تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
علم و دانش

!Please do not be a sheep |لطفا گوسفند نباشید!

صفحه  صفحه 1 از 6:  1  2  3  4  5  6  پسین »  
#1 | Posted: 25 Aug 2012 13:42
درخواست تاپیک برای کتاب در تالار علم و دانش

لطفا گوسفند نباشید!|Please do not be a sheep!




موضوع کتاب: خودشناسی/روانشناسی
نویسنده:محمود نامنی

" تـــو " تکـرار نـمی شوی این
مــــنمـ ....
که وابســـته تر مـی شــوم....
     
#2 | Posted: 25 Aug 2012 14:33
برخی از اشارات نویسنده
کتاب را در حالت عمودی بخوانید، نه افقی!
به بیانی دیگر:
کتاب را نخوانید که بخوابید
کتاب را بخوانید که بیدار شوید!
زیرا:
بعضی کتاب ها قصه می گویند که بخوابید
و بعضی کتاب ها قصه می گویند که بیدار شویم!
و به یاد بسپارید:
چقدر خواندن مهم نیست
چگونه خواندن مهم است!
به بیانی دیگر:
سعی نکنید که چندین کتاب را بخوانید
بلکه یک کتاب خوب را چند بار بخوانید!
فراموش نکنید:
کتاب نردبان نور است برای پرواز شما به سرزمین
روشنایی دانایی و آگاهی، نه تزئین کتابخانه!
و ما می گوییم:
فقط بخوان، بخوان و بخوان، زیرا دانش نهفته در کتاب ها
جان بسیاری از انسان ها را نجات داده است!
اما به یاد بسپارید:
شما هرگز با خواندن یک کتاب آشپزی سیر نمی شوید
پس، مساحت درک خود را با حجم مطالعات توأم با عمل خود بسنجید

" تـــو " تکـرار نـمی شوی این
مــــنمـ ....
که وابســـته تر مـی شــوم....
     
#3 | Posted: 25 Aug 2012 14:34
فصل اولّ
چگونه باید آموخت؟

«به نام آن که هستی از او طعم گرفت»
چگونه باید آموخت؟
سلام!
سلامم به گرمای دستت ای دوست
دلم لحظه ای با دلت روبروست
بگو عاشقی تا سلامت کنم
تمام دلم را به نامت کنم
"شهین محمدی"

مولانا می فرماید:
آدمی فربه شود از راه گوش جانور فربه شود از حلق و نوش
اما چگونه بیامزیم؟
جوانی نزد سقراط آمد و گفت: می خواهم فلسفه را از تو بیاموزم.سقراط گفت: با یقین آمدی؟ جوان گفت: بلی!
آنگاه سقراط جوان را به کنار حوضی اورد و گفت: سرت را داخل آن کن. جوان سرش را داخل حوض کرد، لحظاتی بعد، سقراط گردن جوان را گرفت و داخل آب نگه داشت، دقایقی چند که آن جوان داشت خفه می شد و دست های خود را به نشانه تقلا حرکت می داد، سقراط گردن او را رها کرد! جوان نفس نفس زنان سر خود را بیرون آورد و علت این کار را از سقراط پرسید؛ سقراط جواب داد: در آن لحظات با تمام وجود خود چه چیزی را طلب می کردی؟ جوان گفت: فقط هوا را طلب می کردم و بس!
سقراط گفت: حال به خانه برو و فکر کن اگر به مرحله ای رسیده ای که فلسفه را نیز چنین- با تمام وجود خویش- طلب کنی، آنگاه بیا تا فلسفه را به تو بیاموزم!
این بهترین تمثیل است برای چگونه آموختن! آیا ما برای آموختن به این مرحله رسیده ایم؟
عرفا گویند:
اهل دل را دو خصلت باشد:
دل سخن پذیر
سخن دلپذیر
خود را در این جمله پیدا کنید. کدام یک هستید؟
سقراط بر این باور است که در آن پگاه سبز و وهم آلود که حضرت دوست انسان را آفرید، روح او را از وسط به دو نیم کرد و به این دنیا فرستاد و به همین دلیل است که انسان ها را در این دنیا پیوسته به دنبال نیمه گمشده شان می گردند.
اما، نیمه گمشده ی ما آن چنان که از نامش پیداست، نیمی از وجود خود ماست که با رسیدن به آن کامل می شویم. نیمه گمشده ما می تواند انسان های انگشت شماری باشند، مانند: پدر، مادر، برادر، یک دوست، همچنین می تواند اشیایی باشند، مانند: یک قلم، یک عکس، یک کتاب، یک دست نوشته و حتی می تواند غیر ملموس باشد، مانند: یک آرزو، یک ایده، یک آرمان، یک خاطره ی معطر و خلاصه هر چیزی که اتصال او به ما و ما به او، حضور انسان را متعالی و لبریز و سرشار از بودن سبز و شعفناک خدای گونه خویش نماید.
به بیانی دیگر: نیمه گمشده ما همان قلب ما می باشد که بیرون از بدنمان می تپد.
دقت کنید! اگر در مناطق شمالی کشورمان، محل تلاقی رود به دریا را خوب نگاه کنید، رود پس از طی مسافتی با جوش و خروش خاصی حرکت می کند و وقتی به دریا می ریزد، آرام و بی صدا می گردد. آن نقطه تلاقی را که رود به دریا می ریزد را خوب نگاه کنید! به شکل مبهمی زیباست! زیباست و وهم انگیز!
رود را کودکی های دریا می گویند، زیرا همیشه دارای سر و صدا و بازیگوشی های خاص کودکان است. وقتی این کودک بازیگوش پس از طی طریق ها و برخورد با موانع و سنگلاخ ها پخته می گردد و به دریا تبدیل می گردد، مانند انسانی که به بلوغ فکری کامل رسیده دیگر از آن طغیان ها و شیطنت ها خبری نیست.
رود بعد از رسیدن به دریا و به آغوش کشیدن و محو شدن در آن، دیگر فغان و ضجه ی قبل را ندارد، مانند: کودک گمشده ای که بعد از سال ها فراق به آغوش مادر می پیوندد و با تمام حضور خویش مادر را به آغوش می کشد.

" تـــو " تکـرار نـمی شوی این
مــــنمـ ....
که وابســـته تر مـی شــوم....
     
#4 | Posted: 25 Aug 2012 14:38
مادر، نیمه گمشده
«خدا نمی توانست در همه جا باشد، از این رو مادران را آفرید!»

در اینجا چون صحبتمادر به میان آمد، داستانی را درباره ی این زیباترین، فداکارترین ووفادارترین عزیز خداوند بگویم. من مادر را یک «عشق بی بهانه» یک «شوقشعفناک شیرین» نام نهاده ام.
اشاره ای دارم به ارزش و اعتبار «مادر» در پیشگاه حضرت دوست: از «سعید ابو الخیر» سؤال کردند این حسن شهرت را از کجا آوردی؟
«ابو سعید» گفت: شبی مادر از من آب خواست، دقایقی طول کشید تا آب آوردم،وقتی به کنارش رفتم، خواب مادر را در ربود! دلم نیامد بیدارش کنم، بهکنارش نشستم تا پگاه، مادر چشمان خویش را باز کرد و وقتی کاسه ی آب را دردستان من دید، پی به ماجرا برد و گفت: فرزندم امیدوارم که نامت عالمگیرشود.
بدین سان «ابو سعید ابو الخیر» مرد خرد و آگاهی و عرفان، شهرت خویش رامرهون یک دعای مادر می داند. و در اینجاست که ما از جایگاه حقیقی و شگرفمادر و تقرب او به آن قدرت مطلق آگاه می شویم.
گوش جان می سپاریم به واژگانی که مادر از میان لبان معطر و پاکیزه ی مادر _به عنوان دعا_ برای فرزند خود سرریز می گردد:
وقتی کوچک بودی
تو را با رواندازهایی می پوشاندم
و در برابر هوای سرد شبانه محافظت می کردم
ولی حالا که برومند شده ای
و دور از دسترس،
دستهایم را بهم گره می کنم
و تو را با دعا می پوشانم!
(دانا کوپر)
حکایت بهشت و موسی:
روزی موسی در خلوتخویش از خدایش سؤال می کند: آیا کسی هست که با من وارد بهشت گردد؟ خطاب میرسد: آری! موسی با حیرت می پرسد: آن شخص کیست؟ خطاب می رسد: او مرد قصابیاست در فلان محله. موسی می پرسد: می توانم به دیدن او بروم؟ خطاب می رسد: مانعی ندارد!
فردای آن روز موسی به محل مربوطه رفته و مرد قصاب را ملاقات می کند. و میگوید: من مسافری گم کرده راه هستم، آیا می توانم شبی را مهمان تو باشم؟قصاب در جواب می گوید: مهمان حبیب خداست، لختی بنشین تا کارم را انجامدهم، آن گاه با هم به خانه می رویم. موسی با کنجکاوی وافری به حرکات مردقصاب می نگرد و می بیند که او قسمتی از گوش ران گوسفند را برید و قسمتی ازجگر آن را جدا کرد در پارچه ای پیچید و کنار گذاشت. ساعاتی بعد قصاب میگوید: کار من تمام است برویم. سپس با موسی به خانه قصاب می روند، به محضورود به خانه، رو به موسی کرده و می گوید: لحظه ای تأمل کن! موسی مشاهدهمی کند که طنابی را به درختی در حیاط بسته، آن را باز کرده و آرام آرامطناب را شل کرد. شیئی در وسط توری که مانند تورهای ماهیگیری بود نظر موسیرا به خود جلب کرد، وقتی تور به کف حیاط رسید، پیرزنی را در میان آن دید،با مهربانی دستی بر صورت پیرزن کشید، سپس با آرامش و صبر و حوصله مقداریغذا به او داد، دست و صورت او را تمیز کرد و خطاب به پیرزن گفت: مادر جاندیگر کاری نداری. و پیرزن می گوید: پسرم ان شاء الله که در بهشت همنشینموسی شوی. سپس قصاب پیرزن را مجددا در داخل تور نهاده بر بالای درخت قرارداده و پیش موسی آمده و با تبسمی می گوید: او مادر من است و آن قدر پیرشده که مجبورم او را این گونه نگهداری کنم و از همه جالب تر آن که همیشهاین دعا را برای من می خواند که «انشاء الله در بهشت با موسی همنشین شوی!» چه دعائی!! آخر من کجا و بهشت کجا؟ آن هم با موسی!
موسی لبخندی می زند و به قصاب می گوید: من موسی هستم و تو یقیناً به خاطر دعای مادر در بهشت همنشین من خواهی شد!
صحبت کردن در خصوص مادر که ماهتاب مهربانی و عطوفت است در خلقت، زمان دیگری را می طلبد. بهراستی تا به حال با تمام حضور خویش مادر را به آغوش کشیده اید؟ وقتی ازسفری هر چند کوتاه می آیید یا وقتی خبری شوق انگیز را می شنوید به آغوشمادر می جهید و در آن لحظه است که احساس شوق مطلق می کنید. و عشق را تجربهو طعم عاشقی را می چشید و عطر و بوی رسیدن را می گیرید و جام وجودتانلبریز از شور و شعف می گردد، (حس ماهی ای را دارید که از تنگ تنگ بلور بهبرکه ی آب می جهد و در این لحظه است که ماهی لحن لطیف نیمه گمشده را درزیر پوست خویش احساس می کند و به این بهانه است که این گونه شعفناک، سینهبه امواج آبی و آرام برکه می دهد) و شما نیز در همین لحظه است که طعم نیمهگمشده خویش را در زیر زبان روح می چشید. وه، که چه حس خدای گونه ای! حسکامل بودن که همهی هستی انسان فریاد برمی آورد:
تمام ناتمام من!
باتو تمام می شوم!
درست مانند کودکی های دریا، وقتی به آغوش دریا می رسد!!
« دوروتی کانفیلد فیشر » می گوید: «مادر فردی نیست که به او تکیه کنیم بلکه کسی است که ما را از تکیه کردم به دیگران بی نیاز می سازد!»
پدر یا مادر به نوعی تجسم عینی پایانی هستند بر تمام بی کسی های ما ولبخند شوقناکی هستند بر ضجه های بی وقفه مان که متأثر از رنج های روزگاراست.
در طول زندگی، این احساس می تواند در وجود برادر، دوست، فرزند، یا هر انسانی که با حضورش احساس کامل شدن می کنیم، تجلی نماید.
« اما نوئل » این احساس را بسیار زیبا بیان کرده و می سراید:
روحم را جستجو کردم
اما نتوانستم آن را بیابم
خدایم را جستجو کردم
اما او از من گریخت
برادرم را جستجو کردم
و هر سه را در او یافتم!
«سهراب» در تعبیری بسیار ژرف و لطیف، نیمه گمشده را بیان کرده و تنهایی واندوه انسان را در ماهی کوچک تنگ بلور می بیند که دچار! آن نیمه گمشده اش _که دریاست_ می باشد و به این بهانه محزون و غمگین چنین می سراید:
چرا گرفته دلت؟
مثل آن که تنهایی
_چه قدر هم تنها!_
خیال می کنم دچار آن رگ پنهان رنگها هستی.
دچار یعنی، عاشق!
و فکر کن چه تنهاست،
اگر ماهی کوچک،
دچار آبی دریای بیکران باشد.
چه فکر نازک غمناکی!
دچار باید بود!
در این جا نیمه گمشده ماهی تنگ بلور دریاست که دچار و عاشق اوست و این است که دلش گرفته و غمگین است.
حال دانستیم که در صبح ازل بهانه و انگیزه حضور و حرکت ما در این جهان،پیوسته به دنبال نیمه گمشده ی خویش گشتن است، ولی چگونه می توانیم بفهمیمکه نیمه گمشده ی ما چه کسانی، چه اشیایی و یا چه آرمان و آرزویی می تواندباشد؟
برای جواب به این سوال ابتدا باید از زندگی و خویشتن شناختی شفاف و زلال داشته باشیم.
علی (ع) می فرماید: «خود شناسی، خدا شناسی است!»
«جودت استافتن» می گوید: خودیابی در واقع همان خدایابی است، زیرا ما و خدا یکی هستیم و پی بردن به این حقیقت دلیل تولد بشر است!

چکیده مطالب:_فراموش نکنیم! یگانه فرق بین انسان و حیوان "دانستن" است و برای "دانستن" باید شیفته باشیم و سینه چاک و شتابناک!
_میزان فرزانگی و فهم و درک ما بر دو عامل استوار است:
گفتن سخنی دلنشین و پسندیده
داشتن دلی سخن پذیر
_مادر! پاره و قسمتی از وجود ماست که سمبل و نمونه یک نیمه گمشده عزیز و حقیقی است!


* جان کلام:نیمه گمشده ما، علت اصلی و اساسی حضور ما در جهان است. به دنبال چه هستید؟ نیمه گمشده شما چیست؟ هر چه باشد شما نیز همان خواهید بود!

" تـــو " تکـرار نـمی شوی این
مــــنمـ ....
که وابســـته تر مـی شــوم....
     
#5 | Posted: 25 Aug 2012 14:42
اما براستی انسان چیست؟

به دنیا پا نهاده ای
درست مانند:
کتابی باز ساده و نانوشته
باید سرنوشت خود را رقم بزنی
خود و نه کس دیگر
چه کسی می تواند چنین کند؟
چگونه؟
چرا؟
به دنیا آمده ای!
هم چون یک بذر زاده شده ای
می توانی همان بذر بمانی و بمیری
اما می توانی گل باشی و بشکفی
می توانی
درخت باشی و ببالی!
« اوشو»

دکتر «الکسیس کارل» بر این باور است که انسان موجودی است بسیار کوچک که عجایب و پیچیدگی های دهها کهکشان در و جودش تجمیع یافته است و ادامه می دهد که بدن انسان شامل 000/000/000/000/100 سلول است. هر یک از این سلول ها خود 000/100 ژن گوناگون دارد که هر ژن شامل رشته های بلند و مارپیچی ( دی ان ای) است. هر کدام از این سلول های کوچک میکرو سکوپی طرح ژنتیکی ساختمانی را در خود جای می دهند. اگر قادر باشیم همه این رشته های مارپیچی را بازکنیم و به یکدیگر متصل کنیم، طول آنها 000/000/000/000/120 کیلومتر خواهد شد که حدود 800 برابر فاصله زمین و خورشید است. و با این وجود تمامی این رشته های مولکولی (دی ان ای) به اندازه یک گردو است.
«صادق هدایت» با جهان بینی خاص خویش، آدم ها را مستراح های پرتابل می داند!

«جلال آل احمد» می گوید: یک سوراخ در بالا و یک سوراخ پایین با کیلومترها روده نامش آدم!

«دکتر شریعتی» می گوید: آدم های اربعه (آدم های چهار بعدی) _ آدم های دمبه دار خوشحال اربعه (شکم، زیر شمک، نشیمنگاه، پوشش).

«انشتین» می گوید: اگر انسان ها در طول عمر خویش میزان کارکرد مغزشان یک میلیونوم معده شان بود، اکنون کره ی زمین تعریف دیگری داشت!

اما براستی در یک شبانه روز، ما چند دقیقه فکر می کنیم؟
«لقمان حکیم» می گوید:
بیچاره آدمی در میان دو رسوایی قرار دارد، اول می گوید: مرا پر کن و گرنه رسوایت می کنم و چون پر شد، می گوید: مرا خالی کن، وگرنه آبرویت را به باد می دهم!

«جبران خلیل جبران» بعد از شنیدن سخنان لقمان حکیم با حسرتی حیرت آور می سراید:

کاش می توانستید با بوی خوش زمین زندگی کنید
و مانند گیاهان هوایی
تنها روشنی آفتاب خوراک شما باشد.

«مولانا» فرماید: آدمی نیمی ست ز جان و دل، نیمی ز آب و گل.

و دکتر شریعتی بر این باور است که: انسان نقطه ای است میان دو بی نهایت؛ بی نهایت لجن! بی نهایت فرشته!

نگارنده معتقد است: میزان انسان بودن هر کس درست به اندازه ی حس مسئولیتی است که نسبت به پدر و مادر، نیاکان و هویت خویش دارد، زیرا؛
هرگز از رودی که خشک شده است، به خاطر گذشته اش سپاسگذاری نمی شود!

«سی.ای.فلین» تعریف انسان را در بزرگی رویاهایش می بیند و می گوید:
بزرگی و شأن انسان
در بزرگی رویاهایش،
در عظمت عشقش،
در والایی ارزشهایش،
و در شادی و سرور تقسیم شده اش نهفته است.

بزرگی شأن انسان،
در بزرگی و شأن افکارش،
در ارزش تجسم یافته اش،
در چشمه هایی که روحش از آن سیراب می گردد،
و در بینشی که بدان دست یافته، نهفته است.

بزرگی و شأن انسان،
در بزرگی و شأن حقیقتی ست که بر لبان جاری می سازد،
در یاری و مساعدتی که بذل می کند،
در مقصدی که می جوید،
و در چگونه زیستن او نهفته است!

توجه فرمایید! در یک بررسی آماری چه نتیجه ای گرفتیم:
یک کودک فرضی را در نظر بگیرید که در یک صحرا به دنیا می آید، غذای او چیست؟ اول ، شیر ، بعد، نان، عسل، گوشت و ...یعنی، زیباترین و لطیف ترین رستنی ها را زنبور و گاو و گوسفند می خورند و بعد از انجام تغییرات در سیستم ارگانیزم آنها را به صورت مواد خوراکی تحویل می دهند و بعد این کودک چه چیزی تحویل طبیعت می دهد؟
ادرار و مدفوع!

حال تصور کنید که این وضعیت ادامه دارد و این کودک بیست ساله، چهل سال و شصت ساله می شود. گاو ها و گوسفند ها گیاهان را می خورند و عصاره ی آن را به صورت شیر به او می دهند. زنبور عسل شهد گل را می نوشد و چکیده ی آن را که عسل باشد، نثار این آدم می کند. فرض کنید که این ادرار و مدفوع او تجزیه نگردد و به همان شکل اول باقی بماند، بعد از گذشت شصت سال، ما با چه منظره ای روبرو هستیم؟ آن کودک دیروز، اکنون انسانی کهنسال و سپید موی شده و در دو طرفش دریایی لبریز از میلیون ها لیتر ادرار و کوهی انباشته از مدفوع قرار دارد. آیا حاصل ما از حیات این است؟ آیا منظور خداوند از ساختن این همه سیستم های پیشرفته در بدن رسیدن به این کوه مدفوع و دریایی از ادرار بود؟

" تـــو " تکـرار نـمی شوی این
مــــنمـ ....
که وابســـته تر مـی شــوم....
     
#6 | Posted: 25 Aug 2012 14:44
انسان از دیدگاه ارقام


به خوبی آگاهید که ارقام هیچگاه دروغ نمی گویند. پس نگاهی به ارقام آتی بیندازید تا ببینید ساعات و روزهای عمر خود را چگونه تلف می کنید!
توضیح: ارقام مربوطه توسط پزشک متخصص مشاور تهیه و جملگی تقریبی هستند. پس به جزییات توجه نکرده و به پیام اصلی این ارقام اندیشه کنید!

کار کردن:
یک انسان در طول روز بطور نسبی 10 ساعت کار می کند. اعم از؛ تحصیل، اداره یا خانه داری.
یک روز ....10 ساعت
یک سال ....3650 ساعت
60 سال ....219000ساعت....9125 شبانه روز....304 ماه....25 سال
یعنی شما در طول 60 سال عمر خود «25 سال» به طور شبانه روزی به کار کردن اشتغال داشته اید!

خوابیدن:
یک روز ....8 ساعت
یک سال ....2920 ساعت
60 سال....175200 ساعت....7300 شبانه روز....243 ماه....20 سال
یعنی شما در طول 60 سال عمر خود «20 سال» بطور شبانه روزی در حالت افقی! یعنی خواب تشریف داشته اید!
نکته: این آمار کسانی است که وقتی بیدار می شوند واقعا بیدارند، بماند آنهایی که در حالت بیداری هم در خواب غفلت هستند!

غذا خوردن:
یک روز ....1 ساعت
یک سال ....365 روز
60 سال....21900 ساعت....912 شبانه روز....30 ماه ....2/5 سال
یعنی شما در طول 60 سال عمر خود «دو سال و نیم» بطور شبانه روزی در حالت غذا خوردن بسر برده اید.

آبریزگاه (دستشویی):
یک روز ....30 دقیقه
یک سال ....10950 دقیقه....182 ساعت
60 سال .... 10920 ساعت .... 455 شبانه روز ....15 ماه ....1/5 سال
یعنی شما در طول 60 سال عمر خود «یک سال و نیم» بطور شبانه روزی در آن حالت جالب! در آبریزگاه بسر برده اید!
حالا خنده داره یا گریه دار؟!

اکنون ببینیم حاصل این ساعات چیست؟
اگر روزی 3 کیلو مدفوع کرده باشید:
یک روز ....3 کیلو
یک سال .... 1095 کیلو
60 سال ....65700 کیلو
یعنی شما در طول 60 سال خود «65700 کیلو» مدفوع کرده اید.
اگر روزی 2 لیتر ادرار کرده باشید:
یک روز ....2 لیتر
یک سال ....730 لیتر
60 سال ....43800 لیتر
یعنی شما در طول 60 سال عمر خود «43800 لیتر» ادرار تولید کرده اید.

حاصل کلام:
اگر شما 60 سال عمر کنید:
25 سال _ بطور شبانه روزی _ کار کرده اید.
20 سال _ بطور شبانه روزی _ خوابیده اید.
2/5 سال _ بطور شبانه روزی _ مشغول خوردن بوده اید.
1/5 سال _ بطور شبانه روزی _ در حالت ادرار یا مدفوع کردن بوده اید.
اکنون از خود سؤال کنید:
_ در طول عمر خود چند ساعت به مطالعه یا تفکر پرداخته اید؟
_ آیا عمر شما حاصل دیگری جز تولیدات فوق داشته است؟
پیشنهاد می کنیم:
یک بار دیگر این ارقام را بخوانید!
اگر از ته دل خندیدید یا گریه کردید، به خود امیدوار باشید!
ولی اگر..............؟!

" تـــو " تکـرار نـمی شوی این
مــــنمـ ....
که وابســـته تر مـی شــوم....
     
#7 | Posted: 25 Aug 2012 14:45
حکایت بانک زمان:


تصور کنید حساب بانکی دارید که در آن هر روز صبح 86400 تومان به حساب شما واریز می گردد و شما فقط تا آخر شب فرصت دارید تا همه پول ها را خرج کنید چون آخر وقت حساب شما خود به خود خالی می شود.
در این صورت شما چه خواهید کرد؟
البته سعی می کنید تا آخرین ریال را خرج کنید!
هر یک از ما یک چنین حساب بانکی داریم؛ حساب بانکی زمان!
هر روز صبح در بانک زمان شما 86400 ثانیه واریز و تا پایان شب به پایان می رسد. هیچ برگشتی در کار نیست و هیچ مقداری از این زمان به فردا اضافه نمی شود.

ارزش یک سال را دانش آموزی که مردود شده، می داند.
ارزش یک ماه را مادری که فرزند نارس به دنیا آورده، می داند.
ارزش یک هفته را سردبیر یک هفته نامه می داند.
ارزش یک ساعت را عاشقی که انتظار معشوق را می کشد.
ارزش یک دقیقه را شخصی که از قطار جا مانده.
و ارزش یک ثانیه را آن که از تصادفی مرگبار جان به در برده، می داند.
باور کنید هر لحظه گنج بزرگی است! گنجتان را آسان از دست ندهید!
به یاد داشته باشید: زمان به خاطر هیچ کس منتظر نمی ماند!
فراموش نکنید:
دیروز به تاریخ پیوست.
فردا معما است.
و امروز هدیه است!

حکایت عارف و آبخانه:
یکی از عرفا به دیدن درویشی می رود که آوازه و شهرت او تا آبادی های دوردست رفته بود. شامگاه به خانه ی درویش رسید، خود را مسافری گم کرده راه معرفی کرد تا به بهانه مهمانی به علت شهرت او پی برد. چند روزی می گذرد، مشاهده می کند که غذای میزبان همیشه اندکی نان خشک با آب است، هر چند که برای مهمان غذای چرب تری حاضر می کند، خود، همچنان از نان خشک استفاده می کند.
مهمان شگفت زده از میزبان می پرسد: شما بیمار هستید یا اعتکاف می کنید؟
میزبان می گوید: هیچکدام!
مهمان می پرسد: پس چرا اینقدر کم و بی مقدار غذا می خورید؟
میزبان می گوید: از روی حضرت دوست شرم دارم و خجالت می کشم که ساعاتی را در آبریزگاه در آن حالت باشم و او به من نگاه کند!
به این می گویند: خود آگاهی!
اکنون خود را در آن حالت جالب! تصور کنید.
که خداوند هم خیره خیره به شما نگاه می کند.
شما چه احساسی دارید؟!

چکیده مطالب:
_اکنون به خوبی آگاهید که برای آن که یک انسان واقعی شوید، باید از دو راهی لجن و فرشته، یکی را انتخاب کنید!
_انسان بودن یعنی؛ فکر کردن، تعقل داشتن، نه فقط زنده بودن!
_اگر می دانستیم که چه سیستم پیچیده و شگرفی در وجود ما نهاده شده! هرگز خود را بیهوده نمی انگاشتیم و پیوسته به انسان بودن خود افتخار می کردیم و شادمان بودیم!


*جان کلام:

بزرگی ما به هدفی است که در سر داریم و آن را می جوییم. شما اکنون چه هدفی در سر دارید؟ به همان میزان عظیم هستید!!




" تـــو " تکـرار نـمی شوی این
مــــنمـ ....
که وابســـته تر مـی شــوم....
     
#8 | Posted: 25 Aug 2012 14:52
خود آگاهی چیست؟

کوچکترین تحول همانند سنگ ریزه ای است
که به درون برکه ای پرتاب می شود.
امواج بسیاری به گرد آن شکل می گیرند.
سنگ ریزه ای آگاهی نیز با برکه ی ذهن ما چنین کند!!
(آنتونی رابینز)


این حکایت را چند بار بخوانید:
عارفی در معبد در میان کوهستان زندگی می کرد.
روزی راهبی که راهش را گم کرده بود عارف را دید و از او پرسید: استاد راه کدام است؟
عارف گفت: چه کوه زیبایی!
راهب با حیرت گفت: من پرسیدم راه کجاست؟
عارف با لبخند نگاهی به کوه کرد و گفت: چه کوه زیبایی!
راهب با تعجب و دلخوری گفت: من راجع به کوه از شما نپرسیدم، بلکه از راه پرسیدم!
عارف با نرم لبخندی روی به راهب کرد و گفت: پسرم تا زمانی که نتوانی به فراسوی کوه بروی، راه را نخواهی یافت!

به بیانی ساده، اگر من از پنجره طبقه اول یک ساختمان 20 طبقه به بیرون نگاه کنم، منظره ی محدودی را در پیش روی خود خواهم داشت ولی اگر شما از طبقه بیستم همان ساختمان به بیرون نگاه کنید، قهراً افق وسیع و نامحدودتری را خواهید دید، حتی می توانید مثلا: وضعیت هوا و ابرها را هم پیش بینی کنید. در تعریف به من می گویند: نا آگاه و شما را فردی آگاه اندیش می نامند.
به تعبیری دیگر آگاهی، از بالا نگریستن به مسایل زندگی است و جور دیگری به زندگی نگاه کردن است.

آیا ما به خود آگاهی رسیده ایم؟
آیا ما به دنیا آمده ایم که در مسیر افقی دنیا (به نام زندگی) بر بستر خور و خواب و خشم و شهوت، هستی را به لجن بکشیم؟ و در یک خط افقی از گاهواره تا گور حرکت کنیم؟
هیچ فکر کرده اید؟ زنبور عسل، شهد گل را می نوشد، چه پس می دهد؟ الاغ هم گل و علف را می خورد، چه پس می دهد؟
و انسان این اشرف مخلوقات، چکیده و عصاره ی پاکیزه ترین و لطیف ترین موهبت های طبیعت را می خورد، چه پس می دهد؟ آیا فرایند عمل ما به زنبور عسل نزدیک تر است یا به الاغ...؟!
(لحظاتی به این سؤال فکر کنید!)

(سهراب) با آگاهی از این موضوع می گوید:
من به سیبی خوشنودم،
و به بوییدن یک بابونه،
من به یک آینه،
یک بستگی پاک قناعت دارم!

نگارنده معتقد است:
اکثر مردم به چَرا می اندیشند، اندک مردمند که به چرا می اندیشند!
در اندیشه شما چه می گذرد؟

(کارن استیونس) می گوید:
تو انسان شگفتی، شگفتی بیافرین
بخت واقعی از درون تو باید که درآید.
و تو آن را خواهی یافت.
اگر مشعل آگاهی خود را
چراغ راه کنی.
به آوای دانسته ی خویش
گوش فرا دهی
و پی گیری

و این کلید دروازه های بخت است!

(ویلیام بلیک) به مرحله ای از خودآگاهی می رسد که دنیا را در یک دانه شن به تماشا می نشیند و می سراید:
دیدن دنیا در یک دانه شن
و بهشت در یک گل وحشی
تسخیر بی نهایت در کف دستان تو
و جاودانگی تنها در ساعتی!

(جبران خلیل جبران) به چنان مرحله ای از آگاهی می رسد که حضور سبز خداوند را در برگ برگ درختان حس می کند و می سراید:
در کوهستان هنگاهی که به زیر سایه ی درختان سپیدار می نشینید و از آرامش و صفای کشتزارها و چمنزارهای دوردست بهره مند می شوید، بگذارید دلتان در خاموشی بگوید:
خداوند در خرد آرمیده است.
(دکتر شریعتی) خود آگاهی را (عصیان) و انسان را چون (فواره ای) می نگارد و می گوید:
انسان فواره ایست که از قلب زمین عصیان می کند و در این جستن شتابان و شورانگیزش هر چه بیشتر اوج می گیرد، بیشتر پریشان و تردید زده می شود!

(حسن بصری) در تایید سخن دکتر شریعتی در خصوص انسانی که به خودآگاهی رسیده است، می گوید:
چگونه باشد حال قومی که در دریا باشند و کشتی بشکند و هر یکی بر تخته ای بمانند؟
یارانش می گویند: بسیار سخت باشد!
حسن بصری می گویند: حال من هم چنین است!

" تـــو " تکـرار نـمی شوی این
مــــنمـ ....
که وابســـته تر مـی شــوم....
     
#9 | Posted: 25 Aug 2012 14:57 | Edited By: mahsadvm
(اشو) آگاهی را نور می داند و می گوید:
با ژرف تر شدن آگاهی،
نور می افشانی،
ما از ماده ای ساخته شده ایم که نور نام دارد.
آگاهی، آتش درون تو را روشن می کند!
و هنگامی که شعله ور شدی،
آرزوها در این آتش خواهند سوخت.
ناخالصی ها در این آتش خاکستر خواهند شد.
و تو از این میان چون زرتاب بیرون خواهی آمد!
چیزی گرانبهاتر از آگاهی نیست!
آگاهی بذر خدایی شدن در توست!
آن گاه که این بذر به رشد کامل برسد،
سرنوشت خود را رقم زده ای!
خود را نباید فراموش کنی!
نیازمند آنی که شعله ای از آگاهی درونی باشی.
آگاهی چنان ژرفی که حتا در خواب حضور آن را احساس کنی!

(اشو) آگاهی را نوعی ایمان دانسته و آن را همسایه شادمانی می پندارد و ادامه می دهد:
آیین بر اعتقاد و ایمان استوار نیست.
آیین بر حیرت و آگاهی استوار است.
اگر می خواهی آن را احساس کنی.
از آن آگاه گردی و ببینی اش،
چشم بگشا و غبار صدساله از آن بزدای.
آینه را پاک کن!
و ببین که چه زیبایی تو را در بر گرفته،
چه شکوه بی انتهایی که بی وقفه بر در می کوبد!
چرا با چشمان بسته، نشسته ای؟
چرا نمی توانی دست بیفشانی؟
و چرا نمی توانی بخندی؟

(هنری لانگ فلو) خودآگاهان را قهرمان می انگارد و می سراید:
در آوردگاه پهناور دنیا، در اردوی زندگی،
چون گوسفندی مباش که بی اراده رانده می شوند.
قهرمانی باش در تکاپو!!

(امانوئل) آگاهی را فرایند تاریخ می داند و می گوید:
این فرایند تاریخی است
شاید احساس کنید با یک ماه پیش فرقی نکرده اید
در حالی که چنین نیست
زیرا، یک ماه زندگی را بیشتر تجربه کرده اید
و آگاه تر از یک ماه پیش هستید
بدین ترتیب، نومیدی هایتان را بزدایید
تلاش را کنار نگذارید
هر چه تلاش آگاهانه تر باشد، رشد هم سریعتر است!

(احمد خضرویه) عارف فهیم خودآگاهی را به نحوه ی شگرف ولی ساده، چنین بیان می دارد:
جمله خلق را دیدم که چون گاو و خر از یکی آخور علف می خوردند. یکی به تمسخر گفت: خواجه تو در آن میان چه می کردی و کجا بودی؟ گفت: من نیز با ایشان بودم، اما فرق، آن بود که ایشان می خوردند و می خندیدند و بر هم می جستند و من می خوردم و می گریستم و سر بر زانو نهاده بودم و می دانستم!

(پائولو کوئلیو) آگاهی را در قالب داستانی چنین بیان می کند:
دو جهانگرد امریکایی به قاهره رفتند تا عارف معروفی را در آنجا که به نام (حافظ اعیم) خوانده می شد، ببینند. وقتی به منزل او رسیدند با کمال تعجب دیدند که عارف در اتاقی بسیار ساده زندگی می کند، اتاق پر از کتاب بود و غیر از آن فقط میز و نیمکتی دیده می شد، دو جهانگرد از عارف می پرسند: لوازم منزلتان کجاست؟
عارف می گوید: مال شما کجاست؟
جهانگردان می گویند: لوازم ما؟ اما، ما اینجا فقط مسافریم!
عارف می گوید: من هم همین طور!


" تـــو " تکـرار نـمی شوی این
مــــنمـ ....
که وابســـته تر مـی شــوم....
     
#10 | Posted: 25 Aug 2012 15:01
(جونیوان) خودآگاهی را در آگاهی تازه ای از بودن! می پندارد و می گوید:
آن زمان که آفتاب روز
آرامش شب را در هم می شکند
در مه صبحگاهی بال بگشا
و روزی نو را به هماوردی فراخوان
آگاهی تازه ای از بودن!
دست جهان را در دست هایت بفشر،
و گل لبخند بر لبان بنشان
چه با شکوه است زنده بودن!

اما (پائول ویلیامز) خودآگاهی را در دور ریختن گذشته و آینده می داند و می سراید:
از دنیای کهنه ات بیرون بیا
دنیای نو
_مثل پوستی تازه_
بر تو خواهد رویید!
گذشته و آینده اجتناب ناپذیرند
اما دیگر وجود ندارند!
تنها این پوسته قدیمی را دور بینداز!

(ایرج میرزا) آگاهی را در درک زمان می داند و می سراید:
گر گوهری از کفت برون تافت ....... در سایه وقت می توان یافت
گر وقت رود ز دست انسان ........ با هیچ گوهر خرید نتوان
و (اما نوئل) فرد خودآگاه را چون قایق رانی می داند و می سراید:
قلب خود را به روی آگاهی و رهنمود الهی بگشایید
اما مانند برگی در جریان آب، بی اختیار نباشید
بلکه قایق رانی بر آب های خروشان باشید
که بر آب ها می راند و مراقب قایق خویش است!

حکایت ابو سعید، (تندیس آگاهی):
روزی ابوسعید ابوالخیر به اتفاق یارانش از محله ای می گذشتند که مقداری فضولات چاه فاضلاب را به بیرون از خانه ریخته بودند، یاران ابوسعید بینی خود را گرفته و به سرعت از محل مربوطه دور شدند ولی ابو سعید می ایستد و با فضولات صحبت می کند و یارانش که از راه دور شاهد این صحنه بودند، پنداشتند شیخ دیوانه شده. لحظاتی بعد شیخ به یارانش می پیوندد و یارانش از او می پرسند: شیخ چه می کردی؟! شیخ می گوید: با فضولات صحبت می کردم، آنها از شما گلایه داشتند و به من می گفتند: ای شیخ! ما همان میوه ها، سبزیجات و خوراکی های لطیف و خوشرنگ بودیم که با زحمات زیاد، یارانت ما را از بازار خریداری و به بهترین شکل ممکن بر سر سفره جای دادند، سپس ما را خوردند. فقط چند ساعت با آنها نزدیکی داشتیم که ما را به این روز درآوردند. حال تو پاسخ بده! ما باید از آنها فرار کنیم یا آنها از ما؟ شاگردان شیخ شرمناک سر در گریبان کردند!

اما براستی ما چه هستیم؟ حقیقت وجود ما چیست؟ هدف از آفرینش انسان چه بوده؟ و اثر و فایده ی ما در زندگی چیست؟

(جبران خلیل جبران) گوید: هرگز در پاسخ عاجزانه ای درنمانده ام، مگر در برابر کسی که از من پرسید: تو کیستی؟

اگر هدف خداوند از آفرینش انسان این بود که بیشترین حجم غذا را بخورد، نهنگ را قبلا برای این منظور آفریده بود. اگر هدفش این بود که موجودی داشته باشد که بیشترین زاد و ولد را انجام دهد، موش را قبلا آفریده بود!
ما به دنیا آمده ایم تا زندگی کنیم، اما چه تعریفی از زندگی داریم؟
پس چه رسالتی به دوش انسان است و مسئولیت او در این جهان چیست؟

چکیده مطالب:
_در آینه اندیشه و خرد، خود را نگریستن، یعنی، خودآگاهی!
_خود آگاهی یعنی، اشراف بر اعمال خود!
_ خودآگاهی یعنی، هزاران چرا و چگونه؟
_ خودآگاهی چراغی است برای ظلمانی شبهای فرداهایمان!
_ با رسیدن به خودآگاهی می فهمیم که چرا آمده ایم؟ چه کار باید بکنیم؟ کجا باید برویم؟
_ خودآگاهی انسان را هدفمند و جهت دار می سازد!
_ اگر بدانید در این جهان چه رسالتی دارید و چه مسئولیتی بر دوش؟ آنگاه شما را می توان کسی خواند که به خودآگاهی رسیده است.

*جان کلام:
خود آگاهی، یگانه فرق بین انسان و حیوان است!

" تـــو " تکـرار نـمی شوی این
مــــنمـ ....
که وابســـته تر مـی شــوم....
     
صفحه  صفحه 1 از 6:  1  2  3  4  5  6  پسین » 
علم و دانش انجمن لوتی / علم و دانش / !Please do not be a sheep |لطفا گوسفند نباشید! بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites