تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

بردگی برای زنم

صفحه  صفحه 7 از 9:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  پسین »  
#61 | Posted: 23 Jan 2018 17:00
ای بابا، هر کی میاد داستان بنویسه یه عده خوششون میاد و یه عده بدشون میاد.
جالبه داستان نویسا برای اونا که از داستان خوششون میاد ارزشی قائل نمیشن ولی برای اونا که دوست ندارن بیشتر ارزش قائل میشن و زود تعطیل می کنن و میرن.
اگر به کار خودت اطمینان داری تا آخرش برو. اگر نداری اصلا شروع نکن.

امضا ندارم. انگشت می زنم
     
#62 | Posted: 26 Jan 2018 21:47
In ghadr pm mizarim ta edame bedi
     
#63 | Posted: 26 Jan 2018 21:48
ادامه بده خوب بود
     
#64 | Posted: 28 Jan 2018 18:21
دوستان گلم ممنون بابت دلگرمیهاتون وقتی پیام هاتون رو خوندم واقعا دلم نیومد داستان رو ادامه ندم به احترام همه ی شما عزیزان هم شده چشم داستان رو ادامه میدم و قسمت جدید رو تو یکی دو روز اینده حتما میزارم بازم ممنون بابت پیام های دلگرم کنندتون
     
#65 | Posted: 29 Jan 2018 01:10
ایول .لایک داری.ادامه بده دمت گرم
     
#66 | Posted: 29 Jan 2018 04:14
Eyvaal edame bede
     
#67 | Posted: 29 Jan 2018 15:20
قسمت پانزدهم
خیلی گرمم شده بود قبل رفتن به حموم رفتم سر یخچال و یه لیوان اب خوردم رفتم سمت حموم که دیدم پی پی کنار در حموم چهار دست و پا ایستاده بود من که حسابی خسته بودم با عصبانیت داد زدم
چرا اینجا ایستادی حیوون؟چرا نرفتی وان رو اب کنی ؟اخه تو چرا انقدر نفهمی پی پی خسته شدم از دستت گمشو برو وان رو پر اب کن حیوون
پی پی هم سریع و از ترسش که مبادا دوباره تنبیه اش کنم سریع رفت تو حموم منم تو رختکن تنها شورت و سوتینی که تنم بود رودر اوردم و رفت داخل حموم پی پی بدبخت تا منو دید چشماش چهارتا شد ولی از ترسش سرشو انداخت پایین
من:چیه پی پی؟بازم حشری شدی؟ازاون نگاهها بدم میادا بعد هم مگه تازه سکس نکردی با پاپی؟چقدر حشری هستی تو حیوون یه مثقال دول داری انقدر حشری؟ دیگه نبینم اینجوری نگام کنیا وگرنه چشمتو از کاسه در میارم فهمیدی حیوون اشغال؟
پی پی که بعد از اون تنبیه ازم به شدت میترسید شروع کرد پارس کردن و بووسیدن پاهام
من:کافی برو زیر دوش اب بگیرم خودتو بشوری بدو
پی پی رو شستم و بهش گفتم بره تو اتاقم شورت و سوتینم رو بیاره خودمم حموم رو کرد و تازه از حموم اومدم بیرون که تلفن خونه زنگ خورد
پی پی بدو تلفن رو بیار تو اتاقم ببینم کیه بدو
رفتم تو اتاق و پی پی هم سریع تلفن رو اورد تلفن رو جواب دادم که دیدم مادرمه و قرار بود شام بیاد اینجا تلفن رو قطع کردم
پی پی که زیر پام نشسته بود تا تلفن رو بهش بدم ببره بزاره سر جاش تلفن رو بهش دادم و گفتم
ببین پی پی امشب مهمون داریم مادرم با سگش قراه بیان اینجا برو قشنگ خونه رو مرتب کن برای شام هم یه چیز خوب درست کن بدو حیوون وقت نداریم منم یکم میخوابم
پی پی که از جمله مادرم با سگش به شدت تعجب کرده بود مثل یه چوب خشکش زده بود سوال و کنجکاوی رو تو چشمش میخوندم
من:چرا خشکت زده حیوون مگه با تو نیستم برو گمشو دیگه
پی پی سریع خودشو جمع کرد و از اتاق رفت بیرون منم گرفتم رو تختم دراز کشیدم
نمیدونم چند ساعت خوابیدم از خواب بلند شدم ساعت رو نگاه کردم دیدم شش و نیم هستش هنوز ارایش نکرده بودم بلند شدم رفتم سمت دستشویی از اتاق رفتم بیرون که دیدم پی پی مشغول تمیز کردن پارکت های کف خونست بدون توجه بهش رفتم سمت دستشویی که دیدم پی پی چهار دست و پا خودش رسوند بهم
پی پی:هاپ هاپ
من:چیه حیوون؟بگو کلی کار دارم
پی پی:بانوی من خواهش میکنم بزارید توالتتون بشم خواهش سرورم
من که خندم گرفته بود با یه حالت تمسخر گفتم
تا حالا اینجا دید میزدی که من کی میرم دستشویی بیای التماس کنی؟گفتم نه تا یک ماه خبری از جیش نیست دفعه بعدی هم بگی میشه دوماه حالا هم برو گمشو سر کارت
خلاصه دستشویی رو رفتم و برگشتم سر میز ارایشم و شروع کردم به ارایش کردن ارایشم که تموم شد گوشیمو برداشتم و زنگ زدم به نیکی
من:سلام نیکی جان خوبی عزیزم؟
نیکی:سلام نازی جان تو خوبی
من:مرسی گلم میخواستم امشب شام دعوتت کنم خونه مادرمم هست حتما بیا منتظرم
نیکی:باشه خانم میام حتما
من:پس میبینمت خداحافظ
یه نگاه به ساعت کردم حدود هفت و نیم بود که زنگ در به صدا در اومد از اتاق رفتم بیرون که دیدم پی پی هول شده و بلند شده ونمیدونه چیکار کنه اخه مادرم تا حالا اینجوری ندیده بودش و کمی میترسید
من:چته حیوون کی گفت بلندشی رو دوتا پاهات ؟بشین بینم بشین
بند قلادشو گرفتم و با خودم کشیدمش سمت در که دیدم هرچی میکشم نشسته و تکون نمیخوره
من:چرا نمیای حیوون دلت تنبیه میخواد دوباره اشغال؟
پی پی:هاپ هاپ
من:نترس مادرم تمام قضیه منو تو رو میدونه چیزی واسه پنهان کردن نداریم
اینو که گفتم انگار یه سطل اب سرد ریخته باشی رو پی پی انتظار نداشت مادرخانمش از این نوع زندگیش اطلاع داشته باشه
بلاخره باهم حرکت کردیم و رفتیم سمت در در رو باز کردم که دیدم مادرو پدرم پشت در هستن
سلام و احوالپرسی کردیم
من:مامان معرفی میکنم سگ خونگیم پی پی.پی پی سلام کن
پی پی همونطوری که بهش اموزش داد بود دست راستشو مشت کرده اورد بالا و با مادرم دست داد
چه سگ خوبی
پی پی کاملا از رفتار مادرم تعجب کرده بود مخصوصا در کنار پدرم که اونم هیچ چیزی نمیگفت
قبل اینکه بریم تو پذیرایی بشینیم به مادرم گفتم
من:خوب مادر جان برای اماده شدن برید تو اتاق من
پی پی که اصلا متوجه این حرکات ما نمیشد داشت شاخ در میاورد مادرم دست پدرمو گرفت و رفتن تو اتاق
منم که تعجب پی پی رو دیدم زدم زیر خنده و با خنده گفتم
من:برات یه سوپرایز بزرگ دارم پی پی یکم صبر کنی میفهمی
بند قلاده پی پی رو گرفتم و با هم رفتیم تو پذیرایی و نشستم رو یکی از مبل ها پی پی هم زیر پام
یه چند دقیقه ایی گذشت که مادرم با یه لباس چرمی و یه شورتک چرمی که تا روی زانوش بود و یه صندل پاشنه بلند که بند قلاده پدرم دستش بود اومد بیرون
چطور شدم نازی جان؟
من :مثل همیشه عالی
پی پی که داشت دیوونه میشد از دیدن این صحنه هیچوقت تو خیالشم فکر نمیکرد مادر و پدر من میسترس و برده باشن خشکش زده بود و فقط داشت نگاهشون میکرد
مادرم با خنده:نازی جان سگت از دست رفت فکرکنم
من:چته پی پی؟خوشت اومد از سوپرایزم؟
پی پی با حرف من یکم به خودش اومد و به زور دوتا پارس کرد
من:خوب پی پی معرفی میکنم این سگ میس نسترن پوپو هستش .پو پو اینم سگ من پی پی
پوپو شروع کرد دوتا بلند پارس کردن
من:نمیبینی برات پارس کرد پی پی؟ادب نداری تو؟
پی پی هم که یکم یخش اب شده بود شروع کرد به پارس کردن
درباره مادر و پدرمم بگم که مادرم یه میسترس بود و پدرم هم اسلیو که باهم ازدواج کردن و زندگیشون از اولم هم بر همین روال بود حتی من که تک فرزند خانواده ام هم از کوچیکی مادرم حس میسترس بودن رو بهم یاد داد مادرمم اسمش نسترن هست
خلاصه بعد از اشنایی اولیه من و نسترن نشستیم کنار هم روی مبل و سگ هامونم زیر پاهامون یکم مشغول صحبت شدیم که زنگ در رو زدن
نسترن:منتظر مهمونی نازی؟
من:بله نیکی جون که تعریفشو برات کرده بودم هم امشب مهمونه ماست
نسترن :چه عالی امشب قراره حسابی خوش بگذره ظاهرا
بلند شدم و همراه پی پی رفتیم سمت در


دوستان این قسمت یکم رفت سمت فضا سازی و اضافه کردن دوتا شخصیت جدید اگه یکم هیجانش کم بود ببخشید فسمتهای بعد بهتر میشه.ممنون از همگی
     
#68 | Posted: 30 Jan 2018 03:36
خوبه.عالی داره جالب میشه داستان.ادامه بده زودتر اپ کن بیصبرانه منتظرم
     
#69 | Posted: 30 Jan 2018 18:29
دمت گرم ادامه بده????
     
#70 | Posted: 30 Jan 2018 18:44
داستان تخیلی هم اینجوری نیست دیگه بابا. از کجات در میاری اینا رو آخه؟
     
صفحه  صفحه 7 از 9:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / بردگی برای زنم بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2018 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites