تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

من کصافط و عشق کصافطترم

صفحه  صفحه 2 از 3:  « پیشین  1  2  3  پسین »  
#11 | Posted: 31 May 2018 13:32
AmirJuuuuuN
مرسی
سعی میکنم امشب آپ کنم

هميشه يادمان باشد
که نگفته ها را ميتوان گفت،
ولی گفته ها را نميتوان پس گرفت
چه سنگ را به کوزه بزنی
چه کوزه را به سنگ،
شکست با کوزه است
دلها خیلی زود از حرفها می شکنند...
     
#12 | Posted: 31 May 2018 19:02 | Edited By: Siavashhhhhhh
AmirJuuuuuN

مرسی
سعی میکنم امشب آپ کنم

هميشه يادمان باشد
که نگفته ها را ميتوان گفت،
ولی گفته ها را نميتوان پس گرفت
چه سنگ را به کوزه بزنی
چه کوزه را به سنگ،
شکست با کوزه است
دلها خیلی زود از حرفها می شکنند...
     
#13 | Posted: 1 Jun 2018 01:22
من کصافط و عشق کصافطترم

فصل دوم
مهر ۸۸

هميشه يادمان باشد
که نگفته ها را ميتوان گفت،
ولی گفته ها را نميتوان پس گرفت
چه سنگ را به کوزه بزنی
چه کوزه را به سنگ،
شکست با کوزه است
دلها خیلی زود از حرفها می شکنند...
     
#14 | Posted: 1 Jun 2018 01:23
اسمم مثلا سیاوشه متولد ۶۵ و هیکل معمولی قد ۱۸۲

مهر ماه سال ۸۸ تو کوچه پس کوچه های شهر به سمت مرکز شهر پیاده میرفتم
عادت نداشتم دختر ها و زنها رو دید بزنم ، تو خیابون راه میرفتم سرم اکثرا پایین بود .
یهو صدای اشنا شنیدم که از ته کوچه صدا میزد سیاوش داداش سیاوش
برگشتم که دنبال صدا بگردم دیدم یه دختر پرید بغلم و دستاش رو دور گردنم حلقه کرد

+ وای مرجان تویی
- سلام داداش سیاوش چطوری
+ چقدر دلم برات تنگ شده بود ،
- من از تو بیشتر ، چند بار امدم در خونتون زمانهایی که بابات خونه نبود متاسفانه تو هم نبودی
+ متاسفانه منم همینطور ، خاله چطوره حالش خوبه ؟
- اخه اینا بابا مامانای ما لیاقت احوال پرسی دارند ؟
+ راست میگی ، چه الکی و مسخره یه فامیل رو بهم ریختن
- اره به خدا
+ بریم کافی شاپ سر کوچه خیلی باهات حرف دارم
- حتما بریم ،

مرجان با چند تا از همکلاسیاش بود از هم خداحافظی کردن و من و مرجان رفتیم کافی شاپ

مرجان دختر خاله من بود ، تو خانواده کم جمعیت ما ، من فقط یه دختر خاله داشتم که از بچگی باهم بزرگ شدیم از من ۵ سال کوچکتر بود و برام مثل خواهر کوچکترم بود
دختر پر جنب و جوشی که همه دوسش داشتن
چند سال پیش بابام با بابای مرجان یه کار شراکتی زدن و اخرش ورشکست شدن ، کارشون حساب کتاب درست نداشت و اخرش با کلی زد و خورد و شکایت از هم جدا شدن ، یه چند ماهی مامانامون باهم ارتباط داشتن که اونم سر یسری خالزنک بازی و تو چی گفتی من چی گفتم ، رابطشون قطع شد ، دیگه همدیگرو نمیدیدیم .
مرجان تازه موبایل خریده بود و قبلش شماره همدیگرو نداشتیم .
از اون به بعد گاهی همدیگه رو میدیدم و بیرون میرفتیم و به هم پیام میدادیم .
رابطه ما مثل خواهر برادر بود .
اون زمان من برای گرفتن لیسانس دانشگاه میرفتم و و مرجان پیش دانشگاهی بود

یروز مرجان امد دانشگاه که با هم بریم جایی که یادم نیست کجا
همون لحظه من داشتم سوال یکی از دخترای کلاس که ازم پرسیده بود رو جواب میدادم که دختره با دیدن مرجان نصفه نیمه سوال رو رها کرد و رفت
مرجان با شیطنت گفت
-گرلفرندت بود
+نه من دوست دختر ندارم و نخواهم داشت این هم همکلاسیم بود
-دروغگو مگه میشه تو دوس دختر نداشته باشی
+ حالا که شده
- شرط میبندم داری
+ باشه سر چی
- سر هرچی تو بگی
+ سر یه پس گردنی محکم
- پس الان باید ثابت کنم ، گوشیت رو بده

گوشیم رو بهش دادم ، زیر و روش کرد هیچ نشونه ای از دختر توش پیدا نکرد
اخرش گفت خیلی بی عرضه و چلمنگی ، دست و پا چلفتی
بعد گفت من گوشیم شارژ نداره گوشیت رو بده به یکی زنگ بزنم ، که طرفش بر نداشت

اون زمان عقاید خاصی داشتم با دخترها حال نمیکردم
و حتی یکبار هم به دختری پیشنهاد دوستی ندادم ، دستم تو جیب خودم بود و کار میکردم ، کار و دانشگاه وقتم رو پر کرده بود

چند روز بعد یکی بهم پیام داد
- ببخشید کاری داشتید تماس گرفته بودید
+ شما
- شما تماس گرفته بودید
+ نمیشناسمتون ببخشید اگرم من زنگ زدم شاید متوجه نشدم اشتباه گرفتم
- نه مشکلی نیست خواهش میکنم

فرداش دوباره همون ساعت پیام داد
مطمئن هستین من رو نمیشناسین
بهش زنگ زدم ببینم مرده یا زن ، اشناس یا غریبه ، که جواب نداد قطع کرد
پیام داد
- ببخشید عزیزم نمیتونم بحرفم پیام بدید
+ چه سریع پسرخاله میشی ، دیگه مزاحم نشین لطفا ، هزارتا بدبختی دارم وقت برا شما ندارم
- شما به من اول زنگ زدید نه من !
+ من دیروز گوشیم رو چک کردم به شما زنگ نزده بودم
- دیروز نبوده سه روز پیش بوده
+ ببخشید شما مرجان سعیدی میشناسید
- چطور
+ سه روز پیش شارژ نداشت با گوشی من بهتون زنگ زد من پسرخالشم ، ببخشید نشناختم و تند حرف زدم
- شما ببخشید من نشناختمتون ، مرجان هم نگفته بود زنگ زده
باز هم ببخشید مزاحمتون شدم ، بای
+ بای

هميشه يادمان باشد
که نگفته ها را ميتوان گفت،
ولی گفته ها را نميتوان پس گرفت
چه سنگ را به کوزه بزنی
چه کوزه را به سنگ،
شکست با کوزه است
دلها خیلی زود از حرفها می شکنند...
     
#15 | Posted: 16 Jun 2018 05:49
پریسا

هميشه يادمان باشد
که نگفته ها را ميتوان گفت،
ولی گفته ها را نميتوان پس گرفت
چه سنگ را به کوزه بزنی
چه کوزه را به سنگ،
شکست با کوزه است
دلها خیلی زود از حرفها می شکنند...
     
#16 | Posted: 16 Jun 2018 05:50
با یکی از دوستای صمیمیم به اسم حسام یه مغازه تو یه شهر کوچک نزدیک به شهر خودمون تو یک مرکز خرید کرایه کردیم که پوشاک فروشی قرار بود بشه .
صبح زود راه افتادیم نیم ساعت بعد رسیدیم مغازه ، تا ظهر مغازه رو تمیز کردیم و در و دیوار رو متر زدیم که قفسه و رگال و میز و تیر وتخته چجوری بگیریم . کارمون که به یه جایی رسید ، حسام گفت ناهار بریم بگیریم از مغازه امدیم تو پاساژ دیدیم همه مغازه ها بستن
ساعت ۲:۳۰ بود و پاساز سوت و کور بود ، همونجا فاتحه کارمون رو خوندم ، ففط چندتا مغازه پایینتر یک مغازه پلاستیک فروشی به اسم پلاسکو وسیله ها و جنساش بیرون بود اما در مغازه بسته بود ، مثل اینکه همه کاسبا خونشون شهرک بود و فقط ما دوتا مغازه از یه شهر دیگه میامدیم
رفتم جلو در دیدم یه دختر هندزفری گذاشته و با خودش میخونه و رو صندلی میرقصه و تو ظرف یکبار مصرف غذا میخوره .
در زدم ، یهو هول شد روسریش رو انداخت سرش پرید پشت در گفت :
- امرتون
+ ببخشید ما همسایه جدیدتون هستیم ، میخواستم ازتون شماره غذاپزی یا ادرس بگیرم
- خیلی خوش امدین ، ایشالا کارتون پر برکت باشه

در مغازه رو باز کرد ، رفتم تو ، دفتری روی میز بود مشغول نوشتن چند تا شماره از توش شد ،
سینه های دختره درشت بود و دو تا پر روسریش افتاده بود دو سمت سینه هاش ، برجستگیشون تو چشم میزد و خط وسط سینه هاش مشخص بود ، قدش تقریبا ۱۷۰ میشد و هیکلش درشت بود فیس خوبی داشت ، موهای لخت شرابی و پوست سفید کلا از این دست دخترا که کیر پیرمرد صد ساله رو راست میکنه
دکمه های مانتوش باز بود وقتی بلند شد کس تپلش از روی شلوار لی معلوم بود
خجالت کشیدم سرم رو پایین انداختم ،
یه کاغذ داد توش چند تا غذاپزی و فستفودی که شهرک داشت رو نوشته بود ، کامل توضیح داده بود که کدوم کبابش خوبه ، کدوم جوجه ، کدوم پیتزا و چی نخریم از کجا و ...
گفتم ماشالا همرو رو امتحان کردی ؟
گفت دوساله صبح میام اینجا شب برمیگردم هرروز از اینا تمام غذاهاشون رو تست کردم .
خداحافظی کردم و رفتم تا غروب سینه و کس دختره جلو چشمام بود از فکرم بیرون نمیرفت
غروب از مغازه امدم بیرون ، دیدم دختره با چند تا از کاسبا وایساده به هر و کر ، با همشون راحت بود انگار صدبار کردنش
به حسام جریان رو گفتم و حسام گفت برو رو مخش ، بلکم هر روز سکس مفتی جور کنی . گفتم حوصله دردسر ندارم ، بعدشم ما قراره اینجا حالا حالا کاسبی کنیم .
حسام زیاد دختر بازی میکرد و سکس زیاد داشت ، گفت نمیخوای نخواه فردا ظهر میکنمش برات عکسشم میگیرم .

امار دختر رو گرفتیم فهمیدیم اسمش پریساست و کارگر عموشه و عموش کارمنده و خیلی کم میاد مغازه ، سر دوستی با یکی از بچه های پاساژ که شوهره فهمیده ، بیوه شده از طلاقش به بعد با همه راحته اما کسی پیشنهاد بهش میده مثل سگ میپره بهش و ابرو حیثیتش رو میبره ، مثل اینکه حال میکنه اینطوری حال مردا رو بگیره و دلش خنک میشه ، حتی انگار از قصد کس و کون و ممه رو میریزه بیرون تا قربانی پیدا کنه .
این امار گرفتنمون باعث شد حسام کیرشو غلاف کنه و قید کس و کون پریسا رو بزنه
شبها موقع برگشت از شهرک تو راه یا موقع بستن مغازه ها باهم روبرو میشدیم اما تخم نمیکردیم بهش بگیم که باهم بریم

بعد از یک هفته مغازه رو راه انداختیم یه نیم طبقه بالا مغازه بود که شده بود انباری یک متر هم وسطش جا خواب درست کردیم برای استراحت سر ظهر ، ظهر که میشد تو شهرک پرنده پر نمیزد پاساژ که بماند

هميشه يادمان باشد
که نگفته ها را ميتوان گفت،
ولی گفته ها را نميتوان پس گرفت
چه سنگ را به کوزه بزنی
چه کوزه را به سنگ،
شکست با کوزه است
دلها خیلی زود از حرفها می شکنند...
     
#17 | Posted: 16 Jun 2018 05:53
تو این چند روز همکلاسی مرجان سه تا اس ام اس جوک معمولی برام فرستاد که جوابش رو رو دوتا اول ندادم ، حسام که فهمیده بود ، گیر داد که شماره دختره رو بدم بهش میگفت تو که عرضه دختر نداری اینم که خودش میخاره ، بدش من بخارونمش .
دوست مرجان هم که دید از من ابی گرم نمیشه دیگه بیخیال شد و پیام نداد .

پنجشنبه بود در مغازه رو بستیم که بریم خونه ، هوا تاریک شده بود ، پریسا هم مغازش رو بسته بود و رفته بود .
سر راه تو پیاده رو دیدم دوتا مرد مزاحم یه زن شدن ، جفت پا رفتم رو ترمز با حسام پریدیم پایین باهاشون درگیر شدیم چهارتا خوردیم و چهارتا زدیم ، اخرش هم گذاشتن پا به فرار ، حسام یه ضربه به سرش خورده بود و گیج شده بود منم تنها دنبالشون نکردم .
بعد از فرار اون نامردا تازه دنبال دختره گشتیم .
پشت شمشادهای کنار خیابون زانوهاشو بغل کرده بود و داشت گریه میکرد ، نزدیک که شدیم بهش ، تازه فهمیدیم پریساست . دستش رو گرفتم و دلداریش دادم گفتم بیا تو ماشین تا یه جایی میرسونیمت .
تو ماشین هم کلی گریه کرد ، خیلی ترسیده بود ، بهش گفتم میشناختیشون.
گریه اش به هق هق تبدیل شد و گفت نه ، این چندمین باره که از این اتفاق ها برام میفته . فاصله بین پاساژ و سرویسها همیشه خلوته و همیشه با ترس و لرز این فاصله رو پیاده میرم .
کلی مز مزه کردم که بگم یا نگم ، آخرش گفتم ، ببخشید امیدوارم برداشت بدی از حرفهام نکنید ، اگر بخواین ما که هر روز داریم با هم تعطیل میکنیم و تا شهرمون خالی میریم شما هم میرسونیم .
پریسا گفت مطمئنا برامون حرف درمیارن
حسام که مخش تازه سر جاش افتاده بود و از گیجی درامده بود گفت ناراحت نشید قبلا هم میخواستیم بگیم گفتیم شاید خودتون ناراحت بشید و فکر بدی در مورد ما بکنید وگرنه حرف مردم که مهم نیست .
صدای ضبط ماشین رو باز کردم ، اول اهنگ جز تو علیزاده بود ، اون موقع تازه اومده بود و خیلی خوشم میامد ازش ، تا اخر اهنگ خوند و هبچکدوممون دیگه حرف نزدیم
پریسا رفته بود توی فکر ، حسام بیشعور یهو گفت ، پریسا خانم خوب امشب نجاتت دادیم بهمون چی میدی ، بایکم مکث ، شیرینی .
پریسا زوری لبخند کوچکی زد و گفت شام بهتون میدم .
دوباره حسام گفت بعد از شام ، باز با مکث ، بستنی مهمون من .
من گفتم راضی به زحمت هیچکدومتون نیستم . هممون خسته ایم و صبح باید بیایم سر کار بهتره بریم خونه هامون
پریسا جدی گفت یه شام ما رو قابل نمیدونید ، زیاد ولخرجی نمیکنم

کباب و نون داغ گرفتیم و بعدش هم بستنی ، یه دو ساعتی شد
هرکی میدید مارو حسرت میخورد که ما دوتا چه کسی تور کردیم و بعد از شام هم قراره بریم سیر بکنیمش
بعد از شام پریسا رو رسوندیم در خونش ، تو بهترین جای شهر یه خونه چند. میلیاردی ، گفتم من اگر همچین خونه ای داشتم تا اخر عمر کار نمیکردم ،
پریسا خداحافظی کرد و تعارف هم نکرد بیاید تو
حسام گفت سیاوش این پا بدس ، یکم کنه شده بودیم الان تو خونش از کس و کون داشتیم میکردیمش
گفتم حسام خجالت بکش ، اون به ما اعتماد کرده ، ما با اون دونفر که خفتش کردن نباید فرق کنیم ، حسام گفت گوه نخور منکه میدونم تو هم تو کف پریسایی ، پس فلسفه نباف برام
راست میگفت منم تو کف پریسا بودم ، اما میترسیدم ابرو ریزی برامون راه بندازه و از طرفی میدیدم اون یه زن بیوه بی پناهه که همه بهش به چشم کس و کون و سینه نگاهش میکنن ، دلم براش میسوخت و دوست داشتم مثل یه همجنس باهاش باشم و کمکش کنم .
فردا غروب رفتم تو مغازش گفتم ما یه ربع دیگه تو پارکینگیم خوشحال میشیم برسونیمت ،
پریسا گفت امشبم شام میخواید ،
خندیدم و گفتم نه خانم مارا ثواب اخرت خوش است
اون هم زد زیر خنده و گفت امیدوارم به امید حوری ثواب نکنی ، یا بعد از ثواب حوری ... حرفش رو خورد اما منظور رو رسوند ، تو راه خیلی حرف زدیم دیگه داشتیم صمیمی میشدیم .
فردا از ارایشگر پاساژ پرسیدم کی بوده که با پریسا دوست شده و زندگیش به هم خورده ، گفت پیمان بود اسمش بعد از جریان جمع کرد رفت از اینجا عکسش هم تو عکسای خاطرات من تو دیوار هست ، حمید ارایشگر روی دیوار یه قاب بزرگ پر از عکس سه در چهار داشت که هرکس که میشناخت و مشتریش بود براش عکس اورده بود ، داشتم به عکس ها نگاه میکردم که یه چهره اشنا دیدم ، داشتم فکر میکردم کجا دیدمش که ارایشگر . گفت همینه ،

هميشه يادمان باشد
که نگفته ها را ميتوان گفت،
ولی گفته ها را نميتوان پس گرفت
چه سنگ را به کوزه بزنی
چه کوزه را به سنگ،
شکست با کوزه است
دلها خیلی زود از حرفها می شکنند...
     
#18 | Posted: 16 Jun 2018 05:54
حسام امد داخل و بغل من وایساد ، گفتم حسام این عکسه برات اشنا نیست ، خیلی آروم گفت چقدر شبیه همون پسرس که سر پریسا باهاش دعوا کردیم ، گفتم این همون پسرس که قبلا اینجا کار میکرده و دوست پریسا بوده و زندگیش براش نابود شده ، پس چرا به ما گفت نمیشناسمش ؟
یه آن تو ذهنم تمام لحظات با پریسا رو مرور کردم ، پریسا هیچ اطلاعاتی از زندگیش به ما نداده بود و از تمام سوالات ما زیرکانه طفره رفته بود
با حسام کل احتمالات موجود رو بررسی کردیم که چرا به ما گفت نمیشناسمش
هیچ چیز قانع کننده ای پیدا نکردیم ، ظهر رفتم پیش پریسا بهش گفتم تو پیمان میشناسی ، یهو رنگش عوض شد و سعی کرد خونسرد باشه ، گفت قبلا اینجا مغازه داشت خیلی وقته جمع کرد و رفته ، چطور ؟
گفتم هیچی ، عکسش رو تو آرایشگاه دیدم اشنا بود برام گفتن اسمش پیمانه ،
دروغ...
حرفم رو خوردم و رفتم سمت مغازه خودم

یک ساعتی گذشت ، پریسا امد داخل مغازه
- حسام کجاست
+ رفته دنبال جواز و یسری کارها امروز دیگه نمیاد
- چه خبر
+ خبرها دست شماست ، ما بدبخت بیچاره ها از دنیا بی خبریم
- طعنه نزن از من بدبختتر نیست ، تو چه میدونی من چه زندگی دارم که قضاوت میکنیم
+ من فقط میدونم تو بهمون دروغ گفتی چرا
پریسا اشک تو چشماش جمع شد و گفت اون موقع دلیلی ندیدم بگم
+ میگفتی حداقل شاید کاری میکردیم که تکرار نشه ، الانش هم اینکار رو میکنم .
- نه لازم نیست کاری کنی
برگشت در رو بست گفت بریم بالا کسی نیاد ابرمون بره
بدون اینکه من اجازه بدم رفت بالا
تو یک متر جا نشستیم پریسا گفت
- پیمان زندگی من رو خراب کرد ، الان هم هر روز ازم درخواست سکس میکنه و چون من باهاش مخالفت کردم اذیتم میکنه ، بعد زد زیر گریه
بهش نزدیک شدم و سرش رو بقلم گرفتم ، موهاش رو نوازش کردم و گفتم درستش میکنیم ، نگران نباش
داشتم اتفاقات رو مرور میکردم که پریسا سرش رو اورد بالا و گفت ممنون و اروم گلوم رو بوسید

هميشه يادمان باشد
که نگفته ها را ميتوان گفت،
ولی گفته ها را نميتوان پس گرفت
چه سنگ را به کوزه بزنی
چه کوزه را به سنگ،
شکست با کوزه است
دلها خیلی زود از حرفها می شکنند...
     
#19 | Posted: 16 Jun 2018 05:57
یه لحظه انگار برق گرفتم ، اصلا تو فاز این چیزا نبودم ، تو چشمای پریسا نگاه کردم ، نفس گرمش بهم میخورد ، صدای ضربان قلبش رو حس میکردم ، نمیفهمیدم چرا تو این موقعیت داره اینکار رو میکنه ، خشکم زده بود و فقط نظاره گر بودم
پریسا خیلی آروم آروم لباش رو بهم نزدیک کرد و لب پایینم رو مکید ،
اولین بار بود که لب میگرفتم حس عجیبی بود ، فکر کردم این از سکس با پیمان فرار کرده الان چرا با من ؟
سوالات زیاد تو ذهنم بود اما چیزی جلوم بود که تمام سوالات رو محو میکرد ، یک پریسا خوشگل گوشتی ، شاهکس ، بعد از چند بار بوسیدن لبام با پریسا همراهی کردم ، حس خوبی بود ، سرعت خوردن لبای هم بیشتر شد
پریسا تیشرت تنم رو دراورد و بهم فهموند لباساش رو در بیارم ، مانتوش رو باز کردم و از دستاش سر خورد دورش بلیزش رو با سوتینش کشیدم بیرون از تنش ، قلبم داشت میومد تو دهنم ، یعنی خواب نبودم ، به همین راحتی پریسا در اختیارم بود چسبیدم به سینهای درشتش و شروع کردم به لیسیدن و مک زدن ،
اولین بارم بود اما فیلم زیاد دیده بودم و سعی کردم مثل تو فیلمها رفتار کنم
از لیسیدن سینها شروع کردم ، حسابی که خوردم زبونم رو کشیدم بالا تا گلوش و خرخره و گردن رو هم دل سیر لیسیدم و بعد باز لبهاش ، در حین خوردن لباش دستش برد و کمربندم رو باز کرد ، دکمه های شلوار رو که باز کرد

هميشه يادمان باشد
که نگفته ها را ميتوان گفت،
ولی گفته ها را نميتوان پس گرفت
چه سنگ را به کوزه بزنی
چه کوزه را به سنگ،
شکست با کوزه است
دلها خیلی زود از حرفها می شکنند...
     
#20 | Posted: 16 Jun 2018 05:57
کیرم رو کشید بیرون ، خجالت میکشیدم ، غیر از بچگیم که یادم نیست ، تا اون لحظه هیچکس کیرم رو ندیده بود ، کیرم رو میمالوند و لبام رو محکم و سفت میخورد
ازم جدا شد و شلوار و شرتم رو از پام در اورد ، سریع شلوار و شرت خودش رو هم کشید پایین و نشست بین پاهام کیرم دودستی گرفت و مشغول خوردن شد چند باری که ساک زد ، گفتم پریسا دارم میشم ، پریسا گفت چه زود ، اما یه قطره هم هدر نمیره، محکم ساک زد و کله کیرم رو تو دهنش نگه داشت دستش رو زیر تخمام گرفته بود و جریان منی که تو بیضه هام حس کرد مک زد و تمام ابم رو خورد ، یه چندتا لیس از تخمام تا سر کیرم زد و پاهاش رو باز کرد و گفت نوبت توئه
یه متکا کنارش بود گذاشت زیر کونش و کسش امد بالا
اولین بار بود که کس واقعی میدیدم یکم با لایه هاش ور رفتم و نگاهش کردم ،
پریسا هم چشماش رو بسته بود و دراز کشیده بود ، گفت کس ندیده بخورش
گفتم واقعا ندیدم خوب ، یکم خیس بود زبون اول رو که زدم چندشم شد عین ترشی بود که مزش تیز شده ، شصتم رو گذاشتم رو چوچولش و مالوندم ، گفتم به خودم پریسا به تو حال داده توهم باید سنگ تموم بزاری ،
با تمام وجود. براش مک زدم و خوردم
ناله هاش بلند شد ، از صدای نالش لذت میبردم ، صدای ناله داشت تبدیل به جیغ میشد که به رعشه افتاد و ارضا شد

ارضا که شد منم خلاف جهت پریسا دراز کشیدم چشمام رو بستم و وایسادم نفس نفس زدن ، یک دقیقه بعد پریسا کیرم رو گرفت و وایساد خوردن ، گفت اذیت نمیشی ، گفتم نه مشکلی نیست ، یکم تف زد سر کیرم و پخشش کرد
بلند شد گذاشت دم کسش و کیرم رو فرو کرد تو کسش ، حس میکردم وجودم تو وجود پریساست ، لذت وصف نشدنی داشتم .
پریسا رو دراز کشید و گفت انگشتم کن
یکم کج شدم و یکی از انگشتام رو کرده تو کونش و باز اضافه کردم انگشتام رو
نشستم و پریسا رو تو همون حالت نگه داشتم و سینها و گردن و لبش رو میخوردم
ادامه که دادم پریسا ارضا شد و دراز کشید
منم که دیدم دارم میشم کشیدم بیرون و کردم تو کون گشاد پریسا و تو کون پریسا برای بار دوم خودم رو خالی کردم .

کنار پریسا دراز کشیدم ، سرش رو تو بقلم گرفتم ، باز سوالات زیادی امد تو ذهنم ، چرا با من سکس کرد چرا به من دروغ گفت ، چرا به پیمان نمیده اما به من داد ، چرا انقدر راحت ، چه دلیلی داشت میتونست بگه به تو چه
گفتم چرا ...
نذاشت حرف بزنم گفت من به کسی که برام احترام قائله و دوسش دارم میدم اما به کسی که ازش متنفرم نمیدم ، افتاد ؟
دفعه بعدی تاخیری استفاده کن بیشتر حال کنیم ، چند وقت بود سکس نداشتم ، لازم داشتم
گفتم معلوم بود از سوراخات
گفت ماهیچه هام زود وا میدن و مثل اینکه من چند سال شوهر داشتم و هر روز میکرده منو
گفتم فردا میرم پی پیمان ، ننشو میگام
پریسا خیلی جای با لحن محکم گفت دنبال پیمان بری نه سکس پریسا رو دیگه میبینی نه پریسا رو ، بعد لباساش رو پوشید و سریع رفت
من هنوز تو شوک جمله اخر پریسا بودم
چرا پیمان انقدر براش مهم بود که حاضر شد برای اینکه من دنبال پیمان نرم با من سکس کنه ، به نوعی سکس رو باج بده به من
اما من کثافت خرتر از حرفا بودم و باید ته و توئه قضیه رو درمیاوردم

هميشه يادمان باشد
که نگفته ها را ميتوان گفت،
ولی گفته ها را نميتوان پس گرفت
چه سنگ را به کوزه بزنی
چه کوزه را به سنگ،
شکست با کوزه است
دلها خیلی زود از حرفها می شکنند...
     
صفحه  صفحه 2 از 3:  « پیشین  1  2  3  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / من کصافط و عشق کصافطترم بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2018 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites