خانه | ثبت نام | نظرسنجی | جستجو | موقعیت | قوانین   چت روم
داستان سکسی ایرانی انجمن لوتی / داستان سکسی ایرانی /

عصر میثاق


صفحه  صفحه 1 از 5:  1  2  3  4  5  پسین »
Aria007 مرد #1 | Posted: 23 Jan 2020 16:08
کاربر
 
با سلام خسته نباشید٬

داستان سکسی: عصر میثاق


  • عنوان: عصر میثاق
  • عنوان فصل ۱: حواست باشه راه برگشتی نداره!!!
  • محتوا: زندگی جوانی سرزنده و شوخ طبع ۱۸ ساله که تازه وارد دانشگاه شده ولی مشکلات جنسی زیادی دارد.زیاد خود ارضایی میکند و در حسرت سکس میباشد. اما در طی اتفاقی به قدرت هایی دست پیدا میکند و...
  • ژانر: درام-طنز-هیجانی
  • ژانر سکسی: اورجی(سکس گروهی)/محارم/لز/ام اف ام/تریسام/کاکولد و...(به طور کلی همه ی ژانر و فانتزی ها رو بغیر از گی تو این داستان جریان داره)
  • نویسنده: آرکا
  • در باره ی نویسنده: دوستان سلام...آرکا هستم و اولین تجربه نویسندگی م هستش.هر ایرادی داره به بزرگی خودتون ببخشید و با انتقادات و پیشنهادات خودتون منو کمک و دلگرم کنید-جا داره از بهترین نویسنده این سایت که تحت تاثیر ایشون این داستان رو نوشتم یاد کنم((آریا تابان))که امیدوارم هرچه زودتر داستان جدیدی رو شروع کنه یا ادامه ی تابستان رویایی رو بنویسه که با قلم زیباش دوباره مارو به وجد بیاره-ارادتمند شما: آرکا

ژانر سکسی این داستان: اورجی(سکس گروهی)٬ سکس محارم٬ لز (لزبین/همجنسبازی)٬ ام اف ام٬ تریسام (چند نفره یا سکس سه نفره)٬ کاکولد و...


نویسنده داستان عصر میثاق
      
Aria007 مرد #2 | Posted: 23 Jan 2020 17:55
کاربر
 
م:اوففف سارینا همیشه تو کفت بودم لعنتیییی
س:منم به یادت میدونی چقد کصمو مالیدم!!!
م:حیف که خونمون خالی نیست واگرنه...
س:خونه خالی؟من همین الان باید حست کنم لعنتی زودباش بیا سینه هامو بگیر تا بدین صورت وقتی الکترونگاتیوی اتمها بالاتر از 1.7 باشه،پیوند یونی میشه.
م:چی؟
س:همیشه انقدر شیش و هشت میزنی؟میگم بیا این لباس لعنتی رو بکن تا میزان الکترو نگاتیوی اتم ها رو اگر بین 0.4 تا 1.7 بود کوالانسی قطبی مینامیم
م::/



*دید دید دی دی دی د د د دی دید دید(با بیت پت و مت خوانده شود!!)
با سراسیمه گی از خواب پریدم.گوشیمو قطع کردم و تازه به خودم اومدم.سارینا که درست میز جلوییم نشسته بود،برگشته بود و داشت ریزریز بهم میخندید.درست مثل بقیه!!!
استاد:مثل این که بعضی از دوستان هنوز تو بچگی موندن.درست میگم جناب فرهی؟
م:ممم...ببخشید استاد
استاد:کدومشو؟خواب یا پت و مت؟
دوباره همه خندیدن ولی این دفعه آشکار!
م:حقیقتا عذر میخوام
استاد:.....و اینجوریه که الکترونگاتیوی زیر 0.4 هم میشه پیوند کوالانسی...
توی آلاچیغ کنار دانشکده فنی نشسته بودم و غلافی سیگار میکشیدم.شایان به همراه مریم داشتن بهم نزدیک میشدن
شایان:پسر باز که ریدی!!
م:زر نزن عن آقا حال و حوصله ندارم
شایان:ای بابا باز به خودت گرفتی.مشتی من بد تورو نمیخوام که رفیقیم با هم!!!ولی ناموصا پت و من؟؟؟
یه کام سنگین از سیگارم گرفتم و فوت کردم تو صورتش.این حرکت بین خودمون یعنی فوش ناموص و اینجا یعنی گوه نخور مادر جنده!!!
از بچگی با هم رفیقیم.از دوم ابتدایی تا الان با شایان تو کون همیم(بد برداشت نکنین منظورم اینه صمیمی هستیم!!).دیوث تو دانشگاه هم ولمون نمیکنه و زااارت مهندسی شیمی تو یه دانشگاه قبول شدیم!!!
مریم:میثاق فورتنایت میدونی چیه؟
م:آره یه بازیه آنلاینه.چطور؟
مریم:بابا این داداشم گیر داده منم نمیدونم چیه
م:مگه پی اس 4 دارین؟
مریم:فقط رو پلیستیشن میشه؟رو کامپیوتر نمیشه؟
م:چرا ولی باید فیلتر شکن روشن کنی و بری توی اپیک گیمز دیتاش رو دانلود کنی بعد...
مریم:وااای چقدر دردسر داره!!!
شایان:عزیزم باید بریم کلاس داریم بزار بعدا توضیح میده.تو برو من یه دقیقه باهاش کار خصوصی دارم.
مریم:باز شما دوتا رفتید تو جیک و پیک هم.باشه برات جا میگیرم دیر نکنی!
شایان:ببین من رفیقتم میخوام کمک کنم مشتی.
م:جدی؟خب بهتره همین الان لنگای دوست دخترتو برام بزنی بالا!!!
شایان:اولا مریم جنده نیست.دوما کیرم دهنت کیونی!قرار شد با هم یه حرکت هایی بزنیم که تو هم بیوفتی رو دور دیگه!!!
م:حاجی من نیازی ندارم الانم برو کلاست دیر میشه.
شایان:تا کی آخه میخوای بشینی پای پورن هاب؟باید بیای تو دنیای واقعی!!!
م:امشب ماشینو اگه زورم رسید بپیچونم،میام دنبالت یه کص چرخ بزنیم شاید فرجی شد و یه حرکت هایی هم تونستم بزنم
شایان:ممم حقیقتش امشب مریم خونه تنهاست و...
دور شدن شایانو با روشن کردن یه نخ اولترای دیگه همراهی کردم.درواقع داشتم افق رو سیر میکردم.من و شایان هیچوقت بد همو نخواستیم و واقعا مثل 2 تا داداش هستیم ولی کونم بدجوری داشت میسوخت!!!از وقتی وارد دبیرستان شدیم فک کنم 30 تایی کص زمین زده باشه.با توجه به این که همیشه با همیم،همشون رو من میشناسم ولی من چی؟فک کنم 30 تایی نوآوری مختلف برای جق کردم!
همیشه دلم میخواست زندگی سکسی ای داشته باشم.با آدما،پورن استارا،فانتزیای سکسی.دوست داشتم دن بیزلریان باشم ولی فقط یه جق بیزلریانم!!! گوشه چشمم خیس شد. .خدایا اگه هستی،خیلی چیز زیادیه یه بار سکس؟یه بار حس این که با یه مونث تو تخت باشم؟این که با شهوت بگه:من مال توام میثاق پاره م کن.مگه چیز زیادی میخوام؟.
همزمان که داشتم با کام های سنگین با خدا لاس میزدم،یه صدایی اومد:
ناشناس:نه چیز زیادی نمیخوای.
به بغلم نگاه کردم
میثاق:جان؟؟؟
روزنامه ش رو پایین آورد.یه مرد حدود 40-50 ساله با کلاه پهلوی و کت شلوار و یه کیف سامسونت کنارش.
مرد:میگم چیز زیادی نمیخوای!هر روز میلیون ها سکس انجام میشه.چرا تو نباید با یه زن توی تخت تنها باشی و بگه پاره م کن!!!فقط حواست باشه راه برگشتی نداره.
میثاق:/
میثاق:ببخشید اممم...ممم منظورتون چیه؟
مرد:همین الان ازم یه زندگی سکسی خواستی!!!
میثاق:من یه عمره ازت میخوام مرتیکه دیوثه مادر جند.....ینی منظورم اینه که چی؟ببخشید جناب با کی کار دارین!!!
مرد میدونم داشتی تو فکرت به من عرض ارادت میکردی ولی خب من ترجیح میدم واقعی باهات فیس تو فیس بشم.
مثل دیوونه ها داشتم میدودیدم!!!وحشت کرده بودم.از در دانشگاه خارج شدم.مثل خر از خیابون رد شدم که فک کنم عمه م رو راننده ما خیلی یاد کردن!!تو یه کوچه رسیدم.رفتم پشت دیوار.نفس نفس زنان برگشتم که نگاه کنم ببینم هست یا نه.نبود خداروشکر.یعنی جن بود؟
مرد:نه کصمغز من همونی ام که تو میخوایش!!!فقط حواسط باشه راه برگشتی نداره
میثاق:یاااا خدا
در حالی که به دیوار تکیه داده بود و داشت روزنامه میخوند گفت
مرد:کصخلی؟
دیگه از شدت وحشت نمیدونستم چیکار کنم.یهو احساس کردم دارم تعادلم رو از دست میدم.....
وقتی به هوش اومدم خیلی نمیدونستم با خودم چند چندم.کف خیابون.درست همونجایی که ازحال رفته بودم.اثری ازش نبود!به دیوار تکیه دادم.نشستم.دستی به مو های مشکی و پر پشتم کشیدم.
میثاق:اگه همش خیالات بود پس من این خراب شده چیکار میکنم؟فاک مثل این که پارانوید گرفتم!
منتظر بودم یهو یه صدایی بگه:به نظرم تو کصونوید گرفتی.بعد روزنامه ش رو پایین بیاره و پشمای منو بریزونه ولی ظاهرا خبری نبود این دفعه.انگار واقعا رفته بود.صبر کن ببینم کی رفته بود؟مگه اصلا اتفاق افتاده؟
همینجوری که داشتم با خودم کلنجار میرفتم،توجهم به یه پاکت معطوف شد.کف خیابون بود.کنجکاو شدم.یه پاکت نامه معمولی بود.برشگردوندم.پشتش با خط نستعلیق نوشته شده بود:فقط حواست باشه راه برگشتی نداره!
مات و مبهوت داشتم نگاه میکردم!یعنی چی؟یعنی واقعی بود؟یعنی من الان با خدا ملاقات داشتم؟!هزاران سوال دیگه.پاکت رو باز کردم.یه برگه...نه یه ورق...یه ممم نمیدونم دقیقا چی بود ولی یه چیزی تو همین ماشه ها بود.وسطش به حالت انگشت هایلایت شده بود.انگشتم رو گذاشتم روش.هیچ اتفاقی نیوفتاد.دوباره امتحان کردم.یه انگشت دیگه...ولی انگار نه انگار.دیر وقت شده بود.هوا داشت کم کم با تاریکی سرمای پایزی رو با خودش میاورد.واقعا کونش رو نداشتم تا خونه برم.خونمون تو سازمان برنامه مرکزیه(فردوس غرب).اسنپ رو امتحان کردم.مادرتو گاییدم 14.5 برای همین یه تیکه؟ولی چاره ای نبود.
وقتی رسیدم خونه واقعا نا نداشتم رو پاهام وایستم.
با صدای پت و مت از خواب بیدار شدم!شایان بود.
شایان:کونده خان میدونی چند بار زنگ زدم؟
میثاق:خواب بودم.
شایان:میتونی ماشین بیاری؟
ساعت رو نگاه کردم.9:30
میثاق:فک کردم تو ماه عسل به سر میبری!
نه بابا مامانبزرگش رید تو ماجرا
بادی به قبقبه م انداختم و لبخند پیروزمندانه ای زدم!
میثاق:الان فک نکنم بابام اجازه بده.میگه این وقت شب کجا میری چی جوابش رو بدم؟
شایان:بابا تو هم که گاییدی مارو با این آقات.بگو یه دور میزنیم چه میدونم یه بهونه ای بیار دیگه
میثاق:بزار ببینم چیکار میکنم
.
.
.
خودمو کش دادم و از جام بلند شدم.مادرم چند سال پیش سرطان گرفتو فوت کرد.با پدرم و برادرم زندگی میکنم.پدرم کارمند شرکت نفته.برادرم هم 14 سالشه.
وضع مالیمون بد نیست خداروشکر.ینی دستمون به عنوان یه زندگی معمولی به دهنمون میرسه.از اتاقم خارج شدم.یهو ارشیا برادرم جلوم ظاهر شد:
ارشیا:داداش یه ارور داره میده فورتنایت
میثاق:داداش به خدا الان حالشو ندارم
ارشیا:تروخدا فقط یه نگاه بنداز
دسته پلیستیشن رو گرفتم و نگاهی به تصویر انداختم.سردرنمیاوردم چی میگه ولی یهو اروره از بین رفت
ارشیا:ایول دمت گرم.چیکارش کردی؟؟
میثاق:من که...
ارشیا:راستی امروز ویکتوری رویال گرفتما!!ای کاش بتل پس داشتیم این سیزنش خیلی اسکین های خفنی داره
یه ذره سرمو خاروندم و تاییدش کردم.10 دلار چیزی نیست ولی گیفت کارتش 150 تومنه!بابام عمرا قبول نمیکنه!یه هر حال با یه حقوق کارمندی قطعا به این چیزا پول نمیده.
میثاق:بابا کجاست؟
ارشیا:تو اتاقشه
(تق تق تق)
میثاق:سلام بابا
مرتضی:سلام بابا جان.خوبی.
داشت با گوشیش ور میرفت.بعد مرگ مادرم خیلی شکسته شد.پدرم رو با تمام وجود دوست دارم.ولی خیلی زیاد با هم دعوامون میشه.خیلی زیاد گیر میده و گیر اصلیش هم درسه ولی خب میدونم به خاطر اینه که منو خیلی دوست داره.رو ماشین هم خیلی حساسه!هرجا فرصت میکنه لنگو ور میداره و شروع میکنه به دستمال کشیدن ماشین!تا یه صدای غیر منتظره میشنوه از موتور مستقیم میره تعمیرگاه!و البته خیلی سخت ماشین میده دستم!
میثاق:بابا سوییچو میشه به مدت 1 ساعت قرض بدی!
آمادگی یه بحث و جدلی که آخرشم موز بده دستم رو داشتم
مرتضی:باشه بابا جان روی اوپنه.باکشم تازه پر کردم
میثاق:بابا میگم فقط 1 ساعت زود میام به خدا تند نمیرم فقط با شایا.......جان؟
مرتضی:میگم روی اوپنه دیگه!
میثاق:یعنی ببرم؟
مرتضی:آره بابا جان فقط مراقب باش
میثاق: :/الان یعنی اوکی داردی بابا؟
مرتضی:اره دیگه مگه ماشین نمیخوای؟میگم روی اوپنه سوییچ
همینجوری داشتم مات و مبهوت نگاش میکردم.باورم نمیشد!یعنی چی؟یعنی ماشینو الان داد بهم؟نگفت برای چی میخوای؟نگفت کجا میری؟فرضا که اوکی داد نگفت کی برمیگردی؟
منتظر شایان بودم.هنوز پشمام داشت میریخت!!!
شایان:به به پرشیا خوشگله ماله کیه؟
میثاق:چطوری کون سوخته
حین کصکلک بازیامون یه دختر داشت از کنار ماشین رد میشد
کصکلک بازیم گل کرد
سرمو از پنجره بیرون آوردم
میثاق:شماره بدم جیگر؟
یهو وایستاد.اومد جلو.دافا چقد جدی شدن بابا فقط یه شوخی بود!دستشو کرد تو کیفش و گوشیش رو دراورد و زل زد به من
میثاق:میخوای زنگ بزنی110؟
دختر:مگه نگفتی شماره بدی؟
شایان یهو پیاده شد رفت سمتشون
شایان:خانما ببخشید دوست من یه ذره نوبه من شایانم....
دختره حرفشو قطع کرد
دختر:هرکی میخوای باش به یه تار موی کصمم نیست این آقا خوشتیپه گفت شماره بدم منم منتظرم تو با کی کار داری؟
یعنی قیافه منو اون لحظه تصور کنین!واقعا نمیدونستم داره چه اتفاقی میوفته!
یهو یه صدای روزنامه از اونور اومد:
مرد:تعجب نکن.این تازه اوله زندگیه جدیدته.گفتم که فقط حواست باشه راه برگشتی نداره!
نویسنده داستان عصر میثاق
      
Aria007 مرد #3 | Posted: 23 Jan 2020 18:07 | Edited By: Aria007
کاربر
 
[hl]قسمت دوم:70 از 100
[font#DF0101][/font]درست کنارم بود.روی صندلی شاگرد نشسته بود.با همون تیپ.همون سیس و استایل و همون روزنامه ی مسخره ش.
میثاق:ببین نمیدونم کی یا چی هستی یا چطوری فکرمو میخونی فقط بگو چی ازم میخوای
مرد:ااههههه نمیدونم شما مردم دقیقا کجای کارتون مشکل داره!من از تو چی میخوام یا تو از من چی میخوای!
میثاق:یعنی میخوای بگی خدایی؟
مرد:مگه فرقی میکنه؟من کسی هستم که قدرت اینو داره که اونی که تو میخوای رو بهت بدم.از سوییچ ماشین و اروره اون بازی مسخره که نمیدونم چی از سبک بتل رویال میخواید گرفته تبدیل به دنبیزلریان شدن!
واقعا گیج شده بودم.هنگه هنگ بودم!
میثاق:یعنی الان من هرچی که بخوام میتونم داشته باشم؟
مرد:خب همه هرچی که بخوان میتونن داشته باشن!نشنیدی که امزادات میگن:خواستن توانستن است؟!!
میثاق:الان داری نمک میریزی؟میشه واضح توضیح بدی دقیقا چیکار میتونی بکنی برام؟یعنی الان من بخوام هر زنیو بکنم تو خیابون یا هرجایی،کافیه برم بهش بگم تا همونجا لنگاشو برام بده بالا؟
لبخند تلخی زد و سرشو تکون داد:
مرد:خب نه دقیقا!این دختری هم که میبینی درجا به حرفت گوش کرد،فقط برای شوخی بود و البته جلب توجه بود تا این دفعه ازم فرار نکنی و بفهمی رو هوا حرف نمیزنم.
یهو یادم افتاد که شایان و دخترا بیرون ماشینن!سرمو برگردوندم و...پشششمااااممم
میثاق:اینا چرا خوشکشون زده؟چرا بی حرکت وایستادن؟!!
مرد:خب قرار نیست همه منو ببینن که!من اومدم به تو کمک کنم مثل یه سایه.سایه ای که تو فقط میتونی ببینی و البته دیگه هم نخواهی دید!
میثاق:یعنی اینا نمردن؟الان زمان وایستاده؟!!
مرد:اه چقد دنبال کصه موش میگردی!!
دیگه برای اتفاقات غیر منتظره بس بود.
میثاق:خب الات میشه توضیح بدی که قدرت های من دقیقا به چه صورتن؟
مرد:ببین،فرض کن پروسه ی این که تو بخوای یه کص رو (حالا هرکی)زمین بزنی،100 باشه،با قدرت هایی که داری،70 تاش از پیش اندام شده ست!!یعنی تو میتونی راحت با هرکسی که بخوای ارتباط بگیری.ولی گفتم 70 نه 100!اگه بری مستقیم به طرف بگی میشه لنگارو بدی بالا تا یه حالی بکنم،قطعا با عواقب خوبی روبه رو نمیشی!چرا؟چون وقتی به 100 برسه طرف مقابلت آماده هستش.مثل این میمونه که یه گیاهی قرار توی 100 روز میوه بده ولی تو روز 70 ام ازش میوه میخوای!
تازه داشت یه چیزایی دستگیرم میشد.
میثاق:خب،دستورالعمل اون 30 تا چیه؟
مرد:سردیت نکنه!!
میثاق:یعنی چی؟
مرد:یعنی اگه میخواستیم که اون 30 تا رو هم خودمون به سرانجام برسونیم،خب چه کاریه که 70 تاشو بهت بدیم!
میثاق:خب چرا کانل نمیدید!؟
مرد:علتش رو خودت متوجه میشی!
داشتم تو رویاهام سیر میکردم!سارینا رو اول میزنم توش!اصلا سارینا کیه!ناتالیا استارر اولیشه!ای بابا ناتالیا کیه!اول از همه میخوام با امبر هرت بریزم روی هم!بعد یهو یادم افتاد که 10000 هزار کیلومتر از هم فاصله داریم و من پشیزی ته جیبم ندارم!
میثاق:ببین اگه تو ایقدر قدرت داری،میتونی...
حرفمو قطع کرد
مرد:برای اونم یه تدبیری اندیشیده ایم!
دست کرد توی جیبیش و یدونه دیگه از اون چیزهایی که ظهر توی پاکت نامه بود درآورد.
مرد:این بهت یه فرصت برای وجوهات مالی میده.
میثاق:این چیه که امروزم...
دوباره پرید وسط حرفم
مرد:این یه...اصلا هرچی خودت دوست داری صداش کن!میولنر چطوره؟تو ثور رو دوست داشتی درسته؟
میثاق:ممم...اوکی فکر کنم بهتره دیگه سوپرایز نشم چون امروز همه ی پشمامو ریزوندی!خب این...میولنر!!!دقیقا چطوری قرار کمکم کنه که به وجوهات مالی برسم؟!
مرد:ببین،این یعنی تو یه فرصت داری که به پول برسی!میتونی باهاش سرمایه گذاری موفقی داشته باشی یا یه سرقت موفق از بانک!ولی خب در نظر داشته باش که میولنر های یه قانون دارن:باد آورده را با میبرد!
ازش میولنر رو گرفتم.این یکی رنگش سبز تیره بود.
مرد:آهان راستی تا یادم نرفته!
روزنامه ش رو به 3 قسمت خیلی تمیز پاره کرد و داد بهم.
مرد:برای مواقع ضروری چون همونطور که گفتم راه برگشتی نداره!!!فقط حواست باشه این 3 تا میولنر با بقیه فرق میکنن!فقط مواقع ضروری!
میولنر رو ازش گرفتم.رنگ این 3تا آبی بود.یکیش پر رنگ مثل لباس استقلال،یکیش متوسط مثل رنگ آرم تلگرام و یکی کمرنگ مثل آسمون!
میثاق:منظورت از مواقع....
نبود!مرد اسرار آمیز رفته بود!مرتیکه ی بتمن مانند یه خداحافظی هم نکرد
+خب میگی یا نه؟
صدای دختره بود.سرمو برگردوندم و پوکر فیسانه در حالی که 4 تا چیز رنگی دستم بود به شایان و دختره نگاه کردم!قیافه ی شایان واقعا دیدنی بود!در واقع فرق چندانی هم نداشت با قیافه ی من!
دختر:الو؟
از ماشین پیاده شدم.رفتم جلو.ببخشید که یه ذره منگل بازی دراوردم.هنوز عادت نکردم
دختر:به چی عادت نکردی؟
میثاق:امممم....هیچی!این شماره منه 092.....
بعد گوشیم رو دراوردم
میثاق:شمارت رو دوست داشتی بزن
گوشیم رو گرفت و بعد چند تا انگولک داد بهم.به نام ((ملینا))سیو کرده بود.
دختر:تو واتساپ بهت پی ام میدم...
میثاق:میثاق هستم!
حالا که دیگه توی شوک نبودم،بهتر میتونستم ببینمش.موهاش مشکی بود.فیس قشنگی داشت.لبای کوچولو با یه برچسب روی بینی که نشون میداد کوچیک بودنش بینیش تازه از تنور دراومده!اندام تو پری داشت.یه ساپورت مشکی جذب پوشیده بود که رون های توپر و گوشتیش رو نشون میداد.ساپورتش تا ساق پاش بود و یه کفش ونس مشکی بدون جوراب پاش بود.ششششتتتتت همینا کافی بود تا دیگه به سینه های به نظر متوسطش توجهی نکنمو به کیرم چراغ سبز برای بلند شدن نشون بدم!
موقع سوار شدن لپ شایان رو که هنوز داشت با تعجب دور شدن ملینا رو تماشا میکرد رو کشیدن!!!
میثاق:زیر لفظی میخوای تا سوار بشی؟
شایان:الان دقیقا چی شد؟
میثاق:بپر بالا مشتی که قراره تهران که نه ایرانم نه کل جهانو قراره زخمی کنیم!عصر میثاق شروع شده!
نویسنده داستان عصر میثاق
      
Aria007 مرد #4 | Posted: 23 Jan 2020 18:58
کاربر
 
[vimeo=null]
قسمت سوم:پششمااااامممم(۱)
شایان:سرت به سنگ خورده؟یعنی چی ازین به بعد باید همه ی عالم و آدم رو زخمی کنیم؟
میثاق:خب خارکصده خودت همیشه میگفتی دوست داری با هم همه چیز رو تجربه کنیم.عمه ی من بود میگفت
(صدام رو کلفت کردم و با حالت مسخره کردن گفتم)
میثاق:توباید بیای تو دنیای واقعی!نباید انقدر بری تو پورن هاب!نباید...
شایان:خودتو مسخره کن!من که پایه م فقط نمیدونم یهو چت شده!خب ازینا که بگذریم،تو پول داری که سراغ پول بیمه ی عمر بابامو میگیری؟
حدود ۱ ساعت داشتم شایان توجیه میکردم ولی طبیعی بود قانع نشه!
شایان:دیروقته.کاش امشب میومدی خونه ی ما.یه شیشه بلک اند وایت دامادمون آورده تا بهناز ترتیبشو نداده امشب میزدیم توش!
یهو ساعتو دیدم.۱۱:۳۰!بابام سایمو با تیر میزنه!بعد یهو پیش خودم گفتم فقط باید ۳۰ تا بزارم روش تا ۱۰۰ بشه
(بیییب بیییب)
بابا:بله
میثاق:سلام بابا جان خوبی؟
بابا:هیچ معلوم کجایی تو پسر؟
لحنش خیلی ملو بود!
میثاق:میشه امشب برم خونه شایان؟
بابا:نخیر!لازم نکرده مزاحمشون بشی!
میثاق:نه بابا خودش تنهاست
بابا:باشه فقط ماشینو بیرون نذاریا
لبخند پیروزمندانه ای زدم!ایزیپیزی بود!لازم نیست که بگم چقدر یایا ن پشماش ریخته بود!
یه خونه ۳ طبقه داشتن.طبقه اول خودشون بودن و طبقه دوم خواهرش اینا میشستن.شایان برعکسس من بود!پدرش چند سالی میشد که تصادف کرد و فوت کرد.۲تا خواهر داشت.یکیشون ازدواج کرده بود که طبقه دوم میشستن و اونیکی هم حدود ۲۵-۲۶ سالش بود و مجرد.اسمه مجرده بهناز و اسم خواهر بزرگش هم حدود ۳۰ سالش بود،الناز بود.مامانش هم فکر میکنم ۴۰ و خورده ای سالش بود.هرچیه شایان گفته بود که مامانش الناز رو زود باردار شده و به خاطر همین خیلی اختلاف سنی نداشتن!در واقع نوبری بودن خوانوادش!ظاهرا موقع ازدواج مامانش بابای خدابیامرزش،الناز ۳ سالش بوده!واقعا توی نسل اونا خیلی اروپایی بودن!دقیقا برعکس خوانواده ی ما،اصلا مذهبی نبودن و اتفاقا خیلی اوپن مایند.همیشه سعی میکردم به رسم رفاقی که با هم داریم،چشم بد به ناموص شایان نداشته باشم ولی لامصب همشون کص بودن!مامانش که مهتاب نام داشت،یه میلف واقعی بود!مامانش از معدود بلوند های اوریجیناله ایران بود!با ظاهری متین و دلنشین و سینه هایی بزرگ و ژله ای!هیچ وقت لخت ندیدمش ولی از روی لباس به نظر ایده آل ترین سینه های ممکن رو داشت!
شایان کلید انداخت و وارد خونه شدیم.وقتی میخواستیم در رو باز کنیم،صدای اه و ناله میومد.جفتمون پشمامون ریخته بود!نمیدونستیم که از چیه.آروم وارد شدیم و صدارو تا اتاق دنبال کردیم.صدا از کامپیوتر شایان بود.معلوم بود داره پورن پخش میشه ولی نکته اصلی جلوی کامپیوتر بود!خاله مهتاب!!پشماااام!میز کامپیوتر پشت به ما بود و مامان شایان داشت پورن میدید!چون پشتش به ما بود مارو نمیدید ولی با حرکات دستش،مشخص بود داره اون پایین کصشو میماله!!!کیرم داشت شلوار اسلشم رو پاره میکرد!!!یه لحظه به خودم اومدم که شایان دقیقا کنارمه.با خجالت بهش نگاه کردم ولی دیدم عین خیالش نیست،بلکه داره مشتاق تر از من از صحنه ی خودارضایی مامانش لذت میبره!!!یهو دیدم دستشو داره میبره سمت کیرش!اصلا انگار نه انگار که بهترین دوستش کنارش وایستاده!یه عسلی بغل ورودی اتاق بود.شایان دستشو گذاشت روش و سنگینیش رو انداخت رو دستش تا راحت تر بتونه کیرشو بماله که یهو عسلی برگشت وبوووممم
(صدای شکسته شدن شیشه)
پایان قسمت سوم


نویسنده داستان عصر میثاق
      
gharibe_ashena مرد #5 | Posted: 24 Jan 2020 03:34
کاربر

 
تا اینجا داستان قشنگ بود
ولی امیدوارم نیمه کاره نمونه
و اینکه قبل از انتشار یه بازخوانی بکن برای غلطهای املایی
غریبه ترین آشنا در میان دوستان
      
mehrshad2015 #6 | Posted: 24 Jan 2020 09:12
کاربر

 
داستان جالبیه به شرطی که به قول دوستمون نیمه کاره رها نشه و غلط املایی ها کمتر بشه
فقط زود به زود آپ کن و هر قسمت طولانی باشه و به تیکه های کم تقسیم نکن
البته جسارت کردم این موضوع رو گفتم
موفق باشی
      
marchobe مرد #7 | Posted: 24 Jan 2020 17:56
کاربر
 
عالی بود
      
Aria007 مرد #8 | Posted: 25 Jan 2020 17:50 | Edited By: Aria007
کاربر
 

قسمت 4: جز تو کسیو ندارم اینو بهش بگم!


خاله مهتاب به سرعت برگشت و با بهت مارو نگاه میکرد!موقع برگشتن کاملا مشص بود که شورتش رو بالا کشید!فرصت کمی بود برای تصمیم گیری!تنها چیزی که به ذهنم رسید این بود که مومِتوم رو بدم دست خاله!
میثاق:خاله خواهشا سخت نگیرید!اون فیلمارو شایان از من گرفته سرزنشش نکنید!به هر حال جوونیم دیگه!
سکوت برای چند ثانیه برقرار شد!فکر کنم داشت پیش خودش هضم میکرد که چقدر ما کصخلیم که نفهمیدیم داشته جق میزده!شایان مثل ماست داشت نگاه میکرد!همیشه با هم همه رو دست مینداختیم و کمتر پیش میومد که جا بخوریم از چیزی مخصوصا شایان ولی امروز فکر کنم به اندازه کل عمرش این جمله رو تو دلش گفتهالان داره دقیقا چه اتفاقی میوفته!).خاله یذره به خودش مسلط شد و
مهتاب:میثاق جان اولا سلام!دوما لازم نیست خودتو فدا کنی چون الان با توجه به اینترنت و امکانات همه میتونن خودشون این مزخرفات رو گیر بیارن!زمان ما نیستش که یه نفر گیر میاورد تا یه ماه همه با هم...
حرفشو ادامه نداد.فکر کنم فهمید داره سوتیه بدی میده!
متهاب:سوما این که چند باری خودم متوجه شدم که شایان داره این فیلما رو تماشا میکنه!
میثاق:به هر حال خاله جان ما جفتمون عذر میخوایم و قول میده شایان که همه ی اون فیلما رو پاک کنه!
اومد سمتم و باهام دست داد و منو در آغوش گرفت.
مهتاب:چه عجب سر زدی به ما بی معرفت!کوچیکتر که بودی منو بیشتر دوست داشتیا!!
حالا که وضعیت سفید شده بود،میتونستم بیشتر بهش دقت کنم.یه لباس راحتی خونگی یه تیکه پوشیده بود به رنگ آبی نفتی.کاملا آزاد بود تو تنش و انقدر که سینه هاش درشت بودن،حرکات سینه هاش با کوچکترین تکون قابل تشخیص بود پس یعنی سوتین نبسته بود!تعجبی هم نداره آخه کی توی خونه اونم با همچین لباسه آزادی سوتین میبنده!لباسش تا روی روناش بود و این یعنی از رون به پایین لخت بود!وااااای رون های گوشتیش واسه کیرم که دیگه به سقف چسبیده بود،داشتن خودنمایی میکردن!
شایان هم کم کم داشت کنترل خودشو به دست میگرفت و
شایان:مامان میثاق امشب مهمون ماست و خواستم زنگ بزنم که پیش خودم گفتم میثاق که غریبه نیست!در مورد اون فیلم ها هم واقعا عذر میخوام!
خاله مهتاب بوسه ای به سر شایان زد و
مهتاب:قربونت برم کار خوبی کردی که میثاق رو آوردی.دقیقا! میثاق که غریبه نیست!به همون اندازه ای که تو پسرمی اونم هست!در مورد این مسائل هم با هم صحبت میکنیم.فعلا برو یه لباس راحتی برای میثاق بیار تا منم یه چیزی آماده کنم.
خاله مهتاب کلا خیلی مهربونه.با وجود این که از نظر عقاید با مادر خدابیامرزم زمین تا آسمون فرق داشتن،اما به واسطه ی رفاقت منو شایان،اون 2 تا هم با هم معاشرت گرمی داشتن.بعد مرگشم خیلی گریه میکرد و سعی میکرد دلداریم بده.
اما حالا نمیدونستم مهربونیه الانش دیفالته خودشه تا به واسطه ی قدرت های منه!
روی مبل های راحتی نشسته بودیم با شایان.از همه ی اتفتقات که بگذریم،چیزی که برام هنوز علامت سوال بود،حرکت شایان بود.یعنی چی؟کیرشو واسه مامانش داشت میمالید؟یعنی شایان بیغیرته؟امیدوارم نباشه چون تمام باور های رفاقتم به گا میره!
خاله با 2 تا آب پرتغال و یه ظرف میوه به ما ملحق شد.اینم که یه قضیه ی کلیشه ای هستش که موقع دولا شدن چاک سینه هاش پیدا بود!فقط این سری فرق میکنه با بقیه ی موارد مشابه!چون سوتین نداشت و لباسشم آزاد بود،نه تنها چاک،بلکه کل سینه هاش برای ثانیه ای،معلوم بود!دقیقا همونی که آرزو داشتم!بزرگ و ژله ای!حتی تونستم تو تاریکیه داخل لباسش،نوکشون رو هم ببینم!به نظر از صورتی تیره تر بود.همینم درسته!مگه دختر 18 ساله ست که نوکش صورتی باشه!به نظرم میخورد کالباسی باشه!شششتتت باید برم یه جوری خودمو خالی کنم!به اندازه ی کل عمرم تحریک شده بودم!
مهتاب:خب بچه ها بی برو برگشت میریم سراغ اصل ماجرا.ببینید میدونم که شما ها جوونید و براتون جذابیت این چیز ها تو این سن عادیه و وظیفه ی منه که نصیحتتون کنم در مورد بد بودن و سمتش نرفتن و این که این سن و این چیزا گذراست و...ولی میدونید چیه؟گورباباش!شما فقط 1 بار جوونید و باید لذت ببرید پس چرا من باید جلوتون رو بگیرم!!!
داشتم شاخ درمیاوردم!شاید این روش رو تا حالا به من نشون نداده ولی شایان هم داشت از تعجب میمرد!پس فقط یه احتمال وجود داشت:تو عصر میثاق خبری از ضد حال نیست!!!
شایان:مامان یعنی منظورت اینه که اشکالی نداره که...
مهتاب:نه مامان جان!حتی میدونم که تو دوست دختر داری و حتی میدونم که امشب قرار بود با هم برنامه داشته باشید!
بیشتر از این که تعجب کنم،داشتم به حال شایان میخندیدم!!!
شایان:چی؟نه بابا!برنامه چیه!فقط...
خاله یه نگاه معنا داری به شایان کرد که یعنی منو میخوای خر کنی؟!
شایان:خیلی خب!ولی مسئله اینجاست که حالا دیگه حرفای منو گوش میکنی و زاق سیاه منو چوخ میزنی؟!
مهتاب:پسرم من مادرم!خواه نا خواه خودمو درگیر مسائل و زندگیه بچه م میکنم!
دیگه واقعا حرفی واسه گفتن نبود!فقط شنیدن این صحبت های جذاب با تماشای پر و پاچه های مامان دوستم دقایقه فوق العاده جذابی رو برام رقم زده بود!
مهتاب:خب میثاق جان چی شد یادی از ما کردی؟!
شایان:میخواستیم با هم یه ذره...
میدونستم شایان میخواد طفره بره برای همین پریدیم وسط حرفش...
میثاق:خاله جان شما صادقانه و شیریم مارو نصیحت کردی پس بهتره ما هم صادق باشیم!اومدیم اون شیشه بلک اند وایت رو که آقا مهدی آورده بخوریم!
کارد میزدی خون شایان در نمیومد!
مهتاب:خب چرا زودتر نگفتید!اتفاقا هوس کرده بودم!وایسید بیارم تا منم باهاتون همراه بشم!
بعد در حالی که با دور شدنش اثابت لمبر های کون بزرگش به لباسش رو تقدیم چشمای من میکرد،یه چیزی محکم سرمو هل داد!
شایان:کصخل هیچ معلومه که تو چته؟
میثاق:ضر نزن که اگه من نبودم معلوم نبود چه اتفاقاته دیگه ای میوفتاد!
بعد خواستم ازش یه جوری در مالیدن کیرش برای مامانش بپرسم
میثاق:راستی...امممم اوجا...موقعی که مامانت پای کامپیوتر بود...
شایان:بزار در موردش صحبت میکنیم!
یعنی چی؟در موردش صحبت میکنیم؟یعنی فمید چی میخوام بگم؟
بلافاصله بعد از تموم شدن حرفش مامان فوق جذابش با مو های بلوندش و البته با یه شیشه خوشگل و 3 تا گیلاس به سمت ما نزدیک شد!اماده بودم برای دید زنی و یه دل سیر تحریک شدن!!


------------------------------------------------------------------------------
پایان

آنچه در دقسمت بعد خواهید خواند:
  • بعد مرگ بابات خیلی تنها شدم و خب هر زنی نیازاتی داره!
  • خب جز تو کسیو ندارم بهش بگم که! تو بهترین و مورد اعتمادترین دوستمی!
  • پس قراره اولین سکسم ام اف ام باشه؟ پایه تم داداش!

نویسنده داستان عصر میثاق
      
Aria007 مرد #9 | Posted: 25 Jan 2020 17:56
کاربر
 
mehrshad2015:
داستان جالبیه به شرطی که به قول دوستمون نیمه کاره رها نشه و غلط املایی ها کمتر بشه
فقط زود به زود آپ کن و هر قسمت طولانی باشه و به تیکه های کم تقسیم نکن
البته جسارت کردم این موضوع رو گفتم
موفق باشی

ممنون دوست عزیز که داستانم رو میخونی.چشم سعی میکنم نیمه کاره رهاش نکنم ولی بستگی به بازخورد هم داره که تا الان زیاد نبوده!جسارت چیه عزیز بازم مرسی که داستانم رو دنبال میکنی
marchobe:
عالی بود

خوشحالم راضی بودی
gharibe_ashena:
تا اینجا داستان قشنگ بود
ولی امیدوارم نیمه کاره نمونه
و اینکه قبل از انتشار یه بازخوانی بکن برای غلطهای املایی

ممنون که وفت میزاری و داستانم رو دنبال میکنی دوست عزیز.این قسمت رو همونجور بازخوانی کردم و سعی کردم غلط املایی نداسته باشه ولی اگه از دستم در رفته بازم ببخشید!سعی میکنم اصلا نمیه کاره رهاش نکنم ولی خب این رابطه مستقیم با بازخورد داره که تا الان همونجور که میبینی زیاد نبوده!به هر حال بازم ممنون که وقت میزاری
نویسنده داستان عصر میثاق
      
marchobe مرد #10 | Posted: 25 Jan 2020 22:39
کاربر
 
همین فرمون برو جلو عالی داستانت
      
صفحه  صفحه 1 از 5:  1  2  3  4  5  پسین » 
داستان سکسی ایرانی انجمن لوتی / داستان سکسی ایرانی / عصر میثاق

پاسخ شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که بازگفت کردید برگردید

رنگ ها Center  List   

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.


 

 

Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites
↑ بالا