تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

سکس با ماشین زمان

صفحه  صفحه 13 از 17:  « پیشین  1  ...  12  13  14  15  16  17  پسین »  
#121 | Posted: 9 May 2019 21:30
عالی بود ممنون
     
#122 | Posted: 10 May 2019 14:23
عالی بود .ادامه بده دادا

Jo007
     
#123 | Posted: 11 May 2019 01:54
عالی بود , منتظر ادامه اش هستیم. فقط اخرش یکم عجیب و غریب بود, شخصا فکر نمیکنم پرداختن به اینده احتمالی ایده ی خوبی باشه اما برات ارزو موفقیت میکنم.
     
#124 | Posted: 11 May 2019 11:15
مث همیشه عالی بود
     
#125 | Posted: 12 May 2019 16:15
قطعا پویا باید همونطور که ساعتو بدست اورده همونطور هم از دستش بده اما چه بهتر وقتی از دستش میده خودش در زمان حال نباشه تا این هم چالشی براش باشه
با جنده کردن مادر و خواهرش هم منم مخالفم.
     
#126 | Posted: 13 May 2019 21:33
قسمت هفتم از فصل دوم

اون مرد بدون این که به من جواب بده رفت و به نظر می رسید داره میره سر کار. مردم از دو سمت حرکت می کردن. به سمت راست حرکت کردم. شیراز خیلی تغییر کرده بود. اصلا به نظر نمی رسید که شیراز باشه. حتی شک داشتم که توی شیراز باشم.

آپارتمان های بلند و در هم تنیده با کوچه ها و خیابون های تاریک و تنگ با وجود این که روز بود. هوای تقریبا مه آلود و سرد و آلوده. مقداری که راه رفتم دیدم که مردم در یه مکان جمع شدن و منتظر ایستادن. به نظر می رسید چیزی شبیه مترو باشه ولی با ظاهر عجیب و غریب.

مردم همه با هم سوار مترو می شدن و سریع پر می شد و دوباره مترو بعد ی می رسید و مردم مثل مور و ملخ می ریختن. کنار ایستگاه، صفحات شیشه ای بود که توش تبلیغ بود. یهو خودم رو داخل صفحات دیدم.

یه آدم میانسال بودم که موهام سفید شده بود و صورتم مقداری چروک ورداشته بود. یه چهره پیر که از سن خودش بیشتر می زد. چهره خسته و درمونده. شبیه اکثر آدم هایی که دور و بر خودم می دیدم.

چه بر سر ایران اومده بود؟! چرا این همه در هم برهم، شلوغ و آشفته؟ اصلا نمی دونستم چه اتفاقی افتاده. اگر مردم به زبان فارسی صحبت نمی کردن، قطعا به بودن در ایران شک می کردم.

به اون طرف ایستگاه وسط جمعیت نگاه کردم. دو تا پلیس دیدم که لباس خاصی تنش بود و با اسم روی بازوها و سینشون و رنگ مخصوص و جلیقه ضد گلولشون تشخیص دادم که پلیس هستن.

دستم توی موهام بود و خودم رو ورنداز می کردم و بعد حواسم به اون دو پلیس افتاد که داشتن با هم صحبت می کردن و به من نگاه می کردن. برگشتن و هر دو به سمت من راه افتادن و باتونایی که تو دستشون بود رو دیدم.

متوجه شدم که دارن به دنبال من میان. تو جهت مخالف حرکت کردم و از وسط جمیت داشتم رد می شدم. برمی گشتم به پشت نگاه می کردم و می دیدم که با افزایش سرعت من، اون ها هم سرعتشون رو بیشتر می کردن. شروع به دویدن کردم . اونا هم شروع به دویدن کردن و فریاد می زدن که وایسم.

سریع از وسط جمعت رد شدم و داخل خیابون کوچیک که منتهی به همون خونه می شد، شدم و سریع وارد ساختمون شدم. اون دو تا هم من رو دنبال می کردن و من هم به سرعت وارد راه پله ها شدم و تا جون داشتم از روی پله ها به سمت طبقه خودم و اتاقم دویدم. در رو باز کردم و تنها فکری که به ذهنم رسید، تنظیم ساعتم به زمان گذشته بود.

تاریخ رو به همون روز برگردوندم و روی سال 2018 تنظیم کردم. دیگه ساعت رو تنظیم نکردم. در اتاق باز شد و من تنها وقت کردم ساعت رو با کف دستم فشار دادم و سریع کمتر از چند ثانیه به خونه خودم تو اون ویلا برگشتم.

خیلی ترسیده بودم و خوشحال بودم که خودم رو توی تخت خودم می دیدم. به سرعت رفتم طبقه پایین. رفتم توی حیاط. هوا کاملا صاف و آفتابی و تمیز بود. واقعا متعجب بود از چیزی که دیده بودم. ترسناک و شوکه برانگیز بود.

رفتم داخل و از توی یخچال یه چنتا چیز درآوردم و آب جوش رو آماده کردم تا یه هات چاکلت بخورم و یه صبحونه. خیلی گرسنم شده بود. تقریبا 6 ساعت از زمان خودم جلو افتاده بودم. چون ساعت 12 شب من زمان رو به جلو بردم و به 6 صبح آینده رسیده بودم که باز هم به صبح گذشته برگشته بودم.

وقتی فکرش رو کردم متوجه شدم که واقعا نباید صبحونه بخورم. چون برای من زمان جسمیم، همون بود، یعنی 12 شب. یه هات چاکلت خوردم و به خاطر این که گشنه بودم، هر چی دم دستم بود می خوردم و به همون اتفاق و چیزایی که دیده بودم و هنوز فکر می کردم یه خواب بوده و کابوس، فکر می کردم. استرس همیشه باعث گرسنگی من می شد.

هم خسته بودم و هم خوابم نمی برد. می ترسیدم که بخوابم و بیدار بشم و با همون صحنه مواجه بشم. کم کم چشام سنگین شد و خوابم برد. بیدار شدم و ساعت از 1 ظهر گذشته بود. خیلی خسته بودم و اولین چیزی رو که چک کردم، ساعتم و خودم رو تو آینه دیدم که ببینم همون جسمی قبلی خودم هستم یا نه.

خوب به نظر می رسید اتفاقی نیفتاده و اون حادثه مثل یه کابوس رد شده از سرم. موبایلم رو چک کردم. توی موبایلم هیچ فیلم خاصی نبود در صورتی که من کلی فیلم و عکس لختی از خانم رضایی و منصوری گرفته بودم و حتی سکسم با اونا. عکس ها و کارهایی که با مامان و پریسا و پرستو انجام داده بودم و حتی اون دو تا دختر به اسم پونه و عاطفه رو که آورده بودم خونه.

هیچ اثری از اونا نبود. واقعا متعجب شدم. موبایل رو به دنبال شمارش گشتم ولی هیچ اثری از اونا ندیدم. هیچ اثری از ارتباط من با اون خانم جدید به نام سارا که می خواست بیاد منشی شرکت بشه نبود. حتی فیلم پریسا با مسعود هم وجود نداشت.

چرا؟ من که دست به موبایلم نزده بودم. تماس های تلفنی که دیشب با مامان و پریسا داشتم هم وجود نداشت. کلا همه چیز پاک شده بود و امکان داشت که یه نفر تمام اطلاعات من رو پاک کرده باشه.

باید می رفتم خونه ببینم چه خبر شده. به مامان زنگ زدم و ازش پرسیدم که خونه هست یا نه و حرفایی که زد بیشتر من رو متعجب کرد.

پویا: سلام مامان، خوبی؟ خونه ای؟
شیرین: سلام عزیزم، آره، چرا نیومدی؟ قرار بود ناهار بیای! ما همه منتظرتیم، امیر هم اینجاست.
پویا: ناهار؟ امیر؟
شیرین: آره دیگه عزیزم، دیشب صحبت کردم باهات گفتم امیر میاد، تو هم برای ناهار بیا!
پویا: امیر دیگه کیه؟ (با تعجب)
شیرین: پویا عزیزم حالت خوبه؟ چیزی شده؟ می خوای بگم بابات بیاد دنبالت؟
پویا: نه نه، میام الان!
شیرین: عزیزم من رو می ترسونی، اگه چیزی شده بگو مامان، بابات بیاد دنبالت اگه نیز هست بریم دکتر. من نگرانتم، هیچ وقت اینجوری نبودی!
پویا: نه من الان میام اونجا.

سوار ماشینم شدم و راهی خونه بابا شدم. ماشین رو توی کوچه نگه داشتم و در زدم و مامان در رو برام باز کرد و وارد شدم. همه روی مبل نشسته بودن و یه پسر جوون هم سن خودم، خوش تیپ و خوشگل هم کنار بابا نشسته بود. مامان تیپش خیلی جلف تر شده بود و آرایش بیشتری کرده بود و موهاش رو رنگ کرده بود و خیلی جوون تر به نظر می رسید به خاطر آرایشش و از حالت عادی قبلی خارج شده بود. پریسا هم همین طور ولی زیاد نه چون دختر بود و همیشه به روز می پوشید ولی مامان خیلی تغییر کرده بود.

داریوش: بله، شازده رسید آخر، بابا کجایی تو، این همه ما منتظرت موندیم.
پویا: سلام. خوبین همه؟
شیرین: سلام عزیزم، بیا بشین تا من ناهار رو با دخترا آماده کنیم بشینیم ناهار بخوریم.
امیر: سلام پویا، خوبی چه خبر؟
پویا: سلام، ممنون، تو خوبی؟ (با تعجب)

مامان و پریسا و پرستو بلند شدن و رفتن تو آشپزخونه مشغول شدن که ناهار رو آماده کنن و روی میز بچینن. به امیر نگاه می کردم و می دیدم که با بابا گرم گرفته و انگار که خیلی وقته هم رو می شناسن. رفتار بابام با خودم هم من رو بیشتر متعجب کرده بود، اصلا با من اینجور صحبت نمی کرد، اگر من دیر می رسیدم، خیلی بد برخورد می کرد ولی الان اصلا اینجور نبود.

بلند شدم و رفتم سمت اتاق خودم که الان بدون استفاده مونده بود و هنوز زیاد بهش دست نزده بودن ولی مقداری شبیه انباری شده بود. به پرستو گفتم تا بیاد داخل اتاق.

پرستو: بله، کارم داری؟
پویا: این امیر دیگه کیه؟!
پرستو: پویا اینم یه بازی دیگست؟ من دیگه ایستگاه نمیشم! (با خنده)
پویا: صب کن صب کن، جدی میگم، خوب بهم بگو!
پرستو: پویا حالت خوب نیست انگار، خوب نامزد پریساست دیگه! راضی شدی الان؟ ایستگاه کردن تموم شد؟
پویا: برو برو، من یه لحظه اینجا کار دارم!

تو اتاق موندم و روی تختم نشستم. نامزد پریسا؟ این پسر رو من تا حالا ندیده بودم. اصلا نمی شناختم. پریسا اصلا نامزدی نداشت و تا اونجا که من یادمه هیچ کسی رو دوست نداشت و عاشقش نبود.

چه اتفاقی افتاده؟ یعنی به سفر در زمان من مربوط میشه؟ اتفاقات کوچکی که با برگشت به عقب می دیدم به این شدن محسوس نبود ولی انگار سفر به آینده و برگشت زیاد زمان، می تونه اتفاقت زیادی رو رقم بزنه.

نه نه، ممکنه اینا دارن من رو سر کار می زارن. قطعا، مامان و پریسا یه نقشه ای دارن و می خوان از زیر دست من در برن و این ها همه برای اینه که من از این موضوع فاصله بگیرم.

رفتم توی آشپزخونه و کنار مامان. پریسا و پرستو داشتن میز رو می چیدن. مامان پای گاز داشت برنج می کشید توی دیس. کنارش ایستادم و به لباس های تنگ و خوشگلی که پوشیده بود نگاه می کردم.

شیرین: چیه عزیزم؟ چیزی شده؟ (با لبخند) گشنته مگه نه؟ غذای مورد علاقت رو درست کردم.
پویا: بسه دیگه مامان، این کارا فایده نداره! (یواش دم گوشش)
شیرین: چی شده عزیزم؟ حالت خوبه؟ چی فایده نداره؟ (با تعجب)
پویا: هی نگو به من عزیزم، عزیزم، نمی تونی از کاری که کردین، خودت و پریسا، با این نقشه ای که کشیدین، در برید! همین دیشب با هم صحبت کردیم و قرار شد که با من کنار بیاید، نه این که برید نقشه بکشید و با این کارای مسخره، من رو گول بزنید.
شیرین: داریوش؟! داریوش!

مامان، سریع بابا رو صدا زد با حالت تعجب و بابا هم سریع رسید پشت میز ناهار خوری. همه داشتن ما رو نگاه می کردن. امیر هم روی مبل برگشته بود و مارو نگاه می کرد و بلند شد و ایستاد.

داریوش: چی شده عزیزم؟
شیرین: باز اونجوری شد! ( رو به من با تعجب و یه عقب عقب می رفت)
پویا: چی داری میگی؟ شوخیت گرفته؟
داریوش: پسرم آروم باش، بیا بشین صحبت کنیم، من اینجام، نگران نباش! (یواش یواش به سمت آشپزخونه میومد و دستاش رو بالا پایین می کرد که من آروم باشم)

من متعجب شده بودم. اینا بازی نبود، یه اتفاقی افتاده بود. تغییراتی صورت گرفته بود. همه داشتن به من نگاه می کرد و متعجب بودن و ترسیده بودن. سریع به سمت در دویدم و از خونه خارج شدم و صدای بابام که آروم صدام می زد که بمونم. صدای گریه مامان هم میومد.

سوار ماشین شدم و سریع از اونجا رفتم. بابام رو تو آینه ماشین دیدم که توی کوچه دم در ایستاده بود و داشت من رو نگاه می کرد و امیر هم باهاش اومده بود بیرون.

حالتشون اصلا دفاعی نبود و حس نکردم که می خوان من رو بزنن یا اذیت کنن. تلفنم زنگ خورد. مامان بود که پشت هم به من زنگ می زد. بعد بابا زنگ زد و اصلا به هیچ کدوم جواب ندادم.

خیلی شوکه شده بودم. سریع به طرف خونه خودم حرکت کردم. وارد خونه شدم و روی مبل نشستم. مامان و بابا پشت سر هم زنگ می زدن. تلفن مامان رو جواب دادم. داشتن کلافم می کردن.

شیرین: عزیزم، این راهش نیست، خودت رو مریض می کنی، اون دیگه رفته، تو باید قوی باشی! (با ناراحتی و گریه)
پویا: کی رفته؟ چیو قوی باشم، شما دارید دیونم می کنید.
شیرین: عزیزم، ما درکت می کنیم. می دونم بدون اون سخته زندگی کردن برات، ما درکت می کنیم. ما کنارتیم، کمکت می کنیم و ترکت نمی کنیم.
پویا: مامان شما چطون شده؟ بدون کی سخته برام؟
شیرین: عزیزم ببین، می دونم تو خیلی شهلا رو دوست داشتی، اون هم عاشق تو بود. ما همه از رفتنش در عذابیم، ولی تو داری خودتو نابود می کنی!

شهلا دیگه کیه؟ اینا چی میگن؟! و همین طور که گوشی دستم بود، به قاب عکس روی میز کوچیک کنار مبل نگاه کردم. توی قاب عکس های کوچیکی که روی اون میز بود، عکس یه زن بود و یه عکس که من در کنار یه زن گرفته بودم.
موبایل رو انداختم و صدای مامانم بود که از پشت موبایل داشت صدام می زد. خم شدم سمت میز و قاب عکسی که من رو در کنار یک زن نشون می داد نگاه کردم.

یه زن خوشگل و قد بلند با موهای بور و پوست سفید. اصلا تا حالا تو عمرا ندیده بودمش. داشت چه اتفاقی می افتاد! به نظر می رسید که این کارا، بازی توسط مامان و پریسا نباشه. قاب عکس های روی میز و اون پسر که نامزد پریسا بود. مامان و بابا که تغییر کرده بودن تو اخلاق.

سریع رفتم طبقه بالا و کشوهارو باز کردم. لباس های زیر زنونه و تیشرت و وسایل زنونه ای دیگه توی کشو بود. کمد لباس هم پر بود از لباس های زنونه، مانتو و شومیز و از این چیزا.

بیشتر به جزییات خونه نگاه کردم. قاب های روی دیوار، چیدمان و وسایل و همه و همه تغییرات جزیی و کلیی داشتن. انگار واقعا یه نفر دیگه و اون هم یه زن تو این خونه زندگی می کرده.

من با سفر به آینده اون هم طی چند سال، تغییراتی رو در زمان ایجاد کرده بودم. قبلا این تغییرات رو در سفر به گذشته به صورت کوچیک دیده بودم ولی نمی دونستم تا این حد می تونه تغییرات وسیع باشه.

قطعا شناسنامه خودم رو هم نگاه می کردم، حتما تغییراتی مثل اسم همسر توش بود. دیگه جرات نکردم خیلی چیزارو ببینم. کلافگی و ترسی که بهم مستولی شده بود بیشتر از اون اتفاقی که در آینده تجربش کردم، بهم چیره شده بود و من رو می ترسوند.

موبایلم رو خاموش کردم و روی تخت توی اتاق دراز کشیدم و به سقف خیره شده بودم. به خودم استراحت دادم تا ببینم چی پیش میاد. چشمام سنگین شده بود که صدای زنگ در خونه اومد.

توی مانیتور آیفون نگاه کردم و یه زن رو دیدم که پشت آیفون ایستاده و پشتش رو به دوربین آیفون بود. آیفون رو برداشت.

پویا: بله، شما!

روش رو برگردوند. خانم علیباشی، سارا بود. این وقت روز اینجا! چیکار داشت. اصلا خونه من رو کجا بلد بوده. اون که تازه اومده شرکت و چن روز نیست که من میشناسمش.

سارا: باز کن پویا.
پویا: شما اینجا چیکار می کنید؟ اتفاقی افتاده خانم علیباشی؟
سارا: مسخره بازیش باز گل کرد، بابا باز کن، پشت در زشته بمونم. زود زود.

در رو با تردید باز کردم. رفتم توی حیاط و سارا با یه تیپ خفن مثل دفعات قبل که دیده بودمش وارد حیاط شد. یه مانتو جلو باز و شلوار جین تنگ کوتاه با کفش پاشنه بلند و یه پیرهن زیر مانتو و موهاش که کامل زیر شالش پیدا بود.

اومد سمتم و منم با تعجب بهش خیره شده بودم. دستشو گذاشت رو سینم و خم شد سمتم و لبامو بوس کرد و منم مات و مبهوت در حال دیدن این صحنه بودم. درسته توی شرکت یه شیطونی با هم کردیم ولی اینجا، یهویی، بوس، ابراز علاقه و این چیزا دیگه چی بود این وسط؟

سارا: چی شده؟ جن دیدی؟ بریم داخل.

بعد خودش از کنارم رد شد و وارد خونه شد و رفت سمت آشپزخونه و یخچال رو باز کرد. منم مات و مبهوت پشتش راه افتادم و داشتم بهش نگاه می کردم. انگار کامل خونه من رو بلد بود.

از تو یخچال یه آبمیو برداشت و توی لیوان ریخت و برگشت سمت من و داشت می خورد.

سارا: چی شده؟ وااااااااای، حالت خوبه پویا؟ میگم این عکسارو بردار، چرا جمع نمی کنی این عکسارو؟!
پویا: خانم علیباشی من هنوز متوجه نشدم، شما چطور اینجا رو پیدا کردین؟ خانم رضایی بهتون گفت؟
سارا: اوه واه، چه رسمی! خانم رضایی؟ چی میگی پویا؟ چه ربطی به خانم رضایی داره. بعد صد بار اومدن اینجا، باید کسی بگم خونه تو کجاست؟ چی شده پویا؟ داری اذیتم می کنی، آره باز شوخیت گل کرده و سر به سر گذاشتنت طق معمول شروع شده.

هنوز هاج و واج داشتم نگاش می کردم. از کنارم رد شد و با لبخند بهم نگاه می کرد و رفت روی مبل بشینه. مانتوش رو درآورد و روسریش رو جمع کرد و گذاشت لبه مبل. پاش رو گذاشت رو پاهاش و رونای خوشگلش و اون کون قلمبش از تو شلوار لی تنگش کامل مشخص بود. سینه های برجستش توی اون پیرهنش مشخص بود. با موبایلش داشت ور می رفت. یهو متوجه شد من هنوز ایستادم و با تعجب در حال نگاه کردن بهشم.

سارا: چت شده پویا؟ بیا بشین خوب. کسی چیزی گفته؟ اتفاقی افتاده؟ خوب چرا هیچی نمیگی.
پویا: نمی دونم، اصلا امروز منگ شدم. همه چی عوض شده. در هم شده. تغییر کرده.
سارا: چی مثلا؟ جز تو هیچی اینجا عوض نشده.

رفتم پیشش نشستم و اون هم با لبخند اومد خودش رو چسبوند بهم و دستش رو انداخت دور گردن منو گونه هام رو بوس کرد.

سارا: فدای تو بشم من، من میگم این عکسارو کامل جمع کنیم. خونه به یه تغییر نیاز داره. پویا؟؟ پویا؟ کجایی؟
پویا: ها؛ ها؛ باشه، هرچی تو بگی. خودمم دیگه نمی خوام. کلا باید همه چی عوض بشه آره!
سارا: جدی؟ وااای باورم نمیشه قبول کردی، میگم که جز تو هیچی عوض نشده، تو باور نمی کنی.
پویا: باشه از کجا شروع کنیم؟ بهم کمک می کنی؟
سارا: تو اصلا نیاز نیست دست به سیاه و سفید بزنی. همه کارارو من انجام میدم. الان وقت یه چیز دیگست. هوس یه چیزی کردم.
پویا: چی؟

بلند شد و همین طور که یه خورده عقب عقب می رفت، دکمه های پیرهنش رو باز کرد و از تنش درآورد و با سوتین جلوم بود. کفشش رو از پاهاش درآورد و پرت کرد یه طرف و دکمه و زیپ شلوار لی تنگش رو باز کرد و از پاهاش کشید بیرون و کونش رو این طرف و اون طرف می کرد که از پاهاش در بیاد و به زحمت از پاهش کشیدش بیرون.

یه شورت و سوتین ست سورمه ای پوشیده بود، از اونا که جنس نرم و باحالی دارن و خیلی هم خوشگل روی تن وایمیسن. کمر باریک و باسن پهنش و قد بلند و پاهای کشیده با اون سینه های نسبتا بزرگش و موهایی که رو دوشش افتاده بود، جلو من می درخشید.

لبخند زد و رفت و من داشتم از پشت اون کون خوشگل که بالا پایین می شد تو اون شورت و خط کمرش و قوص کمر و پاهای خوشگل و کشیده و موهاش که از پشت روی تنش پیچ و تاب می خورد نگاه می کردم. یه سمت خونه که پشت به نشیمن بود یه در بزرگ شیشه ای بود که رو به قسمتی از حیاط باز می شد و کشویی باز می شد و اون سمتش یه استخر آب داشت.

سارا رفت سمت استخر و خودش رو انداخت توی آب و برگشت و اومد لبه استخر و بهم نگاه می کرد و صدام می زد و اشارم می کرد که برم پیشش. رفتم بیرون لبه استخر و داشتم نگاش می کردم. هنوز گیج و منگ بودم.

سارا: خوب بیا دیگه، منتظر دعوت نامه ای؟

لباسام رو از تنم درآوردم و با شورت رفتم توی استخر و اومد سمتم و دستاش رو انداخت دور گردنم و با لبخند بهم نگاه می کرد.

سارا: واقعا یه چیزیت شده. با شرت سابقه نداشت بیای تو استخر، اونم پیش من. ببینم اون پایین چه خبره!

یکی از دستاش رو برد پایین و کیرم رو از رو شورتم تو آب گرفت. و شروع کرد لب گرفتن ازم.

سارا: نه معلومه هر چیزی تغییر کرده باشه، این یکی تغییر نکرده.

بعد شروع کرد خندیدن و با من ور رفتن. منم دستمو دور کمر باریک و ظریف و نرمش انداخته بودم و نرمی بغلش و کونش رو می تونستم حس کنم.

پاهاش رو از توی آب دورم حلقه کرد و خودش رو به من آویزون کرده بود و مدام لب می گرفت.

سارا: نمی خوای بوسم کنی، لوسم کنی، عاشق اون جورم کنی؟!

ادامه دارد ...


لطفا با نظرات، پیشنهادات و انتقادات خود من رو در ادامه داستان یاری کنید

     
#127 | Posted: 13 May 2019 21:42
marchobe:
عالی بود

خواهش می کنم

Maxmodel:
عالی بود

سپاس فراوان
farshad11:
[quote=farshad11]یکم عجیب و غریب بود

نیاز داستان بود که مقداری عجیب بشه و همین طور که از اسم داستان هم مشخصه،‌تخیلی هست و باید این تخیل در داستان خودش رو نشون بده و احساس بشه.

amirkoorosh:
مث همیشه عالی بود

سپاس فراوان

Saraqw:
چالشی براش باشه

چالش هم بسیار داریم در این داستان تخیلی. بیشتر از اون چیزی که فکر کنید.
     
#128 | Posted: 14 May 2019 04:30
جانممممممممممممممممممممممممممممممم؟ با این روند ادامه بدی هممون از دیوونه خونه سر در میاریم داداش

حال همه ما خوب است ولی تو باور نکن...
     
#129 | Posted: 14 May 2019 08:00
چی شد یهو چرا اینجوری شد همه چی بهم ریخت
     
#130 | Posted: 14 May 2019 08:07
نظر بقیه رو نمیدونم اما به نظر من اینجور که خط زمانیش بهم ریخته زیاد جالب نیست, امیدوارم دوباره برگرده به حالت عادیش. منتظر ادامش هستیم.
     
صفحه  صفحه 13 از 17:  « پیشین  1  ...  12  13  14  15  16  17  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / سکس با ماشین زمان بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites