تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

سکس با ماشین زمان

#1 | Posted: 6 Feb 2019 09:16
سلام به مدیر عزیز
درخواست تایپکی در داستان های سکسی را دارم
جهت تحول در داستان های سکسی
برای شروع یک فصل با ۱۲ قسمت
....
نام داستان: سکس با ماشین زمان[/font]
نویسنده: [font#DF0101]ROBOCOP

سبک: تخیلی – سکسی
فصل اول: ناکامی
تعداد قسمت ها: ۱۲
...
سپاس از پاسخگویی شما
     
#2 | Posted: 12 Feb 2019 20:44
سخن نویسنده

بعد از داستان قربانی سکس (که در حال حاضر در حال نشر می باشد)، داستان سکس با ماشین زمان جهت تحول در داستان های سکسی، طراحی و نوشته شده است. باشد که این سری از داستان ها با ادغام با ژانر علمی- تخیلی بتواند جوابگوی نیازهای مخاطب باشد. در صورت رضایت خوانندگان، بعد از این نیز با ادغام با ژانر جنایی و وحشت نیز با ادغام با داستان های سکسی، در خدمت خوانندگان خواهم بود.
سکس با ماشین زمان نام داستانی تخیلی است که با ماجراهای سکسی ادغام شده است. این داستان حول محور سکس می چرخد و فرد را در تخیلاتی فرو می برد که ممکن است هزاران بار برای او پیشامده و به هر صورت قادر به انجام آن نبوده است. سکس با ماشین زمان، این امکان را به خواننده می دهد تا در ورای تصورات و خیال، به آنچه آرزوی سکسی او و یا حتی آرزوهای سکسی او بوده است برسد.
موضوع داستان

این داستان، زندگی مردی را به تصویر می کشد که بعد از گذشت سالیان دراز و فراز و نشیب ها در زندگیش و سرکوب تمایالاتش خصوصا در مسئله سکس، به ابزاری دست می یابد که زندگی او را متحول کرده و از آن برای رسیدن به مقاصد و آرزوهای از دست رفته اش استفاده می کند که در عمق ماجرا، فرد را به سمت و سوی مسائل جنسی کشانده و او را در دریای آرزوهای جنسیش غرق کرده و زندگیش را در یک مسیر دیگر می اندازد؛ مسیری که اگر نتواند آن را درست هدایت کند، ممکن است او را تا ابد پشیمان سازد.
...
نام داستان: سکس با ماشین زمان
نویسنده: ROBOCOP
سبک: تخیلی – سکسی
فصل اول: ناکامی
تعداد قسمت ها: 12
...
قسمت اول

سلام دوستان.
بهتره قبل از گفتن هر موضوعی، اول یه خورده در مورد خودم بگم.
پویا هستم، 30 سالمه؛ قدم 185 با وزن 80 کیلو هستم. بدن ورزشکاریه و فیس معمولی دارم.
توی یه شهر کوچیک و خانواده شلوغ به دنیا اومدم و تا دوران نوجوانی هیچ دوست دختری نداشتم. دیگه کم کم باید می رفتم سربازی. دبیرستان رو که تموم کردم تو سن 18 سالگی رفتم سربازی.

تو این دوران همه دوستام کلی دوست دختر داشتن ولی من نداشتم. هیکلم معمولی بود و چون وضع مالی خوبیم نداشتیم، لباسای آنچنانی هم تنم نبود. کلا ساده مجبور بودم بپوشم و فیس معمولی هم داشتم. یکی از دوستام که دوست دخترای زیادی داشت میگفت که دخترا بیشتر جذب پسرایی میشن که تیپ بزنن و ماشین داشته باشن! متاسفانه من نه حوصله درس خوندن برای کنکور رو داشتم و نه پول داشتم برم دانشگاه آزاد! نه پول داشتم لباس بخرم، نه ماشین داشتم و نه نه نه ...! کلا ول معطل بودم.

چن بارم درخواست به دخترا دادم که همش ناکام موند و یا یه چنتایی هم که اینترنتی دوست شده بودم، همه شهرای دور بودن امکان رفاقت نزدیک و ارتباط بیشتر وجود نداشت.
کلا ناامید شده بودم از خودم. حتی دخترای اطراف و فامیل هم واسه ما تاقچه می ذاشتن. از شانس ما بود.
کلا به هر سمتی نگاه می کردم، می دیدم یکی از ظلع های این ناتوانی در این موضوعات و تفاوتم با اکثر افراد، پول بود.

پول نداشتم یه وسیله داشته باشم! پول نداشتم خوشتیپ بپوشم! پول نداشتم برم مسافرت! پول نداشتم برم دانشگاه! از شانس من حتی خوش شانس هم نبودم که خوشگل و رنگ پوست خوبی داشته باشم! نمی دونم خدا چرا تو هر قضیه ای می خواست یه کیر مشتی بزنه به ما (ببخشید البته اینجوری گفتم) تنها داراییم یه موبایل بود اون موقع ها که تازه خط های همراه اول اومده بود که خیلی وقتا به خاطر تماس های الکی، پول دادنش قبضشم نداشتم!
دخترای زیادی بودن که به خاطر صحبت کردن با آدم، شارژ و پول کش می رفتن و خیلی ها که سر کار می ذاشتن. پسرایی رو می دیدم که از من افتضاح تر، ولی دوست دختر داشتن و جذبشون می شدن. نمی دونستم کجای کار میلنگه!

تقریبا تنها بودم و شخص خاصی رو نداشتم که رابطه عمیقی رو باش داشته باشم؛ و کسایی هم که بودن همه به عنوان دوست و داداش با من بودن از قضا!
تو یه شرکت پیش یکی از آشنایان کار می کردم و کارای کامپیوتریشون رو انجام میدادم. با یه حقوق معمولی. یه حسابدار و یه منشی دختر داشت. منشیه تقریبا خوشگل بود و تیپ خوبی داشت و مجرد و حسابدارشون هم متاهل بود ولی معمولی بود در کل اما کون گنده ای داشت. حالا سریع نرید تو فکر؛ اینا کلا با من نمی پریدن! منشی که نامزد داشت و حسابدار هم که متاهل بود اگر هم می خواست پا بده به من بخت برگشته پا نمیداد و کلاسش بالا بود! و خیلی برخورد بد هم با من می کردن مثل خیلی از دخترا و زنای دیگه و من هم به خاطر این که بهم توجه بشه زیر بار هر خفتی می رفتم! تنها اینا نبودن، خیلی از دخترای فامیل و اطراف و آشنایان و غریب هم بودن!

مدیر شرکت هم آقا بود از آشنایان. حالا هرچند مهم نیست.
روزی که مسیر زندگی من تونست عوض بشه، روزی بود که برای پاس کردن یه چک از طرف شرکت رفتم بانک. تاکسی گرفتم و رفتم دم بانک پیاده شدم. ظهر بود و هوا هم تقریبا گرم بود. همون موقع یه پرادو مشکی خوشکل دم در بانک ایستاد. اون موقع پرادو خدا بود واس خودش! یه پسر تقریبا خوشتیپ که خیلی به خودش رسیده بود و معلوم بود در حالت معمولی زیاد خوب نیست پشت فرمون بود و یه دختر که اصلا تا به حالا به عمرم این چنین دختر یا زنی ندیده بودم بغل دستش بود.

از ماشین پیاده شدن. دختر زودتر پیاده شد؛ قد بلند، با کفش پاشنه بلند، شلوار جین تنگ 90 سانتی با یه مانتو جلوباز بلند و یه تاپ زیرش که تقریبا چاک سینش و با اون برامدگیش کامل مشخص بود و روسریش هم توری پیچیده بود که کلا بلور سینش مشخص بود زیر گردنش! موها بلند شده با یه عینک که وقتی نگاهش می کردی باهات صحبت می کرد! اصلا ولش کنید!

من محو تماشای این دختر بود که اگه یه خورده حواسم نبود با سر می رفتم تو جوب جلو بانک! هر دو تا پیاده شدن رفتن توی بانک و منم تو بانک یه چشم به نوبتم بود و یه چشم به اون دختره که نشسته بود پیش پسره پشت یکی از باجه ها روی صندلی که به خاطر مانتو جلو بازش، کل پاهاش تا رونش معلوم بود و من در تصوراتم مثل یه برده داشتم پاهاشو نوازش می کردم و لیس میزدم! سینه هاش که از بغل کاملا برامدگیش مشخص بود و منو داشت داغون می کرد.

تو همین حین نوبتم شد و کارمو انجام دادم و از بانک زدم بیرون و دلم می خواست باز اون رو موقع رفتن یه دید بزنم چون می دونستم دیگه نمی بینمش!
کلی تو اون گرما جلو بانک ایستادم و عرق ریختم تا اومدن بیرون و وقتی از پله های میومد پایین، سینه هاش تکون می خورد و به واسطه شلوار تنگش، خطی که بین رون هر پایش که از پله های میذاشت پایین و شکمش ایجاد می شد، منو محو خودش می کرد. سوار ماشین شد و اون پسر هم درو باز کرد و سوار شد و منم کنار ایستاده بودم و داشتم به رفتن این رویا برای همیشه نگاه می کردم.

ماشین حرکت کرد و در افق نگاهم محو شد و من با بوق تاکسی ها به خودم اومدم. یه لحظه به جایی که ماشین نگه داشته بود غیره شدم. یه چیز سیاه رنگ، جایی که راننده در رو باز کرده بود افتاده بود. به سمتش رفتم و خم شدم ورداشتمش. یه چیزی شبیه به یک ساعت مچی بود ولی خیلی عجیب غریب و واقعا به عجیب غریبی همون صحنه ماشین و اون دختر بود!

اول به فکرم افتاد که به مغازه های اطراف بدم تا اگر صاحبش بیاد دنبالش بتونه پیداش کنه! ولی یه لحظه با خودم گفتم، اگر مال این یارو با این ماشین و دوست دختر یا حالا زنش باشه که بهتره ندم! کلی الان دزدی کرده که این ساعت اصلا تو چشم هم نمیاد، میره یکی دیگه میخره!

من ساعت رو ورداشتم و رفتم شرکت و بعد ساعت کاریم به خونه رفتم و به هیشکی هم نشون ندادم تا تو خونه بررسیش کنم. غروب شد و خونه رسیدم و استراحت کردم و بعد شام رفتم اتاقم. اعضای خانوادمو بهتون نگفتم. بابا و مامانم میانسال بودن ولی مامانم خوب مونده بود ولی چون خیلی زن ساده پوشی بود و بابامم مثل خیلی های دیگه سنتی و مذهبی یه خورده، مامانم تو چش نمیومد و من همیشه مامانای دیگه رو میدیدم بهشون حسودیم میشد حتی دوست داشتم باهاشون دوست بشم با وجود سن بالاشون. دو تا خواهرم داشتم که یکیشون از من بزرگ تر بود و یکی دیگه کوچیک تر و تو یه اتاق بودن با هم و منم اتاق جدا داشتم؛ بزرگه . خوب داشتم می گفتم.

ساعت بزرگ مشکیی بود و شبیه ساعت های ورزشی بود؛ طرحش خیلی جالب بود. چهارتا دکمه توی گوشه های ساعت بود به صورت فلاش مانند و یه حلقه دور کل ساعت بود که میشد چرخوندش و چیزی شبیه اعداد 360 درجه بود. قطب نمای دیجیتال داشت و علاوه بر ساعت آنالوگ (عقربه ای)، ساعت دیجیتالم وسطش بود که حتی صدم ثانیه رو هم میزد و جالب اینجاست که برای آنالوگ هم یک عقربه صدم ثانیه شمار داشت.

با دکمه هاش ور می رفتم و فشارشون می دادم. عقربه های تو صفحه عقب جلو میشد و باز سریع برمی گشتن سرجاشون. انگار کار کردن باش خییلی سخت بود و نیاز به آموزش داشت. رفتم توی اینترنت و سرچ کردم و هیچ نمونه مشابهی از این ساعت تو اینترنت ندیدم. هیچ شرکتی این ساعت رو نزده بود. راستی یادم رفت بگم، دسته چرمی مشکیی داشت که خودش به صورت خودکار وقتی روی دست قرار می گرفت، می پیچید و قفل میشد. جالب بود که قفلش آهنربایی بود و با فشار دست دوباره باز میشد. بغلشم یه قفلی داشت که به نظر میومد قفل کودک باشه که یهو بهش فشار نیاد و از دست آدم بیفته.

دیگه ناامید شدم از کار کردن باهاش. هی من دکمه هارو میزدم و فقط عقربه های یه تکونی می خوردن و تو صفحه دیجیتالشم رنگ عوض میشد و باز برمیگشت حالت اول. دیگه داشتم کم کم نامید میشدم و عصبی؛ محکم زدم وسط ساعت و گفتم بی خیال. درش آوردم و گفتم برم تلویزیون ببینم و همه تو نشیمن مشغول دیدن تلویزیون بودن. انداختمش روی تختم و رفتم.

در اتاق رو باز کردم و رفتم سمت نشیمن. بابام رو به تلویزیون، پشت به من بود و مامان و خواهر کوچیکمم روی مبل بغلی نشسته بودن و طبق معمول خواهر بزرگه هم نبود. راستی اسماشونو یادم رفت بگم. بابام اسمش داریوش، مامانم شیرین، خواهر بزرگم پریسا و کوچیکه پرستو بود. بابام سعی کرده بود اسمامونو شبیه بهم انتخاب کنه که جالب باشه.

خوب رفتم و دیدم کسی محل نمیذاره به من. همیشه تا می رفتم مامانم تحویلم می گرفت و سریع میگفت بیام بشینم و برام خوراکی می آورد. بابام البته نه، اون کلا باهام لج بود. رفتم نشستم رو مبل ربوری مامان و بغل بابام!
گفتم: چی شده، اشتباهی کردم؟ چرا کسی حتی به من نگاهم نمی کنه؟!

هیشکی جوابی نداد و همه به تلویزون خیره شده بودن و جالب بود تصویر تلویزیون ثابت شده بود.
گفتم: دارید اذیتم می کنید؟! چرا اینجوری می کنید؟! بابا که اهل این شوخیا نبود! عجیبه!
بازم هیشکی هیچی نگفت. دیدم فایده نداره، رفتم به پریسا بگم بیا ببین بابا و مامان فیلمشون گرفته یه خورده بخندیم. رفتم دم اتاق در زد و صداش زدم و هرچقدر وایسادم جواب نداد. چراغ روشن بود و میدونستم خواب نیست. شاید رفته بود دسشویی. در رو باز کردم یواش رفتم توی اتاق.
با صحنه جالبی روبرو شدم.

ادامه دارد ...

لطفا با نظرات، پیشنهادات و انتقادات خود من رو در ادامه داستان یاری کنید

     
#3 | Posted: 13 Feb 2019 09:50
سلام و خسته نباشید، به نظر میاد داستان جالبی باشه و گستره و تنوع موضوعات زیاد باشه عالیه، لطفا ادامه بده و زود به زود قسمتهای جدید بگذار ، خواننده هات زیاد میشه و راضی اگه نظم تو آپ کردن داشته باشی
     
#4 | Posted: 13 Feb 2019 21:02
mehrshad2015:
اگه نظم تو آپ کردن داشته باشی

سلام دوست عزیز
مهرشاد گل
خوشحالم که از شروع داستان لذت بردید.
با نظرات شما دوستان من بیشتر مصمم به ادامه داستان میشم و قوی تر ادامه میدم.
چشم حتما.
قرار بر این بود که بتونم هر هفته یک قسمت بذارم؛ اگر بتونم زودتر آپلود می کنم.
یه خورده به خاطر مشغله کار و همچنین در حال نوشتن فصل سوم "داستان قربانی سکس" هم هستم ولی با این وجود سعی می کنم زود به زود بذارم.
از دوستان دیگه هم درخواست دارم با نکته نظراتشون من رو برای ادامه تشویق کنن.
     
#5 | Posted: 14 Feb 2019 16:00
عالیه
     
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / سکس با ماشین زمان بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2018 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites