تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

زندگی کتایون

صفحه  صفحه 8 از 30:  « پیشین  1  ...  7  8  9  ...  29  30  پسین »  
#71 | Posted: 12 May 2018 20:34
قسمت شصت و هشتم : جنایت و مکافات
خوبم. یعنی خیلی بهترم. یه وقتهایی همین یه کلمه کل حالتو توضیح میده. هر چند نگرانیم بابت مهدیس رفع نشده و فقط نوعش عوض شده اما خداروشکر حداقل دیگه اونجا نیست. دیگه نگران نیستم که الان کجاست و چکار میکنه. به هیچ وجه دوست ندارم بدونم چه اتفاقاتی براش افتاده. واقعا سخته برام که حتی یه لحظه یادش بیوفتم. صبح با یه سبکی خاصی که توی بیدار شدم. برای اولین بار توی این چند روز اخیر گرسنم شده. دیشب بقدر خسته و بیحال بودم که حتی لباس عوض نکردم. با همون مانتو و تاپ پاره که جلوشو با چندتا گیره لباس بسته بودم خوابم برده بود. یه لحظه استرس بدی بهم دست داد. اگر شراره بهم زنگ نزده بود چی؟ یا اگر موبایلم توی جیبم نبود. چه بلایی سرمون میومد. اون وحشی ها از انجام هر کاری ابا نداشتند. میخواستند جلوی چشم مهیار بهم تجاوز کنند. یاد آوری اون لحظات بند بند بدنمو میلرزونه. همون وحشی ها چند روز به مهدیس تجاوز کردند. شکنجش کردند. بی اختیار اشک از چشمم میومد. مهدیس عزیزم. چه بلاهایی سرت اومده؟ با صدای زنگ موبایل به خودم اومدم. مریم بود. –بله؟ -کتایون سلام خوبی؟ -مرسی مریم جان. –کتایون حالت خوبه؟ -آره خوبم. –ببخشید مزاحمت شدم. امروز نیا سر کار. با س صحبت میکنم. –نه خوبم عزیزم. دارم حاضر میشم بیام. –مطمعنی؟ کاری نیست بمون خونه استراحت کن. –مریم چکار داشتی زنگ زدی؟ -س راجبه وضعیت پروژه پرسیده بود. ولش کن مهم نیست. –نیم ساعت دیگه شرکتم. خودم میرم پیشش. –بازم میگم اگر حالت خوب نیست نیا. –عزیزم چند بار میپرسی گفتم خوبم.
اصلا حواسم نبود که ساعت نزدیک یازدهه. انقدر خسته بودم که نتونستم سر وقت بلند شم. سریع رفتم دوش گرفتم و آماده شدم. میخواستم مهیار رو بیدار کنم که بره به کارها برسه. دیدم طفلی خیلی خستس. ولش کن یه سر میرم شرکت و از اونجا میرم به کارها میرسم. اه چرا خواب موندم. وارد شرکت شدم و مستقیم رفتم دفتر س. –سلام خانم شریف بهتری؟ -بد نیستم. مرسی. یه خواهشی داشتم ازتون. البته میدونم توی این شرایط همچین درخواستی معقول نیست ولی واقعا یه مشکلاتی برام پیش اومده که باید کنار خانوادم باشم. –مرخصی میخوای؟ -آره اگر اجازه بدید. –چقدر؟ -فکر کنم یه هفته. بدون معطلی گفت مطمعنی توی یه هفته به کارات میرسی؟ -امیدوارم آقای س. البته کارهای شرکت رو هم تا اونجا که بتونم انجام میدم. تمام وقت قول میدم در دسترس باشم. –حرفشم نزن. برو به خانوادت برس. اگر بیشتر هم نیاز بود که بمونی بمون. –خیلی ممنونم آقای س. برگشتم پایین و رفتم پیش مریم. بعد سلام و احوال پرسی بهش گفتم مریم من احتمالا یه هفته نیستم. حواست به همه چی باشه. اگر کاری داشتی حتما تماس بگیر. میخواست حرف بزنه که گفتم ببخشید باید برم بیمارستان. –چی شده کتایون؟ -مهدیس بستری شده. باید برم پیشش. با نگرانی پرسید چرا؟ همه چیزو براش گفتم. با ناراحتی پرسید الان حالش خوبه؟ -دکترا گفتن خطر رفع شده.امروز میبرنش توی بخش. –واقعا ناراحت شدم. با اونا چکار میکنند؟ -شکایت کردیم. جرمشون سنگینه. حالا حالاها گیرند. –باشه. کتایون دیگه ناراحت نباش. همه چیز تموم شده. هروقت کاری داشتی باهام تماس بگیر. هر کاری بتونم میکنم که مشکلی واسه کار پیش نیاد. این کمترین کاریه که میتونم برات بکنم.
مهدیس هنوز بهوش نیومده بود. تمام مدت از وقتی منتقلش کرده بودند توی اتاقش منتظر بودم. صورت کبودش جگرمو آتیش میزد. دست چپش رو هم آتل بسته بودند. مچ دست و دوتا انگشتاش رو شکونده بودند. دنده آخر سمت راستش هم مو برداشته بود. روی بدنش علاوه بر کبودی چندجا جای سوختگی بود که به نظر میومد با سیگار سوزونده باشند. خیلی شرایط سختی رو گذرونده. یه چیز دیگه هم بود که دکتر یجورایی از گفتنش طفره میرفت وقتی اصرار کردم گفت مقعدش بدجوری آسیب دیده. جوری که سه تا بخیه خورده. ممکن بود عفونت کنه و توی کل بدنش بپیچه. بازم خداروشکر به موقع رسوندیدش و گرنه خیلی وضعیتش وخیم تر میشد. دخترک بیچاره من. چه بلاهایی سرت آوردند؟ خدا ازشون نگذره. نمیتونم بشینم و هیچ کاری نکنم تا قانون بهشون برسه. اونا باید تاوان کاراشون رو بدند. از همه بیشتر سارینا. کمترین چیزی که میخوام اینه که تک تک بلاهایی که سر مهدیس اومده سرش بیاد. کاش دیشب بجای اینکه تحویل پلیس بدمش خودم با دستای خودم میکشتمش. مهیار اومد بهم سر زد. از اونجایی که فقط یه نفر میتونست پیشش بمونه فرستادمش خونه. نصفه شب مهدیس بهوش اومد. به آرومی منو صدا میکرده. وقتی دیدم بهوش اومده سریع رفتم پیشش. بقلش کردم. با دیدنم اشک میریخت. منم مثل اون. –عزیزم. همه چیز تموم شد. دیگه پیشتم. نترس من اینجام. آروم سرشو برگردوند. همون موقع صدای دستگاه کنارش بلند شد و پرستارها اومدند توی اتاق. با نگرانی پرسیدم چی شده؟ -خانم لطفا برید بیرون. نباید بهش فشار عصبی بیارید. –من که کاری نکردم. –برید بیرون. بهش آرام بخش زدند. دوباره توی اتاق نشستم پیشش. دوباره وقتی بهوش اومده بود روشو کرده بود اونطرف. قشنگ میفهمیدم نمیخواد بهم نگاه کنه. نکنه منو مقصر میدونه. حق داره. من با کوتاه اومدنم باعث شدم توی این وضعیت قرار بگیره. باهاش حرف میزدم جوابمو نمیداد.
روز بعد دم ظهر اومده بودم توی حیاط بیمارستان تا با شرکت تماس بگیرم. مکالمم نزدیک یک ربع طول کشید. وقتی برگشتم توی بخش دید پرستارا به سرعت دارند میدوند. یکیشون میگفت بدویید وضعیت بیمار اتاق 107 اورژانسیه. خشکم زد. همون اتاقیه که مهدیس اونجاست. بدو بدو رفتم توی اتاق. گفتم چی شده؟ یکی از پرستارا به زور میخواست منو بیرون کنه. صدامو بردم بالا –اون دختر منه بگید چی شده؟ -خانم آروم باشید. چیزی نیست داریم بهش رسیدگی میکنیم. دل توی دلم نبود. مسئول بخش گفت باید ببریدش مراقبت های ویژه. با چشمای گریون پرسیدم خانم تورو خدا بگو چی شده. –اقدام به خود کشی کرده. –چی؟ چطوری؟ -یکی از پرستار ها سرنگ آمپول رو اونجا جاگذاشته بوده. به خودش تزریق کرده. ای خدا چرا این کابوس لعنتی تموم نمیشه؟
چند ساعت بعد وضعیتش ثابت شد. اینم خداروشکر گذشت. اما چرا میخواسته اینکار رو بکنه. دیگه نمیدونستم باید چکار کنم؟ به شراره زنگ زدم. –سلام. خوبی؟ با گریه گفتم سلام. نه شراره خیلی بدم. خیلی. –چرا؟ اتفاقی واسه مهدیس افتاده؟ -شراره الان بردنش بخش مراقبت های ویژه. میخواسته خودشو بکشه. با نگرانی شدید گفت الان چطوره؟ -وضعیتش پایدار شده. نمیدونم چکار کنم. –وایسا دارم میام اونجا. نمیدونم چقدر ولی زیاد طول نکشید که بیاد اونجا. تا منو دید گفت چجوری اینجوری شد؟ -با سرنگ میخواسته خودشو بکشه. –سرنگ از کجا آورده؟ -یکی از پرستارای بی فکر اینجا کنار تختش جا گذاشته بود. –کتایون همش پیشش بمون. حتی یه لحظه هم ازش چشم بر ندار. درد و رنجی که این چند روز متحمل شده خیلی براش سخت بوده. هنوز تو شوکه. شاید لازم باشه چند وقت روان درمانی بشه. لازمه که توی تمام این مدت کنارش باشی. مهیار زنگ زد. –جانم مهیار جان. –سلام خوبی کتایون؟ مهدیس چطوره؟ شراره بهم اشاره کرد به مهیار هیچی نگو. –خوبه هنوز همونجوریه. –گریه کردی؟ -مهم نیست. –از آگاهی زنگ زدند گفتند برای تکمیل پرونده باید چند سوال دیگه جواب بدید. من میام اونجا تا تو بری آگاهی. –نمیخواد مهیار. شراره اینجاست. میرم زود برمیگردم. –کتایون؟ چه کاریه خب من میام دیگه. –مهیار نمیخواد. زحمتت میشه. –چیزی شده؟ چرا نمیخوای بیام اونجا؟ -چیزی نیست. واسه چی الکی بیای. بدتر نگرانش کرده بودم. شراره گوشی رو ازم گرفت. –سلام خوبی مهیار؟ نه چیزی نیست. الان توی اتاقش خوابیده. از اونجا بخوای بیای اینجا چه کاریه. بعدشم بهتره یه مرد با مامانت اونجا باشه. آره. وایسا بیاد همراهش باش. منم هستم تا برگردید. شراره سوئیچ ماشینشو داد تا با ماشینش برم اونجا. وقتی رسیدم مهیار جلوی آگاهی داشت سیگار میکشید. باهم رفتیم داخل. وارد اتاق که شدیم ازمون میخواستند که علیهشون شهادت بدیم. نمیخواستم باهاشون رودرو بشم. با دست بند و پا بند آوردنش. اون گنده بک سعید می لنگید. خیلی کند داشت راه میومد. سرباز همراه با لگد زد توی کمرش ولو شد روی زمین. قیافه پیام هم داد میزد از دیروز بدجوری زدنش. دلم داشت خنک میشد. مهیار تا دیدش بهش گفت میخواستی دیروز چه غلطی بکنی؟ یادته؟ معلومه حسابی مادرتو گاییدن اینجا. بدبخت ننت گاییدست. واقعا گاییدست. افسر نگهبان داد زد بنداز بیرون اینو. مهیار رو با داد بیداد انداختند بیرون. –خانم شریف همینا بودند دیروز؟ -بله خود کثافتشونند. –پروندشون خیلی سنگینه. –قاضی پرونده حکم بده با اون همه موادی که پیدا شده حکمشون اعدامه. سعید با اون هیکل گندش زد زیر گریه. –گوه خوردیم. غلط کردیم. توروخدا. حس خوبی داشت. زجه زدن اون آشغالا التیامی بود روی دردهام. گفتم جناب سروان سارینا هم بود باهاشون. اون لعنتی کجاست؟ مصبب همه این بدبختیا اونه. همون موقع در زدند و سارینا رو آوردند تو. با دست بند و پابند. یه چادر مسخره هم سرش بود. با دیدنش تمام تصورات بلایی که سر مهدیس آورده بودند اومد جلوی چشمم. بدترینش اقدام به خودکشی امروزش. با تمام وجود ازش تنفر داشتم. –خانم شریف خودشه؟ با حرص و عصبانیت گفتم آره خود کثافتشه. رفتم جلوش وایسادم. سرش پایین بود. –به من نگاه لعنتی. امروز مهدیس میخواست خودشو بکشه. اونم بخاطر بلایی که سرش آوردی. صورت کثافتشو آورد بالا بهم نگاه کرد. مثل یه مرده نگاهم میکرد. توی صورتش تف کردم و گفتم زندان و اعدام واسه حیوون کثیف کمه. کاری میکنم لحظه لحظه زنده بودنت زجر بکشی. بازم داد و بیداد افسره بلند شد. اون سه تا رو بردند توی بازداشتگاه. –جناب سروان سارینا هم مثل اون دوتا اعدام میشه؟ -قاضی باید حکم صادر کنه. فردا صبح اعزام میشند دادسرا و بعدش زندان. فکر نمیکنم اعدام بشه ولی حداقل بیست سال اینطورا روی شاخشه. با عصبانیت گفتم چرا؟ من که همه چیزو نوشتم. مگه نخوندید؟ اون کثافت این بلاها رو سرمون آورده. –خانم به اعصابت مسلط باش. گفتم که قاضی حکم میکنه. بعدشم سعید و پیام اعتراف کردند سارینا توی بلایی که سر دخترتون اومده نقش نداشته. –نقش نداشته؟ اون عوضی اغفالش کرد. دلیل اصلی که این بلاها سرش اومده سرش همین لعنتی بود. –باشه اما شواهد پرونده میگه نقشی نداشته. با بغض گفتم جناب سروان شما بچه دارید؟ حتی نمیتونی تصور کنی چقدر سخته وقتی جسم شکنجه شده دخترت رو میبینی. نمیتونی تصور کنی باهاش چکار کردند. امروز دخترم میخواست خودشو بکشه. بعد واسه من از شواهد پرونده حرف میزنی؟ هیچی نگفت ولی معلوم بود متاثر شده. از اتاق اومدم بیرون. با مهیار برگشتیم بیمارستان. شراره هنوز اونجا بود. –شراره حالش چطوره؟ -هنوز بهوش نیومده. با اجازت گفتم تمام وقت حواسشون بهش باشه. اونجا چی شد؟ -هیچی شهادت دادم که کیا بودند. –چرا انقدر عصبانی هستی؟ -افسره گفت سارینا رو فقط زندانی میکنند. –چند سال؟ -بیست سال اینطورا. البته قاضی باید حکم کنه. –خب این چیش بده؟ -شراره اون لعنتی باید اعدام بشه. باید تاوان کارشو با مرگش بده. اینجوری نمیشه. باید وکیل بگیرم. –کتایون ولشون کن اون حرومزاده هارو. –چجوری ولش کنم؟ تو نمیفهمی چه حالی دارم. –میفهمت عزیزم ولی اون تا بخواد از زندان بیاد بیرون شماها دیگه یادتون نمیاد چی شده. –شراره نمیتونم آروم باشم. –یه چیزی میخواستم بهت بگم. –چی؟ -به خودت مسلط باش. –آرومم بگو. –میخوای پیش مهدیس بمونی بمون. ولی جلو چشمش نباش. –چی میگی تو؟ یعنی چی؟ -نمیتونه باهات رودرو بشه. بهش وقت بده. –شراره چرا نمیتونه؟ مگه من چکار کردم؟ -تو کاری نکردی. اون الان خیلی ناراحته و تو شوکه. باید بهش زمان بدی تا آروم بشه. مهیار اومد پیشمون. شراره رو کرد به مهیار و گفت تو امشب پیش مهدیس بمون. من مامانتو میبرم خونه. گفتم نمیخواد مهیار خستست خودم میمونم. –کتایون مثل اینکه حرف حساب حالیت نمیشه ها. میخوای باز مهدیس رو بهم بریزی؟ -آخه چرا شراره؟ بازوم رو گرفت و دنبال خودش کشوند. توی راه برام توضیح داد که ممکنه از احساس پشیمونی خیلی شدیدش هم باشه. باید آروم آروم باهاش رودرو بشی. میخواست منو ببره خونش که گفتم باید برم خونه خودم. رسیدیم خونه هرچقدر اصرار کرد پیشم بمونه نذاشتم.
فکر حکم سارینا مثل خوره افتاده بود به وجودم. همش توی خونه با عصبانیت راه میرفتم. نمیتونستم آروم بشم. این شراره لعنتی که کمکم نکرد. میخواستم به مستوفی زنگ بزنم اما پشیمون شدم. یادم افتاد مسائل قضائی کار نمیکنه. از طرفی اون نهایت یه وکیله. باید یکی رو پیدا کنم که همه جا آشنا داشته باشه. شده از دربون دادگستری تا خود قاضی و همه رو رشو بدم باید اون لعنتی اعدام بشه. تنها کسی که میشناسم انقدر برش داره س هستش. بهش زنگ زدم. دومین زنگ برداشت. –سلام خانم شریف. حال شما؟ -سلام مرسی از احول پرسیتون آقای س. –همه چیز خوبه؟ -شکر خدا بد نیستیم. یه خواهشی داشتم ازتون. –چی؟ -توی دادسرا آشنا دارید؟ -کارتون چیه؟ -یه موضوع قضائیه. یکی رو میخوام که خیلی برش داشته باشه. در حد اینکه رای قاضی رو عوض کنه. –نمیدونم. بستگی داره حکم قاضی چی باشه؟ -بیست سال زندان. با خنده گفت دو روز نیومدی سر کار ببین با خودت چکار کردی؟ حالا میخوای حکمشو کم کنی؟ -نه میخوام حکمش عوض بشه. –چی بشه؟ -اعدام. چند لحظه سکوت کرد. –الو آقای س هستید؟ -من ببخشید متوجه نشدم. اعدام؟ -بله میخوام اعدام بشه. –میشه بگی چی شده؟ نمیتونم تلفنی بگم. بعدا حضوری خدمتتون عرض میکنم. –باشه. فردا بزنگ ببینم چی میگی. –آقای س لطفا از این موضوع احدی با خبر نشه. –چشم. –شبتون بخیر. خدانگهدار. –خدافظ. میشد حدس زد که چقدر شوکه شده. نمیتونست هضم کنه من چه درخواستی ازش کردم. تمام وجودمو خشم گرفته بود.

با احترام
من همجنسباز نیستم
درخواست ندید
     
#72 | Posted: 16 May 2018 19:33
قسمت شصت و نهم : نقطه کانونی
چجوری خصلت های یه آدم عوض میشه؟ به تدریج با قرار گرفتن توی شرایط خاص. به همین راحتی. خواسته ها عوض میشند. انتظارات و علایق و عادت ها عوض میشند و از همه مهم تر طرز فکر هم عوض میشه. این وسط بعضیا به سمت مسیر درست تغییر میکنند بعضی ها عوضی میشند. آدمی که بدجوری عوض شده میشه عوضی. اونوقت هرچی که تا چند وقت ازش گریزون بوده میشه خواسته هاش. مثل خود من. حتی دلم نمیومد یه مورچه رو له کنم. حالا با تمام وجود میخوام یه نفر بمیره. البته اون یه نفر آدم نیست. یه جونور کثافته. مثل یه موش کثیف میمونه که از خونه زندگیت دزدی میکنه و وقتی حواست نیست تورو گاز میگیره. شاید دلت نخواد بکشیش اما دوتا انتخاب داری. یا اینکه اجازه بدی زنده بمونه و آفت زندگی خودت و بقیه بشه یا اینکه شرشو کم کنی. من تصمیمم رو گرفتم.
صبح اول یه سر رفتم بیمارستان و به مهدیس سر زدم. خواب بود هنوز. به مهیار گفتم ظهر میام پیشش. از اونجا رفتم شرکت. هنوز فرصت نکردم ماشین رو ببرم صافکاری. والا ماشین نو به من نیومده. یه ماه نشده اینو خریدیم ببین چجور داغون شده. دو طرفش کامل سایبده شده و رنگش رفته. از جلو هم که جمع شده. امروز خیلی ماشین لازم بودم وگرنه از خونه تکونش نمیدادم. رفتم اتاقم و به یه سری کارهایی که داشتم رسیدگی کردم و دستورات لازم رو نوشتم. مریم بیرون شرکت جلسه داشت. از اونجا رفتم اتاق س. با هماهنگی مسئول دفترش رفتم داخل. بلند شد و با دست اشاره کرده بشین. –آقای س تونستی کسی رو پیدا کنی؟ -نه. راستشو بخوای به کسی زنگ نزدم. چیزی که تو میخوای یه چیز خیلی خیلی غیر معقوله. میشه بگی دقیقا چی شده؟ واقعا دوست نداشتم بهش بگم. آدم نمیتونه اصرار دلشو پیش هر کسی بگه اما اگر کسی بتونه بهم کمک کنه همین س هستش. –دختر من توسط چند نفر دزدیده شده بود. چند روز خیلی مصیبت بار رو گزرونده. هر بلایی که نمیتونید فکر کنید سرش آوردند. وقتی پیداش کردیم تا مرگ فاصله خیلی کمی داشت. خیلی متاثر و ناراحت شده بود. دستاش رو گره کرده بود و روی پیشونیش گذاشته بود. –الان حالش چطوره؟ -بیمارستان بستری شده. از نظر جسمی رو به بهبوده اما روحش داغون شده. دیروز میخواست خودشو بکشه. با عصبانیت بلند شد و دست مشت کردشو با شدت گذاشت لب پنجره و گفت لا اله الاالله. –اونایی که عامل این قضیه بودند رو گرفتند؟ -همشونو گرفتند. –نگران نباش خانم شریف. تجاوز به عنف و آدم ربایی حکمش بدون هیچ احمالی اعدامه. –همینطوره. –پس مشکلت چیه؟ -یه دختره هم هست که تمام این بدبختیا از گور اون لعنتی بلند میشه. توی بازجویی ها و گزارشات نتونستند اثبات کنند اونم به اندازه بقیه نقش داشته. نگرانم که به سزای عملش نرسه. –میتونم یه وکیلی رو معرفی کنم که خیلی کارش درسته و خیلی ها رو هم میشناسه. البته هزینش خیلی بالاست ولی توی پرونده هاش باخت نداره. با این حال چیزی که تو میخوای رو نمیدونم اصلا میپذیره یا نه. –پولش مشکل نیست. فقط میخوام به سزای عملش برسه. آقای س لطفا احدی از این موضوع با خبر نشه. –مسلمه. س آدم خاله زنک و دهن لقی نیست. وقتی میگم به کسی نگه مطمعنم نمیگه. البته امیدوارم. –من باهاش تماس میگیرم و شمارشو برات میفرستم. –مرسی آقای س. خیلی ازت متشکرم.
نزدیک ظهر رسیدم بیمارستان. ماشین رو یجا پارک کردم و رفتم داخل. یه دست گل بزرگ هم خریدم. وقتی وارد اتاق شدم مهیار کنار تخت مهدیس نشسته بود. مهدیس چشماش رو باز کرده بود مثل اینکه باهم حرف میزدند. دیدن لبخند روی صورت مهدیس حس فوق العاده ای داشت. خیلی از دیدنش خوشحال شدم. –عزیزم. قربونت برم بهوش اومدی. با خوشحالی رفتم سمتش اما اون لبخند زیبا روی صورت مهدیس خیلی سریع محو شد. پتو رو روی صورتش کشید و به آرومی گفت خیلی خستم. میخوام بخوابم. برید بیرون. مهیار گفت مهدیس؟ مامان چند روزه نگرانته. یکم باهاش حرف بزن. –گفتم که خستم. باید بخوابم. بدنم یخ کرد. از این همه بی محلی مهدیس دلم واقعا شکست. آروم دست گل رو گذاشتم روی میز کنارش و به مهیار گفتم عب نداره. الان باید استراحت کنه. مهیار بیا بریم بیرون. از اتاق اومدیم بیرون. مهیار بهم گفت کتایون نمیدونم چرا اینجوری میکنه. صبح بعد رفتنت بیدار شد. –راجبه اتفاقاتی که اونجا افتاد که حرفی نزدی؟ -نه اصلا. بهش گفتم با پلیس اومدیم اونجا. همش سعی کردم باهاش شوخی کنم و بخندونمش و حالشو عوض کنم. ازم معذرت خواهی کرد. فکر میکردم همه چی اوکیه نمیدونم چرا تا تورو دید اینجوری شد. –مهم نیست. همین که خوب شده بسه. –کتایون آخه. نمیدونم چی بگم. مهیار هیچ واژه ای واسه توصیف این شرایط توی ذهنش پیدا نمیکرد. با اینکه واقعا دلم میخواست پیشش بمونم اما میترسیدم حال مهدیس دوباره بد بشه. شراره هم گفته بود که اصلا پیشش نمونم. برگشتم خونه.
از سر کوچه ماشین همسایه پایینی ها رو دیدم که رفت داخل خونه. هنوز در پارکینگ بسته نشده که دوباره زدم باز بشه. ماشینمو گذاشتم سر جا پارکمون و سوار رفتم سوار آسانسور بشم. دختره همسایه پایینی هم همزمان با من رسید و بدون هیچ حرفی بهم سوار شدیم. بهش چپ چپ نگاه کردم و اونم همینطوری با افاده بهم نگاه انداخت. زیر لب گفتم ایش چندش. براق شد و چشماشو گرد کرد و بهم با خشم نگاه میکرد. رسیدیم به طبقه سوم. با حالتی از روی عصبانیت از آسانسور رفت بیرون. نکبت. خیلی خوشم میاد ازش واسه من چشم و چال گرد میکنه. شیطونه میگه بزنی دهنشو پر خون کنی.
عصری س پیام داد و شماره رو فرستاد. باهاش تماس گرفتم. –الو سلام. آقای بهزادی؟ خوب هستید جناب؟ از طرف آقای س تماس گرفتم. –سلام خانم. حال شما؟ بله آقای س تماس گرفتند و راجبتون گفتند. در خدمتم. کل ماجرا رو تعریف کردم و گفتم که چی میخوام. –ببینید خانم شریف با توجه به جرمشون امکانش هست اما من تا پرونده رو نخونم نمیتونم نظر قطعی بدم. ولی اینو باید بگم که محکوم کردن اون خانم به جرم های انجام دادش امکان پذیره. مخصوصاً که جرمشون توزیع مواد مخدره و جرم های دیگش در مقابلش دیده نمیشه. با این حال نمیشه قاضی رو مجاب کرد حکم به اعدام یه نفر بده. شما قاضی ها رو نمیشناسید. احتمال این که چیزی که میخواید بشه زیاد نیست. یه سوالی ازتون دارم. اگر یکی بیست سال زندانی بشه یا اعدام بشه چه فرقی به حالتون داره؟ -اون بیست سال بخاطر جرم مواد فروشیشه نه کارایی که با دخترم کرده. من میخوام بخاطر اون کارش مجازات بشه. –من تلاشمو میکنم. اما میگم احتمالش خیلی کمه. اونجوری هم که فکر میکنید قاضی ها حکم اعدام واسه کسی نمیدند. –باشه پس بعد باهاتون تماس میگیرم. خدانگهدار. –خدانگهدارتون. مشخصه که نمیتونه کاری بکنه. از روی بی حوصلگی و اعصاب خورد نشستم روی مبل. یکمی فکر کردم. واقعا نمیتونم آروم باشم. نمیخوام که آروم بشم. حوصلم سر رفت. تلوزیون رو روشن کردم. هر کانالی که میزدم مسخره تر از اونیکی. شبکه های ایرانم به خاطر ماه رمضون برنامشون مشخصه چیه. یه شبکه سریال داشت فرار از زندان پخش میکرد. گذاشتم همونجا باشه. یه یارو میخواست از بیرون زندان سر یکی رو زیر آب کنند واسه همین آدم اجیر کرده بود. یهو فکرش توی سرم افتاد. ایول. اصلا نیازی نیست بخوام وکیل بگیرم. یکی رو میسپرم توی زندان ترتیبشو بده. اما این میشه آدم کشتن. یعنی من میشم یه قاتل. مگه سارینا اصلا آدمه که بخوام نگرانش باشم. فعلا منتظر میمونم.
بعد از چهار روز که مهدیس بستری بلاخره ترخیص شد و از بیمارستان آوردیمش خونه. وضعیت جسمانیش خیلی بهتر شده و اثر مواد مخدر هم از بدنش دفع شده. هرچند به گفته دکترش بخاطر مورفین آرامبخش هایی که بهش زدند تاثیرش توی بدن مهدیس مونده. دکتر گفت حواستون بهش خیلی باشه. مهدیس هنوزم باهام سرد رفتار میکنه و کاملا مشخص از مواجه با من فرار میکنه. اتاقشو کامل مرتب و آماده براش کردم. ماشینش هم که همینطوری توی پارکینگ افتاده. حتی نبردیمش تعمیر کنیم. البته فرصت نکردیم. ماشین خودم رو میخواستم ببرم تعمیر که مهیار گفت ارزش نداره تعمیر بشه. همینجوری میفروشیم یکی دیگه میخریم. قبول نکردم. دلیلی نداره این همه ول خرجی الکی. میشه درستش کرد. هرچند که دیگه به مثل سابق به دلم نمیشینه. شراره هر روز میاد و با مهدیس صحبت میکنه. بهم قول داده هر کاری میتونه انجام بده که حال دخترم هر چه زودتر بهتر بشه. بلاخره توی زمینه روانشناسی متخصصه و کارشو خوب بلده. اولین روزی که اومد با مهدیس در حد یه سلام و احوال پرسی و چند کلمه حرف زد. با اونم مهدیس مثل من سرد و با گارد بسته رفتار می کرد. البته شراره میگفت اشکالی نداره یکم زمان میبره. بعدش گفت کتایون راستی یه چیزی هنوزم با مهیار رابطه داری؟ -از وقتی مهدیس برگشته نه. –خوبه. اصلا نباید بفهمه. مهیار نزدیک ترین فردیه که به مهدیس هست. اگر بفهمه احساس میکنه جاشو واسه مهیار گرفتی و حالش بدتر از این میشه. –راستش دیگه نمیخوام هیچ وقت با مهیار رابطه داشته باشم. اونم امیدوارم درک کنه.
سه روزه مهدیس اومده خونه. خیلی گوشه گیر شده و همش توی خودشه. خیلی کم حرف میزنه و اصلا بهم نگاه نمیکنه. وقتی میرم توی اتاقش حس میکنم راحت نیست. خیلی دلم میخواد باهاش حرف بزنم. بهم بگه مامان خوبم. بهش بگم تو هر کاری بکنی بازم دختر منی. من عاشقتم عزیزم. همش میترسم ممکنه اون برخورد مون رو ناخودآگاه یاد آوری کنم. واسه همین جوری رفتار میکنم که انگار هیچ اتفاقی نیوفتاده. از شنبه باید دوباره برم سرکار. س گفته بود که هر چقدر که خواستی بمون خونه و نیا ولی درست نیست اینطوری. بلاخره هنوز اونجا مسئولیت هایی دارم که گردن بقیه افتاده. شراره با مهدیس توی اتاقشه. خداروشکر بلاخره تونسته باهاش سر صحبت رو باز کنه. الان نزدیک دو ساعته که دارن صحبت میکنند. دلم میخواد برم تو اما شراره بهم گفت خودمو نشون ندم. اونم گفته به مهدیس من رفتم بیرون از خونه. بلاخره شراره اومد بیرون و در رو بست. از اتاق اومدم بیرون و شراره تا منو دید با انگشت روی لباش اشاره کرد که ساکت. باهاش به آرومی از خونه اومدم بیرون. –خب شراره چی شد؟ -همونی که فکر میکردم. احساس شرم و ناراحتی خیلی زیادی داره. واسه همه چیز خودشو مقصر میدونه. بیشتر بخاطر تو ناراحته. از توی حرفاش مشخص بود. –خب تو چی گفتی؟ -بهش گفتم تو باید فراموش کنی همه چیز رو. مطمعنم کتایون هم همه چیز رو فراموش میکنه. –همین؟ -آره. –دوساعت حرف زدی فقط همینا رو گفتی؟ -فکر کردی راحت بود باهاش حرف زدن؟ تازه باز خوبه نیاز به یه هم صحبت داشت وگرنه بازم حرف نمیزد. با شراره اومدم جلوی در ورودی خونه و تا دم ماشینش همراهیش کردم. –راستی اون قضیه وکیل و دادگاهی چی شد؟ -هیچی دیدم فایده نداره بیخیالش شدم. –آفرین بهترین کار رو کردی. –عوضش یه کار راحت تر میکنم. –چی؟ -تو فکرمه یجوری توی زندان حسابشو برسم. شراره مات بهم نگاه کرد. –چیه؟ -تو رسماً عقلتو از دست دادی. خیلی احمقی اینکار رو بکنی. –چرا شراره؟ اون آشغال باید به سزای اعمالش برسه. –فکر کردی بعدش چی میشه؟ میدونی مهدیس اگر بفهمه همچین کاری رو کردی چکار میکنه؟ -چکار باید بکنه؟ خوشحال هم باید بشه که تلافی همه این بدبختیا رو سرش در آوردم. –نخیر. ازت متنفر میشه. مهدیس یکی از ناراحتی های شدیدش بخاطر خیانت ساریناست. با این حال هنوز ته دل دوسش داره. رابطشون حس میکنم بیشتر از دوتا دوست بوده. حالا تو میخوای بکشیش؟ -هنوزم به اون لعنتی فکر میکنه؟ -بله. متاسفانه هنوزم بهش فکر میکنه. تنها راهش اینه که یکی بیشتر از اون بهش نزدیک بشه. –چجوری آخه؟ -یکی که مهدیس بپذیرتش. بتونه باهاش ارتباط عمیق عاطفی بر قرار کنه. وگرنه اگر فقط بحث سکسش بود که خودم از خدامه که من باشم. یا یکی رو بیارم که محشر باشه. در پارکینگ باز شد و پژو پارس سفید همسایه پایینی از سر کوچه میخواست بیاد داخل پارکینگ. ماشین شراره جوری پارک نبود که ماشین نتونه بره داخل یا بیاد بیرون اما ظاهراً این دختره ایکبیری رانندگی بلد نیست. بوق زد. توجه نکردیم و به صحبت ادامه دادیم. دوباره بوق زد. –این چشه هی بوق میزنه؟ دختره سرشو از پنجره ماشین آورد بیرون. –نمیشنوی بوق میزنم؟ ماشینتو جابجا کن برم داخل. شراره گفت این همه جا داری برو دیگه. –چشاتو باز کنی میبینی که جلوی در رو گرفتی. به شراره گفتم ولش کن بیشعوره. تو ماشینتو تکون بده. جوری گفتم که فکر کنم قشنگ شنید. چون بعد اینکه شراره ماشینشو برد جلوتر با تیک آف و حرکت کرد. –این کیه دیگه؟ -خیلی از اینجور آدما خوشمون میاد هی هم جلوی راحمون سبز میشند. خونه پایینمون رو خریدند و اونجا میشینند. –ولی کتایون چرا اینجوری گفتی؟ قشنگ شنید گفتی بیشعور. –به تخم مهیار که شنیده. والا. اصلا یه جور گفتم بشنوه جنده خانم. شراره بلند زد زیر خنده. –کتایون مثل اینکه مهیار خیلی روت تاثیر گذاشته. –نه این نکبت حقشه. دو هفته پیش اومده بود در خونمون دعوا. چرا صداتو بلنده. یه جور زدم توی دهنش حالش جا اومد. بلندتر خندید. –حیف چه صحنه ای رو از دست دادم. دعوا کردنت خیلی دیدنی بود. –باشه دفعه بعدی خواستم دعوا کنم خبرت میکنم بیای ببینی. خدافظی کردیم و رفت.
آخر شب بعد شام مهدیس رفت بخوابه. مثل چند شب اخیر با همون حالت های بی حال و سردش. بدون گفتن حتی یک کلمه. خسته بودم ولی امیدوار. حرف های شراره تا حدودی بهم امید داده بود. دیر وقت بود. آشپزخونه رو مرتب کردم و میخواستم برم مسواک بزنم. قبلش به سرم زد گوشیم رو چک کنم. مطالب گروه بخشمون رو یه هفته ای میشد چک نکرده بودم. نزدیک ده هزارتا پست بود. البته بیشترش استیکر و عکس احوال پرسی بود. لابه لای اونا دنبال آمارها میگشتم که بچه ها توی گروه میذاشتند. خم شدم روی کابینت و آرنج دست هام رو تکیه گاه کردم روی اونجا تا راحت تر بگردم. صدای باز شدن در اتاق مهیار اومد. توجه نکردم. سرم توی گوشی مشغول بود که احساس کردم مهیار از پشت بهم چسبید. بشدت بوی الکل به دماغم میخورد. محکم منو بقل کرده بود سینه هام رو میمالوند. خودمو به زور از بقلش در آوردم یکم حولش دادم عقب. با عصبانیت ولی با صدای آروم گفتم دیوونه داری چکار میکنی؟ مهدیس یهو بیاد چی میشه؟ چشماش قرمز بود. حالت عادی نداشت. معلوم بود زیاد خورده. اومد دوباره بقلم کنه و حولش داد و بلندتر گفتم نکن مهیار. –کتایون خیلی تو کفم. بیا عزیزم امشب مثل قبل با هم باشیم. –احمق میگم مهدیس خونست نمیشه. بازم میخواست بهم بچسبه. به زور جداش کردم و بردمش توی اتاق. گیج گیج بود. شیشه مشروب تقریباً تهش بود. –مهیار چقدر خوردی؟ -عزیزم انقدر که همه چیزو بشوره ببره. –مهیار الان بدجوری مستی. بخواب فردا باید باهات صحبت کنم. –کتایون نرو از پیشم. جان من امشب بمون. –هیس. آروم باش صداتو میشنوه. چه گیری کردم. الان مسته نمیشه حرف حالیش کرد. باید یجوری بهش بفهمونم که رابطه ما دیگه تمومه. آروم خوابوندمش روی تخت و صورتشو نوازش کردم. یکم باهاش آروم حرف زدم تا خوابش برد. میخواستم برم اتاق خودم. با دیدن دوباره شیشه مشروب دلم خواست. ریختم توی لیوانی که مهیار ازش میخورد. به اندازه همون قدر بود. کم کم همون لیوان رو خوردم. نمیدونم چرا اینکار رو کردم. توی وضعیتی نیستم که بخوام مست کنم. رفته رفته داشت اثر میکرد. الان اگر مهیار بلند شه و دوباره بخواد اصلا نمیتونم مقاومت کنم. از اتاق اومدم بیرون و رفتم به اتاق خودم. زیاد مغزم کار نمیکرد ولی یه حسی بهم میگفت با توجه به حرف های شراره باید تو رابطت رو با مهدیس شروع کنی. و مهیار چی؟ نمیدونم اما دلم نمیخواد بازم باهاش سکس کنم. شاید موقتی باشه. نمیدونم اگر یه روزی مهدیس بفهمه منو مهیار باهم سکس داشتیم زندگیمون چجوری میشه؟ شاید این تخت دو نفره تبدیل به سه نفره واسه سکس بشه. یه گروپ خانوادگی. لعنتی اثر مستی که کسخلم کرده. کدوم مادری دوست داره خانوادگی سکس کنند؟ در هر حال فعلا باید جوری رفتار کنم که همه رو باهم نگه دارم. توی یه نقطه کانونی.


پایان فصل اول

با احترام
من همجنسباز نیستم
درخواست ندید
     
#73 | Posted: 21 Jun 2018 17:01 | Edited By: hashar
فصل دو زندگی کتایون

قسمت هفتادم : رو به ثبات
خوبه که حداقل میگذره و میشه یه قسمتی از خاطرات زندگی. میشه تجربه. چه تلخ چه شیرین. بعضی وقتا کاری فقط باید صبر کنی. هر چقدر سخت باشه بازم تحمل میکنی. تا بلاخره تموم شه. این بهترین راهکار قسمت های سخته زندگیه. وقتی که نمیتونی کاری کنی. حداقل واسه من که جواب داده. به طرز عجیبی عادت میکنی و یه جایی اگر دیگه مشکلی نباشه به خودت شک میکنی. به هرحال خوبه راحت شدم. چه عذابی بود. گذشت ...
از اون داستان دو ماه و خورده ای گذشته. خداروشکر به یه ثباتی رسیدیم. شرایط مهدیس رو به بهبودیه. البته این وضع رو مدیون شرارم. خیلی بهمون کمک کرد. با روان درمانی و دارو درمانی الان خیلی خیلی بهتر شده. گچ دستشو باز کردیم و شکستگیش خوب شده. زخم ها و اثرات سوختگی که اون حیون ها روی بدنش گذاشتن هم تا حد خیلی زیادی رفع شده. اما هنوزم مثل مهدیس قدیم نیست. خیلی کم حرف تر و منزوی تر. شراره میگه انگار ترس داره که توی جمع خودشو نشون بده. البته خجالت هم هست. رابطش با مهیار بهتر شده. مهیار اون اوایل خیلی باهاش خوب نبود. هر چقدر صحبت میکردم باهاش میگفت شاید تو حاضر بشی راحت همه چیزو فراموش کنی. بلاخره مادری. اما من نه. به هر حال الان دیگه شرایطمون بهتر شده. در مورد رابطم با مهیار هر چقدر سخت بود اما تونستم متوقف کنمش. هر چند بعضی وقتا یه شیطنت هایی کردیم. مثلا اجازه میدادم منو لخت ببینه اما چون مهدیس همیشه خونه بود و منم بخاطرش خیلی کم بیرون از خونه میموندم فرصتی پیش نمیومد که بشه بتونیم مثل قبل باشیم. البته بیشترش بخاطر خودم بود. گفتم حالا که یه فرصت خوبی پیدا شده برای تموم کردن این رابطه بهترین فرصته. بازم خوبه که درک میکنه و خیلی اذیت نمیکنه. البته کاملا مشخصه این قضیه مقطعیه چون بعضی وقتا با حرفاش و بعضی کارهاش شیطنتشو نشون میده و کاملا یاد آوری میکنه که ما باهم سکس داشتیم. حتی خیلی راحت راجبش حرف میزنه. اوایل خیلی سفت و سخت مقاومت میکردم و حتی اگر میخواست اشاره کنه به تندی جوابشو میدادم. شده بودم مثل همون شش سال قبل. اما این چند وقت اخیر بازم دلم میخواد. جمعه هفته پیش بعد از ظهر بود. مهدیس خوابیده بود توی اتاقش و منم بخاطر گردگیری و نظافت خونه که صبح انجام داده بودم رفتم حموم. متوجه شدم در حموم رو میزنند. –کتایون. –چیه مهیار؟ -در رو باز میکنی؟ -مهیار چی میخوای؟ الان میام بیرون. –یه لحظه در رو باز کن. در رو باز کردم. –چیه؟ -میخوام بیام تو. –باز شروع کردی؟ چند بار بگم. –کتایون اذیتم نکن. مهدیس خوابه. میدونی چند وقته گذشته که نکردیم. –مهیار چته تو؟ چرا نمیتونی درک کنی که دیگه قرار نیست اونطوری باهم باشیم؟ بزور خودشو جا کرد توی حموم. اومد بقلم کنه که خودمو کشیدم کنار. –مهیار برو بیرون. الان مهدیس بیدار میشه. –اصلا بفهمه خب؟ چی میشه مگه؟ -خیلی بیشعوری. نمیبینی چه وضعیتی داشته؟ تازه یکم بهتر شده. –اه همه زندگیمون شده مهدیس مهدیس. اینکار رو نکن ناراحت میشه. اینو نگو بهش بر میخورده. اینجوری برو اینجوری بیا. پس من چی؟ -تو هم زندگی خودتو بکن. کسی کاریت نداره. –عزیزم زندگی من تویی. میخوام بکنمت دیگه. –مهیار جان من برو بیرون الان بیدار.. لباشو چسبوند به لبام. هر لحظه مقاومت برام سخت میشد. مخصوصا که دستش لای پام بود و کسمو میمالوند. بدنم واقعا نیاز داشت. دو سه ماه بود ارگاسم نشده بودم. دیگه کم کم داشتم راضی میشدم و با لب گرفتنش همراهی میکردم. –مامان؟ حمومی؟ قلبم داشت وایمیساد. مهدیس پشت در بود. با عصبانیت به مهیار نگاه کردم. جواب دادم آره مامان جون کاری داری؟ -نوار بهداشتیم تموم شده. تو نداری؟ -باید بیام ببینم. –مهیار خونه نیست؟ یه لحظه مکث کردم و دوباره به مهیار با همون خشم نگاه کردم. –تو اتاقش نبود؟ -نه. –حتما رفته بیرون. –باشه. چند لحظه صبر کردم تا بره. آروم در حموم رو باز کردم و از لای در نگاه کردم که توی حال و پذیرایی نباشه. دست مهیار رو گرفتم و از حموم انداختمش بیرون. –زود باش برو تا ندیدتت. –کتایون رفت تو اتاقش. بذار ادامش بدیم. –حرف نزن برو فقط. از دست این بچه ها وضعیته داریم؟
کارمون شرکت مثل قبل پیش میره. همون وضعیت همون روابط همون شرایط مزخرف. توی این مدت مریم خیلی کمکم کرد. البته س هم واقعا پشتیبانم بود. البته هنوزم با س همون چالش ها و درگیری ها رو دارم. وای چه دهنی ازم سرویس شد تا اون قضیه وکیل رو حلش کنم و کاری کنم که دیگه فراموشش کنه. با این حال هنوزم یه جاهایی تیکه هاشو میندازه. منو مریم هنوز بعضی وقتا رابطمون رو داریم. البته با فاصله زمانی زیاد. توی این مدت دو مرتبه که اونم به شدت دفعات اول نبوده اما ارتباطمون خیلی نزدیکه. هیچ وقت فکر نمیکردم انقدر از همجنس خودم لذت ببرم و بتونم یه رابطه عاشقانه و احساسی شدید با یه دختر داشته باشم. مریم هم توی زندگیش چالش زیاد داره. حال پدرش رو به وخامته و اصرار به اینکه آرزوی دیدن ازدواج تنها دخترش رو داره. یه اتفاق خوبی که برای مریم افتاد این بود که خواهر زاده مفت خور و بیخود کربلایی بیخیال مریم شده و یکی از طیف خودشون رو پیدا کرده. بدبخت اون دختر. به هر حال خیلی اتفاق خوش آیندی بود. مخصوصاً مریم که انگار یه باری از روی شونه هاش برداشته شده. بعد از ظهری متوجه شدم مریم انگار توی حال خودش نیست. یه حالت پریشونی داره. نمیتونست تمرکز کنه. –مریم چی شده؟ چرا امروز اینجوری هستی؟ -ها!؟ -میگم چرا امروز انقدر پریشونی؟ -نه چیزی نیست خوبم. –راستشو بگو. مشخصه فکرت اینجا نیست. موضوع پدرته؟ -نه یه چیز دیگست. –چی؟ -پویانفر ازم خواستگاری کرد. –چی!؟ -آره. امروز صبح بهم گفت. حسام پویانفر. مدیریت جدید اداره کل بازاریابی و قراردادهای تجاری. سمتی که من ردش کرده بودم. یه جوون سی و دو سه ساله. قد بلند و بشدت خوش چهره و خوش تیپ. موها و ته ریشش روشنه و چشمای سبز روشنی داره. خیلی با وقار و متینه و جوریه که دل هر دختری رو میبره. تن و لحن صداش جوریه که وقتی حرف میزنه کاملا مجذوبش میشی. برعکس س خیلی با شخصیته و با پرستیژ. نیاز به گفتن نیست که ژن خوبه اما از نوع بدرد بخورش. تازگی از انگلیس برگشته. مدرک دکترای اقتصادش رو از همونجا گرفته. تقریبا دو ماه پیش اومد. اون موقع من درگیر مسایل خانوادگی بودم و اونطور که باید باهاش برخورد نداشتم. فکر نمیکنم از مریم یهویی توی یه نگاه خوشش اومده باشه اما چرا من تا حالا نفهمیدم؟ -خب تو چی گفتی؟ -هنوز هیچی. –میخوای چکار کنی؟ هیچی نگفت. مشخصه فکرش درگیرشه. یه آدم حسابی با موقعیت عالی پیدا شده که اگر از خیلی از دخترای حتی از مریم با شرایط بهتر خواستگاری میکرد درجا بله رو میگرفت. اما داستان مریم فرق میکنه. هنوزم توی گذشتش مونده. نمیتونه به راحتی عشق قدیمش رو فراموش کنه. از طرفی مساله پدرش هم هست. –تو ازش خوشت میاد درسته؟ بازم هیچی نگفت. –باید هم بیاد. چرا که نه. همه چیز تمومه. اتفاقا خیلی هم به هم میاید. –اما کتایون نمیتونم. –ببین مریم. من میتونم درک کنم که هنوز نتونستی از اون خاطرات بگذری اما ببین عزیزم تو نباید بیشتر از این خودتو اذیت کنی. –کتایون اصلا راحت نیست. -می دونم. بهتر از هرکس دیگه ای. این همه سال گذشته منم هنوز نتونستم کسی رو جای منصور به عنوان مرد زندگیم قبول کنم. اما فرق منو تو اینه که من درگیری های دیگه ای هم دارم که نمیتونم خیلی راحت با یه بله یا خیر تعیین تکلیف کنم. تصمیمش کاملا به من نیست. اما قضیه تو فرق میکنه مریم. تو بلاخره باید یه جا گذشته رو ول کنی و راجبه آیندت تصمیم بگیری. با صدای آروم و لرزون جوری که نشون از بغض میداد گفت من قسم خوردم کتایون. نمیتونم به راحتی ازش بگذرم. باور کن نمیتونم. –مریم از خواهش میکنم بیشتر فکر کن. خدا بیامرزه. مطمعنم علی هم راضی نیست که تو بخاطرش کل زندگیتو وقفش کنی. صورتشو نوازش کردم. –مریم جونم خودتو اذیت نکن. من خیلی دوست دارم خوشحالیتو ببینم.
وقتی برگشتم خونه دیدم کسی نیست. اول نگران شدم. مهدیس کجا رفته؟ به مهیار زنگ زدم. –الو سلام کجایی؟ -سلام بیرون با بچه ها. –مهدیس با توئه؟ -نه چطور؟ -خونه نیست. –اون که از خونه بیرون نمیره. –نمیدونم. دارم نگران میشم. صدای افتادن یه چیزی از داخل حموم اومد. –فکر کنم حموم باشه. شب دیر نیای. خدافظ. –خدافظ. صدای دیگه ای امثل دوش آب یا چیز دیگه از حموم نمیومد. یه لحظه ترس برم داشت نکنه باز دیوونه بازی در آورده باشه و بخواد یه بلایی سر خودش بیاره. خواستم در بزنم که یه صدای ناله ضعیفی رو میشنیدم. بعد از اون اتفاقاتی که افتاد مهدیس نسبت به قفل شدن در واکنش عصبی تندی نشون میداد. اوایل که حتی در رو نمیبست. حتی در دستشویی رو. میترسید. الان هیچ دری رو قفل نمیکنه. باز خوبه ماها هرجا بخوایم بریم در میزنیم. یه لحظه بدجوری حس فضولی درونم شدت گرفت که ببینم چکار داره میکنه؟ به آرومی دستگیره در رو سمت خودم کشیدم و لای در رو باز کردم. همونطور که حدس میزدم در قفل نبود. مهدیس توی وان حموم دراز کشیده بود. چشماش بسته بود و دستش پایین بدندش تند تند تکون میخورد. بله داشت خود ارضایی میکرد. واسم عجیب بود. نمیدونم این اولین باره یا قبلا هم توی این مدت انجامش داده اما چیزی که مطمعن بودم این بود که زمان زیادی نیست که همچین کاری میکنه. شراره گفته بود یکی از راه هایی که بفهمیم درمان هاش جواب داده اینه که احساس نیاز جنسی بکنه. واقعا خوشحال کننده بود برام. شاید اولین مادری باشم که از دیدن خود ارضایی کردن بچم خوشحال میشم. یه آن به خودم اومدم دیدم داره نگاهم میکنه. اونم با خشم. سریع گفتم ببخشید و در رو بستم. وای چه گندی زدم. نباید اصلا به روش بیارم. از حموم اومد بیرون و بعد از خشک کردن موهاش اومد گفت مامان حالا من در رو قفل نمیکنم ولی خیلی زشته که دزدکی نگاه کنیا. –ببخشید عزیزم. میدونم کار احمقانه ای کردم. نمیدونم چرا اصلا اینکار رو کردم. مهدیس؟ دوست داری بریم بیرون یه گشتی بزنیم؟ -کجا بریم؟ -چه میدونم. بریم خرید یا بریم بگردیم. –نه حوصلشو ندارم. –عزیزم اینکه نمیشه همش خونه بمونی. پاشو حاضر شو بریم. تو این دو ماهه سر جمع ده مرتبه از خونه بیرون نرفتی. اونم همش دکتر بوده. –مامان واقعا حس و حالشو ندارم. خواهشا اصرار نکن. –باشه. به آرومی بوسیدمش. –چیه؟ چرا انقدر خوشحالی؟ -بخاطر تو عزیزم. اینکه میبینم انقدر حالت بهتره واقعا خوشحالم میکنه. رفت اتاقش و منم رفتم به شراره زنگ بزنم. –الو شراره خوبی؟ -سلام خانم چطوری؟ -مرسی. بگو چی شده. –چی شده؟ -اومدم خونه فهمیدم مهدیس توی حموم داره خود ارضایی میکنه. –خب؟ -خب!؟ این معنیش این نیست که ممکنه بهتر شده باشه؟ اخه خودت گفتی اگر میل جنسیش برگرده میتونه یه نشونه بهبودی باشه. –آره ولی نه اینکه جق بزنه. خود ارضایی عموماً بخاطر میل جنسی نیست. بعضی وقتا یه راه حل موقتی واسه فرار از مشکلات زندگیه. –یعنی بهتر نشده؟ -من اینو نگفتم اما میگم دلیل قطعی بهتر شدن حالش نیست. باید مشخص بشه که با چه تصویر ذهنی داشته خود ارضایی میکرده. بعضی وقتا کسی که خود ارضایی میکنه هیچ تصویر خاصی توی ذهنش نداره و فقط از روی عادت انجامش میده. –هی که اینطور پس. –نگران نباش اونجوری که من دیدمش مطمعنم درمانش خیلی خوب پیشرفته. –شراره چکار کنم از خونه بیاد بیرون؟ هرکاری میکنم میگه نمیخوام دوست ندارم. نمیخوام هم زیاد بهش اصرار کنم که فکر کنه تحت فشارش گذاشتم. اما از آخرین باری که رفتیم پیش روانپزشک اصلا پاشو از در بیرون نذاشته. –خونه الان تنها جاییه که احساس امنیت توش میکنه. باید جوری بشه که احساس کنه این حس امنیت بخاطر تو مهیاره نه فقط خونه. –مرسی عزیزم. چه خبرا دیگه؟ -هیچی سلامتی. تو هم که بی معرفتی یه سر به من نمیزنی. –من که میام پیشت. –آره هر دفعه میای پنج دقیقه میمونی بعد انگار دنبالت کردن بدو بدو در میری. انگار میخوام چکارت کنم. –مشخصه میخوای چکارم کنی. –مگه بده؟ -خیلی دیوونه ای شراره. میدونی که اصلا توی موقعیتش نیستم. خودت چرا دیگه به ما سر نمیزنی؟ -چند وقته مشغول بودم. –آها. خانم مشغول بوده. حالا مشغول چی بودی؟ -اینجوری که تو با کنایه میگی لابد منظورت مشغول سکسه. نه گلم یه همایش بین المللی بود توی این هفته که منم یکی از سخنران هاش بودم. واقعه خستم کرد. –آها پس تو هم کار سخت میکنی و انقدر به من میگی خودتو الکی درگیر کردی. –تو که واقعا خودتو الکی درگیر کردی. نمیدونم چی میخوای از اون شرکت؟ -مهیار هم میگه بیا بیرون اما خب یهویی که نمیشه. –به هر حال یه برنامه بذار ببینیم همو. اگر نشد توی همین هفته بهت سر میزنم. –باشه عزیزم. خدافظ. -خدافظ

با احترام
من همجنسباز نیستم
درخواست ندید
     
#74 | Posted: 26 Jun 2018 20:10
قسمت هفتاد و یکم : جایگزین
صدای چی بود؟ تازه داشت خوابم میبرد که با یه صدای عجیب از خواب بلند شدم. سر صدا از بیرون میومد. از پنجره بیرون رو نگاه کردم. کامیون حمل مصالح ساختمانی زده به تیر چراغ برق. کی این ساختمون روبرویی تموم میشه آخه؟ هر شب همین بساطه. سر صداشون دیگه عاصیم کرده. پنجره رو بستم. ساعت چنده؟ چه فرقی میکنه. نصف شبه دیگه حتما. دوباره سعی کردم بخوابم. ویییززز. پشه های لعنتی. دارم بدخواب میشم. هی میچرخیدم از اینور به اونور. لابد باز مهیار رفته تو بالکن سیگار بکشه و پشه بند رو نبسته. خونه پر پشه شده. لحاف رو میکشم روی سرم از گرما خفه میشم. نکشم پشه نمیذاره بخوابه. چقدر هم گرمه امشب. از اتاق اومدم بیرون و کولر رو روشن کردم. آدم گرمایی نیستم. یعنی نه زیاد گرماییم نه زیاد سرمایی ولی خب به نسبت سرمایی ترم. ولی امشب واقعا گرمه. چراغ اتاق مهیار مثل هر شب روشنه و آقا همون سبک مسخره زندگی شب زنده داریشو ادامه میده. به فکرم افتاده بود اگر بایکی دوست بشه شاید بتونه وضعیتش تغییر بده. اما خب مگه میشه به این راحتی جداش کرد از ما. از طرفی دختره از اون زرنگ های هفت خط باشه این دیوونه میخواد کل پولشو خرج اون کنه. به فکرم زد ببینم مهدیس چکار میکنه؟ در اتاقش بسته بود. چراغ اتاقش هم خاموش. درهای خونه ما قسمت پایینش نزدیک دو سانت از سطح زمین ارتفاع داره و بخاطر این مشخص میشه اگر چراغ روشن یا خاموش باشه. به ارومی در رو باز کردم. هدفون توی گوشش بود و خوابیده بود. آی پدش هم روی شکمش. خواستم روش رو بکشم که متوجه شدم شلوار پاش نیست. نور خیلی کم بود اما به نظرم اومد شرتش خیس شده. کنجکاویم گل کرد که ببینم چکار میکرده. اروم ای پدش رو برداشتم. قبلا رمزش رو دیده بودم. هدفونش رو جدا کردم و اومدم بیرون. آی پدش رو باز کردم. چیز خاصی توش نیست. شاید داشته فیلم پورن نگاه میکرده. اما توی تاریخچه مرورگرش هم چیزی خاصی نبود. تلگرام و واتس اپش و اسکایپ رو هم چک کردم نکنه با کسی چت میکرده. نه هیچ چیز خاصی نبود. دلم راضی نمیشه که چیزی نبوده باشه. مهدیس حتما یه چیزی دیده که تحریک شده. آهان گالری. بازش کردم. فقط یه فیلم توش بود. خواستم بازش کنم که در اتاق مهیار باز شد. خودمو پشت اپن آشپزخونه قایم کردم که بره. اصلا حوصله پیله کردنشو ندارم. رفت دستشویی. منم از فرصت استفاده کردم و رفتم توی اتاقم. فیلم رو باز کردم. زمانش حدود 20 دقیقه بود. انگار یه دورهمیه دخترونست. سه چهار دختر توی فیلم بودن که قیافشون رو یادم نمیومد دیده باشم. یکی از اون دخترا میگفت سارینا وایسا مهدیس هم بیاد. یهو حس نفرت قدیمی دوباره زنده شد. آشغال کثافت. مثل اینکه داشت فیلم میگرفت. توی فیلم مهدیس اومد تو اتاق. روی میز جلشون کلی خورده ریز خوراکی بود. دست هر کدومشون هم یه شیشه آب جو. فکر کنم ترکیه بوده. چون مهدیس هنوز خالکوبی نداشت. میزدم جلو که بفهم مهدیس با چیه این انقدر تحریک شده. قسمتی باز شده مهدیس تو راه روی هتل داشت راه میرفت و سارینا هم داشت ازش فیلم میگرفت. مهدیس یه شلوارک تنگ پاش بود که قشنگ حجم کونشو نشون میداد. با هم اومدن توی اتاق. –سارینا بسه خوردی منو قطعش کنه دیگه. –نه میخوام امشب رو ثبت کنم. تازه آزاد شدیم. –آره بابا زنیکه نکبت فضول. مشخص بود که راجبه شراره حرف میزنند. مهدیس تاپشو در آورد و سوتینش رو هم باز کرد. –سارینا تو نمیای عزیزم؟ -نه میخوام اول دیوونم کنی. مهدیس شلوارکش رو هم در آورد و بدون اینکه شورت پاش باشه کاملا لخت رفت روی تخت. سارینا هی قربون صدقش میرفت و میگفت جونم. مهدیس دمر خوابید روی تخت و باسنشو داد بالا و کم کم زانوهاشو تکیه گاه کرد و حالت داگی شد. کس و کونش کاملا مشخص بود و سارینا روش زوم کرده بود. اولین بار بود که این قسمت های بدنشو میدیدم. انصافا بدنش اون موقع خیلی خوب بود اما یه سوال. مهدیس با دیدن بدن خودش تحریک شده؟ مگه میشه؟ یکم بعد مهدیس گوشی رو از سارینا گرفت و چهره مثل کفتارش توی فیلم اومد. زدم جلو. انقدر تنفر دارم ازش که حتی نمیخوام ریختشو ببینم. آخر های فیلم هم روی هم خوابیدن و بقیش مشخص بود چیه. عصبی شده بودم. چرا مهدیس؟ چرا هنوز به اون لعنتی فکر میکنی؟ مگر اون آشغال همه این بلاها رو سرت نیاورد؟ چرا وجود منحوسش از زندگیم پاک نمیشه. الان یه ماه از حکم 18 سالش گذشته ولی نمیتونم آروم بشینم. کاش یکاری میکردم بمیره. یاد حرف های شراره افتادم. رابطه مهدیس و سارینا بیشتر از دوستی معمولی بود و مهدیس بهش وابستگی داشت. هنوزم داره.
-آخه چرا هنوز مهدیس به این کفتار فکر میکنه؟ -بهت که گفته بودم رابطشون دوستی معمولی نبود و بهش احساس داشته. –بعد اون بلاهایی که سر مهدیس آورد مگه میشه مهدیس بهش هنوز حسی داشته باشه؟ شراره من واقعا دیگه نمیکشم. نمیتونم تحمل کنم. –هنوز این راه ادامه داره. نباید کم بیاری. سارینا واسه مهدیس خیلی بیشتر از هر کس دیگه ای بود و انگار هنوزم هست. من توی صحبت هایی که با مهدیس داشتم کاملا متوجه این قضیه شده بودم. اما مهدیس در عین حال که خیلی ازش متنفره هنوزم عاشقشه. –عاشقشه؟ مگه آدم میتونه عاشق همجنس خودش بشه. اونم یه همچین آدم لجنی؟ -بله و شدت علاقش از جنس مخالف هم کمتر نیست که حتی ممکنه بخاطر گرایش جنسی به همجنس میتونه بیشتر بشه. راست میگفت. خود من علاقه زیادی به مریم داشتم. نمیتونم کتمانش کنم. –تقصیر خودشه. هر دفعه عاشق آدم های عوضی که تو زندگیش میان میشه. –حتی مهیار؟ -شراره!؟ منظورت چی بود از این حرف؟ -منظوری نداشتم عزیزم. –اصلا خوشم نیومد از حرفت. درسته رابطشون کاملا اشتباه بود اما حق نداری به مهیار بگی عوضی. –واقعا رابطشون اشتباه بود؟ از این نوع حرف زدنش که توام با ابرو بالا انداختن و لبخند پیروز مندانست متنفرم. –بله اشتباه بود. هنوزم میگم. میدونم میخوای چه چیزی بگی. منم اشتباه کردم. بدم اشتباه کردم و میخوام جبرانش کنم. دیگه هم نمیخوام راحبش حرف بزنم. –کتایون عزیزم عصبانی نشو. –اصلا شراره میخوای به چی برسی که هر دفعه یه جوری قضیه منو مهیار رو پیش میکشی؟ -خب میدونی. برام خیلی هیجان آوره. تو اصلا راجبش حرف نمیزنی. –نمیخوام هم حرف بزنم. گفتم که من اشتباه کردم و دارم درستش میکنم. بلند شدم که برم. –کجا؟ -میخوای هی سوالای چرت و پرت بپرسی و برینی تو اعصابم. میرم خونه. –اه کتایون. چرا اینجوری میکنی تو؟ نشد دو دقیقه باهم دیگه مثل آدم حرف بزنیم. هر دفعه در میری. –حرف زدن راجبه سکس من مثل آدمه؟ اصلا چیه این قضیه برات جذابه؟ تو که همه جور سکسی داشتی. با خنده گفت خب متاسفانه پسر نداشتم که باهاش سکس کنم. دیگه واقعا حوصلم رو سر برد. با عصبانیت بلند شدم برم بیرون که دستمو گرفت و گفت بشین. چشم دیگه هیچی نمیگم. –یه بار دیگه راجبش تیکه بندازی و مسخره بازی در بیاری دیگه نه من نه تو. –اوکی گلم. –شراره حالا چکار کنم؟ -از دل برود آنکه از دیده رود. –یعنی چی؟ -مهدیس باید عاشق یکی دیگه بشه. –از خونه بیرون نمیره. چجوری کسیو ببینه که عاشقش بشه؟ اونوقت کی؟ -نمیدونم ترجیهاً همجنس خودش. کسی که به همون اندازه ازش لذت ببره و عاشقش بشه. –یعنی حتما باید مهدیس لزبین باشه تا فکر اون حیوون از سرش بره؟ تو هم با این مشاوره های مسخرت. بدبخت اونایی که میان پیشت. همرو منحرف میکنی. بهش برخورد. حقش بود. تا این باشه دیگه هی راجبه منو مهیار تیکه نندازه. –اگر فکر میکنی مشاوره هام مسخرست برو پیش یه روان شناس درست حسابی. –اوه چه بهش برخورد خانم. آره مسخرست اما خب جواب داده. اما شراره واقعا این یکی رو نمیدونم چجوری بگم. مطمعنی جواب میده؟ نمیشه یه پسر باشه که عاشق اون بشه؟ -تو اگر ماشین داشته باشی و از دستش بدی در صورتی که خیلی بهش نیاز داشته باشی میری مثلا خونه میخری که نیازت بر طرف بشه؟ -چه ربطی داره؟ -کاملاً هم مرتبطه. تو دلت بخواد یا نخواد. بدت بیاد یا نیاد مهدیس حس جنسی زیادی به یه همجنس داره. –نمیدونم. شاید حق با تو باشه. گفتم که از خونه بیرون نمیره. هیچ کسی رو هم نمیبینه. –خب شاید یکی که همیشه تو خونه پیشش باشه بتونه آدم مورد نظر ما بشه. –کسی خونه ما نمیاد. با همون لبخند و ابروی بالا انداخته بهم نگاه میکرد. –منظورت منم!؟ -مگه زن دیگه ای خونتون هست؟ -فکرشم نکن. همین یه کارم مونده بود. –عزیزم بخاطر مهدیس. تو از هر نظر بهترین گزینه ای. –دیوونه ای بخدا. آخه چجوری میتونم با دخترم سکس کنم؟ -ببین نمیخوام تیکه بندازم و صحبتش رو باز پیش بکشم که ناراحت بشی. اما خب تو حتی تصور اینکه بخوای با مهیار سکس کنی رو هم نمیتونستی حتی یه لحظه به ذهنت بیاری. –شراره مطمعنی اینجوری جواب میده؟ یعنی برم خونه باهاش سکس کنم؟ -این کار رو بکنی که نه تنها جواب نمیده بلکه میتونه یجوری وضعیت رو بدتر کنه که باز یه شکاف بزرگ توی ارتباطتتون بندازه. بلند شد اومد سمتم دستم رو گرفت و به آرومی پشت سرم نجوا میکرد -باید آمادش کنی. روش کار کنی. مجذوب خودت کنیش. مطمعنم که میتونی. همونطوری که منو تونستی. مشخص بود میخوام منو شهوتی کنه. یجورایی نیاز داشتم که یکی شهوتیم کنه و ارضام کنه. اما واسه شراره کمترین آمادگیش رو داشتم. پشت گردنم رو بوسید و بو کرد. نفس های داغش به پشت گردنم میخورد و داشت تحریکم میکرد. با دستاش شکمم رو نوازش میکرد. کم کم داشتم خودم رو براش آماده میکردم. به آرومی پشتم نشست و شلواراسکینی که پوشیده بودم رو به همراه شورتم تا زیر باسن کشید پایین. بلند نفس کشید و گفت هممممم. رون ها و دو طرف کونم رو میبوسید روی چاک کونم رو میلیسید. زبون داغش منو داشت دیوونه میکرد. به آرومی روی کاناپه توی حال خونش خم شدم. چاک کونم رو از هم باز کرد و گفت عزیزم. چقدر دلم برات تنگ شده بود ناناز کتایون. زبونشو از لای کسم به آرومی تا رو سوراخ کونم کشید. بلند ناله کردم توی همون حالت در حین لیسیدن و خوردن کسم شلوارمو در آورد و لباسای بالا تنه رو هم خودم در آوردم. برگشتم و نشستم روی کاناپه و پاهام رو کامل باز کردم. شراره کسمو با ولع خاصی میخورد. بقدری حرفه ای اینکار رو میکرد که خیلی سریع تونست ارضام کنه. آخیش. چند وقت بود اینجوری ارضا نشده بودم. موقع ارضا شدنم با لرزش شدید آب کسم فواره میزد. شراره بلند شد و لباساشو در آورد. روم خوابید و لباش رو گذاشت روی لبام. توی همون حال موبایلم زنگ خورد. شراره گفت جواب نده اما من گفتم نکنه خونه باشه. برداشتم. شماره اکبری بود. –خانم شریف خوبید؟ -مرسی شما خوبید؟ -خانم شریف کجایید؟ -جایی هستم. چطور آقای اکبری؟ اتفاقی افتاده؟ -صدای جیغ و داد از خونتون میاد. فکر کنم مشکلی واسه دخترتون پیش اومده. ای وای خدای من. –آقای اکبری سریع خودمو میرسونم. به سرعت لباسامو پوشیدم و حتی فرصت نشد با شراره خدافظی کنم. یعنی چی شده؟

با احترام
من همجنسباز نیستم
درخواست ندید
     
#75 | Posted: 28 Jun 2018 18:11
قسمت هفتاد و دوم: فضای بیرون
نمیدونم چطوری خودمو رسوندم خونه. از استرس و نگرانی داشتم خفه میشدم. دوبار نزدیک بود تصادف کنم و یه بار هم از چراغ قرمز رد شدم. فقط میخواستم زودتر برسم خونه. هرچی به خونه زنگ میزدم کسی جواب نمیداد. خط مهدیس هم که خیلی وقت بود خاموش بود. مهیار هم که معلوم نیست کدوم گوریه. دم خونه که رسیدم همونجوری ماشین رو وسط کوچه ول کردم و تا طبقه چهارم دم خونم پله ها رو دوییدم. صدای اکبری منو دید و سلام کرد. واینسادم حرف بزنم و فقط داشتم به سرعت میرفتم. دم خونه که رسیدم هنوز صدای جیغ مهدیس میومد. با پریشونی توی کیفم دنبال کلید خونه میگشتم. اه خدا نکنه یه چیزی برات اهمیت دار بشه. همون لحظه گم و گور میشه. کیفمو خالی کردم کف زمین و دنبال کلید گشتم. پیداش کردم. در رو باز کردم. صدای مهدیس از اتاقکی میومد که ازش به عنوان انباری استفاده میکردیم. قفل درش غلق داشت و مغزیش هرز شده بود و با از داخل به سختی باز میشد. سریع در رو باز کردم. طفلکی مهدیس. کل صورتش خیس شده بود و عین چی داشت گریه میکرد. تموم بدنش میلرزید. سریع بقلش کردم. –عزیزم نترس. مامانی پیشته. قربونت بشم. –مامان چرا تنهام گذاشتی؟ در روم قفل شده بود. داشتم میمردم. –الهی فدات شم. قصه نخور. من پیشتم. بعد کلی ناز و نوازش آرومتر شد. صداش گرفته بود انقدری که جیغ زده بود. براش آب قند درست کردم که آروم بشه. یکمی بهتر شد. چند دقیقه بعد در خونه رو زدند. رفتم دم در. اکبری بود. –جانم آقای اکبری. –خانم شریف شرمنده. ماشینتون بد جا گذاشته بودید. سوئیچ هم روش بود. –آخ ببخشید آقای اکبری. الان میام جابجا میکنم. –با اجازتون من آوردمش توی پارکینگ. بفرمایید اینم سوئیچ. دختر خانم حالشون خوبه؟ -آره. قفل انباری خراب بود. توی اونجا گیر کرده بود. شما چجوری متوجه شدید؟ -خانم حسینی زنگ زد گفت. توی دلم گفتم ای نکبت. حتما کلی غر زده و گفته بیا ببین چشونه. –حتما کلی هم غر غر کرد باز. –دیگه میشناسیشون. –در هر صورت ممنونم آقای اکبری که خبر دادید. –خواهش میکنم. با اجازه شما. وسائلمو از جلوی در جمع کردم. گوشیم یه جور خورده بود زمین که گلسش شکسته بود. ای بابا. اومدم توی خونه. مهدیس روی مبل نشسته بود و پاهاشو توی بقلش گرفته بود. –خوبی عزیزم؟ با سر جواب داد. نشستم کنارش. –مهدیس جان عزیز دلم. من همیشه سعی میکنم پیشت باشم. اینجا هم خونه توئه. نباید از چیزی وحشت کنی. اصلا چرا رفتی اونجا؟ -حوصلم سر رفته بود. –عزیزم. مگه یادت رفته که قفل در انباری از داخل خرابه و سخت باز میشه. به داداشت گفتم چند بار که یکی رو بیاره درستش کنه. –مامان. –جانم؟ -میخوام برم از اینجا. –کجا میخوای بری؟ -نمیتونم اینجوری باشم. واسه تو هم فقط مشکل درست میکنم. –مهدیس. اینجوری تورو خدا حرف نزن. ناراحت میشم. دیگه هیچی نگفت ولی مشخص بود که خودشم از این وضعیت ناراحته. شراره زنگ زد. نمیخواستم جلوی مهدیس باهاش حرف بزنم. واسه همین اومدم توی اتاقم. –الو کتایون. خوبی؟ چی شده بود؟ -آره ممنون. هیچی توی انباری گیر کرده بود. در روش بسته شده بود. نمیتونست بیاد بیرون. –الان حالش چطوره؟ -خوبه خداروشکر. –خداروشکر. خیلی نگران شدم. –من داشتم سکته میکردم. نمیدونی چجوری تا اینجا اومدم. –چرا رفته بود اون تو؟ -میگفت حوصلم سر رفته بود. شراره. میگه نمیخوام بیشتر از این سربارت باشم. بذار از هم جدا باشیم. –تو چی گفتی؟ -گفتم اینجا خونته. منم مامانتم. تو سربارم نیستی عزیزم. –آفرین. باید این دلگرمه رو همش بهش بدی که تحت هر شرایط کنارشی. –مرسی شراره. راستی ببخشید اونجوری مجبور شدم بیام. –نمی بخشمت. –چرا؟ -یه سکس داغ بهم بدهکاری. –آخه شراره. –همین که گفتم. تازه طلبم ازت بیشتر از ایناست. –باشه حالا. چشم اومدم پیشت جبران میکنم. –قول میدی؟ -باید قول بدم حتما؟ -بله. تو هر دفعه میپیچونی. –باشه. قول میدم. –قول میدی که چی؟ -قول میدم بهت حال بدم. –نه نشد. درست بگو. –از دست تو. قول میدم باهات سکس کنم. خندید. –مرسی عزیزم. –کاری نداری؟ -اگر میتونی یه برنامه بچین با مهدیس بریم بیرون. –نمیاد من که از خدامه. –یجوری بیارش دیگه. –حالا اگه شد باشه. در حین مکالمه من با شراره مهیار میومد پشت خطم. –شراره مهیار پشت خطمه. بعدا بهت زنگ میزنم. –باشه فعلا. –قربونت عزیزم. –سلام مامان کاری داشتی زنگ زدی؟ -معلومه کجایی؟ -چطور؟ -مهدیس توی خونه تو انباری گیر کرده بود. چند بار بهت گفتم یکی رو بیار این قفل در صاحب مرده رو درست کنه. –خوبه حالا؟ -آره ولی اگر نمیفهمیدم معلوم نبود چه بلایی سر خودش میاورد. مهیار تو که شرایط مهدیس رو میدونی. لطفا یکم رعایت کن. –خب چکار کنم؟ چشم حتما یکی رو میارم فردا قفل در رو درست کنه. –کجایی حالا؟ با امیر علی و مامانش اینا اومدیم بام تهران. –خوبه. خوش بگذره. –چیه؟ ناراحت شدی؟ -نه ولی کاش توهم یکم با خانوادت وقت میگذروندی. –من که میخوام تو نمیخوای. –دیوونه نه اونجوری. باشه. سلام برسون. صدای محمد رضا از پشت تلفن میومد که میگفت بگو بیان خب. دور همی خوش میگذره. بعد گوشی رو از مهیار گرفت. –سلام خاله. –سلام امیر علی جان. خوبی؟ -مرسی خاله. من با مامانم و مهیار اومدیم بام تهران. شما هم بیاید. –مرسی عزیز. فکر نکنم بتونم بیام. –چرا خاله؟ -عزیزم یکم گرفتاری دارم. –گرفتاری که همیشه هست. بیاید دیگه. مامانمم هست. تنها نیستید. –حالا ببینم چی میشه. –منتظرتونما. –گفتم که بذار ببینم چی میشه. خدافظ.
از اتاق اومدم بیرون. مهدیس هنوز همونجوری روی مبل نشسته بود. بهش گفتم خانم خانما چرا کز کردی اون گوشه؟ پاشو قربونت برم. دستاشو گرفتم و سمت خودم کشیدم. اول یکم مقاومت کرد اما من زورم بیشتر بود و محکم تر کشیدمش. چون پاهاش رو توی شکمش جمع کرده بود تعادل نداشت و از روی مبل افتاد زمین. –آخ ببخشید عزیزم. با نارحتی بلند شد و گفت مامان چی کار میکنی؟ خندم گرفته بود. –قربونت برم تقصیر خودت بود. کی اینجوری میشینه روی مبل آخه. پاشو عزیزم صورتتو بشور. بوسیدمش. رفت دستشویی و در رو کامل باز گذاشت و نشست دستشویی کرد. نمیشد بهش خورده گرفت. این شرایط هم موقتیه. یهو به ذهنم اومد یجور دیگه مجبورش کنم بیاد بیرون از خونه. الانم فرصت خوبیه. از دستشویی که اومد بیرون گفتم مهدیس من میخوام برم جایی. با نگرانی پرسید کجا؟ -میخوام یکی رو ببینم. تو میای یا هستی خونه؟ با من من گفت آخه داره شب میشه. میخوای منو خونه تنها بذاری. –میتونی با من بیای. –مامان میشه نری؟ -نه عزیزم. باید برم. سعی میکردم با تحکیم و در عین حال بیخیال حرف بزنم که زیاد حس نکنه هرچی بگه همونه. با ناراحتی گفت مهیار کجاست؟ کی میاد؟ -جایی که میرم مهیار هم هست. –یعنی من باید تنها بمونم؟ -باید نداره. تو هم میتونی بیای. –مامان واقعا نمیتونم. –عزیزم میل خودته. میتونی تنها بمونی خونه. معلوم نیست کی بیام. خیلی مشخص بود که امکان نداره مهدیس رو توی این وضعیت تنها بذارم. اما میخواستم ببینم واکنشش چیه اگر تحت فشار بذارمش. یجورایی حس میکردم خودشو داره لوس میکنه. البته توی بعضی موارد. مثل بیرون اومدن از خونه. گفتم من میرم حاضر بشم. اگر میای زود لباس بپوش آماده شو. رفتم توی اتاق و آماده شدم. وقتی برگشتم رفتم توی اتاقش روی تختش نشسته بود. –چرا حاضر نشدی؟ -من نمیام. –شب تنها میمونی؟ -دیگه داری میری بیرون. مهیار هم که نیست. –مهدیس پاشو حاضر شو بریم. بزور بلندش کردم. در کمدشو باز کردم. –کدومو میپوشی؟ -مامان. –هیچی نگو امشب باهام میای بیرون. –بخدا نمیتونم. –قسم نخور الکی. من پیشتم نترس. به هر زوری بود آمادش کردم. با بی میلی گفت خب کجا میخوای بریم؟ -میریم یه جای خوب. خوش میگذره. بعد گفتم اینجوری میخوای بیای؟ -چه جوری؟ دستشو گرفتم و بردم توی اتاقم. نشوندمش پشت میز آرایش. –دختر من باید خوشگل باشه همیشه. یه کمی آرایشش کردم. –ببین چقدر بهتر شد. خودشو توی آینه که دید لبحند کوچیکی زد. پیشونیش رو بوسیدم. خب بریم عزیزم. اومدم دم در. گفت مامان میشه نریم؟ -دیگه حاضر شدیم مهدیس. بهونه نیار الکی. از فاصله دم در خونه تا توی ماشین دستم توی دستش بود. سوار ماشین شدیم. مهدیس گفت ماشین من کو پس؟ -یادت نیست عزیزم. چند روز پیش بردیمش تعمیر گاه. –هنوز درست نشده؟ -چرا شده. پریروزی زنگ زدن گفتن بیاید ببردش. ولی اصلا وقت نکردم برم. این مهیار هم که گواهی نامه نداره. میترسم یه کاری دستمون بده. نشستیم توی ماشین. –هنوزم میخوای بفروشیش؟ -آره. نمیخوامش دیگه. –حتما یه بهترشو میخوای بگیری. بهتر. اون دیگه بدجور صدمه دیده بود. –نه دیگه ماشین نمیخوام. من که قرار نیست جایی برم. همش خونم. –در هر صورت ماشینتو میارم خونه. خودت تصمیم بگیر چکارش میکنی. بعد اون تصادف ماشین مهدیس دو ماه توی پارکینگ با حکم دادسرا توقیف بود تا قضیه پرونده مشخص بشه. بعد اعلام حکم قاضی تونستیم درش بیاریم. خونه مهدیس هم که هنوز همونجا مونده. یا خودش باید بره دنبال کاراش یا وکالت بده به من یا مهیار که واسه فروشش اقدام کنیم. وقت نکردم برم سر بزنم ببینم مشکلی پیش نیومده باشه. بعد اون تصادف هم ماشین خودمو بردم تعمیر کردم. مهیار هرچقدر اصرار کرد که بفروشم برات نذاشتم. کل هزینه های تعمیرشم خودم دادم. هزینه تعمیرش خیلی زیاد شد. تقریبا نصف پول زانتیام رو خرج تعمیرش کردم اما غرورم اجازه نمیداد از مهیار پولشو بگیرم. به مهیار زنگ زدم و گفتم ما داریم میام. –یعنی با مهدیس؟ -آره. خوشحالی توی لحن صداش مشخص بود.
تو ساعت اوج ترافیک بودیم. اما از اینکه با مهدیس بودم خیلی خوشحال بودم. شاید اولین باری بود که از بودن توی ترافیک لذت میبردم. مهدیس اولش یجور حس اضطراب داشت اما رفته رفته آروم شده بود. بیشتر زمانی که با هم بودیم دستمو گرفته بود. توی اتوبان چمران پچیدم توی خروجی ولنجک. یه لحظه دستمو محکم فشار داد. حس کردم دستش داره عرق میکنه و ریتم نفس کشیدنش تغییر کرده. –مهدیس چیزی شده؟ -مامان چرا داریم میریم سمت اونجا؟ -کجا؟ -سمت خونه من. یه لحظه تازه یادم افتاد که مسیر بام از اونجا میگذره. خونه ای که مهدیس گرفته بود بالای ولنجک نزدیک بام تهران بود. طبیعتا از همون منطقه باید رد میشدیم تا به بام برسیم. سریع گفتم عزیزم اونجا نمیریم. میخواستم از ترافیک بیام بیرون میون بر زدم. از اولین کوچه سریع برگشتم توی خیابون اصلی و دم یه سوپر مارکت نگه داشتم. گفتم من تشنمه. میخوام آب بگیرم. تو چیزی نمیخوای؟ سرشو تکون داد که یعنی نه. از ماشین پیاده شدم و به مهیار زنگ زدم. –سلام مامان کجایید پس؟ -مهیار ما اونجا نمیایم. –چرا؟ همین که اومدم تو ولنجک مهدیس حالش بد شد. فکر کنم حضور نزدیک اون خونه بهش شوک عصبی وارد کنه. –ای بابا. خب کجا میرید؟ -نمیدونم. –صبر کن من به محمد رضا و مامانش بگم بیایم سمت شما با هم بریم یه طرفی. –باشه فقط زود خبر بده. رفتم از سوپر مارکت یه بطری آب و یه بسته پاستیل گرفتم. مهدیس دیوونه پاستیل بود. برگشتم توی ماشین. –چرا حرکت نمیکنی مامان؟ -منتظر وایمیسیم تا مهیار و دوستش برسند. –کدوم دوستش؟ -امیر علی. میشناسی؟ -همون دوستش که زمان دبیرستان خونه ما میومد؟ –آره. مامانشم همراهشونه. یه سورپرایز برات دارم عزیزم. –چی؟ بسته پاستیل رو در آوردم. سورپرایز عزیزم. –وای مامان مرسی. –قربونت برم. خواهش میکنم.
بلاخره بعد حدود نیم ساعت اومدند. یادمه قبلا مامان امیر علی رو جند دقعه دیده بودم. البته اونقدر رفت و آمد نداشتیم. با هم سلام و علیک کردیم. فکر کنم 47 48 یا نهایت 50 سالش میشد. اما خوب مونده بود. مانتو بلند مشکی پوشیده بود و روسریشو مثل خانم های محجبه که بعضی وقت ها بدون چادر بیرون میان سر کرده بود. اسمش نرگس بود. ازش خواستم که بیاد توی ماشین ما بشینه. امیر علی و مهیار هم که پایه این موضوع. میخواستن راحت باشن و حرف ها و شوخی های پسرونشون رو راحت بکنند. به مهدیس اشاره کردم برو عقب بشین. توی راه یکم حرف زدیم. میدونستم که پدر امیر علی فوت شده و نرگس دو سال بعد از مرگ شوهرش دوباره ازدواج کرده. شوهرش یه شرکت دارو سازی داره و یه دختر هم از ازدواج قبلیش داره که خارج از ایران زندگی میکنه. –همسرتون چطوره؟ -خوبه. رفته مسافرت خارج از کشور. –حتما بخاطر کارش زیاد میره مسافرت. –شما از کجا میدونی؟ -بلاخره شرایط کارم ایجاد میکنه این چیزا رو بفهمم. –کارتون چیه؟ -مدیر قراردادها و پروژه های هلدینگ کشتی رانی ... هستم. –آفرین. چقدر خوبه که تنهایی هم به بچه ها میرسی هم توی کارت موفقی. توی دلم گفتم آره خیلی به بچه ها میرسم. –دیگه زندگیم رو اینجوری تعریف کردم. مهدیس عقب نشسته بود و به بیرون نگاه میکرد. نرگس بهش گفت دخترم تو از خودت تعریف کن. دانشجویی؟ تا اومد حرف بزنه گفتم آره. دارو سازی میخونه. نمیخواستم بگه یوقت دانشگاه رو ول کردم. البته هنوز میتونست دوباره برگرده. اما باید میخواست. هنوز یه ماه کمتر فرصت بود که روش کار کنم و راضیش کنم برگرده دانشگاه. –عه چه خوب. پس رشتت با کار همسر من مرتبطه. اگر دوست داشتی واسه کار میتونم بگم بیای پیشش. توی دلم گفتم فکر کردی نیازی داره به کار شوهرت؟ اراده کنه یجا کل شرکت شوهرتو میخوره. بلاخره رسیدیم. رفتیم یکی از رستوران های بالای درکه. فکر کنم قبلا یه بار اومده بودم اینجا. پسرها هی شوخی میکردند و میخندیدند. مهدیس هم کم کم داشت یخش آب میشد و باهاشون میگفت و میخندید. خیلی احساس خوبی از این موضوع داشتم. بعد وقت مصیبت کم کم داشت زندگی روی قشنگشو دوباره نشون میداد بهمون. یک مقداری صحبت کردیم و شام خوردیم و موقع خدافظی شد. منو نرگس هم تونسته بودیم باهم خیلی خوب هم صحبت بشیم. اولش به نظرم اومد از اون آدم هایی که به بقیه از بالا نگاه میکنه و خیلی خودشو میگیره. اما کم کم متوجه قضاوت اشتباهم شدم. فقط یکمی دیر جوش بود. موقع رفتن ازم شمارمو گرفت و گفت میخواد باهام در ارتباط باشه. منم قبول کردم و دادم.
توی راه برگشت مهدیس یه لبخند قشنگی روی صورتش بود و به بیرون نگاه میکرد. صندلی عقب نشسته بود. از توی آینه همش بهش نگاه میکردم و هض میکردم. چقدر خوبه این حال که عزیزترین کسانت پیشت باشند. کم کم متوجه شدم مهدیس خوابش برده. نزدیک های خونه بودیم. دست مهیار روی دستم حس کردم. به آرومی گفت کتایون بلاخره آوردیش بیرون از خونه. بهش با اشاره چشم و ابرو فهموندم نگو کتایون میشنوه. –نگران نباش خوابه خوابه. خوشحالی نه؟ -معلومه که آره خوشحالم. –خوبه منم خوشحالم.

با احترام
من همجنسباز نیستم
درخواست ندید
     
#76 | Posted: 1 Jul 2018 15:12
قسمت هفتاد و سوم: رفع اثر
اون شب خیلی خوب بود. روحیه مهدیس از اون شب به بعد بهتر شده بود و این موضوع کاملا توی رفتارش و صحبت هاش نشون میداد. ولی همش احساس میکردم دلتنگی میکنه. مثل کسی که چند وقته از عشقش جدا شده باشه. خب میدونستم دلتنگ کیه. اما نمیدونستم باید چکار کنم؟ نزدیک شدن به مهدیس اونجوری که شراره میگه واقعا برام راحت نیست. شرم و حیایی که بینمون هست مانعم میشه. آخه اونقدر راحت نبودیم هیچوقت باهم. مهدیس خیلی به ندرت شاید یک یا دوبار بدن منو دیده باشه و منم همینطور. از طرفی دلم نمیخواد طوری باشه که احساس کنه بخاطر اون میخوام انقدر بهش نزدیک بشم. بلاخره اینجور رابطه ها احساس هر دو طرف رو نیاز داره. به هرحال دنبال راهی هستم که حالشو خوب کنم. اما چجوری نمیدونم.
تا قبل امروز چند باری توی جلسات و یا تلفنی با پویانفر حرف زده بودم اما امروز اولین بار از زمانی که اومده به شرکت بود که باهم یه جلسه دونفره داشتیم. لعنتی چقدر خوبه. تن صداش قشنگ آدم رو اغوا میکنه. مثل مدل های خارجی میمونه. این مریم واقعا خله ها. آخه مگه میشه همچین کسی جواب مثبت نداد. البته اگر فقط بخوایم ظاهر رو در نظر بگیریم. بحدی متشخص و با کمال برخورد میکرد که واقعا آدم شرمنده میشه. تسلطش روی موضوعات کاری خیلی زیاده. مثل یه استاد دانشگاه تموم تئوری ها و استراتژی های بازاریابی رو مسلطه. تنها چیزی که حضورش اینجا توی مخ آدمه اینه که همچین کسی باید زیر نظری یه احمقی مثل س کار کنه. خاک تو سر مسئولین این مملکت که همه چیز شده رابطه. چقدر آدم بدرد بخور بخواطر نداشتن رابطه با مدارک و سابقه بالا نتونستن به سمت خوبی برسند و یا از ایران رفتند یا توی کارهای جزئی دارند حروم میشند. فقط چندتا توی همین شرکت داشتیم. پویانفر با همون لحن صدای قشنگش و نگاه نافذش بهم گفت گزارش قرارداد مجموعه [...] مطالعه کردم. تبریک میگم. واقعا هوشمندانه و حرفه ای قضیه رو مدیریت کردید. –دیگه جناب کاری بود که باید برای نجات مجموعه انجام میشد. –شنیدم که بعد از اون بهتون پیشنهاد مدیریت این بخش رو دادند و شما رد کردید. واقعا حیف بود شخصی با توانمندی شما توی همچین سمتی نباشه. –شما لطف داری آقای پویانفر. خب من مشغله بیرون شرکت و زندگی شخصی هم هست که روی کارم تاثیر گذاره. واسه همین صلاح ندونستم که خودمو بیشتر از این مشغول کنم. همینطور راجب مباحث مختلف کاری بحث کردیم ولی واقعا سخت بود با وجود اون بتونم روی حرفاش تمرکز کنم. –خانم شریف شما چقدر از خانم ستاری شناخت دارید؟ به نظرم اومد که تمام صحبت های راجب کار و تعارف تیکه پاره کردن هاش الکی بوده و بیشتر میخواسته در مورد مریم بپرسه. البته خب قطعا تحقیقاتش رو تا الان انجام داده و به نتیجه رسیده و صرفاً این مکالمه میتونه آخرین صحبت برای اطمینان خاطر باشه. –چطور جناب پویانفر؟ از نظر کاری به جرات میتونم بگم منظبط ترین و بهترین شخصیه که تاحالا باهاش کار کردم. بشدت پیگیر و مسئولیت پذیره و هیچ حاشیه ای هم نداره. من بشخصه هیچ مشکلی تا الان ندیدم ازش. –خب اینو که همه میدونند. بیشتر راجب روحیات و رفتارشون میخواستم صحبت کنید. یه لبخند معنی داری تحویلش دادم و گفتم چطور آقای پویانفر؟ فکر نمیکنم روحیات آدم ها بجز مسئولیت پذیری و کار گروهی که در موردش بهتون گفتم بقیش زیاد به کار مربوط باشه. بلاخره هرکسی یجوریه دیگه. تکیه داد و گفت بله. یکم مکث کرد و گفت به نظر میرسه شما از همه به خانم ستاری نزدیک ترهستید. البته اینطوری که میگن. –خب من با همه نفرات زیر مجموعم سعی میکنم تعامل و دوستی داشته باشم. حالا با یکی مثل خانم ستاری بواسطه جلسات زیادی که باهاش داشتم فرصت صحبتمون بیشتر بوده. –عجیبه -چی آقای پویانفر؟ -فکر میکردم خیلی باهم دوستید. –منظورتون رو نمیفهمم. –فراموشش کنید. یه صحبت دوستانه بود فقط. دل رو زدم به دریا و گفتم بیشتر شبیه یه تحقیق بود. اونم از نوع خصوصی به یه منظور خاص مثل ازدواج. –پس گفته بهتون. –بله. –خب حالا که قضیه روشن شد میشه واضح توضیح بدید؟ راستش میتونستم خیلی چیزا بهش بگم. حتی خصوصی ترین رازهای مریم رو اما همه اونا راز بودن پیش من. ولی خب فکر نکنم هیچکسی به اندازه من به مریم نزدیک بوده باشه. گفتم بپرسید. همون موقع تلفنش زنگ خورد و گفتند باید یه جلسه خیلی فوری بره. –ببخشید خانم شریف. من باید برم. ممنون از وقتی که گذاشتید. اگر ممکنه من بعدا مزاحمتون بشم و ادامه صحبتمون رو داشته باشیم. –خواهش میکنم آقای پویانفر حتما. –در ضمن از اینکه متوجه هستید که این مکالمه نباید درز پیدا کنه ازتون متشکرم. –بله کامل متوجهم. نگران نباشید. خانم ستاری چیزی نمیفهمه.
وقتی اومدم پایین رفتم دم اتاق مریم. با لبخند چند لحظه نگاهش کردم. مثل همیشه سرش توی مانیتور بود و مشغول کار. بعد چند ثانیه متوجه شد دارم نگاهش میکنم. –ببخشید متوجه نشدم که اومدی. –راحت باش عزیزم. –چیزی شده؟ -چطور؟ -یکم مشکوک میزنی. اومدم توی اتاق و در رو بستم. نشستم روی صندلی کنار میزش. –مریم چه خبرا؟ -سلامتی. کارای ممیزی شرکت های جدید کلی وقتمو گرفته. –کارو ولش کن. خودت چه خبر؟ -هیچی. –با پویانفر چکار کردی؟ به نتیجه رسیدی؟ کارشو متوقف کرد و چرخید سمتم. –نمیدونم. توی بد دو راهی گیر کردم. –سخت نگیر ازدواج چیزی نیست که بخوای با منطق فقط واردش بشی. بعضی وقتا باید چشتو ببندی و واردش بشی. البته نمیگم بدون فکر اما خب سخت نگیر. –کتایون اصلا راحت نیست. من نمیتونم. –باز میگی نمیتونم. چرا نمیتونی؟ -بهش هیچ حسی ندارم. –عزیزم هیچکسی از همون اول نمیتونه به کسی حس داشته باشه. مگه تو به من حسی داشتی اول که اومدی اینجا؟ -تو فرق میکنی. –چرا؟ من که زنم. همجنستم. اینکه سخت تره. –نمیدونم. راستشو بگم یجورایی خود تو برام مشکل درست کردی. –من؟ -آره. بعد علی هیچ کسی منو اینطوری دوست نداشت. نمیتونم با کس دیگه شریکش کنم. خیلی حس بدی بود. اینکه بفهمی کارایی که از روی هوس با کسی کردی چه تاثیری روی زندگیش داره. –کتایون چی شد؟ خوبی؟ -آره. باید برم به کارام برسم. –کتایون ناراحت شدی؟ -چیزی نیست خوبم. یه بهانه ای آوردم و سریع از اتاقش اومدم بیرون. هرچند میتونست کامل ناراحتیم رو بفهمه. چکار کردم باخودم؟ خودم به جهنم. با این بدبخت چکار کردم؟ نمیتونم خودمو ببخشم اگر بخاطر من زندگیش تحت تاثیر قرار بگیره. باید هرکاری میتونم بکنم تا بهترین تصمیم رو بگیره.
امشب با شراره و بچه ها رفتیم بیرون. البته اصرار شراره بود. خودمم دوست داشتم. شراره اومد دنبالمون و با ماشین اون رفتیم. اول رفتیم سینما نهنگ عنبر 2 رو دیدیم. نسبت به قسمت قبلیش اونقدر بامزه نبود ولی باز قشنگ بود. یعنی در حد گذروندن دو ساعت وقت به خنده و شادی می ارزید. بعدشم بیرون یکم چرخیدیم و رفتیم شام. کلا شب خوبی بود. اما من هنوز فکرم درگیر مریم بود. شراره متوجه شده بود حوصله ندارم زیاد اما چون بچه ها همش پیشم بودند چیزی نپرسید. مهیار هم یه بار گفت کتایون خوبی؟ چرا انقدر ساکتی؟ سعی میکردم خودمو خوشحال نشون بدم و باعث این نشم که بقیه فکر کنند مشکلی هست. بچه ها و شراره تموم مدت میگفتند و میخندیدند. الان که فکر میکنم انگار همه مدت اونجا نبودم. دیگه دیر وقت بود و میخواستیم برگردیم خونه. رسیدیم دم خونه و بچه ها پیاده شدند و خدافظی کردند. –خب شراره جون مرسی. شب خوبی بود. خیلی لطف کردی. –کجا؟ وایسا کارت دارم. به مهیار اشاره کردم برید بالا من میام. –چی شده؟ -تو چته؟ امشب اصلا با ما نبودی. –هیچی نیست. شاید بخاطر مهدیس. –دروغ نگو. تا دیروز از خودارضایی کردندش هم ذوق میکردی. حالا که وضعیتش رو به ثباته و حالش خیلی بهتر شده ناراحتی؟ راستشو بگو چی شده؟ -شراره الان اصلا حس و حال حرف زدن ندارم. خستم. بذار واسه بعد. –میشناسمت. اینجوری بری بخوابی تا چند روز درگیری فکری داری. بگو چی شده. –چقدر تو بد پیله ای آخه. –خب حرف بزن عزیز من. –تاحالا شده یه کاری رو شروع کنی و فکر کنی فقط عواقبش فقط پای خودته و واسه همون موقع هستش اما بعد بفهمی که افراد دیگه بیشتر از تو دچار مشکل شدند؟ -خودت فهمیدی چی گفتی؟ منظورتو نفهمیدم. –مثل چی بگم. مثل سکس هایی که تاحالا داشتی. با یکی سکس کنی و فکر کنی بعدش مشکلی پیش نمیاد. اما بعدش بفهمی کاری که کردی روی زندگی اون طرف و یا کسه دیگه تاثیر گذاشته. صورتش جدی شد. –چطور؟ بخاطر قضیه بارداریت از مهیاره؟ -نه دیوونه اون که تموم شد و رفت. دیگه هم کاری نکردیم. کلی گفتم. –خب من تا نفهمم دقیقاً چی بوده که نمیتونم بگم. ولی اگر نمیخوای راجبش صحبت کنی اصرار ندارم. آره. –خب چکار کردی؟ چجوری درستش کردی؟ -همیشه نمیشه همه چیزو درست کرد. بعضی وقتا اتفاقیه که میوفته. –شراره من نمیتونم مثل تو بیخیال باشم. آدم باید مسئولیت کارشو گردن بگیره. –منم نگفتم بیخیال باش. اما نمیتونی بعضی چیزا رو به حالت اولش برگردونی. مثل آدمی که یه چیزی رو تجربه کنه. چه خوب چه بد. دیگه بعد از اون توی طرز فکرش یا کلی یا خیلی جزئی تاثیر میذاره. یه وقتایی هم شرایط بدتر از اونی میشه که فکر کنی. مثلا فکر کن اگر یه مدت میگذشت بعد میفهمیدی از مهیار بارداری چیکار میکردی؟. -حالا حتما باید اون موضوع رو بگی؟ همون کاری که باید میکردم. سقطش میکردم. حتی یک درصد هم فکر نکن بخوام نگهش دارم. –همین رابطه ای که الان با مهیار داری. –داشتم دیگه ندارم. –فکر میکنی. بلاخره اتفاقیه که بینتون افتاده. تا واسه تو و مهیار جایگزین نیاد شما دوتا به هم حس دارید. –اصلا همین شراره. درست میگی. مهیار بهم حس داره. چجوری از سرش بندازم؟ -جایگزینی. یکی که به اندازه تو خیلی بیشتر بهش حس داشته باشه تا به چشمش نیای. –آخه نمیشه شراره. تو فکرم بود بتونم یکاری کنم با یکی دوست بشه اما بعضی وقتا انقدر احمقانه رفتار میکنه که واقعا میترسم. از طرفی نمیخواد. میدونم که حسش به من خیلی شدیده. انقدری که حتی به مهدیس هم دیگه حسی نداره. چجوری درستش کنم. با همون جنس نگاه تحقیر آمیزش بهم نگاه کرد و گفت خب اگر منظورت فقط مهیاره که کم کم درست میشه. سخت نگیر. مشخص بود که فهمیده منظورم مهیار نبود. گفتم برم بالا بعدا مفصل صحبت میکنیم. –باشه. بهم زنگ بزن. –بازم ممنونم. امشب خیلی خوش گذشت. –راستی تو به من بدهکاری ها. –حالا به وقتش تسویه میکنم باهات. –حداقل یه قسمتشو بده دلم خوش باشه بد حساب نیستی. لباشو بوسیدم. –همین. –بسه ته فعلا. شبت بخیر.
فکر میکردم بچه ها خوابیدند. خیلی دیر شده. ساعت از یک هم گذشته. در اتاق مهدیس باز بود. بدون اینکه در بزنم رفتم تو. داشت لباس عوض میکرد و فقط شورت و سوتین تنش بود. –آخ ببخشید عزیزم. نمیدونستم داری لباس عوض میکنی. –اشکال نداره مامان. راحت باش. مامان میشه یه خواهشی ازت کنم؟ -جونم عزیز دلم. -میتونی فردا زودتر بیای؟ -چرا مامان جون؟ کاری داری؟ -دوست داشتم بریم سرخاک بابا. دلم براش تنگ شده. خیلی وقته نرفتیم. فکر میکنم از قبل عید به اینور بچه ها دیگه نیومده بودند سر خاک باباشون. نمیدونم در عین حال که هم خوشحال بودم یه حس غمی داشتم. بغض با شادی همزمان. –چشم عزیزم. حتما. اصلا فردا نمیرم شرکت. صبح باهم میریم بهشت زهرا.

با احترام
من همجنسباز نیستم
درخواست ندید
     
#77 | Posted: 1 Jul 2018 15:26
hashar
سلام بقیه داستاو قسمتهای بعدی کجاست ؟
     
#78 | Posted: 1 Jul 2018 20:50
بهترین داستان وتنها داستانی که دارم دنبال میکنم آفرین
     
#79 | Posted: 2 Jul 2018 09:06
سلام من همه قسمتهای داستان رو دارم !اگر مایل هستید مابقی رو بزارم !؟؟؟؟؟
     
#80 | Posted: 2 Jul 2018 10:00
arshiasi6969
سلام‌ مرسی از اینکه پیگیر داستان منی و ازش خوشت اومده
ادمین بخش فقط کاموا ها رو حذف کرده و منت داستان هست

با احترام
من همجنسباز نیستم
درخواست ندید
     
صفحه  صفحه 8 از 30:  « پیشین  1  ...  7  8  9  ...  29  30  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / زندگی کتایون بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2018 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites