تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

خاطرات بهرام و مامانش

صفحه  صفحه 18 از 47:  « پیشین  1  ...  17  18  19  ...  46  47  پسین »  
#171 | Posted: 27 Nov 2018 14:51
یاد داشت نویسنده ...سلام ..از اینکه تاپ این بخش اخر فصل دومم کوتاه بود لطفا تعجب نکنید چون چند روزیه در ارسال تاپ های داستان دچار مشکل هستم و من ناجارا مجبور شدم که در دو قسمت این بخش اخرو تقدیمتون کنم ...امیدوارم موجبات رضایت مندی شما ها رو تونسته باشم بدست بیارم .....فصل دوم با پایان قسمت دوم این تاپ هم تموم میشه و فصل سوم با نقل قول از بهرام و طاهره و گاها شخصیت های دیگه این رمان ادامه خواهد داشت لطفا از نظرو انتقاد و پیشنهاد غافل نباشید و منو در ادامه این کارم دلگرم کنید ..مرسی....خداوند یار و یاورتون باشه
     
#172 | Posted: 28 Nov 2018 17:16
ادامه
قسمت دوم و پایان فصل دوم......از چشای فرشید مستی و خماری موج میزد و اب دهنشو با یه حالت هوسناک خاص خودش قورت دادو بهم لبخند زد.....به به خواهر خوشکله خودم که هر دفعه می بینمش بیشتر عاشق و شیفته اش میشم دیشب سعادت نداشتم زیارتت کنم چون جات خالی در کافه شراب می خوردم و به جون خودت وقتیکه به خونه برگشتم نفهمیدم کجا خوابیدم فقط کاش میومدم بغلت تا صبح برام داستان سکسی می گفتی ......علیک فرشید خان هیز چشم و هوسی .....اره کاشکی میرفتی بغل پدرم تا بجای داستان بهت کتک و پس گردنی بزنه...نو درس بشو نمیشی......وای طاهره خدا نکنه .....حاضرم بغد شوهرت برم ولی نزدیک پدرم نشم......یادته یه قولی بهت داده بودم ...نه من چیزی یادم نیس......قول داده بودم یه روز جوری بکنمت که عرق از اندامت بیاد ......چه خیال خامی .....مگه خوابشو ببینی...ببین فرشید به جون خودم اگه باز از این چرندیات بگی به پدرم میگم تا حالتو بگیره...خجالت بکش....این فرشید درس بشو نمیشه و باید ازش ترسید....شرم و حیا براش معنی و مفهومی نداره .....راحله نزدیکم شده بود و ازم پرسید ......حالت خوبه ؟چیزی شده ....نه راحله جون چیز مهمی نیس ......اوه طاهره جون بیا از فاطمه برات بگم......باسنشو دیدی که طاقچه ای درومده......اره راحله ....عجب مالی درس کرده .....همش مال کون دادنشه هرشب به شوهرش میده اون دیگه حتی به خیار و موز و حتی بادمجون هم عادت کرده ....واه راحله جدی میگی ...اره خودش میگه.....خودت چی ؟...ههههه راستش طاهره منم کون دادنمو زیاد کردم و دارم راه فاطی جونو طی میکنم ....هر شب که نه ولی شب در میون شوهرم کونمو فتح می کنه ......به به چه خواهرای کونی دارم ......واه طاهره جوری بهمون کونی میگی که انگار خودت ندادی.....هههههه.....راحله جون با این سرعت عملی که تو و فاطی در کون دادن دارین باید به جفتتون جایزه بدن ..اونم از طرف اتحادیه کونیا........واقعا هم من داشتم جدی می گفتم چون این دو خواهر نازنینم حرفه ای از عقب سکس داشتن و من در طول یه سال به تعداد انگشتای یک دستم انال سکس نداشتم پس جایزه حقشونه......راحله شکر خدا از زندگی و شوهرش راضی و خوشبخت بود هرچند شوهرهیز چشمش هنوز به من نگاه های شهوتناکی میزد و به یاد سکسی که با من داشت لابد بارها جق هم زده ..چون همین امروز بهم گفت .....خواهر زن..میدونی میخام چی بهت بگم ...نه از کجا بدونم ...باور کن با وجودیکه خواهرت زنمه و هرشب باهاش سکس می کنم ولی گاها در دستشویی و زیر لحاف به یاد تو و اندام قشنگت جقمو میزنم.....اوا ...خجالت بکش ....برو ...مردک فلان فلان شده ...اگه شوهر خواهرم نبودی حالیت می کردم ..در ذهنم هوشنگو براش میفرستادم تا خوب ادب بشه ......ولی اگه بخوام در طاقچه بودن باسن به کسی مدال طلا بدم باید به اختر نامادریم می دادم ..حقا که شاه کون باید بهش می گفتن ...خوش به حال پدرم که شبا چه عشقی با این باسن می کنه ...با اختر جون راحت و خودمونی بودم و بهم می گفت که پدرت مثل یه جوون ۲۰ساله منو می کنه...اوخ جون باعث افتخاره که پدر ۷۰ساله ام هنوز کارخونه اش کار می کنه و نم هم پس نمیده.....به اختر اینو گفتم ...اختر جون باید واقعا قدر کیر پدرمو بدونی و هرشب نازشو بکشی و نوازشش کنی ....می فهمی ..چشم .اره طاهره بلا ...تو خیلی واردی و خودت استاد این کارا هستی.....به خونه که برگشتم از پستچی دوتا نامه دریافت کردم ..اولیش که طبق روال و عادت از اکرم بود که در نامه نوشته بود که در چند روز اینده با شوهرم و صابر به خونه مون میاد از اومدنش هم خوشحال بودم و هم ناراحت ....ناراحتیم فقط به خاطر صابر بود ...ازش می ترسیدم ....ترسم از کیرش و او بلایی که ازش کشیده بودم تجاوز ی که تا استانه پاره شدنم رفته بود و واقعا خدا بهم رحم کرد که کارم به بیمارستان کشیده نشد و حالا با اومدنش من به شدت احساس خطر می کردم ...صابر ادم زبر و زرنگی بود که به هر کاری که می خواست میرسید و میدونستم اومدنش منجر به تجاوزش به من برای بار دوم میشد .....اه خدا کنه چولاق بشه و با اکرم نیاد.....و اما نامه دوم که اصلا انتظارشو نداشتم از منو چهری اومده بود اون ادرسو از شوهرم قاپیده بود و در نامه بعد از کلی تعارفات و قربون و صدقه و حواله دادن کیرش به سوراخام باز بهم متذکر شده بود که رفتن به تهروون و در بار رو فراموش و پشت گوش نزارم و باتکرار مکرر وعده و وعیدهاش منو به این کار تشویق می کرد ...من تا تکلیف این رعنا لنده هور و بد ترکیب رو روشن نکنم دلم راضی به رفتن نمیشه ..مشکلی از ناحیه شوهرم نداشتم و اون از من بیشتر مشتاق بود...واقعا که این شوهرمو باید در بی غیرتی و بیشرفی به ریاست انجمن این رشته معرفی کنن.....اون از منو چهری بدتر بهم فشار میاورد .....در حال خوندن این نامه بودم که متوجه اومدن رعنا و شوهرش شدم ....باز هم اومده بود که رو اعصابم راه بره ......براستی اسم سرطان اعصاب و روان باید زیبنده اسم رعنا باشه .....اون در جلوی چشای شوهرم به همه چی گیر می داد و دخالت هاش منو کلافه کرده بود باید یه راه چاره ای برای این ماده دیو و شیطون پیدا کنم ..اون روز به حکم خودشون شام موندن ومن در اتاقم در حالیکه کم کم داشتم چرت عصر گاهمو می زدم با سرو صدا و اه ناله های رعنا به خودم اومدم و هوس کردم که سکسشونو ببینم ....وای وای باز چشام به کیر کلفت و خوش ترکیب کمال افناده بود اووووف چه کلاهک گوشتی و درشتی در سر کیرش داشت و اونو که به دهانه کوس گشاد رعنا میزد فریاد و اه اخشو بلند می کرد .....کوسم داشت ابریزش می کرد برای کنترل هوسم دستم رو کوسم رفت و باهاش ور میرفتم ...این رعنا ور پریده مثل ماده دیو برای کمال عشوه میومد ..اخه رعنای بد ترکیب و زشت هیکل تو با کدوم اندام میزونت داری براش ناز و ادا و عشوه میای ...خاک توسرت ...حیف اون کیر کلفت که نصیبتو شده.....من داشتم در اون لحظه حسودی می کردم و فقط کیرش هدف حسادتم قرار گرفته بود.....اه اه شوهر کیر کلفت خودم ...زودباش ...جرم بده.....منو پاره کن .....داغونم کن ..میخام در خونه پدرم که مال خودمه بار دارم کنی .....به کوری طاهره و هر کی که مخالفمه....رعنا زشته این حرفو نزن هر چی باشه الان ما مهمونیم و نباید اینارو بگی ....کمال من نمیزارم این خونه مال طاهره و بچه هاش بشه .......طاهره کور خونده و ارزوی مالکیت این خونه رو با خودش به گور میبره .....من ازش بدم میاد ..پس کارتو بکن و ابتو تو کوسم بریز ......اه تا حالا ادم کینه ای و کثیف و گربه صفت مثل این زن ندیدم ..اون همه خوبی و کار براش کرده بودم و اون داشت این حرفا رو میزد ..هوسم پرید . حالم گرفته شد و از چشام اشک جاری شده بود.....نتونستم دیگه ادامه کارشونو ببینم و بلند شدم و ابی به صورتم زدم و جلو شیر اب باز گریه ام گرفت . اه در اون لحظه چه حال بدی داشتم ....تصمیم گرفته بودم باهاش مقابله کنم و نزارم به هدف کثیفش برسه ...ولی از چه راهی و چه جوری ...هنوز به نتیجه ای نرسیده بودم ......کاشکی مشاور و کسی پیشم بود و راه چاره ای برام می گفت .....واما روز بعد من از جلو مغازه ممد فابریک ردمیشدم که هوشنگو دیدم........سلام خواهر جون......علیک سلام دوماد خوش تیپ خودم ....خوبی ...اره طاهره ...خواهر خوبم تو خوبی ...اره بد نیستم فقط تو از روزیکه میخای عروس بگیری قیافه برام می گیری ......ها.....ههههه خواهر جون من نوکرتم خاک زیر پاتم ...تو تاج سر خودمی .....اگه در این دنیا بهم بگن کیو اول دوست داری من میگم طاهره.......اوا راس میگی من که باور نمی کنم .....حاضرم قسم بخورم .....نه باید ثابت کنی.....خب چه جوری میخای ثابت کنم .....باشه پس الان بیا باهم بریم یه جای دنج و خلوت و یه ساعتی باهم اختلاط کنیم ...قبوله ......باشه طاهره ...هر چی تو بگی ..اتفاقا خودمم میخام باهات راز و نیاز و یه کم درد دل کنم.......پس بریم ......با هوشگ به قصد خونه شخصیم براه افتادم ........پایان فصل دوم
     
#173 | Posted: 30 Nov 2018 10:38
شروع فصل سوم..................
نقل از بهرام
سلام.......من بهرام هستم فعلا تنها پسر در دونه و عزیز مامانم.هستم .....همون مامانی که وقتیکه چشم به دنیا گشودم و به این کره خاکی سلام کردم چهره زیبا و قشنگشو با مهربونی که دروجودش به عینه دیدم وحس و هضمش کردم .....با تموم عشقش اب سفید و زندگی بخششو که شیر بهش میگن رو به من تقدیم می کرد ....اه خدای مهربون فقط خودت میدونی و من که چقدر در اغوشش احساس ارامش و خوشبختی می کردم و با اون قلب کوچیک و پر احساسم ازت تمنا می کردم که این لحظات بسیار شیرین و رویایی رو ازمن نگیری.....مامانم وقتی لباشو رو لبام می گرفت و قربون صدقه ام می رفت قند تو دلم اب میشد و براش بهترین لبخندوخنده رو میزدم و جواب اون همه مهر و محبتشو بااین کارم می دادم...همین کار ازم بر میومد ......از اون دوران شیر خوراگی و چهار دست . پا راه رفتنم و بعدشم تا حدودای پنج سالگی چیزیو به یاد ندارم و فقط اینو در ذهنم جا دادم که مامان جونم با تموم قلبش بهم میرسید و عشق مادریشو بهم تقدیم می کرد ...پدرم مرد تقریبا بی احساس و بی تفاوتی بود که مهر و محبت پدریشو در حد و اندازه کم و متوسطی می دیدم و فقط می دونستم باید بهش بابا و یا همون پدر بگم و این قطعا برای یک بچه در خونواده نمی تونه کافی باشه و من کمبود این محبت پدریمو از مامانم می گرفتم ...پدری که به قول مامانم معنی . مفهوم یه مرد رو به دوش نمی کشید و اونو در پشت پرده ای بنام بی رگی و بی غیرتی پنهون کرده بود و من در اینده به مامان حق می دادم که خیانت ها و چالش های عشقی که قبلا تجربه کرده رو داشته باشه و در قالب اون مسایل و رفتار هاش به اون لذت و خواسته قلبی خودش برسه .....من راه رفتنو یاد گرفته بودم و با سحر و اکرم دو تا خواهرام بازی می کردم ...خصوصا از بازی با سحر ناخواسته خیلی لذت میبردم و این لذت و خوشی رو اون سال ها من نمی تونستم درک کنم ولی وقتی که بزرگتر شدم و بهش فکر کردم اونوقت به این نتیجه رسیدم که من شیفته خوشکلی و قشنگی خدا دادی خواهرم سحر شده بودم ......انگار از مامانم کپی شده بود هرچند کیفیت خوشکلی و تناسب مامانم بیست بود و همه شهر ازش تعریف و تمجید می کردن....در کوچه و بازار و وقتی که مشغول بازی با هم سن و سالام بودم ازشون می شنیدم که می گفتن مامانت خیلی قشنگه خوش به حالت و من در دلم به خودم افتخار می کردم و این افتخارو تا وقتی که به سن نووجونی رسیدم به دوش می کشیدم و لی بعد از اون دوران دیگه اجازه نمی دادم که دو ستام و رفقام در مورد مامانم این حرفارو بزنن من تعصب در وجودم شکل گرفته بود....از بازی با سحر خسته نمی شدم و زود زود خودمو به خستگی . افتادن الکی میزدم و که اون منو بغل کنه و تا بتونم کمی ازش بغلی وکولی بگیرم.....اوه چه دوران طلایی و خوبی با خواهرام داشتم ...اکرم رو هم دوست داشتم ولی حس خواهری و معمولی بهش داشتم ........سحر عادت کرده بود که وقتی منو می گرفت و بغلم می کرد قلقلکم می داد و منو می خندوند و من از این کارش خوشم میومد...ومنم جوابشو با همین کارمی دادم و دقایق زیادی رو هم دیگه غلط می خوردیم و خنده می کردیم و گاها بدونه اینکه قصد و منظور خاص و بدی داشته باشیم دستامون به نقاط ممنوعه و حساسمون میرفت و من یه احساس خوبی بهم دست می داد ودیگه در موقع خوابیدن و در بستر خوابم ناخوداگاه دستم رو کیر قلمیم می رفت و باهاش کم کم بازی می کردم ......این بازی و کارم شاید دیگه داشت عادت میشد و من دیگه در اواخر پنج سالیگم کلا قبل از خوابم دستم رو کیرم قرار می گرفت و حس می کردم با لمس کردنش بزرگتر و سفت تر میشه و این تغییر شکل کیرم برام گنگ و نامفهوم بود و علتشو نمی دونستم و کسی نبود ازش بپرسم .....طاها برادر بزرگم فوت شده بود و تصمیم گرفتم از میون رفقام که یکیش باهاش راحتتر بودم جواب این سوالمو بگیرم ...اون رفیقم که نادر اسمش بود یک سال از من بزرگتر بود و در این مورد پیشرفت کرده بود و حتی جق زدنو شروع کرده بود اونم در سن هفت سالگی.......نادر من وقتی به دودولم دست میزنم فوری کش میاد و سفت میشه ...چرا اینجوری میشه ......اره بهرام منم یه سالی میشه اینجوریم......نمی دونم ..و لی هر چی هست خیلی حال میده ....تازگی یاد گرفتم خیلی مالشش میدم و اب سفیدی ازش می گیرم ....وای بهرام وقتی که اب ازش میاد یه حس خوب و خوشی داره که نگو و نپرس.......اون شب در بستر خوابم و زیر پتو کیرمو بیشتر مالوندم تا منم اب ازش بگیرم ...ولی بی فایده بود و فقط تونستم بیشتر سفتش کنم و خبری از اب و این چیزا نشد ...پیش خودم فکر کردم لابد هنوز بچه هستم و برام زوده و اب در تخمام جمع نشده که از کیرم بگیرم .....دیگه نمی خواستم بهش فکر کنم و ذهنم پیش مامانم و سحر و هم بازی تو کوچه ام سارا رفته بود سارا همسایه مون بود و باهاش بازی می کردم و به همدیگه خیلی محبت می کردیم و هر چی که برای خودم در بقالی خوردنی می گزفتم نصفشو بهش می دادم و گاها خودم در دهن نقلیش میبردم و باهم خیلی خوش بودیم....ناخودگاه خیلی به باسنش نگاه می کردم و شلوار پارچه ای و نازکشو که هر وقت می پوشید لبه خط وسط شلوارش تو چاک کونش میرفت و با دویدن و راه رفتنش بد جوری برام نمایش کون می داد ...من هنوز در فاز اون مسایل نبودم ولی الان که یادش میفتم کیرم اوج می گیره و اون وقتا فقط نگاه می کردم و صحنه های نابشو در ذهنم مثل گوشی همراه امروزی دانلود می کردم و بهش فکر می کردم ...من کم کم داشتم ذهنمو برای فانتزی های سکسی پرورش می دادم .......مامانم که باهاش به خیابون و بیرون میرفتم شاهد نگاه های هوس ناک و متلک های جوراجور و مردا بودم که نثارش می کردن و مامانم انگار به این رفتار ها عادت کرده بود و فقط لبخند میزد من از این رفتار و کار هم حس می گرفتم و شبا بهش اندیشه می کردم و به شدت کیرم در اون لحظات با وجود قلمی بودنش مثل لوله شیر اب راست میشد....همه چی در وجودم در جهت شکل گرفتن یه مرد شهوتی و هوس باز داشت شکل می گرفت و خودم نمی دونستم دارم چه هویت و شخصیتی در خودم تشکیل میدم.......هویتی که میتونه خیلی چالش و حوادث تلخ و شیرین عشقی و سکسی برام در اینده بوجود بیاره ........
     
#174 | Posted: 2 Dec 2018 23:30
ادامه از بهرام
سروش هم با وجودیکه سن و سالش دو برابر من میشد گاها با من و خواهرام بازی می کرد و در حیاط خونه مون طناب نخی می بستیم و کاغذ رو مچاله می کردیم و به شکل توپ کو چیک در حد و اندازه دو برابر تخم مرغ نخ پیچ می کردیم و والیبال می کردیم ....من و سحر هم تیم میشدیم و اکرم و سروش هم تیم مقابل ......و در هر حرکت و امتیاز گیری ناخوداگاه من و سحر بغل هم میرفتیم و لحظاتیو از لمس کردن اندامش کسب فیض می بردم ...من که اون دوران از عمد و از هوسم این کارو نمی کردم و سحر هم همین حسو داشت سروش بنا به توصیه مامانم در خونه مون زیاد امد و رفت می کرد و گاها فکر می کردم لابدمی خاد جای طاها رو بگیره ...سروش هم حواسش بیشتر به مامانم بود و سعی می کرد قدر شناس حمایتی که ازش می کرد رو نشون بده . ...یه بار که یادمه اکرم موقع بازی ودویدن رو سروش اوار شد و با هم لحظاتی غلط خوردند و دیدم که دستش تو کون اکرم رفت و بهش نگاه کرد که عکس العملشو ببینه......اکرم قرمز شده بودو رو دست سروش محکم زد و بلند شد و به اتاقش رفت ......مامانم متوجه قهر اکرم شد و سراغش رفت ......به گمونم اکرم چیزی بهش نگفته بود چون مامانم عکس العملی نداشت .....از اون روز اکرم از سروش دوری می گرفت و من درک درستی در اون موقع نداشتم .......یه روز که رفته بودم اتاف مامانم که ازش پول تو جیبی بگیرم نیمه لخت بود و لباس تنش می کرد که به بیرون بره......من طبق عادتم تو بغلش شیر جه رفتم و بعد از اینکه گونه و لبامو بوسید .....بهم گفت ....بهرام جون از سروش ناراحت نیستی ..اذیت تو وخواهرات که نمی کنه ......نه مامان جون ...سروش پسر خوبیه ...ولی نمی دونم اکرم چرا باهاش دیگه بازی نمی کنه ....مامانم بهم لبخندی زد و هیچی نگفت ....ازش خواستم منو باخودش ببره ولی اون تنهایی بیرون رفت و فقط پول تو جیبیمو بیشتر کرد و فوری بدو رفتم سراغ سارا و دستشو گرفتم و به عشق و میل خودمون خوردنی و هله هوله گزفتیم ....سارا دختر نسبتا زیبایی بود که پوست سفید و قشنگی داشت و من نا حوداگاه یاد گرفته بودم بوسش می کردم و اون فقط می خندید باسن نرمش برای دست زدن جون می داد و من ضمن بازی از پشت بغلش می کردم و کیر قلمیمو رو ش می مالوندم و در تکمیل این کارم دست هم روش می بردم....سارا یه خواهر بزرگتر از خودش داشت که هم سن و سال سحر بود و زود زود میومد و سارا رو از بازی کردن منع و حال جفتمونو می گرفت ..ازش بدم میومد و با وجود اسم قشنگش که صحرا بهش می گفتن تنفر ازش داشتم....هنوز از شکل و شمایل کوس و دستگاه تناسلی جنس مخالف چیزی سرم نمیشد و یه روز که سارا جیشش میومد بهش گفتم میشه ببینم چه جوری جیش می کنی .......اون با تعجب کودکانه اش نگام می کرد و من دیدم که در گفتن اره در شک و ترد ید مونده ...گفتم سارا اگه بزاری من جیش کردن تورو ببینم میزارم که توام مال منو ببینی ...باشه.....دستشو گرفتم و رفتیم دستشویی خونه شون ودرو بستیم......بهرام اخه روم نمیشه ......سارا اگه دلت میخاد من اول جیش می کنم ...ها.....قبول بهرام اول تو ......من شلوارمو پایین کشیدم .و کیر قلمیمو که یه کم سفت و راست شده بود نشونش دادم ......سارا خنده اش گرفته بود وخیلی ریبا و کودکانه ضمن خنده هاش بهش دست زد.......بهرام مال تو چرا اینجوریه....مثل لوله و دراز میمونه ....اوی چه سفته......یعنی تو از این سوراخ جیش می کنی؟...اره سارا ببینش.......جیشمو که می کردم قه قه خنده هاش بلند شده بود و تا اخر ادامش داد ......حالا نوبت توه .......زود باش سارا.....سارا باز مردد بود و انگار می ترسید .....من از کنجکاوی دیدن زیر شلوار و وسط پاش کلافه شده بودم و مجبورشدم که ازش بخوام چشاشو ببنده تا شلوارشو خودم پایین بکشم ....در اون لحظه که داشتم شلوارشو به طرف زانواش میاوردم بهترین و با احساس ترین لحظاتو داشتم و هیجانی که در اون لحظات داشتم وصف ناپذیر بود ....بالا خره برای اولین بار کوس سفید و تمیز یه دختر پنج ساله رو زیارت کردم...چه کوس ناب و تر و تمیز و تنگی.......اووووووووی......الان که بعد از سالها به اون وقتا فکر می کنم و اون لحظات طلایی رو تجسم و به یاد میارم براستی دچار هیجان خیلی زیاد از نوع شهوت ناکش قرار میگیرم و لازم به جق زدن و سکس میشم ...هر چند که من ادمی نبودم که زیاد به جق زدن خودمو عادت بدهم...چون فراز نشیب سکسی خیلی زیادی در زندگیم داشتم و اینارو در اینده خودتون بهتر می فهمین........به چوچوله های کوچولوی قشنگش کمی دست زدم .. نوک شستمو کمی تو دهانه کوسش بردم ......یهو اخی گفت ......ای ی ی ی بهرام نکن ..یه جوری میشم .....بزار جیشمو بکنم ..داره بهم فشار میاره......نگاه کردن به دفع ادرار یه دختر بچه خیلی جالب بود و من سوراخ مجرای ادرارشو می دیدم ..پایین اون مجرا یه دهانه و سوراخ دیگه بود که اون برام نامفهوم بود ...این دیگه چه معنی میده؟...اگر و اماش در اون موقع بدونه جواب بود ....با سرو صدای صحرا به خودمون اومدیم و سارا بدونه معطلی از دستشویی بیرون رفت و من موندم و یه کیر سفت و راست شده ای که بیشتر بزرگ و کلفتر نشون می داد ....هر کاری کردم خمش کنم و تا ازرو شلوارم معلوم نشون نده ..خم بشو نمیشد ...صحرا هم در پشت در منتظر من بود ...اهای بهرام داری چه غلطی می کنی زود باش بیا بیرون کار دستشویی دارم.......هول شده بودم و اخرش دستامو رو کیر راست شده ام گرفتم و از در بیرون اومدم ......اوهوی..بهرام دستاتو چرا گرفتی رو اونجات ؟...زود باش بیارش پایین ببینم چی کردی......نتونستم جلوش مقاومت کنم و اخرش تسلیمش شدم و دستامو پایین گرفتم ......به به ....چشام روشن باشه تفنگ تو پاهات اماده شلیکه و فشنگ گذاریش هم کردی .....اخه تو که هنوز بوی شیر از دهنت میاد چه به این کارا ؟..وایسا ببینم اون زیر چه خبره .....من کم کم از ترس داشتم گریه می کردم که صحرا شلوارمو تا زنوام پایین کشید و کیر راست شده مو به عینه دید و نگاهی به اطرافش زد ...خوشبختانه کسی نبود و سارا هم غیبش زده بود منو با خودش به دستشویی برد و دهنمو بست تا فریاد نکشم ....خیال می کردم الانه سرمو تو گودال فاضلاب دستشویی فرو می کنه و بهم کتک میزنه.....ولی اون داشت کیرمو مالش می داد ......و دست دیگه شو رو باسنم می مالوند .......بهرام نترس این کارو می کنم که این کیرت بخوابه تا وقتی خونه رفتی کتک نخوری .....تحمل کن ..بسه دیگه گریه نکن بجای گریه و شیون دستاتو اینجام بزار تا زودتر کارمون تموم بشه ....دستامو به طرف پستونای سفت و نرمش کشوند و مجبور و تعلیمم داد که اونو براش مالش بدم .....با این کار قشنگش و در حالیکه برای اولین بار من داشتم ارگاسم میشدم یه احساس فوق العاده زیبا و رویایی و رومانتیکو تجربه و حس می کردم ...اه صحرا با این رفتاری که با من کردی همه تنفر و کینه ای که ازت داشتم رو دور ریختی و بجاش منو اسیر خودت کردی اینارو در درونم به خودم می گفتم و بالا خره شاهد تراوش اب سفید و لزش مانندی که اندازه زیادی هم نداشت از کیرم شدم....صحرا بعد از خاتمه کارش منو تهدید کرد که دهنمو ببندم و به کسی نگم ......
     
#175 | Posted: 3 Dec 2018 22:45
ادامه از بهرام
باهیجان خاصی به سرعت به خونه برگشتم و فوری رفتم دستشویی و باز شلوارمو پایین کشیدم و به کیرم نگاه کردم ....اوه چه لذتی از این کیرم برده بودم ..برای اولین بار طعم شیرین ارضا از کیرمو با دستای صحرا که هم سن و سال سحر بود گرفته بودم ...انگار که سحر این کارو برام انجام داده بود .....اه خدا من دارم کم کم احساسات واقعی و پنهونمو که حتی چرئت نداشتم به خودم بگم رو دارم به زبون میارم..من به سحر خواهرم حس پیدا کردم این حس رو من چی باید بهش بگم ....در اون دوران و ایام کلمه عشق و احساس شهوت به حنس مخالف رو من نمی فهمیدم و از این چیزا به قول معروف حالیم نبود.....ولی هر چه هست این روی داد و موضوع چیز شیرین و خوبیه و من باید بیشتر این راهو ادامش بدم ....به یاد نادر دوستم افتادم و سراغش رفتم ...اون در پشت بام خونه شون با برادر بزرگش کفتر بازی می کرد ...صداش زدم ......بهرام الانه میام پایین صبر کن.......چیه بهرام ......بیا نادر برات بگم ..من امروز موفق شدم مثل تو از کیرم اب بگیرم ...تو راس می گفتی ...خیلی لذت داشت ........با دستت مالوندی...اره....می ترسیدم که حقیقتو بهش بگم .....خوبه منم صبح قبل از بلند شدنم باز ابمو گرفتم .....ولی بهرام حواست باشه تو هنوز از من عقبتری و من استادتم ...حالیته ...اره بابا ...فهمیدم ..من تازه کارم .....موقع برگشتن به خونه مامانمو با شرافت خانم دیدم ......پشت سرشون بودم که متوجه حرفاشون شدم......طاهره میدونم خیلی بهت بر خورد ..ولی باید بهش حق بدی...خب دیگه اون اخلاقش این طوزیه همه که یه جور نیستن ...خوش به حال زنش که همچین مردی شوهرش شده ......اه شرافت دیگه نمی خام در موردش چرف بزنم راستی از مجتبی جونت چه خبر ...هیچی عزیزم اون داره وظیفشو به نحو احسن انجام میده...ههههههه...اونم چه وضیفه ای.....به جون تو طاهره ....اون نباشه همه کارام لنگه از کارای خونه بگیر تا زیر لحافی و اضافه کار یام که باهاش دارم ....قبل از اومدن تو داشتم ازش زیر نافی کار می کشیدم .....بهم می گفت خاله شرافت چرا شکمت باد کرده کی این کارو باهات کرده .....خنده ام گرفته بود////اون خبر نداشت که باعث و بانی بالا اومدن شکمم خودش بوده ....هیچی بهش نگفتم چون هم رو دار و پررو میشد و هم ممکن بود در اینده برام مشکلاتی پیش بیاره ....خودم فقط بدونم بهتره ...اره شرافت این موضوع باید مثل یه راز بینمون بمونه........از این حرفاشون چیزی دستگیرم نمیشد و همش برام معما شده بود مامانم در مورد چه کسی داره حرف میزنه و شرافت چرا چند پهلو این حرفا میزنه ..مجتبی رو دیده بودم هم سن و سال سروش بود ولی مثل اون خوش تیپ و خوش قیافه نبود..ولی خیلی زبر و زرنگ بود و در هر جایی و مکانی همه کارارو انجام می داد.....شرافت خانم اندام متناسب و زیبایی داشت و به قول بعضیا خوش گوشت بودوکونش با توجه به کمر باریکش خیلی جلب توجه می کرد ...غیر از شرافت خانم هم فرانک خانم اندام و صورت قشنگی داشت و من باسن فرانک خانمو بیشتر دوست داشتم زیبایی و حالت خاص خودشو داشت ....با اون سن و سال کمی که در اون دوران داشتم خیلی به باسنش نگاه می کردم .....اون روز مامانم ناهار شرافت خانمو نگه داشت و دور همی ناهارو خوردیم ....پستونای هردوشون تا نصفه بیرون بود و در سر سفره من زود زود بهشون سرک می کشیدم .....مامانم پستوناش تر و تازه تر و سفت و میزون تر بود سعی می کردم زیاد بهشون میخ نشم چون تابلو میشدم ..سحر خوشکله خواهر عزیزم هم بهمون اضافه شده بود اون تازه از مدرسه برگشته بود از رو بلوزش نوک سینه هاش معلوم بود و من دیگه هوش و حواسم پیش اون رفت ...شرافت خانم که سینه های نرم و درشتش بهتر و بیشتر نمایش می خورد رو بی خیال شده بودم و فقط مست نوک سینه های سحر شده بودم این کاری که صحرا با من کرده بود منو دگر گون و ذهنمو معطوف این مسایل کرده بود ......حس کردم باز کیرم سفت شده.....وای وای ...اگه متوجه بشن گندش در میاد بهتره بلند شم و برم یه گوشه ای تا شل بشه ......
ادامه از طاهره
هوشنگ عطر خوش بویی به خودش زده بود و در کنارم که راه میرفت بوش منو منقلب و هوسمو بیشتر تخریک می کرد.....من امروزباید تکلیف این کیر هوشنگو معین کنم و کوسمو ازش سیر کنم و دیگه اونو تحویل فرانک جون بدم تا تا اخر عمر مال خودش باشه......هوشی جون ....اگه روز نبود تو بغلت میودم که خسته نشم اخه امروز خیلی باهات کار دارم ....هوس بغلمو کردی؟....اره بد جوری .....خواهر جونم اصلا فکرشو کردی مردم تو رو ببینن در بغل من ...بعدش چه فکری بکنن در حالی که تو هم شوهر داری و هم سه تا بچه .....فکر ابروتو نمی کنی من که هیچ ......ای بابا هوشی جون بی خیال این حرفا باش من وقتی هوس چیزی بکنم ول کنش نمیشم ...الانم زیاد اصراری ندارم .....سر راهمون باز از همون مغازه کبابی رد شدیم و چن سیخ کباب گرفتیم و با خودمون به خونه شخصیم بردیم صاحب کبابی از ترس هوشنگ جرئت نداشت حتی یه لحظه منو نگاه کنه .....بیچاره تو کفم بدجوری مونده بود......لابد پیش خودش فکر می کنه این خوشکله شوهر تازه شه. یا معشوقشه ....ههههه..ولی بعدشم میگه اه خوش بحالش که الان کبابو تو رگ میزنن و بعدشم این لند هور زن قشنگه رو خوب ترتیب میده...اینو درست اومده بود چون منم همین هدقو در نظرداشتم اشتهام با شهوتم هم گام شده بود و اولین کاری که کردم بساط سفره رو پهن کردم و شروع به خوردن کباب کردیم ......هوشی جون میخام بیام رو پاهات و خودت برام لقمه بگیری و دهنم کنی ...باشه .....با ناز و عشوه خیلی زیادی این حرفا رو بهش زدم و می خواستم شهوتشو استارت بزنم و همین اول کار بلکه روم بیفته و کارشو شروع کنه......بازم شروع کردی .....ههههه...خیلی خب بیا رو پاهام ...خودم برات لقمه می گیرم .....چیکارت کنم خواهرمی طاهره جونم ...همه کسم......تنها و تک دونه قلبمی باید نازتو بکشم .......اووووف ...وای وای اخ جون .....چه کبابی من بخورم اونم با دست و پنجه هوشی جونم بادی گارد خودم ......رو پاهاش لم دادم و بعد چند لحظه و خوردن یه لقمه کباب ....دو مین حرکتمو برای کیش کردن هوشی جون بکار بردم این عملیاتمو در قالب یک بازی شطرنج تجسم می کردم و در نهایت من باید ماتش می کردم و مات شدنش ورود کیرش به کوسم میشد .....و این حرکتم بالا زدن دامنم بود که براش لختش کردم و با شورتم رو شلوارش نشستم ......ای ی ی ی....هوشی جون ......چیه طاهره جون ....دیگه چی میخای ....این شلوارت رونامو اذیت می کنه ...چرا شلوارتو در نمیاری؟....از بس جنس شلوارت زمخته ..مثل نوک چاقو پوستمو میزنه .....درررررش بیارررررر.......در جه و ارتعاش عشوه ام برای این جمله اخری فوق العاده بالا بود و حس کردم کیرش داره بیدار میشه .....چون روش نشسته بودم ......بلندشدم و خودم شلوارشو از پاش دراوردم و شلوارک نازکشو بیرون زدم هوشنگ بجای شورت مردانه شلوارک نخی پاش بود و کیرش با حالت نیمه سفت بهم سلام کرد ..این سومین حرکتم میشد.....طاهره نکن این کارت درست نیس....به جون تو اونقدر بهت علاقه دارم دلم نمیاد یه ذره ناراحتت کنم تو داری کم کم لختم می کنی....لطفا کافیه ......اوه هوشی جون مگه چیکارت کردم اوا اسمون و زمینو بهم که نزدم ...حالا مگه چی میشه هر دومون راحت و ازاد کنارهم و در اغوش هم باشیم ......اخه طاهره هر چیزی حدی داره ....تو شوهر داری منم نامزد دارم و اصلا جور نیس....ای بابا مگه می خورمت نترس سالم تحویل فرانک جونت میدم ...فقط لطفا یه کم نوازشم کن......نه خواهر جون نوازشت کنم کارمون به جاهای باریک میکشه ......به خدا هوشنگ انگارتو بدرد ویترین داخل موزه می خوری ...اخه منو ببین کور که نیستی ....این همه زیبایی و خوشکلی رو.....مگه در کدوم زن می بینی...ها ..برای چند دقیقه از قالب خواهر و برادری بیرون بیا و منو خوب ارضا کن ..لطفا من الان میخامت .....هوشنگ ..با توم .....لبامو به لباش رسوندم و حرکت چهارم رو در جهت مات شدنش انجام دادم ...هوشنگ در واقع کیش شده بود......دستمو به کیرش رسوندم و از رو شلوارکش روش کار می کردم ....اه اه این هوشی عجب ادمیه تا حالا هیچ مردی نتونسته تا این حد در مقابلم مقاومت کنه ....من دارم رو کیرش و لباش کار می کنم اون داره منو از خودش دور می کنه...چیکارش کنم ...اه اه این دیگه شورشو واقعا دراورده و من دارم غرورم شکسته میشه .....نکنه میخاد رو پاهاش بیفتم و التماسش کنم تا منو بکنه .....یعنی تا این حد من سقوط اخلاقی کردم .....خاک تو سرم بشه .... بهترین و خوش تیپ ترین و پو لدار ترین پسرا و مردا ارزوشونه که فقط یه ساعت منو در اختیار داشته باشن ومن محل سگ بهشون نمی زارم اونوقت این هوشنگ داره ادای جوون مردا و قهرمانان اخلاقیو برای من در میاره......اصلا گور پدر سکس و عشق و حال با این هوشنگ...دیگه مگه ملاقات خصوصی و لمس کردن منو تو خوابش ببینه......در واقع من در بازی شطرنج یهو کیش و مات اون شده بودم.........برای اولین بار در زندگیم غرور م شکسته شده بود و در سکسی که خودم پیش قدم بودم دست رد بهم زده بود....بلند شدم و خودمو جمع و جور کردم وبه حالت قهر ازش خواستم خونه مو ترک کنه........هوشنگ از من بیشتر ناراحت شده بود و در لحظه ای که می خواستم ازش دور بشم دستمو گرفت و به سینه اش چسپوند و به گریه افتاد......خواهر خوب و قشنگم ....قبل از اینکه برم بزار این حرفارو بهت بگم .......اول اینکه تو قشنگترین و جذاب ترین زنی هستی که من در عمرم دیدم اینو من نمی گم همه میگن و اینکه من دست رد به رابطه زناشویی با تو زدم رو حمل بر نفهمی و نادونی من بدون ...من واقعا نمی تونستم خواستتو قبول کنم چون در مرامم نیست ملتمسانه ازت میخام این برادر کوچیکتو ببخشی و ازم دوری نگیری در غیر اینصورت من واقعا نابود میشم ...طاهره من به پاهات میفتم و فقط منو از خودت نرون.......دلم به حالش می سوخت ولی باز غرورم جریحه دارشده بود و نمی تونستم راحت همه چیو فراموش کنم.......باشه هوشنگ لطفا برو ...حالم خوب نیس میخام تنها باشم ...بعدا می بینمت.....بعد از دقایقی که در تنهایی خودم غرق این جریان شده بودم به خودم اومدم و به طرف خونه شوهرم راه افتادم ...حوصله هیچ کاریو نداشتم ...دیدن بچه هام می تونست کمی منو ارووم کنه...ولی در خیابون شرافت رو با مجتبی دیدم ...کلی وسایل و پاکت خرید در دستای معشوقه اش گذاشته بود..ناحوداگاه خنده ام گرفته بود ...خنده تلخ ....باهاشون هم راه شدم ....مجتبی برای اولین بار زیر چشمی منو دید میزد و نگاه هاش هوس ناک بود و در قالب کام گرفتن از من حسش می کردم .....به یاد سکسشون افتادم و کیر کلفتی که اون روز شرافتو به وجد و شور و نشاط در اورده بود...بعد از اون ضد حالی که از هوشنگ خورده بودم الان با نگاه های مجتبی کمی گرم و شهوتی شده بودم و ارزو می کردم در یک جای خلوت شرافت و مجتبی به جونم بیفتن و منو ترتیب بدن ...مثلا منو میبردن حموم و در روی سکوی گرم از دستای جادویی و کیر مجتبی بهره مو می بردم ...در این افکار بی فایده ام داشتم حالمو میبردم که متوجه حرفای شرافت شدم ....طاهره چته ...حواست به من نیس .....تو چه فکری هستی ......اوه شرافت بعدا بهت میگم .....با بودن مجتبی من راحت نبودم ......شرافت روحیه ام خوب نمی گه ..لطفا بیا خونه مون ....بهت نیاز دارم .....بعد از رفتن مجتبی تونستم همه ماجرای امروزمو برای شرافت بگم ......اه طاهره جون این هوشنگ اون همه هیکل و اندام درست کرده ولی عقل و شعورش زیر صفره....ای بابا نکنه ایشون خواجه هس ما خبر نداریم ..اخه مرد ناحسابی زن به این ماهی و قشنگی دم دستته اونو قت داری براش فیلم حوون مردی و پاک دامنی بازی می کنی ...واقعا اینو باید بفرستن کلیسا و مسجد که خادم اونجاها بشه ....نه شرافت اتفاقا کیرش خوب کار می کنه و در حد و استانداردخوبیه ...همین کیرش منو تحریک کرد که برنامه براش بریزم ولی خیط این کارم شدم ...واقعا بهم برخورد ......خب دیگه طاهره جون شاید اخلاقش این جوریه خودتو ناراحت نکن بی خیالش شو....اه شرافت دیگه نمی خام در موردش حرف بزنم ......راستی از رابطه مجتبی جونت چه خبر ؟.......هیچی عزیزم امروز قبل از اومدنم داشت منو می کرد و بهم می گفت خاله این شکمت چرا بالا اومده ؟///کی این کارو باهات کرده ..نکنه کار اقا جمیله......می خواستم بهش بگم شاه کار خودته و جمیل بیچاره توان این کارا رو نداره ..ولی بهش نگفتم ..نمی خواستم برام پررو بشه ..ترجیح میدم که یه راز بمونه.....اره عزیزم کارخوبی کردی.....در همین لحظه متوجه حضور بهرام در پشت سرم شدم.........اوه بهرام اینجا چیکار می کنی ....قربون پسر گلم برم .....در فکربودم بهرام نکنه حرفامونو شنیده باشه و فکرای بدی بکنه هرچند سن و سالش کمه ولی پسرم بچه تیز هوشیه و اینحرفا میتونه سولاتیو در ذهنش مطرح کنه ...اه من باید اماده بشم که جواب پسرمو بدم اگه ازم بپرسه؟.......
     
#176 | Posted: 5 Dec 2018 14:27
aslanrad
من سلامت می کنم چون شما رو انسان می دونم ومثل شما از کلمات نا هنجار و زشت استفاده نمی کنم حق شماس که نظر بدید و من انتظار از همه ندارم که تعریف و تمجیدو به به چه چه از داستان کنن ..ولی شماکه انتقاد می کنید و یا از این بخش داستان خوشتون نمیاد ایا باید حتما با توهین و حرفای زشت اعلام نظر بکنین واقعا این کارتون درسته؟.....نمیشد منطقی و با جملات صحیح و اموزنده ازم انتقاد می کردین ......ولی در خاتمه من یه تشکر بهتون بدهکارم و اونم به خاطر اینکه وقت باارزشتونو برای خوندن این رمان گذاشتین ......مرسی و ممنون
     
#177 | Posted: 6 Dec 2018 08:58
نقل از بهرام
.....اون شب در بستر خوابم به لحظه لحظه کار صحرا فکر می کردم و دودستمو رو دودولم برده بودم و ماجراهاش رو مرور می کردم .....خصوصا پستونای نرم و لرزونش که در دستای کوچولوم در تماس بود رو بار دیگر به یاد اوردم و با هاش به خواب شیرینی فرورفتم .....صبح با تکون های دست مامانم بیدار شدم بهرام جون ...پسرگلم ...بلند شو ....صبح شده .....از این بهتر نمیشه که با این جملات و لبخند شیرین و فرج بخش مامان خوشکل و طنازم من از خواب بیدار بشم و روز مو با این شروع خیلی خوب استارت بزنم.....با همه عشقم به اغوش گرمش خودمو پرت کردم و منتظر شدم که گونه هامو ببوسه و منو مست خودش کنه ...پسرم صبحت بخیر .....خوب خوابیدی.......اره مامان جونم .....وای وای ماچت نکردم .....عزیز دل مامان ....بیا اینم چهار دونه ماچ ابدار خوب برای تو ...که باردیگه دزدکی پشت سرم راه نیای ......عزیزم این کار خوبی نیس .و درستش اون بود که منو وقتی دیذی میبایستی با سلامت منو خبر می کردی ......فهمیدی عزیزم......اره مامان چشم .....مامانی میشه امروز هز جا رفتی منو با خودت ببری...باشه ......چشم عزیزم خونه بابا بزرگت میرم توام باخودم میبرم .....همه حواسم پیش سارابود و بعد از اینکه مامانم برام لقمه گرفت منتظرنشدم بلند شدم و به خونه شون رفتم .....سارا از من زرنگ تربود و سر کوچه ایستاده جلوم سیز شد.....بهرام اومدم بهت بگم صحرا باهات کار داره.....سارا نگفت چه کاری داره؟....نه نمیدونم.......هنوز از صحرا می ترسیدم .....اون اندام تقریبا گوشتی و پری داشت ولی بهش میومد و صورت جذاب و بدونه لکیو داشت من تا این لحظه از بس ازش ترس داشتم زیاد حواسم به پرو پاچه و باسنش نبود وامروز فرصت خوبیه که ترکیب پایین تنه شو هم ببینم .......باقی مونده لقمه تو دستمو بهش دادم و لباشو ماچ کردم ......بهرام چرا ماچم کردی ؟....خب اگه ناراحتی توام ماچم کن تا بی حساب بشیم .....چشامو بستم و منتظر دریافت ماچش شدم ......بلافاصله لبام جوابشو گرفت و سارا منو بوسید .....این اولین بوسیدنمون بود ......رفتم اتاق صحرا .....بهرام درو ببند و بیا نزدیک.......سلامت کو .....ها مگه مامانت یادت نداده ؟......خب هول شدم ....ببخش....سلام ......وای چرا می لرزی مگه من لولو خورم......از کار دیروزکه به کسی نگفتی؟....نه نه هیچی نگفتم ...به جون مامانم ......خوبه ....صحرا بلند شد و به طرف در اتاق زفت و از داخل اونو بست و پرده رو خوب کشید وگفت...بهرام تا ۱۰می شمارم میخام نرسیده به عدد ۱۰لخت و عریان جلوم ایستاده باشی ...وگرنه ......هم ترسیده بودم و هم هیجان لذت دیروز یادم اومد و نمی دونستم چیکار کنم ......حالت گریه به خودم گرقتم .......اهوی بهرام اگه بچه بازی در بیاری بد می بینی فهمیدی .....اخه خاله صحرا اذیتم می کنی....بهرام نمی خاد اب قوره بگیری اذیتت نمی کنم ....دارم می شمارم.....به عدد ۹ نرسیده من لخت شده بودم .......خوبه افرین ....بهرام بیا منو لخت کن ...ببینم تا عدد ۲۰موفق میشی همه لباسامو در بیاری ..اگه موفق بشی یه جایزه پیشم داری.....باشه....بلوز و شلوار خونگی .و یه شورت قرمز تنش بود ......اسم جایزه و دیدن باسن و رونای پرو نرمش بهم انگیزه و نیرو داد که دست بکار بشم و ابتداشلوارشو با کمی تلاش و زور بچه گانم پایین کشیدم و هر جوری شد از پاش جدا کردم قدم کوتاه بود و باید یا خم میشد و یا دو زانو می نشست تا بلوزش رو در میاوردم ...خودش به حالت دو زانو نشسته باهام همکاری کرد و بلوزشم ازتنش جدا شد ...در عدد بیست من تو کندن شورتش مونده بودم و نتونستم جایزه شو کسب کنم ....صحرا داشت می خندید و به تصورم از شلختگی من قه قه سر میداد...اه خدای من الان که به اون روز فکر می کنم اگه فقط سنم بالای ۱۵ سال بود بهش حالی می کردم که خنده کردن یعنی چه و حق این مسخره بازی هاشو کف دستش می گذاشتم وچنان می کردمش که کوس و کونش یکی و یه کاناله بشه ..... ...لامصب دم ودستگاه خوبیم داشت و خصوصا سوراخ کونش اکبند به چشمم اومد و صحرا به حالت سگی پاهاشو روی دو زانو و از هم جدا حالت داده بود و به من امر کرد که با دستام روی کوسشو بمالم ......قربون کوسش برم دست به چوچوله هاش میزدم نرم و لرزون و نازک حسش می کردم و بهم مرتب توصیه می کرد که محکم تر و جدی تر روش دست بکشم ...طولی نکشید که دیدم کوسش ابکی شده و دستامو هم کمی خیسونده ......صحرا برگشته بود و به پشت رو تشکش خوابید و پاهاشو باز از هم باز کرد ودهنمو رو کوسش گرفت و بهم گفت ....بهرام خیال کن کوسم بستنیه ...خوب لیسش بزن .....اگه خوب این کارو انجامش بدی تو و سارا رو میبرم بیرون و براتون بستنی میخرم ....زود باش سریعا کارتو شروع کن .......لیس زدن کوس یه دختر نووجوون ۱۴ساله واقعا می تونه برای هر مردی ایده ال و و فوق العاده و محشر باشه ولی من که هنوز تازه شش سالمه . شروع کسب تجربه مه و پس باید فقط گوش به حرفاش بدم و امرشو اطاعت کنم.....یه دستشو به سرم گرفته بود و به کوسش کیپ کرده بود و مرتب می گفت با زبون لیس بزن ..ابتداش کمی برام سخت بود وخوب نمی تونستم چون خیال می کردم دارم جیششو می خورم ولی چاره ای نداشتم و مقاومتم بی فایده بود....پس تسلیمش شدم و بی خیال همه چی شدم و با زبون و دهنم کوس و دور بروشو خوب می خوردم .....پاهاش و کمرشو کمی بالا داد و بهم گفت نوک کونشو هم بهش اضافه کنم ....بوش کردم تا ببینم تمیزه و بوی عن و مدفوع نمیده......نه خوبه ......به به از این بهتر نمیشه کونشو دوست داشتم و از کوسش برام بیشتر لذت داشت و بهتر و با کیفیت تر مشغولش شدم ...صحرا به اه و ناله افتاده بود و قربون و صدقه خودش میرفت .و نکته جالب این حرفاش از تنگی و اکبند بودن کوس و کونش تعریف می کرد و اینو افتخاری برای خودش می دونست .....کاش یه کم سنم بالا بود اونوقت میدونستم چه بلایی سرش بیارم..به جون مامانم چنان می کردمش تا یک ماه نتونه کمر راست کنه .....ولی همون وقت به خودم قول دادم که بزرگتر شدم و کیرم بزرکتر شد این سناریو و کردنشو عملی کنم ...صحرا سوراخ کونش بیست بود و اگه کیر می خورد چه بسا اب کیر با خون کونش قاطی میشد ..کاش بهم می گفت دو دولتو تو کونم کن .....یعنی این حرفو میشنوم.....اه الان دلم میخاد حداقل انگشتمو توش بکنم و ببینم داخلش چه مزه ای بهم میده......صحرا در عالم لذت و شهوت خودش جولون می داد و به خودش پیچ و تاب میزد و من بخوبی کارمو می کردم .....از بس به خودش زور زد اخرای کارش بادی از سوراخش بیرون داد و منو به خنده واداشت .....خخخخخخ......اوه چه خنده ای می کردم ....گوزی که خوشبختانه بوی بدی نداشت و از اون گوز های بی بخار بود......خودشم به خنده افتاده بود و منو رو سینه های نرمش کشوند و برای اولین بار لباشو رو لبام گرفت و خوب اونو مکید .....بهرام .....دوست داری این جوری ماچت کنم ؟...با اشاره سر بهش اره گفتم .....منم دوست دارم پس بیا خوب ماچ بازی کنیم ....برای لحظاتی نسبتا طولانی لبامو گرفته بود و بخوبی و با احساس برام می خورد ......لذتی که تا حالا از این کار صحرا برده بودم از اتفاق دیروز بیشتر بود و من متوجه کیرم شدم که راست شده بود و صحرا اونو تو دستاش گرفته بود ....بهرام مه مه هامو بمال.....زود باش .....اه اه اه ...خوبه نوکاشو انگشتی کن .....ای ی ی ی......جون .......افرین افرین افرین .....ادامش بده .....دست دیگه اش رو کوسش بود و با این وضعیت فریادش بلند شد و با اخ اخ اخ گفتناش به ارگاسم رسید و بعدش به کف اتاق ولو شد و منو همچنان به سینه هاش گرفت و فقط به سقف اتاق خیره شده بود ......کیرباریکم هنوز سفت مونده بود .......بهرام .....بله...میگم نکنه از این کارمون یه وقت به مامانت و یا کسی بگی بازم بهت هشدار میدم اگه بشنوم و بفهمم حتی به سارا هم گفته باشی ....این کیرتو با چاقو میبرم . بدبختت می کنم ..فهمیدی ....اره فهمیدم ...نمیگم ...بهرام می دونی مامانت خیلی خوشکله ...ها..من بهش حسودیم میشه حتی به زیبایی سحر هم حسادت می کنم ...اگه به تو گیر دادم و باهات این بازیو می کنم به خاطر حسادتمه.....دلم می خاد تو و مامانت گیر پدر و عموم بیفتن و هر دوشون کونشون پاره بشه اون باسن سحر ...اوووف تا حالا ندیدمش .....یه بار تو دستشویی مدرسه گیر بهش دادم و گقتم سحر بزار کوس و کونتو ببینم ...راضی نشد و بهم نشون نداد ...بهم می گفت صحرا تو دختر هوس بازی هستی و منحرف شدی ...از اون روز قسم خوردم به جای این رفتارش تلافیشو سر تو دربیارم ..ولی خب برای تو بد نمیشه هم کیف می کنی و هم تجربه کسب می کنی ......اوه دودولتم هنوز سفته .....مبخای برات ابشو بیارم .....ها ....اره ...نه نه نمیخاد بزار تو کف این کار بمونی ....خب بسمونه ..ولی قبل از رفتنت بیا بازکوسمو خوب لیس بزن و تمیزش کن ..حوصله ندارم برم دستشویی .....زود باش .....کوسش بوی خوبی می داد و اب کوسشو با زبونم پاک کردم و سعی کردم تودهنم نبرم هنوز بهم مزه نمی داد ......به دستور خودش شورتشم پاش کردم و منتظر شدم که بهم اجازه رفتنو بده......موقع تن کردن شلوارش باسنشو خم کرده بود و از لای شورتش باز یه بار دیگه سوراخ کونشو دیدم و بیشتر عاشق این کون قشنگ شدم....برو سارا رو صدا کن تا بریم بستنی بخوریم ..میخام قولمو ادا کنم ...افرین صحرا این کارت درسته ....از ادمای خوش قول و راست گو خوشم میومد و صحرا با این کارش خودشو بیمه من کرد که در اینده حتما کارشو بسازم و خدمتش برسم .....
ادامه از طاهره
اون روز و بعد از ماجرای ناکامی عشق بازیم با هوشنگ هوس کردم سری به خونه پدرم بزنم ....راستش کمی نگران پدرم شده بودم و باید احوالی ازش می گرفتم ..بهرام می خواست باهام بیاد ....چه خوب می برمش ....اتفاقا تنهایی حوصله نداشتم و اگه خودم میرفتم کاری دست خودم می دادم امروز یاد فرهاد افتاده بودم خیلی وقته ازش خبری ندارم ...نه به خواهش تمناو التماس های فرهاد و نه به مقاومت و چشم پاکی هوشنگ .....چند شبیه با شوهرم هم سکس ندارم ..اون بیمار شده و کیرش بلند نمیشه ..من الان تشنه سکسم .....بهرام در کوچه مشغول بازیه و برم صداش بزنم .....از در خونه به داخل کوچه سرک کشیدم و اقای سیاوش همسایه مون که دو تا خونه بالا تر بود رو دیدم سیاوش دختراش صحرا و سارا اسم داشتن و با سحر و بهرام هم بازی و دوست بودن .....خصوصا سارا دختر شیرین و با مزه ای بود که با بهرام خیلی صمیمی بودن ..رفاقتی که باید کوتاه باشه چون با بزرگ شدنشون دیگه امکان ادامه دوستیشون ممکن نبوده و درست نمی تونه باشه.....سیاوش طیق عادت همه مردا نگاهش به من هوس ناک و شهوتی بود و با زن معمولی و بد اندامی که داشت لابد به شوهرم حسودی می کرد و ارزوش بود منو گیر بیاره و دمار از کوسم بیاره ...من از چشای تشنه اش می دونستم ......سلام اقا سیاوش خانمتون خوبن .......علیک سلام طاهره خانم ....ممنون خوب هستن سلام میرسونن....اگه دنبال بهرام می گردین با صحرا و سارا رفتن بستنی خورون....نگران نباشی ..الان بر می گردن .....راستی منم هوس بستنی کردم ..اگه اجازه بدین برم برای شما و زنم و خودم بگیرم......نه نه میلم نمی کشه برای خودتون بگیرین .....تعارف نکن ...من می گیرم ......ای بابا این سیاوش امروز چشه ....گیر داده حتما برام بستنی بخره و لابد روزای دیگه بیشتر بهم نزدیک میشه ......ولی خودمونیم مرد خوش هیکل و خوش تیپیه با وجود اینکه غیر از صحرا و سارا یه پسر بزرگ دیگه داره ...خوب مونده و شایدم کیرش از اون مدلای مورد پسند کوسم باشه.....اه من تشنه به کیر و سکس دارم چه جرت و پرت هایی میزنم .....گفتم که اگه تنها باشم و برم بیرون کار دست خودم میدم دروغ بهتون نگفتم......در این افکار خودم بودم که متوجه برگشتن بهرام و صحرا و سارا شدم ........سلام ......علیم سلام دخترای خوب .....ممنون طاهره خانم ...بفرمائید این هم بهرام صحیح سالم در خدمت شماس .....جاتون خالی رفتیم بستنی خوردیم ...اوا صحرا چرا زحمت کشیدین ....نه طاهره خانم جایزه بهرام بود ...اخه پسر خوبیه و لیاقت این بستنیو داشت ....مگه نه بهرام.....اره درسته.......حب من و سارا برگردیم خونه ......با اجازه .........بهرام برو اماده شو تا بریم خونه بابا بزرگ......باز زفتم جلو اینه و به خودم نگاهی کردم .....اوووف چه زیبا یی در خودم می بینم ......بیچاره سیاوش حق داره بره برام بستنی بخره .....واقعا ...اه کاشکی الان میومد و منو میبرد دستشویی و از پشت براش خم میشدم و تو کوسم کیرشو می تپوند....چشامو برای لحظاتی بستم و سینه هامو جلو اینه بردم و روش مالوندم ......دارم هوسی میشم .....اه اه اه ..با صدای بهرام به خودم اومدم و با هاش راهی خونه پدرم شدم .......سر کوچه بهرام دستشویی داشت و برگشت خونه که کارشو بکنه منو تنها گذاشت و همین موقع سیاوش هم با بستنی اومد و سهممو بهم داد ...بفرمائید طاهره خانم ...اوا چرا اوردین...به خدا راضی به زحمت شما نبودم ...زود بخور تا اب نشده.....چشم ...نزدیک دهنم بردم که بخورم که بستنی شل شده یه تیکه اش رو سینه هام افتاد و من هول شدم و چادرم هم رو زمین ولو شد و بلوز و شلوار چسپم در معرض نمایش برای سیاوش کاملا رو شد...اه سیاوش از این صحنه که براش خیلی خوشایند و برای من ناخوشایند بود شوکه شده بودو فقط نگاه نقاط حساسم می کرد .....خم شدم تا چادرمو بر دارم همزمان اون هم خم شد و دستامون بهم گره خورد و ووووببخشید اقا سیاوش.......نه نه خواهش می کنم .....وای وای طاهره خانم نمی دونم چی بگم ..فقط باید اینو بگم و نمی تونم در دلم نگهش دارم...چه بدتون بیاد و چه بهم بگین این سیاوش چقدرادم بی ادبیه و از این حرفا....واقعا خوش به حال صالخ......چه زنی نصیبش شده ......ماشالله ..به اینهمه خوشکلی و اندام .....من شیفته خوشکلی شما شدم . زبونم نمی تونه این حرفا رو نزنه ...منو ببخش ...ازتون عذر میخام .....بزارید چادرتونو پاک کنم ....نه نه شما بفرمائید به کارتون برسید ....من ازش دور شدم و همزمان هم بهرام اومده بود و این قضیه منو بیشتر داغ کرد ....اه خدا ...امروزعاقبتمو به خیر برسون وکمکم کن کاری دست خودم ندم.....تا رسیدن به خونه پدرم باز چندین بار متلک خوردم و هر بارش بهرام منو یه جوری نگاه می کرد و طرز نگاهش شاید به نظرم فرق می کرد ....اون دیگه کم کم داره بزرگ میشه و لابد می فهمه این حرفا چه معنی میده .....خب چیکار کنم دست خودم نیس و نمی تونم جلو دهن این مردای هیز و بی ادبو بگیرم به خونه پدرم رسیدم و نقسی اسوده کشیدم ........وای وای همینو کم داشتم پدرم خونه نبود و بجاش فرشید هوس باز و همیشه شهوتی خونه بود ......
     
#178 | Posted: 9 Dec 2018 17:15
ادامه از طاهره
می خواستم برگردم ونرم تو ...ولی بهرام با تکونای دستش بهم میگفت مامان بریم داخل....در باز بود و وارد شدیم ......صدای شرشر اب از دستشویی کنار در حیاط میومد ......قرشید بود......مهین جون خودتی ...ها برو تو اتاق و قبلش درحیاطو ببند.......اوا مهین کیه .....این فرشید داره چی میگه ......بهرام خواست حرف یزنه نزاشتم و ارووم جلو دهنشو گرفتم .....بهرام جون ساکت باش میخام دایی قرشید نفهمه ما اومدیم باشه ..... باز از داخل کوچه سرو صدای دو زن میومد......فوری رفتم از گوشه در حیاط نگاه کوچه کردم .....از فاصله حدود سی متری دو زنو دیدم .....اوهوم...این مهین خانمی که قرشید داشت میگفت ایننه......وای خدای من این زنیکه جنده س و اون زن دیگه کیه اونو نمی شناسم .....مهین زن یه مرد گچکار بیجاره س که در غیاب شوهرش برای خودش و هوسش کاسبی می کنه و من دو بار در مهمونیا باهاش بدبختانه هم کلام شدم و حتی یه بار هم غیر مستقیم ازم می خواست و تشویقم می کرد که مثل خودش به این و اون بدم و جیبمو پر از اسکناس کنم ......مهین دماغ تقریبا گنده ای داشت و اگه در این دوره زمون امروزی میبود باید و قطعا دو بار عمل بینی می کرد تا قیافش نرمال بشه ......ولی اندام خوبی داشت و کونش همه رو مسحور و مست خودش می کرد ...لابد فرشید هم اگه اینو تور کرده باشه اول سراغ سوراخش میره و از عقب کارشو میسازه ......در این افکارم بودم که باز به فکر رفتم چیکار کنم ......اونا داشتند به طرف خونه پدرم میومدند...باید سر از این ماجرا و کار فرشید در میاوردم و وسوسه شده بودم ...تا ببینیم چی میشه .......بهرام جون دوس داری خودمونو قایم کنیم بعدش یهو دایی فرشید و صدا بزنیم وسر بسرش بزاریم ها ..موافقی ....اره اره مامان ....بازی خوبیه ....این دایی فزشید خیلی شوخه باید باهاش مثل خودش شوخی کنیم ...پس بریم پشت اون باغچه حیاط ......با بهرام پشت باغچه و درختی که در وسطش قرار گرفته بود خودمونو استتار کردیم .....مهین و دوستش اومدند داخل حیاط ..و ارووم فرشیدو صدا زدن......فرشید خان .....کجایی؟...مهمونات اومدن .....مهین جون .....مگه تو نیومده بودی /؟.......ای بابا ما الان اومدیم ...داری چی میگی.....هیچی هیچی ..انگاری خیالاتی شده بودم ....خب خوش اومدی جیگر.....این خانمه کی باشن ......این از فامیلای خودمه و تازه اومده تو کار ...اوردمش تا دو نفری خوب سرویست کنیم ......بریم داخل ......اونا با کمال تعجب رفتن همون اتاق وحشت ......اتاقی که چند شب پیش یه سکس با طعم و مزه ترس واضطراب با شوهرم داشتم ......ولی چرا اون اتاق ...... همه چی دستگیرم شده بود این فرشید مکار و شهوتی در غیاب پدرم و اختر جنده به خونه اورده بود ...ولی حالا با بودن بهرام من چیکار کنم ....بهتره فوری از این خونه بریم و بهرام بیشتر این نفهمه ....ولی این وسوسه و هوسمو چیکارش کنم ...خیلی مایلم این لحظات و سکسشونو نظارت کنم ....به شدت خواهان دیدن کون دادن مهین هستم ....این باسن ارزش داره که وایسم و نگاشون کنم و کمی هم با خودم ور برم .....چندین روزه که سکس نداشتم و بیماری شوهرم هم باعث شده ازکیرش دور باشم .....پس باید بمونم ...فقط بهرام رو باید بفرستم پی نخود سیاه ........بهرام جون .......دوس داری بهت پول بدم بری واسه خودت باد با دک و شکلات بخری .....بعدشم برگشتی برو با دوستت بابک بازی کن ...تو کوچه بود ..اونم منتظرته ......ولی دایی فرشید چی قرار بود باهاش بازی کنیم ......پسرم عزیزم الان وقت اون بازیا نیس ...اخه فرشید مهمون براش اومده ...باشه مامان جون من میرم ......افرین عزیزم ......بهرام رفت و من خیالم راحت شد و بلند شدم به طرف اتاقشون رفتم .....باور کنید به در اون اتاق نزدیک شدم باز ترس برم داشته بود و لی چاره ای نداشتم از پنجره چیزیو نمی دیدم و تنها صداشون میومد .....هما جون به فرشید بگو چند سالته ......اره هما خودت بگو افرین .....۱۹ سالمه ......به به ...چه سن و سال کمی داری ..پس با اجازه مهین خانم واجب شده که هما خانمو اول بکنم .......قرشید صفحه گزام نداری ؟....چرا دارم اون گوشه طاقچه اتاق برو یه صفحه بزار و بعدشم برای من و هما خانم برقص ........اواز بابا کرم داشت پخش میشد و لابد در تصورم میومد که الان مهین با کون گنده و خوشکلش چه قر و ادا و اطواری برای فرشید میاد ...و کیر فرشید راست و سفت شده در دستای هما داره مالش می خوره ....به به من رو کوسم ور میرفتم و چشامو بسته بودم و قصای داخل اتاق وحشتو به خیالم نگاه می کردم ...فرشید به خاطر دنج بودن و بودن صفحه گرام این اتاقو انتخاب کرده بود ...ای کلک و مکار .....هما به اه و ناله و فریاد افتاده بود ...فرشید انگاری داشت اونو می کرد ....اخ اخ کونم .....ارووم تر فرشید خان......تو رو خدا جون خودت ....اییییییی....چه کیر کلفتی داری .... اخ اخ اخ ....نه نه ....بکنش جرش بده این هما باید جر بخوره ......اره مهین جون عجب تیکه ای با خودت اوردی .......ببینم هما تا حالا کون به کسی دادی؟....اره ....خب چرا اخ اوخ زیاد می کنی ....ای بابا فرشید ولش کن لابد عادتشه ...تو کار تو بکن و منم براتون میرقصم ....هما تازه ازدواج کرده بود و شوهرش کار گر بود صورت سفید و معصومش نشون از اون می داد که این مهین ور پریده و منحرف اونو تازه از راه بدر کرده و و مثل خودش به خودفروشی تبدیل کرده ....پستوناش عین مال خودم سفت و تازه و و از رو بلوزش معلوم بود باسن و اندام خوبی داشت و به مراتب از مهین قشنگتر نشون می داد .... .با کون دادن هما منم از کوسم اب می گرفتم و گاهی هم انگشتمو به سوراخم میبردم و اونم بی نصیب نمیزاشتم .....من ارگاسم خودمو گرفته بودم ولی کون دادن هما تموم نشده بود و در این لحظات هم انگار مهین داشت کون می داد ...چون صداش ناله و فریادش میومد ....اووووی اه اه فرشید تندتر ...زود باش ......اوخ جون کون دادن چه حالی میده ...مگه نه هما ......اره مهین ....اخراش خیلی حال داد .....میگم فرشید پدرتم مثل خودت کیرش کلفته ؟...من که کیر پدرمو زیارت نکردم ولی فکر کنم مثل خودمه .....اییییییییی....زود کیرتو بیرون کشیدی ....اخه نوبت کون هما جونه ....باید به اونم برسم.....حدود یه ربعی میشد که فرشید نوبتی کون دو تاشونو می کرد و من داشتم ارگاسم دومو می گرفتم که صدای بهرام منو از هوس و شهوتم دراورد .......مامان جون مامان جون ...بابا بزرگ با اختر خانم سر کوچه ان دارن میان ......اومدم بهت بگم .....وای وای چه بد برای فرشید و من نباید دیده بشم ......اصلا خوب در نمیاد پدرم و اختر منو با این جنده ها و فرشید ببینن...نه نه باید برم و فلنگو ببندم ......عزیزم پسرم باید فوری بریم . کاری نکنیم بابا بزرگ و اختر مارو ببینن ...باشه ..پس بریم پشت همون باغچه ...بعدشم اونا اومدن داخل خونه شدن برمی گردیم خونه خودمون ......اخه چرامامان ؟.......بعدا دلیلشو بهت میگم .........لحظاتی چند و بعد از داخل شدن پدرم و اختر ما بیرون اومده بودیم .......مامان چرا بابا بزرگو ندیدیم .....برای لحظاتی قفل کرده بودم چی بهش بگم تا قانع بشه ......عزیزم ما اولش یواشکی اومدیم ودایی فرشید نفهمید و بد میشد که بابا بزرگ مارو ببینه چون با داییت دعوا می کرد و نمی خام دعوا و مرافعه براشون پیش بیاد ...فهمیدی ......خودمم این حرفمو قبول نداشتم ولی خواستم بلکه قانع بشه و لی از چشای بهرام می خوندم که اصلا این جوابم براش کافی نبوده ...بی خیال ....از اون بهتر نمی دونستم بهش بگم ......قبل از برگشتن به خونه برای بهرام بستنی گرفتم و خودمم باهاش خوردم تا دیگه کاملا بی خیال این قضیه فرشید بشه .....در موقع بستنی خوردن یاد سیاوش افتادم ...بستنی که برام خریده بود و با اون کارش منو به فکرش برده بود ..سیاوش.مرد تقزیبا جذابی بود و اگه باهاش نزدیکی می کردم بهش می گفتم تو با اون بستنی خریدنت منو گاییدی چون همین الان داشتم با یه دستم و از زیر میز کافه تو سوراخ کون و کوسم میزدم .....اه اه دارم حسابی تشنه سکس و کیر میشم ...چیکار کنم سیامک هم اینجا نیس و شوهربیمار و بی حالم هم اگه یه ساعت رو کیرش کار کنم یه ذره بلند نمیشه .....چشام کم کم داشت خمار میشد و اگه ادامش می دادم تابلو میشد و بهرام بهم گفت ..مامان جون تو خوابت میاد .....؟......به خنده افتادم ......هههه.....نه نه عزیزم کمی چشام خسته شده .....چیزی نیس ....بلند شو برگردیم خونه .....اون شب باز رعنا و کمال اومده بودن شب نشینی و این بار شوهر هیزش بیشتر از همیشه بهم ذل میزد اون از بیماری و بیحالی شوهرم استفادشو میبردو حسابی منو رصد می کرد از شانس خوبشم شلوارم تنگ و چسپون بود و از نگاه به باسنم خیلی عشق و حال می کرد ..از بس کلافه سکس و اون ماجرای فرشید بودم بی خیال این شلوار نیمه سکسیم شده بودم ...قبلا سعی می کردم لباس مناسب تری در حضور کمال به تنم بکنم و لی این بار و امشب کمال خوش خوشانش بود .....شوهر رعنا خیلی بهش فشار اومده بود و اندام و باسن میزونم اونو به سرحد شهوتش برده بود موقع رفتنشون اومد و بهم گفت ....طاهره خانم امشب خیلی معرکه گرفتی ....اوا کمال اقامنظورتون از معرکه چیه مگه با زنت دعوا کردم ...نه نه خودتو میگم این لباس و شلوارت ادمو مست می کنه ...بخدا و به جدم قسم خیلی قشنگی ...نظیر و مانند نداری .......بهش هیچی نگفتم ...و فقط ازش دور شدم ...اون برام نقشه ها داره ...میدونم ...اینو حس می کنم.....اون شب من بد خواب شده بودم و هر کاری می کردم خوابم نمی برد ...خیالات بستنی خوردنم در روبروی سیاوش با اون وضعیت وگوش کردن به سکس سه نفره فرشیدو هما و مهین و بالاخره سناریوی کمال منو منقلب و پرشور کرده بود و باعث خوابم شده بود ...نصفه های شب شده بود و چشام کم کم گرم خواب شده بود که متوجه صدای در خونه شدم ...وای وای این وقت شب کی میتونه باشه.....شوهر مریض و بیچاره ام که بیحال و نیمه بیهوش افتاده بود و غیر از من کسی نبود که درو باز کنه...لباس خواب تنم بود و ناچارا لباس یه دست زنونه ای که ئم دستم بود تنم کردم و با چادر رفتم درو باز کردم .....وایییییییی.....کیو دیدم ......فرشید مست و مدهوش و با چشای خمارش و تکیه به در چوبی حیاط نگام می کرد ......اه خدایا صد هزار مرتبه شکرت که طاهره اومد درو برام باز کرد......خدا خدا می کردم فقط اول تورو ببینم .......چی شده فرشید این وقته شب و این ساعت اینجا چیکار می کنی؟.....اووووووی خواهر ...چی بگم ..پدرم منو از خونه بیرون کرده....اومدم مهمون خونه تون بشم ...اگه مهمون قبول کنی....فرشید تو مشروب خوردی..حالت مناسب نیس...بیا تو .....طاهره لطفا کمک کن ...تعادل ندارم ...خیلی خوردم.....دارم بالا میارم ...اهیییی...منو برسون دستشویی....فرشید وزن زیادی نداشت و شاید ۱۰کیلو از من سنگین تر بود ولی باز به سختی کمکش کردم و باهاش داخل دستشویی شدم و همون لحظه کلی بالا اورد و معده شو خالی از اون همه شراب و محتویات کرد.....سرشو گرفته بودم و پیشونیشو مالش می دادم ......اه چیکار کنم هرچی باشه برادرم بود و اون لحظه دلم براش خیلی میسوخت .....دلیل اخراج از خونه پدرمو میدونستم و لازم به سوال و پرسش نبود ...اون گند زده بود و ابروش پیش پدرم و مادرش رفته بود .....با اب تمیزش کردم و صورتشو ابکشی کردم .....اه طاهره تو خیلی خیلی خوبی ..برام فرشته نجاتی ......با تموم وجودم دوست دارم ......خوبه خوبه فرشید لوس نشو ....بهتره بلند شی بخوابی ...برات تشک و پتو میزارم بیا استراحت کن ........اتاق خالی داشتیم و فوری رفتم بستر خوابشو درست کردم ......طاهره ..لطفا برام یه شربت درست کن ....گلوم خشکه .....رفتم که شربت براش بیارم ...اومدم داخل اتاق ...کنار در کمین کرده بود و از پشت منو بغل کرد و دستاشو دور کمرم گرفت و باز ازم تشکر کرد ......عزیزم ..خواهر خوشکلم .....اندازه دنیا تشکر واست کمه و با کلامم من ازت قدر دانی می کنم ولی قصد دارم امشب جدا از خواهر و برادری برات یه مرد واقعی بشم و بلکه بتونم یه شب رویایی و قشنگو برای هردومون درست کنم ...فقط باهام همراه شو ..و.هیچی نگو .....لیوان شربتو در همون حالت از دستم گرفت و یه ضرب در بغل گوشم بالا برد و لبای شربتیشو دور گردنم برد و بخوبی بوسیدن و نوازششو رو اندامم شروع کرد......در اون شرایط و وضعیتی که بودم و اون همه تشنه و مشتاق سکس و عشق بازی بودم کوچکترین مقاومتی نداشتم و کاملا تسلیم فرشید شده بودم..............
{تراکت از نویسنده....ممکنه برای شما خواننده عزیز و گل سوال پیش بیاد که چرا این همه دیر و با تاخیر فرشید به طاهره خانم میرسه..باید باز یاد اوری کنم که این رمان واقعیه و زاده و ساخته تخیلات من نیس و فقط شاید ۲۰ درصد از تخیلات من حقیر اضافه به داستان شده باشه و اون هم در چهار چوبی هستش که به اصل داستان لطمه نخوره ولی بالاخره انگار ارزوی فرشید و خواسته خیلی از شماها داره محقق میشه .....}
     
#179 | Posted: 11 Dec 2018 15:34
ادامه از بهرام
رفتن به خونه پدر بزرگم و اون رفتاری که مامانم داشت جای تعجب و سوال داشت چراخودشو به دایی فرشید نشون نداد اون وقتا از این کاراش سر در نمی اوردم و از همه مهمتر ندیدن پدر بزرگ هم بمونه .....مامانم باز برام بستنی خرید و در کافه انگاری داشت می خوابید و چشاش یه جوری شده بود .....وای این مامان من امروز چشه ....اون مرد که روبروم با زنش نشسته بد جوری به مامانم ذل زده ....زنش اصلا تو باغ رفتار شوهرش نیس...مرتیکه عوضی دلم میخاد بلند شم و با دستام چشاشو از حدقه درارم....با وجود اینکه سنم کمه ولی بدم میاد کسی نگاه بد به مامان جونم بکنه ....دستمو به شونه اش زدم ...مامان جون بریم خونه ..خسته ام .....توم خوابت میاد ......وای عزیزم ...چیزیم نیس کمی چشام خواب رفت ....باشه بلند شیم و بریم ....موقع رد شدن از کنار اون مرد دستاشو دیدم که رو کیرش کار می کرد .....اون شب باز این کمال و عمه رعنا اومده بودند کمال ظاهرا خیلی بهم محبت می کرد و هر بار که میومد مشتی شکلات و ادامس و خوردنی بهم می داد ولی زیاد من ازش خوشم نمی اومد بدتر از کمال عمه رعنا بود که ازش تنفر داشتم ....میدونستم مامانم باهاش مشکل داره و با هم دیگه خوب نیستند .....اون شب در کنار پدرم که بیمار و در بستر افتاده بود نشسته بودم و انچه که برام جالب بود نگاه های کمال به مامانم بود ......درست مثل اون مرد نگاه می کرد ...ولی.یه جورایی باید به کمال حق بدم چون مامانم شلوار تنگی به پاش بود که هر مرد محرم و نامحرمیو از راه بدر می کرد قشنگ لبه شورتش معلوم بود نمی دونم از عمد اینو پوشیده بود و یا نه چون هیچوقت این مدلی در حضور این کمال منحرف نمی گشت.......هر چی بود این بدبختو مست و حیرون خودش کرده بود ...بیچاره پدرم که اصلا حال خوشی نداشت و چشاش به سقف اتاق دوخته شده بود.....اون شب خواب سنگینی داشتم و دیر هم بیدار شده بودم .....صبحش باز رفتم سراغ سارا و منتظر بودم که بهم بگه صحرا کارت داره ولی هیچی نگفت ...به کارای صحرا کم کم عادت کرده بودم و کاش امروز هم میشد باهاش همون بازی و کارا رو می کردم .....بی خیال ....به جای صحرا سیاوش پدرشو دیدم .....بهرام مامانت خوبه .....اره ....سلام بهش برسون .....وای این مرد به جای اینکه سلامشو خطاب به پدربیمارم بزنه مامانمو نشونه گرفته ......مرد ک عوضی .....این کارو رفتارت فراموشم نمیشه ...بزار فقط یه کمی بزرگ بشم ..خدمت دخترای عزیزت صحرا تپل و سارا جونت میرسم ....سارا باهام بازی می کرد و من که دیگه با دو بار اموزشی که پیش صحرا دیده بودم اغلب نگاهم به باسن سارا رفته بود و زود زود به شوخی و از عمد دستمو به کونش میزدم و کمی لمسش می کردم ...اوووخ جون چه نرم و لطیفه ....سارا به خیال بازی رفته بود از این کارم ناراحت نمیشد .....قصد داشتم دستامو روی کوسش هم بگیرم که سحر صدام زد و منو می خواست .....بهرام بیا کارت دارم ......برو دم بقالی سر خیابون دو تاموز بخر یکیش مال خودته... اون یکیشو بیار برای من .../بیا اینم پول.....رفتم موزو خریدم و تا برگشتنم سهم خودمو تا نصفش خوردم و بقیشو به سارا دادم ...سارا این سهم توه .....اوخ جون این موز خوشمزه س....اره بخور نوش جونت ....شکل و استایل موز منو یاد دودولم انداخت و ارزو کردم که وقتی مثل خودم بزرگ شد و رشد کرد مثل این موزبشه ..موزاز اون کلفتای وارداتی محصول کشور اسرائیل بود که مارکش رو دیدم و بعدا که سواد یاد گرفتم متوجه اش شده بودم.......سحر موز رو ازم گرفت و سریع رفت اتاقش و از بس هول بود دراتاقشو خوب نبست و من ناخوداگاه همون جا وایسادم دلیل ایستادنم دراون موقع اون بود گه ارزو کردم سحر نصف موزشو بهم بده ولی این هوسم باعث شد که از گوشه در اتاق شاهد کوس مالی سحر باشم لحظاتی که خیلی منو تحت تاثیر قرار داد.....خدا رحم کرد که سحرشورتشو پایین نکشیدو ازرو شورتش موز رو رو ی کوس نازش می مالوند .....شورت سفیدش بعد از لحظاتی خیس زرد کم رنگ شده بود و من با توجه به خماری و بسته بودن چشای سحر کمی جلوتر رفتم و بخوبی رون و باسن نیمه لختشو می دیدم پاهاشو نزدیک شونه هاش برده بود و شورتش قشنگ و کامل در چاک کون و کوسش جا گرفته بود اه و ناله سحر بلند شده بود .......با مقایسه اندام سحر و صحرا اعتراف کردم که کیفیت و سفیدی و قشنگی دم و دستگاه خواهرم سحر چیز دیگریه و در حد بالایی قرار داره ......واقعا که خوش به حال اون مردی که سحر زنش میشه .....کاش برادرش نبودم و وقتی بزرگ میشدم شوهرش می شدم .....سحر کارشو تموم کرد و در خاتمه موز رو با عشوه ناز و احساس هوس ناکی خورد و بلند شد و پوست موزو هم ماچ کرد ...از این ماچش چیزی دستگیرم نشد .....چرا اونو بوسید الان هم که فکرشو می کنم به نتیجه خوبی نمی رسم ....موقع بر گشتن به کوچه دستم به کیرم خورد و سفتیشو بخوبی احساس کردم ..برای اولین بار کیرم برای سحر خواهر خوشکلم سیخ شده بود ...واقعا که مبارک باشه .....سارا در کوچه نبود و من تا انتهای کوچه رفتم و پیداش نکردم ..موقع برگشتنم به خونه ...اقا سیاوش صدام میزد .....بهرام ...بیا کارت دارم .....بهرام جون این بسته رو به مامانت بده و سلام منو بهش برسون و اینم انعامت....ولی حواست باشه فقط به مامانت باید بدی......باشه .....بازش نکنی ....وگرنه نمیزارم با سارا بازی کنی ........این بسته چی داخلشه ؟.....کاش میدونستم .....می ترسیدم بازش کنم چون تهدیدم کرده بود و سارا رو ازم می گرفت به بازی کردن و بودن با سارا عادت کرده بودم ......
ادامه از طاهره............




کاملا تسلیم خواسته شیطانی فرشید شده بودم امشب باید این سکس نا هنجار و گناه الود و اون چیزی که مدتها خودمو ازش دور نگه داشته بودم .....میسر و عملی بشه ...اه خدای من منو ببخش و از این گناهم بگذر ...خودت اگاه و شاهدی که من اینو نمی خواستم و و نمی خواهم ولی گرفتار و اسیر وسوسه شیطانی شده ام و توان رهایی از این دام اهریمنیو واقعا ندارم .شهوتم به شدت اوج گرفته و منو میخکوبم کرده .....اه اه اه فرشید تو رو خدا ولم کن.....خواهش می کنم ....اگه واقعا منو دوست داری بزار برم .....اووووی نه نه نه فرشید .....برادر ...برادر جون .....اه ....طاهره جونم ...قربونت برم ....پیش مرگت بشم ......خودتو شل کن بزار لبای قشنگتو ببوسم ......اوی اوی اوی چه پستونای سفت و خوبی داری .......جونم ....به جون خودت که از خودم عزیز تری ...دارم شاخ درمیارم تو با داشتن سه تا فرزند که بزرگترینش سحر جونه و الان 15 سالشه این پستونای قشنگتو داری .....وای وای دارم از شق درد کیرم منفجر میشم ........نکن نکن فرشید سینه هامو فشار نده ....اوخ اووووی.....نه نه تورو خدا قسمت میدم ....بزار برم .....ایییییییییییی....این خواهش و التماسم شاید فیلم بازی بود چون واقعا شهوتم منو گرفته بود وبراستی نیاز به کیر فرشید داشتم و حتی اگه منو ول می کرد اویزونش میشدم و مجبورش می کردم که منو خوب جر بده ......کیرش مثل سنگ شده بود و به کمر و باسنم شلاقشو میزد ...اوووووف ...چه کیر سفتی داره این فرشید بلا گرفته ......وای وای این کیر رو باید امشب به کوس عزیز و خوشکلم بزنم تا خوب حالش جا بیاد و دیگه ازم شاکی نشه ......مست و مدهوش هوسم و حرکات فرشید شده بودم ....برای چند لحظه فرشید منو ول کرد و یهو رو تشکش ولو شدم ...لباس یه دست خونگیم تنم بود و دوست داشتم با دستاش منو لخت کنه ....فرشید بالا سرم داشت لباساشو در تنش خار ج میکرد ...اون لحظه ای که شلوارشو با شورتش یه تکون پایین کشید کیرش مثل فنر بیرون زد و خودشو بهم نشون داد .....اووووف چه کیر خوشکلی داره .......جون جون ...اب دهنمو قورت دادم و نگاهش کردم ......فرشید خم شد و دو دستمو گرفت و به طرف خودش کشوند و منو بلند کرد و بلافاصله لباسمو از تنم دراورد و منو به اغوش گرمش کشوند ...در این لحظات فقط منو می بوسید و ونوازشم می کرد دستاش به خوبی نقاط حساسمو در می نوردید ....باسنم و رونای کشیده و میزون و مدلینگم بیشتر در تماس دست و پنجه هاش قرار گرفته بود .....هنوز روم نمی شد کیرشو بگیرم . و با وجودیکه کوسم داغ و خیس از شهوت و هوسم شده بود ...از گرفتن کیر و اسلحه اصلیش مما نعت می کردم ......هنوز ته دلم ازش شرم داشتم ..ولی این شرم و حیا لحظه به لحظه مثل یخ اب میشد و و دیگه اثری از این قضیه نبود ...کیرشو بالا خره گرفتم و با دستم خوب مالشش می دادم .....از نوکش اب میومد و دستمو خیسونده بود .....وای بلکه زود ابش نیاد و بخوبی بتونه منو راضی کنه ....لبامو بخوبی می خورد و در همین لحظه منو خوابوند و روم کاملا خوابید و باز مشغول بوسیدن و نوازشم شد ...دیگه نمی تونستم دوری کیرشو از کوسم تحمل کنم .....کوسمو در زیرش با هر سختی و مشقت رو کیرش تنظیم کردم و اماده شدم که الت مبارکشو به کوسم فرو کنه ...با کمال شرمندگی و حیا در این لحظات دوست دارم بجای کیر از اسم الت نام ببرم که بلکه بتونم کمی از رنج و ناراحتی این سکس خونوادگی و محرم خودم بکاهم .......التش با توجه به خیسی کوسم خیلی راحت ولی به سختی و بدونه درد و رنجی وارد دهانه کوس عزیزم شد و با یه تکون و فشار تا ته جاشو در کوسم جا داد ......اوخ جون ....چه کوس تنگ و ماهی داری ....طاهره جونم .....عزیز دل برادر....جونمی .....قربون اون چشای اشکیت بشم .....چرا گریه می کنی .....نکنه درد داری ...ها...نکنه کیرم کلفته و جرر خوردی .......نه نه فرشید کارتو بکن ......چیزی نیس .در اون لحظه که التش وارد کوسم شد نا خوداگاه و علیرغم شهوتم گریه ام گرفته بود و چشام خیس اشک شده بود .....دیگه معنی و مفهوم برادری و خواهری بین من و فرشید معنایی نداشت ....همه چی تموم شده بود ....تلمبه ها و ضرباتش در نهایت شدت و شهوتش به کوسم می خورد و هر دومون در بالا ترین سقف هوس و شور لذت این سکس گناه الود قرار گرفته بودیم ...اه و ناله وفریاد خفیف من با صدای ضربات و تلمبه ای فرشید توام شده بود .....جفت پاهام به شونه هام رسیده بود و فرشید روم افتاده بود و ولبمو با فشار شدیدی می مکید و نفس کشیدنمو سخت کرده بود اب کوسم ترشحش در حد بالایی رفته بود و سرمو که برای چند لحظه بلند کردم و به چوچوله کوسم نظر کردم کف سفیدشو بخوبی دیدم ....شور وشهوت حد بالای فرشید و من با زور و فدرت جوونیش توام شده بود و ضرباتش باشدت خیلی زیادی روم می خورد.فرشید خواست منو به شکم بر گردونه .....نزاشتم ...نه نه فرشید همین مدلی ادامش بده ..لطفا .....دلیل ممانعتم از این کار این بود که نمی خواستم سوراخ کونمو ببینه ......نگاهش به سوراخ کونم در اون لحظات منو داغون می کرد ........خدا وکیلی فرشید خوب منو می گایید و در اون لحظه من ارضا شده بودم ...فرشید مجدداسعی داشت منوبر گردونه و رو باسنم سوار بشه ولی باز من مانع شدم و در نهایت چندین بار در اغوش هم غلط خوردیم و در همون لحظات گرمی اب التشو در کوسم حس کردم ......وایییییییییییییییی...طاهره تموم کردم ....قسم می خورم این بهترین کوس کردنی بود تا حالا داشتم .......در همون حالت لبامو می مکید و تا اخرین لحظه ای که سفتیشو حفظ کرده بود التشودر کوسم نگه داشت ودر همون موقعیت من از فرط خستگی و تلاشی که از این سکسم داشتم چشام سنگین شد و در بغل فرشید به خواب شیرینی فرو رفتم .....در خواب شوهرمو دیدم که ازم اب می خواست و سرم فریاد میزد ...چرا بهم اب نمیدی .....طاهره بهم اب برسون دارم خفه میشم ........مشت های گره کردشو رو سینه هام گرفته بود ودر صدد زدنم بود که یهو از خواب پریدم و خودمو جمع کردم .....فرشید لخت و عریان با کیر نیمه سفت و اویزونش خوابیده بود ..یاد چند ساعت قبل افتاده بودم و به خودم و این شرایطم اقسوس و اظهار پیشمانی می کردم ...اه چرا من مانع این کار نشدم ........سراغ شوهرم بیمارم رفتم و در کنارش دراز کشیدم و کمی نوازشش کردم در اون لحظات دلم واسش میسوخت ..صالح حالت خوبه ...خواب دیدم تشنه بودی و ازم اب می خواستی ......اه طاهره ....این بیماری بد جوری گرفتارم کرده و دکترای اینجا کاری نکردن بهتره منو ببری تهروون تا خوب بشم.....موافقی .....اره می برمت عزیزم ...غصه نخور .......گرمای تب دار تنش منو گرم کرده بود دستی به کیرش زدم ...شل و بی حال و انگار که صد ساله در خواب هست...اوه ....صالح بدبخت و از کار افتاده ..از بس قرص و دوا و امپول های بی فایده مصرف کرده بود واقعا کار خونه اش انگاری تعطیل شده بود و پرچم سفید و تسلیم مانند کیر مبارکش به اهتزاز درامده بود .....اه خدای من پس تکلیف من هوسی و شهوتی چی میشه ...باز باید بیشتر خیانت و رابطه های نا محرم ونامشروع رو ادامش بدم ...این سرنوشت منه..و انگار راه فراری ازش ندارم .....باهاش میرم تهروون و سراغ منو چهری میرم و از چالش جالب دربار و اتفاقاتش عشق و حالمو می برم .....صبح اون روز رفتم اتاف فرشید که سراغی ازش بگیرم ..لحافش یه وری افتاده بود و خواستم روش مرتبش کنم که التشو دیدم...اوووه باز راست شده بود...مثل درخت چنار قد کشیده بود......ارووم و اهسته دستمو بهش زدم .....اوووف هوس کردم باهاش کمی کار کنم ...ولی نه نه کافیه دیگه ...گناه دیشبم کم نبود حالا بازم میخام ادامش بدم .....بلندشم برم بیرون اتاق......این فرشید عجب کیر با قدرتی داره ....واقعا که مهین حق داشت هما رو باخودش کمکی بیاره......در تدارک تهیه ناهارم بودم که بهرام با عجله اومدپیشم ....مامان..مامان .....جونم بهرام .....یه بسته برات اوردم .....واه بسته از کی؟/////بهرام اومد بغل گوشم و گفت این بسته رو اقا سیاوش داد که به شما بدم ....اصلا انتظار این قضیه رو نداشتم ....اخه این مرد چرا بسته برام فرستاده ...چرا و جوابشو حدس میزدم ..اون بهم نظر بد داره و در صدد ایجاد رابطه غیر مشروع بامنه .....واقعا که چه نترس و بی پروا این کارو کرده ..می تونست پنهونی و در یه فرصت این هدیشو بهم بده ولی این کارو نکرده و به پسرم داده.......بهتره بازش کنم ...ببینم داخلش چیه........
     
#180 | Posted: 16 Dec 2018 16:23
ادامه از طاهره
بهرام کنجکاو شده بود و ایستاده بود که داخل بسته رو ببینه ......بهرام جون تو برو به بازیت برس ......با نگاهش به من و با اکراه به کوچه برگشت .....با عجله و اشتیاق بازش کردم ....واییی...یه قواره پارچه گروون قیمت و خوش رنگ که نظیرشو در شهرمون ندیده بودم ......نمی دونستم سیاوش اونقدر خوش سلیقه باشه .....افرین .....جلو ایینه رو خودم امتحانش کردم ....خیلی بهم میومد .....واقعا که دستمریزاد ...ولی چرا این کارو کرده و لابد ازم انتظاراتی داره و این خواسته اش قطعا قبول رابطه باهاش میتونه باشه ......وای وای از دست این سیاوش و امثالشون .....از پارچه خیلی خوشم اومده بود ولی نمی تونم در قبال کوس دادنم قبولش کنم ...واه واه من که جنده نیستم ....دونه دونه ای دادم اون هم بنا به شرایط خاصی چه به اجبار و چه اختیاری بوده .......به صلاحه پسش بدم ....اصلا اینو نخواستم ...خواستم مرتبش کنم و بسته بندیش کنم که متوجه یک نوشته در داخل بسته شدم ........سلام خوشکل شهر .....طاهره خانم قشنگ و طنازم.....بهترین بهترینا .....هدیه ناقابل سیاوش به شماس ...لطفا قبولش کنید و منو خوشحال کنید .....جانم فدای یه تار مویتان........باز هم نوشته بود ولی دیگه نخوندم .....اه اه این چه وضعیته که من دارم ...همش درد سر و عاشق های سینه چاکم که یکیشو ردمی کنم بجاش دو نفر جایگزینشون میشه .....سیاوش خان خیال می کنه من کم کسری پارچه و وسایل و کادو و پول دارم .....اصلا گور پدر این هدیش...باید برش گردنم ..خودم پسش میدم ......چادرمو سر کردم و رفتم خونه سیاوش ......در خونه شون باز بود و صحرا لب پله حیاط لم داده بود ...اوه چه باسنی داره ...صحرا اندامش از سحر درشت تر نشون میده ....سلام طاهره خانم .....سلام صحرا جون ..مامانت خونه س...نه رفته خونه پدرش..منم میرم دنبالش وسایل با خودش میاره که کمکش کنم .....نشسته بودم که کمی افتاب بخورم .....اوه ...صحرا تو به جای افتاب باید کیر بخوری ..اونم کیر امثال صابر و کمال و فرهاد بد بخت که من مدتیه ازش خبری ندارم .....این جمله اخریو در ذهنم بهش گفتم ......پدرت چی هستش؟.....بله ....برم خبرش کنم ....با اومدن سیاوش صحرا هم چادر سرش کرد و رفت ....به به طاهره خانم گل ....بفرما داخل ......نه ..اومدم این بسته رو بهت بدم .....بهتره به خانمت هدیه کنی .....به من تعلق نداره ....نمی خام باهات بد و ناجور حرف بزنم ولی منو اشتباه گرفتی ....انگار که شوهرم کادو به زنت بده و ازش اون کارو بخواه.....ها.......طاهره جون...بیا داخل تا براتون توضیح بدم ....اوا توضیح نمی خام ....برید این حرفارو به خواهر و زنتون بزنید ....سیاوش با شنیدن این جمله براشفت و به طرف در حیاط خیز برداشت و اونو بست و بهم هجوم اورد و منو رو دستاش بلند کرد و تا به خودم اومدم که دستامو ازاد کنم دیدم منو به داخل اتاق اورده و می خاد روم بیفته ...نکن سیاوش ...خجالت بکش ...بخدا دادمیزنم و ابروتو میبرم .....خب بزن به تخمم....تا کارمو نکنم ولت نمی کنم .......کشمکشمون شروع شده بود و با زور زیادی که داشت منو خوابوند و رو زانواش و بین کمر و شکمم سعی داشت منو کاملا تسلیم کنه ..با همه زور توانم داشتم باهاش مقابله می کردم .....ولی لحظه به لحظه مقاومتم کمتر میشد و دستام از کار میفتاد...فقط پاهام بود که تکون می خورد و به پشتش اصابت می کرد ....سیاوش کم کم دستاشو به باسن و کمر و رونام کشونده بود و اماده میشد منو لخت کنه....طاهره چرا ارووم نمی گیری بزار حالمو بکنم ..خودت هم لذتشو ببر ....جون بچه هات بزار خوب بکنمت ..زورکی خوب نیس...تف به روت ..بیشرف ..خودت زن و بچه داری ....ولم کن ....ببین طاهره تو نمیتونی جلومو بگیری پس نزار با خشونت رفتار کنم ....بالاخره کوستو فتح می کنم ..کوس نه کونتو می کنم ....کونت معرکه س .....بهتره داد و بیداد نکنی چون اول ابروی خودت میره ......خیلی خسته شده بودم و هیچ کاری دیگه نمی تونستم بکنم کارم تموم شده بود و من باز داشتم مورد تجاوز قرار می گرفتم اونم در فاصله کمتر از صد متری خونه شوهرم و در حالیکه شوهر بیچاره ام در بستر بیماری در تب میسوخت ....خیلی بهم سخت و دشوار میومد که سیاوش بهم دست درازی کنه و به کوس و کونم برسه ..ولی زورم بهش نمیرسید ..خدایا چیکار کنم .....کیرشو از شلوارش بیرون کشیده بود و رو دامنم که بالا رفته و دور کمرم جمع شده بود می خورد ....یه دستشو رو شورتم برده بود و اونو داشت پایین میکشید ....کثافت عوضی خوب شذفعلا کاری به سینه هام و صورتم نداشت و فقط رو باسنم و رونام تکیه کرده بود ...اووییییی..طاهره من مدتهاس تو کف باسنتم .....اوخ جون ....این کیر دیگه باید هر هفته بره تو کون و کوست ...با شنیدن این حرفش یه فکری به نظرم رسید .......خیلی خب خیلی خب ...بسه روم قشار نیار ......باهات همکاری می کنم .....فقط من اول دوس دارم کیرتو بخورم ..کیرتو بزار دهنم ////نه نه طاهره اخر کار بهت میدم با ابش کیرمو تمیزش کن .....انگار نقشه ام نمی گیره ...خدایا کمکم کن نمی خام دامنم بدست این مرتیکه عوضی لکه داربشه ....دستام دیگه جون نداشت که جلوشو بگیرم خسته و نالان و نفس زنان تسلیم شده بودم و سیاوش به خودش مسلط شد و کیرشو بیرون کشید و دستی بهش زد و اوخ جون زنان اونو رو کوسم تنظیم کرد .....گریم گرفته بود و برای اخرین بار ازش خواستم منو ول کنه ....وای طاهره خیلی وقته تو کفتم و نقشه ها می کشم که بهت برسم حالا میگی ولم کن ...مگه میشه ....اصلا خودم بخام کیرم اجازه نمیده ......مگه نه کیر جونم .....کلاهک کوچیک کیرشو رو چوچوله کوسم گرفت و اونو فشار داد ....طاهره کونتم می کنم اول میخام خیس از اب کوست بشه تا بهتر تو کونت جا بگیره .....نه نه نه کثافت بیشرف ..خدا ازت نگذره ..نمی بخشمت ..اییییییی خدا ..حقمو بگیر ....کوس خشک و بی احساسم کیر معمولی و تقریبا باریکشو خوب قبول نمی کرد و به سختی داخل میشد ....فریاد زدم و کمک می خواستم .....با همه زورم به پشتش میزدم و پاهامو به کف اتاق میزدم ......در همین لحظه درحیاطو به شدت میزدن ......انگار زنش برگشته بود ...سیاوش یهو بلند شد و با نگرانی منو بلند کرد و هولکی لباسامو مرتب کرد خوب شده بود لختم نکرده بود و فقط شلوارمو تا نیمه زانو پایین کشیده بود ....طاهره برو یه جا قایم شو ...لطفا ...نه نه بی شرف بی خونواده بزار زنت بدونه چه نامردی شوهرشه ..من هیچ جا نمیرم ....محض رضای خدا .... طاهره غلط کردم ...گوه خوردم ..اره نوش جونت ...گوهم دهنت ....بیا برو پشت اون پرده خودم فراریت میدم ...در زدن شدید تر شده بود ......سیاوش .....سیاوش ..اها ی کجا یی چرا در و باز نمی کنی ......اومدم سهیلا .....ببین طاهره قایم بشی برای خودت هم بهتره چون ابروی توام میره ....کارو خراب ترش نکن ...دستمو بزور کشید و به پشت پرده اتاقش برد و سریع رفت درو باز کرد .......سهیلا زود برگشتی ..اره سیا وش صحرا اومد دنبالم و گفت سریع خودمو بهت برسونم ....انگار باهام کاری داری ؟....نه کاری ندارم ...چه جور صحرا همچین حرفی زده ؟.....اوا بی خیال صحرا شو الان فرصت خوبیه بچه ها خونه نیستن ..بیا خوب منو بکن ..کوس و کونم برای کیرت له له میزنن.......اوه اوه اخ جون کیرتم که راست شده ...نکنه داشتی کار شیطونی می کردی ...ها و یا کسیو به خونه اوردی ..چون بوی عطر زنونه میاد ....ای بابا سهیلا خیالاتی شدی و دماغت خوب کار نمی کنه ....عطر خودته .....ببین سیاوش من عطر به خودم نزدم .....تو داری منو می پیچونی .....وای سهیلا انگار من باید خوب بکنمت تا بی خیال بشی....ای ای ای سیاوش حقه باز مکار داری کلاه سرم میزاری ....اره سهیلا اتفاقا می خام کلاه کیرمو تو کونت بزارم ..تا حالیت بشه ....اخ اخ اخ ارووم تر وای وای سیاوش سوراخمو خیسش کن ...درد داره ....ولی تو که کیرت زیاد کلفت نیس ...بی خیال ....بزن به کونم ...بدرک اونقده فریاد میزنم تا کل محله جمع بشن و به همه میگم این شوهر من کونمو می کنه .....اره اره به کوری اونایی که کون و کوس نمیدن من دارم زنمو از کون می کنم .....سیاوش بی شرف منظورش من بود و به من طعنه میزد ....مرتیکه عوضی ...برای یه لحظه تصمیم گرفتم و برم خودمو به سهیلا نشون بدم و کارشو بسازم . زندگیشو بهم بزنم ..ولی قیافه معصوم سارا و صحرا و پسر بزرگش منو از این کار منع کرد ..اونا بدبخت میشدن ..نه به خدا واگذارش می کنم ...اصلا به هوشنگ میگم اون خدمتش میرسه .....فریاد کون دادن سهیلا خونه رو پر کرده بود و من می ترسیدم پرده رو کنار بزنم ......اخ اخ کونم کونم ....چرا تو کیرتو خیس نکردی ...اصلا فهم کردن و گاییدن بلد نیستی ...سه تا بچه واست اوردم تو هنوز یاد نگرفتی ..خاک تو سرت بشه ......سهیلا یه جوری حرف میزنی انگار غیر از من به کسای دیگه هم دادی؟.......شاید..... خدا میدونه و خودم .....حالا اعتراف هم بکنی من که نمی خام سرتو ببرم ...ناراحت نمیشم ..بگو ..اخ اخ کونم .....ای سیاوش کونی ....ارووم تر .....اره از لج تو قبل از عروسیمون چند بار کون دادم ...به کیا ...ها ...به پسر عموم و علیرضا فامیل خودت و ملا حیدر .......نه بابا سهیلا به اون ملا ی نابینا هم دادی ...اره اتفاقا از همه بهتر منو می کرد و کور هم نیست از تو یکی بهتر میبینه ..رفتم پیشش تا برام دعا بکنه که شوهر کنم ...گفت تا کون ندی بختت باز نمیشه ههههههههه......ههههههه..منم گفتم اوا حاج اقا این چه خرفیه ..حالا من اگه بخام به کی بدم ...بهم گفت به خودم بده تا کاری کنم قبل از سه ماه برات خواستگار بیاد .....منم همون روز بهش کون دادم و دو بار دیگه هم پیشش رفتم و دادم ..جالب اینکه تو قبل از موعد سه ماه اومدی خواستگاریم و منو گرفتی .....از شادی قبولی دعاش سه روز بعد از عروسیمون باز رفتم سراغش و به عنوان جایزه باز بهش کون دادم ......ههههههه...فهمیدی سیاوش می بینی چه زن کونی داری.....اره ولا نمی دونستم در کون دادن خبره کار هستی .....اووووووی من ابم اومد .....تموم شد ......اه سیاوش ولی من اخرش این بوی عطر زنونه رو نفهمیدم ..باشه بی خیالش میشم چون خوب کونمو کردی .....اره بیا بریم اتاق دیگه تا یه چیزی نشونت بدم ....بیا سهیلا ......اونا اتاقو ترک کرده بودند و من فرصت کردم و از خونه شون بیرون اومدم ...اه اه سیاوش نامرد این کارتو فراموش نمی کنم ...باید هوشنگ به وظیفه اش درقبال من برسه و این مرتیکه رو گوشمالیش بده .....برگشتم خونه .....داخل خونه سرو صداش زیاد بود و انگار مهمون داشتم ....کی میتونه باشه .......با صدای اکرم و شوهرش فهمیدم مهمونام اونا هستن .......اکرم چاقتر و خوشکلتر شده بود و این بهش میومد .....همدیگرو بغل کردیم ......اوووف طاهره قربونت برم ..دلم واست اندازه یه حبه قند شده بود .....خوشکل تر شدی ......اتفاقا اکرم جون تو خوب و ریبا شدی من همونم که بودم ولی تو تپل موپل شدی .....نکنه کون زیاد به شوهرت میدی ..اینو بغل گوشش گفتم ...اره عزیزم من که استاد اون کارم خودت که میدونی کجا دوره و مدرکشو گرفتم ...جنده خونه تهرووون ....ههههه......ولی این همه شوق و شادی با صدای صابر خاموش و از بین رفت ...وای وای صابر هم باهاشونه و اومده ......به به طاهره خانم ...به من که نمی رسی و احوالمو نمی پرسی ..منم مهمون خونه شمام..یه کمی به ما برس .....اوا اقا صابر این حزفا چیه ..خیلی خوش اومدی .....قربون شما ....ممنون خاتون خانم......در دلم اشوب و ترس خونه کرده بود و صابر از همون اول با نگاه هاش منو می گایید ..خدا امروز بهم واقعا کمک کرد و من تونسته بودم خودمو از دست سیاوش نجات بدم ...ولی این صابر خبره این کاراس و اگه بخاد که حتما میخاد منو می کنه ...می شناسمش ...وای وای با کیر کلفتش این بار منو روانه بیمارستان می کنه ......چیکار کنم ...شیطونه میگه فلنگو ببندم و برم ..ولی خیلی ناجور و زشته ..نه نه امکان نداره ..باید فقط مواظب باشم که گرفتار صابر نشم ......اکرم هر وقت نزدیکم میشد دست مالیم می کرد و بارها از دستاش کون مالی شدم این اکرم اخرش ابرومو پیش بچه هام میبره ......طاهره دلم لک زده باهات لز کنم....لامصب بیا بریم یه گوشه دنجی کوستو بخورم ..میدونی چن وقته چشام بهش نیقتاده؟/////واه عزیزم تو دیگه شوهر داری و مادرشدی این حرفا برات خوب نیس....غلط زیادی نکن ....خودت میدونی من کهنه فاحشه ام ...وتا روزی که زنده ام دستم بیفتی می کنمت .....هههههه....اکرم ..تو خیلی خطری شدی تیم خطر ناکی با خودت اوردی ...وای باید من فراری بشم ...دلواپسی و هراس از کارای اکرم و فرصت طلبی صابر منو کلافه و اشفته کرده بود و نمی دونستم چیکار کنم ...حتی در انجام دادن اشپزی قاتی کرده بودم .... سحر و اکرم دخترام به کمکم اومده بودند و در کنارشون تونستم کمی نرمال بشم .....اخ خدایا کمکم کن ....من احساس امنیت حتی در خونه خودم ندارم ...اه واقعا که این چه وضعیتیه؟......خونه مون خیلی شلوق شده بود و در همین لحظه صدای سلام هوشنگ به گوشم خورد .....هوشنگ اومده بود.با شنیدن این صدا انگار قوت قلب گرقته بودم و از خوشحالی اومدنش به استقبالش رفتم .......سلام هوشنگ خوش اومدی .......خواهرم خوبی ....نه زیاد .....خدا نکنه چیزی شده ..اگه مشکلی کاری هست ..بگو به من ...جونمو واست میدم .....اه قربون برادرعزیزم برم .....بیا تو برات میگم ....اکرم با دیدن هوشنگ ذوق زده شده و انگار که عاشق و شیفته قد و بالای قوی و ورزشکاریش شده بود .......واه واه ماشالله طاهره جون این اقا کی باشن ....چه قد و بالایی داره ....اوه کیرش لابد نیم متر میشه ...ها .....طاهره ناقلا نکنه باهاش هستی و تورش کردی ...اخه خیلی خودمونی باهم سلام علیک کردین ....اکرم به تو مربوط نیس ...فضولی موقوف....فقط چون مهمونمی جوابتو میدم ایشون برادرمه و امشب هم عروسیشه و همه مونو دعوت کرده ......اوووخ جون طاهره ...امشب عروسی افتادیم ..از این بهتر نمیشه .....واقعا هم هوشنگ اومده بود که خبر عرو سیشو بهم بگه و منو باخودش پیش فرانک ببره ........خواهرم اومدم ببرمت کنار فرانک باشی خیلی تنهاس و بهت احتیاج داره ...میدونی که اون کسیو نداره و سیامک هم اینجا نیست.....اخه هوشنگ میبینی که مهمون دارم ....خودم خیلی مایلم کنارش باشم ....ولی خب میتونم مهمونامو هم با خودم بیارم ...از نظر تو اشکالی که نداره ......نه خواهر جون تو صاحب اختیاری و هر کسیو میتونی دعوت کنی و یا بیاری ........اه فقط هوشنگ من امروز خیلی ترسیدم ......خدا نکنه خواهر جون چرا اشک از چشات میاد ها ...بگو چیزی شده کسی اذیتت کرده ...اره هوشنگ بیا اون گوشه اتاق تا برات بگم .......خیلی خلاصه همه اتفاقات خونه سیاوش و قصد تجاوزشو بهش گفتم .....طاهره به جون خودم مادرشو به عزا میشونم ......شکمشو سفره می کنم .....خونه اش کجاس بگو ......نه نه هوشنگ اگه منو دوست داری کار دست خودت نده تو داری دوماد میشی .. امشب عروسیته ...فقط من میخام خوب گوشمالیش بدی ولی خودت دخالتی نکن و بسپار به رفقات ..من امشب سیاوش و زنشو هم دعوت می کنم و به بهونه دخترش که هم کلاس سحر هستش ... اگه میخای گوشمالیش بدی و ادبش کنی امشب فرصت خوبیه .....طاهره قبوله ولی میخام برای اولین بار به رفقام اجازه بدم که با زنشم کار داشته باشن خودت میدونی من ادم ناموس پرستی هستم و اهل اون کارای زشت نیستم ولی این مرتیکه بی شرف و نامرد باید جلو چشاش گاییدن زنشو ببینه و بفهمه که با زن مردم دیگه کاری نداشته باشه ...خودشم البته گاییده میشه .....حالا میبینی و میشنوی که باهاش چه کاری می کنم .....هوشنگ رفت و من فوری رفتم خونه سیاوش و رسما دعوت عروسی رو به سهیلا ابلاغ کردم ......عزیزم سحر و بهرام دوس داشتند که صحرا و سارا در عروسی امشب باشن ...بهتره شما و اقا سیاوش هم با هاشون تشریف بیارین ......اوا طاهره خانم خوشکل خانم این دعوت شما رو رو چشامون میزاریم ...خیلی وقته عروسی نبودم ..امشب دلم میخاد کمی قر کمر برم و خوب برقصم ...اخه من عاشق رقصم.......اره جون خودت و اون شوهر بیشرفت ..امشب هر دو تون در قاب و شکل عروس گاییده میشین .....در واقع امشب سه عروس داریم اصل کاری فرانک جونه و دومیش سهیلا و سومیشم سیاوش خانه که باید کونش پاره بشه ...و نکنه من چهارمیش باشم و بدست صابر گاییده بشم ...اه خدا نکنه .....ولی دلم اشوبه و این نگرانی الان استارت خورد و دلم گواهی میده در این عرو سی من هم سهمی بکن بکناش دارم .......
     
صفحه  صفحه 18 از 47:  « پیشین  1  ...  17  18  19  ...  46  47  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / خاطرات بهرام و مامانش بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites