تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

سکس با ماشین زمان

صفحه  صفحه 5 از 14:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  ...  14  پسین »  
#41 | Posted: 15 Mar 2019 13:45
Aria007:
داستان خیلی جالب

سپاس فراوان. سعی می کنم زود آپ کنم و دارم تلاش خودمو می کنم. در مورد وارد شدن به فاز خانوادگی هنوز تصمیمی ندارم چون باید اکثریت مخاطبان رو در نظر بگیرم. ولی در برنامه قرار میدم.

LOVEBOY:
چی شد دادا

واقعا معذرت می خوام به خاطر بدقولی. به جای این دیرکرد، قسمت بعد رو زودتر میذارم.

milad019576:
از شرکت برو بیرون

به زودی از شرکت خارج میشه

سپاس از تمام دوستان
     
#42 | Posted: 15 Mar 2019 14:16
سپاس فراوان از نویسنده عزیز
روال عادی خودتو پیش ببر
منتظر قسمت جدید هستیم
با تشکر
     
#43 | Posted: 15 Mar 2019 20:54
عالی پیش میری میدونی داستانت یه جوریه که دست برای کار خیلی زیاده میتونی خیلی چیزا بگی و این عالیه کلا عالی پیش میری
ROBOCOP:
واقعا معذرت می خوام به خاطر بدقولی. به جای این دیرکرد، قسمت بعد رو زودتر میذارم.

دشمنت شرمنده.. دمت گرم

حال همه ما خوب است ولی تو باور نکن...
     
#44 | Posted: 15 Mar 2019 20:56
قسمت هشتم از فصل اول

سمیرا رو آوردم بغل زهرا گذاشتم ...

سمیرا رو هم کردم دستاشو گذاشتم رو میز و به همون صورت که زهرا بود خمش کردم. قدش از زهرا کوتاه تر بود و بدنش لاغرتر و بدون چربی بود ولی زهرا بدن پر و چربی دار گوشتی داشت و بغلاش یه خورده چربی داشت برعکس سمیرا که خیلی کمر باریک تر و ترکه ای تری داشت. کون کوچولو سیمرا در برابر کون زهرا خیلی کوچیم به نظر میومد.

کلا آوردمشون کنار هم تا بتونم مقایسشون کنم. موبایلم رو آوردم و ازشون از زوایای مختلف عکس گرفتم و حتی از جلو هم عکس می گرفتم تا چهره هاشون در بیاد. با این که سمیرا کوچیک تر از زهرا بود ولی فرم کسش از عقب و کونش و حتی سینه هاش از زهرا خوشگل تر بود ولی بدن زهرا برای سکس بهتر بود چون کلا ما مردای ایرانی بیشتر بدن پر گوشتی رو می پسندیم تا لاغر رو. البته سینه های سمیرا خیلی خوش فرم تر بود و زنونه نبود. زهرا بلاخره مادر دو تا بچه بود و سینه و شکمکش به علت بچه دار شدن و متاهل بودن به خورده بزرگ تر و آویزون تر بود ولی باز برای یه زن متاهل واقعا عالی بود.

کلا همه کار سرشون می آوردم. ایستاده کنار هم؛ روی مبل نشسته؛ روی پاهام؛ روی مبل خوابیده با حالت چهار دست و پا؛ رو مبل خوابیده رو کمر و پا باز که کوسشون معلوم باشه و کلی حالات دیگه که تو همه حالات ازشون عکس گرفتم که داشته باشمشون.

دلم می خواست باز زهرا رو بکنم و همین طور سمیرا رو ولی می دونستم هر وقت بخوام می تونم بکنمشون و سمیرا رو هم نمی تونستم ریسک کنم چون می ترسیدم پرده داشته باشه.

گفتم لباساشونو تنشون کنم و ببینم چه چیزی پیش میاد. لباسای زهرا رو به زور تنش کردم. چون واقعا خیلی سخت بود. خودتون تصور کنید بخواید لباس تن یه آدم معلوم کنید اونم لباسای تنگ زنونه. حتی مقنعه هم بلد نبودم سرشون کنم. شلوار زهرا و تاپشو تنش کردم و مانتوشو پوشوندم تنش و دکمه هاشو بستم. شرت و سوتینشم به عمد تنش نکردم و گذاشتمش تو کیف خودم.

همین کار رو با سمیرا هم کردم؛ البته تو این حین انگلشون هم زیاد می کردم خصوصا سمیرا که نتونسته بودم بکنمش. شرت و سوتین سمیرا هم تنش نکردم. برگشت به عکسای موبایلم نگاه کردم تا بفهمم زهرا دقیقا کجا ایستاده بود. دقیق تو اون حالت نگهش داشتم و حالتشو سعی کردم حفظ کنم.

سمیرا رو هم که راحت گذاشتم پشت میزش و زیاد مهم نبود دستاش چطور باشه و همین طور انداختم رو کیبورد.
حالا وقتش بود زمان رو به حرکت در بیارم. رفتم جلو زهرا نشستم و دکمه رو زدم. همه چیز حرکت کرد. زهرا (خانم رضایی) یه تکون خورد و حرفش قطع شد و حالت چهرش بهم خورد و دستشو گذاشت رو شکمش و احساس ناخوشایندی بهش دست داد. مثل کسی که یهو احساس درد میاد سراغش. صدای آی خفیفی هم از اتاق سمیرا (خانم منصوری) اومد.

پویا: چی شد خانم رضایی؟!

جواب منو نداد و رفت سمت دستشویی و رفت داخل. من تو همون لحظه رفتم سمت اتاق سمیرا تا ببینم اون در چه وضعیتیه. با حالت تقریبا متعجب بود و داشت به بدنش دست می زد خصوصا سینه هاش.

پویا: سلام خانم خانم منصوری، چیزی شده؟!

یهو جا خورد و بهم نگاه کرد!

خانم منصوری: نه نه، چیزی نشده! یه لحظه سرم گیج رفت، نمی دونم چم شده! احساس کردم که ...!
پویا: چه احساسی؟! حالتون خوب نیست برسونمتون دکتر!
خانم منصوری: هیچی ... نه نه! خوبم! خانم رضایی کجان؟!
پویا: نمی دونم، داشت با من صحبت می کرد، رفت فک کنم دستشویی!

من خودمو زدم کوچه علی چپ. خانم رضایی بعد کلی موندن تو دستشویی، ازش اومد بیرون و کلی آب زده بود صورتش و رنگش بیشتر از خانم منصوری پریده بود. خانم منصوری از اتاق اومد بیرون و تا خانم رضایی رو دید گفت:

خانم منصوری: چی شده عزیزم؟!
خانم رضایی: نمی دونم! بیا تو اتاق کارت دارم!

جفتشون رفتن تو اتاق و در رو بستن. من هم متوجه شدم که در مورد همین اتفاق می خواد صحبت کنه. رفتم پشت در و سعی کردم متوجه بشم چی میگن! صداشون خیلی ضعیف میومد چون درا به زور صدا رو رد می کرد.

خانم رضایی: ... یهو احساس درد کردم، درد عجیبی داشتم و احساس بدی رو بدنم داشتم، حس کردم کلا یکی داره بهم دست میزنه ...!
خانم منصوری: وای، جدی؟! خیلی عجیبه، منم همین حسو داشتم تقریبا زهرا!
خانم رضایی: سمیرا، عجیب تر از اون اینه که رفتم دستشویی، نه شرت تنم بود نه سوتینم، نمی دونم چم شده، آخه من پوشیده بودم صبح که اومدم، یعنی آلزایمر گرفتم، می ترسم!
خانم منصوری: زهرا واااای نهههه!
خانم رضایی: چی شد سمیرا جون؟!
خانم منصوری: عجیبه، منم نه سوتین دارم نه شرتم! مگه میشه! چرا اینجوری شده!
خانم رضایی: نکنه جن داره دفتر!

یه خورده صداشون متوقف شد!

خانم رضایی: نکنه زیر سر ...!

همین رو که گفت دیدم اوضاع خرابه سریع کیفم رو ورداشتم و از دفتر زدم بیرون. ساعت هنوز همون بود و زیاد از اون موقع نگذشته بود و تازه ظهر شده بود. خانم رضایی و خانم منصوری و شماره های دفتر، پشت هم به من زنگ می زدن و من می ترسیدم جواب بدم و گفتم برگردم به خونه. یهو متوجه شدم که تو خونه هم گند زدم و رفته بودم مامان رو لخت تو حموم بغل کردم.

حالا باید چیکار می کردم؟! چطور اون رو ماست مالی کنم؟! الان مامان حتما به بابا گفته و پوست از سرم می کنن و از خونه میندازنم بیرون. خودخوری می کردم و از این که با خیال راحت زهرا و سمیرا رو دسمالی کرده بود و به گندی که به گند قبلیم اضافه کرده بودم فک می کردم، و خودمو تنبیه می کردم.

نمی دونستم چیکار کنم، حالا چه اتفاقی می افته؟! باید کجا برم؟!

رفتم ورودی یکی از متروهای شیراز که نزدیک کارم بود. سوار مترو شدم. هوای پاییزی خوبی بود. نیمه ابری بود هنوز و باد میومد. سوار مترو شدم و نشستم روی یه صندلی.

کیفم رو پاهام بود و به ساعتم نگاه می کردم و یه کارایی که کردم. موبالیم تو جیبم مدام تکون می خورد و سایلنتش کرده بودم که کسی صداشو نشنوه. با ترس موبایلم رو درآوردم و تماس های ناموفق مامان هم بهش اضافه شده بود. نمی دونستم باید چیکار کنم.

دوباره مامان زنگ زد. می ترسیدم جوابشو بدم. ولی دلمو زدم به دریا و خدا خدا کردم که به بابا چیزی نگفته باشه.

مامان: پویا کجایی؟!
پویا: تو مترو! (با اته پته)
مامان: مامان چت شده بود امروز؟! هرچند ازت عصبیم، ولی نگرانت شدم، می ترسم طوریت شده باشه! بیا خونه زود، بیا تا بریم دکتر!
پویا: نه مامان خوبم، نمی دونم خودمم چم شده! به خاطر کار امروز معذرت می خوام، دست خودم نبود! ترسیده بودم! نگران تو بودم!
مامان: اشکال نداره عزیزم، تو بیا خونه، من ببینم سالمی، نیاز باشه بریم دکتر، بیا پسرم!
پویا: معذرت مامان، باشه مامان، به بابا که چیزی نگفتی؟!
مامان: نه عزیزم، تو بیا فقط من ببینمت سالمی، نگرانتم!

قطع کردم و ایستگاه بعدی پیاده شدم و تاکسی گرفتم که برگردم خونه. نمی دونستم با چه رویی تو مامان نگاه کنم. تو همین فکرا بودم که نمی دونم کی رسیدم دم در. پیاده شدم و رفتم داخل. مامانم تا منو دید سریع اومد سمتم و براندازم کرد و تو چشام نگاه می کردم که ببینه طوریم نشده یا نه!

مامان: بیا بشین عزیزم، برات شربت آلبالو درست کردم همون که دوس داری!
پویا: ممنون مامان!
مامان: بهم نگاه کن! چی شده پسرم؟! اون شب هم تو اتاق پریسا اون اتفاق افتاد! چیزی شده؟! اگه زن می خوای یا کسیو می خوای که بریم خاستگاری یا می خوای تا اصلا خودم واست زن پیدا کنم! عزیزم با من راحت باش بگو بهم.
پویا: نه مامان! خوبم، زنم نمی خوام! زن واسه چیمه!
مامان: بیا بخور ... خوب پس چی شده عزیزم؟!

دستم رو ساعتم بود و داشتم باش ور می رفتم. گاهی فشارش می دادم و یه خورده مامانم متوقف می شد حرفاش و باز می زدم تا دوباره به کار بیاد. موبایلم زنگ می خورد و مامانم هم گیر می داد که چرا جواب تلفنمو نمیدم. نمی تونستم گندامو چطور جمع کنم. تلفنای شرکت رو هم نمی تونستم جواب بدم و می ترسیدم که اونا هم فهمیده باشن.

دستم همین طور که رو ساعت بود و هی دکمه وسطش رو فشار می دادم یهو ...

ادامه دارد ...

لطفا با نظرات، پیشنهادات و انتقادات خود من رو در ادامه داستان یاری کنید

قسمت نهم، سه شنبه هفته بعد
     
#45 | Posted: 16 Mar 2019 00:46
دوست عزیز موضوعت واقعا حرف نداره و هر چی که بگم کم گفتم. خود من خیلی دلم میخواست که داستانی با این موضوع بخونم.شخصا پیشنهاد میکنم که به هیچ وجه خلاصه نکنی و با جزییات کامل کار کنی, هر چقدر هم طولانی تر و پر محتوا تر بهتر. بنظرم لازم نیست که خیلی نگران حساسیت رو مسائل خانوادگی باشی چون تا حالا ندیدم که تو این سایت سر اینجور مسائل مشکلی پیش بیاد. فقط لطفا کمی پست هات رو پر محتوا تر کن که تو هر قسمت ادم یکم حال کنه. میدونم که اینروزا همه مشغولن و حتما شما هم کلی مشغله داری ولی چون خیلی داستانت جالبه ممنونت میشیم اگه یکم بیشتر روش وقت بزاری, موفق باشی
     
#46 | Posted: 16 Mar 2019 15:29
عالیه دمت گرم
     
#47 | Posted: 17 Mar 2019 13:05
ARSHAM_98:
روال عادی خودتو پیش ببر

سلام، متشکرم که دنبال می کنی. والا من یه مقدار از روال خارج شدم و در نظر داشتم تا نیمه های فصل اصلا سکس وارد داستان نشه تا یه مقدار معقول تر به نظر بیاد که اکثر مخاطبان اعتراض کردن و مجبور به وارد کردن سریع سکس توی داستان شدم ولی سعی کردم باز هم از حالت منطقی خارج نشه.

LOVEBOY:
میتونی خیلی چیزا بگی

سلام. ممنون از پیگیری. آره دستم باز هست ولی باز هم من نمی خوام به روال غیر عادی و منطقی منتقل بشه. البته مقداری تخیل در این داستان هست و باید مخاطبان منتظر مسائل تخیلی بیشتری در این داستان باشن چون اصلا این داستان به توقف زمان ختم نمیشه و برنامه های زیادی برای این داستان در نظر گرفتم. با همه این وجود سعی می کنم که منطقی و قانونی مسائل پیش بره و طوری نباشه که چیزی گفته بشه یا اتفاقی بیفته که در زندگی واقعی انجام نشده باشه (منظورم در حیطه سکس هست، وگرنه در مسائل دیگه باید منظر چیزای عجیب دیگه باشید) بیشتر از این نمی تونم ماجرا رو توضیح بدم چون احتمال حدس زدن توسط مخاطبان وجود داره.

marchobe:
به هیچ وجه خلاصه نکنی

سلام دوست گلم. خودم هم دوست داشتم یه تحول تو داستان های سکسی شکل بدم. داستان هایی دیگه ای در حیطه وحشت، جنایی و علمی دارم که هنوز در ابتدای کار هستن و متاسفانه نتونستم ادامه بدم که بتونم براتون بزارم. در آینده قطعا میزارم.
در مورد خلاصه نویسی هم باید گم چون می ترسیدم مخاطب خسته بشه مقداری خلاصه می کنم و کم می نویسم. در مورد مسائل خانوادگی هم من خودم در برنامم برای اون ها نبوده، روال داستان جوریه که خود شخصیت اصلی اصلا نیاز پیدا نمیکنه دیگه به این امر و خود مخاطب هم به این نتیجه می رسه بعد از یه مدت، ولی باز هم برای ارضا افکار جستجوگر و شیطون مخاطبان حتما قرار خواهم داد.
برای پر محتوا کردن هم یه برنامه می ریزم که بتونم بیشتر از این بنویسم هرچند من خودم برنامم جوری هست که محتوای داستان اینقدر بالانره که داستان خسته کننده بشه و یه کشش در آخر هر قسمت برای خوندن بعدی وجود داشته باشه و مسئله لووس نشه ولی با همه این تفاسیر سعی خواهم کرد بیشتر پرمحتوا کنم داستان رو!

سپاس همه عزیزانی که دنبال می کنن حتی کسایی که نظر نمیذارن حتی
     
#48 | Posted: 17 Mar 2019 14:26
ROBOCOP:
سلام. ممنون از پیگیری. آره دستم باز هست ولی باز هم من نمی خوام به روال غیر عادی و منطقی منتقل بشه. البته مقداری تخیل در این داستان هست و باید مخاطبان منتظر مسائل تخیلی بیشتری در این داستان باشن چون اصلا این داستان به توقف زمان ختم نمیشه و برنامه های زیادی برای این داستان در نظر گرفتم. با همه این وجود سعی می کنم که منطقی و قانونی مسائل پیش بره و طوری نباشه که چیزی گفته بشه یا اتفاقی بیفته که در زندگی واقعی انجام نشده باشه (منظورم در حیطه سکس هست، وگرنه در مسائل دیگه باید منظر چیزای عجیب دیگه باشید) بیشتر از این نمی تونم ماجرا رو توضیح بدم چون احتمال حدس زدن توسط مخاطبان وجود داره.

اقا دمت گرم در کل کارت حرف نداره اثر هنری خلق کردی

حال همه ما خوب است ولی تو باور نکن...
     
#49 | Posted: 20 Mar 2019 13:52
سلام سه شنبه رد شد ها داش منتظریم واقعا باحاله
     
#50 | Posted: 20 Mar 2019 23:02
چارشنبه هم تموم شد
     
صفحه  صفحه 5 از 14:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  ...  14  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / سکس با ماشین زمان بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites