تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

خاطرات بهرام و مامانش

صفحه  صفحه 12 از 14:  « پیشین  1  ...  11  12  13  14  پسین »  
#111 | Posted: 7 Jul 2018 09:02
     
#112 | Posted: 7 Jul 2018 09:24
ادامه از طاهره.........رو صندلی خیاطی نشستم و منتظر وروذد هیات خائنین شدم .......رو میز کار رحیم یه پاکت محتوی بادمجون قرار داشت ...لابد قبل از گاییدن نسترن ...پیرمرده رفته اونو خریده و از یه دونه اش هم برای کون زن استاد کارش استفاده بهینه کرده..........اولین نفری که از در مخفی وارد مغازه شد رحیم بود که با دیدن من کمی یکه خورد و سعی کرد خودشو عادی جلوه بده ...اون مستقیم رفت سراغ پارچ اب ...و اونو تا نصفه تو معده اش خالی کرد....بیچاره حق داره اب بخوره اون همه تلمبه و ضربات به کوس و کون زن استاد کارش و تخلیه اب کیرش ازش انرژی و اب کم کرده بود...وباید حتی تمومشو تاته سر می کشید ....من فقط زیر چشمی نگاش می کردم .....اونم گاها با نگاهش به من جوابمو می داد ..ولابد ارزوشه که هم منو بکنه و مثل نسترن یکی از این بادمجون هاشو به کونم بزنه ......کور خوندی پیر مرده زشت و شلخته و بد ترکیب ....این ارزوتو به گور میبری .......لحظه به لحظه نگاه هاش سنگین تر و شهوتی تر میشد .....دیگه داشتم کم کم ازش می ترسیدم که نفر دوم وارد مغازه شد ....فرانک جون مفعول اول این نمایش بکن بکن با سلامش به من ورودشو علنی کرد .......سلام عزیزم ......لباسه خوب بود ....اره طاهره جون ....ولی خیلی کار داشت .....اغافرهاد خیلی زحمت کشید تا تونست اونو بدونه ایراد بهم تحویل بده .......اره جون خودت.فرانک .....منو الاغ تصور کردی ...فرهاد واقعا کار کرد و زحمت کشید ولی رو کوس و اندامت کار و زحمت کشید ..... چیزی که واقعا تحویلت دادکیر کلفتش بود که به کوست زد....اینو تو ذهنم داشتم به فرانک می گفتم .....البته بعدا باید ازش اعتراف بگیرم و نظرشو در مورد کوس دادنش به فرهاد جویا بشم ......ولی فرانک خیلی خسته نشون میدی ...انگار که کوه کندی .......اره طاهره جون رو پاهام ایستاده بودم و کمرم درد می کنه .......کمر دردت مال کیر کلفت فرهاده که کمرتو اینجوری کرده ....باز هم تو ذهنم جوابشو دادم ........پیرمرده حسابی تو نخ من و فرانک رفته بود و واسه خودش کیف می کرد .....اون بی شرمانه داشت از زیر میز کارش کیرشو واسمون تیز می کرد ......این کارش تابلو بود و من خوب اونو میدیدم .....نفر سوم و چهارم باهم اومدند ......فرهاد با زنش از همون در وارد شدند .......تو دست فرهاد همون بادمجونکه تو کون زنش توسط شاگردش رفته بود قرار داشت......نسترن بر خلاف یه ساعت قبلش این بار روش باز بود و لبخند میزد انگار کیر رحیم اونو سرحال و شاداب کرده بود ......طاهره خانم شما خوبین .......ممتون ..به خوبی شما نمی رسه ......اوه خیلی حالم بد شده بود ...خوب شد خوابیدم وگرنه دووم نمی اوردم ......اره نسترن جون تو خونه خوابت نمی برد خوب کاری کردی رفتی اتاق شاگرد شوهرتون ......درسته طاهره واقعا اون اتاق خوبیدن توش می چسپه ......ای نسترن شیطون بلا اینو درست اومدی ..برای تو اتاق رحیم لذتش از خواب شیرین هم بیشتره ....خیال می کنی نمی دونم این پیرمرده حسابی از جلو عقب تورو گایید......راستی فرهاد این بادمجون تو دستت چیکار می کنه ....فرهاد همین سئوال منو حواله زنش کرد .......نسترن من این بادمجون رو کنار دستت و تو تشک پیدا کردم ... چرا ......نسترن با خنده مصنوعی خودش داشت سرو ته این موضوع رو در میاورد .....اوه اوه به گمونم این رحیم هوس خوراک بادمجون کرده ولابد وقتی بهش گفتی که برامون بخره ...یکیشو کش رفته که شب واسه خودش درست کنه ....اره نسترن جون ...پیرمرده سلیقشم خوبه ....بادمجون خوبی کش رفته و جا برای مخفی کاریش پیدا نکرده و اونو زیر همون پتویی که زیرش خوابیدی مخفی کرده ......اینو به فرهاد و مخصوصا نسترن گفتم که خوب طعنه زده باشم ...چون نسترن رنگش قرمز شد و فرهاد هم یه چیزایی حالی شد ولی بیشتر بروز نداد و سعی کرد این قضیه رو کش نده ......بلند شدم و بادمجون رو از فرهاد گرفتم و اونو لمس کردم ...وای وای خیلی چربه ..انگار اونو تو روغن زدی ...ولی یه بویی بدی هم میده ......ببین فرهاد بوش کن ....بوی فاضلاب میده ...واقعا هم بوی مدفوع می داد و می خواستم بیشتر حال فرهاد رو بگیرم ..اون با این همه تجربه تور کردن زنا و دخترا و کلک و حقه بازی ..خوب فهمیده بود که این بادمجون تو کون مبارک زنش رفته ...ولی به گمونم خیال می کرد زنش اونو تو کونش استعمال کرده و شکی به رحیم نداشت ..ولی واقعیت رو فقط خدا و من می دونستم و دیگه بیشتر به این قضیه ادامه ندادم .....چون نمی خواستم شخصیت نسترن رو خورد کنم ....ولی باز فرهاد رو ولکنش نشدم ..چون بهش گفتم فرهاد از دهنت بوی بدی میاد ؟...ها ..نکنه دندوناتو نمی شوری ....ببخش نسترن جون ....من طاقت نمیارم ...اغا فرهاد مثل برادرمه و دوس ندارم این جوری باشه....مگه چه بویی میده ......اغافرهاد از دهنت بوی خون و چرک و این جور چیزا میاد .....لطفا همین الان برو دهنتو اب بکش .......بیا جلو منم بوش کنم ....هو کن.....نسترن داشت دهن شوهرشو تست می کرد ......اره حق با طاهره خانمه ....اوف اوف چه بوی بدی میده ...زود باش برو دهنتو تمیز کن .....فرهاد تو باید بیشتر به بهداشت و تمیزی ظاهری خودت برسی ..نا سلامتی خیاطی و با مردم سرو کار داری ......فرهاد رنگش مثل گوجه فرنگی شده بود و از فرط عصبانیت و فشارش نمی دونست چه جوری بره تو حیاط خونه ......اون عوضی داشت رو به خیابون میرفت ...یهو زدم زیر خنده ..گفتم ...فرهاد اغامیخای به خانمت بگم دستتو بگیره تا گم نشی .....اخه اشتباهی داری به طرف خیابون میری .....با این حرفم همه زدن زیر خنده ...و حتی رحیم با دیدن حنده جماعت تو مغازه اونم می خندید ......فرهاد روتا حالا اینقدر کنف و شرمنده ندیده بودم ...اون هیچی نمی گفت و فقط تونست سریعا خودشو به حیاط خونه شون برسونه و از دست من خلاص بشه .......در مجموع در سه مرحله حال فرهاد رو بخوبی گرفته بودم و و باهاش تا حدودی تسویه حساب کرده بودم ......تا تو باشی به زنای مردم دست درازی نکنی.......ولی بازم مونده ......براش در اینده برنامه دارم ........من و فرانک از مغازه اومدیم بیرون ..وخودمونو به کافه رسوندیم ...همون کافه همیشگی ......هردومون تشنه و گرسنه بودیم ....فرانک در تلاش بود خودشو لو نده ...در مورد سکسش بحث نشه ..ولی من دوس داشتم از زبون خودش گاییدنشو بشنوم .......فرانک جون نگفتی امروز اون همه دیر اومدی ...چیکار می کردی ....بالای یه ساعت من منتظر بودم ......فرانک نمی تونست بهم دروغ بگه و سرشو پایین انداخته بود ......فرانک جون ....عزیزم ...قربون شرم وحیات بشم ......درست شدی مثل اوایل ازدواجم .....منم این مدلی رفتار می کردم ......چرا سرت پایینه ...از چی شرم می کنی .......گارسن کافه برامون دو تا موز و شربت و دو تا کیک اورده بود ...پوست موزو مطابق حالتش باز کردم و خودم تو دهنش کردم وگفتم .....فرانک جون .....نکنه امروز موز گوشتی میل کردی و به دوستت نمی گی....ها .....بگو .....تعارفو بزار کنار ....من خس می کنم ....کوست امروز حسابی سرویس و جر خورده ......ببینم کیر فرهاد بهت چسپید .......فرانک دو تیکه از موز و نوش جونش کرد و بالاخره به حرف اومد ......اوه اوه طاهره بخدا دارم از همه چی خجالت می کشم از خودم واز بچه ام و شوهرم و حتی تو ......من نتونستم طاقت بیارم و جلو خودمو بگیرم ......امروز فرهاد تونست سد شرافت و پاکی و سلامت خانوادگیمو بشکنه وموفق شد به من تجاوز کنه ...تجاوزی که با رضایت درونی من بود و لی ظاهرم اینو خیلی نشون نمی داد......طاهره خیلی پشیمونم ......کاش نمی زاشتم بهم دست بزنه ......اه عزیزم ....کار از کار گذشته ...چرا خودتی ناراحت می کنی دادی که دادی ...مگه چیکار کردی ...تو یه ماهه سکس نداشتی ...واقعا خودتو پاک نگر داشتی ..شاهکار کردی .........یعنی طاهره اگه تو جای من بودی بهش می دادی .....اره من از تو کم حوصله ترم و طاقت نمیارم و تازه شوهرت حیلی ادم پاک و سالمی نیس ....بهت قول میدم تو این یکماه بودنش تو تهروون ده بار بیشتر رابطه جنسی داشته و بهت خیانت کرده ......نمونه اش من...قبلا اون با من رابطه داشته ....حتی قبل ازدواجتون با جمیله دختر خونده ات هم بوده ...دیگه چرا این همه خودتو رنج میدی ......تورو خدا به خودت عذاب نده و بهم بگو باهات چیکار کرد......فرانک کمی ارووم شده بود و داشت موزو شربتو می خورد .......طاهره ....فرهاد با کیرش خیلی بهم قشار اورد ....داشتم زیرش خفه میشدم ...اوه اوه خدا یه داد زنش برسه .....اون بیچاره این همه سال داشته این کیر رو تحملش کرده ....طاهره تازه می خواست کونمو بکنه ..من نزاشتم .....واقعا اشتهای عجیبی داره ....من داشتم زیرش بیهوش میشدم اون تازه بهم می گفت اولمه ......مثل بچه ها زیرش داشتم خواهش و التماس می کردم که کارشو تموم کنه ...ولی مگه ول کنم بود......به چندین پوزیشن منو کرد و از همه بدتر پاهامو رو شونه ام جمع کرده بود و روم تلمبه میزد ....به جون بچه ام داشتم بالا میاوردم ...از بس به داخل واژنم ضرباتش سهمگین بود .......ولی طاهره با این همه زجر و فشاری که من کشیدم ..فرهاد تونست دوبارمنو ارضا کنه و تو اون همه شکنجه و لابلای فریاد هام ...لذت خاصی هم می بردم ......الان که به اون لذت هام فکر می کنم به این نتیجه می رسم اگه صد سال شوهرم منو بکنه ..نمی تونه یه ثانیه از اون خوشی و لذت رو بهم بده .....واقعا امروز من تجربه جالب و درامی از سکس داشتم .......فرانک ازت نخواست که بازم بهش بدی ......چرا اتفاقا منو ول نمی کرد و بهم می گفت تا بهم قول ندی و قسم نخوری که بازم میای پیشم ....نمیزارم از زبرم بیرون بیای.....اون ازم قول مردونه گرفته که دفعه دیگه بهش کون بدم .......خب فرانک بازم بهش میدی ......اوه اوه طاهره نمی خام بهش فکر کنم ....همین یه بار بسمه .....اگه اون کیر به سوراخ کونم بخوره ...حتما کونم پاره میشه و باید تو و سیامک بیاین منو به مریض خونه ببرین .....اونوقت با ابرو حیثیتم تو بگو چیکار کنم .....نه نه اصلا حرفشو نزن دیگه فرهاد رنگ منو نمی بینه .....قربون کیر باریک و و معمولی شوهرم برم که حلال کوس و کونمه و باید به همون قناعت کنم .......افرین فرانک جون این درسته ....باهات موافقم .....فرهاد فقط یه مرد هوس باز و زن باز هستش که رابطه باهاش عاقبت خوشی نداره .....ولی طاهره خوب امروز حالشو گرفتی اونم نه یه بار ...بلکه دو سه بار کنفش کردی .......اره باید حالشو می گرفتم .....اخه چرا مگه چیزی بینتونه و اتفاقی افتاده و یا باهاش رابطه داشتی ......راستش فرانک اره خیلی سالها و قبل از تولد طاها دو بار باهاش بودم ..ولی منم مثل تو خیلی زود به خودم اومدم و رابطه مو باهاش قطع کردم .....نمی تونستم به فرانک بگم فرهاد دو بار منو حامله کرد و ازش الان دو تا بچه دارم .....اگه می گفتم خیلی مشکلات برای خودم و خانواده و خصوصا سحر و طاها در اینده پیش میومد ..بالاخره حرفا دهن به دهن می گرده ........فرانک دیگه ادامه نداد و منم پی گیر این سکسش نشدم .....قبل از خداحافظی نامه ای که برای عشقم سیامک نوشته بودم روبه فرانک دادم و و روی همدیگه رو ماچ کردیم و هر کدوم به خونه هامون بر گشتیم......غروب زیبای یه روزاخر فصل تابستون رو در شرایطی تموم می کردم که این روز برام خاطره ای خاصی نقش بسته بود ...چه چیزا امروز ندیده بودم دو فقره سکس زنده رو تماشا کرده بودم هر چند ناقص و تیکه تیکه اونو دیدم ولی خیلی برام هیجان و خاطره انگیز شده بود...سکس یه پیرمرد زوار در رفته و شلخته و بی ترکیب با یه زن خوش اندام و گوشتی ولی نه چندان زیبا ووو سکس خشن و جذاب یه مرد کیر کلفت و کمر سفت با یه خانم فوق العاده زیبا و جذاب با اندام متناسب و قشنگش که واقعا منو مست اونا کرده بود .......ولی لیسیدن کوس خونیم با چرک و محتویاتش هم حکایت و هیجان مخصوص خودشو داشت ......رفتم به دستشویی شورتمو از پام پایین کشیدم و نگاه کوس و چوچوله هاش کردم از بس فرهاد اونو برام لیسیده و تمیز کرده بود هنوز پاک و دست نخورده مونده بود و خون و اثار روش نبود ...انگار نه انگار که من پریود بودم ......کاش هر ماه که قائده میشدم ..فرهاد زحمت لیسیدن و خوردن کوس خونیمو می کشید.....از این حرفام خنده ام گرفته بود و این افکارم با شنیدن صدای سحر پاره شد .......سحر پشت دستشویی منتظر بود که اونم بیاد کارشو بکنه ......من هرروز شاهد بزرگ شدن اندام و برجستگی های تنش بودم ....از همین حالا کون خوبی بهم زده بود روناش با باسنش خیلی هماهنگ و میزون بود و واقعا هیکلش قشنگ و خوشکل بود .....کم کم باید براش سوتین و شورت می خریدم که ظاهر یه دختر رو بگیره و پوشیده تر باشه چون تو خونه گاها با دامن کوتاه بازی می کرد و می رفت کوچه ...همه پسرا و مردا رو به خودش جذب می کرد و در حین بازی دم و دستگاه لخت تو پاشو ناخوداگاه برای ملت نشون می داد.....اون شب خیلی زود به خواب رفتم و یه تکون تا صبح بیدار نشدم ......صبح زود شوهرم سر صبخونه با نگاه به ظاهر مظلومانه اش بهم می فهموند که اونو ببخشم و به اتاقم و تشک خوابم راهش بدم ......من دیگه دلم براش مثل سنگ شده بود و بهش اصلا اهمیتی ندادم .......مادرشوهرم همچنان مریض احوال بود و کم کم داشتم نگرانش میشدم ..باور کنید من از شوهرم که مادرش بود بیشتر نگرانش بودم و صالح شایدخیلی براش مهم نبود که مادرش بیماره ........دو دفعه به شوهرم تذکر دادم که مادرشو به دکتر نشون بده ..ولی اون هر بار طفره می رفت و امروز فردا می کرد........بهرحال ....تصمیم گرفتم خودم ببرمش به مریض خونه ..تا دکتر معاینش کنه.....اون روز بهرام رو بغل کردم و با مادرشوهرم به مطب یه دکتر عمومی رفتیم .....دکتر چشم چرون و هوس باز ظاهرا فقط داشت مادرشوهرمو مغاینه می کرد ولی شش دانگ حواسش به من و پستونای زیر بلوزم و رون و پاچه های لختم بود ...از بد شانسیم بهرام بغلم بود و دستام متوجه گرفتن اون شده بود و من نمی تونستم بهتر چادرمو رو سر و بدنم مرتب و پوشیده کنم . اکثرا اونجا هام برای سر ک کشیدن و چشم چرونی دکتر اماده و مهیا شده بود.....اون از بیماری کبد و نارسایش رنج میبرد .....دکتر در اخر کارش وقیحانه ازم دعوت کرد تا منو هم مجانی معاینه کنه ...طاهره خانم حالا که زحمت کشیدین و مادر شوهرتو برای معاینه اوردی.....بهتر نیس شما رو هم معاینه کنم .....اغای دکتر من که ناخوش نیستم ...حالم خوبه ...من چرا ...معاینه بشم ........طاهره خانم ما دکترا بهتر می فهیم و می بینیم ...ناراحت نشین نمی خواستم ...بهتون توهین کرده باشم ...ولی من شما رو معاینه و چکتون کنم ...خیلی براتون بهتره...هرچی باشه شما مادر هستین و به بچه تون شیر میدین ...هر چند به قیافه و سنتون نمی یاد ......مادر این بچه باشین .....اخه من چیزیم نیس .....بخدا راست میگم ......خانم بزرگ شما به عروستون یه چیزی بگین ......مادرشوهرم در حالیکه داشت خودشو مرتب و منظم می کرد ...با حمایت از خواسته دکتر ازم خواست بهش اجازه بدم معاینه بشم .......اوه اوه خدای من ....این دکتره هیز و شهوتی دندونشو برای دست مالی من تیز کرده بود و داشت به هدفش نزدیک میشد چون من هم کم کم هوس کردم خودمو در اختیارش بزارم که ببینم باهام چیکار می کنه و از یه نظر دیگه برای سلامتی و زندگی و اینده ام بد نمی شد خودمو از نظر پزشکی چک کنم .......راستشو بخواین از دیروز که دو تاسکس متفاوت و باحال رو دیده بودم ....یه هوس مخفی و پنهون تو وجودم رخنه کرده بود و داشت مثل یه هیولا رشد و بزرگ میشد ومن به یه یک ماجرا و اتفاق خاص احتیاج داشتم .....دکتر بهرام رو ازم گرفت و تحویل مادر شوهرم داد و ازم خواست چادرمو کنار بزنم و رو تخت دراز بکشم .......من خواستشو اجرا کردم ورو تختش خوابیدم لباسم یه بلوز ازاد نازک و یه دامن گشاد بود و از زانو به پایین لخت بودم ...و اما از جمال مبارک دکتر براتون بگم ایشون یه مرد تپل و با شکم برامده و دنبه مانندش و غب غب های اویزون زیر گردنش و دو چشم حریص ودستای پرو گوشتیش خودشو اماده به کار کرده بود.....خب طاهره خانم تو بهتره تکون نخوری و بزاری من کارمو انجام بدم .....دکتر دکمه هاب بلوزمو یکی یکی ازهم باز کرد و سوتین ابی رنگمو بیرون زد و بلافاصله از زیرش اونو بالاکشید و پستونامو ازاد کرد ......با دیدن اونا به حدی حریصشون شد که فوری دو دستشو رو نوکاش مستقر کرد و جفتشو برام قشار داد ....با این کارش شیر از سینه هام دستاشو خیسوند و بیشتر اونو مالوند و حوزه مالوندشو هم باز تر کرد و همه سینه مو دیگه خوب لمس می کرد و این کارش توام با مالوندن شیر م رو پستونام شده بود و درواقع شیرمو به سینه هام می مالوند .....طاهره میخام شیرتو تست کنم تا ببینم با کیفیته و کم کسر نداره ....چون اگه خوب نباشه برای بچه ات مناسب نیس .....دکتر با لب و لوچه و زبون درازش افتاد به جون سینه هام و اونو می لیسید و می خورد و دستاش هم توام با خوردتش کار می کرد و از نوک سینه هام شیر می گرفت ...اوف اوف چشامو بسته بودم و خودمو کاملا رها کرده بودم و واقعا تو دنیای خودم سیر می کردم یه دنیاب رنگی و زیبا و قشنگ با اسودگی و راحتی و هیجان ........دکتره کاملا از خوردن و لیسیدن سینه هام راضی شد ودر اخر این کارش نوکامو با دندوناش کمی گرفت و برام خاروند...خیلی ارووم یه اخی گفتم ......مادرشوهرم خوشبختانه پشت پرده مستقر بود و هیچیو نمی دید ...دکتر بلافاصله دامنو بالا دادو شو رتمو هم با اروومی تا زانوام پایین کشید و خواست پارچه روی کوسمو کنار بزنه ..که نزاشتم و دستامو روش گرفتم ...دکتر لطفا نکنید ...اخه من پریودم ......دکتر دیگه با صدای بلند حرف نمی زد و اهسته گفت ......باشه ...ببخشید من متوجه این موضوع نبودم ...ولی اشکالی نداره بجای این سوراختون ...سوراخ اون یکیتونو معاینه می کنم ....نه نه دکتر ...خواهش می کنم ...بسه دیگه معاینه اونجا رو نمی خاد بکنی ....تورو خدا ...نه نه ....طاهره ....لطفا بزار کارمو تکمیل کنم ..می خام بدونم از اون ناحیه هم مشکلی نداری .. ...اخه اونجا نمیشه ......طاهره ...من دکترم و محرم هستم و کارمه ..نمی خاد نگران اون مسائل باشی ...من دارم فقط وظیفه کاریمو انجام میدم ....لطفا ساکت بمون .....دکتر پاهامو بالا زد و دو لنگمو از هم جدا کرد و سوراخ کونمو با انگشتاش خوب لمس کرد ....اوه اوه ....خیلی جالبه ...طاهره خانم ؟... سوراخت خیلی کوچولوه ....موندم تو ش که تو چه جوری رفع حاجت می کنی .....روم نمی شد که بهش بگم ....دکتر جون همین سوراخ کوچولو بارها کیر کلفت بهش خورده و تا ته اونا رو بلعیده.....ببینم طاهره...شوهرت کونتو می کنه و یا اصلا کون دادی ......توش مونده بودم که چی بهش بگم ...راستشو بگم و یا دروغ بگم .....نتونستم دروغ بهش بگم .....بله دادم .....شوهرت و یا بیگانه ......شوهرم ......ولی فقط یک دو باری ...دیگه نزاشتم .......میدونم چرا نزاشتی ....چون درد داری .....درسته ..اره دکتر ...دردمی گیره ...اوه اوه بمیرم برای دردهات ...دکتر امپر ش دیگه بالا زده بود و طاقت نیاورد و زیپ شلوارشو پایین کشید و کیرشو دراورد و اونو جلو چشام داشت می مالوند....ببخش طاهره ..نتونستم جلو احساساتمو بگیرم ....باور کن با این باسن و کون و سوراخی که تو داری هیچ کسی نمی تونه جلو خودشو بگیره وتازه بمونه زیبایت و جذبه و اندام و پستونای سفت و قشنگت ....اوه اوه ......طاهره .....بله دکتر ....خیلی دلم میخاد کیرمو تو کونت بزنم ..ولی می دونم داد و فریادت بلند میشه و مادر شوهرت همه چیو می فهمه و ابروی هردو مون میره .......ولی باید این کیر مو ارووم کنم .....لطفا با دستای لطیفت اونو برام بمال......خواهش می کنم .......من راغب به این کار نبودم و فقط نگاش می کردم ...دکتر خودش دستمو گرفت و کیرشو تو دستم گذاشت و با تکونای دستش منو وادار کرد که منم باهاش بیام ....کیرش کوتاه و شاید زیر ۱۰سانت میشد ولی قطرش بد نبودتخماش باد کرده بود و نشون از شهوت زیادش می دادمن مالش کیرشو شروع کردم و اون هم دستشو ازاد کرد و با دو دستاش پستونام و سوراخ کونمو لمس می کرد .....طاهره از بس سوراخت گوچیکه می ترسم انگشتمو توش فرو کنم .......اه عزیزم .....خیلی قشنگی ....کاش ماهی یه دفعه برای معاینه پیشم میومدی ......خوش به حال شوهرت ......راستی شوهرتو می شناسم یه بار تو خیابون باهاش بودی .دیدمتون..همون لحظه ارزو می کردم بیای مطبم و به خودم قول دادم تو مطب ابمو رو بدنت بریزم ...الان این خیال جنبه واقعیت به خودش گرفت .......می دونم کیرم خیلی دراز و کلفت نیس ولی طاهره لطفا باز بیا مطبم .....دکتر به نهایت اوج شهوتش رسیده بود و خم شد لبامو بوسید و در حالیکه یه دستش رو سوراخم بود و یه دست دیگه شم رو سینه هام بودابشو تو دستام ریخت و خودشو کاملا تخلیه کرد ....همون لحظه مچ دستمو گرفت و اونو به طرف دهنم کشوند ......اوه اوه دکتر دستمو ول کن داری چیکار می کنی ...طاهره میخام اب کیرمو رو صورتت بمالم .....کمیشو به دهنت بزنم...اخه اب کیر مردا برای صورت و پوست خیلی مفیده..وخوردنشم برات خوبه ......نه نه من دوس ندارم ....نکنید ..لطفا نه ....باشه عزیزم ...اصرارنمی کنم ...ولی کاش اجازه می دادی ....دستم از اب کیرش کاملا لزج و خیس شده بود ......دکتر یه دستمال از جیبش دراورد و بهم داد و دستمو باهاش خوب تمیز کردم .......طاهره جون تو یه زن خیلی جوون و قشنگ و بسیار سالمی هستی و هیچ مشکل پزشکی نداری ....بهت تبریک میگم که مشخصات یه زن کاملا جذاب و زیبا رو داری ..به شوهرت خیلی حسودیم میشه .....کاش من شوهرت بودم .....دکتر پرده تختشو کنار زد و کارشو با من تموم کرد ///اه دکتر هم از م استفاده جنسیشو برد.........
     
#113 | Posted: 7 Jul 2018 09:29
azadmaneshian
سلام دوست عزیز
خیلی خیلی جالب و جذاب بود و داستاد اصلا برام یکنواخت نشده و ورود افراد مختلف باعث کشش و تازگی داستان شماست !ممنون بابت این حکایت زیبا .
     
#114 | Posted: 7 Jul 2018 13:35
     
#115 | Posted: 7 Jul 2018 17:23
     
#116 | Posted: 9 Jul 2018 10:43
ادامه از طاهره......در راه باز گشت به خونه ذهنم درگیر خودم شده بود....این همه مزاحمت و دردسر ها و سکس های ناخواسته و خواسته در طول این چندسالی که از ازدواجم می گذره برام پیش اومده و همش ناشی از زیبایی و جذابیتم هست و این قضیه قطعا در اینده هم ادامه داشته و در گیرش خواهم بود.....ولی واقعا من چرا در برابر این دکتر فاسد کار و هوسی مقاومت زیادی نکردم ...بهتون گفته بودم که یه شهوت نهفته در درونم داشت شعله می کشید و داشت منو می سوزوند نطفه این اتیش همش ناشی از دیدن اون دو تا سکس خونه فرهاد ناشی میشد ....کیر رحیم جلو چشمم رژه میرفت براستی چرا من این صحنه رو فراموش نمی کنم و بی خیالش نمیشم ....من که اصلا ازرحیم و قد و قواره اش خوشم نمیادو یه ذره طالبش نیستم ...ولی کیرش دایم تو ذهنم مونده بود .اگه بهتون بگم در این لحظه و در کنار مادرشوهرم و در خیابون من شهوتی شدم واقعا دروغ نگفتم ...به حدی دوس داشتم خودمو به مالونم که نمی تونستم جلومو بگیرم ....اه ....اه با این هوسم الانه چیکار کنم ....و واقعا دست مالی دکتره خیلی منو ارووم نکرده بود و تازه به درجه شهوتم اضافه کرده بود .........تو راه خونه مادرشورمو به کافه بردم و براش نوشیدنی و شیرینی گرفتم و ناچار شدم خودمو به دستشویی کافه برسونم و در اونجا کوسم و سوراخ کونمو به مالونم ....با تاسف و بر خلاف میلم با ذهنیت کیر رحیم خودمو ارضا کردم و ارووم گرفتم .......مادرشوهرمو تا در خونه رسوندم و با بهرام برگشتم به خیابون و هوس کردم سری به خونه پدرم بزنم .....از راحله خبری نداشتم ......بهرام در بغلم به خواب رفته بود ......راحله با اغوش باز ازم استقبال کرد .....خواهر کوچیک و مهربونم که متاسفانه خیلی زیبا و خوشکل نبود و هیچ جذبه ای نداشت .....بهش گفتم خودشو برای بیرون و رفتن به خیابون اماده کنه .....ولی پدرم مانع این کار شد .....اخه چرا پدر.....مگه زندون درس کردی و خواهرم زندونی توه ......این همه ظلم و ستم ....تا کی ....بیچاره خواهرم که باید تو خونه بسوزه و بسازه......اختر نامادریم که انگار نه انگار اصلا به فکر راحله نبود و با ادامه این وضعیت خواهرم تو خونه ترشیده و نابود میشد.....یاد سیروس افتادم .....اون نامرد دروغ گو ی بی همه چیز که منو ترتیب داد و به قولش عمل نکرد .....چه دنیای کثیفی.......ولی نه دنیامقصر نیس بلکه بعضی از ما ادما اونو کثیف و الوده می کنیم .....اعصابم خورد و خمیر شده بود و از رفتار های خشک وغیر منطقی و قدیمی پدرم حال مناسبی نداشتم ....اشک و غم و اندوه راحله رو می دیدم و براش واقعا غصه می خوردم ......می خواستم فوری اون محیط سرشار از ظلم و ستم و اندوه رو ترکش کنم که بهرام بیدارشده بود و لازم بود به بهداشت و سیر کردن شمکش برسم ..اونو تمیز کردم و نوک پستونمو تو دهن خوشکلش کردم تا از شیرم خوب بخوره ......دیگه توقف جایز نبود...گونه راحله رو ماچ کردم و از خونه پدرم زدم بیرون .......خونه پدری که ازش هنوز محبت و مهر واقعی نمی دیدم .....پدری که حتی نیومد دستی رو سر نوه اش بکشه ......وبهش یه لبخند خشک و خالی هم بزنه .....ناسلامتی پدر بزرگ بهرام میشد ......تا رسیدن به خونه خودم نفهمیدم کی رسیدم و چه جوری اومدم ....در خونه خودمو باز کردم و تو حیاطش بهرام رو یه سکو گذاشتم و خودم سرکی به خونه ام زدم خونه ای که احمد برام خریده بود و همین بار اخری در این خونه
سیروس با کیرش کوسمو سرویس داده بود ...اوه اوه باز هم یادم افتاد سیروس اون پسرره مدعی اخلاقیات و سلامتی مدنی و اجتماعی با اون قیافه منحصر به فردش که دم از قول و شرف و این چرتیات میزد و من گول حرفاشو خوردم .......کلافه و بی قرار شده بودم و نتونستم تو خونه ام هم دووم بیارم ....بهرام رو باز بغلش کردم و این دفعه ناخوداگاه به طرف خونه شرافت عازم شدم ......از این همه پیاده روی خسته شده بودم اونم با حمل یه بچه ....رو لبه حوض حیاط خونه شرافت نشستم وبهرام رو تحویل اغوش شرافت دادم .......طاهره جون ازت خبری نداشتم ......اوه شرافت گرفتار بودم ......کار خونه و مهمون و این حرفا .....خب لابد بهت خوش گذشته که یاد مارو نکردی؟...نه بخدا این طوریا هم نیس .....واقعا نرسیدم بهت سر بزنم .....خب من نتونستم ...تو وقت داشتی میومدی پیشم.....اره طاهره حق باتوه ...منم یه کم گرفتاری داشتم .......خدا نکنه ....چه گرفتاری ......اوه اوه چی بگم .....راستش خیلیا از فک و فامیل خیر و خوشی و لذت می برن ...ولی سهم من برعکسه ......اخه چرا شرافت ......بزار دو دونه استکان چای برای خودمون بیارم ....برات میگم .....طاهره جون یه چیز عجیبی برات میگم شاید باور نکنیدولی واقعا اونو دیدم ....یکی از فامیلای شوهرم که همین اطراف شهرمون خونه داره یه اتفاقی واسش میفته ...الاغش یهو به لگد میزنه به وسط پاش و با ضربه اش حتی بیهوش هم میشه ...خلاصه بگم پدرش هفته قبل اونو به شهر و به خونه مون میاره واون پسر رو می برن دکتر که معالجه اش کنند .....دکتر بجای ازمایش و دوا و درمون به پدرش میگه اون شاید از مردی افتاده باشه و فقط مشکلش همینه و برای صحت وتعیین سالم بودنش باید عمل نزدیکی با یه خانم انجام بده ..و به پدرش میگه می دونم پسرتون مجرده و زن نداره ...شما ناچاری یه جوری براش یه زن جور کنی تا معلومه بشه که انتنش کار می کنه و یانه ......و بهش حتی پیشنهاد میده اونو ببرید به تهروون و یا یه شهر بزرگ وبا یه جنده در فاحشه خونه هم بسترش کنید .......پدرش با این کار به شدت مخالفت می کنه و میگه من امکان نداره پسرمو با یه فاحشه بی در و پیکر هم بستر کنم ....پدره تو کار پسرش می مونه و نمی دونه بااین مشکلش چیکار بکنه ..تا اینکه سه روز قبل و قت ناهار من مشغول اشپزی بودم ...دیدم یهو پدرش اومد سراغم و گفت ....شرافت خانم ....واقعا موندم تو کار مشکل این پسر .....به بن بست خوردم ... ..چه بن بستی خدا بزرگه . و مشکل گشای اصلی اونه.....اره شرافت خانم تو درست میگی ...ولی اسباب و امکاناتش دست خود ماهستش .....دکتره بهم میگه پسرتوببر فاحشه خونه وازمایش اون چیزشو اونجا انجام بده ......خب مگه چه اشکالی داره .....ببرش .....نه شرافت ...بهم بر میخوره که پسرمو اونجاها ببرم ...خیلی برام عیبه.....خب غیر از اون کار راهی ندارین ...مگه اینکه براش زن بگیری ......نمیشه شرافت اومدیم و براش زن هم گرفتم و اگه کار خونه اش کار نکرد اونو قت برامون خیلی بد میشه و ابروی دویست سالمون میره .......خب حاجی میخای چیکارش کنی ......راستش شرافت یه راه فقط برام مونده ......خب انجامش بده.....ولی این راه و چاره رو فقط تو میتونی میسرش کنی ......حاجی من چرا .....اخه چه کاری ازم برمیاد .....شرافت ازت میخام به خاطر رضای خدا و دل این پیرمرد در مونده و جوونی پسرم بهم نه نگی........حاجی تو که هنوز چیزی بهم نگفتی ...لطفا منو تحت فشار قرار نده ...شاید من نتونستم کاری براتون بکنم ......نه شرافت تو اگه یه ذره گذشت بکنی میتونی چاره گشای این مشکلمون باشی .......خب بگو من چیکار میتونم براتون بکنم .......رک و راست و بدونه حاشیه ازت میخام زیر پسرم بخوابی و باهاش اون کارو بکنی از تو نزدیک تر و مطمئن تر کسی رو سراغ ندارم .....لطفا قبول کن.......با شنیدن این جمله حاجی سرم داغ شد و فشارم بالا زد .....داشتم چی ازش می شنیدم ...طاهره باور کن .....انتظار این حرفو از اون پیرمرده حاجی نداشتم ....اون براش عیب بود که پسرشو ببره فاحشه خونه ولی براش ایراد نبود که من که زن فامیلش بودم به پسرش کوس بدم .......هاج و واج فقط نگاش می کردم .....واقعا چه طرز تفکری .......می خواستم بهش اعتراض کنم و حرفای بدی بهش بزنم ولی یهو به دست و پام افتاد و مثل یه بچه داشت برام گریه می کرد و خواهش و التماس ازم می کرد .....راستش طاهر ه تحت تاثیر ش قرار گرفته بودم و خشمم داشت تبدیل به ترحم و همدلی میشد ...ولی از یه نظر دیگه احساس می کردم بهم توهین شده......و منو به چشم بدتر از یه جنده می بینه......بهش گفتم ....حاجی از شما خیلی بعیده.....چه حرفا میزنین......حاجی شما حج رفتین کعبه رو زیارت کردین خونه خدا رفتین....اخه این چه حرفیه......هر چی باشه من شوهر دارم وشوهرم هم از فامیلای خودته.......وتازه تو خونه شوهرم هستین و ازنون نمکش می خورین اونوقت بهم این حرفارو میزنین......از خدا نمی ترسین......حاجی باز به پام افتاد و خواهش و زاری می کرد تا دل منو بدست بیاره ....شرافت هر چی میخای من بهت میدم .....بهم نه نگو .....تو میتونی این کارو بکنی .......حاجی ولم کن ..من که فاحشه نیستم ....تو داری به من توهین می کنی ...اصلا به من چه ...این مشکل شما و پسرتونه.....اون ساعت گذشت و ناهار اون روز صرف شد و بعد از رفتن شوهرم .....من می خواستم بیام بیرون و به خونه تون بیام که باز حاجی پشت در جلومو گرفت و همون حرفا و التماس و چرتیاتشو تکرار کرد و این بار پسرشو هم با خودش اورده بود ....ببین شرافت منو ناامید نکن ....جون بچه هات قبول کن ....من کسیو سراغ ندارم ...اگه تو ده الان میبودم میرفتم سراغ برادر زنم و به اون زحمت این کارو می دادم .....اا..حاجی برید کنار من می خوام برم بیرون کار دارم ...بهتون گفتم اصلا به من مربوط نمیشه ...این مشکل خودتونه .....خیلی قباحت داره ....حاجی رو کنار زدم و به طرف خونه تو اومدم .....طاهره بین راه خیلی اعصابم بهم ریخته بود و حتی نمی تونستم به خونه تون بیام ...گیج و منگ شده بودم و خودمو به یه پارک رسوندم و حدود نیم ساعت تو فکر رفتم .....خسته شده بودم و باز برگشتم خونه ...خوب بود که حاجی و پسرش بیرون بودند و من سرمو با بچه هام سرگرم کردم و کم کم ارووم گرفتم ...اون شب چون شوهرم تو خونه بود حاجی نیومد سراغم ....ولی خب خودت میدونی که شوهرم چون نصفه های شب باید بره نونوایی ...من اونوقتا تنها می مونم و مادرم و بچه هام هم که اتاق خودشون هستند .....همون وقتا بود که حس کردم یه سایه رو سرم سنگینی می کنه ....چشام خواب الودبود و خوب این سایه رو نمی دیدم .....به خیالم داشتم خواب میدیدم .....ولی این خواب نبود چون مچ دستم گرفته شده بود و من بیدارشده بودم ..تو اون فضای تاریک اتاقم حاجی رو دیدم که بالای سرم نگام می کرد ......شرافت ارووم باش ....سرو صدا نکن ...ببین الان بهتر ین وقت اون کاره .....لجبازی نکن ....بیا و این کارو قبول کن ....ازت خواهش می کنم ....اون داشت دستمو که گرفته بود به دهنش می برد و اونو ماچ می کرد .....شرافت در طول زندگیم این قدر از کسی خواهش و زاری نکردم ......تو هنوز میخای حرف من پیرمردو زمین بندازی؟......اصلا بیا اینو یاد گاری ازمن داشته باش .....حاجی تو جیبش یه سکه درشت طلای قدیم عثمانی رو تو کف دستم بزور گذاشت ......و یهوگونمو با وقاحت ماچ کرد ......ببین شرافت من نباید ماچت می کردم و این گناه رو مرتکب میشدم ...ولی این کارو کردم که دیگه توم قبول کنی ......نه نه نه حاجی برو ......حاجی نزاشت حرفامو ادامه بدم و این بار لبامو ماچ کرد ......وخوب اونو برام مکید ....باور نمی کردم ...حاجی داره منو می بوسه .....وای وای .......اون خوب لبامو خورد و این بار بهم گفت ...شرافت اگه باز لچ بازی کنی مجبور میشم کارای دیگه ای بکنم...پس وادارم نکن ......زور دستای حاجی در اون لحظه خیلی زیاد بود و نمی تونستم خودمو رها کنم .....یه جورایی سست و منگ شده بودم و هیجان این خواسته و تقاضای وقیحانه حاجی منو گیج کرده بود و فکرم در اون لحظه درست کار نمی کرد.....همه چی بر علیه من شده بود .....طاهره باور کن اصلا راضی به اون کار نبودم ...ولی انگار که دست و پامو با زنجیر بسته بودند و مثل اون روزای خونه اخوند حیدر بی اختیار شده بودم .....حاجی حس کرده بود که من دارم راضی میشم ...وبادست دیگش داشت موهامو نوازش می کرد ...افرین .....شرافت ....تنها زنی که میتونه پسرمو خوب حال بیاره تو هستی .....طاهره لابد شاید بهم بگی ....شرافت خب میتونستی فریاد بزنی و مادرتو بیدارکنی و خودتو نجات بدی .....درسته اتفاقا تو همین فکر هم بودم ...ومی خواستم داد بزنم و کمک از مادرم بخام ولی حاجی دستشو رو دهنم برده بود و همزمان با موهام داشت لبامو با کف دست زمخت و خشنش لمس می کرد ......شرافت نمی خاد فریاد وداد بزنی ....تو دیگه تسلیم شدی .....همون لحظه مادرمو در نظر گرفتم که اگه با فریاد من از خواب بیدار میشد چه بسا به سلامتیش لطمه وارد می کردم ....مادرم شبا خیلی کم می خوابه ...هنوز اون شوک عصبی و روانی مرگ برادرش رو فراموش نکرده.....همه چی برای اجرای خواسته کثیف حاجی داشت فراهم میشد .....شرافت اون پسر مگه چند سالش بود.......زیر 18سال ....شاید 15 سال میشد .....خب بعدش چی شد .....طاهره جون....حاجی پسرشو با لحن اهسته ای صدا زد...پسرش مجتبی قبلا پش در اتاق کمین کرده بود و با دستور پدرش ...اون اومد اتاق......قیافه مظلوم وساده اش نشون از این می داد که مجتبی تا حالا با هیچ زن و یا دختری تماس و تجربه جنسی نداشته ...چون واقعا با دیدن من و در اون وضعیت دست و پاشو گم کرده بود و حتی با دستاش جلو چشاشو گرفته بود....من فقط یه لباس خواب نازک توری به تن داشتم و با وجودیکه پتو رو خودم کشیده بودم ولی اون حاجی مکار و حقه باز مرتب پتو رو کنار میزد تا هم خودش و هم پسرش بدن نیمه لخت منو ببینند........بیا جلو پسرم......مجتبی جان ......ببین خاله شرافت منتظرته .....دستاتو ازاد کن و باچشات ببین چقدر خوشکل و نازه.....خوب زیارت کن .......وای خدای من حاجی چه چیزایی به پسرش می گفت .....طاهره در اون لحظه تو دلم خنده ام گرفته بود ...اون به پسرش می گفت بیا زیارت کن ..انگار من بیت و یا خدای نکرده یه شیی مقدسی بودم ...مجتبی ساکت و به حالت نگران وایساده بود و اخرش به حرف اومد .........بابا جان من نمی خام...بزار برم بخوابم .....ببین مجتبی پسرم....خوب نگاه شرافت بکن .....بیا حلو اینجاهاشو دست بزن و لمسش کن ...خیلی باحال و لذتبخشه......حاجی نابکار حین این حرفاش دستاشو به رونام و پستونام می برد و اونارو می مالوند ...با این کارش می خواست پسرشو تشویق کنه و هم خودشم کسب فیض کنه ....اون با یه تیر دونشون میزد ......حاجی با مالوندن نقاط حساس بدنم غیر از رو کوسم داشت کم کم منو شهوتی می کرد .....روبرو م یه پسر نوجوون خام و بدونه تجربه جنسی ایستاده بود و و در کنارم یه پیرمرد استخون خورد کرده و مکار در مسایل جنسی که تحت لوای حاجی بودنش اونو مخفی می کرد نشسته بود .....حاجی با مهارت خاصش منو خر کرده من تسلیم شده بودم .....شرافت جان ...میری جلو خودت دست مجتبی رو بگیری و بیاریش رو تشکت ؟.......اصلا بیا با هم بریم .....حاجی دستاشو عمدا زیر باسنم گرفت و به اصطلاح می خواست کمکم کنه که بلند شم ولی اون می خواست دستش به چاک کونم برسه ....دست زمخت و کارگریشو به گودی کونم رسوند و منو بلند کرد و هردومون مجتبی رو کنارمون گرفتیم .....حاجی دستامو گرفته بود و منو وادار به کندن لباسای پسرش می کرد ......مجتبی ابتدا مقاومت نشون می داد و با دستاش مانع این کارمون میشد ...و اخرش حاجی مجبور شد دستاشو از پشت بهم گره بزنه و اونو بگیره . باز ازم خواست اونو لختش کنم ....طاهره اون لحظات خیلی هیجان داشتم وفقط یه چیزی که منو کمی نگران و مانع ادامه این کار می کرد وجود و بودن حاجی بود که منو کمی معذب می کرد ....به حاجی گفتم ... میدونی پسرتون چرا مانع کار میشه ..اصلا اینو فهمیدی ......نه شرافت ..اگه میدونی بهم بگو ......اخه اون شرمش میشه جلو شما این کارو بکنه ....تو چرا اینو نفهمیدی ......بهتره تو از اتاق خارج بشید و بزارید ش به عهده من .......به خدا تو راست میگی من نفهم و الاغ اینو درک نکردم ........ولی طاهره باور کن حاجی از عمد تو اتاق مونده بود که خودشم از دیدن اندام من و این سکس لذت ببره و شاید هم خودشم منو بکنه .....ولی من مجبورش کردم که از اتاقم خارج بشه و حتی پرده پنجره رو خوب کشیدم و درب اتاق رو از داخل بستم و به مجتبی گفتم ...خیالت راحت باشه پدرت رفته و مارو نمی بینه ......با دستام سرو صورت مجتبی رو نوازش کردم و کم کم گونه هاشو ماچ کردم و لبامو به لبش رسوندم ....اون اصلا واکنشی نشون نمی داد و ساکت مونده بود.....به اهستگی یه دستمو به طرف وسط پاش بردم و کیرشو از رو شلوارش گرفتم به محض این کارم به خودش تکونی داد و خواست عقب بره ولی من فوری دست دیگه مو به کمرش بردم و اونو بیشتر به خودم نزدیک کردم....هنوز لباش و صورتشو می بوسیدم و تو دستم کیرش داشت جون می گرفت ولحظه به لحظه به حجم و درازیش اضافه میشد...طاقت نیاوردم و دستمو تو شلوارش بردم و کیرشو کامل از زیر شلوارش گرفتم و خیلی ارووم و ملایم اونو لمس می کردم ....کیری که می دونستم تا حالا دست هیچ زن و دختری بهش نخورده بود و حال خودمم خیلی خزاب شده بود من در اوج هیجان و شهوتم قرار گرفته بودم ....مجتبی ....حالت خوبه ....اره خاله ....چرا هیچی نمیگی ......چی بگم خاله ......چرا نمیگی خاله جون ....چرا از من تعریف نمی کنی و از اتدامم و بدنم ومه مه هام و باسنم ......ها مگه اونا رو دوس نداری ......دوسشون داری .....ها قربون شرم و حیات بشم...خاله قربونت بره ....عزیزم ....باز لباشو ماچ کردم و بفل گوشش بهش گفتم ...می بینی من چه جوری ماچت می کنم ...حالا نوبت توه که منو ماچم کنی .....افرین ...زودباش ......روم نمیشه خاله .......عزیزم وقتی که من ماچت می کنم دیگه نمی خاد شرم بکنی ...می فهمی .....باشه خاله هر چی که تو بگی ......افرین عزیزم ....خب منو ماچ کن و لبامو ببوس ......مجتبی بار اول با یه کم ترس کمی ماچم کرد وبعد از چند ثانیه برای بار دوم خیلی خوب لبامو مکید و با زور خاص خودش منو حسابی بوسید هنوز کیرش تو دست دیگه ام بود و مثل سنگ شده بود ......بوسیدنش خیلی طول کشید و داشتم نفسم می گرفت ...بالا خره لبامو ازش دور کردم و بهش لبخندی زدم ......مجتبی خوب بود .....بهت چسپید .....اره خاله ....خوب بود ....خب حالا خاله شرافت ازت میخاد مه مه هاشو بگیری و باهاش بازی کنی ......باشه .....چشم خاله شرافت .....خب خودت درش بیار .....برای اینکه بهتر سینه هامو بگیره اون مجبور شد با زانو هاش بشینه و با دستاش پستونامو از زیر لباس خوابم بیرون زد و با احتیاط و تانی ابتدا نوکامو لمس کرد و کم کم حوزه دستاشو به تموم سینه هام کشوند و اونارو برام می چلوند ........شهوتی شده بودم و کوسم خیس و داغ شده بود و خیلی دلم می خواست کیرشو به طرف کوسم ببرم و خودم اونو به داخلش هدایت کنم ...ولی نمی خواستم این نمایش زیبا و اموزشی جنسی رو خیلی زود خاتمه بدم .....باز دهنمو بغل گوشش بردم و باز ناز و کرشمه خاصی بهش گفتم ......عزیزم ...خاله بهت میگه ....مه مه های خاله ات چه جوره .....خاله شرافت خیلی نرمه و نازکه ....مثل خمیر ارد می مونه و یا مثل دنبه گوشفند می مونه ....خیلی خوشه ......خوشت میاد عزیزم ....اره خاله شرافت خیلی خوشم میاد .....افرین قربونت برم ....خاله شرافت یه چیزی میخام بگم روم نمیشه ...بگو عزیزم خاله شرافت پیش مرگت بشه .....بگو ......اون چیزی که زیر شلوار گرفتی رو میشه کمی مالش بدی ..اخه ووقتی دستتو باهاش تکون میدی خیلی برام خوش میشه......خنده اروومی زدم و با لبخندم بهش گفتم .....چشم عزیزم .....تو داری مه مه هامو خوب می مالی منم باید اونو چیزتو یه کم بمالم ....پستونام داغ و گرم شده بود و مجتبی از بس بهش خوش می گذشت به شدت داشت اونو برام می چلوند ...طاهره خودت بهتر میدونی سینه های تقریبا سفت و میزونی دارم و جون میده که یه مرد باهاش خوب حال کنه ...ولی مجتبی به حالت یه اسباب بازی و در فاز عشق و حالش باهاش بازی می کرد ....در همون لحظات از کوسم اب زیادی ترشح کرد و خودمو ارضا کردم ....به دستم که کیرشو گرفته بودم یه تکون های کوچولویی دادم و به اهستگی ریتم تکونامو بیشتر کردم و یه دقیقه نشد اب کیرش تو دستم اومد .....طاهره ابش خیلی خیلی زیاد بود و مرتب از نوک کیرش اب بیرون میزد باور کن دستم غرق اب کیرش شده بود ...انگار که این پسر اولین بارش بود که اب از کیرش میومد ....دستمو از زیر شلوارش بیرون کشیدم و نگاش کردم ....و تا حالا همچین اب کیر زیادی ندیده بودم و تازه مقدار خیلی زیادی رو شلوار و اطراف وسط پاش ریخته شده بود .......مجتبی ....خوب بود ...اره خاله شرافت خیلی خوش بود .....خیلی خیلی خوش ......میدونی این مال اب اون چیزته ......اره ...خاله این اب همش از اونجام اومد؟...اره همش مال اون چیزته ...پس من بیمار و مریض نیستم ......نه تو خوبی ...ولی بازهم باید این کارو بکنی .....یعنی خاله شرافت ....بازم باهم این کارو می کنیم .......دهنمو باز هم به گوشش بردم و بهش گفتم ...اره اگه خوشت اومده بازم باهم همین بازی رو انجام میدیم ........الان نمیشه ...نه عزیزم .....نمیشه ...اخه چرا خاله .......عزیزم اون چیزت الان سفت نمیشه اون خسته شده و اب زیادی ازش اومده باید استراحت بکنه و باز ابشو ذخیره بکنه و بعدش میتونیم باز ازش اب بگیریم .....اه چه بد...دوس داشتم تا صبح همین بازی رو باهم بکنیم ...باز زدم زیر خنده و این بار خندهام ادامه دارشد .....با شلوارش دستمو خوب تمیز و پاک کردم . بهش گفتم ....خب مجتبی جون دیگه وقت خوابه .....تو برو اتاقت خوب استراحت کن و بخواب تا زودتر اون چیزتم استراحت کنه وخاله شرافت هم خسته شده و منم می خام استراحت کنم ....باشه خاله هر چی تو بگی ......قبل از رفتنش بهش گفتم ..نمی خای خالتو ماچ کنی .......چشم خاله .....لباشو باز رو لبم گذاشت و اونو سفت و محکم برای لحظاتی برام مکید .......خاله شرافت تو خیلی خوبی و قشنگ و خوشکلی .....ممنونم عزیزم .........طاهره اون شب خیلی بهم خوش گذشت ..تجربه اموزش جنسی به یه پسر ناشی و خام بهم خیلی لذت داد....شرافت جون دیگه کارت با حاجی و مجتبی پس تکوم شد؟...نه طاهره ...تازه شروع شده بود...چون روز بعدش و بعد از صبحونه ....هردوشون اومدند سراغم .......
     
#117 | Posted: 9 Jul 2018 13:18
     
#118 | Posted: 9 Jul 2018 22:07
azadmaneshian
دستت درد نکنه !داستان زیبا و پرحادثه و جذابیه
     
#119 | Posted: 10 Jul 2018 11:12
azadmaneshian
دمت گرم داستان متنوع و زیبایی نوشتی ممنون
     
#120 | Posted: 11 Jul 2018 11:21
ادامه ازطاهره........مجتبی از این رو به اون رو شده بود...موقع صرف صبحونه ....همش بهم لبخند میزد وبا نگاش منو می خواست ولی این خواستنش هنوز نشون از خامی و هوای نوجوونیش داشت .....اونی که دیروز مثل یه مرده متحرک به نظر میرسید الان با اون کاری که دیشب باهاش کرده بودم ...زنده و سرحال شده بود ...حاجی هم ظاهرا راضی بود .....شوهرم متعجب از این وضعیت شده بود ......حاجی چی شد ....مجتبی حالش خوب به نظر میرسه .......جمیل جان اره ...ظاهرا خوب شده ...مگه کجا درمون و امتحان شد ....حاجی با نگاهش به من و سپس شوهرم ....گفت اینو دیگه نمی تونم بگم که پیش کی بردم ولی دیگه کمی خیالم راحت شده .......جمیل لابد اصلا تصورشو نمی کرد که مجتبی دیشب توسط زنش و ناموسش تست و امتحان شده و اب از کیرش کشیده شده ......بیچاره شوهرم .....باز به حاجی تبریک گفت و رفت سر کار......مجتبی با بچه هام سرگرم بازی و تفریح خودش شده بود و من در فکر تهیه و تدارک ناهار اون روز بودم ...حاجی اومد پیشم .......شرافت ازت خیلی ممنونم که خیالمو راحت کردی ولی باز این پسر باید باهاش کار بشه ........می تونی باز باهاش اون کارو بکنی .......تو دلم به مجتبی قولشو داده بودم و راستش خودمم می خواستم این اموزش رو ادامه بدم ..ولی این حاجی رو که من ازش شناخت پیدا کرده بودم رو نباید بهش زیادی میدون می دادم ...چون از چشاش تا حدودی شهوت می بارید و حدس میزدم که بهم نظر هایی داره ....نه نمیشه حاجی...قرار مون از اولش یه بار بود و من انجامش دادم .....حالا اگه بشه دو بار و سه بار مگه چی میشه ...از قدیما گفتند تا سه نشه کار تموم نمیشه .......واه واه حاجی شما هم دبه در میارید .....این حرفو نزنید ...بخدا همین الانشم من گناه کبیره مرتکب شدم و شما هم در این گنام شریک هستین ...حالا شما اصرار دارین که به این گناه ادامه بدم .......شرافت نمی خاد برام ملا بشی و واسم موعظه بخونی .....راستشو بخای تو خیلی قشنگی و دم ودستگاه خوبی داری اینو دیشب که لخت و پخت بودی خوب متوجه شدم .....خوش به حال جمیل ... که خسته و گشنه میاد خونه و با بدن و هیکل تو سیر میشه .....حالا این پیرمرد یه کیف و حالی ازت ببره ...مگه اشکالی داره......چرا خیلی اشکال داره ...میدونی اشکالش چیه .....اولا تو جای پدرمی من مثل دخترت می مونم وبرات خیلی عیبه و دوما شوهرم از فامیلای خودته و خودت اومدی باهاش منو براش خواستگاری کردی وثانیا تو تو خونه مون داری نون نمک شوهرمو می خوری اونوقت بهم این حرفای زشتو میزنی و از همه بدتر خونه خدا رفتی و بهت حاجی میگن .....از خدا بترس .....حاجی بهش خیلی بر خورده بود و من حالشو گرفته بودم و با عصبانیت و خشم زیادی بهم گفت ..باشه شرافت ....ولی اگه چند دقیقه خودتو در اختیارم می زاشتی خیلی به نفعت میشد ......اون با این حرفاش رفت بیرون هوایی تو خیابون بخوره ...من کمی از این جمله اخرش نگران شدم ....و فکر می کردم حاجی چرا این طوری باهام حرف زد .......برخلافحاجی نابکار ومکار ...پسرش مجتبی خیلی خوب وبر خلاف انتظارم دراومده بود ...اون روز ضمن اینکه با بچه هام بازی می کرد مرتب پیشم میومد و هربار یه چیزی برام میاورد...از خوردنی و تنقلات و میوه و تنقلات موجود در خونه و حتی یه دفعه یه گل از همین باغچه تو حیاط برام کند و بهم داد...بهم می گفت ...خاله تو خیلی خوبی ....فرصتی شده بود که بچه هام تو اتاقشون رفته بودند و مجتبی باز اومد کنارم و با نگاه خاصی انگار ازم می خواست باهاش همون بازی رو بکنم ...من داشتم اشپزیمو می کردم دلم نیومد خواستشو براورده نکنم ......با اشاره اونو به جلوتر دعوت کردم ...و دستمو تو شلوارش بردم و کیرشو گرفتم ....کیری که هنوز سفت نشده بود .....اه طاهره .....به محض لمس کردن کیرش ...اون درست مثل یه باد کنک یهو تو دستم باد کرد و به حجمش افزوده شد. مجتبی چشاشو به پستونام دوخته بود و دلش اونا رو می خواست ..با لبخندم و اشاره چشام بهش اجازه دادم اونا رو هم بگیره ....مجتبی اززیر بلوزم دستاشو تو سینه هام برد و با شهوت و هیجان خیلی زیادی اونو باز برام می مالوند .....کیرشو کمی تو دستم مالش دادم و بعد از لحظاتی چند اب کیرشو تو دستم خالی کردم ......موقع ترشح اب کیرش ..مجتبی ...اهی کشید و لبامو خوب بوسید ........خاله شرافت ....دستت درد نکنه .....خیلی خوب بود .....خب راضی شدی .....اره خیلی .....الان برو پیش بچه هام بازیتو بکن تا منم کمی تو انبار کار دارم ........انبار چرا خاله جان ......مگه میخای انبار رو مرتب کنی ...اره .....مگه من میزارم تو کار بکنی و من بازی بکنم ......نه نه خودم اونجا رو برات مرتب و تمیز می کنم .....مجتبی منتظر جواب من نموند و فوری رفت دستشویی خودشو تمیز کرد و بلافاصله با یه جارو و خاکروبه روانه انباری شد ...همون انباری که من دو ماه بود که از شوهرممی خواستم که با هم و کمک همدیگه اونو مرتب و تمیز کنیم ....این کارو مجتبی اون روز در نیم ساعت برام انجام داد و اونو مثل یه دسته گل دراورد ....باورم نمی شد که این همه اهل کار و تلاش باشه ...وتازه بعد از انباری هم حیاط و جلو در کوچه رو هم برام جارو کرد ......اه واقعا برام باور نکردنی شده بود ولی خب شده بود ......تموم سرو صورت و بدنش خیس عرق شده بود ....یهو تصمیم گرفتم منم براش کاری بکنم و سرحالش بیارم ...ابتدا بچه هامو پی نخود سیاه فرستادم و اونا رو برای گرفتن نون پیش شوهرم حواله کردم و مجتبی رو لب همین حوض اوردم .......مجتبی دلت میخاد با همین اب حوض حمومت کنم ......خاله .....از حموم خوشم نمیاد......ولی اگه خاله شرافت ازت بخاد چی؟.....اونوقت تو باشی ....اره ...میخام ..به شرطی که همون بازی رو بازم باهام بکنی ....مجتبی همین نیم ساعت قبل بازی کردیم .....بزار حمومت کنم ..اگه شد ....بازی می کنیم .....اوخ جون .....خاله جون ........لباساشو دراوردم و کاملا لختش کردم و با لیف و صابون تموم بدنشو کفی کردم و کیرشو الان خوب دیدم .....کیری که از مال شوهرم کلفتر و دراز تر بود و به نسبت سن و سالش خیلی پر ملات نشون می داد ....اونو تو دستم گرفتم . و براش مالوندم ...مجتبی دارم باهات همون بازی رو می کنم ......باشه خاله بگیرش ....میدونی اسم این چیزی که دستم گرفتم چیه ......اره .....از کجا میدونی .....اخه تو ده بچه ها دنبال الاغ ها می دون و چوب به اونجاش میزنن و می گن کیر .....خب عزیزم توم همونو بگو ...این اسمش کیره ....فهمیدی ....اره ....خاله کیرم خوبه ......اره چرا میگی .....اخه میخام یه چیزی بگم .....بگو مجتبی ....اون دهنش. روبغل گوشم اورد و گفت خاله من کیر اغا جمیلو اون شب دزدکی دیدم ......خب ....مال اغا جمیل ازمن ریز تره .....وحتی مال من از کیر پدرم هم درشت تره .....راس میگی ...اره به هیشکی نگو ....یه شب پدرم داشت با مادرم چیز می کردند وومن همشو دیدم ....پدرم ....دیگه نگو مجتبی ...کار بدی کردی که یواشکی اون چیزارو می بینی .....اونا رو خوب نیس ببینی ....اونو خمش کردم و سوزاخ کونشو کمی شستم و با این کارم کیرشو باز سفت کردم ...طاهره در اون لحظه خیلی دلم می خواست کیرشو بخورم ...خوردن کیر یه پسر 14ساله خیلی لذت بخشه .....ولی جلو هوسمو گرفتم و نخواستم بیشتر چشم و گوشش باز بشه ....این بار با مالوندن کیرش شاهد تراوش زیبای اب کیرش از لب حوض بودم ...ابی که با شدت خیلی بالایی در اوایلش خیلی دیدنی شده بود ....ابشو تموم و کامل گرفتم و لباشو باز هم ماچ کردم ...و این بار موقع اتمام کارش یه دستشو به چاک کونم برد و اونو کمی برام گرفت ......از این کارش خیلی تعجب نکردم و بهشم چیزی نگفتم چون از من یاد گرفته بود چون من همین دودقیقه قبلش سوراخ کونشو به بهونه شستن داشتم لمس می کردم ......اوه اوه سوراخ کونش سفید و بی مو و باحال نشون می داد ....هردومون راضی و شاد شده بودیم به دلیل اینکه اون کاملا ارضا شده بود و من هم از اینکه مفت و مجانی انبار و حیاط خونه ام تمیز شده بود ..........مجتبی توپسر خیلی خوب و زرنگی هستی ..میخام بهت یه جایزه بدم ........اوخ جون چایزه ......اون چیه ......انتخابش با خودته ...یکیشو بگو .....اولش میخای ببرمت بازار یه کفش خوب برات بخرم و یا دوس داری شب بعد از رفتن شوهرم بیای تو بغلم تا صبح بخوابی ........خاله من دومیشو میخام ....کفش نمیخام ....دلم میخاد امشب بیام پیشت ........باشه عزیزم ....ولی به حاجی نگو ......نمی گم .....بیدار می مونم تا اغا جمیل بره ......طاهره تا اومدن شب و موقع خواب یه حس عجیبی بهم دست داده بود و مرتب کوسم اب میفتاد و خیس میشد...دو بار من شورتمو تا موقع خوابم ناچارا عوض کردم ....برای اون شب تصمیم خاصی نتونستم بگیرم که ایا به همون مالوندن کیرش قناعت کنم و یا کیرشو تو کوس و کونم بزنم ...همین افکارم داشت منو کلافه می کرد ......اون روز مجتبی تا اونجایی که تونست خیلی بهم کمک کرد و همه جوره مثل نوکر دنبالم بود ...اگه یه نوکری مثل اون داشتم باور کن غمی نداشتم .......وای وای شرافت ....چه جالب ....چی میشه اگه اونو کنارت و تو خونه داشته باشی ..هم کارای خونه رو برات انجام میده و هم تو رو می کنه ......اره طاهره ....حق با توه ..........خب شرافت جون پس جای ما خالی بوده و تو حسابی بهت خوش گذشته ......اوه طاهره ...ولی بودن حاجی تو اون خونه شده بود مایه ناراحتی و نگرانی........اون هی بهم چشم غره میرفت و از دستم عصبانی بود ......من بهش اهمیت نمی دادم .....اولین نفری که خوابید حاجی بود و من و جمیل هم کنار هم دراز کشیدیم ...اون شب جمیل دلش هوس کونمو کرده بود ...کمتر پیش میومد که اون مواقع باهام سکس کنه و بیشتر وسطای روز و قبل از شیفت عصرانه اش منو گاها می گایید ......جمیل امشب چت شده ...همیشه این مواقع زود می خوابیدی و الان هم ازم کون میخای ........اوه اوه شرافت امروز شاگردم کمی شراب خورده بود و اختیار ار کف داده بود و داشت از زنش برام می گفت ...واه جمیل مگه تو مغازه از زناتون برای هم دیگه هم میگین ....نه نه .من اجازه نمیدم از این حرفا بزنن ....ولی اون مست بود و از خودش حرف میزد و می گفت زنمو دیدم که با زن همسایه حال می کنن و تو کون هم خیار فرو می کنن ...من یهو رسیدم تو اتاق و مچ زنمو گرفتم و این مچ گیری به نفعم تموم شد چون زنم از ابتدای ازدواجمون بهم کون نمی داد ولی دزد کی با اون زن خیار و چیزای دیگه به کونشون فرو می کردند .....و منم به زنم گفتم یا طلاقتو میدم و یا از امشب باید بهم کون بدی .....و همون شب هم تو کون زنم کردم و ابشو هم توش ریختم .....و دیگه مجوز کردنشو هم گرفتم و تازه شاگردم میخاد اون زن دیگه رو بکنه و ازش قول گرفته ........وای خدای من ...چه بکن بکنیه .......خلاصه شرافت منم بد جوری هوس کون کردم و امشب میخام سوراخ کونتو با کیرم پر کنم....اه جمیل امادگی این کارو اصلا نداشتم ..میدونی خیلی وقته با کونم کاری نداری؟...اره قربون زیبایت برم .....کونت ...کردنیه .....مال خودته ...جمیل جون ....چیه کون خشکلم......باسنمو خیلی دوس داری...اره...حتی از خودم و وجودم ......شرافت خب معلومه کونت با وجودت یکیه و من همشو میخام .......جمیل جون کون از من بهتر دیدی ........جمیل تو فکر رفت و هیچی نگفت .....چیه جمیل ساکت شدی انگار باسن از من بهترشو سراغ داری ...ها ...بهم بگو .....ناراحت نمیشم ....اینو باور کن ....شرافت اصرار نکن نمی خام این بحثو ادامه بدم .....خب عزیزم به دروغ بهم می گفتی مال تو بهترینه ...الانشم میگم کونت خیلی قشنگه ولی یاد گرفتم بهت دروغ نگم راستش کون دوستت هم خیلی عالیه ...من کونشو تحسین می کنم ......کدوم دوستم .....بگو .....جمیل بگو لطفا .....طاهره در این لحظه خیلی مشتاق بودم که اسمشو بهم بگه ....میدونی اون از کی می گفت ...نه شرافت ...کی ....از تو طاهره ....از باسن تو تعریف می کرد ...اصلا انتظار از جمیل نداشتم که از دید سکسی و شهوت از تو بگه .....اونی که از جمیل می شناختم اون بود که سرش تو کارش بود و سرگرم کار و زندگیش بود ...ولی طاهره ...من نباید نگران شوهرم میشدم ...چون اون ادامه داد....شرافت باور کن من به چشم خواهری نگاه طاهره خانم می کنم ولی این یه واقیعته که تو این اطراف و اکناف از زیبایی اندام و کون و صورت .....طاهره حرف اولو میزنه .....نوش جون شوهرش باشه .....با این جملاتش کمی ارووم گرفتم ..نه اینکه حسودباشم و این حرفا ..بلکه بالا خره زنا از این حرفا بدشون میاد و هرچی بخان بی تفاوت باشن نمی تونن ......در حین هین حرفامون جمیل کیر سفتشو با اب دهنش خیسوند و پاهامو از هم خوب بازکرد و به حالت خوابیده سوراخ کونمو با کیرش تنظیم کرد و با یه تکون کوچولو کیر باریکشو تو کونم زد ...اصلا انگار که چیزی تو کونم رفته باشه ...فقطیه کمی در ابتدای ورود کلاهک باریکش کمی و یه ذره اذیت شدم و بعدش هم تلمبه های شدید و سریعش شروع شد ....فکر کنم با اسم بردن از تو (طاهره)شهوتش خیلی بالا زده بود و بر خلاف سکسهایی که قبلا با هم داشتیم تخلیه اب کیرش بیشتر طول کشید و همشو با اشتهای زیادی تو سوراخم تخلیه کرد .......وای شرافت ...اخه شوهرت چرا از من باید بگه ...دیگه باید حواسم باشه میام خونه تون پوشیده تر و لباسام گشادتر باشه ......اوه طاهره این حرفو نزن ....من تو این دنیا بیشتر از همه به تو اعتماد دارم و تو همه کس و جونم هستی ......قربونت برم طاهره ...باور کن من تو رو بیشتر از شوهرم دوس دارم ......خب از ادامه ماجرای مجتبی دور نشیم ....اون شب شوهرم کونمو کرد و بعدش یه ساعتی خوابید و طبق برنامه هر شبش بیدارشد و نصفه شب رفت نونوایی ....بلافاصله بعد از رفتن جمیل ..سایه مجتبی رو در اون تاریکی تو اتاق دیدم و به حالت دو پرید رو تشک خوابم و منو بغلکرد .....دستاشو همون ابتدای کارش دور کمرم گرفته بود و بعد از لحظاتی چند هولکی دو دستشو تو چاک کونم برد و و با ده تا انگشتاش کوس و کونمو بد جوری می مالوند ...اه اه ای ای اوف اوف مجتبی داری چیکار می کنی ......خاله شرافت ....اینجاهات خیلی نرم و باحاله ...هوس و نیاز جنسیم منو بشدت گرفته بود و اصلا کون دادن به شوهرم یه ذره منو ارضا نکرده بود هوش و حواسم و شهوتم متعلق به مجتبی شده بود ...مست رفتار خام و اماتوریش قرار گرفته بودم.......چند باری در اغوش هم رو کف اتاق غلت خوردیم و لباشو با لبام گرفتم و اونو خوب مک میزدم ....دستاش فقط کوس و کونمو گرفته بود و اون لحظات کاری به نقاط دیگه بدنم نداشت ....ولی من با دستام همه جاشو می گرفتم و ضمن این کارم لباساشو هم دونه دونه کندم ...البته لباس اون فقط دو تیکه بود و خیلی زیاد نبود و حتی شورت هم به پا نداشت...فقط بلوز و شلوار ......کیرشو رو بدنم احساس می کردم ..درست مثل لوله دودکش پشت بوم...سفت و سیخ شده ولی داغ و اماده به کار........مجتبی ناشیانه و ناخواسته کیرشو رو بدنم می کشید و می کوبوند...کوسم تشنه کیرش شده بود و انگار که صداش می کرد که بهش برسه .....در حین غلتوندنام دستمو به کیرش رسوندم و اونو رو کوسم گرفتم و همون لحظه به پشت حالت گرفتم و پاهامو براش باز کردم ....مجتبی سرشو بین پستونام برده بودو بالب و لوچه و کل صورتش اونا رو برام می فشرد....یه لحظه چشام به نوک کیرش افتاد ازش چکه چکه داشت اب می چکید اب کیرش ترشح می زد .نرسیده به کوسم ازش اب میومد....ابی که شباهتی به اب منی نداشت ........مجتبی کلاهک کیرشو که به کوسم حس کرد سینه هامو ول کرد و نیم خیز شد وتوجه اش به کیرش معطوف شد....شور هیجان زیادم باعث شده بود از اون هدفی که داشتم دور بشم ...همون هدفی که نمی خواستم کیرش نزدیک کوس و کونم بشه...ولی واقعا نیاز به کیرش داشتم ...کیری که از بس داغ و تر و تازه و جذب کننده شده بود که دستام رو می خواستم بهش برسونم و به سینه هام بچسپونم......مجتبی ناشیانه و هولکی کیرشو رو کوس و کونم می کشید و نمی دونست چه جوری اونو عملش کنه .....پاهامو بیشتر باز کردم و دستمو به کیرش نزدیک کردم که به کوسم هول بدم ...ولی مجتبی دسنمو پس زد .....خاله جان بزار خودم انجامش بدم ...از اغا جمیل یاد گرفتم ......واه واه اغا جمیل چرا....اخه یواشکی نگاتون می کردم و دیدم اغا جمیل چه جوری اون چیزو فرو کرد ......اوه اوه مجتبی بازم شیطونی کردی و دزدکی نگامون می کردی ......ببخش خاله طاقت نداشتم . منتظر بودم شوهرت بره تا زودتر بیام بغلت ......ولی همه رو دیدم .....خب مجتبی جون ..حالا یاد گرفتی ......اره اگه هولم نکنی ...انجامش میدم .....من که دوس داشتم زودتر کیرشو به کوسم بزنه زیرش بی تابی می کردم ....مجتبی سرکیرشو رو کوسم می کشوند و داشت بررسی می کرد که از کدوم ناحیه کیرشو بهم بزنه .....اون عاقل تر ازاونی که فکرشو می کردم نشون می داد چون کیرشو ول کرد و با انگشتای دستش بخوبی چوچوله های کوسمو ازهم باز کرد و مثل یه کارشناس و دکتر زنان داشت محتویات کوسمو ارزیابی و در واقع کشف می کرد و بالا خره سوراخ و مدخل اصلی کوسمو پیدا کرد و سه تا از انگشتاشو توش فرو کرد و به علامت تایید کارش بهم گفت .....خاله جون ....همینه ...از اینجا باید فشارش بدم .....ولی خاله شوهرت از این سوراخ پایینی فشار می داد ....مجتبی زودباش لفتش نده ...خاله شرافت خسته شده ....همون جایی که انگشتاتو توش گرفته بودی ...درسته ...از اونجا داخلش کن .....نه نه من باید عین اغا جمیل رفتار کنم ....دیدم شوهرت چه کیفی می کرد ومنم می خام کیف کنم .....وای طاهره ...مجتبی هوس سوراخ کونمو کرده بود و اصرار داشت کیرشو به کونم بزنه .... ومن تشنه و گرسنه بشدت خواهان کردن کوسم بودم ....از من خواستن کردن کوسم و از اون اصرار و کردن کونم شده بود و در نهایت اون شد که بهش گفتم هر دوشو بکنه .....ابتدا مجتبی کیر سراسر از عرق هوس و شهوتیشوخودش تو کوسم فرو کرد و بلافاصله با شدت خیلی زیادی و با کمک کمر ش اونو تا ته به کوسم می کوبوند .....من دستامو دور کمرش گرفته بودم و اونو به خودم چسپونده بودم تا بیشتر لذتشو ببرم .....طاهره ...لحظات کوتاهی کیرشو به کوسم زد چون زود می خواست ارضا بشه ولی اون لحظات کوتاه برام یه خاطره خیلی شیرینی شده بود ....واقعا دارم اینو از ته دلم میگم ....احساس کیر یه نوجوون 14ساله تو کوسم و اینکه اون داشت برای اولین بار کوس کردن یه زن رو تجربه می کرد و افتخار دادن این کوسو من به عهده داشتم و از همه بهتر شور و هیجان و شهوتی که در وجودش و چشاش می دیدم منو بشدت تحت تاثیر قرار داده بود ......خاله داره ابمم میاد...من می خام مثل شوهرت ابمو تو کونت بریزم ....باشه عزیزم درش بیار و بزن به کونم ...مجتبی کیرشو از کوسم خارج کرد و با کمک همدیگه کیرشو به سختی تو سوراخ کونم ارووم فرو کرد و باز ضرباتشو روم شروع کرد با همون ضربه اول فریادم بلند شد ...اخ اخ ...مجتبی دردم گرفت ...ارووم تر ....اوی اوی اوی .....مجتبی یه کم ترسید و ساکت وبی حرکت موند....خاله درد داری ....ای ای ..اره اون چیزت کلفته ...خاله جون چرا تو سوراخ قبلی درد نداشتی و اینجا درد داری ......عزیزم هر چیزی جای خودشو داره ...کیرت و یا کیر هر مردی باید به اون سوراخ اولی بره و اینو خدا میگه و این دو تا برای همدیگه درست شدند ...ولی ما ادمای نابکار و از خدا بی خبر چشم طمع و هوس به این سوراخ هم کردیم و این کار نادرستو داریم انجامش میدیم .......یعنی میگی این کارم درست نیس .....اگه از خدا بترسی ...اره خوب نیس ....ولی تو بالا خره کیرت تو کونمه ..پس کارتو ادامه بده ولی ارووم تر ضربه بزن ....اخه خاله شرافت خیلی دردش می گیره ....باشه خاله هر چی تو بگی ....اصلا اگه بخای همین جوری بی حرکت می مونم ومنتظر میشم ابم تو کونت خالی بشه .....ولی خاله جون داخل کونت تنگ تره و دارم خیلی حال می کنم ....طاهره با یه دستم داشتم رو کوسمو مالش می دادم و با دست دیگه ام اطراف درگاه کونمو باز تر می کردم که دردم کمتر بشه و لابد طاهره بهم میگی چرا براش مثل ملاها موعظه کردی و از مصائب و گناه کون کردن بهش گفتی ...چون می خواستم واقعیت این کارو بدونه و در اینده خودش تصمیم بگیره که اونو نجامش بده و یا نده .......مجتبی مثل اسباب بازی پستونامو با دستاش هنوز می گرفت و باهاش حال می کرد .....کیرش ساکت و بی حرکت تو کونم مونده بود و من کم کم داشتم دردم کمتر میشد و در واقع داخل سوراخم عادت به کیرش کرده بود و با مالش کوسم هنوز شهوتم مونده بود و از این لحظات ناب و شیرین هنوز داشتم بهره کافی می بردم ازش خواستم خیلی اهسته کیرشو تو کونم بزنه .......با کمک دستم وگرفتن تخمای کیرش نحوه سرعت ضرباتشو تحت کنترل خودم گرفتم در واقع می خواستم به بهترین شکل ممکنه لذت از کون دادنم ببرم....تخمای کیرش بزرگ و باد کرده بود و با لمس اون ...بیشتر هیجان می گرفتم ...انگشتمو گاهی به سوراخ کونش می بردم و اونو کمی مالش و می خاروندم ....از این کارم مجتبی خنده اش گرفته بود و مثل یه پسر بچه قه قه میزد ....دوس داری برات خارشش میدم ...اره خاله ادامش بده ....سوراخ کونش کوچیک و بدونه اضافه گوشت بود ..کمی به ضرباتش سرعت دادم و پاهامو تا نهایتش باز تر کردم ودیگه کیرش تا ته کونم خوب فرو می رفت ....انگشتامو به شدت رو کوسم میزدم و همزمان سرعت تلمبه هاشو خودم رو سوراخم بیشتر کردم و در نهایت مجتبی فریاد زد ...خاله جون ابم اومد .....ایِِِِ ی ی.....راحت شدم ....حس کردم داخل کونم خیلی اب کیرش خالی شد ...چون مثل شلنگ اب به مدخل کونم می خورد .....می خواست کیرشو بیرون بیاره ولی من نزاشتم ...مجتبی فعلا بزارش همون داخل بمونه ....بیا بغلم ...عزیزم ...مجتبی روم ولو شد و سرشو بین سینه هام قرار داد و من موهاشو اهسته داشتم نوازش می کردم ....با این کارم داشتم تو دلم ازش تشکر می کردم ....چون واقعا یه لذت خاص و منحصر به فردی بهم داده بود و منو خوب ارضا کرده بود ......عزیزم خوش گذشت .....اره خاله جون ....خیلی خیلی .......درسته که شما میگید کون کردن گناهه ولی لذت و خوشی کون بیشتره .....مجتبی جان این حرفو نزن تو که کوسمو نکردی و فقط چند لحظه تحربش کردی...لذت کوس زن ها هم خیلی زیاده ...بهتره اونم تجربه کنی و بعد قضاوت بکنی ....اره خاله جون تو راست میگی ......یعنی خاله همیشه حق باتوه .....هم عاقلی و هم قشنگی ...من خیلی میخامت ....مجتبی لباشو رو لبم گرفت و به شدت منو بوسید .....اون شب با همون حالت و در اغوش همدیگه خوابمون گرفت و وقتی بیدارشدم که کیرش هنوز تو کونم ودر حد کلاهکش مونده بود در واقع کیرش نیم افراشته و نیم سیخ توش مونده بود ...یه خواب توام با کیر در کونم شده بود .....زیر باسنم از اب کیرش و کوسم هنوز خیس بود و خشک نشده بود ......روز بعدش که دیروز میشد بلند شدم ودر دستشویی خودمو تمیز کردم و تو فکر دیشبم رفتم ..یه سکس خیلی خوب و پرنشاط . نیمه اموزشی رو تجربه کرده بودم .....خیلی شاد و شنگول شده بودم ولی فقط حضور حاجی تو خونه منو رنج می داد و ازش ناراحت بودم ....حاجی همون روز مهمون خونه مون بود و قرار بود فرداش که امروز باشه به دهشون برگرده.......حاجی میخواست مجتبی رو به بازار ببره تا براش خرید بکنه ...ولی مجتبی باهاش نرفت و هر کاری کرد که راضیش کنه ..نتونست و بالاخره مجبورشد اندازه پا و لباسشو خودش تخمینی بگیره ...از خونه بیرون رفت ....به محض رفتن حاجی مجتبی اومد سراغم و تو اشپز خونه از پشت منو بغل کرد......خاله جون قربونت برم .....میخامت ......دلم میخام مثل دیشب بکنمت .......وای وای مجتبی ....ارووم تر بچه هام و مادرم می فهمن....ایتجا نمیشه ......پس کجا ....بیا بریم دستشویی ...ولی به شرطی ...ساکت و بی سرو صدا کارتو بکنی ....باشه هر چی تو بگی .....مجتبی زودتر از من خودشو به دستشویی رسوند و من تو اشپز خونه ابتدا شلوار و شورتمو کندم و بالباس یه دست ازادم برای گاییدنم بدست یه نوجوون به طرف دستشویی روانه شدم .......اه طاهره ...هنوز می خواستم مجتبی منو خوب بکنه و از کوسم سیرابم کنه ...دستمو در حین رفتنم به کوسم زدم ...باور کن خیس شده بود .......انگشتام از ابش لزشی شده بود به محض رسیدن به مجتبی انگشتامو تو دهنش کردم و همه اب کوسمو به خوردش دادم و بلافاصله لبامو به لبش بردم وهمدیگرو خوب در اغوش گرفتیم ...قد مجتبی کمی کوتاه بود و من مجبور شدم کمی روش خم بشم ومجتبی هم بیکار نبود مطابق معمول و طبق انتظاری که ازش داشتم دستاشو از زیر لباسم تو کوس و کونم برده بود و بخوبی اونارو برام می مالوند....کیرش باز مثل سنگ شده بود و با دستم اونو گرفته بودم از نوک کیرش اب میومد .....خاله طاقت ندارم ...چه جوری چیزمو تو کونت بزنم ....ایستاده بلد نیستم ......اوه عزیزم باز میخای کونمو بکنی ...اره ..اره کونت لذت داره ......طاهره جون ..خودت که رفتی و دستشویی مارو دیدی و میدونی یه بشکه متوسط اب در گوشه اش قرار داره ....خب منم لباسامو جمعش کردم و در کمرم با یه دستم گرفتم و به حالت خمیده و کونمو براش قمبل کردم و البته قبلش با اب دهنم سوراخمو خیسوندم و کیرشو خودم به اروومی تو کونم فرو کردم .....باز هم همون درد و فشار به درگاه سوراخم منو گرفته بود و ازش خواستم ساکت کیرشو تو کونم نگه داره .......مجتبی کاش کوسمو می کردی .....ببخش خاله ..دست خودم نبود ..از بس کونت قشنگه ..نمی تونم ازش بگذرم.......یعنی کونم خیلی دلتو گرفته ...اره اره .....مجتبی تا حالا کون یه دختر و یا زنیو نگاه کردی .....خاله دروغ چرا ....سه بار دیدم .....لختشو دیدم .....خب ادامه بده .....اولیش پارسال تو خونه عمو قباد کون زنشو دیدم ...خیلی گنده و نا جور به چشمم اومد ..دیدنی نبود ......دومیش هم کون دختر عمو قباد رو دیدم ..مال اون تر و تازه و خوب بود و داشت تو اتاق شلوار عوض می کرد که من پشت پرده یواشکی و اتفاقی اونو دیدم ...وسومی هم کون شما ......ولی به جون خودم و پدر و ننه ام کون شما از همش قشنگتره .......اوه اوه مجتبی می خوام بهت یه چیزی بگم و نصیحتی بهت بزنم ..قول بده اونو انجامش بدی ...باشه قول میدم ......هیچوقت دزد کی و یواشکی نگاه هیچ کسیو نکن چون کار خیلی زشتیه و گناه هم داره .....چشم خاله هر چی تو بگی ...خب عزیزم حالا کم کم و اهسته کیرتو تکون بده ...اه اه اه خوبه ....اره ...این طوری ...اه اه اه ادامه بده ..ای ای ای ..چه کیر خوبی داری .....کیر تر و تازه ....اوووووی....بادستم رو کوسم مالش میزدم و بیشتر به خودم لذت این کارو می دادم .....خیلی با حال داشت منو می کرد و واقعا تو دستشویی از گاییدن کونم عشق می کردم ....این دفعه دیرتر ابش اومد و باز همشو با شدت تو کونم تخلیه کرد ........اون روز تا موقع صرف شام مجتبی دو بار دیگه منو از کون ترتیب داد و هر بار که ازش میخواستم کوسمو بکنه ..طفره میرفت و قول می داد ..دفعه دیگه .....نمی خام جزئیات اون دو بار کون دادنمو برات بگم چون شاید برات خسته کننده باشه ...ولی واقعا هر دفعه اش برام خوب و لذت بخش بود....اون شب هم باز مجتبی کمین کرد تا شوهرم بره و بیاد پیشم ..اون شب هم مجتبی باز در اغوشم قرار گرفت و دیگه این بار نزاشتم کونمو بکنه و خودم کیرشو اماده ورود به کوسم کردم و با کمک دستام و خودش خیلی خوب و زیبا کیرشو تو کوسم بردم ....در جند مدل و حالت بهش اموزش دادم و حتی اونو به پشت خوابوندم و رو کیرش نشستم و باهاش بالا پایین می کردم مجتبی از این مدل کردنمون کمی خنده اش گرفته بود و می گفت من خر تو شدم و تو سوار من شدی .....اخه مجتبی این مدل چیش به خرسواری شباهت داره ....اگه مدل به شکم خوابیده رو بگی و در حالیکه کیر مرد از پشت تو کوس و یا کون زن رفته ...اره یه کمی شبیه الاغ سواری میشه ..این فکر هارو تو دلم می کردم و داشتم می خندیدم ....از بس خنده ام طول کشید که مجتبی دستامو به طرف خودش کشوند و منو بوسید تا نخندم ....دیگه مجتبی گاییدن و کردن رو خوب یاد گرفته بود و در نهایت منو به پشت خابوند و خودش دراز کش روم افتاد و کیرشو بخوبی داشت تو کوسم می زد ...صدای شالاپ شالاپ اب کوسمو خوب می شنیدم ...هوس کردم انگشتمو تو کونش بزنم و یه بند انگشتمو موفق شدم توش فرو کنم ......مجتبی جون دوس داری تو کونت کنم ......اره اره ....خوبه لذت داره ...اره خاله بیشتر فرو کن ......ولی مجتبی حواست باشه عادت به این کار نشی .....چه کاری خاله ..همین کاری که دارم با کونت می کنم .....یه وقت نزاری کسی دیگه . خصوصا پسرا و مردا این کارو باهات بکنن .....نه نه حواسم هس .....چشم خاله هر چی تو بگی ...با انجام انگشتی کردن کونش محتبی شهوتش به اوج خودش رسید و با شدت دادن تکوناش رو کوسم ابشو تموم و کمال خالی کرد ...همون لحظه طاهره باز حس ششمم بهم گفت تو از مجتبی شاید حامله بشی ......و این جمله از اون لحظه ول کنم نشده و همش تو فکرشم .......اوه اوه شرافت داستانت خیلی جذاب و باحال و شنیدنی بود ..منو حسابی شهوتی کردی .....اخه شیطون بلا من حالا با این هوسم چیکار کنم و تازه پریود هم هستم .....عزیزم خودم در خدمتت هستم هر امری و دستوری بدی اطاعت می کنم ..میخای برم یه خیاری و بادمجونی و موزی و اصلا تنه اون درختو میخای ببرم و بیارمش تو کوست بزنم ...ها ...وای شرافت میخای تنه درختو به کوسم بزنی ....اوف اوف اگه بشه ...چی میشه .......قربونت برم طاهره ......خب شرافت داستانت ادامه داره و یا نه .....اره کمیش مونده ..اون شب بعد از تخلیه ابش تو کوسم تا صبح تو اغوش همدیگه خوابیدیم و صبحش اونا می خواستن برن ....ولی حاجی موفق شد زهرشو روم بریزه ...اون یه درو غا و تهمت هایی الکی و من دراوردی بهم زده بود و همشو به مادرم و در مغازه به شوهرم گفته بود ..که شرح این حرفای بی ارزش و پوچش واقعا جا نداره که وقت عزیز تو رو بگیره ولی واقعا زحمات من و اون همه پذیرایی ازشون شد باد هوا و منو خیلی ناراحت کرد و لی مجتبی واقعیت قضیه رو خوب میدونست و می فهمید که پدرش دروغ میگه و تهمت میزنه ..اون با شجاعت و یواشکی دور از چشم پدرش به مادرم و شوهرم گفت که من بی گناهم .....و در نهایت مجتبی از شوهرم قول گرفت که اول پاییز امسال بیاد شهر و در نونوایی مشغول کار بشه ..در واقع مجتبی به خاطر بودن با من این کارو می کنه ......شرافت جون لابد توم از خداته که مجتبی زودتر بیاد و هرشب به کوس و کونت بزنه ......ها.......اه طاهره چی بگم .....اگه بگم نه دروغ گفتم و اگه بگم اره باز هم دروغ گفتم .....من شوهر و بچه دارم و این کاری که با مجتبی کردم یه خیانت محض بود ...و اگه بهش ادامه بدم ..خیلی خطری میشه .....حالا اینده اینو میگه تا ببینم چی پیش میاد .......اوه اوه طاهره بزار برات یه شربت خنک بیارم و توم بیا بهرام جونو شیر بده که داره گریه می کنه .....تو فکر این ماجرای شرافت هنوز مونده بودم و یه دستی رو شورتم زدم ....اوه اوه خیس اب و خون شده بود .....باید تمیزش می کردم ...شیر دادن بهرام رو تموم کردم و رفتم دستشویی و خودمو خوب تمیز کردم ..باز یاد کون دادن شرافت به مجتبی در همین مکان افتادم ...ترشح اب کوسمو به چشمم می دیدم .....باید بی خیال این تصورات میشدم ...بهرام رو کف حیاط داشت گریه می کرد و باید سریعا خودم بهش می رسوندم ....شرافت با شربت و کمی میوه پیشم برگشت و بهش گفتم خودشو برای رفتن به عروسی اکرم اماده کنه ...عروسی که در شهری به فاصله شاید سه ساعت سواری با ماشین انجام میشد ......طاهره جون من اماده ام و به شوهرم هم گفتم اونم گفته سه روزی یه شاطر رو میارم مغازه که نونوایی و نون مردم لنگ نمونه ....اونم باهامون میاد .....با خوردن میوه و شربت از شرافت خداحافظی کردم و به خونه برگشتم .......تو خونه یاد سیامک افتاده بودم و جوابی ازش نگرفته بودم .....کاش یه سری به خونه فرانک هم میزدم ...می تونستم و می خواستم به خونه شون برم ولی نخواستم خودم روسبک پیش عشقم جلوه بدم ..دلم میخاد اون به طرفم بیاد و منو به اغوش بکشه ..هر چی باشه من یه زنم و غرور دارم .....کاش امشب اونا به عزم مهمونی خونه مون میومدند.....کاش میشد ....ولی واقعا شد و بعد از صرف شام در خونه رو شنیدم و طاها سریعا رفت که در حیاط رو باز کنه ..صدای اواز خوش و زیبای سیامک و بعدش فرانک و در نهایت صدای دریده و زمخت شاهین با مادرش و بچه هاشو شنیدم ......اونا برای شب نشینی اومده بودند.........
     
صفحه  صفحه 12 از 14:  « پیشین  1  ...  11  12  13  14  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / خاطرات بهرام و مامانش بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2018 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites