تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

من کصافط و عشق کصافطترم

صفحه  صفحه 1 از 3:  1  2  3  پسین »  
#1 | Posted: 12 May 2018 09:37 | Edited By: Siavashhhhhhh
سلام
درخواست ایجاد تاپیک دارم در بخش خاطرات و داستانهای سکسی
به نام
من کصافط و عشق کصافطترم

خاطرات یک دهه زندگی پسری که الان ۳۲ سال داره


تقریبا شامل ۱۰ فصل و بیش از صد قسمت میشه


قسمتهای اولیه داستان رو در صفحه ۱۱۵ و ۱۱۶ داستانهای پیوسته و قسمتدار سکسی ، برای نمونه نوشتم

هميشه يادمان باشد
که نگفته ها را ميتوان گفت،
ولی گفته ها را نميتوان پس گرفت
چه سنگ را به کوزه بزنی
چه کوزه را به سنگ،
شکست با کوزه است
دلها خیلی زود از حرفها می شکنند...
     
#2 | Posted: 27 May 2018 21:59 | Edited By: Siavashhhhhhh
من کصافط و عشق کصافطترم

فصل اول
دی ۹۶

هميشه يادمان باشد
که نگفته ها را ميتوان گفت،
ولی گفته ها را نميتوان پس گرفت
چه سنگ را به کوزه بزنی
چه کوزه را به سنگ،
شکست با کوزه است
دلها خیلی زود از حرفها می شکنند...
     
#3 | Posted: 27 May 2018 22:04
من کثافت تنها تو ماشینم نشسته بودم سراسر وجودم شده بود استرس و ترس و اضطراب ، آپارتمانی که میخواستم برم تو نگهبان داشت و موقع ورود اگر نگهبان میگفت خونه کی میخوای بری چی باید جواب میدادم . اگر کسی رفتن من به داخل خونه سحر رو میدید و به شوهر سحر یا پلیس اطلاع میداد، اعتبار و آبروم میرفت و زندگی که همه حسرتش رو میخوردن نابود میشد.
با خودم کلنجار میرفتم که برم یا نرم ، بعد ازدواج با کسی غیر از زنم نبودم اما حالا نهایت پستی و خیانت رو داشتم انجام میدادم

یک لحظه تصمیم گرفتم که از اونجا برم ، استارت زدم و زدم دنده یک همون لحظه گوشیم زنگ خورد سحر بود با صدای آروم گفت : دارم از تو پنجره نگاهت میکنم چرا نمیای ؟ زود بیا منتظرم و بعد بدون اینکه منتظر جواب من بشه و من حرفی بزنم قطع کرد و از پشت پنجره رفت

براش اس ام اس نوشتم که تو یک اشغال جنده ای به من دروغ گفتی که طلاق گرفتی الان هم تو خونه شوهرت داری بهش خیانت میکنی و من از تو عوضیتر و اشغال ترم که الان که فهمیدم هنوز باهاتم ، برای همیشه خداحافظ .
امدم پیام رو سند کنم نتونستم ، لعنت به من لعنت به سحر لعنت به عشق من و سحر البته اگر اسمش رو بشه عشق گذاشت ما ادمها به تعداد نفراتمون نظریه در مورد عشق داریم و هرکی یجور توضیحش میده ،
به نظرم از روی اگاهی باختن به کسی نشونه عشقه
و من بازم باختم برای هزارمین بار در مورد شخص سحر به هم عقلم باختم هم به سحر

پیاده شدم و رفتم جلو در مجتمع
با دلهره زیاد در ورودی مجتمع رو باز کردم شانس نگهبان نبود سریع پریدم تو اسانسور.
رسیدم طبقه ۳ در خونه سحر باز بود سریع رفتم داخل ، سحر بدو امد بغلم کرد و لبام رو بوسید
میدونست لذتبخشترین کار دنیا برام لب گرفتن از لباشه
لباش که جدا شد گفت سیاوش جون عاشق دلخسته و دلسوخته من خوش امدی ، دخترم تازه خوابیده تو اتاقش دو سه ساعت دیگه بیدار میشه ، برم یه شربت برات بیارم ، زود میام

نشستم روی راحتیه طرح چرم رنگ و رو رفته
دور و برم رو نگاه کردم
خونه نقلی ای بود فکر نمیکنم بیشتر از ۷۵ متر میشد در ورودی کنار اشپزخونه بود حال وسط بود و دو تا اطاق خواب روبرو اشپزخانه .
سه تاری که برای یکی از تولداش گرفته بودم کنار تلویزیون بود قفس پرنده ای که داخلش زمانی یه عروس بود و کادو من بود تو بالکن اویزون بود و جای عروس من دوتا مرغ عشق توش بود
شاهنامه فردوسی شکیلی که یکی از شرکتها بهم عیدی داده بود و مثلا گمش کرده بودم روی اپن اشپزخونه به عنوان دکوری بود سحر که دید من به شاهنامه خیره شدم فهمید چه گندی زده با لودگی گفت خیلی شبیه اونه که تو گم کردی
گفتم اون رو گم نکردم یکی دزدیدتش ، دیدم سحر مونده چجوری توجیه کنه و رنگش پریده معلوم بود تو دلش داره به خودش فحش میده که چرا اینرو گذاشته جلو چشم
گفتم اگر مثل مال من ابی بود و یکم بزرگتر خیال میکردم همینه ،
در برابر اون همه ضرری که سحر بهم زده بود این هیچی بود و دلم نیامد حالش رو بگیرم
تو این سال ها فقط چند بار که خیلی عصبانی شدم حال سحر رو گرفته بودم که اونم سریع خودم اوضاع رو به سود سحر تغییر دادم

نگاهم رو به سمت دیگه چرخوندم
به جز یه دست راحتی یه فرش ماشینی فیروزه ای و تلویزیون ال سی دی و یه بوفه پر ات و اشغال ، کل وسایل تو حال بود به اضافه
عکس بزرگی از شوهر سحر وسط دیوار حال، انگار داشت منو نگاه میکرد ، روم نمیشد به عکسش نگاه کنم


سحر با شربت امد و نشست پیشم ، یه دامن مشکی بلند گشاد تا روی ساق پاش و تیشرت سفید که داشت جر میخورد از بزرگی سینه های سحر ، آرایش ملایم که فقط لبای سرخ تو صورتش خودنمایی میکرد.
شربت رو رفتم بالا به شوهرش زنگ زد گفت یکم گوشت و مرغ و میوه بخر بیار صدای شوهرش رو میشنیدم ، فکر میکنم از قصد صدا گوشیش زیاد بود و سمت من گرفت تا من هم بشنوم ، شوهرش گفت چند بار در روز باید بری رو اعصابم صد دفعه گفتم تا سر برج حقوقم رو نمیدن الان هم پول ندارم سحر گفت بمیرم از دستت راحت شم و بدون خداحافظی قطع کرد رو به من کرد و با یه قیافه حق به جانب گفت حقشه زنش به مردای دیگه کس بده مرتیکه پول نداری گوه میخوری زن میگیری
 
من تو خودم بودم و به تلویزیون خاموش خیره شدم
سحر با تشر گفت تو چته ؟ تو نمیامدی میرفتم به یکی دیگه میدادم 

با لحن بدتری گفتم خفه شو جنده خانم بیا بریم رو تخت کس و کونت رو یکی کنم
فکر میکردم سحر از حرفم ناراحت میشه دیدم نه تحریکم شد و وایساد قهقهه زدن و گفت جوووون تونستی یکی کن مال این حرفا نیستی
رفت تو اتاق خواب ، منم پشت سرش رفتم

هميشه يادمان باشد
که نگفته ها را ميتوان گفت،
ولی گفته ها را نميتوان پس گرفت
چه سنگ را به کوزه بزنی
چه کوزه را به سنگ،
شکست با کوزه است
دلها خیلی زود از حرفها می شکنند...
     
#4 | Posted: 27 May 2018 22:04
نشستیم لبه تخت ، نزدیک به ده تا از عکسهای عروسی سحر و شوهرش دوروبرم بود
به این فکر میکردم که اگر من با سحر ازدواج میکردم الان من سر کار بودم و سحر زیر یک مرد دیگه داشت کس میداد ، سحر رشته افکارم رو پاره کرد و مثل اینکه ذهنم رو میخونه بهم گفت ، مطمئنم اگر زن تو میشدم الان اوضاع این نبود و بهت وفادار بودم چون تو هیچ چیزی برام کم نمیزاشتی .
پوزخندی زدم و گفتم البته وفادار بودی تا زمانی که پول داشتم ، با بغض گفت به جان دخترم ستاره راه دیگه ای ندارم و تنها کسی که کمکم کرده توئی که تو رو هم انقدر دودر کردم و سرت کلاه گذاشتم روم نمیشه به اسم قرض هم ازت بگیرم این پول رو برای آزمایشام میخوام دیگه طلایی ندارم بفروشم شوهرم نه بیمه داره نه پول نه میزاره برم جائی کار کنم ، تو جایه من باشی چکار میکنی
از اینکه عشق قدیمیم رو میخوام مثل یه جنده بکنم و پول بهش بدم بغضم گرفت و حس کردم که الانه گریه ام بگیره
سرم رو بالا بردم تا سحر چشام رو نبینه به سقف و یه لوستر کاغذی مسخره خیره شدم سحر بی اعتنا نشست جلوم ، دنبال کیرم از روی شلوار گشت خیلی حسش نکرد ، کمربند و زیپم رو باز کرد بزور شلوار و شرتم رو کشید از پام بیرون ، یهو زد زیر خنده و گفت کیرت رو عوض کردی با کیر گربه ، چرا اینقدر کوچیکه قبلا کیر خر بود این چیه ، با این ستاره هم نمیتونی راضی کنی چه برسه من رو
اقا میخواد کس و کون منو با سه سانت دودولش یکی کنه .

صبح دوتا ترامادول خورده بودم و تا اون لحظه حس سکس نداشتم. سحر کیر کوچکم رو تو دهنش کرد و با خنده و تمسخر تو لپاش میچرخوند . انقدر چرخوند و با تخمام بازی کرد که کم کم خون تو رگهای کیرم جریان پیدا کرد و بزرگ و بزرگتر میشد سحر سعی میکرد تو دهنش نگهش داره که بعد از چند ثانیه دیگه نتونست 

یکم کیرم رو که حسابی لزج شده بود رو با دست مالوند و تخمام رو لیسید گفت داره میشه همون کیر همیشگی. منم شهوت تو وجودم جون گرفت تیشرت سحر رو درآوردم و سوتینش رو باز کردم ، سینه های گنده اش رو گرفتم تو دستام ، سحر یه دو دقیقه ای حرفه ای مثل جنده های تو فیلم پورن ساک میزد و ادا اصول در میاورد 
دیگه یادم رفت که سحر شوهر داره و من دارم به زنم خیانت میکنم . جلوم سرپاش کردم و دامن و شورتشو در آوردم، مثل ۸ سال پیشش نبود، چاقتر،سینه های شیری بزرگ ، شکم پر بخیه از عمل سزارین و سختی زندگی نسبتا سنش رو بیشتر کرده بود. ۲۶ ساله بود و ۳۶ ساله نشون میداد. اما هنوز صورتش جذاب و قشنگ بود موهای فر داشت که مش کرده بود یه مو تو بدنش نبود و سفید سفید که رگاش رو راحت میشد پیدا کرد

دور کمرش دست انداختم و کشیدمش روی خودم و ولو شدیم روی تخت کیرم رو لای پاش چسب کسش تنظیم کردم و میمالیدمشون بهم ، سینه هاشو به سینه هام فشار میدادم و با تمام وجود لباش رو میخوردم و با یه دست دیگه موهاش رو نوازش میکردم . دیگه تمام وجودمون شده بود شهوت 
دست گذاشت رو کله کیرم رو فشارش داد تو سوراخ کسش یکم سخت رفت تو پوست کیرم داشت میکند ، تخت فنری بود و راحت بالا پایین میشد چند ثانیه ای گذشت و راحت ترتلمبه میزدم
باور کنید لب گرفتن از سحر رو به همه کارای دنیا ترجیح میدادم
سحر گفت لبام رو کبود کردی بسه دیگه ، شوهرم بو میبره شب بیاد
به کمرش قوس میداد و ماهیچه های کسشو منقبض میکرد
چشمام رو بستم ‌و دستام رو باز کردم
روی تخت دراز افتاده بودم سعی میکردم کلاهک سر کیرم رو بزرگ کنم هربار که بزرگش میکردم سحر میگفت اووف جووون ، چند دقیقه سحر مثل یک سوار کار ماهر خودش رو بالا پایین و عقب جلو کرد تا خسته شد
گفت خوب برای خودت داراز کشیدی و همه کار ها رو من میکنم

در حالیکه کیر ۱۷ سانتیم تا دسته تو کس سحر بود نشستم و سحر تو بغلم ، اروم چرخیدم به پهلو و یکی از پاهای سحر رو با دست بردم بالا و با شدت میزاشتم تو کسش
پوزیشن سختی بود و کیرم تا ته نمیرفت تو ، باز چرخی زدم و سحر رو بردم زیر ، پاهاش رو تا حد جر خوردن v شکل از هم باز کردم و اروم شروع کردم تلمبه زدن ، سحر تو دنیا دیگه ای بود بعد از چند دقیقه پاهاش رو گذاشتم رو شونه هام و سرعت گاییدن کس سحر رو بیشتر کردم همزمان با چوچولش بازی میکردم ،
لباش رو از لذت گاز میگرفت که همیشه موقع شهوت و سکس عادتش بود ، پاهاش رو از روی شونه هام به طرفین گذاشتم و خودم رو انداختم رو بدنش مثل یه پاستیل سفت که رو ژله افتاده رو بدن سحر میلغزیدم با تمام توان کس سحر رو میگاییدم
کس سحر مثل چشمه ترشح میکرد و شدت تلمبه هام باعث ریتم و صدای اهنگین شده بود به قول معروف شالاپ شلوپ دیوانه کننده ای بود
در همین حین سحر دست انداخت دور کمر و کتفم و پاهاش رو دورم حلقه کرد و به خودش فشار داد و گفت محکم تر بکن دارم میشم و بعد از چند ثانیه لرزش خوشگلی بهش افتاده و ارضا شد
با وجود ارضا شدن همیشه دوست داشت ادامه بدیم و کمی درد میکشید و میگفت دردش هم لذته
کیرم رو بیرون کشیدم و یکم سینه ها و لب و گردنش رو خوردم تا خسته شدم ،
چرخیدم سمت سرش و کیرم رو چسبوندم به لباش سر کیرم رو کرد دهنش و وایساد مک زدن چرخید روی سینهاش دراز کشید منم پاهام رو دو سمت بدنش گذاشتم از تخمام تا سر کیرم رو لیس میزد و چند تا ساک ، دوباره تکرار میکرد بعد از کلی ساک زدن برام محکم جق میزد هی تف مینداخت و پخش میکرد رو کیرم و دو دستی کیرمو میمالوند
گفت چی خوردی ابت نمیاد
گفتم دیشب یبار ابم برا خانومم امده صبح هم اعصاب نداشتم ۲ تا ترا ۱۰۰ ایفل خوردم ابم حالا حالا ها نمیاد

هميشه يادمان باشد
که نگفته ها را ميتوان گفت،
ولی گفته ها را نميتوان پس گرفت
چه سنگ را به کوزه بزنی
چه کوزه را به سنگ،
شکست با کوزه است
دلها خیلی زود از حرفها می شکنند...
     
#5 | Posted: 27 May 2018 22:06
سحر گفت بهتر ، قمبل کرد و گفت سگی بکنیم دوس دارم یبار دیگه بشم
سرش رو گذاشت روی تخت از زیر دستش رو برد و چوچولش رو میمالوند من یکم تف زدم سر کیرمو فرستادم تو کس سحر همزمان یک یا دو انگشتم رو هم میکردم تو کونش ، سوراخ کون خوشگلش داشت باز میشد و ناله سحر بالا میرفت با دو تا انگشت شصتم لپ کون سحر رو باز میکردم و تف مینداختم تو سوراخ کونش
سخر داشت دیونه میشد از شهوت میگفت بکن جر بده قول دادی کس و کونم رو یکی بکنی ، بکن ، کس و کونم کیر بزرگ میخواد ، بکککککنننننن
منم اصلا حس شدن نداشتم انگار ابی نمونده که بخواد بیاد
انقدر تلمبه زدم تو کس سحر زانوهام و کیرم و کمرم درد گرفت
هرچی وحشی تر میشدم سحر بیشتر لذت میبرد
اره ، عشق قدیمی من که زمانی فکر میکردم پاکترین دختر دنیاست ، حالا یه جنده پولی تمام عیار شده که احتمالا به هرکسی که بتونه کس میده

کیرم رو از کس ترکیده سحر بیرون کشیدم و گذاشتم دم سوراخ کونش ، کله کیرم رو کردم تو ، یهو بدون فکر کردن تا دسته کیرمو تو کون سحر جا کردم سحر مثل زودپز در حال انفجار نفسش رو داد بیرون گفت کونی مگه مرض داری ، جر خوردم ، شوهرم که از کون نمیکنه خیلی وقته کون ندادم
گفتم خودت میگفتی کس و کونم رو یکی کن ، کیرم رو کشیدم بیرون و دوباره تا دسته جا کردم ، سحر جیغ کشید و گفت توروخدا عین ادم بکن جر خوردم یکم اروم بکن جا باز کرد اینطوری بکن درد دارم .
سحر داشت زجر میکشید ، برام یه حس جدیدی درست شد ، لذتی که از زجر و ناله سحر میبرم مستم کرد ، دوست داشتم دیگه سحر لذت نبره و فقط زجر بکشه و تلافی این سالیان رو تو کونش خالی کنم ، پیش خودم گفتم این جنده رو هر جور بگام لذت میبره ، اما تصمیمم رو گرفتم ، باز کیرم رو کشیدم بیرون و تا دسته کردم تو سحر که سگی داشت میداد خودش رو چسبوند به تخت که کیرم در بیاد اما من باهاش رفتم پایین و کیرم همچنان تو کونش بود
گفت دیگه بسه نمیخوام ارضا بشم
گفتم تو که یبار شدی من باید ارضا بشم
گفت تو دیشب ابت امده و معلوم نیست چکار کردی ابت نمیاد بیا برات جق بزنم
تو دلم گفتم من میخوام ارضا روحی بشم با زجر کشیدن تو
پنجه انداختم تو موهاش و انگشتام رو جمع کردم فحش میداد میگفت ول کن بسه دیگه
دست چپم رو بردم زیر شکمش اوردمش بالا سریع یه بالش گذاشتم زیر شکمش ، انقدر موهاش محکم تو دست راستم گره خورده بود که نمیتونست تکون بخوره
خودش رو سفت میکرد که کیرم در بیاد اما انقدر به کونش محکم ضربه زدم خودش که هیچی ماهیچه های کونش ترسیدن دوباره سفت بشن البته دوست داشتم گاهی سفت بشن تا دردش بیشتر بشه
حس میکردم کیرم شده دوبرابر حالت عادیش ،
تلمبه وحشیانه میزدم تو کون سحر هرچی بیشتر زجه میزد من بیشتر حشری و حریص میشدم
میگفت توروخدا ولم کن دارم میمیرم ، وزنم رو انداخته بودم روش و نمیتونست تکون بخوره ، یکم فقط با دستاش بزور چنگم میزد که برام حس نوازش داشت
دید التماس جواب نمیده وایساد فحش به خواهر مادر و زنم دادن
دست راستم که تو موهاش گره خورده بود رو بزور بردم سمت دهنش و انگشت شصتم رو انداختم گوشه لباش و کشیدم ، بدبخت داشت دهنش جر میخورد ، با کف دستم به صورتش رو فشار میدادم به تخت دیگه نمیتونست مفهوم حرف بزنه ، من فقط هقهق و گریه و عجز و ناله سحر رو میشنیدم
نمیدونم چقدر تو همین حالت کون سحر رو گاییدم اینقدر بود که خودم دیگه توان کردنش رو نداشتم ، سحر دیگه حرف نمیزد نیم رخش رو که میدیدم خیس اشک بود و زیر صورتش رو تخت پر از اشکاش و آب دهنش بود

یه لحظه انگار زمان ایستاد
این منم
اینکه از زجرش لذت میبرم عشق چندین ساله منه ?
من هنوز عاشقشم یا ازش متنفرم و میخوام بکشمش ?
من چرا اینجوری شدم
منی که وقتی سحر ناراحتم میکرد طوری رفتار میکردم که نفهمه و همیشه حق رو به عشقم میدادم
چی شده حالا دوس دارم بمیره

تو همین حال و هوا صدای گریه بچه داشت از اطاق بغل میامد
سحر که صدای دخترش رو شنید اروم کونش رو پایین کشید و کیرم افتاد بیرون
اروم دستم رو از تو موهاش بیرون کشیدم جای دستم و انگشتام روی صورتش مونده بود , چهار دست و پا رفت سمت لب تخت
سوراخ کونش خیلی گشاد شده بود نمیدونم چقدر کونش گذاشته بودم بزور از تخت پایین رفت اصلا نگاهم نکرد و گشاد گشاد رفت اطاق بغل پیش دخترش ، منتظر بودم یه فحشی یه حرفی بزنه اما هیچی نگفت ، نگاهم نکرد ، شاید این مدل گاییده شدن رو گذاشت پای گاییده شدن روحی من تو این سال ها ، هرچند این کجا و ان کجا

هميشه يادمان باشد
که نگفته ها را ميتوان گفت،
ولی گفته ها را نميتوان پس گرفت
چه سنگ را به کوزه بزنی
چه کوزه را به سنگ،
شکست با کوزه است
دلها خیلی زود از حرفها می شکنند...
     
#6 | Posted: 27 May 2018 22:08
تکیه دادم به تاج تخت خواب حالم از خودم و سحر به هم میخورد
و به تمام اتفاقاتی که این ۸ سال برام افتاده بود فکر کردم .

الان میخوام اتفاقات ۸ سال اخیر رو که زیاد هم میشه بنویسم احتمالا بیشتر از ده داستان میشه

شاید فکر کنید برای پیش بردن داستانم از تقریبا اخرای ماجرا شروع کردم و الان میخوام از اولش شروع کنم و این یه ایده برای داستانه اما واقعا تو اون لحظه که روی تخت نشسته بودم مثل یک فیلم تمام اتفاقات و خاطرات و خوشی و ناخوشی تو ذهنم گذشت

هميشه يادمان باشد
که نگفته ها را ميتوان گفت،
ولی گفته ها را نميتوان پس گرفت
چه سنگ را به کوزه بزنی
چه کوزه را به سنگ،
شکست با کوزه است
دلها خیلی زود از حرفها می شکنند...
     
#7 | Posted: 28 May 2018 00:22
کثافت مگه اینجوری نوشته نمیشه ؟
العان به داستانت افکت دادی متنوع جلوه بده ؟
     
#8 | Posted: 28 May 2018 07:10
الان نه العان


کصافط قشنگتر از کثافته

هميشه يادمان باشد
که نگفته ها را ميتوان گفت،
ولی گفته ها را نميتوان پس گرفت
چه سنگ را به کوزه بزنی
چه کوزه را به سنگ،
شکست با کوزه است
دلها خیلی زود از حرفها می شکنند...
     
#9 | Posted: 29 May 2018 19:30
نظرتون رو در مورد داستان بگید ممنون میشم
تا. اگر مشکلی در نحوه نگارش یا هر چیز دیگه ای داره رو تو قسمتهای بعد تغییر بدم

هميشه يادمان باشد
که نگفته ها را ميتوان گفت،
ولی گفته ها را نميتوان پس گرفت
چه سنگ را به کوزه بزنی
چه کوزه را به سنگ،
شکست با کوزه است
دلها خیلی زود از حرفها می شکنند...
     
#10 | Posted: 30 May 2018 20:58
عالیه
ادامه بده
فقط سرعت نوشتن بالاتر ببر و زود ب زود آپ کن

wtwtwt4twT
     
صفحه  صفحه 1 از 3:  1  2  3  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / من کصافط و عشق کصافطترم بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2018 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites