خانه | ثبت نام | نظرسنجی | جستجو | موقعیت | قوانین   چت روم
داستان سکسی ایرانی انجمن لوتی / داستان سکسی ایرانی /

سکس مامانم با دوست داییم


صفحه  صفحه 23 از 24:  « پیشین  1  ...  21  22  23  24  پسین »
1388omid مرد #221 | Posted: 6 Apr 2020 14:08
کاربر

 
منم لذت کس دادن مامانمو حس کردم و دیدم واقعا محشره وقتی میبینی و میدونی دارن مامانتو میکنن
همه عمر برندارم سراز این خمار مستی
      
sattar2886 مرد #222 | Posted: 9 Apr 2020 19:46
کاربر
 
ادامه از نسرین
اون سه روز هم تموم شد و من باید می رفتم خونه. خیلی سخت بود انگار از شوهرم طلاق گرفتم و دارم میرم خونه پدرم و مادرم. تو این سه روز اینقدر غرق زندگی و سکس با سعید بودم که یادم رفته بود در واقع خونه و زندگی و شوهر و بچه من جای دیگه است. تمام طول مسیر تا خونه داشتم تمرکز میکردم تا بتونم برگردم به زندگی واقعی. دو سه روزی هم از سعید مرخصی گرفتم که بتونم خونه و زندگیمو جمع کنم. وقتی رسیدم خونه فقط اشکان خونه بود. تا وارد شدم گریه کنان دوید سمتم و پرید تو بغلم . منم دلداریش میدادم و بهش اطمینان دادم که سه روزی خونه میمونم و سر کار نمیرم. هر چند که ندیدن سعید سعید تو این سه روز واسم خیلی سخت بود اما بچم احتیاج به مراقبت و رسیدگی داشت.
بعد از اینکه یه مقدار با پسرم بازی کردم و شوخی و خنده داشتیم ، فرستادم بره درسشو بخونه تا منم بتونم خونه رو مرتب کنم. انگار تو خونه بمب منفحر شده بود. خونه نامرتب با کلی ظرف نشسته. همه خونه رو مرتب کردم و ظرفا رو شستم و یه شام مختصر هم آماده کردم. بعد رفتم تواتاق اشکان تا بهش سر بزنم . میخواستم ببینم درسشو میخونه یا نه. بهش سرکشی کردم . احساس میکردم درسش افت کرده. هرچند هیچوقت بچه باهوش و درسخونی نبود اما باز هم بد نبود اما انگار نسبت به قبلش درسش بدتر شده بود. لای یکی از کتابهاشو که داشتم ورق میزدم دو تا کاغذ افتاد زمین . برداشتم ببینم چیه که احساس کردم اشکان ترسیده و استرس داره. یکی از اون برگه ها امتحان کلاسی بود که دیدم نمرش افتضاحه و یکی دیگه هم برگه احضار اولیا به مدرسه بود. پرسیدم اینا چیه اشکان اما اون سرش از شرمندگی پایین بود و حرفی نمیزد. پرسیدم اینا رو بابات دیده اما بازم چیزی نمیگفت و سرشم بالا نیاورد. داد زدم سرش و دعواش کردم اما دعوای اصلی رو باید با بابای بی عرضه اش باید میکردم.
همه گارای زندگی رو دوش من بود و حمید اصلا به درس و مشق این بچه هم اهمیت نمیداد. شب شد و حمید اومد خونه . رفتم به استقبالش .نمیخواستم در بدو ورود ، بعد ۱۰ روز که همو ندیدیم فورا بحث راه بندازم. خوش و بشی با هم کردیم و مهیای شام شدیم. من میز رو چیدم و حمیدم اومد سر میز شام. اما اشکان نیومد.
ح : نسرین این بچه چرا نمیاد شام بخوره.
منم تمام قضایا رو واسش تعریف کردم و از اوضاع افتضاح درس اشکان بهش گفتم . حمید پاشد رفت سمت اتاق اشکان تا باهاش صحبت کنه و بیاردش واسه شام خوردن . به حمید تذکر دادم فعلا داد و بی داد راه نندازه تا این بچه شامشو بخوره بعد ببینیم چیکار باید بکنیم . ۱۰ روز نبودم تو این خونه انگار اندازه یکسال مشکل پیش اومده اینجا. شامو خوردیم و رفتیم تو حال نشستیم . حمید کلی با اشکان صحبت کرد و یه خورده هم دعواش کرد که چرا این برگه ها رو قایم کرده و نشونش نداده. موقع خواب هم بعد از رفتن به اتاق خواب یه دعوای مفصل با حمید کردم که همه کارهای خونه رو دوش من انداخته و حتی کوچکترین رسیدگیی به پسرمون نکرده و خونه رو هم کلی بهم ریخته و حتی زحمت نداده ظرفاشون رو بشوره. همونطور که قبلا گفتم تسلط زیادی رو شوهر و بچم داشتم و معمولا حمید جرات نمیکرد باهام بحث کنه اما اون شب حمید هم به خاطر ۱۰ روز غیبتم تو خونه کلافه بود ویه مقدار صداشو برد و بالا و همه این مسایل رو انداخت گردن منو نبودم تو خونه. اما در نهایت کوتاه اومد و بحثمون هم زود تموم شد و خوابیدیم. خیلی دلم میخواست حمید بغلم میکرد و نوازشم اما متاسفانه شوهر من فکر میکرد رختخواب فقط واسه خوابه و برای کار دیگه ساخته نشده .
تو اون سه روز هم به کارهای خونه و درس اشکان رسیدگی کردم . حتی رفتم مدرسشون و با مدیرشون صحبت کردم . اونم کلی غر زد و اظهار تعجب کرد که چرا اشکان با داشتن پدری که خودش معلم هست اما درسش افت کرده . منم در مورد کارم یه مقدار توضیح دادم و قول دادم بیشتر به اشکان رسیدگی کنیم . بعد از تموم شدن مرخصیم رفتم سر کار . چیزی که نظرمو تو مجل کارم به خودش جلب کرده بود ، رفتار یکی از دخترای فروشنده بود که احساس کردم داره سعی میکنه خودشو به سعید نزدیک کنه. واسش اشوه های مرد کش میمود و حتی روز اول کاریم دیدم واسه سعید ناهار از خونه آورده. احساس خطر میکردم چون رابطه منو سعید فقط سکس نبود و من با تمام وجودم سعید رو دوست داشتم. انگای که یه نفر داره شوهرمو از دستم درمیاره. این برام قابل تحمل نبود.
وقت ناهار و استراحت که شد و دخترا رفتن تو اتاقکشون ، با تندی به سعید گفتم میرم بالا تو هم زودتر بیا کارت دارم و مغازه رو به قصد رفتن به آپارتمان سعید ترک کردم . سعید هم با تعجب داشت رفتن منو تماشا میکرد. من از خونه غذا برای دو نفرمون آورده بودم اما اون دختره کرمکی هم واسه خود شیرینی واسش ناهار آورده بود. بعد از چند دقیقه دیدم سعید اومد بالا و درو وا کرد اومد داخل. همینطور که صدام میکرد وارد آشپزخونه شد و اومد سمتم. دستش یه ظرف یکبار مصرف غذا بود. گذاشت رو اپن و اومد منو از پشت بغل کرد و شروع کرد بوسیدن گونم اما من برگشتم و پسش زدم رفتم سمت اجاق گاز که غذا روش داشت گرم میشد.
س : چی شده نسرین جون ؟ چرا ناراحتی؟ اتفاقی افتاده ؟
ن : تازه میپرسی اتفاقی افتاده؟ این سوالو من باید بپرسم
س : چرا؟
ن : این جنده خانم چی میخواد از تو؟ چرا دور و ورت میپلکه؟ تو چرا باهاش گرم گرفتی؟ سه روز نبودم ، فورا اجازه دادی یه هرجایی جای منو بگیره؟ اینه دستمزد زحمات؟
س : کی گفته کسی جای تو رو گرفته ؟ اون کارمند منه. فروشنده مغازمه .نمیتونم چون تو خوشت نمیاد با همه اخم و تخم کنم . در ضمن اونم جنده نیست . یه دختر سالمه و فقط هم فروشنده منه. همین.
در حالی که چشمام پر اشک بود و با جالت گریون گفتم : همین ؟ ازش دفاع هم که میکنی. من واست تکراری شدم؟ باید فکر میکردم که یه روز کارمون به این جا بکشه.
بعد از تموم شدن حرفم و با گریه از آشپزخونه دویدم به سمت اتاق خواب و خودم رو انداختم رو تخت و شروع کردم های های گریه کردن. دلم گرفته بود هم از خونه زندگی خودم و هم از رفتارای اون دختره هرزه و کارای سعید. احساس می کردم یه نفر میخواد عشقمو از چنگم دربیاره . شده بودم مثل دخترای جوون که با نامزدشون دعواش شده . چند دقیقه به وقفه گریه می کردم. بعد از چند دقیقه در حالی که دمر خوابیده بودم و گریه میکردم ، احساس کردم سعید اومد تو اتاق و با فاصله ای نزدیک نشسته بغل دستم.
      
sattar2886 مرد #223 | Posted: 9 Apr 2020 21:20
کاربر
 
ادامه از نسرین
سعید نشسته بود بغل دستم و موهامو نوازش میکرد. شروع کرد دلداری دادن من.
س : نسرین جون عزیزم چرا خودتو اذیت میکنی؟ کی گفته اون جای تو رو میگیره ؟ اون فقط فروشنده مغازه منه. هیچکس جای تو رو نمیتونه بگیره. منم تو رو دوست دارم. تو برام یه چیزه دیگه ای هستی. رابطه منو تو که فقط کاری نیست. تو عشق زندگی منی. واست همه کاری میکنم. هیچکس رو به تو ترجیح نمیدم .
اشکامو پاک کردم و از جام بلند شدم و بغل دست سعید نشستم. سعید دستشو انداختم دورمو منو به خودش چسبوند و گونمو بوسید. با اون یکی دستش هم اشکامو پاک کرد.
ن : این حرفا رو راست میگی ؟ یعنی تو هیچ رابطه ای با اون دختره نداری؟ یعنی هر کاری بگ انجام میدی؟
س : آره عزیزم . بگو چی میخوای خانمم.
با اشوه زیاد گفتم : پس باید این دختره سحر رو اخراج کنی. تسویه کن باهاش که بره دنبال کار و زندگیش
س : آخه چرا؟ گفتم که اون فقط کارمندمه. مطمئن باش تهدیدی واسه تو نیست
خودمو از سعید جدا کردم و گفتم : برو برو دروغگو . دیدی حرفات همه الکی بود؟
س: خیلی خوب . باشه عزیزم . اصلا اخراجش میکنم بره . اما چند روز فرصت بده
ن : چرا ؟
س : امروز اینقدر تابلوبازی درآوردی و باهاش بد رفتاری کردی که اگر همین امروز اخراجش کنم تابلو میشه کار تو بوده. نمیخوام بقیه شک کنن. یه مدت دیگه ازش سوتی گیر میارم و پرتش میکنم بیرون.
ن : مرسی عزیزم که حرفمو زمین نمیندازی . من خیلی دوست دارم بخدا. تحمل ندارم هیچ زن و دختری بهت نزدیک بشه وگرنه دلم میترکه. قربونت برم عزیزم
س : من قربونت برم خانمم. مگه میشه من تو رو داشته باشم و به کس دیگه ای توجه کنم؟ تا زن خوشگل و خوش هیکل و سکسیی مثل تو تو زندگیمه ، هیچ زنی برام جلوه نداره
ن : سعید جون ، شوهر گلم . دوست دارم.
س: شوهر گلم ؟
ن : آره دیگه. قرار بود وقتی فقط منو تو هستیم ، زن و شوهر باشیم دیگه. وقتی تو به من میگی خانمم ، منم به تو میگ شوهرم. تازه اینقدر که من زیر تو خوابیدم و به تو دادم به اون حمید بی بخار ندادم.
شروع کردیم لبای هم دیگه رو بوسیدن.
س : خانمم ، نمیخوای به شوهر گرسنه ت ناهار بدی؟
ن : چشم عزیزم
با خنده پاشدم رفتم تو آشپرخونه. یادم رفته بود زیر عذا رو خاموش کنم اما دیدم سعید اینکار رو کرده. غذا که هنوز یه مقدار گرم بود کشیدم تو دیس و آوردم سر میز. غذای اون دختره رو هم با ظرفش انداختم تو سطل زباله.
ناهار رو خوردیم و رفتیم رو تخت که استراحت کنیم. منم سه روز سکس نداشتم و حالم خراب بود . لباسمون رو درآوردیم رفتیم رو تخت. از لب بازی شروع کردیم و یه سکس عالی انجام دادیم. من سه بار ارضا شدم. سعیدم مثل بیشتر سکسامون دوبار ارضا شد که هر دوبار آبشو ریخت تو کونم . احساس سبکی میکردم . بعد از سکس طبق معمول سعید از پشت بعلم کرد که بخوابیم .
ن : سعید جونم ، شوهر گلم . این شب جمعه جایی قرار نذار که باید شام بیای خونه ما.
س : باشه . اما واسه چی داری دعوتم میکنی ؟ ما که حال و حولمون رو همینجا میکنیم.
ن: آره اما خیلی وقته نیومدی خونمون . حمید و اشکان سراغتو گرفتن و بهشون گفتم که دعوتت میکنم یه شب بیای خونمون. راستی یه شراب یا مشروب که درصد الکلش بالا باشه گیر بیار
س: وااای مشروب دیگه میخوای چیکار؟
ن : هم خودم هوس کردم و هم میخوام اون کسکش رو مست کنیم و به عملیات شب جمعه برسید دیگه. مگه تو شوهرم نیستی؟
س : نمیشه که
ن : چرا؟
س : حمید رو مست کنیم ، اشکانم که از خودمونه . با داداشت چیکار میکنی؟
ن : محمودو میگی؟ مگه خبر نداری ؟
س : چیو خبر ندارم؟ اتفاقی افتاده ؟
ن : آره اما یه اتفاق خوب . محمود تو اون شرکت دوست حمید که کار میکرد؟
س : خوب خوب
ن : اون شرکته ، تو شهری که بابام اینا زندگی میکنن یه شعبه افتتاح کردن و محمود الان اونجاست و داره اونجا رو آماده میکنه. قراره همون شعبه مشغول به کار بشه. قرار بابام واسش آستین بالا بزنه .
س : مبارکه مبارکه . پس محمود هم دنبال زندگیش ؟
ن : آره دیگه . محمود رفت و خیالم از بابت اون راحت شد . دیگه هر وقت دلت خواست میتونی بیای اونجا یه کس و کون حسابی ازم بگای
س : چرا مگه اسنجا رو ازمون گرفتن؟ من خونه مجردی گرفتم که با خیال راحت هر وقت دلمون خواست با هم باشیم
ن : نه اینجا رو نگرفتن اما من خیلی دلم میخواد تو خونه خودمون باهات بخوابم. اونجا یه لذت دیگه ای برام داره
س : چرا ؟ مگه اینجا بهت حال نمیده؟
ن : چرا اما چون سکسمون اونجا شروع شد ، واسه همین تو خونه خودم خیلی لذت میبرم که با تو عشق بازی کنم
حین همین حرفا حس کردم کیر سعید دوباره سیخ شده
ن : ووووی سعید جون دوباره سیخ کردی؟ مگه دوبار آبتو تو کونم خالی نکردی؟
س : اینقدر حرف سکس زدی و منو یاد دوران خونه خودت انداختی که دوباره سیخش کردی
ن ( با اشوه زیاد ) : یعنی میخوای بازم منو بکنی؟
س : نه کردن که نه اما هوس کردم کیرمو بکنم تو کونت و بخوابیم.
ن: باشه عزیزم . بکن تو کونم . کس و کونم مال توئه. همه وجودم مال توئه
سرمو برگردوندم و شروع کردیم از هم لب گرفتن و با دستم زیر پتو کیر سعید رو گرفتم با سوراخ کونم تنظیم کردم. سعید هم با چند تا فشار آروم آروم کیرشو تا دم تخماش کرد تو ته کونم. بعد محکم بغلم کرد و به خواب رفتیم.
      
arshiasi6969 مرد #224 | Posted: 11 Apr 2020 13:02
کاربر
 
sattar2886
سلام و درود
دوست عزیز و نویسنده محترم داستان ! راستش دوباره داری دچار تکرار میشی !و همچنین قطره چکانی تا حالا پیش امدی ! از اشکان خیلی وقته هیچ استفاده ای نمیبری !به نظر بنده حظور اشکان یا امدن شوهر نسرین توی قضیه میتونه داستانت رو جذابتر کنه !اون موقع کمتر دچار تکرار شخصیتها و اعمال تکراری اونها میشی !داستان به نظرم بدون شاخ و برگه ! اینطوری خودت هم کم کم خسته میشی دوست خوب من - ارادتمند شما - کیانمهر.
      
sattar2886 مرد #225 | Posted: 15 Apr 2020 20:21
کاربر
 
ادامه از نسرین
از خواب که بیدار شدم حس کردم کیر سعید شل شده و از کونم در اومده. نمیدونم ارضا شده بود یا نه . از بغلش اومدم بیرون و رفتم دستشویی تا خودمو تمیز کنم. از دستشویی که اومدم بیرون دیدم سعید منتظره تا بعد از من بره دستشویی. رفتم تو اتاق و لباسامو تنم کردم و یه آرایش کم کردم. بعد به سعید گفتم من میرم مغازه . گفت باشه برو منم میام. رفتم کرکره مغازه بالا بود و رفتم داخل . دیگه به اون دختره گیر ندادم . تا شب هم کارمون رو انجام دادیم و بعد از مرخص کردن فروشنده ها و جمع کردن حساب کتابا رفتم خونه. شب حمید که اومد سر میز شام خبر دادم که پنجشنبه شب می‌خوام سعید رو شام دعوت کنم. با استقبال حمید و اشکان مواجه شدم .
ا : چه خوب خیلی وقته آقا سعید نیومده اینجا .
ح : آره پسرم . خیلی وقت بود جمعمون جمع نشده بود. فقط جای محمود خالیه .
ن : داداشم که بنده خدا کلی کار داره نمیتونه بیاد . بهش نگید . یه وقت هوس می‌کنه بیاد اینجا ، چون نمیتونه حسرت میخوره بیچاره.
بعد از شام رفتم تو اتاق اشکان که تو درسش کمکش کنم. از اون روزی که به مدیرشون قول دادم به درسای اشکان رسیدگی کنم تصمیم گرفتم دیگه ندارم تو اتاقش الکی وقت تلف کنه. حمید هم داشت تلویزیون نگاه میکرد. وارد اتاق اشکان شدم. دیدم پشت میز کامپیوترش نشسته و کتابش جلوش بازه و داره مطالعه می‌کنه. رفتم یه صندلی گذاشتم بغل دستش و نشستم.‌
ن : خوب پسرم بگو ببینم چی می‌خونی.
ا : مامان یه سوال میتونم بپرسم؟
ن : آره پسرم بپرس .
ا : مامان جونم اون شب که سعید بیاد خونمون بازم از اون کارا میکنید؟
ن : واسه چی می‌پرسی ؟ شاید
ا : آخه بابا خونست . خطرناکه . نمی‌ترسیم بفهمه؟
ن : تازه تصمیم دارم واسه اون شب یه تیپ خفن بزنم.
ا : بابا گیر نمیده که این چیه جلوی سعید میپوشی؟
ن : باباتو که دیدی. اصولاً گیجه. اگر یه وقت چیزی گفت می‌دونم چی باید بگم. حالا تو با اینکارا کار نداشته باش. درستو بخون. اوضاع درست افضاحه ها به مدیرت قول دادم‌کمکت کنم روبراه بشی. باید درست از فیلم بهتر بشه.
ا : چشم‌ مامانی درسمو میخونم . اما یه قولی میدی بهم؟
ن : چه قولی‌؟
ا : که بذاری منم ببینم چی کار میکنید با سعید
ن : تو پسر خوبی باش درساتو بخون منم یه کاریش میکنم.‌شاید یه مقدار از کارامون رو بیایم اینجا انجام بدیم. فقط اونشب هر کاری گفتم باید انجام بدی؟
ا : مثلا چه کارایی ؟
ن : مثلا بعد از شام وقتی میگم اشکان برو سر درست نه نگی. شایدم لازم باشه یه مقدار سر باباتو گرم کنی.
ا : چشم مامانی . هر چی تو بگی
ن : آفرین پسر گلم. حالا بزار کتابتو ببینم کدوم قسمتش و می‌خونی.
یه مقدار باهاش ریاضی کار کردم و بعد از اتاق رفتم بیرون.
تو اون دو سه روزی که می رفتم سرکار هیچ حرکتی با سعید نکردیم . حتی واسه ناهار که می‌رفتیم بالا . چون میخواستم اون روز که سعید میاد حسابی جفتمون حشری باشیم و سنگ تموم بذاریم . با فروشنده های مغازه هم خیلی جدی برخورد میکردم . میخواستم همه جوره ازم حساب ببرن . مخصوصا با سحر. بهش فهمونده بودم که دیگه هواسش به کارش باشه و نباید با سعید گرم بگیره. واسه پنجشنبه هم از سعید مرخصی گرفتم که از صبح کارها رو انجام بدم تا بتونم تا شب یه جشن کوچیک بگیریم . صبح پنجشنبه که از خواب بیدار شدم خیلی حالم خراب بود اما پا شدم و مشغول کارای خونه شدم. یه ناهار مختصر آماده کردم که با اشکان بخوریم ولی واسه شام فسنجون و قورمه سبزی درست کردم. روز قبلشم زودتر اومده بودم خونه و واسه تولد سعید یه کیک تولد سفارش دادم. به حمیدم گفتم که پنجشنبه زود بیاد خونه و میوه بخره. عصری حمید اومد و چند مدل میوه خریده بود. منم از صبح به جز غذا ، یه معجون کمرساز مشتی درست کردم.
ن : حمید من میرم حموم . شما هم کم کم آماده شید.
رفتم حموم و اومدم. یه لباس پوشیدم که خیلی تنگ وچسبناک بود و تا کمی بالای زانوم.لباسه از بالا یه یقه باز داشت که به مقدار از پستونای گندم دیده میشد. کرستم نبسته بودم. از زیر سینه هام تا روی باسنمو توری بود. یه ‌‌دامن تنگ هم تنم بود که قشنگ کون گندم و نمایش میداد. زیر دامنم یه شرط از اینا که پشتش فقط یه نخ بود که می فت لای لمبرای کونم تنم کردم. غلیظ هم کردم . از اتاق که اومدم بیرون تا حمید منو دید چشماش گرد شد
ن: چیه حمید چرا اینجوری نگام میکنی؟
ح : میخوای واسه امشب اینا رو بپوشی؟
ن : آره مگه چشه؟
ح : زشته جلوی سعید با این لباس بیای . تو پیش داداشتم این لباسها رو تنت نمی‌کردی.
ن : سعید که دیگه جزیی از خانوادمونه . امشبم تولدشه . برای تشکر از اینکه هوامو تو محل کار داره می‌خوام یه تولد کوچیک درست و حسابی براش بگیرم. یه امشبو گیر نده تو رو خدا. می‌خوایم خوش بگذرونیم
ح : ا امشب تولد سعیده. چرا زودتر نگفتی یه هدیه واسش بگیرم.
ن: نمی‌خواد . من فکر همه چیز رو کردم . از طرف تو و اشکان هم هدیه گرفتم. از طرف خودمم یه هدیه توپ براش کنار گذاشتم. فقط قبل از اینکه آماده بشی برو سر خیابون به قنادی کیک سفارش دادم بگیر بیار.
ح : باشه .
حمید پاشد بره دوباره یه نگاه به من کرد
ح : ولی این لباسها واسه امشب مناسب نیست . همه جان دیده میشه
ن : اهههه برو دیگه چقدر غر میزنی.
حمید رفت و منم رفتم اتاق اشکان تا بهش بگم آماده بشه.
ن : بسه دیگه اشکان خان. اینقدر درس خوندی سوسک شدی
اشکان برگشت منو تو اون لباس دید و خشکش زد.
ن : ای بابا تو چته دیگه؟
ا : مامان ؟ بابا چیزی نگفت با این لباسا دیدت؟
ن : چیزی نگفت ؟ اینقدر غر زد که داشت می‌رفت رو اعصابم . حالا خوبه لباسام؟
ا : آره اما خیلی چسبیده به تنت
ن : تو که قبلا دیدی. بدتر از اینا رو واسه سعید پوشیدم.
ا : آره ولی بابا خونه نبود.
ن : آره نبود اما امشب هست و منم دلم خواست اینا رو بپوشم.الآنم به جای این حرفا پاشو آماده شو
      
pooryaaa33 مرد #226 | Posted: 16 Apr 2020 23:20
کاربر
 
چقدر یاد ۱۴ ۱۵ سالگی خودم افتادم وقتی می دیدم مامانم تیپ میزد یادش بخیر الان ۲۵ سالمه عالیه داستانت نسرین منو یاد چند سال پیش مامانم میندازه الا ۴۵ سالشه سفید با سینه های بزرگ و باسن گنده و خوش فرم منتظرم تو رو خدا زودتر بنویس من منتظرم
      
pooryaaa33 مرد #227 | Posted: 17 Apr 2020 16:11
کاربر
 
ادامش رو بذار من شدیدا منتظرم دوست عزیز خواهش میکنم یکم زودتر بذار
      
sattar2886 مرد #228 | Posted: 19 Apr 2020 15:05
کاربر
 
ادامه از اشکان
بعد از اینکه مامان از اتاق رفت بیرون داشتم به حرفاش فکر میکردم که امشب که بابام هست ، این جنده خانم چیکار میخواد بکنه. قبلا هم تو همین خونه با حضور بابام و‌ داییم ، مامان زیر سعید خوابیده بود ولی اون موقع به اونا خواب آور خرونده بود . اگر یادتون باشه من لیوان شربتمو ریخته بودم تو گلدون و خودمو به خواب زدم و شاهد کارهای مامان و سعید بودم. اما این دفعه با لباسی که مامانم تنش بود و حرفاش احساس کردم کارهای هیجان انگیز و خطرناکی میخواد انجام بده.
پاشدم لباسمو عوض کردم و از اتاق رفتم بیرون.
بابام در خونه رو باز کرد و وارد شد. دستش یه جعبه بود که معلوم بود توش کیک هست و از قنادی گرفته.
تا بابا اومد ،‌ مامان فورا رفت کیک رو ازش بگیره و بذاره تو یخچال.
ا : بابا این کیک تولده؟ تولد کیه ؟
ح : آره بابا کیک تولده . امشب مادرت تصمیم گرفته برای سعید جشن تولد بگیره. و حسابی هم سنگ تموم گذاشته
با این حرفش مامانو نشون داد یعنی داشت به تیپ و لباسای مامان اشاره میکرد.
مامان که رسیده بود به بابا تا کیک رو ازش بگیره ، با شنیدن این حرف بابا یه اهمیت کرد و با ناراحتی یه چیزی در گوش بابا گفت. بابا هم چهرش رفت تو هم و رفت تو اتاق . بعداز تعویض لباس اومد تو حال نشست رو مبل که تلویزیون ببینه.‌معلوم بعد از حرف مامانم هم ناراحت شده و هم ماستشو کیسه کرده. بعد از نیم ساعت زنگ خونه رو زدن .بابا رفت آیفون رو جواب داد و بعد دکمه رو زد که در باز سه. بعد گفت بیا خانوم ، سعید جانت اومد. دوباره مامان اومد و با کمی اخم گفت
ن : حمید بهت هشدار دادم که اگه بخوای امشب رو بداخلاقی کنی ، اون کاری که در گوشت گفتم انجام میدم . جدی گفتم
یه جورایی بابا راست می گفت . قبلنا که سعید اینجا بود .‌‌‌‌‌‌‌ماما نسرین لباسای معمولی تنش میکرد و حداقل جلوی دایی و بابا رعایت میکرد ، بعداً تو خفا جنده بازیشو در میآورد اما امشب یه لباس جذب سفید تنش بود که از بالا یه مقدار چاک سینش بیرون بود و معلوم بود کرستم نپوشیده و سینه های گندش موقع راه رفتن می‌لرزید و از پایین هم کون بزرگ و گوشتیش به دامن چسبیده بود . نفهمیدم شرت تنش هست یا نه اما پشت کمی باسنش هم ارزش داشت. دامنه هم تا بالای زانوش بود که پاهای سفید بلوری مامان بد جور تو چشم میزد. تو همین فکرها بودم که با بسته شدن در از فکرم بیرون اومدم و دیدم سعید اومده داخل. بابام تخماش. باز کرده بود و انگار نه چیزی دیده و مامان تهدیدش کرده و با دیدن سعید لبخند میزد و با سعید سلام و خوش بشی کرد. مامان هم با سعید سلام علیک کرد و بهش دست داد. بعد سعید اومد سمت منو باهام دست داد و گفت چطوری پسر جوان خوشتیپ. دستش یه پاکت بود که مامان ازش گرفت و تشکر کرد و برد تو آشپزخونه. منو بابا و سعید رفتیم تو پذیرایی و نشستیم رو مبلای اونجا. بعد از چند دقیقه مامان هم به ما ملحق شد.
ح : خوب سعید جان تعریف کن. از کار و بار چه خبر؟ مغازه راه افتاده ؟ مشتری داری؟
س : بله حمید جان . دیگه کم کم داره به مشتریان اضافه میشه . البته نسرین خانم ، مدیریت داخلی فروشگاه دستشه و به همه کارها رو مدیریت میکنه. مگه واستون تعریف نمیکنه؟
ح : نه وا... نسرین جان چیزی از محل کار و اینا نمیگه. خبرها رو باید از شما بشنویم.
ن ( با لبخند): خوب هیچوقت ازم نمیپرسی تا بگم. میای خونه و شام میخوری و اینقدر خسته ای ، حوصله حرف زدن نداری. بعدم میری می‌خوابی دیگه.
س : خیلی خوب حالا نسرین خانوم. این حمید آقای ما رو اذیت نکن. حمید جان بعداً باید بشینیم مفصل با هم در مورد کار صحبت کنیم. می‌خوام اگر بشه با مدیر عاملتون صحبت کنم در مورد واردات اجناس مورد نیاز شرکت از ترکیه.شنیدم رفیقته
ح : آره آره رفیق چندین سالم هست. با هم اشناتون میکنم .
س : ممنون . لطف میکنی
ن : خوب دیگه حرف کار رو بذارید کنار که امشب یه جشن کوچولو ترتیب دادم.
س : جشن ؟ چه جشنی ؟ خیره؟
ح : بله سعید جان. نسرین جان امشب برات تولد گرفته
س : تولد کی ؟ من؟ مگه تولدمه؟
ن : آره دیگه سعید جان . تولد خودتم فراموش کردی؟ بدبخت زن ایندت
ح : مگه نمیدونی خانوما این چیزا واسشون مهمه و یادشون میمونه.
ن : و البته مردها فراموشکار. خوب سعید جان این بطریه چی هست برامون اوردی؟
س : یه ویسکی عالی که یکی از دوستان از اون ور میاره. خیلی تعریف کرده.
ح : پس تو هم مجهز اومدی. بعد از شام مراسم مشروب خوری هم برپاست.
ن : خوب دیگه بریم تو آشپزخونه که میز شام و چیدم.
پاشدیم همگی رفتیم تو آشپزخونه برای شام. غذا خوردنمون که تموم شد بابا رو به مامان گفت
ح : نسرین جان منو سعید و اشکان میرسم تو هال . شما هم بساط مشروب رو آماده کن.
پاشدیم رفتیم تو هال نشستیم. سعید یه مقدار با بابا در مورد کار حرف زد و یه مقدار هم با من در مورد درس و مشق حرف زد. بعد گفت که مامان در مورد افت درسم همه چی رو بهش گفته و نصیحتم کرد که حتما درسمو بخونم . سعید که نصیحتم میکرد خندم گرفته بود اما خودمو کنترل میکردم که اون داره در مورد منو به راه راست هدایت می‌کنه ، بعد خودش با خواهر شوهر دار رفیقش رابطه داره و کوس و‌کونشو یکی کرده.
بعد از نیم ساعت مامان بساط مشروب رو آماده کرد . همه چیز بود. چهار مغز تو یه کاسه. پسته شور تو کاسه . چیپس و ماست موسیر و میوه و بند و بساط. شیشه ویسکی رو هم آورد و نشست پیش ما.
مامان شد ساقی و پیک می‌ریخت . استکان چای خوری متوسط بود .‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ واسه بابا نصف مشروب می ریخت و بقیش نوشابه اما واسه سعید نه استکانی می‌ریخت و بقیش نوشابه. واسه خودش هم مثل سعید. فاصله دو پیک هم بعضا یدونه اضافه واسه بابا اضافه می‌ریخت. معلوم بود میخواد مستش کنه . منم نشسته بودم و هم آجیل و میوه می‌خوردم و هم حواسم به کارهای مامان بود. مشروب بابامو گرفته بود و کم کم داشت به دری وری گفتن نیفتاد.‌مامان بهم گفت اشکان جان برو یه مقدار درس بخون تا موقع کیک بریدن برسه. بعد با ایما و اشاره گفت برو.کنم پاشدم رفتم که مثلاً برم تو اتاق اما از کنجکاوی پشت دیوار نزدیک در اتاقم مخفی شدم. بابام که حسابی مست شده بود و حرف میزد و میخندید. مامان و سعید هم همراهش می‌خندیدن. البته رو مبل نشسته بودن و بساط مشروب هم رو میز عسلی بود . بعد از چند دقیقه مامان پاشد رفت آشپزخونه و بابا رو صدا کرد
ن : حمید . حمید جان بیا کارت دارم.
بابا پاشد بره که از سنگینی مست بودن نشست دوباره و‌نتونست پاشه.
س : نسرین جان چیزی میخوای؟ الآن خودم میام کمکت
پاشد با این جمله و رفت سمت آشپزخونه.بابام چشماش بسته بود و داشت چرت میزد. منم موقعیت رو مناسب دیدم و رفتم سمت آشپزخونه و از پشت دیوار نگاه میکردم. سعید دستش دور گردن سعید و سعیدم دستش دور کمر مامان و بهم چسبیده بودن و لب می‌گرفتن از هم.
س : واااای نسرین این چه لباسیه امشب جلوی شوهرت پوشیدی؟ هی رای پاتو باز میکنی و اون کس و رونتو نشونم میدی
ن : تو‌ که به جنده بازیای من عادت داری.
س : آره اما نه جلوی حمید.
ن : تازه می‌خوام یه کارای دیگه هم بکنم.
س : چی ؟
ن : می‌خوام یه لباس لختی تر بپوشم و بیام با هم برقصیم. می‌خوام جلوی این کسکش خان جنده بازی برات دربیارم و تو هم ازم فیض ببریم
الآنم برو یه سر پیش اشکان تا من بیام.
تا اینو شنیدم سریع رفتم تو اتاقم و الکی لایه یکی از کتابامو‌باز کردم. بعد از پنج دقیقه سعید هم اومد تو اتاق . نشست رو صندلی بغل دستمو و با هم حرف می‌زدیم که مامان اومد تو اتاق . هنوز لباسشو عوض نکرده بود. در اتاق رو هم باز گذاشت و اومد صاف نشست تو بغل سعید. تا سعید اومد چیزی بگه که مامان شروع کرد ازش لب گرفتن. بعد لباشو جدا کرد.
ن : اهههههههه سعیدددددد خیلی حالم خرابه منو بکن همینجاااااا. همین الااااااانننننن
س : هیس آرومتر حمید می‌شنوه پدر اناقو ببند
ن :بذار بشنوههههه.
س : تا در اتاق رو نبندی کاری نمیکنم
ن : کاری نمیکنی؟
این حرف و زد و شروع کرد تو بغل سعید وول خوردن و لب گرفتن .بعد سینه هاشو مالوند به صورت . چندبار این کارا رو کرد و‌ از بغل سعید یلند شد.‌ سعید حسابی سیخ کرده بود با جنده بازیهای نسرین. بعد نشست جلو سعید و شروع کرد زیپ شلوارشو باز کردن. سعید میخواست با دست مانعش بشه اما انگار زور نسرین بیشتر بود. کیر سعید رو دراورد و گرفت دستش . اول سر کیر سعید و لیس زد حسابی و بعد کرد تو دهنش و شروع کرد ساک زدن. وسط ساک زدن هم درمی‌آورد کیر رو با صدا نه چندان آروم می‌گفت چقدر خوشمزست و دوباره میکرد تو دهنش . ملچ ملوچی راه انداخته بود. بعد میکرد ته حلقش و اوغ میزد و درمی‌آورد. اینقدر اینکار رو کرد تا سعید گفت
س : بسه نسرین داره میاد
تا اینو گفت نسرین کیرشو درآورد و بالای لباس کرد لای سینه هاشو یه مقدار پستوناشو بالا پایین کرد تا سعید با یه آه بلند آبش لاس پستونای نسرین اومد. بعد نسرین کیرشو در آورد ته مونده آب سعید رو مالوند بالای سینه هاش.‌ بعد کله کیر سعید و کرد تو دهنشو محکم میمکید.
ن : این چند روزه که منو نکردی چقدر آب جمع کردی؟
منم که انگار اونجا نیستم. دهنم خشک شده بود و صدام در نمیومد. بعد نسرین پاشد و یه لبخند به منو سعید زد و از اتاق رفت بیرون. سعید هم که حالش جا اومد کیرشو جمع کرد و کرد تو شلوار و زیپشو بست. همزمان هم می‌گفت ببین اشکان مامانت چیکار می‌کنه. امیدوارم بابات چیزی نشنیده باشه. درسته مسته اما دیگه کر نیست که. با سعید از اتاق رفتیم بیرون و رفتیم پیش بابا رو مبل نشستیم . بعد از چند دقیقه نسرین از اتاق اومد بیرون . که دیدم لباسشو عوض کرده و چی هم پوشیده. یه لباس یه سره که از بالا دو تا بند رو شونه هاشو بود و نصف بیشتر پستوناش بیرون بود.‌ از پایین هم تا یه خورده پایین تر از کونش بود که اگر دولا میشد نصف کونش نیفتاد بیرون. رفت تو آشپزخونه و‌کیک رو آورد و گذاشت رو عسلی وسط و رفت آهنگ گذاشت. اومد شروع کرد رقصیدن. بعد از دو دقیقه اومد پیک ها رو پر کرد و‌ واسه بابا سنگین ریخته و واسه خودشو سعید هم سبک. بابا که چشماش باز شده بود اما معلوم بود درست نمی‌بینه
ح : نسرین جان لباستو عوض کردی؟
ن : آره داشتم میز شام و جمع میکردم ظرف سس از دستم ول شد و یه مقدار ریخت رو لباسم مجبور شدم عوضش کنم. بیا مشروبتو بخور.
بعد مشروب بابا رو خودش ریخت تو دهن بابا که اونم مجبور شد هم قورت بده. خودشو سعید هم مشربشون رو خوردن.بعد نسرین پاشد دست بابا رو‌گ فت و رفتن وسط واسه رقصیدن. بابا هی میگفتم بلد نیستم اما نسرین می‌گفت الکی خودتو تکون بده. بعد نسرین رو کرد به ما گفت شما هم بیاید دیگه . منو سعید هم رفتی شروع کردیم رقصیدن. بابا که دوباره مشروب گرفته بودم و تلوتلو میخورد و میخندید. نسرین رفت سمت سعید که باهاش برقصه اما بیشتر بمال بمال بود. سعید الکی خودشو به نشونه رقص تکون میداد و نسرین پشتشو کرده بود به سعید و‌کونشو میمالوند به جلوی سعید. سعید دید بابا تو حال خودشه و چیزی حالیش نیست راه افتاده بود و ‌‌‌‌‌‌‌‌‌با دستاش همه جای مامانو میمالوند یا بغلش میکرد و خودشو به کون مامان میمالوند. تو همین حین تا بابا اومد بیفته زمین ، سعید و بعد مامان بمال بمال رو ول کردن و رفتن زیر بازوشو گرفتن و‌بردنش سمت مبل. مامان رفت فندک آورد و شمع رو روش کرد. به سعید گفت آرزو کن و‌ فوت کن. سعید چشماش و بست و بعد از چند لحظه فوت کرد. شروع کردیم دست زدن. بابا که این قدر مست بود که چشماشو به زور باز میکرد و مثلا میخواست دست بزنه که درست نمی‌تونست. بعد مامان پرید بغل سعید و بوسه بارونش کرد. اون وسطا دوبار هم لبای سعید رو بوسید. بابا هم که نمیدوست چی اتفاقی دراه نیفته فقط میخندید.
مامان کیک رو برید و یه مقدار دهن بابا گذاشت و فقط واسه بابا مشروب ریخت و به خوردش داد. دیگه بابا چپ کرده بود و چشماش بسته بود. البته سرش سمت ما نبود. دوباره نسرین رفت نشست رو زمین و زیپ سعید و باز کرد و شروع کرد ساک زدن. چشمای منو سعید گرد شده بود. بعد نسرین از خامه های کنار کیک مالید به کیر سعید و شروع کرد لیسیدن خامه ها. از چشمای نسرین حشر میزد بیرون. پاشد نشست تو بغل سعید جوری که پستوناش میخورد به صورت سعید. کیر سعید شیخ رو بالا بود. نسرین نشست رو کیرش و با دست تنظیم کرد و نشست رو کیرش. از زیر دامن لباس مشخص بود که کیر سعید تا دسته رفته تو کیش .‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ نسرین یه اخیش گفت و شروع کرد بالا پایین رفتن. اینقدر حشر بود که خودش زود ارضا شد . سعید بلندش کرد و گفت بریم تو اتاقتون که باهات کار دارم. دست مامان رو گرفت و کشوندش تو و منو دنبالشون رفتم.
دیدم سعید مامانو انداخت رو تخت.
س : زود باش قمبل کن جنده خانم.
سعید وحشی شده بود. نسرین حالت سگی نشست و سعید رفت پشتش. کیرشو با کون نسرین تنظیم کرد و فشار داد داخل. اصلا رمانتیک نبود و داشت محکم کیر به اون گندگی رو میکرد تو‌کون نسرین و اونم اوه و ناله میکرد. بعد سعید شروع کرد محکم تو کون نسرین تلمبه زدن و منم داشتم از نزدیک نگاه میکرد. نسرین با صدا بلند از حشر و درد ناله میکرد و سعید هم تلمبه میزد. اینقدر سعید مامان رو کرد که آبش اومد ریخت تو کونش.
      
pooryaaa33 مرد #229 | Posted: 19 Apr 2020 18:35
کاربر
 
سلام دمت گرم عالی بود بازم ادامه بده از سکسی پوشیدن نسرین بیشتر بذار هیچوقت تمومش نکن من فقط داستان تو رو می خونم منتظرم
      
sattar2886 مرد #230 | Posted: 28 Apr 2020 20:12
کاربر
 
ادامه از اشکان
سکس مامان و سعید که تموم شد جفتشون ولو شدن رو تخت و نفس نفس میزدن. من پاشدم رفتم یه سر به بابام بزنم ببینم در چه حالیه. دیدم همون طوری مثل قبل مست و بیهوش رو کاناپه ولو شده و چشماش نیمه بستست. تا منو دید یه خورده چشماشو بیشتر باز کرد.
ح : پسرم مامانت کجاست؟
ا ( با لکنت ) : تو اتاقه. داره آماده میشه برای خواب
ح : ساعت چنده مگه؟
ا : یک شبه
ح : چقدر خوابیدم؟ پاشم برم سر جام بخوابم
تو دلم گفتم نرو که مامان و سعید اونجا لخت مادر زادن. کجا بودی ببینی سعید چجوری داشت زنتو میگایید؟
ا : نه بابا پا نشو از سر جات.‌
ح : چرا ؟
ا : آخه آخه حالت خوب نیست میخوری زمین. الآن به مامان اینا میگم بیان کمک کنن ببرنت تو اتاق
بعد دویدم تو اتاق تا به مامان اینا بگم خودشونو جمع و جور کنن. دیدم به به چه خبره . مامان و سعید در حال لب بازی و لاس زدن هستن
ا : مامان مامان پاشید بابا داره میاد تو اتاق.
ن : بزار بیاد مگه چیه؟ دارم با دوست پسرم حال میکنم.
ا : اااااه مامان پاشید خودتونو جمع کنید دیگه
س : اشکان جان میخواد بیاد بخوابه؟
ن : مگه اون به جز خوابیدن کار دیگه هم بلده؟
س : پاشو نسرین . پاشو کس و‌کونتو جمع کن. بریم کمکش کنیم بیاریمش بخوابونیمش رو تخت. بقیه عملیات رو می‌بریم اتاق اشکان. پاشو.
مامان با بی میلی پاشد و رفت از کمد لباساش ، اون لباس خواب توریشو برداشت پوشید بدون شرت و سوتین. سعید هم لباساشو از پای تخت برداشت پوشید. البته پیرهنشو نپوشید . فقط شلوارشو با یه زیرپوش پوشید. سه تایی از اتاق رفتیم بیرون و رفتیم سمت بابا. مامان و سعید زیر بغل بابا رو گرفتن و بردنش سمت اتاق. بابا هم گاهی چشماشو باز میکرد و یه نگاهی به اونا میکرد اما اینقدر مست بود که نمیتونست تشخیص بده مامان چی پوشیده. تو راه اتاق بابا گفت نسرین لختی ؟ چیزی تنت نیست؟
ن : نه خیر اسکل خان . یادت رفته سعید اینجاست؟ یعنی من الان لباسامو واسه سعید دراوردم؟بابا چشماشو کمی باز کرد و گفت : زشته زن . سعید اینورمو گرفته داری جلوش از این حرفا میزنیا
ن : خوب تقصیر خودته . داری جلوش ازم می‌پرسی لختم؟
سعید یه چشم غزه به مامان رفت و گفت : نسرین جان ، حمید خان مسته . تو حال خودش نیست . چرا باهاش کل کل میکنی؟ زود بیا ببریمش رو تختش . بزار بخوابه صبح حالش جا بیاد. حمیدجان صبح پاشدم یه دوش بگیر حالت جا بیاد.
بابا با حالت مست و با کلمات مقطع گفت : با ... با ... باشه .... باشه
یعنی اگر سعید حواسشو جمع نمیکرد مامان با این اخلاق بدش چندباره خودشو به فنا میداد.خلاصه بابا رو تخت خوابوندن.
س با صدای آروم : نسرین یه ساک واسه حمید بزن می‌خوام وایسم نگاه کنم.
ن : چرا ؟ حال داری تو هم ؟
س : همین که گفتم . همیشه در حال خوردن کیر خودم دیدمت اما ایندفعه می‌خوام در حال ساک زدن برای یکی دیگه می‌خوام ببینمت. زود باش
ن : این یکی دیگه شوهرمه. بعدم آبش میاد مستی از سرش میپره. اگر میخوای ساک زدن منو ببینی برو تو خیابون یکی رو بیار جلوت واسش ساک بزنم
س : خفه شو.‌تو غلط میکنی به جز منو شوهرت واسه کس دیگه رو بخوری و بهش بدی. فهمیدی؟ اگر جلوتو نمیگرفتم قشنگ واسه خودت جنده و هرجایی می‌شدی. الأنم زود باش با کن چونه نزن جنده خانم
مامانم یه تخمی بهش کرد و با ناراحتی رفت سمت تخت. سعید بهم اشاره کرد بریم بیرون. من از اتاق رفتم بیرون اما سعید تو درگاه در اتاق ایستاد و نگاه میکرد. منم سرم رو کردم داخل ببینم مامان چیکار می‌کنه بابا رو کمر خوابیده بود و مامان شلوارشو کشید پایین و کیر بابا رو درآورد.. مامان شروع کرد کیر بابا رو لیسیدن . یه خورده که کیرش جون گرفت کرد تو دهنش و شروع کرد سرشو رو کیر بابا بالا پایین کردن. کیربا بلند نبود اما وقتی سیخ شد کلفتیش بد نبود. اما باز از لحاظ کلفتی هم به کیر سعید نمی‌رسید. مامان معلوم بود با بی میلی ساک میزنه اما چاره ای نداشت. تا بابا چشماشو باز کرد منو سعید خودمون کشیدیم کنار که ما رو نبینه. اما صداشون میومد.
ح : چیکار می‌کنی نسرین؟ یکی میاد میبینه
ن : چیه حشری شدم دارم کیر شوهرمو میخورم. میخوای برم بیرون مال سعید رو بخورم
ح : زشته بیشعور می‌شنوه. این همه بهت اصرار میکردم اینکارا رو نمی‌کردی الان که مستم اومدی سراغم؟
ن : منم الان هوس کردم. ناراحتی پاشم برم.
دیگه بابا ادامه نداد اما مامانم به ساک زدن ادامه داد. بعد از دو سه دقیقه بابام تو دهن مامان ارضا شد. مامان شروع کرد غر زدن.
ن :خاک بر سرت با این دودول کوچیک و‌ کمر شلت. دو دقیقه ای ارضا شدی. من با این حشر و این شوهر بی خاصیتتم جنده نشدم شانس آوردم
مامان در حالی که گوشه لبشو پاک میکرد از اتاق اومد بیرون. منو سعید داشتیم میخندیدیم . مامان مارو تو اون حالت دید و عصبانی شد. رفت دستمال برداشت و آب تو دهنشو تف کرد تو دستمال و رفت دستشویی. دهنشو شست و اومد پیش ما تو هال و روی کاناپه نشست. سعید یه تیکه کیک برید و گذاشت تو پیش دستی و داد به مامان. اما ماماناینقدر عصبانی بود که نخورد.
س : دختر خوبی باش و اینو بخور مزه دهن عوض شه تا منم قبل خواب یه جایزه خوب بهت بدم.
مامان مثل دختر بچه ها ذوق کرد و گفت چه جایزه ای ؟
س : فعلا اینو بخور تا بهت بگم. منم یه مقدار کیک و میوه بخورم جوب بگیرم واسه آخر شب.
ن : جایزه ای که گفتی حتما کیرته میخوای بدی بخورم
س : اون که سر جای خودش .اون همیشه باید تو دهنت باشه اما جایزم فرق داره.
ن : سعید پاشو دو تا پیک سنگین بریز بده این کسکش خان بخوره . ارضا که شد به مقدار مستیش کم شد.
سعید پاشد با بطری مشروب و لیوان رفت تو اتاق و بعد از چند دقیقه اومد بیرون.گفت دو تا پیک سنگین بهش دادم تا اومد حالش جا بیاد گوز شد خوابید.
بعد از خوردن کیک و میوه هر سه تامون پاشدیم رفتیم سمت اتاق من. مامان دو تا دوشک برای خودشون انداخت و منم رفتم رو تختم. انگار امشب قرار نیست تموم بشه. مامان یا همون لباس خواب ، خوابید سرجاش اما سعید همه لباسامو در آورد و رفت بغل دست مامان دراز کشید و شروع کردن از هم لب گرفت. طبق معمول سعید رفت رو گردن و پستونام مامان و اونا رو حسابی خورد. آه و‌ناله مامان بلند شد. بعد سعید رفت پایین رو کس مامان و حسابی براش خورد و انگشت میکرد تو‌کسش. مامان هم همراه اه و ناله حرف میزد
ن : آهههههههه آههههههه بخور سعیدم .‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ خوب جایزه ای داری بهم میدیییییی. خیلی وقت بود کسمو نخورده بودیییییی.
سعید حسابی کسشو خورد و مامان رو برگردوند دمر کرد. پاهای مامان رو باز کرد و شروع کرد سوراخ کس و کونش رو با هم خوردن. اینقدر خورد تا مامان با یه جیغ آروم در حالی که دستش جلوی دهنش بود ارضا شد . بعد سعید پاشد در همون حالتی که مامان دمر بود رو مامان دراز کشید و کیرشو که سیخ بود محکم فرو کرد تو یکی از سوراخای مامان.با اینکه چراغ روشن بود ولی چون من بالا سرشون بود نمی‌دیدم سعید کدوم سوراخ مامانو نشونه گرفته بود. مامان تو حالت خلسه بعد از ارضا بود که با این حرکت سعید ، درحالی که صداش از ته چاه در میومد یه ناله ای کرد و خاموش شد. اما سعید داشت خودشو محکم رو مامان تکون میداد. حدود ده دقیقه بی وقفه و محکم داشت تو مامان تلمبه میزد و مامان هم بعضی وقتا به زور ناله ای میکرد. تا اینکه سرعتش زیاد شد و بعد از زدن چند تا تلمبه وحشیانه تو مامان ارضا شد و همون حالت خوابید رو مامان. بعد از چند دقیقه سعید ازم خواست لامپ رو خاموش کنم و خودشم کنار مامان دراز کشید. رفتم لامپو خاموش کنم که گفتم دید بزنم ببینم چی به چیه‌‌؟ دیدم از کس مامان داره آبای سعید به سمت بیرون می‌ریزه. برق رو خاموش کردم و رفتم رو تختم. داشتم به اتفاقاتی امشب فکر میکردم که بعد از نیم ساعت بی اختیار خوابم برد.
      
صفحه  صفحه 23 از 24:  « پیشین  1  ...  21  22  23  24  پسین » 
داستان سکسی ایرانی انجمن لوتی / داستان سکسی ایرانی / سکس مامانم با دوست داییم

جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید

رنگ ها Center  List   

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.


 

 

Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites
↑ بالا