تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

خاطرات بهرام و مامانش

صفحه  صفحه 17 از 24:  « پیشین  1  ...  16  17  18  ...  23  24  پسین »  
#161 | Posted: 4 Nov 2018 12:07
نقل از طاهره.......بلا تکلیف و گیج و منگ شده بودم .....بابک و روناک بازم منو به خونه شون دعوت کرده بودند.......از فرط ناراحتی و غصه پسرم در تصمیم گیری مونده بودم......واقعا حوصله هیچیو نداشتم بجز اینکه کنار طاها بمونم و شاهد معجزه شفاش و باز گشت سلامتیش باشم ...اه خدای من این چه بلا وا زمایشیه که داری برای من دل شکسته در نظر گرفتی ....بابک صمیمانه و با خلوص نیتش به اتفاق روناک و با اصرار زیادشون منو بالا خره راضی کردند که اونشب درخونه شون مهمون باشم .....شوهرم از اینکه من بیمار نشم و رو دستش نیفتم اونم بهم توصیه کرد که درخواستشونو قبول کنم ......با ماشین جیب دولتی بابک به خونه شون رفتم ......مثل اون شب قبل انتظار فضای ارام و ساکتیو در خونه شون داشتم ...ولی اون طوری نبود چون کل فامیل بابک اون شب دعوت بودند و یه چورایی به افتخار و دیدار و اشنایی بامن مهمونی برگزار شده بود ...اوا یعنی چه ...هر چی فکر می کردم دلیل این کارشونودر ذهنم پیدا نمی کردم.....اخه من چرا......اگه شوهر نداشتم و مثلا بیوه بودم ..باز میشد فکر کرد که لابد منو برای بابک در نظر گرفتن......با ورود من به سالن ..همه میخ من شده بودند...مردان با لباس های فرم و کروات و زنان و دختران با لباسهای نیمه لخت در هم قاتی بودند....اوه اوه من با لباس عادی و چادرم اصلا باهاشون جور نبودم.......سریعا با روناک به طبقه بالای سالن رفتم ودر اتاق گیج و منگ و خسته رو لبه تخت نشستم .....از اومدنم پشیمون شده بودم ...من اومده بودم که استراحت داشته باشم ولی بلعکسش انگاری به مراسم جشن و پای کوبی اومده بودم ..اون هم با این حال و روزم ......به روناک نگاه معترضانه ای کردم ......قبل از اینکه من دهن باز کنم ...خودش به حرف اومد......وای طاهره ...عزیزم دلم ...لابد در تعجبی که امشب مراسم داریم .....اره این جشن فقط به خاطر تو ترتیب داده شده ..اونم بیشتر زحمتش با من بوده و بابک خیلی دخالت نداشته چون اون می خواست فقط تو امشب استراحت داشته باشی ولی من دلم خواست مجلس شلوق و گرمیو واست راه بندازم..اخه چندین روزه کارت شده گریه و غصه خوردن.....حیف این همه قشنگی و زیبایی نیس که در غم و اشک ریزی گم بشه ...من میخام امشب فقط شادی کنی و برقصی .....میدونم سخته و با وجود بیماری پسرت نمی تونی شادی کنی ...ولی این امشبو لطفا به خاطر خودت و من و بابک خوش باش .....چه بسا با شادی و خوشحالی تو طاها هم خوب بشه......ها...نظرت چیه ....واقعا مونده بودم بهش چی بگم .....اخه من چه جوری میتونم شاد باشم و خنده به لبام بیاد در حالیکه پاره تنم رو تخت بیمارستان داره زجر میکشه و جون میده...خاک توسرم بشه ...نه نه ...دهن باز کردم و گفتم روناک جون من اصلا توان و روحیه شرکت در این جشنو ندارم ..لطفا اگه میشه من برگردم پیش پسرم ....اه ...اوا طاهره من کلی زحمت کشیدم و تدارک چیدم ....باشه من دیگه نمی گم برقص و پای کوبی کن ...فقط در جمع بشین و کنار بابک بمون ......اون امشب تنهاس و هیچ زنی کنارش نیس ...من تو رو باهاش معرفی کردم ...به خاطر من قبول کن ..خواهش می کنم ....هر چی باشه تو همسر خودمی ..مگه اون شب تو حموم زنم نشدی...ها .....اوووف ...قربون اون ناز و ادات بشم ...بیا دو دونه ماچ ابدار هم واسه تو ...عزیزم.......خوبه ..با ماچم خال کردی ؟..میدونی چیه طاهره......من تورو می بینم هوسی میشم ..اگه قبول نکنی همین الان می کنمت.......روناک واقعا می خواست باز درنقش فاعل باهام عشق بازی کنه ..اصلا نه حالشو داشتم و توانشو و ضمنا داخل خونه شلوق بود و هر لحظه ممکن بود کسی و یا کسایی سر برسن و اونوقت با این جوی که در این جمعیت می دیدم.قطعا دسته جمعی بهم تجاوز می کردند و قربونی میشدم ......ترس منو گرفته بود....کاش نمی اومدم ...اه پشیمونی فایده ای نداره...بهتره بهش اره بگم و گوشه ای بشینم و ساکت بمونم و در ذرونم غصه طاها رو بخورم .....روناک با راضی شدن من کل لباس مجلسیشو رو تخت ولو کرد و ازم خواست یکیشو تنم کنم ..... حال نداشتم لباسامو بیرون بکشم......و این بهونه ای شد که روناک خودش بیاد سراغم و لختم کنه......اونم با مدل خودش ...هر دونه از لباسی که در میاورد با دستاش و لباش منو می مالوند و می خورد ....خصوصاناحیه سوتینمو وقتی بیرون کشید و پستونام رو شد...با لباش و دستاش با اشتهای بسیار زیادش مالوند و خورد و داد و فریادمو بلند کرد و مجبور شدم با دودستم دهنمو ببندم تا اوضاعم بدتر نشه ......اه اه ..این چه کاریه و چه وضعیتیه که سر من بیچاره میاد ....کوس و کونم با بیرون کشیدن شورتم رو شده بود و دیگه نزاشتم اونجامو بخوره ..اگه ادامه می داد......قطعا به انگشتاش اکتفا نمی کرد و وسیله و چیزیو تو کوس و کونم جا می داد.....روناک بد جوری منومی خواست و عاشقم شده بود ....از میون لباسای روناک یکیشو که پوشیده تر و مناسبتر بود رو پسند کردم و روناک با دستای خودش تنم کرد ...اغلب لباساش از نیمه لخت بدتر بودند و من اگه از اونا تنم می کردم ...خیلی افتضاح میشد ...اونم در حالیکه روناک اجازه نداد که سوتین و شورتمو بپوشم و فقط لباس مجلسیش تنم بود......با ارایشی که روناک برام زده بود من تو اینه وقتی خودمو نگاه کردم واقعا مثل ماه شده بودم ..ظاهر بسیار قشنگ و جذاب ولی در درون تاریک و سرشار از غصه و ناراحتی......................دست در دست روناک از پله های طبقه دوم به سالن هم کف طبقه پایین اومدیم ..همه حضار دو چشمی نگاهمون می کردند روناک لباس بسیار نا جوری تنش کرده بود و با تکوناش و راه رفتنش بخوبی اندامش معلوم میشد و لی با وجود وضعیت روناک اکثر نگاه ها به من معطوف شده بود ...نصفه پستونام ار بالا لخت بودند و باسنم با توجه به نازکی جنس لباس خوب یک و دو می کرد .....اگه از خودم تعریف نباشه در میون جمع حاضری من حرف اولو میزدم ......تا حالا تجربه این جور مجالسو نداشتم .......بابک با لباس کت و شلوار و کراواتش عالی شده بود و با لبخند زیباش به استقبالم اومد و دستاشو به سویم دراز کرد.......چیکار کنم ...مونده بودم دستاشو بگیرم و یا نه ...از روزی که باهاش اشنا شدم حتی یه ذره منو لمس نکرده بود و رفتار بسیار خوبی باهام داشت و لی الانو چیکارش کنم ...روناک بیخ گوشم بهم گفت ...طاهره ...لطفا دستاشو بگیر خواهش می کنم .....خیلی براش بد میشه اگه ردش کنی ......لطفا ..به خاطر من و بابک.......اخه چرا....بعدا بهت میگم...فقط بگیرش.....نتونستم حرف روناکو ردکنم ..بابک اون همه کمک و همکاری و خوبی در این مدت برام کرده بود ...نمیشد قبول نکنم ....حالا لمس کردن و گرفتن دستاش که چیزی بدی نمیشه .....دستای بابکو برای اولین بار گرفتم .....اه چه حس خوبی بهم دست داده بود گرمای دستاش منو داغ کرد ......طاهزه خیلی خوشکل شدی....عین ماه شب چارده.....مرسی بابک ....کنازش نشستم و بابک منو به همه حضار معرفی کرد ...وای وای انگار که من و بابک قراره با هم عقد کنیم ...همه حضار بهمون تبریک می گفتند و از حسن انتخاب بابک تعریف می کردند......مات و مبهوت این جریان شده بودم ...ظاهرا بهشون لبخند میزدم ولی در درونم کلی سوال و حرف بدونه جواب برام شکل گرفته بود ...به روناک نگاه تندی زدم و واکنشمو از این کار بهش اعلام کردم .....بابک یه پیک شراب برام ریخت و بهم داد.....بخورش عزیزم .....لطفا....نه نمی تونم ......چرا عزیزم ..بخور گرم میشی و راحتر و بهتر مجلسو تحمل می کنی میدونم در شرایط سختی قرار داری ولی این شراب بهت کمک می کنه ......بخورش....با کمی ترس و هیجان شرابو خوردم و شاهد کف زدنای حضارنسبت به خودم شدم ......یه مرد میان سال کچل و نیمه مست اومد جلو و به من و بابک گفت .....اهای.باجناق خوش تیپم...براستی تیکه خوبیو برای همسرو خونه داریت انتخاب کردی مثل خودت خوش تیپ و با کلاس ولی از همه فشنگ تر ...ختی از روناک همسر اینده ام که قراره زنم بشه ......روناک جون ناراحت نشی این یه واقعیته .....بیخ گوش بابک بقیه حرفاشو هم زد و من کمیشو شنیدم .....بابک خان خوش به حالت طاهره خانم همه چیش عالیه ...خوب چیزییو تور کردی ...نوش جونت ...شبا موقع عملیات به فکر ما هم باش......این مرد با این حرفاش خودشو به عنوان نامزد روناک به من معرفی کرد ......خرفاش بوی خوبی نمی داد .....اینجا چه خبره که من ازش بی اطلاعم ؟در اون مجلس به بهونه های مختلف مردابهم نزدیک میشدن و حرفای سرشار و از شهوت و هوسناکشونو به کنایه و اشاره به من میزدندو بابک هم بالبخند و تشکر ازشون استقبال می کرد پیک دوم شرابو هم روناک بهم خوراند و من کم کم اثار مستیو در خودم احساس می کردم ...اگه بابک مانعم نمیشد روناک پیک شراب سومو بهم می خوراندو اونوقت من از کنترل خارج میشدم و قطعا بازیچه جماعت مردای هوس باز مجلس میشدم .....سرخوش شده بودم و تا حدودی غم و غصه طاها رو فراموش کرده بودم......با نوای موسیقی کلاسیک اهنگ امریکایی دهه اوایل شصت میلادی همه حضار اماده رقص دو نفره شدند..بابک ازم درخواست رقص نمود و من بی اختیار و نیمه مست با میل خاطرو لبخندم بهش اره گفتم و رقصمونودر حالیکه یه دستمون در هم رفته ودست دیگمون در ناحیه کمرهمدیگه قرار گرفته بود رو شروع کردیم......بابک عالی میرقصید و من تا خدودی بلد بودم چون در شب یلدا باسیامک همین اجرا رو داشتم ...اه یاداون شب خوب بخیر ....چه شبی داشتم ......ولی الان با این وضعیت طاها و این مجلس معلوم نبود امشب چه ماجرا و اتفاقی در پیش رو داشته باشم ...نگاه بابک می کردم از اضطراب و نگرانیم کاسته میشد ....بابک به گمونم از اون مردا نبود که منو اذیت و ازار جنسی قرار بده....عزیزم ......طاهره......خوب هستی ....اره بابک ...خوبه ...شراب که بهت اومده .....مگه نه ؟....اره بابک اتفاقا حالم بهتره شده و لی لطفا بهم بگو واقعا چه خبره ....من گیج کارای تو و روناک شدم.......عزیزم الان بهتره از فضای این مجلس و رقصمون لذت ببریم به وقتش روناک همه چیو بهت میگه ......لطفا فقط به من نگاه کن ......میدونی از نگاه کردن به تو سیر نمیشم ....... واقعا ؟......اره طاهره......همه از ت تعریف می کنن ..این جماعت ادما همشون با دربارو وزرا در ارتباطن......وای بابک زودتر می گفتی ......چه خوب......اره عزیزم .....اره خب تو که جزو حفاظت و ازماموران دربار هستی باید باهاشون در رابطه باشی.......طاهره از زندگیت و شوهرت راضی هستی؟////اه چی بگم ......وقتی مادر چهار فرزند هستم باید اره بگم ....من باید کنار بچه هام باشم .....این در اولویت زندگی شخصیم قرار گرفته .....اوکی...درسته طاهره ..بهت حق میدم ..توواقعا مادر نمونه هستی همین که این مدت برای طاها غم و غصه خوردی و زجر کشیدی نشون از فداکاری و مهر و محبت مادریت میده ......از خدا میخام پسرتو بهت بازم ببخشه و بهش شفا عطا کنه ....اه بابک خدا کنه ....یاد و اسم طاها منو باز به گریه انداخت و سرمو رو سینه های گرم و پرعطوفتش گذاشتم و ارووم و اهسته اشکامو با نوای موسیقی رقص میریختم ...و این در حالی بود که همه حضار لبخند زنان عشق و حال می کردند ....بابک دستشو رو موهام گرفته بود و منو بخوبی نوازش می کرد و دلداریم می داد......بابک ....جانم ..بگو ...اگه پسرم از دستم بره و بمیره ...چیکار کنم ...به خدا منم میمیرم......نه عزیزم ..خدا نکنه ......امید داشته باش .....با نگاهم به اطراف متوجه شدم همه رقصنده ها دارن همدیگرو میبوسندو دستاشون در زیر ناف کار می کنه ...وای وای بابک هم رنگشون نشه ......لابد حتما الان دستاش به طرف باسنم و زیر نافم میره ......این اتفاق بعد از لحظاتی بالا خره رخ داد و بابک دستاشو به اونجاهم کشوند و منو مجبور کرد که بگم باهام اون رفتارو نکنه......نه نه بابک لطفا نکن ...دستاتو پایین نبرخواهش می کنم ....من این رفتارتو نمی تونم قبول کنم اخه شوهر دارم ...لطفا ......طاهره.....ارووم باش .....ریلکس باش......کاری باهات ندارم ..فقط یه کم لمس اندامته...و بوسیدن لباته .....می دونستم حرف بابک درس درنمیاد و کار فقط به لمس کردن و بوسیدن تموم نمیشه و نهایتا منجر به تجاوز من میشه ..چه بسا دسته جمعی گروهی ........مقاومتو بیشتر کردم .....و لی زورم به بابک نمی رسید در همین لحظات بابک لبامو می مکید و با دستاش باسنمو می مالوند.....با دستام چنگ و نیشگون به پشتش زدم بلکه بتونم خودمو ازش جدا کنم ...ولی بی فایده بود با وجود اینکه نیمه مست بودم ..احساس گناه می کردم ...چهره بیهوش طاها رو تجسم می کردم و ار این کارم شرمنده بودم .....لبام در تسخیر بابک قرار گرفته بود و نمی تونستم حرفمو بزنم....
     
#162 | Posted: 7 Nov 2018 17:00
نقل از طاهره......بابک با بوسیدنم منو که نیمه مست شراب بودم با خودش در دنیای شهوت و هوسش می کشوند.....خودمم به شدت خواهان این اشتراک شهوتم باهاش بودم ......روزها بود هم سکس نداشتم و هم بدترین شرایط روحی و روانیو تحمل می کردم .....دو دست بابک بخوبی در کمر و باسن و حتی ممه هام می رفت و من رو منقلب وحشری کرده بود این شرایطم وقتی کامل شدکه متوجه ملحق شدم روناک هم شدم و ایشون هم دستاشو رو اندامم می مالوند......با اومدن روناک من کمی به خودم اومدمو از اینکه بازیچه هوس و شهوت این برادر و خواهر میشدم ناراحت شده بودم ...همه حضار بهمون نگاه می کردند و این وضعیت لحظه به لحظه بدتر و ناجورتر میشد....اگه روناک در واقع نیومده بود من چه بسا بابابک در همون سالن مجلس سکس می کردم و بهش میدادم ..ولی روناک در واقع منو از این کار زشتی که می خواستم انجام بدم نحات داده بود...واین کارشون مثل یه سکانس صحنه سکسی فیلم های پرون میشد......لبامو ازاد کردم و با کمی تقالا وتلاش ازشون جداشدم و بلافاصله به اتاق طبقه بالا خودمو رسوندم و رو تخت ولو شدم و گریه هام با صدای بلند شروع شد.....از خودم و از همه چی متنفر شده بودم ...من جام اینجا نبود و باید پیش پسرم میبودم .....در تدارک تعویض لباسام بودم که روناک سراغم اومد و بلا فاصله منو بغل کرد . موهامو نوازش کرد........وای وای طاهره جون ...عزیز دل روناک ...چی شده ...چرا یهو مجلسو ترک کردی ...عزیزم تازه کارمون شروع شده بود .....چه کاری ....ها روناک ...اینجا چه خبره .....چرا به من نمیگی ......این کاراتون و حرفاتون چه معنی میده......روناک اگه همین الان برام توضیح ندی اینجا رو ترک می کنم و میرم.....می فهمی .....باشه باشه...طاهره...ارووم باش...عزیزم ....قربون زن خوشکلم برم ......نه نه دیگه نمی خام این حرفو بهم بگی ....زن چی؟.....ببین طاهره جون اول خوب بشین و این لیوان ابو بخور و بعدشم فقط گوش گن تا بهت بگم....بابک برادرمه و همه چیمو براش حاضرم قربانی کنم و حتی جونمو واسش میدم ...بابک الان در دربار کار می کنه ومن در تلاشم هر جوری شده اونو بالا ببرم و به بهترین پست و مقامی که میتونه برسه ...برسونم ...راستش نامزدم همون مرد کچله رو فقط برای این هدفم انتخاب کردم ...من اصلا بهش علاقه ای ندارم ...اون مرد اسمش منوچهریه ...در واقع یه دلال زنه ..که دخترا و زنای خوشگلو پیدا و گول میزنه و به دربار می کشونه واسه یه سری از ادمای اونجا ....اون نفوذ زیادی داره و من از طریق منوچهری بابکو در دربار جاش دادم ....اون کثافت کارشو خوب بلده .....و از اون بکنای روزگاره ...یه پست فطرت به تموم معنا ...ولی خب به درد من می خوره ..حالا هم شرایطی پیش اومد که این مجلسو ترتیب دادیم و اونم منوچهری برای اهداف کثیفش میخواست به اجبار یه دختر هرزه رو به عقد بابک دربیاره ...وبا این کارش میخواست هم دختره در اختیارش و دم دست باشه و هم بابک کاملا مطیعش باشه ..تنها راهی که میتونست بابک رو نجات بده این بود که دروغی این مجلس اعلام نامزدی تو و بابک رو ترتیب بدیم تا اون ول کن این کارش بشه .......حالا فهمیدی..من نمی تونستم اول کار بهت بگم چون قبول نمی کردی ..ولی حالا دیگه فهمیدی ....ولی طاهره باور کن به جون بابک و خودم قصد نداشتیم ازت سواستفاده بکنیم ...و تا حالا همکاری کردی به خاطر دوستی با بابک و من انجام دادی..واگه هم میخای بری مانعت نمیشم ...ولی الان وقت خوبی برای رفتن نیس ..شبه و تاریک ..امشبو اینجا بمون فردا خودمون میبریمت پیش پسرت ...باشه عزیزم.......روناک اخه چرا من......منو چرا در این بازیتون قرار دادی .....من که الان دراین شزایط بحرانی خرابم و با بیماری پسرم دارم مثل شمع اب میشم ......اخه وقت این بازیاس که من براتون انجامش بدم ...خیلی نامردین ..هردوتون.....اه ....من نباید میومدم..باید کنار پسرم می موندممممم.....اشکام باز سزازیر شده بود و با صدای بلند گریه می کردم.....پشت دراتاق صدای چند نفر میومد.....بعد از لحظاتی ..متوجه حضور بابک و منوچهری با یه خانم دیگه در اتاق شدم......روناک این خانم محترم چرا گریه می کنه..نکنه توناراحتش کردی....نه منوچهری ..ناراحت پسرشه......اخه در بیمارستان بستریه.......خب چرا زودتر نگفتی.....من میتونم از دکترای خوب و حاذق که با دربار در ارتباطن بیارم بهش رسیدگی کنه...اون دکترا در ایران نظیر ندارن.......اره منوچهری براش یه کاری بکن ....پسرش چندین روزه بیهوشه......روناک بیا یه کار خصوصی باهات دارم.......حرفای منوچهری رو نمی دونم باور کنم و یانه..در این مدتی که در بیمارستان بودم هیچ دکتری نتونسته بود کار مثبتی برای طاها انجام بده و اوضاعش روبروز بدتر میشد.....منوچهری با روناک داشتند اهسته حرف میزدند.....به گمانم در مورد من بحث می کردند.......اون خانمه با بابک شوخی های زشت و ناجور می کرد ومن تحمل این رفتارشونو نداشتم .........اگه شب نبود قطعا چادرمو سر می کردم و از این خونه فاسد و ناجور بیرون میومدم ..ولی شبا ی تهروون و من نابلد و خوشکل در اون موقع شب امنیت نداشتم و گرفتار مردای مست و شهوتی پایتخت میشدم ....موندنم به صلاح بود وروناک حرفش درست بود .....بابک سعی داشت منو ارووم کنه و نوازشم کنه..دیگه حوصلشو نداشتم ...دستش برام روشده بود و قصدداشت ازم کام بگبره.....بابک منو تنها بزار ..لطفا ازم دور شو .....طاهره فقط میخام کمکت کنم......نه نه بابک برو با اون خانمه لاس بزن از من خیری بهت نمیرسه.......وای طاهره تو داری حسودی می کنی......اون دختر عمومه و باهاش شوخی دارم ..... نخیر بابک خان حسودی چرا......اصلا به من چه ...برو به کارت برس ..من فقط سکوت و ارامش میخام ....برو خواهش میکنم.....طاهره جون بزار پیشت بمونیم ..من پوران هستم دختر عموی بابک .......عزیزم تنهایی برات خوب نیس.....پوران و بابک منو وسط خودشون گرفته بودند و به قول خودشون دلداریم می دادند......وای وای این جماعت ادمای این مجلس انگاری ول کن من نیستن .....اخه چه اصراری دارین بهم بچسپین و نوازش و دست مالیم کنین ...همون کاری که الان پوران و بابک مشغولش بودند......لحظه به لحظه من سست تر و بی اختیار تر میشدم و پوران تو گوشم نجوا می کرد ...ازفرم لبام گرفته نا نوک پاهام ...ازش تعریف و تفسیر می کرد....اینا تا منو نکنن ...ارووم نمی گیرن......بابک پاهاشو بهم چسپونده بود و با دستش اهسته رو رونم حرکت می کرد و مقصدش هم کوسم بود که کم کم داشت بهش میرسد...پوران دستشو در پستونام گرفته بود و خیلی قشنگ و زیبا اونو می مالوند.....اوووف چه خوب مالشش می داد....طاهره...پستونات عالین....با این شیر به پسرت دادی...این پستون انگاری اصلا دستی بهش نخورده...خیلی سفت و تازه س......ها......اره پوری....با این پستونام به چهار بچه ام شیر دادم ......وای وای باور نکردنیه .....داری حتما سربسرم میزاری.......باور کن یه حقیقته......بابک ..گوش میدی....طاهره جون چهار بچه داره..بااین پستونای خوشکلش بهشون شیر هم داده..اونوقت من ۲۸ ساله هنوز یه بچه هم ندارم هیچ..بلکه پستونام اویزون هم شده ..............پوران توام حسودنباش....لابد زیاد باهاش بازی کردن.....اره بابک یکیش خودت بودی.....بابک دست به سینه هاش زدی؟////ها ........نه هنوز ..طاهره جون الان سر حال نیس....باید باهاش کار کنیم و حالشو جا بیاریم ......همه چی داره دستگیرم میشه .....ای بابک هوس باز و حقه باز ..من به تو که اعتماد داشتم .....در درونم بهش فش می دادم ولی توان حرف زدنو نداشتم .....شهوتم بهم غلبه داشت و منو اسیرخودم کرده بود.....این مالوندن پستونام منو منقلب و حشری کرده بود......طاهره اجازه بده لباتو بخورم......اه پوری ولم کن.....نمی تونم .....نه نه نه طاهره جون من خوب بلدم حالتو خوب کنم.....لطفا ارووم بمون.....بابک عوضی دستشو به کوسم رسونده بود به محض تماسش من انگار که برق بهم خورده باشه .....یهو عکس العمل نشون دادم و دستشو پس زدم ...ازش متنفر شده بودم دیگه اون بابک یه ساعت قبل برام نبود.......طاهره چت شده .....چرا مانع کارم شدی......این حرفش برام سنگین بود انگار که من اسیر و برده جنسیش هستم ...حیف رعایتشو می کردم چون این مدت برام خیلی زحمت کشیده بود...ولی هتک حرمت به من و این کاراش نابخشودنی بود......بابک ازم دور شو ......لطفا نمی خام ناراحتت کنم چون خیلی برام زحمت کشیدی ...ولی اینوبدون من اجازه نمیدم ازم سواستفاده جنسی کنی......من که فاحشه نیستم .....بابک بهتره تو بری بیرون منو و طاهره رو تنها بزار.......اخه پوران ...من هنوز کاری نکردم.....برو دیگه.....زور که نیس..طاهره تو رونمیخاد.....منو میخاد..مگه نه......ها.....اه پوران......کاش توام میرفتی .......واه عزیزم ...این حرفو نزن من کنارت می مونم.....اصلا امشبو باهم می خوابیم...برات لالا می گم......باشه....بیا ماچت کنم .....اووووف.....اوخ جون....چه کیفی کردم ...ماچتم باحاله ...درس مثل خودته......حس خوبی با پوران داشتم و از بودنش راحت بودم ....اگه باهام لز می کرد مانعش نمیشدم ....پوران زن خوشکل و جذابی بودکه اندام و پرو پاچه خوبی داشت..روناش پر و گوشتی ...صورت تقریبا استخونی وپستونای متوسط با نمره ۸۰الی ۸۵و با باسن درشتش که با بودن کمرباریکش بهش امتیاز بالایی میداد..من از کمر باریک و کونش خوشم اومده بود و براش له له میزدم.....ته دلم دوس داشتم امشبو باهاش بخوابم .....روناک بر گشته بودو نزاشت پوران کارشو ادامه بده......طاهره جون میخام یه مطلبیو در مورد پیشنهاد منو چهری بهت بگم.......بگو روناک گوشم باتوه.......من به منوچهری گفتم که یه دکتر خوب فردا به بیمارستان بفرسته.......راستش اون قبول کرد ولی به یه شرط.......چه شرطی روناک.......بقیه حرفشو بیخ گوشم گفت که پوران متوجه نشه.......طاهره اون میگه امشب باید مامان پسرره که تو باشی باید باهاش تا صبح بخوابی.......ها ها چی گفتی......ارووم باش طاهره......بزار حرفمو تموم کنم .....من این پیشنهادشو قبول نکردم و از طرف تو ردش کردم چون میدونستم تو اصلا قبول نمی کنی و از اون قماش زنای هرزه نیستی....ولی اون اصرار داره و تو رو میخاد.....من کلی باهاش سرو کله زدم و بحثمون شد چون واقعا میخام به پسرت کمکی کرده باشم ..در نهایت راضیش کردم که من و تو امشب باهم لز کنیم و اون فقط از دور نگامون کنه ....این که دیگه برات قابل قبوله ....ها....وای وای من دارم به چه کارایی وادار میشم ...همشم استفاده این و اون از بدن و انداممه...اخ خدایا ....چیکار کنم ......جون پسرم در خطره و من به عنوان مادرش هر کاری ازم بر میاد براش باید انجام بدم ...ولی ته دلم من از این کارم راضی نیستم ...خدایا خودت شاهدمی و میدونی من هدفم و نیتم چیه......اه روناک این چه مردیه واسه خودت پسند کردی ..واقعا به تو و اون منوچهری فاسد میشه ادم گفت .......تو چه جوری اجازه میدی من لخت شم و در حالیکه ایشون نامزدتوه وبه من نگاه کنه و با کیرش جق بزنه .....ها ...اخه مگه تو غرور نداری......میدونم میگی به خاطر بابکه..ولی ایا ارزش داره همه چیو فدای اون هدفت کنی ...من که میگم نه ....بهر حال.باشه من قبول می کنم ..ولی فقط به خاطر طاهاپسرم که میخام سلامتیشو بدست بیاره ..من جونمو حتی حاضرم براش بدم .......افرین طاهره جون.....پس امشب با هم در همین اتاق هستیم ...نه نه منم هستم ....مگه نه طاهره جون....پوران سینه جلو زده بود و اعلام کرد که اونم در نمایش لزمون شرکت داره ...من که حرفی نداشتم ..موافق پوران بودم..پوران از روناک خواستنی تر و جذابتر نشون می داد و امشبو به خاطر سلامتی طاها و باز گشتش به دامان خونوادمون باید حسابی با پوران و روناک عشق و حالمو بکنم ...و منو چهری هم در پشت پرده و از دور نظاره گر کارمون باشه ...فعلا بی خیال همه چی...........
     
#163 | Posted: 10 Nov 2018 16:21
نقل از طاهره.......منوچهری با چشای سرشار از شهوتیش به من و اندامم نگاه می کرد و با اشاره روناک به گوشه منتهی به درب اتاق رفت و رو مبل لم داد......اون مثل یه گرگ گرسنه حالت گرفته بود که شکارشو بگیره ......من از نگاهش و حضورش ترس و واهمه داشتم ....روناک نمیشه به این یارو نامزد ت بگی بره بیرون من راحت نیستم.......عزیزم گفتنم فایده ای نداره ..ما که مجوز بودنشو بهش دادیم ...بلفرضم بهش بگم ...اون میره و بعدشم فوری برمی گرده.....ولش کن بزار بشینه و با کیرش بازی کنه .....بهتره ما به کارمون برسیم.....پوران با اوردن یه پیک شراب و نوشیدنش منو بیشتر مست و بی خیال از این قضیه کرد ...کارش بجا و مورد قبولم بود چون ترسم ریخت وحواس وافکارم متوجه لزم شد.....سرخوش و مست خودم شدم...پوران از پشت منو بغل کرده بود و گردن و پشت گوشام و گونه هامو ماچ می کرد وبا پستونام بازی می کرد.......طاهی جونم .....بوی خوش اندامت منو مست می کنه....اوووف ....اندازه سه مرد قوی هیکل و کیر کلفت تو بهم شهوت و لذت میدی......اه اه ...پوری داری چی میگی.....این چه تشبیهیه ....یعنی اینقده منو میخای.....اره اره ...کاشکی این روناک حقه باز نبود دونفری تاصبح عشق و حال می کردیم ....این حرف اخرشو بیخ گوشم می زد و در عین حال بالباش اونو می خورد ......اوووف پوری ......روناک جلو ایئنه ارایش می کرد و خودشو برام لابد خوشکل می کرد.......پوران کم کم منو لخت کرده بود و فقط شورتم مونده بود که اونم بعد اراینکه کلی با لباش اونو لیس زد از پاهام بیرون کشید و روم افتاد و منو محکم در اغوشش قرار داد ...همه جامو با دستای نرم و لطیفش می مالوند و با لبای خوشکلش صورتم و پستونامو می خورد...اصلا بهم اجازه نمی داد از زیرش خارج بشم و گارد کننده و فاعلو به خودش گرفته بود.....نکته جالب این کارش لباساش بود که هنوز تنش بود ......اوی اوی ....طاهی طاهی ....عاشقتم .....اخ پوری اخ ....لباسات تنته...منو اذیت می کنه...چرا لخت نمیشی.......وای وای ...طاهی...حواسم نبود..از بس مست تو شدم ....و فکرم پیش توه ....الان به روناک عوضی میگم لختم کنه .....بزار فعلا روت کار کنم ...اوخ جونم ...چه کون میزونی داری.......این اندامت اگه به دربار بره ....شماره یک مال خودت میشه .........از این حرفش چیزی متوجه نشدم ...یعنی چه ..من و دربار و شماره یک.....ها .....خواستم ازش سوال کنم که روناک اومد سراغمون و با کف دستش رو کون پوران زد........اهای پوران ...دزد ...چرا عجله کردی ...صبر می کردی منم باشم ......بلند شو من با طاهره جون کار میکنم ......نوچ ..تو بهتره منو لخت کنی و بعدش هر چی طاهی جون بگه.....اون یکیمونو انتخاب می کنه........روناک روحیه سلطه گریشو می خواست رو ی پوران پیاده کنه ..همچنان بر خواسته اش اصرار می کرد........روناک جون بهتره به حرف پوری جونم گوش بدی و لختش کنی و بعدشم بیا پاهامو بلیس...اخه دردمی کنه .....چشم طاهره ...اگه تو نمی گفتی ممکن نبود لختش کنم ..این پوران هر جا من هستم مزاحم منه ....امشب هم نمی خاد من باتو خوب حال کنم .....پوران از حمایتم لذت میبرد و همش برام ماچ و بوسه می فرستاد.....پوران با دستای روناک لخت شده بود و باسن خوشکل و باحالشو برام بیرون زده بود...اوخ چه کونی داشت این پوران.......من راحت واسوده مثل یک شاهزاده دراز کشیدم و پاهامو تحویل روناک دادم که اونو خوب بلیسه و بخوره ....پوری جون بیا جلو میخام کوس و کونتو بخورم .....همون چیزی که امشب می خواستم بهش برسم الان جلوی دهن .و دستام حی و حاضر بود و پوران به حالت زانو رو سینه هام قرار گرفته بود و من اماده خوردن جفت سوراخ هاش شدم ......وای وای پوران کارشو خوب بلد بود عطر خوش بویی به باسنش قبلا زده بود و منوبیشتر مست کونش کرده بود.....اوووی چه بویی داره ......اوخ جون ....پوری پوری....چیه طاهی جونم ...کونت خوشکله .....تا حالا کسی بهت گفته ...اره اره همه بهم میگن ..تو اولش نیستی......اووف ....کوس و کونشو با لبام و انگشتام می خوردم و می کردم.....با وجودیکه موهاشو نزده بود ولی خیلی خوردنی و لذت بخش بود و منو به شدت شهوتی کرده بود....روناک از پاهام بالاتر اومده بود و به کوسم رسیده بود و بااشتهای زیادی برام می خورد.....اه چه لحظاتی بسیار شیرینی داشتم اصلا منوچهری رو فراموش کرده بودم که داشت لحظه به لحظه این مراسم شهوت برانگیزمونو نگاه می کرد...لابد و قطعا داره با کیرش کار می کنه ...کیرش در چه سایزی میتونه باشه ....خیلی مشتاق دیدن کیرش بودم .....فقط دیدنش ..طالبش نبودم.....اه ولی نه ....کیرشم به کوسم بره مگه چی میشه ....گور پدر قیافش و کچلیش....اگه ازم خواهش کنه و مثل سگ روپاهام بیفته و اونو بلیسه بهش میدم ..اونم فقط دو دقیقه .....زیرش می خوابم ....شهوتم منو به این حرفا و چرتیات وادار کرده بود..در عالم واقعیت امکان نداشت حتی به سکس با منو چهری فکر کنم.....با فریاد ها و اه ناله پوران به خودم اومدم و متوجه شدم که اب کوسم به دهن روناک خوش طعم اومده و وبا اشتهای زیادی اونو می مکه و میخوره......اوا....این روناک چه اشتهایی داره......واقغا که ........شیطونه میگه اب ادرارمو هم بهش اضافه بکنم و اونم بخوره تا ول کن کوسم بشه...اه اه داره پوستمو می کنه ....ولی این ذهنیات و افکارم مانع خوردن و کردن کوس و کون پوران نمیشد و منم داد و هوار پوری جونمو بلند کرده بودم و ابشو با لذت ومیل و خواسته ام میخوردم ....روناک کارشو بخوبی بلد بود و من ارگاسم خودمو گرفته بودم ...ولی پوران هنوز فریاد میزد و اه و ناله و نازشو در اتاق پخش می کرد تا منوچهری بیچاره پوست کیرشو از جا بکنه .......به درک کیرش بزار بدونه پوست دربیاد تا یه عالمه دختر و زن از دستش راخت بشن..........با انگشتای دو دستم کوس و کونشو مرتب میزدم ...سوراخ کونش با وجود اینکه سه دونه انگشتمو داخلش کرده بودم ولی هنوز جمع و کوچیک نشون می داد...اخ اخ کاش کیر داشتم و این کونو می کردم ....کون فرانک و شرافت هم عین پوران بود ولی طعم و مزه اینو نداشت ..نمی دونم چرا.......پوری جون ...جونم طاهی.......راحت شدی عزیزم ...دارم ارضا میشم ....ایییییییییییییی.....دارم میام ....اووووووووووووف.......اه ...طاهی جون خیلی خیلی عالی بود...بهترین لزو تا خالا تجربه کردم...هیچوقت این لزمونو فراموشش نمی کنم .....روناک بعد از اتمام کارش یه سیگار روشن کرده بود و داشت اونو می کشید و با یه دستش رو کوسش مالش میزد.......بوی سیگارش در اتاق پخش شده بود و حالمو بهم میزد ...اوه چه بد سلیقه س این روناک گوشت تلخ.....باید با پوران حسابی بهش تجاوز کنم .....اون برام نقشه داشت که منو امشب بکنه ولی من پیش دستی می کنم .....اره این درسته .... به پوران حالی کردم که چه نقشه ای دارم ......با اوکی پوری.....کارمون شروع شد......فرصت خوبی بود که غافلگیرش کنیم با اشاره پوران هردومون به طرفش هجوم بردیم و با گرفتنش اونو رو تخت خوابش پرتش کردیم .....پوران که زور و قدرت بیشتری داشت روش افتاد و منم کمک کردم دست و پاشو گرفتم .....پاهاشو از هم باز کردم و نگه اش داشتم .......ای ای شما دو تا داری چیکارم می کنید .....هیچی روناک جون داریم حالتو می گیریم ...البته یه کم حالم بهت میدیم .....تا.دفعه دیگه برام شیر نشی و به طاهی جونم زور هم نگی ..فهمیدی......طاهره جون بروداخل کیفم یه لوله سیاه و با یه خیار توشه ...بیارش برام......فوری بلند شدم و کیقشو باز کردم و یه لوله سیاه رنگ پلاستیکی سفت ودر حد اندازه بیشتر از یه کبر معمولیو با یه خیار سبز و تازه و درشت اوردم.......طاهی جون لوله رو بهم بده و خیار رو دستت باشه تا بهت بگم .... داری چیکارم کنی ...اوا .....وای وای نه نه پوران نکن ...این کارو با من نکن.....خواهش می کنم ....نه نه ..روناک تو خیلی پررو شدی مدتیه به همه زور میگی ..انگار که تافته جدا بافته ای.....الانه یه درسی بهت بدم تا خوب به همون جایگاه قبلیت برگردی.......اوا طاهره نگاه کوسش کن ...حسابی گشاد شده ...کیر الاغ سهله ..کیر اسبو هم تا ته قبول می کنه ...روناک جنده از بس کوس و کون میدی سرم راحت توش میره.....کوس طاهی جون کجا و کوس تو کجا.......لنگاشو تا شونه هاش کشوندیم و پوری خشکه لوله رو بدونه تانی وفوری تو کوس روناک فرو کرد .......اخ اخ اخ ...ای ای ای....پوران عوضی چرا خیسش نکردی .....اخ کوسم ......ای جون .....تا تو باشی پرو نشی....فکر نکنی نامزدت تو اتاقه ...بی خیال منوچهریم ..ازش نمی ترسم ...می فهمی ......ای ای ای .....خیلی درد داره...ارووم تر.....دلم به حال روناک میسوخت ...اون درد می کشید .....جلو صورتش رفتم و وبا دستم نوازشش کردم .......ولبامو رو لبش بردم می خواستم کمی از درد و رنج گاییدنشو کم کنم ...ولی انگار که اوضاعش بدتر شده بود چون پوری خیارو از دستم قاپید و اونم کنار لوله در کوسش فرو کرده بود ...اووووی ....وای وای داشتم چیو میدیدم ..یه صحنه ناب سکسی پورن ...که واقعا جای دیدن و گرفتن عکسو داشت و اگه امکانات فیلم برداری و این تکنو لوژی امروزه رو داشتم ازش یاد گاری فیلم می گرفتم ..هم لوله و هم خیار با هم در کوسش عقب و جلو میشد و پوران بخوبی از عهده اینکاربرامده بود ...افرین به پوری جون که هم لنگاشو نگه داشته بود و هم با دستش دو تاشو در کوسش کرده بود......با خوردن لباش و نوازش پستونای درشتش و موهاش ......روناک از اخ و ناله و فریاد افتاده بودوبه یه اه کوچولو اکتفا کرده بود.........روناک انگار که دو کیر در کوسش رفته بود وبا این کارش ثابت کرد که در کوس دادن هم استاد ماهریه ...حالا فقط مونده در کون دادن هم امتحانشو پس بده ......پوری ذهنمو خوب خونده بود و لوله سیاه رنگو از کوسش بیرون کشید و با احتیاط به سوراخ کونش نزدیک کرد و اونو به اروومی فشار داد ....بازم اخ و گفتنای روناک شروع شده بود و این بار شدیدتر بود... خوب شد که لوله خیس شده ناشی از اب کوسش راحتر در کونش میرفت ولی روناک همچنان اخ گفتنشو ادامه می داد..من هنوز رو اندامش دست می کشیدم و در تلاش بودم که هم بهش ارامش بدم وهم شهوتشو بیشتر کنم ... در کل .تحمل زجر کشیدن هیچ کسیو ندارم ..صحنه ورود لوله به سوراخش برام خیلی جالب و پر هیجان و شهوت برانگیز بود و میخ این لحظات فتح کونش شدم.....چشای خمار روناک نشون از حشری بودنشو می داد.....روناک جون .....درد نداره.....اووووی اوووی کمی درد دارم...ولی تو کنارمی و مالشم میدی تحملش برام راحته .....اووووف عزیزم .....روناک کونیم.....میگم دوس داری کوس می دادی و یا کونتو......ها.....اه طاهره .....هردوشو میخام ..ولی نه اینجوری که پوران انجام می ده...بعدا حالشو می گیرم.....این حرفاشو فقط من می شنیدم ...چون پوران خیارو هم از کوسش خارج کرده بود و اونم می خواست در کونش فرو کنه........من که بجای روناک ترس برم داشته بود.....وای وای نکنه کونش پاره بشه....این پوری دیگه داره زیاده روی می کنه ......بهش نگاه کردم و هول و هراسمو بهش فهموندم ......نه نه پوری کونش نه .....بدبختش می کنی.....نکن......چیو نکنه...ها طاهره ......به پوران چی میگی......اها فهمیدم ....میخاد خیارو هم به لوله اضافه کنه .......خب انجام بده ....عین خیالم نیس.....اگه مردی اونم فرو کن .....بعدش نوبت من میرسه ..حالیت می کنم ...حتما .......روناک ببین چه جوری کونتو زخمیش می کنم ...فقط پای خودته .....این خیار از اون کلفتاس وخودم فقط برای کونت اوردم ......دیگه ترس حسابی بهم غلبه کرده بود و احساس سرما می کردم ..دنبال لباسام می گشتم که تنم کنم ...دیگه لز برای من تموم شده بود لزی که بو و طعم خشونتو می داد....لباسمو تنم کردم و نگاهی به اطراف زدم...متوجه منوچهری شدم که پشت یک مبل و گوشه اون کمین کرده بود و دستش مطابق معمول تو شلوارش بود و با کیرش کار می کرد....یعنی کیر بیچاره اش از اول شروع لزمون داره مالونده میشه؟....پس اگه اینطوری باشه پوستش کنده شده.....باز هم ارزوکردم کاش کیرشو می دیدم .......گوشه ای رو در اتاق انتخاب کردم که هم امنیت کافی داشته باشم و هم ناظر لز پوران و روناک باشم........با فریاد...اخ سوختم و پاره شدم...روناک از فکر کیر منوچهری بیرون اومدم و متوجه صحنه بهت اور گاییدن کون روناک با لوله و خیار شدم .....بیچاره روناک دستاشو به صورتش میزد انگار که به خودش سیلی وارد می کرد نکته تعجب برانگیز این تجاوز اون بود که روناک خودشو کاملا در اختیار پوران گذاشته بود که هر بلایی که می تونه سر کونش بیاره ..اون زور و هیکلش از پوران بیشتر بود و راحت میتونست خودشو خلاص کنه ......پس باید نتیجه بگیرم که خودشم به این کار پوران راضی بود....ولی صحنه بسیار ناب و داغی بود که من ناظرش بودم ....اخ اخ اخ کونم .......ای وای وای......طاهره کجایی .....تو رو جون طاها بیا پیشم .....ای ای ای پوران کونمو داغون کرد....یکی نیس به دادم برسه ...اهای منو چهری کس کش فلان فلان شده...نگاه کردن بست نیس....بیا زنتو نجات بده......من چهره منو چهری یو می دیدم که داشت لبخند میزد ..اصلا به خواهش و کمک خواهی نامزدش اهمیتی نمی داد ..انگار که دلش می خواست اخر کون دادن زنشو ببینه .....دادو هوار روناک بیشتر شده بود و منوچهری مجبور شد سراغشون بره ....اهای پوران داری با نامزدم چیکارمی کنی...ها....کونشو پاره کردی ...نمیزاری با کوس و کون سالم بیاد اتاق حجله ام .......اوا نترس اون هیچیش نمیشه ...خیالت راحت باشه...فقط داره الکی فزیاد میکشه ....ولش کن پوران ...بلند شو.....اخه کارم باهاش تموم نشده...ده بلند شو.....اگه کنار نری به جای روناک تو رو می کنم........خیلی خب .....باشه ....پوران روناکو ول کرد و میدونو داد دست منو چهری ......اون زیپ شلوارشو پایین کشید و کیر سفت شده شو کمی مالوند و یه ضرب در کوس روناک تپوند.....الان دیگه جمال کیرشو میتونستم ببینم ......بله ..از اون کلفتای مایه دارو کوس پر کن بودش که بر خلاف هیکل زمخت و نا جوزش درشت و خوشکل نشون می داد .....با دیدن این کیر من شهوتم بیدارشده بود ....فقط دوس داشتم نگاش کنم ....عجب کیر کلفتی ..واقعا ک بارها بهتون گفتم من فقط از کیر شانس اوردم و هر کی به تورم میخوره کیر کلفت از اب در میاد ......چه حالب شده بود منوچهری خیارو هم در کونش فرو کرده بودو دو سوراخشو می گایید ...اه و ناله و فزیاد های روناک مزه شکنجه و ناراختیو نداشت و واقعا لذت میبرد ....اوووی اووی منو چهری ..کیرت عالیه ....نظیر نداره ...جونم منو بکن .....اه قربون اون سر طاست برم ...اون شکم گنده تو روناک فداش بشه......این کیررو باید طاهره جون هم ببینه ...طاهره ....طاهره ...عزیزم بیا جلوتر ببین...شوهرم چه کیر کلفتی داره ....از این کلفتا در تهروون و دربار زیاده.....و زنا براش میمیرن.....اه روناک عوضی و حقه باز ...اینا چیه میگی .....چرا دعوتم می کنی جلو بیام ...نمی خام کیرش تو کوسم بره ....نه نه ...در درونم ذهنیاتم درگیر هم شده بودند از یه سر شهوتم منو وادار می کرد برم جلو و میدونو از روناک بگیرم و کیرشو به کوسم برسونم .و از سر دیگه هم نمی خواستم با این موجود بد ترکیب و کچل عشق بازی کنم هر چند کیرش حرف نداشت.......طاهره خانم ...چرا دوری می کنی بیا جلو ...نگاه کن ...ببین روناک چه عشقی می کنه .....بیا شرم نکن ....دیگه منوچهریو غریبه حساب نکن.....پوران برو طاهره خانمو بیار ..... وای وای چه کار کنم ......از حرکات و رفتار منو چهری واهمه داشتم ......چه گرفتاری شدم ....طاهی جون بیا عزیزم ....بریم نزدیکتر .....می ترسی ها؟...اره پوران ..از این مرد می ترسم ......لطفا بیا بریم بیرون ...اخه نمیشه ....عزیزم ....اینجا بمونیم به صلاحه ..باور کن .....اخه چرا ......ای بابا اگه هر جای این منزل الان بری همین وضعیته ..تازه اینجا امنیت بیشتری داری ....بیرون از اتاق خیلیا منتظرتن که بهت تجاوز کنن.....جرف منو گوش کن...من هواتو دارم .....وای خدای من الان دوهزاریم اقتاد..این همه جمعیت و مرد و زن در مهمونی امشب پارتی سکس داشتند و الان همه مثل حیووون در هم قاتی شدن ...خاک توسرم ..من چه جایی اومدم ...حق با پورانه..بهتره من در همین اتاق بمونم تا صبح بشه.......
     
#164 | Posted: 12 Nov 2018 23:17
نقل از طاهره.......فکر می کردم که چرامن اونقده ساده بودم که گول بابکو خوردم و به خونه شون اومدم ....اه حالا تا صبخ طلوع من از ترس تجاوز نمی تونم حتی چشامو ببندم .من که به هدف استراحت و خواب اومده بودم واقعا که خنده دار و مسخره س.حتی در این اتاق هم امنیت کافی ندارم ...حسم میگه فقط باید به پوران اعتماد کنم ....اون یه جورایی قربانی هوس و شهوت خودش و اطرافیانش قرار گرفته و می تونم تا فردا بهش تکیه کنم...و از همه مهمتر بهش تمایل هم پیدا کرده ام......پوران خوشکلی خاص خودشو داره و در اولین نظر ممکنه متوجه قشنگی و جذابیتش نشی ولی با مدت خیلی کمی عاشقش میشی ....هر چه بیشتر بهش نگاه می کردم وابستگی و علاقه ام بهش بیشتر میشد ......راه رفتنشو با وقار و سنگینی توام با عشوه و ناز انجام می داد......من که در روز اگه چند بار باهاش لز داشته باشم خسته و دل زده نمیشم....پوری جون ......حونم طاهی....قول میدی ازم حمایت کنی و هوامو داشته باشی ......اره عزیزم تا دستم برسه پشتتم .و نمیزارم ناراحتت کنن.....مرسی پوری .....فقط من با تو راحتم ........جونم طاهی ..امشب که گذشت ادرس خونمو بهت میدم ...هر وقت دلت خواست بیا پیشم ...خونه خودته .....منم عاشقت شدم .....پوران چی شد پس چرا طاهره رو نمیاری ؟......هول نشو منوچهری..تو که مشغول زن خودتی ..چیکار به من و طاهره داری؟......بیارش اینجا باهاش حرف دارم.....بیا عزیزم بریم نزدیکش میخاد باهات حرف بزنه ........با هول و هراس به منوچهری نزدیک شدم و اون وقتی متوجه من شد بی خیال روناک شد و کیرشو از کوسش بیرون کشیدو به من خیره شد.......ببین طاهره اونقدر برام مهمی و این حرفام براش ارزش قائلم که سکسمو ول کردم .....تو یه زن خیلی خوشکل و قشنگی هستی که اصلا به یه دختر شباهت داری من شنیدم که مادر چهار فرزند هستی اصلا باورم نمیشه که پسر بزرگت ۱۴ ساله باشه ...حیف تونیس که خودتو و عمرتو تلف کنی و از این زیبایت بهره نبری.....جوونیت و خوشکلیت مثل بهار در یه چشم بهم زدن میره و اونوقت می فهمی خوشی و لذتی از زندگیت نبردی....من میگم از امتیازی که خدا بهت داده بهتر استفاده کن و به پیشنهاد و حرف من اوکی بده ...من در دربار نفوذ دارم و میتونم تورو به اون مقام و جایی که حتی تصورشو نمی کنی و خوابشم نمی بینی برسونم....خیلی از دختر خانما و زنا در همین تهروون ارزوشونه ......ولی هر کسی نمی تونه و جایگاهشو نداره ..ولی تو داری و می تونی حتی نفر اول سوگلی دربار بشی.....و انوقت به همه چی میرسی..از پول و طلا .وجواهر و خونه و حتی ماشین .....دیگه چی میخای......اگه هم بهونه بچه هاتو میاری اونارو هم با خودت بیار و شوهرتم بیار همین تهروون ..من براشون خونه می گیرم ..و هم میتونی باهاشون باشی و هم با من باشی..منظور از من ..ارتباط با دربارو اومدنت به اونجاس ......فهمیدی.....از این حرفاش سرم داغ کرده بود و دهنم قفل شده بود هم ترس از تجاوزش و هم از این چیزی که شنیده بودم ..به پوران تکیه دادم و کمی خودمو کنترل کردم .......پوران دستامو گرفته بود و موهامو نوازش می کرد شرایط خیلی بدی داشتم ..فکر و روانم قاتی پاتی شده بود و به بن بست رسیده بودم.......در این مورد فکراتو بکن و جوابتو از طریق پوران بهم برسون ......از بابت دکتر هم خیالت راحت باشه من فردا یکی از حاذق ترین و بهترین دکترو بالای سر پسرت می فرستم اتفاقا پسر همون دکتری که در نظرمه امشب همین جاس و من بهش گفتم .....فقط یه مطلب دیگه مونده......من قرار بود امشب فقط نظاره گر لزتون باشم و کاری نکنم چون قولشو به روناک داده بودم ولی شماها قولتونو شکستین و دو تاتون به نامزدم حمله بردین و بهش با لوله و خیار تجاوز کردین پس قرار مون شکسته میشه و من باید همتونو بکنم ...روناک که گاییده شد و مونده تو و پوران .........نه منوچهری این نامردیه و تو داری کلک میزنی ...اصلا چیکار داری که منو طاهره یکی شدیم بر علیه روناک ...ها این به خودمون و لز مون مربوط میشه .......باشه پوران تو درس میگی ولی روناک داشت جررو میخورد و کونش پاره میشد خودش درخواست کمک کرد ...نباید کاری می کردین که به من پناه ببره .....خیلی خب ...باشه من جور طاهره رو می کشم و فقط منو بکن به طاهره کاری نداشته باش......پوران تو چیزی از من میخای که واقعا قبولش سخته.....اخه یه لعبتی مثل طاهره کنارن باشه و اونوقت اونو نکنی......خیلی خب من باید تا حدودی با طاهره کنار بیام و ظاهرا خودشم زیاد سرحال نیس.....مجبورم فعلا ازش چشم پوشی کنم ......روناک کیرشو تودهنش گرفته بود و براش ساک میزد و پوران هم که مثل من لباسشو تنش کرده بود...دامنشو بالا دادو خم شد تا کوسش از کیر منوچهری پذیرایی کنه.....منوچهری همش به من ذل زده بود و انگار در کف من مونده بود ....کیرش در دهن روناک فوری سیخ شد و با دستای روناک در کوس پوران داخل شد...... پوران از کلفتی کیرش داغ شده بود و شهوتش در اسرع وقت اوج گرفت .....اه اه اوی...اییییییییییی طاهره ......این مرتیکه چه کیری داره ...جرررخوردم ......اووووف.....بیا پیشم طاهی .....در کنار تو بیشتر میتونم تحمل کیرشو بکنم .....منوچهری کمر سفتی داشت و در سه مدل پوران از کیرش گاییده شد و در لحظاتی که منتظر تخلیه ابش بودیم کیرشو بیرون کشید و به طرف من نشونه رفت و یهو ازم درخواست ناجوری کرد...طاهره ادامه کارو تو باید انحامش بدی ..توام باید سهمی داشته باشی ..این کمترین کاریه که ازت خواستم ...واقعاکیرم نمی تونه بی خیالت بشه ...خم شو و بخورش......انتظار این حرفشو نداشتم ...چون دیگه خیالم راحت شده بود که امشب بهم طمع نداره ...ولی حالا چیکار کنم........تو چرا رو قول و قرارت پایبند نیستی...ها.....مگه من زیرت افتادم و دارم بهت کوس میدم ...و جورطاهره رو می کشم ...دیگه این بهونه و رفتارا ....چه معنی میده ...اخه مرد باش و رو حرف و قولت بمون ....پوران دهنتو ببند....نمی خام چیزی بگی ....میخام اب کیرمو به طاهره بدم ......زود باش معطلش نکن.....نه نمی خورم .......بسه دیگه .کافیه..من مهمون این خونه ام .....تا کی باید توهین و این کاراتونو تحمل کنم...من ساده دل اگه میدونستم قلم پاهامو می شکستم به این جهنم خونه نمی اومدم .....اصلا همین الان میرم بیرون ..بدرک که شبه و تاریکه ....گیر لات و لوتای خیابون بیفتم از امثال شماها بهتره......خیلی خب طاهره .....ای بابا یه حرفی زدم ...بزار به حساب شوخی......من که نباید عزیز دل مثل تورو ناراحت ورنجیده خاطر کنم ......ولی تو الان یک مادری و همه کار ی می کنی که پسرت خوب بشه ..اگه میخای فردا به جای یه دکتر خوب دو تاشو بیارم چی میگی ...موافقی ....ها ....اوکیه......خب پس بدونه معطلی بخورش......در اون لحظه ای که اسم دکتر رو میاورد قیافه بیهوش طاها به چشمم اومد و حالمو خراب کرد ...من حاضر بودم به خاطرش همه چیمو بدم .... و زندگی پسرم اولویت اولو داشت ... به سلامتی پسرم طاها کیرشو می خورم و حتی ابشم میخورم ........با اشاره و تکون دادن سرم بهش اره گفتم و بلافاصله روناک منو به پشت رو تخت انداخت و سرمو از لبه تخت به طرف کف اتاق اویزون کرد و منوچهری با گرفتن صورتم کیرشو به دهنم گرفت و من کلاهکشو تو دهنم لمس کردم .....مرتیکه دلال کیر کلفت ابتدای کیرش چه پرگوشت و دهن پر کنی هم بود بزور تو دهنم میرفت و من برخلاف میلم باید تلاش می کردم حداکثر با دهان باز شده ام اونو بخورم.....مزه اب کوس روناکو میداد....طعم خاص خودش......اه چه قسمت و نصیبی من داشتم ..اب کوس کفی روناک و کیر شوهرشو من باید می خوردم...در خواب هم همچین چیزیو تصورش نمی کردم .....منوچهری در اوج لذت و شهوتش تو دهنم تلمبه میزد و واقعا کیف می کرد ....به گمونم اون الان در خیالش خودشو خوشبخت ترین مرد عالم حساب می کرد.....چون کیرش تا سایز و اندازه ۸۰ درصد در دهنم جا گرفته بود و من به امید سلامتی و عشق طاها اونو بخوبی ساک میزدم بیشتر ازاون در توان وگنجایش دهنم نبود ...و داخل نمی رفت.....روناک مشغول مالوندن کوسم بود در حالیکه من لخت نبودم ..ولی حس خوبی بهم می داد . با دستاش پستونامو لمسش می کرد دستای منوچهری هم بهش اضافه شده بود...دوس نداشتم این کچل کیر کلفت پستونامو بگیره ....سعی کردم با دستام مانعش بشم ....در گیری دو دستمون باهم صحنه جالبی شده بود ......پوران متوجه کارم شدو اومد دستای منوچهریو گرفت و به پستوناش رسوند و باز جور منو کشید ...قربونت برم پوری جون ..خیلی با گذشت و خوبی......از حمایت های پوران که هنوز از اشنایم باهاش چند ساعت نگذشته بود احساس سرور و شادی می کردم ...با کارایی که روناک رو اندامم انجام می داد حسم برگشته بود و با اشتهای بهتری ساکمو میزدم ...کیرش به نهایت سفتیش رسیده بود و منوچهری حرفای سکسی و حشری در موردم میزد و قربون همه جام میرفت ....از کونم بیشتر تعریف می کرد و حتی در استانه تخلیه ابش بد و بیراه به شوهرم داد ....تف به شرف شوهرت ....که زنش داره کیرمو می خوره ....کاش زنتو می دیدی...که امادهس ابمو بخوره...اب شهوتمو.......اوف طاهره از اول باری که دیدمت ..کیرم برات راست شد و دیگه نخوابید ...تو باید نفر اول سوگلی دربار باشی امید وارم پیشنهادمو قبول کنی.....اوووووف...اااااایییییییییییییییی...داره میاد .....همشو بخور .......نوش جونت......دستاش موقع تخلیه ابش محکم سرمو گرفته بود و من تکون ازم سلب شده بود و تا اخرین قطره ابشو قورت دادم..ابی که زیاد به نظرم اومد و با خسته گی که داشتم بهم چسپید ......از شدت فشار و هیجان و حشریم اب از چشام اومده بود و پوران با دستمال سفیدش اونو پاک کرد.....طاهی جون حالت خوبه .....اره ......خوبم .....منوچهری سرمست و خرسند از فتح دهنم و شروع ارتباط جنسیش بامن خودشو جمع و جور کرد و از اتاق بیرون رفت ...یعنی واقعا فقط اون به این ساک زدنم قانع میشه؟.......جواب اینو نمی دونستم و فقط الان نیاز به خواب و استراحت داشتم ........روز بعد من با روناک و پوران به بیمارستان برگشتم .......ساعتی نگذشته بود که با اومدن دونفر دکتر به بالین طاها متوجه اجرای قول و قرار منو چهری شدم اون به عهدش وفا کرده بود....با اقدامات و دستورات پزشکی دکترای دربارعصر همون روزطاها به هوش اومد و من تونستم بعد از چندین روز باهاش حرف بزنم...اه ...خیلی جای خوشحالی و امیدواری داشت .....طاها جونم ...قربونت برم .......پسرم ........الان خوب هستی.......مامان ....من کجام.....چی شده ..اینجا چیکار می کنم .....اوه طاها......یادته دنبال اون دزد کیفم بودی.......مامان من هیچی یادم نیس....طاها همه چیو فراموش کرده بودو اون روز تا نصفه شب با من و شوهرم خیلی حرف زد و حتی در مورد سروش هم بهم توصیه کرد که هواشو داشته باشم و بهش برسم ...اه بیچاره طاهابا اون دل پاک و ساده ش به فکر سروش بود همون سروشی که کیرشو برای من راست کرده بود ...انگار که طاها از مرگ خودش مطلع بود و بهش الهام شده بود چون همش بهم در خیلی موارد توصیه و حرفای به طعم و بوی خدا حافظی و حلالیت میزد و من ساده در اون لحظه نمی فهمیدم....روز بعدش که پنج شنبه میشد تا غروب حالش مساعد و خوب نشون می داد و من و شوهرم امید وار و خوشحال منتظر ترخیصش از بیمارستان بودیم که یهو حالش کم کم رو به وخامت گردید و در نهایت نیمه شب باز به کما رفت و در نهایت وقت اذان صبح جمعه پسر عزیز و دلبندم در جلو چشای من و شوهرم جونشو تسلیم حق کرد......اخ اخ اخ اخ ....از سختی و رنج و غمناکی اون شب هر چه بگم بازم کم گفتم .....تموم شد من طاها رو از دست داده بودم ...پسری که از بس پاک و سالم و مومن بود که حتی اخرین نماز هاشو تا وقتی که بیهوش نشده بود ادا کرد.......و شرمنده و سرفکنده به پیشگاه خالقش نرفت.......طاها در تهروون خاک سپاری شد و من تامراسم ختم و اموراتش در پایتخت با شوهرم موندم......انچه که ممکنه برای شما خواننده عزیز و خوبم ممکنه مهم باشه جوابم به منو چهری بود که هنوز اصلا بهش فکر نکرده بودم چون غم مرگ پسرم اجازشو بهم نداده بودکه تصمیم بگیرم..... و تازه سیامک هم در تهروون پیشم اومده بود و من و شوهرمو به خونه اش برده بود.........در خونه سیامک من خیلی راحت بودم و فقط پوران چندین بار اومد و منو دعوت به خونه اش کرد...........نمی تونستم از دور شدن قبرش دل بکنم و به شهرمون برگردم ........یه روز شوهرمدر خونه سیامک در حموم بود سیامک اومد کنارم ........طاهره ...خیلی متاسفم که با دلغمگین و سرشار از غصه و ناراحتی اینجا هستی......عزیزم از خودم شرم می کنم که نمی تونم اروومت کتم....دارم رنچ می کشم که تو رو در این وضعیت می بینم ......می تونم بغلت کنم......اره ..چرا که نه ..اه سیامک ...منو سفت و محکم بگیر بهت خیلی نیاز دارم ...منو نوازش کن و اونقدر ادامش بده تا به گریه بیفتم ...و اب از چشام سرازیر بشه ...اشک برای پسرم ......اه .....سیامک چشامو بوسید و موهامو دست کشید و وبه بهترین حالت ممکنه منو بغلش گرفت و بهم وعده امیدو صبوری می داد....به حرفاش تشنه بودم و این همه مدت شوهر نالایقم حتی یه بار تسلی خاطرم نداده بود..هر چند خودشم ناراحت و داغون بود ولی من وضعیت بدتری داشتم .....لبامون بهم رسیده بود و کم کم کارمون تبدیل به سکس شده بود ...یه سکس غمگین و ارووم و در فاصله چهار متری از شوهرم که در حموم انگاری مشغول خود ارضایی بود......چون صدای ضعیف اه و ناله اش میومد....بهش حق می دادم چون یه ساعت قبل پوران با دامن کوتاه و سکسیش اومده بود باز دعوتم کنه ......پوری جون ختی شورت هم به پا نداشت و چندین بار برای شوهرم ناز و کرشمه و ادا اومد وشهوتشو بد جوری زنده کرد.....پس در حموم به یاد پوری جون داره پوست کیرشو می کنه...........
     
#165 | Posted: 14 Nov 2018 20:38
ادامه ماجرا........با وجود کوهی انباشته از غم و اندوه مرگ طاها مثل یه گمشده در جستجوی اب در کویر من هم به سکس و کیر سیامک تشنه بودم و به سرعت شهوتم اوج گرفت و کیرشو از شلوارش بیرون کشیدم و فوری به دهنم گرفتم ....باتموم وجودم می خوردم......سیامک مرتب از شوهرم اظهار نگرانی می کرد . همه حواسش به در حموم بود که سر نرسه.....من که فقط در دنیای سکس و شهوتم غوطه ور بودم . لحظه شماری می کردم کیرش به کوسم برسه و تا ته جاش بده......اما این انتظارشیرین بیهوده بودچون که اب کیر سیامک در دهنم خالی شد و اون ارضاشده بود و کوسم در این هدف ناکام موند......چه یدشانسم من ... شهوتم منو کلافه کرده بود و با وجودیکه ابشو خورده بودم هنوز باور نداشتم و امید به کیرش داشتم که به کوسم برسونه ...برای لحظاتی همچنان با کبرش کار کردم ..ولی فایده ای نداشت و سیخ بشو نمیشد......سیامک رفته بود دستشویی و من همچنان کلافه و شهوت مونده......در فکر رفتم .....صدای اه و ناله شوهرم هنوز میومد . در یه لحظه تصمیم گرفتم سراغ کیر شوهرم برم ...ماه ها بود باهم رابطه نداشتیم و در اون لحظه هوسشو کردم .....بدرک ...لگد به غرورم میزنم و منت کیرشو می کشم .....یه لباس یک دست خونگی مدل دامن دارتنم بود از بس حشری بودم لخت نشده به در حموم زدم ....با گشودن در خودمو با همون وضعیت به اغوش شوهرم پرت کردم .....با اتفاق هم زیر دوش رفتیم ......طاهره باورم نمیشه ......تو اینجا اومدی .....در خیالم هم تصورشو نمی کردم.....وای وای ...خدا یا شکرت.......قربون همسر قشنگم بشم ......صالخ لطفا هیچی نگو فقط منو بکن...خوب خوب جررم بده.......کیرتو میخام ......اخ جون .....کیرم حی و حاضره..سیخ شده و اماده که به گوس تنگت برسه .....لباشو به شدت و با حرث می خوردم و کیرشو دست می کشیدم ...این کیر مدت هابود به دستم نخورده بود و برام تا حدودی تازه گی داشت .......لباسام خیس اب شده بود و انداممو خیلی سکسی کرده بود و شوهرم با اشتهای خیلی زیادی همه جامو دست می کشید و و با زبون و لباش می خورد ......بخور بخور برای هردومون حلاله ...این بار از سکسم با شوهرم خیلی لذت میبردم لابد دلیلش اونه که از هم دوریم و بهم دیگه محل نمیزاریم ....زیر دوش اب زانو زدم و کیرشو دهنم گرفتم ......این کیر خوردن داشت ...چون در اوج نعوذش قرار داشت و با اب دوش خیلی لذت بخش و خوش مزه شده بود ......می ترسیدم زیاد ساکش بزنم ...یهو اینم ابش نیاد و کوسم بدونه کیر بمونه ...بیچاره داشت ازم شکایت می کرد....کوس خوب و قشنگم ...چن لحظه تحمل کن بزار کمی بخورمش و خوب برات امادش کنم ..بعدش مال توه .....براش مدل سگی خم شدم و شوهرم کیرشو بدونه معطلی به کوسم رسوند و من به هدفم رسیدم ......اوخ جون ...چه لذتی میبردم .....خیلی خیلی .......یادم نمیاد تا حالا با شوهرم همچین سکسیو داشتم .....ولی به زبون نیاوردم تا روم سوار نشه و برام پررو نشه ....چون هنوز باهاش مشکل داشتم ...شوهرم در کل اون مرد ایده الم نمیشد ..اونی که دوست داشتم الان پشت در حموم سایشو میدیدم که لابد با عشق و حسادت نظاره گر گاییدن معشوقش بود ...الان سیامک در چه فکری میتونه باشه .....یه احساس عجیبی در اون موقع داشتم ...به شهوتم اوج خوبی داده بود ...در تایم حدود ۱۰دقیقه سکسم من دوبار ارضا شدم و در درونم به شوهرم درود فرستادم ...افرین صالح ....این بار خوب وظیفتو انجام میدی دست مریزاد.....اه و ناله هردومون فکر کنم رو اعصاب و روان سیانک راه میرفت ...واقعا دست خودم نبود و نمی تونستم دهنمو زیب بکشم چون بد جوری عشق می کردم و اخرشم شوهرم با فریاد بلندش خاتمه سکسمونو اعلام کرد و ابشو در حالیکه فقط سر کلاهک کیرشو در کوسم نگه داشته بود خالی کرد و کارشو تموم کرد....منو برگردوندو لبامو کمی خورد و ازم خیلی تشکر کرد...هیچی بهش نگفتم و جوابشو ندادم و فقط با نگاهم بهش رضایتمو اعلام کردم .....اون روز سیامک سنگین باهام رفتار می کرد . حس می کردم که از حسادتشه......و دوس نداره من حتی به شوهرم کوس بدم ......این حسشو دوست داشتم و به خودم می گفتم سیا جون خیلی دوسم داره .......در خونه سیامک من و شوهرم ظاهرا فقط در یه اتاق بودیم و اصلا در کنار هم کاری بهم دیگه نداشتیم .ولی بعد از ماجرای سکس حموم ...شبش شوهرم کنارم اومد و منتظرم شد که باز تو بغلش برم ......اون لحظه مرددبودم ..هم طالب کیرش بودم و هم به خاطر سیامک نمی خواستم .....ولی ترجیح دادم بیشتر از این سیامکو رنجور نکنم و به شوهرم جواب رد دادم.....میدونستم سیامک در پشت در اتاق کمین کرده و ازخداشه من سکس نکنم.....و واقعا هم درست میگفتم چون سایشو در گوشه درب اتاق دیدم که نشسته بود ...اوه عزیز دل طاهره....کاش ممکن میشد و کنارت می خوابیدم ...اون شب حسرت به دل هم سیامک و شوهرم افتاد که موفق به سکس بامن نشدن.......روز بعدش من مطابق هرروزم به سر فبر طاها رفتم و کلی گریه کردم و اخرشم فشارم افت کرد ورو زمین خیس و گلی قبرش ولو شدم ......لازم به تمیز شدن بودم و مجبورشدم به حموم برم.......سیامک هم تازه از سر کار برگشته بود و با نگاه شهوتیش منو روانه حموم کرد ......شوهرم هم در سمت دیگه در ارزوی همراهی با هام بود .......اووف ......به هردوشون سخت می گذشت و در ارزوی گاییدن من بودند.....شوهرم با اون رگ بی غیرتیش و بی عرضه بودنش حتی راضی بود با سیامک منو بکنه ولی سیامک از شوهرم می ترسید . اطلاعی از وضعیت اخلاقیش نداشت و فکر می کرد که خیلی مرد تشریف داره.......در حموم داشتم خودمو می شستم که متوجه صدای در حموم شدم ....خیالم به شوهرم رفت و فکر کردم اومده که خواهش کنه تا راهش بدم و بیاد حموم.....ولی اون نبود سیامک پشت در برام یه لیوان شربت اورده بود........طاهره...عزیز دلم شربت برات اوردم ...شوهرت گفت که افت فشار داشتی گفتم نکنه زیر دوش حالت بد بشه و بیحال بشی...این شربت برات خوبه ...نوش جونش کن.......اوه سیاه جونم ....خودت دوای دردمی و افت فشارم با کیرت میزون میشه ...بیا تو عزیزم......منو بکن.....بیا عزیزم معطلش نکن........نمیشه طاهره......نه شوهرت خونه س...می فهمه.....بیا ...اون تا بفهمه ما کارمونو تموم کردیم .....بی خیال اون باش.....سیامک انتظار دعوتمو نداشت و غافلگیر شده بود...دستشو کشیدم و به طرف خودم اوردم...بلوز و زیر شلوار تنش بود...باهم زیر دوش رفتیم و فوری زانو زدم و کیرشو بیرون کشیدم و در حالت خابیده و شلیش اونو دهنم کردم .....اووه...چرا سفت نمیشه .....چرا اینجورشده ...با تخماش و همه جای اطرافش کار کردم و حتی سوراخ کونشو هم مالش دادم ..تا زودتر سفت بشه .....کم کم خسته شده بودم و زانوام کف حموم اذیتم می کرد.....اه این کیر چرا اینجورشده.....سیا جت شده....ها ...طاهره ..از ترسمه...نکنه شوهرت بفهمه...اب بابا ....فکر صالحو نکن ...نمی فهمه....عزیزم به جای اون به من و اندامم و پستونام و باسنم فکر کن و منو ببین .......اها کوسمو ببین ..دیدی چه خوشکله ...سوراخ کونمو هم نگاه کن.....خیلی وقته کیر بهش نخورده ...اکبنده......با این حرفام کیرش مثل فنر باز شد و حالت سفتی به خودش گرفت و در اوج نعوزش اماده شد که به خدمتم برسه ...اوخ جون...بازم زیر دوش دارم گاییده میشم اونم بدست عشقم......سیامک لخت شده بود و با دیدن سوراخ کونم قصد کردن اونو داشت ......طاهره کون بهم میدی.....سیا خیلی وقته از پشت به کسی ندادم ....باور کن....اخرین باری که یادمه خیلی درد کشیدم ...می ترسم ....منظورت شوهرته.....اه عزیزم......باید اعتراف کنم شوهرم شاید دو بار بهش دادم اونم سالهای قبل ...ولی چند بار بهم تجاوز شده..نپرس کی بودن ...چون گذشته ها کذشته و من مایل نبودم .....حالا هم چون خیلی عاشقتم و می خامت حاضرم بهت کون بدم ....ولی فقط ارووم و اهسته ....کونموبراش قمبل کردم و با دو دستام دو طرف باسنمو خوب باز کردم تا به خودم کمک کرده باشم تا درد نکشم .....میترسیدم....نمی دونم چرا .....قبلا و حتی اولین بار که کون دادم یادمه این طور نبودم ......بالا خره نمیشه همیشه این جور بمونم و باید لذت کون دادنو ببرم و این ترسو بکشنم و دور بریزم.......سیامک ترس و هراسمو فهمیده بود و صابون به کیرش مالوند و اماده فتح کونم شد....یه دستمو به دیوار گرفته بودم و دست دیگمو رو دهنم گرفته بودم که یه وقت جیغ نکشم ....کلاهک کیرش داخل رفته بود و حسش می کردم ...با فشار دادنش کم کم داشت تو میرفت و من خوشبختانه درد کمی داشتم ...چه خوب.....اوه ....خیلی خوبه....طاهره ..درد نداری که؟....یه کم ..ولی قابل تحمله ...اه اه ای ای ارووم تر ارووم تر......لطفا...سیامک کیرش تا ته رفته بود و من اون اواخرش جرر خورده بودم و درد کونم بیشتر شده بود...اخ اخ اخ .....سیا...سیا .....چی شد همش تو رفته؟...اره عزیزم تا ته همشو فرو کردم......اخ اخ اخ اذیت میشم ...ولی چون کیر عشقمه ...تحملش می کنم .....شروع کن .....کیرتو بکوبون......اخ اخ اخ یواش تر...عزیزم.......تلمبه هاشو رو کونم شروع کرد و من بعد از هرتلمبه ای دردم تبدیل به لذت خوبی میشد و تازه داشتم داغ میشدم و عشق حالمو از کونم میبردم که یهو متوجه شدم کیرشو در ته کونم نگه داشت و ابشو تخلیه کرد....اه چه بد موقعی کارشو تموم کرده بود من تازه راه میفتادم و شهوتم تازه استارت خورده بود....این سیامک چش شده....اون کمر سفتی داشت ... چرا شل و ول شده......اه بخشکی شانس...بعد از مدتها کون ندادن ...دلم خوش بود که کیفی از کونم می برم......سیا تو رو جون هر دومون ناراحت نشو ...چرااین جوری شدی ...ها ....دیروز و امروز ابت زود اومد.....قبلا این طوری نبودی......طاهره جون گفتم که مال ترسمه ...همش هول و هراس دارم شوهرت ندونه .....اونوقت برامون خیلی بد میشه .....واقعا نمی دونستم این حرفشو قبول کنم ویا نه ...به عقل من جور در نمی اومد.....فرداشب ذعوت خونه پوران بودیم ....سیامک هم دعوت بود ولی نیومد و من و شوهرم فقط رفتیم ...خونه جمع و جور خوبی داشت ...پوران یه سالی میشد از شوهرش طلاق گرفته بود ....و تنهایی زندگی می کرد و یکی از سوگلی های منو چهری و دربار محسوب میشد بهتون گفته بودم باسن معرکه ای داشت و با جذابیت خاص صورتش و لوندی اندامش هنوز کار و بارش خوب و برای خودش راضی کننده بود ...پوران چند بار ازم جواب می خواست ...ولی من هنوز بهش فکر نکرده بودم ....اخه من فرزند مرده و دل شکسته ..چه جوری میتونم در این فکرا فرو برم .....اون شب هم تازه پریود شده بودم و یه کم عصبی بودم .....طاهی جونم امشب منزلمو نورانی کردی....قربونت برم ...خوش اومدی..مرسی .....براتون جوجه خوابوندم فقط اقا صالح زحمت سیخ و ذغال و کبابشو بکشه .......چشم پوران خانم ..لازم به این زحمت شما نبود....این حرفا چیه..... طاهی جون لیاقتشون از اینا بالا تره......خوش به حالتون که طاهره زنتونه.....خیلی ماه و خوشکله...سیخ های جوجه هنوز تموم نشده بود که سرو کله یه خانم دیگه پیداشد ....اوه چه قد و هیکلی ...در شت اندام و تپل و مپل ولی صورتی ریبا و سفید و خندون..اومدو سلام کرد ...خودشو ناهید معرفی کرد و در ابتدای کار رفت کمک شوهرم و باهاش جوجه هارو کباب می کرد و گاها دونه دونه هم می خورد ...اوا چه شکمو .....من با دیدنش ازش بدم نیومد و حرفاش و رفتار و حرکاتش جالب بود ...اندام پر و نرمی داشت ...دامنش تا بالای زانوش میومد و چشای شوهرمو متوجه خودش کرده بود.....صالح کیفش کوک بود و با دیدن پرو پاچه های ناهید و اندام ریبای پوران عشق می کرد ...بی خیال بزار حالشو ببره ....واقعا این جمله اخرم منطقی نبود و نباید می گفتم ولی اون شب پوران بجای چای و اب و شربت بهم مشروب خوراند و بهم گفت امشب در خونه ام باید از غم و غصه دورت کنم....خب منم بهش نه نگفتم و سه پیک به سلامتی خودم و پوران بالا رفتم ....البته یواشکی .........و شوهرم اصلا نفهمید......من اون شب سرخوش شده بودم .تا اخرشب با شوخی و خنده و حرفای شاد سپری شد..انچه که من فهمیدم این بود که پوران اون شب منو می خواست و در صدد لز با من بود و ناهیدو هم برای شوهرم اورده بود.....اینو وقتی دونستم که قبلا با ناهید هماهنگ کرده بود و ناهید هم با مهارت و شگرد خاص خودش مخ شوهرمو زد و بالا خره در طبق نقشه پوران همه چی جورشد ........اقا صالح امشب میخام از تون خواهش کنم که طاهی جونو به من بدین ..چون باهاش خیلی حرف و درد دل دارم ......میشه یه شب ازش دور باشین ......مشکلی نیس ....خودش اگه مایله من حرفی ندارم ......پس شما در پذیرایی بخوابین و ناهید جون هم این اتاق بغلی باشه .......ناهید تنهایی نترسی .چون اقاصالح هواتو داره......اوا پوران جون طاهره خانم ناراحت نشه این حرفا چیه میزنی.......ههههه......ناهید جون ........نگران نشو طاهی جون ناراحت نمیشه اونش با من ..........پیش خودمه نمیزارم تا صبح بخوابه..........
     
#166 | Posted: 17 Nov 2018 11:25
ادامه رمان
پوران در تدارک یک شب رویایی بامن بودو وقتی که به اتاق خوابش اومدم اونی که دیدم در انتظارش اصلا نبودم ...چه خوش سلیقه .....واقعا اگه در این دهه امروزی پوران زندگی می کردیه دکوراسیونیست به تموم معنا میشد...شمع های مختلف در چهار گوشه اتاق و تزئین با اسباب بازی های اون دوران دهه چهل . و کاسه و کوزه های قشنگ و گردن قیمت وشبیه به زیر خاکی و زیبا وبه اضافه پرده فوق العاده و خوش فرم بر پنجره اتاقش مجموعه خیلی کلاسیک . و خوبیو درست و فراهم کرده بود.....اینا همش به افتخار من بود چون خودش با خوشحالی تموم بهم گفت .....طاهی جونم ...این اتاق که این فرمی با سلیقه خودم درستش کردم همهش واسه توه و عشقی که به اندام و خودت دارم .....من لبه تخت ایستاده بودم و منو رو تخت نرم و فنریش هول داد و روم افتاد و لبامو به اروومی می خورد .....اووووووی ......اه عزیزدلم ......دستاشو زیر کونم برده بود و با انگشتش سوراخمو فشار می داد..این کونو باید امشب مال خودم کنم ....شوهر بی شوهر نگی مال شوهرمه ......خدا به خودم و کونم امشب رحم کنه ....وای پوران چه شهوتی داره......نیمه مست بودم و این حرفا فایده ای نداشت و من امشبو باید زن پوران میشدم ...تا ببینم خودمم می تونم اونوزنم کنم .....تا لزمون دو طرفه باشه .......پوران رفته بود تا اماده بشه و من به سقف اتاق نگاه می کردم و در افکار نیمه مستیم گردش می کردم ...اه خدا .....با مزگ پسرم مسیر زندگیم داره با دخالت و کارای خودم تغییر می کنه ..اشنایم با بابک و روناک و پوران و منوچهری کچل شکم گنده با اون کیر کلفتش ......و اگه بخوام پام به دربار هم باز میشه و با ادمای گردن کلفت و با نفوذ زیادی اشنامیشم ......چیکار کنم ...الان که نیمه اختیارومست و شنگولم انگاری مغزم بهتر کار می کنه و می تونم در باره اش فکر کنم..........چشام سنگین شده بود و اسیر خواب شده بودم که وقتی به خودم اومدم و بیدارشدم دیدم لختم و هیچی تنم نمونده ....و پوران بالای سرم در حالت ایستاده و شورت سفید مارک دارو خارجیمو که سیامک برام اورده بود رو تنش کرده .....طاهی جون...تعجب نکن شورتت دیگه مال خودمه و تنم کردم می خام این فرمی بکنمت.....شورت در باسنش خیلی تنگ میومد و همش تو چاله کونش رفته بود ...اوووف چه چیزی شده بود این کون پوران ......اه باید یه فشی نثارش کنم ......کیر شوهرم و سیامک و هر کسی که باهام بوده تو کونت ...ای پوران کونی.......کاش کیر داشتم خودم تا صبح جررش می دادم ....حشری شده بودم . با لبخندم دعوتش کردم که لزو شروع کنه....بوسه های شهوتیش از موهام شروع شد و تا نوک پاهام رفت و خصوصا با وجودی که پریود بودم کوسمو هم خورده بود ...اوه این پوران چش شده .....واقعا عاشقم شده.....منو برگردوند و به شکم خوابیدم و دو لبه باسنمو با پاهام خوب واز کرد و مشغول سوراخ عقبم و او ن اطرافش شد......اه و ناله هام ادامه داشت که متوجه شدم لوله وسیله ارایششو تو کونم فرو کرده و باهاش تلمبه می زنه ....مشکلی باهاش نداشتم چون باریک بود ...تازه خوشم اومده بود و داخل کونمو بخوبی می خاروند....اوخ جون ....چه کیفی داره......ولی این لذت انگار کافی نبود و وسیله کلفت دیگه ای در انتظار سوراخم بود که داخلش بشه اونو ندیدم چی بود ولی مهم اون بود که لذتمو بیشتر کرده بود ....اوووف جونم .......اه پوری ...ازت ممنونم...خوب داری کونمو می کنی.....عزیزم گفتم که امشب کونت مال منه .... وکوست در مرخصیه...در حال و روز خوبم بودم که متوجه وسیله کلفتر و درشتری در کونم شدم ...اوی اوی یه کم داشت اذیتم می کرد....ولی همش اوایلش بود و بعدش بهم لذت خوبی می داد .....اوف پوران بازم کارت عالیه...قبولت دارم.......تلمبه هاشو بیشتر ادامه داد که بیشتر باهاش عشق کنم ......اه اه کون دادن اگه این جوریه من که دیگه طرفدارشم ...چه لذت بخشه.......ولی این لدت و حال خوشم که باهاش چشامو بسته بودم بازادامه نداشت و شاهد فرو بردن شی کلفتتر ی در سوراخ کونم شدم ......این بار دیگه فریادمو بلند کرد و درد کون شروع شده بود ...اخ اخ اخ پوری ...خواهش می کنم درش بیار ...جررم دادی .....واه طاهی جون این که چیزی نیس ..از ایینه بغلت نگاه کن چی تو کونت زدم ....متوجه اینه نبودم . وقتی نگاه کردم که یه خیار متوسط و نه در حد کلفت نا نصفه اش در کونم داخل شده .....با دیدن این صحنه دردم انگار پرشد و رفت هوا و بازم لذتم جاشو گرفت جووووووووووووووون چه عشقو حالی داره ....کون دادن واقعیو الان حس می کردم .....جونم ..ادامش بده......پوری جون .....ادامش بده .....تو که می گفتی درش بیار و پاره شدم ...ها....پوری جون غلط کردم ...اشتباه گفتم ...بکن ...کونمو با خیار بکن.....بهترین لحظات کون دادنم رو سپری می کردم...مدخل سوراخم کیپ خیار شده بود....پوری هم این مرحله رو طولانی تر انجام داد و اسباب رضایت و خوشحالیمو فراهم کرد.......من ارگاسم شده بودم ..واماده و منتظر خاتمه کارش بودم ولی چه خیال باطلی....چون این بار خیار کلفتری یو در دهانه کونم گرفته بود و درصدد فرو بردنش قرار داشت ...ای ای ای ای نه نه نه پوران خواهش می کنم ....نکن نکن....جون خودت .....اینو بیخیالشو.....اخ ا اخ اخ کونم.....دارم پاره میشم .....واییییییییییییی....چشام تیره و تاریک شده بود و ملافه و پارچه جلومو گاز می گرفتم ....براستی فشار و درد زیادی بهم وارد شده بود...پوران بخوبی منو بی حرکت و زیرخودش اسیر کرده بود و قادر به بلند شدن نبودم.....با ترس و هراس به اینه کنارم نگاه کردم ....وای وای خاک به سرم بشه ..چه خیاری رو کونم دیدم .......از اون کلفتا و درشتا که خودش به تنهایی نیم کیلو میشد ...نه نه نه این خیار تو کونم بره باید شبو در بیمارستان بخوابم و چه بسا بیهوش منو ببرن .....اونوقت بیا درستش کن هم ابروم میره و هم جونم به خطر میفته.......پوران با قربون و صدقه ام بهم روجیه می داد...ولی من حالم داشت خراب میشد و ناچار شدم فریاد بلندی سر دهم ........اخخخخخخخخخخخخخخخ....اییییییی...... فریادم با گریه توام شد و پوران دیگه کوتاه اومدو خیارو از باسنم دور کرد وبلا فاصله روم افتادو مشغول نوازشم شدسینه هاشو با کوسش روم می مالوند و باعث شد اون زجر و ناراحتی کونم فوری ازم دور بشه و ارووم بشم ....عزیزم ..طاهیم .....کونت درد میکرد....ها....اره اره...خیلی بدی پوران یه ذره مونده بود پاره ام کنی....اه بمیرم برات ......نه دیگه تموم شد .....نزدیک یه ساعته رو سوراخت کار می کنم .....ولی خودمونیم کونت خیلی تازه و اکبند نشون میده.......ازش کار نکشیدی.....یا شوهرت بی عرضه اس...و یا شیطونی نداشتی .....ها.....همشو درس میگی.....خب دیگه موقعشه ازش کار بکشی تا اینده ات بهتر بشه...حیف این خوشکلی و قشنگیت نیس که بدونه لذت و خوشی هدرش بدی ...ها....اوف جون...باسن نرم و میزونی داری روش خودمو می مالم ارضام می کنه ....بمال پوری جونم منم دارم حال می کنم ....به شکم زیرش خوابیده بودم و اون سینه هاش و زیر شکمشو روم می مالوند....بعد از اون همه زجر و عذاب و لذت از کونم این کارش فوق العاده بود و منو ریلکس کرد....طاهره..میگم..منوچهری دیووونم کرده منتظر جوابته؟...فکراتو کردی؟....نه هنوز ...اخه پسرم مرده من چه جوری میتونم به چیزای دیگه ای فکر کنم .....درسته طاهی جون حق داری...واقعا سخته مرگ فرزند و ناراحتیش ......ولی عزیزم باید کم کم به خودت برسی و فراموشش کنی ....اره پوری جون ......اه اه سینه هامو ول کن خیلی بهش فشار میاری .....اوا طاهی بزار تو دستام باشه....این پستونات باید دست بخوره تا بزرگ و افتاده بشه.....نه نه دوس ندارم اون مدلی در بیاد.....پوری میتونی در مورد حرفای منوچهری بهم مشاوره بدی...تو جای من باشی چیکار می کردی......من اگه جای تو بودم بهش اره می گفتم ...چون عزیزم اگه صدسال هم عمر کنی نمی تونی به اون چیزایی که ارزوته برسی ...تو شوهر کردی . و هولکی قبل ازاینکه بیست سالت بشه صاحب 4بچه شدی و الان می دونم از زندگیت راضی نیستی اینو از چشات میخونم من یه زنم و می قهمم حتی شوهرتم دوست نداری و بین خودمون باشه به سیامک عاقه مندی ..از نگاهات که بهش می کنی اینو فهمیدم ...خب پسر تم فوت کرده ..اگه کماکان به این وضعیتت ادامه بدی لذتی از زندگیت نبردی ...تو همه چیو داری کم و کسر از خوشگلی و زیبایی نداری .....بیا یه تحولی به زندگی و خودت بده و بیا تهروون.....اصلا شوهرت و بچه هاتم بیار....منوچهری فوری یه خونه دربست برات میگیره ...و انتقالی شوهرتو هم ردیف می کنه ....در کنار خونواده ات هم با منوچهری همکاری کن و لذت ببر....من خودم 14 ماهی میشه طلاق گرفتم و با منوچهری کار می کنم ...هم این خونه رو خریدم و هم یه تیکه زمین ویه مغازه در لاله زار دارم ..اونم در این مدت کوتاه ....فهمیدی عزیزم خب اگه خونه شوهرم می موندم اصلا میتونستم صاحب خونه و زمین ومغازه یشم......تازه با کلی ادمای کله گنده و دولتی اشنا و دوست شدم .....این فرصت طلایی گیر هر کسی نمیاد ...و از همه مهمتر منوچهری خیلی ازت خوشش اومده و سه سوته وضعتو عالی می کنه ....امثال روناک و حتی من مثل تو نمی تونیم بشیم.....خب طاهی جون چی میگی.......من باید فکرامو بکنم ...و تصمیم بگیرم ....الانم نیمه مستم و هیچی حالیم نیس ....بعدا جواب بهت میدم ...الان بهتره بزاری لالا کنم ..چون منو ارضا کردی.....باشه منم ارضا شدم و اب کوسم رو کونته.....اووف بهتره ابکوسمو بخورم تا ببینم مزه اش چیه .....اوووی چه بیمزه س مثل اب تو خوشمزه نیس.....این اخرین حرف پوران در اون شب بود که به گوشم خورد چون خوابم برد و تا صبح ساعت 9 بیدار نشدم .....صبح اون روز شوهرم بیرون رفته بود و پوران اومد سراغم و گفت ....طاهی جون یه چیزی بگم قول میدی ناراحت نشی و دعوا نکنی.....اخه تا چی باشه ...قول به پوری جونت بده ...خواهش می کنم .....باشه پوران قول میدم .....دیشب ناهید به شوهرت کوس داده و صبح زود هم بهش کون داده .....الان خودش بهم گفت .....یه وقت به روش نیاری .....نا خوداگاه داشتم عصبی میشدم ..و در صدد بودم دق دلمو رو پوران خالی کنم وبعدشم برم سراغ ناهید ...ولی پوران دستاشو به دستم گرفته بود و فوری بغلم کرد .و مانعم شد.....اه عزیز م می دونم ناراحت شدی ...لطفا خونسرد باش و رو قولت بمون ...میدونم نمی تونی بی تفاوت باشی ...ولی توام شوهرتو که دوست نداری ...پس لزومی نداره عصبانی بشی....اصلا خودتم مگه با سیامک نیستی ..حس می کنم بهش کوس هم دادی ....پس حسابی باهمدیگه ندارین ....قربونت بشم ....این حرفاش دروغ نبود و بهش حق می دادم ....منم بارها به شوهرم خیانت کردم پس لازم نمی بینم برخورد کنم ....بهتره به روی شوهرم هم نیارم ..انگار که من نفهمیدم و اطلاعی ندارم این طوری سنگین ترم......ولی این سکس صالح و ناهید منو بیشتر در مورد پیشنهاد منو چهری فرو برد و من کم کم داشتم سبک سنگینش می کردم و نکات خصوصا مثبتشو در نظر می گرفتم .....اه یعنی من پام به دربار باز میشه و با ادماش میتونم اشنا بشم ......در خواب هم تصور همچین چیزیو نداشتم .........
     
#167 | Posted: 20 Nov 2018 10:57
ادامه
اماده شده بودم که به خونه سیامک برگردم قبلش به دستشویی رفتم که به بررسی وضعیت سوراخم برسم دیشب پوران با اون خیار اخریش بهش خیلی فشار اورده بود و هنوز کمی درد ش مونده بود اینه تو کیفمو از پشت روش گرفتم و نگاش کردم.....واه واه یه کمی دورش قرمز شده بود ولی جای نگرانی نداشت چون پوری جون بهم یه کرم داده بود که بهش بزنم و همین کارو کردم ...موقع زدنش و مالوندن چه احساس خوبی داشتم ....اوووف جای خالی یه کیرو الان حس می کردم که تو کونم بره......اوا چم شده تا دیروز از کون دادن واهمه داشتم الان هوسشو می کنم.......بهتره تا حشریم بالا نزده و یه چیزیو به کونم نزدم بلند شم و برگردم خونه سیامک........صدای در میومد وانتظار برگشتن شوهرمو داشتم ولی اون تنها نبود بلکه با منوچهری اومده بود.....ولی چرا بااون؟/سلام خانوما.....به به اول صبحی چشات بخوره به خانمای خوشکلی مثل شماها.......اقا صالح واقعا یه تبریک ویژه داری چون صاحب همسر خیلی خوشکلی هستی.....واقعا خوش به حالت......اره واقعا پیداس چشات خوب کار کرده و مال خوبیو زنتون کردی......این جمله اخریو پوران می گفت و بهم چشمک میزد از این تعارفات خوشم نمی اومدو دوس داشتم زودتر برگردم.....ولی منوچهری با ماشین و راننده اش همه مونو سوار کرد و مقصدش اطراف دربار و نشون دادنش مخصوصا به من بود برام جالب و تماشایی بود که اطراف و دورادور کاخ دربارو می دیدم ..مات ومبهوت عظمت و بزرگیش و زیبایش شده بودم...با وجود اینکه از داخل ماشین وپشت دیوار هاش نگاش می کردم ولی جذبش شده بودم ...یعنی واقعا پای من به این کاخ ها باز میشه ...کافیه فقط یه بله بگم ....اره برام خیلی اسون شده....داشتم جو گیر میشدم ......نه نه زوده جواب بهش بدم باید فکرامو بکنم ........منوچهری همش یه چشش به من و سینه هام بود و گاها بهم چشمک هم میزد و پارو از گلیمش درازتر کرد و حتی برام بوس هم می فرستاد ...نمی دونم شوهرم متوجه این کارش شده بود یانه ..ولی خب با اون شخصیت گندی که اون داشت اصلا مهم نبود که من از راه دور بوس بخورم
در خونه سیامک شوهرم بر خلاف روزای قبلش که بهم زورمیزد تا به شهرمون برگردیم و با بهونه گرفتن وضعیت اتمام مرخصیش ول کن حرفش نمیشد ولی این بار از جذبه و امکانات و راحتی تهروون می گفت و بهم میرسوند که ارزوش انتقال به مرکز و زندگی در اینجاس......این صالح چیش شده ..انگار سرش به چیزی خورده و یه شبه از این رو به اون رو شده.....ولی با یه کم تفکر و اندیشه میتونم به این جواب برسم ...انگاری منوچهری رو مفز شوهرم کار کرده و بهش وعده و وعید هایی داده که منو تحت فشار بزاره که در تهرووون بمونم .....خب این هم یه اهرم فشاره که من بیشتر در تنگنا قرار بگیرم ...اون شب قبل از خواب و در حالیکه خورو پف های کرکننده شوهرم فضای اتاقو پر کرده بود من در زیر لحاف به این موضوع دربار فکر میکردم .....قطعا مادرشوهرم تکون بخور از خونه و شهرمون نمیشد و تنها میموند و تازه من از دوستام فرانک و شرافت و هوشنگ جونم که دلم واسش یه ذره شده بود و به اضافه خواهرای عزیزم و پدرم دور میشدم ....و تنها موندن مادرشوهرم به مرگش قطعا منجر میشد ...نه نه الان وقت اومدنم به تهرووون نیس و باید به شهرم برگردم و من میتونم وعده اومدنمو به اینده نزدیکی موکول کنم به منوچهری این جوابو بدم.....شب قبل از ترک تهروون و نصفه شب یواشکی به اتاق سیامک اومدم و دراغوشش ارووم گرفتم پریودم خوب نشده بود و از کون دادن هم واهمه داشتم وفقط به مالوندن و بوسیدن و دست مالی همدیگه رضایت دادیم و اخرسر هم کیرشو خوب با دستام مالش دادم و ابشو گرفتم ......خیلی دوس داشت براش ساک بزنم ..ولی نخواستم ...نمیدونم چرا نزدم ............فرداش موقع سوار شدن در اتوبوس بابک و روناک و پوران اومدن بدرقه......و یه اتفاق خاص قبل از زفتنم برام پیش اومد ......من رفته بودم دستشویی که رفع حاجت کنم ....که با منوچهری سینه به سینه شدم .....اون مرد مکار و حفه باز در بخش دستشویی بانوان کمین کرده بود و لابد می دونست که منو ملاقات می کنه ......بازوهامو گرفت و منو سفت و محکم به سینه هاش چسپوند...قبلش انگار راننده شو دم در گذاشته بود که کسی مزاحم نشه........اه طاهره میدونستم میای اینجا ......اوووف این همه خوشکلیو داری به شهرتون میبری......کاش میموندی......ولی خب هر موقع تصمیم گرفتی و خواستی و راضی شدی ...فوری بیا پیش خودم ..ادرس و نشونی بهت میدم ....ایییییی.نکن ..منوچهری ولم کن برم ...این چه کاریه .....طاهره جون میخام بکنمت...لطفا مقاومت نکن و بزار هردومون ازسکسمون لذت ببریم .....نه نه منوچهری ...من پریودم ...نمیشه .....اونجام خون و چرکه..... خب کون بده ..کونت از کوست بهتر و لذت اورتره......اصلا اصلا ..غیز ممکنه......چرا اخه..عزیزم ....اوووووی ....نکن ......بخدا ولم نکنی داد میزنم ..شوهرم بیرونه .....ههههه...ای بابا منو از شوهرت نترسون.....من فهمیدم اون از بی غیرتاس......اون راضیه تو درباری بشی.....من بهش وعده دادم که کار و درجه بالاتری در مرکز براش جور کنم ...پس بیا به کیرم فکر کن..ببین چه کلفته ..بیا تو دستت بگیر.......به زور کیرشو تو دستم گرفت و من با لمس کردنش به لرزه افتادم و حالمون در گرگون شد......حشریم بالا زده بود و دوس داشتم از این کیر استفاده بهینه ببرم ....واقعا جذبش شده بودم...شکم نرم و گنده اش بهم چسپیده بود و گرمای مطبوعی بهم می داد در اون زمستون سرد و یخی داخل دستشویی انگار بهشتمو گرفته بودم.....برگرد و خم شو تا از کون بکنمت......نه کون نه من کون ندادم.....اوخ جون پس بزار اولین بار من افتتاحش کنم ..نمی زارم درد بکشی.....باشه برات ساک میزنم ........خیلی خب ....این بارم از دستم فرار کردی و موفق نشدم ...نمی خام ناراحتت کنم چون میخام در استخدام خودم باشی ....بیا عزیزم بخورش.....در لحظه ای که کیر کلفتشو در دهنم گرفتم از خودم شرمنده شدم که چرا دیشب برای سیامک ساک نزدم .....ولی این کیر منو چهری رو خیلی راحت و ساده قبول کردم .....اه ...بیخیال...بهتره حواسم به کارم باشه و زودتر ابشو بیارم .....اون دستاشو باز می خواست به پستونام بزنه ......نه دست بهشون نزن ....لطفا ......باشه .باشه....ای بابا این طاهره چرا اینجوریه نه کون میده ونه میزاره دست به مه مه هاش بزنم...و کوسش هم که خونیه...تو واقعا از دستم قصر در رفتی...اوووف چه کیری داره این شکم گنده.......خوشبختانه ابش زود اومد و همشو بزور به خوردم داد.......و مجبورم کرد که با زبونم خوب کیرشو تمیز کنم......منو چهری سرمست و مغرور از ارضا شدنش لبامو بزور کمی خورد و ازم باز قول گرفت و منو ول کرد.........
به خونه برگشته بودم نبودطاها پسرمو بخوبی حس می کردم انچه که در اون چند روز اول به من گدشت واقعا سرشار از غم و اندوه و اشک و بی تابی برای پسرم بود که به هر نقطه از جاهای خونه میزفتم یادشو می کردم ...به اتاقش اصلا نتونستم برم و تحمل نگاه کردنشو نداشتم .....شرافت و فرانک کنارم بودند و بهم دلداری می دادند....بعد از چندین روز کمی به خودم اومدم و تصمیم گرفتم به داخل شهر سزی بزنم ....ابتدای کارم سراغ هوشنگ رفتم .....منو که دید بلندم کرد و در بغلش ارووم گرفتم داخل مغازه ممد بودیم و هر دومون تنها و من بدونه مقدمه لباشو مال خودم کردم و خودمو بیشتر بهش چسپوندم ...خیلی بهش نیاز داشتم ...وفقط اون می تونست منو ارووم کنه....انگاری از مرگ پسرم خبری نداشت.اه هوشنگ خیلی دلم واست تنگ شده بود....منم خواهر عزیزم .....کجا بودی؟.......مگه خبر نداشتی ......نه مگه چیزی شده؟/////اه هوشی پسرمو ازدست دادم ....وای وای نگو......چرا باید من الان بدونم ...ها چرا خبرم نکردی......نه هوشی جوشی نشو...برات میگم......همه ماجرا روبراش گفتم و باهم اشکامونو ریختیم ....هوشنگ برای اولین بار با احساس و عشق خاصی منو می بوسید و حتی منو دست مالی می کرد و به نقاط حساس بدنم میرفت و اون روز خیلی شهوتیم کرد و ارزو می کردم منو خوب جرربده و کیرشو به کوسم برسونه .....ولی باز اون جلو شهوتشو گرفت و من مجبور شدم برای ارضا و ارووم کردن خودم کیرشو مالش بدم و برای دقایق کوتاهی اونو در دهنم بگیرم .....اوف جونم.....ابشم خوردم ...نوش جونم ...مثل اب کیر منوچهری طعم و لذت داشت و منو ریلکس کرد.....هوشی جون ......جانم طاهره ......خوب گوش کن درسته اب کیرتو خوردم و منو دستمالی کردی ولی هنوز تو مال فرانکی و باید باهاش ازدواج کنی ..فهمیدی....اره خواهر....چشم ..هر چی تو بگی .....خوبه ....
...مادرشوهرم با مرگ طاها حالش بدتر شده بود و دیگه مرگ رو نزدیک خودش حس می کرد .و در یه روز سرد اواسط زمستون اون سال هم جونشو تسلیم فرشته مرگ کرد و علنی من خانم خونه شدم ......با مرگ مادر شوهرم ظاهرا من همه کاره خونه شده بودم ..ولی این فقط ارامش قبل از طوفان بود چون رعنا دخالت هاشو علنی کرده بود و رو اعصابم حسابی رژه میرفت.....تا موقعی که مادرش زنده بود جرئت نداشت هیچ کاری بکنه ...ولی هرروز میومد و با ادعای سهم الارثش در همه امورات خونه دخالت می کرد.......شوهر بی عرضه و بی بخارم اصلا نمی تونست جواب گوی حرفاش و کاراش باشه و اون هر بار جری تر و پرو تر میشد ...من ازش زله شده بودم .....در تلاتم این همه جنگ روانی و ناراحتیم از سروش غافل شده بودم و بعد از مزگ طاها دیگه ازش خبری نداشتم . وقتی یادش افتادم که در سر کوچه برای چند لحظه دیدمش...اون انگار که ازم قهر کرده باشه رفت داخل خونه شون ....و من با توصیه و حرفای قبل از مرگ پسرم وظیفه دونستم که ببینمش و ملاقاتش کنم .....دنبالش رفتم ودر زدم.......سلام .......سلام سروش جان...خوبی......چرا نیستی.......سروش زد زیر گریه . وواقعا از چشاش اشک سرازیر شده بود.....بغلش گرفتم و دستامو رو سر و موهاش کشیدم و کمی ارووومش کردم .......اه سروش ...گریه نکن ...طاها با گریه من و تو بر نمی گرده.....عزیزم..طاها خیلی بهت علاقه داشت و ازت چن بار یاد کرد و همش می گفت مامان به سروش برس و هواشو داشته باش......اره ...طاها خیلی منو دوس داشت ....اون از برادر برام مهم تر بود.....سروش جان بهمون سر بزن ......غریبی نکن...هر موقع احساس تنهایی کردی و میلت کشید بیا خونه مون...باشه ......چشم ....میشه بازم بهت بگم مامان طاهره....اره سروش جان ......بگو ..توام مثل طاها برام هستی ...اه کمی بوی طاها رو میدی....بزارکمی بغلت کنم ......در بغلم یاد پسرم افتادم و برای لحظاتی در رویای بازی هاش و حرکاتش و حرفاش فرو رفتم و چشام خیس اشک شده بود و حواسم نبود که سروش دستشو رو پستونام گرفته بود و اهسته و ملایم روش حرکت می کرد.....دست دیگشو از ریر بفلم به کمرم برده بود و اونو لمس می کرد .......این کاراش معنی شهوت می داد و وقتی مطمئن شدم که ناخوداگاه دستم به کیرش خورد و اونو سفت و راست شده حس کردم .....
     
#168 | Posted: 22 Nov 2018 11:01
ادامه رمان
مونده بودم چه واکنشی نشون بدم سروش شهوتی شده بود و در اغوشم میدون براش باز شده بود و به خیالش دیگه دستش به من رسیده بود . ایا دورش کنم و بهش معترض بشم و یا اجازه بدم کارشو بکنه و باهاش همکاری کنم ویا خودمو به کوچه علی چپ بزنم و بزارم حداقل خودشو روم ارضا کنه ...اه خدای من .....اگه به خاطر حرفای طاها نبود و دست خودم بود همین الان حالشو می گرفتم . کاری می کردم حتی بهم نزدیک نشه......در بغلم خوب نگاش کردم و الان خیلی بهتر می تونستم چهره شو ببینم .وای سروش عین دختر میمونه و خیلی خوشکله....باصورت بدونه مو و سقیدش هر زن و دختریو راحت جذب خودش می کرد ...واقعا از خیلی از دخترایکه می شناختم و دیده بودم خوشکل تر نشون می داد...کوس دادن به این تیکه پسر قشنگه جالب و زیبا در میومد....ولی این حرفام همش ناشی از حشری بودنم بود که داشت منو واداربه این کار و خیانت می کرد...هنوزنمی تونستم قبول کنم که زیرش بخوابم و کیرشو قبول کنم //..کیر راست شده ای که الان خیلی خوب از زیر شلوار راحتیش مثل نوک قله قد کشیده بود و منو طلب می کرد.....مامان طاهره حالا نوبت منه که به شما بگم گریه نکن......ها......از این حرفش خنده ام گرفته بود و توام با گریه هام بهش گفتم ..اره سروش جان....این مدت از بس اشک ریختم که دیگه چشام داره ازم شاکی میشه.......وای مامان مگه میتونه شکایت کنه....هههههه...هر چیزی ممکنه...یهو دیدی باهام قهر کرد و کور شدم.....خدا نکنه.....من حاضرم چشامو بدم .....اوه سروش جان ....یعنی اونقدر منو دوس داری...اره خیلی.....مامان....میگم من خیلی به دخترا شباهت دارم؟.....چون خیلیا بهم میگن.....هههههه.....اره سروش تو پسر خوشکلی هستی.....میتونی خیلی راحت با دخترا دوست بشی و عاشقت بشن ......تا حالا با دخترا دوست شدی.......راستش چند نفر بهم نامه دادن و با نگاه و حرکاتشون بهم میگن که باهاشون دوست بشم ولی من نمی خام .....همین دخترنگار خانم خیلی عاشقمه....خب چرا باهاش دوس نمیشی از تنهایی درت میاره......نه نه من عاشق یکی دیگه هستم ......اوا عاشق شدی....به به...چه خوب ....معرفیش کن ...کیه می شناسمش.....سروش دستشو رو کیر ش گرفته بود و ارووم تکونش می داد..و هیچی نمی گفت .......میدونستم منظورش منه ...و روش نمیشه بهم بگه.......نمی گی ها مگه نمیگی تو مامانم هستی.....هر پسری راز دلشو اول به مامانش میگه.....مامان طاهره؟.....چیه سروش .....اجازه بده نگم...شاید بعدا بهتون گفتم...ولی الان سرم تیر می کشه...میشه سرمو رو سینه هاتون بزارم بلکه خوب بشه ...اره عزیزم بیا راحت باش خودمم پیشونیتو می مالم تا خوب بشی.....سروش دقیقا سرشو رو پستونام تنظیم کرد و یه دستشو با سیاست خاصی و در حالتی که من مشکوک نشم کنار سینه هام گرفت و با لبه کناری انگشتاش اهسته اهسته روش حرکت می کرد.....اوووف چه کلکیه این سروش......ولی پیشونیش خیلی داغ بود انگار که در تب ۵۰درجه قرار داشت.....اوه چه تبی داره...نکنه بیماره و خودش خبر نداره....نه بهتره مچ دستشو هم بگیرم تا مطمئن بشم ...سراغ اون دستی رفتم که رو کیرش رفته بود و من در فکرش نبودم ..وانگار اون از خداش بود که من اونو می گیرم.....چون به مچش رسیدم کیرشو در دستاش گرفته بود و من کمیشو ازرو شلوارش لمس کردم ..کلاهک کیرش سهم من شده بود......دیگه داشتم دگرگون میشدم..مثل موشک شهوتم اوج گرفت...با نگاه به چهره زیبا و خوشکلش بیشتر هات شدم و اختیار از کفم رفته بود...وهمین باعث شد رو کیرش مکث کنم ......نگاه سروش به من به حالت ملتمسانه..بود و ازم می خواست دست رد به کیرش نزنم و خوب تصاحبش کنم....با کمک و هدایت دستش کیرش بدستم رسید....اووووی مثل سنگ بود.....سفت و راست .....لبخند و تبسمش رضایت مندانه بود و با تکون دادن پلکایش منو وادار کرد تا از زیر شلوار کش دارش کیرشو مستقیما بگیرم .....شور و شهوتم به من غلبه داشت. بدونه مقاومتی این کار انجام شد ....از نوکش اب ترشح شده بود و نشون از حشری شدن زیادش می داد ....با نوک انگشتم رو سوراخ کیرش خارش زدم و لبه کلاهکشو هم به همین صورت خاروندم ...... با یه کم پایین کشیدن دستم تخماشو هم لمس کردم و بالاخره چندین بار کیرشو بالا و پایین کردم طولی نکشید یهو سروش به لرزش افتاد و اه ناله عاشقونه اش بلند شد و در اغوشم اوج گرفت و بلافاصله اب از کیرش مثل فواره بالا زد و به مقدار بسیار زیادی تو دستم و شلوارم پاشیده شد.......چه اب غلیظ و چسپنده ای هم بود..چون دستمو که بیرون کشیدم بوضوح دیدمش........هنوز من ارضا نشده بودم و به شدت نیازبه کیرش داشتم .....کوسم تشنه بود و نفسام تند تند میزد ....چیکار کنم ....اه...سروش ارووم شده بود و در اغوشم چشاشو بسته بود و مثل یه بچه ای که شیرشو خورده و اماده خواب در بغل مادرشه اون هم خودشو دروغ یا راست به خواب زده بود ...ناچارا خودم دست به کار شدم و دستمو رو کوسم بردم و مشغول خودم شدم .....چون حشریم بالا بود زود ارگاسم شدم ...واقعا لذت خوبی از این مالوندنم بردم ....خیلی عالی و مورد پسند.......سروش واقعا خوابش برده بود و من اهسته خودمو ازش جدا کردم و بالش زیر سرش بردم و پتوروش کشیدم و بلند شدم و به خونه برگشتم ....چه خوب دو نفرمون ارضا شده بودیم ......اون روز طبق عادت همیشگی رعنا ی عقده ای و جونور باز اومده بود و به تاخت و تازش ادامه می داد .....نمی خواستم باهاش درگیر بشم چون مادرشوهرم اخرین توصیه اش مدارا و کوتاه اومدنم با دخترش بود که منو متعهد به این رفتارم می کرد ....واقعا ولی از دستش شکنجه روحی میشدم.......شوهر هوس بازش هم فعلا دخالتی در کاراش نمی کرد و انگاری یه نقشه هایی برای خودش داشت ......اخ اخ فقط یه شوهر با عرضه کم داشتم تا جلودار این رعنای کون گنده و لنده هور بشه که من بد بختانه سراغ نداشتم.....کینه و نفرتم از رعنا هرروز بیشتر میشد ..اون با وجوداینکه یه دونگ از خونه پدریش سهم داشت ولی بیشتر از گلیم خودش عرض اندام می کرد .....این خونه با نبودن مادرشوهرم و طاها خلوت تر شده بود و من تمرکز فکریم بیشتر روی رعنا و رفتاراش رفته بود......اغلب روزها و اوقات برای ارامش روحی و روانیم تنهایی به خونه شخصی خودم میرفتم و دقایقی فقط فکر می کردم و گاها هم خوابم می برد و این خونه فقط یه حموم کم داشت که تازه گی مد شده بود و در نقشه احداث منزل اجراش می کردند ...لذا با کمک هوشنگ اینو انجامش دادم و خونه ام الان با حموم و امکانات به روز اون دوران خیلی شیک شده بود و دیگه می خواستم ازش استفاده بهینه روببرم و سکسامو در این خونه داشته باشم ...مدتی بود هیچ دستی به بدنم نخورده بود و هوس کیر کرده بودم ......هنوز با شوهرم مشکل داشتم و باهاش رابطه ای نداشتم و اون هم انگار از بیرون کیرش تغذیه میشد و از من ناامید شده بود..من هنوز موفق نشده بودم که کشف کنم با کدوم زنی رابطه داره....خیلی مشتاق دونستنش بودم ..ولی یه روز درخیابون به نگار و یه خانم برخوردم ...یه ساعتی باهاشون هم قدم شدم و چنان با اون خانمه خودمونی و دوست شدم که همون اواخر دیدارمون منو گوشه ای برد و گفت ...طاهره جون دلم رضا نمیده این حرفو بهت نزنم چون خیلی مهرت در قلبم جا گرفته ....حیف تو که گیر چه شوهر بیشرفی اقتادی و این دوست و همسایه نا مردت که ادعا می کنه باتو رفیقه........اوا فروغ جون منظورت چیه نمی فهمم........فقط گوش کن..تا نگار نیومده..بهت بگم شوهرت با نگار رابطه داره ..فهمیدی وتازه نگار به من گفته که به شوهرت کوس بدم...اون شده معشوقه شوهرت......همین کافیه که مطلع بشی و بدونی....با این همه خوشکلی که تو داری اون شوهرت داره به این نگار بد قواره کیرشو میده....با شنیدن این حرفاش همه چی دستگیرم شد.....به یاد حرفای نگار افتادم که گاها به کنایه از شوهرم تعریف می کرد و من گفته هاشو درک و جدی نگرفته بودم ...نگار اصلا در حد و قواره من نبود و من حسودی نمی کردم فقط غریزتا و طبق عادت زنونه ام ناراحت بودم ...اگه نقبی به گذشته بزنم نگار دو بار توسط هاشم برادر شوهرم مورد تجاوز وحشیانه قرار گرفته بود و حالا هم با شوهرم رابطه برقرار کرده بود....و جالبه هم یاد کنم شوهر نگار هم چندین بار مزاحم من شده بود و اخرش یه کتک حسابی هم از هوشنگ جونم نوش جون کرده بود همه این معادلات و حوادث درهم قاتی پاتی شده بود.....اوه خودمم گیج این کار شدم.....اون شب خواستم برم حالشو بگیرم و دعواش کنم ولی به خاطر بچه هام کوتاه اومدم شانس خوب شوهرم بهرام مرتب بغلمو می خواست و ازم جدا نمی شد...بهرام بزرگ شده بود و وارد چهار سالگیش شده بود....بازی گوشی هاش ..و شیرین کاریش دیدنی شده بود ..فربون تنها پسز گلم برم .....شوهرم گاها میومد و حرف از رفتن به تهران میزد و منو یاد منوچهری ودربار و پوزان میانداخت.....از بس رعنارو اعصابم راه میرفت فراموش کرده بودم ......در رویای رفتن به دربار و ارتباط با ادمای کله گنده و دولتی فرورفتم ...برام هیجان خیلی زیادی داشت ...ولی من نمی تونم الان این خونه رو ترک کنم و میدونو برای رعنا خالی کنم غرورم اجازه نمیده...اون خیال می کنه من ترسیدم و حتما با شوهر هیزش و بچه هاش این خونه رو قبضه خودشون می کنن اونوقت غصه این کار فقط به من میرسه ...نه نه باید شر این رعنا رو یه جوری بکنم ...ولی چه جوری...........
     
#169 | Posted: 24 Nov 2018 17:29
ادامه رمان
با وجود اختلافم با رعناو دخالت هایش من ایام و هفته های اروومیو سپری می کردم در طول این دوران فرانک موفق شده بود طلاقشو از شاهین فراری ومفقود شده بگیره و هوشنگ هم در تدارک خواستگاری ازش قرار گرفته بود و سیامک هم ایام مرخصیشو به شهرمون میومد و با من می گذروند.....و اکثر ملافاتم در خونه خلوت خودم انجام میشد......خیلی مایل بودم که ازسیامک حامله بشم و با فقدان طاها و از دست دادن پسر بزرگم احساس می کردم که وجود یه بچه دیگه برام مفیدو ارامش خاطر بیشتری برام به ارمغان میاره...درسکسام باسیامک همه شرایطو برای میسر شدن این کار به عمل می اوردم ولی خبری از بار دارشدنم نبود.......ارزو می کردم بچه ای از سیامک در رحمم پرورش بدم........ولی همه ارزوها قرار نیس میسر و واقع بشه....ولی برخلاف من شرافت باز حامله شده بود و به طور قطع یقین از مجتبی معشوقه اش ناشی میشد ......چون شوهرش انگار با پیر شدن و بالا رفتن سن و سالش کیرش در حالت عادی کوچیک تر از قبل شده بود و شرافت اینو که بهم گفت من باور نمی کردم تا اینکه یه روز از عمد منو در خونهاش نگه داشت و با جمیل شوهرش خلوت کرد و وقتی که کیرشو دیدم اونوقت باور کردم .....انگار که کیر یه پسر بچه شش ساله رو می دیدی اگه بگم اندازه کیر بهرام چهار ساله ام میشد شاید باور نکنید ولی واقعیت همین بود که خدمت عزیزانم عرض کردم.....بیچاره جمیل که شرمنده شرافت شده بود و با بدبختی و مشقت زیاد و کمک گرفتن از دستای شرافت موفق شد کیرشو سفت و راست کنه و به کوسش برسونه.....شرافت از این کیر ریزه میزه هیچ لذتی نمی برد و فقط زیر چشمی به من نگاه می کرد و لبخندسردشو به من نشون می داد....دو مورد مهم برای یه مرد نهایت شرمندگی و خجلتو به عمل میاره ..یکیش جیب خالی و نداشتن پول و تامین مخارج زن و بچه و دومیش هم راضی نکردن زن از لحاظ مسایل زناشویی ...که من در اون لحظه در چهره غمگین جمیل می دیدم ......ولی بودن مجتبی در خونه شون برای شرافت خوب شده بود و از عقب و جلو فقدان و کمبود جنسیشو تامین می کرد و به قول معروف و خودش که میگفت نونش تو روغن بود.......اون روز جمیل بعد از اینکه کمی رو کوسش تلمبه زد به هوس کون شرافت افتاد و کیر باریکشو هم در کونش تپوند...شرافت عین خیالش نبود و تا اخر سکسش یه اه هم نگفت ......اه من جای شرافت بودم به خاطر جمیل هم شده بود حداقل کمی براش اه و ناله و عشوه الکی میومدم که دلش کمی خوش و راضی بشه ...در چهره جمیل اثار غم و خجلتو می دیدم .....بیچاره جمیل......کیرمنوچهری و صابر کجا و این کیر کجا؟.......شرافت برای خلاصی از این سکس بی فایده و بی ارزشش..دو لبه ماهیچه باسنشو بهم دیگه گرفت و کیر شوهرشو در منگنه قرار داد تا این کیر باریک زودتر ارضا و ابش در کونش خالی بشه ......اوه چه سکس سردو بی خاصیت و خشکیو من شاهد بودم اصلا هیچ حسی بهم دست نداد و تازه غمگین هم شده بودم.....جمیل بعد از اتمام کارش بدونه کوچکترین کلامی لباسشو پوشید و از خونه بیرون رفت........دیدی طاهره جون ...تورو خدا این شوهره که من دارم با این کیر مدل خروسیش میخاد منو هم راضی کنه و هم حامله ام کنه .....پس شرافت کار مجتبی جونته که شکمتو بالا اورده؟.....اره جونم پس چی ....اگه یه کم وایسی و تحمل کنی می بینی که چه جوری بدست مجتبی گاییده میشم ...اون الان میاد و رفته برام خرید کنه......قصد داشتم به خونه برگردم ولی هوس کردم سکسشون رو ببینم بخصوص دیدن کیر مجتبی برام هیجان خاصی داشت این همه شرافت ازش تعریف و تمجید می کرد باید میدیدم......روزها بود سکسی نداشتم حداقل عشق بازی یه پسر ۱۵ساله با یک زن ۳۰ساله می تونست منو داغ و حشری کنه......شرافت جلو اینه داشت برای معشوقه اش ارایش می کرد و لباس سکسی می پوشید....و اماده شده بود تا یه بار دیگه به شوهرش خیانت کنه ....کاری که منم انجام می دادم و لی با درصد کمتری......واقعا بدترین خیانتو شرافت داشت مرتکب میشد اون هم در خونه شوهرش و بغل گوشش ودر حالیکه مجتبی از نون و نمک جمیل می خورد وتغذیه میشد ...واقعا به این کار باید سوپر خیانت اسمشو گذاشت ..در این افکارم بودم که متوجه اومدن مجتبی شدم ...من در اخرین لحظه تونستم خودمو قایم کنم ولی شک داشتم که اون منوندیده باشه ......بهرحال من منتظر کارشون شدم.......مجتبی بدونه مقدمه و به سرعت خودشو به شرافت رسوند و دودستشو رو باسن و چاکش برد ومشغول مالوندن حساس ترین منطقه اندامش شد......لباشو با اشتهای زیادی می مکید انگاری که صدساله بهش نرسیده......وای وای مجتبی چرا بااین عجله کارشو شروع کرده.....شرافت دستشو به زیپ شلوارش رسوند و کیرشو بیرون کشید....اوه اوه چه کیر گرم و کلفتی نصیب شرافت جون شده ...خوبه این خیانتش ارزششو داره ...و میتونه کمبود اون کیر کوتوله شوهرشو بکنه......با دیدن کیرش دستم به طرف همون جایی رفت که باید میرفت...یعنی کوسم......کوسی که باهام مدتها قهر کرده بود چون کیر بهش نرسیده بود .....دامنمو بالا دادم و شرتمو بیرون زدم و روش کارمو شروع کردم ....با این کارم مثل اینکه به کوسم می گفتم بیا توام با چشات ببین چه جوری شرافت جون در رختخواب شوهرش داره کوس و کون میده........شرافت مجتبی رو لخت کرده بودونوک سینه هاشو با زبونش می خورد.....خوردنش با اه و ناله و اخ گفتن مجتبی توام شده بود...چه جالب ...به جای مفعول ..ناله و اه کننده فاعل شده بود......ولی برای من هیجان زیادی تولید کرده بود و از این سکانس واقعی سکسی حالمو میبردم ...کیرش در اوج نعوذ رفته بود واز اون فاصله رگ های پر از خون و شهوتشو می دیدم .....بدن مجتبی بر خلاف سروش کمی مو داربود و برای یه زن شهوتی اندام مودار یه مرد میتونه کاملاایده ال و مورد پسند قرار بگیره ولی من که هنوز بدن لخت سروشو ندیدم و فقط حدس میزنم که بدونه مو باشه ....چون به گمانم فرم اندامش مثل دخترا بایدباشه .....اه چرا من اسم از سروش میبرم ..نکنه هوس کردم زیرش بخوابم و بهش بدم ......در این اثنا شرافت هوس خوردن کیرشو کرده بود و خواست به دهنش ببره که تو ذوقی خورد......اوه مجتبی چرا کیرتو اب نمی کشی بوی بدی میده.....برو بشورش......اخیش ابرومو بردی.....خاک توسرت بشه......خاله مگه چی شده ابروت چرا میره...اخه مگه من در نظرت بی ارزش و قربم که بدونه رعایت نظافت و بهداشت میای پیشم .اخرین بارت باشه اینجوری میای سراغم ....حالیته........باشه چشم خاله......الان میرم میشورم .......نه نمی خاد خودم برات میشورم........خنده ام گرفته بودبه شرافت فکر می کردم که لابد پیش خودش میگه جلو طاهره من کنف شدم ...................ولی این اتفاق ناخواسته باعث شد من شاهد یه ساک زدن و همون کیر خوری پر هیجان خوبی بشم چون شرافت ضمن ابکشی کیرش در همون حالت نعوذ اونودر دهنش گرفت و براش می خورد متوجه کاسه عسلی شدم که در کنارشون قرار گرفته بود و این از شانس بالای مجتبی شده بود چون شرافت شهوتی شده دستشو تو عسل فرو کرد و مشتی پر و انباشته از دست عسل دارشو رو کیرش مالوند و همزمان بابالا پایین کردن دستاش با دهن و زبونش کیرشو می خورد .....وای وای ...مجتبی واقعا خوش خوشانش بود و درعرش سیر می کرد......جونم جون کیر عسل دارش دردهن شرافت یه لحظه اروم قرار نداشت و با اشتهای بسیار زیادی ساک میخورد......در این لحظات شیرینشون شرافت انگشتشو تو کونشم برده بود و دیگه مجتبی خمار و مست شهوت و هوسش شده بوداه ناله و اخ اوخ گفتناش تمومی نداشت ........من که دیگه از کوسم و خیس شدنم غافل شده بودم و مات و مسخ شده این کارشون شده بودم......با چند ین بار اه گفتن منم ارضا شدم وانگشتای اب کوسمو جلو چشام گرفتم .با حسرت و حسادت به کیر مجتبی باز نگاه کردم .....کیر قهوه ای شده . بسیار سفت و سنگیش چشامو گرفته بود ودر صددبودم برم جلو و میدونو از شرافت بگیرم و خودم زیرش برم ......این کیر کوسمو خوب سیر می کرد.......شرافت کیرشو ول کرده بود و کوسش داشت خورده میشد الان دیگه نوبت مجتبی شده بود و دو لنگه پاهای شرافتو در حالت نزدیک۱۸۰درجه باز کرده بود و با زبون و لب ولوچش کوس و کونشو می خورد.......اوخ جون شرافت چه عشق و حالی می کرد...اه و ناله های کش دارش منو میسوزوند و باز اتیش هوسمو بالا میبرد....اه اه بازم سراغ کوسم رفتم و این با سوراخ کونمو هم بهش اضافه کردم و اونم مالش می دادم ..چیکار کنم خیلی داغ شده بودم.....دقایق زیادی می گذشت و این شرافت جون بود که از خستگی اه و ناله گفتن ساکت و نیمه بیهوش شده بود و نای گفتن هیچ چیزیو نداشت ولی مجتبی اتیش پاره هنوز کوسشو می خورد وولکنش نبود......خوش به حال شرافت....بهش حسودی میبردم من حسرت به کیر با خودم ور میرفتم و اون ازمجتبی خواهش می کرد ولش کنه ......این لحظات خواهش کن و ولش کن و نکن نکن شرافت منو باز ارضا کرد و این بار با صدای بلندتری اه کشیدم .....چشامو برای لحظاتی از فرط خستگی بستم تا جونی بگیرم چشامو که باز کردم دیدم مجتبی کیرشو تو کوسش کرده و با شدت زیادی تلمبه هاشو مثل یک اهنگر روش اجرا می کنه ....شرافت دستای گره کرده شو به هر جایی که میرفت می گرفت و گاها رو کف اتاق می کوبید و اخ و ای کوسم و رو با گفتن فش وحرفای بدی که به مجتبی میزد رو در ضمن عشوه و ناز کردنش می گفت من که متوجه این کاراش نشده بودم انگار که از شذت شهوتش قاتی کرد ه بود و خوشی به زیرش زده بود............در چند پوزیشن مختلف شرافت کوس دادنشو به مجتبی ادامه داد و در نهایت در حالتی که به شکم خوابیده بود و و مجتبی اب کیرشو در کوس خیس شده اش خالی کرد و این در حالی بود که یه انگشتش هم در سوراخ کونش رفته بود واین انگشت هم در خاتمه در دهن مجتبی رفت و اونو با اوخ جون گفتناش لیسید و خورد ......به به چه مزه ای داره ..خاله جون هر دفعه اینو باید بخورم .....اوا مجتبی یعنی تو اونی که تو کونمه رو دوس داری.....اره خاله ...تو چرا کم بهم کون میدی؟//////این دیگه به خودم مربوطه ...هر موقع عشقم کشید بهت کون میدم نمی خاد تو برام رئیس بشی......پاشو خودمو جمع و جور کن ......و بروکمی میوه از سر خیابون بخر.......زیاد عجله نکن هر وقت اومدی .......چشم خاله جون ..........وای وای شرافت عجب بکن خوب و سرحالی گیرت اومده واقعا با این کیر و این همه قدرت و نفس شهوتی که مجتبی داره تو باید شوهرو هر کسی که زیر نظر داری رو قلم قرمز بکشی......باور کن دو بار هوس کردم بیام بهتون ملحق بشم .......خب میومدی عزیزم...از نظر من هیچ ایرادی نداشت ..خودت میدونی من همه چیم با توه وچیزی بینمون نیس..هر موقع دلت کیر مجتبی رو خواست بهم بگو .......وای شرافت شوخی کردم ...حالا تا ببینم شاید یه روز هوس کردم .......پیش خودم خیال کردم که من با سروش
یکی بشم و باهاش رابطه بر قرار کنم وبا مجتبی و شرافت یه سکس ضربدری رو تشکیل بدم چی میشه ...اووووف ....اوخ جون .......در بین راه همش در این فکر و سکس فانتزی و شیرین و پرهیجان ضربدری رفته بودم که متوجه یه مرد مزاحم شدم که دنبالم افتاده بود و بهم می گفت جون مادرت و شوهر بی عرضه ات یه کمی چادرتو ببر کنار تا اندام و باسنتو ببینم ....مگه چی میشه این چادر سرت نباشه ....ها.......خواهش می کنم جون اونی که عاشقشی و بچه ای که اگه داشته باشی ......این قسم گفتناش بهم برخورد و خواستم بهش حالی بدم و هم قسمشو عملی کنم ...بی خیال برای چند لحظه بزار من کشف حجاب کنم مگه چی میشه......سرمو بر گرندوندم و توی کوچه متوجه خلوت بودنش شدم و با لبخندی بهش اعلام کردم که خواستشو عملی می کنم .....چادرمو جمع کردم و با بلوز و دامن تنگی که با بالای زانوام میومد اندام نیمه سکسی و با حالمو براش نمایش و کمی هم باسنمو براش گردش دادم .تا مسافت حدود ۱۰۰متر این نمایش رو به افتخار خودم و هوسم و خواسته اون مرد
اجرا کردم .....خودم از این کارم چه حالی می کردم ......اون مرد تا جایی که توان و کلام در ذهنش داشت قربون و صدقه ام رفت و جالب اینکه در خاتمه رفتنش برام دعای خیر هم کرد .......چه جالب و خنده دار........پیش خودم کلی خنده و شادی کردم ........اون شب در خونه و در بستر خوابم همش در فکر سکس شرافت و مجتبی و سکس ضربدری بودم و دستم بیشتر رو کوسم رفته بود و با این خیال شیرین و هوسیم به خواب فرو رفتم
     
#170 | Posted: 27 Nov 2018 14:34
ادامه
اخرین بخش فصل دوم...قسمت اول
این قسمت پایان فصل دوم هست که با شروع فصل سوم عملا بهرام هم وارد معرکه و متن داستان خواهدشد
فرانک طلاقشو گرفته بود و هیچ مانعی وجود نداشت تا با هوشنگ ازدواج کنه ودر این بین هوشنگ سراغ من اومد که به اتفاق پدرش برای خواستگاری پیش قدم بشم.....وظیفه خودم دونستم که همین کارو انجام بدم و در یه عصر روز بهاری به خونه فرانک رفتیم ....اون روز سیامک هم حضور داشت و حرف و حدیث و تعارفات خواستگاری خیلی راحت و اسون انجام و به نتیجه رسید و قرار شد در هفته بعد و در شب جمعه عروسیشون برگزار بشه .....در چهره هردوشون خوشحالی و نشاط رو میدیدم .......هوشنگ با دیدن لباس نیمه سکسی فرانک به شوق اومده بود و کیرشو در زیر شلوار گشاد و شیکش می دیدم که براش راست شده بود....هوسشو کرده بودم چی میشد قبل از ازدواجشون یه بار این کیر بالاخره تو کوسم بره و اسم هوشنگ هم در لیست کننده های من قرار بگیره...از همون لحظه در فکررفتم که هوشنگو قبل از شب مراسم شکار کنم ...سیامک منو از پشت در اغوشش گرفت و نوازشم می کرد .....عزیزم طاهره فرانک هم داره سروسامون میگیره .....خوشحالم ......اره سیا جون منم خوشحالم .....خدا کنه هوشنگ خوشبختش کنه ....مطمئنم با هم زندگی خوبیو درست می کنن ...من هوشنگو می شناسم یک مرد واقعیه ......امیدوارم طاهره جون حرفت درست در بیاد.....دامنمو با دستاش به کمرم جمع کرد و کیرش سفت شده شو بدونه مقدمه و فوری از لای شورتم به کوسم رسوند و به داخل هدایتش کرد....یه پامو کمی بلند کردم تا خوب تاته کوسم جابگیره....اووووف ...به سرعت اب کوسم ترشح کرد و با تلمبه های کیرش هماهنگ شد و لذت گاییدنم کاملتر شد....چشامو بسته بودم و حالمو می کردم و در رویای چیزهای قشنگ و شیرین فرو رفتم .....با تخلیه ابش در کوسم به خودم اومدم ......خوب بود من به این سکس نیاز داشتم .....صبح روز بعد با سرو صدای سحر از خواب بیدارشدم ....سحر جلو اینه به خودش میرسید و کمی ارایش می کرد.....اوا این دختر برای مدرسه رفتن چرا ارایش می کنه انگار که به مجلس عروسی میره........سحر جون چه خبره داری به خودت میرسی ...مهمونی که نمیری مدرسه رفتن این کارا نمیخاد.......وا مامان جون مگه ایرادی داره یه ذره دارم خوشکل می کنم حالا یه دختر تر و تمیز بره بیرون مگه اشکالی داره .......این جمله اخریشو قبول داشتم ولی باید حد و حدودشو بهش حالی کنم که در کنترل و زیر فرمانم بمونه......عزیزم کارت تا حدودی درسته ولی این ارایش مناسب مدرسه نیست و در پیش معلم و مدیر مدرسه سبک نشون میدی یه دختر هر چی سنگین و با وقار رفتار کنه ارزش و منزلتش بیشتره .....سحر جون هر روز قشنگتر و زیباتر میشد و در واقع کپی من نشون می داد .....کمر باریک با باسنش و با صورت قشنگ و بدون لکش هر مردیو دیووونه و عاشقش می کرد ...پستونای سفت و تر و تازه اش جون می داد که دست مالی بشه .....وای وای من دارم چیا میگم ....دخترم داره منو هوسی می کنه ...ولی برخلاف سحر اکرم دختر دیگم در درس خوندن و کسب علم و دانش نمره بیست داشت و هوش و هواسش فقط به کتاب و مطالعه رفته بود ......قشنگیش عادی و نرمال بود ...و اما بهرام عزیز دل خودم که الان تنها پسر م شده بود وارد ۵ سالگی شده بود و با بازی گوشیش و حرفای شیرینش نور وچراغ و امید و ارزوی من شده بود ..قربونشون برم همشونو دوست داشتم ولی بهرام بعنوان تک پسرم نا خواسته بهش بیشتر میرسیدم....هنوز با شوهرم رابطه سردی داشتم و از هم دیگه جدابودیم ولی یه اتفاق مسخره و ترسناک باعث شد تا باهم اشتی کنیم .......پدرم مریض شده بود وهمه فامیل دعوت شده بودیم اون شب به خواسته پدرم همه برای خواب موندیم و از شانس بد من اتاقی که از بچگی ازش می ترسیدم و بهش نزدیک نمیشدم قسمت من و شوهرم شد و بستر خوابمون در اون اتاق برده شد .....وای وای روم نمیشد که بگم این اتاق برام یه کابوسه و ازش گریزونم ....چاره ای نداشتم و قبول کردم ....از همه بدتر من ازشوهرم جدا می خوابیدم ......از همون ابتدا سرمو زیر پتو بردم و سعی کردم بخوابم .....تازه چشام گرم خواب شده بود که با سرو صدا و همهمه های عجیب و ترسناک اطراف و داخل اتاق به خودم اومدم.....ترس و لرز همه وجودمو گرفته بود...احساس می کردم یه شی سنگین و سیاهی بالا سرمه و داره منو فشار میده و این حس هر لحظه بیشتر منو درگیر خودش می کرد خواستم فریاد بزنم و کمک بخوام ولی به خاطر پدرم فریادمو در گلو خفه کردم ...نمیشد همه رو زابراه می کردم خصوصا پدرم که حالش مناسب نبود ...جلو دهنمو گرفته بودم و خدا خدا می کردم .....واقعا باور کرده بودم این اتاق مشکل داره و حرف و شایعات واقعیت داشت ولی این مشکلمو حل نمی کرد و باید خودمو نجات می دادم ....دیگه داشتم خودمو خیس می کردم و تحمل این اوضاع برام خیلی سخت شده بود ....شوهرم خیلی راحت خوابیده بود و با خروپف هاش بهم حالی کرد که باید بهش پناه ببرم .....من باهاش تقریبا قهر بودم ولی باید منتشو بکشم و از این ترس و وحشت خلاص بشم ...به درک من کوتاه میام ....باید خودمو به بستر شوهرم برسونم....فاصله ام سه متری میشد واین این سه متر الان برام طولانی به نظر میرسید..معطلی جایز نبود و هر لحظه حالم بدتر و خرابتر میشد یهو چشامو بستم و پتو رو کنار زدم و و به حالت نیم خیز به طرف شوهرم خودمو پرت کردم همینو دونستم که فریاد ی هم ناخوداگاه زده بودم ....شوهرم از خواب پریده بود و مات و مبهوت منو نگاه می کرد .......طاهره......تو اینجا بغلم چیکار می کنی......چی شده؟.....صالح هیچی نگو فقط منو بغل کن و پتو رو روم بکش ...خواهش می کنم .....وای عزیزم قربونت برم داری می لرزی.....چرا .....نکنه از چیزی ترسیدی؟////خوب نگاه کن ببین تو اتاق چیزی و کسی نییییس.......نه قربون اون اندام لرزونت برم ...نه هیچی نیس.....اخیش یه کمی ارووم گرفته بودم و تازه می خواستم در بغلش خوابم ببره که متوجه برجستگی کیرش رو نافم شدم و بلافاصله صالح عملیات کام گرفتنشو ازم شروع کرد و مشغول خوردن لبام و گردن و بالای سینه هام شد و با دستاش باسن و رونامو در تسخیر خودش قرار داده بود تا به خودم اومدم متوجه شدم از لای شورتم کیرشو در کوسم فرو کرده و من از فاز اون همه وحشت و ترس در عرض چند ثانیه خیلی کوتاه وارد فاز هوس و شهوتم شده بودم .....با همون لباسایی که تنم بود داشتم بهش کوس می دادم .....اب کیرش رو زیر شورتم خالی کرد و حسابی برام خیسش کرد.....بعد از اون همه ترس و لرز و هوس و شهوت در بغل شوهرم خوابم برد و وقتی بیدارشدم که باز متوجه کلاهک کیرش در روی کوسم شدم ...صالح باز در صدد کردنم بود و فرصت طلایی نصیبش شده بود و منو در اختیار داشت وپس باید به بهترین نحو ممکنه ازم استفادشو ببره ...این بار لنگامو به شونه هام برده بود و باز از لای شورت خیسم رو کوسم تلمبه میزد و من با چشای بسته باهاش حالمو میبردم ...هنوز می ترسیدم چشامو باز نگه دارم چون هوا تاریک بود و داخل اتاق جو سنگینی داشت ....نمی دونم چه رازی در این کار شوهرم بود که من متوجه نشدم چون باز اب کیرشو زیر شورتم خالی کرد و در کوسم نریخت ...واقعا این کارش عجیب بود و من حوصله پرسیدن این کار شو هم نداشتم ....بی خیال ....شورت نازک و شیکم کاملا خیس از اب کیرشوهرم شده بود و من باید منتظر می موندم تا هوا روشن بشه که عوضش بکنم ......صبح روربعد من دردستشویی و بعد از اینکه خودمو تمیز کردم موقع بیرون اومدنم با فرشید فیس تو فیس شدم ......از چشاش خماری و مستی دیشب مونده بود ......پایان قسمت اول ..و ادامه قسمت دوم .....
     
صفحه  صفحه 17 از 24:  « پیشین  1  ...  16  17  18  ...  23  24  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / خاطرات بهرام و مامانش بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites