تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

خاطرات بهرام و مامانش

صفحه  صفحه 17 از 19:  « پیشین  1  ...  16  17  18  19  پسین »  
#161 | Posted: 2 Aug 2018 18:37
نقل از طاهره.....جمیله روش نمیشد لخت بشه...... جمیله جون .....اینجارو خونه خودت بدون .....راحت باش عزیزم....عروسی میریم...باید یه لباس خوب تنت کنم.......منم تصمیم نگرفتم که چی تنم کنم ...بیا باهم لخت شیم .....ودوتا لباس باحال انتخاب کنیم ......اخه روم نمیشه......چرا؟.....منم که مثل تو زنم......ببین دوتا پستون دارم....بیا ببین........عین مال توه.....توم نشونم بده.....هردو مون داشتیم پستونامونو نمایش هم می دادیم .....وبعدش ایتجامو ببین ...شورتمو میگم......زیرشم نگاه کن...لای شورتمو به طرف جمع کردم و چوچوله کوسمو نشونش دادم ......دیدی ........خب مال خودتو نشونم بده......تعارفو بزار کنار .....جمیله دامنشو بالا داد و شورت مشکیشو مثل من به یه طرف جمع کرد و کوسشو بالاخره نشونم داد......کوسی که این مدت ظالمانه کیر شاهین رو اجبارا میخورد.....ظاهرا تنگ و تر وتازه نشون می داد.....من لخت شدم و جمیله هم با دیدن اندام لخت من ..کم کم تسلیم شد و لخت شد......پستوناش یه کم از مال من درشتتر بود ولی هنوز سفت مونده بود ....پیدابود شوهرش زیاد باهاش بازی نمی کرد ..نوکای قهوه یش به قشنگیش اضافه کرده بود ..زیر پستوناش عین خط کاسه نشون می داد ...ولی باور کنید پستونای من چیز دیگه بودن ..با وجود اینکه این همه بدست خیلیا مالش خورده بودند....اوف اوف هوس کرده بودم با یه دستم مال خودمو مالش بدم و با دست دیگم پستونای جمیله رو لمس کنم .....کاش شرایطو داشتم ...ولی نمی تونستم اینکارو بکنم ...اونو قت میشدم مثل شاهین ......اون تازه داشت بهم اعتماد می کرد و من باید نقش یه حمایت کننده و خواهر بزرگشو براش میداشتم...نه نه لعنت بر شیطون رانده شده ......بی خیال......دوس داری شورتامونو هم در بیاریم ......من که در میارم ...میخام کوسم کمی هوای تازه بهش بخوره ....اخه این همه زیر شورت پنهونه ......اگه دوس داری توم دربیار.....شورتمو از پام بیرون کشیدم و کاملا لخت شدم .....داشتم دستی به باسن و روی کوسم می کشیدم که متوجه شدم جمیله هم می خاد شورتشو پایین بکشه ....اون یه کم مرددبود....اوه اوه این همه شرم و حیا ....همین کاراش ادمو به هوس مینداخت که ترتیبشو بده .....شیطونه میگه بهش حمله کنم وحسابی باهاش یه لز زورکی انجام بدم ......ولی نه نه ..بازم لعنت به این شیطون.......جمیله هم لخت شد و روبروی هم وچلو اینه ایستاده بهم نگاه می کردیم ..یهو هردومون زدیم زیر خنده ......اوه اوه اوه..چه خنده ای.....بعد از لحظاتی چند ...گفتم ..راستی این خنده دیگه چی بود.....جلو رفتم و دستامو به موهاش کشیدم .....جمیله جون ....دیگه زیاد غصه نخور .....سعی کن شاد باشی ..حداقل امروز با من بخند..باشه ......چشم طاهره خانم ....دیگه نمی خاد کتابی باهام حرف بزنی ....خودمونی باش....فقط بگو طاهره.....راستی جمیله جون می بینم کوست ...خیلی سفت و تنگ نشون میده ..ببینم شوهرت زیاد تو رو می کرد......ببین جمیله دیگه من و تو خواهریم ...شرم نکن .....راستش طاهره...شوهرم یه لاته و نوچه شاهینه و از اولشم خودش نمی خواست زن بگیره ..اون بیشتر با پسرا سکس می کنه و این چند سال زیاد تمایلی نشون نمی داد باهام نزدیکی کنه .....هفته ای شاید دوبار . اونم فقط سرسری...فقط خودشو ارضا می کرد و به من و احساساتم اهمیتی نمی داد ....اوه اوه بمیرم برات جمیله ..انگار تو تا حالا یه سکس خوب و کامل نداشتی .....خدا از شوهرت نگذره .....مرتیکه بی شرف و منحرف ...یه زن خوشکل و دست نخورده تو خونه شه و اونوقت میره با کون پسرا حال می کنه .....اینا همشون حیفه نونن.......پس عزیزم حامله نشدنت هم میتونه ناشی از همین کارای شوهرت باشه .....من مطمئنم تو زن سالمی هستی و می نونی بار دار بشی ...همش شوهرت مقصره ....تو باید طلاقتو بگیری و باز شوهر کنی ...ایشاله خودم یه شوهر خوب برات تور می کنم ...شایدم خودت از من زرنگتر شدی و به تورش زدی ...ها ...درسته...جمیله داشت لبخند می زد .....عزیزم می تونم کوستو کمی لمس کنم ...اخه خیلی نازه .....رفتم نزدیکش و دو زانو جلوش مستقر شدم و با دستام چوچوله و لابلای کوسشو خوب دست زدم و حتی کمی انگشتمو توش کردم ...اوف اوف یه ذره اب از کوسسش داشت ترشح میشد .....بیچاره جمیله این همه مدت گمون کنم تا حالاکاملا ارضا نشده.......و از سکس و این نعمت خدا دادی هیچ بهره ای نبرده ...باز کمی کوسشو اهسته لمس کردم این کارو کاملا با احتیاط انجام می داد م که اون فکرای بدی نکنه ........جمیله جون ...کونت چی ...کون بهش می دادی ......نه ..شوهرم کاری به کونم نداشت و اصلا نمی خواست ..گفتم که اون هم جنس باز بود .....فقط یه شب که مست بود ..خواست از عقب باهام سکس کنه ..می گفت امروز پسر کونی گیرم نیومده.ناچارم کونتو بکنم....ولی از بس مست و گیج بود اشتباهی تو کوسم میزد و به خیالش فکر می کرد کونمو می کنه ...هردو مون با این حرفش خندیدیم و جمیله داشت بیشتر در مورد این سکس خنده دار شوهرش توضیح می داد و ما بیشتر خنده می کردیم ....اره طاهره شوهرم در حالیکه کیرش تو کوسم عقب جلو می کرد بهم می گفت جمیله عجب کون تنگی داری ...لامصب من نمی دونسنم کونت این مدلیه .وگرنه زودتر به جمالش میرسیدم ..اوخ جون ..چه کونی ..چه سوراخی ..دیگه هر دومون از شدت خنده داشتیم ریسه می رفتیم.....و اخرشم ابشو تو کوسم ریخت و بلند شد و گفت خوب کونتو کرذم و ابشم توش ریختم ..دیگه نگی و گله نکنی که به کونم اهمیتی نمیدی ......ارووم شده بودیم و من دوس داشتم سوراخشو هم ببینم ...جمیله کون خیلی قشنگی داشت میزون و شکل کونای دخترای 18ساله و خوردنی ....جمیله جون بزار سوراختم ببینم ......ناراحت که نمی شی ......نه طاهره ....ببینش ...اونو کمی خمش کردم و کونشو خودم به حالت قمبل دراوردم و ماکزیموم چاک کونشو شکل دادم و سوراخشو زیارت کردم ...مثل مال خودم و سحر جونم کوچیک و بدونه اضافه گوشت نشون می داد..کمی با انگشتام لمسش کردم و برای چند لحظه روش مکث کردم و یاد خودم افتادم که اون شب وسر کوچه منزل پدرم شاهین برای اولین بار با کیرش تو کونم کرد وبعدشم تا مدتی کونمو به اجاره خودش دراورده بود و فقط جای شکرش باقی بود که کیرش باریک بود و کونمو خیلی اذیت نمی کرد .....ولی بعدش تونستم خودمو ازش خلاص کنم و الان هم روش بخوبی مسلطم ومثل موم تو دستمه......طاهره ...تو فکر رفته بودی ...اره جمیله جون تو فکر خودم بودم .....دوس داری کوس و کون منو ببینی ......احه میخام در موردم فکرای بد نکنی ....چون تو دیگه خواهرمی .....بیا من خم میشم توم سورخمو ببین......جمیله مثل من دو زانو نشست و من براش قمبل کردم ...وای وای طاهره ..کونت خیلی خوبه ...تنگ و خوشکل و مامانی .....دوسش داری ...اره خیلی دیدنیه ...بهش دست بزن ....اره میزنم ....با انگشتاش به اروومی داشت سوراخمو لمس می کرد ....حس خوبی بهم دست داده بود از اینکه یه زن جوون و زیبا و ساده داره کونمو لمس می کنه بهم یه حس زیبا داده بود ......دوس داشتم دقایق زیادی این کارو ادامش بده ..چشامو بسته بودم و اون لحظات خیلی کوتاه رو داشتم ازش نهایت بهره رو می بردم ....جمیله دیگه ادامه نداد و منو از حال خوشم دراورد.....خودمو راست کردم و برگشتم روبروش ایستادم ... طاهره می تونم یه چیزی ازت بپرسم...اره عزیزم ..هر چی دل تنگته بگو....به شوهرت کون دادی ....جمیله جون شوهر من ادم مذهبیه و میگه کون کردن گناهه ولی از تو چه پنهون دوباری کونمو کرده و میگه گناهشو به گردن می گیرم ...چون میگه اگه این کونو نکنم ...ارووم نمی گیرم .......کوسمو می بینی ....اره اینم خیلی قشنگه ......بهش دست بزن .....زود باش .....جمیله داشت کوسمو خیلی بهتر از خودم دست میزد و با انگشتاش چوچوله کوسمو یه کم خارش می داد ..تا حالا هیچ کس این مدلی باهام رفتار نکرده بود ...چه باخال وخوب .....داخل کوسمو هم انگشت بزن ...ببین چه جوره ......انگشتشو تو کوسم تا تهش فرو کرد و کمی اونو چرخوند و همین کارش باعث شد شیر اب کوسم باز بشه و حس کردم داره خیس میشه ....طاهره کوست خیلی تنگ نشون میده .....وای وای با این کوست تو چهار بچه هم بدنیا اوردی وداری بزرگ می کنی .....افرین ..باید بهت جایزه بدن .......اوه اوه عزیزم ..متشکرم ازت..... چه باحال داری زیر بغلم هندونه میزاری .....نه بخدا دارم حقیقتو میگم ...طاهره هر کی اولین بار تورو می ببینه خیال می کنه که یه دختری و شوهر نکردی ......جمیله رو بلند کردم و اونو بغلم گرفتم و برای لحظاتی در اغوش هم و بدونه کوچکترین واکنشی قرار گرفتیم ...بوی تازه گی بدنشو حس می کردم و ازش لذت میبردم ...طاهره ..خیلی دوست دارم ...اگه تو رو نداشتم ..باید چیکار می کردم ..چاره ای نداشتم که خودمو بکشم ...ولی تو از دیروز با این حمایتی که ازم کردی زندگی رو بهم بر گردندی و امید به اینده رو در قلبم کاشتی ...ازت ممنونم ....لباشو رو گونه هام برد و چندین بار منو سفت و سخت ماچ کرد ...کاش لبامو این جوری میخورد تا منم کمی حالشو می بردم ...بهر حال من از شادی و خوشحالیش بیشتر شاد بودم ....بعدش مشغول تست و امتحان لباسا شدیم و در نهایت دوتا لباس مجلسی و مرد کشو انتخاب کردیم و تنمون کردیم.... بعدش نوبت ارایش شد ...جمیله رو جلو اینه خوب ارایش کردم و تا تونستم خوشکل ترش کردم و بعدش به ارایش خودم رسیدم ......وقتی با هم اومدیم تو حیاط و مارو دیدند..همه برامون دست زدند...اوه اوه چه لحظات خوبی ...بچه ها هورامی کشیدند و مادرشوهرم از هنر ارایشم کیف می کرد..رفتم سراغش کمی هم به اون رسیدم و رنگ و لعابی بهش دادم........وبالاخره راهی خونه پدرم شدیم ......پدرم مارو که دید جلو اومد و بهمون خوش امد گفت این رفتارش تازه گی داشت و قبلا اینطوری نبود و همیشه منتظر بود که مهمون خدمتش بره و از جاش اغلب تکون نمی خورد ..ولی الان قضیه فرق می کرد چون پای فرانک جون در میون بود و از همه جالب تر لباسشم پلو خوری زده بود و حسابی شیک کرده و به خودش رسیده بود ....اونی که خیلی کم به مراسم عروسی و. مجالس شادی میومد الانه شده بود همه کاره مجلس ......پدر عشق بسوزه ....کار کار عشقه .....طاهره چرا همهتون نیومدین.......بابا جون ما که غایب نداریم ....همه هستیم .....اوه اوه پدر عاشقم منظورش فرانک جونش بود که هنوز نیومده بود و داشت سراغشو غیر مستقیم ازم می گرفت ......اخه هر چی باشه دعوتش کرده بود .....اگه زنش می فهمید اونو قت چه غوغایی میشد هرچند پدرم یه مرد سالار به تموم معنا بود و جواب زنشو هم نمی داد .چیکار می کردم ...نمی تونستم بهش بگم پدر جون ..معشوقه ات فعلا نیومده و تو راهه و لابد داره واست جلو اینه ارایش میزنه تا بیشتر کیرتو راست کنه ....ولی نگران نباش ..میاد .. وخودشو برات نمایش میده ...اوخ جون ..امشب چیا می بینم .....خیلی دیدنی میشه ......تو دلم حال می کردم ....پدرم چشاش مثل عاشقا شده بود و مرتب نگاهش به در ورودی حیاط بود که فرانک رو ببینه .....اگه میدونستم که عاشق فرانک شده اون روز تو اتاقش بجای لزو کوس خوری فرانک اونو بهش تقدیم می کردم تا حسابی کوسشو ابیاری کنه ....یعنی پدرم با این سن و سالش میتونه کیرش راست بشه و فرانک جونو بکنه ......چرا نتونه اون پدر منه و زن خوشکلی مثل منو با کردن مادرم به عمل اورده ...من که مشتاقانه منتظر اون روز میمونم که پدرمو رو اندام فرانک جون ببینم و نگاه کنم که فرانک داره زیرش فریاد می زنه ...بسه پدر طاهره ....جر خوردم ....درش بیار ....پدرم دیگه ادامه نداد و من و جمیله رفتیم نشستیم و شوهرم هم رفت داخل جماعت مردا.......فرشید مارو که دید هولکی خودشو بهمون رسوند.اگه موقعیت داشت منو بغل می کرد .......وای وای طاهره جون خواهر قشنگم ....از صبح دارم انتظار دیدنتو می کشم ...چرا دیر اومدی .....به به جمیله خانم .....خوش اومدی ..اصلا انتظار دیدن شمارو نداشتم ........مرسی فرشید .....عروسی خواهرت مبارک باشه ....فرشید و جمیله قبلا سابقه رابطه دوستی ساده با هم داشتندو اگه یاد تون باشه به خاطر دوستی این دو نفر بود که من با فرانک و شاهین اشنا شدم....جمیله خوشکل شدی .....از قبل زیباتر نشون میدی .... فرشید عروس کجاس ......رفته ارایشگاه ......طاهره هر چه خواستی منو صدا بزن میخام خودم فقط ازت پذیرایی کنم ..می فهمی ..اگه کسی دیگه رو صدا بزنی ....عروسی خواهرمو بهم میزنم ...فهمیدی .....اره فرشید ...انگار بازم ازاون زهر ماری خوردی .... مستی.....باشه امروز جناب عالی بشو گارسن من و جمیله .....حتما ...من قربون جفتتون میرم .....کیرشو دیدم زیر شلوارش بلند شده بود.....اه فرشید ....بازم کوسم داشت تکونایی به خودش میداد ....کیر فرشید زیر شلوارش خیلی تابلو بود و زنای مجلس زیر چشمی نگاش می کردند ...می دونستم کیرش فقط به عشق من قیام کرده ......و این انقلاب و قیام عشقی رو فقط من می تونستم خفش کنم .....ولی نه نه نباید دیگه بزارم اون بهم دست بزنه ...این رابطه نباید ادامه داشته باشه .....گناهه...اون برادرمه .....ولی چراداخل مجرای کوسم ابکی شده ....چیکار کنم ...این فرشید هوس باز با این حرفا و کاراش منو یه جوری کرده ......فرشید برامون شربت و شیرینی و میوه اورد وحتی اونو تو دهن من و جمیله می گرفت و به خوردمون می داد .......نکن فرشید ..خودمون می خوریم .....نه نه میخام خودم بهتون بدم .......یهو متوجه اومدن فرانک شدم .......قبلش ارزو می کردم همون لباسی که فرهاد براش دوخته بود تنش باشه اخه دیروز بهش گفته بود م.....اون لباس مدلش فوق سکسی بود و اندام فرانکو بد جوری نمایش می داد....فرهاد هوس باز از عمد این مدلی براش زده بود که به کوسش برسه و موفق هم شد....قربون فرانک جون برم که به حرفم عمل کرده بود و با همون لباس اومده بود......اوف اوف همه چشما به فرانک دوخته شده بود وحاضرین جماعت داشتند با چشاشون فرانکو میخوردند...خوب شده بود چون مرتب حواسشون به من بودو دیگه من از نگاه های شهوت ناکشون فعلا خلاص شده بودم........نگاه پدرم کردم...مات و متحیر از این همه قشنگی و زیبایی با حالت دهن باز فقط بهش نگاه می کرد ...کاش میشد ازش عکس و یا فیلم می گرفتم و امکاناتشو داشتم ...ولی اون دوران از این چیزا خبری نبود ......خیلی باحال و جالب شده بود...اوه پدر عاشق وشیدای من ....کی فکرشو می کرد با اون همه غرور و تکبر مردونه اش و نماز و روزه و تسبیحات گفتنش ..حالا کارش به اینجا بکشه که تو این مجلس بقول خودش گناه الود و منکراتش حضور داشته باشه وکیپ نگاه فرانک بشه .....فرانک شرط ادبو بجا اورد و خودش پیش پدرم رفت و تبریک گفت .....پدرم فقط تونست سرسری جوابشو بده و بعدش دیگه اندامشو با چشاش میخورد......بمیرم برای اون دل عاشقت ....پدر جون .....مگه عشق یه زن زیبا بتونه لبخند و تبسم رو به صورتت بیاره ...من یه عمر منتظر خنده و لبخند پدرم بودم که ازش ببینم و لذت ببرم ...ولی هرگز ازش ندیدم ..ولی الان و امروز با جادوی عشق این موضوع تحقق یافته بود......نا مادریم اومد پیشم و کارم داشت ...بهش گفتم پدرم امروز چشه ...خیلی کیفش کوکه......اره درسته ...اون مدتیه کبکش خروس میخونه و خیلی شاده .....کاش همیشه و از اولش این جوری میبود .....اختر خانم لابد خوب بهش میرسی ...ها ....نه طاهره جون از ما گذشته ...اون کارا مال شماهاس .....اوه اوه اختر خانم شما که خیلی خوب موندین .....بزنم به تخته اندام خوشکلتون خیلی مردا رو از راه بدر می کنه ...وای وای طاهره از این حرفا نزن .....تو از بس لوسی که داری منو با یه دختر مقایسه می کنی .......اختر جون میشه یه چیزی بگم ...در گوشی بهت میگم ......پدرم هنوز اون چیزش کار می کنه .....میدونی منظورم چیه ......اره شیطون بلا میدونم چی میگی ...خب بگو کیر پدرم ......اره همونی که گفتی ......اره دخترم ....هنوز بخوبی کار می کنه و شایدم یهو دیدی من شکمم بالا اومد و باز صاحب یه برادر و یا خواهر شدی ......وای وای اختر جون پس خوش بحالته .....لابد هرشب بهش میدی ...هر شب که نه ولی سه بار در هفته میاد سراغم .....اختر جون فقط یه سوال دیگه ...ببخش بی ادبیه ....کیر پدرم کلفته ......واه واه طاهره خجالت بکش تو با اونش چیکار داری ....بخدا همین جوری گفتم .....خب بگو ...دیگه ....اره اره دخترجون ....از اون خوباس ....میتونه ده تا مثل تورو راضی کنه ...ولی من فقط مثال زدم چون چشاشو در میارم اگه از این غلطا بکنه .....ولی اختر جون تو نمیتونی با پدرم این رفتارو بکنی خودت اونو می شناسی ....اون ترسناکه .....درسته طاهره من فقط داشتم از خودم حرف در می کردم ...پدرت اگه صد تا زن رو هم صیغه بکنه من جرئت ندارم جلوشو بگیرم.........اختر ازم دور شد و من نتیجه گرفتم که هنوز کار خونه پدرم بخوبی کار می کنه و میتونه خوب فرانکو اگه تورش کرد ترتیب بده ...اوخ جون ....راستی فکرشو بکن فرانک از شاهین جدا بشه و زن پدرم بشه ..اونو قت فرانک جونم میشه نامادریم ....و بعدشم لز کردنش با خال تر و قشنگتر میشه .....فرانک مارو که دید پیشمون اومد و شاهین هم کنارش بود....طاهره خانم دستورتون اجراشد.......خب که چی.......شوهر جمیله رو راضی کردم که طلاقش بده .....ایشون تا چند روز دیگه بیوه زن میشن ..اونم به لطف و دستور شما.....خوبه تونستی بالا خره یه کار درست انجام بدی .....اره ولی جمیله خانم میمونن رو دستمون و اونوقت شما مسئولشی.......نمی خاد نظر بدی .....خیلی دوس داشتی طلاق نمی گرفت و توم به اون کار کثیفت هر روز ادامه میدادی و کیفشو می بردی اونوقت فقط جمیله بدبخت میشد ...نمیخاد نگران جمیله باشی خودم براش یه شوهر خوبپیدا می کنم ....بهتره تو به فکر اونجات باشی .هر چند از نظر من تو مرد نیستی و کیر ت کار نمی کنه......بسه طاهره .....خیلی پررو شدی .....به موقع حالتو می گیرم ...برو بابا ....تو همون ادم مفلوک و بیچاره اون روز هستی که پاهامو ماچ می کردی و می خواستی حتی ادرارمو هم بخوری ...من بهت ندادم بخوریش .....فرانک من میرم بیرون ..حوصله اینجا رو ندارم .....اخر شب میام دنبالت وضمنا جمیله رو هم با خودت برگردون.......جمیله پیش من میمونه .....تو خونه شما امنیت نداره ....به قول خودت ..اون دیگه یه زن بیوه س.....اهای شاهین نمی خای بمونی با زنت یه کم برقصی ......اخه الان میخام مجلسو گرم کنیم ...بمون ....رقص فرانکو ببین ...هاهاهاها....داری مسخره می کنی ....مگه شک داری .....تو همه وجودت مسخره نشون میده ......شاهین باید یه کم دیگه حالش گرفته میشد ..من فقط می خواستم حق جمیله و اون تجاوز هایی که قبلا بهم کرده بود رو ازش بگیرم و این کارم باعث شد که تخم کینه و تنفر در وجودش بکارم و باعث بشه در اینده مشکلاتیو برام درست کنه ......شاهین دور شد ولی هنوز تو مجلس مونده بود....... جمیله و من خوشحال از شنیدن این خبر شده بودیم و همین باعث شد که دست فرانک و جمیله رو بگیرم و سه تایی رفتیم وسط گود و اماده رقص شدیم ....مطرب با دیدن ما از حالت خماری درومد و اماده شد ....رفتم جلوش .....و بهش گفتم بابا کرم برامون بزنه .....از جمیله و فرانک خواستم با تموم وجود و همه هنرشون بهره ببرن و یه رقص خوب رو باهام بیان......هر چی باشه هم عروسی خواهر جونمه و هم به خاطر پدر جونم که عاشق فرانکه و هم از لج شاهین که ببینه جمیله جون چه لعبتیه و من دارم از ش می گیرم........چون شاهین یه گوشه وایساده بود و در حالیکه یه سیگار دود می کرد با عصبانیت و کینه زیادی منو ورانداز می کرد ....همه .حضار چشاشون به ما سه نفر دوخته بودند.. چند نفر ازدخترا و زنای دیگه هم جو گرفتند و اومدن وسط.....مطرب شروع کرده بود....با گفتن یک دو سه سه تامون شروع کردیم .....اوه اوه همه حواسشون به ما رفته بود ...برای چند لحظه نگاه پدرم کردم.....با کمال تعجب به یه پسر می گفت که برو کنار .....اون همه حواسشو به فرانک داده بود ....قربون کونای سه تامون برم ..بخوبی داشتیم با ریتم ترانه بابا کرم کون و کمرو می رفتیم خصوصا فرانک یه کم باسنش از مال منو جمیله درشتتر بود بیشتر خودشو نشون می داد ...مدل لباسش یه جوری بود انگار کاملا به پوست بدنش چسپ شده بود.....فرهاد از بس برای فرانک شهوتی شده بود یه ذره اضافه به لباسش نداده بود ....اوه اوه ای فرهاد حقه باز و مکارو کوس پرست....بمیری برای لباسی که واسه فرانک دوختی.....من راستش هنوز از پدرم واهمه داشتم و نمی تونستم خوب برقصم ..نه اینکه بلد نبودم .....خیلی خوب هم می تونستم اجزاش کنم و فرانک و جمیله رو در جیبم بزارم .....ولی پدرم نگام می کرد و ازش می نرسیدم .......ولی واقعا فرانک همه رو جبران کرده بود ....حالت دادن به کمر و کونش و چرخوندنش و دستاش که رو باسن و پستوناش می کشید و از بشکن هاش که معرکه بود و گاها مدل جاهلی هم به خودش می گرفت و همه رو مست خودش کرده بود..ار جمیله که گفته باشم ..اونم خوب میرفت ....تکونایی که به خودش می داد و پستوناش بالا و پایین می کرد و موج می گرفت ...و در اواخر رقصشم عرقی که کرده بود لباس ناحیه کونشو به چاکش چسپونده بود و توش رفته بود و این صحنه سکسی و دیدنی باعث شد خیلیا به ما ملحق بشن و دور مونو بگیرن از جمله فرشید ...با اون کیر برامده اش اومده بودوسط سه تامون و عشق و حالشو می کرد....اون نگاهش به کون جمیله بود ..و لابد تو فکر بود که کون جمیله رو بکنه.....غلط می کنه .نه نه مگه از رو لاشه من رد بشه.....جمیله روباید خودم شوهرش بدم و براش خواهری کنم.....واقعا کارمون عالی شده بود خصوصا فرانک .......ولی اگه پدرم نبود مگه میزاشتم ......من نفر سوم این رقص باحال باشم .....حیف ....دوس داشتم کیر همه رو با رقصم بخوبی تحریک کنم و به خیال من شبو به صبح برسونن........حواسم به پدر جونم نبود ....رفتم کنارش و حالشو پرسیدم ...بابا .....بفرمائید اینم از مهمون خودتون که بهم گفتین چرا نیومده ...دوستم فرانک در عروسی ها اصلانمی رقصه ...این رقصو به خاطر عروسی خواهرم و تشکر از شما به افتخارتون اجرا کرد.......طاهره ازش تشکر کن و بهش بگو عالی میرقصی.......چشم بابا .....اوخ جون ....پدرم واقعا داره وارد دنیای عشق و عاشقی میشه ......ولی واقعا من چرا از این موضوع شادی می کنم ....اخه مگه جای خوشحالی داره ..این راهی که پدرم داره واردش میشه اخرش پشیمونی و بی ابرویی و عاقب خوبی نمی تونه داشته باشه...مگه پدرم زن نداره و چندین فرزند نداره و صاحب چند تا عروس و دوماد نیس و تازه صاحب نوه هم شده .....وای وای خیلی خطر ناکه ....ولی من که نمی تونم جلو احساسات پدرمو بگیرم و تازه فرانک خصوصیات اخلاقیش یه جوریه خیالی راحت به تور میفته و ترتیبشو میدن..درست مثل ماجرای فرهاد ....بهر حال .....خدا کنه عاقبت این چالش عشقی پدرم خوب از اب در بیاد .....راحله از ارایشگاه برگشته بودو من سراغش رفتم و گونشو بوسیدم و بهش باز تبریک گفتم ...چیزی که متوجهش شدم ارایش بدش بود که تو ذوق میزد و اصلا خوب در نیومده بود......اوه اوه باید خودم یه کاریش می کردم ...فرانک و جمیله هم بهم حق دادند... عروس جون لازمه کمی ارایشت کنم .....چرا این جوری کرده .......بیا عزیزم بریم اتاق خودم خوشکلترت می کنم ....اتفاقا خواهر جون کمی باهات کار داشتم .......قربونت خواهرم بشم ..در خدمتم .....تو اتاقش جلو اینه خودم دست بکار شدم و ارایششو تکمیل کردم .......عزیزم می خواستی چی بگی.......راستش طاهره ....خیلی نگران امشبم .....جرا ....عروسی که نگرانی نداره ...همه دخترا ارزوشونه عروسی کنن و تازه مراسمت خیلی وقته استارت خورده و چیزی کم کسر نداره ......و همه چی عالیه .....نه ازاون نظر ..از بابت خودم .....چرا چیزی شده ......نکنه دوماد ناراحتت کرده ....نه نه اون خیلی خوبه ...اخلاقش و قیافش . ورفتارش ......فقط خواهر جون من برای اخر شب دلهره دارم ...میشه منو راهنمایی کنی .....نمی تونستم به اختر خانم و یا فاطمه بگم ..با تو خیلی راحتم ..تو خون گرمی ..مهربونی ...خوبی ...اوه اوه قربون خواهر گلم بشم ...بگو عزیز دلم ...از چیش میترسی ......از همون مراسم اتاق حجله ......زدم زیر خنده و ارووم ادامش دادم ....وای وای راحله ....این که ترس نداره ..مگه از کاری که اونجا باید انجام بشه هیچی نمی دونی؟...نه خواهر ..خودت خوب میدونی من اصلا اجازه نداشتم بیرون برم و با دخترا در تماس باشم ....وهیچی نمیدونم ...اه ....فهمیدم .....راحله جون در حقیقت اصل کار این مراسم همون کاریه که تو اون اتاق اتفاق میفته و تو نباید نگران باشی ....اونجا تو و شوهرت باید باهم نزدیکی و همون سکس رو انجام بدین و اصل کار و به قول معروف فرمون دست دوماده و تو نمی خاد کار بخصوصی انجام بدی ....فقط باید ارامش خودتو حفظ کنی و سعی کنی بهت خوش بگذره و امید وارم شوهرت بتونه خوب باهات بیاد و بهت لذت هدیه بده .....خواهر درد نداره ......عزیزم شاید کمی درد بکشی ولی این درد شیرین ترین درد میتونه برات باشه ...چون با تحمل این درد تو رسما زن شوهرت میشی و مال هم میشین ..طاهر ه خیالم راحت باشه .....اره عزیزم ..ضمنا در حین سکستون یه کم خونریزی داری .......اون خون مال پاره شدن پرده بکارت هست و نمی خاد نگران اون بشی.....راحله رو بغلم گرفتم و باز بهش امید و ارامش دادم ......عزیزم اصلا نگران هیچی نباش ..خودم پشت اتاق حجله می مونم و کنارتم ..تو دلم خندم گرفته بود انگار که مسابقه ورزشیه و من ذخیره ام و قراره اگه راحله کم بیاره ..من بجاش برم داخل اتاق تا گاییده بشم ..هر چند شوهرش که همون سیروس خان قبلا کوسمو سرویس داده بود در واقع من با کوسی که به سیروس داده بودم باعث شدم راحله زن ایشون بشه ......من که راضیم ...فقط به خاطر راحله.........
     
#162 | Posted: 4 Aug 2018 00:12
     
#163 | Posted: 4 Aug 2018 18:56
نقل از طاهره.......راحله رو برای اتاق زفاف و همون مراسم گاییدنش از لحاظ روحی امادش کردم ...یاد خودم افتادم ..اون شب کسی یار و همراهم نبود و خیلی تنها بودم ودر اوج ناراحتی و غصه و فشار عصبی من اون شبو به صبح رسوندم ...وضعیت راحله به مراتب از من خیلی بهتربود . ...خواهرجونم باهام بمون ...تو باشی من خیالم راحته ....باشه عزیزم .....من که گفتم باهاتم .....اون شب دیگه اتفاق خاصی نیفتاد و دوماد با چند نفر اومدن که عروس خانمو به خونه دوماد ببرن .....خب منم باید باهاش میرفتم فرشید هم داوطلب شد که باهام باشه و تنها نباشم و به قول بزرگا ن قوم تو خونه دوماد و با اون همه غریبه و مردای نامحرم ...کنارم باشه ...ولی واقعا فرشید از همه مردای دیگه برام خطر ناک تر نشون میداد و دنبال فرصت بود که منو بکنه ...تو چشاش اینو میخوندم و از همه بدتر ایشون مست بودند و نرمال نبودند ....اوه خدای من .....باید چیکار می کردم ...من نمی رفتم راحله حالش بد میشد و چه بسا دوماد از ازدواج منصرف میشد....حقیقتا خواهرم قشنگ نبود و جذابیتی نداشت و من باید این عروسی رو ختم به خیر می کردم ......سیروس کنار راحله و در حالیکه یه شاخه گل دستش بود ....برای اولین بار در اون شب و کلا بعد از اون روز سکسمون تو چشام نگاه کرد ...من فوری چشامو ازش دور کردم و دیگه تلاش کردم بهش نگاه نکنم .....میدونستم الان تو دلش چه خبره و لابد می گفت کاش بجای راحله خودش تو حجله میومد واین کیرم تو کوس طاهره میرفت .....تو خونه دو ماد غیر از من و فرشید و راحله و خود دوماد...دیگه همشون برام غریبه بودند و باور کنید نگاه همشون به من دوخته شده بود و بیچاره راحله که میبایستی کانون توجه خونواده شون باشه ..اصلا گم شده بود .......و یه جورایی منو به چشم عروسشون می دیدند .....اه کاش نمی اومدم و اختر رو بجای خودم میفرستادم ...اخه این چه وضعشه ......داشتم عصبی میشدم ..بیشتر به خاطر راحله ناراحت بودم ......رفتم سراغ دوماد .......ببخشید سیروس خان ...شما منتظر چی هستین ...چرا خواهرمو معطل کردین .....اون خستس ....دیگه نمی تونه انتظار بکشه .....بفرمائید دست خانمتونو بگیرید و برید داخل حجله ....اخه هرچی باشه ماهم منتظر خاتمه کار شما هستیم .......بله حق باشماس ....دیگه درنگ جایز نیس ....اغا سیروس لطفا هوای خواهرمو داشته باشین .......چشم اطاعت می کنم .......با این حرفم کاری کردم سیروس با لبخندی که بهم زد خیلی چیزا رو در این لبخندش بخونم ...اون باز منو می خواست و هنوز عاشقم بود ولابد بهم می گفت طاهره من فقط به خیال تو و اندام قشنگت و باسن با خالت ..دارم با خواهرت عشق بازی می کنم .......نه نه نه این فکرا رو باید از سرم دورش کنم ..من دارم اشتباه فکر می کنم ..اصلا اینجوریا نیس ......به فرض مثال اگه درست فکر کرده باشم من نباید بهش میدون بدم ..اصلا و ابدا.....فرشید خودشو بهم چسپونده بود و به اون خیال که داره در مقابل اون همه مردای حریص و چشم دریده مثلا میخاد ازم دفاع کنه ...خودش از اونا بدتر بهم نظر داشت .....لباسی که تنم بود خیلی چشم نواز و محرک بود و دستای زیادیو به کار انداخته بود و اغلبشون کیراشون بلند شده بود و با نگاه به اندامم خود ارضایی می کردند .....از بس این قضیه تابلو شده بود که حتی سرو صدا و زمزمه و اعتراض زناشون درو مد و یه سری از اقایون حریص و زن ذلیل مجبور شدن صحنه رو ترک کنن .....در گوشی فرشید داشت بهم یه چیزایی می گفت ....طاهره ....می بینی...همشون شهوتی شدن .....همشم به خاطر توه.......خب فرشید پس تو چه غلطی می کنی ...برو یه چادر برام تهیه کن و ازشون امونت بگیر ..سرم کنم .. اره درس میگی حواسم نبود .....کم کم سرو صدای راخله رو می شنیدم ..اوه اوه داشت اه و ناله می کرد ....با بودن چادر من دیگه از زیر رگبار نگاه های اتشین و شهوتی مردا تا حدودی در امون بودم و فقط مونده بود که راحله کارش تموم بشه و من برم پی کارم .....فریاد و اه و ناله های خواهرم بلند شده بود و گاها اسباب خنده جماعت شده بود و من مجبور بودم سرمو بندازم و خجالت بکشم و..یعنی خواهرم جر خورده بود .....کیر سیروس از دسته کیر کلفتا بود و راحله حق داشت فریاد بزنه ..ولی باید ملا حظه این شرایطو می کرد و کاری می کرد صداش بلند نشه ...یادمه من اون شب عروسیم همه فریادمو تو گلوم خفه می کردم و شرمم میشد صدام بیرون اتاق بره .....اوه اوه راحله ....لطفا ارووم تر ..من دارم از خجالت اب میشم ...دیگه شرایط جوری شده بود حتی زنا هم خنده میزدند و به شوهراشون چشمک میزدند و لابد می گفتند امشب هم ما هستیم و باید به کوسامون برسین.....وای وای راحله داره چه ناله ای می کنه ......طاهره لابد بهش فشار اومده ...افرین دوماد ....پیداس اون چیزت از اون مایه داراس........ارووم تر فرشید ...بسه خجالت بکش ... تو داری این چرندیاتو به خواهرت میگی ......برو از اینجا دور شو ...دیگه نمی خاد کنارم بمونی ......خیلی خب خواهر ...باشه ...هیچی نمی گم ....فقط یه چیز ......من برای شب حجله ام نمی زارم کسی پشت درکشیک بکشه .....خیلی زشته ...بیچاره راحله ...چه جوری روش میشه الان بیاد بیرون .....فرشید اینا یه رسمه و تو یکی تنها نمی تونی حذفش کنی ...می فهمی ....یهو فریاد های را خله اوج گرفت وکاری کرد که همه پشت در اتاق جمع بشن .....مادر سیروس و با خواهرش کنارم اومدند و می خواستند وارد اتاق بشن ...راستش من مانعشون شدم ........باید کارشونو تموم می کردند ...نمی خواستم نیمه کاره بمونه .....راحله با گریه هاش که به گوشم میرسوند ...اینو ازش فهمیدم که دیگه اخرای سکسشونه و لابد از دیدن خون کوسش گریش گرفته .....بعد از لحظاتی چند سیروس با شرمندگی و دستمال خونی به دست از اتاق بیرون اومد و مورد استقبال مادر و خواهرش قرار گرفت و همه حاضرین برای ایشون کف زدند و بهش تبریک گفتند ...من بلافاصله خودمو به راحله رسوندم و بغلش کردم .....عزیزم ...خسته نباشی ...مبارکه .....اه اه طاهره ....خیلی درد داشت ..داشتم زیرش خفه میشدم .....خون زیادی ازم رفت .....میشه برا م اب بیاری .....اره ...فرشید برو فوری برای راحله اب بیار ......زاحله جون .....در مجموع چه جوری بود .......... خوب بود ...لذت بردی ......راستش هم درد کشیدم و هم لذت بردم .....در کل خوب بود ......با خنده بهش گفتم ...عزیزم دیگه هرشب این مراسمو داری ....خودتو اماده کن که شبا حالشو ببری ......درسته طاهره ......ازت ممنونم ...تو جای مادرمو برام داشتی اگه تو نبودی .....تحمل نمی کردم ...عزیزم این حرفا چیه ..من که کاری نکردم ...همش پشت در بودم ..تو داشتی سکس می کردی ...خب دیگه باید استراحت کنی و خوب بخوابی .....فهمیدی ...من و فرشید هم دیگه بر می گردیم ......چشم .....موقع خارج شدن از اتاق به سیروس خوردم ......سیروس خان مبارک باشه ......ممنون ......ما دیگه باید بر گردیم ........اوه طاهره خانم فقط یه مطلب ......من رو قولم موندم و راحله رو هم خوشبختش می کنم ...بهتون یه قول دیگه دادم که فراموش تون کنم .....راستش تا حالا نتونستم تو رو از قلبم بیرون کنم ...هر کاری می کنم نمی تونم ....شما خیلی قشنگی و من امشب بیاد شما راحله رو سوراخش کردم ....ای خاک تو سرت بشه سیروس احمق وبد قول ..خواستم بهش اعتراض کنم و یه سیلی ابدار بهش بزنم ولی جلو خودمو گرفتم ..نباید راحله بفهمه......اگه بفهمه دق می کنه و از بین میره....باید باهاش سخت برخورد کنم....این جوری نمیشه......ببین سیروس ....اینو بفهم ...اون روزو فراموش کن ...و به من فکر نکن ....همه افکارتو رو راحله متمرکز کن ...اینو یادت باشه ......اینو جدی میگم.....امکان نداره دستت بهم برسه ...راحله همه چی منه ...اونو از چشام بیشتر دوس دارم .....اگه یه وقت اونو اذیتش کنی ....بد جوری ازت انتقام می گیرم ...روز گارتو سیاه می کنم......پس حواست باشه .... ختم کلام که راحله الان دیگه زنته باید فقط به اون فکر کنی .....شیر فهم شدی......اینارو بهش گفتم و ازش دور شدم .........ازاین حرفای سیروس عصبی شده بودم مرتیکه فلان فلان شده خجالت ازم نمی کشید تو عروسی خواهرم و در حالیکه تازه از کردن همسرش فارغ شده ...اومده و بهم میگه به عشق تو زنمو ترتیب دادم و هنوز عاشقتم ...اوه اوه ....چه حرفا.......اصلا بهش محل نمیزارم ......در راه برگشت به خونه پدرم تو فکر چالش ناخوشایند شوهر راحله بودم و اصلا حواسم به فرشید نبود که کم کم داشت با دستش دور کمرمو مال خود می کرد و خودشو لحظه به لحظه بهم نزدیکتر می کرد ...واه واه ...از دست سیروس تازه خلاص شده بودم حالا نوبت این برادر هوسیمه .....اینو کجای دلم بزارم ...اهای فرشید هوس باز داری چه غلطی می کنی .....دستتو بردار ........طاهره جون بزار از گرمای تنت بهره ببرم ..بخدا سردمه .....بدرک ....من که بخاریت نیستم .....خیلی عصبی بودم و حوصله هیچیو نداشتم .....من که زنت نیستم ....خحالت بکش ..هی کوتاه میام و هیچی نمیگم تو بیشتر سوارم میشی......با دستام اونو ازخودم دورش کردم و به راهم ادامه دادم .....فرشید باز میخواست کمرمو بگیره ......به جون بهرام اگه باز دستتو بهم بزنی فریاد میزنم و با همین کفشام میزنمت.....فرشید بسه ..اعصاب ندارم ...حالیته......خواهر مگه چیزی شده .......نخیر ...اگه هم چیزی باشه از دست جناب عالی کاری ساخته نیس.....فرشید دیگه ساکت شده بود و من تونسته بودم اتیش هوسشو سرد کنم ...ولی من چه خوش خیال بودم ....چون به محض رسیدن به اخرین پیچ منتهی به در خونه پدرم و درست همون جایی که سالها قبل شاهین شب عروسی برادر بزرگم از عقب بهم تجاوز کرد ه بود ...فرشید یهو حالت حمله به خودش گرفت و منو با دستاش سفت و محکم مال خودش کرد و به سرعت لباشو رو لبم گذاشت ...من شوکه شده بودم و برای لحظاتی تو بغلش شل مونده بودم ....کم کم تونستم از این شوک خودمو رها کنم و شروع به دست و پا زدن کردم و سعی کردم لبامو ازش جدا کنم و حتی تصمیم گرفتم فریاد بزنم و در خواست کمک کنم .........ولی فوری عقل و منطقم بهم گفت نباید فریاد بزنی ......اگرم میزدم ......رسوایی خیلی بزرگی برپا میشد و ابروی کل خونواده رو برباد می دادم و حتی باعث میشدم چه بسا خون فرشید هم همون شب ریخته بشه .....خلاصه نمیشد ....باید تلاش می کردم خودمو ازش جدا کنم ولی اون زورش خیلی زیاد بود و من مثل یه کبوتری که گرفتار یه گربه وحشی شده باشه شکل گرفته بودم .........فرشید .....نکن .....نه نه نه تورو خدا ......میدونی چه غلطی میکنی ......مجبورم نکن داد بزنم .....فرشید هیچی حالیش نبود ......طاهره میخامت ...دوست دارم ....می فهمی ...عاشقتم .....نگو نه نه تو مستی ...نمی دونی چی میگی....حالیت نیس ......نه نه ..فرشید ولم کن ...خواهش می کنم ......من خواهرتم ......فرشید دستاشو به باسنم و چاک کونم میبرد و داشت و اونو با فشار و شدت خاصی می گرفت .....تماس دستاش با کوس و و اندامم داشت کار دستم می داد و منو کم کم به جاده شهوت می برد ..خاک توسرم ...من دارم برای برادرم شهوتی میشم ....نه نه ...اخ اخ چه هوس و شهوت داغ و زیبایی ..ولی شیطانی ....بشدت امپر شهوتم داشت بالا می رفت ....فرشید دهنشو به پستونام رسونده بود و اونو با اشتهای زیادی می لیسید ......اوف اوف کیرش داشت دادمیزد و فریاد می کشید که کوس طاهره رو میخام انگار داشت باهام حرف میزد ....هنوز داشتم مقاومت می کردم ...ولی جدال و کشمکشی که دوس داشتم ادامه داشته باشه ..من دیگه تسلیم شده بودم ...فقط ته قلبم بهم می گفت طاهره نزار کیرش به کوست برسه ....نزار...نزار ....اگه برسه دیگه برادر و خواهریتون هیچ معنی نداره ........اره حق با قلبم هستش ..درسته باید جلوی اون کارشو بگیرم ...ولی مگه می تونم ..دو مانع جلومه ..یکیش زور زیاد فرشیده که راحت میتونه منو زیر بگیره و تو کوسم بزنه و یکی دیگش شهوت خودمه که خیلی دلم ارزوی کیرشو داره ...کیری که سازنده اش پدر خودمه و خونی که در رگ های کیرشه در رگهای منم جاریه ...اوه اوه چه جالب و هیجان انگیزه .....این فکرای شیطونی داشت کوسمو می لرزوند و بیشتر کیرشو می خواستم برای چند لحظه دستم بهش خورد ...فرشید با زیرکی کیرشو بیرون کشیده بود و رو اندامم می کشوند ....نه نه فرشید ...نکن ......بخدا گناه داره .....خیلی گناهه ...خواهش می کنم ..این حرفام همش نمایشی بود و انگار داشتم براش ناز می کردم ...چون کیرش هرموقع رو شورتم میخورد تموم بدنم به لرزش میفتاد و اتیشمو داعتر می کرد.......فرشید میدونست من دیگه تسلیمش شدم ...از فرصت استفاده کرد . شلوارشو تا رو زنواش پایین کشید و کیرشو اماده کرد تا اصل کارو انجامش بده ...همون چند لحظه برام کافی بود که به فکر عشقم سیامک و بچه هام و حتی پدرم بیفتم ...اه من ندای قلبمو فراموش کرده بودم .....نه نه نباید به شهوت و هوسم توجه کنم ...همون لحظه دو تا سیلی به خودم زدم و همین باعث شد که حالت دفاغی به خودم بگیرم .......فرشید ...خوب گوش کن ....به جون خودم و بچه هام اگه بهم تجاوزکنی و بخای ادامه بدی .....همین امشب و صبح نشده خودمو می کشم و فردا تو جنازمو می بینی ...پس خوب فکر کن .....اینو واقعا جدی میگم....نکن ....بسه دیگه ....این کار شیطونیو ادامه نده ......فرشید با گفتن این حرفا یهو ارووم گرفت ..ولی هنوز کیرش تو دستش شعار می داد و منو طلب می کرد ......طاهره من نمی خام تو بمیری ...اگه این کارو بکنی منم می میرم ......نه نه ....اینجوری نمیشه ....فرشید هنوز نگام می کرد و داشت انگار با خودش کلنجار میرفت ......باشه عزیزم .....حق باتوه ....ولی اینو چیکارش کنم .....فرشید به کیرش اشاره می کرد ...یهو دستمو به طرف خودش کشوند و منومال خودش کرد و لبامو بشدت باز می خورد ....کیرشو رو شرتم می مالوند و انگار داشت اونو یه جورایی ارووم می کرد ....دستمو مجبور کرد که کیرشو بگیرم ......از نوک گیرش یه کم اب میومد و کف دستمو خیسوند......فرشید دیگه منو ماچ نکن ...بسمه ..لطفا .....طاهره میتونی کیرمو ارووم کنی ...لطفا ....خواهش می کنم ...می بینی من ارووم گرفتم و نمی خام اون کارو باهات بکنم و لی کیرم چیزی دیگه میگه ...اون فقط با دستای لطیف و قشنگ تو می خوابه ......اه در اون لحظه فقط میخاستم یه عابر و مزاحم سر برسه و منو از این وضعیت خیلی ناجور در بیاره ...ولی چه فایده ...هیچ کسی نبود ....یا اونو باید مالش می دادم و یا می خوردم ...کدومشو باید انتخاب می کردم ...مالش مناسب تر و بهتر بود.....با دودستم کیرشو گرفتم و شروع به مالوندش کردم...فرشید چشاشو بسته بود و در رویای خودش رفته بود و من سرعتمو بیشتر کردم و هدفم اون بود هر چه زودتر ابشو بیارم ...در همون لحظه موفق شدم که از کیرش اب بکشم ..اب غلیظو سفیدی که زیاد بود و همش به عشق من و اندامم اومده بود .....دستام لزش و خیس ابش شده بود ....اوه اوه ....گوشه یه دستمال تو جیب شلوارش بیرون اومده بود اونوگرفتم و دستامو باهاش تمیز کردم ...فوری خودمو مرتب کردم و به حالت قهر از فرشید دور شدم ...دیگه نمی خام باهام حرف بزنی می فهمی ....تو دیگه نمی تونی برادر من باشی.....اون شب بعد از اون همه لذت و شادی و تفریح ......این دو ماجرا منو ناراحت و عصبی کرده بود ...حرفای سیروس و اقدام به تجاوز فرشید حالمو گرفته بود ...حوصله هیچ کسیو نداشتم و فقط شیر دادن به بهرام تونست کمی منو به ساحل ارامش برسونه ....اون شب جمیله رو هم با خودم به خونه اوردم و کنار خودم خوابید .......
     
#164 | Posted: 5 Aug 2018 12:59
     
#165 | Posted: 6 Aug 2018 23:08
:/ قلبم
     
#166 | Posted: 7 Aug 2018 10:56
داستانت و سبکش رو خیلی دوست دارم
با ارزوی موفقیت روزافزون و ادامه دار بودن تلاشتون

من اميد هستم 40 ساله از تهران(نارمک)
فوق العاده هات و سکسي
قد 179 وزن 85
سايز کير 16 سانت با قطر 5سانت سابقه سکس با زوجها و ام اف ام رو هم دارم
اگه پايه بودي و اهل سکس حضوري باهام تماس بگير و ايميل بزن تا بيشتر با هم آشنا بشيم
kirasali_kosdust1@yahoo.com
تلگرامwingman56@
اسکايپ sx.omid
     
#167 | Posted: 7 Aug 2018 11:47
loveglobal
سلام ...از اینکه داستانمو میخونین و مایه خوشحالیتون و رضایت شماشده...خوشحال شدم ....مرسی موفق باشین
     
#168 | Posted: 7 Aug 2018 20:40
نقل از طاهره......اون شب خواب خوبی نداشتم افکارم درگیر قضیه فرشید و حرفای بی ارزش سیروس شده بود ....هر روز من درگیر یه ماجرا میشدم ...از خودم و از همه چی خسته شده بودم .. به هر جا میرفتم و با هر کسی روبرو میشدم یه چالش عشقی برام میشد ...واقعا کاش میشد به یه جایی مثل نوک یه قله میرفتم و تا مد ت ها چشمم به هیچ ادمیزادی نمیفتاد و دز استراحت و ارامش مطلقی می تونستم قرار بگیرم....کاش میشد......روز بعدش بهرام رو بغلم گرفتم و عازم خونه خودم شدم ...می خواستم اون روزو در تنهایی و ارامش کاملی تموم کنم ..و یه کم به نظافتش هم برسم .....همین کارو کردم و خودمو تا بعد از ناهار سرگرم کردم و تا وقت ناهار خودمو تا حدودی ریلکس کردم......بهترین داروی ذهن خسته و افکار پریشون .....بودن در یه جای ساکت و دنج و بدست اوردن ارامش درونه...من اینو دراون روز تا وقت ظهر کسب کردم... موقع برگشتن به خونه سر راهم از کبابی هم چند سیخ کباب کوبیده گرفتم و با خودم اوردم ...حالا بمونه تو اون کبابیه چشای حریص و شهوتی صاحب مغازه حسابی باز می خواست عصبیم کنه ...چاره ای نبود باید تحمل می کردم ...مرتیکه کیر کلفت ..هوس باز ...کیرشو برام راست کرده بود و از زیر شلوارش اونوبرام نمایش می داد و گاها شلوارشو با کیرش به گوشه میز کارش می مالوند و به خیال خودش حال می کرد.....کثافت بیشرف حتی به اصرار خودم پولشو بهش دادم.....خانومی ..مهمون خودمی ....نمی خاد پولشو بدی .....با دیدن شما من پولمو گرفتم ...دیگه نمی خاد .....واه واه اغا..پول کبابتو بگیر ...داری چی میگی.....من نمی فهمم ....بفرمائید ...بقیشم نمی خاد پس بدین .....بدینش به شاگردتون .....خانومی .....اهای خوشکله ...برگرد بقیه پولتون .....اوخ جون ...چه مالی بود ..خوش به حال شوهرش ....چه لعبتیو داره می کنه.....من شوهرشو می شناسم .....گمون نکنم بتونه راضیش کنه ....این زن زیبا سه نفر هم راضیش نمی کنه ......اره جلال ...به جون تو کیرم زیر شلوارم یه ذره مونده بود منفجر بشه ....لامصب ....خیلی خوشکله ....کونشو فقط ندیدم ...چون روبروم وایساده بود....من پشتش بودم .....کونش جلوم بود ...اوخ جون ...پدرش واقعا معمار خوبی بوده ..همچین چیزیو تحویل شوهر بیشرفش داده ......کونش زیر چادرش عالی بود و به خاطر بچه اش مجبور شده بود اونو جمعش کنه .....فکر کنم کونش اکبند باشه......دعا کن باز بیاد کباب بخره ...این دفعه بهتر نگاش می کنم ...باسنشو میگم ...همه این حرفا رو کنج معازه اش می شنیدم ...چون اونا منو نمی دیذند و من خیر سرم امروز اومده بودم بیرون که ارووم بگیرم ...ولی باز همون چالش ها شروع شده بود ......از یه سر دیگه کوسم نمنمکی به خودش تکون هایی می داد و حس می کردم یه کمی حشری شدم ...حرفاشون همه تحریک کننده بود و باز منو شهوتی کرده بود ...کاش این کباب رو نمی خریدم ....به خونه رسیدم ......جمیله و دخترام به استقبالم اومدن ....همشون ماچم کردن ........مامانی ...کجا بودی .....چرا یهو رفتی .....اوه اوه سحر خوشکلم و اکرم جونم ....قربونتون برم ....کار داشتم .....براتون کباب گرفتم .....جمیله جون ...خوبی .....اره طاهره خانم ..براتون نگران شدم ......جمیله جون به یه کم ارامش نیاز داشتم رفتم بیرون .....کمی خوب شدم ........لامصب کباب خوشمزه و خوبی هم داشت و نمیشد دل ازش کند ...ولی دیگه رفتن به اون کبابی برام مصلحت نبود و باید نمی رفتم .....روز ها و ایام خوب و اروومیو می گذروندم .....و در این میون جمیله طلاقشو گرفته بود و کماکان پیش خودم زندگی می کرد و سیامک هم سه باربرام نامه عاشقونه زده بود و توسط فرانک بدستم میرسید .... دو دونه از نامه هاشو تو سوتینم گذاشتم و هر بار اونو می خوندم و باز بیم پستونام جا شو خوش می کردودونه اخریو از بس برای سیامک شهوتی شده بودم تو شورتم گذاشتم و با هاش عشق می کردم ...نامه اش با اب کوسم خمیر شده بود و در اخرش هم اونو رو چوچوله کوسم مالوندم و باهاش ارضا شدم ...اه سیامک ...عزیزم ...کی بر می گردی منو بغلم کنی و در اغوشت اون چیزی که میخام بهم بدی ....من بیشتر خونه بودم و با جمیله سر می کردم و فقط تنها چیزی که منو نگران می کرد بیماری مادر شوهرم بود که هر روز بدتر میشد و دیگه می دونستم که مرگ بهش نزدیک شده ...اون تقریبا در این اواخر جای مادرمو پر کرده بود و خیلی بهم میرسید و مرتب اظهار پشیمونی می کرد که چرا اوائل ازدواجم منو اذیت کرده ...و خودشو ملامت می کرد......من دیگه همه کاره خونه شده بودم .خانم خونه.....با مریضی مادر شوهرم..من زیاد بیرون نمی رفتم و حواسم بهش بود و بهش خوب میرسیدم و اینو یه وظیفه میدونستم ...از پسرش هیچ خیر و خوشی ندیده بودم ولی این موضوع فرق می کرد....جمیله روحیه گرفته بود و از اینه طلاقشو گرفته بود عشق می کردو منم بهش خیلی محبت وتوجه می کردم...تا احساس غریبی نکنه و شبا تو اتاقم می خوابید و معمولا با شورت و سوتین زیر پتو میرفت ......گاها از خواب می پرید و می ترسید و مثل بچه ها جبهه می گرفت و من مجبوز میشدم اونو کنار خودم بکشونم ولی اصلا بهش کاری نداشتم و نمی خواستم اون حس اعتماد و اطمینانی که بهم داشت رو خرابش کنم ...ولی جمیله اغلب خودشو بهم می چسپوند و از گرمای بدنم حالشو میبرد.....بدن قشنگ و خوبی بهم زده بود .....فقط یه بار اتفاقی دستشو تو کونم برده بود و اونو غیر عمد برام می خاروند این کارش برام یه معما شده بود ...اخه چرا ..اینکارو می کرد....اونم در حالیکه ظاهرا غرق در خواب شیرینش بود ......شایدم می خواست باهام لز کنه......من که بهش واکنشی نشون ندادم ......و یه بار هم باهاش حموم رفتم و مجبور شدیم همدیگرو کیسه و لیف بکشیم ......من خیلی تلاش کردم بهش بیخیال باشم و لی واقعا خیلی سخته دو نفر زن جوون و حشری روبروی هم تو حموم باشن و...نشه کاری کرد...ولی من موفق شدم .و جلو شهوتمو گرفتم...فقط اون سوراخ کونش و با نوک پوستانش منو تو بحران لز برده بود ......به بهونه ابکشی اونجاش به چوچولش وقتی دست می کشیدم انگار که یه کیر تو کوسمه و داره منو جر میده ....بوی تازگی و هوس می داد .....منم بهش اجازه دادم ...کوسمو دست کاری کنه ......جمیله جون یه کم لیف بهش بزن ......طاهره خانم ......خیلی باحاله ...درس مثل گل نو شکفته میمونه .....چیمو میگی .....اینجاتون .....مگه اونجام اسم نداره ......چرا ....خب بگو اسمشو .....کوستونو میگم .....افرین عزیزم ...نمیدونم چرا هنوز شرم ازم می کنی.......جمیله جون ...هنوز دوس داری زود شوهر کنی......جواب بده .....اوهوم ..سکوت علامت اینه که میخای باز زود عروس بشی و بپری تو بغل شوهرت و ازش بخای بزاره تو کوست ...درسته ......جمیله با لبخندش بهم گفت که حسابی تو کف یه کیر کلفته تا خوب کوسشو ابیاری کنه... من باید تلاش کنم هر چه زودتر یه شوهر مناسب براش جور کنم .....چون زیادی هم تو خونه مون میموند براش خیلی خوب نبود با وجود بودن شوهرم شاید درو همسایه براش حرف و حدیث درست می کردند ...هرچند شوهرم وجدانا کاری بهش نداشت و اصلا بهش نگاه بد هم نمی کرد ....از شرافت جون خبری نداشتم و دلم واسش یه ذره شده بود .....دست جمیله رو گرفتم و با خودم اوردمش به خونه شرافت .......شرافت نا مرد ...چرا بهم سر نمی زنی .......نامرد خودتی طاهره....ای بمیری با این حرف زدنت ...اخه من و تو با پنج کیلو کوس کیرامون کجا بود که داد میزنی نامرد .....اره شرافت جون ...تو راس میگی .......چه خبرا .....برات میگم....شرافت با بودن جمیله نمی تونست گزارش شیطونی هاشو بهم بده .......جمیله رو باید یه جوری سرگرم می کردم....ولی یهو اونی که میخواستم جورشده بود .....من قرار بود واسه خونه نون بخرم...جمیله رو برای گرفتن نون سنگگ راهی کردم و باشرافت جونم تنهاشدم.....خب برام بگو ببینم این مدت چه بلایی سر کوست اوردی....وای وای طاهره ...یه هفته میشه همون پسره مجتبی اومده خونه مون و یه اتاق براش اماده کردیم ...ولی این اتاق شده محل کردن و گاییدنم.....باور کن طاهره ...مجتبی شده شوهرم ...حسابی داره منو سرویس میده...لامصب اشتهاشم ماشالله خیلی خوبه ...اگه ازش بخام تا صبح کوسمو می کنه .....همون روز اول که وسایلشو داشت به اتاقش میاورد شوهرم تازه از سر کار اومده بود و داشت لباساشو عوض می کرد.....مجتبی از بس تشنه کوسم بود اصلا ملاحظه شوهرم یعنی صاحب خونه رو نکرد و اومد از پشت منو گرفت و لباسمو بالا زد و کیر کلفتشو دم همین اتاق تو کوسم فرو کرد ...دردی که از کیر خشکش داشت به نموم وجودم میزدمنو وادار کرد تا فریاد بلندی بزنم و شوهرم متوجه صدام شد ...اون میخواست خودشو بهم برسونه به خیالش من افتاده بودم و یا بلایی سرم اومده......ناچار شدم الکی سروته قضیه رو در بیارم و بهش گفتم چیزی نیس عزیزم دارم کمک مجتبی می کنم ....شوهرم جوابمو داد....باشه شرافت ..داری خوب کاری می کنی من خسته ام وگرنه میومدم کمکتون ....... بیچاره شوهرم ...ساده و هالو ....اون نمی دونست در دهانه همین اتاق زنش با کیر کلفت مجتبی شاگرد و فامیل خودش داره دست وپا میزنه.....طاهره جون شرایطم جوری بود من شوهرمو میدیدم ولی زاویه دید اون جوری بود که فقط بالا تنه منو در حالت خمیده می دید...من مجبور بودم خم بشم چون کیرش از پشت تو کوسم رفته بود و منو تحت فشار زیادی قرار داده بود ....مجتبی مثل تشنه اب ندیده تو کویر از پشت منو گرفته بود و ول کنم نبود .....طاهره جون از شدت اضطراب و نگرانی شوهرم داشتم مثل بید می لرزیدم ....در حالیکه حشری هم بودم و هیجان این سکس مخفیانه منو در حالت خاصی قرار داده بود.....مجتبی ....اه ای ای ای ...اینو میزاشتی واسه وقتی جمیل خونه نبود ...نه نه اخ اخ اخ ....اوف اوف ...خاله ...خاله ...نمی تونستم طاقت بیارم......باور کن همین سه ساعت قبل به خیال شما ابمو گرفتم ...مثل اونی که یادم داده بودی ......پس جق هم یاد گرفتی......اره خاله ...حیلی لذت داره ..اونم یه خیال شما ......جمیل تو اطاق روبرو و پاشنه در لم داده بود و منو نگاه می کرد و بهم گاها لبخند میزد ...اه اه بیچاره شوهرساده و ابله ام ..از این همه سادگی و خوش خیالی جمیل خنده ام گرفته بود واین خنده معنی دار توام با خیانتم با لبخند زیبای شوهرم اخت شده بود و ما یه جورایی داشتم با این سبک چت می کردیم .....مجتبی از شدت ترس و نگرانی دارم سکته می کنم ...ابتو بیار تمومش کن ........باشه خاله جون ...الانه ابمو توش می ریزم ...اوی اوی اوی ...داره ابم میاد ......ارووم تر ...مجتبی .....ساکت ...جمیل داره نگام می کنه ......عزیزم چرا خم شدی ....کمرت درد می گیره ......اوه جمیل دارم کف جلو اتاقشو تمیز می کنم الان تموم میشه .....واقعا هم باید تمیزش می کردم چون قطرات اب کیر مجتبی با اب کوسم رو کف زمین روبروم ریخته بود .......طاهره جون ...این اولیش بود ......مجتبی همون روز و قبل از رفتنش به سر کار می خواست باز بهم بپره و منو بکنه...دیگه نزاشتم ........مجتبی ...چت شده ...مگه خروس شدی و من مرغ تو ......ای بابا هر کاری وقت خودشو داره ...اگه بخای اینجوری بکنی .....جوابتو نمیدم ......فهمیدی ....این کار که بازی نیس ...من باید تمایل داشته باشم و یه طرفه نمیشه ....اینم باید یاد بگیری ...این کاری که با هم می کنیم باید به رضایت هردو مون باشه و اگه غیر از این بشه اصلا لذت بهمون نمیده .....ببخش خاله جون ..من نفهمی کردم ..دیگه تکرار نمیشه ....هر وقت شما خواستین منم حاضرم ....افرین پسر خوب ..این شد حرف جساب ......بیا خالتو ببوس تا حیالم راحت باشه که ازم ناراحت نشدی .....چشم خاله جون ...قربونت برم مجتبی........شرافت جون خوب کاری کردی ...نباید زیادی بهش میدون می دادی .....باید حد خودشو بدونه ....اره طاهره جون لازمش بود ....از اون لحظه دیگه تا من بهش نگم و اجازشو بهش ندم بهم نزدیک نمیشه ......طاهره جون مجتبی تو خونه اندازه سه نفر برام کار می کنه و خیلی برام مفید شده .....روز بعدش و بعد از رفتن شوهرم رفتم تو اتاقش .....ازش خواستم که موهای کیرشو براش بزنم .......اون یه بار خودش زده بود و خودشو کمی زخمی کرده بود و می ترسید .........یه سینی و یه کاسه و کمی صابون و یه تیغ تهیه کردم و خودم کیرشو بیرون کشیدم .....باور کن طاهره به محض اینکه کف دستم به کیرش خورد عین فنر برام راست شد ....خب خودت لابد میدونی تیغ زدن کیر در حالت نعوذ کامل خیلی اسون تر و راحتره.....چون خوب در دست قرار می گیره و من با حالت حشری و هوسم کیرشو تیغ زدم و همه موهاشو گرفتم ......طاهره جون جات خالی ...کیرش خیلی قشنگ و زیبا شده بود ...سفید و رگ دارو دیدنی و صد البته خوردنی .واه شرافت جون چرا میگی جات خالی ...انگار که من کیر خوب گیرم نمیاد...لب تر کنم و یه کمر و باسن تکون بدم همه مردا برام صف می بندند......اینو که خودت بهتر از هر کسی میدونی.....طاهره جون حالا نمی خاد برام ناز و ادا کنی میدونم تو تکی و از قشنگی و خوشکلی از همه سر تری ولی کیر یه نووجون ۱۳و یا۱۴ساله اون هم راست .و سفتش کمیاب و دیدنیه ....توم یه بار اونو ببینی بد نمیشه..یهو دیدی هوسشو کردی و زیر مجتبی خوابیدی.....اوا خاک عالم تو سرم بشه ...مگه کیر قحط شده ....نه شرافت جون این کیر ارزونی خودت باشه ..نوش جون کوس و کونت.....خب بقیشو بگو......طاقت نیاوردم و بدونه اجازه...اونو دهنم کردم و براش خوردم .....مجتبی از تعجب دهنش باز شده بود و نگاه کارم می کرد....خاله شرافت ....وای وای چرا اونو دهنت کردی ...مگه اونو می خورن ......میشه خوردش .....نمی تونستم کیرشو از دهنم درارم و جوابشو بدم....و ترجیح دادم بعد از پایان کارم براش توضیح بدم ...چون خیلی داغ کرده بودم و یه دستمو تو کوسم برده بودم و برای خودم می مالوندم....با تموم قدرتم و فشاری که با لبام و زبونم به کیرش میزدم تونستم ابشو تو دهنم بگیرم و اونو براش خوردم....ای ای ای خاله جون .....چه خوب ...به به ....ای ای ای ....مجتبی برای اولین بار داشت تجربه لدت خوردن کیرشو میبرد ....از این کار هنوز در فاز تعجبش مونده بود .......وای وای خاله جون ...مگه میشه اونم تو دهن بره ...اره مجتبی هیچ کاری نشد نداره.........این کار هم جزئی از این بازیاس......اوخ جون خاله شرافت ..خیلی لذت داشت.....خوب واردی....ولی خاله چرا ابمو خوردی...مگه میشه خورد....اره بعضیا اونو میخورن شنیدم میگن واسه زن خوبه. و پوست صورتو زیباتر می کنه......راست و دروغشو نمیدونم ولی من ابتو خوردم.......خاله جون اگه من تو رو نداشتم ...الان هیچی نمی دونستم .......نمی خاد خودتو لوس کنی...بعدا خودت یاد می گرفتی .....ادمیزاد تو این دوره و زمونه خودش همه این چیزا رو بلد میشه ......طاهره جون ...اون روز هم کیرشو از مو و اون چیزا پاک کردم و هم ابشو خوردم ....خب شرافت جون من نبودم خوب حال می کردی ......بعدش چی ..بازم بهش دادی ....نه دیگه نشد چون روز بعدش وقتی رفتم دستشویی متوجه شدم که پریودم و سکسمون تعطیل شد......اوه شرافت جون چه شانس بدی اوردی.....راستی اگه از مجتبی حامله بشی ...چیکار می کنی ......اصلا عین خیالم نیس بچشو بزرگ می کنم و براش مادری می کنم....مثل تو نیستم زانوی عم بغل کنم و غصه بخورم ...اینو راست می گفت یاد خودم افتادم که ازفرهاد دودفعه بار دارشده بودم و چندین ماه خودخوری می کردم و باز هم برای سحر هم همین وضعیتو برای خودم فراهم کرده بودم ....خب دیگه من مثل شرافت نمیتونم باشم ......جمیله با نون سنگگ داغ و خوشمزه برگشته بود و دیگه وقت برگشتن به خونه شده بود......حرفای شرافت کوسمو نمناک کرده بود و هوس سکس منو داشت از راه بدر می کرد ....یه دستمو زیر چادرم بردم و رو کوسم نرمک نرمک میزدم و حین راه رفتنم انگشتمو بین چوچولم برده بودم و بیشتر بهش اصطکاک می دادم ...تا حالا این مدلی با خودم رفتار نکرده بودم ..بازم افرین به هوش خودم ...اخه میگن هنر نزد ایرانیان هست و بس .....خب این نمونش ...وافعا که باید بهم جایزه بدن...ولی چه کسی .....من فقط جایزمو از یه نفر میخام ...اونم همتون اونو میشناسین ........فقط سیامک ...حرفاش ..اغوشش ...بدن گرمش ولبخندش ...وبالاخره کیرش........کی میشه کیرش و کوسم باهم یه ملاقات رسمی و جدی داشته باشن ......جمیله باهام حرف میزد و من فقط اره و بله و درسته رو تحویلش می دادم و اصل هوش و حواسم با مالوندن کوسم و سیامک شده بود ....اه چه رویا و خیال خوبی برای خودم طراحی کرده بودم .....به فکر کیر شوهرم افتادم ..اون بیچاره چند شب بود که با چشاش ازم تمنای کوس می کرد و من عین خیالم نبود و همین دیشبی گردنشو کج کرده بود و ملتمسانه باز ازم سکس میخواست ..امشب بهش میدم ...چون خودمم کیر لازمم.......اونم بیچاره گناه داره .....باید بهش کمی برسم .....اخه شوهرمه ....ولی جمیله تو اتاقمه ..اونو چیکارش کنم ......شوهرم وقتی فهمید امشب بهش میدم ....انگار که دنیا رو بهش داده بودند..خیلی خوشحال و قبراق شده بود و با همه شوخی و خنده می کرد و حتی با جمیله هم کمی شوخی کرد ولی در حدی که ازش توقع داشتم ..افرین ..این کارشو قبول داشتم ....کلا با جمیله رفتار درست و سالمی داشت وبر مبنای رفتار قبلیش این کارشو ازش انتظار نداشتم ولی خوشبختانه باهاش باکلاس و درست رفتار می کرد ...واقعا جای تشکر داشت ...این کوسی که امشب بهش میدم ...جایزشه ......حقشه ...نوش جون کیرش باشه ......تا جمیله خوابید و ازش مطمئن شدم ...تا حدودی خسته شدم ...ولی خب ...کوسم نیاز به کیر داشت و باید تحملشو می کردم ...شوهرم باز اومد و منو بغل کرد و لبامو مال خودش کرد و منو با خودش به همون جای قبلی یعنی اشپز خونه برد .....احساس گشنگی می کردم و با ناز و کرشمه از شوهرم خواستم برام لقمه غذا بگیره ...داخل قابلمه مقداری از شام شب مونده بود ........صالح ....جونم ..عزیزم ..چی از شوهرت میخای ....گشنمه ...برام لقمه بگیر .....حتما ....تو جونمو بخواه......بهت میدم ...نمی خاد بهم جون بدی ....بجاش کیرتو میخام .....شورتشو پایین کشیدم و کیرشو در دستم گرفتم و کمی تو دستم فشردم.....چند لقمه برام گرفت و تو دهنم کرد و همشو با ناز و ادای خاص خودم تو دهنم چرخوندم و قورتش دادم ....صالح ....جونم ..دیگه چی میخای ....اب میخام ...تشنمه ....بهم بده ....لطفا ....پارچ ابو به دهنم گرفت و کمی ازش خوردم ....و در اخر این کارم همه دهنمو از اب لبریز کردمو.با چشام ازش خواستم لباشو به لبم برسونه ....اون خوب فهمید و لبشو بهم رسوند و همه اب دهنمو تو دهنش ریختم و ازش خواستم اونو بخوره .....همشو بخور ...قورتش بده .....مگه می تونست انجامش نده ....وهمشو خورد ......افرین ....خوشمزه بود ....اره طاهره جونم ...مگه میشه خوشمزه نباشه ..اونم چیزی که از تو باشه ..برام لذت بخشه ......افرین ......حالا زنت ازت میخاد کوسشو بلیسی ......زود باش .....تا سه میشمارم ...نخوریش ..... این پارچ ابو رو سرت میریزم ...نه نه عزیزم ...به چشم ...تا هر موقع خواستی برات می لیسم ....دهنشو رو کوسم گرفت و با شدت عمل زیادی به چوچوله کوسم لیس میزد ...باز دستمو رو سرش گرفتم و به خودم بیشتر چسپوندم .....اه اه اه ..ای ای ای ..بخورش ...افرین ......شوهرم ......اوی اوی اوی ....بیشتر .....چشام به کیرش افتاد ..از نوکش ..اب سفیدی میومد ....و اینو نشون می داد ...که شوهرم از اون دفعه قبلی سکس نداشت و تو کف من این همه شب مونده بود ...دلم به حالش و کیرش در اون لحظه می سوخت .....صالح یه کم حالت بگیر ..تا بتونم کیرتو دستم بگیرم ...می خامش ......چرا میخای ...اخه میترسم فرار کنه و از دستم در بره ......کیرتو میخام بده به دستم .....اون حالتشو عوض کرد و کیرشو به دستم رسوند ....تو دستم قرارش دادم و چشامو بستم وبه خیال سیامک رفتم ....اه اه به چه افکار شیطونی و خیانت باری داشتم فرو میرفتم ...فکر می کردم کیر سیامک تو دستمه و اونولمسش می کنم ...بشدت حشری شده بودم و یه حس خاصی بهم دست داده بود .....اه اه سیامک ....عزیزم ..دوست دارم ..دلم واست یه ذره شده ...کجایی ....چرا به این عاشق دل سوخته ات سر نمی زنی .....بیا ..بیا ....اه اه ....طاهره جون ...با منی ......اه صالح ....داری چی میگی ....تو به کوسم برس ...اونو یه لحظه ولش نکن ....خیلی تشنه کیره ......چشم عزیزم .....از شدت شهوت و هوسم داشتم به خودم پیچ تاب میزدم .....خودمو به شوهرم بیشتر نزدیک کردم و با تموم وجودم دیگه میخواستم کیرشو به کوسم برسونه ......ای ای ای ...اه اه..صالح ....کوسم کیرتو میخاد ....زودباش ......عجله کن ....اه اه اه میخام ...کیر میخام .....بیچاره شوهرم ...اون شب شده بود مثل یه برده حلقه به گوش و من مرتب بهش امر و نهی می کردم و اونم اطاعت می کرد.......صالح خودش که حالش از من بدتر بود و کیرش مثل سنگ شده بود و وقتی اونو در دهانه کوسم گرفت انگار که یه لوله سنگ داغ روش گرفته شده بود من به پشت خوابیده بودم و شوهرم هم پاهامو کمی ازهم سوا کرد . کیرشو باارامش و اروومی کم کم تا ته تو کوسم فرو کرد ....اوه اوه چه لذت خوبی ......مجرای داخلی کوسم خیس و نم کشیده شده بود و بخوبی پذیرایی از کیر شوهرم می کرد ....صالح همه بدنشو روم ول کرده بود و من فقط سرم بیرون بود و با شدت و سرعت زیادی رو کوسم تلمبه میزد ...دو دستام رو پشتش می خورد و گاها هم ناخنکی بهش میزدم ...از شدت حشری و شهوتم بهش ناخن میزدم و گاها رو کون شوهرم هم میزدم ....صالح مجبور شد دو دستمو با دستاش بگیره و اونو تا بغل سر هر دومون بکشونه .....اوف اوف ..چه خوب منو می کرد ...افرین ...افرین ...خوب یاد گرفتی ......اوخ جون ....چه لذتی داره بهم وارد می کنه ....کیرش با هر ضربه تا ته تو کوسم می رفت واونو تا سر کلاهک اتمیش بیرون می کشید و باز هم فرو می کرد .....من زیرش ارضا شده بودم و راضی از کیرش ........منتظر اب کیرش بودم . بالا خره اونم تو کوسم ریخته شد و هردومون ارووم گرفتیم و به همون حالت موندیم ...طاهره جون ...عزیزم ...خیلی میخامت .....قربون کوست برم ....از بار قبلی تنگ تر نشون می داد ....اینو جدی میگی ......اره ..باور کن ......نه نه صالح ...مگه میشه .....همه چیت عالیه .....اوه صالح میشه بلند شی ...میخام برم دستشویی ......عزیزم میخای باهات بیام ...اره بیا ...میترسم ...نصف شبه....صالح باز منو بغل گرفت و تا پشت در دستشویی برد و خودش برام نگهبان شد .....تو دستشویی از این کارام و کاراش خنده ام گرفته بود ......اون شب سکس خوبی با شوهرم داشتم و اون هم بهش خوش گذشته بود .....
     
#169 | Posted: 8 Aug 2018 00:26
عالی بود ... اما دیر ب دیر قسمت بعد میزارین زودتر بزاری ممنون میشم

Ali
     
#170 | Posted: 8 Aug 2018 14:05
عالی بود
     
صفحه  صفحه 17 از 19:  « پیشین  1  ...  16  17  18  19  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / خاطرات بهرام و مامانش بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2018 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites