↓ Advertisement ↓
انجمن لوتی
صفحه  صفحه 7 از 8:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  پسین »
داستان سکسی ایرانی

بدون مرز

 
#61   Posted: 29 May 2021 03:12


 1 Star

ارسالها: 130
پوست گندمی خواهرم
قسمت بیست و دوم
بخش دوم

صبح وقتی بیدار شدم، پانیذ و پرهام رفته بودن. دست و صورتم رو شستم و برای خودم چای درست کردم. وارد گوشی‌ام و تلگرام شدم و دیدم که کلی پیام برام اومده. شایان، مانی، عسل و مهدیس. شایان حال و احوالم رو پرسیده بود. در جوابش یک پیغام صوتی گذاشتم. مانی هم جویای حالم شده بود. جواب مانی رو کوتاه و مختصر و مفید دادم. عسل نوشته بود: سلام خوشگله، چه خبرا کم پیدایی؟ یه قرار بذار، همدیگه رو ببینیم. دلم واست تنگ شده شیطون. راستی خبر خوب هم دارم. شوهرم آخر هفته میاد ایران. اینقده از شما تعریف کردم که نگو. به شدت مشتاق دیدار با شماست.
در جواب عسل نوشتم: قربونت برم عزیزم. چشمت روشن. تا باشه از این خبر خوبا. حالا که شوهرت داره میاد، یه جور هماهنگ می‌کنیم که هر چهارتایی همدیگه رو ببینیم. حالا تاریخ دقیق اومدن شوهرت رو بگو، من برنامه رو اوکی می‌کنم.
مهدیس نوشته بود: سلام گندم، خوبی خانمی؟ دیشب دو تا از دوستان قدیمی‌ام، از شیراز اومدن. امشب قراره با هم بریم رستوران برج میلاد. جمع دخترونه‌ است. دوست دارم تو هم بیایی و باشی. البته مهمونِ من. لطفا تا ظهر بهم خبر بده تا بدونم میز چند نفره رزرو کنم.
لبخند ناخواسته‌ای زدم. تا قبل از آشنا شدن با مانی، شاکی بودم که چرا زندگی‌ام با شایان، راکد و بدون هیجان شده. اما حالا همه چی پیچ در پیچ شده بود و کلی آدم و اتفاق‌های عجیب توی زندگی‌ام داشتم. در جواب مهدیس نوشتم: سلام عزیزم. مرسی خوبم. شما خوبی؟ ممنون از دعوتت اما امشب نمی‌تونم بیام. آخه خواهرم تو خونه تنهاست و باید پیشش باشم. خیلی ممنون که من رو قابل دونستی.
مهدیس آنلاین بود. سریع پیام من رو خوند و در جوابم نوشت: خب با آبجیت بیا.
+آخه زشته.
-نه کجاش زشته؟ آبجیت به اون خوشگلی. من که حسابی پسندیدم.
خنده‌ام گرفت و نوشتم: تو خیلی شیطونی.
-من کجام شیطونه؟ به این مظلومی. خب پس ساعت هشت شب، بیا به لوکیشنی که برات می‌فرستم.
+اول بذار به آبجیم بگم. شاید نیاد.
-از طرف خودت بهش اصرار کن. بهش بگو که دوست داری کنارت باشه. مطمئنم راضی می‌شه.
خواستم جواب مهدیس رو بدم که عسل باهام تماس گرفت. جواب دادم و گفتم: سلام.
-چه عجب بعد از مدت‌ها صدای خانم خوشگله رو شنیدیم.
+این دو هفته خیلی درگیر بودم عزیزم.
-برای من که یک عمر گذشت. نمی‌دونی تا الان چقده به عشق تو جق زدم.
خنده‌ام گرفت و گفتم: لوسم نکن اینقدر.
-لوس کردن نیست. خوشگل که باشی همینه. همه یا می‌کننت یا به یادت جق می‌زنن. تو به یاد من جق نزدی؟
شدت خنده‌ام بیشتر شد و گفتم: تو دیوونه‌ای.
-آره که دیوونه‌ام. دیوونه کُس خوشگل تو‌اَم.
به خاطر حرف‌های سکسی عسل، دلم لرزید و گفتم: حشریم نکن عسل.
-اتفاقا باید حشری‌ات کنم تا بلکه یکی پیدا بشه و به یاد من جق بزنه.
+بهت قول می‌دم تا حالا کلی آدم به یادت جق زدن.
-نه من دوست دارم فقط تو به یاد من جق بزنی.
+باشه می‌زنم، بس کن.
-به یاد بردیا چی؟ گناه داره بچم. هیچ کَسی به یادش جق نمی‌زنه.
+باشه برای اونم می‌زنم.
-یعنی چی براش جق می‌زنم؟ گفتم به یادش جق بزن.
+ای وای باشه هر چی تو بگی. حالا مشخص شد کِی میاد؟
-آره جمعه شب میاد. می‌تونیم برای یک شب بعدش قرار بذاریم. ایندفعه شما بیایین خونه ما.
+یک شب بعدش؟!
-آره بردیا سیخ کرده که تو رو هر طور شده بکنه. نیایی بهش بدی، منِ بدبخت باید جور بکشم.
+نه اینکه خیلی بدت میاد.
-آره خواهر، تو که می‌دونی چقده از سکس بدم میاد.
+باید با شایان حرف بزنم. اوکی شد، خبرت می‌کنم.
-لازم نکرده، خودم با شایان اوکی می‌کنم. بهش می‌گم که یکشنبه رو مرخصی بگیره. سوراخ موراخات رو حسابی چرب کن که بردیا بدجور تو کفته.
+باشه چَشم.
-اوف به این چَشم گفتنت. خیسم کردی لعنتی. اصلا امشب بیایین پیش من. مراسم پیشواز استقبال از بردیا. تمرین می‌کنیم که همه چی عالی پیش بره.
+شایان که فعلا نیست، پیش باباشه. من هم پیش خواهر و برادرم هستم. فکر نکنم تا جمعه، خلاص بشیم.
-بخشکه این شانس. پس همون باید برم جق بزنم. اما تو هم قول بده جق بزنی.
+باشه می‌زنم.
-خب بزن دیگه، همین الان.
+دیوونه نشو عسل.
-مگه با تو نیستم؟ همین الان دستت رو ببر تو شورتت.
عسل موفق شده بود که من رو تحریک کنه و کنترلم رو توی دستش بگیره. صداش رو کش‌دار کرد و گفت: دستت رو ببر توی شورتت گندم. همین الان.
آب دهنم رو قورت دادم. روی صندلی کنار اُپن نشسته بودم. پاهام رو از هم باز کردم و دستم رو بردم توی شلوار و شورتم. انگشت وسطم رو کشیدم توی شیار کُسم و گفتم: بردم.
-خب حالا هم زمان که داری سوال‌های من رو جواب می‌دی، با خودت هم ور می‌ری. اینقدر تا ارضا بشی. اوکی؟
+باشه.
-چه حسی داشتی وقتی که کیر شوهرت رفت توی کُسم؟
+تا قبلش فکر می‌کردم که خوشم نیاد اما خیلی برام لذت بخش بود.
-کجاش؟
+اینکه کیرش داره توی یه کُس جدید می‌ره. همون کیری که همیشه فقط تو کُس من می‌رفت.
-بعدش که رفتیم روی تخت، کُست رو خوب خوردم؟
+آره باورم نمی‌شد که اینقدر حال بده.
-چی دقیقا؟
+حس لب‌های همجنس خودم از طریق کُسم.
-بهترینِ اون شب چی بود؟
شدت حرکت انگشت‌هام روی چوچولم بیشتر شد. یک آه کشیدم و گفتم: اونجایی که یکی در میون کُس من رو می‌خوردی و برای شایان ساک می‌زنی و با دست خودت، کیر شایان رو فرو کردی تو کُسم و هم زمان با تملبه‌های شایان، چوچولم رو می‌خوردی.
-دوست داری تو هم، همین کار رو برای من و بردیا بکنی؟
صدام کش‌دار تر شد و گفتم: آره دوست دارم.
-دوست داری دست‌هات رو ببندم به تخت و چشم‌هات رو ببندم و نفهمی که کیر چه کَسی داره توی کُست می‌ره. حتی شاید یکی غیر از شایان و بردیا. فقط قول می‌دم که قبلش، حسابی خیست کنم. چون شاید کیرش خیلی کلُفت باشه.
حالتی که عسل گفت رو تصور کردم. با سرعت بیشتری چوچولم رو مالیدم و هم زمان که داشتم ارضا می‌شدم، به عسل گفتم: آره دوست دارم.
عسل لحنش رو مهربون کرد و گفت: ارضا شدی خوشگلم؟
از روی صندلی اومدم پایین. نشستم کف آشپزخونه. تکیه دادم به اُپن و به آرومی گفتم: آره شدم. فکر کنم رکورد زدم. به این سرعت.
-حدس می‌زنم که حسابی سکس لازم هستی. برای همین زودی شدی.
+ازت متنفرم لعنتی.
-دل به دل راه داره. فعلا برو به کار و زندگی‌ات برس. قرار شنبه رو خودم با شایان هماهنگ می‌کنم.
عسل بدون خداحافظی، گوشی رو قطع کرد. طبق قرارم با شایان، باید یک سر به پدرش می‌زدم اما بهش پیام دادم: حالم زیاد خوش نیست شایان. می‌خوام استراحت کنم. امشب مهدیس من رو دعوت کرده رستوران. شاید همراه با پانیذ برم.
رفتم توی اتاق پانیذ و پرهام. به تخت پانیذ نگاه کردم. همون جایی ایستادم که پانیذ و پرهام رو با هم دیده بودم. پانیذ توی خوابم راست می‌گفت. نمی‌تونستم تصویری که دیده بودم رو فراموش کنم. سیانور، تنها علت آشفتگی من، نبود. علت اصلی عصبانیتم از خودم بود که چرا نمی‌تونستم تصویر سکس پانیذ و پرهام رو از ذهنم پاک کنم. و نکته بدتر این بود که هنوز موفق نشده بودم احساس مشخص و شفافی نسبت به چیزی که دیده بودم، داشته باشم!
غریبه ترین آشنا در میان دوستان
 
     
  
↓ Advertisement ↓
 
#62   Posted: 29 May 2021 03:14


 1 Star

ارسالها: 130
پوست گندمی خواهرم
قسمت بیست و دوم
بخش سوم

پانیذ با تعجب گفت: الان داری شوخی می‌کنی یا جدی هستی؟
اخم کردم و گفتم: وا دارم جدی می‌گم. دوست دارم که امشب تو هم همراه من باشی. اینقدر بزرگ شدی که بتونم با تو هر جایی برم و دو تایی با هم خوش بگذرونیم. در ضمن مهدیس هم دلش می‌خواد یک بار دیگه تو رو ببینه. میگه که اون روز توی درمانگاه، شرایط خوبی نبود و می‌خواد توی یه شرایط بهتر تو رو ببینه.
پانیذ با دقت من رو نگاه کرد و گفت: این پیشنهاد تو بود یا مهدیس؟
شونه‌هام رو بالا انداختم و گفتم: فکر کنم من اول گفتم و خب مهدیس هم خیلی استقبال کرد.
-خب اگه من نخوام بیام چی؟
+هیچی، منم نمی‌رم.
-واقعا؟!
+آره واقعا.
-خب پس من نمیام.
+حله مشکلی نیست. پس بریم تو کار شام که ناهار هیچی نخوردیم.
رفتم به سمت آشپزخونه که پانیذ گفت: میام، فقط به شرطی که تو بگی چی بپوشم.
سرم رو به سمت پانیذ چرخوندم و گفتم: حالا شدی همون خواهری که همیشه دلم می‌خواست داشته باشم.
رفتم داخل اتاقش و کمد لباسش رو باز کردم. یک نگاه به تمام لباس‌هاش انداختم. یک شلوار پانکی دم پا گشاد مشکی، همراه با یک تیشرت زرد و یک مانتوی جلو باز مشکی و یک شال زرد انتخاب کردم و گفتم: تو این محشر می‌شی. دخترونه و جذاب.
تعجب پانیذ بیشتر شد و گفت: تو چت شده گندم؟ چی تو سرت می‌گذره؟
برای چند لحظه تو چشم‌های همدیگه زل زدیم. حس خوبی داشتم. برای اولین بار موفق شده بودم که روی پانیذ تاثیر بذارم. سرم رو کمی کج کردم و گفتم: دارم تلاش خودم رو می‌کنم تا بهت ثابت بشه که من دشمنت نیستم.
به وضوح می‌تونستم حس کنم که پانیذ داره توی سرش و با سرعت، احتمالات مختلف رو در مورد رفتار من، بررسی می‌کنه. لبخند زدم و گفتم: زیاد فکر نکن. به فکر امشب باش که اولین قرار خواهرانه‌مونه.
پانیذ اخم کرد و گفت: احیانا ته این جریانا به نصیحت و پند و اندرز ختم نمی‌شه که؟
خنده‌ام گرفت و گفتم: نه عزیزم، دیگه از نصیحت خبری نیست. می‌خوای قبل از حاضر شدن، دوش بگیری؟
پانیذ سرش رو به علامت تایید تکون داد و گفت: آره.
لباس‌هاش رو گذاشتم روی تخت پرهام و گفتم: پس اول من دوش می‌گیرم.

توی حموم و زیر دوش، دست راستم رو به دیوار حموم تیکه دادم. سرم رو پایین گرفتم و چشم‌هام رو بستم. هرگز توی عمرم، ذهنم به این شلوغی نشده بود. هر لحظه یک نفر وارد ذهنم می‌شد. تمام سعی خودم رو کردم که فقط به پانیذ فکر کنم. انگار پانیذ به معنای واقعی فکر می‌کرد که من خودم رو ازش جدا می‌دونم. این شاید آخرین فرصتم برای درست کردن رابطه‌مون بود.
وقتی از حموم برگشتم، تصمیم گرفتم که با همون حوله بمونم. چون چیزی به رفتن‌مون نمونده بود و ارزش نداشت که دو بار لباس عوض کنم. درِ اتاق پانیذ رو باز کردم. روی تختش نشسته بود و داشت زمین رو نگاه می‌کرد. دقیقا شبیه پرهام، توی فکر فرو می‌رفت. با یک لحن ملایم گفتم: برو دیگه. دیر می‌شه‌ها.

سرم توی گوشی بود و داشتم پیام مهدیس و لوکیشن دقیق رو می‌خوندم و بررسی می‌کردم. پانیذ همونطور که حوله دور خودش پیچیده بود، وارد هال شد. نشست رو به روی من و گفت: ساعت چند باید اونجا باشیم؟
یک نگاه به ساعت کردم و گفتم: یک ساعت دیگه.
-اهل فیس و افاده نباشن که من خوشم نمیاد.
+اگه بودن، ما هم فیس می‌کنیم.
-لاک چه رنگی بزنم؟
+به نظر من لاک نزن. طبیعی تو، جذاب ترین حالت توعه.
-واقعا داری می‌گی؟
+آره، البته هر طور مایلی.
-تا حالا از ظاهرم تعریف نکرده بودی.
+احمق بودم.
-الان واقعا خودتی؟!
+آره شک نکن.
-تا همین دیشب از من می‌ترسیدی اما حالا...
+وقتی اون سیانور لعنتی رو انداختی دور، امیدوار شدم که می‌تونم سطح رابطه‌ام با تو رو تغییر بدم. چون تصمیم ندارم تو و پرهام رو از دست بدم. شما خانواده من هستین. اگه شایان نباشه، به غیر از شما، کی رو دارم؟ بهم بگو کی رو دارم؟
-هیچ کَسی. ما هم همینطور.
خواستم جواب پانیذ رو بدم که مهدیس پیام داد و نوشت: عزیزم یک دنیا شرمنده‌ام، قرار نیم ساعت عقب افتاد. از رستوران تماس گرفتن و احمق‌ها، رزرو میز رو نیم ساعت عقب انداختن.
در جواب مهدیس نوشتم: خواهش گلم، این چیزا طبیعیه، پیش میاد. خوش موقع خبر دادی.
بعد رو به پانیذ گفتم: نیم ساعت عقب افتاد.
پانیذ دراز کشید روی کاناپه و گفت: من که حال ندارم لباس تو خونه‌ای بپوشم.
خنده‌ام گرفت و گفتم: مثل من.
-خوبه حداقل تو گشاد بودن، شبیه همیم.
+تو خیلی موارد دیگه هم، شبیه همدیگه هستیم.
پانیذ سرش رو به سمت من چرخوند و گفت: مثلا؟
نگاهم رو شیطون گرفتم و گفتم: جفت‌مون خوشگلیم.
پانیذ لبخند زد و گفت: باورم نمی‌شه این تویی.
قسمتی از حوله پانیذ کنار رفته بود و رون‌ها و ساق پاش دیده می‌شد. به پاهاش نگاه کردم و گفتم: پوست جفت‌مون گندمی متمایل به سفیده. محبوب ترین رنگ پوست.
پانیذ کامل خنده‌اش گرفت و گفت: تو دیوونه شدی.
+آخه امروز صبح با یه دیوونه حرف زدم. دیوونگی‌اش به من سرایت کرده.
-تنها دلیل منطقی‌اش، همین می‌تونه باشه.
بعد از چند لحظه مکث، نگاه و لحنم رو جدی کردم و گفتم: راست می‌گم، من و تو خیلی بیشتر از اونی که حتی تصورش رو بکنی، شبیه هم هستیم. نادیده گرفتن همین مورد باعث دوری ما از همدیگه شده. تمام روزهایی که تو الان داری می‌گذرونی رو من زندگی کردم و موضوع به این مهمی رو یادم رفته بود.
پانیذ پوزخند زد و گفت: یعنی با داداشت سکس داشتی؟ داداش خیالی البته.
بدون مکث گفتم: آره دقیقا.
-شوخی بسه گندم. مخم نمی‌کشه چیزی که نیستی رو هضم کنم.
+شوخی نمی‌کنم. وقتی مجرد بودم، بی‌نهایت فانتزی سکسی توی ذهنم داشتم. یکی‌اش همین بود که یک داداش داشتم و یواشکی با هم سکس داشتیم. البته چون خیلی فانتزی خاص و دارکی بود، با کَسی در موردش حرف نمی‌زدم، حتی شایان که بهترین دوستم بود.
پانیذ با تعجب گفت: تو که قبل از ازدواج با شایان دوست نبودی.
لبخند زدم و گفتم: از کجا مطمئنی؟
پانیذ به خاطر تعجب زیاد نشست و گفت: یعنی شما با هم دوست بودین؟
+خیلی بیشتر از دوست. شبانه روز، در حال فانتزی بازی سکسی و عشق و حال بودیم. بعد یکهو عاشق همدیگه شدیم.
-باورم نمی‌شه.
موهام رو از توی صورتم کنار زدم و گفتم: دیدی گفتم بیشتر از اونی که فکر کنی، شبیه هم هستیم.
-چرا داری اینا رو به من می‌گی؟
+چون می‌خوام مساوی بشیم. این احساس رو نداشته باشی که من فقط راز تو رو می‌دونم.
پانیذ کمی فکر کرد و گفت: چه فانتزی‌هایی رو به شایان می‌گفتی؟
شونه‌هام رو انداختم بالا و با یک لحن بی‌تفاوت گفتم: سکس سه نفره و چهار نفره و گروهی و همین چیزا.
-اما فانتزی سکس با برادر خیالی رو روت نشد که بهش بگی.
+نه اصلا. حتی الان هم روم نمی‌شه.
-خیلی شوکه شدم. نه به خاطر اینکه شیطونی‌هات رو فهمیدم. همیشه مطمئن بودم که تو خیلی شیطون هستی و رو نمی‌کنی. شوکه شدم که داری به من می‌گی.
+از کجا فهمیده بودی که من شیطون هستم؟
-من و پرهام، گاهی وقت‌ها یواشکی، صدای سکس تو و شایان رو می‌شنیدیم. اصلا برای همین دوست داشتیم که بعضی وقت‌ها، تو خونه شما بخوابیم. شب‌ها یواشکی می‌اومدیم پشت درِ اتاق خواب‌تون.
پانیذ لبخند خاصی زد و با لحن طنزی ادامه داد: از بس می‌گفتی شایان محکم تر بکن، دل‌مون برای شایان می‌سوخت.
لبخند زدم و گفتم: دو تایی با هم، سکس من و شایان رو گوش می‌دادین و بعدش آنالیز می‌کردین؟
-آره من و پرهام، خیلی بیشتر از اونی که فکر کنی، درباره تو حرف می‌زنیم و بهت فکر می‌کنیم. مطمئنم که تو، یک دهم ما در مورد من و پرهام فکر نمی‌کنی.
+گوش دادن به سکس من و شایان باعث شد که تحریک بشین و...
-نه ما از قبلش با هم رابطه داشتیم. یعنی چند ساله که با هم رابطه داریم.
+می‌تونم بپرسم که چطوری شروع شد؟ اول پرهام بهت دست زد؟
-نه من اول رفتم سر وقتش.
+یعنی چی؟
-شب‌ها می‌رفتم بالا سرش و لمسش می‌کردم. یعنی اونجاش رو لمس می‌کردم.
+روت نمی‌شه اسمش رو ببری؟
-نمی‌دونم، تو روت می‌شه؟
+آره روم می‌شه.
-خب اسم ببر.
+کیر.
پانیذ لبخند زد و گفت: همیشه دوست داشتم همینقدر با هم راحت باشیم. یکی از هم کلاسی‌هام، همیشه با خواهرهاش، جوک سکسی برای هم می‌فرستن.
+من کلی جوک سکسی توی گوشی‌ام دارم. خودت رو حسابی آماده کن. خب داشتی می‌گفتی، که تو اول رفتی سر وقت پرهام.
پانیذ بعد از کمی مکث؛ گفت: اونجاش، یعنی کیرش رو لمس می‌کردم. اوایل ازم می‌ترسید و پسم می‌زدم. بعدش هم دچار عذاب وجدان می‌شد. اما اینقدر باهاش ور رفتم تا بالاخره تسلیم و رومون به هم دیگه باز شد.
+تا حالا به کَسی هم گفتی؟
-یه بار جوگیر شدم و به صمیمی ترین دوستم گفتم اما باورش نشد و فکر کرد که سر کارش گذاشتم.
+اگه نصحیت محسوب نمی‌شه، در جریانی که این رابطه، نهایتا نمی‌تونه ادامه پیدا کنه؟
-آره می‌دونم.
+خوبه که می‌دونی.
-تو و شایان توی فانتزی بازی‌هاتون، همدیگه رو زن و شوهر فرض می‌کردین؟ یعنی همون موقع که فقط دوست بودین.
+در اکثر مواقع، آره.
-خب بعد از ازدواج، به این فکر کردین که فانتزی‌هاتون رو...
+فانتزی‌هامون رو چی؟
-مگه در جریان نیستی؟ الان سکس ضربدری بین زوج‌ها، حسابی مُد شده. شما به این فکر نکردین که با یکی ضربدری کنین؟
از سوال پانیذ کمی جا خوردم. سعی کردم تابلو بازی در نیارم و گفتم: نه به عملی کردنش فکر نکردیم. فقط در حد همون فانتزی دوست داشتیم و داریم.
-توی فانتزی‌هات، به من و پرهام هم فکر می‌کنی؟
+نه اصلا.
-اما ما به تو زیاد فکر می‌کنیم.
+یعنی چی؟
-یعنی اینکه...
+راحت باش، یعنی نگران واکنش من نباش. هر چی تو دلت هست، بهم بگو.
-اینکه همیشه فانتزی داریم که با تو سکس سه نفره داشته باشیم و اون چیزایی که همیشه موقع سکس با شایان ازت می‌شنیدیم رو با چشم خودمون ببینیم.
یک نفس عمیق کشیدم و دست‌هام رو گذاشتم روی صورتم. حرف‌های پانیذ، احساسات ناشناخته درونم رو عجیب تر و غیر قابل هضم تر کرد. پانیذ با یک لحن ملایم گفت: از دستم ناراحت شدی؟
سرم رو به علامت منفی تکون دادم و گفتم: نه اصلا. گفتم که من و تو بیشتر از اونی که فکر می‌کنی، شبیه هم هستیم. اگه قراره تو رو قضاوت کنم، اول باید خودم رو قضاوت کنم.
-می‌تونم یک چیز دیگه هم بهت بگم؟
نمی‌دونستم که دیگه تا چه اندازه ظرفیت شنیدن درون واقعی پانیذ رو دارم. با تردید گفتم: بگو.
پانیذ کمی فکر کرد و گفت: من دوست دارم بَرده باشم. گاهی وقت‌ها عمدا اذیتت می‌کردم تا عصبی بشی و باهام برخورد کنی. قاطعیت و عصبانیت تو، حس خوبی بهم می‌داد.
این بار چشم‌های من از تعجب گرد شد و گفتم: واقعا داری می‌گی؟
صورت پانیذ کمی سرخ شد و گفت: آره.
همیشه فکر می‌کردم که پانیذ یک دختر تهاجمی و قلدره که از زور گفتن به بقیه، لذت می‌بره. اما ته دلش دقیقا شبیه من بود. دیگه یقین پیدا کردم که پانیذ عین خودمه و توی تمام این مدت، با خودم در حال جنگ بودم. یک نفس عمیق کشیدم و گفتم: بریم کم کم حاضر بشیم. فکر کنم افشاگری برای امشب کافی باشه. مغز جفت‌مون قراره امشب موقع خواب، بترکه از این همه...
پانیذ با تردید گفت: کار بدی کردیم که رازهامون رو به هم گفتیم؟ یعنی تهش چی می‌شه؟
بدون مکث گفتم: در هر حالتی، تو و پرهام، خواهر و برادر من هستین و هرگز تنهاتون نمی‌ذارم. اگه قرار بود ول‌تون کنم، توی این مدت، کلی دلیل و بهونه برای این کار داشتم. در ضمن نگران بحث امشب نباش. لازم بود که این صحبت‌ها رو بکنیم.
-یعنی زشت نیست؟ آخه ما خواهریم.
+توی دانشگاه، دو تا خواهره بودن که با هم جندگی می‌کردن. یعنی روال‌شون این بود که هم زمان با هم سرویس می‌دادن. قیمت‌شون هم برای همین، خیلی بالا بود. فکر کنم گفتگوی امشب ما، بدتر از کار اونا نباشه.
-وقتی به پاهام نگاه کردی، اصلا حس بدی بهم دست نداد.
لحنم رو جدی کردم و گفتم: پاشو حاضر شو پانیذ. گفتم که، برای امشب کافیه.
-چَشم هر چی تو بگی.
اولین بار بود که پانیذ توی عمرش، به من چَشم می‌گفت. سعی کردم بی‌تفاوت رفتار کنم و گفتم: من برم شال جفت‌مون رو اتو کنم.
پانیذ ایستاد و گفت: یه چیز دیگه هم بگم؟ برای امشب، آخریش.
من هم ایستادم و گفتم: بگو.
پانیذ لب پایینش رو گاز گرفت و گفت: ما از فانتزی‌های تو و شایان خبر داشتیم. چون موقع سکس فقط نمی‌گفتی که شایان بیشتر بکن. خیلی چیزای دیگه هم می‌گفتی. ما هم با شنیدن همون حرف‌ها...
با دقت پانیذ رو نگاه کردم و گفتم: با شنیدن همون حرف‌ها، چی؟
پانیذ یک نفس عمیق کشید و گفت: همون حرف‌ها باعث شد که فانتزی سکس با تو بیاد توی سرمون.
پانیذ منتظر جواب من نموند و رفت توی اتاق. دوباره حس عذاب وجدان اومد سراغم. من و شایان نباید تو شب‌هایی که پانیذ و پرهام تو خونه‌مون می‌خوابیدن، با هم سکس می‌کردیم. موقع لباس پوشیدن، احساسات اون زمان یادم اومد. به خاطر حضور یکی دیگه توی خونه، هیجان بیشتری برای سکس داشتم. اتفاقا چون اعضای خانواده‌ام بودن، شیطنتم بیشتر گُل می‌کرد و شایان رو وادار می‌کردم تا باهام سکس کنه. مثل حس ناب و خاصی که موقع دادن به مانی، توی اتاق خودم داشتم. در لحظه‌ای که مادر و پدرم هم توی خونه بودن.
غریبه ترین آشنا در میان دوستان
 
     
  
 
#63   Posted: 29 May 2021 03:14


 1 Star

ارسالها: 130
پوست گندمی خواهرم
قسمت بیست و دوم
بخش چهارم

توی مسیر، ذهنم به شدت درگیر بود. احساس کردم که این همه فشار ذهنی، برای من زیاده. از ته دلم نیاز داشتم تا با یکی حرف بزنم. هر چی فکر کردم، به غیر از مانی، گزینه‌ دیگه‌ای پیدا نکردم. باید هر طور شده می‌دیدمش و باهاش حرف می‌زدم. شاید راهکاری نداشت اما حداقل از این خفقان خلاص می‌شدم.
وقتی به محل قرار رسیدیم، مهدیس زودتر از ما اونجا بود. به گرمی با من و پانیذ احوال‌پرسی کرد و گفت: چه پُزی بدم من امشب. با شما دو تا خوشگله.
پانیذ به خاطر تعریف پانیذ، کمی صورتش سرخ شد و لبخند زد. مهدیس لُپ پانیذ رو کشید و گفت: بریم که بچه‌ها منتظرن.
وارد رستوران شدیم و مهدیس ما رو به سمت یک میز شش نفره، هدایت کرد. دو تا خانم خوشگل و شیک‌پوش، مشغول صحبت با هم بودن. وقتی متوجه ما شدن، همراه با لبخند، ایستادن. مهدیس اول به من و پانیذ اشاره کرد و گفت: گندم جان، دوست جدیدم که بهتون گفته بودم. ایشون هم پانیذ جان، خواهر گندم جان هستن.
بعد به سمت یکی از دوستاش که موهای بلوند و چشم‌های آبی داشت اشاره کرد و گفت: ژینا جون، یکی از افتخارات عرصه چشم‌پزشکی.
بعد به سمت اون یکی دوستش که موهای مشکی و چشم‌های قهوه‌ای داشت، اشاره کرد و گفت: سمیه جون، یکی از بهترین وکیل‌هایی که تا امروز دیدم.
ژینا و سمیه به سمت من و پانیذ اومدن و باهامون دست دادن. برام قابل حدس بود که دوست‌های مهدیس باید مثل خودش، سطح بالا و جذاب باشن. مهدیس نشست و رو به همه‌مون گفت: بشینین دیگه، احوال‌پرسی بسه.
بعد رو به ژینا و سمیه و با یک لحن طنز گفت: امشب باید بیشتر حواسم پیش گندم جان و پانیذ جان باشه. وقت ندارم شما دو تا رو آدم حساب کنم.
ژینا چند لحظه به من نگاه کرد و رو به مهدیس گفت: حق داری عزیزم، راحت باش.
سمیه هم با دقت خاصی من رو نگاه کرد و گفت: خیلی از آشنایی با شما خوشحالم. مهدیس جون اینقدر از شما تعریف کرده بود که بیش از حد نرمال مشتاق دیدار شما بودم.
رو به سمیه گفتم: مهدیس جون لطف داره. من هم از دیدن شما خوشحالم.
مهدیس رو به پانیذ گفت: پانیذ جان، ساکت نباش. یک معرفی مختصر و مفید از خودت بده.
پانیذ که انگار در برابر مهدیس و ژینا و سمیه، کمی دچار کمبود اعتماد به نفس شده بود، یک نفس عمیق کشید و گفت: من هنوز دانشگاه نرفتم. یعنی امسال کنکوری هستم و خب مثل شما دوست دارم تا پزشکی قبول بشم.
در تکمیل حرف پانیذ گفتم: قطعا هم قبول می‌شه. استعداد و پشتکارش عالیه.
ژینا با دقت بیشتری پانیذ رو نگاه کرد و گفت: از چهره و نگاهش مشخصه که خیلی دختر مصمم و قاطعیه.
سمیه حرف ژینا رو تایید کرد و گفت: آره منم می‌خواستم همین رو بگم. چهره و نگاه گندم جون، یک معصومیت خاصی داره اما پانیذ می‌خوره از اون دخترهای پر جذبه و...
مهدیس رو به پانیذ گفت: می‌خواد بگه وحشی اما روش نمی‌شه.
پانیذ خنده‌اش گرفت و گفت: مشکلی نیست، این رو زیاد بهم می‌گن.
سمیه رو به پانیذ گفت: پس معلومه حسابی وحشی هستی.
ژینا رو به من گفت: همیشه دوست داشتم یه خواهر شبیه خودم داشته باشم. اما بهم ثابت شده که هیچ کدوم از خواهرها، شبیه هم نیستن.
برای چند ثانیه با پانیذ، چشم تو چشم شدم. منم همیشه مثل ژینا فکر می‌کردم. اینکه پانیذ حتی یک ذره هم شبیه من نیست. مهدیس رشته افکارم رو پاره کرد و گفت: خب آنالیز گندم و پانیذ بسه. وقت برای شناخت همدیگه زیاده. نظرتون چیه با لیلی تماس تصویری بگیرم. دلم خیلی براش تنگ شده.
ژینا گوشی‌اش رو از توی کیفش برداشت و گفت: من می‌گیرم.
متوجه شدم که لیلی هم جزئی از جمع دوستانه‌شون محسوب می‌شه. ژینا با لیلی احوال‌پرسی کرد و گوشی رو به حالت سلفی گرفت تا کل میز، توی تصویر گوشی بیفته. از برخورد مهدیس با لیلی فهمیدم که خیلی با هم صمیمی هستن. لیلی به خاطر دیدن مهدیس، بغض کرد و گفت: دلم برات یه ذره شده عوضی.
مهدیس هم احساساتی شد و گفت: زودی میام پیشت عزیزم. این چند مدت، خیلی درگیر درمانگاه هستم. در کنارش دارم مثل خر می‌خونم تا تخصص قبول بشم.
لیلی با یک لحن جدی گفت: اگه تخصص قبول نشی، خودم میام و حضوری و با شیوه خودم، متخصصت می‌کنم.
مهدیس گفت: از مریم چه خبر؟ حالش چطوری؟ البته امروز باهاش تماس گرفتم. اما خب همیشه می‌گه که حالم خوبه.
لیلی گفت: این دفعه رو درست گفته. شیمی درمانی داره جواب می‌ده. خیلی به موقع فهمید که سرطان داره.
مهدیس گفت: عالیه، بهتر از این نمی‌شه. راستی این خانم خوشگله که کنار من نشسته، گندم جانه. کناریش هم، پانیذ جان، خواهرشه.
لیلی رو به من و پانیذ گفت: سلام، خیلی خوشبختم.
رو به لیلی گفتم: من هم خوشبختم.
لیلی یکم دیگه با مهدیس حرف زد و تماس رو قطع کرد. مهدیس یک آه عمیق کشید و گفت: لعنت به دوری.
ژینا رو به مهدیس گفت: اون دکمه رو بزن تا گارسون بیاد. مُردم از گشنگی.
توی کل مدتی که داخل رستوران بودیم، گفتیم و خندیدیم. پانیذ هم کم کم یخش باز شد و باهاشون حرف می‌زد و حتی از خاطرات دبیرستانش می‌گفت. می‌دونستم که پانیذ قدرت بیان خوبی توی خاطره تعریف کردن داره و بلده همه رو جذب خودش بکنه. حس خوبی داشتم که با خودم آوردمش. سمیه اینقدر از پانیذ خوشش اومد که پیشنهاد داد تا شماره‌های همدیگه رو داشته باشن. پانیذ و سمیه داشتن شماره رد و بدل می‌کردن که مهدیس گفت: من برم دستشویی.
رو به مهدیس گفتم: منم میام.

از توالت اومدم بیرون و مشغول شستن دست‌هام شدم. شالم افتاده بود دور شونه‌هام. مهدیس هم از توالت خارج شد و شروع کرد به شستن دست‌هاش. هم زمان که جفت‌مون داشتیم دست‌هامون رو می‌شستیم، مهدیس بدون اینکه به من نگاه کنه، با یک لحن جدی گفت: به مانی اعتماد نکن.
سرم رو به سمت مهدیس چرخوندم و گفتم: با من بودی؟
مهدیس هم سرش رو به سمت من چرخوند و گفت: آره. مانی آدم قابل اعتمادی نیست. به نفع خودته که خیلی در برابرش محتاط باشی.
ترس و استرس خاصی وارد بدنم شد و گفتم: چرا داری این رو می‌گی؟ مانی دوست شایانه و خب...
مهدیس حرف من رو قطع کرد و گفت: من همه چی رو می‌دونم. خبر دارم که مانی بکن توعه. در ضمن می‌دونم که خیلی هم بکن خوبیه.
باورم نمی‌شد که چی دارم می‌شنوم. آب دهنم رو قورت دادم. بدون اینکه شیر آب رو ببندم، یک قدم عقب رفتم و اینقدر شوکه شده بودم که نمی‌دونستم چی باید بگم. چهره مهدیس تغییر کرده بود. انگار که یک آدم دیگه‌ است. نگاهش سرد تر و لحنش جدی تر شد و گفت: من اونی نیستم که باید ازش بترسی. اگه ازت خوشم نیومده بود و برام مهم نبودی، هرگز این حرف‌ها رو بهت نمی‌زدم. اما خوشبختانه یا بدبختانه، ازت خوشم میاد، از همون شبی که تو خونه مادرم، دیدمت. فقط اون شب یک جای کار می‌لنگید. سابقه نداشت که مانی سوژه‌هاش رو وارد زندگی خانوادگی‌اش بکنه. اولش باور کردم که شاید واقعا دوست هستین و خبر خاصی بین شما نیست. اما تو کمتر از یک ساعت، متوجه شدم که تو هم یک پروژه جدید برای مانی هستی. تنها سوالم این بود که چرا تو رو وارد جمع خانواده کرده؟ که خب جواب این سوال، خیلی هم پیچیده نبود. چون از تو خوشش اومده. شرط می‌بندم که در ظاهر وانمود می‌کنه که به عشق تو و شایان احترام می‌ذاره و تیریپ معرفت بر می‌داره و فقط حکم یک دوست رو برای تو و شوهرت داره. تو، هزار توی پیچده درون مانی رو نمی‌شناسی. اینقدر صبر می‌کنه تا به وقتش، تو رو از چنگ شایان در بیاره. شاید نقشه‌هایی برای این کار بکشه که حتی تصورش رو هم نکنی. متاسفانه باید بهت بگم که مانی عاشقت شده و آدمی نیست که از عشقش به همین راحتی بگذره. البته تنها مشکل تو، مانی نیست. امیدوارم پریسا متوجه علاقه مانی نسبت به تو نشده باشه. شاید کمی شانس داشته باشی که حریف مانی بشی، اما هیچ شانسی در برابر پریسا نداری.
به خاطر شوک حرف‌های مهدیس، برای چند لحظه، زمان و مکان رو از دست دادم. زمان برام متوقف شد و یادم رفت که کجا هستم. نا خواسته اشک‌هام سرازیر شد. مهدیس از توی جیب مانتوش، یک برگ دستمال کاغذی درآورد. اومد نزدیکم و اشک‌هام رو پاک کرد و گفت: خیلی چیزای دیگه می‌تونم درباره مانی بهت بگم اما قطعا ذهنت تحمل پذیرشش رو نداره. می‌تونی تو اولین فرصت، همه حرف‌هایی که بهت زدم رو به مانی بگی. یا می‌تونی صبور و باهوش باشی و خودت امتحانش کنی تا حرف‌ها و حسن نیت من بهت ثابت بشه. اون وقت آماده شنیدن حقیقت هستی. فقط در جریان باش که تو و شوهرت وارد بازی جذاب و در عین حال خطرناکی شدین. دیگه هیچ راه خروجی نیست. تنها راه اینه که قوانین بازی رو یاد بگیرین تا قربانی نشین. من حاضرم قوانین بازی رو یادتون بدم و در برابر همه‌شون از شما محافظت کنم. ایندفعه رو نمی‌ذارم مانی برنده بشه.

نوشته: شیوا
غریبه ترین آشنا در میان دوستان
 
     
  
↓ Advertisement ↓
TakPorn
 مرد
#64   Posted: 30 May 2021 07:22

 0 Star

ارسالها: 7
عالی
 
     
  
 زن
#65   Posted: 30 May 2021 23:15

 1 Star

ارسالها: 230
ﻋﺎﻟﻲ ﺑﻮﺩ ﻣﻤﻨﻮﻥ
 
     
  
 مرد
#66   Posted: 31 May 2021 17:19


 1 Star

ارسالها: 111
دمت گرم عالی
 
     
  
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
 مرد
#67   Posted: 31 May 2021 17:19


 1 Star

ارسالها: 55
واو جالب شد
لطفا سریعتر ادامه بده
سکس بدون محدودیت
 
     
  
 مرد
#68   Posted: 2 Jun 2021 19:38

 0 Star

ارسالها: 2
باورم نمیشه یه‌نویسنده اینقدر قدرت تخیل داشته باشه و‌از قبل ۴ یا ۵ زندگی مختلفو تو ذهنش مرور کرده باشه
از طرف من به‌نویسنده اصلی بگو عالی
I love sexy woman
 
     
  
 مرد
#69   Posted: 2 Jun 2021 19:41

 0 Star

ارسالها: 2
gharibe_ashena
اگر امکانش بود سایت اصلی رو بهم بگو
I love sexy woman
 
     
  
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
 
#70   Posted: 4 Jun 2021 15:24


 1 Star

ارسالها: 130
تریسام خانوادگی!
قسمت بیست و سوم
بخش اول

پانیذ با نگرانی گفت: چت شده گندم؟ چرا اومدیم خونه شما؟ از وقتی اومدیم، نشستی کف آشپزخونه و یه ریز داری مشروب می‌خوری! به خاطر حرف‌های من، اینطوری شدی؟ تو رو خدا حرف بزن. سابقه نداشته هیچ وقت جلوی من مشروب بخوری. نگرانم کردی، دِ حرف بزن.
کف آشپزخونه نشسته بودم و پشت هم شاتم رو پُر از مشروب می‌کردم و می‌خوردم و جملات مهدیس رو توی ذهنم، مرور می‌کردم. سرم سنگین و صدام کِش‌دار شده بود. به چهره نگران پانیذ نگاه کردم و گفتم: نه خوشگلم، حال الانم به خاطر حرف‌های تو نیست. حرف‌هایی که بهم زدی، بدتر از اون صحنه‌ای نبود که اون روز توی اتاقت دیدم...
پانیذ هم مثل من چهار زانو نشست و گفت: توی رستوران، وقتی از دستشویی برگشتی، کلا عوض شدی. کَسی باهات تماس گرفت؟ شایان بود؟ اتفاقی افتاده؟ نکنه دعوا کردین؟ نگو آره که باورم نمی‌شه.
چشم‌هام رو باز و بسته کردم و گفتم: می‌شه یه آهنگ ملایم بذاری؟
پانیذ رفت و با گوشی‌اش برگشت. سلیقه من رو می‌دونست و یک آهنگ بی‌کلام ملایم گذاشت. دوباره نشست جلوی من و گفت: نمی‌خوای حرف بزنی؟
سعی کردم ذهن آشفته‌ام رو با موزیک هماهنگ کنم و رو به پانیذ گفتم: باور کن توی عمرم، هرگز تا این اندازه دوست نداشتم که حرف بزنم. فقط نمی‌دونم با کی باید حرف بزنم.
-با من حرف بزن. من خواهرتم. کی محرم تر از خواهرت؟
به چشم‌های پانیذ زل زدم. تا چند ساعت قبل، دوست داشتم با مانی حرف بزنم و تمام آشفتگی‌های ذهنی‌ام رو بهش بگم. اما حرف‌های مهدیس، چنان ته دلم رو خالی کرد که دیگه نمی‌تونستم مثل چند ساعت قبل، به مانی اعتماد کنم. مهدیس شاید بهم دروغ گفت و از سر لجبازی با برادرش، اون حرف‌ها رو بهم زد، اما اگه راست می‌گفت، چی؟
پانیذ دستش رو گذاشت روی زانوی پام و گفت: به خدا من راز دارم. باور کن گندم.
دستم رو گذاشتم روی دست پانیذ. انگار اون هم مثل من، داشت نهایت سعی خودش رو از فرصت پیش اومده می‌کرد تا به من نزدیک بشه. یک شات مشروب دیگه خوردم و گفتم: تا حالا احساس کردی که به سکس و ارضای جنسی، معتاد هستی؟ یعنی مطمئن بشی که کنترلش دست خودت نیست.
پانیذ سرش رو به علامت تایید تکون داد و گفت: آره همیشه این حس رو دارم. در اکثر مواقع هم از خودم عصبی می‌شم. یعنی در اصل از خودم متنفر می‌شم.
+تا حالا چند بار به خودت قول دادی که دیگه با پرهام سکس نکنی اما قولت رو شکستی؟
پانیذ لبخند زد و گفت: بیشتر از اونی که فکرش رو بکنی.
+تو، هم خوشگلی و هم خوش اندامی. هر پسری رو که بخوای، می‌تونی تور کنی. هر وقت هم ازش سیر شدی، می‌تونی مثل دستمال کاغذی، پرتش کنی توی سطل آشغال. درسته؟
پانیذ با تکون سرش، حرفم رو تایید کرد و گفت: آره خودم اینا رو می‌دونم.
+پس چرا پرهام رو انتخاب کردی؟ واقعا می‌خوام علتش رو بدونم.
پانیذ کمی فکر کرد و گفت: چون هیجان سکس با داداشم، اونم به صورت مخفیانه، از سکس با یک دوست پسر معمولی، خیلی بیشتره. من تجربه سکس با دوست پسر هم داشتم. با دو تا دوست پسر. حتی نزدیک به ارضا شدن من هم نشدن. البته جدا از این مورد، پرهام همیشه پیشمه و می‌تونم هر وقت دلم خواست، باهاش باشم.
پوزخند ناخواسته‌ای زدم و گفتم: باورم نمی‌شه.
-چی رو باورت نمی‌شه؟ اینکه من...
حرف پانیذ رو قطع کردم و گفتم: اینکه این همه شبیه هم هستیم.
پانیذ با دقت من رو نگاه کرد و گفت: یعنی تو هم معتادی؟ معتاد سکس با شایان؟ این که خوبه.
سرم رو به علامت منفی تکون دادم و گفتم: دیگه نمی‌تونم مثل چند وقت پیش، با شایان ارضا بشم. از طرفی هم نمی‌تونم بی‌خیال سکس بشم. همون انرژی مزخرفی که هر بار و بر خلاف عقیده‌ و قولت، تو رو می‌بره به سمت پرهام، توی وجود منم هست. حتی شاید قوی تر.
پانیذ دوباره کمی فکر کرد. با یک لحن طنز گفت: یعنی تو هم با پرهام سکس داری؟
لبخند زدم و گفتم: نه.
-پس چی؟ یعنی داری به شایان خیانت می‌کنی؟ چه خوش شانسه اون کَسی که با تو...
حالت مستی‌ام هر لحظه بیشتر می‌شد. نگاهم رو شیطون کردم و گفتم: چیه باز روت نمی‌شه بگی؟
صورت پانیذ کمی سرخ شد و گفت: خیلی خوش شانسه اونی که با تو سکس می‌کنه. پسرا این روزا بیشتر طرفدار زن شوهردارن تا دوست دختر معمولی.
باورم نمی‌شد که پانیذ داره توی این شرایط درهم و سخت و پیچیده، بهم آرامش می‌ده. دستش رو محکم تر فشار دادم و گفتم: باورم نمی‌شه تو همون پانیذ قبلی باشی.
-منم باورم نمی‌شه که تو گندم قبلی باشی. هنوز هم فکر می‌کنم که شاید اون حرف‌ها رو بهم زدی تا از من حرف بکشی. گفتی راز زندگی‌ات رو گفتی، اما چیزی بود که خودم تا حدودی می‌دونستم. حس کردم داری گولم می‌زنی. اما از طرفی یک درصد احتمال دادم که واقعا داری سعی می‌کنی تا باهام رابطه بر قرار کنی. جفت‌مون خوب می‌دونیم رازی که تو از من و پرهام می‌دونی، اصلا قابل مقایسه با دو تا فانتزی ذهنی تو و شایان نیست. فکر کنم اکثر زن و شوهرها از این مدل حرف‌ها و فانتزی‌ها، بین خودشون داشته باشن.
یک شات مشروب دیگه خوردم و گفتم: دوست داری یک راز واقعی از من بدونی؟
پانیذ سرش رو به علامت تایید تکون داد و گفت: حتی نمی‌تونی تصورش رو بکنی که چقدر دوست دارم تا توعه واقعی رو بشناسم.
چشم‌هام رو برای چند ثانیه بستم. یک نفس عمیق کشیدم و چشم‌هام رو باز کردم. آب دهنم رو قورت دادم و گفتم: چند وقت پیش و برای اولین بار، با یکی غیر از شایان سکس کردم.
پانیذ اصلا تعجب نکرد! لبخند زد و گفت: می‌دونستم تو اینقدر شیطون هستی که فقط به شایان قانع نباشی. همیشه به پرهام می‌گفتم که تو...
+که من جنده‌ام؟
-نه منظورم این نبود. منظورم همون شیطون بلا بود. در ضمن اینم الان مُد شده. اکثر متاهلا پارتنر جنسی هم دارن. درسته که من مجردم اما خیلی اطلاعات درباره دنیای شما متاهلا دارم. فقط نمی‌ترسی که شایان بفهمه؟ تا حالا به چشم خودم ندیدم که هیچ مَردی به اندازه شایان عاشق زنش باشه. اگه بفهمه، خیلی ناراحت می‌شه.
چند لحظه مکث کردم. برای دومین بار یک نفس عمیق کشیدم و گفتم: مورد عجیب این نیست که من با یکی دیگه سکس کردم. عجیب اینجاست که در حضور شایان باهاش سکس کردم. یعنی سه نفری با هم سکس کردیم.
چشم‌های پانیذ از تعجب گرد شد. دستش رو از روی زانوی من برداشت و هر دو تا دستش رو گذاشت اطراف صورتش و با یک لحن تعجب‌گونه گفت: چی داری می‌گی گندم؟ واقعا؟! این امکان نداره...
یک شات مشروب دیگه خوردم و گفتم: آره واقعا. خیلی هم امکان داره. اولش قرار بود فقط یک بار امتحان کنیم، اما پسره اینقدر خوب از آب در اومد که تصمیم گرفتیم ادامه بدیم.
پانیذ سکوت کرد. انگار حرف‌های من رو نمی‌تونست هضم کنه. بعد از چند دقیقه، سکوت رو شکست و گفت: از چه نظر خوب از آب در اومد؟
متوجه منظور پانیذ شدم. منظورش رو غیر مستقیم و در قالب یک سوال زیرکانه پرسید. لبخند زدم و گفتم: هم توی سکس و هم از نظر شخصیت و قابل اعتماد بودن. می‌شه گفت که بی‌نقص بود.
پانیذ کمی فکر کرد و گفت: یه بار، با اولین دوست پسرم دعوام شد. سر اینکه چرا با یکی از دوست‌هاش گرم گرفتم. من هم عصبی شدم و گفتم "باهاش گرم گرفتم، چون ازش خوشم اومده. ازش خوشم اومده، چون خیلی بهتر از توعه و هیچ ایرادی نداره، اما تو پُر از اخلاق بدی." دوست پسرم تو جوابم گفت "اتفاقا چون هیچ ایرادی نداره، باید ازش بترسی، چون محاله آدما بدون ایراد باشن. این ثابت می‌کنه که یک آدم متظاهر و هزار رنگه و داره بازیت می‌ده تا مخت رو بزنه." اون لحظه فکر کردم از سر حرص و حسادت داره این رو بهم می‌گه، اما بعدا که با اون پسره دوست شدم، بهم ثابت شد که یک عوضی به تمام معناست و حق با دوست پسر قبلی‌ام بود. الان که می‌گی طرف بدون نقص بوده، نمی‌تونم قبول کنم. محاله آدم بدون نقص باشه.
چند لحظه به حرف‌های پانیذ فکر کردم. اخم کردم و گفتم: تو کِی این همه بزرگ شدی و من نفهمیدم؟
پانیذ لبخند تلخی زد و گفت: تو خیلی وقته که دیگه من و پرهام رو نمی‌بینی. از وقتی که شایان وارد زندگی‌ات شد، ما رو فراموش کردی.
+اگه معذرت بخوام، قبول می‌کنین؟
-معذرت خواهی توی مستی قبول نیست اما خب چون توعی، باشه قبوله.
+مگه تا حالا دیدی که کَسی مست بکنه؟
-فکر کردی فقط خودت مشروب می‌خوری؟
جوابی نداشتم که به پانیذ بدم. خواستم یه شات دیگه پُر کنم که دیدم بطری مشروب تموم شده. ایستادم تا یک بطری دیگه بیارم اما سرم گیج رفت و مجبور شدم برای حفظ تعادلم، دست‌هام رو به میز ناهارخوری تکیه بدم. پانیذ سریع ایستاد و گفت: حالت اصلا خوب نیست گندم. بذار به شایان زنگ بزنم. یا حداقل به پرهام زنگ بزنم.
حس کردم که دارم بالا میارم. یک نفس عمیق کشیدم و گفتم: نه به هیچ کَسی زنگ نزن. کمک کن برم توی اتاق خواب.
با کمک پانیذ، رفتم توی اتاق خواب و دراز کشیدم روی تخت. سرم گیج می‌رفت و همچنان حالت تهوع داشتم. دستم رو گذاشتم جلوی دهنم و رو به پانیذ گفتم: پیشم باش پانیذ. شاید بالا بیارم.
پانیذ رفت و با سطل آشغال داخل هال برگشت. یک پلاستیک گذاشته بود توی سطل و گفت: محض احتیاط. حال ندارم رو تختی و تخت رو به گند بکشی و مجبور بشم تمیز کنم.
دوست داشتم بخندم اما ترسیدم دستم رو از جلوی دهنم بردارم و روی تخت بالا بیارم. تو همون حالت گفتم: لباسم رو در بیار پانیذ. با این شلوار جین، احساس خفگی می‌کنم.
پانیذ اخم کرد و گفت: فرمایش دیگه‌ای نداری؟
+چرا بعدش هم برام یک شربت آبلیمو درست کن. حالم هر لحظه داره بدتر می‌شه.
پانیذ نشست کنارم. هم زمان که دکمه‌های شلوار جینم رو باز می‌کرد، با حرص گفت: اونوقت من و پرهام رو نصیحت می‌کردی که مشروب خوردن کار خوبی نیست. تیریپ بر می‌داشتی که هر کَسی جنبه مشروب خوردن نداره و فقط بعضی‌ها ظرفیتش رو دارن. اه اه که چقدر اون موقع‌ها ازت بدم می‌اومد.
چون شلوار جینم چسب بود، پانیذ به سختی درش آورد. شال و مانتوم رو هم از توی هال برداشت و همراه با شلوارم، آویزون کرد روی جالباسی و با لحن طنز خودش گفت: تاپ و شورتت احساس خفگی بهت نمی‌ده.
یک عوق زدم و گفتم: زبون نریز، برو شربت آبلیمو درست کن.
غریبه ترین آشنا در میان دوستان
 
     
  
صفحه  صفحه 7 از 8:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  پسین » 
پاسخ شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که بازگفت کردید برگردید
رنگ ها List Insert YouTube video   

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.

 

↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
 
DMCA/Report Abuse (گزارش)  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
↑ بالا
Copyright © 2009-2021 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites

RTA