انجمن لوتی
صفحه  صفحه 1 از 3:  1  2  3  پسین »
داستان سکسی ایرانی

داستانهای ترجمه شده به فارسی

 مرد
#1   Posted: 20 Jun 2011 20:39
jems007



ارسالها: 9463
کما
آلبرت ازدانشگاه درراه بازگشت به خونه بود که یک مرتبه ماشین جلوییش زد رو ترمز.تا اومد به خودش بیاد کار ازکارگذشته بود و بشدت به ماشین جلویی برخورد کرد و بعد از چند بار معلق زدن ماشینش بعد از برخورد به گاردنرهای کنار جاده متوقف شد.
برندا مادرآلبرت تو جلسه کانون بانوان نشسته بود که موبایلش زنگ خورد.شماره را که نگاه کرد دید دخترکوچیکش آنیه"سلام عزیزم این چه وقت زنگ زدنه دختر.تو که میدونی من تو جلسه ام.مامان شرمنده تازه از بیمارستان زنگ زدند گفتند :آلبرت تصادف کرده و ازت خواستن که بری اونجا.چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خدا مرگم بده حال پسرم چطوره؟
آنی:مامان تورا خدا اینقدر شلوغش نکن فقط گفتن بیایین بیمارستان همین.
برندا به دوستاش تو جلسه گفت که چه اتفاقی واسه پسرش افتاده.پس همراه خواهرش که تو جلسه بود به سمت خانه حرکت کردند تا آنی را هم با خودشون ببرن.وقتی به بیمارستان رسیدند آلبرت را به اتاق عمل برده بودند.
برندا به طرف پرستار چاقی که تازه ازاتاق عمل بیرون امده دوید و گفت:تورا خدا بگو حال پسرم چطوره.؟
"دقیقا نمی دونم ولی خب وضعیت ثابتی داره و الان که دارن ازسرش سی تی اسکن می گیرند.توکلت به خدا باشه"
در این هنگام سروکله پگی دختر بزرگه برندا پیدا شد:مامان من تازه خبردارشدم"
تقریبا دوساعت پراز اضطراب و نگرانی را برندا وخواهرش و دخترانش پشت سرگذاشتند در این هنگام در اتق عمل باز شد وسروکله دکتر پیدا شد.
دکتردرحالی که به سمت ژانت میرفت پرسید:خانم راندال؟
برندا با دست و پایی لرزان از جا بلند شد واگر دخترانش او را نگرفته بودند از شدت ترس و اضطراب به زمین می افتاد.
من خانم راندال هستم.
خانم من دکتر خوان میلر هستم خبر خوب اینه که خطری جان پسر شما را تهدید نمی کنه و وضعیت ثابتی داره.اما خبر بد اینه که متاسفانه اون در حالت کما است و فقط خدا می دونه که چه وقت از این حالت خارج می شه.منظورتون چیه آقای دکتر؟
منظورم اینه که زمانی می تونیم نظر قطعی بدیم که ورم جمجمه اش کمتر بشه.حالا هم لطفا برین خونه و استراحت کنید.
-دکتر می تونیم پیشش بمونیم؟
-البته که می تونید.برندا به خواهرش و دختراش گفت که برن خونه تا بعدا نوبتی پیش آلبرت بمونند.
آن شب برندا تا صبح بالای سر پسرش کشیک می داد.و هیچگونه تغییری در وضعیت آلبرت مشاهده نشد.برندا از پرستاری که کنار تخت پسرش ایستاده بود پرسید:راهی هست که بتونیم اورا از این وضعیت خارج کنیم؟
-راهش اینه که باهاش حرف بزنید و بهش بگین چقدر دوسش دارین.دستش یا انگشتانش را لمس کنید.اینجوری خیلی بهش کمک می کنید که از حالت کماخارج بشه.خب اگه یک وقت خواست بشاشه چی ؟؟؟
---- نگران نباش واسه اون هم فکری کردیم با این اسفنج نمناک می تونیم بدنش را پاک کنیم.اینجوری هم مثل کسی که رفته باشه حمام.منظورت اینه که تمام بدنش را پاک کنیم؟خب آره دیگه.برندا بعداز11سالگی هیچ وقت بدن برهنه پسرش را ندیده بود.
-----حالا حاظری کمک کنی؟
-----خب آره.پس یادت باشه که باید به این وضع عادت کنی چون باید بدونی که پسرت بهت تو این مرحله خیلی نیاز داره.
آلبرت حس کرد که داره خواب می بینه ،صداهایی را ار دور دست می شنید.او صدای مادرش را شنید که اگارداره با یکی حرف می زنه.
بتی گفت:شونه هاشو نگه دار.تا روپوشی را که بهش پوشوندیم از تنش در بیارم.بیشتر بیمارنی را که به بخشی که بتی در آن کار می کرد یا پیر یا چاق و بدهیکل بودند.اما این پسر جوان هیکلی ورزشکاری داشت.که نگاه هرزنی را بدنبال خودش می کشید.وقتی بتی پارجه را ازبدن آلبرت کنارزد نفسش ازدیدن کیرخوش تراش مردجوان به شماره افتاده بود.برندا هم دست کمی ازپرستار نداشت وبا دیدن بدن لخت پسرشصورتش را برگرداند.چون از 5سال به این طرف که شوهرش اونو ول کرده بود بدن هیچ مردی را لخت ندیده بود.ولی خب این غریبه نبود.این مرد پسرش بود.
---بتی با خنده گفت:خجالت نکش چون اون که نمی دونه تو اونو تو این وضعیت می بینی.بتی سمت و سود نگاه برندا را دنبال کرد که داشت به کیرخوابیده 15سانتی پسرش نگاه می کرد.
---آلبرت شنید که یکی داره می گه:خدا را شکر که کیرش مثل کیر باباش نیست.
برندا داشت به حرکت دستهای بتی که داشت با اسنج نمناک بدن پسرش را تمیز می کردنگاه می کرد که یهو کیر پسرش تکانی خورد.برندا می دونست که طرف حتی اگه تو حالت کما باشه بازم می تونه حس کنه.و خیلی دوست داشت که ببینه وقتی کیرش شق کنه چه اندازه است..
برندا به بتی گفت:نگاه کن داره شق می کنه.نکنه داره به هوش میاد؟
بتی همانطور که به شق شدن کیر آلبرت نگاه می کرد گفت:شاید به هوش بیاد شاید هم نه ولی در هرحال بقول بعضی دکترا تماس با بدن این جور بیماران باعث واکنش جسمی آنها می شه.
بتی اسفنج را دردستش گرفته بود و گفت:باید همه جای بدنش را پاک کنیم حتی کیرش را.حالا می شه یه لطفی کنی برندا جون خودت این کار رو بکنی؟برندا با تردید گفت امکان نداره اما در این لحظه از طریق بلندگو بتی را واسه کاری صدا کردند.بتی بسرعت اسفنج را به برندا داد و ازاتاق بیرون رفت.
وقتی بتی از اتاق بیرون رفت،برندا روی بدن پسرش خم شد وگفت:عزیزم می خوام مثل لون موقعها که کوچیک بودی می خوام بدنت را بشورم.
آلبرت باصدای بلندی گفت:مامان صداتو می شنوم اما بسی خیال باطل چون کسی صداشو تو اون فضای خلا و تاریک نمی شنید.
برندا اسفنج را بر روی بدن پسرش به حرکت درآورد وبعد از شستن ناف به سمت پایین به حرکت ادامه داد.برندا با خودش فکرکرد که باید کیرت و تخماتو تمیز کنم.آلبرت دقیقا افکار مادرش را می خوند.همینطور که برندا داشت کیرش را پاک می کرد ،آلبرت هم از این کارمادرش لذت می برد ومی گفت آره مامان دستت درد نکنه بازم بمالش خوشم میاد.برندا با مشاهده کیرکاملا شق شده پسرش به فکر فرورفت که اگه این کیرتو کسم میرفت چه حالی میداد.آلبرت با شنیدن این افکار لبخندی از رضایت زد.برندا داشت کیر پسرش را می مالوند تا جایی حس کرد که آبش داره میاد ودر کمال ناباوری منی آلبرت با فشار از کیرش زدبیرون ورو سروسینه اش پاشید.برندا با اسفنج سروسینه پسرش را پاک کردو با خودش فکرکرد که اگه جق زدن تورا به من برمیگردونه مطمين باش که هرکاری را واسه برگردوندنت می کنم.
بتی به اتاق برگشت ودید که کیر آلبرت به حالت اولیه برگشته و با شیطنت به برندا گفت ظاهرا یه نمایش خوبی را از دست دادم.
برندا با غرولند گفت:من همان کاری را کردم که گفتی.
برندا داشت کارای پایانی اش را انجام میداد که ژانت ازدروارد شدو بهش گفت خب عزیزم می تونی بری.فردا هم پگی میاد عوض می کنه.تا دو سه روز دیگه هم اوضاع به همین منوال گذشت و بعد از 4روز آلبرت را به خانه منتقل کردند و بتی به برندا گفت :میدونی که من پرستار پاره وقت هستم واگه مایل باشی میتونم بیام کمکتون.
برندا گفت:خیلی ممنون بهترازاین نمی شه.آلبرت کم وبیش افکار اطرافیانش را حس می کرد وافکار خواهرش را حس کرد که می گفت من باید برم کلاس آموزش گروه کر .خدا می دونه که تا چندروز باید مواظبش باشم.بتی با چند تا پیژامه و پیرهن به اتاق برگشت و به دختر مو طلایی خوشگل گفت ببینم آماده ای که کمکم کنی.
--آنی که غافل از تمام کارهایی بود که انجام شده به بتی گفت:خب من چطوری میتونم بهت کمک کنم.بتی گفت وقتی من پاهاشو بلند می کنم تو هم سعی کن که پیژامه اش را پاش کنی.آنی گفت خب ممکنه که من چیزشو..... ببینم.بتی با خنده گفت مگه تا حالا تو عمرت کیر ندیده ای .خب چرا دیدم و یادش اومد که همین هفته پیش واسه دوست پسرش جق زده بود.ولی خب دوست داشت که کیر برادرش را ببینه.آنی مشغول دیدن کیر کلفت برادرش بود که بتی بهش گفت حواست کجاست پیژامه اش را پاش کن دیگه.بتی دستهاش را زیر کون آلبرت گذاشته بود و از آنی می خواست که یواش یواش پیژامه را به پاش کنه که در این هنگام کیر آلبرت تکانی خورد آنی داد زد خدای من داره شق می کنه .وبتی در پاسخ گفت این طبیعیه.آنی برای اینکه شلوار را درست پای برادرش کنه مجبور بود که کیرش را دست بگیره تا کش شلوار به کیرش نخوره وقتی آنی کیر آلبرت را دردست گرفت باخودش گفت کاش برادرم نبود و می تونستم واسه خودم نگه اش دارم.بتی با دیدن صورت گل انداخته آنی گفت:مادرت بهت می گه .عیبی نداره می تونید هر کجا شو که خواستید لمس کنید.آنی با تعجب پرسید منظورت اینه که همه جاشو.
بتی گفت:آره عزیزم هدف ما اینه که سطح هوشیاریش را بالا ببریم.آنی گفت:من که فکر نکنم بتونم این کار را بکنم.
ولی آلبرت گفت چرا عزیزم تو می تونی چرا که نه ولی خب زهی خیال باطل آنی صداشو نمی شنید.
وقتی آلبرت را با آن دستگاههای اورژانسی اعم از کپسولهای اکسیژن وبقیه وسایل به اتاقش منتقل شد تمتا فامیا اعم از خاله ها،عمه هاوعموها و بچه هاشون اونجا بودند اما بعد از یکی دو ساعت همه رفتند وفقط برندا و دخترانش اونجا بودند.
برندا به دختراش گفت:بیایید بهتون بگم چطور با اسفنج بدنش را پاک کنید.پگی و انی بدنبال مادرشان به اتاق آلبرت وارد شدند.برندا گفت:میدونم واسه تون سخته که انو لخت ببینید ولی پرستار گفت که با این کار ما می تونیم اونو زودتر به جمع خودمون برگردونیم.
برندا ملحفه را از بالای بدن آلبرت کنارزد پگی آهی از تعجب کشیدوگفت:خدای من کیرش از کیرشوهرم کلفت تره ،اما برندا متوجه شد که آنی زیاد از دیدن کیرآلبرت تعجب نکرده.آلبرت داشت صدا می کرد که پکی جون تورا خدا کیرمو دستت بگیر.برندا گفت نظرتون چیه که همگی اونو بشوریم .پس شش تا دست بود که بدن البرت را لمس می کرد واو تمنا می کرد که یکی کیرش را دست بگیره اما همگی بی توجه به کیرش مشغول کارخودبودند تا اینکه کیرش حسابی شق شده بود در این هنگام برندا گفت خب یکی کیرشو بماله.پگی بد.ن توجه به مادروخواهرش شروع به جق زدن واسه برادرش کرد و به خودش می گفت کاش من و اون تنها بودیم و می تونستم کیرش را ساک بزنم.آلبرت با خوشحالی گفت:آره عزیزم ساک بزن مطمین باش که یادم نمی ره.در این لحظه صدای ناله ای از دهان البرت خارج شد،برندا روبه دخترانش کردوگفت:دیدید گفتم کارسازه.پگی گفت انگار ابش می خواد بیاد.
آنی گفن پس من چی ؟برندا بهش گفت فردا بتی میاد و تو کمکش کن.
آن شب همه تورختخواب تو به کیربزرگ آلبرت فکرمی کردند.پگی دستش را تو شرت شوهرش کردوکیرش را تودستش گرفت اما شوهرش انگار نه نگار که خبریه وفقط مثل یه بشکه خوابیده بود و خروپف می کرد.اما آنی خواب ازسرش پریده بود پس پاورچین چاورچین به اتاق برادرش رفت.آلبرت حس کرد که کسی ا.مده تو اتاق بعد متوجه آنی شد .آنی دستش را به زیرملحفه برد وکیرالبرت را در دست گرفت وبا دست دیگش کسش را می مالید تا جایی که به خودش می گفت:داداش قربون کیرت برم کاش الان می تونستم که کسم را بزارم رو کیرت .آلبرت این چیزها را می شنید واز خوشحالی می خواست بال در بیاره و به خواهرش می گفت آره عزیزم هر کاری دوست داری بکن. اما بعد از مدتی آنی ازاتاق بیرون رفت آلبرت هرچی صداش زد اصلا جوابی نداد .آلبرت با ناراحتی گفت:آخه چرا کسی صدای منو نمی شنوه.آنی ازپله ها بالا رفت اما صدای همراه با ناله آلبرت را نشنید که گفت :آنی
برندا با صدای زنگ تلفن ازخواب بیدارشد.پگی از اونور خط گفت مادر امروز من مرخصی استعلاجی گرفتم خواستی میام که کمکتون کنم.
برندا گفت:نه از مرخصی استعلاجی الان استفاده نکن برو سرکارت ممکنه که بعدا بهت نیازداشته باشیم.بعدازطهر بعداز کار یه سری به ما بزن وبعد گوشی را گذاشت.آنی بخاطر جلسه مشورتی معلمان به مدرسه نرفت وقتی برندا ازخونه بیرون رفت بتی که تازه وارد خانه شده بود به آنی که تازه ازخواب بیدار شده بود ونوک پستانهاش از پشت لباس خواب پیدا بود گفت پس امروز فقط من وتو اینجا هستیم.بذار من کارهای اولیه را انجام بدهم بعدا صدات می کنم.وقتی بتی ملحفه را ازروی بدن آلبرت کنارزد دریافت که یکی دیشب اومده سروقت مریض و واسش جق زده،آنی را صدا کرد وگفت دیشب تو واسش جق زدی؟آنی با دستپاچگی گفت:نه
بتی گفخ خوشم میاد که دروغ هم بلد نیستی بکو ببینم دوستش داری؟معلومه که دوسش دارم.پس حاضری واسه این که حالش خوب بسه هرکاری بکنی ؟آنی با کمی تردید گفت:حتما.پس حالا زود باش لخت شو.
آنی گفت چی؟همون که گفتم لخت شو و برو کناربرادرت بخواب چوت تماس جسمی خیلی به مریض کمک می کنه.آنی لباس خوابش را درآورد و بتی هم با یک حرکت شرتش را تنش خارج کرد حالا آنی لخت مادرزاد کناربتی و تخت برادرش که لخت خوابیده بود ایستاد.
لوتی جون تولدت مبارک
 
     
  
 مرد
#2   Posted: 29 Jul 2011 08:19


 1 Star

ارسالها: 230
دختر فراری

ولم کن خوابم میاد 2 شبه نخوابیدم تو رو به خدا باشه برای فردا صبح به خدا ناراحتی قلبی دارم اون مردتیکه اونقد تو بیابون های اطراف گاهیدتم که دیگه نا ئی ندارم .........

یه دختر فراری بود که چند ساعت قبل یکی از راننده های خطی که با خشایار دوست بود آورده بود تا ما که خونه دانشجوئی داریم یه چند شبی بهش جا بدیم .وقتی از در وارد شد چهار تا کیر بودیم که داشتیم نگاش می کردیم و از همون ثانیه اول دنبال یه موقعیت که اولین نفری باشیم که می کنیمش.اسمش شبنم بود البته خودش می گفت که اسمش اینه . ورق بازی رو تعطیل کردیم و هر کسی یه سئوالی ازش می پرسید.یه نیم ساعتی گذشته بود که دیگه حشرم زد بالا و بلند شدم و گفتم شبنم یه دقیقه بیا تو اون اتاق کارت دارم . یه چند ثانیه ای همه ساکت شدن .بعد شبنم رفت تو اتاق و من هم دنبالش رفتم تو و در رو بستم .چراغ اتاق رو روشن کردم ولی شبنم گفت خاموشش کن .حالا باید بعد از اون شب گذائی که با اون راننده داشته نوبت من بود که یه حالی باهاش بکنم.

یه نیم ساعتی از من التماس و از اون نه گفتم دیدم با زبون خوش حالیش نمی شه مجبور شدم از تهدید استفاده کنم بهش گفتم اگه می خواد بذارم اینجا تو این خونه بمونه باید هر چی میگم گوش کنی انگار یا این حرف دیگه نرم شده بود.رو تخت به پشت خوابیده بود و من هم به پهلو کنارش دراز کشیده بودم .بلند شد و اومد رو سینه ام نشست سرش رو به صورتم نزدیک کرد و لاله گوشمو با لبش گرفت و شروع به مکیدن کرد تمام بدنم در یه آن سست شد و ضربان قلبم و نفسم سریع تر شد وقتی نفساش تو گوشم فرو می رفت شهوتم رو بیشتر میکرد یه صدای ناله ریزی شبیه ااااااااحححححححححممممممممم هی تو گوشم می کرد قدرت هیچ تکونی نداشتم تنها منتظر حرکت بعدی بودم کم کم لبش رو از گوشم خیلی اروم به زیر گردنم برد و با نوک زبونش پوست گردنم رو لیسید . دیگه صدای اه و نالم داشت بلندتر می شد تی شرت و شلوارکم رو از تنم در آورد خودش هم همه لباساشو کند و پرت کرد یه گوشه اتاق . از لیسیدن گردنم شروع کرد و همین جور خیلی اروم از روی سینه و شکمم به شرتم رسید لباشو از روی شرتم رو کیرم می کشید .گرمای زبون و لبش رو حتی از روی شرت هم حس می کردم کیرم به حد نهایتش سفت شده بود .تخم هامو از کتار شرتم در آورد و شروع به لیسدنشون کرد زبونش از زیر تخمم تا بالاش می کشید هر از چند گاهی هم اون هارو می مکید تو دهنش .دستشو کرد زیر شرتم و کیرم گرفت تو دستش یه بر آندازی کرد و گفت عجب کیر گنده و کلفتی داری مثل اینکه امشب می خوای خوارمو با این کیرت بگاهی بعد شرتم و دراورد و کیرم رو تا وسطاش کرد تو دهنش و شروع به ساک زدن کرد چنان ساک میزد که انگار نه انگار که چند دقیقه پیش داشت از خستگی ناله می کرد اونقدر قشنگ ساک می زد که یه لحظه احساس کردم داره ابم می یاد سرش رو از کیرم بلند کردم حالا نوبت من بود خوابوندمش رو تخت از گردنش شروع به خوردن و لیسیدن کردم تابه کوسش رسیدم کوسش رو حسابی تیغ انداخته بود یه تار مو هم پیدا نمی کردی از بالای کوسش شروع به خوردن کردم و به وسط کوسش که رسیدم زبونم رو تا اخر کردم تو کوسش و شروع به چرخوندن زبونم تو کش کردم با این کارم خیلی حال میکرد از بلند شدن صدای اه و اووووههش فهمیدم که داره حال می کنه.دیگه معطلش نکردم لنگاشو دادم بالا و سر کیرمو گذاشتم رو کوسش و با یه فشار کوچولو کیرمو تا دسته کردم تو که صدای جیغش بلند شد .گفت بابا یواش ما رو گاهیدی کیرت خیلی گوندست دردم میاره اروم بکن من هم برای اینکه کمتر درد و حس کنه و بیشتر حال کنه با انگشت شستم شروع به مالیدن چوچول بالای کوسش کردم با این کار دیگه داشت دیونه میش .هی میگفت وای چقدر حال میده تا حالا یه همچین کیری تو کوسم نرفته بود زود باش سریع تر بکن داره حال می ده بکن بکن تندتر وااااااااایی چه کیری چقدر کلفته .این جملات داشت کوسخولم می کرد و بدون مکث می کردم هر دو تامون خیس عرق شده بودیم و اه و ناله مون بلند و بلند تر می شد یه وقتی هایی هم که خسته می شدم و اروم می کردم خودش کوسش و عقب و جلو میکرد از شدت لذت چشاشو بسته بود و با دستاش تخت رو چنگ می زد من هم که این صحنه رو می دیدم احساس قدرت نادر شاهی بهم دست می داد و با تمام قدرت می کردمش و داد می زدم .صدای اه و ناله اش هی بلندتر میشد تا اینکه یه جیغ بلند زد و عین مرده ها دیگه تکون نخورد حالا نوبت من بود که کار و تموم کنم سرعت تلمبه زدنمو بیشتر و سریع کردم احساس عجیبی بهم دست داد تمام بدنم داغ شده بود و می لرزید احساس کرم ابم داره می یاد یه جند تا تلمبه محکم زدم و کیرم رو تا ته فشار دادم همه ابم و با تمام قدرت ریختم تو کوسش و همون جور که هنوز کیرم تو کوسش بود روش دراز کشیدم و چند ثانیه تو همون حالت موندمو و بعدش یه چرخی زدم و افتادم کنارشو دراز کشیدم از خستگی چشم هامو بستم و خوابیدم .

با صدای باز و بسته شدن در اتاق و روشنی شدید آفتاب صبح که از پنجره افتاده بود رو تخت کم کم چشمامو باز کردم . صدای مسعود می شنیدم که می گفت کسی کیف پول من رو ندیده خشایار هم دنبال موبایلش می گشت .کم کم داشتم متوجه می شدم که چه اتفتاقی افتاده .دختره قبل از اینکه ما ها از خواب بلند شدیم هر چی موبایل و کیف پول بوده جمع کرده و زده بود به چاک..........

(چند ماه بعد تو مطب دکتر)

آقای دکتر مطمئن هستید که اشتباهی نشده می خواید برم دوباره آزمایش خون بدم شاید اشتباهی شده . ولی دکتر دوباره حرفش و تکرار کرد:عزیزم علم داره پیشرفت می کنه امکان داره تا چند ساله دیگه یه درمان قطعی هم برای ایدز پیدا بشه....نگران نباش
عشق ، عشق می آفریند . زندگی رنج به همراه دارد ، رنج دلشوره می آفریند ، دل شوره جرات می بخشد ،جرات اعتماد بهمراه دارد . عشق ، عشق می آفریند .
 
     
  
 مرد
#3   Posted: 19 Aug 2014 18:13


 4 Star

ارسالها: 9256
یک پسر در لباس عروس

‎ این ماجر ۳ سال پیش برام اتفاق افتاد ‫.‬ من آخر هفترو در خونه دوستم اسکات بودم ، چون خانوادش برای آخر هفته رفته بودن مسافرت ‫.‬ قرار بود ما تمام شب آبجو بخوریم و فوتبال تماشا کنیم ‫.‬ یکی از دوستایه قدیمیه اسکات به نام مایکل هم با ما بود ‫.‬ ما همه حدود ۱۸ سال بودیم ‫.‬ اولش ما فقط آبجو خوردیم و تلویزیون نگاه می کردیم ولی کمکم دیگه خسته شدیم تصمیم گرفتیم که ورق بازی کنیم ‫.‬ بازنده باید کاری که برنده میگفتو انجام میداد اولش فقط مسخره بازی بود و برای خنده بود ولی کم کم من داشتم مست میشدم و پیشنهاد دادم که پوکر بازی کنیم و شرطارو جدی ترکنیم ، اونهاهم تاحدی قبول کردن که, پولی نباشه ولی شرطا جدی تر و سخت تر باشه ، منم از خدا خواسته قبول کردم ‫.‬ اول شرطها سر کارایه احمقانه وخنده دار بود ، ‫ولی‬ دیگه حشرم زده بود بالا و دلم رو به دریا زدم وگفتم که این دسترو جدی ترش کنیم ‫، بازنده این دوره(‬ ‫کسی که همه ژتونهاش تموم بشه ) باید لباس عروسی جین ( خواهر اسکات ) رو بپوشه ، آرایش بکنه و باید لاشی بازی در بیاره . اونا هم قبول کردن .‬

من همیشه علاقه عجیبی به پوشیدن لباس زنونه داشتم به خصوص لباسهای زیر زنانه ‫(‬ شرت و پستون بند و جورابای زنونه ‫)‬ حتی وقتی فرق بین دختر و پسر رو نمی دونستم دوست داشتم دختر بودم و تو بازیا و دوستام بیشتر با دخترا بودم و بازیهای دخترونه میکردم ، تا اینکه بعد از چند سال فهمیدم که فرق بین دختر و پسر فقط لباسشون نیست ‫.‬ ولی باز هم هر وقت که تنها بودم و مامانم اینا خونه نبودن میرفتم اتاق خاهرم و لباساش رو می پوشیدم و وانمود می کردم که منم دخترم و از این کارا ‫.‬ کلا ظاهرم ‫(‬ اندامم ‫)‬ خیلی برای یه پسر ظریف و قوس دار دخترونه ‫(‬ کمر باریک و ‫...‬ ‫)‬ بود ‫.‬ خودم میدونستم که نباید اینجوری باشم ولی تنها وقتی که لباس زنونه تنم بود احساس لذت ، آرامش و کامل بودن میکردم ‫.‬ دیگه من لباس زنونه پوشیدنو دوست داشتم و بهش اعتیاد پیدا کرده بودم ‫.‬ بارها خاهرم اینا زود برگشتن خونه و من مجبور شدم لباسای خودمو روی شرت و جوراب نایلونیهایه ‫(‬ جوراب بالا زانو نایلونی که بعضی از اونا بالا گیپور دار بود ‫)‬ خاهرم بپوشیدم تا اونا نفهمند و تا به امروز هم هیچ جوره سوتی ندادم ‫،‬ فقط خاهرم یکی دو بار مچم را سراینکه به کشویه لباسایه زیرش خیره شده بودم گرفته بود و کلی مسخرم می کرد و سر به سرم میزاشت ‫.
یکی از زیبا ترین و سکسی ترین لباسهای عروسی که تا به حال دیدم ، لباس عروسی جین بود ، یه لباس سفید با کلی تور که دامن اون بسیار کوتاه بود و به زور تا دم کش جوراباش که سفید بود تا بالایه زانوش بود و بالاش تور داشت میرسید و کمرش هم از سر شونه هاش باز بود تا دم قوس کمرش (اگه ۱ سانتیمتر بازتر بود چاک کونش دیده میشد) از این باز تر نمیشد و اون شرته زیباش تقریبا پیدابود. با یه تاج بسیار زیبا که به اون هم کلی تور بود که وقتی تور پائین بود به سختی میشد صورت زیبایه جین را دید ، فقط یه حاله ای از صورتش با لبای سرخ زیبا و چشمهایه آبی وبسیار زیبایه او پیدا بود. از اولین باری که اون لباس زیبا رو تن جین دیدم به این فکر میکردم که چجوری میتونم اون رو بپوشم و الان در چند قدمیه این آرزویه دیرینه بودم و از خوشهالی در پوست خودم نمیگنجیدم . ولی نمیخاستم که اونها از این ماجرا بويی ببرن . چون میدونستم اگه بفهمند ، حداقل آبرومو میبرند و به خانواده ام میگن ‫.
بازی شروع شد و ما به دلیل جدی بودن بازی شروع به خوردن ویسکی کردیم ، یکی دو دست اول من خوب بردم و تقریبا نصف ژتونهای اونارو بردم ولی دستهای بعد را بعداز افزایش شرط ، به بهونه اینکه منتظر رنگ یا استریت بودم و دست نداده بود جا میرفتم،تا اینکه یه دست ۴ تا پیک رو کارت ۵ ام (ریور) رو شد. آس ، بیبی ، سرباز پیک ،۶ خشت و آخری ۲ پیک رو زمین بود و اول مایکل نصف ژتوناش را که یکم از ژتونایه من کمتر بودو شرط کرد اسکات بدون مکس جا رفت من موندم و مایکل دیگه نهوه بازی اون دستم بود میدونستم احل بلوف نیست و اینکه حتما دستش خیلی خوبه که سر نصف ژتوناش شرط بسته و اونا میدونستن که من اگه پا بده بلوف میزنم و چون دیگه میخاستم اون لباسرو بپوشم و میخاستم بی گناه به نظر بیام و اونا نفهمند که از قصد باختم ، من شرط رو بالا بردم در حد همه ژتونام ‫.‬ من هم دستم بدی نبود ۸ پیک داشتم با۶ دل (رنگ بودم ولی خیلی هم قوی نبود ) ولی می دونستم که می بازم و میخاستم هر چه زود تر اون لباس زیبا رو بپوشم و تن خودم حس کنم و ببینم . شروع به کر کری خوندن کردم که دستت میخوره من رنگم و از این حرفا اون هم با اطمینان شرطمو خوند و اومد . که من گفتم : اگر ببازی با اینکه ژتونات از من بیشتر همه ژتوناتو من میبرم . اون یکم فکر کرد و بعد گفت: امااگربردم تو باید تا صبح با همون لباس زنونه باشی و تازه باید کلی به خورده ریزایه اینکه زنونه تر باشی اهمیت بدی ... منم قبول کردم( از خدا خواسته ‫)
دستارو روکردیم و با شک دیدم که رویال فلاش(شاه و ۱۰ پیک داشت) خیالم خیلی راحت شد تا کم کم با وجود خوشحالیه زیاد از باختنم ( به خاطر لباسهایه زیبايي که قرار بود بپوشم ) خیلی بهم بر خورد چون اونا با حقارت و تمسخر حرفهای من و تکرار میکردن و این خیلی خوب بود چون اونا از عصبانیت من اتمینان پیدا کرده بودن که من از این کار( لباس زنونه پوشیدن ) بدم میاد . منم شروع به انکار کردم و بهشون گفتم که لباسرو نمیپوشم و اینکه شما ها جر زدین و از این حرفا... اونا هم با خیال راحت به من نگاه کردن و گفتن که شرط شرط و بازنده بازندس ، به هر حال من اون لباسرو باید بپوشم و می پوشم ، تنها سوأل این که به زور و بعد از کلی کتک این کارو میکنم ، یا اینکه سر شرط و حرف خودم میمونم و شرط رو با زبون خوش اجرا میکنم . منم وانمود کردم که چاره ای ندارم و قبول کردم‫ .‬

‎بچه ها دستمو گرفتن و به طبقه بالا بردن انتهای راهرو اتاق جین بود که چون مادر اسکات خیلی عجیب بود اتاق جین رو درست مثل قدیما که جین در اون بود نگه داشته بود و جین هم که بعد از ازدواج به یه شهر دیگه رفته بود ، جین تو کار مد و طراحیه لباس بودو از راحت طلبی و از وسواس روی تیپش که لباسش باید لباس فصل باشه و این حرفا ، تغریبا هیچ یک از وسایلشو با خودش نبرده بود و همه لباساش که اکثرا خیلی سکسی بودند همونجا تو کمداش بودند . مایکل دست منو گرفت و منو راهی حمام کرد ، بعد از اینکه لباسهامو در آورد با پوزخنداشاره ای به کیر کوچولوم کرد و گفت : شاید تو لباس زنونه چوچولت خوشگلتر و مناسب تر به نظر بیاد. من خیلی بهم بر خورد و احساس حقارت کردم ولی حرفش درست بود کیر من ‫(‬ بهتره بگیم چوچول من ‫)‬ خیلی کوچولو بود و به همین دلیل تو سن ۱۸ سالگی تا به حال با کسی سکس نداشتم . بعد با دقت زیاد همه جایه من را کف مالی کرد و بعد با تیغ همه موهایه بدن منو ( که خیلی هم زیاد نبود) زد. بعد شروع کرد به کرم زدن بدنم ، من میخاستم جلوشو بگیرم چون دیگه زیادی داشت دستمالیم میکرد که منو به دیوار کوبید و گفت که شرط سر ریزکاریا هم بود به علاوه اینکه اگر الان کرم نزنم بعدا پوستم جوش میزنه. نمیدونستم راست میگفت یا نه ولی چون خیلی حال میداد قبول کردم و دیگه غرغر نکردم . بعد منو خشک کرد و تو بقلش بیرون برد و انداخت رویه تخت جین . اسکات هم تو این مدت که ما حمام بودیم لباسهایی که قرار بود بپوشمو آماده کرده بود. تغریبا با دیدن اون لباسهای سکسی راست کرده بودم ، خوشبختانه همگی مست بودیم و فکر نمی کنم بچه ها متوجه چوچول ‫(‬ کیر کوچولویه ‫)‬ من شده بودند ‫.
اول یه شرت سفید توریو بعد از اینکه من چوچولم رو به لایه پام به سمت عقب ( به سمت کونم ) هل دادم پام کردند ، شرت دقیقا سایز من بود و اگرکسی از روبرو نگاه میکرد به سختی میتونست بگه لای پایه من چیزی هست و به کل چوچولم زیر فشار شرت به تنم و لایه پام غیب شده بود ، درست مثل یه دختر . بعد یه بند جوراب سفید تنم کردن و بعد نوبت به جورابام رسید که اسکات با پوزخند فریاد زد و گفت : پس لاکش چی ؟ من تو بهشت بودم ولی نمیخاستم اونا بفهمند باسه همین گفتم : دیگه خودتونو لوس نکنید... اونا هم اصلا به حرفایه من توجهی نکردند و اسکات یه لاک سفید رنگ به مایکل داد اون هم با دقت شرو به لاک زدن به ناخونای پام کرد و گاهی یه فوت به ناخونایه پام میکرد ، دیگه داشتم از لذت میمردم . لاک ناخونای پام که تموم شد . مایکل سرشو بالا آورد و در حالی که تو چشام نگاه میکرد با یه خنده شیطانی ، بهم گفت : امشب تو عروس ما دوتایی ‫.‬ بعد رفت سراغ ناخونای دستام . تا به اون لحظه به جدی بودن این موقعیت فکر نکرده بودم ، ولی دیگه اونقدر حشری بودم که هیچی برام مهم نبود و فقط می خاستم خودمو تو اون لباس عروس سکسی و زیبا ببینم . بعد که لاک زدن به ناخونای دستم تموم شد مایکل گفت : فکر کنم دیگه ناخونهای پایه زنم خشک شده باشه . همون موقع اسکات به شوخی زد تو سر مایکل و گفت : زنمون ، لاک ناخونای پایه زنمون خشک شده ... . بعد مایکل رفت سر جورابام و یکی از اونا رو لوله کرد ( مثل دونات حلقه و جمش کرد ) و بعد از اینکه انگشتهایه لاک زده پای راستم وارد حلقه جوراب شد اونو از پایه صاف و نرمم بالا کشید و بعد بالایه جورابها را به گیره هایه بند جوراب که تنم کرده بود وصل کرد، گیره ها پشت روبانهای سفید که به شکل پاپیون گره خورده بود پنهان شده بودند ، یکی جلوی پایه راستم یکی پشت و بعد پای چپم به همین صورت وقتی مایکل جورابها را پام میکرد متوجه شدم که اسکات به پای من خیره شده و از من سایز پام را پرسید ، منم گفتم ۴۰ - ۳۹ . لب پایینش را گاز گرفت وبا خوشحالی گفت : کفشم برات داریم . من دیگه داشتم از خوشحالی میمردم . کفشهام را آوردند یه جفت کفش بسیار زیبای سفید با حداقل ۶اینچ پاشنه ، خیلی زیبا بود . جلوی کفشها یه سوراخ کوچولو بود که باعث می شد ۲-۳ تا از انگشتهای لاک خورده پام پیدا باشه . اون کفشهای زیبا یک تاب و قوس خیلی زیبا و زنانه به پاهام داده بود ، باور نکردنی بود . وقتی ناخونایه لاک زده پای خودمو که از جلوی کفش و از زیر جورابام دیدم ، از هیجان زیاد داشتم دیونه می شدم . نوبت به سینه بندام رسید، یک سینه بند سفید توری بسیار زیبا و رویایی . همون موقع اسکات با سرعت از اتاق بیرون رفت و بعد از کلی سر و صدا که از تو انبار میومد در حالی که دستهایشو پشتش پنهان کرده بود به اتاق جین برگشت . دیگه تحمل سورپرایز نداشتم و با بی تفاوتی شرتهای جین رو تو فضایه جلوی سینه بند می چپوندم که قلمبه بشن ، اسکات نزدیک تر آمد و سینه بندو باز کرد . من که نگران این بودم که شاید اسکات نظرشو عوض کرده باشه با عصبانیت گفتم ‫:‬ بالاخره بگو چی میخای ؟ این لباسرو بپوشم یا نه ؟؟
بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
 
     
  
 مرد
#4   Posted: 19 Aug 2014 18:14


 4 Star

ارسالها: 9256
ادامه

که دهنمو گرفت که چیز نگم ، بعد سریع شروع به مالدن یک مایع کرم مانند ولی بی رنگ به سینه هام کرد ، نه فقط به سره سینهام بلکه تا ۲-۳ سانت پایین تر و ۴-۵ سانت بالا تر از سینهامو خوب با اون مایع مالید و خیس کرد بعد چیزی که آورده بود را بهم نشون داد ، باورم نمیشد ... سینه زنانه واقعی نما از جنس سیلیکن حدودا به سایز ۳۵سی بود شایدم بزرگتر ‫.‬ بعد در حالی که اونارو به جلوی سینه هایه من فشار می داد تا بچسبد توضیح داد که این سینه ها رو از بعد از مرگ عمه/خاله اش نگه داشتن ‫،‬ چون سرطان سینه داشته سینه هاشو برداشته بوده و برای همین از این سینه مصنويي ها استفاده میکرده ، اون این سینه هارا به دلیل اینکه بسیار واقعی به نظر میامدن خیلی گرون خریده بوده و به همین دلیل پدر و مادرش بعداز مرگ عمه/خاله اش اونو نگهش داشته بودن . بعد که اسکات دستاشو از روی سینهام برداشت ، خیلی باور کردن چیزی که تو آیینه قدی در کمد جین می دیدم برام سخت بود . یه دختر با موهای بلوند لخت تا دم گردنش با سینه هایی خیلی خوش فرم و بزرگ ، با اون لباسهای زیر سکسی و اون کفش زیبا بدون سینه بند بهم خیره شده بود ، بی اختیار دستام بالا آوردم تا روی سینه هامو بپوشونم تا کسی نبینه . که با خنده بچه ها به دنیای واقعی برگشتم و یادم اومد کجام و در چه موقعیتی هستم و ‫...‬ ‫.‬

‎بعد سینه بندمو بستم باور نکردنی بود ، انگار واقعا سینه های خودم بودن ، میتونستم وزنشون و تکون خوردنشونو حس کنم . مایکل که ، از بعد از وصل شدن سینه هام سکوت کرده بود و ملوم بود که اونم از دختری که جلوش می دید خوشش اومده . بعد بچه ها کمک ام کردن تا لباسمو بپوشم . بعد از پوشیدن اون لباس سکسی یه کلاهگیس بلوند که طولش حدودا تا اواسط کمرم بودسرم کردن و همون تور پشت به آیینه منو آرایش کردند . اول از رژ لب و خط لب ، بعد ریمل و خط چشم و سایه چشم و بعد یکم رژ گونه به صورتم زدن ‫.‬ وقتی که تمام شد هر دو تا شون با هم گفتن: ووااووووووووو ‫.
برگشتم که خودم را تو آیینه ببینم که از تعجب از چیزی که تو آیینه میدیدم دهنم باز مونده بود . یک عروس زیبا با اندام فوقالعاده ، پاهایه کشیده که با یه جوراب سفیده خیلی سکسی پوشیده شده بود ، با سینه هایی بسیار بزرگ ، زیبا و خوش فرم ، با سکسی ترین لباس عروسی ممکن و با اون کفشها با پاشنهایه خیلی بلند ، زیبا و سکسی ، از تو آیینه به من خیره شده بود . یه چند ثانیه ای طول کشید تا دوزاریم بیافته که دارم به خودم نگاه میکنم ‫.‬ ولی بازم تو شک بودم ، ۲-۳ دقیقه ای گذشت ، هر ۳ تامون به آیینه خیره شده بودیم و سکوت اتاق جین رو فرا گرفته بود. من شیطنت و حشرم زده بود بالا که گفتم: بسه دیگه ، بازی تموم شد ‫.‬ شرط این بود که این لباسرو بپوشم که پوشیدم ، حالا کمک کنید این لباسرو در بیارم ... . مخصوصا دلا شدم ( قنبل کردم ) تا کفشامو در بیارم که اونا انگار تازه یادشون افتاده بود که من کیم دستهامو گرفتند و گفتند : نه نه خانم کوچولو ، شرط این بود که تا صبح تو همین وضع با ما باشی و تازه باید لاشی بازی هم در بیاری ‫...‬ ‫.‬

‎ نقشه ای تو سرم بود ‫،‬ خیلی بیشتر حشری بودم و از ظاهر جدیدم بی نهایت لذت می بردم ، برای همین گفتم : باشه ، حداقل بریم پایین و یکم مشروب بخوریم یا تلویزیون ببینیم . مایکل دستشو گذاشت رو کمرم و گفت :هم مشروب میخوریم ، هم تلویزیون میبینیم عزیزم ... . حرفه خاصی نزد ولی حالتی که زد ، حشرمو ۱۰۰ برابر کرد . اولش برام سخت بود که با اون پاشنه ها راه برم ، ولی بعد از چند قدم عادی شد برام و شاید بهتر از خیلی از دخترها راه میرفتم و بین اسکات و مایکل از پله ها پایین رفتم . جلوی تلویزیون روی کاناپه نشستیم ، اسکات رفت مشروب بیاره در حالی که مایکل مثل دیونه ها کانل هایه تلویزیونو عوض میکرد ، وقتی دید من متوجه حالتش شدم بهم با حالت خیلی سکسی گفت : عزیزم ، چرا نمیری به اونیکی شوهرت کمک کنی که مشروبا رو زودتر بیاره ، این شوهرت هم یک کانال خوب میاره تا تو برگردی نگران نباش ‫...‬ ‫
من رفتم تو آشپزخونه ، اسکات تا منوا دید سینی گیلاسایه مشروبو با یک بطری داد دستم و گفت : ۱ دقیقه دیگه با این ها بیا تو اتاق تلویزیون . بعد گونه منو بوسید و دستش هنوز روی گونه من بود ، یک چشمک بهم زد و رفت پیش مایکل . عجیب بود ، از بوسه اسکات خوشم اومد . بهم حس خوبی داد ، حس عجیب بودن ( بخاطر لباس زنونه هایی که تنم بود ) نمیداد ، حس کردم که واقعا یه دخترم . من هم دقیقا ۱ دقیقه اونجا موندم بعد با سینی رفتم پیش شوهرام ‫.‬

‎اصلا به تلویزیون دقت نکردم ، ولی وقتی مشروبا رو بهشون میدادم دیدم جلوی شلوارشون ( جلویه کیرشون ) باد کرده و معلوم بود که راست کردن و برام نقشه هایی کشیدن ، برگشتم به سمت تلویزیون که دیدم ویدیو گذاشتند و دارن فیلم یک عروسی رو تماشا میکنند ، جالب بود برام . عروسی مجللی نبود در حد عروسی ۴ نفره تو وگاس بود ، من هم گیلاس خودمو برداشتم و سینی و بطریرو بعد از اینکه یه قنبل حرفه ای کردم گذاشتم رو میز ، بچه ها به سرعت شات اولو خوردن و به زور به من هم خوروندن . دکمه پازو زدند و گفتند که یه شات دیگه بزنیم بد فیلمو ببینیم ، من میدونستم که اونا توکارمن هستن و وسوسه کردن اونا خیلی بربام لذت بخش بود و دیگه میخاستم که بکارتم و از دست بدم و برای اولین بار تو عمرم با کسی ‫(‬ کسانی ‫)‬ سکس بکنم و درست مثل یک دختر بچه ای که میخواهد برای اولین بار کس بده دلم شور میزد و می دونستم که میخام که ثانیه به ثانیشو به خاطر بسپارم . برای همین گفتم : من که دیگه نمیتونم و مست مستم و اگه یه شات دیگه بخورم از حال میرم. اونها هم باور کردن که من خیلی مستم ، خودشون هم شاتشون رو گذاشتن رو میز ‫من بین اون ۲ تا نشسته بودم ، بد حشری بودم و سرمو گذاشتم رو شونه هایه مایکل ، مایکل هم کم کم دستشو انداخت دور گردنم وسرمو ناز میکرد ، سر من دیگه رو شونه مایکل نبود و رسیده بود به سینهاش و حس میکردم که قلبش داره تند تند میزنه ‫.‬ کم کم سرمو به سمت کیرش فشار میداد ، منم که دیگه خودم تحملم تموم شده بود بدون هیچ مقاومتی اجازه دادم که سرمو رو کیرش که دیگه الان مثل سنگ سفت بود بزاره . گرما و بزرگیه کیرشو از روی شلوارش ( شلوار ورزشی تنشون بود) حس می کردم . بعد بی اختیار از رو شلوار اون کیر گندشو بوسیدم و انگار نه انگار کاری کردم دوباره سرم و گذاشتم رو کیرش و همون تور دراز کشیدم و فیلمو تماشا کردم . کم کم پا هامو هم آوردم بالا و گذاشتم رو کیر اسکات ، اونم کیرش مثل سنگ شده بود و با پاهای پوشیده شده با اون جورابهایه سکسی و نرم ، گرما و بزرگی کیر اینیکی شوهرم رو هم حس کردم . اونها هم شروع کردن به مالیدن صورت و پاهام به کیرهای بزرگشون ‫.‬

‎تو فیلم دیگه عروسی تموم شده بود و ساقدوش زنه رفته بود و فقط ساقدوش مرد مونده بود و اون زن و شوهر . مایکل گفت : ببین اینا هم مثل ما سه تا هستن ، پس هر کاری عروس میکنه تو هم باید بکنی . من فهمیده بودم داستان چیه به همین دلیل وانمود کردم که نمیدونم و قبول کردم و گفتم پس شما هم باید کارایه مردا رو انجام بدید . اونها هم از خدا خواسته قبول کردند . بعد یهو مردایه تو فیلم لباساشونو‌ در آوردن و شروع کردن به مالیدن و لب گرفتن از عروس . من از خوشحالی که داره شروع میشه داشتم پرواز میکردم ولی همون جور دراز کشیده بودم و وانمود کردم هنوز نمیدونم قضیه چیه ، که اونا منو بلند کردن و شروع کردن به مالیدن و لب گرفتن از من ، من هم که خودمو زده بودم به مستی و آه و اوهم بلند شده بود . تو فیلم اونا هنوز داشتن لب و لب بازی می کردن و با کس و کون دختره ور می رفتن ، که مایکل دستشو گذاشت رو سرم و منو هل داد به پایین ، به طوری که دیگه رو زانو هام بودم و بعد کیرش را دراورد و شروع کرد به مالیدن به سر و صورتم . من رفتم عقب ، میدونستم که کار به اینجا میرسه ولی جا خورده بودم . گفتم: بچه ها دیگه بسه . که مایکل پشت گردنمو گرفت و فشار داد من از درد آه کشیدم ، تا دهنم باز شد مایکل اون کیر حیولاشو چپوند تو دهنم و شروع کرد به عقب و جلو بردن سرم و گاییدن دهن من ، همین تور از چشم اشک میومد و گریه میکردم بعد اسکات اومد جلو و قبل از اینکه بفهمم چی شده داشتم نوبتی بینشون عقب جلو مرفتم و براشون ساک میزدم . اسکات اینکه بفهمم چی شده داشتم نوبتی بینشون عقب جلو مرفتم و براشون ساک میزدم . اسکات هم که این و دید دیگه نتونست جلوی خودشو بگیره و رفت پشتم شروع کرد به مالیدن کون باکره من ، اول از رو شرت میمالید و انگوشت میکرد ولی بعد شرتمو از لای کونم کشید به سمت راست و بعد از ۲-۳ تا تف که به روی سوراخ کون من کرد ، یکی از انگشتاشو راهی کون من کرد ، از درد گریم درومد واقعا انگشتهایه کلفت و بزرگی داشت‫ . دیگه فهمیدم که امشب بکارتم و از دست میدم ولی نه مثل رویاهام با عشق و لطافت بلکه مثل یه حیوون ، با تجاوز و به زور .‬

‎مایکل هنوز داشت دهن منو مثل حیوون میگایید ، اسکات هم دیگه داشت سومین انگشتشو هم وارد کونم میکرد منم همچنان مثل جنده مکزیکیا که ۱۰ نفر بهشون تجاوز می کنن عر میزدم و زاری میکردم . دیگه یکم داشتم آرومتر می شدم چون اسکات انگشتاشو از کونم در اورده بود و فکر کردم دیگه دیده خیلی تنگم و داره دردم میاد، دلش به حالم سوخته و بی خیال شده ، که یهو کیرشو که فکر کنم به قطر کن ردبول بود تا نصفه هاش قارت چپوند تو کونه باکره و تنگ من دوباره فریادام شروع شدن و دوباره گریه و اه و اوه ‫(‬ نه اه و اوه سکسی بلکه از درد عرعر می کردم ‫)‬ ... . در همین مدت مایکل همچنان دهن من را می گایید و صدای عرعر من رو کیر گنده مایکل خفه میشد ‫(‬ کیرش تغریبا نقش صدا خفه کن داشت ‫)‬ . اونا منو طوری میکردن که انگار فردایی وجود نداره ‫.‬ دهن و کون منو دو تایی میگاییدن و اصلا براشون مهم نبود که من درد دارم یا دارم لذت میبرم ، درست مثل اینکه من یک عروسک گاییدن برای این دو کیر گنده بودم . کم کم درد کونم از بین رفت و یواش یواش موجهایی از لذت از تمام تنم عبور میکرد ، مثل اینکه کیر اسکات به اون نقطه مورد نظر خورده بود و هم زمان با هر فشار اسکات منم خودمو هل میدادم عقب تا بیشتر و بیشتر کیرشو توی خودم احساس کنم
به اون نقطه مورد نظر خورده بود و هم زمان با هر فشار اسکات منم خودمو هل میدادم عقب تا بیشتر و بیشتر کیرشو توی خودم احساس کنم ‫.‬

‎ مایکل همچنان داشت همون بلایی رو سر دهنم میاورد که اسکات سر کونم آورده بود . دیگه خایه های مایکل رو چونم بودن و از اینکه همه کیرش ‫(‬ تا خایه ‫)‬ تو حلقم بود لذت میبردم . قسم میخورم یهو اونا خندیدن و زدن قدش و صدای برخورد دستاشونو با هم شنیدم . اولین سکس زندگیم بود ولی من در نقش یه جنده بودم که دو تا کیر گنده ، داشتن کون و دهنشو در حالت ۴ دست و پا به وحشیانه ترین مدل می گاییدن ‫...‬ و عجیب بود چون من داشتم لذت میبردم . نه فقط از برخورد کیر اسکات به پروستاتم ، بلکه بیشتر از اینکه من داشتم نقش یک زنو بازی میکردم و اینا داشتن منو مثل یک زن جنده جر میدادن و دهن و کونمو همزمان میگاییدن لذت میبردم
سرعت تلمبه زدناشون بیشتر و بیشتر شده بود و من هم لذتم ، تا اینکه حس کردم کیر مایکل داره همینتور سفت تر میشه و دیگه تمام رگهای رو کیرشو تو دهنم حس میکردم و فشار رو سر و گردنمو بیشتر کرده بود ، که یهو نعرش رفت هوا و گفت ‫:‬ داارررممممممم میییاااااامممممممممممممم ‫...‬ ‫.‬ و ته گلوم گرم شد همینطور یکی پس از دیگری آب کیرشو تو اعماق حلقم خالی کرد بعد یواش کیرش رو از دهنم در آورد و اخرین پمپاژ آبش ، سراسر صورتمو پوشوند ‫.‬ از چشم چپم ، دماقم و تا روی لبم ، بعد من خودم دوباره کیرشو کردم تو دهنم تا براش ساک بزنم و تا آخرین قطره آبکیرشو از وجودش بکشم بیرون تا کیرش تو دهنم به خاب فرو بره . اسکات با دیدن این صحنه که من خودم کیر مایکلو برگردوندم تو دهنم و براش ساک زدم خیلی سفت شده بود و می دونستم که داره آبش میاد و تا اومد کیرشو از کونم در بیاره ‫(‬ فکر کنم اونم میخاست آبشو تو دهنم خالی کنه ‫)‬ من خودم رو به عقب هل دادم و اونم آبشو در اعماق کون من خالی کرد حتی حس کردم که کمی از آبش در حالی که اون همچنان داشت کون من مزاشت از لای سوراخ کونم اومد بیرون و از رونم سرازیر شد و منم دیگه از خوشی همون موقع آبم تو شرتم اومد ، بدون اینکه حتی دستی به چوچولم زده باشم ، بعد ازشون خاستم‫ که ‬یکم تو همون حالت بمونیم و ‫کیرشون‬و در نیارن تا اینکه کیر اسکات تو کون من به قدری کوچک و نرم شد که خودش از کونم درومد ‫.‬ ولی من هنوز داشتم کیر نرم مایکل ساک میزدم ‫. و این بهترین حس رو به من میداد .‬

‎اونها تا صبح ۳-۲ بار دیگه من رو به همین خشونت ‫(‬ حتی خشنتر و وحشیانه تر ‫)‬ گاییدن و منم از لحظه لحظش لذت بردم و از همون شب یه فصل جدید در زندگی من شروع شد، فصلی که زندگی من را لطیفتر و رنگینتر کرد ‫.‬ الان ۲ سال میشه که از خانوادم جدا شدم تا راحت تر به بخش سکس زندگیم بپردازم و موفقیت و تجربه های بسیاری بدست آوردم که براتون خاهم گفت ، البته اگر خاستید ...‬ ‫.‬

‎ترجمه ‫:‬ ش‫.‬ر‫
بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
 
     
  
 مرد
#5   Posted: 20 Aug 2014 00:15


 4 Star

ارسالها: 9256
داستان سکس خفن

مجبورم کرده بود وقتی دست به سر و گردن‌ام می‌کشد مثل گربه‌ها فرفر کنم. یعنی این را یک‌بار مستقیم گفت. گفت «وقتی دست به گردن‌ات می‌کشم، صدای گربه از خودت دربیار» و وقتی نگاه متعجب من را دید ادامه داد «دیدی وقتی گربه رو ناز می‌کنی چه صدایی از خودش درمی‌آره؟» سرم را منطقی تکان دادم، «خب دقیقن همون صدا رو دربیار». هیچ‌کدام از چند صدای مختلفی که سعی کرده بودم نزدیک به فرفر گربه‌ها باشد مورد قبول‌اش قرار نگرفت و قرار شد صدای بیماری را درآورم که دارد درد می‌کشد و نفس‌اش را همراه با صدای آه می‌دهد بیرون تا بل‌که از دردش کاسته شود. اوایل وقتی فرفر یا آه‌آه می‌کردم می‌دیدم که تمسخرآمیز لبخند می‌زند و من سرخ می‌شدم، اما بعد دیگر برای هر دوی‌مان طبیعی! شد.
توی آشپزخانه بود که مرا صدا کرد. وقتی داشته در بطری آب‌جو را باز می‌کرده، کمی‌اش کف کرده و ریخته بوده روی دست‌اش. وقتی رسیدم پیش‌اش، دست‌اش را دراز کرد سمت‌ام و گفت «لیس‌اش بزن». به‌اش نگاه کردم و دیدم هیچ چیزی روی صورت‌اش نیست که نشان دهد این جمله‌اش عادی نبوده. خب، باور کردم و لیس زدم. بعد گفت «بگو ممنون که گذاشتین دست‌تون رو بلیسم». سرم را انداختم پایین و کمی گذشت، چند ثانیه‌ای. دست‌اش را برد بالا و چنان پس‌گردنیِ محکمی به من زد که واقعن احساس کردم برق از چشم‌های‌ام پرید. پشت‌بندش گفت «کری؟». تند نگاه‌اش کردم و گفتم «ممنون که گذاشتین لیس بزنم دست‌تون رو». بعد دست انداخت و کیر شق‌شده‌ام را لمس کرد. ناخودآگاه خودم را عقب کشیم. لبخند زد و گفت «آفرین».
همیشه این‌جوری نمی‌شود. از آن وقت به بعد را می‌گویم. مرتضی را می‌گویم. از آن به بعد، من همیشه در تعلیق بوده‌ام؛ تعلیقِ بین این‌که مرتضی کی ارباب می‌شود و کی یک هم‌خانه‌ی معمولی. مثلن همان روز که کفِ روی دست‌اش را لیس زدم، آمد نشست روی کاناپه، جلوی تلویزیون و آب‌جوی‌اش را خورد. حتی با من حرف هم نزد. نه این‌که پشیمان شده باشد، نه. شاید می‌خواسته به من فرصت بدهد تا لیسنده‌بودن‌ام را باور کنم. بعد بلند شد و لباس‌های‌اش را پوشید و رفت بیرون. سرش کمی گرم بود. شب هم که آمد یک‌راست رفت خوابید، آن‌قدر که خسته بود.
اولین‌بار که دیده بودم‌اش با دوست‌دختر قبلی‌اش آمده بود دیدنِ اتاق. خانه‌ای که من اجاره کرده‌ام، دو تا اتاق دارد. برای دیدن و اجاره‌کردن اتاق دیگر آمده بود. اتاق او درست چسبیده به اتاق من است؛ یعنی شب‌هایی که دوست‌دختر قبلی‌اش را می‌آورد، نه‌تنها صدای آه‌آه‌کردن دخترک را می‌شنیدم، که صدای فرمان‌دادن‌های دم‌گوشی و گاه بلند مرتضی هم شنیده می‌شد. خانه را که نشان‌شان دادم پرسیدم «دو نفرید؟». دخترک که خودش را به مرتضی آویزان کرده بود خندید، بعد مرتضی خندید، گوش‌های‌ام داغ شد، مرتضی نگاه‌ام کرد و با همان چهره‌ی خندیده گفت «نه، واسه خودم می‌خوام، این نخودی‌ه.» این یعنی دخترک. دخترک از این‌که مرتضی با چنان لفظی خطاب‌اش کرده بود نه‌تنها ناراحت نشد، که وقتی چشم توی چشم من شد دیدم دارند غنج می‌رود؛ انگار که مرتضی مثلن گفته باشد «نه، این شازده‌خانم توی کاخ پدرش می‌خوابه شب‌ها».
وقتی صدای‌اش را از پشت تلفن می‌شنوی احساس می‌کنی انگار همین الان تازه از خواب بیدار شده است. خودش هم نه این‌که با طمانینه حرف می‌زد، این حس را بیش‌تر در آدم تقویت می‌کند. زنگ زده بود که آدرس بپرسد و بیاید خانه را ببیند. آدرس که دادم و تمام شد، بی‌که خداحافظی کند گوشی را گذاشت. فکر کردم مزاحم بوده است یا که وقتی آدرس را دیده پشیمان شده. نیم ساعت بعدش دوباره زنگ زد. تا گوشی را برداشتم گفت «آقا ما پشت دریم، در رو وا کن». ما؟ «ببخشید شما؟». «نیم ساعت پیش زنگ زده بودم، واسه دیدن خونه». «آهان، بله، اجازه بدید، اومدم.» رفتم پایین و در را باز کردم و آمدند بالا. وقتی نشان‌دادن خانه تمام شد، خودش رفت نشست روی کاناپه و دوست‌دخترش هم بعد از چند ثانیه رفت نشست کنارش و دست‌اش را گذاشت روی ران مرتضی. وقتی سرش را آورد بالا تازه چشم‌های‌اش را از زیر لبه‌ی کلاه بیسبالی‌اش دیدم. «آقا! خونه‌ات خوب‌ه. کرایه‌اش رو فقط با ما را بیا». پرسیدم «دو نفرید؟»
اوایل، یعنی درست قبل از این‌که اولین‌بار گفت صدای فرفر از خودم درآورم، دوست داشتم وقتی مرتضی می‌رفت حمام، کتاب و دفترم را ببرم توی هال و بنشینم روی کاناپه، تا وقتی از حمام می‌آید بیرون بدن برهنه‌اش را ببینم. باشگاه هم می‌رفت، باشگاه بدن‌سازی. از حمام که می‌آمد بیرون، یک «چه‌طوری تو؟» به من می‌گفت همان‌جور حوله‌به‌کمر می‌گشت توی خانه؛ برای خودش چای درست می‌کرد و می‌رفت توی تراس سیگار می‌کشید و همان‌جور می‌آمد سشوار می‌کشید و بعد سوت‌زنان می‌رفت توی اتاق‌اش. من هم کتاب‌دفترم را جمع می‌کردم و می‌رفتم توی اتاق‌ام.
احساس می‌کنم همه‌اش را خودم خواسته بودم، یعنی خودم خواسته بودم که شروع شود و به این‌جا هم ختم شود. نه این‌که از قبل می‌دانستم چه می‌خواهم و می‌دانستم چه باید بکنم، نه. مثلن غذا درست می‌کردم و صدای‌اش می‌کردم که بیاید با هم بخوریم. خب این‌جوری می‌توانستم ببینم‌اش و حرف بزنیم. اما فقط یک ماه بعدش، وقت‌ام را جوری باید تنظیم می‌کردم که حتمن قبل از رفتن به دانشگاه یا بیرون، غذا را پخته باشم و آماده باشد. که اگر نمی‌کردم، شاکی می‌شد و به روی‌ام می‌زد. منظورم این است. خب من نمی‌دانستم که از سرویس‌دادن به او لذت می‌برم و برای همین هم بود که – به‌تدریج – شستن لباس‌ها و تراشیدن موهای پشت گردن‌اش و تمیزکردن کل خانه و حتی اتاق‌اش و کارهای بسیارِ دیگر از وظایف من شده بود.
یکی از معدود روزهایی که توی اتاق‌ام داشتم درس می‌خواندم شنیدم که در باز شد و صدای خش‌دار مرتضی را تشخیص دادم اما بعد شنیدم که تعارف کرد و بعد صدایی که به اندازه‌ی کلفتی صدای مرتضی نبود گفت «بابا خونه‌ی مجردی و این همه تمیس!»، بعد صدایی دیگر، اما این صدا تیز بود و شیطنت داشت «عمرن اگه مرتضی اهل تمیزکردن خونه باشه» و خندید و صدای خنده‌ی آن یکی را هم شنیدم. دل‌ام شور افتاد، اگر می‌فهمیدند که مرتضی با من چه برخوردی دارد چه فکر می‌کردند؟
«سعید؟» مرا صدا می‌کرد. «سعید؟» باید می‌رفتم، باید می‌رفتم و می‌گفتم «بله؟». نگاهی به سر و وضع‌ام انداختم و جلوی آینه دستی به سر و صورت‌ام کشیدم و رفتم توی هال. مرتضی ایستاده بود جلوی تلویزیون و داشت کانال‌ها را عوض می‌کرد و دو نفر دیگر نشسته بودند روی کاناپه. «سلام». سعید نگاه‌ام کرد و بی‌که جواب سلام‌ام را بدهد گفت «ناهار چی داریم؟». نگاهی به آن دو نفر انداختم که ببینم صورت‌شان چه می‌گوید، آیا فهمیده‌اند که من خانه را تمیز می‌کنم؟ آیا می‌دانند که من ناهار و شام را درست می‌کنم؟ یا بدتر از آن، آیا فهمیده‌اند که مرتضی هرجور که دل‌اش بخواهد با من رفتار می‌کند؟ آن یکی که صدای تیزی داشت گفت «سلام داداش!». آن یکی سرش توی موبایل‌اش بود. «می‌خوام قیمه درست کنم، دوست داری؟». رفت ایستاد کنار کاناپه، کنار آن دو نفر، کنترل تلویزیون رو داد دست صداتیزه گفت «از مهمونامون باید بپرسی چی دوست دارن! ... سیاوش ... امیر». پس آن‌که صدای تیزی داشت اسم‌اش امیر بود، و چه قدر هم به صورت استخوانی و ظریف‌اش می‌آمد. ابرو و چشم و لب‌های‌اش بسیار زیبا بودند اما روی گونه‌ی راست‌اش یک خط کلفت گوشتی افتاده بود و روح صورت‌اش بسیار مردانه و هراس‌انگیز بود. نمی‌توانستم به هیچ وجه حتی خیال کنم که روزی با امیر دوست شده‌ام. سیاوش هنوز سرش توی موبایل‌اش بود.
امیر با زرنگی تمام دیگران را قانع کرد که امروز فسنجان درست کردم، که غذای محبوب خودش بود. باید از روی اینترنت دستورش را می‌دیدم و می‌رفتم خرید می‌کردم. وقتی از خرید برگشتم دیدم هر سه لباس خانه پوشیده‌اند و لباس‌های‌شان بسیار آشنا بود. همین‌که امیر نگاه‌ام کرد و لبخند زد فهمیدم لباس‌های خود من است؛ امیر شلوارک‌ خاکستری‌ام را پوشیده بود با زیرپیراهنی رکابی سفید خودش، و تن استخوانی‌اش احساس رهایی می‌کرد و نوک شانه‌های‌اش نور را منعکس می‌ساخت. سیاوش هم پیراهن‌اش را درآورده بود و بالاتنه لخت بود و یکی از شلوارهای خانگی مرا پوشیده بود؛ تن سیاوش برخلاف تن امیر پر از مو بود، موهایی که انگار دو هفته‌ی پیش با تیغ زده باشد‌شان. بدن‌اش شکل گرفته بود و می‌شد فهمید که زمانی باشگاه بدن‌سازی می‌رفته. مرتضی ولی لباس‌های من را اصلن نمی‌پوشد، می‌گوید لباس‌های من بوی «تخمی‌ای» می‌دهند. همان تی‌شرت آستین حلقه‌ای قرمز و شلوارک سیاه و سفیدش را پوشیده بود. داشتند ورق بازی می‌کردند.
توی آشپزخانه بودم که مرتضی تقریبن داد زد «یه دست چایی بیار». یادم رفته بود کتری را بگذارم روی اجاق. مرتضی خانه که باشد هر ساعت یک‌بار چای می‌نوشد. می‌دانستم که اگر بفهمد چای نگذاشته‌ام دعوای‌ام می‌کند، اما شاید جلوی مهمان‌های‌اش نه، گفتم «الان می‌ذارم». دیدم مرتضی بلند شد و با دست به من اشاره کرد که بیایم اتاق‌اش. رفتم و در را بستم. مرتضی دست به کمر روبه‌روی‌ام ایستاده بود، خاموش. زود به پای‌اش افتادم و معذرت‌خواهی کردم. دست انداخت و موهای‌ام را مشت کرد و بلندم کرد. صورت‌ام با صورت‌اش فاصله‌ی اندکی داشت، چشم‌های‌اش را تنگ کرد و گفت «دفعه‌ی آخرت باشه آشغال! یه‌بار دیگه این اتفاق بیافته جلوی هر کی باشه خوابوندم تو گوش‌ات. شیرفهم شدی؟» نفس‌اش می‌خورد به صورت‌ام. «بله، بله، مرسی ارباب.» مشت‌اش را باز کرد و سرم را هل داد. موهای‌ام به هم ریخته بود. رفت. رفتم جلوی آینه موهای‌ام را مرتب کردم. نگاه‌ام به خودم افتاد. از این‌که شق کرده بودم خجالت کشیدم، از این‌که مرتضی به من توهین کرده بود و به پای‌اش افتاده بودم کیرم شق کرده بود.
سفره را جمع کردم و چای آوردم. مگر خر باشند که نفهیده باشند که من توی خانه‌ی خودم کلفت مرتضی هستم. نگاه سیاوش، برعکس امیر، خطری نداشت؛ پر از حس تمسخر بود. فهمیده بود. امیر هم فهمیده اما شاید دارد هنوز سبک‌سنگین می‌کند که چه استفاده‌ای می‌تواند از من بکند. مرتضی تی‌شرت‌اش را درآورد و به رو دراز کشید، «سعید؟ بیا برو رو کمرم!» سینی چای را گذاشتم زمین و رفتم روی کمر مرتضی. «بالاتر!». رفتم بالاتر. گرچه نگاه‌ام به ایوان بود اما از سکوتی که توی اتاق بود می‌توانستم نگاه سنگین امیر و سیاوش را روی خودم احساس کنم. مرتضی دستور داد که بیایم پایین.
امیر و سیاوش رفته بودند. نصفه‌های شب بود. مرتضی اس‌ام‌اس داد «همه‌ی چراغا رو خاموش کن، لخت شو، بیا اتاق‌ام». همه‌ی چراغ‌های خانه را خاموش کردم و لخت شدم و در زدم. «بیا تو!». توی تاریکی امیر را دیدم که نشسته روی زمین، تکیه داده به تخت. بوی علف توی اتاق پیچیده بود. مرتضی شب‌ها قبل از خواب علف می‌کشد. رفتم نشستم زیر پای‌اش. با تردید دست بردم جوراب‌اش را درآورم، چون نگفته بود تردید داشتم. دست‌ام رسید به جوراب‌اش اما حرفی نزد، یعنی که باید همین کار را کنم. جوراب‌اش را درآوردم و توی هم کردم و گذاشتم کنار. به پای‌اش بوسه زدم، به هر دو پای‌اش. سرد بودند، و هنوز بوی جوراب و کفش کتانی می‌دادند. بوسیدم و بوسیدم. لیسیدم. همه‌ی انگشت‌ها، بین انگشت‌ها، کف پای‌اش را بوسیدم. صدای خفیفی آه‌مانند از مرتضی بیرون می‌آمد. با برخوردن زبان‌ام، پاهای‌اش انگار که جنینی باشند داخل شکم مادر، حرکت می‌کردند و داد می‌زدند که دارند لذت می‌برند. سرم را بلند کردم و تی‌شرت‌اش را درآوردم. زبان‌ام – که حالا کمی خشک شده بود – گذاشتم روی پستان‌اش، مک زدم. شیر می‌نوشیدم، شیری که مزه‌ی عرق بدن می‌داد. صدای آه‌کشیدن‌اش را حالا به وضوح می‌شنیدم. پستان دیگرش را مک زدم. آن‌قدر سینه‌های‌اش را مک زدم که موهای‌ام را مشت کرد و آرام برد گذاشت روی کیرش. کیرش سفت شده بود، از روی شورت و شلوارک‌اش می‌توانستم بفهمم که حتی پیش‌آب‌اش هم آمده است. کیر مرتضی وقتی سفت می‌شود مثل ماهی‌ای است که دمر افتاده باشد؛ کلفت و پهن. عاشق کیرش هستم.
شلوارک و شورت‌اش را درآوردم و شروع کردم با ولع کیرش را خوردن. دیگر رسمن بلند آه‌آه می‌کرد. مرتضی علف که می‌کشد آب‌اش خیلی دیر می‌آید. من با هر بار فروکردن کیرش درون دهان‌ام، باور نمی‌کردم که دارم کیر مرتضی را می‌خورم، کیرش طعم دارد، اندازه است، همه‌ی دهان‌ام را پر می‌کند. دست‌اش را گذاشت روی سرم و سرم را فشار داد پایین که یعنی تا تهِ کیرش را بکنم توی دهان‌ام؛ تا ته فرو کردم. چشم‌های‌ام داشت می‌ترکید، از اشک پر شدند. دست‌اش را که برداشت سرم را بلند کردم و کیرش را از دهان‌ام بیرون کشیدم. نفس کشیدم. نگاه‌اش کردم. تصویرِ خیس مرتضی داشت به من پوزخند می‌زد؛ به چشم‌های قرمزشده‌ی پر از اشک‌ام نگاه می‌کرد و آن پوزخند توهین‌آمیز را روی لب‌اش انداخته بود و من داغ‌تر شدم. با دست سیلی زد روی صورت‌ام، «باز کن!» بعد تف کرد توی دهان‌ام. دوباره سیلی زد. «ممنون ارباب، ممنون.» دوباره سرم را کشید پایین و کیرش را کردم توی دهان‌ام و به ساک‌زدن‌ام ادامه دادم.
هنوز کیرش توی دهان‌ام بود که برخاست و کیرش از دهان‌ام خارج شد. دهان‌ام خالی شد. گفت «بخواب زمین! به پشت!». دراز کشیدم و مرتضی انگار که بخواهد روی کاسه‌ی توالت بنشیند نشست روی صورت‌ام و مقعد تنگ و خوش‌بوی‌اش را گذاشت روی دهان‌ام. زبان‌ام را آوردم بیرون و با نوک‌اش مقعد مرتضی را لمس کردم. تکانی خورد، مزه‌ی خیلی ترشی می‌داد. بو کردم، بو کردم، بوی خوبی داشت. لیسیدم. آه کشید. لیسیدم. آه کشید. مقعدش باز شد. چُس کرد. لیسیدم. نوک زبان‌ام را کردم توی سوراخ‌اش، می‌خواستم با زبان بکنم‌اش، کردم تو. لب‌های‌ام رسیده بود کون‌اش. زبان‌ام را فرو می‌کردم و بیرون می‌آوردم. آه می‌کشید. سوراخ‌اش حسابی باز شده بود. فرو کردم و بیرون کشیدم. لیسیدم. لیسیدم.
بلند شد روی تخت دراز کشید. رفتم روی تخت. از زیربغل‌اش شروع کردم. لیسیدم. زبان‌ام حسابی خشک زده بود. لیسیدم. سینه‌اش را، شکم‌اش را، کیرش را، ران‌های‌اش را، خایه‌های‌اش را. دست‌اش را گذاشت روی سرم که روی لیسیدن خایه‌های‌اش ادامه دهم. لیسیدم. تخم‌های‌اش فرار می‌کردند. با دست تخم‌های‌اش را گرفتم و انداختم‌شان توی دهان‌ام. لیسیدم و مک زدم. لیسیدم و مک زدم. موهای‌ام را مشت کرد و دهان‌ام را آورد سمت دهان‌اش. فهمیدم که باید دهان‌ام را باز کنم، باز کردم و تف کرد توی دهان‌ام. سیلی محکمی هم خواباند توی گوش‌ام. فحش داد، «جنده!» چشم‌های‌اش برق می‌زدند و خم شده بودند با پایین. چشم‌های‌اش خبر می‌دادند که بسیار لذت برده و حالا از فحش‌دادن به من لذت می‌برد. «آشغال!». سیلی دیگری زد، بعد همین‌جور که صورت‌ام به صورت‌اش نزدیک بودند دست‌اش را کرد توی دهان‌ام و دهان‌ام را باز نگه داشت و دوباره تف کرد. بعد عصبی بلند شد و هنوز موهای‌ام توی مشت‌اش بود. مرا کشاند کنار دیوار و مرا خم کرد و کیر کلفت و شق‌شده‌اش را کرد توی کون‌ام. داد زدم. اما مرتضی بی‌توجه به درد من، داشت سریع کیرش را می‌کرد و درمی‌آورد. وقتی آب‌اش می‌خواهد بیاید عصبی می‌شود، دور سوراخ‌ام حسابی داغ شده بود، مرتضی بی‌رحمانه می‌کرد. تا این‌که بعد از یکی‌دو دقیقه‌ای تلمبه‌زدن، آب‌اش آمد و توی کون‌ام ریخت. حس کردم که مایعی گرم توی کون‌ام ریخته شد. سرم را بلند کرد و از پشت – هنوز کیرش توی کون‌ام بود – بغل‌ام کرد و دست‌اش را کشید روی سینه‌ام و نوازش‌ام کرد.
بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
 
     
  
 مرد
#6   Posted: 27 Dec 2016 15:38


 1 Star

ارسالها: 189
مهمانی هالووین
ما به یک مهمانی هالووین که یکی از دوستان دبیرستان من داشت دعوت شده بودیم و من به سختی درگیر این بودم که چه لباس مبدلی بپوشم که خاص باشه. تنها شرطی که برای مهمانی بود این بود که همه باید ماسک بزنند. من تصمیم گرفتم که ماسکی که مربوط به فیلم جیغ بود رو بپوشم. همسرم تصمیم گرفت که لباس یک جنده فرانسوی و ماسک جنت رنو(سیاستمدار سابق آمریکایی) رو بپوشه. فکر کنید جنت رنو یک جنده فرانسوی باشه.
به هر حال وقتی که ما رسیدیم مهمانی شروع شده بود و من سعی می‌کردم بفهمم که کی به کی هست. بعد از یکی دو ساعت مشروب خوردن و رقصیدن و حرف زدن با همه فهمیدم که زنم نیست و نمیتونم اونو پیدا کنم.
من به طبقه بالا و به دستشویی رفتم و وقتی که داشتم برمی‌گشتم صدای عجیبی از پشت یکی از درها که فکر کنم اتاق خواب بود شنیدم. با خودم گفتم مثل این که یک نفر خوش‌شانش بوده امشب فضولیم گل کرد و رفتم سمت در و دستگیره رو پیچوندم و امیدوار بودم که در قفل نباشه. در باز شد و من توی اتاق رو نگاه کردم و با تعجب دیدم که جنت رنو(همون زنم) روی دوتا زانوش نشسته و داره کیر یه نفرو ساک میزنه نگاه کردم و دیدم که مرده یه ماسک دقیقا شبیه ماسک من زده ! خدای من، مثل این که زنم فکر کرده اون مرده منم. سعی کردم کیرامون را با هم مقایسه کنم ولی چیز زیادی نمیتونستم ببینم به خاطر این که بیشتر کیر مرده تو دهن زنم بود.
با دو تا دستش محکم سر زنمو گرفته بود و با سرعت داشت تو دهنش تلمبه میزد. الان من باید و ناراحت و عصبانی میبودم و میگرفتم این یارو رو تا میخورد میزدم ولی نمیتونستم از دیدن این صحنه که حالا کیرمم راست کرده بود بگذرم.
تصمیم گرفتم که یواشکی برم تو اتاق و وقتی که رفتم اون مرده به سمت من نگاه کرد و اگه میتونستم چشماشو ببینم احتمالا غافلگیرشده بود، مخصوصا وقتی که دید من دقیقا همون ماسکی که اون پوشیده رو دارم و احتمالا فهمیده که مچشو گرفتم. ولی من بهش اشاره کردم و روی زانوهام آروم رفتم سمت زنم.
همین که بهش نزدیک شدم میتونستم بوی شهوت رو حس کنم که باعث شد منم شهوتی بشم. دستم رو از زیر لباسش بردم تو و از پشت کسش رو گرفتم . اون از تعجب از جا پرید ولی اون مرده سر زنم رو محکمتر گرفت و به تلمبه زدن تو دهنش ادامه داد. زنم سعی میکرد از دستش در بره و دست من داشت الان کس زنم رو از روی شرت خیسش می‌مالید.
من خم شدم و زبونم رو نزدیک گوشش بردم و گفتم " راحت باش عزیزم تو همیشه فانتزی داشتن سکس سه نفره رو داشتی، حالا داریش" به نظر میومد که زنم خیالش راحت شده و شروع کرد به ناله کردن . من لباسشو دادم بالا و دستم رو رسوندم به پشت شرتش و انگشت وسطم رو رسوندم به کس داغ و خیسش. من تا حالا تو این سالها ندیده بودم که کسش اینقدر خیس بشه. من معمولا قبل از کردنش کسش رو می خورم تا ارضا بشه تا کسش به اندازه کافی خیس بشه که بتونم بکنم توش. ولی الان اونقدر خیس یود که حتی تا سوراخ کونشم خیس شده بود. نمیدونستم که این همه شهوت به خاطر این بود که فانتزیش به واقعیت تبدیل شده یا این که فهمیده بود اونی که داشته تو دهنش تلمبه می‌زده من نبودم، ولی اهمیتی نداشت من میخواستم از این موقعیت استفاده کامل رو ببرم.
من دو تا انگشتم رو تو کسش فرو کردم و اون از روی شهوت جیغی زد و کونش رو کرد به طرف من. به پشت دراز کشیدم و سرم رو کردم زیر لباسش با دو تا دستام دو تا قاچ کونشو گرفتم و تقریبا اونو انداختم زمین جوری که اون کس خیس و خوشمزه‌اش روی دهنم بیفته. شرتش رو دادم کنار و زبونم رو تا جایی که میتونستم تو کسش فرو کردم. اون بل صدای بلند داشت ناله میکرد و این باعث شد که اون مرده فریاد بزنه : عزیزم تو خیلی خوب کیرمو ساک میزنی. زنم جوری نشسته بود که من بتونم چوچولش رو لیس بزنم و من میدونستم که خیلی نزدکه که اون یه ارگاسم خیلی شدید داشته باشه و همینطور از صدای مرده هم معلوم بود که اونم نزدیکه که ارضا بشه. اون موقع بود که من یادم اومد که چند باری که با هم راجع به سکس سه نفره صحبت کردیم زنم گفته بود که همزمان که نفر سوم داره کسش رو میکنه به من اجازه میده که کونش رو بکنم.
باید یه احمق میبودم که همچین موقعیتی رو از دست بدم واسه همین اونو از صورتم زدم کنار و وایستادم. به مرده گفتم که روی زمین دراز بکشه. تو یه چشم به هم زدن اون لباسشو داد بالا و شلوارشو در آورد. بعد به زنم گفتم که رو کیرش بشینه یه نگاهی به من کرد و من با این که نمیتونستم صورتشو ببینم فهمیدم که میدونه که چه قصدی دارم. زنم پاهشو گذاشت دو طرف بدن مرده و شرتشو در آورد و کیر اونو گرفت و یه راست تا ته فرستاد تو کسش. من میدونستم که اون مرده داره بهترین سکس عمرشو تجربه میکنه چون زن من کس خیلی تنگی داشت. اون منتظر من نموند و شروع کرد به بالا و پایین رفتن روی کیر مرده منم داشتم و نگاهشون میکردم و همزمان کیرمو میمالیدم. وقتی که اونا حسابی مشغول بودند و کیر مرده به سرعت در حال کردن زنم بود من رفتم و نشستم پشت زنم و دستمو گذاشتم رو کمرشو هاش دادم جلو. اون سرعتشو کم کرد و خودشو واسه کون دادن آماده کرد. من دو تا قاچای کونشو گرفتم و تا جایی که میشد از هم بازشون کردم. سر کیرمو گذاشتم دم سوراخش و با تعجب دیدم که خیسی کسش اونجا رو هم خیس کرده. سر کیرمو فرو کردم و صبر کردم تا عادت کنه بهش. ما زیاد سکس از کون نداریم واسه همین خیلی تعجب کردم وقتی زنم کونشو داد عقب و کل کیرمو تو کون تنگش فروکرد. بعدش اون شروع کرد به بالا و پایین شدن و جلو و عقب رفتن اولش یه ذره سخت بود چون تا حالا تجربشو نداشتیم ولی تونستیم قلقشو پیدا کنیم و دو تایی شروع کردیم به تلمبه زدن تو کس زنم. هیچ اعتراضی از طرف زنم نبود چون ناله‌هاش هی بلندتر میشدند و از ما میخواست که ادامه بدیم.
من به شخصه از کردن کون زنم داشتم لذت میبردم و میتونستم هس کنم که کیر مرده داره به غشای نازکی که سوراخها رو جدا میکنه فشار میاره و این به نفع من بود. من میخواستم که این سکس تل ابد ادامه داشته باشه ولی زنم نزدیک به ارگاسم بود. چند لحظه بعد زنم شروع کرد به جیغ کشیدن و معلوم بود که داره ارگاسم میشه منم همزمان با ارضا شدن زنم دیگه نتونستم خودمو نگه دارم و ارضا شدم و به اندازه یه گالن فکر کنم ازم آب اومد اون مرده هم معلوم بود همزمان با ما تو کس زنم ارضا شده. بلافاصله بعد از ارضا شدن مرده بلند شد و شلوارشو پوشید زیرلب از ما تشکر کرد و رفت. ما یکی دو بار دیگه سکس کردیم اونجا آخرسر زنم به من نگاه کرد و از من به خاطر اشتباهش عذرخواهی کرد ولی من اشاره کردم که ساکت باشه و لباشو بوسیدم.
 
     
  
 مرد
#7   Posted: 28 Dec 2016 08:35


 1 Star

ارسالها: 189
فقط یک رقص
من دیشب آخرشب داشتم یه برنامه تلویزیونی میدیدم که یک فکر عالی به سرم زد. یکی از شخصیتها که با یکی دیگه کمپ زده بود میگه که داره میره دستشویی. اون در حال دویدن برمیگرده به چادر و فریاد میزنه و میگه که یه گورکن سمی کیرشو گاز گرفته و دختره رو قانع میکنه که باید کیرشو ساک بزنه تا سم خارج بشه. مشخصه که هیچ گورکن سمی وجود ندارد ولی اگه من بتونم به مار تغییرش بدم شاید کلکم کار کنه.
لازمه که بگم، هر دفعه من این کارو انجام دادم فقط یه سیلی نصیبم شد. موقعی که این داستان شروع شد من سه سال بود که سکس نداشتم. با روشهایی که من واسه مخ زدن دخترا استفاده میکردم مثل روش بالا، سه سال به نظر زیاد نمیاد.
به نظرم من باید یه خورده در مورد خودم واستون بگم. من 22 سالمه و تازه دانشگاهو تموم کردم. علاقه من رقصیدنه، من از وقتی که 4 سالم بود میرقصیدم و خواهر دوقلوی منم همیشه کنارم بوده البته تا وقتی که ما به دو دانشگاه مختلف بریم. خواهر من یه دختر خیلی زیبا با موهای قهوه‌ای و سینه‌های سایز 75 . من میدونم الان شما به چی فکر میکنید: به این که تموم دخترای رقاص سینه‌های کوچیکی دارند. ولی با وجود این که استیل بدن خواهر من خیلی خوب و سکسی بود، اون رقاص ماهری هم بود. بعد از فارغ التحصیلی مادرم از من و خواهرم خواست که برای مراسم خیریه ای که آخر تابستون بود کمکش کنیم. اون فکر کرد که اگه من و خواهرم رو واسه در یک نمایش رقص بذاره واسه ما سرگرم کنندست. چرا که نه؟ رقصیدن چیزیه که ما توش واردیم، اگه اون به خواهرم یه مسئولیت واقعی میداد من شک داشتم که اون بتونه اون کارو درست انجام بده.
پس من و خواهرم قبول کردیم که برای خیریه برقصیم و شروع کردیم به گرفتن تمام اطلاعات از مادرم راجع به این که چی میخواد. اون گفت که میذاره که ما خودمون تصمیم بگیریم که چه نوع رقصی اجرا کنیم. مشکلی نبود، من با خواهرم درباره برنامش تو تابستون صحبت کردم و قرار شد که ما این یکشنبه برای رقص تمرین کنیم. اون یکشنبه برای همیشه زندگی منو تغییر داد.
من هیچ وقت قبل از این هیچ فکر سکسی در مورد خواهرم نکرده بودم. اون روز با خنده و شوخی شروع شد، ولی یه چیزی راجع به این رقص بود که باعث میشد جدیتر برخورد کنیم. وقتی شروع کردیم به جلو رفتن تو مراحل رقص دیگه زیاد نمی‌خندیدیم. و راجع به هیچ چیز بغیر از حرکاتمون صحبت نمیکردیم. هیچ چیز غلطی نبود این فقط این رقص بود که احساس متفاوتی را درون خودش داشت. ما چند مرحله را انجام دادیم و آنها را یادداشت کردیم، و بعد چند مرحله دیگه و در آخر به مرحله پایانی رقص رسیدیم. ما توافق کردیم که چند بار رقصو اجرا کنیم قبل از این که تمرینو تموم کنیم. در زمان اجرا، یک حرکت بود که تو اون خواهرم بدنشو روی بدن من می‌چرخوند. بعدش اون میچرخه و دستشو میذاره رو صورتم و دنبال من راه میوفته. وقتی که پشت منه اون سینه منو میگیره و بدنشو به پشت من فشار میده. این جا بود که من تو دردسر افتادم. من نمیتونستم کاریش کنم من هیچ کاری با خواهرم نداشتم. کیرم تو شلوارم داشت بزرگ میشد. فکر کردم به محض این که یادم بیاد که دارم با خواهرم میرقصم به حالت عادی برمیگرده ولی نشد. حرکت بعدی این بود که اون دستشو به بدن من میماله در حالی که اون خودشو خم کرده و پشت بدنشو به جلوی بدن من میماله. قسمت راست بدنش مستقیم به کیر راست شده من برخورد کرد و اون بلافاصله وایستاد. من میدونستم که اون کیرمو احساس کرده به همین خاطر رقصیدن رو متوقف کرد ولی هنوز چیزی نگفته بود. بعد از چند لحظه اون با کمی تعجب به من نگاه کرد و گفت "اوم...آیا من باعث این شدم؟ " با خجالت تو چشاش نگاه کردم سعی کردم توضیح بدم: به خاطر تو نیست، بیشتر به خاطر اینه که تو یه دختری و این یه رقص خیلی فیزیکیه. من سعی کردم کیرمو درست کنم و یه جوری زیر شرتم قایمش کنم که معلوم نباشه، ولی بلافاصله دوباره به همون وضعیت قبل برگشت. اون داشت لبخند میزد و با کمی خجالت گفت اگه لازمه که به اون رسیدگی کنی و بعد برگردی مشکلی نداره. من نمیتونستم اینو باور کنم، خیلی خجالت میکشیدم. خواهرم داشت راجع به کیر راست شده من که به خاطر رقصیدن با اون اینجوری شده بود صحبت میکرد. من بهش نگاه کردم ولی نمیدونستم چی بگم.
اون گفت" اروم باش این چیزا همیشه واسه مردا پیش میاد و زیاد چیز مهمی نیست"
من گفتم" از نظر من مهمه، من خیلی شرمندم ! من داشتم با خواهرم میرقصدم و راست کردم ؟ منظورم اینه که چه جوری این چیز مهمی نیست؟
اون با صداقت گفت: "من گفتم که میتونی بهش رسیدگی کنی، ما باید این رقصو تموم کنیم. پس خواهشا میشه بری تو اتاقت و بهش رسیدگی کنی تا ما بتونیم کارمون رو تموم کنیم؟"
حرف بعدی که از دهنم اومد بیرون قبل از این که بهش فکر کنم این بود که "راستشو بخوای اگه من بخوام برم و بهش رسیدگی کنم باید به این فکر کنم که چجوری رقصیدن با تو باعث این شده و نمیتونم تمومش کنم"
اون پرسید: "من میتونم کمک کنم؟"
"چی؟"
"منظورم اینه که، تو گفتی اگه خودت سعی کنی فایده نداره، میخوای من انجامش بدم؟"
"نه! شوخیت گرفته؟ نمیتونم اجازه بدم این کارو بکنی"
اون با آرامش جواب داد:" آروم باش، چیز مهمی نیست، فقط فکر کن من یه دختر دیگه‌ام، یه شریک رقص دیگه، که میخواد به تو کمک کنه تا برگردیم سر تمرین. نگو که تا حالی هیچ کاری با هیچ کدوم از شریکای رقصت نکردی"
"خوب آره، داشتم، ولی تو خواهرمی! من فکر نمیکنم که این فکر خوبی باشه."
"تو فقط دراز بکش، زود باش دراز بکش و چشاتو ببند. به یه دختری که قبلا باهاش رقصیدی فکر کن باشه؟"
"تو مطمئنی؟"
"آره، خیالت راحت ، فقط دراز بکش."
من دراز کشیدم و چشامو بستم. خواهرم اومد سمت پاهای من و دکمه‌های شلوارمو باز کرد. دستشو برد تو و کیرمو گرفت بعد از این همه صحبت راجع به کیر من کیرم خیلی سفت شده بود من فقط اونجا با چشم بسته دراز کشیده بودم. خواهرم به آرامی شروع به مالیدن کیرم کرد اون میدونست که من هنوز راجع به این قضیه نگرانم و مرتب به من میگفت که آروم باشم اون در همون حال که داشت واسم جق میزد کنارم دراز کشید و در گوشم گفت:" فقط به دختر رؤیاهات فکر کن. الان اون کنارت درازکشیده و داره کیرتو میماله آروم باش آروم"
نفس‌هام کندتر شده بود من داشتم بهش عادت میکردم و داشتم اون دستای نرمش رو حس میکردم که رو کیرم بالا وپایین میره حتی من کم کم از فکر کردن به این که خواهرم داره این کارو میکنه باعث میشد بیشتر از قبل حشری بشم. اون مدام در گوشم زمزمه می کرد و سعی میکرد منو آروم کنه. یک لحظه احساس کردم که اون جاشو عوض کرد و بین پاهای من نشست. اون خم شد و سرش رو به طرف کیر من آورد و اجازه داد که کیرم با نرمی و آروم بره بین لب هاش. من میتونستم نرمی لباشو حس کنم که روی کیر من بود و کلفتی کیرم دهنشو کامل باز کرده بود و کیرم تا حلقش فرو رفته بود. اون زبونشو زیر کیرم حلقه کرده بود و سرشو به آرومی جلو و عقب میبرد، مثل این که داره آبنبات مورد علاقشو میخوره. اون همینجوری آروم و نرم ادامه میداد و این باعث لذت بیشتر من میشد. میدونستم که چیزی به ارضا شدنم نمونده. من دستمو گذاشتم پشت سرش و به آرومی موهاشو نوازش کردم و به آرومی بهش گفتم که من دارم میام. اون سرشو بلند کرد و به آرومی کیرمو میمالید و گفت مشکلی نیست بریز تو دهنم. نگران نباش فقط آروم باش و همشو بریز تو دهنم. اون دوباره سرشو برد پایین و دوباره شروع کرد به ساک زدن کیرم. من تو دهنش ارضا شدم و شل شدم. نه فقط کیرم بلکه کل بدنم. این بهترین تجربه سکسی عمر من بود. خیلی لطیف و خوب بود و در عین حال خواهرم این کار را انجام داده بود. اون به من نگاه کرد رفت روی تخت نشست و با لبخند گفت " خیلی خوب،الان آماده ایم که برگردیم به تمرین" من نمیتونستم باور کنم من الان بهترین سکس دهانی عمرمو داشتم اونم از خواهرم و الان اون میخواد که برگردیم به رقص انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده. در عین حال بدن من به خاطر این تجربه خیلی شل شده بود و من نمیتونستم از تخت بلند شم. من فقط به اون خیره شده بودم اون پرسید"خسته‌ات کردم نه؟" من با خنده گفتم آره "باشه پس فردا تمرینمونو تموم میکنیم" "حتما"
"خوبه، باشه از تختم بلند شو اگه بخوای همین جوری اینجا دراز بکشی نمیتونی بری تو اتاقت" اون به آرومی با دستش ضربه ای به من زد و من رو از اتاقش بیرون کرد.
اون شب من نمیتونستم بخوابم. همش تو تخت غلت میزدم و به امروز فکر میکردم. همش بلند میشدم و میرفتم دستشویی و صورتمو آب میزدم، هنوز نمیتونستم باور کنم که واقعا این اتفاق افتاده برگشتم به تختم و سعی کردم بخوابم ولی هنوز خوابم نمیبرد همینطور که تو تخت غلت میزدم شنیدم که در به آرومی باز شد خواهرم آروم گفت بیداری؟ جواب دادم آره. منظورم اینه که حالت خوبه؟ من از اتاقم میشنیدم که همش اینور اونور میری. جواب دادم " نمیتونم به اتفاقی که افتاد فکر نکنم." اون با شوخی گفت پس تقصیر منه که نمیتونی بخوابی؟ و اومد تو اتاق و کنار من دراز کشید و گفت " متأسفم اگه این اتفاق ترسوندتت اون اتفاق تموم شده و چیز مهمی نبود" من با سردرگمی پرسیدم چی؟ سکس؟ یا این که من برادر تو هستم؟
اون گفت هیچ کدوم من تو رو دوست دارم تو هم منو دوست داری و تو بهش نیاز داشتی. چرا من نباید اون کارو میکردم؟
"نمیدونم فکر کنم من واسش آماده نبودم"
منظورت چیه؟
"منظورم اینه که من فکر میکنم از موقعی که تو وارد اتاق شدی من بیشتر میخوام. " من یه خورده نگران این بودم که اون با عصبانیت از اتاق بره بیرون.
منظورت سکسه یا این که دوباره واست ساک بزنم؟
من غافلگیر شده بودم اون خیلی بی پرده حرف میزد. ولی به نظرم این خوب بود
"منظورم سکسه نمیخوام دروغ بگم دلیل این که نمیتونم بخوابم اینه که فکر میکنم هنوز نمیتونم تو رو بکنم" احساس کردم که زیاده روی کردم شاید باید میگفتم سکس داشته باشیم یا عشقبازی کنیم من خیلی مضطرب بودم.
اون به چشای من نگاه کرد و گفت" یه بار دیگه میگم آروم باش اگه تو میخوای امشب منو بکنی پس میتونی امشب منو بکنی.
من از این همه خونسردی اون تعجب کرده بودم که گفت : دوست داری رو باشی یا زیر؟
"اوم، مطمئن نیستم "
"خوب ببین تو میخوای موقع کردن من کنترل دستت باشه یا این که من سوارت بشم"
هر دفعه که اون به این راحتی در مورد سکس حرف میزد باعث میشد که بیشتر بخوامش گفتم که میخوام که کنترل با من باشه. اون گفت خیلی خوب پس من زیر میمونم.
اون به پشت غلت خورد و پیراهنشو در آورد. بعد اون دستشو آورد و دکمه‌های پیژامه منو باز کرد. اون دستای منو گرفت تو دستاش و دستامو به سمت گیره سوتیینش هدایت کرد. من به راحتی گیره سوتینشو باز کردم و چرخیدم و اومدم روش اون دستاشو گذاشت رو کیرم و آروم اونو میمالید تا برای رفتن تو کسش آماده بشه. اون کیرمو تا جلوی کسش برد ولی وایستاد و گفت فکر کنم تو باید منو یه خورده آماده کنی . منم هیچ دریغی نکردم و خزیدم به سمت کسش و زبونمو بیرون آوردمو و به آرومی کسشو لیس میزدم. من به آسانی چوچوله اش را پیدا کردم و با زبون ماساژش میدادم من با زبونم داخل کسشو لیس میزدم و هر کاری میتونستم میکردم تا بتونم حشریش کنم. الان من بدجور میخواستم خواهرمو بکنم و حتی بیشتر از اون میخواستم اونو ارضا کنم. الان خوشحال کردن اون اولویت اول من بود. من میدونستم اگه الان به نظر میاد که لذت میبره به خاطر منه ولی من الان بدجوری میخواستم اونو ارضا کنم این برای من حیاتی بود من کسشو لیس میزدم و لیس میزدم و هرکاری که میتونستم میکردم تا ارضاش کنم من یکم دیگه چوچولشو با زیونم ماساژ دادم و انگشت وسطمو فرو کردم تو کسشو شروع کردم به جلو و عقب کردن بعد از تقریبا 15 دقیقه اون جلوی منو گرفت و ارضا شد. تنش شروع کرد به لرزیدن و چنگ انداخت تو موهای من. من میتونستم احساس کنم که کسش کاملا انگشت منو خیس کرده. اون منو کشید بالا طوری که صورتمون روبروی هم بود و گفت " این بهترین ارگاسمی بود که من تا به حال داشتم" بعد شروع کرد به لب گرفتن از من جوری که انگار هیچ وقت نمیخواست لباش از لبام جدا بشه. همونطور که در حال لب گرفتن بودیم اون کیر منو گرفت و به سمت دهانه کسش هدایت کرد. اون لب گرفتن و متوقف کرد و گفت " منو بکن من تو رو میخوام منو بکن.
من کیرمو به راحتی فشار دادم تو کسش و کسش انقدر خیس بود که راحت کیرم تا ته رفت تو . شروع کردم به تلمبه زدن تو کسش اونم همینجور که داشتم میکردمش شروع کرد به بوسیدن لبام اون داشت به آرومی ناله میکرد ولی ناله‌هاش زیاد و بدون توقف بود. وقتی که در حال بوسیدن من ناله میکرد باعث میشد که من به ارضا شدن نزدیکتر بشم. حالا دیگه من داشتم با شدت تو کسش تلمبه میزدم. این حقیقت که اون خواهر منه دیگه اهمیت نداشت. اون الان معشوق من بود که یه سکس خیلی احساسی باهاش داشتم. بعد از ده دقیقه تلمبه زدن اون به من نگاه کرذ و گفت الان میتونم بشینم رو کیرت؟
الان دیگه من میدونستم که این واسه جفتمونه، نه فقط یه کاری که اون واسه من میکنه من با لبخند گفتم : حتما خوشگله. من به پشتم دراز کشیدم و اونم اومد روی من و کیرم گرفت و گذاشت تو کسش و شروع کرد به بالا و پایین رفتن رو کیرم و سینه‌هاش داشت جلوی من بالا پایین میرفت. یکیشونو گرفتم تو دهنم و شروع کردم به خوردنش. من همینجوری با سینه هاش بازی میکردم و میخوردمشون و اون با هر حرکتی که روی کیرم میکرد ناله میکرد. اون با سرعت بالا پایین میرد و همینطور ناله میکرد بالاخره من نزدیک به ارضا شده بودم و دیگه نمیتونستم جلوشو بگیرم. تو چشاش نگاه کردم و اون میدونست که چی میخوام بهش بگم بدون گفتن هیچ حرفی از من اون گفت : میخوام بریزیش تو کسم . میخوام کسمو با آبت پر کنی. بعد از چند ثانیه من ارضا شدم و آبمو ریختم تو کسش اون میتونست احساس کنه که دارم تو کسش ارضا می شم ولی بالا پایین شدن رو کیرمو ادامه داد تا زمانی تا آخرین قطره آبم تو کسش خالی شد. اون رو من دراز کشید و درحالی که هنوز کیرم تو کسش بود . بالاخره اون بلند شد کیرم افتاد بیرون. ما همینجوری کنار هم دراز کشیده بودیم و تا یه مدت زیادی هیچ چیزی نمیگفنیم بعد از تقریبا یک ساعت که کنار هم دراز کشیده بودیم اون چرخید و گفت"پس ادامه تمرین باشه واسه فردا؟"
[b]پایان
 
     
  
 مرد
#8   Posted: 5 Jan 2017 10:15


 1 Star

ارسالها: 189
عشق بدون مرز
قسمت اول
من درحالی که سه ساعت بود که تو تخت دراز کشیده بودم سعی میکردم بخوابم از خودم پرسیدم که:"خدایا، چرا نمیتونم این فکرو از سرم بیرون کنم؟" چند جور قرص خورده بودم ولی هیچ کدوم کمک نکرد. شاید کس دیگه ای فکر کنه که بعد از یه شب سکس شدید با شوهرم تیم، من باید خسته باشم، ولی از نظر من سکس منو نسبت به حقیقت مشکلم آگاه تر میکرد.
موضوع این نبود که سکس با تیم خوب نیست. راستشو بخوایند سکس با تیم عالی بود! هیچ مردی نمیتونه لذتی که اون به من میده رو بهم بده. اون بدن عضله ای و موهای تیره ای داشت که هر زنی آرزوشو داره. با زبونش عالی کار میکرد، و وقتی که کیر کلفت 18 سانتیش میرفت توی کسم من خودمو واسه چند بار ارگاسم شدن آماده میکردم.
پس مشکل چی بود؟ مطمعناً هر کسی تو زندگیش هوس یه چیزی رو داره، یکی شکلات، یکی کیک وانیلی یا یکی یه تیکه از پای سیب. حالا فکر کنید نتونید به اون چیزی که دوست دارید برسید، چونکه قول دادید و عهد بستید که هیچ وقت طرف اون خواسته نرید. و الان 9 ساله که اون قولو دادید و اون هوس روز به روز بیشتر میشه تا جاییکه تمام فکرتونو وقتی که میخواید بخوابید دربر میگیره. کاشکی خواسته منم یه چیزی بود که میتونستم از مغازه بخرم و بخورم، ولی چیزی که من هوسشو داشتم یه چیز خیلی شیرین تر بود، و اون سکس با یه زن دیگه بود.
تیم هیچ چیز از این خواسته من نمیدونست. چطور میتونستم بهش بگم؟ اون هر چیزی که من از یه شوهر میخواستم رو داشت و من نمیخواستم بودن با اونو به خطر بندازم. این که بخوام یواش یواش هم ذهنشو آماده کنم هم فایده ای نداشت. اون تو یه خانواده محافظه کار بزرگ شده بود، که تصورشون این بود که سکس فقط برای بچه دار شدنه.
مشکل دیگه این بود که نامزد سابق تیم اونو به خاطر یه مرد دیگه ول کرده بود. اونا قرار بود با هم ازدواج کنند ولی روز قبل از عروسی نامزدش بهش میگه که الان یه ساله که با یه نفر دیگه سکس داره. اون کاملا شکسته و داغون شد بعد از اون اتفاق و تصمیم گرفت که دیگه هیچ وقت عاشق کسی نشه. خیلی طول کشید تا تونستم اونو به خودم وابسته کنم. کم کم من تونستم اونو به زندگی برگردونم. از اون موقع 9 سال میگذره و اون حتی فراتر از انتظار من بوده و تمام خواسته های منو برطرف میکنه.
ولی تو این یه مورد نمیتونه به من کمکی بکنه. "من چه کار باید بکنم؟ چه کاری میتونم بکنم؟" اینا سوالایی که همش تو سرمه و یه خواب راحت واسم نذاشته.
"رز، بیدار شو!"
با حالتی خواب آلود پرسیدم:"هان، چرا داد میزنی؟"
"الان پنج دقیقه است که دارم سعی میکنم بیدارت کنم، من امروز باید برم سرکار."
بالاخره سرم و بلند کردم و با تعجب به تیم نگاه کردم و گفتم:"ولی امروز که شنبه است."
اون گفت:"میدونم، ولی ظاهرا تعداد کارمندان فروشگاه زیاد شده و اونا به کمک من نیاز دارند. تو هم باید بیدار شی دیگه. من قبل از رفتن واست صبحانه درست کردم." همین که گفت صبحانه بوی بیکن و شیره افرا به مشامم رسید.
"من دیگه باید برم عزیزم، زود برمیگردم خونه."
اون منو بوسید و به سرعت رفت. من بالاخره وقتی در ورودی بسته شد از رخت خواب بلند شدم. با خودم گفتم بهتره که اجازه ندم که صبحانه حروم بشه. این نشون میداد که اون چقدر به فکر منه که قبل از رفتن واسم صیحانه درست کرده. اون همیشه اینجوری بود. همیشه به فکر من بود.
من نشستم و شروع به خوردن کردم و داشتم فکر میکردم که امروز چه کار کنم. که یه دفعه یه ایده به ذهنم اومد و با صدای بلند گفتم:"فهمیدم، میرم لباس زیر میخرم."
وقتی که دوش گرفتنم تموم شد، جلوی آینه وایستادم و به بدن خودم نگاه میکردم. من به استیل بدنم افتخار میکردم اگه هر مردی میتونست منو لخت ببینه قطعا دیوونه بدنم میشد. موهای بلند و بلوندم تا جایی پایین میومدند که میتونستند نوک سینه های بزرگمو بپوشونند. سینه های بزرگ ولی طبیعی و خیلی سفت به نسبت سایزشون. آینه یه منظره خیلی قشنگ از شکم صافم و پاهای بلند و باریکم و موهای اصلاح شده کوچیک بالای کسم میداد. بعد از این که خودمو تو آینه دیدم و خودمو توی انواع لباسای سکسی تصور کردم آماده شدم تا برم به فروشگاه.
یه جایی رو میشناختم اسمش امبیانس بود. من قبلا هم خیلی از اینجا خرید کرده بودم. یکی از چیزایی که میدونستم تیم دوست داره، فانتزی هاش راجع به لباس زیر بود. هر چیزی با جوراب ساق بلند اونو حسابی حشری میکرد.
من داشتم توی فروشگاه میگشتم تا ببینم چی پیدا میکنم. یه ست جوراب ابریشمی و یه کمربند که به جوراب وصل میشد و یه دامن چرم که کون کوچیک و بامزه ام توش جذاب بود رو برداشتم. رفتم به قسمت سوتین ها تا یه سوتینی که به اینا بخوره پیدا کنم، ولی پیدا کردن سایزم خیلی سخت بود.
"ببخشید، به نظرم شما راجع به این جور چیزا یه چیزایی میدونید. به نظرتون این سوتین به من میاد؟"
اونورو نگاه کردم و یه زن خیلی خوشگل و بلوند دیدم که یه سوتین بندی مشکی و صورتی رو جلوی سینه‌هاش نگه داشته. سینه هاش زیاد بزرگ نبودند. شاید 70، ولی اون با مزه و ریزه اندام بود. من اونجا وایستاده بودم و به اون چشای سبز قشنگش و لبای خوشگلش و موهی بلوندش خیره شده بودم.
همون طور که بهش خیره شده بودم گت:"اوممم، ببخشید؟"
"اوه معذرت میخوام! من داشتم به این فکر میکردم که اون سوتین تو تنت چطور میشه. بیا بجاش این یکی رو امتحان کن. این یه ذره سینه هاتو میده جلوتر و باعث میشه بزرگتر به نظر بیان و راحت هم هست."
"ممنون! حتما امتحانش میکنم. اسم من ونسا هست، شما زیاد میاید اینجا؟"
"منم روزالین هستم ولی اکثرا رز صدام میکنند. آره من تقریبا مشتری همیشگی اینجام. خیلی سخته که جاهای دیگه سوتین سایز منو پیدا کرد. فک کنم فروشگاه های دیگه با پستون بزرگ مخالفند!"
اون با خنده گفت " آره اونا نسبتا بزرگند سایزت چیه؟"
من جواب دادم " 95"
اون شروع به گشتن کرد،" هممم، من چیز زیادی اینجا نمیبینم."
"مثل اینکه یه فروشگاهیم که سایزمو داشت تموم کرده."
"اوه!" اون گفت، "این به نظرت چطوره؟" و یه سوتین از اون پشت کشید بیرون و گرفت جلوی سینم. همین که انگشتش خیلی آروم سینه هام رو لمس کرد قلبم شروع به با شدت تپیدن کرد.
من با خوشحالی گفتم:"این عالیه، خیلی ممنون!" و یه قدم رفتم عقب و اون سوتین مشکی چرمی رو جلوی سینم گرفتم.
"خوب سوتین که گرفتیم، نظرت چیه بریم شرت ها رو هم یه نگاهی بکنیم؟"
با خودم فکر کردم حتما چرا که نه. من نمیخواستم با این لباسا شرت بپوشم ولی به نظرم این کمترین کاری بود که بعد از اینکه اون کمکم کرد میتونستم انجام بدم.
با هم دیگه هر چیزی که فروشگاه داشت رو امتحان کردیم. یه چندتایی رو من پیشنهاد دادم ولی اون به نظر سخت گیر میومد. اون زانو زد و به شرت های قفسه های پایین نگاه کرد. صورت اون به طور ناراحت کننده ای نزدیک به بین پاهای من بود. به پایین نگاه کردم اونو دیدم که جلوی من زانو زده باعث شد که هوس بی اندازه من منو تحریک کنه. من میتونستم حس کنم که شرتم داره خیس میشه.
اون در حالی که یه شورت خیلی سکسی رو دستش گرفته بود و با اون چشای خوشگلش به من نگاه میکرد پرسید:"نظرت راجع به اینا چیه؟"
من در حالی که سعی میکردم آرامش خودمو حفظ کنم با لکنت گفتم: "ص-صورتی انتخاب اول من نیست ولی به نظر خوشگل میاد."
اون خندید و گفت: "میدونی، تو بوی خیلی خوبی میدی."
"اوه این بوی اسپری بدنمه، اسمش افسون عشقه."
بعد از اون اتفاقی افتاد که من انتظارشو نداشتم. اون درحالی که هنوز زانو زده بود به سمت من چرخید و هرکدوم از دستاشو رو یکی از رون های من گذاشت و صورتش دقیقا روبروی کس من بود. اون با چشمای پر از شهوت به من نگاه کرد و گفت: "من راجع به اسپری بدنت صحبت نمیکنم، من یه چیز خیلی خوردنی تر رو بوشو حس میکنم."
 
     
  
 مرد
#9   Posted: 5 Jan 2017 20:02


 1 Star

ارسالها: 189
عشق بدون مرز
قسمت دوم
من تصور میکردم که همون موقع و همون جا دارم ارضا میشم. مغزم داشت به سختی با اون چیزی که کسم میخواست میجنگید.
یه خورده خودم رو جمع و جور کردم گفتم: "متاسفم ولی من متأهلم."
اون گفت: " اشکالی نداره، لازم نیست اون چیزی بفهمه."
الان اراده من واقعا مورد آزمایش قرار گرفته بود. من بالاخره میتونستم به اون چیزی که 9 ساله آرزوشو دارم برسم، ولی این خیانت به کسی که عاشقش بودم حساب میشد. من با اون عهد بسته بودم و باید به اون پایبند میبودم.
من با ناامیدی گفتم:" متأسفم ولی من نمیتونم این کارو انجام بدم."
"من یه ایده دیگه دارم. اینکه وقتی که شوهرت خونست منو دعوت کنی خونتون و یه جوری اونو راضی کنیم که اجازه بده که با هم حال کنیم و اونم نگاه کنه. بیشتر مردا از این جور چیزا خوششون میاد. نگو که تو هم اینو نمیخوای در حالی که بدنت چیز دیگه ای به من میگه."
اون راست میگفت. بدنم احساسات منو فاش میکرد. تو این لحظه هیچ چیزی رو بیشتر از این نمیخواستم که سرشو به کس خیس و گرسنه ام فشار بدم. ولی من متأهل بودم، و عهدی که بسته بودم اولویت اول من بود. اگه یه وقتی رؤیاهام و خواسته هام میخواست به واقعیت تبدیل بشه همسرم باید با اون موافقت میکرد.
من بعد از چند ثانیه فکر کردن گفتم:"باشه، امروز بعدازظهر بیا خونمون. من سعی میکنم اونو راضی کنم، ولی هیچ قولی نمیدم."
"عالیه! قول میدم که راضی کردن اون زیاد طول نمیکشه. خوب خونتون کجاست؟"
من یه تیکه کاغذ از کیفم بیرون آوردم و آدرسمونو توش نوشتم. بهش گفتم که ساعت 5 اونجا باشه. با لبخند کاغذ رو گرفت و شرت و سوتینی که براش انتخاب کرده بودیم رو انداخت و به طرف در خروجی رفت. هنوز از اتفاقی که افتاده بود تو شوک بودم. یواش یواش رفتم سمت پیشخوان و پول جنسایی که خریده بودم رو دادم و رفتم بیرون.
سوار ماشین شدم و به سمت خونه راه افتادم، ولی به سختی میتونستم حواسمو به راه جلب کنم. "من چه کار دارم میکنم؟ وقتی که ونسا اومد خونمون بهش چی باید بگم؟" من ترسیده بودم، مضطرب بودم، و به طور عجیبی هیجان داشتم. حس میکردم که میخواد قلبم از سینم بزنه بیرون.
وقتی رسیدم خونه رو مبل نشستم منتظر تیم شدم. ساعت هایی که انگار نمیخواست تموم بشه. بالاخره اون اومد. من با خودم درگیر بودم که بهش چی بگم.
"سلام عزیزم، کار چطور بود؟"
اون به شوخی گفت: "همونطور که تو دوست داری، خسته کننده."
بدون این که زیاد فکر کنم که چی میخوام بگم به ساکی که توش لباسایی که خریده بودم اشاره کردم و با یه لبخند شیطانی گفتم:"من امروز یه چیزی از فروشگاه خریدم."
اون دید که ساک واسه کجاست و چشاش از هیجان برق زد ولی خودشو زد به اون راهو گفت:"واقعا! حالا چی توش هست؟"
"بعدا میفهمی، ولی الان قراره واسه شام برامون مهمون بیاد."
حالت صورتش به سرعت از هیجان زده به سوالی تبدیل شد. این یه چیز غیرعادی بود که من کسی رو واسه شام دعوت کنم.
"کی قراره بیاد؟"
"من یه دختره رو امروز تو فروشگاه دیدم، اسمش ونسا است. ما شروع کردیم به صحبت کردن درباره لباس و زیر و چیزای دخترونه و با هم گرم گرفتیم، واسه همین فکر کردم که امشب واسه شام دعوتش کنم تا بیشتر هم دیگه رو بشناسیم."
"واو، تو داری به جای دشمن پیدا کردن دوست پیدا میکنی؟ جالبه."
من گفتم:"خیلی ممنون." اون حس شوخ طبعیش استرس منو خیلی کم کرد.
"خوب، حالا واسه شام چی داریم؟"
"مطمئن نیستم، هنوز اصلا به شام پختن فکر نکردم. به نظرم صبر میکنیم تا خودش بیاد و ازش میپرسیم چی دوست داره واسه شام."
"از نظر من خوبه. خوب کی میرسه این دوستت؟"
"تقریباً ساعت پنج."
"ای وای! پس بهتره که من خودمو مرتب کنم. من میرم یه دوش بگیرم قبل از این که بیاد."
"باشه ولی عجله کن. الکی وقتتو با فکر کردن درباره چیزایی که امشب قراره اتفاق بیفته طلف نکن."
اون درحالی که داشت از پله ها بالا میرفت و میرفت سمت حموم گفت:"بامزه بود."
تیم تازه از حموم بیرون اومده بود که صدای در زدن اومد. درست سر وقت. یه نفس عمیق کشیدم و درو باز کردم.
"ونسا، تو اومدی!"
"من هیچوقت همچین فرصتی رو از دست نمیدم."
من اونو دعوت کردم تو خونه و درو پشت سرش بستم. تازه رسیده بودیم و رو مبل نشسته بودم که تیم از پله ها اومد پایین، کاملا لباس پوشیده ولی با موهای خیس.
"اوه شما حتما ونسا هستید، رز گفته بود که واسه شام مهمون داریم."
اون با طعنه گفت "واقعا؟" درحالی که به من خیره شده بود. من خیلی آروم سرمو تکون دادم تا بفهمه هنوز چیزی به تیم نگفتم.
"چه خونه قشنگی دارید. ولی چرا بچه ندارید."
تیم گفت:"نه، فعلا تصمیم نداریم بچه دار شیم شاید بعدا."
شاید بعدا؟ این حرف یه دروغ تموم بود. اون اینو گفت چون میدونست من دوست ندارم راجع بهش صحبت کنم. تنها چیزی که بیشتر از این هوسم میخواستم این بود که بچه داشته باشم. بعد از 9 سال سکس بدون پیشگیری، من دیگه بیخیالش شده بودم. دکترا میگفتند مشکل از منه. من همیشه احساس بدی راجع به خودم داشتم واسه این موضوع ولی تیم همیشه به من این اطمینان رو میداد که از نظر اون هیچ مشکلی نیست.
برای عوض کردن موضوع، من گفتم:"یه نوشدنی میخوای واست بیارم، ونسا؟"
اون جواب داد:"حتما" من رفتم سمت آشپزخونه تا یه خورده لیموناد بیارم.
هر سه تامون شروع کردیم به حرف زدن درباره چیزای مختلف، بیشتر درباره کارامون. بعد از تقریبا یک ساعت، من میتونستم تو صورت ونسا ببینم که صبرش داره تموم میشه.
"رز بهت گفته که من واسه چی اومدم اینجا؟"
سرم به سرعت به سمت ونسا چرخید و بهش خیره شدم. اون چه کار داشت میکرد؟ فکر میکردم که الانه که قلبم از سینه بزنه بیرون.
تیم با یه حالت سردرگم گفت""من فکر میکردم که تو واسه شام اینجایی، مگه چیز دیگه ای هم هست؟"
ونسا یه لحظه صبر کرد، یه نگاه به من کرد و این شانسو داد که خودم موضوع رو بگم، ولی استرسی که داشتم باعث شده بود زبونم بند بیاد. میدونستم چی باید بگم ولی میترسیدم.
اون درحالی که داشت یه قلپ از لیمونادش میخورد بدون پرده گفت:"من به خاطر این اینجام که قراره زنت با من سکس کنه."
تیم چند بار پلک زد و نگاه پرسشگرش به نگاه متحیر تبدیل شد و در حالی که ابروهاشو انداخته بود بالا گفت:"ببخشید؟"
"از قیافت میشه فهمید که تو نمیدونستی که زنت دوجنس گراست."
اون آروم به سمت من چرخید و گفت:"راست میگه رز؟"
سرم پر از احساسات مختلف بود. گناه، هیجان، و بخصوص عصبانیت از ونسا که منو تو این موقعیت قرار داده بود. اشک از چشام سرازیر شده بود، ولی یه جوری جرأت حرف زدن پیدا کردم.
"من متأسفم که بهت نگفتم، من نمیدونستم که چه جوری باهاش برخورد میکنی. تو همیشه راجع به سکس خیلی احساسی بودی و با اون اتفاقی که قبلا با نامزد سابقت افتاده، من فکر میکردم که این زیاده روی باشه. من تو رو بیشتر از هر چیزی دوست دارم و هیچ وقت کاری نمیکنم که ازدواجمونو به خطر بندازه، واسه همین بهت نگفتم."
ونسا گفت: "در دفاع از رز باید بگم که من امروز به اون درخواست سکس دادم ولی اون چند بار رد کرد، چون که متأهل بود. این ایده من بود که بیام اینجا و شاید بتونم تو رو قانع کنم که این کار اشکالی نداره. این فقط سکسه و چیز بیشتری نیست و از اونجایی که ما تازه امروز همو دیدم من بغیر از اسمش هیچ چیز دیگه ای ازش نمیدونم. و منم دوست دارم که همینجوری بمونه."
من رفتم و کنار تیم نشستم، اشک از چشام همینجور سرازیر میشد. من دستمو گذاشتم رو صورتش تا آرومش کنم.
من در حالی که سعی میکردم اون یه ذره آرامشمو حفظ کنم گفتم: "من نمیخوام هیچ چیزی هیچ وقت بین ما قرار بگیره، اگه تو قبول نکنی من سمت این کار نمیرم، ولی من واقعا بهش احتیاج دارم. این احساسات دست از سرم برنمیداره. ولی اگه قبول نکنی درک میکنم."
اون همینجور ساکت نشسته بود اونجا و سعی میکرد چیزایی رو که شنیده هضم کنه.
"عزیزم خواهشا یه چیزی بگو!هرچیزی!"
اون پرسید: "مطمئنی که میخوای این کارو بکنی؟"
"آره! من کاملا مطمئنم. همه چیز بین ما مثل قبل میمونه. این فقط همین یه باره."
اون دوباره نشست و یه خورده فکر کرد و بالاخره گفت: "باشه، ولی منم باید اینجا باشم و ببینم."
ونسا با یه لحنی که انگار همه چیزو میدونه گفت: "نگفتم بهت که اونم میخواد ازمون که تماشامون کنه"
"این کار به اون دلیلی که تو فکر میکنی نیست ونسا. من همیشه و همه جا قبلا پیش رز بودم الانم فرقی نمیکنه."
من نمیتونستم چیزی رو که دارم میشنوم باور کنم. به نظرم همش رؤیا بود. تموم احساس گناه و خشمی که چند لحظه قبل داشتم رفته بود و بجاش خوشحالی و هیجان و شهوت اومده بود.
من به سمت تیم خم شدم و بغلش کردم و آروم گفتم "مچکرم، تو نمیدونی که این چه معنی واسه من میده."
یه نگاه به ونسا کردم. اون یه طرف مبل نشست و جا رو واسه من باز کرد و منو دعوت کرد تا برم پیشش بشینم. حالا که اجازه شوهرمو داشتم دیگه نباید وقتو طلف میکردم.
 
     
  
 مرد
#10   Posted: 6 Jan 2017 20:23


 1 Star

ارسالها: 189
عشق بدون مرز
قسمت سوم
من کنار ونسا نشستم و بدون هیچ احساس گناهی بهش نگاه میکردم. همه چیزش تقریبا بی نقص بود. پاهای بلندش که تماما پیدا بود که برنزه شده بود. سینه هاش کوچیکتر سینه های من بودند ولی خوشکل بودند، نوک سینه هاش از زیر لباسش معلوم بود. اون چشای سبزش و موهای طلاییش بهترین خصوصیاتش بودند.
اون با یه صدای سکسی محوکننده در حالی که دستش رو شونه من بود گفت:"رز، شروع کنیم؟"
من هیچ حرفی نزدم. به جاش دستهام شروع کردند به لمس کردن بدنش، از پایین دستهاش به پهلوهاش و سینه های سفتش و بالاتر روی سینش و گردنش ولی روی گونه اش وایستادم. دستای اونم روی بدن من بود ولی توجه ویژه ای به سینه ام داشت و از روی تی شرتم سینه هامو ماساژ میداد. اون فهمید که نوک سینه هام داره سفت میشه و شروع کرد به نیشگون گرفتنشون ولی نه خیلی محکم.
من از هیجان داغ شده بودم و میتونستم حس کنم که کسم داره خیس میشه. دستمو گذاشتم پشت گردنش و اونو به سمت خودم کشوندم. اون به آرومی سرشو خم کرد و لبامو به لبای نرم و پرش رسوندم و شروع کردیم به لب گرفتن از هم. زبون اون وارد دهن من شد و زبون من تو دهن اون میچرخید. همینطور که لب میگرفتیم اون دستشو به سینه راستم رسوند و با دست دیگش با کسش بازی میکرد. ما هر دوتامون تو دهن هم ناله میکردیم تا اینکه بالاخره اون از بوسیدن دست کشید.
اون با تعجب گفت:"تو واقعا با این کارا غریبه نیستی نه؟"
من در حالی که خودمو تحسین میکردم گفتم: "اینا همش به تو برمیگرده مثل وقتی که سوار دوچرخه ای."
ونسا خندید و بعد قیافه جدی به خودش گرفت و گفت: پیراهنتو در بیار"
من آروم تی شرتمو دادم بالای سینه هام. ونسا کمک کرد تا اونو از سرم بیارم بیرون و انداختش اونور. اون به سینه های بزرگم که داشت سوتینمو پاره میکرد خیره شده بود، بعد شروع کرد به مالیدنشون با کف دستش و داشت کنار گردنمو میبوسید و لیس میزد. با دستاش سوتینمو باز کرد. بعد به عقب رفت و گذاشت تا بنداش از روی شونه هام بیفته پایین و سینه های لختمو ببینه.
اون گفت: "وای، من به اونا حسودیم میشه."
من خندیدم و سوتینمو انداختم رو زمین."تو مجبور نیستی کل روز یه همچین چیزی رو با خودت اینور و اونور بکشونی. حالا نوبت توئه."
اون نیشش باز شد و تو یه حرکت سریع لباسشو در آورد. همونجور که فکر میکردم اون سوتین نپوشیده بود. سینه هاش انقدر جمع و جور بود که اصلا لازم نبود سوتین ببنده. نوک سینه هاش سفت و راست شده بود و خیلی بزرگتر از نوک سینه های من بود.
من سریع خم شدم و یکیشونو تو دهنم گذاشتم و اول به آرومی میمکیدمش و بعد زبونمو دور نوک سینش میچرخوندم. به ونسا نگاه کردم، چشاش بسته بود و سرشو داده بود عقب. اون به آرومی ناله میکرد و داشت لذت میبرد. رفتم سراغ اون یکی سینه و محکم میخوردمش. وقتی که نوک سینشو آروم گاز گرفتم اون به بدنش کش میداد ولی اعتراض نمیکرد.
ونسا منو هل داد روی مبل و اومد روی من، زانوش بین رون های من بود. نوک سینه هامون به طرز لذت آوری به هم مالیده میشد، و دوباره شروع کردیم به لب گرفتن. اون از مبل اومد پایین و رو زانوهاش نشست. با یه لبخند شیطانی سینه هامو می خورد و منم انگشتام کرده بودم تو موهاش و سرشو به سینه هام فشار میدادم.
اون پاهامو داد بالا و شلوار تنگمو کشید پایین بعد دوباره شروع کرد به خوردن سینه هام و همزمان کسمو از روی شرت خیسم میمالید. زبونشو رسوند پایین تر رو شکمم و خط شلوارمو رسوند اون پایین تر و نزدیکترین جا به کسمو داشت لیس میزد که منو شدیدا حشری کرده بود جوری که غیرقابل تحمل شده بود.
اون در حالی که چوچوله مو از روی شرت خیسم میمالید گفت: "از همون لحظه ای که دیدمت داشتم به این کس فکر میکردم."
"خواهش میکنم کسمو بخور! من دیگه بیشتر از این نمیتونم تحمل کنم."
"خیلی دلت میخواد نه؟ از اونجایی که خیلی محترمانه درخواست کردی باشه."
اون آروم شرتمو داد کنار و کس خیسمو دید. انگشتشو برد روی موهای کسم و دقیقا بالای چوچوله ام. با یه لیس زدن اون از دهانه کسم تا چوچوله امو طی کرد.
من درحالی که تشویقش میکردم گفتم: "اوه این خیلی خوبه! خواهشا ادامه بده!"
شروع کرد به لیس زدن کسم و بوسیدن لبای داخلیش و بازی کردن چوچوله ام به آرومی. اون همونقدر که من دوست داشتم کسشو بخورم دوست داشت کسمو بخوره.
من یه نگاه به تیم کردم که به کاری که ونسا داشت با من میکرد خیره شده بود. حالت چهره اش مثل دانشمندی بود که داره یه آزمایشو نگاه میکنه.
لحظه ای شروع به مکیدن چوچوله ام کرد، میتونستم حس کنم که اولین ارگاسمم داره شروع میشه.
اون کل کسمو گرفت تو دهنش. و همینطور که آب کسمو میخورد ماهیچه های کسم منقبض شد و به شدت ارضا شدم.
همونجور که نشسته بودم تا نفسم جا بیاد ونسا برگشت و به تیم نگاه کرد و گفت: "کس زنت خیلی خوشمزه است" بعد اومد بالا و زبونش کرد تو دهنم و شروع کرد به لب گرفتن.
با این که من خیلی دوست داشتم که یکی کسمو بخوره و مزه کسمو از زبون اون فرد بچشم ولی این چیزی بود که من همیشه میتونستم داشته باشم. چیزی که من نیاز داشتم این بود که شهد کسش رو بچشم.
اونو از رو خودم زدم کنار و انداختمش اون طرف مبل. ذهن من الان فقط به یه چیز فکر میکرد. من نمیخوام باهاش عشق بازی کنم. من میخوام با دهنم کسشو بگام. سریع رفتم پایین از رو مبل و رو زمین نشستم و دامنشو دادم بالا و با کمال تعجب دیدم که اون حتی شرتم نپوشیده. کسش کاملا بدون مو و صاف بود با لبای کوچیک.
وقتی که زبونم به کس خیسش خورد مزه شیرین کسش و بوی خوبش منو مست خودش کرد. چیزی که تمام این سالها آرزوشو داشتم، بالاخره بهش رسیده بودم. مثل یه معتاد من بیشتر میخواستم. من چوچولشو محکمتر میمکیدم تا کسش بیشتر خیس بشه.
اون داشت جیغ میکشید و میگفت:" خوبه، خوبه همینجوری ادامه بده، کسمو بخور."
همونجور که داشتم اون شهد خوشمزه اش رو میخوردم شنیدم که داره به تیم میگه: "تو نمیخوای واسه این صحنه که زنت داره کسمو میخوره جق بزنی؟"
اون هیچ جوابی نداد. من به جاش جواب دادم: "اون هیچ وقت جق نمیزنه."
"این دیگه چجور مردیه که جق نمیزنه؟"
من دوباره وایستادم و چرخیدم به طرف تیم و گفتم:"مردایی که تمام شهوتشونو واسه زنشون نگه میدارند." بعدش لبخند زدم یه چشمک به تیم زدم.
اون به خاطر جوابی که داده بودم یه لبخند به من زد. من اون لبخندو میشناختم، دقیقا مثل لبخندی بود که وقتی با هم به کلوب های لختی میرفتیم میزد. اونم داشت لذت میبرد.
با آگاهی از این موضوع، دوباره شروع به خوردن کس ونسا کردم. خودمو چرخوندم جوری که کونم دقیقا تو دید تیم باشه و شرتمو کشیدم پایین. زبونمو کردم تو کس ونسا و اون از شدت لذت داشت فریاد میکشید. شروع کردم به بازی کردن با کسم تا به تیم یه نمایش کامل و خوب بدم. با دست دیگم درحالی که داشتم چوچوله ونسا رو میخوردم دو تا از انگشتامو تو کس تنگش فرو کردم.
"وای ادامه بده! من دارم ارضا میشم، واینستا! با انگشتات منو بکن محکمتر بکن!"
من همینجوری کسشو میخوردم و با انگشتم میکردمش، انگشتامو به سرعت تو کسش جلو عقب میکردم. من همینجوری به شدت انگشامو میکردم تو کسش و اون از شدت لذت دیگه تقریبا داشت گریه میکرد.
اوووووووه من دارم میام!
میزان لذتی که من اون لحظه میبردم غیرقابل توصیف بود. ارگاسم شدن اون همزمان شد با دومین ارگاسم من. همونجوری که داشتم کسشو میخوردم فریاد میزدم و اونم سر منو بیشتر به کسش فشار میداد و منو مجبور میکرد تا آبشو بخورم. من همه آبشو خوردم و تا قطره آخرشو چشیدم چونکه نمیدونستم دوباره کی ممکنه همچین موقعیتی گیرم بیاد. بعدش حتی تموم انگشتامم لیس زدم و تمیزشون کردم.
ونسا با حیرت پرسید: "تو از کجا اینجوری کس خوردنو یاد گرفتی؟"
من با چشام به تیم اشاره کردم یعنی از اون یاد گرفتم.
"تعجب نداره کخ میخوای همیشه اونو داشته باشی اگه اونم مثل تو متخصصه."
من به شوخی گفتم: "داشتن یه کیرم کمک میکنه."
تیم گفت: "خیلی ممنون."
"خوب خیلی خوش گذشت رز، ولی من باید برم دیگه."
من که تعجب کرده بودم که انقدر زود میخواد بره گفتم:"وایستا! مگه واسه شام نمیمونی؟"
اون گفت: "عزیزم من امشب وقتم پره، بعدشم من مطمئنم شما دو تا یه سری چیزا هست که باید دربارش صحبت کنید."
اون راست میگفت. لباسوشو پوشید و رفت سمت در.
قبل از اینکه درو باز کنه صداش زدم: "ونسا، صبرکن. من فقط میخواستم ازت بابت همه چی تشکر کنم."
اون لبخند زد و گفت: "باعث افتخار من بود، مراقب همدیگه باشید و اجازه ندید هیچ چی شما رو از هم جدا کنه."
من همونجوری لخت جلوی در وایستاده بودم. اون درو باز کرد و رفت بیرون و درو پشت سرش بست و برای همیشه رفت.
ادامه دارد...
 
     
  
صفحه  صفحه 1 از 3:  1  2  3  پسین » 
داستان سکسی ایرانی

داستانهای ترجمه شده به فارسی

پاسخ شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که بازگفت کردید برگردید
رنگ ها List Insert YouTube video   

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.

 

 
DMCA/Report Abuse (گزارش)  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
↑ بالا
Copyright © 2009-2021 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites

RTA