تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

سکس با ماشین زمان

صفحه  صفحه 15 از 17:  « پیشین  1  ...  14  15  16  17  پسین »  
#141 | Posted: 31 May 2019 15:43
فقط یه تاپیک متروک دیگه کم داشتیم! ._.
     
#142 | Posted: 2 Jun 2019 00:08
دقیقا
     
#143 | Posted: 2 Jun 2019 00:08
دقیقا
     
#144 | Posted: 4 Jun 2019 20:29
قسمت نهم از فصل دوم

تو همین فکرا بود که صدای پیام روی گوشیم، نظرمو به خودش جلب کرد. کلا تو هپروت بودم. گوشی رو ورداشتم.

پیام واتساپ: سلام، خوبی؟
پویا: شما؟!
- به همین زودی یادت رفت؟!
پویا: خوب نمی دونم، نمی شناسم.
- معلوم نیست چقدر دوست دختر داری که دیگه نمی دونی و نمی تونی بشناسی!
پویا: نه بابا دوست دختر کجا بود.
- فاطیم. تو. پاساژ همو دیدیم با دوستم مهناز بودم.
پویا: آهاااااا، خوب زودتر می گفتی. آخه من شمارمو به کسی نمیدوم.
فاطی: آره جون خودت.
پویا: نه جدی میگم.
فاطی: شوخی می کنم باهات. می دونم. راستی گفتی شرکت داری آره؟
پویا: آره.
فاطی: اشکالی نداره که بیام فردا اونجا؟ شاید مهناز هم بیاد.
پویا: نه چه اشکالی داره!
فاطی: یه وقت خانم بچه ها ناراحت نشن. راستی بچه هم داری؟
پویا: خانم بچه ها کجا بودن؟! نه من زن ندارم اصلا.
فاطی: جدی؟ خوب آخه حلقه تو دستت بود.
پویا: آره، بهت گفتم جریان داره. ولی زن ندارم من اصلا. تو چی؟ بچه داری؟ مهناز چی!
فاطی: من یه پسر کوچیک دارم و مهنازم یه دختر داره.

کلی باهاش تو واتساپ صحبت کردم و با هم بگو بخند کردیم. قرار شد که فردا اگه بتونه بیاد شرکت یه سر کار من رو ببینه. آخر شب بود و نمی تونست صحبت کنه و به خاطر همین زود رفت.

داشتم به اتفاقات باز فکر می کردم. به این فکر می کردم چه کارهایی می تونم انجام بدم. می تونستم با هر کسی که بخوام ارتباط برقرار کنم حتی بدون این که اونا بدونن. یه دکتر، یه معلم، یه کارمند بانک، یه فروشنده خوشگل و سکسی تو یه شرکت، بازیگرای سینما و حتی زن ها و دخترهای شخصیت های معروف و سرشناس و حتی اونایی که تو اینستا معروف بودن و پیجاشون پر شده از عکس های از لحظه های شخصیشون با بدن های عریانشون.

می تونستم برم تو یه استخر زنونه، تو یه باشگاه، تو مدرسه، تو دانشگاه. می تونستم خیلی کارای دیگه انجام بدم. مثل فیلم گرفتن و اخازی، حق و سکوت و حتی مجبور به رابطه با هر کسی که دوست داشت. خیلی چیزای دیگه رو میشد تصور کرد که با این ساعت میشد انجام داد. ولی دیگه رابطه های عروسکی برام حسی نداشت. به نظر خودم می تونستم تغییرات اساسی بدم. من نیاز به دزدکی کار انجام دادن نداشتم. پول بیشتر، قدرت بیشتری رو به همراه می آورد و با اون به خیلی چیزای دیگه هم می رسیدم و البته با کمک ساعت عزیزم که هیچ وقت از تو دستم درش نمی آوردم. شده بود جز جدایی نشدنی بدنم. قلب دومم شده بود.

باید بهتر از اون استفاده می کردم. از یه طرف ترسی هم در درونم بود از وقتی از آینده برگشتم و حس می کردم چیزی یا کسی در تعقیبم هست و حس می کردم می خواد ساعت رو ازم بگیره.

با همین تصورات بودم که خوابم برد. صبح بیدار شدم و یه خورده دیرم شده بود. زود آماده شدم و صبحونه رو خوردم و سوار ماشین شدم و راهی دفتر شدم. همیشه صبح که بیدار میشدم اول دستم رو نگاه می کردم که ببینم ساعت سرجاش هست یا نه. به خاطر اون اتفاق از همون روز تصمیم گرفتم که یه گاوصندوق بگیرم و ساعتم رو داخل اون بزارم تا موقع خواب کسی نتونه ازم بدزده.

با یکی از دوستام هم تماس گرفتم تا سر فرصت بیاد و تمام خونه رو دوربین های مدار بسته با سیستم امنیتی ضد سرقت بزاره. قرار شد که بهترین و پیشرفته ترین سیستم ضد سرقت و امنیت رو برای من نصب کنه که حتی یه پشه هم وارد خونه نتونه بشه.

ماشین رو پارک کردم و وارد ساختمونی شدم که توش شرکتم بود. کلید انداختم در شرکت ولی در باز بود. گفتم واااای که همه دار و ندارم رو دزد برده. وارد شرکت شدم و از تعجب شاخم درومد.

خانم رضایی با تیپ رسمی داخل دفتر بود و مثل همیشه تیپ قشنگی زده بود و سینه های بزرگش تو اون لباس برجستگیه بیشتری داشت و کمر باریک و کون خوشگلش بیشتر خودش رو نشون میداد و یه خورده نسبت به قبل جلف تر پوشیده بود.

خانم رضایی: سلام آقای بهرامی، خوبی؟
پویا: سلام، شما چطور اومدین داخل؟ (با تعجب)
خانم رضایی: چی؟! خوبید آقای بهرامی؟
یهو از توی یکی از اتاق ها، سارا اومد بیرون.
سارا: سلام پویا جون خوبی، چی شده؟ باز هم سردرگمی.

اومد جلو و بهم نزدیک شد. مانتو فرم به همون شکل که خانم رضایی تنش بود، پوشیده بود ولی خیلی تنگ تر و کوتاه تر. اینقدر تنگ بود که راحت میشد سایز سینه هاش رو حدس زد و تمام گردی و قوص سینه هاش مشخص بود و مانتو تا زیر کونش رو پوشونده بود و با راه رفتن راحت میشد کونش رو از تو چاک پشت مانتوش دید و جلو مانتوش هم از پایین باز بود و خط رونش با کوسش رو که بهم چسبیده بود تو اون شلوار تنگی که هم رنگ فرم بود دید.

یه خورده خم شد به جلو و لبام رو بوس کرد. به سارا نگاه کردم و بعد به خانم رضایی تا ببینم عکس العملش چیه و دیدم اون هم خندید.

سارا: چی شده؟ ای بابا باز مثل دیروز شدی که.
خانم رضایی: دیروز پیشش بودی؟ چرا به من نگفتی پس؟ (با تعجب)
سارا: زهرا جون تو نمی تونستی عزیزم. شوهر و بچتو چیکار می کردی؟ حالا یه روز میگم همه بیان بشینیم اونجا.

از حرفاشون چیزی که خودم نتیجه می گرفتم این بود که هر دو خیلی وقت هست که دارن تو شرکت برای من کار می کنن و خانم رضایی هم در جریان هست که سارا با من در ارتباط هست و پیش اون راحت با من برخورد می کنه. حتی به رابطم با خانم رضایی هم شک کردم که در چه حد هست. ممکن بود اون هم دچار تغییر شده باشه.
سریع رفتم تو اتاقم و کم کم دیگه داشتم عادت می کردم به اتفاقات دور و برم و تغییراتش و خودم رو آماده کرده بودم برای هر جور تغییر پیش رو. در باز شد و خانم رضایی اومد داخل.

خانم رضایی: آقای بهرامی این پرونده ها رو ببینید که از هفته قبل مونده. به مشکلات و نواقصی هایی داره که باید رفع بشه تا برای ترخیص کالا اقدام کنیم براشون.

تا پشت میز کنار من اومد. خیلی با من گرم و صمیمی برخورد می کرد و اصلا قابل مقایسه با اون خانم رضایی قبلی نبود که خیلی رسمی و خشک بود و با این که من از اون کوچیک تر بودم ولی خیلی با احترام و صمیمی باهام برخورد می کنه.

بهم نزدیک شده بود و آرنج دستم، رونش رو حس می کرد و منم داشتم پرونده ها رو می دیدم و خم شده بود روی میز و عطر دیونه کنندش تمام دماغم رو پر کرده بود.

از بغل چشمام، سینه هاش رو که خیلی نزدیکم بود دید می زدم و رونش رو روی تنم حس می کردم. پرونده ها رو کامل آوردم جلوی خودم و یه چشم به پرونده ها بود و یه چشم به تن اون و حواسم در عطر تنش گم شده بود.

سمت راست من ایستاده بود. دست چپش رو گذاشت پشت صندلی و بیشتر بهم چسبید و خم شد سمت من. و دست راستش رو آورد روی پرونده ها.

خانم رضایی: بیشتر این پرونده مهمه که زودتر کارش راه بیفته. این صفحه رو ببینید، مشکلش مشخصه چیه.

خم شده بود و راحت میشد سینه سمت چپش رو روی شونم حس کنم. داشتم از این کارش شهوتی میشدم. دوست داشتم دستم رو از پشت می بردم زیر مانتوش و کونش رو محکم می گرفتم و محکم فشار می دادم. آرنجم رو بیشتر بردم عقب که بیشتر رونش رو حس کنم.

همین طور که بیشتر خم شده بود و خودش رو روی تن من انداخته بود و سینه های نرم و گندش رو شونه هام بود و عطرش تو دماغم پیچیده بود، یهو در باز شد و سارا اومد داخل.

خانم رضایی سریع خودش رو جمع کرد و از من فاصله گرفت. قیافه سارا رو دیدم که یه خورده بهم ریخت.

خانم رضایی: داشتم پرونده های هفته قبل که نواقصی داشتن رو نشونون می دادم که با هم بررسیشون کرده بودیم.
سارا: خوب کاری کردی زهرا جون. راستی پویا نمی خوای امروز جلسه بگیریم؟!
پویا: چرا چرا. بشینید تا صحبت کنیم.

هر دو نشستن و یه خورده در مورد کار صحبت کردن و منم بیشتر حواسم به تن اونا بود و گاهی محو برجستگی های تنشون و لبخندی که رو صورتشون می نشست می شدم.

کم کم صحبت هامون رو راجب کار تموم کردیم و هر دو از اتاق رفتن بیرون. از اتاق رفتم بیرون که برم آب بخورم و گلویی تازه کنم. صدایی رو از تو یکی از اتاقا شنیدم. نزدیک شدم تا بشنوم چی میگن.

سارا: زهرا حواست باشه این کاراراو نکن.
خانم رضایی: گفتم شاید اینجوری بتونم بیشتر بهش نزدیک بشم.
سارا: نه، من خودم درستش می کنم. اون تازه زنش رو از دست داده و تو بحران هست. مگه نمی بینیش چطوریه همیشه سردرگم هست.
خانم رضایی: آره، می دونم منم می خوام که از این حال در بیاد.
سارا: من هر کاری می کنم که اون خوشحال بشه. چون خیلی دوسش دارم.
خانم رضایی: می دونم. منم دوسش دارم. حس خوبی دارم بهش همیشه. دیروز چطور گذشت؟
سارا: خوب بود. یه آبتنی هم کردیم با هم تو استخر.
خانم رضایی: ای ناقولا، اینقدر دوست دارم با لباس راحت تو یه استخر باشم.
سارا: باشه تو صبر داشته باش، همه چی رو روبراه کنم تو هم راحت می تونی بیای.
خانم رضایی: حالا تعریف کنم ببینم ناقولا دیگه چیکارا کردی. برام بگو جالبه بدونم چیکارا کردی.

بعد با هم خنده شیطنت زنانه می کردن و خیلی ماجرا برام جالب شده بود. به نظر خودم می تونستم منم یه شیطنت هایی با خانم رضایی بکنم. حس کردم سارا می خواد از اتاق بیاد بیرون چون یه لحظه صداشون قطع شد. سریع رفتم سراغ آشپزخونه توی شرکت.

سارا: عزیزم تو که اینجایی. هرچی می خواستی می گفتی تا برات بیارم.
پویا: نخواستم مزاحمتون بشم.
سارا: نه این چه حرفیه. خانم جلایی هم از وقتی رفت اینجا صوت و کور شده. باید باز یه نفر برای این کارا بگیری.
پویا: آره نیازه که یه نفر نظافت و کارای اینجوری توی شرکت انجام بده چون سرمون شلوغ میشه و خودمون وقتی برای این کارا نداریم.
سارا: خودم سپردم ببینم آدم مورد اعتماد پیدا میشه یا نه. خانم رضایی هم همین طور.
پویا: خوب کاری کردین. من برم اتاقم به پرونده ها برسم و یه چنتا تماس بگیرم ببینم چیکار می تونم بکنم.

تو پروندها می گشتم و به کمک خانم رضایی تقریبا متوجه شدم که چیکار باید بکنم چون واقعا در جریان ماجرا نبودم. جوری سوال می پرسیدم که مثل قبل نباشه که متوجه بشن من کلا یه جوریم و طبیعی برخورد کردم.

توی واتساپ، فاطی بهم پیام داد که بهش آدرس بدم. منم گفتم که دفتر نیستم و ساعت 1 به بعد میرسم دفتر. اون هم قبول کرد همون موقع بیاد. آدرس رو بهش دادم. نمی خواستم که فعلا سارا و زهرا، اون رو ببینن.

چنتا ارباب رجوع هم داشتیم که خانم رضایی و علیباشی اونا رو راه انداختن. ساعت از 12 گذشته بود که به خانم رضایی گفتم امروز شرکت رو زودتر ببندن و برن چون من خودم خیلی خسته ام. ولی سارا اصرار داشت که بمونن و من تنها برم استراحت کنم یا توی اتاق خودم دراز بکشم ولی من مجبورشون کردم که شرکت رو ببندن طوری که مشکوک نشن به اصرارهای من هرچند خانم ها همیشه تیز هستن و به خیلی چیزا مشکوک میشن.

سارا و زهرا هر دو رفتن. من هم باهاشون از شرکت خارج شدم و سوار ماشین شدم تا باور کنن که واقعا می خوام از شرکت برم. هر دو تاشون با ماشین اومده بودن و جدا سوار شدن و راه افتادن. من بعد از این که راه افتادن، ماشین رو حرکت دادم و تو یکی دیگه از کوچه ها پارک کردم که اگه سارا مشکوک بشه و برگرده و ببینه، ماشین من نباشه که متوجه نشه من کلکی تو کارم هست.

برگشتم شرکت و در رو باز کردم و به فاطی پیام دادم. بهم جواب داد که تو راه هست و داره میاد همون سمت. منتظرش موندم و وسایل پذیرایی رو هم براش آماده کردم. در عین حال که زن خوش برو رویی بود و خوش هیکل، بسیار خوش صدا و جذاب بود صحبت کردنش. صدای نازک و زنونه و سکسی داشت.

تو اتاقم نشسته بودم که تلفنم زنگ خورد. فاطی بود. بهش شماره طبق و واحدمون رو گفتم و بعد از چند دقیقه، صدای در اومد و رفتم براش در رو باز کردم.

پویا: به به خانم خانما، سلام خوبی فاطی جون؟! (سعی کردم از همون دقیقه اول گرم بگیرم باهاش)

یه مانتو جلو باز بلند که تقریبا نازک بود پوشیده بود که تا پایین زانوهاش بود و رنگ گلبه ای داشت که کامل جلوش باز بود و تمام پاش مشخص بود. یه شال بلند کرم سرش بود که آورده بود جلوش انداخته بود که وسط پاهاش پیدا نباشه و خشتک شلوارش مشخص نباشه. یه تاپ بندی مشکی زیرش تنش بود که گاهی شونه های لختش به خاطر افتادن مانتوش به یه ور، میشد دیدش. ولی یقه باز نبود که سینه هاش مشخص باشه و اصلا خط سینش مشخص نبود در عوض گردی و برامدگی سینه هاش معلوم بود. یه شلوار کتون خاکستری با کفش هم رنگ خودش رو پوشیده بود. با چهره ناز و دلرباش با اون تیپش که مث یه دختر مجرد تیپ زده بود، دست من بود، درسته همونجا قورتش می دادم.

فاطی: سلااام آقای پویای رییس! ممنون تو خوبی؟ (با خنده)
پویا: ممنون، تنهایی، مهناز نیومد باهات؟
فاطی: نه نتونست. این وقت ظه اومدن بیرون یه خورده سخته، می دونی که!
پویا: آره متوجهم. سلام کوچولو، خوبی؟ پسرته؟ (پسرش رو هم با خودش آورده بود)
فاطی: آره، آرتا خان، گل پسر منه. 5 سالشه.
پویا: چه خوب، خوبی عمو جون!
آرتا: آره خوبم.

کلا پسر کم حرف و یه خورده خجالتی بود و زیاد ارتباط برقرار نمی کرد و البته سنش هم کم بود.

فاطی: آرتا یه خورده خجالتیه، تا ارتباط برقرار کنه یه خورده طول میکشه ولی پسر شیرین زبونیه، حالا می بینیش.
پویا: مشخصه، خیلی گله. بیا بشین یه خورده، هوا هم گرم بوده یه چیزی بخور.
فاطی: نه من باید برم، نمی تونم زیاد بمونم. باید زود برگردم.
پویا: می دونم، حالا یه چند دقیقه بشین بعد برو زود.
فاطی: باشه. راستی هیچ کس شرکت نیست. همیشه تنهایی یا کارمند هم داری؟
پویا: دارم، بهشون گفتم برن زود.
فاطی: ای ناقولا، حالا چرا گفتی زود برن؟
پویا: گفتم تنها باشیم صحبت کنیم که کسی تو کارم فضولی نکنه. بلاخره خانم ها فضول هستن. خودت خانمی می دونی چی میگم.
فاطی: آها، آره. گفتم شاید شیطنتی در سر داری. از بس که آقایون هم شیطونن، خودت مردی، متوجهی که چی میگم! (با چشمک و خنده مرموزانه به من که حالت تیکه انداختن بود)
پویا: نه بابا، شیطنت کجا بود. بفرماید، این آب انار رو بخورید که خنک بشید. خون رسان هم هست برای شما خانما. (چشمک زدم به شوخی)
فاطی: اوه، چه خوبم همه چیزو می دونید.

بعدم یه خورده خندیدیم و شروع کردیم صحبت کردن و منم در مورد کار خودم توضیح دادم بهش. اون هم در مورد کار شوهرش صحبت کرد و گفت که مهناز، جاری (هم عروس) اون میشه و شوهراشون با هم برادر هستن که هر دو توی شرکت باباشون کار می کنن. وضع مالی خوبی هم داشتن.

پاشدم و بهش گفتم که اتاق های کار رو بهش نشون بدم و اتاق خودم رو. به بهونه های مختلف هم بهش از پشت نزدیک میشدم و سعی می کردم خودم رو بهش بچسبونم ولی طوری نباشه که متوجه بشه یا ناراحت بشه هرچند خانم ها واقعا زبل تر از این حرف ها هستن و اکثرا متوجه رفتارهای نامتعارف میشن.

آوردمش توی اتاق خودم و از دیدن اتاق من ذوق کرد. کلی تعریف کرد از فضای اتاقم و این که حس خوبی میده و خیلی این اتاق رو دوس داره. اتاق من از پشت به بالکن مرتبط بود و گل وگیاه هم توی بالکن و هم توی اتاق داشتم و فضای اتاق رو بهتر کرده بود. اون هم از این چیزا لذت می برد.

فاطی: نمی دونی من چقدر عاشق گل و گیام.
پویا: جدی؟ من خودمم خیلی دوس دارم خصوصا تو فضای کارم به خاطر همینم آوردم تو اتاقم.
فاطی: کار خوبی کاردی، حس خوبی میده به آدم اینجوری. حس نمی کنی تو یه اتاق کاری بی روح هستی. خسته کننده نیست.
پویا: شما تو آپارتمانید یا خونه ویلایی دارید؟
فاطی: ما یه آپارتمان 4 واحده هستیم که یه حیاط کوچیک داره و بیشتر پارکینگ هست. چون همه پیش هم زندگی می کنیم. شما چی؟
پویا: من یه خونه ویلایی بزرگ دارم. با حیاط بزرگ پر از درخت و گل و یه استخر و امکانات دیگه.
فاطی: اوووووووه، چه باحال. واقعا باید ببینمش.
پویا: یه روز بیا ببین، حتما بیا.
فاطی: آره حتما باید بیام ببینم. آدم باحالی هستی. جالبی.

روبرو هم ایستاده بودیم. و یه مقدار قدش از من کوتاه تر بود ولی پاهای کشیده و نازش، به اون صورت نبود که خیلی به پایین بخوام نگاه کنم. تقریبا بهش نزدیک شده بودم و تو روی هم داشتیم صحبت می کردیم.

پویا: تو هم خیلی جذاب و باحالی.

این حرفم رو رومانتیک گفتم و یه چند ثانیه ای به هم نگاه کردیم که یهو من خم شدم و لباش رو ماچ کردم و انگار شوکه شده باشه تا اومد به خودش بیاد، من لبش رو ماچ کرده بود و یه خورده برگشت عقب.

فاطی: پویا؟! گفتم شیطنت نه! بچه باهامه!
پویا: بچه که متوجه نمیشه زیاد.
فاطی: این؟ از من و تو بیشتر میفهمه.
پویا: ناراحت شدی ازم؟
فاطی: ناراحت ... نه، ولی انتظارش رو نداشتم.

حالتش به آدم هایی که ناراحت باشن نمی خورد و یه خورده خجالت کشید از این کار من. ازم یه خورده فاصله گرفت و دست بچشو گرفت.

فاطی: خوب دیگه کم کم باید اما بریم، خیلی دیرم شده.
پویا: خوب حالا میموندی، ناهار بگیرم از بیرون بخوریم با هم.
فاطی: نه نه، خونه منتظرن، الانم به یه بهونه تونستم بزنم بیرون که زود برگردم. باید برم.

سریع خداحافظی کرد و از دفتر رفت بیرون. از پنجره نگاه کردم که سوار ماشینش شد از اونجا سریع دور شد. گاهی یادم می رفت که ساعت دارم و می تونم ازش استفاده کنم. البته هرچند از اون کمتر استفاده می کنم، حالت طبیعی تری داره و احساس بهتری هم دارم.

راحت می تونستم هر کاری که دلم بخواد انجام بدم و هر جور که بخوام رفتار کنم ولی می دونستم تا همین حد که پیش رفتم برای بار اول خوب بوده و بعدا اگه نیاز بشه از ساعتم استفاده می کنم.

شب شد و دیگه رفته بودم خونه. داشتم با سارا چت می کردم و در مورد امروز و اتفاقات و این چیزا صحبت می کردیم و منم به روی خودم نمی آوردم که چیزی شنیدم.

یهو پیام جدیدی برام اومد. فاطی بود. شمارش رو ذخیره کرده بودم. بهم پیام داده بود. با هم صحبت کردیم و حرفای عادی میزدیم که باز سر صحبت رو برای اون اتفاق که تو شرکت افتاد باز کردم.

پویا: فاطی ناراحت که نشدی از این که اون اتفاق افتاد؟
فاطی: کدوم اتفاق؟
پویا: همین که بوسیدمت.
فاطی: آها، لبام رو بوس کردی. خوب یه خورده خجالت کشیدم. انتظارش رو نداشتم.
پویا: آخه واقعا خیلی جذاب و تو دل برویی. نتونستم خودم رو بگیرم. واقعا صدای ناز و دلربایی داری.
فاطی: جدی؟ صدام این همه باحاله؟
پویا: آره واقعا صدات محصور کنندست. من واقعا جذبت شدم و فک نکنم هر کسی دیگه ای هم باشه بتونه بگه که می تونه از دام نگاه تو می تونه فرار کنه.
فاطی: اووو، یعنی این همه؟
پویا : آره تو واقعا از همه لحاظ عالیی هستی و من بهت خیلی علاقمند شدم.
فاطی: چقدر هندونه می زاری زیر بغلم.

بعد کلی شکلک خنده فرستادیم و خندیدیم.

فاطی: البته واقعیتش رو بخوام بگم، منم خیلی ازت خوشم اومده. مرد جالبی هستی. روحیه لطیف و حساسی داری و کلا باحالی.
پویا: جدی؟
فاطی: آره.

کلی با هم باز صحبت کردیم و از چیزای مختلف گفتیم و بیشتر از شب قبل با هم چت کردیم و کلا سارا رو فراموش کردم که داشتم باهاش چت می کردم. می خواست کم کم بره و خداحافظی کنه.

پویا: میشه یه چیزی بخوام؟
فاطی: چی؟ باز شیطنتن؟ (با شکلک زیر چشمی)
پویا: آره یه جورایی.
فاطی: نه نه نه! خوب نیست. بریم بخوابیم دیگه. داره خطرناک میشه. (شکلک خنده)
پویا: بزار دیگه. اذیت نکن.
فاطی: خوب پویا این درست نیست. فک نکنم کار درستی باشه.
پویا: به ماچ سادست دیگه.
فاطی: وایی تو آدم رو دیونه می کنی، خوب باشه.
بعد یه شکلک ماچ براش فرستادم و اونم یه شکلک خجالت کشیدن فرستاد.
فاطی: پویا؟
پویا: جونم فاطی جون!
فاطی: خیلی دوست دارم.
پویا: منم دوست دارم عزیزم.
فاطی: ولی پویا.
پویا: چیه؟ ولی چی؟ مگه چیزی شده.
فاطی: راستش باید یه چیزی رو بهت بگم. امروز، مهناز من رو فرستاد پیش تو.
پویا: مهناز؟ چرا؟
فاطی: مهناز از تو خوشش اومده بود و روش نمی شد که بهت بگه. من رو فرستاد تا هم ببینم چطوری هستی و هم این که بهت موضوع رو بگم ولی تو اوضاع رو خراب کردی و تغییر دادی. حال خودمم اثیرت شدم. نمی دونم چیکار کنم.
پویا: عزیزم. منم اثیرت شدم. خوب بهش بگو جریان رو.
فاطی: نه نمی تونم. بهش گفتم که باهات صحبت کردم. قراره بهت پیام بده. یا تو بهش پیام بدی.
پویا: نمی دونم چیکار کنیم.
فاطی: حالا فکرشو نکن. اگه خودش پیام داد که هیچی، اگه نه که بیخیال.

دیگه خداحافظی کردیم و منم خسته بودم و خوابیدم. فردا صبح زود بیدار شدم و آماده شدم برای رفتن. طبق معمول وارد شرکت شدم و خانم علیباشی و رضایی هر دو مشغول کار بودن و سلام کردم و نسبت به روز قبل معمولی تر بودم و برام عادی شده بود و خودم رو با شرایط وقف داده بودم.

طبق معمول خانم علیباشی سارا، لباس فرم تنگ و کوتاهش رو پوشیده بود و همه چیزش زده بود بیرون و تو اون حالت آدم رو حشری تر می کرد تا موقعی که لهت کنار استخر باهاش بودم. خانم رضایی هم همون فرم رو پوشیده بود که علیرغم بدن پرترش نسبت به خانم علیباشی، کمتر تو چش میومد چون کمرش زیاد باریک نبود و با وجود این که سینه های بزرگتری داشت، سعی کرده بود کمتر تو دید باشه.

ناهار رو سفارش دادیم و در حال نهار خوردن بودم که فاطی توی واتساپ بهم پیام داد. واتساپ رو دزدکی باز کردم و طوری برخورد کردم که شک نکنن.

فاطی: سلام پویا جون، خوبی عزیزم؟ مزاحمت که نشدم!
پویا: سلام فاطی جونم. نه قربونت برم، چه مزاحمتی، من خوشحال میشم تو بهم پیام بدی.
فاطی: ممنون عزیزم، نظر لطف تو.
پویا: نه این چه حرفیه، میگم کی می تونم ببینمت؟ اینجا میای؟
فاطی: در همین مورد می خواستم بهت بگم.
پویا: خوب خوب؟ چیزی شده؟
فاطی: نه چیزی نشده، البته شده.
پویا: خوب بگو عزیزم، نکرانم کردی.
فاطی: نگران نباش. مهناز گیر داده بهم که به تو گفتم یا نه.
پویا: خوب؟
فاطی: خوب دیگه! منم گفتم بهت گفتم. بهم میگه بریم پیشش.
پویا: یعنی اون با تو؟
فاطی: آره! می خواد بیاد ببینتت از نزدیک. به دروغ گفتم که خوشت اومده ازش.
پویا: خوب چرا دروغ گفتی؟
فاطی: اگه می گفتم نه که خیلی تابلو بود و احتمال داشت متوجه بشه که دروغ میگم و تو رو می خوام بقاپم.
پویا: خوب؟
فاطی: هیچی، باید بیاد دیگه، با این که نمی خواستم اینجور بشه، ولی مجبور شدم دیگه.
پویا: خوب حالا کی می خواد بیاد.
فاطی: قرار بود امروز باشه ولی دیگه شرکت هم نیستی تو. میری خونه.
پویا: آره کم کم میریم خونه. هنوز هم کارمندا هستن. خوب می خواین بیاین خونه؟
فاطی: خونه؟
پویا: آره، با هم میاید دیگه، مشکلی نیست که. همین عصر بیاید اگه می تونید.
فاطی: باشه، بزار بهش بگم ببینم چی میگه.

بعد خداحافظی کردیم. خانم علیباشی خیلی حواسش به من بود.

خانم علیباشی: کی بود مگه؟
پویا: هیچکی، یکی از دوستام بود. قراره عصر با هم بریم یه جایی. داشتم راجب اون حرف می زدیم. چطور مگه؟
خانم علیباشی: هیچی، آخه یه جوری شدی یهو.
پویا: چطوری؟
خانم علیباشی: هیچی، من احتمالا تصور کردم.

خانم رضایی هم داشت ما رو نگاه می کرد. ناهار رو خوردیم و ساعت 4 عصر بود که دفتر رو تعطیل کردیم و همه رفتن خونه و منم راهی خونه شدم. دم در رسیدم که پیام از طرف فاطی رسید.

فاطی: سلام پویا جون، خوبی؟
پویا: سلام گلم، ممنون تو خوبی؟ چی شد؟
فاطی: مرسی عزیزم. بهش گفتم، مشکلی نداشت. میایم.
پویا: جدی؟ چه خوب، باشه، کی؟
فاطی: کم کم آماده میشیم میایم که بتونیم زود برگردیم.
پویا: تنها میاین؟
فاطی: نه، بچه ها رو نمیشه ول کرد، اونا هم میاریم. نگران نباش، اذیت نمی کنن. با هم بازی می کنن.
پویا: باشه. پس منتظرتونم.
آدرس رو براش فرستادم. بعد از بیرون رفتم کلی خرید کردم که برای پذیرایی داشته باشم. مشروب و بقیه چیزا هم آماده کرده بودم که اگه دوست داشتن بهشون بدم.
ساعت 6 بود که زنگ در به صدا درومد. واااااااااای. سارا پشت در بود.

ادامه دارد ...

لطفا با نظرات، پیشنهادات و انتقادات خود من رو در ادامه داستان یاری کنید

     
#145 | Posted: 5 Jun 2019 12:08 | Edited By: Saasi
با عرض سلام
داستانت را هر چند با تاخیر اما با ریتم خیلی روان ادامه دادی اما به ناگهان در یک گذر به آینده و برگشت به زمان حال بخش عظیمی از چه بسا شالوده داستان در این میان گم شد.شاید به یقین می توانم بگویم که خواننده نیز همانند شخصیت اصلی داستان دچار سردرگمی و پلشتی فکری گردید؛هر چند تلاش شما برای تنویر افکار خوانندگان با ذکر ازدواج پویا،از دست دادن همسرش و از این قبیل توضیحات تلگرافی کمک چندانی به روشن شدن اتفاقات بین پویا و مادر و خواهرش و چگونگی تغییرات در شرکتش از پرسنل شرکت گرفته تا تغییر و تحولات در رفتار خانم رضایی نکرد؛تمام این توضیحات همه و همه نشان از یک دستپاچگی برای سرهم بندی کردن داستان حکایت داشت.بنده به عنوان یکی از خوانندگان داستان شما صرفا از سر علاقه دست به نگارش این نوشته گذاشتم.
امیدوارم که جسارت بنده را به بزرگواری خودتان ببخشید
ارادتمند شما
     
#146 | Posted: 5 Jun 2019 20:08
Saasi:
با عرض سلام

سلام دوست عزیز. قبل از توضیح دادن از نقد بسیار جذاب و خوبتون باید کمال تشکر رو کنم که بسیار موشکافانه و ریزبینانه به کندوکاو و بررسی داستان من پرداختید.
باید بگم که حرف شما کاملا درست هست و قبلا هم دلایلم رو برای این موضوع مطرح کردم. بازم هم به صورت خلاصه توضیحاتی رو ارائه میدم و امیدوارم که بتونم در آینده داستان رو بهتر کنم و سعی در این امر دارم.

جوابیه:
ریتم داستان من برای شروع، سکس با خانواده به هیچ وجه در آن نبود؛ پس از اصرارهای زیاد کاربران و البته اشتباه من، خانواده را درگیر سکس با شخصیت آن کردم و سکس با محارم در آن گنجانده شد. پس از پایان فصل اول، دوستان زیادی اعتراض کردند و از سکس با محارم در داستان، ابراز نارضایتی کردند و باز هم در اشتباه دوم من، سکس با محارم رو حذف کردم که بهترین راه برای حذف آن، روندی بود که در پیش گرفتم.
من هنوز دلیل تغییر در سفر به آینده و بازگشت رو نگفتم. حتی شخصیت مخفی که به نظر میاد در داستان حضور پیدا کرده. تنها تغییر در داستان، تغییراتی بود که در نحوه عملکرد شخصیت ها پیش اومده. دو شخصیت تن فروش حذف شدن که حذف شدن اون ها اصلا مهم نبود، هرچند نیاز داشتم که باشند ولی مجبور به حذف شدم. مادر و خواهر شخصیت اصلی داستان به روال اولی خودشون برگشتن و سالم زندگی می کنن. شخصیت سارا و زهرا هم فقط در این که به پویا نزدیک تر هستند و می خوان که نزدیک تر بشن، تغییر داده شده. سرعت تغییر من رو مجبور به این کار کرد ولی واقعا سعی کردم منطقی و قابل درک و فهم باشه.

Saasi:
یک دستپاچگی برای سرهم بندی کردن

قطعا داستانی که دو بار از روال اصلی خود خارج میشه، مقداری دچار تزلزل میشه. البته با اون قسمت حرف شما که من با دستپاچگی برای سرهم کردن موضوع داستان، دست به قلم شدم، کاملا مخالف هستم. من سعی کردم خط داستانی خودم رو با این که دو بار اون رو عوض کردم، حفظ کنم و می تونید رو مشاهده کنید در داستان.

ولی همون طور که در توضیحات چند روز پیش گفتم، همون روال اصل داستان خودم رو ادامه میدم و سعی میکنم سریع از این گنگ بودن و خطی بودن خارج بشه. و از نظرات دوستان برای تغییر در ماهیت داستان باز هم استفاده و استقبال خواهم کرد ولی محتاطانه.

Saasi:
امیدوارم که جسارت بنده را به بزرگواری خودتان ببخشید

واقعا از نظر شما استفاده کردم و امیدوارم که صحبت شما و جواب من به این موضوع، روشن کننده خیلی از موارد تا به الان بوده باشه.
     
#147 | Posted: 16 Jun 2019 02:39
سلام ممنون از داستان خوبتون ولی یک جاهایی گیج میشم



قسمت جدید را کی اپ میکنید یک هفته شده
     
#148 | Posted: 22 Jun 2019 01:03
کجایی پس دادا؟ دوستانت جالبه ولی تندتر لود کن سر جدت

Jo007
     
#149 | Posted: 22 Jun 2019 05:31
بیست روز گذشت حاجی..نمیخوای بزاری خب بگو..بیست روزه هرروز میایم چک میکنیم
     
#150 | Posted: 26 Jun 2019 01:04
حاجی ادمه چی شد؟خدایی با همه گنگیش باحال باید بعضی حرف ها را دایورت کنی لطفا ادامه بده
     
صفحه  صفحه 15 از 17:  « پیشین  1  ...  14  15  16  17  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / سکس با ماشین زمان بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites