خانه | ثبت نام | نظرسنجی | جستجو | موقعیت | قوانین   چت روم
داستان سکسی ایرانی انجمن لوتی / داستان سکسی ایرانی /

حس خاص


صفحه  صفحه 3 از 11:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  11  پسین »
Pesarirani #21 | Posted: 30 Jul 2019 00:55
کاربر
 
بخش نهم – همحسی
سارا: آرش کیر میخوام
آرش: بهت کیر میدم عشقم
سارا: نه. کیر مهدی رو میخوام. وای نمیدونی چقدر اون شب که چسبوندش به پشتم حال داد
بهم
جووووون
سارا: آرش برام جورش کن.
آرش: من جورش کنم برات؟
سارا: آره دیگه. مگه تو شوهر کس کش من نیستی؟
آرش: چرا عشقم. هستم. اما نمیدونم چجور ی باید بهش بگم.
سارا: آرش پنجشنبه که میان خونمون باید یه چیزی بپوشم که خودش بفهمه. باید پاهام براش
لخت باشه
آرش: آره عشقم. باید نشونش بدی که چقدر میخواری
سارا: وای آر ش. یعنی میشه؟ یعنی میشه یه روز زیرش بخوابم؟
آرش: آهههه. زیر چی؟
سارا: زیر کیر مهدی.
آرش: وای سارا تو چقدر جنده شدی. چقدر راحت میگی کیر مهدی...
سارا: مگه تو همینو نمیخواستی؟
آرش: چراااااا. راحت باش همسرم
سارا: آرش چی بپوشم؟
آرش: نمیدونم
سارا: آرش. میتونی یه جور ی بفهمی مهدی چه رنگی دوست داره؟ با چه لباسی بیشتر تحریک
میشه؟
آرش: نمیدونم سارای من. باید فکر کنم
سارا: پس فکر کن کس کش. میخوام برا مهدی یه لباسی بپوشم که حسابی با کیرش بماله منو.
آرش خیلی فکر کرد. تمام روز سه شنبه اش به فکر کردن درباره درخواست سارا بود تا باالخره
راهی یافت. حدود ساعت ۵ بعدازظهر سه شنبه بود که به مهدی زنگ زد و برای ساعت ۷ شب
در یک کافی شاپ نزدیک منزلشان قرار گذاشتند. تنها توضیحی که آرش داد این بود که باید
در مورد مساله بسیار مهمی با هم صحبت کنیم. مهدی حسابی ترسیده بود. مخصوصا از اینکه
ممکن بود همسر با کالس آرش در مورد تمام هیزبازی های او به همسرش گفت باشد. تمام آن
دو ساعت مهدی نقشه میکشید که چطور با آرش روبرو شود و در جواب هر سوالی چه بگوید.
باالخره ساعت موعود فرا رسید و آنها یکدیگر را در کافی شاپ کنج مالقات کردند. آرش اول
شروع به صحبت کرد
آرش: مهدی جان حتما خیلی تعجب کردی که چرا تا اینجا کشوندمت و چرا انقدر ناگهانی.
امیدوارم حرفام پیش خودت بمونه و از بی پروایی من ناراحت نشی. ازت خواهش میکنم به
سواالتی که میکنم خوب گوش بدی و با دقت جواب بدی. و خواهش میکنم ازت حقیقت رو بگو
مهدی: چشم آرش جان. نصفه جون شدم بگو خوب
آرش: مهدی هم من و هم تو میدونیم اولین مهمونیمون مهمونی خیلی خاصی بود. و لباسای
زنامون و حتی رفتارشون اصال معمولی نبود. مطمینم اگر برای هر کسی ماجرا های اون شب رو
تعریف کنیم باورمون نمیکنه. مهدی جان. چه جور ی بگم. بببن. فکر میکنم من و تو خیلی به
هم شبیهیم. من به حسی دارم که فکر میکنم تو هم داریش. حرفی که میزنم خیلی شجاعت
میخواد. خیلی خیلی وحشتناک رادیکاله. و ممکنه با زندگیم باز ی کنم با حرفام. بنابراین ازت
میخوان کمکم کنی هر جایی که حس کردی اشتباه میکنم، هدایتم کنی به تموم نکردن و نگفتن
حرفم.
مهدی: اوه چقدر سخت. باشه آرش جان. ادامه بده.
آرش: مهدی. لباسای زن تو، مثل لباسای زن من عادی نبودند
مهدی: از چه نظر؟
آرش: مهدی جان. گفتم که. میخوام کمکم کنی حرفم رو بزنم. بذار یه جور دیگه بگم. زن من
اون شب لباسای عادی ای نپوشیده بود. لباسش خیلی باز تر از لباسایی که تو مهمونی اول
میپوشند بود
مهدی: آره. دقیقا مث نسرین
آرش: آره. لباسای سارا حتی میتونم بگم. ام. تحریک کننده بود!
مهدی: آره. خیلی. ولی لباسای نسرین از سارا هم تحریک کننده تر بود. منظورم اینه که، اگه
میخوای بگی بهم اعتماد کردی، منم بهت اعتماد کردم...
آرش: یعنی بحث اعتماد بود فقط؟ به خاطر اعتمادت اجازه دادی که نسرین راحت باشه؟
همین؟
مهدی: عه. آره. بیشتر اعتمادم بود
آرش: و کمتر؟
مهدی: نمیخوام واردش بشم
آرش: مهدی. اگر االن حرفمون رو نزنیم هیچ وقت نمیتونیم این کار رو بکنیم
مهدی: به خاطر حسم
آرش: دوست دار ی زنت دیده بشه؟
مهدی: آره
آلت هر دویشان بلند شده بود و گوشهایشان داغ و قرمز شده بود.
آرش: مرسی مهدی. منم دوست دارم زنم دیده بشه. تحریک کننده باشه...
مهدی: جالبه. حسمون شبیه همه راستش
آرش: برای همینم میخوام سارا جلوت راحت باشه. من دوست دارم دوستیمون ابدی باشه مهدی
ممنونم آرش. خیلی خوشحالم که پیدات کردم. از همون شب تا االن بهتون فکر میکردم
آرش: به سارا هم؟
مهدی: راستش آره. اگر ناراحت نمیشی!
آرش: نه. اصال. به نظرت چه لباسی به سارا میاد؟
مهدی: من بگم؟!
آرش: آره. دوست داشت نظرت رو بدونه!
مهدی: واقعا؟ در مورد من باهاش حرف زدی؟
آرش: آره
مهدی: آرش دارم شاخ درمیارم! دارم خواب میبینم؟
آرش: نه. بیدار بیداری. نگفتی. چه لباسی دوست دار ی؟
مهدی: راستش. فکر کنم لباسای تنگ و کوتاه به رنگ مشکی بهش بیاد
آرش: ممنون مهدی.
مهدی: تو از چه لباسایی خوشت میاد؟
آرش: لباس قرمز. تنگ. باز. چاکدار
مهدی: دیگه چی؟ چیزی نمیخوای
هر دو زدند زیر خنده...
×××
روز چهارشنبه بود که سارا و آرش برای خریدن یک لباس ست مشکی تنگ بیرون رفتند. ساعت
های زیادی طول کشید تا توانستند در یک مغازه لباس فروشی از روی عکس یک مدل لباس
مورد نظرشان را انتخاب کنند. یک تاپ و دامن فوق العاده سکسی به رنگ مشکی با آستینهای
حلقه ای. بخش زیادی از تاپ تور ی بود و یک سوتین مشکی هم در آن ست وجود داشت. دامن
نیز خیلی کوتاه بود. آنها برای اینکه ست کامل تر ی داشته باشند یک جفت بود مشکی جدید
هم خریدند.
آرش به سارا نگفته بود که دقیقا میداند مهدی از چه نوع لباسی خوشش می آید. وقتی به خانه
رسیدند تازه سارا لباس را پوشید و خوشبختانه لباس کامال به بدنش میخورد.
وقتی لباس را پوشید، آرش گفت
آرش: عشقم. مهدی دقیقا این لباسو دوست داره. از زیر زبونش کشیدم
سارا: وا. شوخی نکن آرش
آرش: بخدا
سارا یک قدم به آرش نزدیک شد و روی گوشش خم شد
سارا: یعنی امروز با زنت رفته بودی یه لباس سکسی بخر ی برای یه مرد غریبه؟ که بیشتر حشر
زنت بشه؟
      
Pesarirani #22 | Posted: 30 Jul 2019 00:57
کاربر
 
بخش دهم - مهمانی
سارا از وقتی فهمید شوهرش یک لباس سکسی به سلیقه مهدی برایش خریده است، از همیشه
پر رو تر شده بود و این آرش را میترساند. اما به هر حال چیزی تا پنجشنبه و مهمانی شام در
منزل آنها باقی نمانده بود. سارا حس خیلی خوبی به بی غیرتی شوهرش داشت و این موضوع
او را حسابی تحریک میکرد.
روز پنجشنبه قبل از شروع مهمانی، سارا به حمام رفته بود. وقتی بیرون آمد دهان آرش از
شهوت باز مانده بود. او تمام موهای بدنش را از بین برده بود و تا توانسته بود به خودش رسیده
بود. وقتی متوجه شد آرش آنجاست برای اینکه او را حشر ی کند گفت
سارا: ای وای آرش جان. نگاه نکن. نامحرمی. برای یه مرد دیگه اینا رو زدم. زشته تو ببینی. بعد
سریع حوله را روی خودش کشید
آرش حسابی حشر ی شده بود
آرش: سارا. تو رو خدا بذار ببینم. عجب کسی شدی
سارا: نه خیر. نمیشه. باید شوهر امشبم اجازه بده. حق ندار ی بهم دست بزنی
آرش: آخخخخخخخخخخ. تو رو خدا
سارا: آرش خفه شو. مگه خودت ناموس ندار ی
آرش: چشم
بعد مستقیم به داخل اتاق ر فت. آرش هم به دنبال او به اتاق رفت. اما رفتار سارا بیشتر او را
حشر ی کرد
سارا: گمشو مرتیکه هیز. میخوام لباس بپوشم
آرش: نمیشه اینجا وایسم فقط
سارا: گفتم نه عوضی
و آرش را از اتاق بیرون انداخت. آرش منتظر ماند تا سارا باالخره از اتاق بیرون آمد. همان
لباسی که مهدی دوست داشت را پوشیده بود. اول یک سوتین مشکی. یک روکش تور ی مشکی
طرح دار بهعنوان باالتنه روی سوتین و یک دامن کوتاه موجدار که آن هم مشکی بود و تا باالی
باسنش مارسید.
آرش وقتی او را دید ناخودآگاه گفت
آرش: جووووووووووووون
سارا: خفه شو آرش. آدم به زن مردم همچین حرفی میزنه؟
آرش: آخه سارا. زن مهدی نسرینه.
سارا: حاال میبینی امشب کی زنشه. ببین به نسرین نگاه میکنه اصالا؟ اون امشب همه حواسش
به منه. میخوام دیوونه ش کنم.
آرش: باشه عشقم. به شوهر جدیدت حال بده امشب تا میتونی
سارا: میدم. الزم نیست تو بگی زن جنده عوضی
آرش با همان حال به اتاقش رفت و لباسهایش را پوشید. فقط چند دقیقه بعد مهمانها آمدند.
×××
آرش وقتی در را باز کرد برای چندمین بار دلش ریخت. درست بود که نسرین مثل سارا که
لباس موردعالقه مهدی را پوشیده بود، لباس موردعالق ه آرش را نپوشیده بود، اما لباسش حتی
از سارا نیز سکسیتر بود. انگار مهدی از او هم بیغیرتتر بوده...
نسرین یک لباس دورگردنی سفید به تن کرده بود که در باالی ناف تنها روی سینههایش پوشیده
بود. او سوتین نبسته بود. دو سر بخش گردنی لباس کمی باالتر از ناف دور یک حلقه باهم
تالقی داشتند. لباس تنها تا باالی باسن نسرین بود. نسرین هیکل توپر ی داشت. چشمهایش
مشکی و فوقالعاده جذاب بود و موهایش را هم به رنگ شرابی درآورده بود.
ابتدا نسرین وارد شد و با آرش دست داد. آرش سرتاپای او را نگاه کرد. آنقدر جاخورده بود تنها
توانست یک کلمه حرف بزند و آنهم سالم بود. مهدی با آرش دست داد و به سمت سارا رفت.
سارا آغوشش را برای او باز کرد و مهدی هم خیلی بیباکانه او را در آغوش کشید. انگار صدسال
بود همدیگر را میشناسند. آرش و نسرین دست مهدی را دیدند را به باسن سارا کشیده میشد
و سارا هم یک لبخند شهوتی به او تحویل داد. مهدی لبهایش را جلو برد و آرام لبهای سارا
را بوسید...
سارا با عشق گفت:
سارا: خیلی خوش اومدید. دلم براتون تنگ شده بود
مهدی: منم همینطور. آرش زنای ما خیلی دافند. نه؟
آرش: آره. اگه اآلن تو یه مهمونی شلوغتر بودیم، همه رو دیوونه میکردند. شایدم به همه پا
میدادند
این بخش آخر را با خنده گفت. سارا ناگهان با حالت برآشفتهای گفت،
سارا: من که فقط به شوهرم پا میدادم
و به مهدی چشمک زد. مهدی هنوز جریان را نفهمیده بود. اما خندید.
مهدی: یعنی به منم پا نمیدادی؟
سارا خودش را کامل به مهدی چسباند و آرام در گوشش گفت
سارا: مگه تو شوهرم نیستی؟
مهدی یک خنده عصبی کرد و چیزی نگفت. فقط آرام دستش را روی باسن سارا کشید. نسرین
هم انگار حسودیاش شده بود. خودش را به آرش چسباند و طور ی این کار را کرد که پارچه
روی سینههایش کمی جابهجا شود تا سینههایش بهتر معلوم باشد. و دستش را آرام طور ی که
مهدی نبیند ر وی آلت آرش گذاشت. آلتی که حسابی از شدت شهوت متورم شده بود.
چند ثانیه طول کشید تا به خودشان آمدند و آرش آنها را به داخل دعوت کرد.
      
Pesarirani #23 | Posted: 30 Jul 2019 00:57
کاربر
 
پایان فصل اول



فصل دوم رو حدود یک هفته دیگه شروع میکنم.
      
anita_sissy زن #24 | Posted: 30 Jul 2019 15:52
کاربر
 
وااای خیلی خوبه داستانت
      
Pesarirani #25 | Posted: 6 Aug 2019 22:34
کاربر
 
بخش یازدهم - شوهران
هر چهار نفرشان میدانستند که آرش و مهدی دارای چه حسی هستند. خیلی قبلتر از
صحبتهای آرش و سارا، مهدی به نسرین از حسش گفته بود. مهدی همحسی کامالامشابه با
آرش نسبت به همسرش داشت. وقتی سارا آن حرفها را در گوش مهدی گفت، حسابی او را
حشر ی کرده بود. اما سارا حس میکرد مهدی بیغیرت هم نمیتوانست جای یک مرد قوی و
سکسی را در زندگیاش پر کند. اما برای شروع مهدی بهترین گزینه ممکن بود.
از طرفی آرش هرگز نمیاندیشید همسر پاک و مهربانش در پی مرد دیگری باشد. او فقط با
خودش فکر میکرد که سارا از شدت شهوت گاهی حرفهایی را تحویلش میدهد تا او را حشر ی
کند و هیچکدام از حرفهایش واقعی نیست. آرش برخالف ظاهرش حس حسادت شدیدی را
فعالااز نسبت به همسرش داشت و سارا نیز از این حس مطلع بود. برای همین نمیخواست
انگیزه درونیاش در رابطه با مهدی صحبتی کند. و البته، نمیخواست در چنین شبی بهطور
علنی در حضور شوهرش با مهدی کار خاصی انجام دهد. تنها میخواست کمی مهدی و همسر ش
را تحریک کند...
آرش آنها را به سمت مبل و راحتیها هدایت کرد. مهدی دقیقه روی راحتی جلوی تلویزیون
کامالاخود را به او نشست. سارا هم باکمی مکث به او ملحق شد. وقتی در کنار مهدی نشست
چسباند. یکی از پاهایش که در لباس جدید کامالا لخت بود روی دیگری انداخت و سعی کرد
طور ی بنشیند که شورت از زیر دامن معلوم شود. سپس آرش و نسرین نیز در سمت دیگر
نشستند.
سارا خودش را بیشتر به مهدی چسباند و برایش یک زیردستی گذاشت و گفت:
سارا: میوه میخوری مهدی جون؟
و قبل از شنیدن بله مهد
ِ
پاسخ ی شروع به کندن پوست یک پرتقال کرد.
سارا: نسرین جان شما هم بخورید. آقا آرش شمام بفرمایید.
بعد از کندن پوست پرتقال یک قاچ از آن را به دست گرفت و گاز ی به آن زد و نیمی از آن را
خورد. نیم دیگر را به دهان مهدی نزدیک کرد و گفت
سارا: بخور مهدی جون. میوه خوبه برات
مهدی دهانش را باز کرد و سارا پرتقال را در دهان او گذاشت. کمی بیشتر از حد معمول هم
انگشتش را به دهان مهدی فروبرد و برای لحظهای زبان او را لمس کرد. سینههای سارا بزرگتر
شده بودند. او پایش را بیشتر به پاهای مهدی چسباند. مهدی هم دستش را روی پاهای او
گذاشت. سارا هم خیلی بیپروا پای چپش را بلند کرد و بین پاهای مهدی گذشت و باسنش را
به بدن مهدی چسباند و سرش را تا جای ممکن بهصورت مهدی نزدیک کرد و با ناز خاصی به
او نگریست. مهدی حسابی داغ شده بود. رو به آرش کرد و گفت
مهدی: ماشاال چه خانم خوشگل و مهربونی دار ی آرش جان
آرش: قابل نداره
سارا با ناز گفت
سارا: فقط خوشگل و مهربون؟
قلب مهدی تندتر میزد. سعی کرد از موضوع طفره برود. لبخندی زد و گفت
مهدی: آره دیگه خوشگل و مهربون و همه چی تموم
سارا: همین؟ مثال چی چیم تمومه؟ اصال تو چرا با من راحت نیستی؟
صورت مهدی سرخ شده بود. نگاهی به آرش کرد که نسرین را حسابی به خودش چسبانده بود
و گفت
اصالا میخوای من و نسرین بریم اون اتاق؟ بهم دیروز گفت که آرش: راحت باش مهدی جان.
کامپیوترتون خراب شده.
و بدون اینکه منتظر جواب مهدی بماند بلند شد و نسرین نیز با از جایش او برخاست و هر دو
به سمت اتاق خواب رفتند.
سارا دست راست مهدی را گرفت و آن را روی پای لختش قرار داد و آرام با دست او ران پای
خود را مالید. سپس با عشوه در گوشش گفت
سارا: اگه پسر خوبی باشی میتونیم همیشه با هم باشیم. من فهمیده م که آرش درست مثل تو
خیلی بی غیرته. اوایل اصالانمیتونستم این موضوع رو هضم کنم. اما چند روزه که باهاش کنار
ظاهرا اینطوری هر دومون، هم من و هم آرش، از زندگی بیشتر ا اومدم. من زن بدی نیستم. اما
اصالابتونم با کسی جز آرش سکس کنم لذت میبریم. به آخرش تا حاال فکر نکرده م. نمیدو نم
یا نه. اما میخوام ببینم چقدر دلپذیرم برای یه مرد غریبه.
مهدی دستش را به الی پاهای سارا نزدیک کرد و آرام گفت
مهدی: تو سکسیترین زنی هستی که تا حاال دیدم. خیلی خوشگل و سکسی هستی. خوش به
حال آرش
سارا به خود لرزید. انگار برق او را گرفته. ناگهان حس کرد بدنش کرخ شده و سردش است.
دستش را روی دست مهدی گذاشت و گفت
سارا: برای شروع همین بسه
و بلند شد و به سمت اتاق رفت تا به آرش و نسرین سر ی بزند.
      
Pesarirani #26 | Posted: 6 Aug 2019 22:35
کاربر
 
بخش دوازدهم - پشیمانی
تا انتهای آن شب رابطه بین آن چهار نفر خیلی سردتر از شروع مهمانی گذشت. سارا ناگهان
ا متحول شده بود و از کارش دست کشیده بود.
عمدتا به این خاطر که هیچوقت دلش
نمیخواست با مرد دیگری طور ی رفتار کند که در مقابلش احساس حقارت داشته باشد. در
اصالاحواسش نبود اوست که کم مانده تا پیشنهاد سکس ابتدای مهمانی آنقدر حشر ی بود که
را به طرف مقابل دهد. اما هر طور که بود آن چهار نفر شب را مانند چهار دوست صمیمی با
هم گذراندند و حسابی با هم گرم گرفتند. وقتی سارا و آرش به خانه برگشتند، آرش زودتر
لباسش را عوض کرد و روی تخت دراز کشید. سارا چند دقیقه بعد به او پیوست.
سارا: آرش حس خوبی به خودم ندارم
آرش: میدونم. نه به اون اول که میگفتی امشب زن مهدی هستی، نه به اون تغییر رفتار
ناگهانی
سارا: آرش. این چه کاریه آخه. من دوست ندارم تو رو با کسی شریک باشم
آرش: خوب نباش.
سارا: آرش. تو مث اینکه بدت نیومده بود با اون نسرین عوضی تنها باشی
آرش: هه. نه اینکه تو خیلی با مهدی جونت گرم نگرفتی
سارا: من اشتباه کر...
آرش: نه سارا. اشتباه نکردی. ما اشتباه نکردیم. ببین سارا. تو یه زنی. من درک میکنم که
حسود باشی. من درک میکنم که نمیخواب با نسرین باشم
سارا: نمیخوام آرش. تو فقط مال منی
آرش: میدونم عشقم. هستم اما...
سارا: اما هیچی. توی فانتزیهامم نمیخوام با کسی باشی. میفهمی؟ تمومش کنیم آرش. من این
باز ی رو دوست ندارم
آر ش: خوب سارا. من میتونم فقط برای تو باشم
سارا: یعنی چی آرش؟ منظورت چیه؟
آرش: منظورم اینه که. من فقط برای تو هستم. فقط با تو هستم. اما...
سارا: اما؟
آرش: اما دوست دارم.. آآآ... من اون حسو دارم. دوست دارم مردای دیگه رو حشر ی کنی
سارا: آرش بس کن. خواهش میکنم تمومش کن.
سارا خیلی عصبی بود. پشتش را به آرش کرد و فقط سعی کرد بخوابد.
×××
صبح که آرش از خواب بیدار شد بدون اینکه سارا را از خواب بیدار کند بیرون رفت. دلش
میخواست همسرش هر چقدر که دوست دارد بخوابد.
سارا حدود ساعت یازده از خواب بیدار شد. هنوز کمی بی حوصله بود. دلش میخواست حال و
هوایی عوض کند. بنابراین به دوستش شیرین زنگ زد و برای ساعت چهار بعدازظهر قرار
گذاشت تا کمی در مغازه های آریاشهر گردش کنند.
حدود ساعت سه ونیم بود که به آرش زنگ زد تا موضوع را به او اطالع دهد. در این مکالمه
آرش چیزی را به گفت که مجددا همان حس را به سراغش آورد..
آرش: سارا جون. یه ساپورت تنگ و یه مانتوی تنگ تر بپوش امروز. بذار همه بدونند چه اندامی
دار ی. با این حس کنار بیا که شاخترین و سکسی ترین زن دنیا هستی. حتی. حتی سوتین نبند..
سارا با این جمله آرش دوباره به فکر فرو رفت. با خودش فکر کر د درخواست شوهرش با اینکه
عجیب است اما خیلی جذاب است. کدام شوهر ی اینقدر واضح از زنش دعوت میکند تا برای
دیگران آرایش کند؟
سارا اول سعی کرد حرفهای آرش را نشنیده بگیرد و یک مانتوی معمولی را انتخاب کرد. اما یک
حسی درونش بیدار شده بود. میدانست کارش اشتباه است. میدانست گناه میکند. حس گناه
شیرینی هر لغزشی را به کامش تلخ میکرد. اما دست خودش نبود. یک مانتوی تنگ پوشید.
حس خاص لباس تنگ در بدنش کار خودش را کرد. توی آینه به خودش نگاهی انداخت. یک
دور چرخید و خودش را برانداز کرد. و با خودش اندیشید:
سارا: وه. چقدر من دلربا و خواستنی هستم. خودت خواستی عشقم
و در این لحظه یک مانتوی خیلی تنگ با یک ساپورت سکسی به تن داشت
      
Pesarirani #27 | Posted: 6 Aug 2019 22:36
کاربر
 
بخش سیزدهم - پاساژ
سارا سوار ماشینش شد. فقط قصد داشتند کمی در پاساژها بگردند و خرید کنند. وقتی شیرین
بعد از مدت ها سارا را دید او را در آغوش گرفت. سارا مهربانترین و دوست داشتنی ترین
دوستی بود که در تمام عمرش داشت. سارا زیبا و تحصیلکرده بود. شاید هر کسی دوست
داشت با او ازدواج کند. اما در عین حال اصال مغرور و متکبر نبود. ببشتر لحظات دوستی شان
نه برای غیبت کردن درباره این و آن بلکه برای درد دل های شخصی یا برنامه ریزی برای آینده
میگذشت...
شیرین: به به سارا خانم. دلم تنگ شده بود برات. چه مانتوی قشنگی
سارا: قابل نداره
شیرین: مرسی. شوهر من نمیذاره از این مانتوها بپوشم. )با خنده(
سارا: آره هیچ کسی اندازه آرش من اوپن مایند نیست
شیرین: قربونت برم. کجایی پس؟ دو ماهی بود همو ندیده بودیم
سارا: آره درگیر کارای فارغ التحصیلیم بودم. که خدا رو شکر تموم شد
شیرین: ولی هر کار ی میکردی خوب بهت ساخته
هر دو خندیدند. بعد از چند دقیقه تصمیم گرفتند به کدام پاساژ بروند. پاساژ در ساعت ۵ یک
روز تابستانی چندان شلوغ نبود. البته لباس سارا آنقدر برای مردها جذاب بود که ده ها نگاه را
روی بدنش حس کند. مهمتر از مانتوی نازک صورتی رنگی که به تن داشت و تنها با یک کمربند
از همان جنس بسته میشد، ساپورت بسیار نازک و تاپ تنگ و کوتاهی که پوشیده بود برای
مردها جذاب بود. پوشیدن چنین لباسی برای سارا راحت نبود. او مسلما عقده ای روانی برای
جلب توجه به این صورت خاص نداشت. او به اندازه کافی هنر و زیبایی داشت که به طور
معمول در جامعه دیده شود. زمانی هم حتی ارزش زیادی برای چنین زنهایی قایل نبود. اما
داستان پوشیدن این لباس متفاوت بود. این خواسته همسرش بود که کم کم داشت برای خودش
هم جذاب میشد. سارا یک زن کامال گرم بود. و این کارها میتوانست عمیق ترین و شدیدترین
حس جنسی زنانه اش را بروز دهد. و امروز میخواست رفتارش یک کمی بی رحم و فاحشه گونه
باشد..
وقتی با شیرین وارد یک مغازه مانتو فروشی شدند با نجابت همیشگی اش به فروشنده سالم
کرد. آقای فروشنده به سختی توانست میلش را به برانداز کردن کامل سارا که زن متشخص و
با کالسی به نظر میرسید پنهان کند. مغازه تعداد زیادی مانتو داشت که نظر سارا را جلب کرده
بود. سار ا دوست داشت آرش هم با آنها میبود و کمی شیطنت میکرد اما با خودش فکر کرد که
امروز میتواند تمرین خوبی برای زمان هایی که با آرش هست باشد. از طرفی هم میل جنسیش
زیاد بود و بنابراین تصمیم گرفت چند مانتو را امتحان کند. مغازه کامال خلوت بود. فروشنده به
بهانه نمایش مانتوها به سارا و شیرین نزدیک شد.
فروشنده: سرکار خانم این بخش رو هم ببینید. مانتوهایی توی همون سبکی که تنتون هست
این ور داریم
سارا: مچکر. البته من یه مانتوی خاص میخوام. شبیه این نمیخوام
فروشنده: جسارتا میتونم بپرسم چه نوع مانتویی میخواید؟
سارا: دکمه دار میخوام. پاییزی باشه. قشنگ به بدنم بشینه. یه کمی هم کوتاهتر باشه
فروشنده: به بدنتون بشینه یعنی تنگ باشه؟
سارا: بله. خیلی
سارا کلمه خیلی را کمی مردد گفت. نگاه مرد فروشنده هم در همین بین به حلقه ی سارا و
سپس شیرین افتاد و با خودش گفت »خوش بحال شوهراشون«
فروشنده: بله حتما. تشریف بیارید این طرف سرکار خانم
سرا با تعداد بیشتری مانتو روبرو شد. فروشنده ادامه داد
فروشنده: میتونم بپرسم چه رنگی بیشتر مد نظرتون هس؟
سارا: فرقی نداره. هر رنگی باشه
فروشنده: خوب پس بفرمایید. هر کدوم رو خواستید تن کنید در خدمتم
سارا از سه تا از مانتوها خوشش آمده بود. فروشنده همزمان با انتخاب های سارا نزدیک آنها
ایستاده بود تا پیشنهادهای مشابهی را هم به سارا ارایه دهد. سارا دوست داشت شیطنتی هم
بکند. اما یک مشکل بزرگ وجود داشت. از شیرین خجالت میکشید. شیرین همسر یک استاد
دانشگاه بود و بهترین دوست سارا در دوره تحصیلش. و البته بسیار زیبا و دلربا. اما سارا در
حضور او اصال برای چنین کار ی راحت نبود. خوشبختانه در همان حین تلفن شیرین زنگ خورد.
بعد از تمای شیرین گفت باید شماره ای را برای شوهرش بخواند که روی کارتی نوشته شده بود
که هم اکنون در داشبورد ماشین بود. بنابراین از سارا اجازه گرفت و رفت. سارا حدود بیست
دقیقه وقت داشت که مانتوهای ببشتر ی ببیند.
او یک مانتوی کوتاه سفیدرنگ را انتخاب کرد که مطمین بود برایش خیلی تنگ است.
سارا: اینو میتونم امتحان کنم
فروشنده: بله. حتما. اتاق پرو اونجاست. بفرمایید
سارا: ببخشید این دو تا هم هست. میشه لطف کنید برام بیاریدشون
فروشنده: بله. حتما. بفرمایید
با این کار سارا فروشنده را تا اتاق پروو همراه خود کرد. مانتو به شدت تنگ بود. سارا هم امروز
سوتینش را نبسته بود. وقتی مانتو را پوشید درب اتاق را باز کرد. فروشنده هنوز آنجا بود. با
صدای ناز ی پرسید
سارا: خوب شدم آقا؟ میاد بهم؟
دهان مرد فروشنده خشک شد. کمی هول شده بود
فروشنده: بله. بله. البته. خیلی به تنتون نشسته
سارا: یعنی خیلی تنگه؟
فروشنده با خنده گفت
فروشنده: نه منظورم این نبود. زیباست. همیین
سارا: یه کم فکر کنم تنگه. البته شوهرم خوشش میاد فکر کنم.
فروشنده: به به. خدا حفظش کنه
سارا: خدا شما رو هم حفظ کنه با این مانتوتون... و این نگاهاتون
فروشنده: فروشنده سرش را پایین انداخت. سارا گفت
سارا: شوخی کردم آقا...
فروشنده: بهراد هستم
سارا: آقا بهراد. ببین پشتش هم خوبه؟
و سارا یه دور کامل زد تا فروشنده مانتو را به طور کامل ببیند. وقتی نیمرخ شد دل فروشنده
حسابی لرزید. سارا نیمرخ زیبایی داشت اما جذابتر از آن سینه های برجسته و باسن فوق العاده
سکسیش بود که باعث شد فروشنده کمی داغ شود. حرکت بعدی سارا اما، او را به طور کامل
حشر ی کرد. وقتی سارا پشتش را به او کرد، کمی با پشت مانتواش ور رفت و آن را صاف کر د
و در حد خیلی کمی باسنش را عقب داد. سپس دستش را روی باسنش گذاشت و پرسید
سارا: یه کم تنگم نیست؟
      
arash_nashenas2 مرد #28 | Posted: 9 Aug 2019 05:02
کاربر
 
یادش بخیر. سارای نازنین من خیلی قشنگ‌تر نوشته شد. خودم خیلی بیشتر راضی بودم ولی واقعا دیگه وقت و حس نوشتن ندارم. درگیریم خیلی زیاد شده. سارای نازنین من شاید حوصله‌تون رو سر ببره ولی خیلی داستان‌تر از اینه. واقعا الان ازش راضی نیستم.

ممنون از همه کسانی که این داستان رو خوندند و باهاش فاز گرفتند و پیگیری کردن برای خوندن مجددش.
      
Saasi مرد #29 | Posted: 10 Aug 2019 02:08
کاربر
 
آرش ناشناس با سلام
اميدوارم هرجا باشي خوش و خرم باشي
در مورد تفاوتهاي اين سارا با ساراي خودت گفتی
از مشکلات خودت گفتی که تمام زندگیت را دگرگون کرده
چه بسا حتی نای قدم برداشتن را هم از تو گرفته
اما یک چیز را فراموش کردی
بیشتر آثار داستانی و رمان ها در فضایی همانند فضای زندگی تو و چه بسا شرایطی بدتر به نگارش در آمده اند.تمان آن نویسندگان بزرگ خشم ها و دلمشغولی های خویش را در غالب داستان به جامعه و مردم تقدیم کردند و همان جامعه و مردم بعدها از این نابسامانیها درس گرفتند و زندگی خویش را سروسامان دادند
اگر دست به قلم بودی و با قلمت قهر کرده ای پیشنهادم این است که دوباره با قلم خود آشتی کن حتی اگر روزانه یک خط کوتاه بنویسی.چه بسا پس از چندی چشم می گشایی و در میابی که چندین صفحه نوشته ای و با این نوشته ها آن غم ها و مشکلات درونیت کمتر و شاید ازبین رفته اند
از قدیم گفته اند که مشکلاتت را بازگو کن تا آرامش پیدا کنی
پاینده و برقرار باشی
یکی از علاقمندان حس خاص
      
Pesarirani #30 | Posted: 10 Aug 2019 03:43
کاربر
 
arash_nashenas2
arash_nashenas2
      
صفحه  صفحه 3 از 11:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  11  پسین » 
داستان سکسی ایرانی انجمن لوتی / داستان سکسی ایرانی / حس خاص

جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید

رنگ ها Center  List   

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.


 

 

Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites
↑ بالا