↓ Advertisement ↓
انجمن لوتی
صفحه  صفحه 9 از 14:  « پیشین  1  ...  8  9  10  ...  14  پسین »
داستان سکسی ایرانی

غرق در لذت بي انتهاي سكس

 مرد
#81   Posted: 21 Jul 2021 01:00


 1 Star

ارسالها: 1000
فصل سوم قسمت هشتم(جرقه)

فرح:از اونجایی که تو بچه تیزی هستی باید متوجه شده باشی که این مهمونی يه مهموني ساده نیست و هرکسی اجازه ورود ب این مهمانی و نداره.
افراد و زوج های فرهیخته ای در این مهمانی هستن و همه چیز و همه نوع رابطه ای در این مهمانی ازاده بدون هیچگونه محدودیتی کسی که اجازه ورود ب این مهمانی پیدا کنه پا توی دنیای سکسی بزرگی میزاره....
و تو اگر الان اينجايي اول از همه بخاطره اينه كه من ميخام و تو توي دل من جا باز كردي....
و دوم اينكه تو تنها كسي هستي كه ميتوني بعد مدت ها يه تحول عظيمي به اين مهماني ها بدي.
ميلاد:من متوجه نشدم حالا همه اين حرفا درست بابام و عموم اينجا چيكار ميكنن يعني چي من ميتونم تحول عظيمي ايجاد كنم؟
فرح:ميدونم خيلي سوال داري كم كم به همش ميرسي حالا پاشو برو اون مانيتورو روشن كن و تماشا كن ببين تهه مهموني چي ميشه باباعو عموت اينجا چيكار ميكنن تا كم كم برسيم به خودت....
مانيتورو روشن كردم با حرفايي كه فرح زد از ديدن اين صحنه ها اصلا متعجب نشدم هر كسي ي گوشه مشغول سكس بود هركس با هركسي دوست داشت مشغول بود گاهي جاهاشون عوض ميشد وايه من پسراي فرح كه همه بودن يعني صد درصد خانوماشونم توي همين جمعن و حتما دارن زيره يكي اه و ناله ميكنن بابا و عمو هم ي گوشه مشغول بودن و سه تا خانوم داشتن بهشون سرويس ميدادن تنها چيزي كه درباره بابا و عمو فكر نميكردم همين بود زن عموي بدبختم بخاطر اينكه شوهرش درست بهش نميرسيد اومد به من داد نبود ببينه عمو چجوري تو كص و كون زناي مردم تلنبه ميزد پس بگو اينجور جاها خودشو خالي ميكرده براي زنش حوصله نداشته باباعم كه ديگه هيچي هرچي تصوير خوب ازش تو ذهنم ساخته بودم خراب شد البته من شايد انتظار ديگه اي داشتم ازش وگرنه اونم داشت زندگي ميكرد و از زندگيش لذت ميبرد مثل من حتي به غلط....
يكم بعد فرح كه با ديدن صحنه هاي سكسي حشري شده بود پاشد مانيتورو خاموش كردو گفت ديدني ها بسته ديگه بيا به داد كص من برس....
بعد از يه سكس جانانه و خالي كردن همه ابم تو كصش گفت:من سارارو دورادور ميشناسم دافه قدريه،كير راست كنه،خوب ميتونه به پسراي من سرويس بده....
از حرفش عصابم خورد شدو گفتم زر نزن زنيكه من رو مادرم حساسم درباره اون درست حرف بزن....
فرح:چيه غيرتي شدي چطور تو مادره اونارو ميكني چيزي نيست اونا مادر تورو بكنن بده؟
ببين اگر بابا و عموت اينجان فقط بخاطره اين بوده كه ي روزي بتونم مادرت سارارو بيارم توي جمع
از بابات كه نا اميد شدم گفتم شايد تو بتوني استارت يه سكس بزرگ خانوادگيو بزني....
البته براي توام بد نميشه تو فقط مادرتو مياري در عوضش من و عروسام و حتي زناي ديگه مهماني ماله تو ميشن ميتوني خودتو تو كص و كون و سينه هاشون غرق كني....
جلوی خَط چين ها اختيار را بِكُنيم...
 
     
  
↓ Advertisement ↓
 مرد
#82   Posted: 21 Jul 2021 02:00


 1 Star

ارسالها: 1000
فصل سوم قسمت نهم(تصميم درست)

بعد از اون شب و اون مهماني نميدونستم بايد چيكار كنم هرچي بود نبد عجولانه تصميم ميگرفتم بحثي نبود كه بشه سر سري تصميم گرفت بايد روش فكر ميكردم و با برنامه ريزي جلو ميرفتم بايد يه تصميم درست ميگرفتم
خلاصه گذشت و منم به خيلي چيزا فكر كردم بايد جمع بندي ميكردم و بعد اگر خاستم اعلام ميكردم....
ي روز پيش مامان سارا بودم خيلي پاپيچش شدم كه رابطش با معين چجوري شروع شد اول نميگفت با اسرار من گفت من ديگه رازي پيشت ندارم اينم بدون اشكال نداره
خيلي سال پيش وقتي منو داييت(سهراب) داشتيم باهم سكس ميكرديم معين متوجه ميشه و مچ مارو ميگيره منم از اون روز ناخاسته باهاش وارد رابطه شدم البته اولش ناخاسته بود يه جورايي بايد بهش باج ميدادم كه جلو بابات حرفي نزنه ولي بعده ها خودمم دوست داشتم پسرم بود از گوشت و استخونم بود ازش لذت ميبردم همينجوري كه الان از پسر كوچولوم لذت ميبرم....
ميلاد:پس كه اينطور اي دايي سهراب خاركسده پس توام اره عجب مارمولكي
سارا:نگو داداشمو گناه داره حالا يه سوپرايزي برات دارم بعدا بهت ميگم....
مامان سارا هنوز نميدونست كه منم با خواهراي خودم رابطه دارم اون فيلمم نگفتم مهناز ازش گرفته گفتم اون روز خودم اومده بودم خونه سر بزنم فيلم گرفتم ب مهنازم گفتم اصلا ب روي مامان نياره ب اونم حتي نگفتم كه من الان با مامان رابطه دارم از وقتي فرح قضيه سكس خانوادگيو بهم گفت ذهنم درگير بود كه چرا ما نكنيم اينكارو دوست نداشتم تن به خاسته فرح بدم تصميم داشتم حتي بابا حشمتم ازين داستان بكشم بيرون اگر بنا به سكس خانوادگي باشه همه چيز داخل خانواده خودمون باشه بهتره تا اينكه من بخام مادرمو بيارم چهارتا نره خر بكننش درسته اونام مادر و زنشونو در اختيارم ميزارن ولي بازم ارزش اينو نداره كه مادرم بره زير كير غريبه براي همين دست رد زدم به سينه فرح و مطمئن بودم كه تصميم درستي گرفتم حتي همه قضيرو به سارا گفتم اول يكم از بابا ناراحت شد ولي بهش حق داد گفت مگه خوده من بهش خيانت نكردم اونم متقابلا اينكارو كرده پس نميتونم ازش گله كنم
اون فرحنازه بي شرفم ميشناسم قديم تو باشگاه باهاش اشنا شدم اونم منو از اونجا ميشناسه....
اين زن روانيه يه ديوانس از همون موقع زناي خوشگلو تور ميكرد براي پسراش چقدر دنبال من بود ولي بهش محل نميدادم....ديگه ام دوست ندارم هيچگونه ارتباطي با اين زن داشته باشي حتي كاري فهميدي؟
ميلاد:اي به چشم تو فقط جون بخا مامان عزيزم....
جلوی خَط چين ها اختيار را بِكُنيم...
 
     
  
 مرد
#83   Posted: 21 Jul 2021 03:00


 1 Star

ارسالها: 1000
فصل سوم قسمت دهم(بيلاخ)

بعد از صحبت با مامان سارا و تصميم درستي كه براي زندگي گرفتم همه روابطمو حتي روابط كاريو با خوده فرح و شركتش تمام كردم و از اونجايي كه ميدونستم فرح زن زرنگيه ممكنه چيزي دستش داشته باشه بعدا بخاد به عنوان اهرم فشار استفاده كنه به همين دليل با يه هكر حرفه اي همه سيستم هاشو هك كرديم و ديدم بله كلي عكس و فيلم از من و بابا و حتي عمو داره و كلي عكس و فيلم از ادماي مختلف حتي عكس و فيلماي برهنه و سكسي عروساش عكسايي كه مربوط ب خودمون بودو پاك كردم بقيرم نگه داشتم كه اگر زماني از طرفش مشكلي به وجود اومد داستاني شد دستم پر باشه....
با كاري كه كردم فرح تا عمق سوراخ كونش سوخت
معلوم بود خيلي نقشه ها برامون كشيده بوده كه همش نقش بر آب ميشه بابا و عمورم نميتونستم علني برم بهشون بگم ديگه نرن به مهماني هاش مجبور شدم براي اونام يه داستان ساختگي درست كنم كه يكم بترسونمشون كه اونورا نرن.
تا بالاخره بشينم ببينم اين سكس خانوادگيو از كجا شروع كنيم و ايا اصلا خوب پيش ميره....
چون بازم بايد پنهان كاري ميكرديم هانيه نبد متوجه ميشد بچه هامون حتي شوهر مهشيد و بچش از همه مهمتر بابارو چجوري بياريم تو بازي درسته هممون تهمون باد ميده و خودمونو تو سكس وا داديم و كاره راحتيه استارت سكس خانوادگيو زدن اما باز بايد به عواقبش فكر ميكرديم....
گذشت ي روز مامان سارا گفت ميلاد وسايلتو جمع كن ميخايم دوتايي بريم مسافرت....
ميلاد:به به هميشه به تفريح و گردش حالا كجا قراره بريم؟
سارا:دماوند خونه داييت
ميلاد:خونه دايي سهراب؟چه خبره؟
سارا:خبراي خوب گفته بودم برات سوپرايز دارم
هرچي گفتم چه خبره و سوپرايزه چي اصلا انگار نه انگار ميگفت خودت اونجا متوجه ميشي....
خيلي وقت بود دايي سهرابو نديده بودم سهراب تقريبا هم سن و سال ساراس پشت به هم بودن اول مامان سارا بعدم دايي سهراب....
سهراب زن و بچه داشت زنش اذر يه زن سبزه خيلي معمولي قيافش چنگي به دل نميزد ولي اندام خوبي داشت كمي هم چاق بود و دختر داييم صبا ٣٠سالش بود اما هنوز مجرد بود اونم از نظره قيافه ساده بود ولي اندامش تو پر بود به مادرش رفته بود سينه و باسن درشتي داشت خلاصه من بيخبر از همه چي با مامان سارا راهي باغ دايي سهراب شديم....
جلوی خَط چين ها اختيار را بِكُنيم...
 
     
  
↓ Advertisement ↓
TakPorn
 مرد
#84   Posted: 21 Jul 2021 11:31


 1 Star

ارسالها: 1000
فصل سوم قسمت يازدهم(دايي)

وقتي رسيديم با استقبال گرم دايي و خانوادش رو به رو شديم خيلي وقت بود همديگرو نديده بوديم خيلي حرفا داشتيم براي گفتن منو دايي سهراب خيلي باهم عياق بوديم بچه بوديم كلي ميزديم تو سرو كله هم ديگه ولي خب ديگه هركس رفت سراغ زندگي و سرنوشت خودش....
اون شب اتيش روشن كرديمو بساط كبابم دايي فراهم كرده بود اذر و صبا ام ديگه نميدونيد كلي بهمون رسيدن و سنگ تموم گزاشتن....
صبا:پسر عمه چرا خانوم بچه هاتو نياوردي؟
ميلاد:راستش خيلي يهويي شد اومدنمون ايشالله دفعه بعد با خانوم بچه ها مزاحم ميشيم
يه نگاهه خريدارانه اي بهم كردو گفت انشالله
سهراب:ولش كن بچرو صبا اومده دو روز اينجا دلي از عزا در بياره مجردي عشق و حال کنه....
صبا:بله خيلي ام خوش اومده قدمشون روي سره ما خب عمه از شما چ خبر كم پيدايي كمتر بهمون سر ميزني ما دوستتون داريم هنوزا پيش ما بيايد
سارا:فداي برادر زاده گلم بشم من كه خيلي دلتنگتون بودم
صبا:راستشو بگو شيطون دلتنگه ما يا داداشت
اذر:بگير بشين سره جات دختر زشته جلو اقا ميلاد انقدر لودگي نكن
صبا:اقا ميلاد كه از خودمونه و قراره خودمي ترم بشه
يعني چي قراره خودموني تر بشه؟
بعده يه اتيش بازي و كباب بازيه حرفه اي رفتيم داخل خانه با صبا رفتم اتاقش نشستيم يكم صحبت كرديم ديدم خانوم با چشماش داره منو ميخوره گفتم هوي تو خودت مگه پدر و برادر نداري به پدر و برادر مردم اينجوري نگاه ميكني
گفت دارم ولي به اين جيگريشو نه خوش به حال زنت تيكه خوبي گيرش اومده حتما قدرتو ميدونه
ميلاد:تو نميخاي ازدواج كني؟
صبا:نه بابا كسخلم مگه منم مثل مهنازه شما راحت دارم زندگيمو ميكنم دنبال دردسر نيستم
ميلاد:نيازاتو چجوري تامين ميكني؟
صبا:بي پرده حرف بزن منظورت سكسه بالاخره هستن كسايي كه تامينم كنن مثلا يكيش خودت
ميلاد:من؟حالا از كجا ميدوني من اينكارو ميكنم؟
صبا:همين كه اينجايي يعني براي همين كار اومدي
ميلاد:چي ميگي صبا منظورت چيه ازين حرفا؟
صبا:مثل اينكه بي خبري از همه جا نميدوني مامان جونت چرا اوردت اينجا؟
ميلاد:گفت سوپرايز داره اما حرفه ديگه اي نزد
صبا:چ مامان خوبي چه سوپرايز خوب تري
سوپرايزش ماييم
ميلاد:شماييد؟
صبا:اره در جريان رابطه مامانت با بابام كه هستي سارا همه چيو برام گفته....
خيلي ساله كه من و مامانم و بابام باهم سكس ميكنيم....
ميلاد:يعني تو با بابات خوابيدي؟
صبا:بله و گاهي سارا خانوم هم به جمع سه نفره ما ميپيونده و حال ميكنيم
خيلي وقت بود رابطمون ي نواخت شده بود و ما سه تا زن بابام تنها از پسمون بر نميومد قرار بود مامانت معينو بياره كه عمرش ب دنیا نبود الان قسمت تو شد به خانواده سكسي ما خوش اومدي....
جلوی خَط چين ها اختيار را بِكُنيم...
 
     
  
 مرد
#85   Posted: 21 Jul 2021 12:52


 1 Star

ارسالها: 1000
فصل سوم قسمت دوازدهم(سوپرايز)

پس اين بود سوپرايز مامان سارا ولي بايد بهم ميگفت در جريان قرارم ميداد....
الان ديگه منم يه نگاه خريدارانه اي به صبا كردم اونم متوجه شد و خنديد بعد گفت پاشو بريم تو هال كه همه منتظر عضو جديدن منو اذر جون بيشتر وارد هال شديم مامان روي پايه دايي بود داشتن لب ميگرفتن اذرم داشت برا دايي ساك ميزد با ديدن من يكم خودشونو جمع كردن صبا گفت بفرماييد اينم از اقا ميلاد
سهراب:دايي جون بدو بيا كه اين كص و كونا بركت خدان درست نيست همينجوري رو زمين بمونن
يه نگاه به مامان سارا كردم اونم يه چشمك بهم زدو رفتيم روي كار صبا و مامانش اذر اومدن و افتادن ب جونم مامان ساراعم كه با دايي مشغول بود
سهراب:راست ميگن نو كه بياد به بازار كهنه ميشه دل آزار ببين ابجي پسرتو اوردي زن و دختره من همش اونورن
صبا:بابا جون نه كه به خودت خيلي داره بد ميگذره عمه سارا شاه كصيه براي خودش
سهراب:بله من كه راضي ام شمام كيف كنيد با ميلاده دايي بكن دايي جون كه حلالت باشه
كص و كونه زن و بچمو مال خودت بدون....
خلاصه اون شب تا صب منو دايي سهراب مامان سارا عو اذر جون و صبارو به همه روش هاي سامورايي مورد گاييش قرار داديم سه تاشونو به نوبت با دايي همزمان از كص و كون گاييديم حسه خوبي بود حتي ديدن گاييده شدم مامانم توسط داييم خيلي لذت بخش بود دايي ام كه غريبه نبود كه بخام غيرتي بشم خودي بود پس بزن بره جايي كه غم نباشه....
دوروز با مامان خونه دايي سهراب بوديم و اين دوروز همه كار كرديم حتي انقدر صبا از من لذت برده بود كه همون هفته باز پاشد اومد تهران و باهم رفتيم خونه مجرديم و حسابي ترتيبشو دادم
ميگفت اذر مامانش هم هنوز تو كفمه كيرم زير زبونش مزه كرده بود قرار شد ي روزم اذر بياد فقط خودم باشم و خودش تا حسابي از خجالت كص و كونش در بيام زن داییه تپلیمو....
يه موقع هايي ميگم خدايا اين ٢٥٠گرم گوشت(كص)چي بود افريدي كه سرش كل دنيا جنگه....
همين كص ادمو بيچاره ميكنه مثل مني كه نتونستم جلوي هواي نفس و هوسمو بگيرم خيانت كردم و دوباره اوفتادم توي دنياي وسيع سكس....
ايا اگر ي روز متوجه بشم هانيه ام خيانت كرده چه برخوردي دارم؟
فكرش هم ازارم ميداد هانيه زن من دنياي من نفسه من عشق من زير يكي ديگه نه نه نه
هانيه نه زن من نه نه نه نه
هانيه:عشقم بيدار شو داري خواب بد ميبيني
ميلادم عشقم پاشو،باز كن چشماي خوشگلتو ببين من كنارتم....
پاشدم ديدم هانيه نگران با ي ليوان اب كنارمه
هانيه:خوبي عشقم خواب بد ديدي بيا اين ابو بخور اروم بشي....
بعدم سرمو گرفت تو بغلش و شروع كرد سرمو ناز كردن چقدر مهربون بود اين دختر چقدر بهم اهميت ميداد ولي من چيكار كرده بودم
ناخوداگاه اشك از چشمانم جاري شد اما نزاشتم هاني متوجه بشه،زودي بغلش كردم و خوابيديم....
جلوی خَط چين ها اختيار را بِكُنيم...
 
     
  
 مرد
#86   Posted: 21 Jul 2021 14:34


 1 Star

ارسالها: 1000
فصل سوم قسمت سيزدهم(فصل جديد)

بايد وارد فصل جديدي از زندگي ميشديم
ديگه زمانش رسيده بود كه استارت سكس خانوادگيو بزنم....
اما از كجا بايد شروع ميكردم؟
اره درستش هم همينه از خود مامان سارا بايد شروع ميكردم....
حالا كه اون همه رازشو بهم گفته بود و حتي باعث شد با دايي و خانوادش وارد رابطه بشم
پس موقش بود كه اونم راز اين همه سال من و دختراشو بدونه
خلاصه نشستم كل ماجرارو سير تا پياز براي مامان سارا تعريف كردم
از شكل گرفتن رابطم با مهشيد تا مهناز
بعد از شنيدنش گفتم چيه مامان تعجب نكردي؟
گفت نه زياد بالاخره اونام دختراي منن چطور من با برادر خودم رابطه دارم اونام مثل من ولي اينش برام جالبه كه طي اين همه مدت من متوجه اين موضوع نشدم كه اونم باز از پدر سوختگيه شما بچه هاس....
گفتم مامان اين حرفارو بيخيال من يه فكر خوبي تو سر دارم كه براي هممون خوبه....
سارا:بگو ببينم فكرتو گل پسرم
ميلاد:چرا ما اين سكس خانودگيو علني نكنيم؟
چرا از هم ديگه با خيال راحت لذت نبريم؟
فكر كن مامان،من،تو،مهشيد،مهناز،بابا
سارا:فكرت فكره خوبيه از صحبتايي ام كه كردي مهشيد و مهناز كه از الان اوكي شدن ميمونه بابات كه چجوري بياريمش تو بازي
ميلاد:اون ديگه زحمتش دست خودتو ميبوسه مامان جان ولي باباعم ب نظرم رديفه اگر خودش اهل اين داستانا نبود پاش به خونه اون فرح جنده باز نميشد پس اونم رديفه فقط يكم از روش خجالت ميكشيم اخه نه كه تاحالا جلوش پامونم دراز نكرديم چه برسه الان كه جلوش قراره درازمو بكنم تو كص زن و بچش
سارا:باشه بابات با من خيالت راحت تو برو با ابجيات هماهنگ كن تا من باباتو بپزمش و خبرتون كنم....
پريدم بغلش و يه ماچ ابدارش كردم ديدم نه اينجوري فايده نداره سير نشدم بلندش كردمو بردمش رو تخت خودش و بابام حسابي كص مامان جونمو كردمو ابمم تا قطره اخر خالي كردم تو جايي كه ازش اومدم و ولو شدم روش....
مامانم همونجوري بغلم كرده بود و قربون صدقم ميرفت بعدم پاشديم باهم يه دوش گرفتيم و من رفتم سراغ ابجيا و مامانم قرار شد روي بابا كار كنه
واي اگه ميشد چي ميشد بهش فكر ميكردم كيرم راست ميشد بعد اين همه سال پنهاني الان ديگه قراره علني بشه اگر داداش معين هم عمرش كفاف ميداد ديگه جمع تكميل بود ولي اشكال نداره من به نيابت از اونم كص و كون مادر و خواهراشو ميكنم...ثوابش به معين هم ميرسه....
باشد كه رستگار شويم...
و غرق در لذت بي انتهاي سكس....
جلوی خَط چين ها اختيار را بِكُنيم...
 
     
  
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
 مرد
#87   Posted: 21 Jul 2021 14:50

 0 Star

ارسالها: 1
داستانتون جالب و جذابه
 
     
  
 مرد
#88   Posted: 21 Jul 2021 15:10


 1 Star

ارسالها: 1000
دوستان ارادت
ممنون از همراهي گرمتون

با آرزوي بهترين ها براي شما🌹
جلوی خَط چين ها اختيار را بِكُنيم...
 
     
  
 مرد
#89   Posted: 21 Jul 2021 16:36


 1 Star

ارسالها: 1000
فصل سوم قسمت چهاردهم(خاطره بازي)

رفتم با ابجيا صحبت كردم اول يكم شاكي شدن ازينكه با مامان سارا رابطه برقرار كرده بودم و بهشون چيزي نگفته بودم ولي با يه سكس خوب از دل جفتشون درآوردم و همگي اماده بوديم كه مامان سارا مخ بابا حشمتو بزنه عو خبرمون كنه
گذشت و گذشت فعلا خبري از مامان سارا نبود حتما داره يواش يواش بابارو رام ميكنه اون زن كارشو بلد بود و همچنان منتظر بوديم....
اون زمان كه ازدواج كردم و مثلا پسره خوبي شده بودم رابطم با بيتا و هديه هم قطع شد اولش شاكي بودن پارسا و مصطفي ميگفتن ما خيالمون راحت بود تو هستي زنامونو سپرده بوديم دستت اما خب شرايطمو درك كرده بودن و منطقي برخورد كردن اونام دوست نداشتن لطمه اي به زندگيم وارد بشه،اما الان كه اوضاع فرق كرده بود هوسشونو كرده بودم....
ي روز دم ظهر بود پارسا و مصطفي كه سره كار بودن زناشونم كه همش با هم بودن يا بيتا خونه هديه بود يا هديه خونه بيتا....
خلاصه سرزده رفتم دم خونه بيتا در زدمو بيتا اومد جلو در تا درو باز كرد و منو ديد يه جوووووووونه كش دار گفت و تعارف كرد تو هنوز داخل نشده بوديم داد زد هديه بدو بيا ببين كي اومده من كه ديدمش كصم اب اوفتاد....
هديم تا منو ديد گفت اي جانم منم الان كه ديدمش كصم اب اوفتاد مگه ميشه اين پسرو ديد و كصت خيس نشه....
سه تامون ميدونستيم چي ميخايم بيتا و هديه همونجا رو كاناپه اوفتادن به جونم واي كه چقدر دلم تنگ شده بود براي اين صحنه دوتا دختر سكسي فوق حشري سر تا پامو ليس ميزدن و ميخوردن حسابي اون روز بعد سالها باز خاطراتم زنده شدو حسابي يه دل سير بيتا و هديرو از كص و كون و دهن گاييدم اونام راضي ازين كه باز ميتونن با من باشن ولي ميدونستن كه الان شرايط مثل قبل نيس الان من يه مرد متاهلم بايد محتاط عمل ميكرديم كه هم لذتشو ببريم هم بگا نريم خلاصه كلي خاطره بازي كرديم اون روز بچه ها اسرار داشتن بمون تا پارسا و مصطفي بيان باهم چهارتايي هم يه صفايي كنيم با اينكه خيلي دوست داشتم با پارسا و مصطفي ام يه حالي كنم ولي گفتم اون باشه براي بعد الان بايد برم خونه كه هانيه و بچه ها ميزو چيندن و منتظرمن با يه بوسه به لباشون خدافظي كرديم و راهي خونه شدم....
جلوی خَط چين ها اختيار را بِكُنيم...
 
     
  
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
 مرد
#90   Posted: 21 Jul 2021 18:56


 1 Star

ارسالها: 1000
فصل سوم قسمت پانزدهم(لواط)

بعد از اون روز و گاييدن دوباره بيتا و هديه بعد از سالها لذت خوبي برده بودم....
ولي عجيب نميدونم چرا دلم هواي كون پارسا و مصطفي رو كرده بود....
يعني از اولش هم به هواي كون پارسا و مصطفي راهي خونشون شدم و گفتم فعلا يه دل سير زناشونو از كص و كون بگام تا به جمال كون اقايون برسم....
بيتا و هديه ماجراي امروزو برا شوهراشون تعريف كردن و همون شب پارسا بهم زنگ زد كه اي بيمعرفت بعد مدت ها اومدي و زودي ام رفتي چرا نموندي تا منو مصطفي ام بيايم دلمون برات تنگ شده....
گفتم عشق داداشين،جفتتون تو قلب ما جا دارين.
پارسا:حالا بچين باز ببينيمت نميدوني چقدر امروز بيتا و هديه خوشحال شدن از ديدنت ممنونم كه خوب حال زنامونو جا اوردي امروز....
ميلاد:حتما منم دل تنگتونم فردا بيايد پيشه من ادرس خونه مجرديمو برات ميفرستم....
پارسا:خدمت ميرسيم داداش
ميلاد:فقط داش پارسا اگه امكانش هست خودت و داش مصطفي فقط بيايد خانوما باشن براي بعد....
پارسا كه گرفت حرفمو.فهميد دلم هواي كونشونو كرده يه دهن سرويس گفتو گفت خدمت ميرسيم و خدافظي كرديم....
صبر نداشتم تا پارسا و مصطفي برسن من گي نبودم اما نميدونم چرا انقدر يه دفعه هوس كون پسر كرده بودم مخصوصن كوناي تميزه پارسا و مصطفي تو همين فكرا بودم كه صداي زنگ اومد
خودشون بودن پارسا و مصطفي....
وارد كه شدن به استقبالشون رفتم و همون دم در حسابي همديگرو بغل كرديم و لب ميگرفتيم....
يكم نشستيم از اين چند سال دوري و اتفاقاش صحبت كرديم و خاطرات گذشترو زنده كرديم....
ديگه وقت تلف كردن جايز نبود لخت شديم
نشستم وسط پارسا و مصطفي شروع كردم ازشون لب گرفتن و همزمان كيراشونم ميماليدم اونام كير و خايه منو ميماليدن....
بعد مصطفي نشست جلوم و شروع كرد ساك زدن منم كير پارسارو كردم تو دهنم و حسابي براش خوردم بعد برش گردوندم و سوراخ كونشم حسابي خوردم و انگشت كردم كيرم كه با اب دهان مصطفي خيس شده بودو گزاشتم روي سوراخ كون پارسا و بي درنگ تا دسته جا كردم توش پارسا يه اه عميقي از ته دل كشيد و تلنبه هاي سنگيني كه وارد كونش ميكردم و اونم همزمان داشت كير مصطفي رو ساك ميزد يكم گذشت به مصطفي گفتم اونم بياد روي پارسا و قنبل كنه....
واي جونمي جون دوتا كون تروتميز جلوم اوفتادم به جونشون و حسابي سوراخ كونشون و تخماشونو حتي كيرشونو خوردم و باز تلنبه ها شروع شد از كون پارسا ميكشيدم بيرون ميكردم تو كون مصطفي و دوباره به همين شكل....
بعدم مصطفي كيرشو كرد تو كون پارسا حالا من داشتم مصطفي رو ميكردم اونم همزمان پارسارو ميكرد و كيرشم دست انداخته بود گرفته بود و ميماليد بعد باز جا عوض كرديم اينار تو كون پارسا كردم و اونم تو كون مصطفي سه تامون ديگه تو اوج بوديم كه يهو باهم يه نعره كشيديم و اب من خالي شد تو كون پارسا اب پارسام تو كون مصطفي و اب مصطفي تو دستاي پارسا....
عجب سكس خفني شد سه تامون ديگه نا نداشتيم رفتيم باهم سمت حمام اونجا يكم برا هم ديگه ساك زديم و قرار شد ي برنامه بچينيم پنج تايي با زناشون سكس كنيم البته پارسا و مصطفي كه به زنا حسي نداشتن ولي خب از تماشاي گاييده شدن زنشون توسط من كه ميتونستن لذت ببرن و اين بود يه لواط درست حسابي بعد مدت ها....
جلوی خَط چين ها اختيار را بِكُنيم...
 
     
  
صفحه  صفحه 9 از 14:  « پیشین  1  ...  8  9  10  ...  14  پسین » 
داستان سکسی ایرانی

غرق در لذت بي انتهاي سكس

پاسخ شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که بازگفت کردید برگردید
رنگ ها List Insert YouTube video   

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.

 

↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
 
DMCA/Report Abuse (گزارش)  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
↑ بالا
Copyright © 2009-2021 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites

RTA