قلبونت برم مرسی مامی گلم. –خواهش میکنم. قطع کردم و راه افتادم سمت خونه. میخواستم آژانس بگیرم اما ترجیه دادم از هوای بعد از ظهر اردیبهشت ماه لذت ببرم پس تا یه جایی پیاده رفتم و بعدش سوار تاکسی شدم.
وقتی خونه رسیدم مهدیس داشت میرفت سمت اتاقش –سلام مامان جون. –سلام مامی گلم. خسته نباشی. –تو هم خسته نباشی. خوش گذشت؟ چیا خریدی؟ -آره با دوستام بیرون بودم یکم چیز میز گرفتم. مرسی بابات اینکه پول ریختی –قابلی نداشت عزیزم. نرفتی کارتتو از بانک بگیری؟ -نرسیدم برم تا 3 کلاس داشتم بعدش هم بانک تعطیل بود. میخواستم سر صحبت رو راجبه کارت مهیار شروع باز کنم. –مامان جون هر وقت کاری داشتی به خودم بگو. –من که همیشه کارهامو میگم. –منظورم کارت بانکی می خواستی بهم میگفتی میدادم. منظور خاصی نداشتم فقط میخواستم بگم کارهاش رو به من بگه. ولی نمیدونم چرا یهو اخم کرد کفت اصلا نمی خواستم بگیرم خود مهیار کارتشو داد. –من کلی گفتم عزیزم. در همین حال مهیار اومد خونه. یه تیشرت مشکی آستین بلند پوشیده بود. لباسش جدید بود. تا بحال ندیده بودم. –سلام مهیار جان. لباس نو مبارک. –یه نگاه سرد بهم کرد گفت سلام مامان. اینو داشتم. میدونستم داره دروغ می گه من هر هفته لباساشونو میشورم چرا تا حالا ندیدم. خود لباس برام مهم نبود اما چرا بهم دروغ میگه!؟
رفت تو اتاقش و منم رفتم لباسمو عوض کنم. گوشیم توی کیفم بود و کیفمو تو پذیرایی گذاشته بودم. اومدم بیرون برش دارم متوجه شدم مهدیس تو اتاق مهیاره و دارند صحبت میکنند. گوشمو چسبوندم به در. –مهیار ببینم. –صبر کن چقدر عجله میکنی. –بدو دیگه درش بیار. این حرفش تو مخم رفت. یعنی چی میخواد ببینه. مگه کم تا حالا لخت همو دیدن؟ -وای مهیار چقدر خوب زده. خیلی باحال شده. –بابا یارو حرفه ایه. کل دوستام پیشش تتو زدن. چی!؟ مهیار رفته تتو زده؟ ای خدا دیگه این بچه ها گندشو در آوردن. –خب بسه الان مامان کس شعر می گه حوصلشو ندارم.امشب بیام پیشت؟ -نه مهیار خیلی خستم. پریود هم شدم. فردا هم امتحان میان ترم دارم .باشه واسه بعدن –باشه. فهمیدم مهدیس داره میاد بیرون. سریع رفتم تو اتاقم. در حد انفجار عصبانی بودم. یکم صبر کردم تا آروم بشم اما نمیشد. مهدیس در زد اومد تو. –مامان شام چکار کنیم؟ با عصبانیت گفتم نمیدونم هر چی دوست داری زنگ بزن بیارن.-خب چی میخوری؟ -گفتم که هرچی دوست داری. –مامان!؟ -مهدیس برو بیرون حوصله ندارم. یکم تو اتاق نشستم تا آروم بشم و فکر کنم باید چکار کنم؟ چجوری باهاش برخورد کنم لج نکنه. یهو به ذهنم اومد که شاید اصلا کارت مهیار دست خودش بوده و واسه این مسخره بازیش پول می خواسته. دیگه دروغ هم بهم میگن و جلوم نقش بازی می کنند. آره دیگه اونا که همه کار پنهانی انجام میدن دروغ گفتن که چیزی نیست. حس خفگی داشتم. انگار هیچکسی منو آدم حساب نمی کنه. اصلا توی خونه خودم پیش بچه هام دیده نمیشم. می خواستم برم بیرون یکی بخوابونم توی گوش مهیار و باهاش دعوا کنم. هی سعی می کردم منطقی باشم. مگه میشد. دیگه حرفای من واسش شده کسشعر؟ انقدر راحت می تونه بهم توهین کنه؟ فکر کرده چون بابا بالای سرش نیست هر گهی خواست میتونه بخوره؟ آره باید برم با جفتشون برخورد کنم. باید بفهمن این خونه هنوز صاحب داره. اما نه بدتر میشه. مثل همیشه آخر سر من بازنده و مقصر میشم. دلم می خواست زنگ بزنم شراره و باهاش حرف بزنم اما غرورم اجازه نمیداد. روی تخت دراز کشیدم و چشمامو بستم. سرم در حد مرگ درد میکرد. نمیدونم چقدر گذشته بود که مهدیس صدام کرد. –مامان بیا شام. –میل ندارم. –مامان بیا دیگه. چرا اینجوری میکنی؟ این کاراشون حالمو بهم میزد. بس کنید انقدر نقش بازی نکنید. من که میدونم از خداتونه من نباشم. هیچوقت خونه نباشم هر غلطی خواستید بکنید. این نقش بازی کردن مسخرتونو تموم کنید. من میشناسمتون. همه کثافت کاری هاتونو میدونم. –برو بیرون مهدیس سرم خیلی درد میکنه. –میخوای قرص بیارم برات؟ -نمیخواد فقط برو تنهام بذار. –مامان؟ -گفتم برو بیرون. رفت بیرون در رو بست. صداشون میومد شام می خوردند و می خندیدن. عین خیالشون نیست که من حالم بده افتادم تو اتاق دارم جون میدم. دیگه نتونستم تحمل کنم رفتم بیرون. جفتشون تو آشپزخونه سر میز شام بودند. داشتند پیتزاشونو میل میکردند. دیدم مهیار یه تیشرت سفید پوشیده و یه ساق مشکی از مچ دستش تا بازوش کشیده. –اون چیه دستت؟ انتظار نداشت یهو بی هوا بیام اونجا. پیتزا تو دهنش بود و مات و مبهوت بهم نگاه میکرد. داد زدم مگه کری؟ -گفتم دستتو چرا پوشوندی؟ -همینطوری –همینطوری؟ حتما مده آره؟ -مد نیست قشنگه. با عصبانیت رفتم سمتش جیغ زدم همین الان درش بیار. مهدیس یهو گفت مامان. –تو خفه شو. اصلا ازت انتظار نداشتم بهم دروغ بگی. مگه کری. درش بیار. یهو با حالت تهاجمی بلند شد ساقشو در آورد و داد زد بیا. خیالت راحت شد. بسه دیگه گاییدیمون. انقدر وقیح شده که جلوی من فحش میده!؟ -درست صحبت کن پسره بی شعور. چرا با دستت اینجوری کردی؟ کی بهت اجازه داده ؟ -مگه اجازه می خواست؟ دلم خواست رفتم تتو کردم. یهو مهدیس گفت مامان آروم باش ترو خدا. چیزی نیست. بیشتر دوستاش رفتن زدن. –دوستاش هر گهی بخورن شما هم باید بخورید؟ نخیر. اشتباه فکر کردید. نمیذارم هر غلطی بکنید. من هنوز نمردم بذارم هر کثافت کاری بکنید. فهمیدی مهیار. دیگه حق نداری با اون دوستای ولگرد مثلا آهنگ سازت بگردی. فردا هم میری پیش دکتر این کثافتو جمعش میکنی فهمیدی؟ -یبار گفتم حالیت نشد؟ به تو هیچ ربطی نداره. دوست داشته باشم کل هیکلمو تتو میکنم ببینم کی میخواد کیرمو بخوره. یهو چشام گرد شد. از عصبانیت سرخ شده بودم. محکم زدم تو گوشش. اول دستشو گذاشت رو صورتش. به با عصبانیت بهم نگاه کرد. یه لحظه ترسیدم. بعد رفت سمت اتاقش درشو محکم بست. نشستم کف آشپزخونه حق حق با صدای بلند زدم زیر گریه. از ته دل گریه میکردم. مهدیس اومد کنارم نشست اونم اشکش دراومده بود. –مامان قربونت برم گریه نکن. چیزی نشده. الهی بگردم. سرمو گرفت توی بقلش یکم نوازشم کرد. خیلی نیاز به یه سر پناه داشتم. یه حامی. میگن وقتی نیاز به تکیه گاه داری مهم نیست که طرفت کیه و چند سالشه. مهم اینه که بدونی پشتته و خیالت راحتی. یکم گریه گردم. مهدیس کمکم کرد بلند شم و بشنیم روی صندلی. بهم یه لیوان آب خنک داد با قرص آرام بخش. خودش نشست روبروم و دستمو نوازش میکرد. –مامان چرا انقدر خودتو اذیت میکنی؟ با خودم گفتم من اذیت میکنم یا شما؟ شما که برام خواب خوراک نذاشتید. همه چیمو فدای شما دوتا کردم. حالا چی گیرم اومده؟ دخترم بهم دروغ میگه و با پسرم رابطه داره. پسرم هم تو روم وایمیسته. چی کم گذاشتم براتون آخه. از خودم زدم براتون که هیچ وقت جای خالی پدرتون رو حس نکنید. صدتا خواستگار خوب داشتم بخاطر شما دوتا همشون رد کردم. مرسی که انقدر خوب دستمزدمو دادید. مرسی واقعا
مهدیس همینطور دستمو نوازش میکرد و ادامه داد مامان بخدا اینجوری میکنی هم اون لج میکنه هم تو بیشتر داغون میشی. –یهو با عصبانیت گفتم چیکار کردم؟ -باهاش تند برخورد کردی. مامان تو زدیش. –آره زدمش. حقش بود. واسه همه کاراش باید تنبیه بشه. اصلا باید زودتر میزدمش. هم اونو هم تورو. تا الان جلوتون رو گرفته بودم که این کثافت کاری ها رو نکنید. یهو خودشو جمع کرد. اگریکم ادامه میدادم سریع خودشو می باخت –مم مامان منظورت چیه؟ -فکر نمیکنی نمیدونم؟ داشت سکته میکرد. تصمیم گرفتم بروش نیارم. گفتم فکر کردی نمیدونم امروز بهم دروغ گفتی؟ امروز تو اصلا کارت مهیار رو نبرده بودی. بهم دروغ گفتی مهدیس. اصلا ازت انتظار نداشتم. خیلی نا امیدم کردی. چشماشو بست یه نفس عمیق کشید. خیالش راحت شد که منظورم سکسش با مهیار نیست. –مامان متاسفم دیگه دروغ نمیگم بهت. قول میدم. –چطور باور کنم که دیگه بهم دروغ نمیگی؟ -به جون تو به هرچی باور داری دروغ نمیگم. به روح بابا قسم. مهدیس هر هیچ وقت قسم نمی خورد اما وقتی قسم میخورد اونم روح پدرشو مطمعن بودم که پای حرفش میمونه. یکمی آرومم کرد. –مامان میشه یکم غذا بخوری؟ -مهدیس اصلا نمیتونم میل ندارم. –مامان جون من بخور دیگه. بلند شد یه تیکه پیتزا برداشت آورد جلوی دهنم. –مامان بخور خواهش. داشتم خودمو لوس میکردم میگفتم نمیخورم. تا آخر برنده شد. از دستش خوردم. –آفرین مامی جونم. یه تیکه دیگه بخور. یکی دیگه داد دستم خوردم. خواست یکی دیگه بده گفتم مهدیس دیگه نمیتونم دارم بالا میارم. واسم نوشابه ریخت خوردم. حالم بهتر شده بود.رفتم صورتمو شستم. –مامان یچیزی بگم میشه نه نگی؟ -چی عزیزم؟ -میشه بریم از دل مهیار در بیاریم؟ -من باید برم از دل مهیار در بیارم؟ خوبه والا –میدونم مامی اما خب مهیار بچست. جوونه. مامان نذار بیشتر از این بینتون شکر آب بشه. حرفاش درست بود. درسته که مهیار مقصر بود اما اگر من پا پیش نمیذاشتم میخواست تا ابد باهام قهر بمونه. اخلاقشو میدونستم. –الان حالم خوب نیست بذار یکم استراحت کنم بعدا باهاش حرف میزنم. –قربونت بشم مامی جونم. پرید بقلم یه ماچ محکم ازم کرد. –عزیزم. بسه دیگه خودتو انقدر لوس نکن. با لحن بچه گونه گفت اگه باسه تو خولمو لوس نکلم واسه کی بکلم. مامی جونمی دیگه. از کاراش خندم گرفت. –مامی جون من بلم دلسامو بخونم. –برو عزیزم رفت اتاقش. منم نشستم پای تلویزیون. حوصله نداشتم. داشتم فکر می کردم. به اینکه چجوری کنترل زندگیمو به دستم بگیرم. کاش بخوابیم و بیداربشیم همه چی اوکی بشه. دوباره همه شاد خوشحال باشیم.
رفتم مسواک زدم که بخوابم از اتاق مهیار صدای گیتار میومد. خیلی قشنگ میزد. یه نتی که تا حالا نشنیده بودم. رفتم سمت اتاقش. در زدم رفتم تو. با دیدن من روشو بر گردوند. شاید انتظار داشت مهدیس بیاد پیشش. سرشو انداخت پایین و با گیتارش مشغول شد. یه رکابی سفید تنش بود. الان کامل میتونستم خال کوبیش رو ببینم. یه سری اشکال کشیده مثل موج و باد به رنگ سیاه بود. از بالاتر از مچ دست چپش شروع میشد تا زیر بازوش. گذاشتم قطعشو تموم کنه. وقتی تموم کرد گیتارشو گذاشت کنار. –بفرمایید. –این کار جدیدته؟ -به تتوش نگاه کرد و گفت چیه بازم میخوای ادمه بدی؟ -منظورم آهنگی بود که میزدی. –آره چند وقته روش کار میکنم. نوتش رو خودم نوشتم. با بی میلی جوابمو میداد. بهم نگاه نمیکرد. میخواست تنبیهم کنه. –واقعا قشنگه. –مرسی –مهیار من متاسفم بابت اینکه باهات اینجوری برخورد کردم. خیلی عصبانی شده بودم. امیدوارم درک کنی. من هرچی میگم بخاطر خودته. بلند شد رفت سمت پنجره. پاکت سیگارشو برداشت یه نخ از توش درآورد روشن کرد. نشست کنار پنجره و بهم نگاه می کرد. از بوی سیگار متنفر بودم. بوش بهم میخورد حالم بد میشد. میخواست اینجوری حالیم کنه گم شو بیرون. واسم سخت بود اونجا بمونم اما تحمل کردم. دوست داشتم حرفامو بزنم بعد برم. نشستم روی تخت –مهیار من خیلی نگرانتونم. دوست ندارم برای شماها اتفاقی بیوفته. شما عزیزترین چیزهای زندگی منید. وظیفه خودم میدونم که ازتون مراقبت کنم. یه کام سنگین گرفت و به سمت داخل اتاق داد بیرون و گفت ما بزرگ شدیم. میتونیم از خودمون مراقبت کنیم. با دعوا و کشیده زدن آدم از کسی مراقبت نمیکنه. یکی دوتا سرفه کردم. گفتم عزیزم من که گفتم متاسفم. میشه سیگارتو خاموش کنی –اذیت میشی برو بیرون خب. دیگه بدتر از این نمیشه یک نفر رو محترمانه از اتاق بیرون کرد. چقدر گستاخی آخه. داشت قشنگ تحقیرم میکرد. –اذیت میشم. خیلی چیزا اذیتم میکنه. اینکه تو بهم توجه نمیکنی. اینکه منو اصلا نمیبینی. هیچ وقت حالمو نمی پرسی. هیچ وقت بهم زنگ نمیزنی سراغمو بگیری. من بعد پدرت تو تنها مرد زنگیم هستی. چرا اذیتم میکنی مهیار. یکی دو کام دیگه گرفت و توی زیر سیگاری خاموش کرد. بهم نگاه کرد و گفت تو چه انتظاری داری ازم؟ تو که انقدر درگیر کارتی و همش بیرونی. حتما اینجوری راحت تری. هرکی بهمون نگاه کنه میگه انگار مادرشون بچه هاشو فراموش کرده. خیلی این حرفش برام سنگین بود. میدونستم از ته دل این حرفو نزده. فقط میخواسته خیلی سنگین جوابمو بده. دلم شکست. سعی کردم بغضمو قورت بدم. –مهیار میدونی اینطوری نیست. من همه چیم فدای شماست. کاش هیچ وقت این حرف رو بهم نمیزدی. دیگه واقعا سختم بود بمونم. بلند شدم برم بیرون. صدام کرد مامان. یه لحظه وایسادم –من میتونم درکت کنم اما مطمعنی تو نمی تونی. تو دلم گفتم میتونم. واسه اینکه خانوادمو کنار هم نگهدارم حاضرم هر کاری بکنم. دیگه سر کار نرم و بمونم پیشتون بیست و چهار ساعتی کلفتیتون رو بکنم. حتی اگر جلوی من با هم سکس کردید هیچی نگم. اصلا برم بیرون راحت باشید. بخدا حاضرم دیگه چی می خواید. ترسیدم اگر حرف بزنم بخواد قبح قضیه رو بشکونه و بهم بگه. با اینکه کامل در جریانشون بودم اما واقعا سخت بود که بخوام بپذیرمش و با سکس این دوتا با هم کنار بیام. هیچی نگفتم. رفتم اتاقم تو رخت خوابم. خیلی خسته بودم خیلی. امروز چه روزی بود. تا سر حد مرگ استرس کشیدم. تا مرز جنون عصبانی شدم و از ته دل گریه کردم. تحقیر شده بودم. کاملا شکست خورده بودم. دیگه نمی کشیدم. پس جای خوشی تو زندگیمون کجاست؟ چرا منصور رفتی و شادی رو از خونمون با خودت بردی؟ کم آوردم. دیگه نمیتونم. با همین فکرای ناراحت کننده خوابم برد.

با احترام
من همجنسباز نیستم
درخواست ندید
     
#33 | Posted: 11 Oct 2017 18:24
عالییییییییییییییییییییییییییی
     
#34 | Posted: 13 Oct 2017 16:32
     
#35 | Posted: 14 Oct 2017 00:49
ادامه بده،
     
#36 | Posted: 15 Oct 2017 13:10
سپاس
زیبا مینویسی
داستان زیباییست

منتظر ادامه اش هستم
     
#37 | Posted: 15 Oct 2017 20:06
قسمت یازدهم : برزخ
یجاهایی هست که کم میاری. دیگه نمیتونی به خودت میگی چرا باید انقدر سختی واسه من باشه. در کنارت خیلی ها رو میبینی و حسرت شرایط اونارو میخوری در حالی که چیزایی که واسشون حسرت میخوری روزمرگی عادی زندگی اطرافیانته که تو ازشون محرومی. زندگی من روی خوش بهم نشون نداده. لعنتی دقیقا از 8 سال پیش بدبختیای من شروع شد. از سرطان پدرم. تک فرزند بودم خیلی وابسته به بابام. همه دنیای بابام بودم. مادرم توی بچگی فوت شده بود و پدرم با یه خانم دیگه ازدواج کرده بود. مادر ناتنیم خیلی دوسم داشت اما همیشه خلاء یه مادر واقعی رو حس میکردم. از بچگی دوست داشتم زودتر مامان بشم. همیشه با عروسکام مامان بازی میکردم. واسه همینم زود ازدواج کردم و خیلی زود بچه دار شدم. دلم میخواست این کمبود رو با محبت زیاد برای بچه هام جبران کنم. اما امان از این روزگار لعنتی که همیشه منتظره تا توی دلت بگی خداروشکر همه چی روی رواله و زندگی روی شادی به ما نشون داده به بدترین شکل ممکن داغونت کنه. دیگه نمیدونم چی میخوام و چی خوشحالم میکنه. فقط میدونم تنهام.
از فردای اون شب وقتی میرفتم سرکار خیلی داغون بودم. از کار بدم اومده بود. از اینکه بخاطرش از بچه هام دور افتاده بودم. وقتی به اطرافم نگاه میکردم میگفتم واسه چی انقدر جون کندم؟ یه خانم خدماتی به اسم شهلا اونجا بود. یه زن میان سال. شوهرش کارگر بود و الان ام اس داشت. خیلی هزینه دوا درمونش زیاد بود. خرج خونه رو میداد. همیشه هواشو داشتم. 3 تا بچه داشت. یه پسر دوتا دختر. خودش میگفت پسرش خیلی فداکاری میکنه. تمام وقت کار میکنه. دخترهاشم همینطور. خونشون تو قلعه حسن خان بود. روزی حداقل 3 ساعت تو راه بود تا بره بیاد. ولی بقدری از زندگی راضی و خوشجال بود که هیچوقت من نتونستم باشم. خیلی ها اطرافم اینجورین. همه خوشحالن. در حالت عادی اصلا برات مهم نیست اما خدا نکنه یه غم بزرگ روی دلت باشه. با حسرت به همه نگاه میکنی و از تو میشکنی. همه با خوشحالی در کنار خانواده. شایدم نباشه. با بی حوصلگی کارهام رو انجام میدادم. به سختی غذا میخوردم. تا دیر وقت سرکار میموندم . حس می کردم جایی ندارم برم. اصلا دلم نمیخواست زود برم خونه با بچه ها رو در رو بشم. دیگه داشت یادم میرفت کیم. چهارشنبه روز سومی بود که از اون شب گذشته بود. درست نمی تونستم بخوابم. خیلی بهم ریخته بودم. تو این چند روز شاید دو وعده هم کامل غذا نخورده بودم. اکثر کارهام مونده بود. رشیدی هر روز کارتابل نامه ها رو برام میاورد اما اصلا حوصلم نمیومد بازش کنم. حجم ایمیل ها توی سیستم و نامه های تلنبار شده روی میز و تماس های زیاد بی پاسخ تلفن جوری بود که انگار سه روز اصلا سر کار نیومدم. خیلی به هم ریختم. دیگه مغزم کار نمیکنه.
ساعت از دو گذشته بود. هرچقدر سعی کردم خودمو مشغول کار کنم نمیتونستم. اتاقم طبقه پنجمه به سمت شمال. پنجره اتاق رو به یه ساختمان نیمه کاره باز میشه. پنجره رو باز کردم. یه تراس کوچک اونجا بود. رفتم توی تراس. قبلا فقط یبار رفته بودم اونجا. نسیم آرومی به صورتم میخورد. چشمام رو بستم. توی تشویش ذهنی یه لحظه به فکرم رسید اگر از این بالا بپرم پایین چه اتفاقی میفته. انقدر بلند هست که به محض رسیدن به زمین کارم تموم بشه. میرم پیش منصور. فقط شش طبقه بینمون فاصلست. نهایتا دو ثانیه زمان میبره. به پایین نگاه کردم. بعد به آسمون. یعنی واقعا این میتونه آخر کار من باشه. خودمو چسبوندم به نرده. چشامو بستم. یه حسی میگفت بپر. عجیب بود هیچ استرس یا ترسی نداشتم. –خانم شریف!؟ یهو به خودم اومدم. برگشتم دیدم ستاری با نگرانی داره بهم نگاه می کنه. –سلام شما کی اومدی داخل؟ -الان نیم ساعت پشت در اتاقتون نشستم. خانم منشی می گفت هستید اما تلفنتون رو جواب نمیدادید؟ با بی میلی گفتم صداش کم بود متوجه نشدم. در هر صورت بهتر بود اجازه می گرفتید بعد میومدید داخل. –بی ادبی منو ببخشید اما موضوع خیلی مهمی هست که باید صحبت کنیم. رفتم روی صندلیم نشستم. حوصلشو نداشتم. باز چی میخواد؟ خب لعنتی فقط چند ثانیه صبر میکردی من میپریدم از شنبه میومدی جای من میشستی. بعضیا وجودشون فقط تو مخی آدمه. شروع کرد به حرف زدن. اصلا حواسم بهش نبود. علاقه ای به گوش کردن بهش نداشتم. تمام مدت به پنجره ذل زده بودم. –خانم شریف!؟ حواست هست؟ خیلی آروم سرمو برگردوندم سمتش. وقتی با صورت سرد و نگاه بی حال من روبرو شد گفت ببخشید فکر کنم وقت بدی مزاحمتون شدم. –پس موضوعتون چی میشه؟ -میتونیم بذاریم واسه بعد هماهنگش میکنم. و رفت.
نمیدونم چند ساعت گذشته بود مثل یه تیکه سنگ روی صندلی نشسته بودم داشتم فکر میکردم. عجیب بود که هیچکسی زنگ نزد و هیچکسی هم نیومد. ساعت نزدیک 7 بود. دلم میخواست برم سر خاک منصور. تنها جایی که آرومم میکرد. با تاکسی رفتم تا مترو و بامترو تا بهشت زهرا رفتم. وقتی رسیدم شب شده بود. نشستم سر خاکش. به محض اینکه چشمم به تصویر حک شده سنگ قبرش افتاد بغضم ترکید. خودمو انداختم روی سنگش. خیلی گریه کردم. خاطرات تلخ و نحس این چند سال از توی ذهنم می گذشت. از اون لحظه ای که منصور بستری شد. اون چند روزی که توی کما بود و من چقدر دعا کردم خدا بهمون برگردونتش تا اینکه دکتر اومد گفت متاسفم. وای که چقدر برام سخت بود. انگار قلبم تیکه تیکه شد. چند ماهی که با نبودش سعی کردم کنار بیام. بچه هام. وقتی یادم می افته چقدر بخاطر نبود باباشون گریه می کردن و ناراحت بودن سر همین خاک قسم خوردم تمام تلاشم رو بکنم که هیچوقت نذارم ناراحت بشن. حالا چی؟ شدم مثل اون پرنده ای که توی زمستون غذا برای جوجه هاش نداشت و گوشت تن خودشو بهشون میداد. وقتی زمستون تموم شد خودش مرد و جوجه هاش گفتن خداروشکر مرد. خسته شدیم از این غذای بد مزه ای که بهم میداد. دلم خیلی پر بود. حس پوچی مطلق میکردم. بطور کلی آدم افسرده و منفی نگری نیستم اما وقعا هیچ نقطه روشنی نمی دیدم. توی این سه روز انقدر فکر کرده بودم که دیگه هیچی به ذهنم نمیرسید. هیچی به جز خلاص کردن خودم از زندگی.
نزدیک 2 ساعت اونجا بودم. سرم روی سنگ قبر منصور بود خیلی دلم تنگ شده برات. خیلی. دیگه نمیتونم این تنهایی رو تحمل کنم. یه بتری شکسته اون کنار افتاده بود. برش داشتم. میخواستم بکشم روی رگم. بعدش بیام پیش منصور. آماده شده بودم. تیزی شیشه پوستمو میسوزوند. خیلی تلاش کردم اما میترسیدم هنوز. هنوز نمیتونستم انجام بدم. با ناراحتی پرتش کردم اونور . شکست و چندین تکه شد. زانوهامو تو شکمم جمع کردم و گریه میکردم. یکم که آروم شدم صدای وز وز ویبره موبایلم به خودم آورد. نمیدونم چرا ولی گوشیمو برداشتم. اولین فکری که به ذهنم رسیم این بود که گوشیمو پرت کنم اونور. بندازمش دور. راحت بشم از این زندگی شکنجه وار. چشمم به صفحه گوشی افتاد. مهیار بود. مهیار خیلی کم به من زنگ میزد. تو چند ماه گذشته شاید 5 مرتبه. یهو انگار از تو سرما وارد گرما بشم. جوابشو دادم در حالی که سعی میکردم گریه نکنم. –مامان کجایی؟ -اومدم سر خاک پدرتون –چرا به ما نگفتی؟ خیلی نگرانت شدیم. زود بیا خونه مهدیس خیلی نگرانه داره گریه میکنه. صد بار بهت زنگ زدیم چرا جواب نمیدی؟ -میدونم مامان. الان میام. لحن صداش خیلی نگران بود. نگرانیش آرومم کرد. پس اونقدرا هم که فکر میکردم براشون بی اهمیت نیستم. حالم بهتر شده بود. دیر وقت بود و اونجا هم خیلی خطرناک. یکی از کارکنان اونجا منو دید و ازش پرسیدم چطور میتونم آژانس بگیرم. با گوشیش برام اسنپ گرفت. ساعت از 12 گذشته بود رسیدم خونه. وقتی وارد شدم مهدیس پرید بقلم کلی گریه میکرد. مهیار هم اومد بقلم کرد آروم گفت مامان دیگه هیچوقت تنهامون نذار. چقدر این حرفش دلمو آروم کرد. من چه فکری کردم با خودم. اونا بچه های منن. اگر منم نباشم کاملا تنها میشند. مهدیس هنوز تو بقلم گریه میکرد و مهیار چند قدمی رفته فاصله گرفته بود. بی اختیار یه قطره اشک از گوشه چشمم چکید. سر مهدیس رو بوسیدم گفتم عزیزم من پیشتونم. همیشه پیشتونم عشق های زندگیم.

با احترام
من همجنسباز نیستم
درخواست ندید
     
#38 | Posted: 15 Oct 2017 20:07
قسمت دوازدهم : آن غریبه

اون شب خیلی آروم شده بودم. دیگه خیلی چیزای کابوس وار چند روز اخیر بی اهمیت شده بود. دیگه واقع اهمیت نمیدادم مهیار و مهدیس باهم سکس میکنند. دیگه مهم نبود مهیار تتو زده و چیزای دیگه. بعد چند وقت اولین شبی بود که بدون هیچ دغدغه فکری خوابیدم. صبح بیدار شدم ساعت 9 بود. یادم افتاد پنجشنبست و شرکت تعطیله. دلم میخواست بیشتر بخوابم یهو یادم افتاد امروز باید برم ماشین رو از تعمیرگاه بگیرم. اومدم تو آشپزخونه و یکمی شیر برداشتم گرم کنم. مهدیس رفته بود کلاس و مهیار هم نبود. هر چند وقت یبار با دوستاش میرن آف رود کمپ میزنند. خیلی گرسنم بود. چند روز درست حسابی غذا نخوردم. صبحانه مفصل درست کردم و خوردم. به تعمیر کار زنگ زدم. گفت ماشینتون تا ظهر آمادست. فرصت داشتم هنوز. رفتم دوش بگیرم. وای چه هپلی شدم. موهم چرب شده و به هم چسبیده. لباسامو در آوردم دوباره همینطور لخت به خودم تو آینه نگاه کردم بعد از بقل وایسادم. تعریف از خودم نمی کنم اما بدنم واقعا خوبه. یکمی به بدنم قوص دادم باسنمو بردم عقب سینمو دادم جلو و کتف و سرمو به عقب نگه داشتم. داشتم حض میکردم از دیدن هیکل خودم. چهار دست و پا رقتم روی تخت پاهامو باز کردم و باسنمو تا اونجا که میشد دادم بالا از آینه نگاه میکردم. بازم دلم میخواست. دلم سکس میخواست. آروم دستمو بردم لای پام روی کسم میمالیدم. همممم واقعا به یه مرد نیاز دارم تا ارضام کنه. اما کی؟ کی باشه مهم نیست فقط یه کیر خوش فرم و یکمی بزرگ داشته باشه. دلم میخواست بدم. با خودم گفتم پاشو دیوونه کسی نیست بکنتت. پاشو خودتو جمع کن. رفتم حموم و دوش گرفتم. هنوز حشری بودم. خیلی زیاد. شروع کردم به اصلاح کامل موهای کسم. بعدش هم موهای بدنمو که خیلی کم بود با اسپری موبر شیو کردم. حس کردم داره دیر میشه واسه همین بیخیال این شدم که خودمو ارضا کنم. بیشتر بخاطر اینکه دلم نمیخواست ارضا کردنم توسط خودم باشه. دوست داشتم با کیر واقعی ارضا بشم. هرچند میدونستم نمیشه. حداقل الان نمیشه. خودمو خشک کردم و رفتم سر کمد تا لباس بردارم. اول یه سوتین شرت معمولی برداشتم اما دلم یه چیز خاص می خواست. واسه همین یه ست توری سفید پوشیدم. چقدر ناز شدم. دیوونه ایم واسه خودم. لباس هامو پوشیدم آرایش کردم و از خونه اومدم بیرون. با تاکسی رفتم تا تعمیر گاه. تعمیرگاه یه گاراژ بزرگ بود که هم صافکاری نقاشی انجام میدادند هم کارهای تعمیرات خودرو. –سلام اومدم ماشینمو ببرم –سلام خانوم کدومه ماشینتون؟ -همون زانتیا نقره ایه که صافکاری داشت –اونو میگید؟ -آره آمادست؟ .یهو داد زد –حسین زانتیا آمادست؟ -نه هنوز دو سه ساعتی کار داره. اخمام رفت تو هم. منو مسخره کردن؟ -آقا من صبح زنگ زدم آقای خادمی گفت ماشین حاضره –ببخشید خانم حتما حواسشون نبوده میسپرم سریع آمادش کنن. حسابی کلافه شده بودم. حالا چکار کنم؟ جاشم جایی نیست که بتونی بری بگردی. کنار اتوبان. تو همین فکرا بودم که کامران رو دیدم. اونم منو دید. اومد طرفم و سلام کرد. –سلام خانم شریف خوب هستید؟ ماشینتون درست شد؟ -سلام. مرسی شما خوبید؟ نه هنوز میگه چند ساعت کار داره. زنگ زدم صبحی گفتن حاضره حالا میگن نیست. گرفتار شدم بخدا –اشکال نداره ولی عوض تمیز درستش میکنند. –خدا کنه ببخشید شما رو هم اونروز خیلی تو زحمت انداختم. –اشکال نداره عوضش فرصت آشنا شدن با خانم زیبا و متشخصی مثل شما رو پیدا کردم. لپام گل انداخت. عوضی داشت مخمو میزد. –شما هم ماشینتون رو برای سرویس آوردید؟ -هم سرویس هم اینکه سپرشو درست کنند. –آخ من یادم نبود خواهش میکنم مبلغ خسارت ماشینتون رو بفرمایید. –چیزی نشد لطفا شما هم دیگه نپرسید. خیلی خوش برخورد بود. وقتی حرف میزد دوست داشتم نگاهش کنم. –من کارم تموم شده نظرتون چیه ناهار باهم بخوریم. یهو جا خوردم. چقدر بی مقدمه به ناهار مهمونم کرد. ولی خوشم اومد از برخوردش. –امم موافقم اما به یک شرط –چی؟ -مهمون من باشید –اونکه اصلا –اگر غیر این باشه فکر نکنم بیام. یکمی با ناز و عشوه گفتم چون دلم میخواست ناهار با هم باشیم. –حالا بریم ببینیم چی میشه. سوار ماشینش شدیم و رفتیم سمت لواسون. یه رستوران خیلی شک بود. از ماشین ها و آدم هایی که میومدن معلوم بود اکثرا مایه دارا میان. موقع ناهار فرصت شد یکم با هم حرف بزنیم. –خب آقای کامران –لطفا همون کامران صدام کنید. –اگر اینجوری دوست دارید باشه خب کامران شما زیاد میاید اینجا؟ -آره ویلام لواسونه اکثرا میام –ساکن همینجا هستید؟ -نه خونم سعادت آباده –صحیح –شما کجا مشغول هستید؟ -من توی هلدینگ ... به عنوان مدیر اجرای عملیات پروژه ها کار میکنم. –wow پس از اون کله گنده هاید. –شما هلدینگ مارو میشناسید؟ -بله خیلی معروفه –شما کارتون چیه؟ -من تو کار واردات و صادرات فرش و صنایع دستی هستم. کارتشو بهم داد و گفت شماره تماس خودم و دفتر هست. کاری داشتید خوشحال میشم کمکتون کنم خانومه؟ -کتایون هستم –خانم کتایون –همون کتایون –باشه هرجور راحتی کتایون. اونجا که کار میکنید اکثرا کله گنده ها هستند. خودتون هم با پارتی اونجایید؟ -نه من از صفر تا صد روی پای خودم وایسادم. –حتی همسرتون هم کمکتون نکرده واسه کارتون؟ -همسرم چند ساله فوت شده. یه مکثی کرد و یکمی از صندلیش خودشو جدا کرد و اومد جلوتر. –متاسفم –مرسی ولی خب زندگی همینه. هیچکسی نمیمونه همه میرن اما اون زود رفت. –کتایون میتونم بپرسم چند سالته؟ -چند میخوره؟ - 35 36 اگر خیلی بخوایم بالا بگریم. خندم گرفت. –واقعا میگی؟ -چطور زیاد گفتم؟ -نه برعکس خیلی کمتر گفتی –دقیقا چنده؟ -41 سال. –وای خدا من اکسیر جوانی پیدا کردی انقدر خوب موندی؟. از مصاحبت باهاش واقعا لذت میبردم. صحبت رسید به خانواده و این چیزا .-من دوتا بچه دارم یه پسر 20 ساله و یه دختر 19 ساله. –خوش بحالت من خیلی بچه دوست داشتم واقعا حیف شد که نشده. –چرا ؟ -خب مجردم. –همیشه مجرد بودی؟ -نه جدا شدم تقریبا 2 سال میشه. خیلی صحبت کردیم از همه نظر خوب میرسید. نمیدونم شاید بخاطر نیازم بود یا چیزه دیگه اما یجورایی به چشم دوست پسر بهش نگاه میکردم. چیزی که هرگز نداشتم. 3 سال از من بزرگتر بود. تنها زندگی میکرد. از دار دنیا فقط یه پدر پیر داشت که انگلستان بود. اومدیم بیرون هوا گرفته بود. یهو بارون گرفت. –میخوای تو صبر کن داخل ماشینو از پارکینگ بیارم. –نه دلم میخواد قدم بزنم. –قدم بزنیم. چند قدمی که رفتیم شونه به شونم میومد. خودشو بهم نزدیک کرد. انگشت هاش پشت دستم حس کردم که ناخودآگاه بهم برخورد کرده بود. اول دستمو جمع کردم. مشت کردم. بعد بازکردم و دستشو گرفتم. اونم محکم دستمو گرفت. خیلی حس خوبی بود. رسیدیم به پارکینگ. سوار شدیم. –گوشیم زنگ خورد. صافکاره بود. –بله؟ -خانم شریف سلام –سلام. ماشین آماده شده؟ -راستش نه زنگ زدم بگم امروز نمیرسه. چیزیش نمومده اما یه سری قطعه میخواد الان دیدیم نداریم باید از بازار بگیریم منم بعد از ظهر میخوام برم مسافرت. –آقا یعنی چی؟ شما قول امروز صبح رو به من دادی حالا میگی هنوز حاضر نیست؟ -خانم بخدا شرمندم. شنبه قول میدم حاضر باشه. –اوکی به اندازه کافی با بی مسئولیتتون منو معطل کردید. شنبه اگر حاضر نبود من میدونم شما. بدون خدافظی قطع کردم. اعصابم بهم ریخت. –ماشین آماده نشده؟ -نه بابا مسخر سرکارم گذاشته. همیشه اینجوریه؟ -من خیلی رفتم پیشش تا حالا بدقولی نکرده حتما مشکلی پیش اومده. –در هرصورت خیلی بد شد. –چرا مگه ماشینتون رو واسه آخر هفته میخواید؟ -نه ولی خب زودتر بگیرمش خیالم راحته. اگر ماشین نیاز دارید میتونم ماشین در اختیارتون بذارم. یهو موندم. این چی میگه!؟ بهش نمیومد همینطوری تعارف کنه. –نه نه مرسی خودتون لازمتون میشه. –من چندتا ماشین دیگه دارم خوشحال میشم هر کدومو خواستی بهت قرض بدم هرچند که قابلتو نداره. بی تعارف میگم باور کنید. -نه ممنونم ازت کامران. –میگم اشکالی نداره یکم با تاخیر برگردیم تهران؟ عجله که نداری؟ -چطور؟ -هیچی میخواستم یه سر به ویلا بزنم. –همم نه بریم. –ببخشید اگر عجله داری خواهش میکنم بی رودر بایسی بگو. –نه کاری ندارم. ماشین که آماده نشد. کار خاصی هم ندارم. رفتیم سمت ویلا. تو یه جای شیک بود. معلوم بود از اون مایه داراس. تو پارکینگ نگه داشت و پیاده شد. –تو نمیای؟ منم پیاده شدم. بارون داشت شدیدتر میشد. حیاط بزرگی داشت و با نمای بارون قشنگ میشد. یکمی سرد بود. باهم رفتیم بالا توی هال نشستیم. شومینه رو روشن کرد. از دیدن این فضا واقعا لذت میبردم. اومد کنارم نشست . –کامیار چرا بعد ازدواجت با کسی نبودی؟ -نمیتونستم. –چرا؟ -دلم نمیخواست دوباره درگیر یه رابطه دروغین بشم که تهش به نتیجه نرسم. –چراانقدر بد بینی؟ همه که بد نیستن. –تو هم اگر مثل من یه تجربه تخل داشتی بد بین میشدی. خودت چرا ازدواج نکردی؟ -بخاطر بچه ها و حس خودم. –حست به چی؟ نمیتونسم کس دیگه ای رو توی زندگیم بپذیرم .-نمیتونستی یا نمیتونی؟ -نمیدونم. بعضی وقتا حس تنهایی میکنم. واقعا نمیدونم. دستمو گرفته بود و نوازش میکرد. از توی کمد یه شیشه شامپاین با دوتا لیوان پایه بلند آورد. همون لحظه دلم میخواست بگم نمیخورم اما انگار فکم قفل شده بود. ریخت و یکی به من داد. بعد از مرگ منصور هرگز مشروب نخوردم. قبلش هم زیاد نمیخوردیم. فقط بعضی وقتها توی مهمونی ها. چرا نمیتونم ردش کنم. خیلی داره همه چی سریع پیش میره. من زیاد نمی شناسمش اما الان کنارش تو ویلاشون نشستم و میخوام باهاش مشروب بخورم. و از همه بدتر اصلا نمیتونم مقاومت کنم. یکمی خوردم. خیلی زود سرم داغ شد. صدای سوختن هیزم تو شومینه و شر شر بارون خیلی فضای قشنگی بود. به صورت کامران نگاه کردم. بهم زل زده بود. با خنده گفتم چیه؟ -چجوری؟ -چی چجوری؟ -چجوری انقدر خوشگلی. –واقعا انقدر برات خوشگلم؟ -خیلی. دستم گذاشتم روی سرش و نوازش میکردم. آروم نوک انگشتامو روی صورتش میکشیدم و به امتداد لبش رسوندم. یه نفس عمیق کشیدم و لبامو گذاشتم روی لباش. لباش چقدر داغ بود. کل بدنم میلرزید. آروم چند بار لبای همو بوسیدیم و بعد لبامون به لبای هم گره خورد. زبونمون داشت باهم میرقصید.روم خوابید. بدجوری داغ شده بودم. اختیاری نداشتم. –کامران –جونم؟ -عزیزم آرومتر. خیلی داریم سریع پیش میریم. –با انگشتاش صورتمو نوازش میکرد. شالمو از سرم در آورد. فقط یه چشماش نگاه میکردم. یکم گذشت. از روم بلند شد. دستمو گرفت بلندم کرد. –عزیزم بریم؟ -انقدر سریع عزیزت شدم. –من عاشقت شدم کتایون. بقلم کرد سرمو چسبوند به سینش. خیلی حس خوبی داشت. یکمی بعد بقلشو شل کرد صورتشو آورد پایین دوباره لباشو بوسیدم. برگشتم شالمو سرم کردم. یکم آرایشمو مرتب کردم.اونم جمع و جور کرد و باهم برگشتیم. توراه همش دستمو گرفته بود. خیلی حس خوبی داشتم. تا دم در خونه رسوندم. موقع خدافظی دوباره بوسیدمش و رفت. یه حس سبک داشتم. انگار دارم پرواز میکنم. کاملا بی وزنم. خیلی خوب بود. خیلی.

با احترام
من همجنسباز نیستم
درخواست ندید
     
#39 | Posted: 15 Oct 2017 23:39
واقعا خوب داری پیش میره
     
#40 | Posted: 18 Oct 2017 23:05




نویسنده داستان کیه؟ اینو باید بگی تا توی پست اول بذاریم

.What's life? Life is love
.What's love? A kissing
.What's kissing? Come here and I'll show you


Sexy
     
صفحه  صفحه 4 از 5:  « پیشین  1  2  3  4  5  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / زندگی کتایون بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2017 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites