تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

من کثافت و عشق کثافت ترم

صفحه  صفحه 4 از 4:  « پیشین  1  2  3  4  
#31 | Posted: 20 Sep 2018 19:25
من کصافط و عشق کصافطترم

فصل دوم
قسمت چهاردهم

طبق قرار بعد از ۵ دقیقه که پریسا رفت تو خونه پیمان هممون دستکش پوشیدیم و من از دیوار کشیدم بالا ، در رو باز کردیم و آروم رفتیم تو خونه پیمان ، پیمان لخت ، موهای پریسا رو تو مشتش گرفته بود و انقدر به صورتش چک زده بود ، صورت خوشگل پریسا سرخ و کبود شده بود ، هنوز لباس تن پرستو بود و داشت گریه میکرد .
خونم به جوش آمد پیمان که نئشه نئشه بود اصلا متوجه حضور ما نشد ، وقتی مشت محکم من از پشت زیر گوشش و پشت فکش خورد صدای خورد شدن دندون و استخون فک پیمان رو شنیدم ،
پیمان مثل جن زده ها عقب عقب رفت گوشه اطاق ، دهنش باز بود و مات و مبهوت فقط نگاه میکرد

یهو پریسا داد زد ، مگه قرارمون نبود تا جای ممکن نزنیمش ، گفتم تورو توی این حال دیدم ، از خود بیخود شدم ، چرا نزنیمش ، من عقده کردم براش
گفت قرار گذاشتیم هرجور من میخوام پیش بریم ،
تو این حین پیمان خودش رو پیدا کرد و دوید سمت آشپزخونه که کارد برداره که به در آشپزخونه نرسیده بود یکی از بچه ها نقش زمینش کرد ، پیمان داد و فریاد راه انداخت و فحش میداد ، دو تا از بچها نگهش داشتن و من با چسب ۵ سانتی دور دهنش رو چسب زدم ، خیلی تلاش کرد در بره که نتونست و چهارتایی گذاشتیمش رو مبل و دستاش رو از پشت مبل به پاهاش از زیر مبل با طناب گره زدیم ،
پریسا زنگ زد به فرشاد رفیق پیمان ، گفت من پیش پیمانم ، میگه قمی ، یه زحمت بکش برای من چند تا سوهان بیار به کسی قول دادم ، فرشاد هم گفته بود هفته دیگه میام و برات میارم .
پریسا گفت از فرشاد خیالم راحت شد که صد در صد نمیاد ، پیمان هیچ کس رو نداره مزاحممون بشه ، با خیال راحت بگردیم ،
دو ساعت تمام خونه رو زیر رو کردیم ، یک لبتاپ ، چند تا گوشی دوربیندار و بی دوربین ، چندتا فلش و کلی دی وی دی و سی دی و فلاپی و ...
هر چی بود رو ریختیم تو گونی و طبق قرار باید میبردیم بیابون و آتش میزدیم تا خاکستر بشن
گونی رو گذاشتم تو ماشین و رفیقام رفتن پی کارشون ، برگشتم تو

پیمان ملتمسانه نگاهمون میکرد و ترسیده بود ، گفتم چکار کنیم پریسا ،؟
گفت ، منکه حالا حالا با آقا پیمان کار دارم ، به نظرم ناهار بگیریم ، سر فرصت فکرامون رو هم میکنیم
رفت نشست بین پاهای پیمان سر کیر کوچولو شده پیمان رو بالا گرفت و یک سوزن کرد تو تخم پیمان ، از درد داشت میمرد ، نمیتونست داد بزنه ، دست و پاش هم نهایت دو سانت میتونست تکون بده، منم دردم گرفت از سوزن تو تخم پیمان ،
پریسا رو کشیدم گوشه ای گفتم معلوم هست میخوای چکار کنی ، اینطوری میکشیش
گفت میخوام انتقام زجر هایی که بهم داده رو ازش بگیرم ، یکاریش کنم دیگه هوس نکنه بیاد سمتم ، تا زمانی که تورو دارم هم از هیچی نمیترسم
جمله آخرش برام هندونه بزرگی بود ، گفتم هر کاری میخوای بکن ، با کف کتونی چندتا محکم زد تو تخمای پیمان ، فکر میکردم سوزن رو کشیده بیرون ، پیمان داشت از حال میرفت ،
پریسا کیرم رو کشید بیرون و گفت میخوام جلو پیمان برات ساک بزنم ، خیلی حرفه ای چن دقیقه برام خورد و آبم رو تا قطره آخر تو دهنش ریخت ، بلند شد رفت بال سر پیمان همش رو روی صورت پیمان خالی کرد ، مطمئن بودم داره زجر زیادی میکشه ،
پریسا گفت ، سیاوش جان من هوس کباب بناب کردم از خیابون فرح ، برو بگیر میخوام یکم با پیمان خلوت کنم ، گفتم اون خیلی دوره ، میخوای یه جا نزدیکتر برم سریع بیام ، گفت سیاوش من بناب میخوام ، بهش قول داده بودم هر چی اون بگه ، به ناچار قبول کردم ،
لب و دهنش رو شست و آمد ازم لب گرفت ، گفت تا بری برگردی دلم برات تنگ میشه ، انقدر لب گرفتیم تا پسش زدم ، گفتم نمیرم که بمیرم ، برمیگردم خوب
گفت رسیدی کبابی بهم زنگ بزن بگم برام مخلفات چی بگیری
با شک و تردید گفتم پریسا نکشیش بدبختمون کنی ، گفت نترس مگه خرم فقط برو بناب بیار که خیلی گرسنه ام

نیم ساعت راه بود تا رسیدم کبابی ، زنگ زدم پریسا که چی بگیرم ، گفت فعلا هیچی نگیر ، برو پارک بقل کبابی بشین میخوام موضوع مهمی رو بگم ،
تو دلم آشوب شد ، گفتم پریسا چکار کردی
با هق هق و گریه گفت
- سیاوش خیلی دوست دارم ، عاشقت شدم
+ چی میگی پریسا ، چرا گریه میکنی
- من یه زن خرابم ، بودن من زندگیت رو نابود میکنه ، من زندگیم نابود شده ، امیدی به آینده ندارم ، میخوام ادامه زندگی تو و خواهرم بهتر باشه
+ پریسا چی میگی وایس الان میام پیشت
- نیا اینجا ، من پیمان رو زجر کش کردم ، با تیغ تمام بدنش رو بریدم ، تمام خون بدنش رفت و زجر کش شد ، نیا اینجا نمیخوام پلیس بهت شک کنه ، به خواهرم صبح گفتم که قراره اینکار رو تنها انجام بدم ، خطم رو دایورت کردم رو شماره الکی نمیتونه دیگه زنگ بزنه همینطور تو بعد از قطع کردنم
+ دیوونه چرا آخه از خونه بیا بیرون ، کسی نمیفهمه کار ما بوده ، بیا بیرون الان میام دنبالت ، فرار میکنیم یه شهر دیگه
الان تو ماشینم دارم میام
- توروخدا برنگرد ، امدنت تو دردسر میندازت ، جان من برنگرد ،
خداحافظ عشقم ، کاش قبل از ازدواج باهات آشنا میشدم ، برام سخته دل کندن از تو ، من رو ببخش بابت همه چیز ،
تا ابد دوستت دارم
+ میخوای چکار کنی ، توروخدا ، جان من ، حماقت نکن ، صبر کن تا من بیام ،
- دوست دارم عشق ابدی

این حرف اخرین کلماتی بود که پریسا شنیدم ، هرچی زنگ زدم میگفت اشتباهه ، دیوانه وار به سمت خونه روندم ، تو ذهنم همه چیز رو مرور کردم ، مطمئن بودم الان برم پریسا خودکشی کرده و باید سریع ببرمش بیمارستان ،
داشتم تمام کارهایی رو که باید بکنم تا نجاتش بدم رو تو ذهنم میچرخوندم ،

اما وقتی رسیدم اونجا وا رفتم
یخ کردم ، دیگه توان پیاده شدن رو نداشتم ،

بیست سی نفر جمع شده بودن جلو خونه و مثل من نظاره گر آتش بودن که از خونه پیمان شعله میکشید
مردم رو کنار زدم گفتم تا آتشفشانی بیاد که هیچی از خونه نمیمونه ، بیاید کمک ، از در رفتم بالا ، در رو باز کردم و چند نفر پشت سرم امدن تو ، یکی گفت من وقتی خونه منفجر شد تو کوچه بودم مطمئنا گاز باز بوده و رفت فلکه گاز اصلی رو بست ، پاهام توان راه رفتن نداشت ، بزور رفتم سمت در
خدا خدا میکردم فقط جنازه پیمان رو ببینم ، وقتی در باز شد پیمان به همراه مبل زیرش داشت میسوخت ، میخکوب داشتم پیمان رو که طناب هاش باز شده بودن و چسبی دیگه نداشت رو نگاه میکردم اتش باعث شده بود هیچ ردی از من نمونه ، نمیتونستم قدم بردارم ، ترس داشتم از دیدن احتمالی پریسا ، چندتا مامور آتشنشانی امدن داخل و یکیشون من رو برد بیرون ، گفت خطرناکه اینجا وانستید ، بیرون ، بیرون
در همین حین صدای یکی از اتش نشانها امد که میگفت یک خانم هم اینجاست ، متاسفانه ایشون هم از سوختگی زیاد فوت کردند ،
دنیا دور سرم چرخید افتادم کف حیاط و تکیه دادم به دیوار جسد پریسا رو از روبروم بیرون بردن و بعدش پیمان ، تو اون اوضاع کسی به حال داغون من توجهی نکرد و رفتم سوار ماشینم شدم
تا ساعت ها سرم روی فرمون بود و گریه میکردم و خودم رو مقصر مرگ پریسا میدونستم و اگر هایی که تو ذهنم بود و مثل خوره وجودم رو میخورد
اگر اگر اگر اگر اگر
به خودم لعنت میفرستادم و توی سرم میزدم ، چرا من انقدر سمج شدم تا اخرش این بشه
اگر من سمج نمیشدم الان به هر شکلی پریسا زنده بود ، لعنت به من ، لعنت به من

هميشه يادمان باشد
که نگفته ها را ميتوان گفت،
ولی گفته ها را نميتوان پس گرفت
چه سنگ را به کوزه بزنی
چه کوزه را به سنگ،
شکست با کوزه است
دلها خیلی زود از حرفها می شکنند...
     
#32 | Posted: 21 Sep 2018 03:44
چقدر بد تمومش کردی
     
صفحه  صفحه 4 از 4:  « پیشین  1  2  3  4 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / من کثافت و عشق کثافت ترم بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2018 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites