تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

لذت سکس خانوادگی!

صفحه  صفحه 1 از 4:  1  2  3  4  پسین »  
#1 | Posted: 17 Jun 2018 12:10 | Edited By: Boysexi0098
لذت واقعی سکس خانوادگی!

قسمت ۱ (فصل اول)


سکانس اول: یک روی سکه


طبق معمول همینکه صدای ضبط بلند شد ، پاش رو فشار داد روی پدال گاز و سرعت ماشین و زیاد کرد. با حرص کمربند ایمنی خودم رو بستم و گفتم: نوید باز جوگیر شدی. تند نرو تو رو خدا... خندش گرفت و گفت: مگه به رانندگی من اعتماد نداری؟؟؟ همچنان با عصبانیت گفتم: اگه هم اعتماد داشته باشم به رانندگی بقیه اعتماد ندارم. ازت خواهش می کنم تند نرو. من می ترسم... روش رو برگردوند سمت من و گفت: قربونت برم الهی. باشه عشقم. نبینم وقتی پیش منی بترسی... سرعت ماشین رو کم کرد و گفت: بریم کافه بستنی مورد علاقه ات...
برای جفتمون شیر پسته سفارش داد. گارسون یه پسر جوون نسبتا لاغر بود. موهای طلایی قشنگی داشت و خوشگل بود. یه لحظه دقت کردم که ببینم موهاش رو رنگ کرده یا رنگ خودش اینجوریه. نوید بهم گفت: خوشگله آره؟؟؟ دستپاچه شدم. از اینکه برای چند لحظه میخ اون پسره شده بودم خجالت کشیدم. سعی کردم خودم رو جمع و جور کنم و گفتم: ببخشید. منظوری نداشتم. حواسم رفت به رنگ موهاش... نوید لبخند زنان چند ثانیه بهم خیره شد. همون موقع هم پسره سفارش ما رو آورد. همینکه خواست بره ، نوید بهش گفت: ببخشید نامزدم یه سوال براش پیش اومده. شما موهاتون رو رنگ کردین؟؟؟
شوکه شدم و چشمام گرد شد. با تعجب گفتم: نوید... پسره لبخند زد و گفت: بله آقا رنگ کردم... نوید لبخند زنان بهش گفت: خیلی بهت میاد... بعدش رو به من گفت: دیدی گفتم رنگ کرده. الان کنجکاویت بر طرف شد؟؟؟ از خجالت قرمز شدم و رو به پسره گفتم: ببخشید فضولی کردم... لبخند پسره غلیظ تر شد و گفت: خواهش می کنم. مشکلی نیست. اگه کاری داشتین در خدمتم...
بعد از رفتن پسره با عصبانیت به نوید گفتم: خیلی بی شعوری... نوید خندش گرفت و گفت: وقتی عصبانی میشی ، خوشگل تر می شی... بلاخره با دلقک بازیاش منو مجاب به لبخند کرد. یه جورایی عاشق همین غیر منتظره و عجیب بودناش بودم. اونم اینو خوب می دونست... وسطای شیر پسته اش بود که گفت: خب هنوز بهم جواب ندادیا. قرار بود بلاخره تصمیمتو بگیری... یه نفس عمیق کشیدم و گفتم: آخه هنوز... بقیه ی حرفم رو نتونستم بزنم. نوید با جدیت گفت: هنوز مرددی برای انتخاب من؟ نکنه بهت بر خورد که به اون پسره گفتم تو نامزد منی؟؟؟
برای چند لحظه دوباره خیره شدم به پسره. روم نمیشد نوید رو نگاه کنم. مدتها بود که ازم خواستگاری رسمی کرده بود و اصرار داشت که به همراه خانوادش بیاد خواستگاری من. اصلا از نظر خودش ازدواج مارو قطعی می دونست. اما این وسط یه مشکلی وجود داشت. غیر مستقیم بهش گفته بودم اما روم نمیشد علنی بگم. روم و کردم طرفش. آب دهنم رو قورت دادم و با صدای لرزون گفتم: من برای ازدواج با تو مردد نیستم نوید. تو همه ی زندگی منی. تو عشق منی. بدون تو نمی تونم یه ثانیه نفس بکشم. مشکل این نیست...
نگاه نوید جدی تر شد. با دقت بهم نگاه کرد و گفت: به خاطر شرایط مالی خانوادت میگی؟؟؟ نا خواسته اشک تو چشمام جمع شد. بغضم رو قورت دادم و گفتم: از اونی که فکر می کنی خیلی بدتره. اگه با خانوادت پاتو تو خونه و زندگی من بذاری ، آبروی خودت میره. شک نکن خانوادت سرزنشت می کنن. شک نکن همون که وارد کوچه ی ما بشن ، بر می گردن. اگه به زور راضیشون کنی و بیاریشون توی خونه ی کثیف و حال به هم زن ما ، همینکه بابای معتادم رو ببینن ، برمی گردن و دیگه پشت سرشون رو هم نگاه نمی کنن. تازه خیلی چیزای دیگه هم هست که...
نوید دستش رو آورد جلو. دستم رو گرفت و فشار داد. با مهربونی لبخند زد و گفت: ببین مهدیس تو داری پیش داوری می کنی. همونطور که من هنوز خانواده ی تو رو ندیدم ، تو هم خانواده ی من رو ندیدی. مگه من قراره با خانواده ی تو ازدواج کنم. این تویی که برام مهمی. درگیری خانواده ها نهایتا تا روز ازدواجه. دیگه کاری به کار هم ندارن. بعدشم مگه نمی گی از اون خونه و جَوی که داره بدت میاد. مگه نمی گی براشون هیچ ارزشی نداری. خب پس نگران چی هستی؟ نذار به خاطر اونا آینده و زندگیت خراب بشه...
با چشمای گریون بهش خیره شدم. نوید یه فرشته بود. اون برای این دنیا نبود. کاش تو یه شرایط دیگه باهاش آشنا می شدم. کاش یه خانواده درست و حسابی داشتم. جوابی نداشتم که به حرفاش بدم. یه هو شبیه آدمایی که یه چیزی یادشون اومده باشه ؛ گفت: اصلا یه پیشنهاد. نظرت چیه که تو اول بیایی و خانواده ی من رو ببینی. مگه نگران این نیستی که خانواده ی من با دیدن خانواده ی تو نظرشون روی تو عوض بشه. اینجوری اولین بار فقط خودت رو می بینن. فقط خودتی و خودت. خیلی هم زود می فهمن که چه فرشته ای هستی. بعدش که خانوادت رو ببینن ، اصلا براشون اهمیت نداره... از پیشنهاد نوید شوکه شدم. برام به شدت غیر منتظره بود. هنوز تو فکر بودم که گفت: دیگه نه نیار مهدیس. لطفا قبول کن...
چند وقت بود که همش نوید رو برای درخواست قبلیش پیچونده بودم. اگه واقعا می خواستمش و قرار بود باهاش ازدواج کنم ، این یکی رو دیگه نمیشد بپیچونم. با اینکه استرس و هیجان خاصی به خاطر پیشنهادش همه ی وجودم رو گرفته بود ، بهش گفتم: باشه عزیزم. پیشنهادت خوبه. قبول...
از خوشحالی از جاش بلند شد و گفت: خب دیگه وقت یه پیاده روی حسابی تو این نم نم بارونه. از این بهتر نمیشه... کیفم رو برداشتم. نوید رفت صندوق و حساب کرد. داشتیم می اومدیم بیرون که اون پسره رو صداش زد. جوری که فقط خودمون سه تا بشنویم ، به حالت شوخی بهش گفت: آقا پسر خوب نیست اینقدر خوشگل بگردی. نمیگی نامزد ملت بپره اینجوری؟؟؟ هم از لحن شوخیش خندم گرفت و هم سعی کردم اخم کنم و بهش گفتم: نوید خیلی بی شعوری... پسره حسابی خندش گرفت و گفت: خوشبخت بشین... از کافه زدیم بیرون. نوید حسابی شارژ بود. از خوشحالیش منم خوشحال شدم و سعی کردم ناراحتیام رو بروز ندم...
تنها مونس و همدم و آدم مورد اعتماد تو خونه مون ، خواهر بزرگم بود. البته خواهری که فلج بود اما به شدت مهربون. قبلا هم در مورد نوید باهاش حرف زده بودم. تو یه موقعیت مناسب براش همه ی جریان و پیشنهاد نوید رو تعریف کردم. حسابی خوشحال شد و گفت: این پسره واقعا دوستت داره مهدیس. می خواد هر طور شده باهات ازدواج کنه. از دستش نده... از اینکه نوید رو تایید می کرد خوشحال بودم و بیشتر دلم گرم میشد که با نوید آینده ی خوبی دارم...
قرارمون این بود که ظهر جمعه نوید من رو ببره خونه شون. به گفته ی خودش روز جمعه همه ی خانوادش جمع بودن و موقیعت خوبی بود که همه من رو ببینن. از دلشوره و استرس زیاد دچار حالت تهوع شده بودم. انواع و اقسام برخورد ها رو تو ذهنم پیش بینی کردم و همین بیشتر من رو می ترسوند. یه جورایی آینده ام به این ملاقات بستگی داشت. به گفته و نصیحت خواهرم سعی کردم خونسرد باشم و خودم باشم. نوید وقتی اومد دنبالم ، متوجه شرایط روحیم شد. دستم رو گرفت و گفت: نگران نباش مهدیس. بهت قول میدم امروز یکی از خاطره انگیز ترین روزای زندگیت باشه... منم دستش رو فشار دادم و گفتم: دست خودم نیست نوید اما سعی می کنم خودم رو کنترل کنم... نوید یه هو نگاهش جدی شد و گفت: واو اینجا رو ببین. خانم چه تیپی زده... یه مانتوی بلند مشکی طرح دار که خود نوید برام هدیه گرفته بود تنم کرده بودم. زیرش هم یه شلوار جین سرمه ای طرح دار و یه تیشرت آبی آسمانی که بازم با پولی که نوید بهم داده بود ، خریده بودم. ازش تشکر کردم و گفتم: سلیقه ی خودته... نوید با شیطنت گفت: کنجکاوم ببینم اون زیر چی پوشیدی. اما صبر می کنم همون تو خونه سورپرایز بشم... با شوخیا و دلقک بازیاش کلی از استرسم رو کم کرد...
نوید از خونه شون قبلا برام تعریف کرده بود. دقیقا همونی بود که می گفت. یه خونه ی ویلایی بزرگ و دلباز. با ریموت در بزرگ خونه رو باز کرد و بعد از داخل شدن بست. چقدر ورودی خونه شاهانه بود. درخت کاری شده و منظم. باقچه های زیبا که حتی توی پاییز هم گل داشتن. از ماشین پیاده شدیم و قدم زنان به سمت بالکن خونه حرکت کردیم. از پله ها که رفتیم بالا ، در چوبی و زیبای خونه باز شد. یه خانم میانسال که قطعا مادر نوید بود و قبلا عکسش رو دیده بودم ، به سمت ما اومد. یه بلوز گیپور آبی پر رنگ و یه دامن مشکی تنش کرده بود. موهای طلایی و پوستیژ شده. اندامش هم به نسبت یه خانم میانسال عالی بود. با برخورد خیلی خیلی گرم و صمیمی اومد سمت و من گفت: سلام دخترم. خیلی خوش اومدی عزیزم. نوید اینقدر از تو تعریف کرده بود که همه کنجاو شدیم تو رو ببینیم. بلاخره افتخار دادی خانمی...
از برخورد به شدت گرم و صمیمیش غافلگیر شدم. با خجالت جواب سلام دادم و گفتم: خواهش می کنم. من افتخار پیدا کردم که دارم شما رو می بینم... دستم رو گرفت و گفت: خود واقعیت از عکسات خیلی خیلی خوشگل تری عزیزم. بیا بریم تو که همه مثل من منتظرن انتخاب و سلیقه ی نوید جان رو ببینن...
نوید با نگاه و تکون سرش بهم فهموند که همه چی اوکیه. از در که رد شدیم ، مستقیم وارد هال بزرگ خونه شدیم. دو تا برادر بزرگ تر از نوید به همراه تنها خواهرش به استقبالم اومدن. نوید عکس همه شون رو نشونم داده بود و خوب می شناختمشون اما با این حال نوید با حوصله معرفی شون کرد. به برادر بزرگترش اشاره کرد و گفت: ایشون آقا نریمان هستن. همونی که گفتم همچنان بختش کوره و مجرد مونده... همه از حرف نوید خندشون گرفت. منم نا خواسته یه لبخند زدم. نریمان که یه کت و شلوار شیک مشکی تنش بود و برخوردش هم به شدت با شخصیت و مودبانه بود ؛ بهم گفت: خوشبختم مهدیس خانم. راستش نوید همه ی ماها رو کچل کرده از بس از شما گفته. بلاخره دیدیم شما رو و نجات پیدا کردیم... دوباره همه شون زدن زیر خنده. نوید به برادر دیگه اش اشاره کرد و گفت: ایشون آقا نعیم هستن. ایشون البته دو سال پیش بختشون باز شد و با یک بانوی بی نظیر ازدواج کردن که البته سارا خانم جایی هستن و به زودی میان... نعیم هم با صمیمیت باهام احوال پرسی کرد و جمله ی مشابه مادر و برادر بزرگ نوید رو گفت. تو دلم حسابی غنج می رفت که نوید این همه از من تعریف کرده بوده. در آخر نوید به خواهرش اشاره کرد و گفت: اینم آبجی کوچیکه نرگس خانم... نرگس با اخم به نوید گفت: اگه نگی کوچیکترم ، نمی میریا... بعدش با لبخند به من نگاه کرد و هم زمان که دستش رو دراز کرد برای دست دادن با من گفت: خوشبختم مهدیس جون. جمله ی تکراری اینکه بلاخره دیدیمت رو همه گفتن. دیگه من نمیگم. فقط اینو بگم که از عکسات خیلی خوشگل تری عروس خانم... نوید با پوزخند گفت: اینو مامی گفت بهش... نرگس با اخم رفت و یه نیشگون از نوید گرفت و گفت: خیلی خنکی...
بیشتر از اونی که فکر می کردم تحویلم گرفتن. یه جَو شاد و سر زنده. یه خانواده ی واقعی. همش در حال شوخی و خنده بودن. اصلا چیزی به اسم ناراحتی تو این خونه حس نمی شد. نوید ازم خواست که برم تو اتاق و مانتوم رو در بیارم و راحت باشم. توی اتاق متوجه عکس پدرش شدم. عکسی که گوشه اش یه خط سیاه بود. بهم گفته بود که پدرش فوت شده. به عکس پدرش نگاه کردم و گفتم: تو بیشتر از همه شبیه پدرتی... با لبخند بهم گفت: آره همه میگن. زیاد بهش نگاه نکن. امروز قرار نیست اصلا به هیچ چیز منفی ای فکر کنی. فقط قراره بهت خوش بگذره... وقتی مانتوم رو در آوردم به اندامم خیره شد و گفت: واو حدس می زدم که سوپرایزم کنی. چقدر این شلوار و تیشرت بهت میاد. حسابی سکسی شدی شیطون... کمی از خجالت قرمز شدم و گفتم: مرسی عزیزم...
وقتی برگشتم تو جمع همه بهم گفتن که لباسم خیلی قشنگه و بهم میاد. نرگس بیشتر از همه تعریف کرد و گفت: پوست تنت سفیده مهدیس جون. همیشه لباسای تیره مثل این انتخاب کن. خیلی بهت میاد. بیخود نبود که نوید اینهمه شیفته ی تو شده... از تعریفاشون و حس مثبتی که بهم می دادن هر لحظه بیشتر و بیشتر حس خوبی پیدا کردم. همه شون با محبت بودن. در عین حال با شخصیت و متین. برای چند لحظه توی دلم به نوید حسودیم شد. وقتی خانواده هامون رو با هم مقایسه کردم حس بدی بهم دست داد. چرا سرنوشت آدما این همه باید با هم فرق کنه؟؟؟
اینقدر از شوخی های نوید و برادراش خندیدم که اصلا نفهمیدم ناهار چی خوردم. از خنده دل درد گرفته بودم. مادر نوید هم چند بار گفت: بذارین این دختر غذاشو بخوره. اینقدر نخندونینش... اما گوششون بدهکار نبود و همش دلقک بازی در می آوردن... بعد از ناهار خواستم کمک کنم برای جمع کردن میز که مادر نوید نذاشت اما نرگس گفت: مامان اگه اینجوری راحت تره بذار کمک کنه. بهتر باهامون اُخت میشه... از نرگس به خاطر نکته سنجیش تشکر کردم. بعد از کمک کردن تو جمع کردن میز و شستن ظرفا ، برگشتیم تو هال. نریمان رو بهم گفت: خب مهدیس خانم. از خودتون بگین. از خانوادتون... سوال نریمان حسابی غافلگیرم کرد. اصلا ذهنیت جواب دادن به این سوال رو نداشتم. آب دهنم رو قورت دادم. نا خواسته به نوید نگاه کردم. نوید اومد یه چیزی بگه که صدای زنگ خونه بلند شد. نعیم گفت: ساراست...
بعد از چند لحظه در هال باز شد. یه خانم با لباس گرم کن ورزشی وارد شد. صورت نسبتا کشیده. با اینکه شال سرش بود اما میشد موهای لَخت مشکی ای که از وسط فَرق باز کرده بود رو تشخیص داد. از همون دور رو به جمع گفت: ببخشید. من حسابی عرق کردم. از همین دور سلام می کنم. برم یه دوش بگیرم و سریع بهتون ملحق میشم. فقط نعیم جان یه لحظه بیا کارت دارم...
نوید اومد کنارم نشست و گفت: اینم آخرین عضو خانواده ، سارا خانم. اینم بگم که سارا خانم فوتبالیست هستن. امروز هم بازی داشتن که دیر رسیدن... با تعجب به نوید گفتم: واقعا؟ فوتبالیست؟؟؟ نوید با خنده گفت: مگه چیز عجیبیه؟ نشنیدی تا حالا؟؟؟ سریع گفتم: نه عجیب نیست. چرا تو اخبار زیاد شنیدم. اما خب تا حالا از نزدیک یه خانم فوتبالیست ندیدم... نرگس پرید وسط حرفمون و با شیطنت گفت: سارا جون خوش اندام ترین عوض خانواده است. البته الان نوید براش یه رقیب آورده... نوید هم با همون لحن مشابه خودش رو به نرگس گفت: مهدیس هم ورزشکاره. هر روز صبح می دَوه و پیاده روی می کنه. پس چی فکر کردی تنبل خانم... اومدم به نوید بگم با آبجیت اینجوری جلوی من صحبت نکن که متوجه شدم نرگس اصلا از حرفش ناراحت نشد و گفت: منم ورزشکارم. اتفاقا از همه ورزشکار ترم. البته توی تخت خواب... نوید هم تو جواب گفت: البته که جنابعالی تو تخت خواب حریف نداری... نمی دونم چرا برای یه لحظه از این لحن شوخی و کلماتی که بهم می گفتن خوشم نیومد و حس خوبی بهم دست نداد. اما ترجیح دادم دخالت نکنم...
حدود نیم ساعت بعد سارا در حالی که یه حوله روی سرش بود وارد هال شد. نرگس راست می گفت و سارا واقعا خوش اندام بود. البته هم خوش اندام و هم خوشگل. یه تیشرت اندامی زرد رنگ تنش بود با یک ساپورت مشکی براق که زیبایی اندامش رو دو چندان کرده بود...
اول از همه هم سمت من اومد و گفت: پس بلاخره از عروس رویایی آقا نوید رونمایی شد. سارا هستم. خوشبختم عزیزم... باهاش دست دادم و گفتم: منم خوشبختم... نشست کنار شوهرش. حوله رو از روی سرش برداشت و به نعیم گفت: بذار برم موهامو کوتاه کنم نعیم. جونم بالا میاد تا اینا رو بشورم و خشک کنم... نعیم خیلی خونسرد گفت: خودت دلت نمیاد. اینقدر توپ و تو زمین من ننداز... مادر نوید رو به سارا گفت: عروس گلم خب اگه داره اذیتت می کنه برو یکمی کوتاشون کن... سارا تو جواب گفت: آره باید کوتاه کنم. دیوونم کرده... نوید پرید وسط حرفشون و گفت: عه دلت میاد. مو به این قشنگی... نا خواسته از نظری که نوید داد تعجب کردم و بهش نگاه کردم. سارا که متوجه ی نگاهم شد ، پوزخند زنان به نوید گفت: تو لازم نکرده نظر بدی. فعلا صاحاب داری خودت. در مورد اون نظر بده... نوید هم که متوجه شد من از نظرش ناراحت شدم ، سریع خودش رو جمع و جور کرد و سعی کرد بحث رو عوض کنه. بهم گفت: سارا دو سال ازت بزرگتره. حدود 6 ساله که عروس ماست. از طریق فوتبال با نعیم آشنا شدن. مثل من و تو که به خاطر پایان نامه دانشگاه با هم آشنا شدیم. چقدر شبیه همیم ، نه؟؟؟ اومدم جوابش رو بدم که سارا گفت: آره حسابی شبیه هم شدیم. بیشتر از اینا هم قراره شبیه هم بشیم... موقع گفتن جمله اش به چشمام خیره شده بود. از این حالت خونسردانه و پیروزمندانه اش خوشم نیومد. خیلی زود حس رقابت و حتی حسادت نسبت سارا پیدا کردم. سعی کردم من هم با خونسردی نگاش کنم. دوست نداشتم جلوش کم بیارم... نریمان رو به سارا گفت: راستی نگفتی. بازی امروز و چیکار کردین؟؟؟ سارا بهش گفت: بردیم... بازم نوید پرید وسط حرفشون و گفت: مگه میشه سارا باشه و ببازن. هر چی باختن سارا مصدوم بوده و نتونسته بازی کنه. الانم با درد براشون بازی کرده. شرط می بندم گل هم زده امروز... نریمان به سارا گفت: گل زدی؟؟؟ سارا لبخند زنان گفت: دو تا... نوید گفت: دیدین گفتم... می تونستم نگاه مغرور سارا رو بعد از تعریفای نوید ، روی خودم حس کنم...
به اصرار مادر نوید شام هم موندم. اما جَو خونه از لحظه ای که سارا اومد برام عوض شده بود. از طرفی دوست نداشتم نیومده برای نوید خط قرمز تعیین کنم. به هر حال فرهنگ و شرایط خانوادگی ما زمین تا آسمون فرق داشت. اما از طرفی نمی تونستم از این حس رقابت نا خواسته با سارا که با این سرعت توی وجودم شکل گرفته بود فرار کنم...
وقتی نوید من رو رسوند دم در خونه ، بهم گفت: خب چطور بود عزیزم؟؟؟ با لبخند بهش گفتم: همه چی عالی بود. خیلی بیشتر از اونی که فکرش رو می کردم. فقط... نوید گفت: فقط چی؟ نکنه از سارا خوشت نیومد؟؟؟ یه آهی کشیدم و گفتم: نه بابا من که هنوز به جایی نرسیدم که به خودم اجازه بدم از این فکرا کنم. فقط چطوری می خوای در مورد شرایط و خانواده ی من بهشون بگی؟؟؟ نوید لبخند زنان گفت: حالا که خودتو دیدن خیلی راحت تره. اصلا بهش فکر نکن. مادرم که عاشقت شده بود. بقیه هم که ازت خوششون اومده بود. نگران این مورد نباش مهدیس. چند بار دیگه که بیایی و بیشتر بشناسنت ، بیشتر شیفته ات میشن. از امروز تو دیگه جزیی از خانواده ی ما شدی...
وقتی برای آبجیم با هیجان همه چی رو تعریف کردم ، حسابی خوشحال شد. اما نهایتا گریش گرفت و گفت: ولشون نکن مهدیس. حداقل بین ما یکیمون این فرصت و داره که زندگی کنه... از گریه آبجیم ، منم گریه ام گرفت. برای یه لحظه آرزو کردم کاش نوید بذاره و برای همیشه آبجیم رو ببرم پیش خودم...
رفت و آمدای من به خونه ی نوید بیشتر و بیشتر میشد. نوید بهم گفته بود که غیر مستقیم در مورد خانوادم یه چیزایی بهشون گفته. متوجه شدم که سارا و نعیم طبقه ی بالای همین خونه زندگی می کنن. نریمان با اینکه مجرده اما یه خونه جدا داشت. فهمیدم نرگس دانشجوی شهرستانه و اون جمعه به خاطر دیدن من اومده بود تهران. رابطه ی من و سارا اصلا خوب پیش نمی رفت. از نگاه های خاص و مغرورش اصلا خوشم نمی اومد. از نظر تیپ و قیافه چیزی ازش کم نداشتم. پیش خودم گفتم که حتما از یک خانواده ی سطح بالاست که اینقدر مغروره. درست برعکس من که خانوادم نقطه ضعف و پاشنه آشیل من بودن. اما با همه ی استرس و نگرانی ای که بخاطر خانوادم داشتم ، خیالم از بابت نوید راحت بود. عاشقانه من رو دوست داشت. مثل خودم رویای یک زندگی مشترک بی نظیر تو سرش بود. نکته جالب در مورد نوید این بود که اصلا بهم نگاه جنسی نداشت. بارها با هم تنها شدیم. حتی چند بار توی اتاق خودش. اما جز گرفتن دستام و فشار دادنشون با محبت ، تماس دیگه ای باهام نداشت. یه بار بهم گفت: دوست ندارم تا زن و شوهر واقعی نشدیم رابطه ای بیشتر از این داشته باشیم... این حرفش برام یه دنیا ارزش داشت. این یعنی نوید واقعا من رو برای خودم و تشکیل یک زندگی مشترک می خواد. از اون پسرایی که به بهونه ی ازدواج هزار کار با دخترا می کنن و بعدش می زنن زیرش نبود. در کل دلم به نوید خوش بود. نوید بود که باعث میشد با وجود همچین خانواده ای قدم هام برای رسیدن بهش ، سُست نشه...
هوا داشت تاریک میشد و باید کم کم حاضر می شدم که برم خونه. گرچه پدر معتادم اصلا با رفت و آمد های من کاری نداشت و مادرم اینقدر درگیر زندگی و بود که اونم گیر نمی داد. اما به خاطر خواهرم سعی می کردم شبا حتما خونه باشم. رفتم و از توی اتاق نوید مانتوم رو برداشتم. اومدم تنم کنم که متوجه ی مادرش شدم. لبخند زنان اومد طرفم و گفت: مهدیس جان میشه چند لحظه مزاحمت بشم؟؟؟ نوع گفتنش یعنی اینکه می خواد موضوع مهمی رو مطرح کنه. کمی دستپاچه شدم و گفتم: چه مزاحمتی. بفرمایین... نشست روی تخت نوید و از من خواست که بشینم کنارش. با مهربونی بهم نگاه کرد و گفت: از روزی که نوید باهات آشنا شده من در جریانم. نوید همه ی حرفای دلش رو به من میگه. از همون اول عاشقت شده و هر روزم بیشتر بهت وابسته میشه. حقیقتش چندین بار باهاش در مورد اینکه چرا رسما از خانوادت خواستگاری نمی کنه ، صحبت کردم. اما هر بار با بهونه های مختلف حرف رو عوض کرده یا جواب سر بالا داده. اما خب کم و بیش موفق شدم علت اینکه از خانوادت خواستگاری نمی کنه رو متوجه بشم. الان هم اینا رو به تو نمی گم که بهت سرکوفت بزنم. هر کسی مسئول رفتار خودشه و شخصیت خودش رو داره. من جزء اون آدمایی نیستم که تو رو از روی خانوادت قضاوت کنم. از نظر من هم تو دختر خوبی هستی. دقیقا همونی که نوید و ما می خواییم. حرف آخرم اینه که زودتر یه راهی برای حل این مشکل پیدا کنین. هر چی زودتر عقد و ازدواج کنین. برای جفتتون بهتره. از طرف من خیالت راحت. هر تصمیمی که بگیری ما انجام می دیم. نگران چیزی هم نباش...
از اینکه مادر نوید اینقدر زن با شخصیت و فهمیده ایه شوکه شدم و حتی کمی خجالت کشیدم. اومدم حرف بزنم که نذاشت و گفت: قرار شد ناراحت نشیا. دختر جوونی که می خواد برای ازدواجش برنامه ریزی کنه باید بخنده... هم زمان که اشک نا خواسته از گونه هام سرازیر می شدن ، بهش لبخند زدم و گفتم: خیلی ممنون مادر جان...
وقتی با ذوق و شوق جریان رو برای نوید گفتم ، اونم حسابی خوشحال شد. با هیجان گفت: خب پس معطل چی هستیم. با خانوادت صحبت کن و خودت یه تاریخ برای خواستگاری تعیین کن... یه هو اخم کردم و گفتم: نه. من دوست ندارم تو و خانوادت پاتون رو توی اون خونه لعنتی بذارین. دوست ندارم ببینن که من از کجا اومدم... نوید لبخند زنان گفت: به خاطر سارا می گی؟؟؟ چند ثانیه بهش خیره شدم و گفتم: نه. یعنی فقط به خاطر سارا نمی گم. لیاقت خانوادت و مخصوصا مادرت خیلی بیشتر از اینه که بخوان با پدر عوضی من طرف حساب بشن... نوید هم کمی جدی شد و گفت: پس مادرت چی؟؟؟ با حرص گفتم: اونم فرقی با پدرم نداره. اینقدر درگیر پدرم و کارای خونه هست که خیلی وقته منو فراموش کرده. ببین نوید من نمی خوام هیچ خاطره ای از خانواده من تو ذهن شماها باشه...
نوید بعد از شنیدن حرفای من رفت تو فکر. کمی فکر کرد و گفت: خب برای عقد که بلاخره به اجازه ی پدرت نیاز داریم... سریع و بدون مکث بهش گفتم: بهش می گم فقط برای یه لحظه بیاد و یه امضا کنه و بره. همین و بس. اگه مخالفت هم کرد ، میرم از دادگاه اجازه ازدواج می گیرم... نوید خندش گرفت و گفت: می بینم که فکر همه جا رو کردی... من که هنوز به خاطر یادآوری پدرم کمی عصبی بودم ؛ گفتم: آره. چون حاضرم هر کاری کنم تا حتی برای یک بار هم پای خانودت به اون خونه باز نشه...
رُک و صریح همه ی جریانم رو با پدر و مادرم مطرح کردم. پدرم بعد از چند لحظه نگاه شروع کرد باز دود گرفتن از اون لول و سیخ لعنتی. مادرم با بُهت و تعجب بهم خیره شده بود. دو تا داداش کوچیکم هم تعجب کرده بودن. اشکای مادرم سرازیر شدن. از گونه های ترکیده و داغونش که از بس تو خونه ی مردم کار کرده بود دیگه زیبایی ای نداشت. جلوی گریه ی خودم رو گرفتم و بهش گفتم: ببین مامان. این برای من یک موقعیت هستش. همین یک بار. نمی خوام از دستش بدم. نمی خوام پاشون رو تو این خونه بذارن. از روزی که پامو تو دانشگاه گذاشتم ، خودم خرجی خودم رو درآوردم. خودم زندگی خودم رو جلو بردم. حالا هم بذارین برم پی زندگیم. اونا آدمای متشخص و خاصی هستن. با اومدنشون فقط ارزش من پایین میاد... همینجور داشتم می گفتم که یه هو پدرم عصبانی شد و شروع کرد بهم فحش دادن. گریم گرفت و از ترس اینکه پا نشه و من رو کتک نزنه از خونه زدم بیرون. فقط صدای نوید بود که می تونست آرومم کنه...
وقتی متوجه شدم که پدرم لج کرده و به هیچ وجه حاضر نیست رضایت بده ، تصمیم گرفتم برم و از دادگاه اجازه ی ازدواج بگیرم. یه پروسه نسبتا طولانی که زمان بَر بود. اما به هر حال تصمیم خودم رو گرفته بودم. نوید و خانوادش پُشتم بودن و همین بس بود...
تو اتاق نوید بودیم و داشتیم مراحل کارایی که کرده بودیم رو مرور می کردیم. نوید برام یه وکیل گرفته بود و همه چی داشت به خوبی پیش می رفت. مادر نوید وارد اتاق شد و گفت: خب بسه دیگه. اینقدر صحبت از دادگاه و وکیل و این چیزا نکنین. این موضوع حل میشه و به زودی عروس گلم برای همیشه میاد پیش خودم. الانم پاشین حاضر شین که بریم بیرون یه دور حسابی بزنیم. چیزی به عید نمونده. هیچی خرید نکردم... نوید هم سر حال شد و گفت: آره دیگه. بریم خرید تا از این حال و هوا در بیاییم... مادر نوید رو به من گفت: مهدیس جان لطفا برو به سارا هم بگو که اگه اونم دوست داشت باهامون بیاد...
به ناچار قبول کردم که برم به سارا بگم. تا حالا طبقه ی بالا نرفته بودم. به آرومی پله ها رو بالا رفتم و در زدم. قبل از باز شدن در سارا داشت یه چیزایی می گفت که دقیق متوجه نشدم. جوری که انگار آدمِ پشت در رو می شناسه و حتما فکر می کنه شوهرشه. وقتی در رو باز کرد و من رو دید یه هو چهره اش جا خورد. سریع خودش رو جمع و جور کرد و گفت: به به عروس خانم گل. بلاخره افتخار دادین یه سر به کلبه ی ما زدین... موهای بلند و مشکیش رو باز کرده بود. ریخته بودن پشت کمر و اطراف سرش. فَرق از وسط و همون نگاه خاص و شیطنت آمیز. فقط یه تاپ مشکی و شُرت سِتش تنش بود. منم خودم رو جمع و جور کردم و گفتم: مادر جان و نوید می خوان برن بیرون یه دور بزنن. گفتن اگه شما هم دوست دارین بیایین... لبخندش غلیظ تر شد و گفت: یه لحظه بیا تو. به نعیم بگم ، ببینم اونم میاد یا نه... چاره ای نبود و باید می رفتم توی خونه شون. وقتی وارد شدم ، نعیم که در حال نگاه کردن تی وی بود ، از جاش بلند شد و گفت: به به مهدیس خانم. خیلی خوش اومدین... از دیدن نعیم کمی تعجب کردم. پس حتما سارا فکر کرده پشت در مادر شوهرش بوده. اما بازم عجیبه. لحنش خیلی صمیمی بود. یعنی اینقدر با مادر شوهرش صمیمی و راحت هستش؟! با نعیم احوال پرسی کردم. سارا جریان بیرون رفتن رو بهش گفت. نعیم هم تو جواب گفت: امروز کلا تمرین داشتم و خیلی خسته ام. تو برو باهاشون... سارا هم با شیطنت گفت: چه بهتر. اینجوری مجبور نیستیم عقب ماشین سه نفره بشینیم... رو کرد به من و گفت: تا شما حاضر بشین ، منم حاضر شدم عزیزم... بلاخره موفق شدم ازشون خدافظی کنم و برگردم پایین. نمی دونم چرا وقتی جلوی سارا قرار می گرفتم ، اینقدر جَو برام سنگین بود و دستپاچه می شدم...
نوید و مادرش جلو نشستن و من و سارا عقب. عطر خاصی که سارا به خودش زده بود کل ماشین رو گرفته بود. دوست نداشتم خیلی باهاش چشم تو چشم بشم اما می تونستم سنگینی نگاهش رو روی خودم حس کنم. به چند تا مرکز خرید سر زدیم. به اصرار نوید من هم چند تا خرید کردم که البته همه اش رو خودش حساب کرد. جلوی یه مغازه تیشرت فروشی بودیم که قرار شد نوید و مادرش برن برای نریمان تیشرت بخرن. نوید رو به من و سارا گفت: شما تا یه دور بزنین ما کارمون تموم شده... بازم به ناچار با سارا تنها شدم. سارا بعد از رفتن نوید و مادرش بهم گفت: بیا بریم مغازه اونوری. کلا شلوار داره فقط... مغازه دار یه آقای میانسال بود. سارا بعد از زیر و کردن چند تا شلوار یه شلوار طرح جین کشی انتخاب کرد. رفت توی اتاق پرو. بعد از چند دقیقه در اتاق پرو رو باز کرد و رو به من گفت: چطوره؟؟؟ سارا اینقدر خوش اندام بود که اگه هر چیزی پاش می کرد بهش می اومد. مخصوصا ساپورت یا شلوار های چسب که فرم زیبای پاهاش رو بهتر به نمایش می ذاشتن. بعد از یه نگاه کوتاه به پاهاش ، گفتم: خوبه بهت میاد... با اخم یه نگاه به من و بعدش یه نگاه به پاهاش کرد و گفت: انگاری یه جوریه. خوش دوخت نیست... مغازه دار که صدای سارا رو شنیده بود ، گفت: نه خانم. دوخت این شلوارا همه عالیه. ترکیه همش... سارا که مانتوش هم درآورده بود و زیرش فقط یه تاپ تنش بود ، همونجوری از اتاق پرو اومد بیرون. جلوی مرد مغازه دار حتی یه چرخ هم زد و بهش گفت: کمرش یه جوریه... از این حرکت سارا شوکه شدم. چطور با این وضع و این شلوار تنگ که کاملا باسنش رو نشون می داد ، خودش رو به مغازه دار نشون داد؟! چشمای هیز مغازه دار هم سریع برق زد و چشم از باسن و رون های سارا بر نمی داشت و گفت: خب الان با همین طرح و همین رنگ یه کمر کشی بهتون میدم... چشمای مغازه دار کاملا موقع برگشتن سارا به اتاق پرو ، خیره به باسنش شده بود. بعدش هم یه شلوار به دست من داد که بدم به سارا. حتی نگاهش به من هم عوض شد...
سارا از شلوار دوم خوشش اومد و انتخابش کرد. بلاخره مانتوش رو پوشید و اومد بیرون. شلوار رو داد که مغازه دار حساب کنه. بعدش رو به من کرد و گفت: تو نمی خوای بگیری؟؟؟ بهش گفتم: نه مرسی... سارا با لحن شیطنت آمیزی که مغازه دار هم شنید ، گفت: نوید از شلوارای چسب خوشش میادا. به خاطر اون بگیر. آخه هر بار دیدمت شلوار جینای ساده پاته... از حرف سارا غافلگیر شدم. چطور اون سلیقه ی نوید در مورد لباسی که باید تن یک خانم باشه رو می دونست اما من نمی دونستم؟! قبل از اینکه جواب بدم ، مغازه دار گفت: از همون شلواری که ایشون انتخاب کردن ، رنگ های دیگه ای هم داره... سریع چند تا نمونه رو گذاشت جلومون. سارا یه وراندازی کرد و یه شلوار کشی مثل خودش اما به رنگ سفید رو انتخاب کرد. داد بهم و گفت: حالا برو بپوش. امتحانش که ضرری نداره... تو شرایط انجام شده قرار گرفتم. شلوار رو ازش گرفتم و رفتم توی اتاق پرو و پوشیدم. سارا راست می گفت و هرگز شلوارای چسب و اندامی نپوشیده بودم. بدون دلیل خاصی حس خوبی به این مدل شلوارا نداشتم. سارا در اتاق پرو رو زد. وقتی در و باز کردم ، با لبخند خاص خودش به پاهام نگاه کرد و گفت: یه دور بچرخ ببینم... حدودا سریع چرخیدم. سارا اخم کرد و گفت: آروم بچرخ دختر. می خوام ببینم پشت شلوارت چطور تو تنت وایستاده. دوباره چرخیدم و اینبار آروم تر. سارا دست به کمر شد و گفت: آقا نوید بی دلیل اینقدر شیفته ی جنابعالی نشده. فقط چون رنگ پوستت روشنه ، رنگ سفید زیاد بهت نمیاد. همون سرمه ای که من خوشم اومد رو امتحان کن. کلا رنگ سرمه ای خیلی بهت میاد...
اصلا حس خوبی به نگاه ها و لبخند ها و صحبت های سارا نداشتم. مخصوصا اینکه حدس می زدم مغازه دار هم حرفاش رو شنیده باشه. در کل سارا منو کامل آچمز کرده بود و یه جورایی توانایی جواب دادن بهش رو هم نداشتم. سرمه ای همون شلوار رو پام کردم. چشمای سارا برقی زد و گفت: دیدی گفتم. رنگای تیره بیشتر بهت میاد. سایزمون هم که یکیه. من همین رنگ سفیدش رو بر می دارم. تو هم همین سرمه ای رو... موقع حساب کردن ، سارا مُچ دستم رو محکم گرفت و گفت: پیشنهاد من بود. خودم هم حساب می کنم... بهش گفتم: نه زشته. پول همرام هست... سارا با اخم گفت: مگه گفتم پول همرات نیست؟؟؟ همینجور که اخم کرده بود با لباش یه لبخند زد و گفت: اصلا اسمش رو بذار یه هدیه از طرف من به نوید. تو رو تو این شلوار ببینه حسابی خوشش میاد. فقط بهش چیزی نگو. وقتی رفتیم خونه ، بپوش تا سورپرایز بشه...
توی مسیر برگشت به خونه ذهنم به شدت درگیر بود. تصمیم گرفتم در مورد سارا و عجیب بودنش با نوید صحبت کنم. اما از طرفی می ترسیدم نکنه همه چی طبیعی باشه و این من باشم که خاص باشم. خب سارا با این حرکتش داره کمک میکنه من جلوی نوید بهتر جلوه کنم. یا شاید نکنه نوید اصلا از شلوارای چسب و اندامی خوشش نمیاد و سارا می خواد اینجوری خرابم کنه؟؟؟
انواع و اقسام فکرا توی ذهنم بود. به هیچ جمع بندی ای نمی تونستم برسم. فقط از تنها چیزی که مطمئن بودم این بود که دنیای خانواده ی نوید و آدماش با من و خانوادم خیلی فرق داشت. شاید این تفاوت ها از نظر من عجیب بودن و نهایتا از دید خودشون کاملا عادی بود. پس بهتره هیچ واکنشی نشون ندم. که یه وقت فکر نکنن یه عروس پُر رو و طلبکار گیرشون اومده. اونم عروسی با شرایط من...
وقتی رسیدیم خونه ، نوید رفت دستشویی. سارا با اشاره سر بهم فهموند که باهاش برم تو اتاق نوید. با هیجان شلوار رو از پلاستیک خریدا درآورد و بهم داد و گفت: زود باش بپوش... چند لحظه مکث کردم تا بره اما همینجور وایستاده بود. متوجه شدم که باید جلوی سارا شلوارم رو عوض کنم. مانتو و شالم رو درآوردم و انداختم روی تخت. شلوار پام رو درآوردم و شلوار سرمه ای کشی رو پام کردم که بر حسب اتفاق به تیشرت سرمه ای رنگم هم خیلی می اومد...
سارا یه قدم رفت عقب و سرش رو به علامت تایید تکون داد. چشماش رو تنگ کرد و به لحن خاصی گفت: صورت گرد و قشنگ. موهای کوتاه بور که به صورتت میاد. اندام مناسب و عالی. حالا هم که با انتخاب من قشنگ تر شدی. نوش جون آقا نوید. ارزش داره برای رسیدن بهت هر کاری کنه. برو بیرون تا ببینت... از تعریفای سارا که کمی بوی طعنه می داد ، متوجه شدم که دقیق در جریان مشکلات من و اینکه قراره برای عقد و عروسی با نوید چیکارا کنم ، هست. به هر حال نمیشد موضوع به این مهمی رو توی خانواده مخفی کرد. به زور بهش لبخند زدم و گفتم: مرسی چشمات قشنگ می بینه...
وقتی برگشتم توی هال ، نوید که داشت با حوله دستش رو خشک می کرد ، چشمش به من افتاد. طبق پیش بینی سارا چهرش خوشحال شد. نزدیکم شد و گفت: به به خوشگل خانم. چه این شلوار بهت میاد. کی خریدی شیطون؟؟؟ سارا از پشت سر من گفت: اِهِم... نوید خندش گرفت و بهش گفت: که اینطور... سارا پلاستیک خریداش رو برداشت. موقع رفتن به سمت پله ها رو به نوید گفت: قابلی نداشت. بعدا باید حسابی برام جبران کنی... نوید هم با شیطنت گفت: حتما سارا خانم. حسابی جبران می کنم... برای یه لحظه توی دلم عذاب وجدان گرفتم که چه فکرای بچگانه و بدی در مورد سارا می کردم. سارا باعث شد نوید از دیدن من تو شلوار جدید کلی خوشحال بشه و حس خیلی خوبی از این خوشحالیش پیدا کردم. بهم ثابت شد که نباید خیلی زود در مورد سارا قضاوت کنم...


ادامه...

"آتش اگر ميدانست سرانجامش خاكستر است ، اينگونه زبانه نميكشيد"
     
#2 | Posted: 17 Jun 2018 12:16 | Edited By: Boysexi0098
لذت واقعی سکس خانوادگی!

قسمت ۲ (فصل اول)



سکانس اول: یک روی سکه


جَو خونه کاملا بر علیه من بود. البته به غیر از خواهرم که پشتم بود و در جریان وکیل گرفتنم برای اجازه ازدواج بود. در کل برام اهمیت چندانی نداشت. در هر صورت حتی بدون نوید هم من توی این خونه موندگار نبودم. بلاخره یه روز می رفتم و پشت سرم هم نگاه نمی کردم. نوید فقط یک عامل بود که زودتر این کارو انجام بدم. نمی خواستم تسلیم سرنوشتی بشم که برای خانوادم رقم خورده شده. باید با دستای خودم سرنوشتم رو عوض می کردم...
مادر نوید دیگه من رو عروس خودش می دونست و حتی من رو به اسم عروس خوشگلم یا عروس گُلم صدا می زد. کل خانواده شون البته اینجوری برخورد می کردن. یه بار هم که یکی از اقوامشون اونجا بود ، من رو به عنوان نامزد نوید معرفی کردن. رفتارا و نگاه های خاص سارا نسبت به من گرچه هنوز برام غریب بود اما سعی کردم بهشون حساس نشم. نوید غیر مستقیم بهم رسونده بود که ما قراره همینجا پیش مادرش زندگی کنیم. پس باید هر طور شده با سارا کنار می اومدم. به هر حال قرار بود به نوعی تو یه خونه زندگی کنیم...
چند روز گذشت. خونه ی نوید بودم. بعد از شستن ظرفا رفتم توی اتاق نوید تا استرحت کنم. نوید هم اومد. یکمی بهش نگاه کردم و بدون مقدمه گفتم: واقعا برام جالبه که سارا فوتبالیسته. یعنی هنوزم حس اینکه یه خانم ، فوتبالیست باشه برام عجیبه... نوید با تعجب گفت: خب کجاش عجیبه. فوتبالیسته دیگه. اصلا دوست داری یه بار بری بازیش رو ببینی؟؟؟ سریع گفتم: نه بیخیال. همینجوری خواستم یه چیزی گفته باشم... نوید از جاش بلند شد و گفت: فکر کنم الانم یه سر می خواد بره سالن برای تمرین. الان بهش می گم تو رو هم ببره. حال و هوات هم عوض میشه... اومدم به نوید بگم نه که از اتاق رفت بیرون. حدود نیم ساعت بعد برگشت و گفت: سارا گفته تا نیم ساعت دیگه حاضر باشی... این بار برخلاف دفعه های قبلی خودمم بدم نمی اومد که به این بهونه با سارا تنها بشم. باید بیشتر بهش نزدیک بشم و اگه حس بدی بینمون هست ، از بین ببرمش. یا به عبارتی بیشتر بشناسمش...
سارا خیلی جدی بود. از اون لبخند های خاص خبری نبود. موقع رانندگی هم صدای موزیک رو زیاد کرده بود و حسابی تو فکر بود. وقتی وارد سالن شدیم ، متوجه شدم چند تای دیگه توی سالن مشغول بازی هستن. سارا بهم گفت: خب بیا از رختکن شروع کنیم... هم زمان که داشت لباس عوض می کرد یه سری توضیحات در مورد اونجا بهم داد. برام جالب بود و با دقت گوش می دادم. تنها ذهنیت من از ورزش همون پیاده روی ای بود که خودم داشتم. اما سارا صحبت از یه ورزش حرفه ای می کرد. وقتی خواست تیشرت ورزشی تنش کنه ، متوجه شدم پهلوش درد می کنه اما سعی کرد به روی خودش نیاره و منم ترجیح دادم چیزی نگم. پیش خودم گفتم: حتما مصدوم شده توی ورزش... موهاش هم دم اسبی بسته بود. تیپ ورزش کاریش هم قشنگ بود. یه تیشرت آبی و یه شلوار گرم کن مشکی. جوراب بلندش رو کشید روی شلوارش. کفش مخصوص بازیش هم پاش کرد. منو هدایت کرد به سمت سالن. چند تا خانم دیگه توی سالن مشغول بودن. انگاری همه شون منتظر سارا بودن. از نوع احوال پرسی و جمع شدنشون جلوی سارا متوجه شدم که سارا یه جورایی رئیس یا رهبرشونه. چند تاشون زیر چشمی به من نگاه می کردن. یکیشون اومد نزدیک تر و خیره شده بود به من. بعدش رو به سارا گفت: ایشون همون مهدیس خانم که می گفتی هستش؟؟؟ سارا با سرش تایید کرد و گفت: نازی امروز تو بچه ها رو تمرین بده. من زیاد رو فُرم نیستم. یکمی دور زمین گرم می کنم فعلا...
رفتم روی سکو نشستم. سارا شروع کرد به نرمی دور زمین سالن دویدن. نازی بعد از کمی صحبت به بقیه گفت که شروع کنن. خودش هم باهاشون شروع کرد به تمرین کردن. فوتبال بازی کردنشون برام جالب بود. چیز خاصی از فوتبال سر در نمی آوردم اما بازم برام جذابیت داشت. سارا هم بعد از گرم کردن ، کمی باهاشون تمرین کرد...
بعد از نیم ساعت سارا از جمع جدا شد. نازی بهش گفت: چیزی شده؟؟؟ سارا تو جواب بهش گفت: امروز زیاد حوصله ندارم. خودتون ادامه بدین... اومد سمت من که نازی دستش رو گرفت. متوجه شدم که چند ثانیه به هم چشم تو چشم شدن. سارا دست نازی رو رها کرد و اومد نشست کنارم. یه بطری آب از کیف ورزشیش درآورد و موقع باز کردن درش بهم گفت: خب اینم از فوتبال بازی کردن من. کنجکاویت بر طرف شد؟؟؟ کمی خجالت کشیدم و گفتم: مرسی که آوردی نشونم دادی... به گفتن کلمه "خواهش" اکتفا کرد و دیگه چیزی نگفت. خیلی تابلو از یه چیزی ناراحت بود. برای اینکه جَو عوض بشه بهش گفتم: با آقا نعیم هم تو جریان همین فوتبال آشنا شدی؟؟؟ یه نفس عمیق کشید و گفت: آره یه جورایی. نعیم مربی فوتباله. وقتی نو جوون بودم باهاش آشنا شدم...
سارا اینقدر سرد و بی روح شده بود که دیگه شانسی برای تغییر حالش نداشتم. بدون اینکه بهم نگاه کنه ؛ گفت: بریم؟؟؟ با کمی مکث گفتم: بریم... توی مسیر برگشت هم مثل رفت بود. فقط متوجه شدم به سمت خونه نمیره. یه جا نگه داشت و ازم خواست که پیاده بشم. بهم گفت: خیلی تشنمه. بریم یه آبمیوه ای ، چیزی بخوریم... یه میز دو نفره انتخاب کردیم. رو به روی هم نشستیم. منم مثل سارا یه آب پرتغال سفارش دادم. یه هو متوجه شدم سارا دستش رو زده زیر چونش و بهم خیره شده. یه لحظه جا خوردم و بهش لبخند زدم. با یه لحن سرد گفت: نعیم همیشه منو می آورد اینجا... با هیجان گفتم: عه چه جالب. پس اینجا برات کلی خاطره ی شیرین داره و ارزشمنده... بعد از تموم شدن حرفم پوزخند تلخی زد و گفت: آره اینجا رو هیچ وقت یادم نمیره... بازم جَو یه جوری شد که حرفی برای ادامه نداشتم. بعد از چند دقیقه سارا گفت: نوید رو خیلی دوست داری؟؟؟ از سوالش جا خوردم و گفتم: آره خب. معلومه که خیلی دوستش دارم. نوید همه ی زندگیِ منه... سارا دوباره پوزخند زد و گفت: چقدر نوید رو می شناسی؟؟؟ از پوزخنداش تعجب کردم و البته بیشتر از سوالاش. با تردید بهش گفتم: من بیشتر از یک ساله که نوید رو می شناسم. کامل می شناسمش. نوید بهترین مردیه که تو عمرم شناختمش... سارا همون طور که همچنان بهم خیره شده بود ، یه آهی کشید و حرفی که می خواست بزنه رو قورت داد. نگاش رو از من گرفت...
وقتی برگشتیم ، نرگس اومده بود خونه. مثل سری اول که دیده بودمش ، با من خیلی خوب برخورد کرد. اما ذهنم درگیر رفتار سارا بود و مخصوصا سوالاش. چرا هر روز که می گذشت ، درک سارا برام سخت تر می شد؟؟؟ بعد از خوردن شام نرگس من رو کشوند توی اتاق نوید و جوری که کسی متوجه نشه بهم گفت: فردا شب تولد سارا ست. می خواییم سورپرایزش کنیم. پایه ای؟؟؟ از شادی و نشاط نرگس خوشم می اومد. هنوز معصومیت دخترانه تو رفتار و حرکاتش موج می زد. بهش لبخند زدم و گفتم: آره چرا که نه. خیلی خوب شد بهم گفتی... چشمکی بهم زد و گفت: فردا صبح بهت زنگ می زنم بریم بیرون...
یه جورایی پیشنهاد همه ی خریدا رو نرگس داد و من فقط تایید کننده ی انتخاباش بودم. حتی انتخاب کادوی تولد من که یه ادکلن بود. قرار شد نعیم عصر سارا رو ببره بیرون تا ما خونه رو تزیین کنیم. به سلیقه ی خود سارا کل تزیین به رنگ بنفش شد. واقعا هم زیبا از آب در اومد. تولد 26 سالگی سارا میشد اما نرگس برای شیطنت و شوخی یه شمع علامت سوال روی کیک تولدش گذاشت...
بلاخره سر شب شد و نعیم و سارا برگشتن. به خواست نرگس چراغا رو خاموش کردیم و همینکه سارا وارد هال شد ، چراغا رو روشن کردیم و براش تولدت مبارک خوندیم. هم زمان هم نرگس بالای سر سارا برف شادی ریخت. از چهره ی سارا مشخص بود که حسابی سورپرایز و خوشحال شده. از همه مون تشکر کرد و با ذوق و شوق به تزیین جشن تولدش خیره شد. بعد از چند دقیقه نعیم بهش گفت: خب سورپرایز شدن بسه. برو بالا یه لباس خوشگل بپوش که کلی قراره عکس بگیریم... سارا با سرش تایید کرد و رفتن بالا که لباساشون رو عوض کنن...
ماها که می دونستیم جریان چیه لباسامون مخصوص جشن تولد بود. من همون شلوار چسبون سرمه ای که سارا برام گرفته بود رو با یه تیشرت سفید پوشیده بودم. نرگس هم یه شلوراک تا زانو دخترونه و یه تاپ صورتی که خیلی بهش می اومد تنش کرده بود. برای چند لحظه که بهش دقت کردم ، متوجه شدم که نرگس هم اگه به خودش برسه دختر خوشگل و با نمکیه و هیکلش هم نسبتا خوبه. داشتم به نرگس نگاه می کردم که متوجه برگشتن سارا شدم. هم زمان که نرگس رفت سمت سارا و شروع کرد از تیپش تعریف کردن ، چشم من هم به سارا افتاد. برای چند لحظه از تعجب خشکم زد. سارا یه تونیک زرد لیمویی کاملا چسبون و لختی تنش کرده بود. از بالا خط سینه هاش و از پایین کل روناش بیرون بود. حتی اگه تاپ و شلوارک تنش می کرد ، کمتر تو چشم بود. تو این تونیک اندامش ده برابر سکسی تر شده بود و اینکه چطور روش میشد جلوی برادر شوهراش با این تیپ باشه؟! سعی کردم خودم رو جمع و جور کنم و طبیعی رفتار کنم. وقتی سارا رفت و نشست روی مبلی که جلوش کیک بود تا با همه عکس بگیره حتی می تونستم شورت سفید رنگش رو هم ببینم. اگه من می تونستم ، پس بقیه هم حتما می تونستن...
وقتی به بقیه و مخصوصا به مادر نوید دقت کردم و متوجه شدم که اصلا تیپ سارا براشون چیز عجیبی نیست ، دلیلی ندیدم که بخوام تابلو بازی در بیارم. اما ته دلم اصلا از اینکه سارا جلوی نوید و نریمان با این سر و وضع اومده خوشم نیومد. همه به نوبت رفتیم کنارش و عکس گرفتیم. وقتی نزدیکش شدم دستش رو آورد جلو و ازم به خاطر سورپرایز جشن تولدش تشکر کرد و حتی صورتم رو کشید جلو و باهام روبوسی کرد. موهاش رو مثل همیشه فرق از وسط باز کرده بود و باز گذاشته بود. تیپ به این سکسی و اینکه موهاش حدودا تا روی کمرش اومده بود ، جذابیتش رو چندین برابر کرده بود. حتی با نوید هم دست داد و روبوسی کرد. اینقدر شاد و خوشحال بود که حد نداشت. من هر لحظه بیشتر عصبی می شدم. چند بار متوجه خط نگاه نریمان شدم که داره به رونای لُخت سارا نگاه می کنه. من که زن بودم نا خواسته نگاه می کردم ، چه برسه به اون که مرد بود...
وقت دادن کادوها شد که نرگس گفت: صبر کنین. قبل از کادو من باید یه سخنرانی حسابی کنم... همه به خنده و شوخی هوش کردن. بعد از چند دقیقه شوخی ، نوید رو به نرگس گفت: اوکی آبجی کوچیکه. بفرما... نرگس اولش به خنده و شوخی شروع کرد اما یه هو جدی شد و گفت: امشب خیلی شب مهمیه. سارا جون خیلی ساله که با نعیم آشنا شده و جزیی از این خانواده است. همه ی ما عاشق سارا جون هستیم و از وقتی که اومد جَو خونه شاد تر شد. من خیلی خوشحالم که سارا جون زن داداش من شده و مثل آبجی نداشته ام دوستش دارم. سارا جون تولدت خیلی خیلی مبارک. خیلی دوستت دارم... سارا که حسابی از حرفای جدی نرگس خوشحال شده بود از جاش بلند شد و بقلش کرد و گفت: منم دوستت دارم نرگس جون... بعد از نرگس ، همه به نوعی همون سخنرانی کوتاه نرگس رو تکرار کردن. از بودن سارا در جمع خانواده تشکر کردن. حس می کردم که سارا توی خونه مورد احترام همه است اما باورم نمیشد که تا این حد محبوب خانواده باشه و دوستش داشته باشن. خیلی راحت و جدی از علاقه ای که بهش داشتن گفتن و بهش احترام گذاشتن. از طرفی همچنان به خاطر سر و وضعی که داشت عصبانی بودم و از طرفی باز اون حس حسادت لعنتی درونم فعال شد. سارا چه جایگاه خاصی داشت و چقدر مورد توجه بود...
بعد از خوردن شام که غذای مورد علاقه ی سارا بود ، برای اینکه کمی بتونم آروم شم و از این فضا در بیام ، پیشنهاد شستن ظرفا رو دادم. سارا اومد کمک کنه برای جمع کردن میز شام که نرگس بهش گفت: امشب تولدته. قرار نیست کار کنیا. برو بشین که قراره یه دسر خوش مزه براتون بیارم... سارا لبخند زنان گفت: نه دیگه تولد بسه. ظرفا خیلی زیاد شده و مهدیس تنهایی اذیت میشه. کمکش میدم تا زودتر تموم شه... هم زمان مادر نوید گفت: آخ قربون این عروس مهربونم بشم...
من ظرفا رو کفی می کردم و سارا آب می کشید. فقط صدای صحبت اهالی خونه از هال می اومد و صدای آب. سکوت مطلق بود بینمون. می تونستم بوی عطر سکسی ای که از تن سارا به مشامم می خورد رو حس کنم. یه لحظه توی دل خودم گفتم: نکنه علت عصبانتم از سر و وضع سارا ، حسادته؟ نکنه دارم غرق حسادت به سارا میشم؟؟؟ تو افکار لعنتی خودم بودم که نوید اومد داخل آشپزخونه. یه خسته نباشید به جفتمون گفت و رو به سارا گفت: دوستت با پدرش سر جریان فروش اون زمینه صحبت کرد یا نه؟؟؟ سارا گفت: انگاری طرف قصد فروش داره اما خیلی بالاتر از قیمتی که شما پیشنهاد دادین...
سارا و نوید غرق صحبت در مورد فروش یک زمین شدن. علی رغم اینکه صحبت بینشون کاملا معمولی بود اما نمی دونم چرا طاقتش رو نداشتم. تصور اینکه سارا با این سر و وضع داره با نوید اینقدر راحت در مورد یک موضوع حرف میزنه عصبیم کرد دوباره. سعی کردم خودم رو کنترل کنم که سارا وسط حرفاشون به نوید گفت: ببین عزیزم با این پیغام پسغوم دادنا کار به جایی نمی برین. تو و نریمان باید با خود طرف صحبت کنین...
کلمه ی عزیزم مثل پُتک کوبیده شد تو سر من. به چه حقی به نوید من گفت عزیزم؟! یه نفس عمیق کشیدم و سعی کردم واکنش تابلویی نشون ندم اما از درون داشتم خودم رو می خوردم. یه هو یه بشقاب از دستم لیز خورد و افتاد شکست. هم عصبی و هم دستپاچه شده بودم. سارا بهم گفت: چی شدی دختر؟ چرا اینقدر قرمز شدی؟ خب افتاده شکسته. فدای سرت... مادر نوید هم وارد آشپزخونه شد و گفت: آره عروس گلم. فدای سرت... سارا گفت: تو رو برو بشین من خودم بقیه اش رو می شورم. چند ثانیه به چهره و چشمای خونسردش خیره شدم. بغضم رو قورت دادم و گفتم: ب ب بخشید هواسم نبود. نزدیک بود بیفته روی پای تو... مادر نوید گفت: او چه خبره حالا. اصلا بزن همه ش رو بشکون. بگیر همینجا بشین یه آب خنک بهت بدم آروم تر شی... من رو نشوند روی صندلی میز ناهار خوری داخل آشپزخونه. جلوم یه لیوان آب خنک گذاشت و گفت: بخور عروس گلم. بخور تا کمی آروم شی. از صدای شکستن احتمالا هول کردی... بعد از گفتن حرفش از آشپزخونه رفت بیرون... سارا مشغول شستن بقیه ظرفا شد و نوید اومد رو به روم نشست و گفت: حالت خوبه مهدیس؟؟؟ با سرم بهش اشاره کردم که خوبم. نوید چند ثانیه مکث کرد و گفت: داره دیر وقت میشه؟ می خوای حاضر شی برسونمت؟؟؟ بدون فکر و بدون دلیل گفتم: اگه مشکلی نیست می خوام همینجا بمونم... نوید با تعجب لبخند زد و گفت: مطمئنی؟ یه وقت برات دردسر درست نکنن؟؟؟ با حرص گفتم: هیچ غلطی نمی تونن بکنن. اصلا دیگه نمی خوام پامو اونجا بذارم. چیزی تا اجازه ی دادگاه برای عقدمون نمونده... نوید که حسابی از حرفای من تعجب کرده بود ؛ گفت: باشه من که از خدامه. اصلا فردا می ریم و وسایلت رو بر می داریم و میایی پیش خودمون. اتاق من برای تو تا عقد کنیم. بعدشم که میشه اتاق جفتمون...
لحن مهربون نوید کمی آرومم کرد. به سختی بهش لبخند زدم و گفتم: مرسی... با خوشحالی از جاش بلند شد و رفت توی هال. با صدای بلند گفت: امشب چقدر خاصه. هم تولد سارا جانه و هم مهدیس خانم گل قراره برای اولین بار شب پیش من بمونه... بقیه هم بازم شروع کردن به شوخی و دلقک بازی و به تمسخر حرف نوید رو تکرار کردن...
هم زمان که همه توی هال مشغول شوخی و خنده بودن ، سارا کارش تموم شد. پیشبندش رو در آورد و گذاشت کنار. با خنده گفت: تا حالا دیده بودی با این تیپ یکی پیش بند ببنده؟؟؟ توی دلم گفتم: والا اون پیش بندت پوشیده تر از این تونیک سکسیه... اما یه لبخند زورکی زدم و گفتم: آره با نمک شدی... جلوم نشست و گفت: پس اولین شبیه که می خوای خونت نباشی...
می تونست بگه این اولین شبیه که اینجایی اما گفت اولین شبیه که خونت نیستی. حتی نحوه سوال کردناش هم خاص و غیر منتظره بود. با سرم حرفش رو تایید کردم و گفتم: آره... دوباره لبخند زد و گفت: امشب خیلی خوشگل شدی. این مدل موی لایر کوتاه خیلی به صورتت میاد. بهت حسودیم شد... میشد از چشمای سارا خوند که چقدر نسبت به قیافه و اندامش اعتماد به نفس داره. چقدر موهای بلندش رو دوست داره. عمرا اگه حتی برای یک لحظه به ظاهر کسی حسودی کنه. اما بازم به زور لبخند زدم و گفتم: چشمات خوشگل می بینه. شلوارم که سلیقه و انتخاب خودته. بعدشم من به خوشگلی تو نمی رسم... لبخندش تبدیل به پوزخند خفیفی شد و گفت: والا از روزی که اومدی همه دارن از خوشگلی تو حرف می زنن. راستشو بخوای بی راه هم نمی گن. حتی اون روز که اومدی سر تمرین همه ی دوستام گفتن این تیکه رو از کجا آوردی... بازم بدون فکر و مثل بچه ها می خواستم بهش بگم دوستات غلط کردن که سریع حرفم رو قورت دادم و گفتم: دوستات لطف دارن... سارا گفت: نه چه لطفی. یا داری شکسته نفسی می کنی یا داری سر کارم می ذاری. هر کسی که خوشگل باشه خودش بهتر از همه می دونه که چقدر خوشگله. حالا بی خیال. پاشو بریم تا ببینیم این نرگس ورپریده چی دِسِر درست کرده...
از نرگس یه تاپ و شلوار راحتی گرفتم. نشستم روی تخت نوید. متوجه شدم ، می خواد بیرون از اتاق خودش بخوابه. بهش گفتم: اصلا بهت نمی خوره تا این حد اهل اعتقادات باشی... خندش گرفت و گفـت: من به غیر از تو به هیچی اعتقاد ندارم. برای راحتی تو دارم این کارو می کنم... حدودا با حرص گفتم: من خواستم خونه ی شما بخوابم که پیش تو باشم... چند لحظه بهم نگاه کرد. همون لبخند مهربون همیشگی رو تحویلم داد و گفت: باشه عزیزم. مهم اینه که تو چی می خوایی... رفت بیرون و با یه تُشک و پتو و بالشت برگشت. پهن کرد پایین تخت و گفت: تو رو تخت بخواب. من پایین. بعدا که وسایل اتاقو عوض کردیم. جفتمون می تونیم رو تخت دو نفره بخوابیم...
دوست داشتم پیش هم بخوابیم تا موقع خوابیدن دستش رو بگیرم تو دستام. اما همینم بهتر از هیچی بود. به پهلو دراز کشیدم تا بتونم حداقل نگاش کنم. چراغ اصلی اتاق رو خاموش و چراغ خواب رو روشن کرد. پتو رو کشید روی خودش. هر دو تا دستش رو گذاشت زیر سرش و سرش رو تا حدی که بتونه نگام کنه چرخوند. سکوت بینمون رو شکست و گفت: امشب چطور بود؟؟؟ با سوالش من رو یاد سر و وضع سارا انداخت و با اخم گفتم: بله عالی بود... چشماش رو تنگ کرد و گفت: چرا اخم؟ مگه چیزی شده؟؟؟ یه نفس عمیق کشیدم و گفتم: نه چیزی نشده... بلند شد نشست و با لحن جدی گفت: اگه چیزی شده بگو. کسی رفتار بدی باهات داشته؟؟؟ از اینکه نکنه براش در مورد بقیه سوتفاهم پیش بیاد هول شدم و گفتم: نه اصلا. اتفاقا همه مثل همیشه بهترین رفتارو باهام داشتن. فقط... نوید باز به حالت جدی گفت: فقط چی؟؟؟ یکمی مکث کردم و گفتم: فقط از تیپ سارا خوشم نیومد. یعنی خوشگل شده بودا. اما خب لباسش خیلی چسب و لختی بود. همین... نوید از حرفم خندش گرفت و برگشت به حالت قبلیش دراز کشید. خندش که تموم شد ؛ گفت: من فکر کردم چی شده حالا. تو سارا رو هنوز نشناختی. آدم راحتیه. به خودش شک نداره. مارو به چشم برادراش می بینه. اتفاقا همین باعث شده اینقدر بین همه مون دوست داشتنی باشه. عجیبه که هنوز متوجه نشدی چه جَوی تو این خونه هست. اینجا خبری از اون دهاتی بازیای بین اکثر مردم نیست. همه به هم اعتماد دارن. اتفاقا من دوست دارم تو هم مثل سارا باشی و تو فکر این خرافات و مسخره بازیا نباشی...
وقتی نظر قاطع و کُلی نوید رو در مورد سارا شنیدم ، تصمیم گرفتم بحث رو ادامه ندم. شَک کردم که نکنه حسادت باعث شده به این مورد گیر بدم. آب دهنم رو قورت دادم و گفتم: ببخشید نوید. من قصد توهین به خانوادت رو نداشتم. نباید موردی که حالا صرفا برای من عجیبه رو مطرح می کردم... نوید دوباره با لحن جدی گفت: عیبی نداره. به هر حال هنوز به شرایط جدید زندگیت عادت نکردی. اما دوست دارم که به برادرای من عین برادرای خودت نگاه کنی. دوست دارم هواشونو داشته باشی و مثل برادرای خودت بهشون محبت کنی. مثل یه مرد غریبه باهاشون رفتار نکنی. در عوض اونا هم برات جون میدن. مثل امشب که دیدی برای سارا سنگ تموم گذاشتن. دیگه هم از این فکرا نکن...
حس کردم نوید از حرفم ناراحت شده. سعی کردم با عوض کردن حرف و کمی شوخی و خنده حالتش رو عوض کنم. نیم ساعت گذشت که دیدم داره خوابش می بره و خیلی زود بعد از بستن چشماش خوابش برد. من خوابم نبرد و بهش خیره شدم. حس نیاز اینکه الان دوست داشتم کنارش باشم و حتی بغلش کنم هزار برابر شده بود. فاصله مون نهایتا یک متر بود اما انگار هزاران کیلومتر بود. تو این مدتی که باهاش بودم تا حالا اینقدر نیاز فیزیکی بهش نداشتم. در حدی که عصبی شدم. دیگه طاقت نیاوردم و خیلی آروم از بالای تخت خزیدم به سمت نوید. خیلی سریع چشماش رو باز کرد و متوجه من شد. به آرومی و سریع گفتم: میشه سرمو بذارم رو شونت؟؟؟ تو همون حالت خواب آلودش لبخند زد و با دست راستش آغوشش رو باز کرد. مثل بچه ها جا گرفتم توی بغلش و منم با دستم بغلش کردم... حس بی نهایت خوبی داشتم. لمس نوید به این شکل برای اولین بار. همه وجودم نیاز به یه مَرد رو فریاد میزد. تو افکار شیرین خودم غرق بودم که خوابم برد...
وقتی چشمام رو باز کردم خبری از نوید نبود. متوجه شدم که دیر وقته. سریع برگشتم و از روی تخت ، گوشیم رو برداشتم. ساعت یازده بود. یه آهی کشیدم و با صدای آروم گفتم: وای چقدره خوابیدم... متوجه ی صدای سارا شدم که گفت: آره بابا لنگ ظهره تنبل... نا خواسته سریع برگشتم. سمت دیگه ی اتاق نوید و روی صندلی میز تحریرش نشسته بود. مانتو شلوار بیرونی تنش بود و شالش توی دستش. با همون لبخند محو همیشگی بهم گفت: داشتم می رفتم بیرون کار داشتم. مامان گفت که بیام بیدارت کنم. خیلی خوشگل خوابیده بودی. دلم نیومد اولش. وقتی هم خواستم بیدارت کنم که خودت بیدار شدی... بلند شدم نشستم و گفتم: خیلی زشت شد. راست میگی ظهر شده... سارا بلند شد و گفت: نه بابا کجاش زشته. من خودم کار نداشته باشم تا ظهر خوابم... داشت از اتاق می رفت بیرون که یه هو چشمش به پتو و بالشت من روی تخت افتاد. کمی مکث کرد و متوجه شد که ما با هم خوابیدیم. پوزخند شیطنت آمیزی زد و گفت: می بینم که شب اولی حسابی بهت خوش گذشته. بایدم تا ظهر بخوابی نو عروس خانم... از حرفش خوشم نیومد و کمی هول شدم. اومدم بدون فکر بگم نه ما کاری نکردیم که سارا گفت: خب حالا هول نشو. مگه جُرم کردی؟ من دیگه برم. با بای...
بعد از دستشویی کمی به خودم رسیدم و لباس راحتیم رو هم عوض کردم. رفتم پیش مامان نوید که مشغول غذا درست کردن بود و گفتم: ببخشید تا ظهر خوابیدم. من الان باید ناهار درست می کردم... مامان نوید گفت: وا این حرفا چیه عروس گلم. تو قراره از این به بعد عروس این خونه بشی و با ما زندگی کنی. حتی از سارا هم به من نزدیک تر قراره باشی. قرار نیست برای هر چیزی از من معذرت بخوایی که. اصلا تا هر وقت که دلت خواست بخواب خانمی. من به سارا جان گفتم بیدارت کنه که کِسل نشی عزیزم. هر وقت دوست داشتی هم پاتو توی آشپزخونه بذار... از مامان مهربون نوید تشکر کردم و گفتم: اصلا خودم راحت ترم که تو کارا کمک کنم... بهم گفت: خب حالا وقت برای کار و کمک زیاده. فعلا برو بشین استراحت کن...
برگشتم توی هال و نشستم روی کاناپه. رفتم توی گوشیم و مشغول چک کردن پیاما شدم. تو همین حین متوجه یه پیام نا شناس شدم. نه شماره اش مشخص بود و نه آی دیش. نوشته بود: سلام خانمی... بدون اینکه جوابش رو بدم زدم رو گزینه اسپم و بلاکش کردم. چند دقیقه بعد دوباره یه پیام ناشناس دیگه اومد. نوشته بود: فکر کردی مزاحمم؟ نترس مزاحم نیستم. دنبال مخ زنی هم نیستم. باهات کار دارم. یه کار خیلی خیلی مهم... پیش خودم گفتم: این پسرا همه شون همینن. اول تیریپ من مزاحم نیستم و این حرفا بر می دارن ، اما آخرش وا می دن و میگن که چی می خوان و میرن سر وقت مخ زنی. بازم بدون اینکه جواب بدم بلاک کردم. بعد از چند دقیقه بازم پیام داد و نوشت: دارم می گم مزاحم نیستم. کاری که دارم در مورد زندگیته. مهمه دارم میگم. اگه باز بلاک کنی دیگه بهت پیام نمیدم... هم کمی کنجکاو شدم و هم کمی نگران. هنوز شَک داشتم که این مزاحم باشه اما ترجیح دادم تا مطمئن بشم. تو جواب براش نوشتم: اول بگو کی هستی؟؟؟ با کمی مکث برام نوشت: ببین دختر من حال و حوصله این گاراگاه بازیا و این حاشیه رفتنا رو ندارم. به تو ربطی نداره من کی هستم و دیگه نپرس. این منم که یه سوال مهم دارم و اگه زندگیت برات مهمه باید بهم جواب بدی. بهم بگو که چقدر نامزد و خانواده نامزدت رو می شناسی؟؟؟ از جوابی که به سوالم داد خوشم نیومد و گفتم: به تو ربطی نداره که چقدر می شناسمشون. اصلا تو کی باشی که بخوایی در مورد این چیزا سوال کنی... بازم کمی مکث کرد و نوشت: اوکی شاید اگه منم جای تو بودم همین جواب رو به یه غریبه می دادم. پس زیاد کشش نمیدم. حرفمو می زنم و میرم پی کارم. ببین دختر ، جای تو اونجا نیست. اونا اونی که فکر می کنی نیستن. اونا اونی که نشون میدن نیستن. نوید اونی نیست که داری می بینی. تو توی اون خونه در خطری. تو با اونا در خطری. تا هنوز راه نجات داری خودتو از آینده ی وحشتناکی که در انتظارته نجات بده... با حرص زیاد و انگشتای لرزون از عصبانیت براش نوشتم: خفه شو آشغال... بعدشم سریع بلاکش کردم...
وقتی مامان نوید اومد توی حال سریع متوجه تغییر حالت من شد. ازم پرسید: چرا رنگت قرمز شده مهدیس. چی شده دخترم؟؟؟ یه نفس عمیق کشیدم و گفتم: چیزی نیست مادر جان. یه مزاحم اعصابمو خورد کرده... مامان نوید اومد حرف بزنه که همون لحظه نوید اومد. با لبخند بهم گفت: به به خانم خوش خواب... اینقدر تابلو باهاش احوال پرسی کردم که نوید هم متوجه شد یه چیزیم شده. مامانش رو بهش گفت: انگاری یکی مزاحمش شده... نوید با تعجب گفت: کی مزاحمت شده؟ جریان چیه؟؟؟ با عصبانیت گوشیم رو بردم طرفش و با صدای بغض کرده گفتم: بابای عوضیم ول کنم نیست. آخه کدوم دختری تو این دنیا بابایی به کثافتی بابای من داره... نوید گوشی رو ازم گرفت و پیاما رو خوند. منتظر بودم تا ببینم واکنشش چیه. حسابی رفت تو فکر و اخماش رفت تو هم. بعدش هم با همون حالت رو به مامانش نگاه کرد و گوشی رو داد بهش تا اونم بخونه. رو به من کرد و گفت: خب الان می خوای چیکار کنی؟؟؟ با صدای توام با بغض و عصبانیت گفتم: الان میرم درستش می کنم. مرتیکه معتاد فکر کرده می تونه هر بار که دلش خواست زندگی من رو نابود کنه... مامان نوید سریع اومد کنارم نشست. دستش رو انداخت دور شونه هام و گفت: نه دخترم اصلا فکر خوبی نیست. بهت حق میدم که از دست چنین پدری ناراحت باشی. اما تو این شرایط بهترین کار سکوته. اتفاقا اون از خداشه تو رو عصبانی و درهم ببینه تا بتونه بهت ضربه بزنه. اون مخالف ازدواج تو هستش و اونجوری راحت تر می تونه ثابت کنه که تو کفایت و صلاحیت انتخاب نداری... نوید هم اومد طرف دیگه ام نشست و گفت: منم با مامان موافقم. خودتو کنترل کن مهدیس. بهش آتو نده. اون دقیقا همینو می خواد. اصلا به روش نیار. اینجوری بدترین تو دهنیه. به جای تو بودم دیگه تو روش نگاه نمی کردم. اینجوری بدترین تنبیهه براش...
نوید و مامانش موفق شدن آرومم کنن و با دلگرمی های نوید دیگه نسبت به پدرم و اینکه شاید آینده ی من رو خراب کنه استرس نداشتم. نوید ازم خواست که مثل همیشه برم پیاده روی تا حال و هوام عوض بشه. به حرفش گوش دادم و رفتم بیرون. البته قبلش گوشیم رو گرفت که باز کسی مزاحمم نشه. چند ساعت بیرون بودم. دیگه نزدیک غروب بود که برگشتم. نریمان هم اونجا بود و بعد از دیدن من و احوال پرسی ؛ گفت: خسته نباشی مهدیس خانم. خیلی خوبه که ورزش می کنی و برای سلامتیت واقعا عالیه... مامان نوید وارد هال شد و گفت: هم سلامتیش و هم زیبایی اندامش. بعدشم نریمان خان چرا تو اینقدر با عروس من رسمی حرف می زنی؟؟؟
مامان نوید راست می گفت و نریمان با من همیشه رسمی حرف می زد و در عین حال خیلی بهم احترام می ذاشت. یه جنتلمن واقعی بود. من با رسمی بودنش مشکلی نداشتم و حتی وقتی با اون لحن خاصش می گفت مهدیس خانم ، خوشم هم می اومد. سریع پریدم وسط حرف مامان نوید و گفتم: اتفاقا من از لحن آقا نریمان خیلی خوشم میاد. واقعا ایشون برخود خاص و آقا واری دارن... نریمان که کتش توی دستش بود نیمچه تعظیمی کرد و گفت: لطف دارید بانو... از حرکتش ذوق کردم و منم تشکر کردم. مامان نوید گفت: خب پس مشکلی نیست. مهم اینه که اینجا احساس راحتی بکنی عروس گلم... تو همین حین نوید که طبقه ی بالا بود اومد پایین و با لحن طنز گفت: چه خبره. می بینم که بعضیا چپ و راست هندونه میدن زیر بقل هم... همگی از لحنش خندمون گرفت. نعیم هم از بالا اضافه شد. رو به مادرش گفت: ای مادر من امشب شام چه داریم که مجردی دارد به من فشار می آورد... مادرش با اخم گفت: خوبه خوبه. همش یه ساعته مجرد شدیا... با تعجب رو به نعیم گفتم: چرا مجرد؟؟؟ نعیم گفت: دیگه سال جدید شروع شده و سارا خانم تشریف بردن مسابقات خارج از تهران... تو جواب بهش گفتم: عه به سلامتی. ایشالله که خوش خبر برگردن... نعیم همچنان با لحن طنز بهم گفت: ممنون ای نو عروس خانه... دیگه طاقت نیاوردم و از این همه دلقک بازی این سه تا داداش حسابی زدم زیر خنده. برای یه لحظه فکر کردم همه بهم خیره شدن. سعی کردم خودم رو جمع و جور کنم. مامان نوید گفت: قربون خنده های عروس گلم بشم. تا باشه همش به خنده و شادی... بعدش رو به نعیم گفت: امشب حالا من هستم. فردا قراره با دوستام بریم دوره گردی. باید یه فکری برای خودتون بردارین... نعیم با دستش زد رو پیشونیش و گفت: ای وای که بدبخت شدیم... من سریع گفتم: من که هستم. اگه دستپخت من رو قابل بدونین ، من هم ناهار درست می کنم و هم شام... نوید شروع کرد به دست زدن و گفت: بله مهدیس خانم قراره جور همه رو بکشه. اونم تک و تنها... نعیم هم گفت: مطمئنم که از پس همه مون خوب بر میاد. یعنی هر چی درست کنه ما خوشمون میاد... نریمان با لحن همیشگیش گفت: نه مهدیس خانم. شما به زحمت میفتین. من عادت دارم به پخت و پز. میام و خودم یه چیزی برای این دو تا شکمو درست می کنم... خیلی سریع و جدی گفتم: نه اصلا. تا من هستم چرا شما. بهتون قول میدم اینقدر دستپختم بد نباشه که به زور بخورین... نوید گفت: خب دیگه. مهدیس جون قراره فردا بترکونه. نجات پیدا کردیم. تا مهدیس هست غم نداریم...
ظهر خودم وایستاده بودم و با استرس به غذا خوردن نوید و نریمان و نعیم نگاه می کردم. نگران بودم که یه وقت خورشت قرمه سبزی ای که درست کردم خوب نشده باشه. اما وقتی همه شون شروع کردن به تعریف و تمجید و دیدم که با اشتها دارن می خورن ، خیالم راحت شد. خودمم نشستم کنار نوید. نوید رو به بقیه گفت: امروز خیلی روز خاصیه. اولین باره دارم دستپخت مهدیس رو می خورم... نعیم با خنده گفت: ما هم اولین بارمونه. کلا اولین باره که با مهدیس جون تک و تنهاییم... برای یه لحظه از لحن شوخی نعیم خوشم نیومد. نریمان سریع واکنش نشون داد و با اخم به نعیم نگاه کرد. رو به من گفت: واقعا گُل کاشتین مهدیس خانم. حتی اگه بگم قرمه سبزی شما از مامان هم بهتره بی راه نگفتم... سریع گفتم: من که تو آشپزی به پای مامان نمی رسم. خیلی لطف دارین شما... نریمان با سرش تشکر کرد و رو به نوید گفت: نمی خوای بهش بگی؟؟؟ نوید با دهن پر گفت: بذار غذاشو بخوره. اگه بگم از ذوق دیگه غذا نمی خوره... سریع رو به نوید گفتم: چی شده؟؟؟ نوید گفت: حالا غذا بخور. یه سورپرایز محشر برات دارم... حسابی کنجکاو شدم و گفتم: عه نوید. بد نشو. حالا هم به هر حال تا نگی نمی تونم از فکر و خیال غذا بخورم... نوید غذای توی دهنش رو قورت داد و گفت: باشه باشه نزن الان میگم. یه لیوان آب بده گلوم باز شه اول... بهش یه لیوان آب دادم. یه نفس سر کشید و بعد از یه نفس عمیق گفت: امروز به پیشنهاد نریمان رفتیم پیش بابات... یه لحظه شوکه شدم و گفتم: چی؟؟؟ نریمان خیلی خونسرد و آروم گفت: مهدیس خانم بهش اجازه بدین کامل حرفش رو بزنه... نوید ادامه داد: آره درست شنیدی. من و نریمان رفتیم پیش بابات. مرد و مردونه باهاش حرفامون رو زدیم. بلاخره رضایت داد که بیاد تو محضر و اجازه عقد تو رو با من بده. دیگه نیازی به دادگاه و حکم و این مسخره بازیا نیست... هنوز تو شوک حرفای نوید بودم. دهنم باز مونده بود و مونده بودم که چی باید بگم. نریمان گفت: ببینید مهدیس خانم. من جریان دیروز رو شنیدم. خیلی ناراحت شدم. نمی دونم باور می کنید یا نه اما چون شما عضوی از خانواده ی ما شدین ، طاقت ناراحتی شما رو ندارم. اینجور نمیشد که شما حتی بعد از ازدواجتون هم از سمت پدرتون تحت فشار باشین. باید یک بار و برای همیشه نوید این مشکل رو حل می کرد و خب موفق شدیم با گفتگو پدرتون رو راضی کنیم. اینجوری برای اعصاب خودتون هم بهتره و مورد مهم تر اینکه اگه از دادگاه حکم صلاحیت ازدواج می گرفتین ، کمی آبرو ریزی بود براتون. پدرتون سعی می کرد همه جا خرابتون کنه. اینجوری قطعا بهتره...
بلاخره موفق شدم حرفاشون رو توی ذهنم آنالیز کنم. همچنان توی فکر بودم که نوید گفت: البته باید از داداش نریمان یه تشکر حسابی بکنی. با زبون اون بود که بابات راضی شد... برای یه لحظه دوست داشتم بپرم بغل نریمان و ازش تشکر کنم. چقدر به من محبت و توجه داشت و خودم خبر نداشتم. پس منم براشون خیلی ارزش داشتم و این فقط سارا نبود که مورد احترامشون بود. از نریمان حسابی تشکر کردم. نوید با لحن ناراحتی گفت: اما یه چیز دیگه ای هم هست... بهش گفتم: چی؟؟؟ کمی به نریمان نگاه کرد و بعدش رو به من گفت: بابات دیگه نمی خواد باهات یک کلمه حرف بزنه و حتی دیگه ببینت. فقط میاد محضر امضا می کنه و میره... پوزخند زدم و گفتم: به درگ. آدمی که یه عمر تنها خاطره ای که تو ذهن من ساخته پا بساط بودن و فحش و توهین و کتکه ، بود و نبودنش فرقی نمی کنه. اصلا بهتر که این تصمیم و گرفته... بعد از صحبت من ، نوید با لبخند به نریمان نگاه کرد و گفت: موفق شدیم داداش... نریمان هم به علامت رضایت سرش رو تکون داد. نعیم با خنده ی خاصی گفت: مهدیس دیگه کامل کامل برای خودمون شد. برای همیشه...
توی بهار و بهترین فصل برای عقد. برای یک شروع تازه. برای پشت سر گذاشتن زندگی ای که هیچ خیر و خوشی ای توش نداشتم. چند روز دیگه به تاریخ عقدمون نمونده بود. سرم رو گذاشتم روی پاهای آبجیم و گریم گرفت. تنها کسی که واقعا دلم براش تنگ میشد. پدرم که همچنان باهام حرف نمی زد و منم باهاش حرف نمی زدم. نوید ازم قول گرفته بود باهاش حرف نزنم تا یه وقت خرابکاری نشه. به آبجیم قول دادم که تو اولین فرصت که شرایطش بود و نوید اجازه داد ، اونو ببرم پیش خودم. نمی خواستم تو این خونه که فرقی با قبرستون نداشت تک و تنها روی این صندلی چرخ دار بپوسه. مادرم همچنان داشت مثل یک ربات کارگر جون می کند و حتی براش مهم نبود که چند روز دیگه عقد دخترشه. حتی بهم غُر زد که تو این شرایط مالی باید یه لباس مرتب هم تهیه کنه. به هر حال برای چند لحظه هم که شده باید تو محضر می بودن. دیدن مادرم و سرنوشتش بزرگترین حُکم تاییدی بود که باید هر طور شده پام و از این زندگی بیرون بکشم. با این خانواده اگه نوید نبود کسی بهتر از پدرم حاضر نبود با من ازدواج کنه...
صبح همه محضر بودن. پدر و مادرم برای چند لحظه اومدن. پدرم با قیافه ی گرفته و عبوس دفتر رو امضا کرد. مادرم فقط گفت: خوشبخت بشی الهی... همین و رفتن. مامان نوید که دید رفتم تو فکر و بغض کردم ؛ بهم گفت: نبینم عروس خوشگلم ناراحت باشه ها. از این به بعد تو برای خود خود مایی. خانواده جدید خودتو داری. دیگه به اون بی لیاقتای دهاتی فکر نکن... نمی دونم چرا یه لحظه از توهینی که به پدر و مادرم کرد ناراحت شدم. اما خود من کم جلوشون به پدرم توهین نکرده بودم. سعی کردم دیگه خانوادم رو فراموش کنم. من و نوید سوار ماشینش شدیم. توی راه بهم گفت: نذاشتم اتاق جدیدمون رو ببینی که برات سورپراز شه. چنان اتاق شاهانه ای برات درست کردم که نگو... دستم رو گذاشتم روی دستش و آرامش گرفتم. سعی کردم اولین روزِ به معنای واقعی مشترکمون رو با آرامش شروع کنم...
وقتی وارد خونه شدیم سارا هم از مسابقات برگشته بود. بهم نزدیک شد و گفت: ببخشید که نشد سر مراسم عقدت بیام. تازه همین الان رسیدم و نشد که زودتر بیام. به هر حال بهت تبریک می گم... هم لحن به شدت سرد و بی روح سارا برام عجیب اومد و هم کبودی پای چشم و لبش. متوجه ی خط نگاه من به سمت کبودی هاش شد و گفت: تو بازی اینجوری شدم. چیز جدید و مهمی نیست... نوید از پشت بهمون اضافه شد و گفت: آره اصلا ناراحتش نباش. سارا پوست کلفت تر از این حرفاست. امروز روز تو هستش. خودتو ناراحت این نکن. بیا بریم اتاقمونو نشونت بدم... از لحن و صحبت نوید تعجبم خیلی بیشتر شد. برای چند لحظه با سارا چشم تو چشم شدم. مطمئنم تو عمرم نگاه به این سردی و ناراحتی ندیده بودم. نوید مچ دستم رو گرفت و گفت: بیا بریم دیگه. ذوق دارم زودتر اتاقمونو ببینی...



ادامه...

"آتش اگر ميدانست سرانجامش خاكستر است ، اينگونه زبانه نميكشيد"
     
#3 | Posted: 17 Jun 2018 12:19 | Edited By: Boysexi0098
لذت واقعی سکس خانوادگی!

قسمت ۳ (فصل اول)


سکانس دوم: تاریکی مطلق

دیگه هیچ کس تو سالن نبود. همه رفته بودن و بعد از ما هم کسی برای تمرین نوبت نداشت. مثل همیشه دیر تر از بقیه می رفتم و چند دقیقه بیشتر تمرین می کردم. خانم مولایی که مسئول سالن بود ، مثل همیشه کاری باهام نداشت و گیر نداد که وقت تون تموم شده. پشت هم و محکم توپ رو به دیوار شوت می زدم. صدای نازی رو شنیدم که گفت: چته سارا؟ امروز خیلی بهم ریخته بودی. چیزی شده؟؟؟ جوابی بهش ندادم و شدت ضربه به توپ رو بیشتر کردم. با اینکه پاهام خسته شده بود اما برام اهمیت نداشت. نازی اومد نزدیک تر و بازوم رو گرفت. نذاشت دیگه شوت بزنم و برم گردوند. با نگرانی نگام کرد و گفت: میگم چت شده سارا؟ نگرانم کردی؟؟؟ برای چند لحظه به صورت نازی خیره شدم و گفتم: نوید تصمیم گرفته با دختره ازدواج کنه... نازی از تعجب چشماش گرد شد و گفت: واقعا؟ راست میگی؟ تو که گفتی یه مدت باهاش لاس می زنه و ولش می کنه. مثل اونای دیگه... یه نفس عمیق کشیدم. بازوم رو از دستش کشیدم بیرون و دوباره شروع کردم محکم ضربه زدن به توپ. هم زمان به نازی گفتم: این یکی انگاری فرق می کنه... نازی گفت: چه فرقی؟؟؟ دیگه توانی برای شوت زدن نداشتم. آخرین شوت رو محکم زدم و برگشتم به سمت خروجی سالن. نازی هم دنبالم اومد. بعد از اینکه توی رختکن لباسم رو عوض کردم ، رو به نازی گفتم: یا مثل من بی کس و کاره یا میشه به راحتی بی کس و کارش کرد. نوید زرنگ تر از این حرفاست که بیگدار به آب بزنه. از حرفاش مشخصه که دختره حسابی ندید پدیده. راحت میشه خامش کرد...
نازی با لحن نسبتا ناراحت و طعنه آمیز گفت: مثل خودت که خام شدی؟؟؟ جوابی برای طعنه ای که بهم زد نداشتم. مانتوم رو پوشیدم. شالم رو سرم کردم و کوله ام رو انداختم روی دوشم. توی ایستگاه اتوبوس و موقع جدا شدن ، نازی بهم گفت: اگه اون بیاد سرنوشت تو چی میشه؟ با تو چیکار می کنن؟؟؟
نازی بزرگ ترین و مهم ترین سوالی که توی ذهن خودم هم شکل گرفته بود رو پرسید. بعد از دوستیم با نازی اینقدر بهش نزدیک شدم که شروع کردم کم کم از یه سری مسائل زندگیم به صورت کلی گفتن. همیشه برام در نقش یه هم دَم و یک گوش شنوا برای درد و دلام بوده و هست. به مرور زمان فهمیدم نازی می تونه تمام کمبود های احساسی من رو پر کنه و حتی می تونم بیشتر از همه ی آدمای دنیا بهش اعتماد کنم. شدیم نزدیک ترین آدمای هم توی زندگی. بیشتر و بیشتر برای هم مهم شدیم. تا جایی که کثیف ترین و مهم ترین رازهای زندگیم رو بهش گفتم. نازی همیشه نگران بود و هست. همیشه دوست داشت یه کاری برای من بکنه اما نمی تونست ولی این نگران بودناش برام دلگرمی ای بود. حداقل دلم خوش بود یکی تو این دنیای کثیف من رو فقط برای خودم می خواد. یکی هست که منِ کثافت رو اونجور که هستم بپذیره. نازی فقط شنونده درد و دلام نبود. شنونده تمام کثافتکاریا و لجن بازیام بود. کثافتکاری هایی که گاهی با لذت براش تعریف می کردم!!!
وقتی رسیدم خونه سریع خواستم برم بالا که نوید گفت: چرا اینقدر بی حالی تو؟ بیا بریم بیرون یه دوری بزنیم سر حال شی... بهش گفتم: اول برم یه دوش بگیرم... مثل همیشه فقط شیر آب سرد رو باز کردم. زیر دوش بودم و هر دو تا دستام رو تکیه دادم به دیوار حموم. خیلی وقت بود که ذهنم اینقدر درگیر نشده بود. با اومدن یه آدم جدید سرنوشت من چی میشد؟؟؟
طبق سلیقه ی نوید تیپ زدم. عاشق شلورای چسبون و مانتو جلوباز بود. بارها بهم گفته بود که وقتی می بینه بقیه به رونام و کُسم تو این شلوارای چسب خیره میشن ، لذت می بره. دوست داشت وقتایی که باهاش میرم بیرون سکسی باشم. حتی عطر سکسی و خاص بزنم. آخر شب بود و خیابونای تهران رو به خلوتی. نوید بهم گفت: عه چه ساکتی. یه چیزی بگو. صبر کن ببینم. نکنه تو فکر اون دختره ای؟ با تو ام سارا. به من نگاه کن... سرم رو چرخوندم سمت صورتش. یه نگاهش به من بود و یه نگاهش به جلوش. بهش گفتم: امروز تمرین سختی داشتیم. خسته ام. همین... پوزخند زد و دستش رو گذاشت روی پام و گفت: قربون خسته شدنات برم خوشگلم. تا باشه از این خستگیا. خودم خستگیت رو می برم... از پوزخندش فهمیدم که متوجه دروغم شده. نوید همیشه متوجه راست و دروغ حرفام میشد. سعی کردم با یه لبخند زورکی وانمود کنم که حالم خوبه. منم دستم رو گذاشتم روی پاش و گفتم: خب من حسابی گشنمه. کجا می خوای مهمونم کنی؟؟؟ چشماش رو تنگ کرد و گفت: قربون اون گشنه شدنت. هر جا تو بگی مهمونت می کنم خوشگلم. اصلا چطوره قبلش یه پیش غذای حسابی و خوشمزه بخوری...
با یه دستش زیپ شلوارش رو باز کرد و کیرش رو کشید بیرون. با دست دیگه اش سر من رو خم کرد به سمت خودش و لبام رو هدایت کرد به سمت کیرش تا براش ساک بزنم. هم زمان هم وارد یه خیابون خلوت شده بود و خیالش از شیشه های دودی ماشینش هم راحت بود... وقتی داشتم براش ساک میزدم با صدای خمار از شهوتش گفت: نگران اون دختره نباش. مطمئنم تو دنیا کسی نیست که مثل تو ساک بزنه. لبی پیدا نمیشه که مثل لبای تو کیر آدمو مالش بده... می دونستم که باید همه ی آبش رو قورت بدم وگرنه عصبانی میشه. دیگه بعد از پاشیده شدن آبش تو دهنم و حلقم ، عوق نمی زدم و به راحتی قورتش دادم. بلند شدم و سر جام نشستم. کمی از آبش گوشه لبم بود. با انگشتش لبم رو پاک کرد و انگشتش رو گذاشت تو دهنم و گفت: پیش غذاتو کامل نخوردی عسلم... بهش لبخند زدم و انگشتش رو مکیدم...
به پیشنهاد من رفتیم فست فودی. من ساندویچ سفارش دادم. دقیقا به خواست نوید نگاه همه ی پسرا و مردای اونجا به من بود. چند تا گاز از ساندویچم زدم و گفتم: واقعا تصمیم داری باهاش ازدواج کنی؟؟؟ نوید دوباره پوزخندی زد و گفت: آره حتما. دیگه تو مشتمه. داره برام لَه لَه می زنه... کمی نگاش کردم و گفتم: ازش عکس داری ببینمش؟؟؟ نوید با خوشحالی گوشیش رو باز کرد و بعد از چند ثانیه گرفت به سمت من. یه عکس سلفی که خودش با دختره بود رو نشونم داد. اینقدر بود که بشه واضح قیافه ی دختره رو دید. حدسم درست بود و حسابی خوشگل بود. صورت گردی که خیلی به اون چشما و لبا و بینی ظریفش می اومد. با پوزخند گفتم: حتما خوش هیکلم هست... نوید گوشیش رو گرفت و گفت: یعنی به سلیقه ی من شک داری؟ فکر کردی فقط سلیقه ی اون نعیم بی عرضه خوبه؟ آهان صبر کن ببینم. نکنه هنوز نیومده داری بهش حسودی می کنی؟ می ترسی از چشمم بیفتی. دیگه هواتو نداشته باشم؟؟؟ آخرین لقمه ی ساندویچم رو خوردم و گفتم: آره دقیقا از همین می ترسم. اینکه با اومدن اون قراره با من چیکار کنین؟؟؟ نوید از این صراحت و رُک بودنم و اینکه بلاخره حرف دلم رو زدم جا خورد. بعد از کمی مکث گفت: نگران نباش عزیزم. هیچکس نمی تونه جای تو رو بگیره. هر گُلی بوی خودشو میده خوشگلم. فقط به شرطی که خرابکاری نکنی. فهمیدی؟؟؟
به نظر نمی اومد که نوید دروغ بگه. کمی خیالم راحت شد که قرار نیست بعد از 6 سال پرتم کنن بیرون. وقتی برگشتیم خونه دیگه خیلی دیر وقت بود. مادر نوید خوابیده بود اما نعیم پایین بود و داشت تی وی می دید. ما رو که دید خمیازه ای کشید و گفت: بَه بَه رفته بودین تنها تنها خوشگذرونی؟؟؟ نوید بهش گفت: اتفاقا تنها تنها خوش می گذره... داشتم می رفتم بالا که نوید گفت: ای بی معرفت. رفیق نیمه راه شدی؟؟؟ منظورش رو گرفتم. پله ها رو برگشتم و بهش گفتم: پس من میرم تو اتاقت تا تو بیایی... موقع رفتن به باسنم چنگ زد و گفت: برو عزیزم که الان میام پیشت. هنوز خوش گذرونی تموم نشده... نعیم هم که تصمیم داشت بره بالا منصرف شد. برگشتم و به نوید نگاه کردم. چند لحظه به نعیم نگاه کردم و دوباره به نوید نگاه کردم. نوید که منظورم رو فهمید. رو به نعیم گفت: نعیم برو بالا. امشب من و سارا می خواییم با هم خلوت کنیم... نعیم موقع رفتن به من گفت: باشه سارا خانم. به هم می رسیم...
همه ی لباسام رو درآوردم و لخت شدم. دراز کشیدم روی تخت نوید. وارد اتاق شد و اومد کنارم نشست. متوجه شدم که اونم لخت شده. دستش رو برد سمت کُسم و انگشتاش رو به آرومی کشید روی شیار کُسم. کاری که خیلی توش مهارت داشت و خوب بلد بود من رو چطوری تحریک کنه. هم زمان گفت: نعیم رو جدی نگیر. چند وقته خیلی لوس شده و باز گُه بازیاش گُل کرده... هم زمان که داشتم تحریک می شدم ، هنوز فکر اون دختره ذهنم رو مشغول کرده بود. نوید رو با دستام کشیدم روی خودم و به آرومی گفتم: مطمئن باشم با اومدن اون هرزه منو فراموش نمی کنی؟؟؟ نوید لباش رو گذاشت روی لبام و بعد از یه لب طولانی بهم گفت: مگه دیوونم خوشگلم. دیگه نبینم نگران اون باشی... تو همون حالت پاهام رو از هم باز کرد. با دستش کیرش رو تنظیم کرد و به یکباره فرو کرد توی کُسم. از سر لذت آهی کشیدم و دستام رو گذاشتم روی باسنش. با فشار دستم بهش فهموندم محکم تر تلمبه بزنه...
نزدیک ساعت نه صبح از خواب بیدار شدم. همونطور لخت لباسام رو گرفتم توی دستم و رفتم بالا. تصمیم گرفتم برم دوش بگیرم. رفتم از توی اتاق حوله بردارم که نعیم جلوم سبز شد. از نگاهش معلوم بود که حسابی عصبانیه. جلوم وایستاد و نذاشت که از اتاق برم بیرون. به آرومی بهش گفتم: نعیم برو کنار. می خوام برم حموم... با همون حالت عصبانیت پوزخند زد و گفت: فکر کردی من نمی دونم؟؟؟ با کلافگی بهش گفتم: چت شده باز؟ حرفتو بزن ببینم چته... با کف دستش به آرومی زد به تخت سینه ام و به عقب هولم داد و گفت: فکر کردی نمی دونم چی تو اون سر هرزه ات می گذره؟ فکر کردی نمی دونم داری مخ نوید رو میزنی و معلوم نیست چه نیتی داری از این مخ زدنت...
از حرف نعیم خندم گرفت و گفتم: داری چرت و پرت میگی نعیم. نوید گرگ تر از این حرفاست که من بخوام مخشو بزنم. حالا گیریم بزنم. که چی حالا؟ مثلا از نوید چی قراره بهم برسه که تا حالا نرسیده؟؟؟ نعیم این بار محکم تر به تخت سینه ام ضربه زد و گفت: میگی تو اون سرت چی می گذره یا نه؟؟؟ عصبانی شدم و با فریاد گفتم: مگه تو عاقل همه چی دان نیستی؟ خب اونم کشف کن. الان نگران اینی که بین من و داداشت دقیقا چی داره می گذره؟ اون روزی که مثل یه تیکه گوشت منو در اختیارشون گذاشتی ، نگران این چیزا نبودی. حالا نگران شدی؟؟؟
نعیم که از عصبانیت من خوشحال شده بود با پوزخند گفت: اون که وظیفته. باید به داداشام سرویس بدی. تو فقط برای اونا یه تیکه گوشتی که آبشونو توی تو خالی کنن. نه بیشتر. اصلا اگه الانم بخوای براشون ناز کنی ، من می دونم و تو. اما ته تهش یادت باشه که من شوهرتم. صاحبت منم. فهمیدی یا نه؟ الانم خوب می دونی منظور من این چیزا نیست. به من بگو چرا رفتی تو کوک نوید و اینقدر می خوای به سمت خودت بکشونیش؟؟؟
سعی کردم به خودم مسلط باشم و گفتم: ببین نعیم جان. انگاری داره برات سو تفاهم میشه. بین من و نوید هیچ رابطه ی خاصی نیست. اگه بود اون تصمیم به ازدواج با اون دختره رو نمی گرفت. درسته که من برای هر سه تای شمام اما به گفته ی خودت رسما زن تو هستم فقط. اگه بازم به انتخاب باشه ، این تویی که به عنوان شوهر انتخاب می کنم. اون دو تا هم برای من صرفا یه لذت گذرا هستن. مگه یادت رفته؟ مگه خودت نگفتی تو هم ازشون لذت ببر. مگه خودت یادم ندادی سخت نگیرم و به این رابطه تن بدم و تازه ازش لذت هم ببرم؟ خب منم دقیقا دارم همین کارو می کنم. دیشب هم خسته بودم. توان و تحمل اینکه هم زمان با جفت تون باشم رو نداشتم. همین. لطفا اینقدر جریان رو پیچیده نکن... از نگاه نعیم مشخص بود که دچار تردید شده و حرفام رو باور کرده. تیر خلاص رو با یه لب طولانی از لباش زدم. با دستم کیرش رو از روی شلوار گرفتم توی مشتم و گفتم: این خجالت نمیکشه که همچین خانم خوشگل و لختی جلوشه اما هنوز خوابه؟؟؟ با لبخند نعیم فهمیدم که مثل همیشه سریع خام حرفام شد. همونطوری که همیشه خام حرفای بقیه اعضای خانوادش میشد و تو مشتشون بود. این کارم باعث شد که باهام بیاد حموم. اما وقتی ایستاده برم گردوند و با بی رحمی و بدون نوازش و محکم شروع کرد به تلمبه زدن ، متوجه شدم که همچنان به خاطر جریان شب قبل از دستم عصبانیه...
چند روز گذشت. با نازی بیرون بودیم. دیگه لازم نبود نازی سوال پیچم کنه. خودم نیاز داشتم تا باهاش حرف بزنم. به نعیم پیام دادم که با نازی میرم بیرون و دیر میام. نعیم و البته بقیه ی خانواده در جریان دوستی من و نازی بودن. فقط از عمق دوستی ما بی خبر بودن. فکر می کردن نازی برای من یه دوست معمولی و برای وقت گذروندن هستش. با نازی شروع کردیم تو یه پارک خلوت قدم زدن. با تُن صدای آروم که مطمئن بشم کسی نشنوه به نازی گفتم: نمی دونم چم شده نازی. از دیروز که برای اولین بار دیدمش حسابی ریختم به هم. کلافه شدم. عصبی شدم...
نازی با لحن معمولی ای گفت: داری سخت می گیری سارا. مگه نگفتی نوید بهت قول حمایت داده و قرار نیست برای تو اتفاقی بیفته. اینقدر بهش فکر نکن... کمی مگث کردم و گفتم: مشکل اون جریان نیست... نازی یه هو وایستاد. بهم نگاه کرد و گفت: پس مشکل چیه؟؟؟ با کلافگی بهش گفتم: مشکل همینجاست. خودمم دقیقا نمی دونم مشکل چیه. اَ اَ از دیروز که این دختره رو دیدم نا خواسته برگشتم به گذشته. ح ح حس می کنم د د داره همون حالتای ا ا افسردگی و ع ع عصبی ب ب بهم دست میده...
اومدم بیشتر توضیح بدم که نازی حرفم رو قطع کرد. با یه لحن متعجب و حدودا عصبانی بهم گفت: یعنی چی سارا؟ می فهمی چی داری میگی؟ من از همون موقع که شدی عروس اون وحشیا باهات دوستم. درسته که خیلی دیر بهم اعتماد کردی و بلاخره گفتی که دارن چه بلایی سرت میارن. درسته خود من بودم که بهت پیشنهاد فرار دادم. اما وقتی تصمیم گرفتی تسلیمشون بشی به عنوان یه دوست تاییدت کردم و بهت دلگرمی دادم. خودت بودی که گفتی دوست نداری دوباره مثل یه بی کس کف خیابونا پهن باشی. خودت گفتی اونجا حداقل رفاه داری. تازه این خودت بودی که گفتی داری ازشون خیلی هم لذت می بری. دقیقا یادمه حتی خیلی وقتا با جزییات از حال کردنات با اون عوضیا برام تعریف کردی. آخرین تعریف کردنت هم برای یه ماه قبل بود. خوب یادمه با چه لذتی تعریف کردی که هم زمان کیر آقا نریمان توی کونت بود و کیر آقا نعیم ، شوهر عزیزت توی کُست. آره خوب یادمه سارا. حالا یه هو بعد از چند سال میگی برگشتی به گذشته؟ این الان دقیقا معنیش چیه؟ یعنی می خوای ادای آدمای بی گناه و در بیاری و بگی که مجبور بودی به این همه سال جنده بودن؟ یعنی می خوای بگی که پشیمونی؟؟؟
حرفا و طعنه های نازی تموم نشدنی بود. همونقدر که من رو دوست داشت ، همونقدر هم ازم متنفر بود. بارها ازش پرسیده بودم که چرا با آدم کثافتی مثل من رفاقت می کنه و تو جواب می گفت: آشغال ترین آدما هم تو دنیا یه دوست برای خودشون دارن. یه احمقی رو دارن که دلبسته شون باشه. اینم شانس منه دیگه...
طبق معمول هیچ جوابی نداشتم که بهش بدم. نازی بعد از کمی سکوت دستش رو گذاشت روی شونه ام و گفت: ببین سارا. قرار بود حالا که این زندگی و سرنوشت رو قبول کردی دیگه به گذشته بر نگردی. دیگه به اون روزای تاریک و سخت برنگردی. به اون روزایی که وقتی می دیدمت ، دلم خون گریه می کرد. به اون روزایی که حتی حاضر بودم تو رو بکشم تا نجات پیدا کنی. اما وقتی بدترین تصمیم ممکن رو گرفتی ، بازم همراهت شدم. پیش خودم گفتم حداقل بعد از این همه سال یتیمی و گدایی و بدبختی و تنهایی ، حالا تصمیم گرفته خوش باشه. خودمو قانع کردم بهتر از اینه که برای دو قرون پول جنده ی عالم و آدم بشی. به جای کُل آدمای این شهر حداقل برای سه نفری. خودمو با این چرت و پرتا قانع کردم که حداقل یه خنده رو لبات بیاد. دوباره روحیه داشته باشی که بتونیم با هم توپ بزنیم. فقط و فقط به خاطر خنده ی تو با احمقانه ترین دلایل خودم رو قانع کردم. الانم حاضر نیستم که برگردی به اون روزا. می فهمی. با تو ام دختر. می گم می فهمی؟؟؟
خیلی وقت بود که گریه و بغض یادم رفته بود. حس کردم برای یه لحظه بغض کردم. از بغض کردن و گریه کردن متنفر بودم. از هر چیزی که منو ضعیف نشون بده متنفر بودم. ادامه بحث با نازی داشت منو به هم می ریخت. نازی کنترل احساستش رو از دست داده بود و حسابی از دستم شاکی شده بود. بهش فهموندم که بحث بسه و دیگه ادامه ندیم...
مشغول پوست کندن سیب زمینی برای شام بودم که مادر نعیم بهم گفت: خب نگفتی دختر. نظرت درباره ش چیه؟؟؟ خوب می دونستم نظر من حتی ذره ای براش اهمیت نداره. فقط می خواد با این سوال من رو اذیت کنه. عوضی ترین مادر دنیا جلوم نشسته بود. از ته دل راضی بود که یه زن در اختیار هر سه تا پسراش باشه. پوزخند خفیفی بهش زدم و گفتم: خب خوشگله. خوشتیپه. به این خانواده می خوره. یه تنوع خوب برای آقا پسراتون. حسابی هم ندید پدیده. دقیقا همونی که لیاقتش رو دارین...
از پوزخند و نوع جوابم خیلی خوشش نیومد. قیافه حال به هم زنش رو کج کرد و رفت. سیب زمینی ها رو گذاشتم تو بخار پز. شروع کردم به پیاز رنده کردن که نوید وارد آشپزخونه شد و گفت: باز باهاش چیکار کردی؟؟؟ خندم گرفت و گفتم: مامانت از سن و سالش خجالت نمی کشه. هنوز مثل بچه ها میاد چوغولی می کنه؟؟؟ نوید اومد کنارم و تکیه داد به کابینت و گفت: کار به کارش نداشته باش. صد بار... با لبخند نگاش کردم و گفتم: چشم آقا هر چی شما بگین. راستی از مهدیس جون چه خبر؟؟؟ نوید لبخند پیروزمندانه ای زد و گفت: قراره از فردا بیشتر بیاد پیشمون. گفتم که دیگه توی تور منه. فقط تو باید بهم کمک کنی... چشمام رو متعجب گرفتم و گفتم: چه کمکی؟؟؟ نوید پوزخند زد و گفت: می خوام بری تو جلدش. هر جور که خودت می دونی. سر از کارش در بیاری. بفهمی دقیقا چه جور آدمیه. اهل پا دادن به غیر از من هست یا نه. تا الان که من چیزی ازش ندیدم. اما یه حسی بهم میگه اونی نیست که نشون میده. خیلی دوست دارم یه نقطه ضعف ازش گیر بیارم... خیلی جدی بهش گفتم: باشه هر چی تو بخوای و هر چی تو بگی... نوید گونه ام رو بوسید و گفت: حیف تو که زن اون نعیم کودن شدی...
همه رفته بودن. گوشه ی رختکن نشسته بودم و تکیه داده بودم به دیوار. نازی اومد کنارم نشست. یه نگاه به دم در رختکن کرد و دستش رو گذاشت روی رون پام و فشار داد. به آرومی لاله ی گوشم رو گرفت بین لباش. وقتی دید من همراهیش نمی کنم سرش رو برد عقب و گفت: باز که تو فکری دختر. داری دیوونم می کنیا... یه نفس عمیق کشیدم و بدون اینکه بهش نگاه کنم ، گفتم: اون خیلی با من فرق داره. خیلی دختر معصومیه. من شارلاتان بودم. از خیلی از شیطونیا ابایی نداشتم. آخرش با چیزی که مواجه شدم کنار اومدم. شاید چون درونم یه جنده ی واقعی بود و خودم خبر نداشتم. اما این دختره مثل من نیست نازی. باید می دیدی که توی مغازه شلوار فروشی چطور دستپاچه شده بود و رنگش پریده بود. حتی یه نگاه خاص و معنی دار اون مرتیکه فروشنده ، مهدیس رو ریخت به هم. باید ببینی که هر بار بقیه باهاش حتی یه شوخی ساده می کنن چه سریع از خجالت قرمز میشه. اما من اون روزا از خدام بود سر به سر بقیه بذارم. شیطون به تمام معنا بودم. از نظر خودم یه گرگ بودم اما این یه بَره ی خالصه...
نازی کمی فکر کرد و گفت: خب اگه اینجوریه چرا بهش کمک نمی کنی. چرا یه جوری بهش نمی رسونی که باید دمشو بذاره رو کولشو الفرار... برگشتم سمتش و گفتم: می فهمی چی میگی آی کی یو؟ من چجوری می تونم کمکش کنم؟ اگه هر کدومشون بفهمن ، بدخبت میشم. اصلا معلوم نیست زنده ام بذارن. حتما وقتی غیب شدم تو شکایت می کنی که سارا گم شده یا صاحب باشگاه که خود نعیم هستش؟ تازه این دختره نه یکی دیگه. اینا تصمیم دارن یه مهره جدید به بازی کثیفشون اضافه کنن. تا اینکارو نکنن هم ول کن نیستن... نازی باز کمی فکر کرد و گفت: خب حداقل باهاشون همکاری نکن. بکش کنار خودتو. کم عذاب وجدان نداری. این یکی رو هم به عذاب وجدانات اضافه نکن...
چندین روز پیشنهاد نازی توی مخم بود. هر جور فکر می کردم هیچ جوره نمی تونستم به مهدیس کمک کنم. اون دیگه کارش تموم بود و توی باتلاقی که نباید می افتاد ، افتاده بود. بعد از ظهر بود. روی تختم دراز کشیده بودم. متوجه ی نوید شدم که وارد خونه شد. نعیم هم بود و بعد از کمی صحبت با نعیم اومد توی اتاق خواب. بدون مقدمه گفت: کِی تمرین داری؟؟؟ به ساعت گوشیم نگاه کردم و گفتم: نزدیک یه ساعت دیگه باید برم... به حالت دستوری گفت: مهدیس و هم با خودت ببر. دوست داره فوتبال بازی کردنتو ببینه. حسابی رفته تو نخت. موقعیت داری قشنگ مخشو بزنی. ببینم می تونی یه نقطه ضعف ازش گیر بیاری یا نه...
نوید منتظر جواب من نموند. اومد از اتاق بره بیرون که بهش گفتم: امروز حال و حوصله تمرین ندارم. نمی رم... نوید با تعجب برگشت و گفت: حرفای جدید می شنوم. تا حالا ندیده بودم که حال و حوصله فوتبال نداشته باشی... خیلی جدی گفتم: خب حالا بشنو... نوید اومد سمت من. بازوم رو گرفت و مجبورم کرد که بشینم. خیلی جدی و بازم دستوری گفت: امروز غلط کردی حال و حوصله نداری. می بریش سر تمرین. هر جور شده مخشو می زنی. یا ازش یه چیزی در میاری یا اصلا میری تو کوکش تا وا بده بلاخره. فهمیدی یا نه؟؟؟ بازوم رو از دست نوید کشیدم و از روی تخت بلند شدم. بهش گفتم: من سگ قلاده به گردنت نیستم که هر لحظه هر کاری که بخوای برات انجام بدم...
تو همین حین نعیم هم وارد اتاق شد. انگار همه ی حرفای بین من و نوید رو شنیده بود. با تعجب نگام کرد و گفت: چته سارا؟ چرا هار شدی؟؟؟ من به نوید خیره شده بودم. به کسی که تنها امیدم برای حمایت بود. حالا توی روش وایستاده بودم. از کارم برای یه لحظه پشیمون شدم اما دیگه دیر بود. نوید با لبخند نزدیکم شد و گفت: که اینطور. برای من بلبل زبونی می کنی... هم زمان که نزدیکم شد با مشت محکم کوبید توی پهلوم. مشت بعدی رو محکم زد توی شکمم. نفسم چنان بند اومد که گفتم الان خفه میشم. نا خواسته دلم رو گرفتم و دولا شدم. اشک تو چشمام جمع شده بود. نوید چونه ام رو گرفت و بدون توجه به درد شدیدی که توی پهلو و شکمم داشتم بلندم کرد. صورتش رو آورد نزدیک صورتم و با خونسردی گفت: میری یا نه؟؟؟ اشک از چشمام سرازیر شده بود و حسابی ترسیده بودم. معلوم نبود اگه مخالفت کنم ، چه بلایی سرم بیاره. با سرم تایید کردم که میرم. نوید پوزخند پیروزمندانه ی همیشگی خودش رو زد و رفت. همونجا خودم رو مچاله کردم و نشستم. چند دقیقه طول کشید تا نفسم بالا بیاد. نعیم برام یه لیوان آب آورد و گفت: چطور جرات کردی روی حرفش حرف بزنی؟؟؟ جوابی بهش ندادم. چند دقیقه کنارم وایستاد و رفت...
از کاری که کرده بودم حسابی پشیمون بودم. جلوی نوید وایستادن خیلی حرکت احمقانه ای بود. تصمیم گرفتم دیگه با درخواستاش مخالفت نکنم و این همه مدت نزدیک شدن بهش جهت حمایت رو به فنا ندم. اما وقتی چشمم به مهدیس می افتاد دلم می گرفت. تصور اینکه چطور می تونه بلایی که قراره سرش بیاد رو تحمل کنه برام غیر ممکن بود. بردمش همون کافه ای که همیشه نعیم من رو می برد و برام رویای یک آینده ی بی نظیر رو ترسیم می کرد. رویایی که وقتی واردش شدم چیزی جز تاریکی مطلق نبود. برای یک لحظه وسوسه شدم به مهدیس همه چی رو بگم اما هم ترسیدم و هم تردید داشتم که اصلا حرفام رو باور کنه. آخه کی باور می کنه یه مرد زن خودش رو در اختیار دو تا برادر دیگه اش بذاره؟! پر از تناقض بودم. نه می تونستم یه جنده ی هرزه ی کامل باشم و نه می تونستم یه آدم خوب باشم. بعد از مدتها دوباره از خودم متنفر شدم...
نازی هم با من موافق بود و از نظر اونم مهدیس خیلی دختر معصوم و پاکی بود. حتی بیشتر از من دلش برای مهدیس سوخت. روی نیمکت پارک نشسته بودیم و هر دو غرق در سکوت بودیم. هر دو به سرنوشت مهدیس و اینکه چطور می خواد با این سرنوشت کنار بیاد فکر می کردیم. نازی با یه لحن تردید آمیز گفت: باهاش دقیقا چیکار می کنن؟؟؟ صورتم رو چرخوندم به سمت صورتش و نگاه نگرانش رو دیدم. کمی بهم نگاه کرد و گفت: تو هیچ وقت دقیق نگفتی که باهات چیکار کردن. البته هر جور راحتی. دوست ندارم با فکر به اون روزا بیشتر اذیت بشی...
نگام رو چرخوندم به سمت سنگ فرش پارک. هوا ابری بود اما خبری از بارون نبود. فقط دلگیر بود. یه نفس عمیق کشیدم و گفتم: وقتی عقد کردیم ، رفتیم خونه شون. نعیم بهم قول داده بود که طبقه ی بالا رو حسابی درست می کنه و سورپرایزم می کنه. وقتی وارد خونه شدیم همه چی عادی بود. همه همچنان بهمون تبریک می گفتن. خودمو تو بهشت می دیدم. دوست نداشتم مانتو شلوار سفید عقدم رو هرگز از تنم در بیارم. تنها نکته عجیب خونه نرگس بود. اون موقع 16 سالش بود. تو اولین فرصتی که موفق شد با من تنها بشه ، اومد کنارم و گفت: خودتو نجات بده. از اینجا برو. اینجا جای تو نیست...
بهش لبخند زدم و مونده بودم که چی بهش بگم. پیش خودم گفتم: اینکارش به خاطر حسادت دخترونه است... فهمید که حرفش رو باور نکردم. تو دستش یه کلید بود. داد بهم و گفت: این کلید در خونه است. تا وقت داری فرار کن... تو همین موقع بود که نریمان وارد هال شد و متوجه کلید توی دست من شد. با اخم به نرگس گفت: داری چیکار می کنی؟؟؟ نرگس هول شد و فرار کرد توی اتاق. نرمیان که حسابی از کار نرگس عصبانی شد سریع خودش رو کنترل کرد و رو به من گفت: ببخشید سارا خانم. این دختره بچه بازیاش تمومی نداره. احتمالا سر کارتون گذاشته... اومد جلو و منم کلید رو بهش دادم. نعیم از پله ها صدام کرد و گفت: خب دیگه حاضره. بیا خانمی...
با هیجان و خوشحالی رفتم بالا. چشمم که به خونه و زندگی ای که نعیم برام ساخته بود افتاد از خوشحالی نزدیک بود جیغ بزنم. با اینکه نوید هم اونجا بود ، پریدم تو بغل نعیم و بهش گفتم: عاشقتم عزیزم... تو همین موقع بود که نریمان هم اومد بالا. نا خواسته متوجه شدم که بعد از وارد شدن ، در خونه رو قفل کرد و کلیدش رو گذاشت توی جیبش. همون موقع نعیم بهم گفت: بگیر بشین که باید در مورد یه موضوع مهم با هم حرف بزنیم...
یه دلشوره ناگهانی همه ی وجودم رو گرفت. هنوز نمی دونستم چه خبره و کاملا دلشوره ام نا خواسته و بدون دلیل بود. نشستم روی کاناپه. نعیم نشست کنارم. نوید و نریمان نشستن رو به روم. همه شون لبخند های خاصی روی لباشون داشتن. نعیم دستش رو انداخت دور گردنم و گفت: خب عزیزم دوست داری اول با کدوم مون باشی؟؟؟ اصلا متوجه حرفش نشدم و گفتم: جانم؟؟؟ نعیم که همچنان داشت لبخند می زد ؛ گفت: دارم می گم دوست داری کی پرده تو بزنه؟ من یا نوید یا نریمان؟؟؟ همچنان گوشام چیزی که می شنید رو نمی تونست به مغزم برسونه. هنگ شده بودم و به چشمای نعیم خیره شدم. نوید از جاش بلند شد و اومد سمت من. جلوم دو زانو نشست و دستاش رو گذاشت روی زانوهای من و گفت: عه زن داداش. تو که اینقدر خنگ نبودی. داره میگه دوست داری اول کیر کدوم یکی از ماها بره توی کُس خوشگل و ناز شما...
شوکی که بهم وارد شده بود چند برابر شد. سرم نا خواسته به لرزش افتاد. دستاش رو از روی پام پس زدم و با عصبانیت گفتم: این چه شوخی مسخره و مضحکیه... نعیم که دستش روی شونه هام بود ، یه هو موهام رو گرفت توی مشتش و محکم کشید. نا خواسته سرم به سمت عقب رفت. با لحن خیلی جدی گفت: داریم بهت احترام می ذاریم و از خودت می خواییم که دوست داری کدوم یکی مون سوراختو افتتاح کنه. کجای این سوال مضحکه؟؟؟ اشکام سرایز شدن و گفتم: خودت می فهمی چی داری میگی نعیم؟ من نمی فهمم چی داری می گی...
نریمان که تا اون لحظه سکوت کرده بود ، از جاش بلند شد و گفت: سارا خانم اگه متوجه نمی شید من خودم دقیق براتون توضیح میدم. اما بهتون قول میدم اصلا دوست ندارین که من براتون توضیح بدم... هم زمان شروع کرد کمربند شلوارش رو درآوردن و آستین های پیراهنش رو بالا زدن. نمی دونم کلمه ای هست که بتونم شدت شوکه شدن و ترسیدن تو اون شرایط رو باهاش توضیح بدم یا نه. هر چی فکر می کنم هیچ کلمه و جمله ای نمی تونه درون به شدت آشفته ی من رو تو اون لحظه توضیح بده...
نعیم ولم کرد و ازم جدا شد. با نوید رفتن و عقب تر وایستادن. مثل آدمای برق گرفته حتی نمی تونستم حرف بزنم. نریمان خیلی خونسرد اومد جلو. یه هو اون چهره ی خونسردش تبدیل به یه آدم وحشی شد و شروع کرد با کمربند من رو زدن. مثل روانیا همش تکرار می کرد: مگه ازت نمی پرسم که دوست داری اول با کدوم مون باشی؟ تا جواب ندی اینقدر می زنمت تا جونت بالا بیاد... فقط زجه می زدم و التماس می کردم که بذارن برم. اما گوش شون بدهکار نبود. متوجه شدم که هر سه تاشون قراره بهم تجاوز کنن. اما این بازی ای که باهام راه انداخته بودن براشون جذاب تر بود. اینکه خودم انتخاب کنم اول کی باهام سکس کنه. بی جون و بی حال افتاده بودم کف زمین. همه ی لباس سفیدم غرق خون بود. نعیم با یه لیوان آب اومد کنارم. داد بهم و گفت: خب عزیزم چرا داری این همه سختش می کنی. یکی مون رو انتخاب کن و خلاص. همه رو انتخاب تو شرط بستیم. کنجکاویم که کی رو انتخاب می کنی...
به سختی به صورت یک موجود روانی و سادیسمی نگاه کردم. لبام رو هم به سختی تکون دادم و با بغضی که دوباره ترکید گفتم: چ چ چرا منو عقد کردی پس؟ ا ا این همه مدت می تونستی بیاریم و هر بلایی که دلت می خواد سرم بیاری. چرا پس این همه باهام بازی کردی؟؟؟ نعیم خیلی خونسرد گفت: آخ گریه نکن عزیزم. تو زن منی. دوست ندارم گریتو ببینم. خب من دوستت دارم. چرا نباید زن من باشی. اما این مورد اصلا ربطی به احساسات ما نداره. تو به هر حال باید برای همه مون باشی. این قانون این خونه است. فقط کنجکاویم که کی رو اول انتخاب می کنی... از شوک حرفای نعیم دوباره گریه ام گرفت. اون لحظه فقط دوست داشتم بمیرم...
مشغول گریه کردن بودم که در خونه رو زدن. نمی دونم کدومشون رفت و در رو باز کرد. برای یک لحظه امیدوار شدم که شاید یکی زجه هام رو شنیده و اومده تا نجاتم بده. نا خواسته نگاه کردم به سمت در. نرگس بود. بدون اینکه حرفی بزنه وارد شد. یک راست اومد پیش من. نشست کنارم و گفت: باید به سوالشون جواب بدی. وگرنه بیشتر خودت اذیت میشی. به هر حال باید با همه شون باشی. یکی شون رو برای بار اول انتخاب کن. نذار بیشتر از این اذیتت کنن...
نمی دونستم صحبتای نرگس از سر دلسوزیه یا داره منو مجاب می کنه به تن دادن درخواست برادراش. کمک کرد تا بشینم. روی زمین تکیه دادم به کاناپه. از بس گریه کرده بودم سکسکه ام گرفته بود و هنوز هق هق می زدم. نرگس رفت و دستمال کاغذی آورد. صورتم رو پاک کرد و دوباره گفت: به سوالشون جواب بده...
هر سه تاشون خونسرد نشسته بودن جلوم. هنوز نمی تونستم اتفاقی که داشت می افتاد رو هضم کنم. نوید با لبخند گفت: خب زن داداش کدوم؟ نکنه باز می خوای نریمان بیاد سر وقتت... نریمان نیم خیز شد که باز بیاد منو بگیره زیر کتک. از ترس دستم رو گرفتم جلو و گفتم: تو رو خدا نه. تو رو خدا دیگه نزن... نریمان گفت: خب پس جواب بده... دوباره گریه ام گرفت و گفتم: تو رو خدا ولم کنین بذارین برم. بهتون التماس می کنم ولم کنین... نرگس دستم رو گرفت و با سرش نشون داد که زودتر جواب بدم. برای یه بار دیگه به قیافه ی هر سه تاشون خیره شدم. تو اون لحظه دوست داشتم همه ی اینا یه کابوس باشه و هر چی زودتر بیدار شم. اما همه چی واقعی واقعی بود. چند لحظه چشمام رو بستم. دست راستم که مثل سرم به لرزش افتاده بود رو بلند کردم و به سمت نوید اشاره کردم...
نوید از خوشحالی فریاد کشید و گفت: دیدین گفتم منو میگه. از همون اول که اومد تو خونه می دونستم تو کف منه. تند باشین تند باشین رد کنین بیاد... متوجه نشدم که از نعیم و نریمان چقدر گرفت. فقط فهمیدم که شرط رو برده بود. نعیم که حدودا عصبانی شده بود اومد سمت منو گفت: د مگه من شوهرت نیستم. چرا منو انتخاب نکردی؟؟؟ نوید از پشت سر گفت: چون منو بیشتر دوست داره احمق جون... از بحث مسخره شون دوباره گریه ام گرفت. نریمان رو به نرگس گفت: دیگه بسه. گورتو گم کن پایین...
نرگس با نگرانی نگام کرد و رفت. اون لحظه متوجه شدم که چرا بهم گفت خودتو نجات بده. اما دیگه دیر بود. نوید با خوشحالی گفت: خب زن داداش لخت شو که شروع کنیم... شدت گریه ام دوباره بیشتر شد. نوید اومد سمت من و در گوشم به آرومی گفت: باید خودت با دستای خودت لخت شی. وگرنه باز نریمان میاد سر وقتت... فهمیدم که هر بلایی که می خواد سرم بیاره قراره جلوی اون دوتای دیگه باشه. امید داشتم که بازم با مقاومت منصرفشون کنم. نتیجه اش شد یه کتک وحشیانه دیگه از سمت نریمان. کاری باهام کردن که با دستای خودم لباسام رو در آوردم. همه ی تنم رد کبودی کمربند بود. نوید بدون خجالت جلوی دو تا داداش دیگه اش لخت شد و اومد روی من خوابید. نعیم اومد بالا سرم و گفت: می خوام لحظه زن شدنت تو چشمات نگاه کنم عزیزم...
سکوت محض بین من و نازی شکل گرفت. اشکای نازی سرازیر شده بودن. تا چند دقیقه هیچی نگفت و فقط گریه کرد. یه نفس عمیق کشیدم و ادامه دادم: چند روز گذشت و بدون وقفه هر سه تاشون باهام سکس می کردن. من فقط مثل مجسمه ها و شبیه یه جسد بی جون در اختیارشون بودم. تا اینکه یه دفعه که نعیم داشت باهام سکس می کرد ، بهم گفت: تا وقتی که اینجوری مثل جنازه ها باشی اوضاع همینه. ما هم مثل حیوونا باهات رفتار می کنیم. تو زن منی و باید با قوانین من زندگی کنی. وگرنه اینقدر اینجا نگهت می دارم تا بپوسی. ببینم کسی هست که اگه گم و گور بشی پیگیر تو بشه؟ خودت خوب می دونی کسی نیست. پس اینجا اینقدر نگهت می دارم تا بپوسی...

ادامه...

"آتش اگر ميدانست سرانجامش خاكستر است ، اينگونه زبانه نميكشيد"
     
#4 | Posted: 17 Jun 2018 12:32 | Edited By: Boysexi0098
ادامه قسمت ۳ فصل (اول)


نزدیک به سه ماه منو تو اون خونه زندانی کردن. مطمئن شدم که راه نجاتی نیست. هر کدومشون که میومد سر وقتم کلی برام حرف می زد که باید با این شرایط کنار بیام. هنوز من رو عروس صدا می زدن و نعیم منو زن خودش می دونست. منم همچنان نمی تونستم درکشون کنم. اما دیگه خسته شده بودم. دیگه غروری برام نمونده بود که بخوام براش بجنگم. دیگه برام حیثیتی نمونده بود که بخوام نگرانش باشم. این یه بازی کثیف بود و منم مهره ی اصلیشون. یا باید خودمو می کشتم یا باید به خواسته هاشون تن می دادم. مردد بودم که یه بار نوید بهم گفت: ببین سارا. به هر حال این سرنوشت تو هستش. یه لحظه فکر کن اگه زن نعیم نمی شدی چی میشد؟ فکر کردی آدم بهتری گیرت می اومد؟ کی حاضر بود با تو ازدواج کنه. الان نعیم بهت همه چی داده. خونه و زندگی. اعتبار و آبرو. جوری هواتو داره که حتی دخترای با شرایط بهتر آرزوی زندگی تو رو دارن. اما داری خرابش می کنی. زندگیتو بکن. خرابش نکن...
اینجا بود که جرقه اینکه می تونم با این شرایط کنار بیام تو ذهنم شکل گرفت. درسته نزدیک به یک سال طول کشید تا با اون شرایط کنار بیام اما بلاخره خودمو باهاشون وقف دادم. بلاخره شدم همون هرزه ای که دوست داشتن. شدم همون عوضی ای که خودت می دونی. حتی گاهی وقتا حس می کردم ازشون جلو هم زدم. هیچ بهونه ای هم ندارم. خودم خوب می دونم آخرش انتخاب خودم بود. دوست ندارم این همه سال کثافتکاریام رو بندازم گردن زور و اجبار. طمع داشتن اون زندگی و حتی گاهی طمع همون بازی شهوتی که راه انداخته بودن من رو کشوند سمت اونا. دقیقا به هدفشون رسیدن. موفق شدن من رو مثل خودشون کنن. یه عوضی آشغال...
بازم بعد از تموم شدن حرفام نازی سکوت کرد. بعد از چند دقیقه گفت: یه سوال ازت بپرسم ناراحت نمیشی؟؟؟ پوزخند زدم و گفتم: راحت باش... کمی مکث کرد و گفت: چرا نوید؟؟؟ از سوالش خندم گرفت. بهش گفتم: خب تو اون لحظه نعیم نفرت انگیز ترین موجود دنیا بود برام. نریمان هم که مثل سگ منو زده بود. نوید کمتر از اون دوتا بهم صدمه زده بود. نا خواسته دستم رفت سمت نوید. علت دیگه ای نداشت. بعدنا بود که فهمیدم از نوید بیشتر از همه خوشم میاد و می تونم یه ذره روش حساب کنم...
نازی بازم کمی فکر کرد و گفت: راستی تو همیشه از نرگس متنفر بودی و هستی. باورم نمیشه که داشت بهت کمک می کرد... از این حرف نازی هم خندم گرفت. بهش گفتم: نرگس پیچیده ترین و عوضی ترین و خطرناک ترین موجود تو اون خانوادس. البته زمان بُرد تا بفهمم. منم اوایل فکر می کردم که اون طرف منه. یعنی چنان نقشش رو خوب بازی کرده بود که باورم شده بود از برادراش متنفره. قبل از اینکه با تو صمیمی بشم درد و دلام رو به نرگس می گفتم. اونم گوش می داد و حتی گاهی باهام گریه می کرد. یه بار که با هم تنها بودیم ازش پرسیدم: نرگس داداشات تا حالا با تو...؟؟؟
سوالم رو متوجه شد و سرش رو انداخت پایین. بهش گفتم: خب اگه دوست نداری جواب نده... سرش رو آورد بالا و گفت: تا حالا باهام سکس نکردن اما خب زیاد شده که... حرفش رو قطع کرد. کنجکاو شدم و گفتم: زیاد شده که چی؟؟؟ سرش رو انداخت پایین و گفت: زیاد شده که باهام ور برن... این حرف نرگس یه روزنه امید توی دلم باز کرد. بهش گفتم: تصمیم نداری جلوشون وایستی؟؟؟ نرگس با نا امیدی گفت: چجوری آخه؟؟؟ رفتم و سریع در اتاق رو بستم. برگشتم پیش نرگس و به آرومی گفتم: اگه من تنهایی ازشون شکایت می کردم حرفم به جایی نمی رسید. نمی تونستم چیزی رو ثابت کنم. اما حالا دو تا هستیم. می ریم پیش پلیس...
نرگس از شنیدن پیشنهادم خوشحال شد و گفت: آره فکر خوبیه. فقط کِی بریم؟؟؟ گفتم: همین فردا خوبیه. امشب همه چی رو توی یه کاغذ می نویسم. تو هم همه چی رو بنویس. فردا صبح می ریم پیش پلیس... نرگس با خوشحالی پیشنهادم رو قبول کرد. اون شب حسابی خوشحال بودم. یه راه جدید پیدا کرده بودم و می تونستم انتقام همه چی رو ازشون بگیرم. صبح سر حال و خوشحال آماده شدم که با نرگس بریم بیرون. رفتم توی اتاقش که صداش کنم. همینکه وارد اتاقش شدم ، دیدم که نعیم و نریمان و نوید اونجان. وا رفتم. نعیم رفت و در اتاق رو بست. همه شون غیر نرگس پوزخند به لب داشتن. بیشتر از خودم ، نگران نرگس بودم. حتما مُچش رو گرفتن. ترسیدم که الان چه بلایی می خوان سرش بیارن. اومدم سریع بگم با نرگس کاری نداشته باشین که از جاش بلند شد. رفت جلوی نرمیان و دو زانو نشست. با دستاش کمربند و دکمه های شلوار نریمان رو باز کرد. زیپ شلوارش رو کشید پایین. کیرش رو از توی شورتش درآورد و شروع کرد براش ساک زدن. وقتی موقع ساک زدن بهم پوزخند زد ، متوجه همه چی شدم. من حتی از نرگس هم بازی خورده بودم. نعیم کاغذی که توی کیفم بود رو برداشت و گفت: خب حالا باهات چیکار کنیم؟؟؟
نوید رو به من گفت: یه فکر خوب. همگی می ریم مسافرت. بعدشم تصادف می کنیم. خب توی حادثه معلوم نیست چی میشه. آدما می میرن دیگه. بهت قول میدم یه مجلس ختم با شکوه برات بگیرم زن داداش... نوید علنی جلوی خودم نقشه قتلم رو کشید. از ترس بدنم به لرزه افتاد. اشک از چشمام سرازیر شد. نرگس از جاش بلند شد. پشتش رو به نریمان کرد و رو تختش دولا شد. نریمان شلوار و شورت نرگس رو تا زانوش کشید پایین و از همون پشت فرو کرد داخلش. نفهمیدم دقیقا کجاش فرو کرد و برام مهم هم نبود. فقط با این کارشون می خواستن منو تحقیر کنن. می خواستن بیشتر و بیشتر بهم بفهمونن که تو چه کثافت خونه ای اسیر شدم. نوید اومد سمت من. با انگشتاش اشکام رو پاک کرد و گفت: حالا گیریم موفق بشی ثابت کنی که عمرا اگه بتونی ثابت کنی. ما خبر داریم که تو یتیم خونه چقدر مشکلات عصبی داشتی و کلی پرونده شرارت. پلیس نهایتا به ما ایراد می گیره که چرا حاضر شدیم آدم لاابالی مثل تو رو عروس خودمون کنیم. حالا فرض که موفق شدی. بعدش که چی؟ به من بگو کجا می خوای بری؟ بری تو خیابونا گدایی؟ یا جندگی؟ کدومش؟ با تو ام سارا. به من بگو بعدش می خواستی چه غلطی کنی؟؟؟
صدای تلمبه زدن نریمان داخل نرگس و آه و ناله اش ، کُل اتاق رو پر کرده بود و چنان از درون داشت من رو عصبی می کرد که احساس کردم سرم داره منفجر میشه. نعیم اومد سمت من و گفت: می دونی سارا. فکر می کنم مشکل از منه. برات بهترین زندگی رو آماده کردم. همه جور آزادی. فوتبالتو که عاشقشی داری بازی می کنی. هر وقت دلت می خواد میری و میایی. بهترین خونه و زندگی. بهترین امکانات. شیک ترین لباسا. گرون ترین طلاها و جواهرات. خوشی زده زیر دلت. فکر کنم باید یه فکر اساسی برات بکنم. به نظرت چیکارش کنیم نوید؟؟؟
نوید کمی فکر کرد و گفت: خودت گفتی که. دقیقا خوشی زده زیر دلش. از الان تو خونه زندانیش کن. دیگه حق نداره رنگ بیرون رو ببینه. به دوستاش هم بگو سارا فوتبالو گذاشته کنار و حامله اس. بندازش تو اتاق و در و روش قفل کن...
با شنیدن حرفای نوید گریه ام گرفت. رفتم و به پاش افتادم. با گریه و التماس گفتم: گُه خوردم. غلط کردم. تو رو خدا اینکارو باهام نکنین. دیکه از این گُها نمی خورم... همینجور داشتم التماس می کردم که نوید گفت: دیگه فایده نداره. ببرش نعیم... من رو حدود دو هفته تو اتاقم زندانی کردن. اینقدر التماس و خواهش کردم و خودمو تحقیر کردم تا دوباره آزادی های قبلیم رو با هزار تا تعهد و شرط و شروط بهم برگردوندن. این آخرین تلاش من برای فرار از اون خونه بود...
هوا هر لحظه دلگیر تر میشد. نازی همچنان ناراحت بود از چیزایی که می شنید. یه نفس عمیق کشیدم و گفتم: همین جریان باعث شد که بفهمم کثیف ترین موجود توی اون خونه نرگسه...

ادامه...

"آتش اگر ميدانست سرانجامش خاكستر است ، اينگونه زبانه نميكشيد"
     
#5 | Posted: 17 Jun 2018 12:40 | Edited By: Boysexi0098
لذت سکس خانوادگی!

قسمت ۴ (فصل اول)


سکانس دوم: تاریکی مطلق

توی سالن بودیم و مشغول تمرین. نازی پاهای من رو گرفته بود و من حرکت شِکم می رفتم. نازی که بهم خیره شده بود ، بدون مقدمه گفت: حالا فهمیدم اون دو هفته کجا بودی. اون روزا تیم مون خیلی بهت وابسته بود. دقیقا دو هفته پشت هم باختیم. البته هنوزم بهت وابسته ایما... از اینکه بعد از چند روز هنوز نازی تو فکر حرفام بود ، خندم گرفت. اما خنده ای که از ته دل نبود. خودم خوب می دونستم که چقدر قیافه ام تابلوعه و افسردگی داره همه ی وجودم رو می گیره. فقط با سرم حرفش رو تایید کردم...
نازی با ناراحتی گفت: بهم گفته بودی که وادارت کردن به این رابطه اما از روزی که با جزییات برام گفتی ، همش تو فکر حرفاتم. حالا دقیق تر و واضح تر می دونم که چه عوضیایی هستن... جوابی به حرفش ندادم. مشخص بود که می خواد به نوعی هم دردی کنه و مثلا حالمو بهتر کنه. یه لبخند شیطنت آمیز زد و گفت: راستی کاش خودتو می دیدی. صورت و گردنت عرق کرده. تو هر حالتی خیلی خوشگی بی شرف... وقتی دید هیچ جوابی به حرفش ندادم و همچنان تو خودم هستم ، حسابی حالش گرفته شد...
چند لحظه به بقیه بچه ها نگاه کرد. یه هو چرخید سمت من و گفت: چی تو سرت می گذره سارا؟ نکنه دوباره تو فکر فراری؟؟؟ خیلی جدی بهش گفتم: یادته که اولین بار تو پیشنهاد فرار بهم دادی... نازی به مِن و مِن افتاد و گفت: من طاقت ندارم تو این حال و روز ببینمت. سارا من هنوز سر اون پیشنهادم هستم. بیا فرار کنیم از اینجا. اینقدر پول دارم که بتونیم از ایران فرار کنیم. قاچاقی می ریم. اصلا دیگه لازم نیست ازشون بترسی. فقط تصمیم بگیر و خلاص...
هیچ وقت حتی نمی خواستم به پیشنهاد نازی فکر هم بکنم. ترس از اینکه اگه یه بار دیگه یه آتو از من بگیرن و چه بلایی سرم بیارن باعث میشد جرات هیچ ریسکی رو نداشته باشم. اما حالا با اومدن مهدیس و اینکه شاید بعد از اومدنش دیگه از من سیر شده باشن و نخوانم و حتی شاید بخوان سر به نیستم کنن ، باعث شد برای چند لحظه به پیشنهاد نازی فکر کنم... بهش گفتم: مهدیس چی؟؟؟ نازی گفت: یعنی چی مهدیس چی؟؟؟ نشستم و خیلی آروم و جدی بهش گفتم: یعنی دوست نداری هیچ جوره بهش کمک کنیم؟؟؟
نازی مردد شد. کمی فکر کرد و گفت: خب اگه دوست داری بهش کمک می کنیم. یه جوری بهش می رسونیم. غیر مستقیم بهش می گیم که تو خطره... با تردید بهش گفتم: اما باور نمی کنه. آخه کی باور می کنه؟ بعدشم چجوری آخه. مهدیس رسما چشم دیدن من رو نداره. تابلو از من خوشش نمیاد... نازی گفت: ما حداقل سعی خودمون رو می کنیم. تو فقط شماره یا یه آی دی ازش به من بده. نوع ارتباط باهاش با من. یه جوری بهش بگو که شک نکنه از طرف تو هستش. مگه نمی گی با پدرش دشمن خونیه. به عنوان یه غریبه ی ناشناس باهاش حرف بزن. یا حرفتو باور می کنه یا فکر می کنه این پیاما از سمت پدرشه. اینجوری اصلا تو خطر نیستی...
کمی به حرفای نازی فکر کردم و گفتم: آخه اینجوری که فایده نداره... نازی کلافه شد و گفت: تو بیشتر از این نمی تونی بهش کمک کنی. می فهمی؟ همینقدر بهش شانس بده. احتمال داره که خطر رو حس کنه و پشیمون بشه از ازدواجش با نوید. تو بیشتر از این نمی تونی بهش کمک کنی سارا. خودت مهم تر از اونی. اینو یادت نره...
یه نفس عمیق کشیدم و گفتم: منم می تونم با فروش طلاهام کمی پول جور کنم. بقیه اش با تو. فقط کِی بریم نازی؟؟؟ نازی کمی فکر کرد و گفت: کمی طول می کشه. با طرفی که اینکارو می کنه تماس می گیرم. پول که باشه حله. فقط صبر کن یک روز قبل از رفتنمون به مهدیس اخطار بدیم. زودتر انجام دادنش ریسک بزرگیه. فقط سارا به من بگو مطمئنی که می خوایی فرار کنی؟؟؟ با همه ی ترس و وحشتم از این تصمیم ، مصمم شدم و گفتم: آره مطمئنم نازی...
چند روز گذشت و نازی همچنان منتظر اون رابطی بود که می تونست قاچاقی ردمون کنه. نعیم اومد باشگاه دنبالم. توی راه بهم گفت که قراره برام جشن تولد بگیرن. یه نمایش مسخره ی دیگه برای مهدیس. وقتی وارد خونه شدیم نقش خودم رو خوب بازی کردم. می دونستم لباسی که تنم کردم حسابی رو مخ مهدیس میره. ته دلم خوشحال بودم که شاید این یه تلنگر جدی براش باشه. اما وقتی فهمیدم تصمیم گرفت شب اینجا بمونه ، انگار روم یه سطل آب یخ ریختن. نریمان اون شب موقع روبوسی بهم گفت: آخ چه تیکه ای شدی تو. امشب برای خودمی... هم زمان دستش رو رسوند لای پام و کُسم رو چنگ زد. خیالش راحت بود. چون دقیقا همون لحظه مهدیس پشتش به ما بود. آخر شب و وقتی که مهدیس رفت توی اتاقش من با نریمان رفتم خونه اش. دوست داشت وقتی که همون تیپ تولد هستم ترتیب منو بده. به خواسته اش هم رسید. نریمان یه موجود به معنای واقعی عوضی و رذل و وحشی بود. گاهی وقتا از خشن بودنش لذت می بردم اما تو این شرایط روحی فقط برام زجر آور و درد آور بود. بیشتر و بیشتر حس کردم که براش یه تیکه گوشت جهت تخلیه هستم. اون شب وقتی که نریمان کارش باهام تموم شد ، گرفت خوابید. من خوابم نمی برد. استرس نقشه ای که تو سرم داشتم ول کنم نبود...
چند روز بعد نازی بهم زنگ زد و گفت: حله سارا. هفت روز دیگه. آماده باش و وسایلت رو جمع کن. اصلا همون روز به مهدیس اخطار می دیم. نظرت چیه؟؟؟ حسابی خوشحال شدم که بلاخره یه راه نجات برای خودم و مهدیس پیدا کردم. دوست داشتم اون لحظه نازی پیشم باشه و یه لب طولانی از لباش بگیرم...
بلاخره روز موعود رسید. نازی از طریقی که دقیقا نفهمیدم چجوریه تونست با مهدیس ارتباط بر قرار کنه. من بهش پیام دادم. بلاخره برای بار سوم موفق شدم چند جمله اخطار آمیز بهش بگم. اما مهدیس اصلا واکنش خوبی نداشت و مشخص بود که به هیچ وجه باور نکرده. اعصابم خورد شد و به نازی گفتم: هنوز خیلی وقت داریم. من میرم پیش مهدیس. چاره ای نیست و باید رو در رو همه چی رو بهش بگم. بعدش میام سر قرار که بریم. تو وسایل من رو بگیر. من خودمو می رسونم. قبلش هم می رم باشگاه. می خوام برای آخرین بار از اونجا خدافظی کنم... موقع رفتن نازی مُچ دستم رو گرفت و گفت: مطمئنی سارا که می خوایی اینجوری همه چی رو بهش بگی؟؟؟ مصمم و قاطع گفتم: آره اون هنوز وقت داره...
خوشحال بودم که برای اولین بار توی عمرم قراره یه کار درست انجام بدم. توی سالن قدم زدم و بغض کرده بودم. تنها مکانی توی این دنیا که دوستش داشتم. بلاخره دِل کندم و رفتم خونه که مهدیس رو ببینم. وارد خونه که شدم خبری از مهدیس نبود. هر چی صدا زدم کلا هیچ کس جواب نداد. زنگ زدم به گوشی مهدیس. صدای گوشی از توی اتاق نوید می اومد. در اتاق رو که باز کردم وا رفتم...
همیشه فکر می کردم بزرگ ترین شوک توی زندگیم ، روزی بود که نعیم اون کارو باهام کرد. اما با دیدن نازی در کنار نوید ، پاهام سُست شد. روی دو تا زانوهام افتادم. دیگه لازم نبود کسی چیزی رو توضیح بده. همونطور که نرگس اون اوایل مامور کنترل و مهار من بود که یه وقت اگه قرار شد خرابکاری بکنم سریع به بقیه خبر بده ، این چند سال هم نازی این ماموریت رو داشت. نوید خیلی خونسرد گفت: فکر کردی ما تو رو به حال خودت می ذاریم؟؟؟ نریمان وارد شد. بدون هیچ حرفی مُچ دستم رو گرفت. بردم بیرون و سوار ماشینش کرد. می دونستم که چه بلایی قراره سرم بیاره. من رو برد تو خونه اش. لختم کرد و انداختم توی توالت. همه ی بدنم رو خیس کرد که درد کمربندش بیشتر بشه...
گوشه ی توالت دراز کشیده بودم. همه ی بدنم درد می کرد. نرمیان فقط در حد بخور و نمیر بهم غذا می داد. پنجره ی توالت هم بسته بود و روز و شب از دستم در رفته بود. بوی گند توالت هم دیگه برام مهم نبود. هنوز باورم نمیشد که این همه سال من برای نازی هم یه بازیچه بودم. یعنی نعیم چقدر بهش داده بود؟ دوست داشتم تو چشماش نگاه کنم و بگم چقدر گرفتی؟ وقتی به خیانت نازی فکر می کردم همه ی وجودم از ناراحتی و غم فریاد می زد. از ترس کتک های نریمان جرات نداشتم بلند گریه کنم. دوست داشتم با همه ی توانم جیغ بزنم. اینقدر جیغ بزنم تا بمیرم...
نریمان جلوم یه تیکه نون و پنیر گذاشت. خواست بره که بهش گفتم: چی به سر مهدیس اومد؟؟؟ نگام کرد و با لبخند گفت: نترس قرار نیست چیزی رو از دست بدی. به وقتش می بینی چی به سرش میاد... نا خواسته از اینکه هنوز بلایی سر مهدیس نیاوردن ، خوشحال شدم. نمی دونم چقدر گذشت که نرمیان در توالت رو باز کرد و گفت: بیا بیرون. امروز عقد مهدیس خانم با داش نویده. تو رو می رسونم خونه. میگی که تازه از فوتبال برگشتی. فهمیدی یا نه؟؟؟ با سرم تایید کردم. از بس رو زمین سرامیکی توالت خوابیده بودم همه ی تنم کوفته و داغون بود. با درد و زجر لباس پوشیدم. به خواست نریمان کمی ظاهرم رو مرتب کردم...
وقتی مهدیس رو با مانتو و شلوار و شال سفید دیدم دقیقا یاد روز اول خودم افتادم. دیگه پاشو توی خونه گذاشته بود و کارش تموم بود. نا خواسته همون دلشوره و استرس اون روز لعنتی ، وارد وجودم شد. نوید مهدیس رو برد که اتاق خواب متاهلی رو نشونش بده و با اشاره ی دستش از مادرش خواست که بره طبقه ی بالا. از حرفای نرگس فهمیدم ، این دفعه هر بلایی که می خوان سر مهدیس بیارن ، خودش و من هم قراره باشیم و ببینیم. نرگس از خوشحالی تو پوست خودش نمی گنجید. با طعنه و تسمخر بهم گفت: تو رو که نذاشتن ببینم. حداقل این یکی رو می بینم... بدنم به لرزش افتاد. هیچ کاری نمی تونستم برای مهدیس بکنم. نشستم روی کاناپه و دستام رو گذاشتم بین رونای پام. از استرس رونای پام رو چنگ می زدم...
مهدیس حسابی از دیدن اتاق جدیدش خوشحال بود. با خوشحالی برگشت توی هال. توی ابرا بود و داشت پرواز می کرد. حتما فکر می کرد که الان توی بهشته. نوید بهش گفت: مهدیس جان عزیزم. میشه یه لحظه بشینی. یه موضوع خیلی مهم هست که باید بهت بگم... این فیلم لعنتی داشت تکرار میشد و من باید یک بار دیگه تحملش می کردم. مهدیس با لبخند نشست کنار نوید و گفت: بگو عزیزم...
این دفعه نرگس هم توی دست انداختن مهدیس شرکت داشت. چهار نفری شروع کردن به مسخره کردنش. اونم مثل من گیج و مات و مبهوت بود و هنوز متوجه نشده بود که نوید چه درخواستی ازش داره. نریمان رفت جلوش نشست. یه سیلی محکم زد توی گوشش و گفت: دختره ی خنگ نفهم. داریم می گیم دوست داری کی اول بزنه جرت بده. کیر کدوم ما رو بیشتر از همه دوست داری...
نریمان همینجور حرفش رو به شکلای مختلف تکرار می کرد و محکم می زد توی گوش مهدیس. مهدیس جوری شوکه شده بود که حتی نمی تونست بهشون التماس کنه. فقط گریه می کرد. منم به گریه افتادم. اما اونا فقط می خندیدن. حالا دقیقا متوجه شدم که جریان چیه. این عوضیا از همین خوششون می اومد. این بازی رو راه می اندازن که همین اتفاق بیفته. از گریه و زجه طرف مقابلشون لذت می برن. از شوکی که به مهدیس وارد شده بود لذت می بردن. حالا که یه بیننده بودم ، می تونستم خنده های از سر لذتشون رو ببینم. بلندش کردن و توی دستای هم می چرخوندنش. طفلک فقط می گفت: تو رو خدا ولم کنین... برای چند لحظه دست نگه داشتن. نرگس اومد به سمت من و گفت: زن داداش تو نمی خوایی بری راهنماییش کنی. بهش بگو تا نگه اوضاع همینه...
بغضم رو قورت دادم. از جام بلند شدم و رفتم جلوی نوید. اشکام رو پاک کردم و گفتم: مگه شما نمی خوایین که خودش حتما بگه با کی باشه؟؟؟ نوید خیلی خونسرد گفت: آره قربونت برم. تو که خوب بلدی. سوال نداره که... آب دهنم رو قورت دادم و گفتم: از تو بعیده. هنوز نفهمیدی این مثل من نیست. از همین حالا شروع کنین کتک زدن و تا فردا هم کتک بخوره تن به خواسته ی شما نمیده...
نوید با پوزخند گفت: نترس بلایی به سرش میارم تا تن بده... یه نگاه به بقیه کردم. دوباره به چشمای نوید خیره شدم و گفتم: بذار من راضیش می کنم. طاقت ندارم ببینم دارین شکنجه اش می دین. بهم زمان بده. قول میدم راضیش کنم... نرگس با تمسخر گفت: احمق منم همینو گفتم که... رو به نوید گفتم: منظورم اینه که بذار ببرمش توی اتاق و تنهایی باهاش حرف بزنم. توی همون اتاقی که خودت چیندی. نه راه فراری هست و نه کمک دیگه ای می تونم بهش بکنم...
نوید هنوز جواب نداده بود که دستش رو گرفتم و گفتم: ازت خواهش می کنم نوید. کاری می کنم که خیلی بهتر از من بگه که دوست داره با کدومتون باشه. بهم این فرصتو بده. خواهش می کنم اون بلایی که سر من آوردین سر مهدیس نیارین... نوید چند لحظه بهم خیره شد. با سرش اشاره کرد که می تونم کاری که گفتم رو انجام بدم. نرگس اومد اعتراض کنه که نوید بهش گفت: تو خفه شو...
مهدیس رو به سختی بردمش توی اتاق و نشوندمش روی تخت. هنوز تو شوک بود. اومدم در اتاق رو ببندم که نوید گفت: همش یه ساعت وقت داری... در اتاق رو بستم و رفتم رو به روی مهدیس نشستم. دِل دِل می زد و همه ی بدنش می لرزید. با دستمال کاغذی داشتم صورتش رو پاک می کردم که با هِق هِق گریه گفت: اون پیام کار تو بود؟؟؟ با سرم تایید کردم. گریه اش گرفت و گفت: با تو هم همین کارو کردن؟؟؟ بازم با سرم تایید کردم و گفتم: اونا به هر چی که می خوان می رسن. یا باید همکاری کنی یا سرتو زیر آب می کنن. مثلا یه تصادف جعلی توی ماه عسل. اگه فکر می کنی که بابات هم شَک می کنه سخت در اشتباهی. چون برای رضایت ازدواجت ، بهش پول دادن. پس از خداشه که تازه دیه مردن تو توی تصادف رو هم بگیره. هیچ شانسی نداری مهدیس. باید هر کاری که می گن بکنی وگرنه بیشتر و بیشتر زجرت میدن و آخرش هم اون کاری که می خوان رو می کنن...
مهدیس سرش رو گرفت بالا و گفت: ای خدا. ای خدا. ای خدا... همین جور گریه می کرد و می گفت ای خدا... تنها کسی که توی دنیا درکش می کرد من بودم. بهش گفتم: از خدا هیچ خبری نیست. خدا قرار نیست کمک کنه. فقط نذار بیشتر از این زجرت بدن و بعدش هم مثل وحشیا بهت تجاوز کنن... مهدیس با نا امیدی و گریه گفت: یعنی تو اصلا نمی تونی کمکم کنی. تو رو خدا سارا. بهت التماس می کنم. به پات میفتم...
یه نفس عمیق کشیدم و گفتم: فقط یه راه هست. اما نمی دونم اسمش کمک هست یا نه... باورم نمیشد که تو اون شرایط لبخند رو لبای مهدیس ببینم. با امیدواری گفت: چه راهی... توی چشماش برق امید رو دیدم. چند لحظه چشمام رو بستم. به سختی بازشون کردم و گفتم: تو این سالا از طریق دوستم نازی تحت نظرم داشتن. من احمق هم همه ی حرفای دلم رو به نازی می گفتم. می خواستم بهت واضح بگم که چه چیزی در انتظارته اما از طریق نازی فهمیدن و نذاشتن. توی این سالا فقط و فقط یک مورد رو به نازی و هیچ کس دیگه نگفتم. یه راه آخر که فقط خودم می دونم...
برق امید توی چشمای مهدیس بیشتر شد و گفت: چه راهی؟؟؟ به آرومی بهش گفتم: اون اوایل که من اسیرشون بودم ، هر بار که می خواستم برم حموم ، من رو قشنگ می گشتن. که توی حموم یه وقت بلایی سر خودم نیارم. بعدها هم که دقیقا مثل خودشون یه حیوون شدم دیگه بهم اعتماد کردن. منم تو یه فرصت مناسب هم توی حموم طبقه ی بالا و هم طبقه ی پایین یه تیغ مخفی کردم. برای روزی که جرات واقعی نجات از دست اینا رو پیدا کنم. اما هیچ وقت به کارم نیومد و منم غرق این باتلاق شدم. اومدن تو باعث شد دوباره به خودم بیام که این شد نتیجه اش. تنها کاری که می تونم برات بکنم همینه. فقط می تونم قبل از اینکه دونه به دونه و جلوی جمع بهت تجاوز کنن ، کاری کنم که بری حموم. جای اون تیغا رو هم بهت می گم...
مهدیس بعد از شنیدن حرفای من خشکش زد. با پیشنهاد خودکشی ، خیلی چیزا رو بهش رسونده بودم. وقتی به یکی پیشنهاد خودکشی میدی کاملا مشخصه که اگه راه دیگه رو انتخاب کنه یعنی چی. یعنی یه راه بدتر از مرگ. همینجور مات و مبهوت من رو نگاه می کرد و شدت سرازیر شدن اشکاش بیشتر شد. بهش گفتم: انتخاب با خودته. یا الان برو بیرون و یکیشون رو برای شروع انتخاب کن و مثل من بشو جنده ی هر سه تاشون یا حداقل شرافتت رو حفظ کن. زیاد وقت نداریم. تصمیمت رو بگیر...
مهدیس چند دقیقه همینطور بهم خیره شد و گفت: من و هر طور شده بفرست تو حموم. قبل از اینکه دستشون بهم برسه این کارو بکن. ازت خواهش می کنم... با سرم تایید کردم و گفتم: فقط یادت باشه زیاد وقت نداری. جای هر دو تا تیغ رو تو هر دو تا حموم بهت می گم. وان حموم رو پر از آب گرم کن. وقتی مطمئن شدی که رگ دستت رو زدی برو توی آب گرم دراز بکش تا زودتر خون بدنت تخلیه بشه...
برگشتم توی هال و رو به نوید گفتم: دیدی گفتم با حرف حل میشه... نوید لبخند زد و گفت: فکر نکن با این خود شیرین بازیا یادم میره از کارات. با تو حالا حالاها کار دارم. خب بهش بگو تن لش شو بیاره بیرون... خیلی خونسرد به نوید گفتم: بهش کمی وقت بدین. بذارین بره یه دوش بگیره تا از این اوضاع در بیاد. می خوایین مثل یه حیوون بکنینش. مثل من؟ اینجوری حداقل سرحال تر میشه. بعدشم مثل آدم یکی تونو انتخاب می کنه. شما هم مثل آدم می کنینش...
نوید چشماش رو تنگ کرد و گفت: باز چی تو سرته سارا؟؟؟ خودم رو کلافه گرفتم و گفتم: برو بابا. اصلا هر غلطی که دلت می خواد بکن. من فقط دلم برای این دختره می سوزه. داغونه الان می فهمی. یعنی واقعا روزی که پرده ی منو تو اون شرایط جلوی داداشات زدی لذت بردی؟ خودت نبودی که گفتی آروزت بود که تو یه رابطه ی دو طرفه و احساسی اولین سکستو با من داشته باشی؟ خودت نبودی که گفتی فقط مقاومت کردن من تا قبل از اینکه بزنی جِرم بدی برات لذت داشت و اون لحظه از اینکه همه ی تنم کبود و خونیه ، خیلی بهت حال نداد؟ با تو ام نوید. الانم که بازی تونو با این طفلک کردین. بیشتر زجرش ندین. بهت التماس می کنم نوید. بذار حداقل یه دوش بگیره و چند ساعت تمرکز ذهنی داشته باشه...
نقطه ضعف نوید رو خوب می دونستم. درسته که یه روانی بود و از زجر کشیدن بقیه لذت می برد اما نهایتا دوست داشت که خود مهدیس با رضایت تن به این خواسته بده. برای همین همیشه دنبال نقطه ضعف بود و امیدوار بود که مهدیس از داخل یه جنده باشه. نوید رفت توی اتاق. نمی دونم چه مکالمه ای با مهدیس داشت. فقط متوجه شدم که برگشت و به نریمان گفت: برو قشنگ حموم و بگرد. یه چیزی نباشه که باهاش به خودش صدمه بزنه...
نریمان رفت داخل حموم و هر چیز برداشتنی ای که بود رو آورد. حتی لیف و صابون و شامپو. رو به نوید گفت: پاکه پاکه. می تونه بره فقط دوش بگیره... نوید بازوی مهدیس رو گرفت و بردش دَم در حموم. بهش گفت: لخت شو... مهدیس مردد بود که نوید سرش داد زد: مگه نمی خوای بری گورتو گم کنی حموم. لخت شو پس تا تصمیمم عوض نشده... مهدیس با دستای لرزونش شروع کرد به لخت شدن. نوید وادارش کرد که شورت و سوتینش هم در بیاره. مطمئن شد که چیزی همراهش نیست. حتی با دستش کشید توی شیار کُسش که یه وقت من چیزی نداده باشم که اونجا قایم کنه. با خیال راحت هولش داد داخل حموم و گفت: برو اینقدر دوش بگیر تا سر حال شی عزیز. منتظریم...
حتی موفق نشدم برای آخرین بار به مهدیس نگاه کنم. دلم داشت از غصه و ناراحتی منفجر میشد. اما اگه تابلو بازی در می آوردم ، شَک می کردن. تنها کاری می تونستم بکنم این بود که برای مهدیس زمان بخرم. بعد از پنج دقیقه رو به نوید گفتم: راستی اونجا که گفتی داری برام. مثلا چه غلطی می تونی بکنی؟؟؟ نوید از حرفم خوشش نیومد و اومد سمت من و گفت: انگاری نریمان خوب روت کار نکرده که هنوز زبون داری... پوزخند زدم و گفتم: تو هیچی نیستی نوید. همه تون هیچی نیستین...
طبق پیش بینیم از حرفم عصبانی شد و شروع کرد به زدن من. از ته دل شروع کردم به خندیدن و مطمئن بودم اینقدر زمان برای مهدیس خریدم که بتونه هر کاری که دلش می خواد بکنه. نوید من رو ول کرد و شروع کرد تهدیدم کردن که فلانم می کنه و بهمانم می کنه. ساعت و نگاه کردم. بیست دقیقه از وقتی که مهدیس رفته بود حموم گذشته بود. پوزخند زدم. نرگس متوجه خط نگاه من به ساعت و پوزخندم شد. با فریاد گفت: ای کثافت عوضی...
دوید سمت حموم و داد زد: نوید... نوید هم متوجه منظور نرگس شد. چند بار مهدیس رو صدا زدن اما جوابی نیومد. نوید با چند تا لگد محکم ، در حموم و باز کرد. از صدای جیغ نرگس فهمیدم که مهدیس رگ دستشو زده. همه شون دستپاچه شده بودن. نوید از توی حموم داد زد: من تو رو می کشم سارا...
نریمان رفت داخل حموم و با صدای نگران و پر از ترس گفت: فک کنم هنوز زنده اس... با صدای بلند خندیدم و گفتم: تا آمبولانس خبر کنین دیگه کارش تمومه... نوید از حموم اومد بیرون. اومد سمت من. با لگد کوبید توی پهلوم و گفت: فکر کردی خرم که آمبولانس خبر کنم؟ که زنده بمونه و همه چی رو بگه. حالا که انتخاب کرده بمیره ، همون بهتر که بمیره... تو جوابش گفتم: مردن بهتر از اینه که دست شما آشغالا بیفته...
هم از طرفی جشن خاصشون که این همه مدت براش برنامه ریزی کرده بودن به هم خورده بود و هم از طرفی باید با جسد مهدیس یه کاری می کردن. استرس و ترس وجود همه شون رو گرفته بود. مادرشون از بالا اومد پایین. وقتی که اوضاع مهدیس رو دید شروع کرد تو سرش زدن. من فقط پوزخند می زدم و برام مهم نبود که دیگه چقدر کتک بخورم یا حتی چه بلایی سرم بیارن. نوید مُچ دست من رو گرفت و برد بالا. انداختم توی انباری خونه. حتی چراغشم خاموش کرد. موقع بستن در انباری بهم گفت: فعلا اینجا باش تا بعدا بفهمی که چه بلایی قراره سرت بیاد...
انباری تاریکی مطلق بود. تکیه دادم به دیوار. دیگه از حبس شدن و تاریکی نمی ترسیدم. دیگه از هیچی نمی ترسیدم. گریم گرفت. نه برای خودم. برای مهدیس که کاش زودتر از اینا بهش کمک می کردم. بهش حسودیم شد. کاش منم شجاعت اونو داشتم. چشمام و بستم. یاد تنها خاطرات خوش زندگیم افتادم. روزایی که نعیم با حرفاش بهم امید می داد و منم مثل چند ساعت پیش مهدیس ، توی ابرا بودم. روزایی که روزنه ی امید رو توی تک تک سلولای بدنم حس می کردم...


ادامه...

"آتش اگر ميدانست سرانجامش خاكستر است ، اينگونه زبانه نميكشيد"
     
#6 | Posted: 17 Jun 2018 12:56 | Edited By: Boysexi0098
ادامه قسمت ۴ فصل (اول)


سکانس آخر: روی دیگر سکه


با باز شدن در انباری بیدار شدم. نمی دونم یک روز اونجا بودم یا دو روز. فقط از ضعف زیاد بی حال شده بودم. نعیم کمک کرد که سر پا بشم. بهم کمی آب قند داد که حالم جا بیاد. گذاشت برم دستشویی. بعدش بردم توی اتاق خودم و درُ روم قفل کرد. نزدیک به یک هفته گذشت. مثل زندانیا باهام برخورد می کردن. خیالشون راحت بود. به هر حال تو دنیای بیرون ، کسی رو نداشتم که نگران بود و نبودم باشه...
رو تخت دراز کشیدم که صدای باز شدن قفل در اومد. فکر کردم مثل همیشه نعیم هستش اما دیدم که نازی وارد اتاق شد. تو اون لحظه بیشتر از همه ی آدمای کثیف زندگیم ازش متنفر بودم. بهم سلام کرد و کوله پشتی ای که وسایلم رو توش گذاشته بودم برای فرار ، دستش بود. گذاشت گوشه ی اتاق. من نشستم و فقط نگاش کردم. به آدمی که این همه مدت فکر می کردم بهترین و نزدیک ترین آدم زندگیمه. داشت از اتاق می رفت بیرون که وایستاد. برگشت و بعد از کمی مکث گفت: این جریان شخصی نبود. من از همون اول برای این کار از نعیم پول می گرفتم. یه جورایی شُغلم بود...
تو صورتش نگاه کردم و پوزخند زدم. از پوزخندم خوشش نیومد و گفت: اون روز توی پارک که دقیق تعریف کردی که باهات چیکار کردن ، واقعا گریه کردم. از ته دل برات ناراحت شدم. دلم برات سوخت سارا. اما من هیچ وقت قرار نبود نجات بخش تو باشم. فقط قرار بود که با پیشنهادام مطمئن بشم که چی تو سرت می گذره و قراره ضِد نعیم و خانوادش چیکار کنی. می دونم که الان از من متنفری. اما لطفا بیشتر از همه خودت رو مقصر بدون. تو همیشه سر دوراهی عذاب وجدان و لذت زندگی ای که نعیم برات درست کرده بود گیر کرده بودی. تکلیفت با خودت روشن نبود. تصمیم گرفتی که هم پاشون بشی اما یه هو عوض شدی. کاش این دختره رو اینقدر جدی نمی گرفتی و خودتو تو دردسر نمی انداختی...
من همچنان داشتم با پوزخند و نگاهی پر از نفرت نگاش می کردم. باز اومد برگرده بره که نوید اومد و بهش گفت: خب باهاش صحبت کردی؟؟؟ نازی با کلافگی به من اشاره کرد و گفت: نمی بینی داره چطوری نگام می کنه؟ به نظرت حرف و نظر من براش ذره ای اهمیت داره؟؟؟ نوید گفت: ما داریم می ریم بیرون. سعی خودتو بکن. به هر حال یه مدت دوست صمیمی بودین با هم. وقتی حرفات تموم شد ، درو روش قفل کن... "دوست صمیمی بودین" رو نوید جوری گفت که فهمیدم حتی نازی از شیطنت هایی که با هم داشتیم هم بهشون گفته. شدت پوزخندم غلیظ تر شد. بعد از رفتن نوید ، نازی با کلافگی گفت: می خوان یه فرصت دیگه بهت بدن. فقط یه فرصت دیگه سارا. برگرد سر زندگیت. انگار نه انگار که اتفاقی افتاده. از من خواستن هر طور شده راضیت کنم. همه چی رو فراموش کن سارا. از آخرین فرصتی که داری استفاده کن...
چند لحظه نگاش کردم و گفتم: همه شون رفتن بیرون؟؟؟ نازی با تردید گفت: فقط نوید و مادرش تو خونه بودن. اونم شنیدی که گفت رفتن بیرون... خیلی خونسرد از جام بلند شدم و به نازی گفتم: حالا که تنهاییم ، یه چیزی هست که می تونم بهت بگم... نازی کنجکاو شد که چی می خوام بهش بگم. رفتم نزدیکش و وانمود کردم که می خوام جوری بگم که مطمئن بشم کسی نفهمه. وقتی کاملا نزدیکش شدم ، بدون معطلی یه مشت توی شکمش زدم و سریع پشت بندش با آرنج دست دیگه ام کوبیدم توی صورتش. تا اومد به خودش بیاد گرفتمش زیر مشت و لگد. همه ی حرص و کینه ام رو از طریق مشت و لگد سرش خالی کردم. لگدام اینقدر محکم بود که مطمئن بشم چند تا دنده اش رو شکستم. صورتش هم پر از خون شده بود. بدون معطلی سریع مانتوم رو تنم کردم. شالم رو انداختم روی سرم و از خونه زدم بیرون. خوب می دونستم که حالا باید چیکار کنم. قرار نبود بذارم خون مهدیس الکی ریخته بشه. به خودم که اومدم جلوی پاسگاه بودم. سرباز دم در بهم گفت: کجا؟؟؟ بهش گفتم: منو ببر پیش مسئولتون. می خوام یه قتل و گزارش کنم... راهنماییم کرد داخل. وارد یه اتاق شدم. یه آقای نسبتا مُسن پشت میز بود و لباس نظامی تنش بود. رو به من گفت: چی شده دخترم؟؟؟
وقتی داستان ازدواجم با نعیم و اتفاقای بعدش رو گفتم ، چشماش از تعجب گرد شد. همه ی اتفاقا رو براش گفتم. از همه ی رابطه هایی که با برادر شوهرام داشتم و مهم ترین مورد که جریان مهدیس بود. حتی گفتم که خودمم توی فریب دادن مهدیس شراکت داشتم. مامور در عین اینکه هنوز متعجب بود از حرفام ، ازم خواست همه ی چیزایی که گفتم رو بنویسم. در آخر گفت: تو خیلی از مواردی که گفتین خود شما هم مجرم هستین. فعلا اینجا می مونین تا دقیق مشخص شه جریان چیه... ازم تمامی آدرس ها و مشخصات نعیم و خانوادش رو گرفت. بعد از اینکه کَتبی به همه ی جریانا اعتراف کردم ، دستور بازداشتم رو داد. بردنم و توی یه اتاق کوچیک که بازداشتگاه موقت بود نگهم داشتم. لحظه ای که داشتم از اتاقش می رفتم بهش گفتم: تو رو خدا جسد مهدیس رو حداقل پیدا کنین. ازتون خواهش می کنم انتقامش رو بگیرین...
از قبل از ظهر اونجا بودم. دیگه شب شده بود. از اینکه الان نعیم و خانوادش در چه حالی باشن حس خیلی خوبی داشتم. جسد مهدیس براشون یه نقطه ضعف بزرگ بود و امکان نداشت از این جریان بتونن قِسِر در برن. تو افکار خودم بودم که در بازداشتگاه باز شد. یه سرباز من رو هدایت کرد به اتاق همون مسئول...
مسئول اونجا کمی بهم نگاه کرد و از من خواست بشینم و به اونی که من رو آورده بود اشاره کرد که بره. خیلی خونسرد و آروم بهم گفت: دخترم شما توی بهزیستی بزرگ شدین؟؟؟ از سوالش تعجب کردم و گفتم: بله... کمی مکث کرد. یه پرونده جلوش بود. بازش کرد و گفت: این پرونده ی بهزیستی ای هستش که شما توش بزرگ شدین. اینجا اشاره شده که شما اکثرا دچار مشکلات عصبی بودین و حتی چند بار تحت درمان روانپزشک قرار گرفتین... بازم از حرفاش تعجب کردم و گفتم: ا ا اون روزا م م من با سرپرستمون مشکل داشتم. ب ب به همه زور می گفت. م م منم ب ب بعضی وقتا جلوش وای میستادم. ا ا اونم لج می کرد و گ گ گاهی برام دردسر درست م م می کرد... مامور چند لحظه به چهره ی مضطرب و هول شده ی من نگاه کرد و گفت: شما مطمئنین که خانم مهدیس پورکاظم خودکشی کرده؟؟؟ از سوالش عصبی شدم و گفتم: ب ب بله که مطمئنم. ا ا اون عوضیا چی بهتون گفتن. ن ن نکنه صحنه سازی کردن و شما هم باور کردین. ت ت تو رو خدا حرفاشون رو باور نکنین... همینجور داشتم حرف می زدم که مامور حرفم رو قطع کرد و گفت: لطفا آروم باشین. الان همه چی مشخص میشه... سرباز دم در رو صدا زد و گفت: بهشون بگو بیان داخل...
بعد از چند دقیقه نوید و نعیم وارد اتاق شدن و پشت سرشون مهدیس هم وارد شد. نا خواسته از جام بلند شدم. چیزی که می دیدم رو باور نمی کردم. سرم به رعشه افتاد و اشکام سرازیر شدن. آخه این چطور ممکنه؟ مهدیس با نگاه نگران نزدیکم شد و گفت: آخه عزیزم. چرا داری اینکارو می کنی. یعنی یه حسادت بچگانه باعث شد بیایی و این آبرو ریزی رو راه بندازی؟؟؟ برای یه لحظه مغزم هنگ شد. نا خواسته شروع کردم به خندیدن. از شدت عصبانیت شروع کردم به خندیدن. بعدشم کاملا غیر ارادی با همه ی توانم حمله کردم به سمت مهدیس که تیکه پارش کنم. نعیم به سختی کنترلم کرد و گفت: بس کن سارا. صد بار گفتم باید بری درمان بشی. داری خودتو نابود می کنی...
من فقط فحش می دادم و جیغ می زدم. بلاخره به سختی آرومم کردن. مامور مسئول حسابی از دست من عصبانی بود. پاسگاه رو ریخته بودم به هم. وقتی آروم شدم ، نعیم رو به مامور گفت: جناب سروان دوست نداشتم این مورد رو بگم. اما وقتی اون نوشته های شرم آور همسرم رو نشونم دادین ، مجبورم این مورد رو بهتون بگم... از توی جیبش گوشی من رو درآورد و داد به مامور و گفت: این رو بدین با کارشناساتون. چک کنن و ببینن که این زن توی اینترنت کجاها رفته. بارها و بارها بهش گفتم تو این سایت های داستان مستحجن خودش رو الاف نکنه. این داستانای لعنتی رو نخونه. همینطور حالت عادی نه اعصاب درستی داره و نه روان آرومی. مطمئن بودم آخر سر ، خوندن این داستانا نتیجه اش یه آبرو ریزی میشه...
مامور گوشی رو به نعیم پس داد و گفت: همه چی مشخصه. تو این چند ساعت اونی که باید می فهمیدم رو فهمیدم. بیشتر از شما متعجم که چرا برای درمان همسرتون هیچ اقدامی نکردین. الان می تونم به جرم بی نظمی داخل پاسگاه و دادن اطلاعات غلط بازداشتش کنم. چند تا مامور خودم رو سریع گذاشتم روی این مورد کار کنن و وقتشون رسما تلف شد. تازه شانس آورده اون دوستش رو که زده درب و داغونش کرده ، رضایت داده و شکایتی نداره... نعیم رو به مامور گفت: تو رو خدا جناب سروان این یه دفعه رو ازش بگذرین. قول میدم پیگیر درمانش بشم و کمکش کنم... مامور که کمی آروم شده بود ؛ گفت: اگه شما به عنوان اعاده حیثیت ازش شکایتی ندارین ، می تونین برین همگی. به اندازه کافی پاسگاه و به هم ریختین... نعیم گفت: نه جناب. مقصر خود ما هستیم که مشکلات روحیش رو جدی نگرفتیم. از شما هم یک دنیا تشکر می کنم...
روی کاناپه نشسته بودم و خیره شده بودم به زمین. دیگه نمی دونستم باید کی رو باور کنم یا چی رو باور کنم. همه شون دور و برم بودن و داشتن گُل می گفتن و گُل می شنیدن. انگار نه انگار که اتفاقی افتاده. یه جورایی حس کردم دارن جشن پیروزی می گیرن. نمی دونم با اشاره ی کدومشون ساکت شدن. نوید اومد کنارم نشست و گفت: خب زن داداش. ایندفعه خودت بگو باهات چیکار کنیم؟؟؟
همچنان سرم یه لرزش خفیف داشت. به سختی سرم رو چرخوندم سمتش و بازم اشکام سرازیر شد روی گونه هام. مهدیس اومد نزدیک و گفت: نوید جان میشه منو سارا چند لحظه تنها باشیم... بازوم رو گرفت و به آرومی بلندم کرد. هدایتم کرد به سمت اتاق جدید خودش و نوید. همونجایی که بهش پیشنهاد خودکشی داده بودم. وقتی در و بست با خنده گفت: دیگه که نمی خوای منو بزنی؟؟؟
نشوندم روی تخت. درست همونجوری که من اون روز نشوندمش روی تخت. بهش خیره شدم. از نگاهش فهمیدم مطمئنه که من جون و رمقی برای حمله بهش رو ندارم. شاید اصلا انگیزه ای هم نداشته باشم. کمی لبخند زد و گفت: وای سارا تو واقعا غیر منتظره ای. هر بار حسابی نوید و خانوادش رو می اندازی توی یه چالش حسابی. البته نه اینکه اونا هم بدشون بیادا. اما خب واقعا کارات غیر قابل پیش بینیه. مثل قایم کردن اون تیغا. یا رفتنت پیش پلیس. نوید اصلا فکر این دو تا رو نمی کرد. البته انگاری از قبل پیش بینی کرده بودن یه روز بری پیش پلیسا. برای همین توی سابقه ی نهان گوشیت کلی آدرس داستان سکسی گذاشته بودن و پرونده ی بهزیستیت رو آماده داشتن که رو کنن. بعدشم اینا پولدارن. فقط و فقط یکی از وکیلای گردن کلفتشون بسه که تو رو تو یه ساعت پودر کنه. فکر کردی تو این ممکلت کسی دنبال عدالته؟ البته تو بدون نیاز به وکیل ، بهترین آتوی ممکن رو بهشون دادی. بدون مدرک رفتی پیش پلیس. یعنی با مدرک رفتی اما خب مدرکت جواب نداد. به هر حال آخرین شانست رو هم سوزوندی. اینا هم برای هر حرکتت یه جواب خوب داشتن. یه جورایی همیشه یه قدم از تو جلوتر بودن...
مهدیس همچنان لبخند روی لباش بود. به سختی لبام رو تکون دادم و گفتم: از کِی؟؟؟ مهدیس گفت: نه نه اصلا فکر نکن که من با برنامه ریزی اومدم و قرار بود مثل اون دوست عزیزت نازی سر کارت بذارم و همش فیلم باشه و این حرفا. باور کن اصلا اینجوری نبود. من ناخواسته جزیی از بازی شدم. می دونی چرا؟ چون باهوش تر از تو بودم. چون به موقع فهمیدم اینجا یه خبرایی هست. اتفاقا اون پیام اخطار آمیز تو مُهر تایید همه ی افکارم بود...
از صحبتای مهدیس گیج تر شدم و گفتم: نمی فهمم چی داری می گی... لبخند مهدیس تبدیل به خنده شد و گفت: به نظر تو کثیف ترین کارای دنیا توسط چه کسایی انجام میشه؟ هان؟ فکر می کنی آدما راه میفتن تو خیابون و فریاد می زنن که آهای ملت من یه آدم کثیف و رذلم! نه عزیزم. اتفاقا بر عکس. ظالم ترین آدما همیشه به ظاهر مظلوم ترینا هستن. کثیف ترین آدما همیشه به ظاهر تمیز ترینا هستن. نه اینکه عمدی باشه ها. نه اصلا. ذات ما آدما همینه. دوست داریم همیشه خوب و پاک و معصوم به نظر بیاییم. البته همیشه اینجور نیست. گاهی یه احمقی مثل تو پیدا میشه که همیشه اصرار داره همون جنده ای که هست وانمود کنه. تو فکر کردی با یه نمایش جلوی اون فروشنده هیز و احمق من وا میدم؟ من خوب بلدم چجوری خودمو نشون بدم. جوری که خودمم باورم بشه چه برسه به تو و اون نوید احمق. خیلی زودتر از اونی که فکر کنی من فهمیدم نوید یه طوریش هست. یعنی با پسرای دیگه فرق داره. یه فرق خاص. فرا تر از اینکه صرفا بخواد با خوشگلی و خوشتیپی من کلاس بذاره. می تونستم حس کنم از نگاه پسرا روی اندام من چه لذتی می بره. اما برام مهم نبود چون فقط این پول نوید بود که برام اهمیت داشت. حتی چند بار فکر کردم مچم رو گرفته. مثلا یه بار چنان تو نخ یه پسر خوشگل توی کافه رفتم که فهمید. باور کن خیلی پسر خوشگلی بود...
باورم نمیشد که دارم اینا رو از دهن همون مهدیس مظلوم و معصوم می شنوم. چقدر حالا چهره و نگاهش عوض شده بود. متوجه ی تعجب در اوج نا امیدیم شد. پوزخندی زد و ادامه داد: حالا بگذریم. هر چی زمان رفت جلو بیشتر فهمیدم در مورد نوید و خانوادش یه جای کار می لنگه. درسته که خودمو به گاگولی زده بودم اما خیلی دقیق و خوب حواسم به تک تک حرفا و شوخیا و حتی نگاها بود. البته تو بیشتر از همه کمک کردی. از همون روز اول که دیدمت یه چیزی در مورد تو درست نبود. با همه ی دقتم رفتم تو نخت. اولش با خود شیرین کردنات پیش نوید ، حرصم رو از سر حسادت در می آوردی اما کم کم فهمیدم یه خبراییه. شب تولدت کمک بزرگی بود. خط نگاه آقا نریمان توی رون و شورت سفید خوشگلت. موقع روبوسیت با نریمان درسته که اون لحظه پشتم بود اما از توی آینه ی قدی اتاق نوید که از شانس من درش باز بود ، دیدم که دست نریمان کجا رفت. همون شب یه مکالمه ی حدودا جالب در مورد تیپ سکسی شما با نوید جان داشتم. درسته که نهایتا خودم رو به مقصر بودن زدم اما اون چیزی که باید می فهمیدم رو فهمیدم. می دونی چرا فرداش تا دیر وقت خوابیدم؟ چون صبح زود وقتی نوید رفت ، منم بیدار شدم. از پنجره ی اتاق چک کردم که تنها میره بیرون یا نه. با کمال تعجب دیدم که تو همون لحظه با نریمان اومدی توی خونه. نریمان رفت اما چند دقیقه با نوید توی حیاط حرف زدی و حتی یه لب خوشگل هم ازش گرفتی. هر لحظه که می گذشت بیشتر چیزای عجب می دیدم. فقط سوال این بود که من باید چیکار کنم؟ برم یا بمونم. یعنی نوید رو با این همه ثروت ول کنم؟ برم و بشم مثل مادرم؟ هنوز مردد بودم. تا بلاخره مُهر تایید همه ی افکارم با اون پیام تو زده شد. پیامات با سوالی شروع شد که اون روز توی کافه ازم کردی. نوید هم بعدش بهم پیشنهاد پیاده روی داد و حتی نذاشت گوشیم رو با خودم ببرم. خیلی سریع فهمیدم این تویی و اصلا پدرم نیست. پدر من عرضه نداره حتی با یه گوشی ذغالی کار کنه. کسی رو هم نداره که از این کارا براش بکنه. تازه آخرین بار علنی بهم گفته بود که نوید باید بهش شیربها بده. یعنی با ازدواج من مشکلی نداشت. فقط داشت یه کیسه برای خودش می دوخت که منو مُفت نده به نوید. بابای من اگه غرور داشت این سر و وضع زندگیش نبود. همون لحظه که نوید گفت "رفتیم و با گفتگو بابات رو راضی کردیم" ، تو کمتر از یک ثانیه فهمیدم که با پول راضیش کردن. دیگه حدودا همه چی مشخص شد. البته خیلی چیزای دیگه هم دیدم که گفتنش حوصله ی جفتمون رو سر می بره. نهایتا بلاخره وقتش بود تصمیم خودمو بگیرم. هنوز چند روز به عقدمون مونده بود. عصر بود و به نوید گفتم که می خوام برم پیاده روی. کمی قدم زدم و از یه باجه ی تلفن با نوید تماس گرفتم...
-سلام عزیزم...
+سلام. کجایی مهدیس؟ از کجا زنگ می زنی؟ چیزی شده؟ بازم کسی مزاحمت شده؟؟؟
-نه نوید جان. چیزی نشده. مهم نیست از کجا زنگ میزنم. فقط لازم بود که باهات تماس بگیرم...
+وا دختر دیوونه شدی؟ همین الان پیش هم بودیم. نکنه مورد دیگه ای هست که بهم نگفتی...
-آره نوید. یه مورد مهم هست. یعنی یه سوال خیلی مهم هست...
+خب بپرس. چرا حرفتو خوردی؟ داری نگرانم می کنی خانمی...
-می خوایی باهام چیکار کنی نوید؟؟؟
+متوجه ی منظورت نمیشم. یعنی چی می خوای باهام چیکار کنی؟؟؟
-جفتمون خوب می دونیم اون پیاما از طرف پدرم نبود. از طرف سارا بود...
+چی داری میگی مهدیس. تابلوعه کار پدرته...
-بس کن نوید. شاید همه چیزو ندونم اما اینقدر می دونم که مطمئن باشم یه خبرایی توی خونه ی شما هست. تو و نریمان جفت تون با سارا رابطه دارین. سارا تو اون خونه فقط زن نعیم نیست...
+داری چرت و پرت میگی دختر. نمی فهمی چی داری میگی. مگه بهت نگفتم دست از حساس بودن نسبت به سارا بردار...
-اون روز دیدم توی حیاط از هم لب گرفتین. شب قبلش و موقع کادو دادنا از توی آینه قدی دیدم که نریمان موقع روبوسی با سارا ، دستش رو برد بین پاهاش. یا فکر کردی نمی دونم پدرم رو با پول راضی کردی؟ اگه لازمه بازم بگم چیا دیدم و شنیدم...
نوید سوکت کرد. فقط صدای نفس کشیدنش می اومد. دستش رو شده بود و این یکی مورد رو پیش بینی نمی کرد. من تو نبودم که همیشه یه قدم ازم جلو باشن. بعد از چند دقیقه ، سکوت رو شکست...
+حالا می خوایی چیکار کنی؟؟؟
-این منم که باید سوال کنم نوید. تو بگو که می خوایی دقیقا با من چیکار کنی؟؟؟
+توضیح دادن لازم نداره. کاملا واضحه که اگه بشی عروس این خانواده باید به غیر از زن من بودن چه کارای دیگه ای بکنی. حالا که فهمیدی انتخاب با خودته. یا قبول کن یا به سلامت. برای همیشه...
از این که معادله ی به این پیچیدگی اینقدر ساده شده بود که فقط دو تا راه حل داشت حس خوبی داشتم. یا باید برای همیشه نوید رو فراموش می کردم و بر می گشتم سر خونه ی اول یا اگه عروسش می شدم باید به دو تا برادر دیگه اش هم سرویس می دادم. در کُل من از جندگی ابایی نداشتم و ندارم. من با صندوق داری یه پیتزا فروشی نمی تونستم خرج دانشگاهم رو بدم. قطعا اون رابطه ی نسبتا طولانی ای که با صاحب پیتزا فروشی و دوستش داشتم بی ربط نبود به جور شدن خرج دانشگام. حتی یکی از نمره های سخت دانشگاهم رو از همین راه به دست آوردم. حالا چه فرقی می کرد برام. تازه راستشو بخوایی از نریمان خیلی بیشتر از نوید خوشم میاد. چرا بخوام بگم نه و نوید و ثروتش رو از دست بدم. من مثل تو نبودم که چپ و راست بازی بخورم و کور باشم و مفتی ازم سواری بگیرن. با نوید معامله کردم. برای شروع یه آپارتمان. تا بعد ببینیم چی میشه. به هر حال از اولش هم این ثروت نوید بود که برام اهمیت داشت و نه چیز دیگه ای...
آدمی که جلوم نشسته بود رو نمی شناختم. یه شیطان خالص که به مراتب کثیف تر و آشغال تر از آدمای اون بیرون بود. به وضوح از شرایط روحی ای که داشتم لذت می برد. از جاش بلند شد و رفت سمت میز آرایش. بدون آرایش اومده بود توی پاسگاه و شروع کرد به آرایش کردن. خونسرد و طبیعی. بدون اراده فقط نگاش می کردم. از توی آینه چند بار باهام چشم تو چشم شد و فقط لبخند زد. لبخندی که از صد تا فحش هم بدتر بود. بلاخره کارش تموم شد. قبل از اینکه از اتاق بره بیرون ، بهم گفت: آهان راستی. نوید ازم خواست برای یه نمایش کوچولو باهاش همکاری کنم. منظورم روز عقدمونه. مثل همون نمایش جشن تولد تو. فکر کنم حالا بی حساب شدیم عروس بزرگه. امیدوارم ازم کینه به دل نگرفته باشی...
همیشه فکر می کردم این منم که با لبخندام و نگاهام بهش مسلط هستم اما حالا دقیقا بر عکس شده بود. لبخند و نگاه خاصش کلی معنا داشت. وقتی دید من مثل شکست خورده ها هیچ حرفی برای گفتن ندارم ، در اتاق رو باز کرد و گفت: خب دیگه همین. خیلی حرف زدم. الانم پاشو بریم بیرون پیش بقیه. از این به بعد قراره خیلی بیشتر خوش بگذره...
وقتی بازم دید هیچی نمی گم ، در و نیمه باز گذاشت و برگشت سمت من. یه بوسه از گونه هام کرد و با لحن طعنه آمیزی گفت: خیلی دوست دارم از تو و نازی بیشتر بدونم. هر وقت تنها شدیم باید برام کلی چیز تعریف کنی. هنوز کنجکاوم تو رو بیشتر بشناسم...
نه انگیزه ای برای گریه داشتم و نه انگیزه ای برای عصبانیت. من نازی رو که چند سال کنارم بود نشناخته بودم. پس نشناختن دختر به ظاهر پاک و معصومی مثل مهدیس چیز عجیبی نبود. مهم تر از همه بهم ثابت شد که حتی خودم رو هم نشناختم...
به آرومی وارد هال شدم. هر کس تو حال خودش بود. مهدیس و مادر نعیم داشتن شام رو حاضر می کردن. رفتم جلوی نعیم که داشت با نریمان حرف می زد. چند لحظه جلوش وایستادم. انگار نه انگار که من جلوش وایستادم. آب دهنم رو قورت دادم و با صدای گرفته و آروم بهش گفتم: م م می تونم از فردا ب ب برم سر تمرین؟؟؟ نعیم با اخم گفت: نشنیدم چی زِر زدی؟ بلند تر زِر بزن... دوباره آب دهنم رو قورت دادم و با صدای نسبتا بلند تر اما همچنان گرفته ؛ گفتم: ا ا اجازه د د دارم از ف ف فردا برم س س سر تمرین؟؟؟ نعیم مکث کرد. کمی به نوید و نریمان نگاه کرد و صورتش رو چرخوند به سمت من. لبخند تحقیر آمیزی زد و گفت: آره عزیزم چرا که نه...

پایان فصل اول

"آتش اگر ميدانست سرانجامش خاكستر است ، اينگونه زبانه نميكشيد"
     
#7 | Posted: 17 Jun 2018 14:21 | Edited By: Boysexi0098
رویای شیرین سکس خانوادگی!

قسمت اول (فصل دوم)


فصل اول: عقده های درون


مثل همیشه صبر کردم تا آقا حشمت بیاد. از اونجایی که پارکینگ مجتمع اصلا اصولی نبود و من هم دست فرمون خوبی نداشتم ، همیشه می دادم آقا حشمت ماشین رو برام پارک کنه. خودم هم از لابی مجتمع وارد شدم و بازم مثل همیشه تا قبل از اینکه برسم به آسانسور ، آقا حشمت سوییچ ماشین رو برام آورد. ازش تشکر کردم و سوار آسانسور شدم. وقتی وارد مطب شدم ، انوشه طبق معمول تو گوشیش بود. با لبخند بهش گفتم: اینقدر تو گوشی نباش دختر. چقدر بگم... سریع گوشیش رو گذاشت روی میز و گفت: ببخشید خانم. چَشم... موقع وارد شدن توی اتاق خودم ، رو به انوشه گفتم: امروز نوبت مریض دارم؟؟؟ انوشه سریع گفت: دو تا دارین. یکی شون برای یک ساعت دیگه و اون یکی دو ساعت دیگه...
حالا که سرم خلوت بود ، موقعیت خوبی برای خوندن یه سری مقاله داشتم. لباسم رو عوض کردم. گذاشتم آب جوش بیاد برای درست کردن دمنوش. نشستم پشت میزم و شروع کردم به مطالعه. هنوز چند دقیقه نگذشته بود که انوشه در زد و طبق معمول بدون اینکه من چیزی بگم ، در و باز کرد و گفت: یه مریض دارین. طبق برنامه نیست. چیکارش کنم؟؟؟ از پشت شیشه ی عینکم به انوشه نگاه کردم و گفتم: خب حالا که مریض ندارم ، بفرستش داخل...
برگه های توی دستم رو برگردوندم توی کشوی میزم. بعد از چند لحظه یک خانم وارد اتاق شد. خیلی شیک پوش و با عینک دودی بسیار زیبا. موهای بلوند کرده که نصفش از روسریش بیرون بود. پالتوی چرمی نسبتا بلند اندامی کِرِم رنگ. تو نگاه اول فهمیدم ، آدم پولداری هست. وقتی عینکش رو برداشت ، متوجه شدم سن بالایی هم داره. بدون هیچ لبخندی و خیلی خُشک و بی روح بهم سلام کرد. با خوشرویی بلند شدم. اومدم جواب سلامش رو بدم که گفت: شما روانشناسی؟؟؟ کمی از نوع برخودش جا خوردم. اما همچنان با لبخند از پشت میزم رفتم به سمتش و بهش سلام کردم. ازش خواستم بشینه روی مبل. به انوشه اشاره کردم که بره و در و ببنده. تو همین حین آب هم جوش اومده بود. رفتم و دو تا لیوان دمنوش درست کردم. موقع درست کردن دمنوش ، همچنان با صدای خشک و بی روح بهم گفت: چه اتاق قشنگی. شبیه جنگلا درستش کردی. پر از گلدون و سر سبزه...
لیوان ها رو گذاشتم روی سینی. بردم و گذاشتم روی میز جلوش. خودم هم نشستم روی مبل رو به روش. بهش گفتم: بله من روانشناس هستم. در مورد اتاق هم لطف دارین. چشماتون زیبا می بینه... بلاخره یه نیمچه پوزخندی زد و گفت: ندیده بودم دکترا خودشون برای خودشون چایی درست کنن... من همچنان لبخند به لب بودم و گفتم: دم نوش نعنا ست. من دوست دارم همه ی کارای شخصیم رو خودم انجام بدم... چند لحظه بهم خیره شد. متوجه ی خط نگاهش شدم که رفت به سمت بدنم و پاهام. دوباره پوزخند زد و گفت: کلا همه چی اینجا عجیب غریبه. دکترا جدیدا اینجوری تیپ می زنن؟؟؟ یه پیراهن سفید و یه دامن مشکی تا زانو پام بود که زیرش جوراب شلواری مشکی داشتم. بازم با لبخند گفتم: همه ی مراجعه کننده های من خانم هستن. دوست ندارم با تیپ رسمی و خاصی جلوشون باشم. اینجوری رابطه ی بهتری با همه دارم...
از جام بلند شدم که برم فُرم مشخصات بیمار رو بیارم. به هر حال بار اولی بود که پیش من می اومد و باید پرونده اش رو تشکیل می دادم. وقتی فُرم مشخصات و یه برگه ی دیگه که یه سری سوالات کُلی داخلش بود رو جلوش گذاشتم ، نگاهی بهشون کرد و انداختشون گوشه ی میز. دستش رو برد توی کیف گرون قیمتش. متوجه شدم که یه دسته چِک برداشت. یه برگه اش رو امضا کرد و رو به من گفت: میانگین هر روز چقدر درآمد داری؟؟؟ از سوالش تعجب کردم. نذاشت چیزی بگم. اون یک برگ چِکی که امضا کرده بود رو از دسته چِک کند و داد بهم و گفت: چهار برابر هر چی که در میاری بنویس خودت. امروزت کلا برای من...
خیلی از این حرکتش تعجب کردم. دسته چِک رو برگردوندم سمت خودش و گفتم: اولا که من امروز دو تا مریض دارم. دوما درسته که درآمد این کار برای من توی زندگی مهمه اما نه اینقدر که فقط و فقط به پول فکر کنم. من همون حق خودم رو می گیرم و نه بیشتر...
انگار که از حرفم کلافه و حتی کمی عصبانی شد. چِک رو ازم نگرفت و گفت: ببین دختر. حوصله ی بحث ندارم. حتما لازمه که می گم کُل وقت امروزت برای من. می فهمی؟؟؟ بهش که دقت کردم ، متوجه شدم به شدت عصبی و کلافه است. حتی دستش هم لرزش خفیفی داشت و وضعیتش کمی نگران کننده بود. رفتم سمت میز. با تلفن به انوشه گفتم: دو تا مریض امروز رو کنسل کن. امروز هیچ کس دیگه ای رو قبول نکن...
دوباره برگشتم و نشستم. برگه ها رو گرفتم به سمتش و گفتم: پُر نمی کنین؟؟؟ روسریش رو برداشت. همراه با کیفش گذاشت گوشه ی مبل و گفت: نه لازم نیست... اومدم بگم به هر حال لازمه که گفت: تو مگه دکتر نیستی؟ مگه اینجا نشستی که به حرف مریضات گوش بدی؟ من حوصله ی این مسخره بازیا رو ندارم...
هر لحظه بیشتر عصبی میشد. برگه ها رو گذاشتم کنار. تکیه دادم به مبل. پام رو انداختم روی اون یکی پام. عینکم رو تنظیم کردم و به آرومی گفتم: هر چی شما بگین. خب من سراپا گوشم... بازم نگاهش رفت به سمت بدنم و پاهام. بعدش به قیافه ام خیره شد. بعد از چند لحظه نگاه کردن ؛ گفت: تا حالا دکتر به این خوشگلی و جوونی ندیده بودم. عینکت هم به صورت کشیده ات خیلی میاد. شوهر داری؟؟؟ از توصیف بدون مقدمه اش خندم گرفت. بهش گفتم: مرسی از لطفتون. بله من شوهر دارم...
نگاهش رو از من گرفت. کمی به گُل های گوشه ی اتاق خیره شد. بدون اینکه من رو نگاه کنه ؛ گفت: دیگه به من توجه نمی کنن. دیگه براشون مهم نیستم. بود و نبودم توی اون خونه فرقی نداره... طبق تجربیاتم فهمیدم این مورد از اون موردایی نیست که بشه بهش گیر داد و با تحت فشار قرار دادنش به حرف آوردش. باید به حال خودش بذارمش که هر چی تو دلشه بریزه بیرون. فقط به یک سوال کوتاه اکتفا کردم و گفتم: برای کیا دیگه مهم نیستین؟؟؟
یه هو صورتش رو چرخوند به سمت من. با حرص و عصبانیت گفت: پسرام. هر سه تاشون. دیگه منو دوست ندارن. کار اون هرزه ی هر جاییه. از وقتی اون اومد اینجوری شد... اینکه بعضی از مریضام فحش می دادن هم برام چیز عجیبی نبود. حس کردم دوست نداره ازش سوال بپرسم. بعد از کمی سکوت ادامه داد: تا حالا تو عمرا مار به این خوش خط و خالی ندیدم. اولش چنان خودشو مظلوم نشون داد که پیش خودم گفتم عروس به این میگن نه به اون یکی که حالم ازش به هم می خورد. اما اشتباه می کردم. می فهمی. اشتباه می کردم. همه رو گرفته تو مشتش. قرار بود اون بشه برده ی پسرام اما حالا این پسرام هستن که شدن برده اش...
هر چی جلو تر می رفت ، جمله ها و کلماتش برام نا مفهموم تر میشد. نا خواسته چهره ام کمی متعجب شد. وقتی چهره ی متعجب من رو دید ، پوزخند زد و گفت: چند سالته؟؟؟ بهش گفتم: 31 سالمه... دوباره بهم خیره شد و گفت: یه جوری هستی. آدم دوست داره نگات کنه. شرط می بندم هر جا که باشی همه دوست دارن نگات گنن... لبخند زدم و گفتم: خب داشتین در مورد عروساتون می گفتین. چند تا عروس دارین؟؟؟
با سوالم دوباره اخماش رفت تو هم و گفت: دو تا... پام رو روی پام عوض کردم. بازم خط نگاهش رفت به سمت پاهام. با لحن ملایمی بهش گفتم: فکر می کنین که عروساتون دارن باعث جدایی شما از پسراتون میشن... کمی به سوالم فکر کرد و گفت: اون بزرگه نه. اون فقط هارت و پورت داره. تا فقط اون بود ، همه چی سر جاش بود. اما این کوچیکه. حتی فکرشم نمی کنی که چه جونوریه. راستی تو شوهر داری؟؟؟ بهش گفتم: بله خانم. من متاهلم... از اینکه دوباره سوالش رو تکرار کرد تعجب کردم اما به روی خودم نیاوردم. چشماش رو تنگ کرد و گفت: بچه چی؟ بچه داری؟؟؟ نوع مطرح کردن سوالش باعث شد لبخند بزنم و گفتم: نه خانم. من بچه دار نمی شم... دوباره چشماش رو تنگ کرد و گفت: پسره هنوز پات وایستاده. معلومه خیلی دوستت داره. کمتر پیش میاد مردا پای زن نازا وایستن...
یه نفس عمیق کشیدم و گفتم: خب داشتین می گفتین. عروس کوچیک تر شما چیکار می کنه دقیقا. یعنی چجوری کنترل پسرتون رو تو دستش گرفته که فکر می کنین ازتون جدا شده... دوباره که اسم عروس رو آوردم اخم کرد و گفت: کنترل همه چی رو تو دستش گرفته. همه شون. هر سه تاشون. می تونم سیگار بکشم؟؟؟
اومدم بهش بگم نه که بدون منتظر بودن برای جواب ، از توی کیفش بسته ی سیگار و فندکش رو درآورد. پاشدم و پنجره رو باز کردم. سوز سرمای مِهر دست کمی از زمستون نداشت. یه پیش دستی براش آوردم به عنوان جا سیگاری. با پُک اول سیگار به سُرفه افتاد. وقتی دقت کردم ، متوجه شدم که اصلا بلد نیست سیگار بکشه و سیگاری نیست. به روی خودم نیاوردم. برگشتم سر جام. موقعی که سیگار دستش بود ، رعشه ی خفیف دستش بیشتر مشخص میشد. هر لحظه که می گذشت ، بیشتر به خاص بودن و عجیب بودنش پی می بردم. به معنای واقعی نیاز به کمک داشت. تصمیم درستی گرفتم که کُل وقت رو بهش اختصاص دادم. بازم با لحن ملایم بهش گفتم: می تونم اسم عروس جدیدتون رو بدونم؟؟؟ کمی نگام کرد و گفت: مهدیس... بهش گفتم: خب یعنی فکر می کنین مهدیس خانم نه تنها کنترل شوهر ، بلکه کنترل کل خونه رو به دست گرفته؟؟؟ با تکون سرش حرفم رو تایید کرد...
اومدم ادامه بدم که نذاشت و گفت: وقتی انقلاب شد ده سالم بود. خوب یادمه که بابام تا خود 22 بهمن حتی یک بار هم پاش رو بیرون نذاشته بود. اما از فرداش یه عکس خمینی رو چسبوند به سینه اش. سربند یا مهدی زد و رفت توی دسته های تظاهرات و شادی بعد از پیروزی. همه خوشحال بودن. مادرم می گفت: حکومت اسلامی شده. خوشبخت شدیم. عاقبت بخیر شدیم... منم خوشحال بودم. نمی دونستم قراره چی بشه اما خب همه می گفتن: قراره با حکومت اسلامی هم این دنیا و هم اون دنیامون بهشت بشه... نفهمیدم چجوری اما یه هو دیدم بابام یه لباس نظامی تنش کرد. بعدها فهمیدم جز کمیته شده. از اونایی که می رفتن توی خیابونا و به یه لاخه موی زنا گیر می دادن و پونس توی پیشونیشون می کردن یا رنگ می پاشیدن توی موهاشون. نرفت جنگ. می گفت: جنگ با هرزه ها واجب تره... کم کم برای خودش کسی شد. کلی زیر دست داشت و حاجی صداش می کردن. مورد اعتماد کوچه و محله شد. یه رفیق شیش شیش داشت. به اسم حاج جواد. اونم مثل خودش از این کمیته ای ها بود که کم کم اسم خودشون رو گذاشتن بسیج مردمی. هر روز که می گذشت ، بابام و دوستش گنده تر می شدن. هم ظاهرشون و شکمشون و هم اعتبار و موقعیتشون. بابام مخالف درس خوندن من بود. نذاشت برم دبیرستان و گفت: همینقدر که سواد خوندن و نوشتن داری بسه. دختر و چه به بیرون. گناه خالصه. دختر باید تو خونه باشه... هر چی گریه کردم و خواهش و التماس فایده نداشت. شدم همونی که بابام می خواست. یه زندانی کامل توی خونه. 15 سالم بود که یه شب حاج جواد و زنش و پسرش اومدن خونه ی ما. دسته گل دستشون بود. من توی آشپزخونه بودم. از صحبتاشون فهمیدم که جریان عروسی و این حرفاست. خوب که دقت کردم ، داشتن در مورد من حرف می زدن. تازه متوجه شدم که این مراسم خواستگاری از منه. حتی پسره رو درست حسابی ندیده بودم. زمان و تاریخ عقد هم مشخص کردن. همه چی تو یه جلسه تموم شد. مامانم خیلی خوشحال بود. انگار که من تُرشیده بودم و حالا یکی حاضر شده بود باهام ازدواج کنه. به خودم اومدم ، شدم زن ابراهیم که 12 سال از خودم بزرگ تر بود. البته بعدها اونم شد حاج ابراهیم...
از جاش بلند شد و رفت سمت پنجره. بلند شدم و رفتم نزدیکش وایستادم و گفتم: یعنی کاملا یه ازدواج سنتی... بدون اینکه نگام کنه ، گفت: از سنتی هم یه چیزی اونور تر. ابراهیم نه قیافه داشت. نه اخلاق. خودشو خفه کرده بود تو اسلام و آرمان های اسلام و انقلاب و این مسخره بازیا. اونم هر روز که می گذشت ، فقط شکمش گنده میشد و آرمان های اسلامی و انقلابیش قوی تر. اولا فکر می کردم که واقعا اعتقاد قلبیشه. اما خوب که شناختمش ، فهمیدم به خاطر نونه. یه بار که به خاطر سخت گیریاش و زندانی کردن علنی من توی خونه دعوامون شد ، بهش گفتم: اگه شاه نمی رفت ، همین ریشاتو سه تیغ می کردی و می شدی نوکر شاه. فعلا که نفع داره شدی نوکر اینا... یه کتک سیر بهم زد. همون شب یه جورایی بهم تجاوز کرد و گفت: یه توله که بیفته تو دامنت دیگه از این زِرا نمی زنی... البته رابطه ی جنسی ما از همون اول فرق چندانی با تجاوز نداشت. چیزی جُز درد برای من نداشت. مثل حیوونا می افتاد روی من. نه به درد کشیدنم توجه می کرد و نه به چیز دیگه ای. خودشو خالی می کرد و می رفت پی کارش. اولش می گفت چند سال بگذره تا بچه دار بشیم. اما یه هو نظرش عوض شد. یک سال و نیم از ازدواجم می گذشت که اولین پسرم به دنیا اومد. حدودا تو 17 سالگی. ابراهیم حسابی خوشحال بود. اینکه اولین بچه اش پسر شده رو پاداش خدا به خاطر خلوص نیتش می دونست. اما من هر روز که می گذشت عُقده و نفرتم نسبت به ابراهیم بیشتر میشد. کم کم از هر چی اسلام و اعتقادِ داشت حالم به هم می خورد. در هر شرایطی یه زندانی بودم. یا تو خونه یا تو معدود بار هایی که من رو می برد بیرون ، توی یه چادر مشکی که حتی حق نداشتم صورتم رو بیرون از چادر کسی ببینه...
یه آهی کشید. از سرما لرزش گرفت و پنجره رو بست. دوباره رفت نشست و گفت: داشتم توی خیابون قدم می زدم. چشمم به تابلو های مجتمع افتاد. توی اون همه تابلو و اسم از اسم تو خوشم اومد. به خاطر اسمت تصمیم گرفتم بیام پیشت. همیشه از اسم "بهار" خوشم می اومد. دوست داشتم اسم دخترم رو بهار بذارم اما خب ابراهیم اصرار داشت همه ی بچه هاش با حرف "ن" شروع بشه. توقع داشتم که اسم بچه هاش رو از این اماما و ائمه بذاره اما خب به قول خودش از بچگیش اسم نرمیان و نعیم و خیلی دوست داشت...
رفتم رو به روش نشستم و با لبخند گفتم: یعنی فقط از روی اسم روی تابلو اومدین اینجا؟؟؟ پوزخند زد و گفت: پس تابلو رو برای چی گذاشتین؟ دکوریه؟؟؟ خودم رو جمع و جور کردم و گفتم: نه اصلا. به هر حال یه جور تبلیغاته. فقط نوع انتخاب شدنم برام جالب بود. خب می گفتین. تا اینجا که واقعا روزای سختی رو با همسرتون داشتین...
دوباره نگاهش جدی شد. هم جدی و هم کمی ترسناک. بهم خیره شد و گفت: تو هیچی از سختی نمی دونی. نمی دونی اسیر یه روانی مذهبی شدن یعنی چی. اونم از اون مذهبیا که نون به نرخ روز خور هستن. برای منافع شون چنان غرق تعصبات میشن که حتی خودشونم نمی فهمن چه بلایی دارن سر اطرافیانشون میارن. هرگز فکر نکن که می تونی منو درک کنی. از قیافه ات مشخصه که کل زندگیت توی پر غو بزرگ شدی. با بهترین امکانات درس خوندی. یه شوهر داری که حتی با وجود نازایی هنوز عاشقته. پس تو هیچی از سختی نمی دونی...
سعی کردم آرومش کنم. به آرومی حرفش رو قطع کردم و گفتم: بله کاملا حق با شماست. منم اعتقاد دارم که هیچ کسی نمی تونه کس دیگه ای رو درک کنه. اصلا منظورم این نبود که شما رو درک می کنم. اما اگه سو تفاهم شده ، معذرت می خوام... کم کم چهره اش رو به آرومی رفت و تکیه داد به مبل. یه نفس عمیق کشید و گفت: نریمان سه سالش بود که دوباره حامله شدم. دقیقا حکم یک ماشین تولید بچه رو برای شوهرم داشتم و نه بیشتر. نعیم سه ماهه بود که پدر و مادرم توی یه تصادف مردن. هیچ احساس خاصی از مردنشون نداشتم. دو تا مزاحم از زندگیم کم شد. دو تا مزاحمی که اونا هم به من فقط در نقش یه حیوونی که باید همش تو خونه اسیر باشه نگاه می کردن. ابراهیم بعد از استخدامش توی سپاه ، خیلی کمتر خونه می اومد. من بودم و نریمان و نعیم. ابراهیم هم مثل پدرم هر روز به ثروتش اضافه میشد. خونه ی بهتر. ماشین آنچنانی. سرمایه. زمین. سکه. طلا. تنها چیزایی که به زندگی من اضافه میشد ، همینا بودن بعلاوه نفرتم نسبت به ابراهیم. هر روز و هر لحظه بیشتر و بیشتر ازش متنفر می شدم. آرزو می کردم کاش یه روز خبر مرگش رو برای من بیارن. البته کاری جز آرزوهای پوچ و نفرین از دستم بر نمی اومد. تا اینکه یه بار همه چی عوض شد. یه جرقه تو ذهنم زده شد. پریود بودم و مثل همیشه کمر درد شدید داشتم. ابراهیم دیر وقت اومد خونه. حتی دیگه جواب سلامم رو هم نمی داد. شب موقع خواب اومد باهام سکس کنه که بهش گفتم: ابراهیم پریودم... خیلی مغرورانه گفت: به درگ که هستی. یه سوراخت بسته اس همش... فهمیدم که می خواد سکس از عقب داشته باشه. با عصبانیت پسش زدم و گفتم: اینقدر حیوون نباش... محکم زد توی گوشم. برم گردوند و به زور دامن و شورتم رو داد پایین و گفت: حیوون هفت جد و آبادته جنده. تو یه تیکه گوشت بی ارزش بیشتر نیستی. وظیفته هر جور خواستم برای من باشی. فهمیدی یا نه؟؟؟ اون شب یکی از درد آور ترین شبایی بود که با ابراهیم داشتم. تا چند روز به سختی راه می رفتم. دیگه خسته شده بودم. ابراهیم راست می گفت و از دید اون من یک موجود بی ارزش بودم. از دید اون و اسلامش وظیفه ی زن فقط و فقط همین بوده و هست. از دید همه ی این عوضیا همه ی قوانین و اعتقادت فقط مخصوص زیر نافه. بعد از چند روز نفرین و گریه و زاری یه جرقه تو ذهنم زده شد. اینکه تلافی همه ی بلاهایی که سرم آورده رو سرش در بیارم. اینکه بهش بفهمونم همین یه تیکه گوشت بی ارزش چطور می تونه زندگیش رو تبدیل به گُه دونی کنه...
درد و دل کردن مراجعه کننده هام و اینکه چیزای عجیب از دهنشون بشنوم چیز جدیدی برام نبود. اما هرگز کسی رو ندیده بودم که تا این حد با کینه و نفرت از گذشته اش صحبت کنه. یه نفس عمیق کشیدم و گفتم: دمنوش جفتمون سرد شد. می خورین اگه باز درست کنم؟؟؟ با سرش حرفم رو تایید کرد. دوباره رفتم آب گذاشتم که جوش بیاد. داشتم توی سینک اتاقک گوشه ی اتاقم ، لیوانا رو می شستم که با صدای بلند گفت: اسم شوهرت چیه؟؟؟ لیوانا رو شستم و گذاشتم روی آبچیک. برگشتم و گفتم: اسمش محسنه. راستی من هنوز اسم شما رو نمی دونم... برگشت و بهم نگاه کرد و گفت: زهرا هستم... با لبخند گفتم: خوشبختم زهرا خانم... بازم متوجه خط نگاهش روی اندامم شدم. وقتی نشستم ، بهم گفت: هم خوشگلی و هم خوش اندام. بی خود نیست شوهره ولت نکرده هنوز...
اینکه اینقدر اندام و چهره ی من براش جالب بود و هی بهش اشاره می کرد ، برام عجیب به نظر اومد. بازم سعی کردم حرف رو عوض کنم. نشستم و پام رو انداختم روی اون یکی پام. نا خواسته دامنم رو کشیدم روی زانوم که بیشتر پاهام رو بپوشونه. رو به زهرا گفتم: خب رسیدیم به تصمیم بزرگتون. انتقام از همسرتون...
نگاهش از روی پاهام رفت به سمت صورتم و گفت: اولش نمی دونستم که چیکار می تونم بکنم. فکرای مسخره و بچگونه به سرم میزد. مثلا یه بار می خواستم خونه و زندگیش رو آتیش بزنم. اما بازم اینقدر داشت که بهترش رو بسازه. یا فکرای بچگونه ی دیگه که اصلا فایده نداشت. نریمان پنج و نعیم دو سالش شده بود. هنوز خودم نریمان رو حموم می بردم. نعیم رو می خوابوندم و تو اون فاصله سریع نریمان رو می بردم حموم. از خیلی نظرا موفق شده بودم نسبت به پدرش ذهنتیش رو منفی کنم و بَذر کینه رو تو دلش آروم آروم بکارم. به وضوح از پدرش خوشش نمی اومد و حتی ابراهیم هم تا حدی این مورد رو متوجه شده بود. بر حسب عادت همیشه ، با لباس نریمان رو می بردم حموم. نریمان رو نشونده بودم توی وان حموم و داشتم بدنش رو لیف می زدم. یه هو و از روی شیطنت دوش آب رو باز کرد. تا به خودم اومدم ، همه ی هیکلم خیس شد. اومدم دعواش کنم که زد زیر خنده و گفت: خیس شدی خیس شدی... دلم نیومد تو ذوقش بزنم اما لباس خیس تنم روی مخم بود. برای چند لحظه پیش خودم گفتم: خب چرا درش نمیارم و دارم الکی برای خودم اعصاب خوردی درست می کنم. اصلا که چی من با لباس یه بچه ی پنج ساله رو حموم می کنم. لباسم رو در آوردم. فقط شورت و سوتین تنم بود. نرمیان براش فرقی نداشت که من با لباس باشم یا بی لباس. مشغول کَف بازی شد. رفتم نشستم توی وان. پاهام رو از هم باز کردم و نریمان رو نشوندم جلوی خودم. لیف رو برداشتم و ادامه دادم به لیف زدن نریمان. بازم شیطونی می کرد و می خواست کف بازی کنه. منم با خنده و شوخی سعی می کردم هم باهاش بازی کنم و هم لیفش بزنم. تو همین حین چند بار پاش برخورد داشت با پای من. چند بار این اتفاق افتاد و هر بار یه لرزش خفیف توی دلم شکل گرفت. نریمان فقط داشت بازی می کرد و کاملا غیر عمدی این اتفاق می افتاد. اما هر بار که پاهای لیزش به پام می خورد ، لرزش درونم شدید تر میشد. اینقدر که برای یه لحظه از دست خودم عصبی شدم. سریع از توی وان اومدم بیرون. با اخم و تَشَر نرمیان رو شستم و بردمش بیرون...
یه نفس عمیق کشیدم و گفتم: یعنی می خوایین بگین برخورد پای پسرتون با پای شما باعث شد تا تحریک جنسی بشین؟؟؟ پوزخند زنان گفت: چیز عجیبیه؟؟؟ سریع گفتم: نه اصلا. خیلی از مراجعه کننده های من به خاطر مشکلات جنسی میان اینجا. و اینکه اگه کسی با تماس بدنی دچار تحریک نا خواسته بشه کاملا طبیعیه. و البته به راحتی میشه کنترل و مهارش کرد. راستی آب جوش اومده. الان میام...
بازم مشغول درست کردن دمنوش بودم که گفت: بدترین اعترافی که از مراجعه کننده هات شنیدی چی بوده؟؟؟ از سوالش خندم گرفت. تو همون حالت که داشتم دمنوش درست می کردم ، بهش گفتم: اینجا کلیسا نیست و منم کشیش نیستم که کسی پیشم اعتراف کنه. یه رابطه ی دو طرفه است. سعی می کنم به حرفای همه گوش بدم و اگه تونستم بهشون راهکار بدم و کمک کنم. در بدترین حالت اینه که حداقل شنونده ی نسبتا خوبیم...
بهم گفت: خب همینی که شما میگی بهار خانم. بدترین چیزی که از دهن یه دختر یا زن شنیدی چی بوده. یعنی یه کار زشت کرده باشن و اومده باشن بهت بگن... من سوالش رو همون اول متوجه شده بودم. دوباره دو تا لیوان دمنوش رو گذاشتم توی سینی و برگشتم پیشش. نشستم و بهش گفتم: خب همه ی آدما یه اشتباهاتی دارن. اکثرا هم دچار عذاب وجدان میشن... حرفم رو قطع کرد و گفت: کجای سوالم پیچیده است؟ دارم میگم زشت ترین اعتراف یا هر کوفتی که تو اسمش رو می ذاری چی بوده تا الان...
یه نفس عمیق کشیدم و گفتم: اول شما به من بگین برای چی اینجا هستین؟؟؟ چند ثانیه نگاهم کرد و گفت: دنبال دو تا گوش هستم. همین. نه بیشتر...
کمی نگاش کردم و گفتم: یه خانم حدودا 30 ساله. تون سن 20 سالگی عصبی میشه و بچه اش رو توی سن سه سالگی آتیش میزنه. نهایتا دادگاه علت این کارش رو مشکلات روانی تشخیص میده و به عنوان بیمار روانی بستری میشه. یه مدت کوتاه می اومد پیش من. با اینکه دیگه توی تیمارستان نبود اما هنوز مشکل داشت و باید تحت درمان شدید روانپزشک و روانشناس می بود. اونم یه جورایی منو برای شنیدن حرفاش انتخاب کرده بود...
زهرا لبخند زد و گفت: شاید اینطوری بزرگ ترین لطف و به بچش کرده. بعضی وقتا ماها بلاهای به مراتب بدتر از آتیش زدن سر بچه هامون میاریم... با دستم به لیوان دمنوش اشاره کردم و گفتم: ایندفعه تا سرد نشده بفرمایین... تو همین فاصله یه لحظه رفتم به سمت در. در و باز کردم و انوشه همچنان تو گوشی بود. چیزی بهش نگفتم و در و بستم. می خواستم از حالش با خبر بشم که دیدم سرش گرمه و مشکلی نداره. زهرا که انگار کاملا متوجه ی علت کارم شد ؛ گفت: منشی بهتر نبود بگیری؟ این دختره زشت چاق بد ترکیب هم شد منشی؟؟؟ خندم گرفت و گفتم: در عوض به شدت دختر منظم و دقیق و مهربونیه. خیلی از مراجعه کننده هام بهش وابسته شدن. واقعا دختر فهمیده و خوبیه. به نظر من ظاهر آدما هرگز دلیلی بر صلاحیت داشتن یا نداشتنشون نیست...
مشخصا جوابی برای این حرفم نداشت. دمنوشش رو کامل خورد و لیوانش رو گذاشت روی میز. دوباره رفتم جلوش نشستم. این دفعه پام رو روی پای دیگه ام نداشتم. پاهام رو به هم چسبوندم و باز هم دامنم رو کشیدم روی زانوهام...
زهرا بهم نگاه کرد و گفت: اولش از دست خودم ناراحت و عصبانی شدم که چرا باید لمس پسر پنج ساله ام منو تحریک کنه. اما نمی تونستم از یادآوری اون حس فرار کنم. هر چی بیشتر سعی می کردم فرار کنم ، بیشتر اسیرش می شدم. دلم برای خودم سوخت. از روزی که حافظه ام یاری می کنه ، چون فقط جنس مونث بودم توی سرم خورده بود و همه ی امیالم سرکوب شده بود. حتی ازدواج که به نوعی بر طرف کردن خیلی از امیال جنسیه هم برای من سودی نداشت و بازم کوبیده شدم. جدا از امیال جنسیم ، همه چی تو من سرکوب شد. نه گذاشتن به درس خوندن که عاشقش بودم ادامه بدم. نه گذاشتن زندگی کنم و نه گذاشتن حتی نفس بکشم. یاد حرفای اون شب ابراهیم و تجاوز وحشیانه اش تو اون شرایط افتادم. آخر شب بود و نعیم رو تازه خوابونده بودم. می دونستم که ابراهیم نمیاد. نریمان خمیازه کشان منتظر بود که ببرمش توی اتاقش تا بخوابه. با لبخند بهش گفتم: دوست داری بریم کَف بازی؟؟؟ با اینکه خوابش می اومد ، چشماش برق زد و گفت: آره بریم... خوابوندمش توی وان حموم پر از کَف. ایندفعه حتی شورت و سوتین خودم هم درآوردم. نشستم جلوش و شروع کردم باهاش کَف بازی کردن. عمدا پاش رو به سمت کُسم هدایت می کردم و با دستم بدنش رو لمس می کردم. نریمان فکر می کرد این جزیی از بازی هستش و حسابی خوشحال بود. دستم رفت به سمت کیرش. با اینکه خیلی خیلی کوچیک بود و حتی نریمان نمی دونست دقیقا چیه ، لمسش برام لذت بخش بود...
زهرا تا قبلش هر چیزی که می گفت به نوعی برام مورد جدیدی نبود. اما وقتی علنی و حتی با رضایت و بدون عذاب وجدان از اینکه با پسر پنج ساله اش چنین رابطه ای داشته تعریف کرد و به راحتی اسم آلت خودش و پسرش رو گفت ، به شدت شوکه شدم. نا خواسته از تعجب بهش خیره شدم و گفتم: یعنی می خوایین بگین که با پسر خودتون و به اراده ی خودتون... حرفم رو قطع کرد و گفت: آره دقیقا. لذتی که نریمان اون شب بهم داد ، تو کل عمرم تجربه نکرده بودم. تازه بلاخره یه راه درست و حسابی پیدا کرده بودم. برای تلافی همه ی بدبختیایی که بهم تحمیل کرده بودن. برای اینکه به ابراهیم ثابت کنم که یه تیکه گوشت بی ارزش هستم یا نه. لذت اینکه از فرداش تو چشم ابراهیم نگاه می کردم و خبر نداشت که دارم چه بلایی سر زندگیش میارم بی نهایت بود. همیشه و همه جا با افتخار از پاکدامنی زنش می گفت. با غرور از غیرت و تعصب خاص خودش می گفت. از اینکه تا حالا حتی یک مرد غریبه هم صورت زنش رو ندیده می گفت. از اینکه همیشه تو خونه اش نماز سر وقت خونده میشه می گفت. از اینکه یک مسلمون به تمام معنا واقعیه می گفت. حتی گاهی منت سر من می ذاشت که اگه رفتی بهشت به خاطر منه. دیگه از این حرفاش حرص نمی خوردم. اتفاقا با لذت و جون و دل این همه غرور و تکبر و تعصب رو نگاه می کردم. هر چی گذشت بازی های من و نریمان بیشتر میشد. به شکلای مختلف. جفتمون رو لخت می کردم و همه ی بدنش رو لمس می کردم. وادارش می کردم اونم من رو لمس کنه. حتی شبایی که ابراهیم نبود کنار خودم می خوابوندمش. بهش یاد داده بودم که نباید از این جریان به کسی چیزی بگه. مثل پدرش توی دو رویی استعداد داشت. خوب بلد بود جلوی ابراهیم خودش رو یه بچه ی مثبت نشون بده. نریمان نه ساله بود که دوباره حامله شدم. حاملگی و فشارای عصبی ای که از سمت ابراهیم بهم وارد شد و البته تنهایی ، باعث شد رابطه ی من و نریمان قطع بشه. یا به عبارتی از نظر نریمان دیگه با هم بازی های خاص و لُختی نکنیم. فهمیدم نریمان بدون اینکه خودش متوجه باشه ، داشته از من لذت می برده. فقط علتش رو نمی دونست...
از شنیدن حرفاش و اینکه چطور حاضر شده بوده با پسر خودش همچین کاری بکنه ، کمی عصبی شدم. درسته که حق عصبانیت و قضاوت نداشتم اما نهایتا من هم یک آدمم. شاید علت اصلی اینکه عصبی شدم این بود که حتی ذره ای پشیمونی توی چهره ی زهرا نمی دیدم. نا خواسته خودم رو کشیش و زهرا رو یک گناهکار دیدم. اما واقعیت این بود که زهرا برای اعتراف و تخلیه عذاب وجدان پیش من نیومده بود. فقط و فقط نیاز به یکی داشت که براش اینا رو بگه. زهرا نیاز به قضاوت من نداشت. یه نفس عمیق کشیدم. سعی کردم خودم رو کنترل کنم. با لحن نسبتا امیدوارانه بهش گفتم: خب یعنی دیگه این رابطه قطع شد؟؟؟
زهرا کمی برای رفع خستگی جاش رو روی مبل عوض کرد. اول کمی تو فکر رفت و گفت: فکر می کردم تموم شده. حتی لحظه هایی بود که از کارم پشیمون بودم. مردد بودم که دارم از ابراهیم انتقام می گیرم یا صرفا برای لذت خودم دارم این کارو می کنم. تصمیم گرفتم تمومش کنم...
با تردید بهش گفتم: موفق شدین؟؟؟ پوزخند تلخی زد و گفت: دیگه حال و حوصله ی تر و خشک کردن نوید رو نداشتم. ابراهیم رو مجبور کردم و یه دایه براش گرفتم. حتی به نوید شیر هم ندادم. یک سال گذشت. نریمان ده سالش شده بود. از نظر ظاهری هر روز بیشتر شبیه ابراهیم میشد. ابراهیم تو جلسات قرآنی می بردش. کلا هر جا که میشد می بردش. از نماز جمعه گرفته تا خیلی جاهای دیگه. می خواست یکی مثل خودش درست کنه. اما خبر نداشت که نریمان توی باطنش ، هرگز علاقه ای به مثل اون شدن نداشت. حتی هر روز از ابراهیم متنفر تر هم میشد. این تنفر رو مخفی نگه می داشت و فقط من می دونستم. فکر می کردم نریمان هر چی که بینمون بوده رو فراموش کرده. یکی دیگه از شبایی که ابراهیم خونه نبود و تازه خوابم برده بود ، متوجه ی گرمای یک دست روی پهلوهام شدم. سریع از خواب پریدم. برگشتم و دیدم که نریمان کنارم وایستاده. با عصبانیت بهش گفتم: داری چیکار می کنی؟؟؟ هول شد و آب دهنش رو قورت داد و گفت: دیگه منو دوست نداری؟ دیگه باهام بازی نمی کنی؟؟؟ از اینکه با عصبانیت سرش داد زدم ، دلم سوخت. آوردمش و کنار خودم خوابوندمش. سعی کردم با نوازش موهاش ، آرومش کنم. دوباره دستش رو گذاشت روی پهلوم و دوباره تماس پاهاش با پاهای من. صبح که بیدار شدم ، دیدم کنارم نشسته و خیره شده به بدن من. یه لباس خواب یه سره ی حریر تنم بود. یه جورایی همه ی بدنم دیده میشد. کمی نگاش کردم. دستش رو گرفتم و گذاشتم روی یکی از سینه هام...
زهرا ساکت شد و دیگه ادامه نداد. بلند شدم و گفتم: میشه چند لحظه پنجره رو باز کنم؟؟؟ با تکون سرش بهم فهموند که می تونم. احتیاج داشتم به تنفس هوای تازه. پنجره رو باز کردم و یه نفس عمیق کشیدم. سعی کردم افکار مسموم و عصبی کننده رو از ذهنم جدا کنم. زهرا هم یه مراجعه کننده بود مثل بقیه. بعد از چند دقیقه پنجره رو بستم. برگشتم و نشستم. با هر بار بلند شدن و نشستن ، نگاه زهرا می رفت به سمت اندامم و پاهام. سعی کردم همچنان اهمیت ندم. رو به زهرا گفتم: یعنی دوباره اون رابطه و اون بازی ها رو شروع کردین؟؟؟
زهرا خیلی خونسرد و معمولی گفت: دیگه خبری از بازی نبود. خیلی زود متوجه شدم که نریمان می دونه داره چیکار می کنه. نصفه و نیمه تمایلات جنسیش رو شناخته بود. حتی کیرش هم با هر تماس لمسی ای که با من داشت ، بزرگ میشد. از اونجایی که ابراهیم همیشه برای نرمیان و نعیم انواع و اقسام گناه های زیر نافی رو گوشزد می کرد ، نریمان کاملا به کاری که می کرد واقف بود. دیگه بچه نبود که این رو یه بازی بدونه. من رو صاحب خودش می دونست. حتی توی تظاهر و مخفی کردن بهتر از من بود. نریمان وقتایی که ابراهیم خونه بود ، یه آدم دیگه ای بود و وقتایی که با هم تنها می شدیم یه آدم دیگه...
زهرا دوباره ساکت شد. احساس کردم که تمایل داره من ازش سوال بپرسم. آب دهنم رو قورت دادم و گفتم: رابطه ی کامل هم باهاش داشتین؟؟؟ انگار متوجه ی تعجب و حس خاص من توی لحن سوالم شد. بازم با خونسردی گفت: همچنان فقط در حد نوازش و لمس کردن همدیگه بودیم. حتی هنوز ارضا شدنش هم ندیده بودم و هنوز به بلوغ کامل جنسی نرسیده بود. این من بودم که فقط ارضا می شدم. هیچی از بزرگ شدن نوید نفهمیده بودم. حتی نعیم که شخصیت تو دار و ساکتی داشت رو هم فراموش کرده بودم. همه ی تمرکزم روی رابطه ای که با نریمان داشتم بود. به ابراهیم گفته بودم دیگه بچه نمی خوام. اما بازم من رو به اجبار حامله کرد. با این کارش عصبانیت و نفرت منو هزار برابر کرد. اینبار دیگه به خاطر حامله شدن دست از نریمان بر نداشتم. همچنان رابطه ی ما ادامه داشت. بلاخره نرگس به دنیا اومد. تصمیم گرفتم نرگس رو هم بدم به همون دایه. دو سال گذشت. نریمان سیزده سالش شده بود. توی وان حموم بودیم. مث همیشه لمس کیرش جزء کارای لذت بخشم بود. برای اولین بار ارضا شد و آبش ریخت روی دستم. اولش حس خوبی نداشت اما نوازشش کردم و بهش گفتم: داری مرد میشی پسرم... کم کم امیال جنسی نرمیان داشت کامل میشد. اندازه ی یک مرد بالغ متاهل هم تجربه داشت. دفعه ی بعد که توی حموم بودیم. توی وان خوابیدم. پاهام رو از هم باز کردم و نریمان رو کشیدم روی خودم. کیرش رو با دستم هدایت کردم داخل کُسم. بهش یاد دادم چیکار کنه. خیلی زود یاد گرفت و دیگه لازم نبود با دستام هدایتش کنم...
زهرا دوباره ساکت شد. انگار کنجکاو بود که عکس العمل من چیه. چند لحظه چشمام رو بستم. باز هم یه نفس عمیق کشیدم و گفتم: یعنی خودتون هدایتش کردین برای انجام یه رابطه ی جنسی کامل؟ و اینکه بچه های دیگه تون چی؟ اونا اصلا شک نکردن به این رابطه؟؟؟
حس کردم زهرا از اینکه موفق شده من رو از فُرم عادی روانی خودم خارج کنه ، خوشحاله. لبخندی زد و گفت: نوید و نرگس که بچه بودن و همچنان مسئولیتشون با دایه بود. نعیم فاصله ی سنیش با نریمان دو ساله. از نظر روحی پسر ساکت و کم حرف و عشقش توپ و فوتبال بود. یا مدرسه بود یا می رفت با دوستاش فوتبال. یه جورایی نعیم رو هم فراموش کرده بودم. نریمان 15 سالش شده بود. دیگه یه مرد کاملی شده بود. یه رابطه ی جنسی کامل و عالی داشتیم. یه شب که حسابی مشغول سکس بودیم ، نعیم بدون در زدن وارد اتاق شد. وقتی من و نریمان رو لخت و توی اون وضعیت دید ، از تعجب چشماش گرد شد. مونده بود که باید چیکار کنه. نریمان خیلی سریع رفت سمتش. بدون مقدمه محکم زد توی گوش نعیم و گفت: اگه به کسی بگی خودم می کشمت... اولش خواستم دخالت کنم. اما وقتی دیدم نریمان به این خوبی داره مدیریت می کنه ، همونطور نشستم و فقط نگاه کردم. نریمان چند تا تو گوشی دیگه به نعیم زد و تکرار کرد که نباید به کسی بگه. نعیم گریه اش گرفت و گفت: چَشم داداش. اصلا غلط کردم اومدم. تو رو خدا نزن... نمی دونم چرا دلم برای نعیم نسوخت. تازه از نریمان بیشتر خوشم اومد. برگشت سمت من و گفت: اصلا نگران نباش مامان. خودم حواسم بهش هست... نعیم خواست بره که نریمان بهش گفت: کجا؟ وایمیستی با هم می ریم. هنوز باهات کار دارم. در و ببند. برو اون گوشه وایستا... نعیم که هنوز اشکاش سرازیر بودن ، بعد از بستن در ، رفت و گوشه ی اتاق وایستاد. نریمان برگشت روی تخت و خودش رو کشید روی من. دوباره من رو بغل کرد و به کارش ادامه داد. از اومدن نعیم عصبی شده بود و شدت تلمبه زدنش شدید تر و محکم تر شد. کل بدن و سرم تکون می خورد. تو همون حالت موهام رو زدم کنار و به نعیم نگاه کردم. باهام چشم تو چشم شد. تا وقتی که نریمان کارش تموم شد ، همینطور بهش نگاه کردم. فقط اشک می ریخت و می لرزید. نریمان بلند شد. یه بوسه از لبا و بعدش از نوک سینه هام کرد. رفت سمت نعیم. دوباره زد توی گوشش و گفت: احمق عوضی. تو شلوارت شاشیدی؟؟؟ دستش رو گرفت و بردش بیرون. تصمیم گرفتم نعیم رو کامل بسپرم دست نریمان. اگه دلسوزی یا دخالت می کردم ، شاید نعیم وا می داد و به ابراهیم می گفت که چی دیده. چندین روز با استرس اینکه اگه نعیم چیزی بگه ، گذشت. اما نریمان به خوبی نعیم رو تحت کنترل خودش قرار داد. چنان ترسونده بودش که مطمئن بودم به هیچ کسی چیزی نمیگه...
دو تا دستم رو کشیدم توی موهام. دوست داشتم کلیپسم رو باز کنم و موهام رو پخش کنم تا به سرم بهتر هوا برسه. تو همین حین انوشه در زد. طبق معمول بدون اینکه چیزی بگم وارد شد و گفت: خانم دیروقته ها... به ساعت نگاه کردم. رو به زهرا گفتم: خب امروز دیگه وقتمون تمومه... انگار حرفای زهرا برام یه شکنجه بود و دوست داشتم هر چی زودتر این شکنجه ی لعنتی تموم بشه. زهرا از جاش بلند شد. روسریش رو سرش کرد. کیفش رو برداشت. به چِک روی میز اشاره کرد و گفت: هر چقدر دوست داری بنویس. فقط به منشیت بگو تا آخر هفته یک روز دیگه بهم وقت بده... به انوشه گفتم: یه جور تنظیم کن تا بشه یه روز کامل به خانم وقت داد... زهرا بدون گفتن خداحافظی رفت بیرون. انوشه از این مدل رفتن زهرا تعجب کرد و گفت: حالتون خوبه خانم؟ خسته این؟؟؟ بهش گفتم: خوبم. آره یکمی خسته ام... انوشه همینطور وایستاده بود و با تعجب من رو نگاه می کرد. بهش گفتم: می خوام لباس عوض کنم انوشه... به خودش اومد و گفت: عه ببخشید خانم...
مثل همیشه حشمت ماشین رو از پارکینگ درآورد. حتی حشمت هم موقع دادن سوییچ ، بهم گفت: چیزی شده خانم دکتر؟ سر حال نیستین... سعی کردم لبخند بزنم و گفتم: خوبم آقا حشمت. چیزی نیست... بعد از وارد شدن به خونه ، اولین کاری که کردم ، باز کردن موهام بود. رفتم توی بالکن و شروع کردم به نفسای عمیق کشیدن. حرفای زهرا هر لحظه بیشتر توی ذهنم پر رنگ میشد. حتی حال و حوصله ی لباس عوض کردن نداشتم. فقط مانتو و تاپ و شلوارم رو درآوردم. با همون شورت و سوتین رفتم توی هال. چراغا رو خاموش کردم. دراز کشیدم روی کاناپه. دوست داشتم یه موزیک غمگین گوش بدم. از روی گوشیم آهنگ گل یخ کوروش یغمایی رو گذاشتم پخش بشه. دستام رو گذاشتم روی چشمام و پیشنویم...
غم ، میون دو تا چشمون قشنگت لونه کرده. شب ، تو موهای سیاهت خونه کرده...
موزیک چند بار تکرار شد. یه هو یاد محسن افتادم که تا الان باید می اومد خونه. اومدم گوشیم رو بردام تا بهش زن بزنم که دیدم محسن نشسته روی کاناپه ی رو به روم. من رو که دید لبخند مهربونی زد و گفت: نمی خواستم خلوتت رو به هم بزنم... لبخند زدم و گفتم: ببخشید. اصلا متوجه نشدم کیِ امدی...

ادامه...

"آتش اگر ميدانست سرانجامش خاكستر است ، اينگونه زبانه نميكشيد"
     
#8 | Posted: 17 Jun 2018 14:27 | Edited By: Boysexi0098
ادامه قسمت ۱ فصل (دوم)


از جام بلند شدم. رفتم سمت محسن و نشستم روی پاهاش. دستام رو حلقه کردم دور گردنش و سرم رو تکیه دادم به سینه اش و گفتم: اصلا حالم خوب نیست محسن... محسن یه دستش رو گذاشت روی پهلوم و دست دیگه اش رو گذاشت روی پام و گفت: آره کاملا مشخصه خوب نیستی. حتما بازم به خاطر یکی از مریضاته... سرم رو به علامت تایید تکون دادم و گفتم: نمی دونم من ظرفیت این کارو ندارم یا واقعا اگه امروز هر کسی جای من بود ، حال و روزش همینطور می شد... محسن شروع کرد به نوازش کردن موهام و گفت: تو بیش از حد به بقیه فکر می کنی بهار. بیش از حد احساسات خودت رو درگیر دیگران و مخصوصا مریضات می کنی. به گفته ی خودت دوست نداری از اون دکترایی باشی که فقط به فکر خالی کردن جیب مردم هستن. من به این روحیه ات افتخار می کنم. اصلا اگه غیر از این بود ، ناراحت می شدم. اما به خودتم فکر کن عزیزم. توی زندگیت کم سختی نکشیدی بهار. بیشتر از این خودت رو اذیت نکن. من فقط تو رو دارم بهار. می فهمی؟ توی این دنیا فقط و فقط تو رو دارم. یه مو از سرت کم بشه من چیکار کنم؟؟؟ به خاطر حرفای محسن نا خواسته اشک ریختم. محکم تر بغلش گرفتم و دوست داشتم فقط گریه کنم...
محسن تصمیم گرفت شام حاضری درست کنه. از من خواست هیچ کاری نکنم. رفتم نشستم روی اُپن آشپزخونه. برگشت و با خنده بهم گفت: نمی خوای لباس تنت کنی؟؟؟ با تکون سرم بهش گفتم: نه... بازم خندید و گفت: من که ضرر نمی کنم... لبخند زدم و گفتم: نگران نباش. منم ضرر نمی کنم... می خواست با شوخی من رو از این حال و هوا در بیاره. دوباره رفتم تو فکر. بدون مقدمه شروع کردم خلاصه ی حرفای زهرا رو برای محسن تعریف کردن...
محسن روی صندلی میز ناهار خوری نشسته بود. دست به چونه و متعجب از حرفام. یه نفس عمیق کشیدم و گفتم: شاید تجربه ی من کمه محسن. شاید اگه یه دکتر با تجربه تر بود ، اصلا مثل من به هم نمی ریخت یا شاید کمتر به هم می ریخت. نمی تونم درک کنم محسن. هر چقدر که شرایط اون زن سخت بوده باشه بازم نمی تونم درک کنم که این بلا رو سر بچه هاش آورده. حتی موقع تعریف کردن ذره ای عذاب وجدان نداشت. یا حداقل من حس نکردم که پشیمونه. لحظاتی بود که فکر می کردم جلوم الان یه هیولا نشسته و نه یه آدم. من قراره به آدما کمک کنم نه هیولاها. حتی تصمیم داشتم ارجاعش بدم به یه دکتر دیگه. اصلا گاهی وقتا فکر می کنم شاید من ظرفیت این شغل رو ندارم. شاید اصلا مشکل از منه...
محسن از جاش بلند شد. اومد به سمتم. هر دو تا دستش رو گذاشت دو طرف صورتم. بهم خیره شد و گفت: تو ظرفیت این شغل رو داری. تو قوی ترین آدمی هستی که توی عمرم دیدم. هر چی که باشه از پسش بر میایی. فقط باید سعی کنی قوی تر باشی. و یادت باشه که من کنارتم. فهمیدی بهار. من باهاتم. همیشه. در هر شرایطی... تو همون حالت سرم رو به علامت تایید تکون دادم و بهش لبخند زدم...
مادرم زجه زنان به پای بابام افتاده بود. بابام با لگد محکم کوبید به سرش. من از ترس گوشه ی حیاط خودم رو مچاله کرده بودم و گریه می کردم. مادرم با سر و صورت خونی همچنان به پدرم التماس می کرد. پدرم در حالی که تو دستش بچه رو بغل کرده بود ، با دست دیگش از موهای مادرم گرفت و به زور بردش توی اتاق و در رو روش بست. همه ی همسایه ها جمع شده بودن اما کسی جرات نداشت طرف پدرم بره. بچه توی دستش فقط و فقط جیغ می کشید. بابام نعره زد ، همون یکی هم نمی تونیم بزرگ کنیم زن. خرج اینو از کجا بیارم من. ما بچه می خواستیم چیکار. از در خونه خارج شد و در و بست. صدای جیغ بچه هر لحظه کمرنگ تر میشد و التماس های مادرم شدید تر...
نفس نفس زنان از خواب پریدم. سریع برگشتم و دیدم که محسن هنوز خوابه. خیالم راحت شد که محسن متوجه کابوس دیدنم نشده. با اینکه نیاز داشتم به یه لیوان آب ، اما دوباره به آرومی دراز کشیدم تا محسن بیدار نشه...
چند روز گذشت. شرایط روحیم بهتر شده بود. وارد مطب که شدم ، انوشه گفت: امروز کُل نوبت برای همون خانم عجیب غریبه هستش... ازش تشکر کردم. اومدم وارد دفترم بشم که انوشه گفت: راستی خانم. همون مبلغی که گفتین رو روی اون چِک نوشتم و همونطور که گفتین بردم دادم به شیرخوارگاه... ازش تشکر کردم و وارد اتاقم شدم...
نیم ساعت گذشت و زهرا اومد. تیپش کاملا عوض شده بود. ایندفعه یه پالتوی مشکی تنش بود. حتی کیفش هم سِت پالتوی جدیدش بود. خیلی احوال پرسی سردی باهام کرد. طبق عادت جلوش یه دم نوش گذاشتم و نشستم جلوش. وقتی نگاهش به شلوار جین و بلوز نسبتا گشاد تنم افتاد ، پوزخند زد. سعی کردم توجه نکنم و گفتم: خب رسیدیم به اونجا که نریمان از طریق ترس ، نعیم رو تحت کنترل خودش قرار داد. واکنش نعیم در آینده چی بود؟؟؟
زهرا که همچنان بهم خیره شده بود ؛ گفت: عینکت رو بردار؟ چیز خاصی نیست. چند ثانیه برش دار... به آرومی عینکم رو برداشتم. دقت نگاهش به چهره ام بیشتر شد. لبخند زد و گفت: مرسی عزیزم. بدون عینک خیلی خوشگلتری. چرا عمل نمی کنی. حیف نیست... عینکم رو گذاشتم و گفتم: یه مدت تو فکرش بودم. اما هنوز وقت نشده جدی پیگیرش بشم...
زهرا تکیه داد به کاناپه. پاش رو اندخت روی اون یکی پاش و گفت: نعیم در کل بچه ی بی دست و پایی بود. عرضه ی مقاومت جلوی نرمیان رو نداشت. دو سال گذشت. از رابطه ی من و نریمان با خبر بود اما اصلا جرات به رو آوردنش رو نداشت. وقتایی که با من و نریمان تنها میشد ، استرس داشت. تا اینکه یه بار نریمان به یه مورد خیلی مهم اشاره کرد. بهم گفت: تا کِی می تونیم ساکت نگهش داریم؟ اگه یه وقت برای درد و دل به یکی از دوستاش بگه چی؟؟؟ حرف نریمان درست بود. باید یه فکر اساسی در مورد نعیم می کردیم. خیلی فکر کردم و فقط یه راه به نظرم رسید. البته شاید این بهونه بود و وسوسه ی انجامش از قبل توی دلم وجود داشت. من اگه می تونستم با یکی از پسرام باشم ، پس می تونستم با یکی دیگه شونم باشم. نرگس و نوید رو با دایه شون فرستاده بودم پارک. من و نریمان توی هال نشسته بودیم. نریمان نعیم رو صداش کرد که بیاد توی هال. ازش خواست که جلومون وایسته. طبق معمول از بودن با ما استرس داشت. بهش گفتم: مگه من مادرت نیستم؟ مگه این برادرت نیست؟ چرا از ما می ترسی؟؟؟ نعیم کمی هول شد و گفت: ن ن نه م م من نمی ترسم. یعنی چرا باید بترسم؟؟؟ با دستم بهش اشاره کردم بیاد نزدیکم. نشوندمش روی پام و گفتم: تو طرف منی یا بابات؟؟؟ از اینکه نشونده بودمش روی پام خجالت کشید. روش نمیشد تو این حالت به صورتم نگاه کنه. آب دهنش رو قورت داد و گفت: م م معلومه که ط ط طرف شمام... دستم رو کشیدم روی صورتش و گفتم: خب عزیزم اگه طرف منی چرا ازم فرار می کنی؟؟؟ نعیم که هر لحظه بیشتر تحت فشار بود ؛ گفت: ب ب به خ خ خدا من طرف ش ش شمام مامان...
نریمان که کنارم نشسته بود ، دست نعیم رو گرفت و گذاشت روی سینه ام و گفت: اگه طرف مایی ، ثابت کن... اشک توی چشمای نعیم جمع شده بود. استرس و ترس همه ی وجودش رو گرفته بود. صورتش رو چرخوندم سمت صورت خودم. با لبخند بهش نگاه کردم و گفتم: تو می دونی من چقدر دوستت دارم؟ تو پسر منی. تو امید منی. می فهمی؟؟؟ نریمان هم لحن صداش رو ملایم تر کرد و گفت: یعنی می خوای بگی تا حالا به مامان فکر نکردی؟ یعنی دوست نداری تو هم با مامان بازی کنی؟ فکر کردی من خبر ندارم بعضی شبا میایی و یواشکی مارو نگاه می کنی و با خودت ور میری؟؟؟ هم زمان که داشت باهاش حرف می زد دستش رو روی سینه ی من مالش می داد. ضربان قلب نعیم بالا رفته بود. دستم رو به آرومی بردم سمت کیرش و متوجه شدم که حسابی بلند شده...
یه نفس عمیق کشیدم و گفتم: یعنی به اجبار وادار به رابطه اش کردین؟؟؟ زهرا خندش گرفت و گفت: اولاش مقاومت می کرد. کم کم یخش باز شد. تازه فهمیدم از نرمیان خیلی خیلی داغ تر هم هست. دیگه جفتشون رو صاحب شده بودم. بعضی وقتا یکیشون سینه هام رو می خورد و یکی دیگه شون کُسم رو...
حرف زهرا رو قطع کردم و گفتم: فکر نکنم توضیح دادن دقیق و با جزییات رابطه تون کمکی بکنه. بعدش چی شد. بعدش رو بگین... از نگاهش مطمئن شدم فهمیده که من با شنیدن حرفاش تحت فشار قرار گرفتم. یه نفس عمیق از سر اعتماد به نفس کشید و گفت: هیچ کس نمی تونه درک کنه که در اختیار داشتن دو تا نوجوون پر انرژی چه لذتی داره. حتی گاهی تو دلم از ابراهیم تشکر می کردم که باعث شد من دست به همچین کاری بزنم و همچین لذت بی نهایتی رو تجربه کنم. از طرفی خوشحال بودم که ابراهیم خبر نداشت که تو زندگیش و خونه اش چه خبر بود. خبر نداشت که نتیجه ی اون همه سخت گیری و تعصب چیه. همچنان دلش خوش بود که پسراش هم مثل خودش ، یه جونور متعصب هستن. هر روز بچه هام بزرگ تر و بزرگ تر می شدن. برای نریمان و نعیم ، من هم مادر بودم و هم دوست دختر. فقط و فقط به من وابسته بودن. نوید توی سیزده سالگی متوجه ی رابطه ما شد. بر خلاف نعیم اصلا نترسید و اصلا برای کشوندنش توی بازی مشکلی نداشتم. اتفاقا یک چیز در مورد نوید بهم ثابت شد. از دو تا برادر دیگه اش باهوش تر و زرنگ تر بود. جسور تر و بلند پرواز تر. انگار که عاشق این بازی بود و از اون دوتای دیگه خیلی بیشتر لذت می برد. تازه به منم خیلی بیشتر حال می داد...
زهرا سکوت کرد. بازم منتظر واکنش من بود. پاهام رو نا خواسته توی شکمم جمع کرده بودم. متوجه ی نگاه زهرا افتادم که داره به باسنم نگاه می کنه. دوباره پاهام رو گذاشتم پایین و بلوزم رو کشیدم روی جلوی شلوارم و گفتم: دخترتون... زهرا با شنیدن اسم دخترش ، رفت توی فکر. اخماش رفت توی هم. کمی با اخم نگام کرد و گفت: نرگس خیلی پیچیده بود. راستشو بخوای همین الانم آدم پیچیده ایه. تنها بچه ایم هستش که هیچ وقت نتونستم کامل بشناسمش و بفهمم دقیقا توی سرش چی می گذره. استعدادش توی وانمود کردن به مراتب از برادراش بیشتره. تو اوج عصبانیت می تونه وانمود کنه که خوشحال ترین آدم روی زمینه. تو اوج خوشحالی می تونه وانمود کنه که غمگین ترین آدم روی زمینه. حتی من که مادرش هستم هیچ وقت نمی تونم دقیق بفهمم درونش چی می گذره. گاهی وقتا بدون دلیل بهم خیره میشه و حس می کنم که نگاهش پر از نفرت و کینه است. اما وقتی متوجه ی من میشه ، شروع می کنه به خندیدن و محبت کردن. نمی دونم باید اون حسم رو باور کنم یا محبت کردناش رو...
بلند شدم و وایستادم. نیاز داشتم یه دمنوش دیگه بخورم. از زهرا پرسیدم و اون دیگه نمی خورد. می تونستم خط نگاهش رو ببینم که از پشت سرم داره نگاهم می کنه. با لیوان دمنوشم برگشتم و نشستم. بهش گفتم: یعنی نرگس هم وارد این رابطه کردین؟؟؟ دوباره بعد از شنیدن اسم نرگس اخم کرد. تُن صداش رو آهسته کرد و گفت: اگه دست من بود هرگز وارد این بازی نمیشد. من هیچ وقت به نرگس اعتماد نداشتم و ندارم. راستشو بخوای خیلی دیر متوجه شدم که نرگس با نریمان و بعدش با دو تا داداش دیگه اش رابطه داره. مدت زیادی از من مخفی کرده بودن...
درونم آشفته شد. همه ی سعی خودم رو کردم که ظاهرم آروم باشه. با نفس های عمیق سعی می کردم آرامش خودم رو حفظ کنم. کمی مکث کردم و گفتم: از چند سالگی؟؟؟ کمی فکر کرد و گفت: نریمان بهم گفت وقتی نرگس 13 سالش بوده برای بار اول رفته سر وقتش. می دونی دیگه پسرام سرکش شده بودن. فهمیدم که اگه بخوام بهشون دستور بدم و امر و نهی کنم ، تو روم وایمیستن. منم ترجیح دادم آزادشون بذارم...
کمی همدیگه رو نگاه کردیم و گفتم: چیز دیگه ای هست که بخوایین بگین؟؟؟ زهرا لبخند زنان ساعتش رو نگاه کرد و گفت: تازه هنوز شروعشه خانم دکتر. اما امروز باید برم جایی و وقت ندارم. با منشیت هماهنگ می کنم برای یه وقت دیگه... دوباره از کیفش دسته چِک رو برداشت. باز هم یه چِک سفید امضا گذاشت جلوم و گفت: مبلغ برداشت شده ، خیلی کمتر از اونی بود که فکر می کردم. خانم دکتری به خوشگلی و خوبی شما حقش بیشتر از ایناست. خجالت نکش عزیزم. هر چقدر دوست داری بنویس...
ایندفعه محسن روی کاناپه دراز کشیده بود و من رو به روش نشسته بودم. بعد از تموم شدن حرفام ، خیره شده بود به سقف و حسابی رفته بود توی فکر. بعد از کمی سکوت ؛ گفت: باورش سخته بهار. باور اینکه یه مادر بتونه دست به همچین کارایی بزنه سخته...
پاهام رو گذاشتم بالای کاناپه و توی خودم جمعشون کردم و بغلشون کردم. سرم رو گذاشتم روی زانوهام و گفتم: منم هنوز باورم نشده که بابام فقط به خاطر فشار شدید مالی و اینکه به نون شبمون محتاج بودیم ، اون بچه رو از خونه برد و هیچ وقت نفهمیدیم باهاش چیکار کرد. اما دنیا صبر نکرد که من باور کنم یا نه. یا اصلا بقیه ی مردم باور کنن یا نه. این اتفاق افتاد. حالا هم دنیا صبر نکرده که من و تو باور کنیم که این زن چیکارا کرده. اون این کارا رو کرده. کاش دروغ بود حرفاش اما یه حسی بهم میگه هر چی که می گه واقعیت داره. اولش منم می گفتم مگه میشه یه خانواده یا یه مرد متعصب ، از این زن چنین هیولایی درست کنه؟ شاید باور نکنم یا درک نکنم. چون خیلی زنا رو می شناسم که مشابه شرایط زهرا رو داشتن اما نهایتا با آبرو زندگی کردن و با سیلی صورت سرخ کردن. اما چه درک بکنم یا نه. چه باور بکنم یا نه ، زندگی از این زن یه هیولای بی رحم ساخته. شاید ظرفیتش پایین بوده. شاید پتانسیل هیولا شدن رو داشته. نمی دونم محسن. من هنوز گذشته ی خودم رو باور نکردم چه برسه به این. فقط با دیدن و شنیدن خیلی از مشکلات مریضام یه چیزی بهم ثابت شده. روح این جامعه مریضه. خانواده ی این جامعه مریضه. تربیت این جامعه مریضه. خیلی ریشه ای و عمیق مریضه محسن. یه روزایی بود که می گفتم اگه من تونستم توی سختی ، خودم رو بالا بکشم و پام توی هیچ راه کجی نره ، پس همه ی آدما باید بتون. اما بعدها فهمیدم که آدما فرق دارن. نمیشه آدما رو با هم مقایسه کرد و نتیجه گرفت ، اگه یکی تونست ، پس همه می تونن یا باید بتونن. جامعه و شرایط کاری با یه آدم می کنه که ما نمی تونیم درک کنیم. امروز وقتی که برای بار هزارم حرفای زهرا رو توی ذهنم مرور می کردم یاد شعر فروغ افتادم...
گر تن بدهی ،دل ندهی ،کار خراب است...
چون خوردن نوشابه که در جام شراب است...
گر دل بدهی ،تن ندهی باز خراب است...
این بار نه جام است و نه نوشابه، سراب است...
اینجا به تو از عشق و وفا هیچ نگویند...
چون دغدغه ی مردم این شهر حجاب است...
تن را بدهی ،دل ندهی فرق ندارد...
یک آیه بخوانند، گناه تو ثواب است...
ای کاش که دلقک شده بودم نه که شاعر...
در کشور من ارزش انسان به نقاب است...
گوشی توی گوشم بود و داشتم موزیک متن فیلم فرانسوی le professionnel رو گوش می دادم. انوشه وارد اتاق شد و بهم گفت که زهرا اومده. بازم یه لباس و کیف جدید. اینبار سوال مهمی که دفعه ی قبل فراموش کرده بودم ازش بپرسم رو پرسیدم. با کنجکاوی خیلی زیاد بهش گفتم: راستی شوهرتون. شوهرتون هیچ وقت حتی شک هم نکرد که تو خونه اش چه خبره؟؟؟ لبخند مغرورانه ای زد و گفت: حتی یک ثانیه هم شک نکرد و روحش هم خبر نداشت. البته اینجور نموند که بلاخره نفهمه. من و نریمان و نوید توی حموم بودیم. نریمان از پشت فرو کرده بود توی پشتم و نوید دو زانو جلوم نشسته بود و داشت کُسم رو می خورد. غرق شهوت بودم. چشمام رو بسته بودم و سرم رو به عقب گرفته بودم. قطره های آب گرم که از دوش آب می اومدن ، می ریختن توی صورتم و شهوتم رو کامل می کردن. یه هو متوجه ی یه صدای عجیب شدم. شبیه صدای خرناس یه حیوون دم مرگ بود. به خودمون که اومدیم ، دیدم که ابراهیم جلوی دم در حمومه. حتی نمی تونست حرف بزنه. می خواست یه چیزی بگه اما از شوکی که بهش وارد شده بود ، نمی تونست حرف بزنه. چشماش کاسه ی خون شد. سرش به لرزش افتاد. اومد برگرده که محکم خورد زمین. به سختی دوباره پاشد. ما سه تا هم شوکه شده بودیم. من از ترس داشتم سکته می کردم. از شهوت زیاد ، بی ملاحظگی کرده بودم. می دونستم شاید اونروز بیاد خونه. وقتی یه سری سر و صدا از توی هال اومد ، نوید درجا فریاد زد: رفته چاقو برداره... همراه با نریمان دویدن توی هال که جلوی ابراهیم رو بگیرن. منم نا خواسته دویدم. نوید درست حدس زده بود. ابراهیم از توی آشپزخونه یه چاقوی بزرگ برداشته بود که هر سه تامون رو بکشه. اما فقط چند قدم به سمتمون اومد. اول رو زانوهاش افتاد زمین و بعدش کاملا افتاد. وقتی بردیمش بیمارستان ، متوجه شدیم که هم زمان هم سکته قلبی کرده و هم سکته مغزی...
تصور صحنه ای که ابراهیم دیده بود ، من رو هم به رعشه انداخت. نمی دونم چرا زهرا اینقدر اصرار داشت با جزییات از سکس با پسراش بگه. این کارش به شدت عصبی می کرد. حتی حس می کردم که زهرا از این عصبی شدن های درونی من لذت می بره. زهرا یه هیولای روانی بود که از تحت فشار دادن همه لذت می برد. حتی تحت فشار قرار دادن دکتری که اومده پیشش برای حرف زدن و تخلیه کردن خودش...
کمی با دو تا دستم دو طرف سرم رو مالش دادم و گفتم: سرنوشت شوهرتون چی شد؟ زنده موند؟؟؟ زهرا تُن صداش رو خیلی آهسته کرد. جوری که انگار می ترسه کسی حرفش رو بشنوه. به سمت من خم شد و گفت: نمرد. اما کلا فلج شد. هیچ وقت هم دیگه نتوست حتی حرف بزنه. بدن و سرش هم برای همیشه یه لرزش خفیف داره. گذاشتیمش همین مراکزی که معلولا رو نگه می دارن. دائما تحت مراقبت های ویژه است...
از اینکه داره این مورد رو اینقدر آهسته و مرموز میگه تعجب کردم و گفتم: خیالتون راحت. اینجا نه شنود داره و نه صدا بیرون میره... اخم کرد و گفت: به همه گفتیم مرده. فقط یکی دو تا از همکاراش می دونن زنده اس. هیچ کس نمی دونه زنده اس. می فهمی. هیچ کس... چشمام و تنگ کردم و گفتم: چرا؟؟؟ با همون حالت گفت: چون من خواستم. چون دیگه وقتش بود به آزادی برسیم. وقتش بود خودم و بچه هام نفس بکشیم و برای همیشه ابراهیم رو از زندگیمون حذف کنیم... بهش گفتم: یعنی هیچ کس پیگیرش نیست؟؟؟ پوزخند زد و گفت: ننه و باباش که رفتن به درگ اون دنیا. خانواده و فک و فامیل هم که اینقدر از ابراهیم متنفر بودن که راضی تر بودن به مردنش. خیلی زود فراموشش کردن. ابراهیم یه سپاهی کثیف بود. تازه قبل از سپاهی شدنش خبرچینی هم می کرد و خیلی ها رو بدخبت کرد. حتی به برادرش هم رحم نکرد. حالا توقع داری کسی پیگیر این موجود نامرد بشه؟؟؟ بازم یه نفس عمیق کشیدم و گفتم: حتی شما هم بهش سر نمی زنین؟؟؟ پوزخند زهرا شدید تر شد و گفت: چرا من بهش سر می زنم. خب شوهرمه. مرد زندگیمه. مگه میشه تنهاش بذارم. چند وقت یک بار میرم پیشش. با جزییات از همه ی اتفاقای گذشته و حال براش حرف می زنم... آب دهنم رو قورت دادم و گفتم: یعنی از رابطه هایی که با پسراتون داشتین؟؟؟ با خوشحالی لبخند زد و گفت: آره دقیقا. چنان با آب و تاب براش تعریف می کنم که نگو. اونم فقط لرزش سرش بیشتر میشه و اشکاش از چشماش سرازیر...
دیگه طاقت شنیدن نداشتم. بلند شدم و رفتم به سمت پنجره. پنجره رو باز کردم. دوست داشتم با همه ی توانم سرش فریاد بزنم: برو از اینجا گم شو و دیگه پیش من نیا... از ته دل آرزو کردم کاش استادم زنده بود. همیشه ازش راهنمایی می گرفتم و کمکم می کرد. من از پس این بر نمیام. حس می کنم اصلا برای درمان نیومده پیشم. یه حسی بهم میگه از اینکه اینجور من رو درگیر کرده خوشحاله. خدایا باید چیکار کنم؟؟؟
داشتم از مطب می رفتم که انوشه گفت: خانم... برگشتم و منتظر شدم که حرفش رو بزنه. قیافه اش نگران بود. آب دهنش رو قورت داد و گفت: حالتون خوبه؟؟؟ یه نفس عمیق کشیدم و گفتم: نمی دونم... لحن صداش نگران تر شد و گفت: آخه هر بار با این مریضون. همین زهرا خانم جلسه دارین ، بعدش به هم می ریزین. من می تونم کمک کنم؟؟؟ لبخند زدم و گفتم: مرسی عزیزم. همین نگاه های قشنگ و نگرانت یه دنیا کمکه... کمی مکث کرد و گفت: می خوایین بهش بگم دیگه نیاد. اصلا بهش وقت نمیدم. اصلا بهش میگم وقت شما پره... کمی به پیشنهاد انوشه فکر کردم و گفتم: نه بهش وقت بده. مشکلی نیست...
وقتی رسیدم خونه ، محسن بهم پیام داد و نوشت: عزیزم امشب شیفت بیمارستان هستم. قربونت برم... از وقتی محسن پاش رو توی زندگیم گذاشته بود ، دیگه تنهایی رو دوست نداشتم. دوست داشتم می بود و براش حرفای امروز زهرا رو تعریف می کردم. یه بالشت و پتو برداشتم و ترجیح دادم توی هال و روی کاناپه بخوابم. چشمام تازه گرم شده بود که گوشیم زنگ خورد. شماره رو که نگاه کردم ، حدس زدم که باید از تلفن کارتی باشه. انگشتم رو روی گزینه ی سبز گوشی کشیدم و گفتم: بله... جوابی نداد. دوباره گفتم: بفرمایین. الو... وقتی جواب نداد گوشی رو قطع کردم. بعد از چند دقیقه باز گوشیم زنگ خورد. بازم هر چی بله و الو گفتم جوابی نداد. فقط برای یه لحظه صدای نفس کشیدنش رو شنیدم. فهمیدم که مزاحمه. گوشی رو قطع کردم و گذاشتم روی بی صدا که هر چقدر دلش خواست زنگ بزنه...
جلسات من و زهرا ادامه داشت. هر بار با جزییات بیشتر از کارایی که کرده بود می گفت. همچنان تعادل عصبی و روحی نداشت. یه لحظه خندون و لحظه ی بعد عصبانی. یه لحظه غمگین و لحظه ی بعد پر از اعتماد به نفس. بهم ثابت شد که به شدت دچار از هم گسستگی تعادل روحی شده و کنترل کاملی روی اعصاب و روانش نداره. یه بار ازش پرسیدم: نظرتون چیه از حالا به بعد از عروساتون بیشتر بگین. مخصوصا همونی که فکر می کنین داره پسرتون رو ازتون می گیره... سوالم باعث شد حسابی بره توی فکر. اخم کرد و گفت: من نمی تونم همه چی رو بگم. اجازه ندارم همه چی رو بگم... با تعجب بهش گفتم: کی بهتون اجازه نداده؟؟؟ سریع پاشد و کیفش رو برداشت و گفت: هیچ کس. من دیگه باید برم. برای امروز کافیه...
تو راه برگشت به محسن زنگ زدم. کارش هم زمان با من تموم شده بود. رفتم دنبالش. همون موقع یه بارون شدید شروع به بارش کرد. وقتی محسن سوار شد ، بهش گفتم: به موقع رسیدم. نجاتت دادما... لبخند زد و گفت: تو همیشه به موقع رسیدی و منو نجات دادی... منم بهش لبخند زدم و راه افتادم...
توی راه محسن بهم گفت: خب چه خبر از زهرا خانم؟؟؟ هم زمان که دقتم روی رانندگیم بود ، به محسن گفتم: گاهی وقتا ازش متنفر میشم. گاهی وقتا دلم براش می سوزه. گاهی وقتا غیر قابل تحمل میشه و دوست دارم پرتش کنم بیرون. گاهی وقتا دوست دارم جلسه مون تموم نشه و باز تعریف کنه. گاهی وقتا هم برام به شدت مرموز و نا شناخته میشه. گاهی وقتا هم... محسن که داشت به نیم رخ من نگاه می کرد ؛ گفت: چرا خوردیش؟ خب... کمی مکث کردم و گفتم: آخه شاید خنده دار باشه حرفم... محسن گفت: فوقش یکمی می خندیم دوتایی... از حرفش خندم گرفت. بازم کمی مکث کردم و گفتم: گاهی وقتا حس می کنم بهم نگاه خاصی داره... محسن با تعجب گفت: چه نگاهی؟؟؟ چند لحظه نگاش کردم و گفتم: گاهی وقتا نگاهش به اندامم و پاهامه. شبیه آدمای هیز نگام می کنه. نمی دونم شاید من اشتباه می کنم... محسن چند لحظه به جلوش نگاه کرد. بعد از کمی فکر کردن ؛ گفت: این آدمی که تو ازش تعریف کردی بعید نیست به همه نگاه جنسی داشته باشه. شاید دست خودش نباشه. به هر حال نگران نباش. خودت گفتی که باید به همه ی مراجعه کننده هات به چشم مریض نگاه کنی و هیچ وقت شخصی شون نکنی...
وقتی رسیدیم و داشتیم از ماشین پیاده می شدیم ، به محسن گفتم: حس می کنم برای درمان نیومده پیشم... محسن تعجب کرد و گفت: اگه برای درمان نیومده پس برای چی اومده؟؟؟ کیفم رو برداشتم و بعد از پیاده شدن از ماشین رو به محسن گفتم: نمی دونم. شاید من دارم اشتباه می کنم. شاید اصلا زیادی دارم بهش فکر می کنم و خودم رو درگیرش کردم. بیخیال. امشب قول دادی با هم یه فیلم حسابی ببینیما. یادت نرفته که... محسن که حسابی رفته بود تو فکر ، یه هو به خودش اومد. لبخند زد و گفت: البته اگه بازم جنابعالی وسط فیلم خوابت نبره... خندم گرفت و رفتم سمت محسن. از بازوش یه نیشگون آروم گرفتم. تو همین حین سرایدار آپارتمان بهمون سلام کرد. سریع خودمون رو جمع و جور کردیم. محسن لبخند زنان بهش سلام کرد. اومد به محسن یه چیزی بگه که حرفش رو قورت داد و بیخیال شد. محسن انگار اصلا متوجه نشد. اما من چند لحظه با سرایدار چشم تو چشم شدم و فهمیدم که می خواست یه چیزی بگه. پیش خودم فکر کردم که شاید کمک مالی می خواسته و روش نشده به محسن بگه. وقتی وارد خونه شدیم به محسن گفتم: فکر کنم این بنده ی خدا سرایدار می خواست یه چیزی بهت بگه اما جلوی من روش نشد... محسن که داشت می رفت یه دوش بگیره ؛ گفت: اوکی فردا ازش می پرسم چی می خواسته بگه...
بعد از ظهر اومدم که برم مطب ، سرایدار جلوم سبز شد. سریع سلام کرد و به آرومی گفت: خانم یه چیزی هست که لازمه بهتون بگم. دیشب می خواستم بگم اما گفتم شاید خوبیت نداشته باشه جلوی آقاتون بگم... با تعجب نگاش کردم و مونده بودم چی باید بهش بگم. وقتی دید هیچی نمی گم نزدیک تر شد و گفت: چند وقته یه ماشین شما رو تحت نظر داره خانم. دو تا آقا هستن. دیشب ترسیدم شاید یه مورد خصوصی خودتون باشه و گفتنش جلوی آقاتون خوب نباشه... تعجبم بیشتر شد و گفتم: مطمئنی شما؟؟؟ سرایدار گفت: آره خانم. من خودم ختم روزگارم. مطمئن شدم که دارم می گم... برای اینکه سرایدار فکر خاصی پیش خودش نکنه ، گفتم: مشکلی نبود اگه جلوی شوهرم می گفتین. به هر حال این مورد رو باید بدونه. بازم ممنون... توی مسیر مطب زنگ زدم به محسن و جریان رو گفتم. کمی فکر کرد و گفت: این یارو معتاده بابا. همیشه هم خماره. حرفاش حساب کتاب نداره. بهش توجه نکن...
شب موقع برگشتن ، محسن بهم پیام داد که نمیاد. وقتی که وارد ساختمون شدم و از ماشین پیاده شدم ، یکی از پشت سرم سلام کرد. چون انتظار نداشتم ترسیدم. یه هو برگشتم. دیدم که آقا نادر هستش. تو این روزایی که همش اسیر امواج منفی شده بودم ، دیدن آقا نادر چنان من رو خوشحال کرد که حد نداشت. باهاش دست دادم و اصلا انتظار نداشتم که به این زودی ببینمش. وقتی فهمید محسن نیست ، اصلا راضی نمیشد بیاد بالا. به سختی راضیش کردم. از آخرین باری که دیدمش شکسته تر شده بود. اما همچنان یک پیرمرد سرحال و سر زنده بود. وقتی وارد خونه شدیم ، بهش گفتم: آقا نادر شما تا بشینی یه نفسی تازه کنی من برم لباس عوض کنم و بیام... قبل از اینکه برم لباس عوض کنم ، رفتم و کتری رو گذاشتم روی گاز تا آب جوش بیاد. می دونستم آقا نادر اهل چایی هستش...
یه تیشرت و شلوار گرم کن تنم کردم. کلیپس موهام هم گذاشتم باشه. برگشتم پیش نادر. همه ی وجودم هیجان و استرس بود که آقا نادر چه خبرایی برام داره. وقتی دید دارم میرم سمت آشپزخونه ، بهم گفت: بیا بشین دخترم. لازم نیست به زحمت بیفتی... با لبخند بهش گفتم: اصلا نگران نباش آقا نادر. الان میام حسابی مختو می خورم. چایی دم کنم میام...
غیر مستقیم حواسم بود که داره چطوری نگام می کنه. نادر یکی از دوستای قدیمی پدرم بود. یا به عبارتی بهترین دوست پدرم. که البته اون روزا فرقی با پدرم نداشت. یه مدت طولانی برای الواتی و کارای خلاف ، افتاد زندان. اما وقتی برگشت یه آدم دیگه ای شده بود. وقتی فهمید پدرم مرده و من تنها شدم ، پیدام کرد و بهم سر زد. البته موقعی که من با محسن آشنا شده بودم. وقتی دیدم که چقدر عوض شده و چه مرد نازنینی شده ، منم پذیرفتمش. مثل پدرم بهش احترام گذاشتم و اونم به من مثل بچه ی نداشتش احترام گذاشت. آقا نادر بود که جرقه ی پیدا کردن اون بچه رو توی ذهن من زد. بهم قول داد از جونش مایه بذاره برای پیدا کردن اون بچه. اونم مثل من خبر نداشت که پدرم با اون بچه چیکار کرده اما احتمال خیلی زیاد می داد که نفروخته باشش. می گفت که اگه فروخته بود ، می فهمید. نادر احتمال می داد که پدرم اون بچه رو جایی گذاشته باشه. با احتمالات نادر من امیدوار شدم به پیدا کردن اون بچه. حاضر شدم هر خرجی که لازمه برای پیدا کردنش بکنم. محسن هم به آقا نادر اطمینان کرد و اعتقاد داشت که داره برای جبران گذشته اش این کارو می کنه...
وقتی با سینی چایی برگشتم و گذاشتم جلوش ، با لحن مهربونی گفت: مرسی دخترم... با لبخند بهش گفتم: خواهش می کنم. خودمم چایی لازم بودم حسابی. امروز مراجعه کننده زیاد داشتم... نادر که همچنان داشت مثل یک پدر مهربون من رو نگاه می کرد ؛ گفت: از زندگیت چه خبر. خوبی؟ مشکلی نداری؟ شوهرت خوبه؟؟؟ لبخند زدم و گفتم: همه چی خوبه آقا نادر. بهتر از این نمیشه... آقا نادر یه نفس عمیق از سر رضایت کشید و با خوشحالی گفت: خوشحالم دخترم. وقتی می بینم که زندگیت رو به راهه اینقدر خوشحال میشم که انگار دنیا رو بهم دادن. کاش پدر و مادرت هم بودن و می دیدن که دخترشون چه خانم دکتر مهربون و با سوادی شده. بهت افتخار می کردن... کمی خجالت کشیدم و گفتم: لطف دارین آقا نادر. از وقتی برگشتین ، برای من نقش یه پدر رو داشتین و همونقدر بهم دلگرمی و امید دادین. خب چه خبرا آقا نادر...
نادر دستی به ریش پُرفُسوری سفیدش کشید و گفت: حرف برای گفتن زیاده. فقط نمی دونم از کجا شروع کنم. از خبرای خوب بگم یا از خبرای بد... استرس درونم بیشتر شد. در حدی که حتی روی لحن صدام تاثیر گذاشت. به آرومی گفتم: فقط بگین تو رو خدا. دارم سکته می کنم... نادر وقتی چهره ی مضطرب من رو دید ، کمی هول شد و گفت: باشه دخترم الان همه چی رو میگم...
کیف سامسونتش رو گذاشت روی میز و بازش کرد. داخلش پر از برگه و پوشه بود. از داخلشون یه نقشه برداشت. روی میز پهنش کرد و گفت: این نقشه ی اون روزای تهرانه دخترم. اگه یادت باشه آخرین بار که با هم بررسی کردیم ، تمام احتمالاتی که می تونست پدرت اون بچه رو توی شهر رها کنه حساب کردیم. از اونجایی که وسیله ی نقلیه نداشت و مطمئنم که حتی پولی برای کرایه ی تاکسی هم نداشت ، با پای پیاده نهایتا تو شعاع این دایره که توی نقشه کشیدم می تونست از خونه دور بشه. این نقطه های آبی رنگ توی نقشه ، ساختمون های بهزیستیه. من اولویت رو گذاشتم روی اینا. خیلی هاشون هنوز تغییر کاربری ندادن و میشد ازشون اطلاعات گرفت. تنها اطلاعاتی که داشتیم ، سن اون بچه و گروه احتمالی خونیش بود. گروه خونی پدرت آ مثبت و مادرت ب منفی بوده. چون تو گروه خونیت ب منفی هستش ، احتمال زیاد می دم که اونم گروه خونیش همین باشه. چون نوزاد بوده قطعا گروه خونیش رو بررسی می کردن. من با دقت همه جا رو بررسی کردم. به سختی راضیشون کردم که مراجعه کنن به پرونده های قدیمی. اینقدر گشتم تا بلاخره یه چیز با ارزش پیدا کردم...
نادر سکوت کرد. وقتی دید که با چه استرسی دارم به حرفاش گوش میدم ، لیوان چایی رو برداشت. داد به دستم و گفت: بیا دخترم چایی تو بخور. آروم باش. تو خودت ماشالله روانشناسی. بهتر می دونی اولین موردی که مهمه ، آرامشته... لیوان چایی رو ازش گرفتم و گفتم: به خدا دست خودم نیست آقا نادر... نادر مکثی کرد و گفت: یکی از ساختمون های شیرخوارگاه بهزیستی مدارک قدیمی زیادی داشت. متوجه شدم که یه سری مدارک برای خودشون نیست. با نا امیدی اونا هم یه نگاهی انداختم. میون پرونده ها ، یه مورد دیدم. خودمم باورم نمیشد. اما خوب که دقت کردم ، دیدم که دارم درست می بینم. پرونده ی پذیرش یه نوزاد بود. که توسط یه بیگانه گذاشته بودن جلوی درب شیرخوارگاه. از نظر تاریخی درست همون روزی بود که پدرت اون کارو کرد. گروه خونی نوزاد هم ب منفی بود. تو تمام پرونده هایی که بررسی کردم ، فقط و فقط این یکی پرونده به بچه ی گم شده ی ما می خوره...
دیگه طاقت نداشتم و با استرس زیاد به نادر گفتم: خب بعدش چی. بعدش چی آقا نادر... نادر ادامه داد: توی اون شیرخوارگاهی که این پرونده رو پیدا کردم ، فقط یک کارمند قدیمی کار می کرد. وقتی پرونده رو دید ، سریع گفت: این برای اینجا نیست. برای یه شیرخوارگاهیه که توی جنگ بمباران شده. بچه هاش رو تقسیم کردن توی شیرخوارگاهای دیگه. اکثر پرونده هاش هم از بین رفت و باقی موندش رو بعد ها که از زیر آوار درآوردن و به اینجا منتقل کردن...
با نگرانی تمام به نادر گفتم: خب مشخص شده هر بچه رو کجا فرستادن که... نادر یه نفس عمیق از سر ناراحتی کشید و گفت: نه دخترم. مشکل بزرگ همینجاست. بچه ها رو اورژانسی و سریع و بدون مکاتبه توی بقیه ی شیرخوارگاها تقسیم کردن. حتی بعضیاشون... نادر حرفش رو قورت داد. بهش گفت: بعضیاشون چی؟ بگین لطفا... نادر با لحنی ناراحت گفت: بعضی هاشون هم توی بمب باران کشته شدن و اصلا هیچ آمار دقیقی ازشون نیست...
دستم رو کشیدم توی موهام و نا خواسته پاهام رو گذاشتم بالای کاناپه و توی خودم مچاله شدم. نادر سریع گفت: اما من نا امید نشدم دخترم. رفتم پیش مسئول کل شیرخوارگاه های تهران. مشخصات کامل تو رو دادم. ازش خواهش کردم به همه ی شیرخوارگاها نامه نگاری کنه و مشخصات اون بچه رو بده. بهش گفتم که تو چقدر داری برای پیدا کردن اون بچه سعی می کنی. ازت می خوام نا امید نشی. همونطوری که یه روزنه ی امید تا اینجا مارو کشونده ، یعنی یه حکمتی هست. یعنی یه علتی هست. بهار من به پیدا کردن خواهرت خیلی امیدوارم...

ادامه...

"آتش اگر ميدانست سرانجامش خاكستر است ، اينگونه زبانه نميكشيد"
     
#9 | Posted: 17 Jun 2018 14:32 | Edited By: Boysexi0098
رویای شیرین سکس خانوادگی!

قسمت دوم (فصل دوم)


سکانس دوم: درد مزمن

لَنگ زنان با دستم به مربی اشاره کردم که تعویضم کنه. گرچه اینقدر داشتم بد بازی می کردم که اگه مصدوم هم نمی شدم باید تعویضم می کرد. از شروع فصل هر چی بازی کرده بودیم رو باخته بودیم. علت اصلیش هم بد بودن من بود. مربی موقع تعویض بهم گفت: چی شده سارا؟؟؟ رفتم و نشستم روی نیمکت. یه کوله گذاشتم زیر پام تا کمتر اذیتم کنه. رو به مربی گفتم: همون قدیمیه. عضله ران پامه... مربی برای چند لحظه بازی رو بیخیال شد و بهم گفت: باید جدی درمانش کنی. نمی تونی همینطور کج دار مریض باهاش طی کنی...
نازی که همش نگاهش به من بود ، بلاخره بعد از تموم شدن بازی ، اومد به سمت من. با نگرانی گفت: چی شدی سارا؟؟؟ مثل چندین ماه گذشته، جوابش رو ندادم. همه می دونستن که ما با هم قهریم. فقط کسی دلیلش رو نمی دونست. البته کسی در جریان نبود چند ماه قبل این من بودم که نازی رو درب و داغون کردم. به همه گفته بود تصادف کرده. توی رختکن اینقدر درد پام شدید شد که حتی نتونستم لباسم رو عوض کنم. نازی باز هم اومد سمت من که کمک کنه. قبل از اینکه پسش بزنم ، به آرومی و در گوشم گفت: بذار کمکت کنم سارا. وگرنه مجبورم به نعیم بگم داری با این رفتارت تابلو بازی در میاری... برای چند لحظه به چشمای همچنان نگرانش خیره شدم. حالا حتی از نازی هم باید می ترسیدم. خودم رو سپردم بهش که کمک کنه تا لباسم رو عوض کنم...
موقعی که شورت ورزشیم رو درآورد و نگاش به پام افتاد ، به حالت جدی و نگران گفت: سارا پات بدجور کبوده. یه چیزی شده. بذار دکتر سالن و صدا بزنم... دکتر سالن یه دکتر ارتوپد درجه سه بود. چیز خاصی سر نیاورد و گفت: باید تو یه بیمارستان با تجهیزات معاینه بشی... نازی شلوار جینم رو به سختی پام کرد. زنگ زد به نعیم که بیاد دنبالم. چون حتی نمی تونستم رانندگی کنم و خودش هم رانندگی بلد نبود...
دکتر بعد از معاینه ، من رو فرستاد عکس برداری از پام و ام آر آی. وقتی همه چی رو بررسی کرد ، رو به نعیم گفت: مشکل جدی ای نیست اما باید مدتی بازی نکنه. تا 24 ساعت پمادی که می گم به پاش بزنین و بعدش کمپرسور یخ بذارین روی ران پاش. بعد از 24 ساعت پماد دیگه ای که میگم رو بزنین و با کمپرسور آب گرم ماساژ بدین. بعدش هم فقط باید استراحت کنه و استخر آب گرم هم براش خوبه...
نعیم توی راه کیسه های مخصوص کمپرسور یخ گرفت. وقتی رسیدیم خونه ، نمی تونستم از پله ها بالا برم. نازی کمک کرد و روی کاناپه ی هال نشستم. رو به نعیم گفتم: امشب همینجا می خوابم. نمی تونم بیام بالا... نعیم با بی تفاوتی گفت: اوکی هر جور راحتی. من دیگه باید برم. دیر شده... نازی رو به نعیم گفت: من می تونم امشب پیشش بمونم. خودش تنهایی نمی تونه هم پمادش رو بزنه و هم کمپرسور یخ روی پاش نگه داره... نعیم کمی به نازی نگاه کرد و گفت: باشه بمون. فقط حواست بهش باشه...
نازی خوشحال شد و مانتوش رو در آورد. با لبخند بهم گفت: برم فعلا برات یه لیوان آب بیارم... بقیه خونه نبودن. دعوت بودن خونه ی یکی از همکارای نریمان. نعیم هم حاضر شد و سریع رفت که به مهمونی برسه. روی کاناپه دراز کشیدم. دستم رو گذاشتم روی پیشونی و چشمام. درد لعنتی پام ول کن نبود. به نازی که هنوز توی آشپزخونه بود ، گفتم: از توی یخچال یه مُسکن هم برام بیار...
نازی با یه لیوان آب برگشت. کمک کرد تا کمی دولا بشم تا بتونم قرص بخورم. بعدش بهم گفت: باید شلوار جینت رو در بیاریم سارا. دکتر گفت اصلا نباید شلوارایی بپوشی که به پات فشار بیاره... یه جورایی خودش شلوار جینم رو درآورد. چند تا از کیسه های کمپرسور رو برد توی آشپزخونه و گذاشت توی فریزر. بقیه اش هم نگه داشت که روی پام نگه داره. قبلش به آرومی پمادی که دکتر گفته بود روی پام مالید. چند بار که متوجه شد دردم گرفته با گفتن ببخشید سعی کرد آروم تر پماد رو بماله. بعدش هم کیسه های کمپرسور رو نگه داشت روی پام. چند دقیقه گذشت. سکوت کرده بود و هیچی نمی گفت. زیر چشمی نگاهش کردم. دو زانوی روی زمین و پایین پام نشسته بود و زمین رو نگاه می کرد. می تونستم چهره ی در همش رو ببینم. نمی دونستم اینم فیلم جدیدشه یا واقعا ناراحته. نمی دونستم باید هنوز بهش حسی داشته باشم یا باید ازش متنفر باشم. بلاخره پا رو دلم گذاشتم و گفتم: یعنی همش دروغ بود؟ لحظه به لحظه اش دروغ بود؟ همه ی اون حرفا دروغ بود؟؟؟
انگار که بغض نازی منتظر ترکیده شدن بود. انگار که دنبال یه بهونه می گشت. گریش گرفت. تو همون حالت دو زانو ، اومد سمت من و با گریه ای که هر لحظه شدید تر می شد گفت: نه نبود. به خدا دروغ نبود. به جون خودم نبود. به جون مامانم نبود. نمی دونم دیگه به چی قسم بخورم سارا. اما نبود. شاید شروعش دروغ بود اما بعدش نه. قلبم داره تیکه تیکه میشه سارا. بهت حق میدم باور نکنی. بهت حق میدم فکر کنی همه ی حرفام دروغه. بهت حق میدم که هیچ وقت دیگه بهم اعتماد نکنی اما فقط بدون همش دروغ نبود. من عرضه این همه خوب نقش بازی کردن ندارم سارا. تو منو باور کردی چون داشتی حقیقت رو می دیدی. می فهمی. من تو رو دوست داشتم. الانم دارم. م م من اون روزی که قرار شد به مهدیس پیام بدی تصمیم نداشتم به نعیم چیزی بگم و نگفتم هم. اما وقتی تصمیم گرفتی بری پیش مهدیس مجبور شدم. از ترس اینکه نعیم بفهمه که می دونستم و نگفتم و چه بلایی سرم بیاره. ترسیدم سارا. سعی کردم حتی ازت متنفر باشم و پیش خودم بگم به درگ. هر بلایی سرش اومد که اومد. اما نتونستم. حتی با اینکه منو گرفتی زیر باد کتک بازم نتونستم ازت متنفر باشم. الانم توقع ندارم همه چی برگرده مثل قبل. اما اینو بدون که همش دروغ نبود. همین...
چند لحظه به صورت خیس از اشک نازی نگاه کردم. هنوز نمی تونستم بفهمم که داره راست می گه یا نه. اینقدر بازی خورده بودم که نمی تونستم هیچی رو باور کنم. ترجیح دادم تا دلم براش نسوخته نگاهم رو ازش بگیرم. دوباره دستم رو گذاشتم روی چشمام. سعی کردم بخوابم...
با صدای در اصلی هال از خواب بیدار شدم. فهمیدم که آخر شب شده و همه از مهمونی برگشتن. خودم رو به خواب زدم و حال و حوصله سلام و احوال پرسی باهاشون رو نداشتم. نازی هم که انگار خوابش برده برده بود ، از خواب بیدار شد. بلند شد و به همه شون سلام کرد. همه شون دورم جمع شدن. نوید رو به نازی گفت: حالش چطوره؟؟؟ نازی گفت: همینکه خوابیده یعنی دردش بهتره... نریمان گفت: خیلی داغون شده پاش؟؟؟ نعیم گفت: نه زیاد. استراحت کنه خوب میشه... فهمیدم که دور و برم خلوت شد. اما صدای مهدیس بود که به نازی گفت: خیلی به زحمت افتادی عزیزم. دیگه مزاحمت نشیم. من خودم حواسم بهش هست... نازی با تُن صدای محکم بهش گفت: نه مزاحمت نیست. خودم پیشش می مونم. باید کمپرسور یخش رو تا صبح عوض کنم. شما خسته این. برین استراحت کنین... مهدیس با صدای کش دار و خاص گفت: باشه عزیزم هر جور راحتی...
نمی دونم چند دقیقه گذشت اما فهمیدم همه رفتن بخوابن و من و نازی توی هال تنها موندیم. اول رفت و یه پتو آورد و انداخت روم. بعدش هم کمپرسور یخ رو عوض کرد. همونجوری دو زانو کنارم نشست و سرش رو گذاشت روی کاناپه. آروم بهش گفتم: اینجوری سرما می خوری. برو برای خودت هم یه پتو بیار... نازی هم به آرومی گفت: دیگه همه رفتن تو اتاقاشون که بخوابن... کمی اطرافم رو نگاه کردم. بهش گفتم: پس حداقل برو درجه ی شوفاژ رو زیاد کن. هوا سرده اینجا...
صبح با کمک نازی رفتم دستشویی. موقع برگشتن ، مهدیس رو به رومون سبز شد. نگاه خاصی به جفتمون کرد و گفت: می بینم که دوباره با هم آشتی کردین... بعد از کمی لبخند رو به من گفت: پات چطوره عزیزم؟؟؟ جوابی بهش ندادم. از نازی خواستم منو برگردونه روی کاناپه. مهدیس همینطور وایستاده بود و ما رو نگاه می کرد. میشد حدس زد که حسابی از رفتار من ناراحته و بهش بر خورده...
نازی مانتوش رو تنش کرد. موقع رفتن بهم گفت: امروز عصر میام که ببرمت حموم. باید هم پمادت رو عوض کنم و هم پات رو با آب گرم ماساژ بدم... مهدیس با لحن نسبتا عصبانی و محکم گفت: لازم نکرده برگردی. به اندازه کافی زحمت کشیدی. به سلامت... نازی کمی به مهدیس نگاه کرد و گفت: گفتم که زحمتی نیست. مشکلی نیست. میام... مهدیس لحن صداش رو عصبانی تر و محکم تر کرد و گفت: دارم می گم لازم نکرده برگردی... نازی اومد جوابش بده که نوید از پشت سر مهدیس اضافه شد و گفت: مگه نشنیدی چی گفت؟ به سلامت... نازی آب دهنش رو قورت داد. باز اومد یه چیزی بگه که گفتم: نازی... نگاهش از سمت مهدیس به سمت من چرخید. از رفتار مهدیس عصبانی شده بود. پیش خودم گفتم: اگه یک درصد هم این نمایش نباشه و واقعیت باشه ، نازی با ادامه دادنش ، برای خودش دردسر درست می کنه. چند لحظه به چشمای عصبانیش نگاه کردم و گفتم: برو نازی. با توام نازی. میگم برو... نازی با نگرانی نگام کرد. با لحن مایوس کننده و آرومی گفت: خدافظ...
مهدیس که این جنگ رو برده بود خوشحال شد. اومد سمت من و گفت: من دارم میرم حموم. بیا بریم ، خودم پاتو با آب گرم ماساژ میدم... با بی تفاوتی بهش گفتم: هنوز 24 ساعت نگذشته. بعدشم لازم نیست. خودم میرم... مهدیس به نوید نگاه کرد. نوید اومد کنارم و گفت: وقتی میگه باهام بیا حموم. نه نداریم. مثل آدم میگی چَشم. فهمیدی؟؟؟ چند ثانیه به چشمای ترسناک و جدی نوید نگاه کردم و گفتم: باشه... مچ دستم رو گرفت. محکم فشار داد و گفت: باشه نداریم. فقط چَشم... دیگه طاقت شکنجه شدن نداشتم. طاقت اینکه من رو لخت کنن و بندازن توی توالت نداشتم. طاقت کتک و کمربند نداشتم. طاقت زندانی شدن نداشتم. استرس و ترس نا خواسته وجودم رو گرفت. به نوید نگاه کردم و گفتم: چَشم...
بدون اینکه کمک کنن و به سختی رفتم داخل حموم. بلوزم رو درآوردم. اومدم شورت و سوتینم رو در بیارم که پشیمون شدم. آب و ولرم تنظیم کردم و رفتم نشستم توی وان. مهدیس بعد از چند دقیقه وارد حموم شد. اونم شورت و سوتینش تنش بود. وقتی من رو دید لبخند زنان گفت: لباس زیرم بهم میاد؟؟؟ یه چرخ آروم زد جلوم. با سرم تایید کردم که آره. با هیجان گفت: یادته؟ خودت گفتی پوست تنم روشنه و لباسای تیره بیشتر بهم میاد. الانم به نظر خودم این رنگ زرشکی خیلی بهم میاد. اما به تو هم رنگای تیره میادا. پوستت گندمیه اما جوری نیست که لباسای تیره بهت نیاد. ببین الان پاهات توی این شورت مشکی چه سکسی شدن. مگه نه؟؟؟ بازم فقط با سرم حرفش رو تایید کردم...
مهدیس هم اومد توی وان. نشست جلوی من. کمی دولا شد که بتونه رون پام رو ماساژ بده. می دونستم منظورش از زدن این حرفا ، فقط طعنه و تمسخره. من تکیه دادم به وان و سعی کردم باهاش چشم تو چشم نشم. هم زمان که داشت به آرومی ماساژ می داد ؛ گفت: این حموم و مخصوصا این وان برای نرمیان خیلی خاطره داره... چشمم به سقف حموم بود و گفتم: چطور؟؟؟ مهدیس گفت: عه مگه در جریان نیستی. نرمیان و زهرا جون اینجا کلی خاطره دارن با هم... نا خواسته پوزخند زدم و گفتم: می دونستم که زهرا با همه ی پسراش رابطه داره اما هیچ وقت از جزییات بهم نگفته بودن. حتما خیلی براشون عزیز شدی که از جزییات و گذشته برات گفتن...
مهدیس کمی سکوت کرد و گفت: به نظرت کار زشتی نیست که داری سقف حموم و نگاه می کنی؟ اونم در حالی که من دارم ماساژت میدم و باهات حرف می زنم... قیافه مو مسخره گرفتم و بهش نگاه کردم. لبخند روی صورتش محو شد. نگاهش جدی شد. یه هو با هر دو تا دستش رون پامو چنگ زد و گفت: دیگه داری روی سگ منو بالا میاری سارا. تو این چند ماه هر چی خواستم تحملت کنم و بچه بازیاتو ندید بگیرم اما تو هر روز پُر رو تر از قبل میشی. انگار یادت رفته که بعد از اون همه بلایی که اینا سرت آوردن چطور مثل یه آدم حقیر ازشون خواهش کردی که برگردی سر زندگیت. اما هر چی بهت رو دادم بسه. از امروز می دونم باهات چیکار کنم...
هر چقدر مقاومت کردم که درد شدید پام رو به روی خودم نیارم فایده نداشت. اشکام نا خواسته به خاطر درد شدید پام سرازیر شدن. مهدیس فشار چنگ زدنش رو بیشتر کرد و گفت: خیلی رو داری که فکر می کنی هنوزم غروری توی وجود بی ارزشت مونده. کاری می کنم که همون یه ذره توهم غرور داشتنو فراموش کنی...
حرفاش که تموم شد ولم کرد. از جاش بلند شد. شورت و سوتینش رو درآورد. به موهاش شامپو زد و بعد از شستن سرش و دوش گرفتن از حموم رفت بیرون. همینکه از حموم رفت ، با دستام پام رو گرفتم و شدت اشک ریختنم بیشتر شد. دیگه ظرفیت درد رو نداشتم. اینقدر ضعیف شده بودم که حاضر بودم هر بلایی سرم بیارن اما شکنجه ام نکنن. به سختی خودم رو شستم. اومدم از حموم بیام بیرون که متوجه شدم مهدیس برام حوله نذاشته. پام از درد به لرزش افتاده بود. همونجوری لُخت و با بدن خیس از حموم اومدم بیرون. مهدیس و نوید روی کاناپه بودن و داشتن تی وی می دیدن. یه چیزی در گوش هم گفتن و زدن زیر خنده. سعی کردم بهشون توجه نکنم. خودم رو به سختی رسوندم به پله ها. سخت تر از اون شروع کردم به بالا رفتن ازشون. می تونستم سنگینی نگاهشون رو روی خودم حس کنم. بلاخره با هر سختی ای بود وارد خونه ی خودم شدم و از اتاقم حوله برداشتم. حوله رو دور خودم پیچیدم و خوابیدم روی تخت. نعیم از خواب پرید. من رو که دید با تعجب گفت: تو اینجا چیکار می کنی؟؟؟ جوابی نداشتم که بهش بدم. وقتی دید دارم گریه می کنم چیز دیگه ای نگفت. دوباره پشتش رو کرد که بخوابه...
چند روز گذشت و شرایط پام نسبتا بهتر شده بود. نازی مداوم باهام در تماس بود و پیگیر حالم بود. از اون کاری که مهدیس باهام کرده بود ، چیزی بهش نگفتم. یعنی دیگه تصمیم نداشتم به نازی چیزی بگم یا باهاش درد و دل کنم. ترجیح دادم رابطه مون رو خیلی ساده و معمولی نگه دارم...
تلفنم با نازی تموم شده بود که نعیم اومد توی اتاق و گفت: امشب شام همه پایین جمع هستن. یه چیز درست حسابی بپوش. اون قیافتم درست کن. اگه هم نمی تونی بیایی پایین ، میام می برمت... دستم رو کشیدم توی موهام و گفتم: مرسی پام بهتره. خودم میام... می دونستم منظور نعیم از یه چیز درست و حسابی پوشیدن یعنی چی. نعیم عاشق تونیک های چسب و لختی بود. توی کمد لباسم پر از تونیک بود. یه تونیک نقره ای براق انتخاب کردم. به سختی زیپش رو بستم. ترجیح دادم موهام رو ببندم. یه کلیپس با گل های ریز نقره ای زدم به موهام. کمی آرایش کردم. پله ها رو نسبتا راحت اومدم پایین. حدسم درست بود و نرگس اومده بود. نریمان هم بود. همه دور میز ناهار خوری جمع شده بودن. نعیم صندلیم رو داد عقب تا بشینم. با لحن ملایمی بهش گفتم: مرسی... پوزخند مهدیس رو موقع گفتن مرسی متوجه شدم اما به روی خودم نیاوردم...
همه مشغول حرف زدن شدن و مشغول خوردن. تنها آدم ساکت من بودم. اما خوب که دقت کردم ، متوجه شدم نرگس هم توی خودشه و اصلا توی جمع نیست. جوری که همه بشنون رو به نرگس گفتم: چی شده نرگس؟ حسابی تو فکری... نرگس خیلی سریع از اینکه من حالش رو پرسیدم تعجب کرد. لبخند محوی زد و گفت: هیچی نیست... مادرش هم گفت: سارا راست میگه. یه چیزیت هست دختر. از وقتی اومدی همش تو فکری... نرگس با بغض گفت: میگم چیزی نیست... اومد بلند بشه بره که نریمان بهش گفت: بتمرگ سر جات. دو زار شعور داشته باش... نرگس با عصبانیت به نریمان گفت: تو خفه شو. تو لازم نکرده شعور یادم بدی... نریمان با عصبانیت بلند شد. همین که به اونور میز و پیش نرگس رسید ، چنان محکم زد پشت سرش که صورت نرگس کوبیده شد به بشقاب. خیلی سریع هم از بینیش خون اومد. نریمان با عصبانیت گفت: فکر کردم پای تلفن همه چی رو روشن و شفاف گفتم. فکر کردم آدم هستی و دو کلام حرف حساب سرت میشه. هر گُه بازی ای هم که در بیاری ، باید فکر اون پسره لندهور و از سرت بیرون کنی. اولا که فعلا غلط می کنی ازدواج کنی. دوما اگه بنا به ازدواج باشه با اونی ازدواج می کنی که من میگم. شیرفهم شد؟؟؟
نرگس که دستش رو گرفت روی بینیش. با عصبانیت گفت: من با هر کسی دوست داشته باشم ازدواج می کنم. به توی وحشی هم ربطی نداره... نرمیان دوباره عصبانی شد و شروع کرد پشت سر هم توی سر نرگس زدن. هیچ کسی هم هیچی نمی گفت و همه فقط نگاه می کردن. نا خواسته از جام بلند شدم. خودم رو رسوندم به نریمان. نمی دونم با چه جراتی مُچ دستش رو گرفتم و گفتم: تو رو خدا بس کن نریمان. ازت خواهش می کنم. داری می کشیش...
از ترس این کارم به نفس نفس افتادم. هر لحظه احتمال می دادم الان منو بگیره زیر باد کتک. بهم با عصبانیت زل زد. سریع مچ دستش رو ول کردم و با چشمام بهش التماس کردم که نرگس رو ول کنه. آب دهنم رو قورت دادم و گفتم: همه می دونیم تهش اونی میشه که تو می خوای. پس همینقدر تنبیهش کردی بسه. یعنی خواهشا بسه... نریمان که چشماش کاسه ی خون بود کمی با عصبانیت من رو نگاه کرد و برگشت سر جاش. دستمال کاغذی برداشتم که صورت نرگس رو پاک کنم. نرمیان با یه داد ترسناک بهم گفت: برو گمشو سر جات شامتو کوفت کن... دستمال کاغذی رو انداختم روی میز و گفتم: چَشم... برگشتم سر جام و نشستم. نعیم به آرومی بهم گفت: عجب دل و جراتی داری تو دیگه...
نرگس کمی گریه کرد و پاشد. رفت دستشویی و صورتش رو شست. بعدشم رفت توی اتاقش و در و بست. من و مهدیس میز رو جمع کردیم و ظرفا رو شستیم. تازه لباس مهدیس توی چشمم اومد. یه تاپ چسبون قهوه ای و یه شلوارک کوتاه هم رنگ تاپش. اونم مثل من به موهاش کلیپس زده بود. دیگه خوب یاد گرفته بود چطوری تیپای سکسی و جذاب بزنه. حتی حرکات و رفتارش هم تو این چند ماه عوض شده بود. دقیقا همون جنده ای که نوید آرزوش رو داشت. وقتی دید برای چند لحظه تو بحر اندامش رفتم ، لبخند زد و گفت: بازم به خوشگلی تو نمی رسم... جرات نکردم که بهش پوزخند بزنم. با حالت عادی نگاش کردم و گفتم: اینقدر نگران مقایسه ی خودت و من نباش مهدیس. اگه خوشگل و جذاب و خوش اندام نبودی الان اینجا نبودی... مهدیس لبخند زنان اومد نزدیک من. انگشتای یه دستش رو روی صورتم کشید و انگشتای دست دیگه اش رو از روی شورت ، روی کُسم کشید. تُن صداش رو خاص و کش دار کرد و گفت: همیشه دوست داشتم یه دوست دختر به خوشگلی تو داشته باشم. تو اصلا قدر خودتو نمی دونی... جوری که ناراحت نشه پسش زدم و گفتم: بریم تو جمع... پوزخند زنان گفت: بریم عزیزم...
نریمان و نوید خیلی جدی داشتن با هم حرف می زدن. مادرشون هم داشت تی وی نگاه می کرد و نعیم توی گوشیش بود. حدس زدم که صحبت نریمان و نوید در مورد نرگس باشه اما وقتی ما وارد هال شدیم ، صحبتشون رو قطع کردن. من رفتم کنار نعیم نشستم. مهدیس رفت روی پای نوید نشست و گفت: ای بابا. بعد از مدتی دور هم جمع شدیما. همش اخمو هستین شما مردا...
نوید دستش رو گذاشت روی شکم مهدیس و گفت: هر چی عشقم بگه حق داره. بگو چیکار کنیم. همونکارو می کنیم... مهدیس خودش رو لوس کرد و گفت: خب یکمی شاد باشین... نوید مهدیس رو بغل کرد و از جاش بلند شد و گفت: نظرت چیه آهنگ بذاریم و برقصیم؟؟؟ مهدیس خندش گرفت و با سرش تایید کرد. نوید کنترل تی وی رو از مادرش گرفت و زد یه شبکه ای که آهنگ پخش میشد. مهدیس رو گذاشت پایین و شروع کردن به رقصیدن. مهدیس هم زمان که داشت می رقصید ، رفت سمت نریمان و اونم بلندش کرد. نریمان اخماش کم کم باز شد و اونم پاشد. نوید رو به من و نعیم گفت: پاشین دیگه... سعی کردم لبخند بزنم. دست نعیم رو گرفتم و ما هم پاشدیم. نوید صدای تی وی رو تا آخر زیاد کرد. بعد از نعیم کمی با نریمان رقصیدم. اومدم دستای نوید رو بگیرم که باهاش برقصم. مهدیس اومد جلوم. دستام رو گرفت و شروع کرد باهام رقصیدن. من و مهدیس وسط می رقصیدیم و سه تا پسرا دور برمون. نا خواسته از یه سری از حرکات و دلقک بازیاشون خندم گرفت. متوجه دست مهدیس شدم که گذاشت پشت کمرم و دست دیگه اش رو گذاشت روی شونه ام. صورتش رو تا جایی که میشد به صورتم نزدیک کرد. وقتی فهمیدم داره باهام لاس می زنه ، خواستم ازش جدا بشم که نذاشت. به آرومی و جوری که فقط خودمون بشنویم بهم گفت: چرا همش می خوای فرار کنی؟؟؟ دوست نداشتم دستش نقطه ضعف بدم. لبخند زدم و گفتم: بیشتر برقصم ، پام درد می گیره...
از جمعشون جدا شدم و رفتم نشستم. بقیه یکم دیگه رقصیدن و خسته شدن. نوید تی وی رو خاموش کرد رو به مهدیس گفت: حالا خوب شد عزیزم؟؟؟ مهدیس رفت سمتش. یه لب نسبتا طولانی ازش گرفت و گفت: آره عشقم. قربونت برم...
دوست داشتم به این نمایش مسخره و تظاهر ریاکارانه ی همه شون پوزخند بزنم اما جراتش رو نداشتم. تو همین حین در اتاق نرگس باز شد. رفت دستشویی و در و محکم بست. نا خواسته نگاهم ثابت موند به سمت اتاق نرگس. نریمان اومد کنارم نشست. دستش رو انداخت دور گردنم. گونه ام رو بوسید و گفت: لازم نکرده تو نگران نرگس باشی... لبخند زورکی ای زدم و منم دستم رو گذاشتم روی پاش. نریمان دست دیگش رو گذاشت روی پام و گفت: خیلی وقت بود اینقدر جیگر نشده بودی...
یه هو مهدیس پرید وسط حرف نرمیان و گفت: او او امشب سارا برای نویده. براش نقشه نکش آقا نریمان... نرمیان خندش گرفت و گفت: باشه هر چی مهدیس خانم بگه. اصلا غلط بکنه هر کی روی حرف مهدیس خانم حرف بزنه. پس حالا که امشب چیزی به ما نمی رسه ، بریم سر خونه زندگی مون. صبح زود باید برم جایی... وقتی که نریمان داشت کتش رو می پوشید ، متوجه نگاه زهرا شدم که با چه حرص و عصبانیتی داره مهدیس رو نگاه می کنه. انگار بلاخره عقل پوکش فهمیده بود که مهدیس چه نفوذی روی پسراش داره... نعیم هم خمیازه ای کشید و گفت: منم خوابم میاد. میرم بخوابم...
نرگس از دستشویی برگشت و دوباره رفت توی اتاقش. وقتی نریمان رفت رو به نوید گفتم: میشه برم یه سر بهش بزنم؟ شاید یه چیزیش شده... نوید کمی نگام کرد و گفت: فقط ببین چیزیش شده یا نه. همین... چند بار در زدم اما نرگس جواب نداد. در و به آرومی باز کردم. روی تختش نشسته بود و توی گوشیش بود. همینکه من رو دید گوشیش رو قایم کرد. در و بستم. رفتم کنارش نشستم. اول به صورتش دقت کردم که یه وقت بینیش نشکسته باشه. چیزیش نشده بود و فقط گوشه ی لبش پاره شده بود. نگاه نفرت انگیزش به من تمومی نداشت. به نگاهش توجه نکردم و گفتم: کاتش کن نرگس. اگه نرمیان بفهمه هنوز با پسره رابطه داری خون به پا می کنه. هم سر خودت و هم سر اون یه بلایی میاره... نرگس با همون چشمای عصبانیش ، پوزخند زد و گفت: یعنی تو الان دلسوز من شدی؟؟؟ بهش گفتم: نه دلم برای تو نسوخته. اگه دردسر درست کنی باعث میشی اعصاب نرمیان بریزه بهم. اونوقت دودش تو چشم منم میره. چند وقته طاقت درد کشیدن ندارم. دوست ندارم باز یه مدت مثل وحشیا باهام برخورد کنه... نرگس چند لحظه بهم خیره شد و گفت: خب حرفاتو زدی. گمشو بیرون...
وقتی از اتاق اومدم بیرون ، نوید بهم گفت: چیزیش شده؟؟؟ بهش گفتم: نه... نوید داشت می رفت توی اتاقش که گفتم: میشه امشب برم بخوابم؟ هم خسته ام و هم پام درد می کنه... نوید اول کمی جدی نگام کرد. لبخند زد و اومد سمتم. با لحن خاصی گفت: خودم خستگیتو در می برم عزیزم...
بارها حتی به میل خودم با نوید توی اتاقش خوابیدم. حتی توی اتاق نوید بیشتر از خونه ی خودم و پیش نعیم احساس امنیت می کردم. اما حالا برعکس شده بودم. ترجیح می دادم همش با نعیم باشم و تو خونه ی خودم بخوابم. مهدیس نه تنها خودش به شدت تغییر کرده بود ، تازه جَو خونه رو هم تحت تاثیر خودش قرار داده بود. حس می کردم به همه مسلط شده. با چه هنر زنانگی ای داشت این کارو می کرد ، نمی دونم. اما اینقدر توی کارش موفق بود که نوک پیکان تنفر زهرا از سمت من به سمت مهدیس رفته بود. زهرا دیگه با من کَل کَل نمی کرد و هی بهم نمی رسوند که ازم متنفره. اما جالب اینجا بود که جرات نداشت اون رفتارای گذشته ای که با من داشت رو با مهدیس داشته باشه...
رفتم تو اتاق نوید. مهدیس رفت بود دوش بگیره. نشستم روی تخت و به نوید نگاه کردم. نوید گفت: قدیما از خدات بود که همش پیش من باشی. چیه فراری شدی... لبخند محوی زدم و گفتم: قدیما یه مرد بهم قول داد که با اومدن یکی دیگه فراموشم نکنه... نوید از حرفم خوشش نیومد. مچ دستم رو محکم گرفت. اینقدر محکم که دردم اومد. با عصبانیت نگام کرد و گفت: من قرار بود هوای اون سارای قبلی رو داشته باشم. نه هوای یه خائن عوضی رو. فکر کردی یادم میره پیش پلیس رفتنت رو؟ فکر کردی زمان می گذره و خیانتی که بهمون کردی فراموشم میشه؟؟؟
مهدیس وارد اتاق شد. رفت جلوی میز آرایش. نشست و شروع کرد با حوله سرش رو خشک کردن. هم زمان از توی آینه به ما نگاه کرد و گفت: آقا نوید می بینم که حسابی با سارا جون خلوت کردی... نوید با تمسخر گفت: سارا جون عاشق خلوت کردن با منه...
مهدیس که یه تاپ و شلوارک دیگه تنش کرده بود اومد روی تخت و نشست اون ور نوید. شروع کرد به نوازش موهای نوید و رو به من گفت: نرگس در چه حالی بود؟؟؟ بهش گفتم: حالش خوبه. مشکلی نیست... مهدیس چند ثانیه به من نگاه کرد و بعدش رو به نوید گفت: نوید نمی دونم چرا سارا از من فراریه. اصلا فکر کنم از من بدش میاد. مگه من کار بدی کردم؟؟؟ نوید خودش رو متعجب گرفت و به حالت مسخره گفت: نه عزیزم داری اشتباه می کنی. سارا عاشق توعه. فقط روش نمیشه ابراز کنه. مگه نه سارا؟؟؟ نمی دونستم از این نمایش مسخره ای که راه انداخته بودن چه هدفی داشتن. جواب ندادم که نوید محکم و جدی گفت: مگه کری سارا؟ گفتم مگه نه؟؟؟ با سرم حرفش رو تایید کردم. نوید با حرص و عصبانیت بلند شد و نشست. مچ دستم رو چنان محکم فشار داد و پیچوند که نزدیک بود بشکنه. با یه لحن پر از کینه گفت: یه بار دیگه ازت سوال بپرسم و مثل گاو سرتو تکون بدی من می دونم و تو. یا بله یا خیر. فهمیدی؟؟؟ نا خواسته دست دیگه ام رو گذاشتم روی دستش که بیشتر مچم رو فشار نده. به آرومی گفتم: بله...
نوید کمی آروم شد و گفت: اما مهدیس باور نداره. باید بهش ثابت کنی که عاشقشی. وگرنه همش ته دلش ناراحته... از شدت درد مچ دستم ، اشک توی چشمام جمع شد و گفتم: چیکار باید بکنم؟؟؟ مهدیس همون حالت نشسته خودش رو به من نزدیک تر کرد و گفت: حاضری برای ثابت کردنش چیکارا بکنی؟؟؟ نوید گفت: حاضره هر کاری بکنه. مگه نه سارا؟ با تو ام. میگم مگه نه؟؟؟ سرم رو تکون دادم و گفتم: بله... مهدیس دست نوید رو از دور مچ دستم برداشت. به چشمام خیره شد و گفت: امشب سارا خیلی کم رقصید. دوست دارم مخصوص من برقصه. از اون رقصای خاص. از اونایی که آدم محو تماشای اندام قشنگش توی این لباس سکسی میشه... مچ دستم رو کمی مالش دادم. منتظر بودن که براشون برقصم. به آرومی بلند شدم. نوید گفت: چراغ اصلی رو خاموش کن. چراغ خواب روشن کن...
بعد از روشن کردن چراغ خواب ، رفتم جلوشون وایستادم. نگاه تحقیر آمیز مهدیس روی مخم بود. به آرومی شروع کردم به بدنم موج دادن. دستام رو بالا گرفتم و موج بدنم و مخصوصا باسنم رو بیشتر کردم. مهدیس با اشاره ی دستش بهم فهموند که بچرخم. می دونستم اگه بد برقصم بازم نوید عصبانی میشه. منتظر بود ازم بهونه گیر بیاره و بهم صدمه بزنه. بعد از چند بار چرخ زدن ، مهدیس شروع کرد به لخت شدن. کامل لخت شد. رفت انتهای تخت و تکیه داد به تاج تخت. با دستش بهم اشاره کرد که منم برم روی تخت. پاهاش رو از هم باز کرد و با انگشتاش به کُسش اشاره کرد. فهمیدم منظورش چیه. اومدم دراز کش برم سمتش که گفت: اینجوری نه عزیزم. دوست دارم بهم سجده کنی... همونکاری که گفته بود رو انجام دادم. موهام رو چنگ زد و صورتم رو چسبوند به کُسش. وادارم کرد که براش لیس بزنم. هم زمان متوجه شدم که نوید رفت پشت سرم. تو همون حالت سجده ، تونیکم رو داد بالا روی کمرم و شورتم رو کشید پایین تا نزدیک زانوهام. ناله های از شهوت مهدیس هر لحظه بلند تر میشد و شدت فشاری که به سر من می آورد هم بیشتر. فکر کردم نوید از پشت می خواد بکنه توم. یه هو مهدیس موهام رو چنگ محکم تری زد و سرم رو از روی کُسش برداشت و فشار داد به تُشک تخت. هم زمان چنان درد وحشتناک و سوزناکی توی سوراخ کونم حس کردم که نا خواسته جیغ زدم. اما جیغم تو اون حالت خفه شد. نمی دونم نوید چی فرو کرده بود داخلم. هر لحظه دردش بیشتر میشد و من نا خواسته می خواستم خودم رو نجات بدم. اما مهدیس سرم رو گرفته بود و نوید محکم به کمرم فشار می آورد. به همون حالت سجده اسیر شده بودم. اون چیزی که فرو کرده بود رو در می آورد و دوباره فرو می کرد. اشکام با آبریزش نا خواسته ی بینیم قاطی شده بود. صدای خواهش و التماس که ولم کنن توی گلوم خفه شده بود. مهدیس بیشتر و بیشتر موهام رو توی مشتش چنگ می زد و سرم رو توی تُشک تخت فشار می داد. نمی دونم چند دقیقه توی این حالت بودم. فقط زجه می زدم. تا توی معده و روده هام حتی احساس درد می کردم. دردی که تا حالا تجربه اش نکرده بودم. بلاخره ولم کردن. همونجا روی تخت مچاله شده افتادم و گریه گرفت. نا خواسته یه دستم رو به خاطر درد شدیدی که داشتم گذاشتم روی باسنم. نوید بهم گفت: پاشو عزیزم. هنوز سر شبه. به این زودی کم آوردی. د با توام. میگم پاشو...
به سختی نشستم. حس کردم که داره از پشتم خون میاد. مهدیس با یه دستمال کاغذی صورتم رو پاک کرد. نوید گفت: پاشو هنوز رقص تموم نشده. مهدیس هنوز رقص دلش می خواد... هق هق گریه ام شدید تر شد و گفتم: بس کن نوید. ازت خواهش می کنم بس کن. تو رو خدا بس کن... نوید پوزخند زنان گفت: تازه هنوز شروع هم نشده عشقم. با زبون خوش پا میشی یا نه؟؟؟ با پاهای لرزون بلند شدم و از تخت اومدم پایین. درد پشتم هر لحظه سوزناک تر و شدید تر میشد. نوید رفت انتهای تخت و کنار مهدیس نشست و گفت: لباستو در بیار عزیزم. نوبت رقص لختیه...
به سختی دستم رو بردم عقب و زیپ لباسم رو باز کردم. کمی دولا شدن برای درآوردن لباسم ، درد پشتم رو بیشتر کرد. دوباره شروع کردم براشون رقصیدن. مهدیس همچنان پاهاش از هم باز بود. نوید با یه دستش داشت کُسش رو می مالید. وقتی دست دیگه اش رو نگاه کردم یه بُرس دستش بود. یه بُرس که دسته ی کلفت و زبری داشت و تو همون نور قرمز اتاق مشخص بود که خونیه. مهدیس بعد از یه لب کوتاه از نوید پاشد. اومد رو به روی من. شروع کرد باهام رقصیدن. موهام آشفته شده بودن. چشمام قرمز. صورتم از درد داغون. از دیدن اون شرایط من لبخند لذت بخشی زد و دستاش رو حلقه کرد دور گردنم. لباش رو آورد نزدیک و شروع کرد لبام رو بوسیدن. کمی لبام رو بوسید و گفت: وقتایی که با نازی بودی هم همه ی کارا رو نازی می کرد؟؟؟
چند قدم به سمت عقب برداشت و من رو هم به سمت خودش هدایت کرد. جوری که چسبید به دیوار. من پشتم به نوید بود. بعد از چند لحظه متوجه ی نوید شدم که از پشت بهم چسبیده. لخت شده بود و می تونستم کیرش رو حس کنم. هم زمان از پشت یه جورایی جفتمون رو بغل کرد. بعدش کیرش رو تنظیم کرد و فرو کرد توی عقبم. درد لعنتی هزار برابر برگشت. بازم اشک توی چشمام جمع شد. سرم رو نا خواسته گذاشتم روی شونه ی مهدیس. دوباره گریم گرفت. نوید به شدت و محکم تلمبه میزد و من فقط زجر می کشیدم. مجبور بودم برای حفظ تعادلم مهدیس رو بغل کنم. بدنمون و مخصوصا سینه ها مون با هر تلمبه ای که نوید می زد ، محکم به هم می خورد. مهدیس نه تنها از این برخوردا ناراحت نبود بلکه با آه های نا منظمی که از گلوش می اومد ، مشخص بود خوشش هم میاد. حتی نفهمیدم نوید کی ارضا شد. چون فقط درد بود که همه ی وجودم رو گرفته بود. وقتی ازم جدا شد ، مهدیس با دستاش سرم از روی شونه اش برداشت و وادارم کرد که باهاش چشم تو چشم بشم. کلیپس موهام رو باز کرد. از موهام چنگ زد و مجبورم کرد جلوش دو زانو بشینم. یک پاش رو گرفت بالا. محکم تر به موهام چنگ زد و بازم مجبورم کرد تا کُسش رو لیس بزنم. متوجه شدم تا ارضا نشه ولم نمی کنه. تو اون حالت ، درد پشتم شدید تر شده بود. همه ی سعی خودم رو کردم که کُسش و چوچولش رو جوری براش لیس بزنم که زودتر ارضا بشه و از این وضعیت خلاص بشم...
با فشار بیش از حدی که به سرم وارد کرد و لرزه ی خفیف پاها و بدنش ، فهمیدم ارضا شده. سرم رو ول کرد و رفت پیش نوید که لبه ی تخت نشسته بود. توی بغلش نشست و شروع کردن از هم لب گرفتن. از این همه تحقیر و درد شدید پشتم ، دوباره گریه ام گرفت. به سختی بلند شدم که نوید گفت: کجا؟؟؟ موهام آشفته تر و توی صورتم پخش شده بود. موهام رو زدم کنار. به نوید نگاه کردم. نوید به کیرش اشاره کرد و گفت: می بینی که. هم گُهی شده و هم خونی. تند باش... با التماس و خواهش گفتم: ازت خواهش می کنم نوید...
نوید همچنان به کیرش اشاره کرد و گفت: مثل آدم میایی یا بلند شم؟؟؟ با پاهای لرزون به سمتش قدم برداشتم. وقتی جلوش دو زانو نشستم ، دوباره بغضم ترکید و شدت گریه ام بیشتر شد. نوید بهم توجه نکرد و با دستای مردونه اش موهام رو چنگ زد. وادارم کرد کیرش رو بخورم و گفت: تا تمیز تمیز نشه باید بخوریش. فهمیدی؟؟؟ چند بار نزدیک بود بالا بیارم. مجبور شدم هر چی کثیفی و خون بود بخورم و حتی قورت بدم. بلاخره نوید ولم کرد. روم نمیشد تو اون حالت که معلوم نبود دور لب و دهنم چه کثافتکاری ای هستش به جفتشون نگاه کنم. نوید گفت: خب حالا سرتو بالا بگیر و به مهدیس جون بگو که عاشقشی... چند ثانیه مکث کردم. سر لرزونم رو به سختی بالا بردم. مهدیس با لبخند های مغرورانه و پیروزمندانه اش داشت پیروزیش رو جشن می گرفت. با صدای لرزون و بغض دار گفتم: ع ع عاشق ت ت تم...
نوید رو به مهدیس گفت: دیدی گفتم عاشقته. داشتی اشتباه می کردی عزیزم... مهدیس با تمسخر گفت: وای راست میگی نوید. چقدر بده آدم زود قضاوت کنه. منم عاشق سارا جون هستم... نوید رو به من گفت: حالا می تونی گورتو گم کنی... دستم رو گذاشتم لبه ی تخت که بلند شم. نوید محکم با لگد کوبید به پهلوم و پرتم کرد به سمت دیوار و گفت: اون دستای گهی و کثیفتو به تخت نزن... به سختی بلند شدم و وایستادم. نمی تونستم خوب راه برم. اومدم از اتاق برم بیرون که مهدیس گفت: وای نوید چند جای تخت و اتاق خونی و کثیف شده. داره حالم به هم می خوره... نوید مهدیس رو بغل کرد و وایستاد. بردش به سمت در. رو به من گفت: تا من و عشقم می ریم یه دوش حسابی بگیریم ، اتاقو می کنی دسته ی گل...
نزدیک به یک ساعت طول کشید تا اتاق و تمیز کردم. رو تختی رو باید می شستم و جمعش کردم که بندازمش توی ماشین. بقیه ی جاها رو باید با دستمال و کلینر تمیز می کردم. درد پشتم و حتی درد بدنم هر لحظه بیشتر میشد و لرزش بدنم و سرم هر لحظه بیشتر. نوید و مهدیس از حموم اومدن. نوید بازوم رو گرفت. بردم سمت در و پرتم کرد بیرون و گفت: بسه دیگه. گورتو گم کن... با درد زیاد پله ها رو رفتم بالا. حتی دردش بدتر از روزی بود که با پای مصدوم رفتم بالا. توی حموم خونه ی خودم راحت تر بودم. دوش آب سرد رو باز کردم و زیرش دراز کشیدم و خودم رو مچاله کردم. کم کم بدنم سِر شد و درد شدید پشتم کمی قابل تحمل تر...
نزدیکای ظهر بود. توی آشپزخونه بودم و مشغول غذا درست کردن. صدای در خونه اومد. برگشتم و دیدم که نرگسه. گونه اش و کنار لبش حسابی کبود شده بود. بدون سلام گفت: ناهار چی دار؟؟؟ بهش گفتم: دارم ماکارونی درست می کنم... سرش رو تکون داد و گفت: خوبه بهتر از خورشت بامیه حال به هم زن پایینه... رفت نشست رو کاناپه و با گوشیش مشغول شد. براش یه نسکافه درست کردم. بردم گذاشتم جلوش. اومدم برگردم که گفت: نعیم از این عرضه ها نداره. کدومشون؟؟؟ فهمیدم که از باز راه رفتنم فهمیده دیشب چه بلایی سرم اومده. بدون اینکه نگاش کنم ، گفتم: نوید... تو همین لحظه نعیم از اتاق خواب اومد بیرون و گفت: بی عرضه خودتی نفهم... نرگس خیلی خونسرد و در حالی که سرش توی گوشیش بود به نعیم گفت: تو اگه دو زار عرضه داشتی ، نمی ذاشتی اون وحشی نرمیان مثل حیوونا منو بزنه... نعیم که از طعنه های نرگس بدش اومده بود ، با یه لحن جدی گفت: حقت بود. چند بار بهت گفت دور بر اون پسره رو خط بکش...
نرگس بلند شد و رفت جلوی نعیم وایستاد. پوزخند زنان گفت: برای یک بارم که شده با خودت رو راست باش. تو طاقت نداشتی که منو اونجور بزنه. خوب می دونی که طاقت نداری کسی به من صدمه بزنه. اما از ترست بود که هیچی نگفتی. نشستی و مثل یه بی عرضه فقط نگاه کردی. عرضه ی سارا از تو بیشتره... نعیم دیگه کم کم داشت عصبانی میشد. با یه لحن نسبتا عصبانی گفت: سارا حماقت کرد. نریمان می تونست همونجا مثل سگ بزنش تا از این دخالتا نکنه... نرگس به صورت عمدی با صدای بلند خندید و گفت: آه یادم رفته بود. اگه شروع می کرد به زدن سارا هم تو وایمستادی و نگاه می کردی. همینطور که دیشب معلوم نیست نوید چه بلایی سرش آورده و تو عین خیالت نیست. اصلا بگو ببینم. اینقدری که سارا با نوید و نرمیان خوابیده ، تو با مهدیس جون خوابیدی؟ اصلا همون چند باری که مهدیس جونو کردی ، چقدر بهت حال داد؟ د بگو دیگه. نه نگو ولش کن. جواب مشخصه. توی بی عرضه برای نریمان وحشی و دیکتاتور و اون نوید زرنگ و حقه باز یه لقمه چرب و نرمی. حداقل جلوی من قبول کن بی عرضه ای...
وقتی دیدم نعیم حسابی از عصبانیت قرمز شده و باز الانه که جنگ و دعوا درست بشه ، رفتم کنارش. دستم رو گذاشتم روی شونه اش و گفتم: نعیم جان تو رو خدا جوابشو نده. اصلا برو پایین یه هوایی بخوری. تا ظهر خوابیدی و کسل هم هستی. برو هر وقت ناهار حاضر شد صدات می کنم... نعیم چند ثانیه دیگه با چشمای عصبانی به نرگس نگاه کرد و رفت...

ادامه...

"آتش اگر ميدانست سرانجامش خاكستر است ، اينگونه زبانه نميكشيد"
     
#10 | Posted: 17 Jun 2018 15:47 | Edited By: Boysexi0098
ادامه قسمت ۲ فصل (دوم)


مهدیس برگشت روی کاناپه نشست و منم رفتم توی آشپزخونه. یک ساعت گذشت و ناهار حاضر شده بود. هر چی به نعیم زنگ زدم جوابم رو نداد. اومدم برم پایین دنبالش. در و که باز کردم ، مهدیس با چشمای عصبانی و قرمز وارد خونه شد. همینکه وارد شد با عصبانیت بهم گفت: خیلی رو داری تو. همین دیشب به زجه و التماس افتاده بودی. همین دیشب به گُه خوری افتاده بودی. بذار چند روز بگذره حداقل. نعیم و برای من پُر می کنی و به جون نوید می اندازی... با لحن آرومی بهش گفتم: آروم باش مهدیس... محکم زد توی گوشم و گفت: نمی خوام آروم باشم. می دونم باهات چیکار کنم. گفتم که اون یه ذره توهم غرورت رو له می کنم. حالا ببین... اومد بره بیرون که نرگس گفت: کار من بود. سارا هیچ کاره ست... مهدیس از شنیدن این جمله جا خورد. با تعجب به نرگس نگاه کرد. مونده بود که چی باید بگه. نرگس همونطور نشسته و خونسرد و معمولی بهش نگاه کرد و گفت: خب الان می خوای چیکار کنی؟ تند باش منم تهدید کن دیگه. تو که الان سوگولی خونه شدی. دوست دارم هر چی داری رو کنی. با توام مهدیس. چرا لال مونی گرفتی؟؟؟ مهدیس حرفِ توی دهنش رو قورت داد. باز اومد بره که نرگس گفت: فکر نکن همیشه اینطور می مونه. فکر نکن که نرمیان و نوید توی مشتت هستن و با هر آهنگ تو می رقصن. فعلا اینجوریه چون تو داری با هر آهنگی که اونا دوست دارن می رقصی. تو دقیقا همون جنده ی دوست داشتنی و رویایی شون هستی. خیلی دوست دارم تو اولین باری که مخالف میلشون قدم برداری ، ببینم که باهات چیکار می کنن... حرفای نرگس باعث شد مهدیس از عصبانیت قرمز بشه. جوابی نداشت که به نرگس بده. رفت و در و محکم پشت سرش بست...
نرگس دوباره سرش رفت توی گوشیش. نا خواسته بهش خیره شده بودم. بدون اینکه نگام کنه ؛ گفت: قابلی نداشت... رفتم کنارش نشستم. البته جوری که فقط نصف باسنم روی کاناپه قرار بگیره. هنوز درد پشتم شدید بود و با هر حرکت اضافه ای ، شدید تر میشد. رو به نرگس گفتم: چیه می خوای بگی دلت برای من سوخته؟؟؟ از حرفم خندش گرفت و گفت: نه بابا. درسته که با اومدن این عفریته ، درصد تنفرم ازت کم شده اما هنوز ازت خوشم نمیاد. فقط باید روی این هرزه رو کم می کردم... کمی مکث کردم و بعدش گفتم: الان میره نوید و نرمیان و پُر می کنه. برات بد میشه... نرگس پوزخند زنان سرش رو از توی گوشی درآورد. بهم نگاه کرد و گفت: لازم نکرده نگران من باشی. من از خودشونم. از پس هم بر میاییم... اومدم یه چیزی بگم که حرفم رو قورت دادم. نرگس فهمید و گفت: چی می خواستی بگی؟؟؟ یه نفس عمیق کشیدم و گفتم: درکت نمی کنم نرگس. اینکه دوست داری با یه پسر دیگه باشی رو درک نمی کنم. از نظر احساسی که نگاه می کنم ، می بینم که شماها هیچ کدومتون ذره ای احساس و عاطفه توی وجودتون ندارین. از زهرا گرفته تا تو. پر از نفرت و کینه این. از نظر جنسی که نگاه می کنم ، سه تا داداش داری که هر لحظه که بخوای بهت سرویس میدن. چه دلیلی داره که اینقدر به اون پسره اصرار داری؟؟؟
چهره ی نرگس کمی از حرفام متعجب شد. مشخصا هیچ جوابی نداشت که به حرفام بده. اصلا آمادگی اینکه بهش اینقدر رُک و صریح بگم نداشت. اومدم بلند شم که گفت: همیشه از تنهایی می ترسیدم و پیش دایه مخصوصم می خوابیدم. از اینکه توی یه اتاق تنها باشم وحشت داشتم. مامان کم کم عذر دایه رو خواست. سیزده سالم بود و از نظر مامان دیگه به کسی که تر و خشکم کنه نیاز نبود. اون روزا که تو هنوز نیومده بودی ما از این طبقه هم استفاده می کردیم. اتاق خواب تو و نعیم ، اتاق من شد. شب اولی که تنها خوابیدم رو خوب یادمه. از ترس خوابم نمی برد. کل پتو رو کشیده بودم روی خودم. حتی سرم هم توی پتو قایم کرده بودم. نصفه شب شد. من هنوز خوابم نبرده بود. صدای باز و بسته شدن در و شنیدم. ترسم بیشتر شد و داشتم سکته می کردم. صدای قدماش رو می شنیدم. وقتی نزدیک شد صدای نفس کشیدن رو هم می شنیدم. جرات نداشتم سرم رو از زیر پتو بیرون بیارم. چند لحظه بی حرکت وایستاد. سنگینی حضورش داشت دیوونم می کرد. دستش رو برد زیر پتو. چون به پهلو و پشت بهش بودم ، دستش مستقیم خورد به باسنم. با مشتش به یه طرف باسنم چنگ زد. یکمی که چنگ زد ، دستش رو برد توی شلوار و شورتم. حالا بدون واسطه باسنم رو لمس می کرد. ترسم هر لحظه بیشتر میشد. اینقدر بود که بفهمه بیدارم. بعد از چند دقیقه ور رفتن با باسنم ، کُل پتو رو از روی من پس زد. با دستش به شونه ام فشار آورد و صافم کرد. بهم لبخند زد و گفت: نترس آبجی کوچیکه. منم نریمان...
باورم نمیشد که نرگس داره با من درد و دل می کنه. اصلا باورم نمیشد که نرگس داره با من جدی حرف می زنه. باز این چه نمایشی بود که راه انداخته بودن. اگه تیکه تیکه هم می شدم دیگه به نرگس اعتماد نداشتم. ترجیح دادم هیچی نگم اما چهره ام نا خواسته متعجب شد. نرگس نگاهش رو از من گرفت. به زمین نگاه کرد و گفت: اون شب من نه گریه کردم. نه جیغ زدم. نه فریاد زدم. نه کمک خواستم. اون شب من اینقدر شوکه شده بودم که توانایی انجام هیچ عکس العملی رو نداشتم. تو کُل مراحلی که منو لختم کرد و پاهام رو از هم باز کرد و اون کیر لعنتیش رو فرو کرد توی کُسم ، من فقط با چشمای بُهت زده به سقف خیره شده بودم. اینقدر تو شوک بودم که حتی دردش رو هم متوجه نشدم. هیچ وقت اون شب یادم نمیره. اون احساسی که داری ازش دم می زنی ، اون شب توی اون اتاق مُرد...
یه نفس عمیق کشیدم. چند دقیقه محو شنیدن حرفای عجیب نرگس شدم. به خودم اومدم. بلند شدم و رفتم که میز ناهار رو بچینم. به نرگس گفتم: نعیم دیگه نمیاد. بیا خودمون ناهار بخوریم... نرگس که یه طرف لبش زخم بود ، قاشق رو به سختی توی طرف دیگه ی دهنش می ذاشت. من خودم گشنه ام نبود اما ضعف زیادی داشتم و از سر اجبار شروع کردم به خوردن. نرگس که داشت به آرومی غذاش رو می خورد ، بهم گفت: از همون لحظه ی اول که تو رو دید ، فهمیدم که داره بهت حسودی می کنه. نوید وقتی از موهات تعریف کرد ، داشت سکته می کرد. هر بار که تو رو می دید یه جوری میشد. هنوزم داره بهت حسودی می کنه. شرط می بندم دیشب اون به نوید گفته که این بلا رو سرت بیاره. راستی نگفتی که نوید دقیقا باهات چیکار کرده که اینقدر باز باز راه میری... با یه لبخند محو بهش گفتم: بهت قول میدم دوست نداری موقع غذا خوردن بشنوی...
نرگس بعد از خوردن ناهار رفت سر جاش روی کاناپه. میز و جمع کردم. بعد از شستن ظرفا برگشتم توی هال که دیدم خوابش برده. از توی اتاق یه پتو آوردم و انداختم روش. رو به روش نشستم و به صورتش خیره شدم. هنوز دو دِل بودم که حرفایی که بهم زد واقعیت داشت یا یه نمایش جدید بود...
توی اتاق خودم و روی تخت دراز کشیدم که منم خوابم برد. با صدای نوید از خواب بیدار شدم. نفهمیدم ساعت چنده ، فقط متوجه شدم هوا تاریک شده. نوید بهم گفت: پاشو. الان وقت خواب نیست. پاشو که می خواییم بریم بیرون دور بزنیم. حاضر شو زود بیا پایین... سرم گیج می رفت و سنگین بود. حواسم نبود که چه شرایطی دارم. همونطوری نشستم که بعدش پاشم. یه هو درد سوزناک پشتم همه ی وجودم رو گرفت. صورتم رو آب زدم. لباس پوشیدم و کمی آرایش کردم. وقتی رفتم پایین ، فهمیدم نوید و مهدیس می خوان برن بیرون. هنوز خبری از نعیم نبود. جرات نداشتم بپرسم نعیم کجاست. مهدیس اومد و کنار من عقب ماشین نشست. رفتیم دنبال نریمان و اونم سوارش کردیم. تصمیم داشتن برن یه مجتمع تفریحی و کمی قدم بزنن و شام همون بیرون باشیم. توی راه نریمان جوری که مشخص بود که رو به من و مهدیسه ؛ گفت: شنیدم که دیشب حسابی خوش گذشته. اونم بدون من... مهدیس لبخند زنان گفت: بله جای شما حسابی خالی بود. مگه نه سارا؟؟؟ خودم رو جمع و جور کردم و گفتم: بله... نریمان گفت: بله چی؟؟؟ آب دهنم رو قورت دادم و گفتم: بله جات خیلی خالی بود... نریمان با لحن مسخره ای گفت: این تعارف کردنا فایده نداره... مهدیس سریع گفت: خب مشکلی نیست. امشب ما رو برای خواب دعوت کن خونه ت. ایندفعه جای نوید و خالی می کنیم... از پیشنهاد مهدیس همه ی تنم لرزید. دیگه تحمل اینکه به فاصله ی دو شب پشت هم این بلا رو سرم بیارن نداشتم. نریمان از حرف مهدیس خوشش اومد و گفت: حالا شد حرف حساب. شرمنده داش نوید. آخر شب باید تنهایی برگردی خونه... نوید با لبخند گفت: هر چی داش بزرگه بگه. مشکلی نیست...
قبل از اینکه برسیم ، نوید و نریمان با یکی از دوستاشون کار داشتن. کنار خیابون پارک کردن و رفتن دم در مغازه اش. آب دهنم رو قورت دادم. به آرومی دست مهدیس رو گرفتم. تو چشماش نگاه کردم و گفتم: ازت خواهش می کنم مهدیس. من دیگه طاقت ندارم... مهدیس تلخ ترین و طعنه آمیز ترین پوزخندی که توی عمرم دیده بودم رو زد. دست دیگه اش رو به آرومی کشید روی صورتم و چند قطره اشکی که از چشمام اومده بود رو پاک کرد. صورتش رو آورد جلو و لبام رو بوسید و گفت: اگه دختر خوبی باشی ، خودم هواتو دارم... با سرم خیلی سریع حرفش رو تایید کردم. لبخندش غلیظ تر شد و گفت: حالا داری میشی همون دوست دختر خوب خودم که همیشه دوست داشتم داشته باشم... وقتی نریمان و نوید برگشتن ، مهدیس رو به نرمیان گفت: نرمیان جان. الان منو سارا که یه مکالمه ی کوتاه داشتیم به این نتیجه رسیدیم که آخر هفته مهمونت باشیم. آخه الان خسته ایم به خاطر دیشب. فکر نکنم خیلی بهمون خوش بگذره. البته بازم هر چی شما دستور بدی... نریمان برگشت و با لبخند به مهدیس گفت: هر چی شما بگی مهدیس خانم. پس یه پارتی حسابی برای آخر هفته. اتفاقا اینجوری بهتره. یکمی آب شنگولی هم می زنیم تنگش حالشو ببریم...
به ناچار با نگاهم از مهدیس تشکر کردم. وقتی برگشتیم ، چراغای خونه خاموش بود. نرگس پایین بود و طبق معمول ولو شده بود روی کاناپه. نوید بهش گفت: تو مگه دانشگاه نداری؟؟؟ بدون اینکه به نوید نگاه کنه ، گفت: دیگه درس خوندنم به خودم مربوطه... نوید چیزی بهش نگفت و رفت توی اتاقش. منم اومدم برم بالا که مهدیس گفت: بدون خدافظی؟؟؟ اومد سمتم و لبام رو بوسید. از ترس اینکه ناراحت نشه و باز جریان شب قبل رو راه نندازه ، من هم کمی همراهیش کردم. با خوشحالی ازم جدا شد و رفت توی اتاق. متوجه ی نگاه سنگین نرگس شدم. نه لبخند می زد و نه حالت خاصی داشت. بعد از چند لحظه که نمیشد معنی نگاهش رو فهمید ، لبخند زد و به تمسخر گفت: خب جفتتون خوشگلین. خیلی صحنه ی سکسی و رومانتیکی بود...
هنوز درد داشتم و بالا رفتن از پله ها باعث شد پشتم دوباره تیر بکشه. وقتی وارد خونه شدم ، چراغای بالا هم خاموش بود. تشنم بود و رفتم توی آشپزخونه که آب بخورم. در یخچال و که باز کردم ، یه هو دیدم نعیم روی زمین و کنار یخچال نشسته. از ترس یه هو دیدنش هول شدم. دستم رو گذاشتم روی سینه ام و گفتم: وای نعیم. سکته ام دادی. اینجا چه جای نشستنه؟؟؟ سرش رو آورد بالا. بهم نگاه کرد و گفت: بگیر بشین... با تعجب گفتم: همینجا؟؟؟ با سرش تایید کرد و گفت: آره همینجا جلوی من بشین... مانتوم رو دادم بالای باسنم که بتونم بشینم. یه ور نشستم که باز دردم نگیره. نعیم بهم گفت: مثل من چهارزانو بشین... بهش گفتم: درد دارم نعیم. همینجوری فقط می تونم بشینم... لحنشو جدی تر کرد و گفت: دارم بهت میگم مثل من بشین... به سختی و همراه با درد چهار زانو نشستم. نعیم بهم خیره شد و گفت: من آدم بی عرضه ای ام؟؟؟ بهش گفتم: اون نرگس و ول کن نعیم. سر دیشب که چرا جلوی نرمیان رو نگرفتی عصبانی بود. به حرفاش فکر نکن... نعیم بازم جدی گفت: جواب منو بده. دارم میگم من آدم بی عرضه ای ام؟؟؟ سکوت کردم و جوابش رو ندادم. با لحن نسبتا عصبانی تر گفت: جواب میدی یا بلای بدتر از نوید سرت بیارم؟؟؟ به آرومی بهش گفتم: الان عصبانی ای نعیم. بیا بریم بخوابیم. بهش فکر نکن... یه هو عصبانی شد. نیم خیز شد به سمت من. یه کشیده ی محکم زد توی گوشم و گفت: چرا جواب منو نمیدی؟؟؟ با دست دیگه اش یه کشیده ی محکم تر زد به اون ور صورتم. همینطور نوبتی با هر دستش می زد توی گوشم و می گفت: جواب منو میدی یا نه؟؟؟
سعی کردم با دستام جلوش رو بگیرم. حرصش بیشتر شد. بلند شد و کمربندش رو درآورد. با بی رحمی و محکم شروع کرد به زدن من و پشت هم سوالش رو تکرار می کرد. دستام رو گرفتم جلوی صورتم و خودم رو مچاله کردم. ضربات شدید کمربندش می خورد به کمرم و باسنم. بلاخره خسته شد. نفس زنان دولا شد و بهم گفت: جواب میدی یا نه؟ فقط اگه دروغ بگی من می دونم و تو... با هق هق گریه بهش گفتم: نه تو بی عرضه نیستی. تو اگه توی این کثافت خونه نبودی از خیلی ها آدم تر بودی. از خیلی ها مرد تر بودی. تو هم مثل من یه بدشناس بودی و هستی. همین...
کنارم نشست. دستم رو گرفت توی دستش. از قطره اشکی که افتاد روی دستم فهمیدم که گریه اش گرفته. همه ی جونم درد می کرد. به سختی نشستم و سرش رو گذاشتم روی شونه ام. اولین بار بود که گریه ی یکی از این سه تا برادر رو می دیدم...
ظهر که بیدار شدم درد همه ی تنم ، چند برابر شده بود. وقتی رفتم جلوی آینه دیدم که پای چشمم کبود شده. تاپم رو دادم بالا و دیدم پهلوم هم چند جای کبودی رد کمربند هست. چند جای کبودی هم روی باسنم بود. تازه رد کبودی های کتک های وحشتناک نریمان توی توالت خونه اش پاک شده بود که اینا جاش سبز شد. تاپ و شلوارکم رو درآوردم که یه لباس پوشیده تر بپوشم. نرگس بدون اینکه در بزنه وارد خونه شد و یه راست اومد توی اتاق. با هیجان وارد شد و سلام کرد. جوابش رو دادم. اومدم تیشرت و شلوار بپوشم که گفت: پس سر و صداهای دیشب حسابی شدید بوده... با سرم حرفش رو تایید کردم. چند لحظه سکوت کرد و گفت: خب ولش کن اینو. دو روز دیگه خوب میشی. یه خبر داغ دارم. اگه به یکی نگم می میرم... بهش گفتم: چی شده؟ در مورد پسره است؟؟؟ نرگس اخم کرد و گفت: نه بابا. یه چیز باحال تر... بهش گفتم: خب چی؟؟؟ تُن صداش رو آروم کرد و گفت: چند وقته که نرمیان و نوید مشکوک می زنن. من شَک کرده بودم یه خبراییه. تا اینکه دیشب وقتی نوید گوشیش زنگ خورد ، رفت توی حیاط که حرف بزنه. منم سریع رفتم پشت پرده و از پشت پنجره گوش وایستادم. وقتی فهمیدم داره با نریمان حرف می زنه ، دیگه مطمئن شدم یه خبراییه. فقط خوب نمیشد فهمید که چی دارن به هم میگم. شَک کردم که دارن درباره ی یه دختر حرف می زنن. یه جا هم فهمیدم که نریمان قرار شد شماره ی طرف رو برای نوید پیام کنه. غلط نکنم آقا نریمان هم یکی برای خودش پیدا کرده. جمع سه عروس داره کامل میشه...
با تعجب به نرگس گفتم: اما نریمان بارها گفته که زن نمی گیره. منم خیلی بعید می دونم که بخواد اینکارو بکنه... نرگس گفت: این مردا زیاد زِر می زنن. تهش همه شون وا میدن. حتما یه لقمه ی دهن پر کن پیدا کرده. امشب که برم تو نخ نوید. می تونم از حرکت انگشتش ، ورودی گوشیش رو بفهمم. می خوام مطمئن بشم که طرف دختره یا نه. اگه دختر باشه معلوم میشه که آقا نریمان هم بله... رو به نرگس گفتم: نکن اینکارو نرگس. نرمیان بفهمه می کشت. اگه کسی رو زیر نظر داشته باشه ، خودشون میگن بلاخره. مثل مهدیس... نرگس از اینکه دید توی این فضولی همراهیش نکردم ، تو ذوقش خورد. بهم گفت: برو بابا. منو بگو اومدم با کی حرف بزنم... قیافه اش رو کج کرد و از اتاق رفت بیرون...
چند روز گذشت. عصر بود. تو حال و هوای خودم بودم که در خونه رو زدن. مهدیس بود. با لبخند وارد شد. بهش تعارف کردم که بشینه. ازش پرسیدم چی می خوره که نسکافه رو انتخاب کرد. اومدم بشینم رو به روش که گفت: بیا بشین کنارم عزیزم... فهمید جوری نشستم که پشتم درد نگیره. نزدیکم شد. دستش رو انداخت دور گردنم و گفت: من و تو باید بیشتر از اینا بهم نزدیک بشیم. نباید ازهم کینه و دشمنی به دل داشته باشیم. باید دلامون با هم صاف باشه عزیزم...
توی ذهنم تمرکز کردم که یه وقت جواب بدی بهش ندم که از دستم عصبانی بشه. بهش گفتم: درست میگی. با اختلاف نمیشه زندگی کرد... مهدیس گفت: آره دقیقا. ما عروسای این خانواده ایم. حالا حالاها قراره با هم زندگی کنیم... با نا امیدی نگاش کردم و گفتم: فکر نکنم خیلی طولانی باشه. به زودی کاملا از من سیر میشن. یا میندازنم بیرون یا سر به نیستم می کنن. همینکه تا الانم این کارو نکردن عجیبه... نگاه مهدیس جدی شد. جوری که ترسیدم نکنه باز حرف بدی بهش زده باشم. اومدم حرف قبلیم رو درست کنم که صحبتم رو قطع کرد و گفت: اتفاقا هنوز که هنوزه از تو خیلی بیشتر خوششون میاد. برای منم عجیبه. منم مثل خودت فکر می کردم که بعد از رفتنت پیش پلیس دیگه کارت تمومه. اما نهایتا کاری باهات نکردن. اوج عصبانیت نوید یه دسته ی بُرس بود. اوج عصبانیت نریمان چند تا ضربه ی کمربند بود. در صورتی که تو اگه می تونستی حرفت رو ثابت کنی ، کل خانواده شون رو از بین می بردی. نمی دونم دوستت دارن یا نه. اما هر حسی که هست تو براشون خیلی خاصی. خیلی دوست دارم بدونم چیکارا براشون کردی که اصلا حاضر نیستن از دستت بدن...
کمی به حرفای مهدیس فکر کردم و گفتم: اتفاقا این منم که دوست دارم بدونم تو داری چیکار می کنی که این همه مطیع تو شدن... مهدیس خندش گرفت و گفت: فکر کردی واقعا مطیع من هستن؟ یعنی اون عقلت اندازه ی نرگس هم کار نمی کنه؟ نشنیدی نرگس چی گفت؟ اما تو فرق داری براشون سارا. حتی خودت هم خبر نداری برای حفظ تو حاضرن به چه کارایی دست بزنن... لحنم رو ملایم کردم و گفتم: اگه چنین چیزی که میگی درست باشه ، من هیچ نقشی توش ندارم مهدیس. باور کن من نمی خوام... مهدیس دستش رو گذاشت روی لبام و گفت: می دونم عزیزم. من نگران این موضوع نیستم. چون هر وقت بخوای برام دُم در بیاری ، خودم قیچیش می کنم. اینقدر صبر می کنم تا بلاخره یه روز ازت سیر بشن و بخوان بندازنت بیرون. اون موقع اگه دختر خوبی بودی ازشون می خوام که بهت رحم کنن و نگهت دارن...
حسادت ، مهدیس رو خفه اش کرده بود. چنان نفرتی از من داشت که نمی تونستم درک کنم. لبخند زنان صورتم رو برد نزدیک صورتش. لباش رو گذاشت رو لبام. به آرومی شروع کرد لبای من رو بین لباش گذاشتن. باهاش همراهی کردم و منم همینکارو کردم. شدت مکیدن لبام رو بیشتر کرد. هیچ حس تحریک و شهوتی نداشتم. فقط ترس بود که باعث شد همراهیش کنم. بعد از چند دقیقه لب گرفتن ، بهم گفت: دوست دارم امروز عصر پیش تو بخوابم. دوست دارم بغلت کنم... می دونستم چی تو سرش می گذره. به نوعی وادارم کرد ، خودم و خودش رو لخت کنم. و بازم تا ارضا نشد ول کن نبود... وقتی ارضا شد سرم رو از بین پاهاش بیرون آوردم. به پهلو دراز کشیدم روی تخت. گونه ام رو بوسید. بلند شد و لباسش رو پوشید و رفت. شبیه جنده های جنده خونه شده بودم. که ملت میان حالشون رو می کنن و میرن. البته با این تفاوت که اونا نهایتا یه پولی گیرشون میاد اما من جز حقارت و درد و خفت هیچی گیرم نمیاد. تا حالا توی عمرم تا این حد دلم برای خودم نسوخته بود...
چند روز گذشت. شرایط جسمیم بهتر شده بود اما هنوز نمی تونستم بازی کنم. از نعیم اجازه گرفتم که برم یه سر باشگاه. موقع بیرون رفتن از خونه ، نرگس جلوم سبز شد. دستم رو گرفت و بردم گوشه ی حیاط. دور و برش رو نگاه کرد و با صدای آروم گفت: طرف دختره. شماره اش رو گیر آوردم. شبونه بهش زنگ زدم. مطمئنم دختره. شک نکن دارن برای نرمیان تورش می کنن... با تعجب به نرگس نگاه کردم که گفت: چیه فکر می کنی بازم قراره ازت حرف بکشم؟ اصلا تو آزاد آزاد. احمق جون چه غلطی می تونی بکنی؟؟؟ منم کمی به دور و برم نگاه کردم. به آرومی به نرگس گفتم: نمی دونم چی تو سرت می گذره نرگس. بازم دارین باهام یه بازی جدید می کنین یا واقعا داری نتیجه ی فضولیاتو برام تعریف می کنی. اما فرض بر اینکه داری راست میگی. پاتو از تو کفش نریمان بکش بیرون. دیگه هم برای من مهم نیست که یه عروس جدید بخوان به خانواده اضافه کنن. خر شدم و برای اون مهدیس دلم سوخت. نتیجه اش و داری می بینی. دیگه نمی خوام خودمو قاطی هیچی بکنم. لطفا از این حرفا دیگه به من نزن... نرگس پوزخند زنان گفت: ترسو... بهش گفتم: آره من یه ترسوی بزدل بی خاصیتم. تو نبودی و ندیدی که نوید و مهدیس اون شب چه بلایی سرم آوردن. و معلوم نیست که بازم قراره باهام چیکار کنن. من ازشون می ترسم. من حتی از تو هم می ترسم. این جریان چه بازی باشه چه نباشه دیگه لطفا در موردش با من حرف نزن نرگس...
وارد سالن که شدم همه مشغول تمرین بودن. رفتم یه گوشه نشستم و تماشاشون کردم. وسوسه شدم که منم تمرین کنم. دلم برای توپ تنگ شده بود. تنها چیزی توی دنیا که مطمئن بودم بهم خیانت نمی کنه. رفتم رختکن. لباسم رو عوض کردم. وقتی وارد سالن شدم ، همه دور و برم جمع شدن و حالم رو پرسیدن. نازی خوشحال تر از همه به سمتم اومد. بعد از اینکه دور و برم خالی شد ، بهم گفت: سارا مطمئنی که پات مشکلی نداره؟؟؟ بهش گفتم: سبک تمرین می کنم... کمی دور زمین دویدم و گرم کردم. بعدش شروع کردم با بقیه تمرین کردن. بعد از تمرین بازم مثل همیشه من و نازی آخرین نفرا از سالن بیرون می اومدیم. ازم پرسید: خب چه خبرا؟؟؟ دوست داشتم باهاش درد و دل کنم. دوست داشتم بریم همون پارک همیشگی و بهش بگم که چی بهم گذشته. اما دیگه نمی تونستم بهش اعتماد کنم. نازی که از نگاهم متوجه ی همه چی شد ، حسابی ناراحت شد. حتی حس کردم الانه که دوباره گریه کنه. با صدای گرفته گفت: فقط بگو این چند وقت شرایطت خوب بود یا بد؟؟؟ لبخند زدم و گفتم: حالا چه فرقی به حال تو می کنه؟ فقط اگه قراره بهشون چیزی بگی ، بگو که من تصمیم ندارم هیچ کار احمقانه ای بکنم. تصمیم گرفتم مثل سابق بشم. دوباره بشم همون سارای جنده و هرزه. برای همین دارم همه ی بلاهایی که سرم میارن رو تحمل می کنم. چون بهم ثابت شده من نمی تونم از این سرنوشتم فرار کنم. جای من توی اون خونه است. اینقدر صبر می کنم و تحمل می کنم که کینه و ناراحتی شون به خاطر پیش پلیس رفتنم تموم بشه یا کم رنگ بشه. بهشون بگو دیگه نگران من نباشن... اشک تو چشمای نازی جمع شده بود. اومد یه چیزی بگه اما حرفش رو قورت داد. بدون خداحافظی پشتش رو کرد و رفت. می تونستم صدای گریه اش رو موقع رفتن بشنونم...
وقتی خواستم سوار ماشین بشم ، نوید کنار ماشین وایستاده بود. بهم گفت: کی بهت اجازه داد بیایی باشگاه؟؟؟ با لحن خیلی ملایم گفتم: نعیم بهم اجازه داد... سوییچ ماشین و ازم گرفت. نشست پشت فرمون. منم نشستم کنارش. توی مسیر بهم گفت: نعیم غلط کرد که بهت اجازه داد. تا یه مدت لازم نکرده پاتو باشگاه بذاری. اصلا تا یه مدت حق نداری پاتو از خونه بذاری بیرون... خیلی ملایم و جوری که اصلا ناراحت نشه بهش گفتم: مگه کار بدی کردم؟؟؟ لحنش جدی تر شد و گفت: همینی که من گفتم. سوال بی سوال. تا من نگفتم حق نداری پاتو از خونه بیرون بذاری. یا حداقل بدون من پاتو بیرون بذاری. فهمیدی؟؟؟ آب دهنم رو قورت دادم و گفتم: چَشم. هر چی تو بگی...
وارد خونه که شدیم ، مهدیس با خوش رویی اومد سمت من و گفت: سارا یادت نرفته که. امشب مهمون نریمان جان هستیم. من و تو تنها... به نوید نگاه کردم. نوید گفت: خودم می رسونمتون... مهدیس گفت: پس بدو برو بالا. یه دوش حسابی بگیر. دوست دارم حسابی سر حال و خوشگل بشیا... استرس و ترس اینکه شب قراره باهام چیکار کنن ، همه وجودم رو گرفت...
طبق سلیقه ی نریمان یه آرایش خیلی غلیظ کردم. موهام هم دم اسبی بستم. یه تاپ مشکی و یه ساپورت نازک تنم کردم. بدون شورت و سوتین. مانتوم رو تنم کردم. شالم رو برداشتم و رفتم پایین. مهدیس تیپ نسبتا ساده ای زده بود. مثل روزای اولی که می اومد خونه ، یه شلوار جین و تیشرت. توی مسیر همش استرس داشتم. از نگاه های خاص و معنی دار مهدیس فهمیدم که متوجه ی استرسم شده. نوید مارو رسوند و خودش برگشت. خونه ی نریمان یه آپارتمان شیک و مجهز بود که اصلا به یه مجرد نمی خورد. مثل اکثر مواقع ، کت و شلوار مشکی تنش بود. میشد گفت که از نظر تیپ از دو تا برادر دیگه اش خوش تیپ تر بود. وارد خونه که شدیم ، مهدیس رفت تو آغوش نریمان. محکم بغلش کرد و گفت: چطوری عزیزم؟ نمی دونی چقدر ذوق داشتم برای امشب... دست نریمان رفت سمت باسن مهدیس. به آرومی بهش چنگ زد و گفت: منم حسابی منتظر امشب بودم خوشگل من... مهدیس از نریمان جدا شد. رفتم سمت نریمان. می تونستم چند برابر همون نگاه نفرت و پر از کینه ای که نوید نسبت بهم داشت رو ، تو چشماش ببینم. لباش رو بوسیدم و گفتم: امشب خیلی خوشتیپ شدی... نه بهم دست زد و نه جوابی بهم داد. مهدیس دستم رو گرفت و گفت: خب دیگه بیا بریم لباس عوض کنیم. نریمان کلی تهیه و تدارک پذیرایی دیده. حسابی قراره خوش بگذره...
مهدیس لخت شد و یه تیشرت چسب و اندامی آبی تنش کرد. با یه شلوار چسبون به همون رنگ. قرار بود برای منم لباس تو خونه ای بیاره. منتظر بودم که لباسم رو از توی کوله اش بده. لباسش رو که پوشید ، بهم نگاه کرد و گفت: وا چرا وایستادی داری منو نگاه می کنی؟؟؟ بهش گفتم: برای من لباس آوردی؟؟؟ خودش رو ناراحت گرفت و گفت: آخ یادم رفت عزیزم... تصمیم گرفتم مانتوم رو در بیارم و با همون تاپ مشکی و ساپورت برگردم تو هال. مهدیس که متوجه فکرم شد ، بهم گفت: اینجوری که نمیشه. زشته آدم با همون لباس بیرونش باشه... بهش گفتم: نریمان این تیپ منو دوست داره. مشکلی نیست... مهدیس پوزخند زنان گفت: اما من دوست ندارم... آب دهنم رو قورت دادم و گفتم: خب بهم بگو چیکار کنم؟؟؟ مهدیس دست به کمر شد و گفت: اصلا لازم نیست لباس تنت باشه. نظرت چیه؟؟؟
به چشمای مهدیس نگاه کردم. این همون آدمیه که من برای دلسوزی و نجات اون به این روز افتادم. درسته که نهایتا پیش نریمان بودن و آخر این مهمونی به لخت شدن و سکس ختم میشد. درسته که من بارها و بارها با نریمان تو این خونه تنها بودم و خودم رو حتی گاهی با لذت در اختیارش می ذاشتم. اما تو همه ی اون رابطه ها ، شبیه دو تا آدم باهم برخورد می کردیم. مثل یه زن و شوهر یا دو تا دوست می رفتیم توی تخت. اگه بشه اسم سکس رو یه مراسم گذاشت ، این مراسم رو مثل دو تا آدم انجام می دادیم. اما مهدیس از من می خواست که از همین حالا لخت بشم...
مهدیس وقتی دید دارم بهش نگاه می کنم ، بهم گفت: خب معطل چی هستی عزیزم. من میرم پیش نریمان. تو هم زودی بیا... به آرومی لباسام رو در آوردم. از اینکه نمی دونستم چی تو سر مهدیس می گذره بیشتر ترسیدم. وقتی وارد هال شدم ، مهدیس و نریمان روی کاناپه نشسته بودن. همدیگه رو بغل کرده بودن و داشتن حرف می زدن. من که وارد شدم ساکت شدن. نگاه توام با لبخند تمسخر آمیزشون روی من بود. اومدم بشینم که نریمان گفت: تو یخچال یه شیشه وودکا هست. یه سری خرت و پرت دیگه هم گرفتم روی کابینته. دیگه خودت که می دونی...
زیاد شده بود که نرمیان جلوی من مشروب بخوره. می دونستم بساطش چجوریه و چیا باید بیارم. هر چی که لازم بود رو توی دو تا سینی چیندم و آوردم. گذاشتم روی میز عسلی جلوی نریمان و مهدیس. بازم اومدم بشینم که نریمان گفت: کی بهت اجازه داد بشینی... همونجا وایستادم و هیچی نگفتم. مهدیس وقتی دید دو تا جام برای خوردن مشروب آوردم ، رو به من گفت: ما که سه نفریم. چرا برای دو نفر آوردی؟؟؟ نریمان با تمسخر گفت: خانم چون ورزشکار تشریف دارن ، نه اهل دود هستن و نه مشروب... مهدیس لبخند زنان گفت: خب از امشب اهلش میشه. مگه نه سارا؟؟؟ نا خواسته و بدون هیچ دلیلی دستام رو توی هم مشت کرده بودم و گرفته بودم جلوی کُسم. مهدیس وقتی دید جوابی نمی دم ، دوباره تکرار کرد: مگه با تو نیستم سارا؟؟؟ سرم رو تکون دادم و گفتم: چَشم... مهدیس جدی شد و گفت: چَشم چی؟؟؟ به آرومی گفتم: چَشم اهلش میشم... مهدیس در شیشه ی وودکا رو باز کرد. از اینکه به راحتی اینکارو کرد ، فهمیدم بار اولش نیست. یکی از جام ها رو تا سرش پر از مشروب کرد. بعدش گرفت به سمت من و گفت: دوست دارم اولین پیک و از دست من بگیری...
جام رو از دستش گرفتم. جفتشون منتظر بودن تا بخورم. تا این لحظه هر کاری که کرده بودم ، بهتر از بلاهایی بود که نریمان می تونست سرم بیاره. یه جرعه خوردم و گلوم سوخت. هم تلخ بود و هم بد بو. اما به هر سختی ای بود همش رو خوردم. مهدیس جام رو از دستم گرفت. دوباره پُرش کرد و داد به دستم. چند لحظه چشمام رو بستم و باز کردم. بعدیش هم به سختی خوردم. هر لحظه احتمال می دادم که بالا بیارم. مهدیس سومیش هم پُر کرد و داد به دستم. انگار که یکی داره کل مسیر گلو تا معده ام رو با تیغ خط می کشه. از جام چهارم به بعد سرم شروع کرد به گیج رفتن. هر لحظه سرم بیشتر سنگین میشد و بیشتر گیج می رفت. دیگه تعداد جام هایی که هی پُر می کرد و بهم می داد از دستم خارج شد. حس کردم که دیگه نمی تونم وایستم. نا خواسته اومدم بشینم که نریمان گفت: هنوز کسی بهت اجازه نداده بشینی... نفهمیدم مهدیس چقدر مشروب به خوردم داد. چشمام به سختی می دید. تعادلم رو به سختی حفظ می کردم. هیچ وقت تو زندگیم همچین حس و شرایطی رو تجربه نکرده بودم. دوست داشتم بالا بیارم. یه شکنجه جدید و لعنتی بود برام...
مهدیس از پاکت سیگار نریمان یه نخ سیگار برداشت. روشنش کرد و وایستاد کنار من. سیگار رو گذاشت بین انگشتام و گفت: افتخار اولین نخ سیگار هم نسیب من شد... دوباره نشست و گفت: وا چرا همینطوری نگهش داشتی. بکش خب. حیفه حروم میشه... اومدم سیگار رو ببرم نزدیک لبم که از عقب تعادلم به هم خورد و افتادم زمین. دستم رو نا خواسته گرفتم عقب که اول روی دستم بیفتم. سیگار از دستم افتاد روی فرش. نریمان سریع رفت سیگار و برداشت و گفت: ای احمق. می دونی این فرش چقدر قیمتشه؟؟؟ مهدیس اومد کنارم و گفت: داری خرابش می کنی سارا. مگه نرمیان نگفت وایستی... چشمام سیاهی می رفت و دیگه نمی دیدمشون. هیچ کنترلی روی اعضای بدنم نداشتم. فقط صدای نریمان رو شنیدم که گفت: اینجوری فایده نداره. این دختره آدم بشو نیست... به سختی به مهدیس گفتم: ب ب به خ خ خدا حالم خ خ خوب نیست...
نریمان اومد بالا سرم. سعی کردم به اونم بگم که عمدی نیفتادم. با حرص و عصبانیت گفت: همین امشب من تو رو درست می کنم... سرم رو گذاشت روی پاش و دستام رو به سمت بالا و محکم گرفت. اینقدر محکم که از درد ناله کردم. نمی تونستم ببینم مهدیس که پایین من نشسته ، می خواد چیکار کنه. این اشکای لعنتی بودن که بازم سرازیر شدن. نریمان به مهدیس گفت: بهش یه درسی بده تا درس عبرت بشه. فرش منو می سوزونه جنده ی آشغال... مهدیس نشست روی پاهام. حالا نه دستام و نه پاهام رو می تونستم تکون بدم. یه نخ سیگار روشن آورد نزدیک صورتم. نریمان همچنان داشت به دستام فشار می آورد. جوری که هر لحظه احتمال می دادم که دستام بشکنه. مهدیس سیگار و نشونم داد و گفت: خوب نگاش کن گلم... اینقدر آورد نزدیک چشمام که فکر کردم می خواد فرو کنه توی چشمام. هیچ مقاومتی نمی تونستم بکنم. مهدیس با تمسخر گفت: فرش نرمیان و سوزوندی. نریمان از دستت عصبانیه. از من خواسته منم یه جاتو بسوزونم. خیلی فکر کردم کجاتو بسوزونم. فکر کنم یه جای خوب پیدا کردم. یه جا که خیلی هم دیده نشه. با دستش زیر سینه هام رو لمس کرد و گفت: اینجا همیشه مخفیه. دیده نمیشه... یه هو سیگار رو دقیقا چسبوند به زیر یکی از سینه هام. اومدم جیغ بزنم که نریمان دستش رو گذاشت روی دهنم. مهدیس چند بار دیگه سیگار رو روشن کرد و زیر هر دو تا سینه هام و یه جورایی دقیقا روی دنده هام خاموش کرد... نمی دونم به خاطر مشروب بود یا درد زیاد. بی هوش شدم و دیگه هیچی نفهمیدم...
وقتی به هوش اومدم ، همچنان چشمام خوب نمی دید. اومدم بلند شم که دیدم نمی تونم. سنگینی سرم یه طرف و سوزش شدید زیر سینه هام یه طرف. گوشم به سختی یه صدایی رو می شنید. سرم رو کمی خم کردم. چشمام به صورت تار ، مهدیس و نریمان رو دید. نریمان خوابیده بود روی کاناپه و مهدیس روش بود. صدای ناله های مهدیس هر لحظه واضح تر به گوشم می رسید. یه لحظه چشمش به من افتاد. از جاش بلند شد. کیر نریمان رو گرفت توی دستش. نریمان رو از جاش بلند کرد. آوردش به سمت من و گفت: وای نریمان. سارا رو تنها گذاشتیما... تو همون شرایط هم متوجه شدم که باز چه دردی در انتظارمه. اما توانم برای مقاومت صفر بود. حتی نمی تونستم گریه کنم...
ظهر فرداش که برگشتیم یه داغون به تمام معنا بودم. پر از درد بودم. نعیم توی هال نشسته بود. وقتی من رو دید ، هیچ واکنشی نشون نداد. نرگس از اتاقش اومد بیرون. من رو که دید ؛ گفت: می بینم که حسابی بهتون خوش گذشته شیطونا. جای آقا نعیم و خالی کردین؟؟؟ نعیم که حوصله ی جواب دادن به نرگس رو نداشت ، پله ها رو گرفت و رفت بالا. منم اومدم دنبالش برم که مهدیس دستم رو گرفت. به آرومی بهم گفت: باور کن اینا خیلی جوابای نرم و راحتین در برابر خیانت تو. باید خیلی خوشحال باشی که بدتر از این سرت نمیارن... سرم از درد داشت می ترکید. یه جورایی همه ی بدنم از درد داشت متلاشی میشد. بغضم رو قورت دادم. حتی جرات نداشتم بهش بگم: من به خاطر تو بهشون خیانت کردم... با چشمای گریون حرفش رو تایید کردم. بالا رفتن از این پله های لعنتی هر بار سخت تر سری قبل من رو زجر می داد...

ادامه...

"آتش اگر ميدانست سرانجامش خاكستر است ، اينگونه زبانه نميكشيد"
     
صفحه  صفحه 1 از 4:  1  2  3  4  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / لذت سکس خانوادگی! بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2018 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites