تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

بردگی برای زنم

صفحه  صفحه 5 از 9:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  پسین »  
#41 | Posted: 8 Jan 2018 14:30
قسمت سیزدهم
صبح بود که با سر و صدای پی پی بیدار شدم نیما ولی هنوز خوابیده بود دلم نیومد بیدارش کنم بدون اینکه شرت و سوتینم رو بپوشم همونجور لخت رفتم بیرون اتاق که دیدم سر و صدا از تو اشپزخونه میاد و پی پی مشغوله کارشه سریع صدا زدم
من:پی پی پی پی بدو دستشویی بدو
پی پی هم سریع از تو اشپزخونه چهار دست و پا مثل یه سگ سریع رفت داخل دستشویی و مثل همیشه دراز کشید کف دستشویی
من:افرین سگ خوبم میبینم خیلی سر حالی معلومه دیشب حسابی بهت خوش گذشته اره؟
پی پی:هاپ هاپ
تمام جیشم رو خالی کردم داخل دهنش و کسمم با زبونش پاک کردم
من:بینم صبحونه امادست؟
پی پی:هاپ هاپ
بدو برو میز رو مرتب کن الان میام بدو
پی پی هم بلند شد رفت بیرون منم رفتم جلو اینه یکم با موهام ور رفتم و مسواکم رو زدم بعدم رفتم سمت اشپزخونه میز صبحونه کاملتر از روزیای قبل چیده شده بود دیگه پی پی از هر نظر توجیه بود و کارشو بلد بود و دیگه نیاز به تذکراتم کم شده بود نشستم پشت میز و گفتم
من:بدو برو مستر نیما رو بیدارش کن بگو بیاد صبحونه سریع حیوون
اینو گفتم و مشغول خوردن صبحونم شدم چند دقیقه ای گذشت که دیدم نیما هم مثل من لخت اومد داخل اشپزخونه بلند شدم یه لب از همدیگه گرفتیم
نیما:چرا بیدار شدی بیدارم نکردی عزیزم؟
من:تو خواب ناز بودی دلم نیومد
نیما :صبحونتو بخور عزیزم من برم دسشتویی الان میام
منم که از هر فرصتی برای خورد کردن پی پی بدست میومد استقبال میکردم سریع گفتم
وایسا عزیزم .پی پی مگه نبینی مستر نیما دستشویی دارن سریع داخل دستشویی بدو
پی پی که از حرفم ماتش برده بود با داد من به خودش اومد و سریع رفت سمت دستشویی خلاصه صبحونمون رو خوردیم و نیما هم لباساشو پوشید و برای کارهای بانکی و ارزیش رفت بیرون منم کارهای خونه رو سپردم به پی پی و یه شرت و سوتین پوشیدم و رفتم پیش نیکی در زدم که دیدم پاپی در رو باز کرد یه دست سر پاپی کشیدم
من:چطوری پاپی ؟خوبی حیوون؟اربابت کجاست؟
پاپی با اشاره سر و پارس کردن بهم فهموند که برم داخل در رو بستم و رفتم تو که دیدم نیکی داره با لب تابش کار میکنه
من:سلام نیکی جانم
نیکی هم تا منو دید لب تاب رو کنار گذاشت و اومد سمت من و بغلم کرد
نیکی:سلام گلم خوبی عزیزم؟بیا بشین پاپی شربت بیار
نشستیم روی مبل و گرم صحبت کردن شدیم و منم تمام اتفاقهای دیشب رو مو به مو براش تعریف کردم
نیکی:خیلیم خوب فکر نمیکردم پی پی انقدر زود با این قضیه کنار بیاد
من:اره منم اولش از مقاومتش یکم میترسیدم ولی الان حسابی رام شده
نیکی:به نظرم بلید بهش جایزه بدی واس این کارای چند وقته اخیرش تا یکم انگیزه پیدا کنه برای بعدا ولی نه اونقدری که از حد بگذره و پروش کنه به هیچ عنوان شکنجه و شلاق هر روزش رو به خاطر خوب کار کردن بهش نبخش باید بفهمه و بدونه که یه سگه و اگه بهش یه جایزه میدیم بهش لطف میکنیم متوجه شدی ؟
من:اره عزیزم حواسم هست برای همینم اومدم پیشت یه خواهشی دارم ازت
نیکی:هرچی باشه گلم بگو
من:میخواستم پاپی رو یه نیم ساعتی بهم قرضش بدی ببرمش بالا
نیکی که از این حرفم تا ته قضیه رو خونده بود یه لبخند کوچیکی زد و گفت
برای پی پی میخوای؟
من:اره اگه میشه
نیکی:مشکلی نیست پاپی دربست در اختیار شما
هردو زدیم زیر خنده منم بند قلاده پای رو گرفتم دستم و خداحافظی کردم رفتم سمت خونه راستش امروز صبح وقتی میز صبحونه و کارهای پی پی رو که بدون نقص بود دیدم تصمیم گرفتم بهش یه حالی بدم مخصوصا که یه ماه گذشته بود و اگه من اجازه میدادم میتونست خودشو خالی کنه در اپارتمان رو باز کردم و رفتم داخل که دیدم نیما داره تلویزیون تماشا میکنه
من:کی اومدی عزیزم
نیما:یه چند دقیقه ایی میشه گفتم لابد رفتی بیرون چطوری پاپی خوبی؟
پاپی :هاپ هاپ
نه رفته بودم پایین دنبال پاپی
نیما:سوپرایزه پی پی هستش؟
من که خندم گرفته بود با خنده گفتم اره دیگه دیدم یکم خودشو خالی کنه بد نیست کجاست حیوون؟
نیما :تو اتاقشه بزار منم بیام
با هم رفتیم سمت اتاق پی پی که دیدم بازم مثل همیشه داره با استخونش بازی میکنه تا منو نیما رو با پی پی دید خشکش زد
من:چیه؟ پی پی بازم پاپی رو دیدی مجسمه شدی؟ ببین پی پی یادته گفتم اگه سگه خوبی باشی اجازه میدم ماهی یه بار خودتو خالی کنی؟چون این ماه خیلی ازت راضی بودم پاپی رو اوردم کمکت کنه خودتو خالی کنی فقط یادت باشه این لطف همیشگی نیست از این به بعد علاوه بر اینکه من باید ازت راضی باشم مستر نیما هم باید ازت راضی باشه وگرنه خبری از خالی شدن نیست بجاش تنبیه ات چند برار میشه فهمیدی حیوون؟
پی پی که اون لحظه برای رسیدن به پاپی حضر بود دنیا رو زیر رو کنه سریع شرو کرد با اشتیاق و خوشحالی پارس کردن هاپ هاپ هاپ هاپ هاپ
من:بسته ببر صدارتو فقط گوش کن نزدیکیت باید درست مثل یه سگ باشه و هیچ جوره دیگه ایی نمیتونی کارتو انجام بدی درست مثل یه سگ هردوتون فقط چهار دستو پا همین فهمیدی؟
پی پی:هاپ هاپ
بیا قفل دولتو باز کنم سریع هم کارتو تموم کن ابتم بریز تو ظرف آبت یه قطرش بریزه زمین میکشمت
قفل دولشو باز کردم به پاپی دستور دادم یکم براش ساک بزنه دولش راست شه بدبخت
یه یک دقیقه ای که گذشت دستور دادم سریع کارشونو بکنن که دیدم پی پی سری با دست کمر پاپی رو گرفت و درست مثل یه سگ از پشت شروع کرد به تلمبه زدن خیلی سریع و حشری تلمبه میزد انگار اخرین سکسه عمرشه منو نیما هم تو بغل هم فقط میخندیدیم
من:سگ حشری من نگاه کن تا یه سگ ماده میبینه چجوری حشرش میزنه بالا بدو پی پی بدو وقت نداری
دو دقیقه نگذشت که دیدم پی پی دولشو کشید بیرون و با یه آه بلند تمام ابشو ریخت تو ظرف آبش فکر نمیکردم انقدر زود تمومش کنه من که داشتم از قهقه زدن میمردم با همون حالت خنده گفتم
سگ بدبخت فقط هیکل گنده کردی جون نداری پنج دقیقه تلمبه بزنی خاک تو سرت کنن
پی پی هم دیگه مثل یه جنازه نای حرف زدن نداشت اصلا
من:تشکر یادتون رفت حیوونا؟
پی پی و پاپی سریع اومدن زیر پاهای من و نیما که تو بغل هم بودیم شروع کردن به بوس کردن منو نیما هم مشغول لب بازی و عشق بازی بودیم بعد چن دقیقه
من:خیله خوب کافیه پی پی ظرف ابتو تا تهشو میخوری و لیس میزنی قشنگ تمیزش کن فهمید حیوون؟
پی پی:هاپ هاپ
پاپی تو هم بیا بریم ببرمت پایین تحویلت بدم
برگشتم و بند قلاده پاپی رو گرفتم دستم و حرکت کردیم سمت در که دیدم کیر نیما بازم از روی شرت حسابی باد کرده فهمیدم با دیدن سکس پی پی و پاپی حشری شده خلاصه پاپی رو بردم پایین پیش نیکی نیکی هم نذاشت تا داستان رو تعریف نکنم از پیشش برم نشستم یه ربعی داستان رو براش گفتم ا=و با هم یکم خندیدم بعدش خداحافظی کردم و رفتم سمت اپارتمان وارد خونه شدم دیدم نیما روی مبل نیست رفتم سمت اشپزخونه که صدای اه اوه از اتاق پی پی توجهم رو جلب کرد رفتم سمت اتاق که دیدم نیما پی پی رو گذاشته روی تخته چوبی مخصوص بازی با دیلدو و کیرشم تا ته کرده تو کون پی پی و داره تلمبه میزنه با دیدن این صحنه چنان زدم زیر خنده که نیما و پی پی زهر ترگ شدن از ترس
نیما:ببخشید عزیزم دیگه نمیتونستم تحمل کنم
من که هنوز خندهام قطع نشده بود با همون حس گفتم
اشکالی نداره عزیزم راحت باش پی پی کلا در اختیاره تو هستش بعد خودمو کنترل کردم و رفتم جلوی صورت پی پی ایستادم به خاطر خم شدنش صورتس دقیقا روبه روی کسم بود نشستم و یه چندتا چک ابدار و خیلی محکم کوبوندم تو صورتش
من:خوشت میاد پی پی؟دوست داری مستر نیما اینجوری بکنتت؟
پی پی هم با اشاره سر و پارس کردن هرچی من میگفتم تایید میکرد و نیما هم با این حرفهای من بیشتر حشری میشد و محکمتر تلمبه میزد
منم از فرصت استفاده کردم و شلاقه پر گونم که به جای پر از نوارهای چرمی استفاده شده بود رو گرفتم و رفتم جلوی پی پی ایستادم شرتمو کشیدم پایین و کسمو چسبوندم به دهنش
من:بخورش حیوون لیسش بزن کسمو سریعتر
همزمان هم با شلاق به پشت کمرش میزدم نیما هم با این حرکات من بیشتر و محکمتر کارشو ادامه میداد
یه نیم ساعتی گذشت پشت پی پی از شلاق هام حساب قرمز شده بود که نیما با یه اه گفتن تموم ابشو خالی کرد تو کون پی پی منم شرتمو کشیدم بالا و رفتم پشت پی پی که دیدم تموم اب نیما از کونش سرازیر شده و داره میریزه
نیما:من میرم یه دوش بگیرم عزیزم
من :پی پی سریع این کثافت کاریاتو تمیز کن یه قطره ابم رو زمین نمونه لیسشون میزنی
ظرف ابشم نگاه کردم تمیزه تمیز بود بدون اینکه چیزی بگم شلاق رو انداختم زمین و رفتم سمت تلفن که از بیرون یه ناهار سفارش بدم
     
#42 | Posted: 12 Jan 2018 01:26
بذار دیگه ماهی یه بار چه خبرته چه کاری میکنی که دیر میذاری تاجری اخه

برترین مدیران تاریخ زنان هستند
     
#43 | Posted: 13 Jan 2018 14:13
قسمت چهاردهم
زنگ زدم به رستوران سر کوچه و دوتا غذا یرای خودمون سفارش دادم یه ده دقیقه ایی منتظر شدم که دیدم نه نیما هنوز از حموم اومده نه خبری از پیک غذا هست حسابی هم به خاطر شربت هایی که خونه نیکی خورده بودم جیشم گرفته بود تصمیم گرفتم تا اومدن نیما و رسیدن غذا غذای پی پی رو بهش بدم مخصوصا که الان جیشم داشتم رفتم سمت کابینت بسته غذاشو گرفتم که دیدم هیچی توش نیست خیلی تعجب کردم اخه دیشب که بهش غذا دادم یه مقدار غذا تو پاکت مونده بود که گذاشتم تو کابینت برای ناهارش خیلی عصبانی شدم مطمئن بودم پی پی بدون اجازه من رفته سمت غذاش پاکت رو گرفتم و با یه حالت عصبی طوری که کارد میزدی خونم در نمیومد رفتم سمت اتاق پی پی وارد اتاق شدم که دیدم پی پی مشغول لیس زدن اب کیر نیما از روی زمینه و متوجه حضور من نشد سریع رفتم جلو و اونقدر عصبی بودم با همون بوت های پاشنه بلندم یه لگد محکم زدم تو صورت پی پی طوری که یه نیم متری پرت شد عقب و خون از دماغش سرازیر شد نشتم جلو روش و پاکت غذا رو نشونش دادم و با حالت عصبی و داد گفتم
این چیه ها؟این چرا توش چیزی نیست؟مگه دیشب نصفشو بهت ندادم الان چرا خالیه هان؟
مگه با تو نیستم حیوون؟چرا لالی؟
پی پی که بدبخت از درد دماغ و خونریزیش تعجب کرده بود وقتی عصبانیت منو دید تو همون حالت سریع رفت سمت پاهای من و شروع کرد به بوسیدن منم سریع خودمو کشیدم عقب و گفتم
برو گمشو عقب حیوون کفشامو خونی کردی میگم چرا پاکت غذات خالیه؟جواب میدی یا همینجا جوری شکنجه ات بدم ارزوی مردن کنی
پی پی هم با ترس و لکنت زبون شروع کرد به صحبت کردن
ببخشید بانوی من از وقتی که غذای منو کم کردید شبها گرسنه ام میشه دیشب یه مقدار گرسنه ام شد شما هم خواب بودید مجبور شدم بدون اجازه شما برم یه مقدار غذا بخورم ببخشیدم بانو غلط کردم
راست میگفت بیچاره چند وقتی بود از غذاش کم کرده بودم و به جاش یه مقدار از استخون غذا که یه کم گوشت بهش چسبیده بود بهش میدادم برای خوردن چون یه مقدار چاق شده بود و من اصلا خوشم نمیومد از هیکلش
من با همون حالت عصبانی و با فریاد:مگه بهت استخون نمیدادم؟غذاتو کم کردم؟اره چون یه حیوون حال بهم زن شدی هیکلت بیشتر شده شبیه خرس تا یه سگ خونگی
تو نمیخوای درست شی پی پی نه؟حالا انقدر پرو شدی که بدون اجازه من میری سمت غذا؟ مگه نمیدونی برای هر چیزی باید ازم اجازه بگیری؟درستت میکنم چنان بلایی سرت میارم اون سرش ناپیدا حالا گمشو بلند شو بلند شو حیوون
حتی نذاشتم بره صورت خونیش رو بشوره چون خون دماغش بند اومده بود ولی صورتش و کف اتاق پر خون شده بود با همون حالت بردمش سمت چوبی که به حالت ایکس درست کرده بودم و دست و پاهاشو با دستبند محکم بستم طوری که نتونه تکون بخوره پاهاش رو هم از هم باز شده بود و دولش که بعد سکس با پاپی بهش قفل نزده بودم اویزون شده بود باید جوری تنبیهش میکردم که دیگه فکر همچین کارهایی به سرش نزنه
دسبند ها رو بستم رفتم برم شلاق چرمیم رو بگیرم که دیدم زنگ خونه به صدا در اومد فهمیدم که ناهار رو اوردن
من:صدات در نمیاد حیوون تا من برگردم
رفتم بیرون در اتاقم از پشت قفل کردم سریع یه مانتو و روسری پوشیدم و رفتم ناهار رو گرفتمم و حساب کردم اومدم گذاشتمش رو میز لباسمو در اوردم رفتم دستشوییم رو کردم و برگشتم که دیدم نیما با چمدونش و کت شلوار تنش از اتاق اومد بیرون
من:وا کی از حمام در اومدی ؟کجا میری نیما جان؟خبری شده؟
نیما چمدون رو گذاشت کنار میز ناهار خوری و اومد نشست پشت میز
نیما:میگم بهت عزیزم بیا اول نهارمونو بخوریم بهت میگم
مشغول خوردن نهارمون شدیم که نیما برگشت گفت
باید زودتر بهت میگفتم نازی جان ولی یدفعه ایی شد بیرون که بودم یکی از بچه ها زنگ زد بهم گفت برای مغازه مشکلی پیش اومده برای همین مجبور شدم برای امشب بلیط بگیرم
من که انتظار نداشتم نیما انقدر زود برگرده خاج از کشور گفتم
خوب بلیطت برای شب نیست مگه پس چرا الان چمدونتو بستی؟
نیما:درسته ولی امشب یکی از دوستانم هم بلیط گرفته قراره با هم بریم الانم دارم میرم پیشش یه حایی کار داریم بعدم با هم میریم
خلاصه یه نیم ساعت چهل دقیقه ایی ناهار خوردن و گپ و گفتمون طول کشید بعدم با نیما روبوسی کردم و خداحافظی کرد بعد رفتن نیما یه لیوان اب خوردم و با همون حالت عصبی رفتم سمت اتاق پی پی واقعا هم خیلی ناراحت و عصبی بودم از کارش از سرپیچی و نافرمانی خیلی عصبانی میشدم قفل در رو باز کردم رفتم داخل اتاق که دیدم پی پی همونجوری با صورت خونی بسته شده به تخته رفتم و شلاق چرمیم رو گرفتم
من:پدرت رو در میارم حیوون با هر ضربه من ببخشید و غلط کردم یادت نره
شلاق رو گرفتم دستم و رفتم روبه روش ایستادم و یه ضربه محکم زدم به دولش که چون پاهاش باز بود اویزون شده بود چنان دادی زد و لرزید که نتونست جز داد کلمه ایی به زبون بیاره
رفتم جلو و فکشو با دستم گرفتم و داد زدم
من:مگه نگفتم ببخشید و غلط کردم یادت نره ها؟تو چرا انقدر زبون نفهمی اخه؟
پی پی بدبخت که از شدت درد داشت گریه میکرد و التماس میکرد اولین بار بود که گریه پی پی رو میدیدم
من: خفه شو حییون خفه تا نگی غلط کردم ولت نمیکنم
پی پی با همون حالت التماس و گریه:غلط کردم بانو غلط کردم گوه خوردم
من:نه اینجوری نه با هر ضربه من میگی ببخشید و غلط کردم
بعدش یه تف بزرگ انداختم تو صورتش و اومدم عقب و دوباره رو به روش ایستادم و شروع کردم پشت سرم هم با شلاق به دول پی پی زدن پی پی هم با هر ضربه گریه و التماسش بیشتر میشد ولی به هر طریقی بود غلط کردم و ببخشید بانو از زبونش نمی افتاد نمیدونم چقدر زدمش ولی اونقدری بود که حسابی مثل یه ورزشکار عرق ازم میریخت ضربه اخر رو که زدم رفتم جلو و دیدم دولش مثل یه گل پژمرده جمع شده و یه مقداری هم روش زخم و خونی شده دولشو گرفتم دستم و محکم فشار دادم
من:درست شدی حیوون؟یا بازم میخوای هان؟
پی پی:نه بانو هرچی شما بگید غلط کردم بدون اجازه شما دیگه نفسم نمیکشم
من:درستشم همینه ولی من شک دارم تو درست شده باشی حیوون هنوز باهات کار دارم
رفتم سمت میزم که وسایلم روش چیده بودم شلاقم رو گذاشتم سر جاش و چوبم رو گرفتم و رفتم جلوی پی پی و یه مقدار چوبم رو با دوتا دستم خم کردم که پی پی با دیدن چوب زد زیر التماسو گریه
من:اها چیه؟ ترسیدی اره؟تقصیره خودته خودت باعث همه این کارهایی اگه مثل یه سگ درست رفتار کنی هیچوقت این بلاها سرت نمیاد
رفتم از پشت با دست چپم تخماشو گرفتم تو مشتم و با دست راستم که چوب رو گرفته بودم محکم و تند تند و رگباری با چوبم میزدم به تخماش جوری که داد و التماسش تمام اتاق رو گرفته بود سریع بلند شدم و رفتم جلو صورتش یه تف انداختم تو صورتش و گفتم
من:ساکت میشی یا از دهن بند استفاده کنم؟نمیخوام صدای پارس کردنتو بشنوم فهمیدی؟
پی پی که دیگه فقط داشت گریه میکرد با همون حالت گفت
خیلی درد میاد بانوی من غلط کردم تو رو خدا بس کنید دیگه همچین غلط هایی نمیکنم
من که به شدت از کارش عصبی بودم و هنوز عصبانیتم نخوابیده بود گفتم
نخیر تو نمیتونی اون دهن گشادتو ببندی
رفتم دهن بند توپی رو گرفتم و بستم به دهنش و دوباره رفتم از پشت شروع کردم با چوب به تخماش ضربه زدن ی پنج دقیقه ایی محکم و پشت سر هم به تخماش ضربه زدم طوری که از بعد از متوقف کردن کارم و ول کردن تخماش از درد به خودش میلرزید تخماش هم کاملا قرمز شده بود و یکمی هم روش زخم شده بود چوبم رو گذاشتم روی میز و رفتم جلوش که دیدم چشماشو بسته و از درد داره گریه میکنه انقدر گریه کرده بود که یه مقدار از خون صورتشم هم شسته شده بود دهن بندشو باز کردم با دستم فکشو گرفتم و فشار دادم و با داد زدن گفتم
خوب بود حییون؟خوشت اومد؟بازم از این غلطها میکنی؟بازم بدون اجازه من میری سمت غذا؟
پی پی:نه بانوی من دیگه بدون اجازه شما نفسم نمیکشم ببخشید بانو
یه تف دیگه انداختم تو صورتش و بعد دست و پاشو باز کردم که افتاد روی زمین خودشو جمع کرد و با دست دولش گرفت یه یک دقیقه ایی همونجوری بالا سرش ایستادم تا یکم دردش براش اروم بشه بعد گفتم
من:تشکر یادت نره پی پی مگه نمیدونی بعد هر تنبیه باید ازم تشکر کنی بازم یادت رفت؟
پی پی که دیگه میدونست عواقب فراموشی و نافرمانی چیه سریع خودشو جمع کرد و چهار دست و پا شد و شروع کرد به بوسیدن بوت های پام
پی پی:ممنونم بانوی من ممنون که افتخار دادید و منو تنبیه کردید ممنون بانو
من:گوش کن پی پی این تازه تنبیه بدنیت بود تنبیه های دیگه ات هم مونده یک اینکه از این لحظه تا یک ماه خبری از جیش نیست نه برای خیس کردن غذات نه مستقیم توالت بودن
که یهو پی پی پرید وسط حرفم و گقت
خواهش میکنم بانوی من این کار رو نکنید منو از جواهرتون محروم نکنید هرچقدر دوست دارید تنبیه ام کنید بانو ولی جیش رو از من نگیرید خواهش میکنم
منم با این التماسش یکم خندم گرفته بود میدونستم نقطه ضعف بزرگش خوردن جیش هست سریع خندم رو خوردم و با حالت عصبی گفتم
کی گفت وسط حرفم پارس کنی حیوون هان؟تو چرا انقدر نفهمی اخه .
نخیر تازه میخواستم بکنمش دوماه دلم به حالت سوخت بدبخت اشغال
دوم هم اینکه میخواستم قفل دولتو به خاطر رفتار خوبت تو این یه ماه بعد سکس با پاپی دیگه برات نبندم گفتم شاید درست شده باشی ولی با این کارت تا اطلاع ثانوی اون قفل روی دولت میمونه میگیری میبندیش رو دولت نباشه دوباره تنبیه میشی اینبار بدتر از این سری
سوم اینکه جیره غذاییت هم از اونی که بود هم تا مدتی که روی فرم بیای و من خوشم بیاد کمتر میشه خیلی هیکل نافرم و بدی پیدا کردی پی پی قبلا هم بهت گفتم من از سگهای پشمالو و خپل بدم میاد متنفرم الانم تو داری زیادی خپل و تنبل میشی بخاطر اینکه تحرک نداری باید ورزش هم کنی حالا بهت میگم چجوری امروزم به خاطر اشتباهت ناهار خبری نیست سهم ناهارتو دیشب کوفت کردی الانم من میرم تو اتاقم حسابی خسته ام کردی حییون اتاق رو کفشو قشنگ تمیز میکنی این خونها رو پاک میکنی بعدم میز ناهار خوری و اشپزخونه رو مرتب میکنی بعدش میای دم در اتاقم صدام میکنی باهات کار دارم مفهوم شد؟
پی پی که انتظار نداشت دیگه ناهار رو ازش بگیرم دو تا پارس به نشونه فهمیدن کرد منم رفتم سمت اتاقم یه نیم ساعت چهل دقیقه ایی تو اتاق بودم و با گوشیم ور میرفتم که صدای پارس کردن پی پی از پشت در اومد فهمیدم که کاراش تموم شده بلند شدم رفتم در رو باز کردم دیدم پی پی با همون صورت خونی مثل یه سگ نشسته پشت در
من:سگ نفهم چرا نرفتی صورتتو بشوری؟
پی پی :هاپ هاپ
من:اجازه داری حرف بزنی
پی پی:خواستم ببینم شما اجازه میدید صورتمو تمیز کنم یا نه بانو؟
از اینکه میدیدم اینجوری ازم میترسه و برای همچین چیزی ازم اجازه میگیره احساس غرور خاصی میکردم
من:میبینی؟شما سگها فقط با تنبیه درست میشید تنبیه برای شما لازم و ضروریه مگه نه؟
پی پی:بله بانوی من هرچی شما بگید
زدم زیر خنده خیله خوب برو صورتتو بشور بیا جلو تردمیل
رفتم تردمیل رو روشن کردم سرعتشم تنظیم کردم که دیدم پی پی از تو دستشویی اومد بیرون و داره میاد سمت من
من:بدو پی پی بدو سگ خوب من
پی پی هم سرعتشو بیشتر کرد و اومد جلوی من یه دست رو ی سرش کشیدم گفتم
افرین حیوون افرین
من:ببین پی پی همونطور که گفتم تو داری چاق میشی و من از سگ چاق بدم میاد باید ورزش کنی از این به بعد ورزش روزانه با تردمیل هم داری که خودم بهت میگم چه موقع ایی هست الانم برو رو تردمیل و مثل یه حیوون خوب شروع کن دویدن همونطور چهار دست و پا بدو
پی پی هم مثل یه سگ چهار دست و پا رفت روی تردمیل و شروع کرد دویدن که بیچاره نمیتونست خودشو کنترل کن و چند باری افتاد روی تردمیل منم فقط میخندیدم خیلی با نمک بود صدای خندم خونه رو برداشته بود
من:بدو سگ خوب من تو میتونی بدو پسر
بعد چند باری زمین خوردن دیگه بلد شد چجوری بدوه یه یک ساعتی با همون حالت چهار دست و پا رو تردمیل دوندمش طوری که عرق از سر رو روش میریخت رو تردمیل
من:کافیه دیگه برای امروز عرق کردی خونه بوی گند بدن سگ گرفته گمشو سریع برو تو حموم بیام بشورمت گمشو حییون
تردمیل رو خاموش کردم و راه افتادم سمت حموم
     
#44 | Posted: 14 Jan 2018 16:10
دیگه داری کس شعر مینویسی. ننویس
     
#45 | Posted: 15 Jan 2018 14:19
عزیزان با توجه به نظر دوستان که انگار از ادامه داستان خوششون نیومده و باعث ناراحتی و ازارشون شده و اینکه من دوست ندارم داستانم باعث ناراحتی کسی بشه همینجا میگم که داستان رو ادامه نمیدم هرچند برای این داستان تا بیست قسمت هم ایده دارم و قرار بود شخصیت های دیگری هم به داستان اضافه کنم که باعث جذابیت داستان میشد صد در صد ولی ادامه دادن انگیزه میخواد من این داستان رو مینویسم که شما عزیزان لذت ببرید ولی مییبینم باعث ناراحتی عده ای شده و گفتم چون دوست ندارم کسی از نوشته هام ناراحت بشه همینجا تمومش میکنم و ادامه نمیدم ممنونم که تا همینجا هم همراهیم کردید
     
#46 | Posted: 15 Jan 2018 14:24
ادامه بده
     
#47 | Posted: 16 Jan 2018 01:41
ادامه بده.بلاخره هر داستان یا حتی فیلم سینمایی یا هرچیز دیگه ای هم منتقد داره و نویسنده نباید از نقد داستانش ناراحت بشه.همینطور که عده ای مخالف هستند متقابلا عده ای هم موافق هستند.ادامه بده من داستانتو دوس دارم
     
#48 | Posted: 16 Jan 2018 05:06
سلام معمولا پیام نمیزارم ولی کسایی که این حسو ندارن معمولی فقط برای یه جق زدن میخونن و معلومه خوششون نمیاد با بد ترین شکل واکنش نشون میدن ولی چیزی که تو مینویسی عالیه لطفا ادامه بده همیشه کسایی هستن که چرت بگن ولی خیلیا دنبال میکنن کارتو
     
#49 | Posted: 20 Jan 2018 11:31
داداش بنویس به چرت پرتا اینا توجه نکن
     
#50 | Posted: 22 Jan 2018 05:37
دوست عزیز این همه گفتن کجایی منتظریم شما به چیزتونم نیست بعد این همه تاخیر دو نفر اعتراض کردن همونو دیدی فقط؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

برترین مدیران تاریخ زنان هستند
     
صفحه  صفحه 5 از 9:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / بردگی برای زنم بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites