تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

من کثافت و عشق کثافت ترم

صفحه  صفحه 1 از 3:  1  2  3  پسین »  
#1 | Posted: 12 May 2018 09:37
درخواست ایجاد تاپیک در بخش خاطرات و داستان های سکسی دارم

  • نام تاپیک : من کثافت و عشق کثافت ترم
  • خاطرات یک دهه زندگی پسری که الان ۳۲ سال داره تقریبا شامل ۱۰ فصل و بیش از صد قسمت میشه.


هميشه يادمان باشد
که نگفته ها را ميتوان گفت،
ولی گفته ها را نميتوان پس گرفت
چه سنگ را به کوزه بزنی
چه کوزه را به سنگ،
شکست با کوزه است
دلها خیلی زود از حرفها می شکنند...
     
#2 | Posted: 27 May 2018 22:04
من کثافت و عشق کثافت ترم

فصل اول
دی ۹۶


من کثافت تنها تو ماشینم نشسته بودم سراسر وجودم شده بود استرس و ترس و اضطراب ، آپارتمانی که میخواستم برم تو نگهبان داشت و موقع ورود اگر نگهبان میگفت خونه کی میخوای بری چی باید جواب میدادم . اگر کسی رفتن من به داخل خونه سحر رو میدید و به شوهر سحر یا پلیس اطلاع میداد، اعتبار و آبروم میرفت و زندگی که همه حسرتش رو میخوردن نابود میشد.
با خودم کلنجار میرفتم که برم یا نرم ، بعد ازدواج با کسی غیر از زنم نبودم اما حالا نهایت پستی و خیانت رو داشتم انجام میدادم

یک لحظه تصمیم گرفتم که از اونجا برم ، استارت زدم و زدم دنده یک همون لحظه گوشیم زنگ خورد سحر بود با صدای آروم گفت : دارم از تو پنجره نگاهت میکنم چرا نمیای ؟ زود بیا منتظرم و بعد بدون اینکه منتظر جواب من بشه و من حرفی بزنم قطع کرد و از پشت پنجره رفت

براش اس ام اس نوشتم که تو یک اشغال جنده ای به من دروغ گفتی که طلاق گرفتی الان هم تو خونه شوهرت داری بهش خیانت میکنی و من از تو عوضیتر و اشغال ترم که الان که فهمیدم هنوز باهاتم ، برای همیشه خداحافظ .
امدم پیام رو سند کنم نتونستم ، لعنت به من لعنت به سحر لعنت به عشق من و سحر البته اگر اسمش رو بشه عشق گذاشت ما ادمها به تعداد نفراتمون نظریه در مورد عشق داریم و هرکی یجور توضیحش میده ،
به نظرم از روی اگاهی باختن به کسی نشونه عشقه
و من بازم باختم برای هزارمین بار در مورد شخص سحر به هم عقلم باختم هم به سحر

پیاده شدم و رفتم جلو در مجتمع
با دلهره زیاد در ورودی مجتمع رو باز کردم شانس نگهبان نبود سریع پریدم تو اسانسور.
رسیدم طبقه ۳ در خونه سحر باز بود سریع رفتم داخل ، سحر بدو امد بغلم کرد و لبام رو بوسید
میدونست لذتبخشترین کار دنیا برام لب گرفتن از لباشه
لباش که جدا شد گفت سیاوش جون عاشق دلخسته و دلسوخته من خوش امدی ، دخترم تازه خوابیده تو اتاقش دو سه ساعت دیگه بیدار میشه ، برم یه شربت برات بیارم ، زود میام

نشستم روی راحتیه طرح چرم رنگ و رو رفته
دور و برم رو نگاه کردم
خونه نقلی ای بود فکر نمیکنم بیشتر از ۷۵ متر میشد در ورودی کنار اشپزخونه بود حال وسط بود و دو تا اطاق خواب روبرو اشپزخانه .
سه تاری که برای یکی از تولداش گرفته بودم کنار تلویزیون بود قفس پرنده ای که داخلش زمانی یه عروس بود و کادو من بود تو بالکن اویزون بود و جای عروس من دوتا مرغ عشق توش بود
شاهنامه فردوسی شکیلی که یکی از شرکتها بهم عیدی داده بود و مثلا گمش کرده بودم روی اپن اشپزخونه به عنوان دکوری بود سحر که دید من به شاهنامه خیره شدم فهمید چه گندی زده با لودگی گفت خیلی شبیه اونه که تو گم کردی
گفتم اون رو گم نکردم یکی دزدیدتش ، دیدم سحر مونده چجوری توجیه کنه و رنگش پریده معلوم بود تو دلش داره به خودش فحش میده که چرا اینرو گذاشته جلو چشم
گفتم اگر مثل مال من ابی بود و یکم بزرگتر خیال میکردم همینه ،
در برابر اون همه ضرری که سحر بهم زده بود این هیچی بود و دلم نیامد حالش رو بگیرم
تو این سال ها فقط چند بار که خیلی عصبانی شدم حال سحر رو گرفته بودم که اونم سریع خودم اوضاع رو به سود سحر تغییر دادم

نگاهم رو به سمت دیگه چرخوندم
به جز یه دست راحتی یه فرش ماشینی فیروزه ای و تلویزیون ال سی دی و یه بوفه پر ات و اشغال ، کل وسایل تو حال بود به اضافه
عکس بزرگی از شوهر سحر وسط دیوار حال، انگار داشت منو نگاه میکرد ، روم نمیشد به عکسش نگاه کنم


سحر با شربت امد و نشست پیشم ، یه دامن مشکی بلند گشاد تا روی ساق پاش و تیشرت سفید که داشت جر میخورد از بزرگی سینه های سحر ، آرایش ملایم که فقط لبای سرخ تو صورتش خودنمایی میکرد.
شربت رو رفتم بالا به شوهرش زنگ زد گفت یکم گوشت و مرغ و میوه بخر بیار صدای شوهرش رو میشنیدم ، فکر میکنم از قصد صدا گوشیش زیاد بود و سمت من گرفت تا من هم بشنوم ، شوهرش گفت چند بار در روز باید بری رو اعصابم صد دفعه گفتم تا سر برج حقوقم رو نمیدن الان هم پول ندارم سحر گفت بمیرم از دستت راحت شم و بدون خداحافظی قطع کرد رو به من کرد و با یه قیافه حق به جانب گفت حقشه زنش به مردای دیگه کس بده مرتیکه پول نداری گوه میخوری زن میگیری
 
من تو خودم بودم و به تلویزیون خاموش خیره شدم
سحر با تشر گفت تو چته ؟ تو نمیامدی میرفتم به یکی دیگه میدادم 

با لحن بدتری گفتم خفه شو جنده خانم بیا بریم رو تخت کس و کونت رو یکی کنم
فکر میکردم سحر از حرفم ناراحت میشه دیدم نه تحریکم شد و وایساد قهقهه زدن و گفت جوووون تونستی یکی کن مال این حرفا نیستی
رفت تو اتاق خواب ، منم پشت سرش رفتم

هميشه يادمان باشد
که نگفته ها را ميتوان گفت،
ولی گفته ها را نميتوان پس گرفت
چه سنگ را به کوزه بزنی
چه کوزه را به سنگ،
شکست با کوزه است
دلها خیلی زود از حرفها می شکنند...
     
#3 | Posted: 27 May 2018 22:04
نشستیم لبه تخت ، نزدیک به ده تا از عکسهای عروسی سحر و شوهرش دوروبرم بود
به این فکر میکردم که اگر من با سحر ازدواج میکردم الان من سر کار بودم و سحر زیر یک مرد دیگه داشت کس میداد ، سحر رشته افکارم رو پاره کرد و مثل اینکه ذهنم رو میخونه بهم گفت ، مطمئنم اگر زن تو میشدم الان اوضاع این نبود و بهت وفادار بودم چون تو هیچ چیزی برام کم نمیزاشتی .
پوزخندی زدم و گفتم البته وفادار بودی تا زمانی که پول داشتم ، با بغض گفت به جان دخترم ستاره راه دیگه ای ندارم و تنها کسی که کمکم کرده توئی که تو رو هم انقدر دودر کردم و سرت کلاه گذاشتم روم نمیشه به اسم قرض هم ازت بگیرم این پول رو برای آزمایشام میخوام دیگه طلایی ندارم بفروشم شوهرم نه بیمه داره نه پول نه میزاره برم جائی کار کنم ، تو جایه من باشی چکار میکنی
از اینکه عشق قدیمیم رو میخوام مثل یه جنده بکنم و پول بهش بدم بغضم گرفت و حس کردم که الانه گریه ام بگیره
سرم رو بالا بردم تا سحر چشام رو نبینه به سقف و یه لوستر کاغذی مسخره خیره شدم سحر بی اعتنا نشست جلوم ، دنبال کیرم از روی شلوار گشت خیلی حسش نکرد ، کمربند و زیپم رو باز کرد بزور شلوار و شرتم رو کشید از پام بیرون ، یهو زد زیر خنده و گفت کیرت رو عوض کردی با کیر گربه ، چرا اینقدر کوچیکه قبلا کیر خر بود این چیه ، با این ستاره هم نمیتونی راضی کنی چه برسه من رو
اقا میخواد کس و کون منو با سه سانت دودولش یکی کنه .

صبح دوتا ترامادول خورده بودم و تا اون لحظه حس سکس نداشتم. سحر کیر کوچکم رو تو دهنش کرد و با خنده و تمسخر تو لپاش میچرخوند . انقدر چرخوند و با تخمام بازی کرد که کم کم خون تو رگهای کیرم جریان پیدا کرد و بزرگ و بزرگتر میشد سحر سعی میکرد تو دهنش نگهش داره که بعد از چند ثانیه دیگه نتونست 

یکم کیرم رو که حسابی لزج شده بود رو با دست مالوند و تخمام رو لیسید گفت داره میشه همون کیر همیشگی. منم شهوت تو وجودم جون گرفت تیشرت سحر رو درآوردم و سوتینش رو باز کردم ، سینه های گنده اش رو گرفتم تو دستام ، سحر یه دو دقیقه ای حرفه ای مثل جنده های تو فیلم پورن ساک میزد و ادا اصول در میاورد 
دیگه یادم رفت که سحر شوهر داره و من دارم به زنم خیانت میکنم . جلوم سرپاش کردم و دامن و شورتشو در آوردم، مثل ۸ سال پیشش نبود، چاقتر،سینه های شیری بزرگ ، شکم پر بخیه از عمل سزارین و سختی زندگی نسبتا سنش رو بیشتر کرده بود. ۲۶ ساله بود و ۳۶ ساله نشون میداد. اما هنوز صورتش جذاب و قشنگ بود موهای فر داشت که مش کرده بود یه مو تو بدنش نبود و سفید سفید که رگاش رو راحت میشد پیدا کرد

دور کمرش دست انداختم و کشیدمش روی خودم و ولو شدیم روی تخت کیرم رو لای پاش چسب کسش تنظیم کردم و میمالیدمشون بهم ، سینه هاشو به سینه هام فشار میدادم و با تمام وجود لباش رو میخوردم و با یه دست دیگه موهاش رو نوازش میکردم . دیگه تمام وجودمون شده بود شهوت 
دست گذاشت رو کله کیرم رو فشارش داد تو سوراخ کسش یکم سخت رفت تو پوست کیرم داشت میکند ، تخت فنری بود و راحت بالا پایین میشد چند ثانیه ای گذشت و راحت ترتلمبه میزدم
باور کنید لب گرفتن از سحر رو به همه کارای دنیا ترجیح میدادم
سحر گفت لبام رو کبود کردی بسه دیگه ، شوهرم بو میبره شب بیاد
به کمرش قوس میداد و ماهیچه های کسشو منقبض میکرد
چشمام رو بستم ‌و دستام رو باز کردم
روی تخت دراز افتاده بودم سعی میکردم کلاهک سر کیرم رو بزرگ کنم هربار که بزرگش میکردم سحر میگفت اووف جووون ، چند دقیقه سحر مثل یک سوار کار ماهر خودش رو بالا پایین و عقب جلو کرد تا خسته شد
گفت خوب برای خودت داراز کشیدی و همه کار ها رو من میکنم

در حالیکه کیر ۱۷ سانتیم تا دسته تو کس سحر بود نشستم و سحر تو بغلم ، اروم چرخیدم به پهلو و یکی از پاهای سحر رو با دست بردم بالا و با شدت میزاشتم تو کسش
پوزیشن سختی بود و کیرم تا ته نمیرفت تو ، باز چرخی زدم و سحر رو بردم زیر ، پاهاش رو تا حد جر خوردن v شکل از هم باز کردم و اروم شروع کردم تلمبه زدن ، سحر تو دنیا دیگه ای بود بعد از چند دقیقه پاهاش رو گذاشتم رو شونه هام و سرعت گاییدن کس سحر رو بیشتر کردم همزمان با چوچولش بازی میکردم ،
لباش رو از لذت گاز میگرفت که همیشه موقع شهوت و سکس عادتش بود ، پاهاش رو از روی شونه هام به طرفین گذاشتم و خودم رو انداختم رو بدنش مثل یه پاستیل سفت که رو ژله افتاده رو بدن سحر میلغزیدم با تمام توان کس سحر رو میگاییدم
کس سحر مثل چشمه ترشح میکرد و شدت تلمبه هام باعث ریتم و صدای اهنگین شده بود به قول معروف شالاپ شلوپ دیوانه کننده ای بود
در همین حین سحر دست انداخت دور کمر و کتفم و پاهاش رو دورم حلقه کرد و به خودش فشار داد و گفت محکم تر بکن دارم میشم و بعد از چند ثانیه لرزش خوشگلی بهش افتاده و ارضا شد
با وجود ارضا شدن همیشه دوست داشت ادامه بدیم و کمی درد میکشید و میگفت دردش هم لذته
کیرم رو بیرون کشیدم و یکم سینه ها و لب و گردنش رو خوردم تا خسته شدم ،
چرخیدم سمت سرش و کیرم رو چسبوندم به لباش سر کیرم رو کرد دهنش و وایساد مک زدن چرخید روی سینهاش دراز کشید منم پاهام رو دو سمت بدنش گذاشتم از تخمام تا سر کیرم رو لیس میزد و چند تا ساک ، دوباره تکرار میکرد بعد از کلی ساک زدن برام محکم جق میزد هی تف مینداخت و پخش میکرد رو کیرم و دو دستی کیرمو میمالوند
گفت چی خوردی ابت نمیاد
گفتم دیشب یبار ابم برا خانومم امده صبح هم اعصاب نداشتم ۲ تا ترا ۱۰۰ ایفل خوردم ابم حالا حالا ها نمیاد

هميشه يادمان باشد
که نگفته ها را ميتوان گفت،
ولی گفته ها را نميتوان پس گرفت
چه سنگ را به کوزه بزنی
چه کوزه را به سنگ،
شکست با کوزه است
دلها خیلی زود از حرفها می شکنند...
     
#4 | Posted: 27 May 2018 22:06
سحر گفت بهتر ، قمبل کرد و گفت سگی بکنیم دوس دارم یبار دیگه بشم
سرش رو گذاشت روی تخت از زیر دستش رو برد و چوچولش رو میمالوند من یکم تف زدم سر کیرمو فرستادم تو کس سحر همزمان یک یا دو انگشتم رو هم میکردم تو کونش ، سوراخ کون خوشگلش داشت باز میشد و ناله سحر بالا میرفت با دو تا انگشت شصتم لپ کون سحر رو باز میکردم و تف مینداختم تو سوراخ کونش
سخر داشت دیونه میشد از شهوت میگفت بکن جر بده قول دادی کس و کونم رو یکی بکنی ، بکن ، کس و کونم کیر بزرگ میخواد ، بکککککنننننن
منم اصلا حس شدن نداشتم انگار ابی نمونده که بخواد بیاد
انقدر تلمبه زدم تو کس سحر زانوهام و کیرم و کمرم درد گرفت
هرچی وحشی تر میشدم سحر بیشتر لذت میبرد
اره ، عشق قدیمی من که زمانی فکر میکردم پاکترین دختر دنیاست ، حالا یه جنده پولی تمام عیار شده که احتمالا به هرکسی که بتونه کس میده

کیرم رو از کس ترکیده سحر بیرون کشیدم و گذاشتم دم سوراخ کونش ، کله کیرم رو کردم تو ، یهو بدون فکر کردن تا دسته کیرمو تو کون سحر جا کردم سحر مثل زودپز در حال انفجار نفسش رو داد بیرون گفت کونی مگه مرض داری ، جر خوردم ، شوهرم که از کون نمیکنه خیلی وقته کون ندادم
گفتم خودت میگفتی کس و کونم رو یکی کن ، کیرم رو کشیدم بیرون و دوباره تا دسته جا کردم ، سحر جیغ کشید و گفت توروخدا عین ادم بکن جر خوردم یکم اروم بکن جا باز کرد اینطوری بکن درد دارم .
سحر داشت زجر میکشید ، برام یه حس جدیدی درست شد ، لذتی که از زجر و ناله سحر میبرم مستم کرد ، دوست داشتم دیگه سحر لذت نبره و فقط زجر بکشه و تلافی این سالیان رو تو کونش خالی کنم ، پیش خودم گفتم این جنده رو هر جور بگام لذت میبره ، اما تصمیمم رو گرفتم ، باز کیرم رو کشیدم بیرون و تا دسته کردم تو سحر که سگی داشت میداد خودش رو چسبوند به تخت که کیرم در بیاد اما من باهاش رفتم پایین و کیرم همچنان تو کونش بود
گفت دیگه بسه نمیخوام ارضا بشم
گفتم تو که یبار شدی من باید ارضا بشم
گفت تو دیشب ابت امده و معلوم نیست چکار کردی ابت نمیاد بیا برات جق بزنم
تو دلم گفتم من میخوام ارضا روحی بشم با زجر کشیدن تو
پنجه انداختم تو موهاش و انگشتام رو جمع کردم فحش میداد میگفت ول کن بسه دیگه
دست چپم رو بردم زیر شکمش اوردمش بالا سریع یه بالش گذاشتم زیر شکمش ، انقدر موهاش محکم تو دست راستم گره خورده بود که نمیتونست تکون بخوره
خودش رو سفت میکرد که کیرم در بیاد اما انقدر به کونش محکم ضربه زدم خودش که هیچی ماهیچه های کونش ترسیدن دوباره سفت بشن البته دوست داشتم گاهی سفت بشن تا دردش بیشتر بشه
حس میکردم کیرم شده دوبرابر حالت عادیش ،
تلمبه وحشیانه میزدم تو کون سحر هرچی بیشتر زجه میزد من بیشتر حشری و حریص میشدم
میگفت توروخدا ولم کن دارم میمیرم ، وزنم رو انداخته بودم روش و نمیتونست تکون بخوره ، یکم فقط با دستاش بزور چنگم میزد که برام حس نوازش داشت
دید التماس جواب نمیده وایساد فحش به خواهر مادر و زنم دادن
دست راستم که تو موهاش گره خورده بود رو بزور بردم سمت دهنش و انگشت شصتم رو انداختم گوشه لباش و کشیدم ، بدبخت داشت دهنش جر میخورد ، با کف دستم به صورتش رو فشار میدادم به تخت دیگه نمیتونست مفهوم حرف بزنه ، من فقط هقهق و گریه و عجز و ناله سحر رو میشنیدم
نمیدونم چقدر تو همین حالت کون سحر رو گاییدم اینقدر بود که خودم دیگه توان کردنش رو نداشتم ، سحر دیگه حرف نمیزد نیم رخش رو که میدیدم خیس اشک بود و زیر صورتش رو تخت پر از اشکاش و آب دهنش بود

یه لحظه انگار زمان ایستاد
این منم
اینکه از زجرش لذت میبرم عشق چندین ساله منه ?
من هنوز عاشقشم یا ازش متنفرم و میخوام بکشمش ?
من چرا اینجوری شدم
منی که وقتی سحر ناراحتم میکرد طوری رفتار میکردم که نفهمه و همیشه حق رو به عشقم میدادم
چی شده حالا دوس دارم بمیره

تو همین حال و هوا صدای گریه بچه داشت از اطاق بغل میامد
سحر که صدای دخترش رو شنید اروم کونش رو پایین کشید و کیرم افتاد بیرون
اروم دستم رو از تو موهاش بیرون کشیدم جای دستم و انگشتام روی صورتش مونده بود , چهار دست و پا رفت سمت لب تخت
سوراخ کونش خیلی گشاد شده بود نمیدونم چقدر کونش گذاشته بودم بزور از تخت پایین رفت اصلا نگاهم نکرد و گشاد گشاد رفت اطاق بغل پیش دخترش ، منتظر بودم یه فحشی یه حرفی بزنه اما هیچی نگفت ، نگاهم نکرد ، شاید این مدل گاییده شدن رو گذاشت پای گاییده شدن روحی من تو این سال ها ، هرچند این کجا و ان کجا

هميشه يادمان باشد
که نگفته ها را ميتوان گفت،
ولی گفته ها را نميتوان پس گرفت
چه سنگ را به کوزه بزنی
چه کوزه را به سنگ،
شکست با کوزه است
دلها خیلی زود از حرفها می شکنند...
     
#5 | Posted: 27 May 2018 22:08
تکیه دادم به تاج تخت خواب حالم از خودم و سحر به هم میخورد و به تمام اتفاقاتی که این ۸ سال برام افتاده بود فکر کردم .

الان میخوام اتفاقات ۸ سال اخیر رو که زیاد هم میشه بنویسم احتمالا بیشتر از ده داستان میشه. شاید فکر کنید برای پیش بردن داستانم از تقریبا اخرای ماجرا شروع کردم و الان میخوام از اولش شروع کنم و این یه ایده برای داستانه اما واقعا تو اون لحظه که روی تخت نشسته بودم مثل یک فیلم تمام اتفاقات و خاطرات و خوشی و ناخوشی تو ذهنم گذشت.

هميشه يادمان باشد
که نگفته ها را ميتوان گفت،
ولی گفته ها را نميتوان پس گرفت
چه سنگ را به کوزه بزنی
چه کوزه را به سنگ،
شکست با کوزه است
دلها خیلی زود از حرفها می شکنند...
     
#6 | Posted: 1 Jun 2018 01:23
من کثافت و عشق کثافت ترم

فصل دوم
مهر ۸۸


اسمم مثلا سیاوشه متولد ۶۵ و هیکل معمولی قد ۱۸۲...مهر ماه سال ۸۸ تو کوچه پس کوچه های شهر به سمت مرکز شهر پیاده میرفتم. عادت نداشتم دختر ها و زنها رو دید بزنم ، تو خیابون راه میرفتم سرم اکثرا پایین بود . یهو صدای اشنا شنیدم که از ته کوچه صدا میزد سیاوش داداش سیاوش. برگشتم که دنبال صدا بگردم دیدم یه دختر پرید بغلم و دستاش رو دور گردنم حلقه کرد.

+ وای مرجان تویی
- سلام داداش سیاوش چطوری
+ چقدر دلم برات تنگ شده بود ،
- من از تو بیشتر ، چند بار امدم در خونتون زمانهایی که بابات خونه نبود متاسفانه تو هم نبودی
+ متاسفانه منم همینطور ، خاله چطوره حالش خوبه ؟
- اخه اینا بابا مامانای ما لیاقت احوال پرسی دارند ؟
+ راست میگی ، چه الکی و مسخره یه فامیل رو بهم ریختن
- اره به خدا
+ بریم کافی شاپ سر کوچه خیلی باهات حرف دارم
- حتما بریم ،

مرجان با چند تا از همکلاسیاش بود از هم خداحافظی کردن و من و مرجان رفتیم کافی شاپ

مرجان دختر خاله من بود ، تو خانواده کم جمعیت ما ، من فقط یه دختر خاله داشتم که از بچگی باهم بزرگ شدیم از من ۵ سال کوچکتر بود و برام مثل خواهر کوچکترم بود
دختر پر جنب و جوشی که همه دوسش داشتن
چند سال پیش بابام با بابای مرجان یه کار شراکتی زدن و اخرش ورشکست شدن ، کارشون حساب کتاب درست نداشت و اخرش با کلی زد و خورد و شکایت از هم جدا شدن ، یه چند ماهی مامانامون باهم ارتباط داشتن که اونم سر یسری خالزنک بازی و تو چی گفتی من چی گفتم ، رابطشون قطع شد ، دیگه همدیگرو نمیدیدیم .
مرجان تازه موبایل خریده بود و قبلش شماره همدیگرو نداشتیم .
از اون به بعد گاهی همدیگه رو میدیدم و بیرون میرفتیم و به هم پیام میدادیم .
رابطه ما مثل خواهر برادر بود .
اون زمان من برای گرفتن لیسانس دانشگاه میرفتم و و مرجان پیش دانشگاهی بود

یروز مرجان امد دانشگاه که با هم بریم جایی که یادم نیست کجا
همون لحظه من داشتم سوال یکی از دخترای کلاس که ازم پرسیده بود رو جواب میدادم که دختره با دیدن مرجان نصفه نیمه سوال رو رها کرد و رفت
مرجان با شیطنت گفت
-گرلفرندت بود
+نه من دوست دختر ندارم و نخواهم داشت این هم همکلاسیم بود
-دروغگو مگه میشه تو دوس دختر نداشته باشی
+ حالا که شده
- شرط میبندم داری
+ باشه سر چی
- سر هرچی تو بگی
+ سر یه پس گردنی محکم
- پس الان باید ثابت کنم ، گوشیت رو بده

گوشیم رو بهش دادم ، زیر و روش کرد هیچ نشونه ای از دختر توش پیدا نکرد
اخرش گفت خیلی بی عرضه و چلمنگی ، دست و پا چلفتی
بعد گفت من گوشیم شارژ نداره گوشیت رو بده به یکی زنگ بزنم ، که طرفش بر نداشت

اون زمان عقاید خاصی داشتم با دخترها حال نمیکردم
و حتی یکبار هم به دختری پیشنهاد دوستی ندادم ، دستم تو جیب خودم بود و کار میکردم ، کار و دانشگاه وقتم رو پر کرده بود

چند روز بعد یکی بهم پیام داد
- ببخشید کاری داشتید تماس گرفته بودید
+ شما
- شما تماس گرفته بودید
+ نمیشناسمتون ببخشید اگرم من زنگ زدم شاید متوجه نشدم اشتباه گرفتم
- نه مشکلی نیست خواهش میکنم

فرداش دوباره همون ساعت پیام داد
مطمئن هستین من رو نمیشناسین
بهش زنگ زدم ببینم مرده یا زن ، اشناس یا غریبه ، که جواب نداد قطع کرد
پیام داد
- ببخشید عزیزم نمیتونم بحرفم پیام بدید
+ چه سریع پسرخاله میشی ، دیگه مزاحم نشین لطفا ، هزارتا بدبختی دارم وقت برا شما ندارم
- شما به من اول زنگ زدید نه من !
+ من دیروز گوشیم رو چک کردم به شما زنگ نزده بودم
- دیروز نبوده سه روز پیش بوده
+ ببخشید شما مرجان سعیدی میشناسید
- چطور
+ سه روز پیش شارژ نداشت با گوشی من بهتون زنگ زد من پسرخالشم ، ببخشید نشناختم و تند حرف زدم
- شما ببخشید من نشناختمتون ، مرجان هم نگفته بود زنگ زده
باز هم ببخشید مزاحمتون شدم ، بای
+ بای

هميشه يادمان باشد
که نگفته ها را ميتوان گفت،
ولی گفته ها را نميتوان پس گرفت
چه سنگ را به کوزه بزنی
چه کوزه را به سنگ،
شکست با کوزه است
دلها خیلی زود از حرفها می شکنند...
     
#7 | Posted: 16 Jun 2018 05:50
پریسا


با یکی از دوستای صمیمیم به اسم حسام یه مغازه تو یه شهر کوچک نزدیک به شهر خودمون تو یک مرکز خرید کرایه کردیم که پوشاک فروشی قرار بود بشه .
صبح زود راه افتادیم نیم ساعت بعد رسیدیم مغازه ، تا ظهر مغازه رو تمیز کردیم و در و دیوار رو متر زدیم که قفسه و رگال و میز و تیر وتخته چجوری بگیریم . کارمون که به یه جایی رسید ، حسام گفت ناهار بریم بگیریم از مغازه امدیم تو پاساژ دیدیم همه مغازه ها بستن
ساعت ۲:۳۰ بود و پاساز سوت و کور بود ، همونجا فاتحه کارمون رو خوندم ، ففط چندتا مغازه پایینتر یک مغازه پلاستیک فروشی به اسم پلاسکو وسیله ها و جنساش بیرون بود اما در مغازه بسته بود ، مثل اینکه همه کاسبا خونشون شهرک بود و فقط ما دوتا مغازه از یه شهر دیگه میامدیم
رفتم جلو در دیدم یه دختر هندزفری گذاشته و با خودش میخونه و رو صندلی میرقصه و تو ظرف یکبار مصرف غذا میخوره .
در زدم ، یهو هول شد روسریش رو انداخت سرش پرید پشت در گفت :
- امرتون
+ ببخشید ما همسایه جدیدتون هستیم ، میخواستم ازتون شماره غذاپزی یا ادرس بگیرم
- خیلی خوش امدین ، ایشالا کارتون پر برکت باشه

در مغازه رو باز کرد ، رفتم تو ، دفتری روی میز بود مشغول نوشتن چند تا شماره از توش شد ،
سینه های دختره درشت بود و دو تا پر روسریش افتاده بود دو سمت سینه هاش ، برجستگیشون تو چشم میزد و خط وسط سینه هاش مشخص بود ، قدش تقریبا ۱۷۰ میشد و هیکلش درشت بود فیس خوبی داشت ، موهای لخت شرابی و پوست سفید کلا از این دست دخترا که کیر پیرمرد صد ساله رو راست میکنه
دکمه های مانتوش باز بود وقتی بلند شد کس تپلش از روی شلوار لی معلوم بود
خجالت کشیدم سرم رو پایین انداختم ،
یه کاغذ داد توش چند تا غذاپزی و فستفودی که شهرک داشت رو نوشته بود ، کامل توضیح داده بود که کدوم کبابش خوبه ، کدوم جوجه ، کدوم پیتزا و چی نخریم از کجا و ...
گفتم ماشالا همرو رو امتحان کردی ؟
گفت دوساله صبح میام اینجا شب برمیگردم هرروز از اینا تمام غذاهاشون رو تست کردم .
خداحافظی کردم و رفتم تا غروب سینه و کس دختره جلو چشمام بود از فکرم بیرون نمیرفت
غروب از مغازه امدم بیرون ، دیدم دختره با چند تا از کاسبا وایساده به هر و کر ، با همشون راحت بود انگار صدبار کردنش
به حسام جریان رو گفتم و حسام گفت برو رو مخش ، بلکم هر روز سکس مفتی جور کنی . گفتم حوصله دردسر ندارم ، بعدشم ما قراره اینجا حالا حالا کاسبی کنیم .
حسام زیاد دختر بازی میکرد و سکس زیاد داشت ، گفت نمیخوای نخواه فردا ظهر میکنمش برات عکسشم میگیرم .

امار دختر رو گرفتیم فهمیدیم اسمش پریساست و کارگر عموشه و عموش کارمنده و خیلی کم میاد مغازه ، سر دوستی با یکی از بچه های پاساژ که شوهره فهمیده ، بیوه شده از طلاقش به بعد با همه راحته اما کسی پیشنهاد بهش میده مثل سگ میپره بهش و ابرو حیثیتش رو میبره ، مثل اینکه حال میکنه اینطوری حال مردا رو بگیره و دلش خنک میشه ، حتی انگار از قصد کس و کون و ممه رو میریزه بیرون تا قربانی پیدا کنه .
این امار گرفتنمون باعث شد حسام کیرشو غلاف کنه و قید کس و کون پریسا رو بزنه
شبها موقع برگشت از شهرک تو راه یا موقع بستن مغازه ها باهم روبرو میشدیم اما تخم نمیکردیم بهش بگیم که باهم بریم

بعد از یک هفته مغازه رو راه انداختیم یه نیم طبقه بالا مغازه بود که شده بود انباری یک متر هم وسطش جا خواب درست کردیم برای استراحت سر ظهر ، ظهر که میشد تو شهرک پرنده پر نمیزد پاساژ که بماند

هميشه يادمان باشد
که نگفته ها را ميتوان گفت،
ولی گفته ها را نميتوان پس گرفت
چه سنگ را به کوزه بزنی
چه کوزه را به سنگ،
شکست با کوزه است
دلها خیلی زود از حرفها می شکنند...
     
#8 | Posted: 16 Jun 2018 05:53
تو این چند روز همکلاسی مرجان سه تا اس ام اس جوک معمولی برام فرستاد که جوابش رو رو دوتا اول ندادم ، حسام که فهمیده بود ، گیر داد که شماره دختره رو بدم بهش میگفت تو که عرضه دختر نداری اینم که خودش میخاره ، بدش من بخارونمش .
دوست مرجان هم که دید از من ابی گرم نمیشه دیگه بیخیال شد و پیام نداد .

پنجشنبه بود در مغازه رو بستیم که بریم خونه ، هوا تاریک شده بود ، پریسا هم مغازش رو بسته بود و رفته بود .
سر راه تو پیاده رو دیدم دوتا مرد مزاحم یه زن شدن ، جفت پا رفتم رو ترمز با حسام پریدیم پایین باهاشون درگیر شدیم چهارتا خوردیم و چهارتا زدیم ، اخرش هم گذاشتن پا به فرار ، حسام یه ضربه به سرش خورده بود و گیج شده بود منم تنها دنبالشون نکردم .
بعد از فرار اون نامردا تازه دنبال دختره گشتیم .
پشت شمشادهای کنار خیابون زانوهاشو بغل کرده بود و داشت گریه میکرد ، نزدیک که شدیم بهش ، تازه فهمیدیم پریساست . دستش رو گرفتم و دلداریش دادم گفتم بیا تو ماشین تا یه جایی میرسونیمت .
تو ماشین هم کلی گریه کرد ، خیلی ترسیده بود ، بهش گفتم میشناختیشون.
گریه اش به هق هق تبدیل شد و گفت نه ، این چندمین باره که از این اتفاق ها برام میفته . فاصله بین پاساژ و سرویسها همیشه خلوته و همیشه با ترس و لرز این فاصله رو پیاده میرم .
کلی مز مزه کردم که بگم یا نگم ، آخرش گفتم ، ببخشید امیدوارم برداشت بدی از حرفهام نکنید ، اگر بخواین ما که هر روز داریم با هم تعطیل میکنیم و تا شهرمون خالی میریم شما هم میرسونیم .
پریسا گفت مطمئنا برامون حرف درمیارن
حسام که مخش تازه سر جاش افتاده بود و از گیجی درامده بود گفت ناراحت نشید قبلا هم میخواستیم بگیم گفتیم شاید خودتون ناراحت بشید و فکر بدی در مورد ما بکنید وگرنه حرف مردم که مهم نیست .
صدای ضبط ماشین رو باز کردم ، اول اهنگ جز تو علیزاده بود ، اون موقع تازه اومده بود و خیلی خوشم میامد ازش ، تا اخر اهنگ خوند و هبچکدوممون دیگه حرف نزدیم
پریسا رفته بود توی فکر ، حسام بیشعور یهو گفت ، پریسا خانم خوب امشب نجاتت دادیم بهمون چی میدی ، بایکم مکث ، شیرینی .
پریسا زوری لبخند کوچکی زد و گفت شام بهتون میدم .
دوباره حسام گفت بعد از شام ، باز با مکث ، بستنی مهمون من .
من گفتم راضی به زحمت هیچکدومتون نیستم . هممون خسته ایم و صبح باید بیایم سر کار بهتره بریم خونه هامون
پریسا جدی گفت یه شام ما رو قابل نمیدونید ، زیاد ولخرجی نمیکنم

کباب و نون داغ گرفتیم و بعدش هم بستنی ، یه دو ساعتی شد
هرکی میدید مارو حسرت میخورد که ما دوتا چه کسی تور کردیم و بعد از شام هم قراره بریم سیر بکنیمش
بعد از شام پریسا رو رسوندیم در خونش ، تو بهترین جای شهر یه خونه چند. میلیاردی ، گفتم من اگر همچین خونه ای داشتم تا اخر عمر کار نمیکردم ،
پریسا خداحافظی کرد و تعارف هم نکرد بیاید تو
حسام گفت سیاوش این پا بدس ، یکم کنه شده بودیم الان تو خونش از کس و کون داشتیم میکردیمش
گفتم حسام خجالت بکش ، اون به ما اعتماد کرده ، ما با اون دونفر که خفتش کردن نباید فرق کنیم ، حسام گفت گوه نخور منکه میدونم تو هم تو کف پریسایی ، پس فلسفه نباف برام
راست میگفت منم تو کف پریسا بودم ، اما میترسیدم ابرو ریزی برامون راه بندازه و از طرفی میدیدم اون یه زن بیوه بی پناهه که همه بهش به چشم کس و کون و سینه نگاهش میکنن ، دلم براش میسوخت و دوست داشتم مثل یه همجنس باهاش باشم و کمکش کنم .
فردا غروب رفتم تو مغازش گفتم ما یه ربع دیگه تو پارکینگیم خوشحال میشیم برسونیمت ،
پریسا گفت امشبم شام میخواید ،
خندیدم و گفتم نه خانم مارا ثواب اخرت خوش است
اون هم زد زیر خنده و گفت امیدوارم به امید حوری ثواب نکنی ، یا بعد از ثواب حوری ... حرفش رو خورد اما منظور رو رسوند ، تو راه خیلی حرف زدیم دیگه داشتیم صمیمی میشدیم .
فردا از ارایشگر پاساژ پرسیدم کی بوده که با پریسا دوست شده و زندگیش به هم خورده ، گفت پیمان بود اسمش بعد از جریان جمع کرد رفت از اینجا عکسش هم تو عکسای خاطرات من تو دیوار هست ، حمید ارایشگر روی دیوار یه قاب بزرگ پر از عکس سه در چهار داشت که هرکس که میشناخت و مشتریش بود براش عکس اورده بود ، داشتم به عکس ها نگاه میکردم که یه چهره اشنا دیدم ، داشتم فکر میکردم کجا دیدمش که ارایشگر . گفت همینه ،

هميشه يادمان باشد
که نگفته ها را ميتوان گفت،
ولی گفته ها را نميتوان پس گرفت
چه سنگ را به کوزه بزنی
چه کوزه را به سنگ،
شکست با کوزه است
دلها خیلی زود از حرفها می شکنند...
     
#9 | Posted: 16 Jun 2018 05:54
حسام امد داخل و بغل من وایساد ، گفتم حسام این عکسه برات اشنا نیست ، خیلی آروم گفت چقدر شبیه همون پسرس که سر پریسا باهاش دعوا کردیم ، گفتم این همون پسرس که قبلا اینجا کار میکرده و دوست پریسا بوده و زندگیش براش نابود شده ، پس چرا به ما گفت نمیشناسمش ؟
یه آن تو ذهنم تمام لحظات با پریسا رو مرور کردم ، پریسا هیچ اطلاعاتی از زندگیش به ما نداده بود و از تمام سوالات ما زیرکانه طفره رفته بود
با حسام کل احتمالات موجود رو بررسی کردیم که چرا به ما گفت نمیشناسمش
هیچ چیز قانع کننده ای پیدا نکردیم ، ظهر رفتم پیش پریسا بهش گفتم تو پیمان میشناسی ، یهو رنگش عوض شد و سعی کرد خونسرد باشه ، گفت قبلا اینجا مغازه داشت خیلی وقته جمع کرد و رفته ، چطور ؟
گفتم هیچی ، عکسش رو تو آرایشگاه دیدم اشنا بود برام گفتن اسمش پیمانه ،
دروغ...
حرفم رو خوردم و رفتم سمت مغازه خودم

یک ساعتی گذشت ، پریسا امد داخل مغازه
- حسام کجاست
+ رفته دنبال جواز و یسری کارها امروز دیگه نمیاد
- چه خبر
+ خبرها دست شماست ، ما بدبخت بیچاره ها از دنیا بی خبریم
- طعنه نزن از من بدبختتر نیست ، تو چه میدونی من چه زندگی دارم که قضاوت میکنیم
+ من فقط میدونم تو بهمون دروغ گفتی چرا
پریسا اشک تو چشماش جمع شد و گفت اون موقع دلیلی ندیدم بگم
+ میگفتی حداقل شاید کاری میکردیم که تکرار نشه ، الانش هم اینکار رو میکنم .
- نه لازم نیست کاری کنی
برگشت در رو بست گفت بریم بالا کسی نیاد ابرمون بره
بدون اینکه من اجازه بدم رفت بالا
تو یک متر جا نشستیم پریسا گفت
- پیمان زندگی من رو خراب کرد ، الان هم هر روز ازم درخواست سکس میکنه و چون من باهاش مخالفت کردم اذیتم میکنه ، بعد زد زیر گریه
بهش نزدیک شدم و سرش رو بقلم گرفتم ، موهاش رو نوازش کردم و گفتم درستش میکنیم ، نگران نباش
داشتم اتفاقات رو مرور میکردم که پریسا سرش رو اورد بالا و گفت ممنون و اروم گلوم رو بوسید

هميشه يادمان باشد
که نگفته ها را ميتوان گفت،
ولی گفته ها را نميتوان پس گرفت
چه سنگ را به کوزه بزنی
چه کوزه را به سنگ،
شکست با کوزه است
دلها خیلی زود از حرفها می شکنند...
     
#10 | Posted: 16 Jun 2018 05:57
یه لحظه انگار برق گرفتم ، اصلا تو فاز این چیزا نبودم ، تو چشمای پریسا نگاه کردم ، نفس گرمش بهم میخورد ، صدای ضربان قلبش رو حس میکردم ، نمیفهمیدم چرا تو این موقعیت داره اینکار رو میکنه ، خشکم زده بود و فقط نظاره گر بودم
پریسا خیلی آروم آروم لباش رو بهم نزدیک کرد و لب پایینم رو مکید ،
اولین بار بود که لب میگرفتم حس عجیبی بود ، فکر کردم این از سکس با پیمان فرار کرده الان چرا با من ؟
سوالات زیاد تو ذهنم بود اما چیزی جلوم بود که تمام سوالات رو محو میکرد ، یک پریسا خوشگل گوشتی ، شاهکس ، بعد از چند بار بوسیدن لبام با پریسا همراهی کردم ، حس خوبی بود ، سرعت خوردن لبای هم بیشتر شد
پریسا تیشرت تنم رو دراورد و بهم فهموند لباساش رو در بیارم ، مانتوش رو باز کردم و از دستاش سر خورد دورش بلیزش رو با سوتینش کشیدم بیرون از تنش ، قلبم داشت میومد تو دهنم ، یعنی خواب نبودم ، به همین راحتی پریسا در اختیارم بود چسبیدم به سینهای درشتش و شروع کردم به لیسیدن و مک زدن ،
اولین بارم بود اما فیلم زیاد دیده بودم و سعی کردم مثل تو فیلمها رفتار کنم
از لیسیدن سینها شروع کردم ، حسابی که خوردم زبونم رو کشیدم بالا تا گلوش و خرخره و گردن رو هم دل سیر لیسیدم و بعد باز لبهاش ، در حین خوردن لباش دستش برد و کمربندم رو باز کرد ، دکمه های شلوار رو که باز کرد

هميشه يادمان باشد
که نگفته ها را ميتوان گفت،
ولی گفته ها را نميتوان پس گرفت
چه سنگ را به کوزه بزنی
چه کوزه را به سنگ،
شکست با کوزه است
دلها خیلی زود از حرفها می شکنند...
     
صفحه  صفحه 1 از 3:  1  2  3  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / من کثافت و عشق کثافت ترم بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2018 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites