تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

زندگی کتایون

صفحه  صفحه 8 از 9:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  پسین »  
#71 | Posted: 5 Dec 2017 01:59
سلام

دستت درد نکنه داستان خوبیه

عزیز قسمت ۲۴ چی شد؟؟؟ جاش انداختی؟؟؟

کجایی عشقم؟
سنایم؟
آه......از این روزگار
     
#72 | Posted: 5 Dec 2017 09:10
درود مرسی از محبتتون
اشتباهی دوتا قسمت رو قسمت ۲۳ گذاشتم

با احترام
من همجنسباز نیستم
درخواست ندید
     
#73 | Posted: 5 Dec 2017 19:43
قسمت بیست و ششم: منیژه
تو زندگی هر کسی آدم های زیادی میان و میرند. بعضی هاشون فقط در حد ملاقات چند دقیقه ای هستند و بعضی هاشون مدت زیادی. این انتخاب با خود آدمه که نسبت به حضور افراد مختلف توی زندگیش تصمیم بگیره. البته نه در مورد همه. بعضی هاشون رو نمیتونی به راحتی کنار بذاری. بویژه اونهایی که فامیلت بشند. دیگه آدم باید با هر کسی تعامل داشته باشه اما خدا نکنه یه آدم عوضی جزء اقوامت بشه و بخاطر بقیه اقوام یا یک نفر از اونا مجبور به تحمل کردنش باشی. منیژه از اون دسته آدم هایی که به هیچ وجه دوست نداشتم دوباره توی زندگیم ببینمش.
وقتی وارد شدم همینطور بر و بر نگام میکرد. واقعا از اومدنش خوشحال نبودم. –سلام منیژه جان. خیلی خوش آمدی. چه عجب بعد این همه مدت یه سری به ما زدی. –علیک سلام. والا همینطوری که ازتون خبری نیست. گفتم ببینمتون حالتون رو بپرسم. اگر میدونستم انقدر منتظرمی زودتر میومد. هنوز نیومده تیکه کنایه هاش رو شروع کرد. معلومه که اصلا منتظرت نبودم. خبر مرگت. –کاش تماس میگرفتی یهویی سر زده حسابی غافلگیرمون کردی. –هم هفته پیش هم پریروز زنگ زدم به خونه رفت روی پیغام گیر. پیام هاتون رو گوش نمیدید؟ -ای بابا اصلا نفهمیدم. در هرصورت خوش اومدی. مهدیس تو آشپزخونه بود. رفتم پیشش جوری که منیژه مارو نبینه. بهش گفتم این کی اومد؟ -همین نیم ساعت پیش. –نباید یه خبر به من میدادی؟ یهو با عصبانیت و تعجب نگاهم کرد گفت صد باز زنگ زدم جواب نمیدی همین میشه دیگه. واقعا حرف مسخره ای زدم. راست میگفت. زنگ زده بود. اونم چند بار. –واسه شام کاری کردی؟ -من باید کاری میکردم؟ -خب من که خونه نبودم الان رسیدم. حالا چی بذاریم جلو این کوفت کنه؟ لااقل یه چایی بهش میدادی. با عصبانیت اومد اتاق لباسام رو عوض کردم. اومدم پیشش. –خب منیژه جان تعریف کن چه خبر؟ آقا محمود چطورند؟ یجوری نگاهم کرد انگار بهش توهین کرده باشم. –من چه بدونم. –چطور؟ -یعنی تو واقعا نمیدونی چهار ساله ازش طلاق گرفتم؟ واقعا که. باز جای شکرش باقیه الان اومدم. لابد دو سال دیگه میومد منو اصلا نمیشناختی. عجب سوتی دادم. اصلا یادم نبود شوهرش ازش جدا شده. البته طبیعیه. والا با اخلاق مزخرفش کی میتونست تحملش کنه؟ -ببخشید اصلا یادم نبود. –عجب. نباید هم باشه. کلا ماهارو فراموش کردی. بله دیگه سرت حسابی شلوغ شده. –وای منیژه جون خیلی مشغولم این روزا کارم خیلی زیاد شده. –از این موقع اومدنت و سر وضعت مشخصه. زنیکه پر رو. منظورت چیه؟ اصلا به تو چه. خودمو آروم کردم چیزی بهش نگم. رفتم آشپزخونه براش چایی بریزم. مهدیس هنوز اونجا بود. بهش گفتم بیا اونجا بشین تا با مشت نزدم تو دهنش. –اه چقدر گوشت تلخه مامان ایکبیری. چایی ریختم و با مهدیس اومدیم نشستیم پیشش. –نگفتی از این ورا. راستی آقا جهانگیر چطورند؟ خیلی عتدی چاییش رو برداشت و هورت کشید و بعد گفت مرده.
جهانگیر پدر منصور بود. واقعا آدم خوبی نبود. خداروشکر منصور حتی یه سر سوزن به باباش نرفته بود. بشدت خسیس و کلّاش بود. حتی یک ریال هم توی زندگیمون خرج نکرد. والا توی زندگی خودش هم خرج نمیکرد. همیشه هم با سردی و کنایه باهام رفتار میکرد. منصور از خانوادش کلا دل خوشی نداشت. مدرسش که تموم شد سربازیش تهران بود. بعد سربازی دانشگاه تهران قبول شد و همینجا موند. توی دانشگاه باهم آشنا شدیم. بابام هر چقدر از منصور خوشش میومد از خانوادش نفرت داشت. واسه همین دلش راضی به وصلتمون نبود. جهانگیر اصلا منصور رو آدم حساب نمیکرد. همیشه با هم اختلاف داشتند. فریبرز برادر کوچکتر منصور سوگلی جهانگیر بود. یه آدم هرزه. لاتی بود واسه خودش. کلا دو بار دیدمش. یکبار تو عروسی یبار هم توی یه مهمونی همون سال های اول. بعدا فهمیدیم قاچاقی رفته خارج و سال آخر زندگی منصور هم متوجه شدیم که اونجا افتاده زندان. راضیه مادر منصور زن بدی نبود. هرچند به طرز وحشتناکی اختلاف فرهنگی داشتیم اما رفتار مغرضانه باهام نداشت. بچه ها به دنیا اومدن دریغ از یک تبریک خشک و خالی. انگار وظیفم بوده بزائم و واسشون نوه بیارم. حمایت منصور از من انقدر بود که تا زمان حیاتش هیچ وقت از برخورد هاشون ناراحت نمیشدم. هرچند واقعا آزار دهنده بود. قبل مرگ منصور جهانگیر برام فقط یه آدم خسیس و بد اخلاق بود که تفکرات دگم سنتیش کل زندگیشو گرفته. از اونجایی که ما زیاد باهاش ارتباط نداشتیم برام مهم نبود. منصور مرد. واسه خاک سپاری اومده بودند و فقط بعد یه هفته گفت وضعیت ارث و میراث چی میشه. اون جلسه هیچوقت یادم نمیره. من بودم جهانگیر و راضیه و منیژه و آقای مستوفی، خانمش و یکی از دوستام به اسم لاله. البته لاله فقط پذیرایی میکرد. آقای مستوفی و خانمش از دوستان قدیمی پدرم بودند که با ما هم ارتباط زیادی داشتند. تو این چند روزه بعد مرگ منصور در حالی که این داغ داشت نابودم میکرد انواع توهین ها رو از خانوادش شنیدم. همین منیژه سر خاک سپاری داد میزد داداشم سالم بود تو کشتیش. قاتل. دلت خنک شد؟ طفلک داداشم که گیر تو گرگ بد ذات افتاد. حالا یجور داداشم داداشم میکرد که انگار مثل یک روح در دو جسم بودند. والا تا یادمونه منیژه با منصور قهر بود و اصلا با هم حرف نمیزدند. وقتی توی اون جلسه جهانگیر راجبه ارث و میراث حرف میزد آقای مستوفی خیلی محکم گفت اون خدابیامرز هرچی داشته واسه بچه هاشه دیگه. این طفل های معصوم که دیگه پدر بالای سرشون نیست حداقل واسه آیندشون باید یه چیزی باشه. جهانگیر با پر رویی گفت همه چیز که نمیشه. بلاخره قانونی یه بخشی اموالش به پدرش میرسه. بیشرف حتی حاضر نشد کفن پسرش خشک بشه بعد ادعای ارث و میراث کنه. بقدری وقیح و بد رفتار کرد که مستوفی باهاش درگیر شد. مستوفی خیلی آدم آروم و متینی بود. بشدت مودب و خداروشکر وکیل بود. اون جلسه با دلخوری و دعوا تموم شد بعد رفتنشون مستوفی گفت خدابیامرزه منصور رو. اون مرد به اون خوبی کی باورش میشه این عوضی باباشه. بهش گفتم آقای مستوفی شما خودتونو ناراحت نکنید بخاطرش. بخدا منصور راضی نیست بعد مرگش اینجوری دعوا بشه. –کتایون این مرتیکه میخواد دار و ندارتون رو بالا بکشه. فقط بحث تو نیست. بچه هات چی پس؟ اصلا کوتاه نیای. من تا آخرش تو این قضیه پشتت هستم. خداروشکر خونه به نامم بود. یه امتیاز خونه سازمانی داشتیم که جهانگیر کثافت ازمون گرفت. انقدر اذیت کرد که خودم دو دستی بهش دادم فقط شرشو از زندگیم کم کنه. چهار سال پیش خبر دادند که راضیه خانم فوت شد. برای خاک سپاریش رفتم. جهانگیر حتی جواب سلامم هم نداد. میخواستم یه روز بمونم اما انقدر باهام بد رفتار کردند که شبش برگشتم. از شنیدن خبر مرگ جهانگیر هیچ حسی نداشتم. یجورایی خوشحال بودم که بلاخره مرد.
-عه!؟ کی مرد؟ -دو ماه پیش. –چجوری؟ -تو خونه مرده بود. کسی پیشش نبوده. همسایه ها از بوی تعفن جسدش اومدن تو دیدن مرده. تو دلم گفتم همچین مرگی واقعاً شایسته اون آدمه. شرط میبندم پنج نفر هم خاکسپاریش نرفتند. –عجب. ناراحت شدم. –دیگه مرده. معلوم منیژه هم اصلا براش مهم نبوده. –راستی مهیار کجاست؟ نباید اینوقت شب خونه باشه؟ -مهیار آهنگسازی میکنه. الان استدیو کار داره. –خدابیامرزه منصور مرد و مطربی پسرش رو ندید. –مهیار بچه با استعدادیه اگر منصور زنده بود حتما حمایتش میکرد. معلومه اصلا نمیشناختیش. –مهدیس جان تو چکار میکنی؟ -من دانشگاه میرم. سال دوم دارو سازی هستم. –خوبه باز یکیتون سر به راه شده. گفتم آره دیگه جفتشون سر براهند. بیشتر بخاطر اینکه به خانواده پدریشون نرفتند خداروشکر. یه حمله بی رحمانه. جوری جوابشو دادم که چیزی نگه. دیدم مهدیس به چشمای گرد شده بهم نگاه میکنه. باورش نمیشد اونجوری جوابشو بدم. منیژه گفت خب دیگه من برم. –کجا؟ تازه اومدی –بلیط دارم باید برگردم. –حداقل شام میموندی. –نه دیگه مزاحم نمیشم. آخه نیست خیلی واسه شام زحمت کشیدی. –ما معمولا شام نمیخوریم اگر میدونستیم میای حتما شام آماده میکردم. –کتایون میتونم چند دقیقه تنها صحبت کنم باهات؟ به مهدیس اشاره کردم اونم از خدا خواسته سریع رفت تو اتاقش. منیژه از کیفش یه پاکت بهم داد از پاکت های مخصوص ثبت احوال بود. –این برای شماست. –این چیه؟ -سهم ارث شما. یه لحظه هنگ کردم. یعنی به خودش زحمت داده اومده تا سهم ارث مارو بده؟ پاکت رو باز کردم. سند یه زمین 1200 متری و سند سه دنگ پاساژ توی اصفهان. و چندتا چیز دیگه. واقعا باور نمیتونستم بکنم. –اینارو خود آقا جهانگیر وصیت کرده بود؟ -خدابیامرزتش اونکه وصیت نامه هم ننوشته. انحصار وراثت تعیین کرده. –آخه خیلی زیاده سهم آقا فریبرز چی؟ -فریبرز توی یه دعوا تو زندان کشته شد. –واقعا؟ کی؟ -به ماهم چند ماه پیش گفتند فکر کنم یک سال بیشتره. –وای چقدر بد اینهمه خبر مرگ و میر آدم ناراحت میشه. –از اون خانواده فقط من موندم که بچه ای هم ندارم. مواظب بچه های منصور باش کتایون. از خانواده ما فقط اینا موندند. –آخه منیژه اینا خیلی زیاده. –اینا سهم بچه های منصورند. مواظبشون باش. خب دیگه داره دیرم میشه. –بذار برسونمت. –نمیخواد اومدنی یه آژانس سر کوچتون دیدم میرم ازش ماشین بگیرم. –آخه اینجوری که نمیشه بذار ماشین هست دیگه. هرچقدر اسرار کردم گوش نکرد و رفت. اصلا نمیتونستم باور کنم. خیلی راحت میتونست همه چیزو به نام خودش بزنه. یعنی جهانگیر انقدر دارایی داشت؟ لعنتی دنبال مال و منال منصور بود. واقعا راست میگن ثروت مثل آب دریا میمونه. هرچقدر بخوری سیراب نمیشی که هیچ بیشتر تشنه میشی. حرف های آخر منیژه یه جورایی حس افسردگی شدید داشت. مثل کسی که میدونه چند روز بیشتر تا مرگش نمونده. نمیدونم. امیدوارم مشکلی نباشه. هرچند از خانواده متنفر بودم اما اگر منیژه میمرد دیگه کسی از خانوادشون نمونده بود.
رفتم اتاقم. اسناد رو یه جا مخفی کردم. همه فکرم درگیر شده بود. باید با مستوفی تماس میگرفتم. یادم افتاد گوشیم شارژ نداره. سریع زدم به شارژ وقتی روشن چندتا پیام تماس از دست رفته از سمت کامران اومد. اول به مستوفی زنگ زدم در دسترس نبود. گفتم فردا بهش زنگ میزنم. با کامران تماس گرفتم. –سلام عزیزم خوبی؟ -سلام خانومم چه عجب روشن کردی گوشیتو. –ببخشید یادم رفت کلا. –نگرانت شده بودم چی شده بود؟ -هیچی بابا مهمون اومده بود. خواهر شوهرم. یه اتفاقاتی افتاده ببینمت برات میگم. –خب خداروشکر نگرانت شده بودم. انقدر با عجله رفتی که یادت رفت عطرتو ببری. –وای کامران راست میگی. –ببخشید عزیزم امروز برناممون خراب شد. –تقصیر تو نبود که حالا اشکال نداره بازم وقت هست. ولی تو هم عصبانی میشی بد قاطی میکنیا. –نه من اصلا آدم عصبی نیستم اما امروز. –ای بابا ترافیک که همیشه هست. تصادف هم که میشه آدم نباید که قاطی کنه. –نه فقط اون نبود. –پس چی بود؟ -ولش کن کتایون. –بگو دیگه من ناراحتت کردم. –نه. –پس چی؟ چند لحظه مکث کرد بعد گفت کتایون میشه یه خواهش ازت بکنم. –جانم. –میشه با اون دوستت شراره قطع ارتباط کنی؟ -کامران؟ چرا همچین چیزی رو میخوای؟ -فقط قبول کن خواهش میکنم. –باید اول بگی چرا. –عزیزم من جاییم شارژ گوشیم کمه یهو خاموش میشه. –بگو کامران چرا باید با شراره قطع ارتباط کنم؟ کامران؟ الو؟ قطع شد. دوباره زنگ زدم خاموش بود. یعنی چی؟ شراره رو از کجا میشناسه؟ چرا میخواد باهاش قطع ارتباط کنم؟ خیلی عجیبه. صدای در اومد. مهیار اومد تو. –مامان بیداری؟ -آره تازه اومدی؟ -آره. –الان وقت اومدنه؟ -دیگه دیر شد. –دیر شد. هر شب همینو میگی. شام خوردی؟ -آره فکر میکردم خواب باشی. –حالا که بیدارم کاری داری؟ -خواستم بهت سر بزنم. –میخوای خانوداتو ببینی باید زود بیای خونه. –آهان مزاحم نمیشم به کارت برس. –کارم؟ کدوم کارم؟ با حالت شوخی گفت آقا کامران. بالشت رو سمتش پرت کردم و گفتم پر رو. همین مونده بود که این پسر با این همه گند کاری مچ منو بگیره.

با احترام
من همجنسباز نیستم
درخواست ندید
     
#74 | Posted: 6 Dec 2017 01:23
سلام. لطفاً سريعتر ادامه بده

خير
     
#75 | Posted: 6 Dec 2017 19:10 | Edited By: mahnaz123456
[b]hashar[/b
     
#76 | Posted: 7 Dec 2017 16:40
قسمت بیست و هفتم : تجسس در گذشته
وقتی بیشتر فکر میکردم یاد واکنش شراره نسبت به حرفایی که راجبه کامران زدم میوفتادم. هر چی بیشتر فکر میکردم بیشتر عصبی میشدم. قضیه اونجا بدتر میشد واسم که شراره از هیچ مردی توی زندگیش نمیگذره و باهاش یجوری ارتباط جنسی ایجاد میکنه. از صحبت کردن راجبه این موضوع هم هیچ ابایی نداره و انگار که افتخار میکنه. یعنی با کامران هم؟ وای نکنه عامل آشنایی من و کامران هم شراره باشه. نکنه هنوز باهم در ارتباط باشم. چرا که نه؟ خیلی خوب همو میشناسند. کامران مرد خوش تیپ و با جایگاه اجتماعی خوبیه. شراره هم خیلی هات و سکسیه. یادم افتاد اولین بار که همو دیدیم نزدیک دفتر شراره بود. وای چقدر سادم من. بازم بازیم دادند. بدی این شرایط اینه هرچی بیشتر بهش فکر میکنی بیشتر مطمعن میشی که قضیه اونجوری که به نظرت میاد. مثل پازل که توی ذهنت قطعاتشو جوری به هم میچسبونی که چیزی که میخوای در بیاد. اینجوری نمیشه. باید با کامران صحبت کنم. فرداش چندین بار بهش زنگ زدم اما جوابمو نمیداد. بهش اس ام اس دادم سریع بهم زنگ بزن کارت دارم. یه ساعت گذشت بازم خبری نشد. تا دیروز نشده بود جواب زنگ و اس ام اس هامو نده. شاید فهمیده دستشون برام رو شده. اعصابم بهم ریخته. تا به جواب نرسم نمیتونم روی کار دیگه ای تمرکز کنم. یه چیزی اینجا مشخصه و اونم اینه که همه این داستان به شراره منتهی میشه. چرا از خودش نپرسم. باید برم رو در رو راجبه این قضیه باهاش صحبت کنم. اول خواستم بهش زنگ بزنم کجایی اما پیله میکرد چی شده و این چیزا. به دفترش زنگ زدم. صدای پشت تلفن رو شناختم. مژده منشی شراره بود. خودمو معرفی نکردم فقط پرسیدم خانم دکتر تا کی هستند. جواب داد تا 9 مراجعه کننده دارند. ساعت 4 از شرکت اومدم بیرون مستقیم رفتم دفتر مشاوره. تو سالن انتظار یه خانمی نشسته و مژده هم اونجا بود. مژده تا منو دید سلام کرد و گفت الان اطلاع میدم اومدید. تا اومد تماس بگیره مراجعش اومد بیرون از اتاق. به خانمی که تو سالن بود گفتم ببخشید من چند لحظه کار دارم زیاد وقتتون رو نمیگیرم و سریع رفتم توی اتاق شراره. مژده صدام کرد اصلا محلش نذاشتم. اومدم تو شراره پشت میزش نشسته بود. خیلی محکم بدون سلام و احوال پرسی گفتم شراره یه چیزی هست که باید همین الان بهم جواب بده. مژده پشت سرم اومد تو اتاق. شراره به آرومی عینکشو در آورد گذاشت روی میز به مژده اشاره کرد برو بیرون. به صندلیش تکیه داد و دست به سینه خیلی جدی گفت چی شده؟ -تو کامران سالاری رو میشناسی درسته؟ -آره. انگار آب سرد ریخته باشم روم. –پس کامران هم از اون مردهایی بوده که توی زندگیت باهاشون رابطه داشتی. درست نمیگم؟ یکم صبر کرد. با ناراحتی و بغض گفتم شراره چطور تونستی با من اینکارو بکنی؟ ته این بازیت چیه؟ چی از جون من میخوای؟ انگار برام مسجل شده بود که هرچی فکر میکردم درسته. خیلی ناراحت شدم. از خودم بدم میومد که انقدر راحت به کامران اعتماد کردم و اجازه دادم انقدر بهم نزدیک بشه. از شراره نفرت پیدا کرده بودم. واسه دومین بار ازم سوء استفاده کرد. داشت گریم میگرفت. از اتاق خواستم بیام بیرون یهو داد زد وایسا. از پشت میزش بلند شده بود اومد سمتم. خیلی جدی بهم گفت بشین. تلفنش میزش زنگ خورد خیلی با عصبانیت به مژده که پشت تلفن بود گفت بگو صبر کنه. یهو صداشو بالا برد اصلا ناراحته بگو بره. تلفن رو کوبید. تا بحال انقدر عصبانی ندیده بودمش. اومد جلوم وایساد گفت نمیدونم چی فکر میکنی. معلومه واسه خودت یسری داستان چیدی و بد نیست بدونی اصلا برام مهم نیست. فقط همین حد بگم که من با صد ها آدم توی زندگیم سکس کردم ولی کامران سالاری جزء اونا نبوده. حالا میخوای باور کن میخوای نکن. رفت نشست پشت میزش. همینطور ساکت نگاش میکردم. تا اومدم حرف بزنم گفت الان مراجعه کننده دارم اگر حرفی داره باشه واسه بعد. مژده زنگ زد. شراره گفت باشه. جلسه بعدیش رو رایگان حساب کن دلخور نشه. بلند شدم برم دیدم سرشو به دستش تکیه داده و نگاهش به میزه. معلوم بود خیلی ناراحته. واقعا گند زدم. چرا اینجوریم من؟ انقدر عجولانه و بی فکر اومد پیشش و متهمش کردم. نمیتونستم بدون اینکه از دلش در بیارم اونجا رو ترک کنم. رفتم نزدیکش. دستمو گذاشتم روی شونش. –شراره ببخش منو واقعا بهم ریختم. تو که وضعیت منو میدونی. هیچی نمیگفت هنوز همونطوری بود. –شراره باهام حرف بزن. ببخش منو. اشتباه کردم. میدونم کارم خیلی احمقانه بود. –مهم نیست. دفعه اولت نیست که باهام مثل یه جنده دوزاری رفتار میکنی. –شراره؟ این چه حرفیه. ترو خدا اینجوری نگو. من غلط بکنم بخوام همچین فکری بکنم. –ولش کن کتایون اصلا حوصله ندارم. –باهام حرف بزن. پلکاش یجوری انگار سنگینی میکرد. مثل اینکه بخوای بزور جلوی اشکاتو بگیری. –شراره بجان مهیار و مهدیس تا باهام حرف نزنی نگی که منو بخشیدی از اینجا نمیرم. –کتایون لطفا بیخیال شو. –عزیزم من که دارم عذرت خواهی میکنم. خیلی مسخرست انتظار داشتم همون لحظه منو ببخشه در حالی که خودم چند هفته طول کشید تا ببخشمش. –گفت کتایون بخاطر تو نیست. –پس چیه؟ -عزیزم نپرس واقعا الان تو مود صحبت کردن نیستم. باید یکم تنها باشم. دستم رو گذاشتم روی شونش یکمی مالیدم. بعد از پشت بقلش کردم. آروم دم گوشش گفتم نمیخوای بهم بگی چی شده؟ اگر راجبه کامرانه منم حق دارم بدونم. عزیزم با کتایونت صحبت کن. مگه نمیگفتی دوسم داری. واسه اینکه حالش عوض بشه یکم غلغلکش دادم. یهو دستمو گذاشتم روی سینه هاش. –وای چقدر بزرگند. یه خنده کوچیکی کرد. –شراره جونم بهم میگی چی شده؟ -کتایون چقدر پیله میکنی تو. –باید بگی وگرنه. –وگرنه چی؟ -این سینه های گندتون انقدر فشار میدم تا دردت بیاد. انتظار داشتم بگه جون عزیزم بیا فشارش بده من از خدامه. اما زیاد واکنشی نشون نداد. –شراره تورو به دوستیمون بگو چی شده؟ -دوستیمون؟ تو مگه منو هنوز از دوستات میدونی؟ -تو همیشه بهترین دوست منی. البته دوستی که قرار نیست باهاش رابطه جنسی داشته باشی. دوباره خندید. –بگو دیگه. خواهش میکنم. –کتایون میشه یه وقت دیگه در موردش حرف بزنیم. –نه عزیزم همین الان باید بهم بگی. –از دست تو. من کامران رو چند سال قبل میشناختم. اون موقع ها خیلی شیطون تر از الان بودم. شاید بخاطر اینکه امکانات الان رو نداشتم. دختری که کامران باهاش ازدواج کرد یکی از دوستای من بود. یجورایی باعث آشناییشون شدم. ما یه اکیپ خوب بودیم. نمیدونم چی شد که کم کم احساس کردم به کامران حس دارم. اما اون منو نمیخواست. دلش با صدف بود. وقتی فهمیدم قضیشون جدیه دیگه سعی کاملا بیخیالش شده بودم. هرچند راحت نبود. بعد اون دیگه ندیدمش. –خب اینکه انقدر بهم ریختگی و ناراحتی نداره. –وقتی گفتی الان با توئه خیلی دلم سوخت. نمیدونم چرا مردی رو که دوست داشتم باید با یکی از دوستام باشه. اونم نه یک بار. پسر خوبیه. واقعا احساسی و اهل زندگیه. برانمتون چیه؟ -راستش اون پیشنهاد ازدواج داده اما تو که شرایط منو میدونی. –اگر بتونی قبول کنی خیلی خوبه. کامران وقعا مرد فوق العاده ایه. –یه چیز دیگه هم هست. وقتی ازت براش تعریف کردم ازم خواست هیچوقت باهات ارتباط نداشته باشم. –پس هنوز ناراحته ازم. –ناراحت؟ چرا باید ناراحت باشه؟ -یجورایی منو مقصر آشنایی با صدف میدونه. –خب چه ربطی داره؟ -آخه صدف خیلی زندگیشو بهم ریخت. از طریق دوستای مشترکمون ازشون خبر میگرفتم. آخرش هم که با کلی از ثروتش از زندگیش رفت بیرون. نمیخوام ناراحتت کنم اما کامران بعد اون افسردگی بدی گرفت و مدتی تحت درمان بود. –یه چیزی شراره برام عجیبه. میدونی منو کامران چجوری آشنا شدیم؟ -نه چجوری؟ -آخرین باری که اومدم اینجا یادته؟ -آره با ناراحتی رفتی. –سر همین خیابون باهم تصادف کردیم. –واقعا؟ -البته شاید هم کاملا تصادفی باشه. آخه خونش هم نزدیکه اینجاست تقریبا. اما خب میدونی وقتی فکر میکنی هزارتا خیال میاد سراغت. –آره دیگه از نظر تو کامران یه مرد خیلی خوش تیپو با شخصیته و منم یه جنده کیر دزد. اگر مردی منو بشناسه حتما حداقل یبار منو کرده. –نه بخدا شراره. خندید گفت حالا هرچی. –شراره. –جونم. –مطمعن باشم ناراحتیت فقط بخاطر همین بود؟ -من هرچیزی که بوده گفتم. دیگه پذیرفتنش با خودته. اولش هم گفتم برام مهم نیست باور میکنی یا نه. –باشه من برم دیگه تو هم مراجعه کننده داری مزاحمت نمیشم. –هنوز که نیومده فعلا وقت هست یکم دیگه بمون. –نه دیگه برم. با شیطنت گفت مگه نمیخواستی سینه هامو فشار بدی. –از دست تو شراره حالا من یه چیزی گفتم. –گفتی بخاطر شرایطتت نمیتونی با کامران ازدواج کنی منظورت مهیار و مهدیسه؟ -دقیقا. فکر کن اگر کامران بفهمه چی میشه؟ -نمیدونم. واقعیت اینه اول باید این مساله حل بشه. –امیدوارم بشه. –هنوز همونطوری هستند؟ -آره. –نسبت به تو چجوری رفتار میکنند؟ -حس میکنم مهیار میدونه از قضیشون مطلعم و قسمت خیلی بدش اینه که میخواد اقرار کنم به این موضوع. –تو چکار کردی؟ -طفره رفتم اما غیر مستقیم حرفمو زدم. –کتایون یه چیزی میگم قول میدی عصبانی نشی؟ -سعی میکنم نشم. –تا حالا فکر کردی شاید به توهم حس داشته باشه. یکمی مکث کردم گفتم آره. –فکر میکنی داره. –آره داره. –کاری هم کرده؟ -آره اما لطفا نپرس چکاری. –باشه. یه سوال دیگه بپرسم؟ -چی؟ -تو هم همین حسو بهش داری؟ -معلومه که نه. مثلا پسرمه ها. –پس چرا میرفتی دم اتاقشون دید میزدی؟ -کی گفته من میرفتم دم اتاقشون. شاید یکی دو بار همینجوری رد شدم حواسم سمتشون رفته باشه. –واقعا؟ این واقعا که گفت کاملا مشخص بود که میگه کاری زر میزنی رفتی دم اتاقشون قشنگ دید زدی و تحریک شدی. این حرف شراره عصبیم کرد و میخواستم بد حالشو بگیرم واسه همین گفتم میدونی چیه. حق با تو بود. من به سکس نیاز داشتم. یکی دوبار گذری چشمم بهشون افتاد اما از وقتی کامران اومده و با هم سکس میکنیم دیگه اونجوری نیستم. با نهایت خباثت گفتم کامران یجوری میکنه که نیازت به سکس کاملا رفع بشه. حیف که نتونستی باهاش باشی و اون کیر گندش رو توی خودت حس کنی. خودم از گفتن این حرف خجالت کشیدم. من چه مرگم شده؟ اون بدبخت منظوری نداشت. خیلی بی رحمانه بهش حمله کردم. چند لحظه سکوت بینمون حکم فرما شد. تلفن روی میز زنگ خورد. –باشه بهد ایشون بفرستشون تو. و قطع کرد. همونطوری بهم نگاه میکرد. –خب دیگه بهتره برم. شراره بازم معذرت میخوام. خواهش میکنم از حرفام ناراحت نشو و به دل نگیر. –گفتم از تو ناراحت نیستم و برعکس تو چیزی رو از دوستام به دل نمیگیرم. با هم دیگه دست دادیم و خدافظی کردیم. توی مسیر داشتم به حرف های شراره فکر میکردم. حس میکنم همه چیزو نگفته. واقعا نمیتونم باورش کنم. هنوز برام قابل قبول نیست که رابطه ای بینشون نباشه. مخصوصا وقتی همچین برخوردی ازشون دیدم. باید حرف های کامران رو هم بشنوم. چرا هنوز زنگ نزده بهم؟ دوباره زنگ زدم اینبار موبایلش خاموش بود. معلوم نیست کجاست. با کلی سوال بی جواب توی ذهنم رفتم خونه.

با احترام
من همجنسباز نیستم
درخواست ندید
     
#77 | Posted: 10 Dec 2017 20:45
قسمت بیست هشتم : پنجشنبه های لذت بخش
امروز پنجشنبست و وقت خالی دارم که به کارهام برسم. بعد از رسیدگی به خونه یاد منیژه افتادم و مساله ارث و میراث افتادم. رفتم سر وقت پاکتی که بهم داده بود. علاوه بر سند زمین و پاساژ سند خونش و باغشون و سه دنگ یه مغازه هم بود. همچنین دفترچه حساب های جهانگیر که تو هر کدوم مبلغ قابل توجهی داشت. این خیلی زیاده. سوالی که ذهنم رو درگیر کرده اینه که چرا منیژه اینا رو به من داده در حالی که میتونست همرو برای خودش برداره. و یه چیز دیگه. جهانگیر چقدر داشته که این همه تازه نصف داراییشه؟ آدم واقعا توی کار بعضی ها میمونه. جهانگیر بقدری خسیس و پول پرست بود که حتی خرج خودش هم نمیکرد. آخرش هم که با بدبختی و فلاکت مرد. بدترین نوع مرگ اینه که هیچکسی متوجه مرگت نشه. وقنی سند ها رو ورق میزدم یاد کارای گذشتش افتادم. یاد اینکه برای عروسیمون حتی یه ریال هم خرج نکرد. هیچوقت بهم کادو نداد. به هیچکسی نداد. عزیز کردش فریبرز بود که اون بنده خدا هم زندگیشو تباه کرد. انقدر فکرم درگیر داستان شراره و کامران بود که دیروز پاک یادم رفت به مستوفی زنگ بزنم.باهاش تماس گرفتم و قضیه رو گفتم. گفت بیام خونشون حضوری صحبت کنیم پشت تلفن نمیشد. آماده شدم که برم دیدم مهدیس هم داره میره بیرون. –دانشگاه میری مهدیس؟ -نه جایی کار دارم. –کجا میری برسونمت. –نه مرسی مامان. خودم میرم. –خب کجا میری؟ -با دوستام میرم خرید. همش خرید. فقط پول خرج کردن و خوشگذرونی. –باشه. مطمعنی نمیخوای برسونمت؟ -نه دوستم میاد دنبالم. الان میرسه. –باشه مواظب خودت باش. وقتی ماشین رو از پارکینگ میاوردم بیرون متوجه شدم یه 206 قرمز جلوی در خونمونه. رانندشو قشنگ نتونستم ببینم. یکم که فاصله گرفتم از خونه از توی آینه دیدم مهدیس سوار اون ماشین شد. دلم میخواست دوست مهدیس رو ببینم. بدونم با کی داره میره بیرون. یکم جلوتر وایسادم تا اونا هم حرکت کنند. به آرومی از کنارم رد شدند و تونستم یه لحظه چهره دوستشو ببینم. آشنا نبود. اکثر دوستای قدیمیشو میشناختم. شاید از دوستای دانشگاهیش باشه. نتونستم چهرشو خوب ببینم اما به نظر هم سن و سال مهدیس بود. موهاشو رنگ کرده بود و سن و آرایش زیادی داشت. انگار میخواست بره عروسی. از اون بچه هایی که دوست دارن دیده بشن. بعدا باید راجبش با مهدیس حرف بزنم. سمت خونه مستوفی حرکت کردم. خونشون یوسف آباد بود. فکر کردم زشته دست خالی برم واسه همین از یه گل فروشی یه گلدون کوچک و قشنگ خریدم. خانمش خیلی گل و گیاه دوست داشت. بچه دار نمیشدند و عشقشون باغچه کوچیک خونشون بود. شاید سالی یک بار بهشون زنگ میزدم. بنده خدا بعد فوت بابام و شوهرم خیلی کمکم کرد. واسه مسائل حقوقی خانوادمون همیشه کنارم بود. خونه قشنگی داشتند. یه حیاط زیبا که خیلی با دلسوزی و لطافت بهش رسیدگی میشد. وقتی رفتم توی خونشون خیلی ازم گرم استقبال کردند. از دیدنم خیلی خوشحال شده بودند. هرچند گه گداری بهشون زنگ میزدم اما یه دو سالی بود ندیده بودمشون. بعد از حال و احوال پرسی و این صحبت ها بحث کار شد. –حب کتایون جان. بگو ببینم قضیه چیه. –آقای مستوفی منیژه خواهر منصور رو یادتونه؟ -آره متاسفانه یادمه. حیف اون خدابیامرز. اصلا نمیشد باور کرد همچین خانواده ای داشته. –پریشب اومد خونمون. –خیر باشه. –جهانگیر پدر منصور مرده. –عجب اومده بود واسه ترحیم و خاکسپاری خبرتون کنه؟ -نه بابا مطمعن نیستم واسه خاک سپاری خودش هم رفته باشه. میگفت وقتی مرده تا سه روز خونه تنها بوده. همسایه هاشون از بوی تعفن جسدش ریختن تو فهمیدند. –پس که اینطور. اون آدمی که انقدر حرص مال و منالشو میزد و حتی به اموال بچه های یتیم پسرش هم رحم نمیکرد اینجوری مرد. عجب دنیاییه. –منیژه گفت کارهای انحصار وراثت رو انجام داده و اینارو برای من آورده بود. گفت سهم ارث بچه های منصوره. پاکت رو بهش دادم وقتی بررسیشون کرد خندید و گفت خدارحمتش کنه چقدر هم دارایی داشته اونجوری مرده. خب همه چیش درسته. تمام اسناد قانونی به نظر میرسه. میخوای چکار کنی؟ -نمیدونم. پیش شما اومدم که واسه انتقال به نام و فروش راهنماییم کنید. –اون که کاری نداره. کارای حقوقیش درسته فقط بچه ها باید برن محضر و به نامشون بشه. –راستش نمیخوام الان به نامشون بشه. –چرا؟ این حقشونه. –منم نگفتم که بهشون نمیدم اما الان مناسب نیست. –میتونم بپرسم چرا؟ -آقای مستوفی شما که وضعیت زندگی مارو نمیدونید. اگر اینا رو بفروشیم چند ده میلیارد میشه. خب دوتا بچه 19 20 ساله این همه پول یهو دستشون بیاد. من واقعا نگرانم. حتی هنوز بهشون نگفتم. –اولا که باید بهشون بگی. اونا الان تو سن قانونی هستند و این داراییشونه. این از بعد قانونیش. راجب اون موضوع هم خودت میدونی. بلاخره باید یجوری این مساله رو بهشون بگی. –آقای مستوفی من اصلا نگران پولش نیستم. اگر به من بود باور کنید همرو وقف خیریه میکردم تا به روح منصور و پدر مادرش برسه. من نگران اینم که جنبه این همه دارایی رو دارند یا نه؟ -ببین همه جنبه ها رو باید در نظر بگیری و همه چیز رو با هم بسنجی. تصمیمش فقط با تو نیست. در هر صورت خود دانی. در ضمن اگر اصفهان خواستی بری با یه آشنا به مسایل املاک و اینا برو. –مرسی از وقتی که گذاشتی آقای مستوفی. من برم دیگه. –کجا؟ ما تازه پیدات کردیم باید ناهار بمونی. –نه بخدا جایی کاردارم. ایشالا یه وقت دیگه. به هر سختی بود ازشون خدافظی کردم و اومدم. توی راه همش به این فکر میکردم که اگر همه اینا رو بفروشیم چقدر میشه. فکر کنم کم کم 20 میلیارد باشه. فقط خونشون از جاهای خوب اصفهانه و زمینش هم خیلی بزرگه. توی سند نوشته 400 متر. اگر این همه پول بیاد توی خونمون چکار کنیم؟ این بچه ها همینجوری پول عین خیالشون نیست و فقط دارند خرج میکنند. حالا فکر کن نفری چند میلیارد بیاد دستشون. مگه میشه جمعشون کرد. هر روز یه داستان جدید داریم. اول باید با یه مشاور املاکی آشنا به اونجا صحبت کنم. اول یادم اومد که همسر فرح بخش اصفهانیه و کلی هم فامیل داره اونجا. اما زود منصرف شدم. همین مونده به این مرتیکه فضول بگم. از فرداش باید منتظر چه داستان هایی که تو شرکت نباشم. شاید کامران آشنا داشته باشه. بهش زنگ زدم. –سلام عزیز دلم. خانم یه حالی از ما نپرسیا. –سلام. خوبه والا دیروز کجا بودی هرچی زنگ زدم جواب ندادی؟ -دادگاه بودم. –دادگاه؟ -آره یه مشکل مالیه. –خیر باشه. حل شد؟ -نه حالا بهت میگم. –کامران اصلا خوشم نمیاد همه چیزو میگی حالا بعدا بهت میگم. اگر بخوایم باهم بمونیم اینجوری نمیتونم. –آخه عزیزم داستانش طولانیه. الان کجایی؟ -بیرونم. –میشه ببینمت؟ با یکمی مکث گفتم باشه کجا بیام؟ -کجا دوست داری بگو من بیام. میخوایم بریم لواسون؟ واقعا دوست داشتم برم اما نمیدونم چرا حس میکردم واسه اونجا رفتن معذبم. –گفتم نه نمیتونم زیاد بمونم. –باشه من الان دفترم هستم میتونی بیای؟ -اگه کارداری که نه. –نه کاری ندارم لوکیشنشو تو تلگرام برات میفرستم. بیا منتظرتم. میدونستم این دیدارمون احتمال زیاد به سکس خطم میشه. دلم میخواست برم خونه آماده بشم. اما هنوز یجورایی ناراحت بودم از دستش. با اینکه چیزی نبوده اما دلم نمیخواست مثل قبل به راحتی خودمو در اختیارش بذارم. واسه همین مستقیم رفتم پیشش و تصمیم داشتم زود برگردم.
دفترش طبقه هشتم یه برج توی جردن بود. یه ساختمون نوساز که حتما خیلی هم گرونه. وقتی رسیدم زنگ دفترشو زدم. خودش اومد دم در. بهش دست دادم. دستمو سمت خودش کشید صورتشو آورد جلو خواست روبوسی کنه خودمو کشیدم عقب. تعجب کرد. بدون اینکه هیچی بگم اومدم تو. دفترش زیاد بزرگ نبود اما از هرچیزی که فکرش رو بکنی اجناس خیلی لوکس گذاشته بودند. چندتا تابلو و تابلو فرش بزرگ هم بود. وقتی اومدیم تو دو نفر دیگه هم بودند. یه آقای میان سال با کت شلوار قهوه ای و کروات خیلی شیک و یه پسر تقریبا 25 ساله با کت تک و موهای مدل دار مرتب و شلوار تنگ و کفش کالج بدون جوراب. کامران معرفی کرد. آقای جلالی هستند وکیل حقوقی من و ایشون هم آقا بهروز از شرکای تجاری ما. ایشون هم خانم شریف از آشنایان نزدیکمون. گفتم ببخشید فکر کنم تو جلسه هستید مزاحمتون نمیشم. کامران گفت نه کارمون تمومه. منم نشستم اونجا. تقریبا نیم ساعتی صحبت کردند و رفتند. من روی مبل کاملا روبروی میز کامران با فاصله نشسته بودم. کامران بعد از بدرقه اون آقایون اومد پیشم. –خب خانمم چه خبر؟ -خانمم؟ چه قضیه رو جدی کردی. –پس چی؟ من که گفتم از اولش هم جدی بود برام. –ببخشید کامران من مثل تو فکر نمیکنم. –آهان باز میخوای بگی شرایطم و این داستانا. –بله هم اونا هم خود تو. –من؟ مگه چکار کردم؟ -من نمیدونم چکار کردی. گذشتت واسه خودته اما اگر بخواد هر روز روی زندگی من تاثیر بذاره نمیدونم. –کتایون میشه واضح حرف بزنی. –من دیروز رفتم شراره رو دیدم. –صحیح. پس که این طور. مگه من ازت نخواستم باهاش ارتباط نداشته باشی. –بله خواستی اما منطقیش اینه که بدونم چرا. تو که حرف نمیزدی منم باید به جواب میرسیدم. –امیدوارم به جوابی که میخواستی رسیده باشی. تصمیم گیری ادامه رابطمون با خودته. –کامران چرا نمیگی داستانتون چیه؟ -مگه شراره بهت نگفت؟ -از تو میپرسم چون میخوام بدونم واقعا اونجوری که میگی دوسم داری باهام صادق هستی یا نه؟ -خب شراره چی گفت؟ -تو بگو. چی بوده تا بعد منم بگم. –ما خیلی وقت پیش همو میشناختیم. منو صدف عاشق هم بودیم و شراره هم دوست ما بود. از یجایی به بعد رفتار صدف با من عوض میشد و من میدونستم بخاطر شرارست. این ارتباط تا بعد ازدواجمون بود. شراره هر چند وقت یه بار میومد انگلیس دیدمون ولی من بازم با بودنش راحت نبودم. تا اینکه منو صدف جدا شدیم. –خب چه ربطی به شراره داره؟ -نمیدونی چون حتما بهت نگفته. صدف بهم خیانت کرد. اونم چند بار. خب معلومه این زنیکه جنده روش تاثیر گذاشته بود. کار خود عوضیش بود. –کامران من شراره رو بهتر از تو میشناسم و میدونم چجوری زندگی میکنه. اما اصلا همچین آدمی نیست که باعث خیانت زنت بشه. اتفاقا در رابطه با دوست های شوهر دارشون محتاط تر عمل میکنه. –فقط این نیست. –بعد از جدایی من خیلی بهم ریخته بودم. صدف هم بهم خیانت کرد و هم با قوانین اونجا ازم جدا شد و کلی از دارائیمو کشید بالا. –من بازم نمیفهمم چه ربطی به شراره داره؟ اقای کامران همسرت بهت خیانت کرده خودش مشکل داشته وگرنه منم خیلی ساله باهاش دوستم. حتی یبار هم اون موقع که شوهرم زنده بود راجبه این موضوع حرف نزد. –شاید راست بگی اما چند ماه بعد توی هتل توی مراکش خیلی اتفاقی همو دیدیم. شب بود و با هم رفتیم بار و اون شب. –اون شب چی؟ -از درخواست سکس کرد و ازم خواست برم اتاقش. –تو چکار کردی؟ مکث کرد. –کامران قرار شد باهام صادق باشی. –من خیلی مست بودم. توی اتاقش رفتم اما با اینکه کامل لخت شد برام نتونستم باهاش سکس کنم. –چرا؟ -چون بهم توی مستی گفت از اول عاشقم بوده. –وای کامران. یعنی اگر نمیگفت سکس میکردی؟ -ممکنه. من اون موقع تنها و دل شکسته بودم و تعهدی به کسی نداشتم. –حالا جدا از اون چرا این حرفش ناراحتت کرده؟ -چون عامل بهم خوردن زندگیم بود. من عاشق صدف بودم. عاشق تو هم هستم و نمیذارم دوباره زندگیم رو کسی به گند بکشه. –وای کامران من نمیدونستم شراره عاشقت بوده. البته از حرفاش و رفتارش یه چیزایی دستگیرم شد. اونم تقریبا همین داستان رو گفت. کامران؟ -جونم. –چقدر عاشقمی؟ -خیلی –بیشتر از صدف. –آره بیشتر از صدف. –کامران اگر من باهات بمونم همیشه میمونم. هرگز بهت خیانت نمیکنم. –میدونم. بهت ایمان دارم. اومد سمتم صورتشو نزدیکم کرد و بدون هیچ مقاومتی لبامون به هم گره خورد. بلندم کرد و داشت لباسام رو در میاورد گفتم کامران اینجا؟ -آره کسی نیست. –دوربین ها چی؟ -دست خودمه. –عزیزم اینجوری نمیخوام. سری رفت کرکره های شیشه رو بسته و کابل دوربین اتاقشو کشید گفت حالا چی. –آخه هنوز. –آخه نداره عزیز دلم. بقلم زد و بلندم کرد انداختم روی مبل. با ولع و حرص لباسامو در آورد. اگر همراهی نمیکردم پارشون میکرد. افتاد به جونم. به کسم که رسید جوری مک میزدکه جیغ میزدم. بدجوری دیوونم کرده بود. منم دیگه تو حال خودم نبودم سریع نشستم و به سرعت مثل بچه ای که میخواد سریع کادوی اثباب بازیشو باز کنه کمربندشو باز کردم و شلوار و شرتشو باهم کشیدم پایین. کیر گندش کاملا راست شده بود. سریع کردم تو دهنم و میخوردم. از دهنم درش آوردم و از زیر تخماش تا سرشو لیسیدم. بلندم کرد روی مبل حالت داگی استایل شدم و از پشت کیرشو تا ته کرد تو و محکم میکرد. دیگه ناله نمیکردم. جیغ میزدم. واقعا داشت جرم میداد. خیلی محکم و باقدرت میکرد. حالتمون رو عوض کردیم. روی مبل نشست و من از روبروی روی کیرش نشستم. سینه هام جلوی صورتش بود. سینه هامو تکون میدادم و به صورتش با سینه هام ضربه میزدم. بعد چند لحظه چرخیدیم و روم اومد و منو میکرد. کم کم متوجه شدم داره ارضا میشه. کیرشو کشید بیرون و آب کیرش با فشار روی بدنم پاچید. حتی یه قطرش هم روی صورتم افتاد. حس خوبی نداشتم از این کارش اما خب خیلی لذت بخش بود. اومد کنارم نشست. بدنم میلرزید. وقتی با کامران سکس میکنم همه جوره هم روحم و جسم ارضا میشه. دستشو گذاشت روی باسنم. –عزیزم منو تو باید واسه همیشه باید با هم باشیم. بهش خندیدم و نشستم ازش لب گرفتم. بلند که شدم گفتم وای کامران ببین چکارم کردی. حالا چجوری برم خونه. –خب اینجا دوش داریم. میخوای دوش بگیری؟ -نه عزیزم میرم خونه. –وایسا ناهار باید پیشم بمونی. –آخه اینجوری؟ بلند شد و چندتا دستمال تمیزم کرد. –الان خوبه دیگه. میخواستم لباسامو بپوشم نذاشت. بزور شورت و سوتینمو پوشیدم اونم شورت و شلوارشو پوشید. زنگ زد غذا بیارند. تو اون فرصت براش قضیه ارث رو تعریف کردم. گفتم اتفاقا چند تا شریک کاری اصفهان داریم آدمهای معتمدی هم هستند. تو اولین فرصت هماهنگ میکنم بریم.

با احترام
من همجنسباز نیستم
درخواست ندید
     
#78 | Posted: 10 Dec 2017 23:47
نمیتونم بگم نویسنده مرده یا زن اما هر چی هست به شدت عقده پولو زندگی مرفه رو داره از نظر مالی و مادی واقعا کمبود داشته و داره خصوصا در کودکی نوشتن این داستان بهش آرامش میده تا رویاها و نداشته هاشو اینجوری تخلیه کنه به عنوان یه روانشناس این نظرو دارم البته کار قشنگیه اینکه با نوشتن بتونیم خودمون رو تخلیه کنیم
     
#79 | Posted: 11 Dec 2017 00:33
mimi136333333:
نمیتونم بگم نویسنده مرده یا زن اما هر چی هست به شدت عقده پولو زندگی مرفه رو داره از نظر مالی و مادی واقعا کمبود داشته و داره خصوصا در کودکی نوشتن این داستان بهش آرامش میده تا رویاها و نداشته هاشو اینجوری تخلیه کنه به عنوان یه روانشناس این نظرو دارم البته کار قشنگیه اینکه با نوشتن بتونیم خودمون رو تخلیه کنیم

ممنون از وقتی گذاشتید و داستان رو خوندید باید عرض کنم هر کسی شاید کمبود ها و عقده هایی داشته باشه اما برای من که نویسنده این داستان هستم زندگی مرفه و مسائل مادی عقده و کمبود نیست هرچند که هیچ کسی از زندگی مرفه بدش نمیاد اما با احترام به نظر شما باید صبر میکردید تا حداقل فصل اول تموم بشه بعد نویسنده رو تحلیل شخصیتی میکردید

با احترام
من همجنسباز نیستم
درخواست ندید
     
     
#80 | Posted: 11 Dec 2017 14:43
ممنون از قبول زحمتی که برای نوشتن این داستان متحمل میشید . این قسمت هم جذاب بود و همچنان به عطش رسیدن به بقیه داستان هر روز اضافه میشه . داشتان بدون هامش و حاشیه هم خسته کنندست !توضیحاتتون رو تو بعضی قسمتها اضافه میدونستم ، اما بعد از خوندن کل داستان تا اینجا ، متوجه شدم که این توضیحات هم خوبه در کنار خود متن اصلی داستان باشه . برقرار و پاینده باشی ،ارادتمند - کیانمهر . منتظر ادامه داستان زیباتون هستیم .
     
صفحه  صفحه 8 از 9:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / زندگی کتایون بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2017 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites