خانه | ثبت نام | نظرسنجی | جستجو | موقعیت | قوانین   چت روم
داستان سکسی ایرانی انجمن لوتی / داستان سکسی ایرانی /

خاطرات بهرام و مامانش


صفحه  صفحه 80 از 84:  « پیشین  1  ...  79  80  81  82  83  84  پسین »
KohkanFarhad مرد #791 | Posted: 29 May 2020 23:42
کاربر
 
آه خدای من این قسمت کمی تا قسمتی شدش داشاقم راست
آه بازم سیکم بی اراده شده با این قسمت راست
آه از این دلیقم که شده بازم هم ناز
باز هم سحر آه اه
روزی داستانت چنان کند داشاقم راست از داستان آه و ناله های تو راست
آه از آن روزی که عزت خان چنان کند تو را چاک چاک
پاره کند تو را که خنده بر لبانت شود گریه های زار زار
      
Artmesiran زن #792 | Posted: 30 May 2020 00:03
کاربر
 
عالی بود بینظیر بود
      
Lotfeahmad مرد #793 | Posted: 30 May 2020 01:05
کاربر
 
مرسی شهره
پیشنهادی دارم بهرام بتونه با شیرین دختر شاهدخت دوست بشه رابطه داشته باشه با شاهدخت هم بتونه سکس داشته باشه هم با اینها رابطه داشته باشه هم بتونه از این طریق به عکسهای سکسی سحر برا باج سکسی دست پیدا کنه
و سیامک هم که وارد خونه طاهره شده با سحر و اکرم سکسی تحت تاثیر قرار گرفتن و شهوتی شدنش از رفتار و پوشش اکرم مخصوصا سحر نوشته بشه حتی دید زدن از اندام سحر و یا تصادفی لختی دیدن سحر و اکرم اینا جالبه آوردنش تو داستان بالاخره سیامک تو یه خانواده سکسی محاصره شده معلومه آمپر میزنه بالا
و بهرام چطو میخاد با سحر دوباره حال کنه باید نویسنده یه نقشه توپ پیاده کنه این بار بتونه موفق بشه

شهره خانم عروسی مهران حتما همراه با اتفاقات سکسی مهیج هم درباره طاهره سحر اکرم بهرام مهران و نازنین باشه شهریار و شاهرخ هم باشن تا اتفاقات سکسی با سحر و اکرم داشته باشن عالیه
مهران هم مخصوصا تو عروسیش با سحر اتفاقات سکسی جذابی داشته باشه اینم لحاظ کنیدممنون
      
Nanamagikc مرد #794 | Posted: 30 May 2020 01:19
کاربر
 
دمت گرم ميدونم سخته ايده داشتن جديد و نوشتن متني كه هم قشنگ باشه هم تكراري نباشه !! اميدوارم تو كارت موفق شي
      
Papayoga مرد #795 | Posted: 30 May 2020 01:46
کاربر
 
یاساشین شهره
      
Bamandek #796 | Posted: 30 May 2020 01:51
کاربر
 
فقط به خاطر داستانت میام سایت لوتی
      
Papayoga مرد #797 | Posted: 30 May 2020 12:50 | Edited By: Papayoga
کاربر
 
azadmaneshian
شهره خانم فکر کنم درباره سحر قصه رو اشتباه و تکراری گفتید چون در صفحه 75 قصه سحر رفته بود خونه عزت خان شام رو هم مه لقا درست کرد خورد بعد خوردن سحر تو خونه عزت خان به دلیل تعمیر خونه سحر توسط عزت خان اونجا خوابید و عزت خان با مه لقا سکس کردن و سحر هم صداشون رو میشنید

ولی تو داستان دوباره سحر تعریف کردید روستا دوباره مه لقا شام میخاد بده اینو قبلا نوشته بودید تازه نوشتید وقتی رسید شروع کرد کادو دادن به به همه بعد مه لقا میخاد شام بده یادتون رفته شاید

وعزت خان هم که تا عید تو صفحه 75 اینطوری میگذره

...خلاصه مطلب همچنان سناریو چند روزه خدمت سربازی سحر تا قبل از تعطیلات عید سال ۵۶ ادامه پیدا کرد با این شکل که عزت خان بیشتر و دقیقتر و جری تر به سحر توجه می کرد و چشماشو به قول معروف برای بهتر دید زدناش چهار تایی کرده بود و هر شب مه لقا بیچاره رو از کوسش یک الی دو بار بخوبی و مدل روستایی می گائید و داد و هوارشو به اسمون ها میبرد عزت خان فقط به عشق سحر زنشو ترتیب می داد و نقشه ها می کشید که به چه شکل و طریقی بتونه مخ سحر خانم ..مدیر روستاشو بزنه ...و به خودش مطمئن بود که یک روز موفق به این کار خواهد شد

لازمم نبود درباره عزت خان بنویسید درباره سحر هم می‌شد مثل اکرم بنویسید.تاقبل عید رو میگم

در این قسمت داستان گفتید
شام تدارک خوبی مه لقا دیده بود و تازه فقط این نبود تک تک خانومای روستا میومدند و نوبت دعوت شام می گرفتند

احتمالا بازم عزت میخاد تو داستان زنشو بکنه سحر صداشون بشنوه یا دید بزنه اول آخر عزت خان تو کفه راه نمیده سحر
برا همینه میگم نوشتن داستان درباره عزت خان جالب نیست

داستان سحر تو روستا هم معلومه دیگه همه تو روستا تو کف سحر هستن پرو پاچشو دید میزنن عزت خان هم تو کف و خودنمایی میکنه سحر هم مثل چی کیف میکنه از سربه سر عزت خان گزاشتن و راه ندادن به اون

دیگه چه اصراریه ماجراهای بیخودی و تکراری سحر در روستا که هیچ اتفاق خاصی نمیفته چرا اصرار بر نوشتنش داری یا باید اتفاقی رو تو روستا رقم بزنی یا اینکه دیگه همه مامی ونیم داستان تکراری روستا که سر انجامی نداره

تازه داستان بهرام هم می‌شد به جای راحله تکراری از صحرا و نوشین استفاده میکردی که صحرا نوشین رو میاره برا بهرام تا با نوشین سکس کنه این تازه بود نه با شخصیت تکراری راحله
      
Wonderman مرد #798 | Posted: 31 May 2020 14:05
کاربر
 
دوست داریم شهره جون
      
azadmaneshian زن #799 | Posted: 31 May 2020 20:27
کاربر

 

دعوت کردن سحر به صرف شام از سوی مه لقا و عزت خان هوسی برای بار چندم اتفاق میفتاد و این موضوع برای یک جامعه روستایی عادی محسوب میشد خصوصا با وجهه ای که سجر در این محیط کوچک و ساده و سنتی برای خودش بوجود اورده بود موجب شده بود که تقریبا اکثریت قریب به اتفاق روستا از پذیرایی و ارائه یک شام به دختری که از شهر صرفا برای خدمت اومده بود استقبال به عمل اورده و براش کم نزارن ....و این مهمونی ها رو یک افتخار می دونستند و با توجه به اینکه سحر مستاجر عزت خان به حساب میومد و احساسی که به این دختر شهری و خوشکل پیدا کرده بود و مه لقا هم تعلق خاطر زیادی به سحر گرفته بود این دعوت ها به تناوب اتفاق میفتاد و اون شب نمایش و حرکات صاحب خونه فوق العاده برای سجر جالب و خنده دار و تا حدودی محر ک کننده توصیف میشد سحر با توجه به خلق و خوی منجصر به فردش و عدم استقبال از دوس پسر گرفتناش و مانع شدناش از سکس و عشق بازی و پاسداری از باکره گیش ..براستی گاها هوس می کرد انبار انبوه شهوت و نیاز فراوون جنسیشو به شکل وطریقی که به وجهه اش بر نخورده و ابرو و شان منزلت و غرورش لکه دار نشه ..توسط شخصیتی که واقعا قابل اعتماد و مطمئن و با تجربه باشه .... تخلیه بشه و اینو در شخصیتی بنام عزت خان جستجو می کرد ..و کنار این دلایل هم عزت خان در محیطی زندگی می کرد که کوچیک و محدود بود و برای ابرو و عزت خود و خونواده اش خیلی اهمیت قایل بودو برای تحقق و انجام چنین سناریو عشقی ..شاید بهونه ای باقی نمونده بود ...ولی سحر همچنان ترجیح می داد به بازی موش و گربه و دوندن دوستداران و عشاق سینه چاکش و از جمله عزت خان ادامه بده و و یه جورایی جون به لبش کنه ..و از این بازی که هم اینک با عزت خان شروع کرده بود لذت شیرینی می برد و از اون شب تصمیم گرفت کم کم میدون به این پیرمرد حشری و شهوتی بده ...و در لحظاتی که بساط سفره شام پهن و فراهم شده بود به نحو زیبا و اغوا کننده ای متکی به سمت کمر ناحیه چپش نشسته لم داد و رون سمت راستشو با نیم کره باسنش که در یک شلوار تقریبا کیپ شکل گرفته بود به طرف چشای حریص و تشنه عزت خان گرفت که بیشتر و بیشتر تب و حرارتشو بالا ببره و جوشیش کنه ....عزت خان چشاش انگار شش تا شده بود و چنان دقیق به این نمایش سحر خیره شده بود که دخترک 8 ساله اش که شبا در اتاق سحر می خوابید از فرط تعجب و دیدن بابا ی حشریش لقمه در دهنش ساکت و بدونه تکون مونده بود انگار که یک صحنه از فیلمو رو درروی تصویر کات کرده بودند ..بیچاره مه لقا که قطعا امشب باید تقاص پس می داد و تا بانگ اذان صبح کوس می داد و تازه سحر علاوه بر این حرکتش گاها نیم نیگاهی بهش می کرد و با تقدیم لبخند شیرین و زیباش با یکی از دستاش پستونشو کمی می خاروند و در نهایت با کف دستش و به شکلی که برای سایربچه هاش و مه لقا تابلو حساب نشه ....عزت خانو به دیدن کشیدن نوک پستونش دعوت می کرد.....


مه لقا امشب اشتهام چند برابر شده ..نمی دانم از دست پخت توه یا تشریف فرمایی خانم مدیره به نظر تو کدومشه ؟
چی بگم والا خب معلومه که واسه خانم مدیره چون چن ساله می خوری و می لمبونی و نشده حتی یه بار از دست پختم تعریف کنی وجود نازنین سحر خانم اشتهاتو دو برابر کرده



خانم مدیر که خیلی سالارن و من دربست نوکرشم ...
مرسی اقا عزت..سالار شما هستین و مه لقا جوون هم که جای خودشو داره
خانم مدیر یه جوری به زنم جوون گفتی که اشتهام بیشتر شد
نترکی عزت خان سن وسالت بالاس و اندازه شکمت بخور .عزت خان با توم حواست کجاس ...زیاد سحر خانمو نگاه نکن بزار راحت غذاشو بخوره ....
به جان تو مه لقا فقط نگاه خانم مدیر می کنم که لقمه تودهنم راحتر تر بره تو ..اخه خیلی شیرین و زیبا می خوره نوش جونت خانم مدیر مدیون من و زنمی که راحت باشی و مثل خانه بابات رفتار کنی ....خانه و املاک و خودم و احشامم فدای سرشما ....مگه نه مه لقا
بله موافقم ..من که اونقد خاطرشو میخام و باهاش راحتم که با خواهرام نیستم
اووه مه لقا جوووووون دارید حسابی چوب کاریم می کنید ..شماهم الان جای مامانم هستین ...
من چی خانم مدیر منم لابد جای بابات هستم ...
نه دیگه شما عزت خان هستین و بابام نمیشین
پس چیت میتونم باشم
نمی دونم
لابد شوهرت میتونم باشم خخخخخخخ
واه عزت خان خجالت بکش این حرفا چیه میزنی خانم مدیر رو داری ناراحت می کنی بهش بر می خوره
مه لقا چیز بدی نگفتم ..خانم مدیر تو رو مادرش فرض کرد و منو نه..و منم به جاش حدس زدم لابد دلش میخاد شوهرش حساب بشم ....شوخی کردم خانم مدیر به دل نگیر ....
چه خبرته عزت خان امشب حالت خوب نمی گه یه جورایی روبراه نیستی...



و واقعا حق با مه لقا بود چون عزت خان که تا قبل حرمت نگه میداشت و فقط نگاه به سحر می کرد امشب دهنشو هم به کار کشیده بود و با کنایه هاش تلاش می کرد سحر رو زودتر شکار کنه و کیر شق شده کلفتش در زیر شلوار گشاد و مدل دهاتیش رو گاها لمس می کرد و اه سوزناکی از ته دل می کشید و نگاه به ساعت می کرد که وقت رو بدونه چون عزت خان منتظر پایان شب نشینی بود علیرغم اینکه دوس نداشت چشم از دیدن اندام سحر بر داره ولی بی صبرانه در انتظار رفتن سحر به اتاق خودش و شروع اولین چشم چرونی هاش بود ...چرا ...چون در ایام تعمیرات اتاق سحر هواکشی که در قالب و اندازه دو برابر ته یک لیوان بود ودر ناحیه گوشه بالای دیوار منتهی به اتاقی که انبار وسایل اضافه محسوب میشد ....قرار داشت رو از عمد و به خاطر نگاه کردن به محوطه اتاق سحر به اندازه ای که کاملا اشراف به دیدن داشته باشه رو دست کاری و بزرگ کرده بود و اینک بی تابی می کرد که از پنجره ای که ظاهرا به هواکش شبیه بود بلکه موفق بشه برای اولین بار اندام لخت سحر رو رویت کنه و وقتیکه مه لقا خدا خدا می کرد که عزت خان سوارش نشه و ازش سکس نخداد سریعا به بسترش پناه برد و سرشو زیر لحاف کرد و خودشو تسلیم خواب شیرینی کرد و عزت خان بعد از اطمینان از مه لقا اهسته به طرف اتاق انباری رفت و با استفاده از یک چهار پایه چوبی خودشو به پنجره رسوند و اونی که انتظارشو می کشید رو کم کم می دید از شدت هیجان و شهوتش ضربان قلبش دو برابر شده بود و و دهن باز و زبون اویزون... سحر رو در فضای اتاقش که نیمه تاریک بود و فقط با نور یک چراغ ضعیف تامین میشد رودر حالتی دید که از فرط حس شدید حشریتش می خواست یک پلنگ بشه و از پنجره خیز بر داره و خودشو روی اندامش بندازه....سحر شلوارک چسپ کرم رنگی به پاش داشت و با رکابی ورزشی زرد رنگش برجستگی و سایز پستونا وحتی نوکای تیز شو با قوس باسن و کمر باریکش که هم کیپ وتیپ هم بودند و به اضافه رونا و ساق ماهیچه یش رو به رخ و چشمای تشنه اش و کیر شق شده اش بخوبی میرسوند ....سجر در مخیله اش اصلا فکرشو نمی کرد که عزت خان داره زاغ چوبشو میزنه و در واقع رکبی از عزت خان خورده بود ...سحر به نقطه ای از دیوار اتاق خیره شده بود و به اتفاقاتی که در این مدت باهاش برخورد کرده بود می اندیشید...خصوصا عکسایی که شاه دخت ازش گرفته بود وکمی احساس نگرانی از این قضیه می کرد که یه وقت شاه دخت و شاهرخ و حتی شیرین ازش بهره برداری ناشایستی نکنن...و اگه بکنن چیکار کنه .و برادرش بهرام که بهش نظر سو داشت و یک ذره مونده بود که ازش تجاوز سختی بخوره وبه اینده فکر می کرد که با موضوع بهرام و احساسی که برادرش بهش داشت حتی بعد از ازدواجش چگونه کنار بیاد..بهرام براش شخصیت خاص و جالب و منحصر به فردی داشت و اگر چنانچه برادرش مجسوب نمیشد چه بسا در قالب دوس پسر قبولش می کرد و باهاش عشق بازی هم می کرد .....و با رسیدن به افکار و یاد شهریار ..یهو دستاش به کار افتاد و از مالوندن گردن و و بالای سینه هاش شروع شد و به پستونای سفت و قشنگش رسید و تا حدی که براش لذت بخش و زیبا درومد ارووم و لطیف نواززشش کرد و یکی از دستاشو کم کم به کوسش رسوند واز روی شلوارو با ناخناش بهش ور می رفت گاها کف دستاشو به دو لپ باسناش میزد و لمسش می کرد و به چاک کونش می کشوند و پاهاشو ازهم باز و بسته می کرد و به خودش حالتی می داد که انگار کیر شهریار در فضای کوس و کونش جولون میده و دنبال سوراخاش می گرده .....عزت خان کف از لب و لوچه اش اویزون شده بود و یک دستش رو به کیرش گرفته بود و تخماشو با ناخناش می خاروند ..از این کارش لذت خاصی میبرد واکثرا از مه لقا این اواخر می خواست در حین ساک زدناش براش بخارونه ....واینک از این همه زحمت و رنج و تلاشی که برای این پنجره کشیده بود راضی بود و به خودش می گفت دیدن حتی یک ثانیه از نگاه کردن دزدکی به چنین دختر خوش اندام و خوشکلی به زحمت و خستگی چندین روزه برای گشاد کردن یک دریچه و هواکش خواهد ارزید .نگاه های عزت تا حدی ادامه پیدا کرد که سحر احساس تشنگی کرد و ور رفتنشو رها کرد وبا نوشیدن چند جرعه اب به بسترش پناه برد و خوابید و عزت خان هم صحنه ترک کرد و بلافاصله سراغ مه لقا رفت و در حالیکه زنش به پهلو خوابیده بود کیر سیخ شده شو بدونه مقدمه و اجازه ای به سوراخ کون مه لقا گرفت و با اعمال زور و فشار شدید نشاط گرفته از شهوتش ....موفق شد کلاهک معمولی و کم گوشتشو از مدخل سوراخش وارد کنه و وقتیکه به قطر درشت و کت و کلفت کمر کیرش کشیده شد ..مه لقا رو از خواب شیرینش پروند و یک باره فریاد اخ بلندی سر داد ولی عزت با کف دستش جلو دهنشو گرفت و بیخ گوشش گفت


خیال کردی مه لقا امشب نمی کنمت .....کیف می کنی مه لقا جانم
اخ پدر سوخته فلان فلان شده من که میگم تو حالت خوب نمیزنه امشب ......اصلا می فهمی کیر صاحب مرده ات کجام رفته ...؟؟؟؟؟
نه به جان تو ..عزتت بمیره اگه بدونم ..ولی میدونم که کیرم تو یکی از سوراخاته ....خخخخخخ
اخه شوهر خل و چلم ...کیر کلفتت تو کونم رفته ...زود درش بیار گناه داره .گناهش یقه مونو می گیره ...
نه باوا باور نمی کنم ..کوسته ...من که هیچوقت کاری به سوراخ بالایت نداشتم
یعنی عزت تو اونقد خل شدی که نمی دونی کیرت کجام میره ....اخ اخ اخ ...عزت اگه درش نیاری فردا اول وقت میرم خونه بابام و دیگه بر نمی گردم خودت میدونی و خونه و بچه هات.. و این کیر خرکیت.


جان خودت و بچه هامون یک ذره دندون به جگر بگیر تا کاری که اشتباه رفتم رو خاتمه بدم اخه نمی دونی چه کیفی داره ....به جان خودم به صد تا کوس کردن می ارزه
مه لقا گرفتار و مچاله شده و توان و راه فرار از کیری که یهویی داخل کونش شده بود رو نداشت و تسلیم شد و اجازه داد تا عزت با تلمبه هایی که با فشار عجیب و خیلی زیادی به کپل های درشت و نرمش میزد ...رو به درگاه سوراخی که خودبه خود در اثر فشار و حجم زیاد کار روستا ...کمی گشاد و گوشتای اطرافش بیرون زده بود ......رو بزنه و دردکون دادانشو به خاطر حفظ زندگی و بچه ها و شوهر هیزش ناچارا کشید و به جون خرید ....


بعد از گذشت چند روز تقریبا 5روز مونده به برگشتن سحر به خونه ..... سرما خوردگی تقریبا عمومی در روستا شکل گرفته بود و سحر به عنوان دکتر افتخاری روستا دفتر کلاسش تبدیل به مطب شده بود حتی کار به صف کشی هم کشیده شده بود سحر با قرص و شربت هایی که با خودش داشت و مصرفش چندان عوارضی برای بیمار بوجود نمی اورد ...با عشق و علاقه به درمان بیماران و مراجعه کنندگانش میرسید و و در پایان روز دوم طبابتش و از شدت خستگی توان سر بلند کردنو نداشت وکه ببینه اخرین بیمارش چه کسی میتونه باشه ووقتیکه صدای سلامش به گوشش خورد فهمید عزت خان اخرین بیمار امروزش هست و سلام و علیک خانوم دکتر ....ماشالله مدیریتون بس نبود وودکتر هم شدین و از هر گوشه دستتون هنر وخیر و خوبی میباره ..حالا بمونه که در قشنگی که رقیب ندارین.
هههههه اقا عزت خیلی بامزه این شمااااا....حالا چرا اومدی اینجا ..مگه مریض هستین ؟....هاااا
والا چی بگم ..راستش خودمونیم و کسی اینجا نیس و شما هم دکتر هستی و از قدیم ال ایام شنیدم که دکترا محرم اسرار هستند ..خب منم اومدم درد منو دوا کنی
خدا نکنه اقا عزت ماشالله ظاهرتون نشون نمیده که مریض باشین از من که سرحال ترین شمااااااا
سحر خانم ....ظاهرم که بله خیلی هم قبراق و رو کارم ولی در درون داغونم .....اومدم خوبم کنی .
جایتون درد می کنه؟؟؟؟ می بینم سرما هم نخوردین
نه بابا سرما چیه ....درد من جای دیگه س ....
خب بگین دیگه ..به خدا من خسته ام باید برگردم تو اتاقم که استراحت کنم لطفا وقتمو نگیر .
چه جوری بگم ..سحر خانم من من من ....راستش ....من ....
می خواست رک و پوست کنده بهش بگه تا چه حدی عاشقشه و برای کردنش حاضره هر چیو که دلش میخاد بهش تقدیم کنه ... مال و املاک عزت خان در هزاران متر زمین حاصل خیز و صدها راس گوسفند و بز و تعدادی گاو و گوساله و عمارت مناسبی که در روستا داشت خلاصه میشد و لی با وجود تمرین کلامی که از قبل در نظر گرفته بود و سن وسال و تجاربش نتونست به زبان بیاره و تنها گفت.


راستش زیر شکمم درد و سوزش داره ...خودت یه کاریش کن خوب بشم ....
اوووه عزت خان درمان این درد شما کار من نیس ..من که بارها به همه تون گفتم من دکتر نبوده و نیستم و تنها مشاوره می تونم بدم ومعاینه ای ساده در حد درجه تب بدنتون ....و اگه قرص و شربتی هم که به کسی میدم ضرر و زیانی برای هیچ کسی نداره و در شهر در هر خونه ای موجوده ...
خب سحر خانم حداقل معاینم کن و دستی به ناحیه دردم بکش
واه اقا عزت وقتیکه نمی تونم کاری واسه دردتون بکنم معاینه شما چه فایده ای داره .اصلا دکتر شما مه لقا خانومه نه من ....می دونم ایشون میتونن سر حالتون کنن و درد رو ازتون بگیرن ....
ولی خانم دکتر ......
ههههه.اقا عزت بازم تکرار می کنم شما که الان از من سرحال ترین پس وقتو تلف نکن و زودتر پیش خانمتون برگردین تا ایشون خوبتون کنن ..نه من....
ولی سحر خانم شما دوای درد من هستین نه مه لقا ...بالاخره بهت ثابت می کنم دکتر دوای من تو هستی نه کسی دیگه .....
و اینچنین عزت به سحر رسوند و کنایه هاشو زد که یک روز و در فرصت مناسب به سبک و روش خودش خدمتش خواهد رسید و تنها قبل از برگشتن سحر به شهر....هر شب لب پنجره اتاق سحر میرفت و دزدکی نگاش می کرد و بلافاصله مه لقا رو می گائید و


..........................
........................

و سحر به خونه و شهرشون برگشت که اصل ماجراها و نمایش ها استارت بخوره ....که در واقع باید گفت
که نقطه عطف همه اتفاقات سکسی و روابط عشقی در سحر و طاهره باید جستجو میشد و اینچنین سحر و اکرم و بهرام بعد از گذشت بیش از شش ماه به مامانشون رسیدند ....طاهره که زیبا تر از قبل شده بود اولین کسی که در اغوشش رفت سحر بود که همدیگه رو به زیبایی بغل کردند و چندین بار از هم لب و بوسه گرفتند صحنه ای که برای طرفدار خودش داغی و هیجان خاص خودشو داشت و اون کسی نبود غیر از بهرام نباشه که به هردوشون تعلق عشق و علاقه و خاطره خاصی داشت و در اون لحظه دلش می خواست در یک اتاق خواب قرار داشتند و طاهره و سحر رو به شکلی وادار به لز و معاشقه می کرد و خودش داورشون میشد ..... و این داوری رو در خاتمه با دخالت مستقیم در عشق بازیشون به خاتمه میرسوند .چه رویای شیک و طلایی و شیرین در حد بهترین شیرینی های گرون قیمت قنادی ها......و بهرام مات و مبهوت این رویا باز هم شاهد به اغوش رفتن اکرم و مامانش شد و باسن توپی و قلمبه و میزون دخترونه اکرم رو دقیقا رصد کرد که با تکون های در اغوش هم کشیده شون موج می خورد و خط شورت شو به معرض نمایش حتی امیر مارچوبه و مادر جونش که تازه سر رسیده بودند و به تازه گی خیلی سرو گوشش می جنبید ..میرسوند ..بهرام گر گرفته بود از این همه نمایش هات و داغ .... و برای لحظات کوتاهی یادش رفت که باید نفرسوم به بغل رفتن مامانش باشه ....و طاهره خودش داوطلب شد و قدم پیش گرفت و بهرام تب کرده و ملتهب رو در اغوشش قرار داد و بوئید و بوسید و وقتیکه لپ هاش بوسه می خورد به خودش اومد و دستاشو دور کمر مامانش حلقه کرد و به خودش فشرد و خواست لباشو ببوسه که به سختی خودشو نگه داشت و گذاشت بعدا و در خلوت گاه انجامش بده ...نگاه های حریصانه صحرا و امیر و شایسته و غره چشم رفتنای سحر مانع این کارش شده بود .و صحرا که سال ها بود عاشق دل خسته طاهره بود نفر بعدی شد که طاهره رو بغل کرد و در لحظاتی که بهش خوش امد گویی می گفت با مهارت زیرکانه اش کف دستشو به کون و رونش مالوند و چنگک کوچولویی بهش وارد کرد و در گوشی بهش گفت ....


بزنم به تخته هم خوشکل تر شدین و هم جوون تر ...من که بیشتر خاطر خاتون شدم و فقط اومدم پیشوازتون که دلمو ارووم کنم ....
قربون تو صحرا خانم ....خوشکلی از خودته ...ولی شیطون بلا این چه کاری بود که کردی چه نیشگون زیرکانه ای از باسنم گرفتی ....
اوه نتونستم طاقت بیارم نیشگونو نمی زدم شب خوابم نمی برد باور کن به جوون شما و سجر جوون و..راستی دردتون که نیومد
یه کوچولو درد داشت صحرا جون .و اونم .فدای سر سحر و خودت ووراستی سارا حالش خوبه ....
مرسی خوبن سلام میرسوند
و طاهره و سیامک در خونه شون کاملا مستقر شدند و در این میون امیر مار چوبه هم هوس کرده بود که طاهره رو بغل کنه چون برای اولین بار عرق سگی خورده بود و مستی و دری وری گفتناش دیدنی و جالب و برای مادر جونش اسباب درد سر و شرمندگی فراهم کرده بود و بهرام که متوجه اوضاع و احوالش شد اونو گوشه ای کشوند و یقه شو گرفت که مادرش مانعش شد
ولم کن بهرام منم میخام طاهره رو بغل کنم ...خو دوسش دارم ..دوس داشتن که گناه نیس همه دختراشو هم دوس دارم سحر خوشکله و اکرم شاه کون .....نوکر خودت هم هستم اقا بهرام ....
میزنمت امیر خفه میشی یا نه ...به خاطر مادرته که هیچی بهت نگفتم خوب داری بلبلی می خونی وگرنه مهلت بهت نمی دادم که دری وری و چرت و پرت بگی ......
بهرام جوون اونو ببخش .. اختیاری نداره مسته و بجاش من ازتون معذرت میخام . بی ادبشو تلافی می کنم ...خودت بگو من چیکار کنم .....
لازم نیس شایسته خانم ...فقط ببرش خونه تون و اینجا نباشه ...
پس کمک کن با هم ببریمش خونه .....من تنهایی از عهده اش بر نمیام



بهرام و شایسته به اتفاق ...امیر مست عرق خورده رو به خونه ش بردند و بهرام که خیلی بهش بر خورده بود یک سیلی ابدار به صورت امیر وارد کرد و بهش گفت
این سیلی که خوردی و سیلی دومو با کیرم به کوس مامانت میزنم و جلو چشات می کنمش که حساب کار دستت بیاد هر چند تو بی غیرتی و بی شرفی ازت میباره و مالی نیستی
و شایسته از خدا خواسته معطل نکرد دامن گشادشو بالا داد و و باسنشو به جهت بهرام واسش به خوبی و زیبایی قمبل کرد و با یکی از دستاش لپ کونشو کنار زد و سوراخاشو اماده پذیرایی از کیرش کرد و بهرام موهای سر امیر رو با دستش به چنگ گرفت و دهنشو به کیرش نزدیک کرد و کیرشو بزور در دهنش تپوند وگفت
.......بخورش عوضی تا مامانت جرر نخوره و راحت تر گائیده بشه
می خورم بهرام چشم فقط موهامو نکش ..هر چی تو بگی ..اصلا منو هم بکن ..حرفی ندارم
خفه شو کثافت من هر غلطی بکنم هم جنس بازی نمی کنم ...
پس اجازه بده منم جق بزنم ...تو مامانمو بکن و من جق میزنم ...
خاک عالم توسرت ....نگاه پسر عزیزت کن ...
بهرام بعد از ساک کوتاهی که با دهن امیر به انجام رسید کیرشو در کوس شایسته به راحتی فرو کرد و با شدت و حرارت زیادی بهش تلمبه میزد و چون سرعت و شدت اعمال نشون می داد زودتر تخلیه شهوت شد و ابشو به جای اینکه در کوس شایسته خالی کنه ترجیح داد روی سر صورت امیر بریزه


...............
.........................

مهران وقتی متوجه برگشتن طاهره شد که از یکی از همکاران شنید چونکه در حوالی کوچه منتهی به خونه طاهره ماموریت داشت و طاهره رو می شناخت و وظیفه خودشو دونست واسه شیرین کاری و خایه مالی هم که شده فوری مافوقشو مطلع کنه و مهران بدونه معطلی کار و اداره شو ول کرد و عازم خونه طاهره و دیدن وصالش شد و وقتی که طاهره رو دید بیشتر و بیشتر از گذشته عاشقش شد و به خودش گفت این عشق طاهره برای من خط پایان نخواهد داشت و جلو نرفت و از فاصله یک متریش سلامش کرد ....و سپس نگاهی حسود الود به سیامک کرد....طاهره در حین جواب سلامش یک چشمش به مهران بود و چشم دیگه اش به سیامک ....ترجیح داد خیلی عادی و نرمال جواب سلامشو بده ......و از دیدگاه سیامک که به این صحنه درام و عشقی می نگرست فهمید و دونست که مهران کماکان به همسرش نظر و احساس داره و حساب کار دستش اومد که باید حواسش بهش باشه ..


................

و نازنین که بدونه اطلاع از چنین اتفاقاتی در خونه و جلو ایینه به خودش میرسید و ارایش می کرد که به خیابون بیاد و واسه ملت تشنه و به باسن و مه مه جولون هاشو بده و طبق معمول دامنی تنگ کوتاهی و با بلوز چیپ خوش رنگی تنش کرد و با پالتو کوتاهی که روش گرفت کمی چرخید و خوب به نمای کمر و کونش نیگاه کرد که ببینه نمایش کون خوب و اتشینی با راه رفتانش ایا برای ملت نشون خواهد دادو یا نه و بعد از چند قدم جلو و عقب اومدناش ...راضی از یک ودو های باسنش شد و رضایت داد که دست از ارایش و اینه نگاه کردناش بکشه و بزنه به کوچه و خیابون تا بلکه قبل از برگشتن شوهر خوشکل و کیر کلفتش حال و عشقی به خودش داده باشه و در صورتیکه تقدیر و سرنوشت در این ساعات و تا قبل از غروب واسه نازنین چیز دیگری رقم خورده بود ودر حالیکه نازنین غرق در شنیدن متلک ها و گاها دست مالی های خیابونی شده بود از پشت سر سلامی به گوشش خورد ووقتیکه وایساد و سرشو بر گردوند با فرهاد خیاطه مواجه شد و با لبخند زیبایی جواب سلامشو داد .....


سلام جیگر ...نازنین خانم ..دقایقی میشه پشت سرت راه میرم و تو نخ کون و باسنت فرو رفتم..اه دختر تو چه باسنی داری خوش به حال شوهر ت مهران ...
اووا علیک واسه شما اقا فرهاد هوس باز و کون دوست ...نمی دونستم پشت سرم راه میری وگرنه بیشتر و باحال تر واستون راه میرفتم
ممنون خانومم لطف داری ...ببینم ازدواج که نکردی هنوز هم نامزدی و یا رفتی خونه شوهرت ؟...
واه اقا فرهاد چرا می پرسی به شما که مربوط نیس ..
یادته چه قولی بهم دادیم ..امروز وقت ادای قولامونه ...یعنی الا بلا تا قبل از غروب باید بکنمت ...
اوووف اقا فرهاد خجالت بکش وسط پیاده رو تو خیابون داری زن مردمو به تجاوز دعوت می کنی
حالا خودمونیم واقعا میخای به شوهرت خیانت کنی و بزار یاداوری کنم که از لاپایی هام خیلی خوشت اومده بودو ازش عشق می کردی و بهم گفتی بازم میخام کیرتو .....خب الان من اماده ام ....
حالا از سر هوسیاتم یک چیزی گفتم شما جدیش نگیر ...من ازدواج کردم و در حال حاضر خونه شوهرم رفتم و قصد خیانت بهشون ندارم
بهتره بریم یک قهوه با هم بخوریم و اونجا ادامه میدیم ..اه چه خوب و جالب ..اون ور خیابون یک کافی شاپ هست و جای مناسب و خوبیه
ولی اقا فرهاد من نمی تونم باید برم جایی ....
ناز نکن ..ناز نین ..میدونم قصد داری التماست کنم ..و می کنم و حتی لازم باشه به پات میفتم که بهم بدی .ارزششو داری پاهاتو بلیسم
باشه قبول ..دعوتتون رو قبول می کنم ..فقط .
اون میز و مکان جای مناسبیه و کمتر کسی متوجهمون میشه .اهان بفرمائید خانمومم....
اووه مرسی اقا فرهاد با وجود اینکه سن و سالی ازتون گذشته ولی مثل یک جوون بیست ساله با خانما رفتار می کنین خوشم اومد ..
قربونت برم هر چی باشه یک عمره با خانما و دخترا در تماسم و میدونم و راهشو بلدم ....
قهوه ها سرو شد و در حین نوشیدن قهوه حرف خاصی گفته نشد ولی قبل از خوردن اخرین جرعه فرهاد فرصت رو مغتنم شمرد و گفت
عزیزم الان لبام و اب دهنم قهوه ای هست و وقت مناسبیه که پاهاتو بلیسم و التماست کنم ...بهم میدی عزیزم
هههههههه اه اقا فرهاد خیلی ناقلایی ....
چی میگی نازنین .....اگه بدونی الان کیرم در حالیه ..
اووه مگه چشه اون زیر .
اونم التماس دعا داره ...تورو میخاد ..کوستو میخاد...مثل سنگ شده
اقا فرهاد من نمیام مغازه تون و اونجا رو مناسب اینکار نمی دونم هر چی باشه زن رئیس اداره اگاهی هستم و یهو کسی مارو با هم ببینه ...ابروم و زندگیم میره ....
هر چی تو بگی اصلا بریم خونه شما و تو اتاق خوابت و بجای شوهر جوونت می کنمت ...موافقی
اخه نمیشه ممکنه شوهرم سر برسه اونوقت ....
نمیاد الان شوهرت در حال ماموریته و شایدم خونه طاهره خانم باشه (حدسش درست بود )
اه خدای من ..باشه بریم ...منو هوسی کردی با این کیر شق شده ات که زیر میز واسم بلندش کردی


فرهاد با تجربه ای که داشت با فاصله به دنبال نازنین براه افتاد و به خونه سازمانی مهران رسیدند ووقتیکه ابتدا کمی منتظر شد که نازنین از در خونه وارد بشه باگذشت لحظاتی چند پاشو به پاشنه در خونه رئیس اداره اگاهی رسوند و اولین نفری شد که به قصد خیانت و تعرض مسالمت امیز وارد خونه مهران خواهد شد و اصلا فکرشو نمی کرد که یک روزی خواهد رسید در خونه چنین مقام و مسئولی و در اتاق خوابش زنشو ترتیب بده ودر حقیقت باید گفته بشه چوب خدا در واقع صدا نداره و مهران با تجاوزات و تعرضاتی که به نوامیس متهمان پرونده های تحت تسلطش می کرد میبایستی چنین سرنوشتی به همسر و ناموسش وارد میشد وتقاص پس می داد و فرهاد به محض رسیدن به نازنین از پشت کمرشو گرفت و بلندش کرد و به اتاق خوابش برد و روی تشک پرتش کرد و مثل یک فاتح و قهرمان جنسی لباساشو دراورد و لخت شد


      
Azadealirza مرد #800 | Posted: 31 May 2020 21:23
کاربر
 
متشکر
به این قسمت از 10 امتیاز. امتیاز 3 رو میدم
      
صفحه  صفحه 80 از 84:  « پیشین  1  ...  79  80  81  82  83  84  پسین » 
داستان سکسی ایرانی انجمن لوتی / داستان سکسی ایرانی / خاطرات بهرام و مامانش

پاسخ شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که بازگفت کردید برگردید

رنگ ها Center  List   

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.


 

 

Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites
↑ بالا